شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 2435

حضرت عيسى عليه السلام به همراهى مردى سياحت مى كرد پس از مدتى راه رفتن گرسنه شدند به دهكده اى رسيدند
عيسى به آن مرد گفت :
برو نانى تهيه كن و خود مشغول نماز شد آن مرد رفته سه گرده نان تهيه كرد و بازگشت مقدارى صبر كرد تا نماز عيسى پايان پذيرد
چون كمى به طول انجاميد يك گرده را خورد.
عيسى آمده پرسيد گرده سوم چه شد گفت :
همين دو گرده بود. پس از آن مقدار ديگرى راه پيموده به دسته آهوئى برخوردند حضرت عيسى يكى از آنها را پيش خواند
آن را ذبح كرده خوردند بعد از خوردن عيسى گفت :
باذن الله به اجازه خدا حركت كن آهو حركت كرد و زنده گرديد
آن مرد در شگفت شده زبان به كلمه سبحان الله جارى كرد
عيسى گفت : ترا سوگند مى دهم به حق آن كسى كه
اين نشانه قدرت را براى تو آشكار كرد
بگو نان سوم چه شد باز جواب داد دو گرده بيشتر نبود.
دو مرتبه براه افتادند نزديك دهكده بزرگى رسيدند
در آنجا سه خشت طلا افتاده بود رفيق عيسى گفت
اينجا ثروت و مال زيادى است آن جناب فرمود:
آرى يك خشت از تو يكى از من خشت سوم را اختصاص مى دهم به كسى كه نان سوم را برداشته مرد حريص گفت :
من نان سومى را خوردم ، عيسى از او جدا گرديده گفت :
هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد كنار خشتها نشسته به فكر برداشتن و بردن آنها بود،
سه نفر از آنجا عبور نمودند او را با سه خشت طلا ديدند.
همسفر عيسى را كشته و طلاها را برداشتند.
چون گرسنه بودند قرار بر اين گذاشتند يكى از آن سه نفر
از دهكده ى مجاور نانى تهيه كند تا بخورند
شخصى كه براى نان آوردن رفت با خود گفت :
نانها را مسموم كنم تا آن دو پس از خوردن بميرند،
دو نفر ديگر نيز با هم شدند كه رفيق خود را پس از برگشتن بكشند.
هنگاميكه نان را آورد آن دو نفر او را كشته
و خود با خاطرى آسوده بخوردن نانها مشغول شدند
چيزى نگذشت كه آنها هم به رفيق خود ملحق گشتند.
حضرت عيسى در مراجعت چهار نفر را بر سر
همان سه خشت مرده ديد گفت :
.
اينست رفتار دنيا با دوستداران خود
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com