شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 7129
زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند
و شمع‌ آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت
احمد شاملو
   
گلایه 7128
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.
مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
احمد شاملو
   
تلنگر 7127
مردم وقتی احساس کنند که در جامعه سهمی دارند از آن محافظت میکنند اما اگر این حس را نداشته باشند آن جامعه را به نابودی خواهند کشاند ...!!
مارتین لوتر کینگ
   
لطیفه 7126
حقه بازی حکومتی به اسم دین و قانون !!!:
پیرمردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.
نتیجه قصه: هر چهار سال انتخابات تکرار می شود
ناشناس
   
اشعار 6015
زندگانی گر مرا عمری هرسان کرد و رفت
مشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت
جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری
چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت
پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت
روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون ع‍‍‍قده باد مشکبوی
گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت
پیش از اینها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت
با رمیدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان کرد و رفت
فرخی یزدی
   
اشعار 6014
هرمملکتی در این جهان آباد است
آبادیش از پرتو عدل و داد است
کمتر شود از حادثه ویران و خراب
هر مملکتی که بیشتر آزاد است
فرخی یزدی
   
اشعار 6013
باغی که در آن آب هوا روشن نیست
هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست
هر دوست که راستگوی و یکرو نبود
در عالم دوستی کم از دشمن نیست
فرخی یزدی
   
تلنگر 4179
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته
رومن رولاند
   
شوخی 4166
ده روش برای به دست آوردن دل زنها
1 به حرفاش گوش بده
2 بهش محبت کن
3 گاهی برایش یک شاخه گل بگیر
4 چندروز یک باربهش بگو دوستت دارم
5 تولدش وفراموش نکن
6 حتی اگه پول کمی دردست داری گاهی یه هدیه کوچک براش بگیر
7 حداقل در روز یک بار بهش تلفن کن
8جلوی جمع بهش احترام بذار
9 روز زن را فراموش نکن
10 موقع ای که ناراحت هست تو آغوشت بگیرشو ببوسش بهش بگو دیوونه من کنارتم........
وحالا ده روش برای بدست آوردن دل یک مرد
1 گاهي لخت شو
2 يهويي لخت شو
3شب لخت شو
4 روز لخت شو
5 روز تولدش لخت شو
6 ناراحت بود، لخت شو
7 هميشه لخت شو
8 برو لخت شو
9 لخت شو
10 فقط لخت شو......
به همین سادگی. )))))))
نخند لخت شو
ناشناس
   
تلنگر 4165
جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید!
ژان کریستف
رومن رولاند
   
دل نوشته 4164
حرف نزدن دلهر ه ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
ژان کریستف
رومن رولاند
   
نکته 4154
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته 4153
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

برگرفته ازکتاب به همین سادگی
دیگران
   
نکته 4152
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست ؟ گفت عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد !!!
صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد!
فکرت
   
نکته 4151
روزی بزرگی با جمع صوفیان به در آسیابی رسیدند. اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد.
پس گفت: می دانید که این آسیاب چه می گوید؟
میگوید که، تصوف آن است که من دارم. درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم؛ سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور کنم.
ابو سعید ابوالخیر
   
نکته 4150
کسی که بسیار می خواند و بسیار می داند
اما به هر دلیل وارد کارزار مبارزه برای آزادی نمی شود
مانند فروشگاهی بسیار بزرگ و پر از کالاست
که روی در ورودی اش نوشته باشند "تعطیل" است
آبراهام لینکلن
   
نکته 4149
صادق بودن شاید منتهی به دوستی های فراوان نشود
اما
همیشه نتیجه اش یافتن دوستان حقیقی خواهد بود
گوته
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
لطیفه 4147
یکی اسبی به عاریت خواست،
گفت؛ دارم اما سیاه هست !
گفت؛ مگر اسب سیاه را
سواری نشاید شد؟
گفت؛ چون نخواهم داد
همینقدر بهانه بس است !
عبید زاکانی
   
عاشقانه ها 4146
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
نکته 4145
ﺍﻻﻏﯽ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ
ﻣﯽﮐﺮﺩ!
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»
ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،
اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥِ ﺍﻭ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻃﻼ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﻃﻼﺋﯽ ﺷﻮ...
ناشناس
   
تلنگر 4144
حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال پرهیزگاری رسد؟

گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
نکته 4142
از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند، دوری کن
افراد کوچک, آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی
مارک تواین
   
پند و اندرز 4141
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ
   
حکایت 4140
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»
ناشناس
   
نکته 4139
دانی که خدا چرا تو را داد دو دست

من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست برای آنکه خویشتن داری

با دست دگر ز دیگران گیری دست
ناشناس
   
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
اشعار 4137
درد

از درد جانگداز یتیمان چه گویمت
از اشک مادران پریشان چه گویمت

رنگین بود زخون تو جاده های شهر
از شیون و ز درد عزیزان چه گویمت

در خاک و خون فتاده عزیزان این وطن
از درد های ملت افغان چه گویمت

از کوچه هاو شهر به خون خفته ی وطن
از لاله های سرخ بیابان چه گویمت

از لاشه های بی سرو بی تن کمی بگو
آخر ز سر بریدن طفلان چه گویمت

این درد خونچکان دلم را کجا برم
از پاره پاره لاشه ی بیجان چه گویمت

بنگر که برگ و بار وطن خاره زار شد
از شام درد ناک غریبان چه گویمت

« فکرت » کجاست مرهمی این درد جانگداز
از سوز آه این دل گریان چه گویمت
فکرت
   
اشعار 4136
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
اشعار 4135
باختم

در قمار زنده گی جان و دلم را باختم
ای دریغا حاصل و بی حاصلم را باختم

چون فتادم در یم و گرداب عشق دلبری
وای آخر رفتم از خود ساحلم را باختم

عقل دور اندیش من فارغ ز غم ها بوده است
عشق آمد این دل هم عاقلم را باختم

تا به دام عشق رفتم کامرانی یافتم
بین زعشقش روز گار جاهلم را باختم

عشق باشد رهبر این روز گار زنده گی
« فکرت » آخر هوش وعقل باطلم را باختم
فکرت
   
اشعار 4134
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
اشعار 4133
مرا دریاب ای دریا


