شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته
نکته
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
نکته
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست ؟ گفت عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد !!!
صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد!
فکرت
   
نکته
روزی بزرگی با جمع صوفیان به در آسیابی رسیدند. اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد.
پس گفت: می دانید که این آسیاب چه می گوید؟
میگوید که، تصوف آن است که من دارم. درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم؛ سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور کنم.
ابو سعید ابوالخیر
   
نکته
کسی که بسیار می خواند و بسیار می داند
اما به هر دلیل وارد کارزار مبارزه برای آزادی نمی شود
مانند فروشگاهی بسیار بزرگ و پر از کالاست
که روی در ورودی اش نوشته باشند "تعطیل" است
آبراهام لینکلن
   
نکته
صادق بودن شاید منتهی به دوستی های فراوان نشود
اما
همیشه نتیجه اش یافتن دوستان حقیقی خواهد بود
گوته
   
نکته
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
نکته
ﺍﻻﻏﯽ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ
ﻣﯽﮐﺮﺩ!
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»
ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،
اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥِ ﺍﻭ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻃﻼ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﻃﻼﺋﯽ ﺷﻮ...
ناشناس
   
نکته
از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند، دوری کن
افراد کوچک, آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی
مارک تواین
   
نکته
دانی که خدا چرا تو را داد دو دست

من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست برای آنکه خویشتن داری

با دست دگر ز دیگران گیری دست
ناشناس
   
نکته
گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد و ابزارش را به فروش برساند. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.
اما یکی که بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است.
گفت: چرا این همه گران است؟
شیطان گفت: این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم.
اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم.
من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است....
ناشناس
   
نکته
تاجر ثروتمندی چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شديدی داشت كه روزی او با مردی ديگر برود و تنهايش بگذارد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم دوست میداشت.
او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نيز به تاجر كمك میكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه نجات بيايد.
اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.
روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت:
من اكنون چهار زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.
اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد.
ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد.
تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟
زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود.
تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.
در حقيقت همه ما چهار زن داريم
زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.
زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.
زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است....
ناشناس
   
نکته
خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد؛ یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند .
ویکتور هوگو
   
نکته
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
چه که تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم شد.
ناشناس
   
نکته
در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید .
پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد .
بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟
پیر قبیله پاسخ داد : گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند.

عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست
عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را
ناشناس
   
نکته
من نمیگویم کسی « بی درد » نیست
هر کسی دردی ندارد، « مرد » نیست...

لیک می گویم که فصل سوختن،
آب را هم می توان آموختن...

« خنده ها » را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان « ترمیم » کرد...

گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول « بیمه » کرد...

« عشق » با لبخند مردم، زنده است
زندگی هم با « تبسم » زنده است..
ناشناس
   
نکته
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮ .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻭﻟﯽ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ:
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﺭﻭﻏﮑﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ناشناس
   
نکته
شخصی نزد پزشک رفت و از او خواست معاینه اش کند و ببیند آیا مانند پدرش صد سال عمر خواهد کرد یا خیر .
پزشک پس از معاینه پرسید :« چند سال دارید ؟»
مرد پاسخ داد : « پنجاه سال .»
پزشک : « به مسافرت و گردش و یا ورزش علاقه مند هستید ؟»
مرد : « نه به هیچ وجه .»
پزشک : « اهل مطالعه هستید ؟»
مرد : « خیر . »
پزشک : « آیا برنامۀ آموزشی خاصی برای آینده تان دارید ؟»
مرد : « خیر.»
پزشک : « چه نقشه و برنامه ای برای خود دارید ؟»
مرد : « چیز خاصی به ذهنم نمی رسد.»
پزشک عصبانی شده و به مرد می گوید : « پس آقا تشریف ببرید و همین امروز بمیرید ! عمر صد سال را برای چه می خواهید ؟!»
ناشناس
   
نکته
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن
۱ آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند
۲ آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند …
ناشناس
   
نکته
خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:
كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!
پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :
خداوند دستور داده این كوه را بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .
از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .
سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :
پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :
اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .
پیامبر با خود گفت :
پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :
مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .
پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟
پاسخ داد: نه ! ندانستم .
گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و لذیذ در خواهد آمد.
و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.
و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.
و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.
ناشناس
   
نکته
‍ مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن. مادر بزرگ ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من ، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحر گاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.
خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.
خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم.
ناشناس
   
نکته
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری... میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!! در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ... هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...! پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
پائولو کوئیلو
   
نکته
مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»
حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.
حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.
بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم
ناشناس
   
نکته
دلم برای مداد سفید میسوزد
پیر شدم آخر نفهمیدم
کاربرد مداد سفید تو جعبه مدادرنگی چی بود ؟
شاید تنهایی !
مثل خیلی از آدما ...
به جرم اینکه رنگ ندارن و خالصن ...
ناشناس
   
نکته
ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺶ . ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺗﺎ ﺻﻮﻣﻌﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﻣﺘﻼﻃﻢ ﺩﺍﺷﺖ , ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺗﺼﻮﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻭ ﻧﻪ ﺭﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺭﺩﺍﯾﯽ ﺳﯿﺎﻩ . ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ : ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ , ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ . ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻫﻢ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺣﺎﻟﺖ ﺟﻬﺮﻩ ﯼ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺮﺍﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺯﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﻮﻫﺮﺍﻧﯽ ﻣﻄﯿﻊ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺍﺿﻄﺮﺍﺑﯽ ﺧﻮ ﺷﺒﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ .…
ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺰ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭﺷﺎﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﭙﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ , ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻡ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ . ﻭ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ , ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺖ ﻣﯿﭙﺬﯾﺮﻡ . ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺍﻧﮕﯿﺰﺵ . ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺗﯽ ﭼﻮﻥ : ﺯﯾﺒﺎ . ﺭﻭﺳﭙﯽ . ﺳﺮﮐﺶ .
ﺑﯽ ﺷﮏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻏﻠﺐ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ , ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﮐﻢ ﺗﺮﯼ ﺷﻮﻧﺪ , ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺳﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﺭﺍ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﯾﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ .
ﻫﺮﺩﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻗﻀﺎﻭﺗﯽ
ناشناس
   
نکته
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی ‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»


به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه ‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
ناشناس
   
نکته
خرافات چگونه شکل می گیرند ؟
در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.
بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.
گربه هم مرد.
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند.
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت...!!
ناشناس
   
نکته
یکی از علل اختلاف و بداخلاقی در خانواده این است که برای هیچ یک از افراد آن حق تنها ماندن و با خود خلوت کردن را محترم نمی دانیم. اگر ما به هر یک از افراد خانواده حق بدهیم که در بیست و چهار ساعت لااقل یک ساعت با خود باشند و تنها هر چه می خواهند بکنند، اصولا این کار خود تمهیدی برای تسویه امور و حل مشکلاتی خواهد بود که غالبا باعث بداخلاقی و کدورت افراد خانواده است.
ناشناس
   
نکته
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند ، یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سؤال : چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟
جواب : پنج عدد!
چرا؟
چون تصمیم گرفتن، انجام دادن نیست.
تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
هرگاه کسی طرحی را ارائه کند، می بینید که ده نفری قبل از او به این طرح فکر کرده اند، اما فقط به آن فکر کرده اند.
ناشناس
   
نکته
پسر : فقر چند روز طول میکشه پدر : 40روز پسرم
پسر : بعد از 40روز ثروتمند میشویم
پدر : نه پسرم ، عادت میکنیم
ناشناس
   
نکته
میدانی راز شکست چیست؟
راضی کردن همگان!
ناشناس
   
نکته
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی..

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
ناشناس
   
نکته
موفقیت یعنی
آنطور که دل خودتان می خواهد زندگی کنید؛
کاری که خودتان دوستش دارید را انجام دهید؛
آدمی که خودتان دوستش دارید را دوست بدارید،
لباسی که خودتان می پسندید را به تن کنید،
در راهی که خودتان انتخاب کردید قدم بردارید.
به تعبیری با تمام تاسف"ما بیشتر می پسندیم که خوشبخت نباشیم
اما دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم اما دیگران ما را بدبخت بدانند.
ناشناس
   
نکته
بیشعورها عاشق حرف زدن هستند به خصوص درباره خودشان. ضمناً آنها در حرف زدن به صورت مغشوش ترین و مبهم ترین حالتهای ممکن استاد هستند. با این روش براحتی می توانند از زیر بار هر مسئولیتی برای ادعاهای خود شانه خالی کنند و هر چیزی را بعدا" انکار کنند. مثلاً یک بیشعور سیاستمدار هیچ باکی ندارد که معنی چیزی را که گفته چند بار تغییر دهد تا به مذاق مردم خوش آید .
ناشناس
   
نکته
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری؟
واتسون گفت:
از لحاظ معنوی نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتری است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيرم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز نگاهی به او کرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي.
نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيری اينست كه چادر ما را دزديده اند....

گاهي واقعا انسان از اتفاقاتي که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را ميبيند.
برداشتهای جورواجور ميکند و تصميمات اشتباهي گرفته و فرصتهای خوبي را از دست ميدهد.
ناشناس
   
نکته
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﻃﯽ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﻣﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﮐﺴﺐ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ،
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺭﺍ ﺣﺪﺱ ﻣﯽﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺎﺷﺪ.
مثلاً چشم، گوش، ...
اما هر بار می‌گفت: نه! این نیست!
ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ.
ﻫﻤﻪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻝﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ، ﺁﻥ ﺭﻭﺯِ ﺑﺧﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ، ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺩﺍﻉ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺳﯿﺪ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺁﯾﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﺳﻮﺍﻟﯽ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ، ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ!!!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ، ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭ ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ ﺭﺍ در چهره ﺍﻡ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
‏«ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ. ﭘﺎﺳﺦ آن به ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻋﻀﻮﯼ ﮐﻪ ﻗﺒﻼً ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ،
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺁﻭﺭﺩﻡ.
ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯼ...»
ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ‌...
ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ،ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ، ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ!»
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ‏«ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ؟»
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‏«ﻧﻪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺳﺮ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﯾﺎ ﯾﮏ ﻋﺰﯾﺰ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ...
ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ، ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﻓﺮﺍ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ...
ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺣﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﻻﺯﻡ، ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ...»
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﯾﮏ ﻋﻀﻮ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻋﻀﻮ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
نکته
كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند، آن را انجام نده.
حرفهایی هست كه دیگران هم می توانند بزنند، آن را بیان نكن و
چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند، آن را ننویس!
كاری را بكن كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.
ناشناس
   
نکته
زندگی کوتاه است

نه غمش می‌ارزد
و نه شادی ماندن دارد …

بهترین راه برایت این است،
که بخندی و بخندی و بخندی،

به غمش …
به کَمش …
و به زیادیِ غمش …
ناشناس
   
نکته
تا حالا هزار بار عدد جالب 124,000
پیامبر را شنیده ایم؛
حال بیایید روی این عدد تفکر کنیم!
طبق اطلاعات تاریخی "تمدن بشری" مربوط به 7000 سال پیش در مصر ، ایران و روم (بین النهرین) میباشد؛
1400 سال پیش آخرین پیامبر ، یعنی پیامبر اسلام ، محمد برگزیده شده و بعد
از او پیامبری نبوده...!؛
پس 7000 سال تمدن را که از 1400 سالِ بعد از محمد کم کنیم میشود 5600 سال ، که این رقمِ حضور پیامبران بوده؛
حال اگر تعداد روزهای یک سال(365)را در سالهای حضور پیامبران(5600)ضرب کنیم میشود 2,044,000 روز؛
یعنی 2,044,000 روز پیامبران فرصت داشتند تا به پیامبری برگزیده ، و به
هدایت بشر بپردازند؛
حال اگر 2,044,000 روز را بر تعداد 124,000 پیامبر تقسیم کنیم ، عدد
16 به دست می‌آید...!!!!
یعنی در هر 16 روز یک پیامبر...!!!
پس چگونه ادعا میشود که اکثر پیامبران از نسل و فرزندان ابراهیم و نسبت پدری و پسری دارند؟ آیا در هر 16 روز فرزند دار میشند؟ و باز هم در 16 روز ...!!؟؟
علم هرگز نتوانسته دین را باور کند، هرگاه علم در دین تحقیق کرده، شایعات و خرافات عجیب دین را کشف کرده است.
ناشناس
   
نکته
تاریخ تولدت مهم نیست ، تاریخ ” تبلورت ” مـهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست ، ” اهل و بجا ” بودنت مـهم است …
منطقه زندگیت مهم نیست ، ” منطق زندگیت ” مـهم است …
و گذشته زندگیت مـهم نیست ، امروزت مهم است که
چه گذشته ای برای فردایت میسازی
ناشناس
   
نکته
انسانی که سوال میپرسد
پنج دقیقه احمق بنظر می رسد
کسی که سوال نمی پرسد
برای یک عمر احمق می ماند..!
مایاکوفسکی
دیگران
   
نکته
خودتان را به زحمت نیندازید
كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید
سعی كنید از خودتان بهتر شوید
ناشناس
   
نکته
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
ناشناس
   
نکته
اواخر دهۀ 1980، لیزرل، دختر نابغۀ شهیر، 1400 نامه‌ای را که اینشتین نوشته بود به دانشگاه هیبرو تقدیم کرد با این شرط که تا دو دهه بعد از مرگ نویسنده انتشار نیابد. این یکی از نامه‌هایی است که اینشتین به دخترش نوشته است:

آن زمان که نظریۀ نسبیت را مطرح کردم، تعداد کسانی که آن را دریافتند زیاد نبودند؛ و آنچه را هم که هم اینک می‌خواهم بیان کنم تا به نوع بشر منتقل شود، با سوء تفاهم و تعصّبی که بر عالم حاکم است برخورد خواهد کرد. از تو می‌خواهم این نامه‌را آنقدر که لازم است، سالها، دهه‌ها، نگه داری تا جامعه آنقدر ترقّی کند تا آنچه را که ذیلاً توضیح می‌دهم بپذیرد.

نیرویی فوق‌العاده قوی وجود دارد که علم هنوز هیچ توضیح رسمی برای آن نیافته است. نیرویی که تمام نیروهای دیگر را در بر می‌گیرد و بر آنها حاکم است و حتّی فراتر از هر پدیده‌ای در عالم عمل می‌کند و هنوز آن را نشناخته‌ایم. این نیروی جهانی "محبّت" است.

وقتی دانشمندان در صدد یافتن نظریۀ واحدی در مورد عالم بودند، نیرومندترین نیروی نامرئی را فراموش کردند. محبّت نوری است که کسانی را که آن را دریافت یا عرضه می‌کنند نورانی می‌سازد. محبّت قوّۀ جاذبه است زیرا برخی را مجذوب دیگران می‌سازد. محبّت قوّه است زیرا بهترین چیزی را که داریم چند برابر می‌سازد و به عالم انسانی اجازه می‌دهد که در خودخواهی کورکورانه‌اش خاموشی نپذیرد و نابود نشود. محبّت مکشوف می‌شود و مشهود می‌گردد. برای محبّت است که زندگی می‌یابیم و جان می‌بازیم. محبّت خداست و خدا محبّت است.

این قوّه همه چیز را توضیح می‌دهد و به زندگی معنا میبخشد. این همان متغیّری است که مدّت‌های مدید از آن غفلت کرده‌ایم؛ شاید بدان علّت که از عشق میترسیم زیرا تنها نیرویی در عالم وجود است که انسان یاد نگرفته به ارادۀ خود آن را برانگیزد.

برای آن که محبّت را قابل مشاهده سازم، در معادلۀ مشهور خویش تغییر اندکی دادم. اگر به جای E=mc2 بپذیریم که نیرو برای شفای عالم را بتوان از طریق محبّت ضرب در سرعت نور به توان دو حاصل کرد، به این نتیجه می‌رسیم که محبّت نیرومندترین قوّه است زیرا حدّی برای آن وجود ندارد.

بعد از شکست عالم انسانی در استفاده و مهار دیگر قوای عالم وجود که علیه ما به کار گرفته شده، نیاز مبرم آن است که ما خود را به نوع دیگری از نیرو مجهّز سازیم.

اگر مایلیم نوع ما بقا یابد، اگر خواهیم که معنای حیات را دریابیم، اگر میل داریم عالم را نجات بخشیم و هر موجود ذی‌شعوری را که ساکن کرۀ ارض است رهایی دهیم، تنها پاسخ در محبّت نهفته است.

شاید هنوز آمادگی نداشته باشیم که مادۀ قابل انفجاری به نام محبّت تولید کنیم، ابزاری بس نیرومند که نفرت، خودخواهی و آزمندی را که نابودکنندۀ کرۀ زمین است، بالمرّه منهدم نماید.

امّا، هر فردی در درون خود مولّد کوچک امّا نیرومند محبّتی را حمل می‌کند که نیروی محبوس در آن منتظر است تا آزاد شود.

وقتی فرا گیریم که این نیروی جهانی را دریافت کنیم و ببخشیم، لیزرل عزیز من، تصدیق کرده‌ام که محبّت بر همه چیز غالب است؛ می‌تواند فراتر از همه چیز باشد، زیرا محبّت جوهر و عصارۀ حیات است.

در ژرفنای دلم متأسّفم که نتوانسته‌ام آنچه را که در قلبم، که در تمامی طول زندگی برای تو آرام میتپیده، بیان کنم. شاید اکنون برای عذرخواهی بسیار دیر باشد امّا چون زمان نسبی است باید به تو بگویم که تو را دوست دارم و از تو سپاسگزارم که به جواب نهایی رسیدهام. پدرت، آلبرت اینشتین
آلبرت انیشتین
   
نکته
ﻗﺮﻥ ۱۳ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ. ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ۱۲ ﻫﺰﺍﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
ناشناس
   
نکته
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.” او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌
ناشناس
   
نکته
روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
سقراط
   
نکته
پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند...
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
گذشته رافراموش کنید و به جلو نگاه کنید!
ناشناس
   
نکته
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم؛ ما حتی بر کره ی زمین هم زندگی نمی کنیم. منزل حقیقی ما، قلب کسانی است که دوستشان داریم...
کریستین بوبن
دیگران
   
نکته
رنج نبايد تو را غمگين كند,
اين همان جايی ست كه اغلب مردم اشتباه ميكنند...
رنج قرار است تو را هوشيار تر كند, چون انسانها زمانی هوشيارتر ميشوند كه زخمی شوند، رنج نبايد بيچارگی را بيشتر كند.
رنجت را تنها تحمل نكن, رنجت را درک كن, اين فرصتی ست براى بيداری, وقتی آگاه شوی بيچارگی ات تمام ميشود...
اگر كه به جاى محبتی كه به كسی كرديد از او بی مهری ديده ايد, مأيوس نشويد, چون برگشت آن محبت را از شخص ديگری, در زمان ديگری, در رابطه با موضوع ديگری خواهيد گرفت.
شک نكنيد!
اين قانون كائنات است
ناشناس
   
نکته
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
نکته
روزی گروهی از غاری تاریک عبور می کردند. هیچ چیز معلوم نبود کمی جلوتر زیر پاهایشان سنگهای مختلفی احساس می کردند. در این لحظه بزرگشان گفت «اینها سنگ حسرت هستند». هر که بر دارد حسرت می خورد و هر کس برندارد باز حسرت خواهد خورد. برخی با خود گفتند:چه کاری است؟ برداریم و بر نداریم هر دو یک نتیجه می ده پس چرا بار خود را سنگین کنیم؟ برخی هم گفتند:ضرر که ندارد مقداری برای سوغات بر می داریم. وقتی از غار بیرون آمدند فهمیدند که غار پر بوده از سنگ های قیمتی...
آنها که برنداشته بودند سراسر حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا بیشتر برنداشته اند.
زندگی، مثل راه رفتن در چنین غاری است اگر بهره نگیریم حسرت می خوریم واگر برداریم باز هم حسرت چرا کم برداشتیم.
ناشناس
   
نکته
دو رفیق در دل کویری راه می رفتند . در میانه سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .
رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت : امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .
رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد واو را نجات داد .
رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد .
رفیقش با تعجب پرسید : وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ... چرا ؟
او پاسخ داد : وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازنداما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود .
ناشناس
   
نکته
شیخی در میان گروهی از عوام، اندر فواید سحر خیزی سخن می راند که ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است.
بهلول که در آن جمع بود گفت؛ ای شیخ!!؟ «تو از خواب بر نمی خیزی، از رختخواب بر می خیزی! و میان این دو، تفاوت از زمین است تا آسمان»
بهلول
   
نکته
مورچه هر روز صبح زود سر كار مي رفت و بلافاصله كارش را شروع مي كرد و با خوشحالي هر روز كار زيادي انجام مي داد. رئيسش كه يك شير بود از اينكه مي ديد مورچه مي تواند بدون سرپرستي بدين گونه كار كند، بسيار متعجب بود. بنابراين سوسكي را كه تجربه بسيار بالايي در سرپرستي داشت و به نوشتن گزارشات عالي شهره بود، استخدام كرد تا اين موضوع را بررسي كند.
اولين تصميم سوسك راه اندازي دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنين براي نوشتن و تايپ گزارشاتش به كمك يك منشي نياز داشت. عنكبوتي هم مديريت بايگاني و تماسهاي تلفني را بر عهده گرفت. شير از گزارشات سوسك لذت مي برد و از او خواست كه نمودارهايي كه نرخ توليد
را توصيف مي كند تهيه نموده كه با آن بشود روندها را تجزيه تحليل كند. او مي توانست از اين نمودارها در گزارشاتي كه به هيات مديره مي داد استفاده كند. بنابراين سوسك مجبور شد كه كامپيوتر جديدي به همراه يك دستگاه پرينت ليزري بخرد. او از يك مگس براي مديريت واحد تكنولوژي اطلاعات استفاده كرد.
مورچه كه زماني بسيار بهره ور و راحت بود از اين حد كاغذ بازي افراطي و جلساتي كه بيشتر وقتش را هدر مي داد متنفر بود. شير به اين نتيجه رسيد كه زمان آن فرا رسيده كه شخصي را به عنوان مسئول واحدي كه مورچه در آن كار مي كرد معرفي كند. اين سمت به جيرجيرك داده شد. اولين تصميم او هم خريد يك فرش و نيز يك صندلي ارگونوميك براي دفترش بود. اين مسئول جديد يعني جيرجيرك هم به يك عدد كامپيوتر و يك دستيار شخصي به منظور كمك به برنامه بهينه سازي استراتژيك كنترل كارها و بودجه نياز پيدا كرد.
اكنون واحدي كه مورچه در آن كار مي كرد به مكان غمگيني تبديل شده بود كه ديگر هيچ كسي در آن جا نمي خنديد و همه ناراحت بودند. در اين زمان بود كه جيرجيرك، شير را متقاعد كرد كه نياز مبرم به شروع يك مطالعه سنجش شرايط محيطي وجود دارد. با مرور هزينه هايي كه براي اداره واحد مورچه مي شد شير فهميد كه بهره وري بسيار كمتر از گذشته شده است.
بنابر اين او جغد كه مشاوري شناخته شده و معتبر بود را براي مميزي و پيشنهاد راه حل اصلاحي استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با يك گزارش حجيم چند جلدي باز آمد. نتيجه نهايي اين بود: «تعداد كاركنان زياد است».
حدس مي زنيد اولين كسي كه شير اخراج كرد چه كسي بود؟
مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگيزه اش را نشان داده و نگرش منفي داشت.
ناشناس
   
