شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 7176
روزی شخصی از کودکی خردسال پرسید : مسجد این محل کجاست فرزندم ؟
کودک گفت : انتهاى همين كوچه به چپ برويد ، آنجا گنبد مسجد را خواهی دید ...

کودک را گفت : احسنت بر تو اى فرزندم !
من هم اکنون در آنجا مجلسى دارم ، بيا و بر سخنانم گوش فرا ده ...
کودک پرسید : مجلس بحثِ تو چه باشد ...؟
گفت : راه بهشت را بر مردم نشان دهم ...!
کودک خندید و گفت :
تو راه مسجد را ندانى چگونه راه بهشت را به مردم نشان میدهی !
علی اکبر دهخدا
   
نکته 7175
ﺻﺎﺩﻕ هدایت در کتاب بوف کور از سیزده درد مشترک ایرانیان چنین مینویسد:

١ - ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺗﺨﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻔﮑﺮ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٢ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٣ - ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻔﺖ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺑﺰﻧﯿﻢ.
٤ - ﺑﻪ ﺑﺪﺑﯿﻨﯽ ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٥ - ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺭﻓﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
٦ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻓﻀﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ‏« ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ‏» ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٧ - ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ‏«ﻣﻦ ‏» ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ‏« ﻣﺎ ‏» ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ.
٨ - ﻏﺎﻟﺒﺎً ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٩ - ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
١٠ - ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﻋﺎﺟﺰﯾﻢ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.
١١- ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
١٢ - ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
١٣ - ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻗﯿﻘﻪ آخر ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ.
صادق هدایت
   
نکته 7174
در زندگی یاد بگیر:

با احمق بحث نکن و بگذار در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.


با وقیح جدل نکن چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحت را تباه می کند.


از حسود دوری کن چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنی باز از تو بیزار خواهد بود.


و تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق نداری ترجیح بده

و سه چیز را هرگز فراموش نکن :

1 . به همه نمی توان کمک کرد
2 . همه چیز را نمی توان عوض کرد
3 . همه تو را دوست نخواهند داشت ....!!
ناشناس
   
نکته 7173
یک دقیقه خندیدن می تواند به بدن همان اندازه آرامش بدهد که 45دقیقه درمان های خاص آرامبخش !
هنری رابین اشتاین
دیگران
   
نکته 7172
افرادی که توانایی لبخند زدن و خندیدن دارند ،مو جوداتی برتر هستند !
ویلیام شکسپیر
   
نکته 7171
می پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند.جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند.خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند.خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند. خجالت بکشند از سنشان و نرقصند. با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...

نه...نترس دوست من. هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است.اگر به عشق نیاز داری عاشق شو.برقص.با صدای بلند قهقهه بزن.رنگهای شاد بپوش.تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است.زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...
ناشناس
   
توکل 7170
کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..

سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..

صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..

ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..

ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..

رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..

زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..

اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..

مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..

کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..

دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..

با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید نیست ؟..

گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..

خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..

گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی داريد با پروردگار.
ناشناس
   
تلنگر 7169
مـعیار فقط اخـلاقه
اگر برای ظاهر، پــول یا موقعیت با کـسی رابـطه دارین
اون مـعیار نیست
قیمتتونه
ناشناس
   
تلنگر 7168
شازده كوچولو پرسید:
با غم از دست دادنش چطور كنار بیام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بودیش
بعد غمگین شو...!!!

بخش عمده ى زندگى ما در تَوَهم میگذره
توَهم مالکیت ....
دیگران
   
عاشقانه ها 7167
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،
ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .

شل سیلور استاین
دیگران
   
گلایه 7166
شاعرها بی رحم ترین مردمان جهانند!
آنقدر عشق را می آرایند
که باورمان میشود این قصه پر غصه را...
وسط ماجرا که میرویم تازه میفهمیم
عشق الهامی شاعرانه است...
ناشناس
   
گلایه 7165
‏ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش
وحشی بافقی
   
تلنگر 7164
گروهی فریاد میزنند: دوستم داشته باش و گروهی دیگر: دوستم نداشته باش.
ولی گروهی هم هستند که جز بدترینها و بدبخت ترینهایند, آنها فریاد می زنند: دوستم نداشته باش اما وفادار باش!
آلبر کامو
   
تلنگر 7163
دیگر وقت آن نیست که بدانیم چه کسی جهان را آفریده است؛
بلكه باید دید چه کسانی به خراب کردن آن مشغولند!
نوآم چامسکی
دیگران
   
تلنگر 7162
امروزت را زندگی کن ،
رویاهات بمونه برای فردا....
ناشناس
   
نکته 7161
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست آورید کسی نمی‌تواند به آن‌ها توهین کند. اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمی‌شوید؛ یا می‌خندید یا به به فکر فرو می‌روید
برتراند راسل
   
عاشقانه ها 7160
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست !
هنر می‌‌خواهد ...
ماندن می‌‌خواهد ...
هر کسی‌ که هنر ماندن ندارد ...!
ناشناس
   
دانستنیها 7159
سواد چیست؟

تعريف كلاسيك سواد، توانايی خواندن و نوشتن است.

اما بر اساس تعريف يونسكو، شخص با سواد فردی است که تمام پارامترها زير را در خود دارا است:

١- سواد عاطفی:
توانايی برقراری روابط عاطفی با خانواده، همسر و دوستان، به نحوی شایسته.

٢- سواد ارتباطی:
توانايی برقراری ارتباط و تعامل با تمامی اعضای جامعه، شامل آداب معاشرت و روابط اجتماعی نیکو.

٣- سواد مالی:
توانايی مديريت اقتصادی درآمد، یعنی دانش چگونگي پس انداز، سرمايه گذاری، و مديريت هزینه.

٤- سواد رسانه:
اين كه بدانيم كدام رسانه ها معتبر و كدام نا معتبر است. یعنی توانايی تشخيص راستی و درستی اخبار و ديگر پيام های رسانه ای. و از کپی کردن و اشاعه مطالب نادرست پرهیز کنیم .

٥- سواد آموزش و پرورش:
توانايی تربيت فرزندان به شکل شایسته.

٦- سواد رايانه:
توانايی استفاده از مهارت های هفت گانه ی رايانه یا ICDL، شامل مفاهيم پايه ی فن آوری اطلاعات و ارتباطات، استفاده از رايانه، مديريت فايل ها، واژه پردازی و ...

امروز، در قرن بیست و یکم، داشتن سواد خواندن و نوشتن، یا حتى اخذ مدرک دانشگاهی، دال بر با سواد بودن فرد نیست.
ناشناس
   
نکته 7158
آنچه هستی باش
سعی کن نیاز های خود را ابراز کنی و نیازهای شریک خو را نیز کنجکاوانه در یابی
در حسرت گذشته ماندن چیزی جز از دست دادن امروز نیست.

به دنبال گذشته بودن همچون دویدن دنبال باد است.

تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود، یکبار سی ساله، و یکبار هفتاد ساله.
در هر سنی که هستی، روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی. چرا که مثل روزهای دیگر، فقط یکبار تکرار خواهد شد.
هر روز از عمر تو زیباست و لذتهای خودش را دارد.
نیچه
   
نکته 7157
واقعیت دنیا در دو جمله:

جنگ مال آدمای پولداره،
اما خون دادنش مال آدمای فقیره
ناشناس
   
نکته 7156
در حقيقت
ما همه بشر بودیم!

تا اینکه
نژاد ، ارتباطمان را برید!
مذهب ، از یکدیگر جدایمان ساخت!
سیاست ، بینمان دیوار کشید!
و ثروت ، از ما طبقه ساخت!
صادق هدایت
   
عاشقانه ها 7155
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
شهریار
   
تلنگر 7154
کودکت را ازجهنم نترسان، ذات او را پاک پرورش بده...
وعده ی بهشت به او نده، به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیت است.
ناشناس
   
تلنگر 7153
درد آنجاست که در میان پارگی لباس یک زن
مردم فقط برهنگی او را می بینند و نه فقرش را !
ماهاتما گاندی
   