نمی دانم
نمی دانم چه شد ای چشم من آن اشکباری هات ؟
کجا شد دیده ی شب زنده داری هات ؟
چرا ای دیده خشکیدی!؟
چه سود ای چشم ؛ زین بی حاصلی دیدی؟
که از غم سوختی اما نباریدی

کویر خشک ویرانم
زبی آبی همی سوزد تن و جانم

مرا دریاب ، ای دریا !
بیا امروز توفان کن !
کویر خشک دل را چشمه ی فیاض جوشان کن
نمی دانم ،

به شب هایم چرا باران اشکت را نمی ریزی ؟
که تا گردد زمین خشک دل سیراب
چرا غم را نمی شویی‎چه شد سوزت ، چه شد سازت ؟!

چه شد آن اشک های غصه پردازت
چرا ای چشمه ی خشکیده ؛ این سان سرد و خاموشی؟
چرا با من نمی سازی؟
چرا در خود نمی جوشی ؟
فکرت
   
اشعار 4132
ای عشق من


ای عشق بی همتای من ، ای گوهر یکتای من
ای شمس من مولای من ، ای دلبر ابهای من

ای نور نور نور من ، ای شعله های طور من
ای عشق چون منصورمن،ای جلوه ی سینای من

موسا تویی ، عیسا تویی ، آن احمد طه تویی
هم نقطه ی اولی تویی، مولای من ، مولای من

مجنون منم ، لیلا تویی ، لیلا ی بی همتا تویی
قطره منم دریا تویی ، دریای بی پهنا ی من

ای هست من ای بود من، سرمایه وهم سود من
ای حشمت محمود من ، ای شوکت فردای من

با عشق تو زنده شدم ، زنده ی پاینده شده
تا من ترا بنده شدم ، روشن شده دنیای من

آتش زدی برجان من ، ای عشق من ایمان من
ای درد من درمان من ، ای عشق آتشزای من

تاسوختم در عشق تو ، خاکسترم رضوان شده
شهر دلم خندان شده ، ای آتش رسوای من

«فکرت» به تودل بسته است،از غیرتو بگسسته است
ازدرد و غم ها رسته است،ای جان من لیلای من
فکرت
   
اشعار 4131
قمار عشق

پرتوی حـسـن تـوبا شد زرنگـار زنده گی
ای چـراغ روشـن شبـهـای تار زنـده گی

بوسـتان دل خزان بد بی رخـت ای نازنین
چون بـه قـلـبم آمدی آمد بـهار زنده گی

پیـش ازین بودم درختی خشک درباد خزان
عشـقـت آمد داد دلرا برگ وبار زنـده گی

زنده گی را در قمارعشقـت آخر با خـتـم
عاقبت گشتم چو مجنون خاکسـارزنده گی

گربگویی یانگویی راز عشـقـت را به مـن
من زچشما نت بخوانم این شرار زنده گی

بهتراز جانم چه خواهی تا فدا سازم به تو
ای عزیز جان و دل ؛ ای افتخار زنده گی

باتو جانا زنده هستم ، بیـتو میـمیـرد دلم
هرچه خواهی درکف تست اختیارزنده گی

تا نفس درسینه باشد، کی فراموشت کنم
زانکه باشی ای عزیزم ، یاد گار زنده گی

قلب« فکرت» شداسیر حلقه های زلف تو
همچوزلفت شدپریشان ، روز گار زنده گی
فکرت
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
اشعار 4129
بیستون عشق

تـاکـه دل درعـشـق اوازآزمـون آیـد بــرون
آنقـدر گـریم که جای اشک خون آیـد بــرون

گراثـر بخـشد سـرشک لالـه گون دیـده ام
آن نگار سنـگدل با صـدفســون آید بــرون

مـی تــپد دل درمــزارسیـنـۀ سوزان من
گـرخرامان اوچودامن لاله گون آید بــرون

آسمان د یده گان ازاخـتران پر گشته است
تاکه یکشـب آن مۀ زیبا بــرون آید بــرون

تیشۀ عشقـت به سرخواهم زدن فرهادسان
تــا فــغان ونـاله ام ازبیسـتون آید بــرون

بیستون عشق گردد درکف «فکرت» چوموم
اواگر در دلـربـایـی زوفــنـون آیـد بــرون



این غزل سرودۀ یکی ازدوستان ایرانی ام اس که به استقبال غزل «بیستون عشق» سروده بود.
یادش بخیر :

سجده برمحراب غزل دوست:

درفراقـش روزوشـب ازدیـده خون آید برون
کــی زخــانـه آن نـگارپـرفـسـون آید برون

مـی تـپد با یاد او دل در سرای سـیـنه ام
آنـچنان،گـویی که ازسینه کنون آید برون

آنـچـنان درراه عشقـش میدوم باپای سر
تـا که جـانـم ازحــصارانـدرون آید برون

همچوفـرهادآنچنان تیـشه زنم برسر
که باز شیـون شیرین زکاخ بیستـون آید برون

ای صـبا پیغام این عاشق به آن لیلا رسان
تامـبادا اشک عـاشق زین فـزون آید برون

گوبـه لـیلا تـاسخن گوید زهـنگام وصـال
تــاکه مـجنون ازبـیابـان جنـون آید برون

گـوبـده فـرمان زبهــرآزمـون دل شکاف
تـا رقـیـب ازآزمـون خـواروزبون آیـد برون

هان ! به نزد غزل دوست ببـرسجده «عطا»
شعر«فکرت»ازدل غرقه به خـون آید برون
فکرت
   
اشعار 4128
‎دلم پرواز مى خواهد

‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎چنان مست و خرابم
‎که در خمخانه ى دنيا نميگنجم


