شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دل نوشته 2934

هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com