شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
گلایه
گلایه
شاعرها بی رحم ترین مردمان جهانند!
آنقدر عشق را می آرایند
که باورمان میشود این قصه پر غصه را...
وسط ماجرا که میرویم تازه میفهمیم
عشق الهامی شاعرانه است...
ناشناس
   
گلایه
‏ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش
وحشی بافقی
   
گلایه
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.
مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
احمد شاملو
   
گلایه
کشتند آن پرنده که ققنوس خواندنش
تیری به پیکرش زده ،منحوس خواندنش

آن سرو قد بلند که قدش خمیده گشت
در دوزخی که زیسته فردوس خواندنش

با ظلمتی که سیطره انداخت بر فلک
نوری ظهور کرده و کابوس خواندنش

تاراج رفته خنده مستانه اش ولی
با حکم سر به مُهر به پابوس خواندنش

قربانی جهالت خلقی که ناروا
خونش مباح کرده و قدوس خواندنش

آخر مگر رواست تعرض به شاخه گل
پرپر که شد به موعظه افسوس خواندنش
ناشناس
   
گلایه
برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم
تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را
بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن
بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را
یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم
بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را
اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت
خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را
دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را
سراينده الهام ديداريان
دیگران
   
گلایه
چقدر آزار دهنده است
وقتی کسی از شما آدرسی را می‌پرسد و شما با کلّی وسواس و دقّت به او نشانی می‌دهید. با نگاهی مات به شما نگاه میکند. بعد در جهتی غیر از آن سمت که شما گفته‌اید می‌رود؛
وقتی کسی از شما آدرسی را می‌پرسد، و شما با دقّت به او نشانی می‌دهید؛ بعد او سری تکان می دهد و از رهگذر بعدی همان آدرس را می‌پرسد؛
وقتی خبر مهمّی را به کسی می‌دهید، و او مشغول ور رفتن با ماسماسک (یعنی موبایل) خود است و گاهی نگاهی هم به شما می‌افکند و با "هوم، هوم" یا "عجب، عجب" گفتن وانمود می‌کند به شما توجّه دارد.
وقتی با کلّی آب و تاب، مطلبی را برای کسی بیان می‌کنید، و وقتی صحبت شما تمام می‌شود، طرف مقابل می‌گوید، "ببخشید، اصلاً حواسم به شما نبود؛ میشه از اوّل تعریف کنید؟"
وقتی در جلسه ضیافت نشسته‌اید و مطلبی را یکی از اعضاء می‌خواند و ناظم توضیحی بر آن می‌افزاید، ولی یکی از اعضاء کتابش را باز کرده و دارد کتاب می‌خواند.
وقتی با دوست خود روی مبل نشسته‌اید و او مطلبی را از شما سؤال می‌کند و شما شروع می‌کنید به جواب دادن، و وسط کار متوجّه می‌شوید مخاطب شما خواب است و گاهی صدای خرخر او هم به گوش می‌رسد.
وقتی کسی برای شما مطلبی را بیان می‌کند و در میان صحبت گاهی لقمه‌ای هم در دهان می‌گذارد و مکثی می‌کند که چندین دقیقه طول می‌کشد و شما تصوّر می‌کنید سخن او تمام شده است و بر می‌خیزید. بعد او گلایه می‌کند که وسط حرفش او را ترک کردهاید.
وقتی در جمع خانواده نشسته‌اید تا بعد از یک روز پرمشغله قدری به گفت و گو بپردازید، و هر کسی ماسماسکی در دست گرفته و دارد تلگرام و وایبر و واتساپ و غیره را بررسی میکند و گاهی لبخندی هم بر لبش نقش می‌بندد.
وقتی به دیدن کسی می‌روید و چند نفر دیگر هم آمده‌اند که بعد از مدّتی دیداری تازه شود و صاحبخانه تلویزیون را روشن می‌کند تا ادامه سریال مورد علاقه را ببیند و ناچار سکوت بر جمع حاکم می‌شود.
ناشناس
   
گلایه
بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی دانم هنوز
دوری از تو می شود منجر، به خیلی چیزها
غیر معمولی ست رفتار من و شک کرده است
-چند روزی می شود- مادر به خیلی چیزها
نامه هایت، عکس هایت، خاطرات کهنه ات
می زنند این جا به روحم ضربه خیلی چیز ها
هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر آور به خیلی چیزها
می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها...
" مرحوم نجمه زارع"
دیگران
   
گلایه
کودکی کوزه‌ای شکست و گریست که مرا پای خانه رفتن نیست
چه کنم، اوستاد اگر پرسد کوزه‌ی آب ازوست، از من نیست
زین شکسته شدن، دلم بشکست کار ایام، جز شکستن نیست
چه کنم، گر طلب کند تاوان خجلت و شرم، کم ز مردن نیست
گر نکوهش کند که کوزه چه شد سخنیم از برای گفتن نیست
کاشکی دود آه میدیدم حیف، دل را شکاف و روزن نیست
چیزها دیده و نخواسته‌ام دل من هم دل است، آهن نیست
روی مادر ندیده‌ام هرگز چشم طفل یتیم، روشن نیست
کودکان گریه میکنند و مرا فرصتی بهر گریه کردن نیست
دامن مادران خوش است، چه شد که سر من بهیچ دامن نیست
خواندم از شوق، هر که را مادر گفت با من، که مادر من نیست
از چه، یکدوست بهر من نگذاشت گر که با من، زمانه دشمن نیست
دیشب از من، خجسته روی بتافت کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست
من که دیبا نداشتم همه عمر دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست
طوق خورشید، گر زمرد بود لعل من هم، به هیچ معدن نیست
پروین اعتصامی
   
گلایه
هوای نبودنت
چقدر .....
سنگین است
بغض هایم را
فرو می خورم..
که
گریه نشود
که
سبک نشوم..
می خواهم
تمام نبودنت را
درد بکشم
و
دم بر نیاورم..
در هوایی که
تو نیستی
نفس نباید کشید
باید
تمرین مردن کرد....
ناشناس
   
گلایه
گوشهایت را بگير...
میخواهم
سکوت کنم
ناشناس
   
گلایه
تنهایی
حس بدی نیست !!
.
.
.
وقتی
.
طعم تلخ
بیهوده دوست داشتن
را
چشیده باشی!!!
ناشناس
   
گلایه
صبر
"دروغ" بزرگی بود ،
.
.
.
.
سالهاست
که :
با غوره ها كلنجارمی روم
حلوا نمی شوند...!
ناشناس
   
گلایه
دیگر
عکس ها دو تایی نیست !!!؟؟😑
.
آدم هااااا ...
تنهایی های شان
را
قاب می گیرند !!!؟؟؟
ناشناس
   
گلایه
یک رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد.
ناشناس
   
گلایه
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود.!
گرچه آدم زنده بود !
از همان روزی که یوسف را برادرها
به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !
فریدون مشیری
   
گلایه
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصب ها، میان جنگ مذهب ها
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی
هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی
خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم؟
اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست
ستیزت پس برای چیست؟ برای خود پرستی هاست؟
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش میترسم
سیمین بهبهانی
   
گلایه
گاو ما ما مي کرد

گوسفند بع بع مي کرد

سگ واق واق مي کرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي…؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه

نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود چسب مو مي زند

موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او موهاي خود را اتو ميکند. ديروز