‎سخت دل تنگم
‎,دلم پرواز مى خواهد
‎به اوج بى انتها
‎فارغ از غوغاى اين دنيا
‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎دلم پرواز مى خواهد
فکرت
   
اشعار 4127
آتش

هـیچ دانی عـشق خوبان آتشست
عـاشــقانـرا درد ودرمان آتشست

پـای تـاسرآتـــش ســوزان شــدم
عـشـق تـودرخـرمن جان آتشست

بوسه هابرلب زدم جانـم بسوخت
بـنگر ایـن لعــل بـدخشان آتشست

پــرتوی حسـنش قیـــامت میکــند
جـــلــوۀ آن روی تــابــان آتشست

جــوی اشکم راببـین کـزسـوزدل
ازدو دیــده تـا بـه دامــان آتشست

خـال هــندوچــشم وابـروهرکــدام
ســـوزش دل را فــراوان آتشست

هــیچ دانی« فکـرتا» تــاجـاودان
عاشــقان را درد و درمـان آتشست
فکرت
   
اشعار 4126
وفا نکرد

گـهـراشــک ریـخـتـم مگـراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراو با غمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
اشعار 4125
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
اشعار 4124
خلوتگۀ راز

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم
به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم

سراسر نقش هستی آیۀ عشقست
که شاهانرا سرکویش گدا دیدم

چنان مست و خراب بادۀ عشقم
نمیدانی درین مستی چها دیدم

به عرشم میبرد عشقی جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم

درون سینه ام خورشید می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم

ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از نورو صفا دیدم

به ملک دل بیا خلوتگه رازست
که آنجا طور عشق آ شنا دیدم

سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم
فکرت
   
اشعار 4123
به استقبال غزل مولانا :
‎بیتو

‎شام غمم نگار من هیچ سحرنه میشود
‎درد دل غمین من بی تو به سرنه میشود

‎درد منی دوای دل ،عـشق منی خدای دل
‎رحم بکن بـرای دل بی توبه سرنه میشود

‎تاکه تو جان من شدی،ورد زبان من شدی
‎جان و جهان من شدی بی تو به سرنه میشود

‎جان مـن و نگار دل، بـاغ گـل وبهاردل
‎عشق تو شد قرار دل، بی توبه سرنه میشود

گشتم اسیر موی تو، عاشق چشم و روی تو
‎مست شدم زبوی تو، بی تو به سرنه میشود

‎من زجهان بریده ام، عشق تـرا گزیده ام
‎چون توکسی ندیده ام،بی تو به سرنه میشود
فکرت
   
اشعار 4122
به استقبال غزل مولانا
‎شهردل

‎عشق بهاء ازجان و دل هیچ بدر نه میشود
‎رفته زکف قرار دل بیتو بسر نه میشود

‎عشق تو در سرشت من، راه توسرنوشت من
‎درد وغمت بهشت من ، بیتو بسر نه میشود

‎مظهرنورحق تویی ، شعله ی طور حق تویی
‎نفحه ی صور حق تویی، بیتو بسر نه میشود

‎من به تو دل چو بسته ام، سلسله ها شکسته ام
‎از همه گی گسسته ام ، بیتو بسر نه میشود

‎رفته دلم به دام عشق ، باده بده زجام عشق
‎پخته بکن توخام عشق ، بیتو بسر نه میشود

‎قطره بُدم چو یم شدم، بیش شدم ؛ نه کم شدم
‎با توچو جام جم شدم، بیتو بسر نه میشود

‎شهردلم زعشق تو ، روضه ی خلد جان شده
‎با تو جهان جنان شده ، بیتو بسر نه میشود
فکرت
   
اشعار 4121
زخم د ل

‎تـا بـکی بـاشـم نگارا بـیــــقـرار از زخم دل
‎این دوچشم خونفـشانم اشکبار از زخم دل

‎روبـه صــحرامیکنم از درد های بـیــکـران
‎همچو مجنونم پریشان روزگار از زخم دل

‎ناله های درد دل بنـگر به گردون میــرسـد
‎بیــقرارم رفــتـه ازکف اخــتیار از زخم دل

‎رازعشقــت را اگردر سیـنه ام پنـهان کنــم
‎چـون کنم با گریه های زار زار از زخم دل

‎گریه کردم خنده کردی ، شرمساری راببین
‎سخت غمگــینم نمــیدانــد نـگار از زخم دل

‎مــن زپــا افــتـــاده ام، امـا توای آرام جان
‎زنــده بــاشـی در امان کردگــار از زخم دل

‎درد های قلب «فکرت» کی به درمان میرسد
‎داغدار درد هــســتـم بـی شـمار از زخم دل
فکرت
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
اشعار 4119
شراب عشق

زین بعد دیده را به غمت تر نمی کنم
فریاد از جفای تو دیگر نمی کنم

گر شمع محفل شب دیجور من شوی
پروانه سان به دور تو پرپرنمی کنم

گر با وفا و مهر تو افسونگری کنی
هر گز بتا وفای تو باور نمی کنم

گر از کنار من بروی در بر رقیب
این سینه را به یاد تو اخگر نمی کنم

آخر به هیچ کیش مسلمان نشد دلت
ایمان به تو ستمگر کافر نمی کنم

( فکرت ) مرو تو در شکن زلف گلرخان
هر گز شراب عشق به سر بر نمی کنم
فکرت
   
اشعار 4118
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
اشعار 4117
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
اشعار 4116
مــرا کشتــه غــم و درد جــدایی
عـزیـزم اینـقدر ظـالـــم چــرایــــی
شــده دیــری که دیــدارت ندیدم
اگـــر آیـــی کنـــم نـــذر خــدایـــــی
فکرت
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
اشعار 4114
شـدم فریــاد ؛ فریــاد از جــدایی
شــدم بــربــاد ؛ بربــاد از جــدایی
شهــید عشق شیرین گشت آخــر
بـه ضرب تیشـه فرهاد از جــدایی
فکرت
   