تلنگر 7152
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد ، میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود،

انتظار کشیدن و امیدوار بودن...
کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما
دیگران
   
تلنگر 7151
ديروز و فردا هر دو نامردند...!
ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش...
مرا فريب دادند تا نفهمم امروزم چگونه گذشت....
ناشناس
   
نکته 7150
اولین قانون کائنات این است که تو می توانی آنچه را که به تصورت می گنجد؛ باشی، انجام دهی و داشته باشی.
قانون دوم این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را بطرف خودت جلب می کنی.
چرا این طور است؟
هیجان، قدرتی دارد که جذب می کند.
تو از هر چه شدیداً بترسی آن را تجربه خواهی کرد .
مثلاً حیوان، فوراً متوجه می شود که تو از او وحشت داري.
نباتات، به طور مشابه به افرادي که آنها را دوست دارند واکنش نشان می دهند، همان حیوان و نباتی که تو شکلِ پست ترِ حیات می نامی.
هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتند.
تصادفی در عالم هستی وجود ندارد.
هیجان، انرژي در حرکت است.
وقتی تو انرژي را جابه جا می کنی، اثري ایجاد می کنی.
اگر به اندازة کافی انرژي، جابه جا کنی، ماده بوجود می آوري.
ماده انرژي متراکم است که جابه جا شده و به آن فشار وارد شده است. چنانچه به اندازة کافی و به گونه اي خاص انرژي را دست کاري کنی ماده به دست می آید.
هر خردمندي این قانون را می داند .
این کیمیاي عالم هستی است. این رمز کل زندگی است.
فکر، انرژي خالص است.
هر فکري که تو اکنون داري، قبلاً داشتی و در آینده خواهی داشت، خلّاق است. انرژيِ حاصل از فکر، هرگز نمی میرد، هرگز.
این انرژي، از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود، و براي ابد ادامه پیدا می کند.
فکر تو تا ابد وجود دارد.

نیل دونالد والش
دیگران
   
عاشقانه ها 7149
تنها فردی که لایقِ عشق است،
کسی‌ست که
معنیِ حرف‌هایِ نزده‌ات را
بهتر از خودت بفهمد.

لئون تروتسکی
دیگران
   
عاشقانه ها 7148
وقتی شما جرات دوست داشتن

او را نداشته باشید

دیر یا زود

سر و کله ی یک شجاع

پیدا خواهد شد!
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته 7147
باید در « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ :

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ , ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ.

« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ
ﻳﻌﻨﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ

اﺯﺩﻭﺍﺝ ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ.
ناشناس
   
تلنگر 7146
بعضی از شادی ها را دیگران خراب کردند ،
خیلی از خوشی ها را خودمان کوفت خودمان کردیم .

زندگی است دیگر...

یک وقت هایی نوک پا نوک پا راه میروی که خیس نشوی ،
یک زمانی هم همه ی دار و ندارت را به آب میزنی، دل به دریا میزنی ...

هر چه هست داستان یک لحظه است .

یک آن ، یک مهلت ، یک فرصت

اصلا یک " فرصت " را بگذاری که بگذرد؛ " این زمان " بشود " آن زمان "....

میشود بسان چای یخ کرده ی روی میز که با عشق دم کرده بودی و یادت رفته ، سرد شده ، از دهان افتاده..

طعم تلخ و گس شده اش حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق هیچ طبعی خوش نمی آید ..خورده نمیشود که نمی شود ، باید بریزیش دور...

" فرصت " را که بگذاری بگذرد میشود مثل آبِ تنگِ ماهی که به وقتش عوض نشود آنوقت دیگر آن ماهی هم ماهی نمی شود...
قدر لحظات را بدانیم
زندگی منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند
ناشناس
   
تلنگر 7145
بهشت بهترین بهانه برای جهنم کردن دنیاست!
ناشناس
   
عاشقانه ها 7144
دنیا هم که مال تو باشد، تا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته باشی، تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشوره‌هایش نداشته باشی، فقیرترین مرد دنیایی...!
ناشناس
   
نکته 7143
جهل ،
نرمترین بالشی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد....
ناشناس
   
