شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 1427

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب
گرسنه سر بر بالین گذاشت.
همسرش او را تحریک کرد به دریا برود ، شاید خداوند
چیزی نصیبش گرداند.
مرد تور ماهیگیری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی
غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی
چیزی به تورش نیفتاد.
قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع
کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.
او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد
برد.
او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این
ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟
همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری
میکرد،
پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش و
ماهیگیری تفریحی بود.
پادشاه رشته ی خیال مرد فقیر را پاره کرد و با صدای
بلند پرسید:
ای مردک در دستت چیست؟
او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم
انداخته است،
به دستور پادشاه آن ماهی به زور از مرد بیچاره گرفته
شد و در مقابل هیچ چیزی هم به او نداد و حتی از او
تشکر هم نکرد.
او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و
زبانش بند آمده بود.
پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه به خود
میبالید که چنین صیدی نموده است.
همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد خاری از
فلسهای ماهی به انگشتش فرو رفت، درد شدیدی در
دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت
درد نمیتوانست بخوابد ...
پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد
نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و
سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال
سپری گشت.
پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه
بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.
وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش
کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد ...
پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش
گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین
گرفتار شده است.
پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد
هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او
با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
پادشاه به او گفت:
- آیا مرا میشناسی...!؟
- آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من
گرفتی.
- میخواهم مرا حلال کنی.
- تو را حلال کردم.
- می خواهم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که
وقتی ماهی را از تو گرفتم ، چه گفتی ؟؟؟
گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :
پروردگارا...
او قدرتش را به من نشان داد،
تو هم
قدرتت را به او نشان بده!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com