اشعار 4113
کــجایـی یار بـیبـا کم کــجـــایــی
دوای ســـینــۀ چـــاکـــم کــجـایـی
غمی دارم که هردم میچکد خون
ازیــن چشـمـان نمـنـا کـم کــجایـی
فکرت
   
اشعار 4112
بگو جانــا چراسنگــین دلســتــی
چــرا بــربــیــوفــایی مــایــلـستی
نه میترسی ز فـریـــاد و فغا نـــم
چــرا از حــال زارم غــافــــلـستی
فکرت
   
اشعار 4111
کــجـا رفـتی خبـردارم نـکــــردی
تــورحمــی بــردلی زارم نــکردی
غــم دوری جگر خـونم نـمــــوده
نــظر بــرچشم خونبــارم نــکردی
فکرت
   
اشعار 4110
به عشـقـت مبتـلا کـردی دلــــم را
مـــریــض بـی دوا کــردی دلــم را
نـمـــیدانـی رمـوز عـا شـقــــی را
بـــه غم ها آشنا کــردی دلــم را
فکرت
   
اشعار 4109
مکن دوری کـــه جانم بر لب آیــد
کــه روزم بـگذرد یــکدم شب آیــد
نـــدارم تـاقـت یک لـحظـــه دوری
زســوز سینـــه بـــرجانـم تب آیــد
فکرت
   
اشعار 4108
دلم دریای خون کردی چــه کردی
زچشمانم بـرون کردی چه کــردی
اسیر روی چون مــاه تــو گشتـــم
غم و دردم فزون کردی چه کردی
فکرت
   
اشعار 4107
نمـیدانـم چـه سازم بـا دل خویـش
دلی غمگین وزارو بسـمل خــویش
نمــیپرســد نـگار از رنــگ زردم
خــدایا با که گــویم مشکل خویــش
فکرت
   
اشعار 4106
چــه بودی گر به دنیــا غم نبـودی
نـصــیبـم گــریــه ومــا تــم نــبودی
غــم دنیا ســراســر خنــده میــشد
کــه لخــتی دیــدۀ پــر نــم نـــبودی
فکرت
   
اشعار 4105
دل آدم چـــرا پــرخـون زعشـقست
یکی لیـــلا یکی مجنون زعشقست
یــکـی سـر می نهــد بر حلقــۀ دار
سراسر این همه افسون زعشقست
فکرت
   
اشعار 4104
ز درد دل خــبــر داری نــــداری ؟
بــه غــمهایــم نظر داری نــداری؟
زجـــورت تـلخ گشـتـه روزگـــارم
بــه لبــهایت شکـر داری نــداری؟
فکرت
   
اشعار 4103
نمــیــدانـم تــو بی پـروا چــرایی؟
گــهی بــا مـا گهی بی ما چــرایـی؟
زدســتـت جـان مــن برلب رسیده
تــو زخـم ایــن دل شــیدا چــرایـی؟
فکرت
   
اشعار 4102
چــه بیـهوده زعشـقـت درگــرفتم
وطــن درخــاک و خاکسـتر گـرفتـم
نـمیــدانــی تــو قـدر عـــاشقی را
چـــرا عـــشــق ترا رهــبـر گـرفتـم
فکرت
   
اشعار 4101
دلــم را غصه و ســودا گــرفــتــه
کـــه بــیـتو در دلــم غــم جا گـرفته
تــو رفتی من زغمها گریه کــردم
ببـیــن اشـــکـم رهی دریــا گـرفته
فکرت
   
اشعار 4100
ببین عشقت چه افسـونم نمــوده
بیـــابــان گــرد و مــجنــونـم نـموده
نمــیـدانــم تو ای لیــلا کــجــایـی
غـــم دوری جـگــــرخــونــم نـموده
فکرت
   
اشعار 4099
گهی خنــدان گهی گـریان کنی دل
گهی درمــان گهـی ویـــران کنی دل
دلــم در آتــش غــمها بـــســوزی
ســرت گــردم چــرا بریــان کنی دل
فکرت
   
اشعار 4098
هــزاران داد و بـیـداد از جـدایی
کبــابــم همــچو مــاهـی در کـــرایی
چه شبها را بیــادت کرده ام روز
بـگو جــانــا ؛ تــوبی پروا چــرایی؟
فکرت
   
اشعار 4097
د لی آرام مـــن نـــا رام کـــــردی
تــوروز روشــنــم را شـــام کــردی
تــو رفـتـی بیـقـراری مـیکنــد دل
چـــرا جـــانم تــو کـار خــام کــردی
فکرت
   
اشعار 4096
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
اشعار 4095
تـو رفتی زخم دل را تـــازه کـردی
جــفــا وجــور بــی انــــدازه کــردی
نمــیدانی تــورســم عــاشقــــی را
چــرا رســوای هــر دروازه کــردی
فکرت
   
اشعار 4094
گریه میکنم

زدردهای عشق آن نگارگریه میکنم
زدست رفـته صبرواختیارگریه میکنم

زبس که تارگشته روزگارقلب زارمن
تمام شب چوابرنوبهار گریه میکنم

توعشق من،تودردمن،توسوزوآه سردمن
نگـارمن زقلب غـمگسار گریه میکنم

وفا کنم جفا کنی ، به درد مبتلا کنی
زداغ ودردهای بیشـمار گریه میکنم

اگر جفاکنی توای نگار، شکوه کی کنم
من ازجفاو جور روزگار گریه میکنم

به خاک وخون فتاده است شهید عشق گلرخان
به دشت های سرخ لاله زار گریه میکنم
فکرت
   
اشعار 4093
مینای حقیقت
عنان توسن این عقل را ازکف رها کردم
به هر کیش که رفتم غافل ازخویشم چه ها کردم
حقیقت را چودانستم چنین دردم دوا کردم
«سرهفتادوسه ملت به تیغ لا جدا کردم »
«من لامذهب اکنون مذهب وملت خدا کردم»