نکته 7142
پیدا کردن نقطه ضعفی از طرف مقابل مقدار کمی زرنگی میخواهد
ولی سواستفاده کردن از نقطه ضعف طرف مقابل مقدار بسیار زیادی بیشعوری
ناشناس
   
نکته 7141
مرگ تو ؛
درست از لحظه ای آغاز می شود که
در برابر آنچه مهم است
سکوت می کنی....
ناشناس
   
نکته 7140
زندگی ما با "تولد" شروع نمی شودبا "تحول" آغاز میشود

لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی
شروع کن تا بزرگ شوی
باد با چراغ خاموش
کاری ندارد!
ناشناس
   
عاشقانه ها 7139
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق، اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده
زنِ هنرمندِ عاشق!
ناشناس
   
نکته 7138
ﻓﺮﻫﻨﮓ یعنی:
ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ ﮐﻪ وجود ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ دﺍﺭﺩ...
ﺑﺨﺶ اول:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻄﻮﺭ طبيعى ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺑﺨﺶ ﺩوم:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺑطى ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
برتراند راسل
   
تلنگر 7137
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
ناشناس
   
تلنگر 7136
کوتاه ‌ترین داستان غمگين دنیا یک بیت از سعدی است:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمُرد و بیمار بِزیست..
سعدی
   
عاشقانه ها 7135
با دلبر ِدیوانه بگوییـد بیایـد
دیوانه
چو دیوانه ببیند
خوشش آیـد...
خیام نیشابوری
   
عاشقانه ها 7134
عاشقم اما
نگاهم از تو پروا می کند

در درون سینه ام
عشق تو غوغا می کند

گر تو مهمان دلم باشی
به بالینم شبی

بوسه ای از آن لب
شیرین تمنا می کند
ناشناس
   
عاشقانه ها 7133
نهایتِ........

آرزوی من است

ڪہ، در وجــــــــــودت

کلبــــــــــہ اے

داشته باشم

حتــــــــــے، به مساحتِ يك یاد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 7132
از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش

از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش....
مولانا
   
تلنگر 7131
من آنچه که تو می اندیشی نیستم،
بلکه تو آنچه هستی
که در مورد من می اندیشی...!
بودا
   
عاشقانه ها 7130
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حافظ
   
نکته 7129
زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند
و شمع‌ آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت
احمد شاملو
   
گلایه 7128
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.
مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
احمد شاملو
   
تلنگر 7127
مردم وقتی احساس کنند که در جامعه سهمی دارند از آن محافظت میکنند اما اگر این حس را نداشته باشند آن جامعه را به نابودی خواهند کشاند ...!!
مارتین لوتر کینگ
   
لطیفه 7126
حقه بازی حکومتی به اسم دین و قانون !!!:
پیرمردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.
نتیجه قصه: هر چهار سال انتخابات تکرار می شود
ناشناس
   
اشعار 6015
زندگانی گر مرا عمری هرسان کرد و رفت
مشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت
جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری
چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت
پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت
روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون ع‍‍‍قده باد مشکبوی
گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت
پیش از اینها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت
با رمیدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان کرد و رفت
فرخی یزدی
   
اشعار 6014
هرمملکتی در این جهان آباد است
آبادیش از پرتو عدل و داد است
کمتر شود از حادثه ویران و خراب
هر مملکتی که بیشتر آزاد است
فرخی یزدی
   
اشعار 6013
باغی که در آن آب هوا روشن نیست
هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست
هر دوست که راستگوی و یکرو نبود
در عالم دوستی کم از دشمن نیست
فرخی یزدی
   