نکته
در زمان حضرت موسی یک مرد عابد و زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود شب وروز عبادت میکرد.
اما خودش هم می فهمید که در این عبادت کردن و نماز خواندن و دعا خواندن ذوق و حالی که باید داشته باشد ندارد.گاهی به فکر فرو می رفت ودر حالی که ریش بلند و پر پشت خود را شانه می کرد با خود می گفت: نمی دانم کار من چه عیبی دارد.من که از مال دنیا چیزی ندارم.من که تمام دلم پیش خداست، پس چرا خودم هم باورم نمی شود که این دعا وعبادت را خدا می پسندد...این بود که تا یک روز حضرت موسی را دید و گفت:ای موسی احوال من اینست نمی دانم چرا از این همه دعا لذت نمی برم وچرا دلم شور می زند و خوبی خودم باورم نمی شود. خواهش می کنم تو که در کوه طور با خدا مناجات می کنی این مسئله را بپرسی که چرا من ذوق و حال ندارم؟
چرا هیچ وقت اشکم جاری نمی شود؟
چرا دلم از محبت خدا لبریز نمی شود؟
چرادلم از صفا وشوق نمی لرزد؟من که مانند همه دوستان خدا شب وروز عبادت می کنم این بی حالی به چه دلیل است؟
موسی گفت:بسیار خوب،می پرسم.
حضرت موسی در هنگام راز ونیاز با خدا احوال آن مرد عابد را بیان کرد و علت بی حالی او را پرسید خدا جواب داد که :
ای موسی درست است که این مرد خودش را به عابدان و زاهدان شبیه کرده است و شب وروز دعا می خواند ولی یک چیز کم دارد و آن هم خلوص است.در هر کاری اخلاص شرط کمال است فکر آدم باید خالص باشد و تمام متوجه یک چیز باشد اخلاص فقط در کوه و صحرا نیست در همه جا هست. بسیارند کسانی که در میان مردم زندگی می کنند،اما با خدا یک رنگند اخلاص صفا میدهد و شوق ذوق می آورد ولی این مرد تمام دلش پیش خدا نیست.قسمتی از فکرش همیشه مشغول ریش خودش است.
دائم ریش خود را شانه میکند وقتی سرش را به سجده میگذارد در فکر این است که ببیند ریشش به زمین میرسد یا نه وقتی کسی به دیدنش می رود می خواهد ریشش مرتب باشد وقتی جلوی آیینه می رود برای چشم بیانی خودش که به او دادیم شکرگزار نیست و بیشتر حواسش پیش ریشش است که خودش آن را نگهداری می کند. درست است که او خدا را ستایش می کند و دعا بسیار می خواند و از خیلی بدی ها دوری می کند امّا این توجّهی که به ریش خود دارد جای چیزهای دیگر را گرفته است.
چه فرقی می کند یکی در فکر پول است، یکی در فکر مقام است، یکی در فکر حیله و ریاکاری است.
او هم در فکر ریش و چون اخلاص ندارد و در یاد خدا خالص نیست دلش هم صفا ندارد. عبادت هم ذوق ندارد. این است که خودش هم باورش نمی شود و حق دارد.
ناشناس
   
نکته
در بيمارستان ها وقت شام و ناهار ، غذاها خيلي متفاوت است .

به يك نفر سوپ، چلوكباب و دسر مي دهند

و به يك كسي فقط سوپ مي دهند

و به يك نفر حتي سوپ هم نمي دهند و مي گويند كه فقط آب بخور

به يك كسي مي گويند كه حتي آب هم نخور

جالب است كه هيچ كدام از اين بيماران اعتراض ندارند

زيرا آنها پذيرفته اند كه كسي كه اين تشخيص ها را داده است طبيب است و آن كسي كه طبيب است حكيم است .

پس اگر خدا به يك كسي كم داده يا زياد داده ،
شما گله و شكوه نكنيد كه چرا به او بيشتر داده اي و به من كمتر داده اي .

اين كارها روي حساب و حكمت است..
همه اینها درست البته بشرطی که ما تنبلی و سهل انگاری خودمان را به پای حکمت خداوند قرار ندهیم.

پس همان طور که از پزشک و حکیم تشکر میکنیم شکر گذار خدا نیز باش
ناشناس
   
نکته
استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها
همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد...
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صــدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمی زد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز می شنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب
می کردیم
یعنی حتی "نفس" را هم می نوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر می نوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چند وقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
پیام هایش را خواندم امــــــــا تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت...
ناشناس
   
نکته
از خدا پرسیدند
عزیزترین بندگان نزد تو
چه کسانی هستند؟

خداوند لبخند زد و گفت
آنها که میتوانند تلافی کنند
اما به خاطر من میبخشند . . .
ناشناس
   
نکته
خیلی‌هامی‌خواهند

اول بہ آسایش

و خوشبختی برسند

بعد بہ زندگی بخندند

ولی نمی‌دانند ڪہ

تا بہ زندگی نخندند

بہ آسایش

وخوشبختی نمی‌رسند
ناشناس
   
نکته
زندگی را ..
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی

یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی

گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی

یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی

گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی

یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی

گر توانستی لباس بی ریای عاشقی بر تن کنی

میتوانی آن زمان فریاد انسان بودنترا

بر سر هر کوی و هر برزن زنی
ناشناس
   
نکته
عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
ناشناس
   
نکته
کمک کردن به کسانی که به خودشان کمک نمی کنند ، بی فایده است. نمی توانید کسی را که علاقه ای به بالا رفتن ندارد ، روی پله های نردبان قرار دهید. داستان این روزها است...تغییر جسارت میخواهد...
ناشناس
   
نکته
ده نكته برای زندگی شادتر:

١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.

٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .

۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .

٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .

٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.

٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.

٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.

٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.

٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.

١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم
ناشناس
   
نکته
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
سهراب سپهری
   
نکته
آدم موفق جای مناسب خود را پیدا می‌كند
ولی مدیر موفق برای دیگران جای مناسب می‌یابد.
ناشناس
   
نکته
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد

اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم

درست مثل چترِ خوب که باران را متوقف نمیکند

اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم

ابرها به آسمان تكيه ميكنند

درختان به زمين

و انسانها به مهرباني يكديگر...

گاهي دلگرمي يكی چنان معجزه ميكند

كه انگار خدا در زمين كنار توست.
ناشناس
   
نکته
آدمها به اندازه کمبودهاشون
دیگران رو آزار میدن
ناشناس
   
نکته
عشق ذات انسان است
همانطور كه تابيدن ذات خورشيد است
خورشيد نميتابد تا زمين از او قدردانى كند ، نميتابد تا گلها رشد كنند ، شايد نتيجه تابش خورشيد رشد گياه هم باشد اما خورشيد
ميتابد براى تابيدن
ناشناس
   
نکته
شيطنت را فراموش نكنيد !

حتي اگر فيلسوف ترين فرد
در زندگيتان هستيد....
كودك درونتان، دلش مي گيرد گاهي ..
ناشناس
   
نکته
دروغ نگویید
چون
هر دروغ کوچکی که بر زبان می آورید
شما را به خداحافظی نزدیکتر می کند
ناشناس
   
نکته
گاهی سرنوشت مثل طوفان ِ شنی ست که مدام تغییر جهت می دهد.
تو جهتت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند.
تو بازمی گردی، اما طوفان با تو میزان می شود.
این بازی مدام تکرار می شود… . . .
طوفان که فرو نشست،
یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای.
اما یک چیز مشخص است،
از طوفان که درآمدی،
دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی!
ناشناس
   
نکته
ﮔﻔﺘﻢ: فلانی ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ. ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ. ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺯﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ. ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﻫﺎﻥ، ﻧﺎﻗﻼ ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ. ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ. تا اﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ ﺧﺪﺍ.
ناشناس
   
نکته
می خواهی قضاوتم کنی ؟

کفش هایم را بپوش

راهم را قدم بزن

دردهایم را بکش

سال هایم را بگذران

بعد قضاوت کن !
ناشناس
   
نکته
همیشه از قلبتان کمک بگیرید با اینکه سمته چپه ولی همیشه راست میگه
ناشناس
   
نکته
ذهن چون باغ است که هرچه درآن بکاری می تواند رشدکند.
این بستگی به انتخابت دارد که کدام دانه را در آن بکاری
عشق باشد یا نفرت، خشم باشد یا مهربانی.
بزرگترین قدرت هر فرد
قدرت انتخاب اوست.
ناشناس
   
نکته
اگر ما همه یک جور فکر کنیم
در واقع فکر نمی کنیم
دکتر والتر لیپمن
دیگران
   
نکته
من روزه ام گرسنه ام و تشنه ام

ولی همسایه گرسنه ام انگار روزه نیست

آبی به من دهید که این روزه باطل است
ناشناس
   
نکته
از دوست جدید رازت را پنهان کن،

از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را

چون اولی باورت را نشانه می گیرد
دومی قلبت را . . .
ناشناس
   
نکته
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی،

چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی

وچیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.
ناشناس
   
نکته
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه میگیرد.
کسی ‌که جبهه گرفت دیگر فکر آموختن نیست بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شک کن»

این آغاز تغییر است.
ناشناس
   
نکته
در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم. وقتی خونه‌ی والدينم رو ترك كردم گريه نكردم، وقتی گربه‌م مرد گريه نكردم، وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم، اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از اون فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و يه خونه‌ی گرد آبی …
ناشناس
   
نکته
میان این همه سنگ دنیا
آنکه گوهر می شود،

دو خصلت دارد✌️

💎اول آنکه شفاف است
کینه نمی گیرد

💎دوم آنکه تراشه ی زندگی را
تاب می آورد
ناشناس
   
نکته
تنها یک نژاد داریم ! آن هم انسانیت است ......
ناشناس
   
نکته
مهربان باش
مهربانی زبان مشترک
همه دلهاست
مهربان که باشی
صبحت زیباست
آسمانت رنگ دیگری دارد
روزت زیباست
و این گونه
دنیایت زیبا می شود
ناشناس
   
نکته
آدميزاد؛ نه ناگهان، بلكه ذره ذره يك چيزهايى را مى اندازد دور!
چيزهايى را كه زندگى كرده بود، عشق ورزيده بود، به راحتى كه نه، با تكه اى از خودش مى اندازد دور!
ديگر " او " را " تو " خطاب نمى كند،
موهايش را كوتاه نمى كند
شب ها شعر و موسيقى گوش نمى كند
روزها دل از آواز خواندن مى كشد!
آدميزاد، ذره ذره لابه لاى زندگانى مى ميرد، و همه گمان مى كنند ناگهان مُرده است!
ناشناس
   
نکته
ﺳﮑﻮﺕ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻤﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﺁﻥ ﺫﻫﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﻭﺗﻮﺍﻧﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ رازی ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎ ﻗﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﯿﮑﻮﺋﯽ ﻣﺎﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﺮﺁﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ،ﮐﻠﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ،ﺗﺴﻠﻂ،ﻫﻤﺎهنگی ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭﺍﻻﺗﺮ ﺗﺎ ﻣﻘﻄﻊ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻫﺮﺟﻨﺒﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ .
ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺑﻄﻠﺒﺪ،ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﯾﺪ.
ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺭﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻧﺠﺎ،ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ،ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ.
ناشناس
   
نکته
بخش زیادی از زندگی صرف این می شود که دیگران دربارۀ ما چه فکری می کنند.

سپس پی می بریم که شاید یکی از مهمترین بخش های زندگی این است که به حرف آدمها اهمیت ندهیم.
ناشناس
   
نکته
نظری که دیگران نسبت به شما دارند
مشکل خودشان است
نه شما
الیزابت کوبلر راس نویسنده سوئیسی
دیگران
   
نکته
گاهی اوقات گمان می‌کنیم با حفظ و نگهداری کینه‌هایمان، انتقام خود را خواهیم گرفت و موجب خواهیم شد کسی که به ما آسیبی وارد آورده، تاوانش را بدهد. اما این دقیقاً همان چیزی نیست که اتفاق می‌افتد!

خردمندی گفته است: «خشمگین بودن، مثل این است که جام زهری را بنوشیم و امیدوار باشیم که فرد دیگری بمیرد.» غافل از این‌که، تنها کسی که می‌میرد خود ما هستیم.

تمام کینه‌ها، رنجیدگی‌ها، عصبانیت‌ها، سرزنش‌ها، گناه‌ها‌، تأسف‌ها، داوری‌ها، تلخی‌ها، ناامیدی‌ها، حق به جانب بودن‌ها، نفرت‌ها یا انتقام‌هایی که با خود به دوش می‌کشیم، بین ما و قلب‌های عاشقمان دیوار می‌کشند.

وقتی دروازه شفقت قلبی به رویمان بسته باشد، نمی‌توانیم پیام‌آور الهی باشیم؛ همان هدفی که به خاطرش اینجا هستیم، زیرا جراحت‌های ما کماکان یک پایمان را در گذشته نگاه می‌دارند.
اگر قصد داریم به عنوان جنگجویان عشق در زندگی به جلو پیشروی کنیم، نمی‌توانیم اجازه بدهیم که رویدادهای گذشته به مدت خیلی طولانی ما را محصور خود سازند. باید دیگران، و از همه مهم‌تر خودمان را، از زندان گذشته رهایی بخشیم.
ناشناس
   
نکته
هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند...
دارکوب، میکوبد
پیکاسو، میکِشد
باباطاهر، میمیرد
قناری، میخواند
هیتلر، میکُشد
آهو، می دوَد
هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد
ناشناس
   
نکته
زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟
و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
چون مرا بدنیا اورده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد:
شنا یاد بگیرید! همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
به جای بالا بردن انتظار خود از دیگران ،توانایی خود را افزایش دهید..!!
ناشناس
   
نکته
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت:
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
ناشناس
   
نکته
آزادی برای همه ی ملت ها سقف دارد.

سقف آزادی رابطه ی مستقیم با قامت

فکری مردمان دارد.
ناشناس
   
نکته
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
ناشناس
   
نکته
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
نکته
نقل میکنند که روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
سلطان فرمود:
در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.
وزير اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه میدهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند…!!!
ناشناس
   
نکته
مردی به دندان پزشک خود تلفن می کند و به خاطر وجود حفره بزرگی در یکی از دندان هایش از او وقت می گیرد.
موقعی که مرد روی صندلی دندان پزشکی قرار می گیرد، دندان پزشک نگاهی به دندان او می اندازد و می گوید: نه یک حفره بزرگ نیست! خوردگی کوچکی است که الان برای شما پر می کنم.
مرد می گوید: راستی؟ موقعی که زبانم را روی آن می مالیدم احساس می کردم که یک حفره بزرگ است.
دندان پزشک با لبخندی بر لب می گوید: این یک امر طبیعی است، چون یکی از کارهای زبان اغراق است!
نگذارید زبان شما از افکارتان جلوتربرود
ناشناس
   
نکته
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
سپس پوسترها را در همه جا چسباندم.
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!
ناشناس
   
نکته
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا، معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یأس و نومیدی، خود را در دریا غرق می کند. اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند. باید همیشه برای یافتن فرصت ها و موفقیت در زندگی ابتدا به داشته های خود نگاهی انداخت. در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.
ناشناس
   
نکته
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري استراحت كند غافل از اين كه آن درخت جادويي بود، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد. وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد. فوراً تختي كه آرزويش را كرده بود در كنارش پديدار شد. مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. كاش غذاي لذيذي داشتم. ناگهان ميزی مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشكار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد. بعد از سیر شدن، كمي سرش گيج رفت و پلك هايش به خاطر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها كرد و در حالي كه به اتفاقهاي شگفت انگيز آن روز عجيب فكر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببري ظاهـر شد و او را دريد. هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد. مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است.
ناشناس
   
نکته
از رها کردن نترس...
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنیا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را،
برايت حفظ کنند…!
همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی
عشــق
دوست داشتــن
عـادت کــردن
رفتــن
آمــدن
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست
در حسرت گذشته ماندن
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله
یکبار چهل ساله
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی...
ناشناس
   
نکته
گلستان سعدی..یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
سعدی
   
نکته
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
ناشناس
   
نکته
مهربانی گرچه کمیاب است ، اما باز هست
بال در خون خفته را ، پنداری از پرواز هست

کوچه های شهر خاموشند ، اما گوش کن!
گاه گاهی نغمه ای از ناله های ساز هست

عاشقی تابوست ، اما لابه لای واژه ها
عشق را مستور کن ، امید یک آغاز هست

گریه را تاکید بسیار است ، اما دیده ام
بر لب خاموش دل ، لبخند یاس و ناز هست

مهربانی بهترین کیش است ، بی آزار باش
با نگاهی مهربان ، امکان هر اعجاز هست

لحظه ای اندیشه کن بر مردم آنسوی شهر
خانه های فقر را ، دریای درد و راز هست
ناشناس
   
نکته
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
نکته
اگر دوستانت تو را تشویق نمی کنند
و به تو انرژی مثبت نمی دهند
آنها را اشتباه انتخاب کرده ای
نیل پتال
ناشناس
   
نکته
خود را دوست داشتن
مراقب خود بودن و
به خوشبختی خود اولویت دادن
خودخواهی نیست ، ضرورت است
ناشناس
   
نکته
هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،
و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشي ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!
ای انسان دنیا، فقط براي تو نیست!!!!
انتظار تفکرانسانم آرزوست
ناشناس
   
نکته
فاصله باختن
تا
ساختن
فقط یک کلمه است
خواستن
ناشناس
   
نکته
کسی که بتونه تو تنهایی خوشحال باشه
خیلی وقته آب از سرش گذشته
ناشناس
   
نکته
تفاوت عشق و ازدوج!؟

يك روز پدر بزرگم برام يه كتاب دست نويس آورد، كتابي كه بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاكيد كرد كه اين كتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم كه چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده.
من اون كتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش كردم، چند روز بعدش به من گفت كتابت رو خوندي؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يك كپي از روزنامه همون زمان كه تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم كه گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع كردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميكردم از هر صفحه اي حداقل يك مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه كه پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو كشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول كشيد كه اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون كتاب و روزنامه مي‌مونه، يك اطمينان برات درست مي‌كنه كه اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست كه فكر ميكني هميشه وقت دارم بهش محبت كنم، هميشه وقت هست كه دلش رو به دست بيارم، هميشه مي‌تونم شام دعوتش كنم اگر الان يادم رفت يك شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينكارو مي‌كنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون كتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي كه اين باور در تونيست كه اين آدم مال منه، و هر لحظه فكرميكني كه خوب اينكه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بكنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي‌كني و هميشه ولع داري كه تا جاييكه ممكنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه! اين تفاوت عشق و ازدواجه
ناشناس
   
نکته
سالمترین نوع رقابت آنست که
تلاش کنی تا بهترین خود باشی
و نه بهتر از دیگری!
ناشناس
   
نکته
هیچوقت مغرور نشو
برگها وقتی می ریزند
که فکر می کنند طلا شدند!!!
ناشناس
   
نکته
ازدواج هم چیز جالبیه
مثل ارتش میمونه!
با وجودی که همه ناراضین
ولی بازم داوطلب داره!
ناشناس
   
نکته
یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود. نه که نخواهد. سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست_داشتن، برای دوست_داشته_شدن . زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر و بوسیده شدن – از میان استیکرهای تلگرام یا با گرمی لب های دلدار - خوابشان نرود. از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان و حتی کیفیت فشردن لب‌ها روی هم وقت بوسه سلام و بوسه به امید دیدار.
گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید. لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.قلم
مرتضی برزگر
دیگران
   
نکته
پولدارى ؛ منش است و ربطى به ميزان دارايى ندارد ...
گدايى؛ صفت است ربطى به بى پولى ندارد...
دانايى؛ فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصيلى ندارد...
نادانى؛ ياوه گويى است و ربطى به زياده گويى ندارد...
دشمن؛ نمايشى از كمبودها و ضعف هاى خويش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد...
يار؛ همدلى است و ربطى به همراهى و پر كردن كمبود ندارد...
وقتى گرسنه اى،يه لقمه نون خوشبختيه ..وقتى تشنه اى،يه قطره آب خوشبختيه ..وقتى خوابت مياد،يه چرت كوچيك خوشبختيه ...
خوشبختى يه مشتى از لحظاته ... يه مشت از نقطه هاى ريز،كه وقتى كنار هم قرار مى گيرن،يه خط رو ميسازن به اسم زندگى ...
قدر خوشبختى هامون رو بدونيم... ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به، ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ! و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!
ﻣﺎ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ!
ﻣﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ، ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ. ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ! ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ; ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ
ناشناس
   