ندارم گرچه آخرافسرعیش جهان در بر
نخواهم هیچ هرگزسایه ی بال هما بر سر
وگرگرددازین بعدم سیاه بختی من بد تر
«مرا ازهستی عالم توقع کی شود دیگر »
«که من ازنیستی هردم توکل با خدا کردم»

چورفتم درمی وحدت سراپاغوطه بهر در
برفت این دل به قعر بیخودی ها غوطه بهردر
برفت آخر قلم دربحر انشاء غوطه بهر در
«به رندی تازدم در بحرمعنی غوطه بهر در »
«چو غرق لجه گشتم رشته ی هستی رها کردم»

چوکردی غرق مینایم توای ساقی مستانه
زخود رفتم زپیمانه، شدم در عشق دیوانه
شدم مست حقیقت چون زطورحسن جانانه
« زدم برطارم اسری بعبده گام رندانه »
« لجام توسن رفرف دراین لیلا سوا کردم »

زبنددیوغفلت همچو تیری ازکمان رستم
ازان لحظه زمینای حقیقت بیخودومستم
مغنی نغمه سرکن کزغم دهرعاقبت رستم
« به قرب لی مع الله نحن اقرب را چوپیوستم»
«چوناوک درهدف بنشستم وقوسین دوتا کردم »

مشوغافل که حق باشد به تونزدیک زدم بشنو
چرادوری زخود داری مکن برخود ستم بشنو
بیا یکدم زشعرم دفتری را بیش وکم بشنو
«کمرتا بسته ام چون رشته ازنای قلم بشنو »
«کلام لوح را درسطر این دفتر کجا کردم»
( فکرت )
این مخمس رادرسال1347 هجری خورشیدی سروده ام. اما با تاسف نام شاعری راکه مخمس برشعرش ساخته شده فراموش کرده ام.
فکرت
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
اشعار 4091
نیامدی

چشمم زگریه خون شد سویم نظر نکرد
با یک نگاه درد دلم را بدر نکرد

شب را به یاد تو بخدا روز می کنم
اما به قلب سنگ تو آهم اثر نکرد

یک شب چرا به کلبه ی تارم نیامدی
آن آفتاب حسن تو شامم سحر نکرد

دریای خون ز دیده ی ( فکرت ) روانه شد
اما او کام تلخ مرا چون شکر نکرد
فکرت
   
اشعار 4090
موی پریشان

روی خوبت را بتا چون ماه و پروین می کشم
نرگس مست ترا چون آهوی چین می کشم

بس که خوردی خون دل با دلربایی جان من
بعد ازین رنگ لبانت سرخ و خونین می کشم

شربت وصلت اگر گردد نصیبم ای صنم
کام وصلت را بتا چون شهد شیرین می کشم

گر بیفتد زلف مشکینت به تاق ابروان
پیچ وتابش را نگارا رهزن دین می کشم

گر به ناز و عشوه آیی رقص و رقصان در برم
سرو دلجوی ترا با ناز و تمکین می کشم

گر کمان ابروانت تیر ز مژگان افگند
از حلاوت نقش آن چون خانه ی شین می کشم

بهر صید قلب (فکرت) شد پریشان موی تو
بعد ازاین زلف ترا پر چین و مشکین می کشم
فکرت
   
اشعار 4089
می ترسم

ز زلف تابدار آن پری رخسار می ترسم
که یعنی همچو مرغان از فسون مارمی ترسم

از این پس کی نشینم در کنار این پریرویان
که زین خیل جفا کاران همی بسیار می ترسم

از این سنگین دلان تند خو دیدم بسی بیداد
خدا را زان سبب هم از گل بی خار می ترسم

زبس دیدم جفایت ای جوی گندم نمای من
به والله کز وفایت ای بت مکار می ترسم

بهارم شد خزان ( فکرت ) ز جور این پری رویان
میا پیشم که دیگر از تو ای دلدار می تر سم
فکرت
   
اشعار 4088
مسیحا

ترا حسن چو لیلا آفریدند
مرا مجنون رسوا آفریدند

لقایت برق اندرعالم افروخت
رخت نور تجلی آفریدند

خمار نرگست آب حیاتست
دو چشمت را مسیحا آفریدند

چرا رفتی زآغوشم بیا یار
که روزم لیل یلدا آفریدند

بجانم شیره ی غم را سرشتند
از آنرو بی سرو پا آفریدند

سر شب تا سحر ازهجر ، ( فکرت)
دو چشمم را چو دریا آفریدند
فکرت
   
اشعار 4087
این تصنیف توسط یکی از آواز خوان های رادیو تلویزیون ملی وقت افغا نستان ثبت وبه نشر رسیده است

مدینه ی خورشید
مادر! به خون سرخ شهیدان
به شعله ها عشق فروزان
من شعله ام ؛ من آتش تیزم
باخصم،
با مرگ
بادیو ودد، چون رستم دستان
با دشمن زبون بستیزم
*****
مادر! درفش این وطنم را
این افتخارجان وتنم را
برقله های سرخ سعادت
تازنده ام به دوش کشم من
تا زنده ام زکف نگذارم
****
من در دیار صبح سپیده
بامشعل مدینه ی خورشید
با هاله ی زنور مقدس
سازم چوآفتاب فروزان
شب های تار ظلمت مفلوک
فکرت
   
اشعار 4086
مدار آشنایی

ز سر تا پا نگارا مشکسایی
به انداز نگه دل می ربایی

خوشا گر در قدومت می دهم جان
ز بس ای دلربایم با وفایی

شدم از یک نگاهت مست و مدهوش
ندانم ای نگارم کز کجایی

هر آن دل کو شود زنجیر زلفت
بسی مشکل بود از وی رهایی

تمنا ساغر می دارم از تو
زلب های شکر فام حنایی

خوشا ( فکرت) اگر روزی دهد جان
به پایت در مدار آشنایی
فکرت
   
اشعار 4085
مخمس برغزل هلالی

تاب خاموشی
روز وشب ها از فراقش ناله و فریاد کن
خویشتن را یا چو مجنون یا که چون فرهاد کن
با وصالش مرهم زخم دلی ناشاد کن
« ای معلم خاطر غمدیده ی من شاد کن »
« بنده گردم یک زمان آن سرو را آزاد کن »