تلنگر 4179
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته
رومن رولاند
   
شوخی 4166
ده روش برای به دست آوردن دل زنها
1 به حرفاش گوش بده
2 بهش محبت کن
3 گاهی برایش یک شاخه گل بگیر
4 چندروز یک باربهش بگو دوستت دارم
5 تولدش وفراموش نکن
6 حتی اگه پول کمی دردست داری گاهی یه هدیه کوچک براش بگیر
7 حداقل در روز یک بار بهش تلفن کن
8جلوی جمع بهش احترام بذار
9 روز زن را فراموش نکن
10 موقع ای که ناراحت هست تو آغوشت بگیرشو ببوسش بهش بگو دیوونه من کنارتم........
وحالا ده روش برای بدست آوردن دل یک مرد
1 گاهي لخت شو
2 يهويي لخت شو
3شب لخت شو
4 روز لخت شو
5 روز تولدش لخت شو
6 ناراحت بود، لخت شو
7 هميشه لخت شو
8 برو لخت شو
9 لخت شو
10 فقط لخت شو......
به همین سادگی. )))))))
نخند لخت شو
ناشناس
   
تلنگر 4165
جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید!
ژان کریستف
رومن رولاند
   
دل نوشته 4164
حرف نزدن دلهر ه ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
ژان کریستف
رومن رولاند
   
نکته 4154
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته 4153
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

برگرفته ازکتاب به همین سادگی
دیگران
   
نکته 4152
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست ؟ گفت عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد !!!
صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد!
فکرت
   
نکته 4151
روزی بزرگی با جمع صوفیان به در آسیابی رسیدند. اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد.
پس گفت: می دانید که این آسیاب چه می گوید؟
میگوید که، تصوف آن است که من دارم. درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم؛ سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور کنم.
ابو سعید ابوالخیر
   
نکته 4150
کسی که بسیار می خواند و بسیار می داند
اما به هر دلیل وارد کارزار مبارزه برای آزادی نمی شود
مانند فروشگاهی بسیار بزرگ و پر از کالاست
که روی در ورودی اش نوشته باشند "تعطیل" است
آبراهام لینکلن
   
نکته 4149
صادق بودن شاید منتهی به دوستی های فراوان نشود
اما
همیشه نتیجه اش یافتن دوستان حقیقی خواهد بود
گوته
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
لطیفه 4147
یکی اسبی به عاریت خواست،
گفت؛ دارم اما سیاه هست !
گفت؛ مگر اسب سیاه را
سواری نشاید شد؟
گفت؛ چون نخواهم داد
همینقدر بهانه بس است !
عبید زاکانی
   
عاشقانه ها 4146
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
نکته 4145
ﺍﻻﻏﯽ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ
ﻣﯽﮐﺮﺩ!
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»
ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،
اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥِ ﺍﻭ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻃﻼ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﻃﻼﺋﯽ ﺷﻮ...
ناشناس
   
تلنگر 4144
حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال پرهیزگاری رسد؟

گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
نکته 4142
از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند، دوری کن
افراد کوچک, آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی
مارک تواین
   
پند و اندرز 4141
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ
   
حکایت 4140
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»
ناشناس
   
نکته 4139
دانی که خدا چرا تو را داد دو دست

من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست برای آنکه خویشتن داری

با دست دگر ز دیگران گیری دست
ناشناس
   
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
اشعار 4137
درد

از درد جانگداز یتیمان چه گویمت
از اشک مادران پریشان چه گویمت

رنگین بود زخون تو جاده های شهر
از شیون و ز درد عزیزان چه گویمت

در خاک و خون فتاده عزیزان این وطن
از درد های ملت افغان چه گویمت

از کوچه هاو شهر به خون خفته ی وطن
از لاله های سرخ بیابان چه گویمت

از لاشه های بی سرو بی تن کمی بگو
آخر ز سر بریدن طفلان چه گویمت

این درد خونچکان دلم را کجا برم
از پاره پاره لاشه ی بیجان چه گویمت

بنگر که برگ و بار وطن خاره زار شد
از شام درد ناک غریبان چه گویمت

« فکرت » کجاست مرهمی این درد جانگداز
از سوز آه این دل گریان چه گویمت
فکرت
   
اشعار 4136
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
اشعار 4135
باختم