نکته
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است..
ناشناس
   
نکته
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
جرج برنارد شاو
   
نکته
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود .
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت .
!اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد …
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی‌توانم مثل او چنین میوه‌هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم …
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود …!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم .
از آنجایی که بوته‌ی گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی‌توانم گل بدهم. پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم .
مرد در ادامه‌ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه‌ای از باغ روییده بود .
علت شادابی‌اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می‌کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می‌کرد . بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می‌خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
" دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آن که جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. "
چارلی چاپلین
   
نکته
خبر دهید به صیاد ما، که ما رفتیم
به فکر صید دگرباشد و شکار دگر
وحشی بافقی
   
نکته
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻏﻰ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ. ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﮏ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻔﺸﻬﺎﻱ ﮐﺎﺭﮔﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻍ ﮐﺎﺭ
ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﺭﺍ
ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﻭ ﮐﻤﻰ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻳﻢ !!!!...... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻴﺎ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻦ ...
ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ ..... ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ
ﭘﻮﻝ ، ﻣﺨﻔﻰ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﻫﻤﻴﻨﮑﻪ ﭘﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻴﺌﻰ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﻭﺍﺭﺳﻰ ،ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ،ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﮑﺮﺕ .... ﺧﺪﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ
ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮑﻨﻰ .... ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ
ﻧﺰﺩ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺍﺷﮏ ﻣﻴﺮﻳﺨﺖ .... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻌﻰ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﺖ ﺑﺒﺨﺸﻰ ﻧﻪ ﺑﺴﺘﺎﻧﻲ .....
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪ.
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﺠﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺘﻮﻥ ﻧﮕﯿﺪ .
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﻣﻐﺮﻭﺭﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ..........
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑن ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ "
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﺩﺭﮎ ﻭ ﺍﺩﺏ "
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ …
ﺁﺩﻣﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﮐﻨﺪ !
ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﯾﻦ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ " ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
نکته
ﺩﺧﺘﺮکوچکی به همراه ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﭘل باریکی که بر روی رودخانه ای خروشان ساخته شده بود ﻣﻴﮕﺬﺷﺘند ...
پدر با صدایی که نشان از دلهره داشت ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮبابا خطرناکه ...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮچولو ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺗﻮ ﺩﺳﺖِ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮ ...
پدر گفت : ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ داره عزیزم ؟
ﺩﺧﺘﺮکوچولو ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘتو بگیرم و خطری پیش بیاد ممکنه
ممکنه ﻣﻦ ﺩﺳتتو ﻭﻝ ﮐﻨﻢ ولی اگه ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮی خیالم راحته که
خطری هم پیش بیاد ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻧﻤﻲ کنی ...
---------
سخن دخترک با همه سادگی اش آموزه سترگی در خود دارد ... او با همه خُردی اش درس می دهد ، که به هنگام اضطرار آن چیزی که نگهبان او خواهد بود ، پیوند سست دو دست نیست بلکه تعهدی است که پیوند قلب ها بوجود می آورد ...
در دوستی و رابطه عاطفی میان آدمها هم پیوند حقیقی که مهر مشترک را پایدار می دارد نه در ظواهر رفتار و گفتارشان که در عمق وجود و ژرفای قلبشان نهفته است ...
ناشناس
   
نکته
گویند: حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند. سه نفر طرف راستش و سه نفر دیگر طرف چپ وی نشستند. از اینها سه نفر سفید و سه نفر سیاه بود
آدم به یکی از سفیدها که سمت راست او نشسته بود، گفت: تو کیستی؟ گفت: عقلم. فرمود: جای تو کجاست؟ گفت: مغز.
از دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهر هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل.
از سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیا هستم. آدم سؤال کرد: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم
سپس آدم (ع) به جانب چپ نگاه کرد و از یکی از سیاهان سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: من تکبر هستم. پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در مغز. آدم پرسید: با عقل در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، عقل می رود.
از دومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: حسد هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل. پرسید: با مهر در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، مهر می رود.
از سومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: طمع هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم. پرسید: با حیا در یک جا هستید؟ گفت: من که داخل شوم، حیا خارج می شود.
ناشناس
   
نکته
یک ابله تحصیل کرده
از
یک ابله بی سواد
ابله تر است
مولیر
دیگران
   
نکته
حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند ….
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم و
شیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…..
شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛
بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!
ناشناس
   
نکته
ﮐﺴﯽ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻧﺰﺩ ﮐﻔﺎﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﮐﻔﺎﺵ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻔﺶ ﺳﻪ ﮐﻮﮎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭﻫﺮ ﮐﻮﮎ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺳﯽ ﺗﻮﻣﺎﻥ . ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻫﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ ﻭ کفش را بگیرد
ﮐﻔﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﮐﻮﮎ ﺍﻭﻝ، ﮐﻮﮎ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﮐﻮﮎ ﺳﻮﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺑﺪ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﮐﻮﮎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﻋﻤﺮ ﮐﻔﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻔﺶ ﮐﻔﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻃﻠﺐ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﺰﺩ ...
ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﻔﻊ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﻭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﯾﮏ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻼﻑ ﻋﻘﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﺧﻼﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ . ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺒﯿﮏ ﺍﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﮐﻔﺎﺵﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺩﻝ ..
ناشناس
   
نکته
دشمنی در کائنات نیست
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
سهراب سپهری
   
نکته
آتش دل

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
پروین اعتصامی
   
نکته
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد..
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
ناشناس
   
نکته
هر سقوطی پایان کار نیست...
سقـــــوط باران را ببیـــــن ،
قشنـــــگ‌ترین «آغاز»
اســـــت ...
همچون باران باشیم ،
رنج جـــدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگي جبران کنیم
ناشناس
   
نکته
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
نکته
برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،
من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود
من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،
به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
دیگران
   
نکته
یادش بخیر:
بچه که بودیم ....
میخوندیم :
بشکن بشکنه ُ بشکن
و
نمی شکستیم
این روزها ...
بزرگ شدیم
ترد
و
شکننده
بی آنکه بگویند :
بشکن
می شکنیم
بی صدای
بی صدا
ناشناس
   
نکته
دختر چشمانش را بست
و
شمرد :
یک
دو
سه
...چهار
.
پسر برگشت پنهان شود
آنطرف تر
دختری را دید
که
گرگم به هوا بازی می کرد
پسر بره شد
و
با گرگ رفت
.
.
دختر قصه ما ...
هنوز هم می شمارد
ناشناس
   
نکته
احساس سوختن
به تماشا .......
نمی‌شود ؛
آتش بگیر
تا که بدانی ......
چه می‌کشم
ناشناس
   
نکته
بعضی حرف ها را
نباید.....
زد
بعضی حرف ها را
نباید .....
خورد
.
بیچاره ..
دل ....
چه میکشد .....
میان این ....
زد
و
خورد
ناشناس
   
نکته
هیچ کس نفهمید که
"زلیخا" از مردان هم مردتر بود.
میدانی چرا؟؟
مردانگی میخواهد ماندن پای عشقی که مدام تو را پس میزند.
عزت یوسف اگر ورد زبان همه شد.
قیمتی داشت که بیچاره زلیخا پرداخت.
ناشناس
   
نکته
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت!
پس با کسی بمان
که نصف راه را به سمتت دویده باشد!
ناشناس
   
نکته
این داستان در مورد اولین دیدار « امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر از یک رستوران سلف سرویس است.
هنگامی که او برای نخستین بار به امریکا سفر کرد و برای غذا خوردن به رستورانی سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست؛
با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت.
از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز کناری نشسته بود، نزدیک شد و گفت:« من حدود بیست دقیقه است که اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟
« مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»
مرد با تعجب گفت:” ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس با دست به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذا به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:” به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که:
« زندگی هم در حکم سلف سرویس است! همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی، سرور و غم در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا دیگری سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد که خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است؛ سپس آنچه را می خواهیم، برگزینیم!
ناشناس
   
نکته
روانشناسی همه جا کاربرد ندارد
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"
کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است."
ناشناس
   
نکته
نگاهش به چندتا فندق افتاد یکیشو به دندون گرفت و شروع کرد به مزه مزه کردن. درشت نبود اما طعم خوبی داشت حداقل برق چشماش که اینجوری میگفت .از اینکه بالاخره تونسته بود چیزی برای خوردن پیدا کنه، خیلی خوشحال بود. پانی بقیه فندق ها رو تو لپ ها و دستای کوچولوش جا داد و مراقب بود که نیفتن.
ویلی و رِنی با صدای افتادن فندق ها سرشون رو برگردوندن و پشت چشمی برای پانی نازک کردن. پانی دهنش باز مونده بود دیگه از لُپ های پر و پیمونش خبری نبود و همش پخش زمین شده بود! چشماش به کیسه های پر از فندق و بلوطِ ویلی و رنی خیره مونده بود. با بی میلی تموم فندق ها رو دوباره از روی زمین جمع کرد و به سمت خونه اش رفت. گوشه اتاقش کز کرده بود، زانوهاشو بغل گرفته بود و به فندق های پخش شده کف اتاقش نگاه می کرد.
دلش گرفته بود و فکرای بیخود از سرش میگذشت. چرا همه دور و بری هام کیسه های پر از فندق درشت و بلوط تُرد دارن و من باید دلم به فندق های ریزی که نصفشون پوکن خوش باشه! من هم برای پیدا کردنشون خیلی زحمت کشیدم به پرپشتی این دُمم قسم هرروز چندین و چند ساعت همه سوراخ سمبه ها رو میگردم تا پیداشون کنم.
پانی اما تو اون لحظه به این فکر نمی کرد که شاید سنجاب های دور و بری اش چندین و چند سال انتظار کشیدن تا درخت بلوطی که کاشتن به ثمر برسه و الان دارن ثمره اش رو برداشت میکنن. این وسط خیلی ها هم ممکنه راه مخفی پیدا کرده باشن و شبونه کیسه هاشون رو از درخت های بقیه پر کنن ولی اگه اونا رو فاکتور بگیریم، زمان و پشتکاره که مِلاک اصلی موفقیته. شاید اونا که الان کیسه های پر و پیمونی دارن، از جمع کردن فندق های پوکِ لا به لای سنگ ها شروع کردن.
پانی اتفاقاً فکرش به همه اینجا ها قد می داد ولی خب خسته شده بود از اینکه می دید هرچی تلاش میکنه آخر شب با دمش گردو نمیشکنه و باید به فندق های پوکش اکتفا کنه. دلش می خواست یکی لُپ هاشو بکشه و بگه یه روزی فندق های درشت و خوشگل کل اتاقت رو پر میکنن فقط نا امید نشو و به راهت ادامه بده. خودتو با دیگران مقایسه نکن بلکه امروزت رو با دیروزت مقایسه کن. اگه امروز 20 تا فندق داری و فردا 22 تا، این نشونه خوبی یه. اصن همین که یه جایی رو داری که فندق هاتو کفش وِلو کنی یعنی کلی جلویی!
خواستم ازهمین جا لـُـپِّ فندق پوک جمع کن ها رو کشیده باشم و بگم نوبت برداشت شما هم میرسه فقط کافیه نگاهتون رو از کیسه های بقیه بردارید و به مسیر رو به روتون توجه کنید.
پی نوشت: فندق فقط پول نیست. منظورم تحصیلات، فضائل انسانی، شخصیت اجتماعی، شغل خوب یا هرچیزیه که هر کس میخواد تو زندگی اش به دست بیاره
ناشناس
   
نکته
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻧﺪ

ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...
یکی از دوستانش برایش چنین گفت:
ﺍﮔﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ .
ﺑﺤﺚ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻥ ﻫﺎ، ﺑﺤﺚ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ:
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺷﯿﺮﻩ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻄﻮﺭ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻫﻢ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺨﺘﻦ
ﻏﺬﺍ ﻫﺪﺭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ﻋﻄﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﻏﺬﺍ ﺗﻌﻮﯾﺾ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ
ﮐﺮﺩ .
ﻣﺸﺨﺺ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ، ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ .
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺻﻌﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
نکته
یکی
" تپانچه " مینواخت!
یکی
" کمانچه "
هر دو آهنگ داشت!
اولی " دلخراش "
و دیگری " موزون و دلخراش تر "
نقطه ی تمایز اما
"هدفی" خاص بود!
یکی عشق برای " جنگ " ،
و دیگری
جنگ برای " عشق " !
ناشناس
   
نکته
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست ...
شاید آن خنده که امروز دریغش کردیم ...
آخرین فرصت خندیدن ماست ...
زندگی همهمه مبهمی ازخاطره هاست ... هرکجاخندیدیم ...
زندگی هم آنجاست ..
زندگی شوق رسیدن بخداست ...
خنده کن بی پروا ...
خنده هایت زیباست ...
ناشناس
   
نکته
می گویند از ملک الشعرای بهار فرق اشعار بین سعدی و حافظ را پرسیدند و ایشان اینگونه جواب داد:
آنچه که خواندی و در جا فهمیدی از سعدی و آنچه که لازم به تامل آمد از حافظ میباشد و نیز آنچه که به نشاطت آورد از سعدی و آنچه تو را به خود فرو برده و به تفکرت کشید از حافظ است...
ناشناس
   
نکته
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.
گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد، شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !
بیل گیتس در جواب گفت:
اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !
بیل گیتس
   
نکته
متن سنگ مزار پروین اعتصامی:
اين که خاک سيهش بالين است
اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي ازايام نديد
هرچه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه وياسين است
پروین اعتصامی
   
نکته
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
ناشناس
   
نکته
شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری برایش تعیین شده شرکت کرده .سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد …

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
او ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .

3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر
آن شخص از خدا کمک خواست .

4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .

5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟
الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی
آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت .

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :
.
.
.
.
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.
3- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
4- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام کوچک خود را تغییر داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانیایی insularia canaria که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .

نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .
ناشناس
   
نکته
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
نکته
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه، اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره ،بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ......
ناشناس
   
نکته
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
ناشناس
   
نکته
مرد باشی یا زن,مرگ تمامت می کند...انسان باش تا جاودانه زندگی کنی...
ناشناس
   
نکته
با دروغ میشه خیلی چیزا رو بدست آورد ولی نمیشه نگهشون داشت....
ناشناس
   
نکته
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای است ...
که قربانیت کنند ...!!!
ناشناس
   
نکته
خندیدن به اشتباهاتتان میتواند عمرتان را طولانی کند.

خندیدن به اشتباهات زنتان میتواند عمرتان را تمام کند!
ویلیام شکسپیر
   
نکته
کاش انسانها
همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند
کمی هم از پَستی هراس داشتند!
ناشناس
   
نکته
باران رحمت خدا همیشه می بارد
تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم!
ناشناس
   
نکته
روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.
معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود. سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود!
معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و … نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.
ناشناس
   
نکته
هر وقت، خواستی «پارچه‌ای» بخری؛
آنرا در دست «مچاله كن» و بعد رهایش كن،
اگر «چروك» برنداشت، «جنس خوبی» دارد.
«آدم‌ها»، نیز «همینطورند!!!»، «آدم‌هایی»
بر اثر «فشارها»، و «مشكلات»، «اخلاق، و رفتارشان»
عوض می‌شود، و «چروك» بر میدارند،!! اینها «جنس خوبی» ندارند،
و برای «رفاقت»، «معاشرت»، «مشارکت»، «ازدواج»
و «اعطای مسئولیت به ایشان»،
به هیچوجه «گزینهٔ مناسبی» نخواهند بود.!!
حواستون به دوستایی که انتخاب میکنید باشه
دوست زیاده ولی دوست خوب تو سختیهاس که خودش را نشون میده.
ناشناس
   
نکته
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر آب به دست گرفت. آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، و شاید هم 150 گرم؟
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم به طور دقیق وزنش چقدر است.
اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یک از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با شماست. حال اگر یک روز تمام آن رانگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس میشود، عضله ها به شدت تحت فشار قرار میگرند و فلج میشوند، به طور مطمئن کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من باید چه کنم؟
شاگردان گیج شده بودن... یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: به طور دقیق مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید، به درد خواهند آورد. اگر بیشتر از حد آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، امام مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
ناشناس
   
نکته
روزی لینکلن بصورت تصادفی مجبور شد برای انجام کاری به شیکاگو سفر کند. در آنجا وی مورد استقبال گرم حزب جمهوریخواه و دمکرات قرار گرفت. در خانه ی یکی از دوستان، وی گروهی از دختربچه ها را مشاهده کرد. یکی از دخترها بسیار مشتاقانه به رئیس جمهور خیره شده بود.
- عزیزم، چیزی از من میخوای؟
- قربان، میشه لطف کنید و به من یک امضا بدهید؟
- اما دخترم، من دیدم که تو تنها نیستی و دوستاتم اونجان. اگه فقط به تو امضا بدم، اونها ناراحت میشن. میدونی کلا در این خانه چند تا دختر بچه هستن؟
- ما همش هشت نفریم!
- خوبه، پس بدو برو هشت تکه کاغذ و قلم و دوات برام بیار تا به همتون امضا بدم.
آن شب که رئیس جمهور آن خانه را ترک کرد، هر کدام از هشت دختربچه امضای رئیس جمهور را در دست داشتند.
آبراهام لینکلن
   
نکته
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
نکته
آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده بود و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. وی لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب کرده بود و بعد از اتمام کار، لینکلن فاکتوری برای وی صادر کرده بود. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع شد. روزی دم در ساختمان مجلس آقای لینکلن را دید. لینکلن از او پرسید که اوضاعش چطور است.
- بدتر از این نمیشه! من هم شغل و کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدت هاست فکر پرداخت فاکتور شما و حقوق وکالتتان ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.
آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده بود مطلع بود، و خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درآورد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و فاکتور را از دست او گرفت و آن را هم باطل کرد. آقای کوگدل مخالفت کرد و گفت که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش گفت:
- حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!
این را گفت و از موکلش خداحافظی کرد و راهش را گرفت و رفت. این واقعه درست زمانی رخ داد که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشت که بخاطر فقر قادر به مسافرت نیست. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بود و کرایه خانه اش را هم که هفته ای چهار دلار بود، مدت ها می شد که نپرداخته بود!
آبراهام لینکلن
   
نکته
یکی از زیباترین عادت های لینکلن توجه ویژه اش به خویشاوندان فقیر و کم بضاعتش بود که هنوز با ناملایمات زندگی محقرانه شان دست و پنجه نرم می کردند. هرگاه در زمان مسافرت هایش برای دفاع از موکلان در دادگاه های شهرهای مختلف به اقوامش برمی خورد، به خانه ی آنها میرفت، با آنها غذا میخورد و مانند خانواده ی خود با آنان راحت بود. وی هیچگاه در حضور آنان فخر نمی فروخت و خود را از آنان برتر نمی دانست. هر وقت پول داشت، به اقوامش کمک می کرد. بارها پیش آمده بود که دوستان وکیلش را در هتل تنها می گذاشت و شب را با دوستان و اقوام دوران فقر و تنگدستی خودش سپری کرده بود. یکبار که دوستانش از او خواستند نرود، وی گفت:
- نمی شود، باید بروم. اگر عمه ام بداند من به شهرشان آمده ام و به دیدنش نرفته ام، دلش می شکند.
و برای دیدار از عمه اش چندین مایل را پیاده پیمود!
آبراهام لینکلن
   
نکته
لینکلن دارای حافظه ای فوق العاده قوی بود. یک روز بعدظهر که رئیس جمهور در کاخ سفید بازدیدکنندگان را به حضور می پذیرفت، مرد غریبه ای با وی دست داد و در همین حال گفت که سال ها قبل وقتی که دوران نمایندگی آقای لینکلن در مجلس قانونگذاری به اتمام رسیده بود، وی به مجلس راه یافته بود. رئیس جمهور گفت:
- بله، شما آقای.... از ایالت... هستید. یادم می آید سال ها قبل یک روز که با کشتی بخار به ماونت ورنون میرفتم، در روزنامه خبر انتخاب شما را خواندم.
یکبار دیگر، آقایی به لینکلن گفت:
- آقای رئیس جمهور، بعید میدانم شما من را بیاد داشته باشید!
لینکلن فورا گفت:
- البته که شما را بیاد دارم! اسم شما "فلاد" است. آخرین باری که شما را دیدم، دوازده سال پیش در .... بود.
و نام مکان و زمان ملاقات را هم به او گفت. از دیدن وی هم ابراز خوشحالی کرد.
بعد از انتخاب مجدد وی به عنوان رئیس جمهور، جمعی از بانکداران شهرهای مختلف به کاخ سفید آمدند و وزیر خزانه داری آنها را به لینکلن معرفی کرد. گفت و گوهای معمول که به انجام رسید، رئیس جمهور رو به یکی از بانکداران کرد و گفت:
- حوزه ی انتخابیه ی شما برخلاف دور قبلی انتخابات در سال 1860، این بار اکثریت رای اش را به من نداد!
بانکدار جواب داد:
- احتمالا اشتباه می کنید، آقای رئیس جمهور. من فکر می کنم که در انتخابات اخیر اکثریت رای دهندگان بخش ما به شما رای دادند.
رئیس جمهور گفت:
- نه، این طور نیست. این بار بخش شما ششصد رای کمتر از دور قبل به من داد.
و در این حال از قفسه ی کتاب ها نتیجه ی تشریحی آرای مناطق را بیرون آورد و به بانکدار ثابت کرد که حق با وی بوده است.
آبراهام لینکلن
   
نکته
روزی مرد مسنی به دیدار رئیس جمهور رفت. وی عصایی در دست داشت که در جریان گفت و گویشان توجه لینکلن را به خود جلب کرد. وی عصا را در دستش گرفت و گفت:
- وقتی بچه بودم همیشه یک عصا در دست داشتم. این کار برایم عادت شده بود. عصای مورد علاقه ام از چوب راش و گره دار بود. همه ی عصاها شخصیت خاص خود را دارند. شما اینطور فکر نمی کنید؟ این چوب های ماهیگیری را دیده اید که قابلیت تبدیل شدن به عصا را دارند؟ این ایده ی من در آن سال های بچگی بود. بچه های آن دوران به چوب زغال اخته علاقه داشتند. گمان کنم هنوز هم این طور باشد. چوب درخت گردوی آمریکایی برای عصا خیلی سنگین است مگر اینکه آن را از نهال جوانی بگیرند. تاحالا دقت کرده اید که عصا چقدر در ظاهر و قیافه ی انسان تغییر ایجاد می کند؟ پیرزنان و عجوزه ها اگر عصا در دست نگیرند انقدر پیر به نظر نمی رسند. مگ مریلیس می داند من چه می گویم.
آبراهام لینکلن
   