که حسنک با کبري چت مي کرد کبري گفت

تصميم بزرگي گرفته است. کبري تصميم

داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود

پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت مي کرد. پتروس ديد که سد سوراخ

شده اما انگشت او درد مي کرد چون زياد چت کرده بود. او نمي دانست که سد تا چند

.لحظه ي ديگر مي شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد

براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش

کرده بود. ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود

و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر

نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبري و مسافران قطار مردند

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود. الان چند

سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده

هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند

ديگر تخم مرغ و پنير ندارد چون همه چيز با تحريم ها گران شده است او گوشت ندارد او

آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از

چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است که ديگر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

دکتر انوشه در دانشگاه یزد😐
دیگران
   
گلایه
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
ناشناس
   
گلایه
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﺮﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ، ﮔﺮﮒ، ﮔﺮﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺎﺷﯽ، ﺑﺎﺯ ﺭﻧﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﺪ
ﺳﺨﺖ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ناشناس
   
گلایه
بیان نامردی هاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

خدا را مهلتی، ای عشق تا زاین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم
گهی از ساختن نالم ، گهی از سوختن گویم

ازعشق گمگشته ی من هم نشان آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم
ناشناس
   
گلایه
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
گلایه
♣ خبرت هست که از کینه‌ی تو بیمارم ♣

♣ و من از عشق بد اندیشه‌ی توبیزارم ♣

♣ یاد آن روز که با عشوه ی تو خام شدم ♣

♣ باده نوشیدم و از مستی آن رام شدم ♣

♣ با خیالت چه قدم ها که به باران نزدم ♣

♣ خیس یادت شدم و طعنه به پایان نزدم ♣

♣ آخراز این همه مستی چه بشدحاصل دل ♣

♣ حیف ازآن صوت حزینم که بشد لایق گِل ♣

♣ شکر ایزد که دگر از غم تو پاک شدم ♣

♣ ز کویرت بگذشتم دل و نمناک شدم ♣
ناشناس
   
گلایه
نسل سوخته ای هستیم......!!!!
نسل انتخاب بین بد و بدتر ......!!!!
به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،
و ابر ها نبارید .....
دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود .....
نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان !!!!!
بلکه به فنا رفتیم .....
نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!
از داخل فیلتر .....
هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!!
حیف ؛
نسل دیدن و نداشتن ،
خواستن و نتوانستن ،
رفتن و نرسیدن .....
نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!
نسل آهنگ های سوزناک .....
نسل طلاق هفتاد درصد .....
نسل فیس بوک از سر بی کسی .....
نسل درد و دل با هر کسی .....
نسل ماندن سر بی راهی .....
نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!
نسل خوابیدن با اس ام اس .....
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی .....
نسل کادو های یواشکی .....
... یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،
بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ....!!!!!!
سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ....!!!!!!
تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر ....
ناشناس
   
گلایه
خدایا...
کودکان گلفروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش ...
دخترکان تن فروش..مادران سیاه پوش..کاسبان دین فروش..محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش..زبانهای عشق فروش..انسانهای آدم فروش..همه رامیبینی؟می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!
ناشناس
   
گلایه
مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود
ناشناس
   
گلایه
ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار
چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبو
ناشناس
   
گلایه
همچو آوار فرو ریخته ام بر سر خویش
زخم برداشته شالوده ام از پیکر خویش

هیچکس بر تن فرسوده ی من رحم نکرد
تو هم ای دوست بزن بر کمرم خنجر خویش

گم شدم مثل پسر بچه که در صحن حرم
ول کند از سرلج دست پدر مادر خویش

بعد مرگم همگی شاهد دفنم باشید
شاید این خاک مرا پس بزند از بر خویش

شعر این مرد چنان ناله بر این دفتر کرد
که قلم خسته شد از پس زدن جوهر خویش
ناشناس
   
گلایه
شادروان حبیب یغمائی تعریف میکرد:
در دوره رضاشاه که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت الملک ( امیر بیرجند ) گفته بود سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه چیز دارید. اینکه بعضیها هنوز شکایت میکنند دیگر چه میخواهند؟ شوکت الملک گفته بود: اینها برق نمی خواهند- اینها محرم میخواهند.! اینها مدرسه نمی خواهند،روضه خوانی میخواهند. کربلا را به اینها بدهید، همه چیز داده اید!!
حبیب یغمائی متعلق به کوره دهی بود بنام " خور " و خیلی بآنجا عشق می ورزید. در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش بخاک مالید و زانو زد. مهمتر آنکه کتابخانه ای درست کرد و همه کتابهای خطی اش را که در طول عمر با خون دل جمع آوری کرده بود به آنجا منتقل کرد ووصیت کرد بعد از مرگش اورا آنجا دفن کنند.
میدانید مردم قدر شناس(!!!) خور با جنازه اش چه کردند؟؟ وقتی پیکر نحیف و رنج کشیده اش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره های نامدار وطن ما به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه " یغمائی " درس خوانده و یا میخواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش درد های خود و عزیزانشان را درمان کرده بودند چه که نکردند ( !!!). به فتوای روحانی همان روستا، دامنشان را پر از سنگ ریزه کردند تا جنازه این خدمتگذار صدیق به فرهنگ ایران را سنگباران کنند. دردناک تر آنکه پس از دفن جنازه فرزندانش دوسه روزی در مقبره اش کشیک دادند مبادا پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.

ناشناس
   
گلایه
من شکستن رانمیدانم...اماهرکس ازکنارم گذشت،شکستن راخوب بلد بود...
دلم را...
عهدش را...
غرورم را...
کمرم را...
" ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﻧﻪ " ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﮑﻨﺪ ...
ﻫﻤﻪ " ﻣﺤﺒﺘﻬﺎﯾﯽ " ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻡ ...
ﻫﻤﻪ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ " ﺁﺑﮑﯽ ﮐﻪ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ ...
ﻫﻤﻪ " ﺳﺎﺩﮔﯽ " ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ
" ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﻫﺎﯾﯽ " ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ...
ناشناس
   
گلایه
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻂ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻻﻣﺮﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻂ
ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺭﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﯼ
ﯾﮏ ﺧﻂ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺗﻨﻬﺎ ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ . .
ناشناس
   
گلایه
هیس دختر ها فریاد نمیزنند!
هیس دخترها بلند نمیخندند!
هیس دخترها حقی ندارند!
هیس دخترها باید ارام زندگی کنند!
هیس دخترها باید درد را تحمل کنند!
هیس دخترها باید بسوزندو بسازند!
هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!
"فقط به جرم دختر بودنشون!!"
هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند
هیس دخترها حتی حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهی ترحیمشون چاپ بشه!
هیس دخترها باید ارام بمیرند!! 
ناشناس
   
گلایه
. یارب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند؛
وضع ما را نصف آنها باصفا کن لااقل!

دیش عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی روی دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبان جهان پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن لااقل!

هرکه آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل!
ناشناس
   
گلایه
حالا که می روی
تمام پاییز را جمع کن
بریز در چمدانت
شباهت ها مرا از پا در می آورد
برگی که منم
هزاران بار می افتم
بادی که تویی
هزاران بار می روی...
ناشناس
   
گلایه
انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم ، نه غريب
اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا
اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند
ناشناس
   
گلایه
هرچه دادم به او

حلالش باد...