یارب آخر این چه افسونست در نیران حسن
کز شرارش عالمی شد کشته و بریان حسن
پرده افگن از لقایت تا شوم قربان حسن
« از گدای خویش فارغ مگذر ای سلطان حسن»
« یا بده داد من درویش یا بیداد کن »

از لبان چون شرابت ای صنم جامی بده
تا که گردم بیخود از خود دم به دم کامی بده
یا ز وصلت نازنینم کاغذ و پیغامی بده
« خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده »
« ازفراموشان به هر نوعی که خواهی یاد کن »

آن بهشتی رو بنای عیش من ویرانه کرد
همچو مجنون در جهانم شهره و افسانه کرد
پر زخونم آن جفاجو عاقبت پیمانه کرد
« ای دل این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کرد»
« تاب خاموشی ندارم بعد از این فریاد کن »
فکرت
   
اشعار 4084
ای صنم

جان زبرم گشته جدا ای صنم
رحم بکن بهر خدا ای صنم

بی تو بدل نیست قراری دگر
جان منی زود بیا ای صنم

ناله کنم از غم و در فراق
کم بنما جورو جفا ای صنم

بی تو خزان گشته مرا زنده گی
بهر تو ام زنده ؛ بیا ای صنم

گشته ملول این دل غمگین من
درد دلم چاره نما ای صنم

رفته ز کف تاب و توانم بیا
نیست به دل هیچ نوا ای صنم

گشته کباب این دل (فکرت) زغم
آتش غم سوخته مرا ای صنم
فکرت
   
اشعار 4083
مخمس بر غزل مستانه شاه کابلی

چه کردی ؟

بت گلگون عذار من چه کردی ؟
به چشم اشکبار من چه کردی ؟
برفتی از کنار من چه کردی ؟
« فلک برحال زار من چه کردی» ؟
« جدا کردی زیار من چه کردی ؟ »

تو بودی ای صنم روح و روانم
فراقت کرده آخر چون کمانم
بکن رحمی چه خواهی تو ز جانم
« زدی آتش به جان نا توانم »
« که با این پنبه زار من چه کردی ؟»

جدا گشتی ز آغوشم به یکبار
رها کردی چنینم خسته و زار
ببستی عهد و پیمانت به اغیار
« وفا گفتی جفا بنمودی ای یار »
« چه گفتی ای نگار من چه کردی »

به جان آمد تنم در اشتیاقت
زکف دادم نگارا صبرو تاقت
بکردم بر تو ای گل من صداقت
« نمودم شام ها صبح از فراقت »
« به چشم زنده دار من چه کردی ؟»

گرفتارم نمودی ای گل اندام
به پیچا پیچ آن زلف سیه فام
چرا ای دلبرم یکدم سر انجام
« فگندی طشت بدنامیم از بام »
« چه کردی پرده دار من چه کردی ؟ »

زمژگانت به دل خوردم خدنگی
ببردی دل ز ( فکرت ) چون پلنگی
فلک آخر نکردی هیچ ننگی
« زدی مینای ( مستان شاه ) به سنگی»
« برین فصل بهار من چه کردی ؟ »
فکرت
   
اشعار 4082
مارا بس

بعد از این تا به ابد مهر بتان ما را بس
فاش گویم که ازین عیش جهان ما را بس

بس که از عشق بتان دیده ی پر نم دارم
گر شوم مستحق حور و جنان ما را بس

گر ز غم کور شود دیده ی بینای من
از فراقش بعد ازین شور و فغان مارا بس

مست و عریان اگر افتد قد سروش در بر
( فکرتا ) دلبری سرو روان ما را بس
فکرت
   
اشعار 4081
گفت
گفتمش کشتی به غمزه گفت این کین منست
گفتمش بیباک گشتی ؛ گفت این دین منست

گفتمش از دست جورت دیده گریان گشته ام
گفت راضی باش این ها دین و آیین منست

گفتمش آخر بگو از من چرا رنجیده ای ؟
گفت آخر این ادا ء و ناز و تمکین منست

گفتمش ( فکرت ) زداغ این ستم ها شد کباب
گفت به به چون کبابی طعم شیرین منست

ازسر شب تا سحر از اشک طوفان می کنم
از جفای آی پریرو غم به بالین منست
فکرت
   
اشعار 4080
گریبان پاره

روزوشب ازدردهجرت ناله ها بر پا کنم
روز روشن را چو زلفت چون شب یلدا کنم
تا بکی خودرا ز دستت این چنین رسواکنم
آ ؛ به پیشم ای پری تاعقده ی دل وا کنم
گیرمت دربر در آغوشت دمی ماوا کنم

آب دیده ازفراقت ای پریرو احمر است
کن حذرازآه من ای دلربا چون اخگرست
بی وجودت هرزمانم همچو روزمحشرست
باز هم خوشنود هستم گرچه حالم ابترست
بر امید آنکه روزی من ترا پیداکنم

برد ازخویشم نگاه مست چون صهبای تو
زان سبب هستم نگارا واله وشیدای تو
بارهادر بر بگیرم قامت رعنای تو
از سر اخلاص بوسم دمبدم لب های تو
بعد پیشت ازفراقت سر حکایت ها کنم

میروم هرسوچومجنون زاروحیرا کوه به کوه
تابیابم آن دلی کزمن ربود آن تند خو
تابکی اندرپی اش اشکم روان باشد چو جو
کاش روزی ازقضا آید به پیش روبرو
چنگ گیرم زلف اورا محشری برپا کنم

صید دامت گشته « فکرت » جان من رحمی نما
تا بکی باشم زدستت درفغان وناله ها
لطف کن ای دلبرمن یک دمی سویم بیا
کازسراخلاص سازم برتو جانم فدا
ازخوشی سازم گریبان پاره و غوغا کنم
فکرت
   