نکته
وقتی آبراهام لینکلن میخواست نخستین سخنرانی افتتاحیه ی ریاست جمهوری اش را ایراد کند، دوستش سناتور ای. دی. بیکر از اورگان، او را معرفی کرد. لینکلن یک عصا و طومار متن سخنرانی اش را در دست داشت. بعد از ارائه ی مقدمه، لحظه ای وقفه در سخنرانی ایجاد شد چون رئیس جمهور دنبال جایی می گشت تا کلاه بلند ابریشمی اش را بگذارد، اما پیدا نمی کرد.
استفان ای. داگلاس، رقیب سیاسی لینکلن که در سرتاسر حیات سیاسی اش با وی رقابت می کرد، مردی که در کمپین انتخاباتی 1860 بیشترین فشار روانی را برای لینکلن ایجاد کرده بود، پشت سر لینکلن نشسته بود. وقتی دید لینکلن در پیدا کردن جا برای کلاهش ناکام مانده، بلافاصله جلو آمد و کلاه را از دستش گرفت.
وقتی سرجایش نشست، داگلاس با لبخند و آرام به خانم براون، از بستگان لینکلن گفت:
- اگر رئیس جمهور نشدم، حداقل می توانم کلاه رئیس جمهور را برایش نگه دارم!
آبراهام لینکلن
   
نکته
دو سال قبل از نامزد شدن لینکلن برای ریاست جمهوری، وی به بلومینگتون ایلینوی رفت تا از پرونده ای مهم در دادگاه دفاع کند. رقیب وی، که بعدا در وکالت به جایگاه مهمی دست یافت، مرد جوان و توانمندی بود که حساسیت بالایش باعث می شد شکست خوردن در پرونده را مصیبت بزرگی بپندارد. از این رو، برای روز دفاع با آمادگی کامل در دادگاه حاضر شد.
پرونده را شب قبل به هیات منصفه تقدیم کرده بودند، و هرچند که وکیل جوان پیش بینی میکرد حکم صادره به نفع وی باشد، شب را با بی تابی و استرس گذرانده بود. صبح که دادگاه برگزار شد، در کمال تعجب دید که رای برضد او بوده و پرونده را باخته است.
بعد از ورود هیات منصفه، لینکلن وکیل جوان را در ساختمان دادگاه مشاهده کرد و از او در مورد سرنوشت پرونده اش پرسید.
وکیل جوان با لحنی حزن انگیز و چهره ای درهم رفته جواب داد:
- پرونده به درک واصل شد!
لینکلن جواب داد:
- خب ناراحت چی هستی! بهت قول میدم دوباره می بینیش!
آبراهام لینکلن
   
نکته
آقایی که از بیمارستانی در واشنگتن بازدید کرده بود، مشاهده کرده بود که یکی از سربازان زخمی داشت داستان های لینکلن را تعریف میکرد و باصدای بلند میخندید. متوجه شد که رئیس جمهور همان روز از بیمارستان بازدید کرده و سربازان مجروح را عیادت کرده و برایشان داستان تعریف کرده بود. سرباز مذکور در چنان وضعیت خوبی بود که آن آقا جلو رفت و از او پرسید:
- فکر کنم زخم شما زیاد جدی نیست، درسته؟
سرباز شجاع جواب داد:
- بله، یه زخم کوچولو. من فقط یکی از پاهایم را از دست داده ام. اگه می توانستم بازهم رئیس جمهور را ببینم تا برایم داستان بگوید، حاضر بودم پای آن دیگرم را هم بدهم.
آبراهام لینکلن
   
نکته
یکی از مسئولان وزارت جنگ که بخاطر قانون شکنی محکوم شده بود، اما با ارائه ی اسنادی که قانون شکنی های بسیار بزرگتری در یکی از ادارات این وزارتخانه رخ داده، تبرئه شده بود. ارزش اطلاعاتی که لو داده بود آنقدر زیاد بود که وی حتی اخراج هم نشد.
وقتی پرونده ی این جریان به دست رئیس جمهور رسید، وی گفت که آن جریان وی را یاد یکی از ماجراهای دنیل وبستر در کودکی می اندازد.
- دنیل در مدرسه بخاطر تخطی از مقررات برای تنبیه به میز معلم احضار شد. آن روزها دانش آموزان خاطی را با خط کش یا چوب تنبیه می کردند. دنیل در راه میز معلم، با علم به اینکه قرار است دست هایش به خط کش معلم سپرده شود، و از قضا دست هایش هم بسیار کثیف بود، با تف و مالیدن آنها به شلوارش سعی کرد آنها را تمیز کند.
معلم با خشونت گفت:
- دستتو بده ببینم.
دنیل دست راستش را از پشتش بیرون آورد که کمی تمیز تر از قبل شده بود. معلم نگاهی به آن انداخت و گفت:
- دنیل، اگر بتوانی یک دست دیگر در این کلاس پیدا کنی که به اندازه ی دست تو کثیف باشد، از تنبیه کردنت صرف نظر می کنم.
در آن واحد دست چپش از پشتش بیرون آمد.
- این هم یک دست کثیف دیگر، آقا!
معلم که شوکه شده بود،گفت:
- این بار را تو بردی. می توانی بروی سرجایت بنشینی!
آبراهام لینکلن
   
نکته
روزی لینکلن، بیکر، هاردین، اسپید و چند نفر دیگر در راهی سوار بر اسب هایشان از اسپرینگفیلد به سمت شهر دیگری میرفتند. در مسیرشان به بیشه زار انبوهی رسیدند که از درختان آلوی وحشی و سیب صحرایی انباشته بود. لینکلن و هاردین از بقیه عقب افتاده بودند. لینکلن در کنار مسیرش دو جوجه پرنده را مشاهده کرد که هنوز بال و پر درنیاورده بودند تا براحتی بتوانند پرواز کنند. ظاهرا وزش باد شدید آنها را از لانه شان بیرون انداخته بود.
آقای اسپید تعریف می کند که مادر جوجه ها بر اساس حس مادری اش، در آسمان بال و پر میزد و برای جوجه هایش جیغ و داد میکرد. لینکلن توقف کرد، اسبش را به درختی بست، جوجه ها را از زمین بلند کرد و بعد از پیدا کردن لانه شان، آنها را در سرجایشان قرار داد. بقیه ی دوستانش همچنان به راه خود ادامه دادند تا به برکه ای رسیدند. وقتی اسبها داشتند آب میخوردند، هاردین به دوستانش رسید. یکی از بچه ها از او پرسید:
- لینکلن کجا غیبش زد؟
- نمیدونم، آخرین باری که دیدمش دو تا جوجه پرنده در دست داشت و دنبال لانه شان می گشت.
حدود یک ساعت بعد، لینکلن به آنها پیوست. همه شروع به دست انداختنش کردند. اما وی با حالتی جدی گفت:
- آقایان، اشکال نداره بخندید، اما اگر اون پرنده های بیچاره رو نجات نمی دادم، امشب نمی توانستم بخوابم. اگر با شما می آمدم و رهاشون می کردم، صدای جیک جیکشون تا صبح توی گوشم می ماند.
آبراهام لینکلن
   
نکته
یکی از وکلای جوانی که دوران انترنی اش را در دفتر وکالت آبراهام لینکلن گذرانده، داستان زیر را در مورد وجدان بالای لینکلن نقل می کند. روزی آقایی با پرونده اش به دفتر آمد و شروع به تشریح آن برای لینکلن کرد. در تمام مدتی که وی از پرونده اش حرف میزد، لینکلن به سقف خیره شده بود. وقتی حرفهای آن مرد تمام شد، لینکلن در صندلی اش چرخی زد و رو به آن مرد کرد و گفت:
- آقا، پرونده ی شما از لحاظ قوانین فنی بسیار خوب است و اشکال خاصی ندارد، اما از لحاظ مساوات و عدالت اصلا پرونده ی خوبی نیست. به شما توصیه می کنم به دنبال وکیل دیگری برای آن بگردید، چون من نمی توانم وکالت شما را قبول کنم. چون اگر من وکیل شما باشم، در تمام طول مدتی که با هیات منصفه حرف میزنم، با خودم میگویم "لینکلن، تو داری دروغ پردازی می کنی" و می ترسم حواسم پرت شود و آن را باصدای بلند بگویم!
آبراهام لینکلن
   
نکته
یکبار که لینکلن در جریان دادرسی متوجه شد که موکلش در اعمال منافی عفت و انواع خلاف ها وارد شده است، از دادگاه خارج شد و حاضر نشد دیگر از او دفاع کند. قاضی یک نفر را دنبال او فرستاد تا او را وادار به بازگشتن کند، اما لینکلن از آمدن امتناع کرد و گفت:
- به قاضی بگویید دستهایم کثیف شده اند، من میروم آنها را بشویم!
آبراهام لینکلن
   
نکته
لینکلن از زبان یکی از موکلانش

آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده بود و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. وی لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب کرده بود و بعد از اتمام کار، لینکلن فاکتوری برای وی صادر کرده بود. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع شد. روزی دم در ساختمان مجلس آقای لینکلن را دید. لینکلن از او پرسید که اوضاعش چطور است.

- بدتر از این نمیشه! من هم شغل و کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدت هاست فکر پرداخت فاکتور شما و حقوق وکالتتان ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.

آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده بود مطلع بود، و خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درآورد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و فاکتور را از دست او گرفت و آن را هم باطل کرد. آقای کوگدل مخالفت کرد و گفت که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش گفت:

- حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!

این را گفت و از موکلش خداحافظی کرد و راهش را گرفت و رفت. این واقعه درست زمانی رخ داد که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشت که بخاطر فقر قادر به مسافرت نیست. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بود و کرایه خانه اش را هم که هفته ای چهار دلار بود، مدت ها می شد که نپرداخته بود!
آبراهام لینکلن
   
نکته
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
نکته
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
"فاضل نظری"
دیگران
   
نکته
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
ناشناس
   
نکته
قانون زندگی٬ قانون باورهاست
ناشناس
   
نکته
گاهی وقتا لازم زمین بخوری....

تا ببینی کیا پشتتن...
کیا باعث رشدتن...
کیا میرن...
کیا همه جوره میمونن!!!


گاهی لازم جوری زمین بخوری که زخمی بشی...

زخماتو باز بزاری تا ببینی...
کیا نمک میپاشن...
کیا مرهم میزارن...
کیا با تو هم دردن...
کیا هم خود دردن...

هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!!!

دست یه کسایی نمک میبینی که روشون قسم میخوردی...

و یه کسایی مرهم میزارن که اصلا یادشون نمیکردی...

زمین که میخوری میبینی!!!

کیا خودی ان...
کیا نخودی ان...
کیا هم بیخودی ...
ناشناس
   
نکته
بهار آمد در آغــوش گل سرخ
دل ازکف داده مدهوش گل سرخ
شــد از دیبای زیبای بهشتی
نگارین جامـه تنپوش گل سرخ
ز مروارید شبنـــم گوشواری
نسیـم آویخت بر گوش گل سرخ
یدبیضای حـور آورد و افکند
ردای نقــره بر دوش گل سرخ
زمین صحرابه صحرادشت تادشت
بهشت آیین شداز جوش گل سرخ
سرود روشن خورشیـد عشق است
تبسّمهــای خـامــوش گل سرخ
نوای بلبل شیــدا ز سر برد
به هنگام سحــر هوش گل سرخ
نویـــد «لذةللشّاربین» است
کنار چشمـــه ی نوش گل سرخ
زیارت نامه ی دلهای سبزاست
ترنّمهــای چـــاووش گل سرخ
نسیم صبــح فروردین خدا را
چه نجوا کرد در گوش گل سرخ
کــه تصنیف سپید آشنـــایی
نخواهد شـد فراموش گل سرخ
عباس خوش عمل کاشانی

دیگران
   
نکته
ای فاقد شم اقتصادی

در جامعه، آدم زیادی

محکوم به سرنوشت محتوم

در کسوت کارمند محروم

سی سال، شبانه‌روز، کندی

جان، تا که به ریش خود نخندی!

مانند شکر، در آب، تحلیل

رفتی، پسر تو کرد تحصیل

مو، گشت سپید، بر سر تو

از بهر جهیز دختر تو

یک عمر، مواجب اداره

دادی همه بابت اجاره

نه کفش و نه جامه نوت بود

گر بود، دوچرخه خودروت بود

نه سکه، نه اسکناس داری

یک دست فقط لباس داری

آنی که نخورده میوه فصل

یک وعده سیر نسل در نسل

گاهی که غذای سیر خوردی

نان جو بی‌پنیر خوردی

روزی که غذا عدس پلو بود

ریشت به هزار جا گرو بود

تفریح تو در جهان فانی

بوده‌ست فقط کتابخوانی

سودی که تو را کتاب آورد

این بود که چشمت آب آورد!

در دوسیه سوابق تو

یک حکم نبود لایق تو

آورد زمانه در ستوهت

نفزود به پایه و گروهت

آقای شریف کارفرما

یک دفعه نگفت: هان! بفرما:

این کیسه برنج توی انبار

منهای حقوق، مال سرکار

پاداش خلوص و صدق و صافی

کی داد تو را حقوق کافی؟

تا آن که برای روز پیری

هنگام کهولت و اسیری

در چنته خود کنی پس‌انداز

تا خود نشوی به فقر دمساز

هر چند به دوره تقاعد

فقر است هماره در تصاعد

از کار تو روزگار بی پیر

بنگر که چگونه کرد تقدیر

پا بست و دهان، گشاد دستت

دفترچه بیمه داد دستت

با تیر بلا نشانه‌ات کرد

راهی به مریض‌خانه‌ات کرد

افزود تو را به جمع آفات

با پوکی استخوان، پروستات

همراه فشار خون، رسیده

در خون، نمکت به آب دیده

توی شکم تو کرده بلوا

با سنگ مثانه سنگ صفرا

با قند و کلسترول که داری

کی پلک به روی هم گذاری

یک گوشه دلت، هزار زخم است

سرتاسر چهره تو اخم است

عمر تو رسیده فوق پنجاه

ایام حیات گشته جانکاه

از فرط فشار و نادرستی

هر عضو شده دچار سستی

مفلس شده‌ای در این زمانه

نه خرج عمل(!) نه خرج خانه

آنی که ز فرط بد بیاری

خود هم شده‌ای ز خود فراری

ای بوده هماره یار «شاطر»

چون او به زمانه بار خاطر

در زندگی‌ای چنین اسفبار

خود را زچه کرده‌ای بدهکار

در شرع اگر چه فرض، قرض است

اما نه برای چون تو فرض است

این گونه که زیر بار وامی

معلوم بود که بی دوامی

گیرم به سلامتی چو مُردی

تشریف از این دیار بردی

غیر از بدهی که می‌گذاری

میراث گرانبها چه داری؟

القصه در این اواخر کار

در وادی قرض، گام مگذار

بر بند دو دیده طلب را

بنشین، بشمار روز و شب را

آنگونه بزی که در خورند است

شایسته فرد کارمند است

اینجا که به ارزنی نیرزی

نگذار به گور خود بلرزی!
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته
برای کشتن یک زن کافی ست
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی :
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند

و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم
تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری

برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش
ستایش کردن تمام جان یک زن را یاد بگیرید.
ناشناس
   
نکته
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...
ناشناس
   
نکته
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟
آرام باش ... !
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه می گیرد
کسی‌که جبهه گرفت
دیگر فکر آموختن نیست؛
بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛
نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود
و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»
شاید کمی به فکر برود
که همه حرف هایش درست نبوده
این می تواند برایش
آغاز تغییر باشد ...
ناشناس
   
نکته
ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.
ناشناس
   
نکته
ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﺑﺴﺘﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ناشناس
   
نکته
لبخند برايت نان نمي خرد..!! ولي برايت دلهايي را مي خرد.!" پس آفرين به ديني که لبخند را عبادتي قرار داده که بخاطر آن محبوب مي شويم...
ناشناس
   
نکته
اگر کسي با تندي تو را نصيحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندي اش محبت عميقي قرار دارد، مانند کسي نباش که ساعت زنگدار را مي شکند فقط بجرم اين که او را بيدار کرده است. !!
ناشناس
   
نکته
با انسانهاي مثبت معاشرت کن؛ چون آنها بر انديشه وعقل ورفتارت تأثير مي گذارند؛ وتو بصورت ناخودآگاه به انساني مثبت تبديل خواهي شد؛ وآنگاه شروع به تاثير بر ديگران خواهي کرد !!
ناشناس
   
نکته
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی توان اصلاح ندارند
ناشناس
   
نکته
سعی برای بهتر بودن
بهتر از این است که وانمود کنی که بهترینی !
ناشناس
   
نکته
اگه گذشته بهت زنگ زد ،
بزار بره رو پیامگیر
چون حرف تازه ای برای گفتن نداره …
ناشناس
   
نکته
زنها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل …
در حالی که نمیدانند
خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده !
ناشناس
   
نکته
اگر مستضعفی ديدی ،
ولي از نان امروزت
به او چيزی نبخشيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر چادر به سر داری ،
ولي از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولي در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسي ،
ولي از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّي ،
ولي از حال همنوعت
سوالي هم نپرسيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر مرگِ کسی ديدي ،
ولي قدرِ سَري سوزن
ز جاي خود نجنبيدي ،
به انسان بودنت شک کن . . .
فروغ فرخزاد
   
نکته
یکی گفت:
چه دنیای بدی
حتی شاخه های گل هم خار دارند!
دیگری گفت:
چه دنیای خوبی
حتی شاخه های پر خار هم گل دارند!
عظمت در تفکر است، نه در چیزی که میبینیم...!!
ناشناس
   
نکته
شما نه يكي
كه سه تن هستيد.
يكي آن كه مي پنداريد كه هستيد .
يكي آن كه ديگران مي پندارند.
و يكي آن كه واقعاً هستيد. . .
ناشناس
   
نکته
چهل درس در۹۰سالگی
"رجینابرت ، مقاله نویس۹۰ساله ،اوهایو"
این ۴۰ درسی را که آموخته است،
به مناسبت 90 سالگی خود مینویسد:
۱ـ زندگی مهربان نیست،
اما بازهم خوب است.
۲ـ وقتی شک داری،
قدم بعدی را کوتاه تر بردار.
۳ـ زندگی کوتاه تراز آن است که
برای نفرت ازکسی وقت صرف کنی.
۴ـ شغل تو وقتی بیمار باشی به فکر تو نخواهد بود. اما دوستان و والدین ات چرا.
با آنها در تماس باش.
۵ـ هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
۶ـ لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
۷ـ با دیگران همدردی کن.
این خیلی بهتر از آن است که تنهایی گریه کنی.
۸ـ هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
۹ـ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.
۱۰ـ وقتی نوبت مشکلات میرسد،
مقاومت بیهوده است،
بامسایل روبرو شو.
۱۱ـ باگذشته ات آشتی کن
تا امروزت را خراب نکند.
۱۲ـ بد نیست گاهی بچه هایت ببینند
که گریه می کنی.
۱۳ـ زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا می دانی آنها درچه وضعیتی هستند.
۱۴ـ اگر قرار است رابطه ای پنهان بماند،
درگیرش نشو.
۱۵ـ هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییرکند،
اما ناراحت نباش،خدا پلک نمی زند.
۱۶ـ نفس عمیق بکش،
آرام ترمی شوی.
۱۷ـ ازهرچه مفید،زیبا یا لذت بخش نیست،
دست بردار.
۱۸ـ هر اتفاقی که واقعا به تو فشار می آورد،
تو را قوی تر می کند.
۱۹ـ برای آنکه کودکی خوبی داشته باشی،
هیچ وقت دیر نیست.
۲۰ـ وقتی قرار است به دنبال کسی بروی که دوستش داری،
نگو"نه".
۲۱ـ شمع روشن کن،
ملحفه ها رو نوکن،
دل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپوش،
برای زمان خاصی نگه اش ندار،
همین امروز زمان خاص فرا رسیده.
۲۲ـ آمادگی کافی است،
دل را به دریا بزن.
۲۳ـ هیچ کس جز خودت مسوول خشنودی تو نیست.
۲۴ـ هرمشکلی که برایت پیش آمد،
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
۲۵ـ همیشه زندگی رو انتخاب کن.
۲۶ـ بخشنده باش.
۲۷ـ آنچه دیگران درباره تو فکر می کنند،
به تو مربوط نیست.
۲۸ـ زمان همه چیز رو درست می کند،
به زمان وقت بده.
۲۹ـ اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد،
تغییر خواهد کرد.
۳۰ـ خیلی جدی نباش.
۳۱ـ به معجزه اعتقاد داشته باش.
۳۲ـ قدر پدر و مادرت رابدان.
۳۳ـ زندگی را بررسی نکن،
کارت را بکن
و بیشترش را هم همین حالا.
۳۴ـ فرزندانت فقط یک دوران کودکی دارند.
۳۵ـ اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم،
مشکلات خود را بزرگتر می کنیم.
۳۶ـ حسادت اتلاف وقت است،
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
۳۷ـ بهترین پیشامد هنوز در راه است.
۳۸ـ مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
۳۹ـ رها باش.
۴۰ـ زندگی فراز و فرود نیست،
نعمت است.
دیگران
   
نکته
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند ،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند ، تا چه حد می تواند آدم را بیازارد.
مارسل پروست
دیگران
   
نکته
هيچ وقت فراموش نكنيد كه :
" دنيا تكرار نمي شود . . . ! "
ناشناس
   
نکته
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارتان باشيد...
ناشناس
   
نکته
غصّه هایتان را با قاف بنویسيد تا هرگز باورشان نکنيد!
انگار فقط قصّه است و بس...
ناشناس
   