غیر آن دل که مفت بخشیدم....
ناشناس
   
گلایه
باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست ،

روزهای خسته ای ...

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست :

دیر آمدن!

دیر آمدن!
ناشناس
   
گلایه
گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن
چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...
ناشناس
   
گلایه
شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد

که چرا

شیشه شکست؟

یک نفر میگوید:

شاید این رفع بلاست

دیگری میپرسد

شیشه پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست

هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم میپرسم"

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.؟؟؟
ناشناس
   
گلایه
اگر " ماه " بودی ؛ تو را از لب " برکه ها "،
اگر " آه " بودی ؛ تو را از دل " سینه ها "،
اگر " راه " بودی ؛ تو را از کف خیل " وامانده ها "،
تو اما ؛ نه " ماهی " نه " آهی " نه " راه "،
فقط " گاه گاهی " ؛ فقط " گاه گاه " ...
ناشناس
   
گلایه
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ
*ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺍﻣﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ*‌
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻓﺮﻭﺵِ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺮﺹ ﻧﺎﻥ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺯﺩﯾﺪ
* ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﻗﻔﺲ حتی ﺑﺮﺍﯼ ﻣُﺮﺩﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ*‌
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ؛
ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻡ
ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾَﺶ ﺁﺏ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﯾﺨﺘﻢ
ﺩﺭ ﻗﻮﻃﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭِ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ !

ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ؛
ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﮑﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ …!!!
ناشناس
   
گلایه
الا ،،ای برآورده چرخ بلند،،،،
چه داری ،به پیری ،مرا مستمند،،،؟
چو بودم جوان ،برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی،،،،،،
بجای عنانم ،عصا دادسال،،،
پراکنده شد مال ،وبرگشت حال،،،،،
فردوسی
   
گلایه
"... می‌خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.
ستایش کردم ، گفتند خرافات است.
عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
گریستم ، گفتند بهانه است.
خندیدم ، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم !..."
دکتر شریعتی
   
گلایه
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
گلایه
تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی که سالهاست رفته
تومالِ کسی نیستی که نیست
توحق نداری
اسمِ دردهای مزمنت راعشق بگذاری
می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما
محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه!
دست بردار
از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق
فرصتِ عشق رااز تو می‌گیرد,
آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست و
توسال هاست
حوای بی آدمی ...
حواست نیست
ناشناس
   
گلایه
بیچاره ﭘﺎﯾﯿﺰ ...
ﺩﺳﺘﺶ ﻧﻤﮏ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ ﺍﻣﺎ
ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﺎﺭﻭﺍﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ ...
ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ؛
ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺜﻞ « ﺑﻬﺎﺭ» ﺧﻮﺩﮔﯿﺮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﯼ ﺯﯾﺮ ﻟﻔﻈﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﺎﺯ ﻭ
ﮐﺮﺷﻤﻪ
ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻮﯾﻠﯽ ﺭﺍ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ!
ﺳﯿﺎﺳﺖ «ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ » ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ
ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ ﺑﺰﻧﺪ ...
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ...
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝِ « ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ » ﻫﻢ ﻧﺼﯿﺒﺶ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ!
ﺍﻭ « ﭘﺎﯾﯿﺰ» ﺍﺳﺖ
ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ
ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺮﯾﺰﺩ، ﺭﻭﺯﯼ ... ﺟﺎﯾﯽ ... ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ
...
ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺶ
ﺭﺍ
ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ …
ﻋﺎﺩﺕ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ !…
ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ
ﺗﻮ ﺭﺳﻢ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ!
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ
ﭘﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ...
« ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺶ ﺧﺶ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ
ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ» !...
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﺎﺵ ﭘﺎﯾﯿﺰ!
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ …
ﺧﺮﺍﺏ
ناشناس
   
گلایه
مفسدانِ آسمان جُل ، پادشاهی میکنند
آب را گِل کرده اند و صیدِ ماهی میکنند
پینه بر پیشانی آنان ز طول سجده نیست
مُهرهای داغ .... حرفم را گواهی میکنند
کیستند اینان که با تزویر جولان میدهند
در خیال خود چرا احساسِ واهی میکنند؟
هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام
هرچه میخواهند در دین دلبخواهی میکنند
چیزی از ﺷﺮ و بدی دیگر بجا نگذاشتند
روﺳﭙﻴﺪان سیاهی ، روسیاهی میکنند
باز صد رحمت به شیطان،این شرارت پیشگان
گاه از ابلیس ﺣﺘﻲ باج خواهی می کنند!
گرچه لبریز از گناهِ کرده و ناکرده اند باز
باز اما ادعای بی گناهی می کنند !!
ناشناس
   
گلایه
....... تازگی هادیوارحیای شهرمان
شکسته است
نه قابل اعتماد،نه قابل
تکیه است
ردپای جاهلیت ازخیابان
ذهن هاپاک نمی شود
حکم اعدام دل هارانوشتند
و،روی احساس هاقیمتی
به اندازهٔ یک ارزن زدند
مردمان شهرمان هرکدام
کلاغن به توان چهل
چگونه می توان صدای
دردهارابه تصویرکشید؟
آیااین شهرهمان شهری نیست
که عصای نابینارابه جای
هیزم آتش زدند.....؟؟؟!!!
ناشناس
   
گلایه
زمستان بود و دلگرمی،سیاهی بود وآرامش
همه درخانه های گرم خود پی جوی آسایش
سپیده منتظرتا برچیند چادر شب را
وخورشید درخشان پر دهد هم ماه و کوکب را
ولی ناگه سپیده بانگاه نافذش وامانده در حیرت
وآن تابنده ی یکتا گزیده ناخن حسرت
زمین بر خویش میلرزد که اشک وخون کندجاری
سکوت خانه ها گشته فغان و گریه و زاری
چه آواری به جا مانده ازآن مأوا و مسکن ها
همه در خاک وخون خفته چه رنجورند این تن ها
یکی چون زینب دل خون برادر را صدا می زد
رخش خونین و خونابه به جانش زخمه ها می زد
جدا شد مادراز کودک ز دلبند شکرریزش
نشسته در فراق او کجا جوید دلاویزش
ودیگر سو،میان ضجه ای جانسوز و جانفرسا
بجوید کودکی بابای خود آن مهر بی همتا
یکی در زیرآوار وصدایش در گلو مرده
گل و گلدان و گلخانه همه غمگین و پژمرده
میان آجر وآهن خزان مشک و عنبر شد
طبیعت،خشمگین آمدهزاران غنچه پرپرشد
به اشک دیده می شویم سیاهی های دوران را
درون خاک می جویم تمام لاله رویان را
زدیده شرم می بارد چو میگویم صبوری کن
چه نادانم اگر گویم زآه و ناله دوری کن
قیامت اینچنین باشد الا زینهار صاحبدل
پراکنده شودچون پنبه،کوه استوار،ای دل
قلم خشکید و کاغذ خیس از اشک دمادم شد
طبیعت جنبشی کرد وجهانی غرق ماتم شد...
ناشناس
   