اشعار 4079
دل غمدیده

اگرت باز درآغوش دگر می بینم
کاخ عمرم همه را زیرو زبر می بینم

آنقدرظلم که دیدم زتو ای مایه ی ناز
در جهان هیچ نه در نوع بشر می بینم

پرسش حال من ای شوخ رقیبان دارند
گر چنین است ازین روز بترمی بینم

بسته ای طرح وفا ای ماه لقا با اغیار
دل غمدیده ی خود خاک بسر می بینم

بس کشی تیغ جفا بررخ من هرشب وروز
زنده گی رامن ازین شیوه خطر می بینم
فکرت
   
اشعار 4078
عاشق جانباز

از دل نرود مهرت ؛ تا دل به برم باقیست
گر خاک شوم جانا ؛ عشقت به سرم باقیست

صد بار اگرسوزد از طور جمالت جان
بینی به خدا آخر شوق دگرم باقیست

تا جان به تنم باشد ای شمع فروزانم
افتم به سرو پایت تا بال و پرم باقیست

من عاشق جانبازم در عشق دهم جان را
تا قاف قیامت این شور و شرم باقیست

از چرخ بنالم یا از بخت بد خویشم
افسوس زغم تا کی خونین جگرم باقیست

مجنون شده ام ( فکرت ) در عشق پری رویان
زین عشق بتان آخر هرجا سمرم باقیست
فکرت
   
اشعار 4077
سنگ دل

فریاد اسیر رخ خوبان نشوید
در دام بتان بنده ی فرمان نشوید
زینهار که این بوالهوسان سنگ دل اند
بر سنگ دلان بسمل وقربان نشوید
فکرت
   
اشعار 4076
اسیر زلف

عید آمد ؛ وه عجب زیبا شدی
من چگویم آفت دل ها شدی

می کنم جان را فدای مقدمت
ای شهی خوبان چه خوب رعنا شدی

با چنین حسن و لطافت ای پری
جلوه گاه عالم بالا شدی

جان دمیدی بر دلم ای دلربا
ای بت زیبا مگر عیسا شدی

با خرامت می شود جانم بدر
بس که تو امروز بی پروا شدی

شد دل ( فکرت ) به زلفانت اسیر
من چو مجنون ؛ تو مگر لیلا شدی
فکرت
   
اشعار 4075
چشمه ی کوثر

گردش چشم توباده وساغرم
سرخی لعل توآتش واخگرم

فوج مژگان تولشکردل شکست
شعله ی عشق توکرده خاکسترم

معبدآرزو کعبه ی روی تو
زمزم وصل تو چشمه ی کوثرم

دشت خاموش دل تازه وترشده
نشه ی زنده گی برده هوش ازسرم
فکرت
   
اشعار 4074
دام عشق


آسوده بدم ز چرخ گردون
چرخم نه به دیده کرده بد خون
هیچم زخود وزغم نه بد یاد
از بسکه بدم همیشه دلشاد
نی خورده به دل خدنگ نازی
نی رفته دلم به چنگ بازی
نی شکوه زدهرکرده بودم
نی جورنگار دیده بودم
نی گشته اسیر پنجه ی عشق
نی رفته دلم به خنده ی عشق
یعنی که بدم چو مست خندان
توفان غمم نکرده ویران
ناگه زقضا شدم گرفتار
در دام نگار مردم آزار
مرغ دل من بکردپرپر
چون رفت بیاد روی دلبر
چون شربت عاشقی چشیدم
غم های زمانه را بدیدم
ازبسکه اثر نمود خویش
دیوانه شدم زعشق رویش
شب تا سحرچو مرغ شبگیر
از ناله شدم پریش و دلگیر
چندی به غم فراق رنجور
چندی به امید وصل مسرور
آهم به فلک زسوز برشد
گوش همه گان زناله کرشد
رسوای جهان شدم زعشقش
چون زارو خزان شدم زعشقش
ازدست برفت صبرو آرام
دربازی عشق گشته ناکام
افسوس گذشت نوجوانی
ازچرخ ندیده شادمانی
ای کاش نمی شدم گرفتار
ای وای که سوختم درین نار
آخر زبرم چرا برفتی
خون شدم جگرم چرا برفت
« فکرت » جگرت همیشه خون به
هردل که بشد به عشق چون به
فکرت
   
اشعار 4073
کیستی ؟!

درفراقت سوختم تو دلربای کیستی
دلبر شیرین ادا و خوشنمای کیستی ؟
در جفایت سینه بریا ن دیده گریان گشته ام
تا بکی سوزی چنینم مه لقای کیستی ؟
خاک گشتم بر سرکویت نپرسیدی دمی
از کجایی جان فدا وخاک پای کیستی ؟
رفته ام یادت بت من این فراموشی زچیست؟
عاشقم کردی نپرسی آشنای کیستی ؟
روزگاری شد که « فکرت » درتمنای وصال
دیده گریان از غمت ، کام روای کیستی؟
روز و شب باشد دعایم کز رقیب گردی جدا
من چنین خواهم تو نقش مدعای کیستی؟
فکرت
   