در قمار زنده گی جان و دلم را باختم
ای دریغا حاصل و بی حاصلم را باختم

چون فتادم در یم و گرداب عشق دلبری
وای آخر رفتم از خود ساحلم را باختم

عقل دور اندیش من فارغ ز غم ها بوده است
عشق آمد این دل هم عاقلم را باختم

تا به دام عشق رفتم کامرانی یافتم
بین زعشقش روز گار جاهلم را باختم

عشق باشد رهبر این روز گار زنده گی
« فکرت » آخر هوش وعقل باطلم را باختم
فکرت
   
اشعار 4134
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
اشعار 4133
مرا دریاب ای دریا


نمی دانم
نمی دانم چه شد ای چشم من آن اشکباری هات ؟
کجا شد دیده ی شب زنده داری هات ؟
چرا ای دیده خشکیدی!؟
چه سود ای چشم ؛ زین بی حاصلی دیدی؟
که از غم سوختی اما نباریدی

کویر خشک ویرانم
زبی آبی همی سوزد تن و جانم

مرا دریاب ، ای دریا !
بیا امروز توفان کن !
کویر خشک دل را چشمه ی فیاض جوشان کن
نمی دانم ،

به شب هایم چرا باران اشکت را نمی ریزی ؟
که تا گردد زمین خشک دل سیراب
چرا غم را نمی شویی‎چه شد سوزت ، چه شد سازت ؟!

چه شد آن اشک های غصه پردازت
چرا ای چشمه ی خشکیده ؛ این سان سرد و خاموشی؟
چرا با من نمی سازی؟
چرا در خود نمی جوشی ؟
فکرت
   
اشعار 4132
ای عشق من


ای عشق بی همتای من ، ای گوهر یکتای من
ای شمس من مولای من ، ای دلبر ابهای من

ای نور نور نور من ، ای شعله های طور من
ای عشق چون منصورمن،ای جلوه ی سینای من

موسا تویی ، عیسا تویی ، آن احمد طه تویی
هم نقطه ی اولی تویی، مولای من ، مولای من

مجنون منم ، لیلا تویی ، لیلا ی بی همتا تویی
قطره منم دریا تویی ، دریای بی پهنا ی من

ای هست من ای بود من، سرمایه وهم سود من
ای حشمت محمود من ، ای شوکت فردای من

با عشق تو زنده شدم ، زنده ی پاینده شده
تا من ترا بنده شدم ، روشن شده دنیای من

آتش زدی برجان من ، ای عشق من ایمان من
ای درد من درمان من ، ای عشق آتشزای من

تاسوختم در عشق تو ، خاکسترم رضوان شده
شهر دلم خندان شده ، ای آتش رسوای من

«فکرت» به تودل بسته است،از غیرتو بگسسته است
ازدرد و غم ها رسته است،ای جان من لیلای من
فکرت
   
اشعار 4131
قمار عشق

پرتوی حـسـن تـوبا شد زرنگـار زنده گی
ای چـراغ روشـن شبـهـای تار زنـده گی

بوسـتان دل خزان بد بی رخـت ای نازنین
چون بـه قـلـبم آمدی آمد بـهار زنده گی

پیـش ازین بودم درختی خشک درباد خزان
عشـقـت آمد داد دلرا برگ وبار زنـده گی

زنده گی را در قمارعشقـت آخر با خـتـم
عاقبت گشتم چو مجنون خاکسـارزنده گی

گربگویی یانگویی راز عشـقـت را به مـن
من زچشما نت بخوانم این شرار زنده گی

بهتراز جانم چه خواهی تا فدا سازم به تو
ای عزیز جان و دل ؛ ای افتخار زنده گی

باتو جانا زنده هستم ، بیـتو میـمیـرد دلم
هرچه خواهی درکف تست اختیارزنده گی

تا نفس درسینه باشد، کی فراموشت کنم
زانکه باشی ای عزیزم ، یاد گار زنده گی

قلب« فکرت» شداسیر حلقه های زلف تو
همچوزلفت شدپریشان ، روز گار زنده گی
فکرت
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
اشعار 4129
بیستون عشق