گلایه
می شنوی؟
دیگر صدای نفسم نمی آید... به دار کشیده مرا
بغض نبودنت!!!!!
ناشناس
   
گلایه
خطاب خدا به انسان:
عالم ز برایت آفریدم، گله کردی*
از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی*
گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی*
جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور
از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی*
گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی*
با این که گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم، تویی که از من گله کردی*
هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم
با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی*
صد بار تو را مونس جانم طلبیدم
از صحبت با مونس جانت، گله کردی*
رغبت به سخن گفتن با یار نکردی
با این که نماز تو خریدم، گله کردی*
ناشناس
   
گلایه
''تو کجائی سهراب''...؟
خانه دوست فروریخت سرم...
آرزویم را دستی دزدید...
آبرویم را حرفی له کرد...
مانده ام عشق کجا مدفون شد...
به چه جرمی غزلم را خواندند...
به چه جرمی همه را سوزاندند...
''گله دارم سهراب''
دل من سخت گرفتست بگو...
هوس آدمها تا کجا قلب مرا می کوبد..؟
تا کجا باید رفت...
تا زچشمان سیاه مخفی شد..؟
"دوست'' دارم'''بروم،
اینهمه خاطره را از دل من بردارید
عشق را جای خودش بگذارید...
بگذارید به این خوش باشم...
که به قول سهراب؛
پشت دریا شهریست...
که درآن هیچ کسی تنها نیست...
ناشناس
   
گلایه
مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز میدانستی ...
که ترک سبز غرورم از چیست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی
ناشناس
   
گلایه
دیکته سال1394
سر سطر بنویس..........؟؟؟
جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!
بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!
بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!
بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!
بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!
بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!
بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!
بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!
بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!
قضات دادگستری اکثرا خیانت میکنند و کسی رسیدگی نمی کند
بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!
برگه ها بالا..
ناشناس
   
گلایه
قولها.. "بی اعتبار"
حرفها.."ناخالص"
عشقها.."پوشالی"
محبتها.."قلابی"
خوبیها.."تظاهر"
دیدارها.."تفاخر"
صورتها.."پر رنگ"
سیرتها.." بی رنگ"
شعارها.."بدون عمل"
قضاوتها.."بدون عدل"
و. . . . .
در کدامین نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟؟؟
یادش بخیر ، روزی دروغگو دشمن
خدابود . . . !!
ناشناس
   
گلایه
بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖ
ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻨﺶ ﺯﺧﻤﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺞ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺍﺑﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ
ﮐﻤﯽ ﺧﺸﻤﺖ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﯾﺪ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﺴﻞ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺧﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ
ﺩﺭﻭﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ
ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺯﺩ
ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ
ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭد..
ناشناس
   
گلایه
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﭘﻮﻝ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ
ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ ﻧﺎﻣﺰﺩﯼ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ...!
ﻭﻟﯽ ﺳﺨﺖ ﺩﺭﺧﻮﺩﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ....!
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ
ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﺗﻦ ﺳﺮﺩﻡ ﺭﺍﺑﻪ
ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﯿﺒﺮﺩ ...!!!!
. ﺭﻭﺳﺮﻳﺖ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﺒﻨﺪ !!!!!
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﺖ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ !!!...
ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻧﻜﻦ !!!...
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻳﺒﺎ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ !!!...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﻦ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ !!!...
ﺍﻳﻨﺠﺎ " ﺍﻳﺮﺍﻥ " ﺍﺳﺖ !
ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻱ ، ﻭﻟﻲ ﺗﻨﻬﺎ
ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ
ﻳﻚ ﺷﺐ
ﺍﻧﺪ ...
ﺩﺭﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻱ ﺷﺨﺼﻲ ﺩﺍﺭﻱ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻘﺼﺪ ﻫﻤﻪ ﻳﻚ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﺲ ...
ﻛﻤﻲ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻲ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺖ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻩ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺷﺪﻥ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﮔﺮ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﺎﺷﻲ " ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ ... "
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﺷﻲ " ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ ... "
ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎﺷﻲ " ﺧﺮﺍﺑﯽ " ....
ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﻲ ﻻﺑﺪ ﻗﻴﻤﺘﺖ ﺑﺎﻻﺳﺖ !!!
ﺑﻬﺮﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ ﻛﻢ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ
ﺯﻳﺎﺩ !!!
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻝ ﺷﻴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﻳﺪ " ﻣﺮﺩ " ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ " ﺯﻥ " ﺑﻤﺎﻧﻲ
ناشناس
   
گلایه
ﺩﯾﺸﺐ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻨﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﭘﺎﺳﺦ ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻯ!!!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ، ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ، ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ !
ﻧﮕﺎﻫﻢ ، ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﺖ ﻛﻮﺩﻛﻴﺴﺖ ، ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﻭﻫﺮﺍﺳﻨﺎﮎ ﺍﺯ ﺁﮊﻳﺮ ﻗﺮﻣﺰ ﺟﻨﮓ ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ... ﺗﻠﺨﻰ ﻋﺼﻴﺎﻥ ﻓﺮﻭﺧﻮﺭﺩﻩ ﺟﻮﺍﻧﻴﺴﺖ ، ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﺗﺤﺮﻳﻤﻬﺎ ....
ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡ ...
ﻧﻘﺎﺏ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺟﻮﺍﻧﻴﺴﺖ ، ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ،
ﺧﻔﻪ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ...
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻣﻰ ﺁﻳﻢ ...
ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﺷﻌﺮ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﻭ ﻛﻼﻡ ﻣﻤﻨﻮﻉ !!!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻧﻴﺴﺘﻢ !
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻯ ﺩﻫﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎﻯ ﺭﻧﮕﻰ ﺗﻮ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ، ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ
ﻛﻮﺩﻛﻰ ﻓﺮﻳﺰ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ، ﻳﺦ ﺑﺸﻜﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﺩ ...!
ﺗﺎ ﺟﻮﺍﻧﻰ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ
ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ، ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﻨﺪ ...!
ﻣﻦ ﻋﺪﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ ..
ﺍﻣﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...!
ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺪﺍﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻫﻪ 20 ﺳﺎﻟﻪ ﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻛﻤﺮﻧﮓ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﻧﻔﺲ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﺧﻨﺪﻳﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ...
ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ...
ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ، ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ...! ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ...! ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ناشناس
   
گلایه
نترسم که با دیگری خو کنی..
تو با من چه کردی که با او کنی؟
ناشناس
   
گلایه
نمیدانم چرا شبها ، دلم ناگاه میگیرد
گلویم را غمی جانسوز و بغض آه میگیرد
شبم تاریک و دردم لاعلاج و سینه ام پر خون
همیشه وقت تنهایی ، دلم چون ماه میگیرد
خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هرجا رهسپارم ، غم برویم راه میگیرد
نمیدانم چگونه این همه غم ، در دلم جا شد
اگر با چاه گویم درد ، قلب چاه میگیرد
شکایت میکنم هر لحظه از غم بسکه بی تابم
گمان دارم دل غم هم ز من گه گاه میگیرد
مکن در پیش درویشان حکایت از دل تنگم
که از این درد بی درمان ، دل هر شاه میگیرد
رها را با دلی پر غم ، رها کن تا رها باشی
مخوان اشعار تلخم را ؛ دلت ناخواه میگیرد...
ناشناس
   
گلایه
لالایی
عشق من کودک بمان ،، دنیا بزرگت میکند
بره باشی یا نباشی ،، گرگ گرگت میکند
عشق من کودک بمان ،، دنیا مداد رنگی است
بهترین نقاش باشی ،،باز رنگت میکند
عشق من کودک بمان ،، دنیا دلت را میزند
سخت بی رحم است ،، میدانم که سنگت میکند
احمد شاملو
   