نکته
از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند!
ناشناس
   
نکته
یك نكته را هرگز فراموش نكنيد :
لطف مکرّر، حق مسلّم مي گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...
ناشناس
   
نکته
قدر لحظه ها را بدانيد!
زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.
ناشناس
   
نکته
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
نکته
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا
آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
ناشناس
   
نکته
اگر رؤیاهايتان را نسازيد، یك نفر استخدامتان مي کند، تا رؤیاهای او را بسازيد!
ناشناس
   
نکته
خیلیا این روزا قیمت هر چیزی رو میدونن ،
ولی ارزش خیلی چیزا رو نمی دونن!!!!
ناشناس
   
نکته
چرا در ایران سن واقعی بیان نمیشه!!!!!
می گن چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!
جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...
زندگی را زندگی کن ، سن و سالت را فراموش کن!
ناشناس
   
نکته
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.
ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻃﻼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻟﻤﺎﺱ
ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ ، ﻃﻼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻟﻤﺎﺱ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﻃﻼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ...
ناشناس
   
نکته

👂برای کاهش عصبانیت خود از چه راهکارهایی استفاده کنیم؟ 👇👇👇
👌1-حواس خود را به چیز دیگر معطوف کنید.
یکی از بهترین راه ها برای کاهش خشم اشتغال به برخی فعالیت ها ی جذاب است. برخی از افراد کارهای ورزشی انجام می دهند ، برخی دیگر مطالعه می کنند یا تلویزیون تماشا می کنند و برخی به سرگرمی های مورد علاقه ی خود می پردازند.
👌👌2- شوخی و مزاح کنید.
شوخی طریقی است برای بازسازی موقعیتی برای یافتن ناهمخوانی یا امر محال در آن.
شوخی کردن خشم را کاهش می دهد ، زیرا شوخی با خشم مغایرت دارد. یاد گرفتن اینکه به واکنش های مان بخندیم نه تنها به ما کمک می کند که خشم خود را کاهش دهیم. بلکه به ما کمک می کند با دیگران ارتباط بر قرار کنیم و نشان دهیم که نسبت به نامناسب بودن واکنش های مان آگاهیم.
ناشناس
   
نکته
یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون…
جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!
ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه...
پس
هرگز...
هرگز ...
هرگز..‌‌.
نا امید نشیــــــــــد...
ناشناس
   
نکته
سربازان از پیروزی در جنگ ناامید بودند.
فرمانده به آنها گفت:
سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز می شویم و اگر خط شود شکست می خوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
ناشناس
   
نکته

در هر رابطه دو نفره ای شش نفر حضور دارند:
-من
-تو
-تصویری که من از تو در ذهن دارم
-تصویری که تو از من در ذهن داری
-تصور من از تصویری که خودم در ذهن تو دارم
-تصور تو از تصویری از خودت که در ذهن من است.
.
.
حواسمان به هر شش تا باشد!
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمان خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هایمان میشویم. . .
گاهی حالمان خوب است اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشود بخشید اما با انتقام ادامه اش میدهیم . . .
گاهی میشود ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدهیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدهیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمان، تصمیماتمان و گاهی . . . گاهی های زندگیمان باشیم . . .
کاش یادمان نرود که فقط:
یک-بار-زنده-ایم-و-زندگی-میکنیم-فقط-یکبار!
به آن هایی که دوستشان دارید
بی بهانه بگویید دوستت دارم
بگویید در این دنیای شلوغ
سنجاقشان کرده اید به دلتان. .
دکتر احمد حالت
دیگران
   
نکته
يه قانون تو فیزیک هست كه ميگه :
هر ذره د‌ر حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.
انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل راه!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
حتی اگه من توی ایران و طرف مقابل توی آمریکا باشه.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.
یه وقتایی توی خیابون راه میری، حس می کنی که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردی می بینی واقعا داره نگاهت می کنه.
شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟ انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما! شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن
انرژی ما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام خنثی است.
اگرحالمون خوب باشه
اگر آرام باشیم، اگر مهر بورزیم، اگر لطفی کنیم
اگر دعابخونیم
انرژی ما مثبت است
اگر حالمون بد باشه
اگه غر میزنیم
اگه بد و بی راه میگیم
اگه عصبانی هستیم
اگه استرس داریم
اگه نگران هستیم
اگه اضطراب داریم
انرژی ما منفی است
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی انسان میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.
آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.
از بحث های مهم موفقی
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟
چون انرژی اونها روی تو اثر می گذارد.
اگه آدم مثبت دیدی،
بچسب بهش!
اگه آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.
قدیما یه موضوعی بود به نام "مجاورت".
اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن.
این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها 👀
و
دست ها
زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه ( يا وارد مجموعه ات ) بشی.
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه ( يا مجموعه ات ) میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه ( يا اعضاي مجموعه ات ) منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازهٔ انتقال انرژی منفی است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها.
یاد خدا ...مثبت ترین و نجات بخش ترین انرژی در تمام کائنات می باشد .
خود را به این منبع لایزال پر قدرت و بی انتها متصل نماییم.... 
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.🔑🔑
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﺭﺍﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ, "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.
فارغ ازهرخستگی و آشفتگی.
ناشناس
   
نکته
جنبه (ظرفیت )داشتن خیلی مهم است !!!!!
هیچ وقت با کسی بیشتر ازجنبه اش رفاقت نکن ،درد دل نکن، شوخی نکن
حرمت ها شکسته میشود.
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن ، محبت نکن ، لطف نکن
تبدیل به وظیفه میشود.
هیچ وقت از کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نخواه ،کمک نگیر ،انتظار نداشته باش
تبدیل به منت میشود.
ناشناس
   
نکته
تصمیم بگیرید تا آینده ای را خلق کنید که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ی ناکام شما نداشته باشد و بدانید که : فاصله ی نداشتن و داشتن، فقط یک خواستن است،
پس "بخواه".
ناشناس
   
نکته
هر صبح در بازار دنيا
به "خوشبختی"
چوب حراج مي زنند ..
اینکه ما قدم برنمیداریم و قیمت پیشنهاد نمیکنیم ؛
داستان دیگریست ...
"خوشبختی" پیداکردنی نیست ،
بدست آوردنيست ...
اگر روزت را با اولویت های بالای زندگیت آغاز نکنی ،
اولویت های پایین ، دنیای تو را پر خواهد کرد ..
ناشناس
   
نکته
🔶🔸 سه راه برای تقویت قدرت باور🔸🔶
⬛۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.
🔸همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ".
🔸فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.
◼۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.
🔸افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره.
🔸افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند.
🔸هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.
⬛۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.
🔸میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید.
🔸فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد!
نگرش مثبتی ها باورتان را تقویت کنید..
ناشناس
   
نکته
ده نشانه اینکه ما به خود احترام نمی گذاریم :
1- به چیزهایی بله می گوییم که برای ما مهم نیست یا وقت انجامش را نداریم.
2- تنها برای اینکه کسی را دلخور نکنیم، با او موافقت می کنیم.
3- به نیاز دیگران بیش از نیاز خود بها می دهید.
4- نسبت به انجام کاری که صحیح بوده احساس گناه می کنیم زیرا دیگران نظر مخالف دارند.
5- با نشان ندادن نقاط قوت و نقش مثبت خود، از خود دفاع نمی کنیم.
6- دایما احساس خود را مخفی نگه می داریم.
7- آشکارا به دنبال جلب توجه دیگران هستیم.
8- دایما سعی در خوشحال کردن دیگران داریم.
9- خود را در احاطه همراهان بد قرار می دهیم.
10- خود را برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران، بزک می کنیم.
ناشناس
   
نکته
"قدرت کلام"
بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،
کلماتی مخرب را ادا میکنند،مثل:
مریضم، ورشکست شدم، جانم به لبم رسید، بد شانسم و....
به یاد داشته باشید،از سخنان تو، بر تو حکم خواهد شد.
کلامتان بی اثر باز نخواهد گشت، و آنچه را بر زبان رانده اید بجا خواهد آورد.
پس کلامتان را عوض کنید،تا جهان شما دگرگون شود.
"اسکاول شین"
دیگران
   
نکته
در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا ؛ زیرا هر آنچه زیباست ، همیشه خوب نمی ماند؛ اما آنچه خوب است ، همیشه زیباست .
ناشناس
   
نکته
اندیشیدن به گذشته اندوه ، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد ؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد .
ناشناس
   
نکته
صبوری با خانواده عشق است ، صبوری با دیگران احترام است ، صبوری با خود اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا ، ایمان است .
ناشناس
   
نکته
اگر حق با شماست ، به خشمگین شدن نیازی نیست ؛ و اگر حق با شما نیست ، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید !
ناشناس
   
نکته
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﯼ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ
ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﯽ
ﺩﻝ ﻣﻮﺭﯼ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﯽ ...
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ
ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ... !
مولانا
   
نکته
عده ی زیادی هستند كه منتظر خوشبختی هستن ...غافل از اینكه قانون طبیعت
برعكسه و خوشبختی منتظر ماست ... زیرا ما خالق خوشبختی هستیم
ناشناس
   
نکته
هیچ وقت از مشکلات زندگی شکایت نکن ،
.
.
.
.
چون خداوند نقشهای دشوارش رو به بازیگرای خوبش میده.
ناشناس
   
نکته
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﺤﻮﻟﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻫﻞ ﻭ ﺑﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﻨﻄﻖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻤﻪ .
.
ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
.
ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
.
ﺣﯿﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
ناشناس
   
نکته
باارزش ترینها و بی ارزش ترین های افتخار!!!!
افتخار به چیزهایی که خود فرد در آن نقش نداشته بسیار بی ارزش است!!!
مثل قد ، چهره ، مو ، ملیت ، ثروت خانوادگی و ...
افتخار کردن به چیزی زمانی ارزشمند است
که خود فرد در ایجاد آن نقش ایفا نموده است .
ناشناس
   
نکته
مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم اینست که چه درکی دارید.
دکتر شریعتی
   
نکته
آنانکه می فهمند عذاب می کشند و آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند.
دکتر شریعتی
   
نکته
برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است .
دکتر شریعتی
   
نکته
" یک مسافرت 1000 فرسنگی با قدم اول شروع می شود"
کنفوسیوس
   
نکته
چپق درمانی
کدخدای ده گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی،
اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد،
متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است
و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی.
آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن.
بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی.
حالا چپق سوم را چاق کن.
وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ،
او را در آغوش می گیری!
.
نکته:
در واقع آنکس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده.
اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید
و بخش عمده ای از عاطفه و ذهنتان را به او اختصاص دهید،
در واقع به او اجازه تصاحب این بخشهای وجودتان را داده اید
ناشناس
   
نکته
موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند ، سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند، وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد ، دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند، مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد ، بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد، ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنا بر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند . مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد :
ضربه زدن با آچار : ۲دلار
تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار
وزیر آن نیز نوشت :
تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد.
ناشناس
   
نکته
خوشبختی
بر سه ستون استوار است :
فراموش کردن تلخی های دیروز ...
غنیمت شمردن شیرینی های امروز ،
امیدواری به فرصت های فردا ... !
ناشناس
   
نکته
ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟
ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩ!
ایرج میرزا
   
نکته
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم 
ناشناس
   
نکته
... سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمیکند ...
ناشناس
   
نکته
همه گفتند چرا دل به ستمگر دادی ....
.... دادم آن روز به او دل که ستمکار نبود
ناشناس
   
نکته
عشق ، مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است; اما هست. هست، چون نیست! عشق، مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق ، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم; خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو، عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید ، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های آلوده تو که دیواری را سفید می کنند!
محمود دولت آبادی
   
نکته
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ..
ناشناس
   
نکته
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
نکته
⭐ زمین در انتـــــــــــــــظار تولد یک برگ… ⭐

⭐ مـــــــــــــــن در حال شمارش معکوس… ⭐

⭐ صفر همیشه پـــــــــایــــــان نیست… ⭐

⭐ گاه آغاز پـــــــــــــــرواز است... ⭐
ناشناس
   
نکته
تنفس: شروع زندگیست
عشق:قسمتی از زندگیست
اما دوست خوب: قلب زندگیست
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ …
ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺭ …
ﺍﺯ ﺗﻪِ ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ …
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﻫﻤﺪﻡ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺩﻭﺳﺖ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺭﻓﻴﻖ،
ﺍﺻﻸ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺟﺎﻥِ ﺷﻴﺮﻳﻦ !!!…
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﻴﻨﻨﺪ ﺭﻭﻯ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﻯ ﺩﻝِ ﻫﻢ …
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻳﻚ ﺟﻮﺭِ ﺧﻮﺑﻰ ﺩﻟﻨﺸﻴﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺿﻌﻒ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ؛
ﺍﺻﻸ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺍﺳﺖ !!!
ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻢﻛﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ،
ﻫﻰ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣُﺪﺍﻡ
ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺯﻧﮓِ ﺁﻣﺪﻥ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!…
ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﻫﻢ …
یک تکه سلام دوفنجان مکث و یک لحظه سکوت به احترام نام قشنگ دوست آنان که ز ما دور ولی در دل و جانند...بسیار گرامی تر از آنند که دانند,گفتیم که شاید که ندانند.... بدانند!
گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه میکند
که انگارخدا در زمین کنار توست.
زندگى را زندگى كن !
ناشناس
   
نکته
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی
در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی
کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی
عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی
میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی
چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
ناشناس
   
نکته
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
نکته
زیستن با دیگران بسی دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است.
نیچه
   
نکته
الماس در زیر پای توست؛
یک کشاورز آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معدن الماسی کشف شده است و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر، هیجان زده شده بود. تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.
بنابراین زن و فرزندانش را به دوستش سپرد، مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او مدت 10 سال آفریقا را زیر پا گذاشت و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و نا امیدی، خود را در دریا غرق کرد.
اما مزارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط آن مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ، گفت: که آن سنگ الماسی است که نمیتوان قیمتی بر آن نهاد.
مرد مزارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود، رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه اش پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد مزارع پیشین بدون آن که زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس، تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی میکرد!
« اگر به دنبال الماس و زیبایی هستی ، اول به درون خودت نگاه کن »
ناشناس
   
نکته
هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم
ناشناس
   
نکته
هیچ مترسکی را
شبیه گرگ نساختند
شبیه پلنگ یا خرس هم نساختند
به گمانم
ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند
مترسک سازها...!
ناشناس
   
نکته
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن!
ناشناس
   
نکته
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است!
ناشناس
   
نکته
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست!!
ناشناس
   
نکته
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن!
ناشناس
   
نکته
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید!
ناشناس
   
نکته
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که اول شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد!
ناشناس
   
نکته
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم به جلوبردار!
ناشناس
   
نکته
وقتی كاملاًتنهـاوبى كس شدی بدان که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش فقط!
ناشناس
   
نکته
یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی و به آنچه كه برات گریه دار بود میخندی!
ناشناس
   
نکته
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
ناشناس
   
نکته
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند!
ناشناس
   
نکته
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد ولي حماقت نه
ناشناس
   
نکته
هيچ کس هرگز کاملاً آزاد نيست.
آزادیِ بشر ، درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند
و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود.
قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم.
ناشناس
   
نکته
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند ...
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...
چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟
روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم
نیکی‌ فیروزکوهی
دیگران
   
نکته
انسان های بزرگ راجع به ایده ها صحبت می کنند،
انسان های متوسط راجع به اتفاقات،
و کوتوله ها در مورد افراد !
داستایوفسکی
   
نکته
ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻻﯾﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ .
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﮕﺮ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؟
ﻫﯽ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻣﻦ ...
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﻭ ﻣﻦ... ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺑﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ ﻓﻘـــﻂ ... ﺍﮔﺮ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ...
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ !! !!!
ناشناس
   
نکته
زنی خردمند به همراه دوستش پیاده روی می کردند.

مردی عصبانی به تندی از کنارشان
رد شد، به شدت به زن برخورد کرد
و او را به زمین انداخت.

مرد بدون اینکه نگاهی به او بیندازد و یا معذرت خواهی کند به راهش ادامه داد.

زن خاک آلود و زخمی پشت سر مرد فریاد کشید،” امیدوارم به هر چه در زندگی می خواهی برسی!”

دوستش متعجب از پاسخ او گفت:” گیج شدم. چرا برای مردی که چنین رفتار وحشتناکی داشته دعا می کنی؟”

زن جواب داد،” چون اگر شاد بود، هرگز باعث به زمین خوردن شخصی نمی شد.”
بخشش در واقع، روشی مطمئن برای زندگی کردن است.
بخشش واقعی تنها نتیجه مبارزه درونی است.

ماکسول مالتز , پدر تصویر ذهنی
میگوید:

"زندگی را طلاق ندهید."

این یعنی اینکه خودتون رو از خوشی های دنیا و زندگی , محروم نکنیددر مقابل مشکلات , تسلیم نشید و زانوی غم بغل نگیرید.
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون و خواسته هاتون احترام بذارید .
یادتان باشد بهترین دوست شما
"تصویر ذهنی های خوب شما از خودتان " است .
دیگران را دوست بدارید حتی کسانی که با شما همراه و هم عقیده نیستند.

از کسی متنفر نباشید ک روزگارتان رنگ تنفر نگیرد و سیاهی جذب نکند.

از هیچ کس توقعی نداشته باشید که جز دلگیری پیامدی به همراه ندارد.

یادتان باشد که شاید کسی هم از شما توقعی داردو شما نمیدانید.!

پس زندگی را زندگی کنید .....
ناشناس
   
نکته
کسی که بر خودش تسلط دارد برتر از کسی است که بر هزاران نفر غیر از خودش تسلط دارد
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته
هر وقت قانع شدی که کامل شدی سقوط تو آغاز شده
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته
بیشتر انسانها می توانند بدیهای مرا مشاهده کنند اما تعداد کمی هستند و می خواهند خوبی مرا ببینند
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته
صبورانه در انتظار زمان بمان
هر چيز در زمان خودش رخ ميدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب كند ،
درختان خارج از فصل خود ميوه نميدهند ... !
ناشناس
   
نکته
می گویند :
" نباید به زن ها بال و پر داد ، می پرند! "
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند
و
بی دلیل نمی پرند !

می گویند :
" به زن ها نباید بگویید : " دوستت دارم " ، چرا که خودشان را می گیرند ! "
اما زن ها ، دستان معشوقشان را می گیرند و می گویند :
" دوستت دارم " !

می گویند :
" نباید به زن ها ، زیاد توجه کرد ، چون خودشان را گم می کنند ! "
اما زن ها تنها زمانی گم می شوند که از معشوق بی اعتنایی ببینند !

زن جنس عجیبی ست !
چشم هایش را که ببندی ، دید دلش بیشتر می شود !
دلش را که بشکنی ، باران لطافت از چشم هایش سرازیر می شود !
گویا زن آفریده شده است تا روی " عشق " را کم کند ...

از طرف " پرویز پرستویی " تقدیم به بانوهای ایران زمین "
مقدمه ی فیلم نگار اردیبهشت ( به مناسبت روز زن )
دیگران
   
نکته
ارزش مقام معلم در جهان
۱-ایتالیا: سه گروه نباید پشت چراغ قرمز بمانند؛ آمبولانس، آتش نشانی ، معلمان.
۲_ فرانسه: ثروتمندان در محدوده ی شهرک فرهنگیان خانه می خرند تا به همسایگی با آنها افتخار کنند.
۳_ سوئد: فرزند اولم پزشک است اما بچه دومم فکر بهتری دارد. او می خواهد معلم شود.
۴_ آلمان:مِرْکِل خطاب به پزشکان معترض؛
شما توقع نداشته باشید که حقوق شما از حقوق معلمانی که شما را تربیت کردند بیشتر باشد.
۵_ انگلیس: این بچه نابغه است. او توان معلمی را دارد.
ایران : حقوق تابستان معلمان اشکال شرعی دارد.
ناشناس
   
نکته
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
نکته
ﺷﻚ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻲ ﻛﺴﻲ، ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﺸﻜﺴﺎﻟﻲ ﮔﺎﻫﻲ، ﺍﺯ ﺳﻴﻼﺏ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﻳﺖ ﻣﻲ ﭘﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ !
ﺑﺎ ﺻﻼﺑﺖ ﺍﺭﮒ ﺑﻢ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩ !!
ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻝ ﻟﺐ،ﻣﻮﻱ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﺎﺭﻓﻴﻘﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﺨﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﺖ ﻭﻝ ﻛﻨﺪ
ﺣﻴﻦ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﺧﺎﻙ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻳﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ
ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻂّ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﻲ ﺩﺭﻣﺎﻥ ... ﻭﻟﺶ ﻛﻦ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ،ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍست
ناشناس
   
نکته
دلت را بتکان.......
اشتباهاتت وقتي ا؋ـتاد روي زميـن.....
بگذار همانجا بماند.....

؋ـقط از لا به لاي اشتباه هايت،يک تجربـه را بيرون بکش.......
قاب کن ....و بزن به ديوار دلت......
اشتباه کردּن اشتباه نيست.........
در اشتباه ماندنּ اشتباه است......
فروغ فرخزاد
   
نکته
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ...
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﺁﻏﻮﺵ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻮﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻮﺝ ﺧﯿﺎﻝ ...
ﻧﺸﺴﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎ ...
ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ !
ناشناس
   
نکته
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمیافتد.

استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟

يکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد ميگيرد.

حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.

اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان میکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييد!
ناشناس
   
نکته
خودکاری که نمی نویسد

فندکی که روشن نمی شود

و آدمی که قدم می زند در تنهایی

تمام شده است!
ناشناس
   
نکته
ﻣﻦ ﺩﺭﺍﯾﺮﺍﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﯾﺪﻡ !....
ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ !....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺜﻞ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﭘﻞ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !......
ﺍﺯ ﺭﺯ ﻫﻠﻨﺪﯼ ﻫﻢ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !.....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ !....
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ !.....
ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ !........
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ !...
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺖ !..
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﭼﯿﺰ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﮕﺬﺍﺭ !...
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭﺳﺎﻝ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺩﺍﺭﻧﺪ !..
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺏ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﻧﯿﺖ
ﺧﻮﺏ !
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺍﻣــــــــﺎ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﺍﺳﺖ
پروفسور مجید سمیعی
   
نکته
از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
گفتند چگونه؟
گفت من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم.
چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.
کاری در راه آهن پیدا کردم. کارگری.
در کوره لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم.
اما حقوق اش اندک بود.
به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.
پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.
گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست،و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

رابطه من و خدا هنوز به همین صورت پیش میرود و او هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.

همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.

خدایا متشکرم که بجای گدا، مرا همچون خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم.
ناشناس
   
نکته
تساوی یک با یک
معلّم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گَرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای آنکه بی خود ، های و هو می کرد و با آن شور ِ بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کَز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست ..."
از میان جمع ِشاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلّم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟
سکوتِ مُدهِشی بود و سوالی سخت
معلّم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت ، بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد ِ زر داشت
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که صورت نقره گون ،
چون قرص ِ مَه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال ِ مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار ِ چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار ِ فقر خم می شد ؟
یا که زیر ِ ضربتِ شلاق لِه می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
- بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ...
خسرو گلسرخی
دیگران
   
نکته
ای بسا هندو و ترک همزبان...... ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست..... همدلی از همزبانی بهترست
مولانا
   
نکته
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر پسر با وکیل خانوادگی شان ارتباط داشته است.
ناشناس
   
نکته
هیچکس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" میگیرم...
بدترین ها "عبرت" میشوند...
و بهترین ها "دوست".
حرفِ اشتباهیست که میگویند
با هر کس باید مثلِ خودش رفتار کرد!
اگر چنین بود
از منیت و شخصیت هر کس چیزی باقی نمیماند!
هرکس هر چه به سرت آورد
فقط خودت باش!
اگر جوابِ هر جفایی بدی بود
داستانِ زندگی ما خالی از آدم های خوب بود...
اگر نمیتوانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی
اگر برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که خودت بلدی ناتوانت کردند
اگر همان اندک مهربانیت را از بر نشدند
اگر خوبی کردی و بدی دیدی
کنار بکش!!
اما بد نشو...
ناشناس
   
نکته
مهربانی را بکار
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی ….
و اگر جای دانه هایی که کاشتی را فراموش کردی،
روزی
باران
جایشان را به تو نشان خواهد داد …
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!
اما بی شک کار نیک هر جا که کاشته شود
روزی به بار می نشیند......
ناشناس
   
نکته
گُفتم :
شرابِ وَصل، به اُوباش می دهند؟!
با خنده گُفت:
بنده یِ «او» باش، می دهند...
عطار نیشابوری
   
نکته
مسیح گفته ی زیبایی دارد ؛
او می گوید : شیطان را قضاوت نکن . حتی شیطان نیز نباید مورد قضاوت قرار گیرد .
تأکید بر این است : قضاوت کننده نباش ، زیرا اگر قضاوت کننده باشی در ذهن می مانی ،
در آنجا گیر می کنی ،
زیرا تمام قضاوت ها از ذهن است .
اگر قضاوت کننده نباشی از ذهن به قلب فرود می آیی ؛
قلب عاشق است و قضاوت نمی داند .
تو بی قضاوت شو و بگذار خدا نیز قاضی نباشد بلکه عاشق باشد .
عاشق باش و بگذار خدا نیز عاشق باشد .
این پیام من به تو است ،
این آغاز تو است
ناشناس
   
نکته
"الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو!
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو!
بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند"
احمد شاملو
   
نکته
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد
و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند،
او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌
برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟
مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها …
پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت
و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد
که حتی مرا کتک زد.
او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
ناشناس
   
نکته
قصه ها برای بیدار کردن ما نوشته شدند ، اما تمام عمر ، ما برای خوابیدن از آنها استفاده کرده ایم...
ناشناس
   
نکته
"سه درس مهم زندگي"

١_ اگر می خواهید "دروغی" نشنوید، اصراری برای شنیدن "حقیقت" نداشته باشید...

٢_ به خاطر داشته باشید هرگاه به قله رسیدید همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اید...

٣_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید، تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند...
ناشناس
   
نکته
خود شیفته

چند سال پیش تو محله ما همسایه ای داشتیم خود شیفته و از خود راضی،خودشو عقل کل میدونست . تو کار همه اهالی محل دخالت میکرد اما اجازهنمیداد کسی در موردش حرفی بزنداسمش هم آقا صمد بود.

یک عادت بسیار بدی هم خانوادگی داشتن این بود که حتما در طول هفته با یکی درگیر میشدند .
بعد کلی داد و بیداد تو کوچه میکردنو میرفتن بالا پشت بام شروع میکردند به جیغ و داد و گفتن بد و بیراه به طرف.
به خیال خودشون میخواستن آبروی طرفو ببرن.

تا اینکه خدا خواست یکی از همسایه ها میخواست خونشو بفروشه بره به شهر همسرش.بقول همسرش میگفت آخر عمری میخوام در کنار بابا و مامانم که پیر شدن باشم و عصای دستشون.

این آقا خونه را فروخت به یه نفر به اسم آقا طاهر. ظاهرش خیلی خوش تیپ و بلند قد و صدای رسایی همداشت . سه تا پسر و دوتا دختر هم داشت اما همسرش واقعا کلانتر بود و از خدا خواسته کلانتر محل هم شد.زن و شوهر افرادی بودند مردم دار، اما اگر کسی میخواست به کسی زور بگه یا کسیو اذیت کنه حسابی جلوش در می اومدند . البته اولش با نصیحت و آیه و حدیث.
اما اگر نمیشد، حتما طرف یه سیلی از آقا طاهر که واقعا هم برای خودش غولی بود میخورد.
همه اهل محل بهشون احترام میذاشتن بخاطر این اخلاق حسنشون.

تا اینکه زد یه روزی همسر صمد آقای خود شیفته که دل خوشی هم از اینا نداشت با همسر آقا طاهر درگیر شد. طبق معمول تو کوچه داد و بیداد کردند بعدش رفتن پشت بام جیغ و دادکردن. وقتی آقا طاهر از سر کار برگشت اومد خونه وضعو دید رفت درشونو زد .
کلهم اجمعینهمشون ریختن بیرون .
آقا طاهر با خوشرویی سئوال میکرد اونا همشون یهویی با داد و بیداد جواب میدادند. هرچه آقا طاهر خواهش میکرد پدر خانواده حرف بزنه هیچکدام راضی نمیشدن و همگی باهم برای یه سئوال جواب میداند.
آقا طاهر دید نه بابا اینا اهل صحبت کردن و احترام نیستن. دو قدم گذاشت جلو یقه ی آقا صمدو گرفت بلندش کرد کوبیدش زمین بعد پسرشو زد زمین ، بعد زنشو زد زمین. دختراش رفتن تو درو بستن .
آقا طاهر گفت ضعیفه ی سلیطه بلند شو برو گمشو حالا با هرکدوماز دستاش پدر و پسرو گرفته کله شونو بهم میزد، اینا هم اولش بد و بیراه میگفتن بعدش افتادن به خواهش تمنا و غلط کردیم.
همسایه ها رفتن جلو و پا در میانی کردن موضوع حل شد اما همگی خوشحال بودن که این آقا صمد خود شیفته بد جوری دماغ سوخته شد اونم برای اولین بار.

دیگه محل امن و امان شده بود آقا صمد و خونواده اش هم سر براه شده بودند به همه سلاممیدادند.

تو مملکت ما هم هستن افرادی که خود شیفته هستن گاهی دماغ سوخته میشن باز هماز خر شیطون نمیان پائین.
اما خواستم بگم ای آقایون خود شیفته و عقل کل بدونید آقا طاهری در راهه ها گفته باشم . صمد آقا را اهل محل با پا در میانی نجاتش دادند اما فکر نمیکنم با این همه ضرر و بباد دادن اموال مردم و بخصوص با این همه مردم آزاری و تا موضوعی پیش میاد تو روزنامه ها و رادیو تلویزیون آبروی طرفو میبرین ، کسی پیدا بشه از دست آقا طاهر نجاتتون بده .از ما گفتن بود خود دانید.

وسیعلمو الذین ظلموا منقلبون ینقلبون

ان الله لا تخلف المیعاد

مکرو ومکر الله والله خیر و الماکرین

و در اخر :

یدالله فوق ایدیهم

یهویی دیدی از آستین خدای منان که خلف وعده هم نمیکنه آقا طاهری پیدا شد و پوزتونو بخاک مالید.

ما از منتظرانیم ، شما هم منتظر باشید تا روز موعود که تخلف ناپذیره...
پویا
دیگران
   
نکته
ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، می را نخورده مستم
آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟
تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را
آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا
باید که خلوتی با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها برای یک شب ، از پیش او سفر کرد
وقتی که آمدش باز ، تا این که گوید آری
یک حجله دید و عکسی ، بر آن به یادگاری
خود را ز پیش ماهی ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهی عشق ، بی آب مرده بودش
نالید و یادش افتاد ، از ماهی آن صدایی
وقتی که گفت با عشق ، می میرم از جدایی
ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!
ناشناس
   
نکته
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .
سلطان محمود در نامه خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت :
اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت :
«پاسخ مرا همین گونه که می گویم، به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است .برای این که می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است، بر روی زنی شمشیر می کشد؟ به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد، با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود. اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم، باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .»
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .
ناشناس
   
نکته
جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند؛
"دوستی پیوسته، عاطفه ی مدام".
حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند؛
"همنشینی بی‌کلام".
آلبر کامو
   
نکته
به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود. سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی. بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود. بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست. قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از شش و بیست دقیقه
ناشناس
   
نکته
کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصافدارند،
احمق نیست، مناعت طبع دارد.

کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد،
احمق نیست، منظم و محترم است.

کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را به خانه اش راه می دهد و صمیمانه و دوستانه رفتار می
کند،
احمق نیست، متواضع و مهربان است.

کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،
احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،
احمق نیست. شریف است.

كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند،
احمق نيست. مودب و باشخصيت است...

"انسان بودن هزينه سنگيني دارد".........
ناشناس
   
نکته
امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود:
شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنويسند،
به غير از يك دانشجوى تنبل
كه تنها 10 ثانيه طول كشيد تا جواب را بنويسد!

چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجويان را اعلام كرد،
آن دانشجوى تنبل بالاترين نمره كلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود :
«كدام صندلى؟!»
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته
ﻧﯿﻤﻪ شبی تعدادی دوست برای تفریح ﺑﻪﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ رفتند.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ شدن ﻣست كردند،
ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﺪﻧﺪ، ﭘﺎﺭﻭﻫﺎ ﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﯼﺯﯾﺎﺩ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺴﯿﻢﺧﻨﮑﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﻭﻟﯽﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﺶﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯﮐﻨﻨﺪ !

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪﻗﺎﯾﻘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻫﻢ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ .
ﻗﺎﯾﻖ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﺑﻪﺑﺪﻧﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ؟
ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻃﻔﺖ؟
ﺑﺪﻥ، ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ،
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﻫﺴﺘﻨﺪ.
ناشناس
   
نکته
ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ :
۱ - ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺣﻀﻮﺭ ﻋﻤﺪﻩ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺍﺳﺖ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻟﻤﺲ ﺍﺑﻌﺎﺩ
ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﻓﻬﻢ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻮﯾﺖ
ﺟﺴﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ !
۲ - ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﻣﺮﺩﮔﺎﻧﯽ ﻣﺘﺤﺮﮎ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ، ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺧﺘﮕﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﯾﺘﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺯﺍﯼ
ﭼﯿﺰﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﻭﺍﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ . ﺑﯽﺷﺨﺼﯿﺖﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﯽﺍﻋﺘﺒﺎﺭ، ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ
ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ، ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺯﻧﺪﻩﺷﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ !
۳ - ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﻭ ﺑﺎﺷﺨﺼﯿﺖ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ
ﺣﻀﻮﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻧﺪ . ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺍﺭﺯﺵ
ﻗﺎﺋﻠﯿﻢ !
۴ - ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻭ
ﺑﺎﺷﮑﻮﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﺑﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻧﺮﻡﻧﺮﻡ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭﮎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﭼﻪ
ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ
دکتر شریعتی
   
نکته
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
نکته
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود
کودکی -از شیطنت- بازی کنان
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب، میگشت، حیران، راه جو
زیر و بالا ، بسته هر سو راه او
روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جست تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر ، عزیز
فریدون مشیری
   
نکته
دوباره ایستاده ام به پیشخان روزنامه فروشی
دوباره کشف فساد و رونق عمامه فروشی
دوباره پورسانت نجومی از فروش فیلم درباری
دوباره عکس "چه گوارا"برند زیر شلواری
دوباره با "دوبوار","سارتر" رقصیدن
دوباره "وولف" شدن از سایه ترسیدن
دوباره چنگ زدن به تمثال مریم عذرا
دوباره مغزهای بوکرده در قلمرو "دارا"
دوباره خواندن "بالزاک"و شعرهای وسطایی
دوباره خلسه ی "انگلس"در مسیر هاوایی
دوباره همذات پنداری "ژان والژان"
دوباره دختر کبریت فروش "ستارخان"
دوباره زایش گوساله در شقیقه ی ملا
دوباره "گوژپشت نتردام"و ملت دولا
دوباره بر سر خورشید روسری کردن
دوباره خالکوبی مار در پس گردن
دوباره مشتری دست به نقد کلیه ها
دوباره خوردن سرب و گرفتن ریه ها
دوباره کشتن "لورکا" و عروسی خون
دوباره مسخ "کافکا" به حد جنون
...
....
دوباره پرسه زدن در سلول بنیادی
دوباره فعل حرام خنده با شادی
دوباره سقط کلاغ از دل شغال
دوباره گند زدن به آبهای زلال
دوباره نفخ معده ی "حافظ"از شراب عرفانی
دوباره دادگاه عدل علی و زن خیابانی
دوباره بوستان کثیف و ناله های "شیخ اجل"
دوباره زاغ و زغن بر خرابه های غزل
دوباره فضله ی گنجشک روی "گنبد دوار"
دوباره سکته ی ناقص درون سینه ی دیوار
دوباره سفره ی خالی و تجسم ذهنی نان
دوباره ماده ی تاریخ و کالبدشکافی آن
دوباره فاتحه خواندن برای چلچله ها
دوباره بوسه زدن به پای سگ دله ها
دوباره سنگ پرانی به چهره ی "ژاندارک"
دوباره بحث "هگل" پشت عینک مارک
دوباره سازهای شکسته ی "موتزارت"
دوباره مارپله روی تخته ی دارت
دوباره چسب زخمی به ساقه ی گندم
دوباره دختر ایران و شهوت مردم
دوباره شهروند سجاده های بی تسبیح
دوباره قلب خدا در اتاقک تشریح
دوباره ایستاده ام به پیشخوان روزنامه فروشی
دوباره قوطی قرص های خواب و فراموشی.
آراد مهرنگ
دیگران
   
نکته
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ را ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﯿﻨﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﺭﯾﻪ
ﻣﯽ ﺑُﺮﺩ
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬــﺮﻫﺎﯼ ﺗﺮﮐﯿـﻪ ﭘﻨﭽـﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿـﺮﮔﺎﻩ، ﺟﻬﺖ ﻣﺮﻣّﺖ
ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ
ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺪ . ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐـﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺿﻤﻦ ﭘﻨﭽﺮﮔﯿــﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻣﯽ
ﭘﺮﺳﺪ ﺷﻐﻞ
ﺷﻤﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻧﻤــﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﻢ، ﺩﺭ
ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺳﺨﻨـﺮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻢ ﻭ ...
ﺗﻌﻤﯿﺮﮐﺎﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ، ﺷﻐﻠﺘﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺷﻐﻞ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﭘﻨﭽﺮﮔﯿــﺮ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻟﺒــﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸــﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ،
ﺑﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ
ﺍﻣﺎﻣﺖ ﻧﻤـﺎﺯ
ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﺮ
ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ .
ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ "ﺷﻐﻞ " ﻭ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﻪ
ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩ؟ !
ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻧﻨـﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﻄﺢ ﺑﺎﺷـﺪ ﻭ ﺍﮔــﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ
ﺩﯾﻦ ﺍﻧﺠـﺎﻡ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻓﺮﯾﻀﻪ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ، ﺩﺭﻏﯿﺮ ﺍﯾﻨﺼﻮﺭﺕ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ
ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﻫـﺮ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺳﺎﻟﻤﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﯿﺮﺩ ...!
ناشناس
   
نکته
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!! ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌...
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...! ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ
ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!! ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ!!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌..!!
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم
چاقم,لاغرم,قد بلندم,کوتاه قدم,سفیدم,سبزه ام
همه به خودم مربوط است
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت با قوانین خودت با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند "
ناشناس
   
نکته
پیرزنی دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خودحمل می کرد.یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می برد. ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بودکه فقط می توانست نیمی ازوظیفه اش را انجام دهد.پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد وازطریق چشمه باپیرزن سخن گفت.پیرزن لبخندی زد وگفت"" هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند ونه در سمت کوزه,سالم؟""اگرتو اینگونه نبودی این زیبايی ها طروات بخش خانه من نبود. طی این دوسال این گلها را می چیدم وباآنها خانه ام راتزیین میکردم.…

هریک ازما شکستگی خاص خودرا داریم ولی همین خصوصیات است که زندگی مارا در کنار هم لذت بخش و دلپذیر میکند. "" باید درهر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی ""
ناشناس
   
نکته
" برتولت برشت " میگوید: شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بد بختی های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به " سیاست " است.
دیگران
   
نکته
مردی درحال مرگ بود، وقتیکه متوجه مرگش شد خدا رابا جعبه ای دردست دید
خدا : وقت رفتنه
مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه
مرد : درجعبه ات چی دارید؟
خدا : متعلقات تورا
مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و...
خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند
مرد : خاطراتم چی؟
خدا : آنهامتعلق به زمان هستند
مرد : خانواده و دوستانم؟
خدا : نه ، آنهاموقتی بودند
مرد : زن و بچه هایم؟
خدا : آنهامتعلق به قلبت بود
مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند
مرد : پس مطمئنا روحم است؟
خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛
دید خالی است! مرد دل شکسته گفت :
من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته ، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد : پس من چی داشتم؟
خدا : لحظات زندگی مال توبود ؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود .
زندگی فقط لحظه ها هستند، قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم.
ناشناس
   
نکته
مشهدی ها پاسخ هيچ پرسشي را نمي‌دهند، آنها درپاسخ هر پرسش شما پرسشی دارند!
مثال:
(وقتي از دوست مشهدی خود آدرس يك خياط را مي‌پرسيد)
شما: خياط خوب سراغ داري؟
مشهدي: چی مخی بودوزی؟
شما: کت و شلوار!
مشهدي: پارچه دري؟
شما:بله
مشهدي:از کی خه ریدی ؟ شما:...از مغازه
مشهدي: پارچت خوبه؟
شما: بله
مشهدی:چی رنگیه؟
شما: آخه مگه چه فرقي مي‌کنه؟
مشهدي: فرق موکونه یره خیلیم فرق موکونه!
شما: خب، سورمه اي
مشهدي: برچی سورمگی!مگه آرزون تر بود؟
شما: نه
مشهدی:پس بری چی سورمگی؟
شما: خب می خواستم سورمه ای باشه.
مشهدي: مباركه حالا خبریه؟
شما: نه بابا،،، بالاخره خياط سراغ داري يا نه؟
دوست مشهدي: اگه خبري نيسته کت و شلوار سورمگی مخی چکارکنی؟
ناشناس
   
نکته
چندی پیش سوار تاکسی شدم.
راننده تاکسی مرد محترمی بود که ۶۰سال سن داشت و بسیارشاد بود
او با مسافران با شادی برخورد میکرد
یکی از مسافران از او پرسید با وجود ترافیک و شغلی که خسته‌ کنندست چطور میتواند شاد باشد
جواب راننده برایم جالب بود. گفت رمز موفقیت در زندگی را یافته.
مسافران مشتاقانه پرسیدند این رمز چیست؟
گفت من 4فرزند دارم
2دختر و 2پسر که همه تحصیل کرده اند در حالیکه هرگز به درسشان رسیدگی نکردم
گفت رمز موفقیتش این بوده که بشدت هوای همسرش را داشته و به او توجه و محبت خاص میکرده و فقط نیازهای همسرش را برآورده کرده است.
گفت همسرش را همیشه خوشحال و راضی نگه میداشت و درعوض همسرش همیشه پرانرژی بود و با تمام قوا به بچه‌ها و منزل و هر کار دیگری رسیدگی میکرد.
میگفت زنها تواناییهای موازی دارند و میتوانندچند کار را در منزل باهم مدیریت کنند. کافیست آنها را راضی و خوشحال و تحت توجه و محبت کافی نگه داری تا هر کاری از آنها بربیاید.
او معتقد بود اگر باطری قلب همسرتان را شارژ نگه دارید میتوانید با آرامش به کارتان رسیدگی و باخوشبختی زندگی کنید. چون همسرش از جان و دل، بقیه امور را سرپرستی خواهد کرد.
بنظرمن حق با اوست
رمز موفقیت او میتواند، رمز موفقیت بسیاری از مردها باشد.
زن!
موي مش كرده،
ابروي برداشته،
لبانِ قرمز نيست.
زن!
لباسِ سفيد
شب باشكوه عروسي،
بوي خوشِ قرمه سبزي،
قرار‌هايِ تاريكي‌ كوچه پشتي‌، تويِ يك ماشين نيست.
زن!
پوكي استخوان،
يك زنِ پا بماه،
حال تهوع،
استفراغ درد‌هاي زايمان،
مادر بچه‌ها نيست.
زن!
عصايِ روز‌هاي پيري،
پرستار وقتِ مريضي نیست.
زن!
وجود دارد؛
روح دارد؛
قدرت،
جسارت.
پا به پاي يك مرد، زور دارد.
عشق
اشك
نياز
محبت
يك دنيا آرزو دارد.
زن... هميشه... همه جا... حضور دارد.
و اگر تمام اينها يادت رفت، تنها يك چيز را به خاطر داشته باش:
كه هنوز هيچ مردي پيدا نشده
كه بخواهد در ايران جایِ يك زن باشد...!
ناشناس
   
نکته
رفتم نشستم کنارش گفتم :
برای چی گلات رو نمی فروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟
تا دیروز میفروختم تا با پولش آبجیمو ببرم دکتر .
دیشب حالش بد شد و مرد ...
با گریه گفت تو می خواستی گل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم ...
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو پاک کرد یه گل بهم داد گفت :...
بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت
من بدون خواهرم
ناشناس
   
نکته
مردها را عصبانی نکنید...
وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن انها بیشتر میشود...مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.انها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند..فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر ارام میشوند وقتی ارام شدند راحتتر متقاعد میشوند...
زنها را عصبانی نکنید....
زنها وقتی عصبانی میشوند قدرت جسمیشان از بین میرود اما به همان ترتیب قدرت زبانی بالایی دارند ..یک زن در عصبانیت تمام بدی هایی که در طول عمرش به او کردید را در پنج دقیقه طوری جلوی چشمانتان میاورد که باور نمیکنید...غرزدن از ویژگی های بارز همه زنان است..یک زن را وقتی عصبانی کردید عواقبش را تا یک هفته وگاهی تا یک ماه باید بپذیرید.زنها ماجرای عصبانیتشان را در تمام این مدت با خود حمل میکنند.
ناشناس
   
نکته
آدمهاي منفی به پيچ و خم جاده مي انديشند...
و آدمهای مثبت به زیباییهای طول جاده...
عاقبت هر دو به مقصد ميرسند،
اما یکی با حسرت و دیگری با لذت!
از زندگی خود لذت ببريد....
و قدر ثانيه های خود را بدانيد.....