تـاکـه دل درعـشـق اوازآزمـون آیـد بــرون
آنقـدر گـریم که جای اشک خون آیـد بــرون

گراثـر بخـشد سـرشک لالـه گون دیـده ام
آن نگار سنـگدل با صـدفســون آید بــرون

مـی تــپد دل درمــزارسیـنـۀ سوزان من
گـرخرامان اوچودامن لاله گون آید بــرون

آسمان د یده گان ازاخـتران پر گشته است
تاکه یکشـب آن مۀ زیبا بــرون آید بــرون

تیشۀ عشقـت به سرخواهم زدن فرهادسان
تــا فــغان ونـاله ام ازبیسـتون آید بــرون

بیستون عشق گردد درکف «فکرت» چوموم
اواگر در دلـربـایـی زوفــنـون آیـد بــرون



این غزل سرودۀ یکی ازدوستان ایرانی ام اس که به استقبال غزل «بیستون عشق» سروده بود.
یادش بخیر :

سجده برمحراب غزل دوست:

درفراقـش روزوشـب ازدیـده خون آید برون
کــی زخــانـه آن نـگارپـرفـسـون آید برون

مـی تـپد با یاد او دل در سرای سـیـنه ام
آنـچنان،گـویی که ازسینه کنون آید برون

آنـچـنان درراه عشقـش میدوم باپای سر
تـا که جـانـم ازحــصارانـدرون آید برون

همچوفـرهادآنچنان تیـشه زنم برسر
که باز شیـون شیرین زکاخ بیستـون آید برون

ای صـبا پیغام این عاشق به آن لیلا رسان
تامـبادا اشک عـاشق زین فـزون آید برون

گوبـه لـیلا تـاسخن گوید زهـنگام وصـال
تــاکه مـجنون ازبـیابـان جنـون آید برون

گـوبـده فـرمان زبهــرآزمـون دل شکاف
تـا رقـیـب ازآزمـون خـواروزبون آیـد برون

هان ! به نزد غزل دوست ببـرسجده «عطا»
شعر«فکرت»ازدل غرقه به خـون آید برون
فکرت
   
اشعار 4128
‎دلم پرواز مى خواهد

‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎چنان مست و خرابم
‎که در خمخانه ى دنيا نميگنجم


‎سخت دل تنگم
‎,دلم پرواز مى خواهد
‎به اوج بى انتها
‎فارغ از غوغاى اين دنيا
‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎دلم پرواز مى خواهد
فکرت
   
اشعار 4127
آتش

هـیچ دانی عـشق خوبان آتشست
عـاشــقانـرا درد ودرمان آتشست

پـای تـاسرآتـــش ســوزان شــدم
عـشـق تـودرخـرمن جان آتشست

بوسه هابرلب زدم جانـم بسوخت
بـنگر ایـن لعــل بـدخشان آتشست

پــرتوی حسـنش قیـــامت میکــند
جـــلــوۀ آن روی تــابــان آتشست

جــوی اشکم راببـین کـزسـوزدل
ازدو دیــده تـا بـه دامــان آتشست

خـال هــندوچــشم وابـروهرکــدام
ســـوزش دل را فــراوان آتشست

هــیچ دانی« فکـرتا» تــاجـاودان
عاشــقان را درد و درمـان آتشست
فکرت
   
اشعار 4126
وفا نکرد

گـهـراشــک ریـخـتـم مگـراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراو با غمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
اشعار 4125
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
اشعار 4124
خلوتگۀ راز

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم
به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم

سراسر نقش هستی آیۀ عشقست
که شاهانرا سرکویش گدا دیدم

چنان مست و خراب بادۀ عشقم
نمیدانی درین مستی چها دیدم

به عرشم میبرد عشقی جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم

درون سینه ام خورشید می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم

ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از نورو صفا دیدم

به ملک دل بیا خلوتگه رازست
که آنجا طور عشق آ شنا دیدم

سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم
فکرت
   
اشعار 4123
به استقبال غزل مولانا :
‎بیتو

‎شام غمم نگار من هیچ سحرنه میشود
‎درد دل غمین من بی تو به سرنه میشود

‎درد منی دوای دل ،عـشق منی خدای دل
‎رحم بکن بـرای دل بی توبه سرنه میشود

‎تاکه تو جان من شدی،ورد زبان من شدی
‎جان و جهان من شدی بی تو به سرنه میشود

‎جان مـن و نگار دل، بـاغ گـل وبهاردل
‎عشق تو شد قرار دل، بی توبه سرنه میشود

گشتم اسیر موی تو، عاشق چشم و روی تو
‎مست شدم زبوی تو، بی تو به سرنه میشود

‎من زجهان بریده ام، عشق تـرا گزیده ام
‎چون توکسی ندیده ام،بی تو به سرنه میشود
فکرت
   