گلایه
ما ، ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم ،
چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم...
حسین پناهی
   
گلایه
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری؟؟؟
ناشناس
   
گلایه
دلتنگم و از بارش باران خبری نیست
در سینه ام از غرش طوفان خبری نیست
امروز عجب روز غریبی است که در آن
از شعر و غزل... چایی و مهمان خبری نیست
گفتی : چه خبر از دل و از حال و هوایت
گفتم : که بجز حال پریشان خبری نیست
از عشق پریشانم و از دست تو دلگیر
در زندگی ام از لب خندان خبری نیست
از آتش وخاکستر بر باد چه باکی
از دار مرا هیچ نترسان خبری نیست
تلخ است اگرقهوه ولی تلخ تر آن است
یک روز بفهمی ته فنجان خبری نیست
اینقدر به این عقربه ها زل نزن ای دل
در ساعت دیواری حیران خبری نیست..
ناشناس
   
گلایه
ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ " ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ "
وپس از مرگش ،همسرش ﻫﻤﺎ ﻣﯿر افشار ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺳﺮﻭﺩ :
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ
ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟
*
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ
ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .
ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ،
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ
*
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯼ
ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟
ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ
ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ
ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟
ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ..
فریدون مشیری
   
گلایه
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ ...
ناشناس
   
گلایه
حافظ کجای کاری !؟
فالت غلط در آمد
گفتی غمت سر آید
این عمر بود سر آمد...
ناشناس
   
گلایه
در خیالم با منی ، اما تو یارِ دیگــری
فصلِ سردِ حالِ من ، اما بهار دیگری
از وفا دم میــزدی ، دیروزهای زندگی
بی نگاهت مانده ام ، اما نگار دیگری
عقده ها در سینه دارم ، با که گویم درد دل
آشنای من تویی و ، غمگسار دیگری
گفته بودی در غروبی تنگ میبینم تو را
وعده کردی با من اما ، بر قـــرار دیگری
گریه های هر شبِ من ، بالشم را خیس کرد
سیلِ اشکم سوی تو ، اما تو زار دیگری
من تو را خواهم ، تو او را ، او خدا داند که را
هـر یک از ما بی قراریم و دچـار دیگـری
تا چه خواهد شد سرانجام حدیث عاشقی
گل نشاندیم و پرید و شد بهــــار دیگری
ناشناس
   
گلایه
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
اينم جواب سهراب
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری
   
گلایه
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
و هر شکسته دندان،بهای یک نان است...
هیچ کس فکر نکرد که در آبادیه ویران شده دگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ ورداشتند که چرا سیمان نیست...
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....!
ناشناس
   
گلایه
ﻫﯿﺲ ﺳـﺎﮐﺖ !

ﻓﺮﯾﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﮐﻦ

ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﻦ.

ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ . . .

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﻫــﻤﻪ ﺩﺭ ﺗﮑﺎﭘﻮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺷﺎﻥ
ﺍﺯ ﺗـــﻮ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﻧﺪ
ﺷﮏ ﻧﮑﻦ
ناشناس
   
گلایه
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
گلایه
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است
هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است
آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است
گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است
زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است
ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
فاضل نظری
دیگران
   
گلایه
گفته بودی که زود می آیی
گفته بودی که دم کنم چایی
چایی ام سرد گشت و فهمیدم
فصل سردیست فصل تنهایی...
ناشناس
   
گلایه
ﺁﻣﺪﻡ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺮﺣﯿﻢ ﺧﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﻭﺍﻋﻆ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ،
ﺣﺲ ﮐﻤﯿﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺸﻮﺩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ:
" ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻍ ﻣﻠﮑﻮﺗﻢ ﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎﮎ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻗﻔﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻢ"
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ
ﻣﻦ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ،
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ،
ﭼﻪ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻭﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺎﻫﻨﮕﺎﻣﻢ،
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺣﯿﺎﺕ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻏﻠﻐﻠﮑﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﯾﻔﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻓﻠﮏ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﯾﺎﺩﺵ
ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﭼﺎﯼ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﻓﯿﻖ
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ
ﻭ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ
ﻭ ﺑﺸﺎﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ
ﮐﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
" ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭ ﻭﻩ ﭼﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ، ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ"
ﻭ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺍﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻗﻬﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻇﺮﻑ ﮔﻼﺑﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﺮﺁﻥ
ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﺘﺎﺏ
ﻭ ﺛﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﯿﻖ،
ﻻﯼ ﺁﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ
ﮔﻮ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ،
ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﻮﺗﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪ
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ
ﺁﻣﺪ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ،ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﭼﻪ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺁﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺎﻣﺶ ﺩﺍﺩﻡ
ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ،ﮐﻪ ﻃﻠﺐ ﺑﺴﺘﺎﻧﻢ
ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻣﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ،
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺸﮑﯽ،
ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،
ﻫﯿﭻ ﺫﮐﺮﯼ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭﻟﯽ
ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺮﺩﻩ ﺛﻮﺍﺑﯽ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﻧﺪ
ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯ،
ﺁﻥ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﺮﺍ،
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﺒﺮ
ﻭ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﻭﺍﻋﻆ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻫﺮﮔﺰ
ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺑﺎﺯ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﮕﻔﺖ،
ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﺍ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ،
ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺷﺘﺎﺏ،
ﻣﻀﻄﺮﺏ، ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: " ﮐﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ،ﺧﺒﺮ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮﺳﯿﻢ
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ،ﻣﻨﻌﻘﺪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ
ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ،
ﻣﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﺎ ﺑﺮﻭﯾﻢ،
ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﻢ "
ﻋﻬﺪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ،ﮐﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺍﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺩ،
ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺁﻩ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ،
ﺻﻠﻪ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻬﯽ ﮔﺸﺖ ﻋﺠﯿﺐ
ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ،
ﺫﮐﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﻣﻠﮏ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭘﺎﺳﺨﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺑﮕﻮ؟
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ؟
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺳﺨﺘﯽ؟
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺗﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺴﺖ
ﺍﻳﻦ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻯ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﺖ
ناشناس
   
گلایه
ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﻢ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﻐﺾ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻭﺍ ﮐﻨﯽ،
ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﻤﺎﺭﯼ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ...
‌شاید روزی از همین روزها مرا ببینی
و، زیر لب زمزمه کنی چقدر آشناست این غریبه...
وبا لبخندی تلخ از کنارم بگذری....
آنجاست که ساز قدمهایت
آهنگ درد ناک سپید گیسوانم را خواهند سرود...‌
ناشناس
   
گلایه
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای
دل جای توست اگر چه دل از ما گرفته ای
ترسم به عهد خویش نپائی و بشکنی
آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای؟
بگذار تا ببینمش اکنون که می رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟
ناشناس
   
گلایه
حال من بد نیست,غم کم میخورم...
کم ک نه,هر روز کم کم میخورم...!
آب می خواهم ,سرابم میدهند...
عشق میورزم,عذابم میدهند...!
من نمیدانم کجا رفتم ب خواب...
از چ بیدارم نکردی آفتاب...!
چند روزیست حالم دیدنی ست...
حال من از این و آن پرسیدنی ست...!
گاه برروی زمین زل میزنم...
گاه بر حافظ تفعل میزنم...!
حافظ دیوانه فالم را گرفت...
یک غزل آمد ک حالم را گرفت...!
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
ناشناس
   