"زمان" ارزشمند است و ما يكبار بيشتر زندگی نخواهيم كرد...
ناشناس
   
نکته
نـه تـو مـی مـانـی و نـه انـدوه
و نـه هـیـچ یـک از مـردم ایـن آبـادی
بـه حـبـاب نـگـران لـب یـک رود قـسـم....
و بـه کـوتـاهـی آن لـحـظـه ی شـادی کـه گـذشـت.....
غـصـه هـم مـی گـذرد....
آن چـنـانـی کـه فـقـط خـاطـره ای خـواهـد مـانـد.....
لـحـظـه هـا عـریـانـنـد.....
بـه تـن لـحـظـه ی خـــود......جـامـه ی انـدوه مـپـوشـان هـرگـــز....!!!
ناشناس
   
نکته
این قانون آدم هاست !

تا زمانی که هستی آسوده اند از بودنت …
گاهی تنهایت میگذارند ،..
گاهی آزارت میدهند
و گاهی …...

گمان میکنند قرار است این بودن ها همیشگی باشد
اما …..
زمانی برایشان عزیز میشوی که دیگر نیستی !
ناشناس
   
نکته
وقتی برنامه های شعبده بازی رو نگاه میکنم متوجه نکته خوبی میشم:

مردم برای کسی دست میزنن که گیجشون کنه،
نه آگاهشون!
ناشناس
   
نکته
دنیا پر از تباهی است،
نه به خاطر وجود آدمهای بد،
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب.
ناپلئون
   
نکته
اگر جرات زدن حرف حق را نداری لااقل برای کسانی که حرف نا حق میزنند دست نزن.
ماهاتما گاندی
   
نکته
تا حالا دقت کرده ایممم،،،،،؟!

ریشه های قالی را تا می کنیم تا سالم بماند؟!
ولی ریشه زندگی یکدیگر،را با تبر نامهربانی قطع می کنیم،،،،،، و اسمش را،،،، می گذاریم برخورد منطقی،،،،،!
دل می شکنیم و اسمش میشود. فهم وشعور!
چشمی،، را،،، اشکبار می کنیم،،، و اسمش را می گذاریم حق،،،،،!!
غافل از اینکه اگر درتمام این موارد فقط کمی صبوری کنیم ،دیگر مجبور نیستیم ،عذرخواهی کنیم،، ریشه زندگی انسانها،،را دریابیم و چون ریشه های قالی ،،،،،محترم بشماریم...

گاهی ،، متفاوت،،،، باش....
بخشش،،، را از خورشید ،،،،بیاموز
که،،،، ترازوئی ،،،،،ندارد
سبک وسنگین ،،،،،نمیکند
جدا،،،،،،،،،،،،، نمی سازد
و،،،،،،،،، فرقی نمیگذارد.

به،، همه،، از،، دم روشنایی،،،،،،، می بخشد
محبت ،،،،،را بی محاسبه ،،،،،،،،،،،،،پخش کن
دروازه های قلبت ،،،،را به ،،،روی همه بگشا
و باور ،،،،،،داشته باش،،،، خداییکه،،،، در این نزدیکیست،،،،بهترینها را برایت رقم زده است.

پس مراقب رفتارهایمان ،،،،باشیم،،،،،،،،،،،،،،
ناشناس
   
نکته
برگ های پاییزی
سرشاراز شعور ِ درخت اند

وخاطرات سه فصل را بردوش میکشند
آرام قدم بگذار

برچهره ی تکیده ی آنها

این برگها حُرمت دارند...
درد ِ پاییز ،درد ِ”دانستن” است
ناشناس
   
نکته
ساعت زندگیت را
به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن !!!
یا خواب میمانی ...
یا عقب....
هیچ مدرسه ای بالاترازتجربه نیست ...
و هوشيار باش كه

شهریه ای گران دارد:
...عمر...
ناشناس
   
نکته
آدم های مهربان ....
از سر احتیاج مهربان نیستند...
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند، که بدی کنند!

آنها ، خود انتخاب کرده اند که نبینند ...نشنوند و به روی خود نیاورند... نه اینکه نفهمند!

هزاران فریاد، پشت سکوت آدمهای مهربان است...
سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...
ناشناس
   
نکته
ﮔﺮگی ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،
بدُﻧﺒﺎﻝ ﮐَﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭآﻭﺭﺩ تا ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣُﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ؛
ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮد، ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ ....
ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
همینکه ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎنم ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻭﺭﺩﯼ
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...؟؟؟!!!

*ﻭﻗﺘﯽ به فرد ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺧﺪﻣﺖ میکنی، ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭت این باید باشد که ﮔﺰﻧﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ نبینی ....
طلب مزد و انتظار تشکر بیهوده است ....
ناشناس
   
نکته
همیشه عاشق آدمای مغرور بودم...
چون گفتن "دوستت دارم" خیلی واسشون سخته
ولی وقتی میگن عجیب به دلت میشینه...
میدونی چرا...؟!!
چون مطمئنی از سر عادت نگفته...
چون مطمئنی تیکه کلامش نیس...
چون مطمئنی واسه گفتنش پا رو همه ی غرورش گذاشته
چون...
چون مطمئنی "دوستت دارم" یعنی واقعا "دوستت داره
ناشناس
   
نکته
مبادا مثل برگی زرد باشیم

رفیق مردم بی درد باشیم

مزن بر عاشقان از پشت خنجر

بیا ای دل همیشه مرد باشیم
ناشناس
   
نکته
دوستی را که چشم انتخاب کند

ممکن است محبوب دل نشود

ولی آن را که دل انتخاب کند

بی گمان نور چشم خواهد شد
ناشناس
   
نکته
دوستت دارم در سکوت
مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد
ناشناس
   
نکته
باران باشو ببارو نپرس پیاله های خالی از ان کیست!فقط ببار
ناشناس
   
نکته
دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند
که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . . .
ناشناس
   
نکته
بعضیا مثله کبریت میمونن

خودشون هیچ ارزشی ندارن
ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن . . .
ناشناس
   
نکته
عشق حقیقی

داستان رومئو و ژولیت نیست که با هم از دنیا رفتند

بلکه حکایت مادر بزرگ و پدر بزرگ است که به پای هم پیر شدند
ناشناس
   
نکته
(آزادی) واژه زیبایی است که حتی حاضر نیست حروفش بهم وابسته باشد تنها راه رسیدن به “آزادی” رهایی از وابسته بودن است!
ناشناس
   
نکته
کاش دل شکستن پیگرد قانونی داشت!!!

…. ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی

ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑﺨـــــﺸﯿﺪیش

ﯾﻪ ﭼــــﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟــــﺖ ﻣﯽ ﻣـــﻮﻧﻪ

ﮐﯿـــــــﻨﻪ ﻧﯿـــﺴﺖ ...

ﯾﻪ ﺟــــــــﺎﯼ ﺯﺧـــــمه...

ﯾﻪ ﭼﯿــــــﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿـــــــﺬﺍﺭﻩ...
ﺍﻭﺿـــــــﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒــــﻞ ﺑﺸــــﻪ...!

ﻫـــــﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨــــﯽ
و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ
....ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ ...
ﺑﯽ ﻓﺎﯾـــــــﺪﻩ ﺳﺖ!


ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳـــــﻂ ﺍﺯ ﺑﯿــــﻦ ﺭﻓﺘـــــﻪ
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧــــﺎﻟﯿــــﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿـــــﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑــــﻨﻪ


ﯾــــﻪ ﭼﯿـــــــﺰ سنگين ﻣﺜـــــــل
""ﺣـــــــــﺮﻣـــــﺖ ""
ناشناس
   
نکته
دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..
ترس در دل داشتیم از سایه ی آدمفروش!!
باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!
رنج ما بردیم و گنجش دست از ما بهتران...
«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»
ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»
روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!
حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!
سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس....
پس حلالت بادچوپان!
هرچه میدوشی بدوش
!!!...
ناشناس
   
نکته
من و گوسفندهای بابام

سلام،

این بابای بیچاره ما بازنشسته ی ارتشه ، همیشه هششتش گرو نهشه

با حقوق اندکش تونسته ما پنج تا خواهر برادرو تا کارشناسی و ارشد برسونه

اما خوب جز خواهر بزرگمون که از طریق نهضت جذب اموزش و پرورش شد

هممون بیکاریم و سر بار

بابا دیددخل و خرجش نمیخونه اومد گوشه حیاط کلنگیمون یه اتاق کوچک ساخت

البته با بلوک و ایرانیت

رفت ده میلیون وام گرفت ، بمونه که چطور این وامو گرفت

یهویی دیدیم در میزنن رفتیم دیدیم بابا با ده تا بره گوسفند دم دره / با هی هی همشون اورد

کرد تو اون اتاقکی که ساخته بود با اردی مدل 85 خود رفت بعد دوسه ساعت دیدم علف اورد

بعد چند وقتی دیگه هممون به بو و سر و صداشون عادت کردیم

بابا میگفت بزرگ که بشن سه برابر قیمت میخرن

وقتی خیلی سر و صدا میکردن من میرفتم تا درو باز میکردم

همشون ساکت میشدن بمن نگاه میکردن

تا درو میبستم دوباره سر و صدا و بع بع شون گوشو کر میکرد

وقتی بابا علوفه می اورد یه دسته میبرد میریخت جلوشون

میگفتم بابا اینکه خیلی کمه!!!

میگفت زیاد بخورن شکمو میشن و پر رو

من یاد خودم , دیگر مردم افتادم

اخه ماهم وقتی خونه ، ماشین ، خیابون حرف میزنیم تا یه از ما بهترونو میبینیم

فوری ساکت میشیم نکنه طرف بدبختمون بکنه

تازه جیره هم که بهمون میدن اندازه ی جیره همون بره هاست

که شکمو و پررو نشیم

عجب شباهتی فیما بین دو خلقت بی زبان و بازبان خداوندی حکمفرماست
ناشناس
   
نکته
فقر چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 📢
.
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
دوتا ﺍﻟﻨﮕﻮ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ دوتا ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺖ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ:
ﺭﻭﮊ ﻟﺒﺖ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﺦ ﺩﻧﺪﻭﻧﺖ ﺗﻤﻮﻡ بشه.
💄
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﻓﺨﺮﯼ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻭ ﺯﻥ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯼ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻄﯿﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻣﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﺪﻭﻧﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﯿﺰﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﯽ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﮑﻨﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﻭﻟﯽ ، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺟﺮأﺕ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ”ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﺕ ﺭﻭ ﺷﮑﺴﺘﻪ”..

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻭﺭﺯﺵ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﺩﺍﺭﻭ ﮐﻤﮏ
ﺑﮕﯿﺮﯼ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺘﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﭼﺮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﺨﭽﺎﻟﺖ ﺑﺎﺷﻪ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﮐﻤﮑﻪ، ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ناشناس
   
نکته
لاتاری
زمان شاه یه لاتاری بود به اسم { بلیط بخت ازمایی }

علما چپ و راست اعلامیه میدادن حرامه

الان ایران شده قمار خونه از صدا و سیما بگیر

سایتها و روزنامه ها و شرکتها

صدای هیچکدامشون در نمیاد

جل الخالق
ناشناس
   
نکته
می اندیشم که خم و راست شدن "ادیسون" در آزمایشگاهش وقتی که می خواست لامپ برق را اختراع کند، زیباترین نماز ها بود؛

تصور می کنم که "مادام کوری" که بهترین سوخت هسته ای (رادیم) را کشف کرد، وقتی از صبح تا شب آنچنان غرق تحقیق بود که لب به هیچ خوراکی نمیزد با شکوه ترین روزه ها را گرفت؛

می نگرم که "گراهام بل" و همکارش "واتسون" فاصله دو اتاق طبقهٔ بالا و پایین را می رفتند و می آمدند تا تلفن اختراع شد، بهترین هرولهٔ حج شکل گرفت‌؛

می بینم که "خیام" با تبدیل ریاضیات از خطوط و اشکال به إعداد و محاسبات منزه ترین خمس و زکات را در طول 90 سال پرداخت کرده؛
می اندیشم
تصور می کنم
می نگرم
می بینم
عدالت خداوند این نیست که اینان را درآتش بسوزاند ولی کسانی که حق میخورند ولی حج میروند،
کسانی که اختلاس میکنند ولی خمس وزکات میپردازن،
و کسانی که نان دیگران رامیبرند ولی روزه میگرند به بهشت روند !!
"حتما معنی عدالت این نیست"
ناشناس
   
نکته
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺑﺮﺧﻰ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﯾﺪﻩ ﻫﺎﻯ ﺑﻬﺸﺘﻰ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻨﺪ ,
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﻯ ﺿﺪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪوبه بهترین بیمارستانها میروند..
ﺗﺎ ﻭﺭﻭﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺣﺪ ﻣﻤﻜﻦ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ...!!!
و مردم ساده دل را بوسیله امامزاده ها شفا میدهند....
به جرم نداری بخیه ها میکشند ...!!!
و به جرم زیاد داری به دادگاه می برند...
نداشته باشی محکوم و زیاد هم داشته باشی محکوم تر...!
با کتاب و دعا به جلو بروی مقدس و مقرب!
با فکر و اندیشه رفتار کنی مرتد و خود فروخته ...
از میهن بگویی انگ غرب زدگی بر پیشانیت میزنند!!!
از انسانیت بگویی کافر و مفسد فی الارض می خوانندت!!

دیگر وقتت آن شده که جور دیگر باید دید ...
چشمها رو باید شست...
البته بر کهن دیاری که دیگر دیار یاری نیست...!!!
ناشناس
   
نکته
آیا بیشعور با احمق برابر است؟!

حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست ...بیمار است....
معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند...
خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند...نه....احمق!
احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند....
بیشعور ها داستان شان با احمق ها فرق دارد.
کسی که ساعت سه صبح بوق میزند...بیشعور است.

کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد....بیشعور است.

کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند..بیشعور است.

کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود... بیشعور است.

این ها بیشعورند...

حالا یا از نوع احمق بیشعور
یا از نوع پرفسور بیشعور....

احمق بودن درد ندارد؛
درمان هم ندارد،
ربطی هم به شعور ندارد،
بیشعوری از جای دیگری می آید...
از خانه و مدرسه...از سرانه مطالعه....از خود شیفتگی..از بی وجدانی..از مرکز فرهنگ فاسد..

بیشعوری واگیر دارد..
هم درد دارد و هم درمان...
مشکل ما، احمق ها نیستند
مشکل ما، هیچوقت احمق ها نبودند
مشکل ما، بیشعور ها هستند.

یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاره.
شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد
شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه
این شعور است که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه!
شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛ یک انسان میبایست در درون خودش طلب شعور کند تا به آن دست پیدا کند.

کتاب بیشعوری از خاویر کرمنت
دیگران
   
نکته
وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…
حسین پناهی
   
نکته
مردی در حال مرگ بود..
وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده ودوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: زن و بچه هایم ؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!
خدا: نه، نه .... آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است!
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.
........
زندگی فقط لحظه ها هستند................
قدر لحظه ها را بدانیم و
لحظه ها را دوست داشته باشیم.
ناشناس
   
نکته
چرا زنان تلاش می کنند تا با مردان برابر شوند؟!
و چه تلاش بیهوده و مبهمی است!
برابری با مردانی که
دنیا را به آشوب و جنگ کشیده اند!
و کلید انفجار جهان را در دست دارند چه ثمری دارد!
اینطور نمی شود
بهتر است انسان ها فکر دیگری کنند
شاید بهتر باشد
مردان تلاش کنند تا با زنان برابر شوند!
برابری با زنانی که
تمام شب های جنگ زدۀ تاریخ را
با رویای صلح خوابیده اند!
ناشناس
   
نکته
دیــدی همیـشه... اخـر جـاده رو باریـک میکــشن تـو نقاشـیا
میدونــی چرا؟
چون همیــشه باید اخــر راه و تــنها بری....
ناشناس
   
نکته
آن طرف دنیا . . .،
مردم عَرَق مےخورند و در رفاهند . . .
اینجا . . .،
مردم عَرَق مےریزند و در عذابَند . . .
نمیدانم . . .،
تفاوت در نوع عَرَق است
یا
در ریختن و خوردن آن . . !!
پروفسور اسماعیل ملک زاده
دیگران
   
نکته
پنج شش نفر در اتاق انتظار مطب نشسته بودند که نوبتشان شود و دکتر صدایشان کند. کسی وارد شد و کنارشان نشست، احتمالاً بیمار تازه‌ای که باید بعد از همه‌ی آدمهای حاضر می‌رفت تو. صدای زنگی شنیده شد. با صدای زنگ، غیر از تازه‌وارد همه بلند شدند و چندثانیه ایستادند و دوباره نشستند. تازه‌وارد به اطرافش و به آدم‌های ایستاده نگاه کرد و علت را نفهمید. حدود یک دقیقه گذشت که دوباره صدای زنگ آمد و منتظران همان واکنش را نشان دادند و تازه‌وارد همچنان متعجب بود. این عمل تکرار شد و سر زنگ چهارم یا پنجم بود که بالاخره مقاومت تازه‌وارد شکسته شد و او هم به همراه بقیه با صدای زنگ سرپا ایستاد. احتمالاً به خرد جمعی و اینکه حتماً دلیلی پشت این کار هست اعتماد کرد. شاید اگر همچنان مقاومت می‌کرد از بقیه جدا می‌افتاد و معذب می‌شد و اینطور به نظر می‌رسید که دارد از امری سرپیچی می‌کند. به علاوه مگر با بلند شدنش چه اتفاقی می‌افتاد که بخواهد تن ندهد. منتظران یکی‌ یکی داخل اتاق دکتر می‌رفتند و کارشان انجام می‌شد و عمل برپا و برجا با صدای زنگ بیرون اتاق ادامه داشت. تازه‌وارد دیگری اضافه شد و او هم مثل مراجع قبلی هاج و واج بود و بالاخره تن داد و همراه بقیه برپا برجا کرد. دیگر از آدمهایی که قبل از مراجعان اخیر داخل اتاق انتظار بودند خبری نبود و همه رفته بودند اما حرکت مثل آیینی که سینه به سینه منتقل شده ادامه یافت و مراجعان بعدی را هم مبتلا کرد. این شرح ویدئویی بود که در فیس‌بوک دیدم و توضیحش ساده است: یک نفر بدون اینکه به کار خود فکر کند و دنبال دلیل منطقی برای انجامش بگردد، دنباله‌رو بقیه می‌شود و همین که بقیه هم این کار را انجام می‌دهند برایش کفایت می‌کند چون اگر بخواهد قبل از هر کاری به دلیلش فکر کند از بقیه و از جهان عقب می‌افتد. اگر کسی از آن تازه‌وارد بپرسد چرا با شنیدن صدای زنگ بلند می‌شوی می‌گوید چون همه بلند می‌شوند و این جوابی آشناست و بارها در موقعیت‌های مختلف شنیده‌ایم و ضرب‌المثل "چرخ را که از اول اختراع نمی‌کنند" هم همیشه برای کمک آماده است. در مواردی که حتا کمترین درگیری اخلاقی را داشته‌اند این اتفاق افتاده. مطمئناً بعضی‌ها فقط به این جواب بسنده نمی‌کنند و برای کارشان دلیل می‌آورند و این‌چنین کاری تئوریزه می‌شود و پذیرفته‌تر و موجه‌تر از پیش به حیاتش ادامه می‌دهد و اگر بخواهیم راه دور برویم و شورش را دربیاوریم می‌گوییم آنقدر به حیاتش ادامه می‌دهد که تبدیل به داده‌ی زیستی می‌شود که همراه ژن‌ها و بدون دخالت بشر انتقال می‌یابد و این‌طوری زندگی ما با انجام کارهای بی‌دلیل و پوچ انباشته می‌شود.