اشعار 4072
پریشان

این سرشت جان من از خاک هجران ساختند
زان سبب چون قیص جایم در بیابان ساختند

از جفا و جور گردون غرق در خون شد دلم
این بنای عیش جان را سخت ویران ساختند

از فراق روی جانان آتشی در دل فتاد
از شرار دود آهم برق وباران ساختند

ای ستمگر کن حذر این چشم نمناکم نگر
آب چشم عاشقان همرنگ طوفان ساختند

عمرها شد می کشد دل ؛ جور خوبان جهان
این جفا جویان تنم را ؛ سخت قربان ساختند

من نگویم بیوفایی از تو بودست ای صنم
از ازل این در سرشت جان خوبان ساختند

در محیط آفتاب حسن جانان عاقبت
زره وار این جان شیرین را پریشان ساختند

می ندیدم در پریرویان وفایی هیچ هیچ
بنگر این دل را شهید تیر مژگان ساختند

عشقبازی می کنم این روش کیش منست
عاشقی را کاش هم در رکن ایمان ساختند

(فکرتم ) زانرو؛ که فکرم درمحیط عشق او
غرق گشته ؛ زان سبب هوشم پریشان ساختند
فکرت
   
اشعار 4071
خون وخاکستر

زکــهــساران صـــدای هــی نــیــایــد
زچـــوپـــانــان نــوای نــی نــیـــایــد

زدریـــاهـــا صــدای غــمــگـــنــانــه
به گوش آیــد بــه هنــگـام شبـــانــه

کــجــا شـد شــوروشوق زنـده گانـی
کــجــا شــد عـشـقــهــای جـاودانــی

خــداونــدا! زمــیــن راغــــم گـرفــته
فـــضـــا خـــاکـــستر مــاتــم گـرفـته

اجـاق خانه ها ســردست وخامـوش
زلبـــهــاخــنده گـــردیده فـــرامـوش

بـه هــرسوبنــگری خون سـیاووش
بـه هرســوبنــگری دودسـت وآتـش

ببـین این کوی وبـرزن خـون گرفته
زبــس چـشمان دشـمن خـون گرفته

بــه هــرســولاشــۀ انـــســان فــتاده
بــه هــرســومــادری گـریـان فــتاده

چــه مــادرهــا کـه بی فرزند گشتـند
بــه داغ دل به خــا کــستر نشـستـند

چـــرامــیهــن بــه خـاکــسترنـشسته
قــیـام قــامــتـش را کــی شـکـسـته؟

چــرامــیهن چــنــین بــربــاد گشته؟
ســـراســـرغــصه وفـــریــاد گـشـته

چـراکابــل هــمه تــالاب خـون شــد؟
چـرادشت ودمن دریـاب خـون شــد؟

تــن رنــجـورکابــل خــونچکـانـسـت
بـهـارش مــرده ورنگـش خـزانـست

خـــداونــدا جــهــنم گـــشــته کـابـــل
ســرایــی پــرزمــاتــم گــشـتـه کابـل

دریــغــا قــلــب مــیهــن درگــرفــتـه
وطن را خون وخا کــسـتر گـــرفــته

ســـرشـک ودود و آتش کرده بـیـداد
مــگررحــم ومــروت رفـــتـه ازیــاد

وطن درخون وآتش میـخورد جوش
زن ومــرد وطن گشـــته سیه پـوش

مســلمان با مســلمان درسـتـیـزست
دریــغــا پــورافــغـــان درستـیزسـت

خــدارا بــس کــنید این خون وآتـش
کــه خــاکــســتر کــنـد افسون َآتـش

همــه هــست وهـمــه بــود وطنــرا
هـمــه ســرمــایـــه وســود وطنــرا
فکرت
   
اشعار 4070
ساقی

از لبت ده دو سه پیمانه شراب ای ساقی
که دلم در هوسش گشته کباب ای ساقی

گشته خونین جگرم در غم عشقت ای شوخ
رحم کن بر دل من بهر ثواب ای ساقی

چون فگندی به من آن نرگس شهلایت یکبار
دل و دینم همه شد زار و خراب ای ساقی

پرده از رخ بگشا جان به فدایت با دا
تا بیابم ز رخت دور شباب ای ساقی

روز و شب در غم عشقت که ندارم آرام
لطف فرما ز وصالت می ناب ای ساقی

روز روشن بسرم چون شب یلدا گشته
بس که دیدم ز غم هجر عذاب ای ساقی

جان (فکرت) به لب آمد تو کجایی آخر
دم نزعم ز مدارا بشتاب ای سا قی
فکرت
   
اشعار 4069
دام گیسو

باز زلفت را چرا در پیچ و تاب انداختی
این دل رنجور من را در عذاب انداختی

شد پریشان زلف مشکینت بر آن روی چو ماه
بر رخ زیبا نکارا چون حجاب انداختی

شد نمایان روی خوبت ازحجاب گیسوان
زان نگاهت آتشی در شیخ و شاب انداختی

تا فگندی آن نگاه آتشینت را به من
وه که گویی زان به کام من شراب انداختی

عاقبت ( فکرت) اسیر دام گیسوی توشد
وه عجب دامی به پای این خراب انداختی
فکرت
   
اشعار 4068
بیخودی

درطــریـق عــاشــقی افـسا نه ایم
هــمچومجنون ازهـمه بیگانه ایم

کـس نـداند شـورقـلب عــاشــقـان
مــا بــه ســان گنج در ویرانه ایم

بـسـکه مـستـیم ازشـراب حسن او
روزوشــب لب بــرلــب پیمانه ایم

مــا اســیر چــشم مخـمور کسـیـم
عــمرهــا شــد ساکـن میخانه ایم

بــسکه دارد قــلب مــا شـور دگر
بــیخودیم ازخـویـش یـادیـوانه ایم

« فکرتا » دیوانه شودرعـشق او
در مـسیـر بیــخـودی فــرزانه ایم
فکرت
   
اشعار 4067
توفان غم
عشقش به دل چون جا گرفت
شورم همه دنیا گرفت
این آتش سوزنده بین
از فرق سرتا پا گرفت
رفتم زخود دیوانه سان
دل هم ره صحرا گرفت
طفلان بسر سنگم زدند
این شوروشربالا گرفت
از غصه مردم آه؛ آه
اشکم رهی دریا گرفت
طوفان غم آبم نمود
روزم شبی یلدا گرفت
« فکرت» بشد حالت خراب
عشقش بدل چون جا گرفت
فکرت
   
اشعار 4066
چیستم؟
در خود فرو رفتم ، چوقطره حیرت قلزم شدم
اندر کویرزنده گی در عشق لیلا گم شدم
نی قطره ام؛ نی موج ازخود رفته ام ؛ پس چیستم
یک مشت آب وگل بدم ؛ گه کوزه و گه خم شدم
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com