گلایه
باغبانی پيرم ... ، كه به غير از گلها ، از همه دلگيرم....
كوله ام غرق غم است....
آدم خوب كم است ....
عده ای بی‌خبرند ، عده ای كور و كرند ...
اندکی هم پكرند .... !!
... و ميان رفقا ... عده ای مثل شما ...
تاج سرند......!!
دیگران
   
گلایه
دیروز کوچه
تنگ بود...
امروز
دل
ما.....
ناشناس
   
گلایه
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!...
فقط انگار در این شهر، دلِ من دل نیست!
کم رسیدست به رویام... خدا عادل نیست؟
نا ندارم که برای خودم اقرار کنم...
ترکِ تو کردن و آواره شدن مشکل نیست
لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان:
تهِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست
فلسفه فلسفه از خاطره ها دور شدی
علتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست
اشک می ریختم آن روز که بی رحم شدی...
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست
تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست...
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست
آمدی قصه ببافی... که مُوَجّه بروی
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!
ناشناس
   
گلایه
گفتم: ای جنگل پیر
تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت:
هیچ، کابوس تبر
گفتم از چوب درختان بهار
چه کسان بهره برند؟
گفت: آنان که درختند و به ظاهر تبرند!
گفتم اما مگر از جنس خودت نیست تبر؟!
پوزخندی زد و گفت:
تازگیها چه خبر؟!
ناشناس
   
گلایه
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پراز آدم هاست
پس چرا این همه دلها تنهاست ؟
بیخودی میگویند هیچکس تنها نیست
چه کسی تنها نیست ، همه از هم دورند
همه در جمع ولی ولی تنهایند
من که در تردیدم تو چطور ؟
سهراب سپهری
   
گلایه
دمی انصاف کن جانا، تو غوغا کرده ای یا من؟
تو خود را بهر این هجران، مهیا کرده ای یا من؟
بگو آیا تو با حسرت، ز چشمی مملو از نفرت
نگاهی با محبت را، تمنا کرده ای یا من؟
تو ای پُر مدّعا یارم، مگر دریای احساسی
که خود با صخرهء سنگی، مدارا کرده ای یا من؟
تو بازی کرده ای گاهی، و من بازیچه ات بودم
ولیکن نقش عاشق را، تو ایفا کرده ای یا من؟
خودت هم خوب می دانی، چه زهری در زبان داری
تویی این زهر را بر خود، گوارا کرده ای یا من
بگو احساس قلبت را، تو حاشا کرده ای یا من؟
تو عشقت را به بی رحمی، زدی با دست خود آتش
سپس از دور و با لذّت، تماشا کرده ای یا من؟
تنم در شعلهء یادت، چه بی اندازه می سوزد
تو بر این شعله جانت را، شکیبا کرده ای یا من؟
چه بر روزم تو آوردی، بیا با چشم خود بنگر
ببین آیا تو یارت را، زِ سر، وا کرده ای یا من؟
عزیزم خود قضاوت کن، مگر من با تو بد کردم؟
بگو این ظلم بی حد را، تو امضا کرده ای یا من؟ ...
ناشناس
   
گلایه
من گمان می کردم...
دوستی... همچون سروی سرسبز...
چار فصلش... همه آراستگی ست...
من چه می دانستم...
دل هر کس... دل نیست...
حمید مصدق
دیگران
   
گلایه
بعضی ها مستقیم بدون امتحان دادن تو جهنم متولد میشن !
این یعنی عدالت
ناشناس
   
گلایه
خسته ام از روزگار از چهره ام معلوم نیست؟
خنده ام مصنوعی است،این واقعامعلوم نیست؟
آدمی شادم میان دیگران،اما چرا
اشک چشمانم ولی ازدیدشان معلوم نیست؟
شعرهاوجمله هاشیرین برآید ازدلم
این همه تلخی،چراشیرینی اش معلوم نیست؟
خسته ام ازگریه از نزدیک بودن های دور
التماس چشم هایم بازهم معلوم نیست؟
باشد..عادت میدهم دل راولی ای روزگار
رحم وانصافت کجا رفته؟چرامعلوم نیست؟
صبرکردم،صبرخواهم کردزین پس بازهم
این صبوری وتحمل تابه کی؟ معلوم نیست؟
تابه کی پنهان کنم این دردهارا؟ خسته ام
خسته ام از خستگی هایم خدا!معلوم نیست؟
"دردم ازیار است" آری حافظا..اماببین
من کجا؟ یارم کجا؟ درمان کجا؟ معلوم نیست!
ناشناس
   
گلایه
نگرانم ...
پاييز كه برسد
ساعت ها را عقب ميكشند
دلتنگي ام
يك ساعت زودتر مي آيد ...
ناشناس
   
گلایه
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمم اگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دیگران
   
گلایه
زندگی کردن با مردم این شهر مثل دویدن در گله اسبهاست ...
تا میتازی با تو میتازن...
زمین که میخوری آنهایی که جلو رفتن هرگز برای تو باز نمی گردند...
و آنهایی که عقب بوده اند به داغ روزهایی که میتاختی تو را لگد مال خواهند کرد...!
ناشناس
   
گلایه
او کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند
من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند
می رفت و دل ساده ام آنقدر به خود گفت:
شاید که مردد شده شاید که بماند
دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد
امروز هم ای کاش بخواهد که بماند
تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند که بماند....
ناشناس
   
گلایه
هرچه را با عشق پیدا میکنی گم میشود،
دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،
روزهای زندگی را با هزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،
عمر مثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،
راز خیلی از بزرگی ها به کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریا میکنی گم میشود،
با همه زیبائی اش رسم بدی دارد قطار،
هرچه را آنی تماشا میکنی گم میشود،
زندگی را بیش از این مانند من جدی نگیر،
تا وصالش را تمنا میکنی گم میشود !!!
"احمد کامیاب"
دیگران
   
گلایه
بچه که بودم فکر می کردم فقط زنبورها نیش میزنند
بزرگ شدم ... دیدم...شنیدم... رفتم ... آمدم و یاد گرفتم نه...
آدمها هم نیش می زنند
هر چقدر صمیمی تر
عزیزتر...
و نیششان سمی تر...!
ناشناس
   
گلایه
آنجا را نمی دانم !
اما...
اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند
چیزی از دست داده باشی
احمد شاملو
   
گلایه
کسی هرگز نمیفهمد چه بغضی در گلو داری
تحمل میکنی دایم-دروغی تلخ و تکراری-
نه او سهم تو از دنیاست، نه تو سهم خیال او
برو ، دیگر رهایش کن ، نگو هی دوستش داری
نگو یک معجزه کافیست تا او سهم تو باشد
چه امیدی؟ چه اعجازی؟ تو باید دست برداری
تصور کن که او دایم به دنیای تو وابسته است
عجب تصویر مخدوشی؟ عجب؟! تا کی خودآزاری؟
ببین ! دنیا همین بوده پس از این هم همین...اما-
کدامین عشق پا برجاست؟ کدامین عشق اجباری؟
ناشناس
   
گلایه
عشق راازسبزبودن به خشکی رساندند
زندگی راازشادی به غم رساندند
اعتمادکردن رامثل برگ زیرپاله کردند
همه چی شدهوس
دلاشدانگارقفس
خدایاخودت کاری کن.
ارسال کننده: آقای علی کشاورز
ناشناس
   