اشعار 4122
به استقبال غزل مولانا
‎شهردل

‎عشق بهاء ازجان و دل هیچ بدر نه میشود
‎رفته زکف قرار دل بیتو بسر نه میشود

‎عشق تو در سرشت من، راه توسرنوشت من
‎درد وغمت بهشت من ، بیتو بسر نه میشود

‎مظهرنورحق تویی ، شعله ی طور حق تویی
‎نفحه ی صور حق تویی، بیتو بسر نه میشود

‎من به تو دل چو بسته ام، سلسله ها شکسته ام
‎از همه گی گسسته ام ، بیتو بسر نه میشود

‎رفته دلم به دام عشق ، باده بده زجام عشق
‎پخته بکن توخام عشق ، بیتو بسر نه میشود

‎قطره بُدم چو یم شدم، بیش شدم ؛ نه کم شدم
‎با توچو جام جم شدم، بیتو بسر نه میشود

‎شهردلم زعشق تو ، روضه ی خلد جان شده
‎با تو جهان جنان شده ، بیتو بسر نه میشود
فکرت
   
اشعار 4121
زخم د ل

‎تـا بـکی بـاشـم نگارا بـیــــقـرار از زخم دل
‎این دوچشم خونفـشانم اشکبار از زخم دل

‎روبـه صــحرامیکنم از درد های بـیــکـران
‎همچو مجنونم پریشان روزگار از زخم دل

‎ناله های درد دل بنـگر به گردون میــرسـد
‎بیــقرارم رفــتـه ازکف اخــتیار از زخم دل

‎رازعشقــت را اگردر سیـنه ام پنـهان کنــم
‎چـون کنم با گریه های زار زار از زخم دل

‎گریه کردم خنده کردی ، شرمساری راببین
‎سخت غمگــینم نمــیدانــد نـگار از زخم دل

‎مــن زپــا افــتـــاده ام، امـا توای آرام جان
‎زنــده بــاشـی در امان کردگــار از زخم دل

‎درد های قلب «فکرت» کی به درمان میرسد
‎داغدار درد هــســتـم بـی شـمار از زخم دل
فکرت
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
اشعار 4119
شراب عشق

زین بعد دیده را به غمت تر نمی کنم
فریاد از جفای تو دیگر نمی کنم

گر شمع محفل شب دیجور من شوی
پروانه سان به دور تو پرپرنمی کنم

گر با وفا و مهر تو افسونگری کنی
هر گز بتا وفای تو باور نمی کنم

گر از کنار من بروی در بر رقیب
این سینه را به یاد تو اخگر نمی کنم

آخر به هیچ کیش مسلمان نشد دلت
ایمان به تو ستمگر کافر نمی کنم

( فکرت ) مرو تو در شکن زلف گلرخان
هر گز شراب عشق به سر بر نمی کنم
فکرت
   
اشعار 4118
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
اشعار 4117
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
اشعار 4116
مــرا کشتــه غــم و درد جــدایی
عـزیـزم اینـقدر ظـالـــم چــرایــــی
شــده دیــری که دیــدارت ندیدم
اگـــر آیـــی کنـــم نـــذر خــدایـــــی
فکرت
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
اشعار 4114
شـدم فریــاد ؛ فریــاد از جــدایی
شــدم بــربــاد ؛ بربــاد از جــدایی
شهــید عشق شیرین گشت آخــر
بـه ضرب تیشـه فرهاد از جــدایی
فکرت
   
اشعار 4113
کــجایـی یار بـیبـا کم کــجـــایــی
دوای ســـینــۀ چـــاکـــم کــجـایـی
غمی دارم که هردم میچکد خون
ازیــن چشـمـان نمـنـا کـم کــجایـی
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com