گلایه
من ازاین زندگی بی عشق سیرشدم عمری گذراندم هنوزپیرنشدم درغوغای خیانت مانده ام اماهنوزباورخویش ندارم دنیارا
ارسال کننده :آقای علی کشاورز
ناشناس
   
گلایه
ﻧﻪ ،
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ!
ﻣﻦ، ‌
ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ،
ﺗﻮ،
ﻣﺪﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﮕﯿﺮﯼ!
ناشناس
   
گلایه
درحیرتم ازمرام این مردم پست
این طایفه ای زنده کش مرده پرست
تاهست،به ذلت بکشندش به جفا
تارفت،به عزت ببرندش سردست!
ناشناس
   
گلایه
گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا واشدنی نیست.
از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست
من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن، ایندفعه گویا شدنی نیست
آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست
پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،
، با وصله واصرار ودعا... ماشدنی نیست..
ناشناس
   
گلایه
من از آغاز عمرم در قفس بودم...............مرا از حبس و از زندان نترسانيد
من آدم ديده ام از گرگ وحشى تر.................مرا از آدم و حيوان نترسانيد
من از درياى طوفانى گذر كردم......………مرا از نم نم باران نترسانيد
من از همخون خود اتش به جان دارم……………مرا از خنجر مهمان نترسانيد
براى حرف اخر يادتان باشد……………گرانم من مرا ارزان نترسانيد....
ناشناس
   
گلایه
لکنت شعر و.. پریشانی و.. جنجال دلم...
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم!؟
.
کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید..
لحظه‌ای از من و از دردِ کهنسال دلم!
.
از سرم آب گذشته‌ست، مهم نیست اگر..
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم
.
عاشق نان و زمین نیستم این را حتما..
بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم
.
آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم!!
.
مردم شهر! خداحافظتان؛ من رفتم...
کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم...
ناشناس
   
گلایه
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را...
ناشناس
   
گلایه
گو که عاشقم هستی، دلم تکرار میخواهد
برای باتو بودنها ، دلم اصرار میخواهد
بدون تو پریشانم ، پناه خستگی هایم
بگو که بی تو دلتنگم ، دلم اقرار میخواهد
دگر شعری نمی گویم که لکنت دارد احساسم
برای شرح هجرانت دوصد طومار میخواهد
اگرچه خواب هرشب را حرامم کرده ای اما
دل بی تاب و بیمارم ، کمی تیمار میخواهد
تمام ضجه هایم را پسندیدی و خندیدی
نمی دانی دل تنگم تو را بسیار میخواهد
چه بی اندازه خاموشم ،چه بی اندازه دلتنگم
برای رفع غم هایم ، دلم یک دار میخواهد
ناشناس
   
گلایه
ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ
ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ,
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ... ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ
ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ...
حسین پناهی
   
گلایه
دل من ، حوصله کن ، داد زدن ممنوع است
کم بکن اين گله ، فرياد زدن ممنوع است
بين اين قوم که هر کار ثوابي است ، کباب
دل دلسوخته را باد زدن ممنوع است
تيشه بر ريشه فرهاد زدن ، شيرين است
حرفي از پيشه فرهاد زدن ممنوع است
بيـن ايـن قـــوم كه از باكـره گي تـرشيـدند
حرفي از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادي از منظر اين قوم ، گناهي است بزرگ
بزن آهنگ ، ولي شاد زدن ممنوع است...
ناشناس
   
گلایه
نمیدونم شنیدین یا نه! میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه
اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد میشه میدونین چرا؟
چون تصویر خودشو تو آب میبینه و تحت هیچ شرایطی پاشو رو اون
تصویر نمیذاره
چون فکر میکنه هم نوعه خودشه تو آب، در حالیکه یه عکس بیشتر نیست!...
اونوقت ما آدم ها...
که ادعامون میشه اشرف مخلوقاتیم
رو دلمون، خودمون، شخصیتمون، احساسمون و کسانیکه دوستمون دارن و شاید دوستشون داریم
خیلی ساده پا میذاریم و رد میشیم!
ناشناس
   
گلایه
گاهی...!! باید نبخشید ، کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید...تااین بار در آرزوی بخشش تو باشد.!!
گاهی...!!نباید صبر کرد ، باید رها کرد و رفت ... تا بدانند که اگر ماندی، رفتن را بلد بوده ای !!
گاهی...!!بر سر کاهایی که برای دیگران انجام میدهی ، باید منت گذاشت... تا آن را کم اهمیت ندانند!!
گاهی...!! باید بد بود ، برای کسی که : فرق خوب بودنت را نمی فهمد...
خسرو شکیبایی
   
گلایه
دلتنگم...
نه از برای کسی...
ازبی کسی...
خسته ام...
نه از تکاپو...
از در به دری...
نه دوستی...
نه یاری...
نه خاطره شیرینی...
تنهایم...
تنها تراز ان سنگ کنار جاده...
اما مشتاقم...
مشتاق دیدار کسی که گاهی صادقانه یادم میکند...
ناشناس
   
گلایه
چه دروغ بزرگیست!!!
زمان همه چیز را حل می کند...
زمان،
فقط موهایمان را سفید کرد...
زخمهایمان را کهنه کرد...
دردمان را بزرگتر...
دلتنگیمان را بیشتر...
روزگارمان راسیاه تر...
درد نبودن ها را درد تر کرد...
انوقت که بود انسان با گذشتی بود ...
از من هم گذشت...
ناشناس
   
گلایه
تلخی روزگار اونجا شروع می شه که خیلی چیزارو می شه خواست ولی نمی شه داشت
ماندن به پای کسی که دوستش داری قشنگ ترین اسارت زندگی است
ناشناس
   
گلایه
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم
بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است
چرا اب به گلدان نرسیده است
که هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که که هنوز است
چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است.
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است.
ناشناس
   
گلایه
سهراب قایقت جا دارد؟
من هم از آدمیان دلگیرم
ناشناس
   
گلایه
درحوالی این دنیا
نه صادق، به زندگي هدایت شد
نه فروغ، از ناامیدی به امید رسید
و نه سهراب قایقی ساخت
تا به شهر رویاهایش رسد
قلم و کاغذ کارشان بازیست با ذهن
تا روزمان را به شب وماهش دلخوش کنند
کودکم کودک بمان، دنیا بزرگت میکند،
بره باشی یا نباشی، گرگ، گرگت میکند
کودکم کودک بمان دنیا مداد رنگی است
بهترین نقاش باشی، باز رنگت میکنند.
کودکم کودک بمان، دنیا دلت را میزند،
سخت بی رحم است، میدانم که سنگت میکنند. .....
ناشناس
   
گلایه
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﻭ ﭘﻠﻨﮓ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻫﺮﺍﺳﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﺏ ﺯﯾﺮ ﮐﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺻﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺍﻧﺎﯼ ﻻﻣﺬﻫﺐ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﺍﻫﺪ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
. ﭘﯽ ﮔﻢ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺍﺻﻮﻟﻦ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ، ﺍﻣﺎ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﻩ، ﺍﺯ ﺳﺴﺘﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪﻫﺎﯼ ﺿﻤﻨﯽ ﻇﺎﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﻈﻠﻮﻡ، ﺍﺯ ﯾﮏ ﺁﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﻭ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻭ ﺗﺎﺝ ﻭ ﻣﺴﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ،
ﺍﮔﺮ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﺪﺍﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻣﺮﯾﺪ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺍﻣﺎ
ﺯ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ناشناس
   
گلایه
دنیا را بد ساختند ، کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند.
و این رنج است
زندگی یعنی این
دکتر شریعتی
   
گلایه
قولهایمان بی اعتبار ، حرفهایمان ناخالص، عشقهایمان پوشالی، محبتهایمان قلابی، خوبیهایمان تظاهر، دیدارهایمان تفاخر، صورتها پر رنگ، سیرتها بی رنگ، شعار بدون عمل ، قضاوت بدون عدل و ...
در کدام نقطه از انسانیت ایستاده ایم؟!!!
یادش بخیر یه روزی دروغگو دشمن خدا بود...
ناشناس
   
گلایه
هر چه آید به سرم باز بگویم گذرد
وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد
ناشناس
   
گلایه
نمی دونم چه حکمتيه...هم بیکارم...هم وقت نمی کنم به هیچ کاری برسم...تازه خسته ام میشم......
ناشناس
   
گلایه
غمگینی آدمهایی که دوستشان دارم غمگینم می کند
گاهی دلم می خواهد با انگشتم گوشه لبشان را بالا ببرم شاید خنده شان یادشان بیاید.
اینکه کاری از دستم بر نمی آید..!
اینکه زورم به دنیا نمی رسد، تلخ است!
خیلی تلخ....
ناشناس
   
گلایه
جمله نوشته شده بر دیوار اتاق یک زندانی در بازداشتگاه نازی:
اگر خدا وجود داشته باشد باید برای بخشایش به پایم بیفتد....
هر جا میرویم ظلم میبینیم و همه میگویند:
نگران نباشید ...خدا جای حق نشسته است.......
خدایا میشود از جای حق بلند شوی ...تا حق سر جای خود بنشیند؟؟؟؟
ناشناس
   
گلایه
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪِ ﻓﻘﯿﺮﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﻩ " ،
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﯿﻮﻩ ﯼ ﻋﺸﻖ
ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﻨﺤﺮﻑ "
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻋﺎﺷﻖ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﺮﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ " ﺑﺎﻧﺪ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺟﻠﺴﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ "ﺳﺮﻗﺖ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺍﺧﺘﻼﺱ "
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ؟؟؟؟
- ﺟﺎﻥ ﯾﻮﺟــِﻞ
دیگران
   
گلایه
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من
گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟
كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم
كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من
نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من
ز من هر آن‌كه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آن‌كه نزديك، ازو جدا، جدا، من!
نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابري -
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من...
سیمین بهبهانی
   
گلایه
انصاف نیست ...
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی...
و آنقدر بزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی...
ناشناس
   
گلایه
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
ناشناس
   
گلایه
زندگی را می بازی
وقتی قلبت را به کسی می دهی که شکل زندگی تو نیست
ناشناس
   
گلایه
مرا در گورستان سگها دفن کنید تا دمی در کنار با وفایان باشم
دکتر شریعتی
   
گلایه
"در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست"

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
ناشناس
   
گلایه
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ،غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم،غلط..."
وحشی بافقی
   
گلایه
هر خرابی را می توان درست کرد جز ذات خراب
ناشناس
   
گلایه
ﺑﻌﻀــــــﯽﻫـــــﺎ ﺣــــــﺮﻓﯽ ﻣﯽﺯﻧﻨـــــﺪ ...
ﻭ .. ﺩﻟــــﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻜﻨﻨـــــﺪ ...
ﺑﻌـــــﺪ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔــــــــﯽ ﺭﻭﺑــــﺮﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻠـــــﺐِ
ﺷﻜﺴﺘــــــﻪ ...
ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻨـــــﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨــــــﺪ : ﻧﺎﺭﺍﺣــــــﺖ
ﺷــــــﺪﯼ ؟؟؟
ﭼﻘـــــــﺪﺭ " ﺯﻭﺩ ﺭﻧﺠـــــﯽ " ﺗﻮ !... ﻣــــﻦ ﻛﻪ
ﭼﯿــــــﺰﯼ
ﻧﮕﻔﺘـــــــﻢ
ناشناس
   
گلایه
چرا هیچکس شبیه حرفاش نیست...
ناشناس
   
گلایه
يه شبايى تو زندگى هست كه
وقتى دفتر خاطرات زندگيتو ورق ميزنى به چيزايى ميرسى كه نميدونى تقديرت بوده يا تقصيرت...
به ادمايى ميرسى كه نميدونى دردن يا همدرد...
به لحظه هايى ميرسى كه هضمش واسه دل كوچيكت سخته و به دردايى ميرسى كه براى سن و سالت بزرگه...
به ارزوهايى كه توهم شد...
روياهايى كه گذشت....
به چيزايى كه حقت بود اما شد توقع...
و زخمهايى كه با نمك روزگار اغشته شد.....
و احساسى كه ديگران اشتباه مى نامند...
و دست آخر دنيايى كه بهت پشت كرده......
وبازهم انتهاى دفتر خودت ميمانى....
و زخمهايى كه روزگار پشت هم ميزند...
و سكوت هم دواى دردش نيست...
كاش دنيا مهربان تر بودى.... "
ناشناس
   
گلایه
می خواهم مثل قدیمی ها خوشبخت باشیم
یک خوشبختی ساده ی دوست داشتنی
یک ایوان و عصرهای جمعه
تکیه دادن به یک صندلی
و زیر لب زمزمه کردن یک شعر
شنیدن صدای بازی بچه ها
صدا کردن نام تو
جانم شنیدن های تو ...
و هزاران حرف نگفته را با یک نگاه با یک سکوت ،گفتن
می خواهم تمام قانون های این زندگی های امروزه را دور بی اندازم از نو
قدیمی شوم و به مادربزرگ پیرم بگویم:
راست می گفتی جان دل قدیمتر ها
"تعهــــد" حرمت داشت
و "عشـــق" عشق بود ... !
ناشناس
   
گلایه
پای معرفت که میاد وسط ، دست خیلیها کوتاه میشه...!
ناشناس
   
گلایه
بعضیها هستن که می خوان باعث تنوع بشن
ولی چون زیاد وارد نیستن باعث تهوع میشن!!!
ناشناس
   
گلایه
مادرم تعریف میکرد:
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيره
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفته
يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جون‌مون آروم گرم بشه
عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بياد
هلیم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه
هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
گوش مى‌خوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
انتظار معنا داشت
دقايق «سرشار» بود
هر چيز يك صبورى مى‌خواست ،تا پيش بياد،
تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...
حالا فهمیدی چرا این روزها کسی
قدردان نیست؟
????
ناشناس
   
گلایه
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
***زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...
ناشناس
   
گلایه
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﺗﻤﺎﻡ ﺻﺒﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ !...
ﻫﺮﭼﻪ ﻣﻦ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺻﺒﺮﯼ ﺗﻤﺎﻡ
ﻫﻮﻝ ﻣﯿﺰﻧﺪﺑﺮﺍﯼ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﻌﺪ !...
ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺩﺭ ﮐﻦ، ﻟﻌﻨﺘﯽ ...
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ !...
ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﻦ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
ناشناس
   
گلایه
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات می زنند ...
مردمان این شهر ، به شرط چاقو دل می خرند...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com