آدم دنبال اتفاق‌های مشابه دیگر می‌گردد و بیشمار مصداق پیدا می‌کند و به خود می‌گوید همه‌چیز مسری است مگر اینکه سیستم دفاعی قوی داشته باشی و حواست برای یک لحظه هم پرت نشود. یکی نوشته بود در تاکسی تا یکی کرایه را از جیبش درمی‌آورد و به راننده می‌دهد همه دست به جیب می‌شوند که کرایه را بدهند چون کرایه دادن هم مسری است. یا اینکه عادت‌های بیشماری را در خانواده‌ها می‌بینی که علت انجامش خیلی نحیف‌تر از بزرگی کار است، کارها بزرگ و مستمرند و دلایل گذرا و کوچک. روی مبل رو مبلی، روی فرش رو فرشی، روی یخچال رویخچالی و روی روکش صندلی ماشین یک روکش دیگر می‌کشند و در مورد متاخرتر حتا روی غذا هم روکش سلفونی می‌گذارند و بهداشت را دلیل کار خود ذکر می‌کنند. درحالی که هیچ آماری در دست نیست که بگوید آنان که روی غذاها و شیرینی‌ها سلفون نکشیده‌اند عمر کوتاه‌تر و زندگی ناسالم‌تری نسبت به رعایت‌کنندگان داشته‌اند یا کودکی که روی مبل بدون روکش بازی کرده تعداد دفعات بیشتر از کودکی که تمام اموراتش روی مبل روکش‌دار و روفرشی گذشته، به بیماری مبتلا شده. در جواب می‌گویند: "اینطوری خیالم راحت‌تره". آدم‌های معترض هم کم نیستند اما به نسبت در اقلیتند. در این مورد آخر بعضی شاکی‌اند از اینکه والدین و رئیس خانه کلاً برای مهمان‌هایشان زندگی می‌کنند، همه‌چیز را در غلاف نگه می‌دارند و فقط وقتی مهمان بیاید چشمشان به فرش و مبل خودشان روشن می‌شود. روی اعتراضشان هم پافشاری می‌کنند اما حوصله‌ی جنگ طولانی ندارند و احتمالاً به خودشان می‌گویند: "حالا اونقدرا هم اهمیتی نداره."
ناشناس
   
نکته
ما

به تنهایی مدرنی مبتلا هستیم

حتی این شهر

با همه ی شلوغی اش

خیلی شب ها

در کوچه ایی تاریک

آرام گریه میکند
ناشناس
   
نکته
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

مواظب همدیگه باشیم !

از یه جایی بــه بعد............... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد.......... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم..!!

پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا
محبت تجارت پایاپای نیست
ناشناس
   
نکته
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کش مرده پرست
ناشناس
   
نکته
من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟؟؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟؟؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟؟؟
دنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟؟؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟
🌹 جوابیه میثم صفرپور به سیمین
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است,
بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است...
تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی,
میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است...
بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا,
میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است...
آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی ,
میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است...
من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است...
تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟
گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است...
تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی,
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است...
گر نبندیم بر پوزه او قلاده,
میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است...
گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را,
میشود غرق به ناچار به ما مربوط است...
مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی,
اربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است...
تو که با چنگ و ربابت همه مردم را,
میکنی مستعد نار , به ما مربوط است...
به جهنم که خودت را بکشی در خانه,
در خیابان بزنی دار به ما مربوط است...
دین من داده اجازه که دخالت بکنم,
تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است...
امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر,
تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است...
حالا بشنوید
جوابیه ی "صادق.ع.بیقرار به میثم صفرپور:
بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است
لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است
کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟
شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است
اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص
رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است
مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست
کِیف با منقل و وافور ، به تو مربوط است
اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا
مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است
قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی...
قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است
"ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید"
ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است
تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش
باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است
در و دربار که دستِ تو و همکیشان است
نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است
تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد
پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است
چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق
قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است
میکنم مست ببینی که چه بی آزارم
اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است
تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟
به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است
من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه...
کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است
دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟؟؟
دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است
امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست
رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است.
ناشناس
   
نکته
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره میشود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى.

زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شوديک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد.يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود...

" يادمان باشد "

گره هاى توى كلاف همان دلخورى هاى كوچک و بزرگندهمان كينه هاى چند ساله بايد يک جايى تمامش كرد سر و تهش را بريد.

زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
سیمین بهبهانی
   
نکته
ﺣﺮﯾﻤﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﮑﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﻭ " ﺣﺮمتت " ﺭﺍ
ﺑﻪ " حَرَﻡ"ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺖ ...✘
ﺩﻧﺒﺎﻝ " ﺣﺮﻣﺴﺮﺍ " ﺑﻮﺩ ...✘
ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺍﺯ " ﺣﺮﯾﻢ " ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ...✘
ﺑﺮ "ﺣﺮﯾﻤﺖ " ﺣﺮﺍﻡ ﮐﻦ
ﻫﺮ " ﺣﺮﺍﻡ ﭼﺸﻤﯽ " ﺭﺍ !!!...
ناشناس
   
نکته
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!


پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
ناشناس
   
نکته
بر آنچه گذشت ، آنچه شکست ، آنچه نشد ...حسرت نخور ؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...!
ناشناس
   
نکته
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای ما
ناشناس
   
نکته
گرگ را دوست دارم چون سرشار از انتقام است !!!
سگ از ناتوانی و ترس از تنهایی باوفا شد،
وگرنه سگ کجا و وفا کجا! ؟؟؟

خوشا گرگ بودن و از گرسنگی مردن ولی تن به خفت قلاده ندادن

ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥِ ﺟﻨﮕــَـﻠَﻨﺪ !
ﻭ ﺑﺒﺮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥِ
ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ولی هر دوشان رام شدنیند ، بهﺩﺳﺘﻮﺭِ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﯿـــﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﭙَﺮﻧﺪ !

ﻭﻟــﯽ " گرگ " ﺭﺍﻡ
ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ !
ﺑﺮﺍﯼِﮐــَــﺴﯽ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ
و
همه ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ " گرگ"
چه عاقبتی دارد!!
چون گرگ همیشه سرشار از انتقام است.
ناشناس
   
نکته
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ

ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ

ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .


ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ

ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...

ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !

ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ

ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ

ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی

ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....
ناشناس
   
نکته
یک رشته معتقدات خرافی و تخیلی است که انسان آنها را در خمیر مایه احساسات و هیجانات خود نسبت به نیروها و موجودات ناشناخته و غیر مرئی که بنا به باورش دارای توان معجزه گر هستند ، ایجاد و در پناه آنها در خود آرامش و توانمندی احساس می کند .
ناشناس
   
نکته
از عارفی پرسیدند.روی نگین انگشترم چی حک کنم که وقتی شادم به اون بنگرم ووقتی غمگین هستم به اون نظر کنم .گفت حک کن میگذرد 
ناشناس
   
نکته
رابطه ای که توش اعتماد نیست

مثل ماشینیه که توش بنزین نیست

تا هر وقت بخوای می تونی توش بمونی

ولی تو رو به جایی نمی رسونه
ناشناس
   
نکته
رو دست یه زندانی خالکوبی شده بود :“ب سلامتیه همه فروشنده ها“پرسیدم یعنی چی؟؟؟ گفت :رفیقام که منو فروختن…!!!
ناشناس
   
نکته
می گویند : شب سیاه است ، من دیده ام سیاه تر از جدائی نیست

می گویند : مرگ سخت است ، اما سخت تر از بی وفائی نیست

می گویند : زهر تلخ است ، من چشیده ام ، اما تلخ تر از تنهائی نیست
ناشناس
   
نکته
همیشه حرارت لازم نیست...
گاهی از سردی یک نگاه میتوان اتش گرفت...
ناشناس
   
نکته
ساده که میشوی
همه چیز خوب می شود

خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
آدم های اطرافت
حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا می شود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدول های کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی
و قطره قطره مینوشی باران را

آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
بربري داغ با پنير واقعاً عشقبازيست

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند
ساده كه مي‌شوي
فرمول نمي‌خواهي
ايكس تو هميشه مساوي ايگرگ توست
درگير راديكال، انتگرال نيستي
هرجايي به راحتي محاسبه مي‌شي
ساده كه مي‌شوي
حجم نداري، جايي نمي‌گيري
زود به‌ياد مي آيي و دير از خاطر ميروي
ساده كه مي‌شوي
كوچك مي‌شوي
توي دل هر كس جا میشوی
ناشناس
   
نکته
درد ها تاریـــــــــــــخ دارنـــــــــــد !.!.!

و حــــــقیقت اینست که تاریخ ، تکـــــرار می شود..
ناشناس
   
نکته
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...!
آنا گاوالدا
دیگران
   
نکته
یه رفیق داشتم خارج کشور زندگی میکرد و کارشناس غذا بود و همش میگفت آدم نون خشک وطن رو بخوره بهتره تا مرغ کشور بیگانه.!
بگذریم


یه روز اومد ایران، خونه ما
میوه گذاشتیم جلوش خورد، دل درد گرفت و فهمید که به میوه ها پارافین میزنن.
گفت شام بخورم خوب میشم. شام برنج هندی و قیمه با گوشت برزیلی و مرغ هورمونی و ماست پالمدار خورد، مسموم شد.
داشتیم میبردیمش بیمارستان تو ترافیک گیر کردیم و تو آلودگی هوا تنگی نفس گرفت.!
رسیدیم درمانگاه گفتن ببریدش فلان بیمارستان، راه افتادیم، آدرس بلد نبودیم از نت گوشی خواستیم کمک بگیریم که چون سرعت نت پایین بود بالا نیومد.!
رسیدیم بیمارستان و دکترا بهش پروفن دادن و گفتن خوب میشه.
تو بیمارستان کیف و گوشیشو دزدیدن و اومدیم خونه.!
فردا صبح پا شدیم دیدیم نیست و یه نامه گذاشته و نوشته: "غلط کردم"
خدابیامرز توی سقوط توپولوف ایرانی که داشت میبردش آلمان سقوط کرد و مرد.!
ناشناس
   
نکته
مادامى که سيب با چوب باريکش به درخت متصل است
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند..
باد باعث طراوتش میشود
آب باعث رشدش میشود
و آفتاب پختگی و کمال ميبخشد
اما ...
به محض منقطع شدن از درخت
و جدايى از "اصل",
آب باعث گندیدگی
باد باعث پلاسیدگی
و آفتاب باعث پوسیدگی
و ازبين رفتن طراوتش میشود.

مراقب وصل بودن به "اصالتمان" باشیم که انسانیتمان از بین نرود .
ناشناس
   
نکته
کوچه ای را بــود نامش معــرفت
مردمــانش با مــرام از هــر جهت
سیل آمــد کـوچـه را ویـــرانه کـرد
مــردمش را بـا جهـان بیگـانه کـرد
هـرچـه در آن کـوی بــود از معـرفت
شست و با خود برد سیل بی صفت
از تمــام کوچـه تنهـا یــک نفـــر
خانـه اش مانـد و خودش جست از خطر
رسم و راه نیـک هــرجـا بـــود و هست
از نهــاد مــردم آن کــوچــه است
چـونـکـه در انـدیشـه ام اینگـــونه ای
حتـم دارم بـچــه ی آن کـوچـــه ای ....!
ناشناس
   
نکته
وقتى من متولدشدم پدرم ۳۰ سالش بودیعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من بود
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من بود
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من بود
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من بود
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من بود
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من بود
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
ناشناس
   
نکته
ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ،
وقتی نخلی را می خواهند قطع کنند میگویند بکشش
ﺟﻨﻮﺑﯽ ﻫﺎ بیشتر میدانند
ﮐﻪ ﭼﻪ میگویم...
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺖ، ﻧﺒﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ...
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﺣﺪ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺁﻥ همچون ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ، ﻧﻔﺮ ﺍﺳﺖ...!
ﻧﺨﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯽ میمیرد، ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ میزنی ﺑﺎﺭ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺷﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﻫﻢ میشود...!
ﺍﻣﺎ ﻧﺨﻞ، ﻧﻪ ! ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﯼ میمیرد...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪﺍﺵ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﺨﻞِ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ!
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ...
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ! ﯾﻌﻨﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ناشناس
   
نکته
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...
ولی این روزها آدمها با دروغ نفس می کشند!!!!!!
ناشناس
   
نکته
آري از پشت كوه آمده ام
چه ميدانستم اينور كوه بايد
براي ثروت ، حرام خورد
براي عشق ، خيانت كرد
براي خوب ديده شدن.، ديگري را بد نشان داد
وبراي به عرش رسيدن ، بايد ديگري را به فرش كشاند.....
وقتي هم با تمام سادگي دليلش را ميپرسم ، ميگويند:
"از پشت كوه آمده!"....
ترجيح ميدهم به پشت كوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم بازگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اينكه اينور كوه باشم و گرگ!....
حسین پناهی
   
نکته
میگن "درد" رو ازهر طرف بخونی میشه "درد"... ولی "درمان" رو از آخر بخونی میشه "نامرد" مواظب باش واسه دردت به هر درمانی تن ندی
ناشناس
   
نکته
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ...
با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید برویم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند.
ناشناس
   
نکته
به شخصيت خود بيشتر از آبرويتان اهميت دهيد ؛
زيرا شخصيت شما جوهر وجود شما
و آبرويتان تصورات ديگران
نسبت به شماست .
- جان وودن
دیگران
   
نکته
سیف فرغانی شاعر روزگار مغول که منتقد اجتماعی بود.این شعر از معروفترین یادگارهای اوست که مخاطبش مغول ها هستند

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
دیگران
   
نکته
عالمی را یک سخن ویران کند
روبه هان مرده را شیران کند
آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان آبش نمی آید بکار
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز اگر لب وا کند رسوا شود
مولانا
   
نکته
"آن خردمند دیگر"
این داستان کوتاه جوهر تعلیمات حضرت مسیح است
و توان گفت جوهر تعلیمات همة ادیان آسمانی
را به زبانی دور از اصطلاحات بغرنج اصحاب فلسفه و کلام
و فارغ از نظریه پردازی های مذهبی اصحاب قیل و قال
در کلامی اندک بیان می کند.
جان کلام و رسالت حضرت مسیح
عشق به بشریّت
و رنج بردن در راه شادی و آزادی مردمان است.
مسیح با همة آدمیان همدرد بود
او ظلمات نابینایان و ناتوانی مفلوجان
و رنج مستمر مبروصان و جذامیان را
با تمام وجود حس می کرد
فاجران و گناهکاران را می فهمید
و با گمراهان و سرگشتگان نیز همدل و همراه بود
و همة همتش را بر این گذاشت
که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد
تا همة مردم بتوانند خدا را دوست بدارند
و با خدمت بندگان او
بر عشق و عبودیّت خود نسبت به او گواهی دهند
مسیح دایره ای عظیم از عشق برکشید
و هیچ کس را برون دایره ننهاد
و به تعبیر زیبای اسکار وایلد:
"همة بشریّت را عروس خود کرد
و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق
زناشوئی خویش را با آن عروس به امضا رساند
و آن عروس را با خود به بهشت خواهد برد."
هنری ون دایک
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در شریعت ما کافری است رنجیدن
حافظ
برگرفته از پیشگفتار کتاب "آن خردمند دیگر"
دکتر الهی قمشه ای
   
نکته
اﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ " ﻣﻐﻠﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ " ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ " ﯾﺎ " ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ."
ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺳﻮ ﺑﺎ
ﺍﺻﻮﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺑﺸﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻫﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﯼ، ﺑﺎﻭﺭ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﻭ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﮐﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﺁﺩﻣﺨﻮﺍﺭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﮐﺸﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ
ﺍﺳﯿﺪ ﭘﺎﺷﯿﺪ , ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
" ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ ﺍﺻﻮﻝ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﺸﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ.
خب حالا چند سوال کلیدی که هر انسان دیندار مي بایست قبل از مرگ از خودشون بپرسند:
١- آیا دین و مذهبی که من دارم به انتخاب خودم بوده یا میراث پدرم؟
٢- آیا دین و مذهبی که پدرم دارد انتخاب خودش بوده یا میراث اجداد ما ؟
٣- آیا اگر در کشوری دیگر به دنیا می آمدم باز هم همین دین و مذهب من می بود
٤- مگر نه اینکه اصول دین تحقیقی است نه تقلیدی، پس چرا از بدو تولد توحید، نبوت، و قیامت را به خورد من می دهند
٥- اگر اصول دین تحقیقی است و من تحقیق کردم و خدایی نیافتم، چرا مرا می کُشند
٦- چرا قرآن یکی ست ولی اسلام ٢٢ شاخه شده؟ کدام مذهب به بهشت می رود
٧- چرا تمام پیروان ٢٦ دین موجود در جهان با حدود ٢٠٠ مذهب گوناگون با قاطعیت ایمان دارند که مذهب آنها بهترین مذهب است و فقط آنها به بهشت می روند
٨ - چرا علی فقط به خواب شیعیان می آید، عمر فقط به خواب سنی ها، و مریم فقط به خواب مسیحیان
٩- چرا در قاره آمریکا و استرالیا هیچ اثری از دین و پیامبر نبوده و چرا خدا ١٢٤ هزار پیامبر را فقط در منطقه کوچک خاورمیانه فرستاده است؟
10-چرا با وجود اعزام همه پیامبران الهی به خاورمیانه، از ابتدا تا اکنون نا امن ترین،جاهل ترین،جنایت کار ترین،بدبخت ترین، مرتجع ترین و.....منطقه و مردمان، خاورمیانه است؟
.....و هزاران چرای دیگر!!!
ناشناس
   
نکته
آنهایی که شب ها
دیرتر به خواب می روند
چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند!
ایلهان برک
دیگران
   
نکته
قانون "پل طلایی"
اگر کسی در مذاکره به شما دروغ گفت و شما متوجه شدید که او دروغ می‌گوید، نباید این مسئله را مطرح کنید. در مذاکره مفهومی داریم به نام «پل طلایی».
این مفهوم که یک قانون خیلی قدیمی ‌چینی است، می‌گوید اگر دشمن به شما حمله کرد و از پلی بر روی رودخانه‌ای گذشت، پل پشت سرش را خراب نکنید؛ چون وقتی دشمن بداند دیگر راه برگشتی ندارد، انرژی و تلاشش برای شکست دادن شما مضاعف خواهد شد. در عوض بروید و پل پشت سرش را از طلا بسازید تا اگر خواست عقب‌نشینی کند، احساس کند که روی این پل طلایی، حتی عقب‌نشینی هم افتخار است.
پس ما، نه تنها نباید طرف مذاکره‌مان را ضایع کنیم، بلکه حتی موظف هستیم کمک کنیم که او خطایش را به شیوه آبرومندانه‌ای بپوشاند و عقب‌ نشینی کند. در این صورت، رابطه قابل‌ ترمیم خواهد بود.
ناشناس
   
نکته
اگر از پدر و مادر یک بچه شش ماهه بپرسید:
فرزند شما اصولگراست یا اصلاح طلب ؟

کمونیست است یا طرفدار سرمایه داری؟
و آیا طرفدار حزب خاصی است ؟
به شما می خندند و می گویند او فقط شش ماهش است و باید بزرگ شود و خودش تصمیم بگیرد....

اما اگر بپرسید دین فرزند شما چیست؟
بدون مکث دینی که خود دارند به او نسبت می دهند.!!
ناشناس
   
نکته
" قبل از
پاسخ دادن
به سوالات ديگران
مدتي سكوت كن
تا پاسخ بهتري بيابي
سكوتت
در خاطر هيچكس نخواهد ماند؛
اما پاسخ ات را
هميشه به خاطر خواهند سپرد "
ناشناس
   
نکته
مادر که باشی نباید سرما بخوری یا اگه هم سرما خوردی باید زودتر خوب بشی
مادر که باشی نمیتونی تب کنی دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی خیلی حالت تب و لرزت رو بچت نبینه آخه ممکنه بترسه و نگران بشه اینطوری بیشتر بهت بچسبه و ممکنه اون هم سرما بخوره.
مادر که باشی خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی
مادر که باشی وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد راه میکنی بعد که بچت میخوابه می شینی به صورت معصومش نگاه میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری !!!!
مادر که باشی گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه!!!!
مادر که باشی باید خیلی مراقب خودتو رفتار و گفتار و کردارت باشی.
مادر که باشی بزرگ میشی پله به پله با بچت بزرگ میشی.
مادر که باشی مدام دلت می تپه واسه بچت.
مادر بودنم را خیلی دوست دارم...
دلم ضعف میرود برای دنیای مادری...
دنیایی که متعلق به خودت نیستی٬
همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که فقط آغوش تو آرامش میکند...
آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند...
آنقدر ضعیف است که شیره ی جان تو پرورشش میدهد...
مادر بودنم را دوست دارم ....چون به بودنم معنا میدهد.
چون ارزشم را به رخم میکشدویادم میدهد هزاربار بگویم"جانم"
چون خداوند به من اعتماد کرده و تو را امانت به دستم سپرده...
مادر بودنم را دوست دارم
هرچند در آیینه خودم را نمیبینم٬
آن زن خسته وکم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورند...
مادر بودنم را خیلی دوست دارم....
زیرااااا جوانی ام را داده ام ....
ناشناس
   
نکته
با سَـر زَمـيـن خـوردم امـا نمـيدانَـم چـرا دِلَــم شِـکَـسـت...
ناشناس
   
نکته
فاجعه ای به نام نوکیسگی!!
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
عده ای نوکیسگان امروزی را " جاهلان پورشه سوار" می نامند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند. این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند. یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
از این روست که عده ای نوکیسه ها را " جاهلان پورشه سوار " می نامند.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی ان ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند. عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند. زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوی؟
دیگران
   
نکته
انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
ناشناس
   
نکته
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد، محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد، می بخشد،می خندد،می خنداند و با خودش در یک صلح درونییست،

او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!

او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.

او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد!
ناشناس
   
نکته
نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم..
، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردها دریغ کنند...
آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد...
چارلی چاپلین
   
نکته
ایبوپروفن ، استامینوفن ، ژلوفن ، ملوفن ، کوفتوفن ، زهرماروفن ، دیگه چه صیغه ایست ؟! اصلا این نامهای از کجای مسئولان نظام درآمده ؟!
.
تا جایی که من یادمه ، به قرصهای مسکن و ضد درد « آسپیرین » میگفتیم !

.
مادر یکی از دوستانم از ایران آمده بود ، برایم دو بسته قرص « استامینوفن » آورده ، میگه ننه جون هر وقت یه جاییت درد گرفت ، یکی از اینا رو بخور زود خوب میشی !
.
ازش سپاسگذاری کردم و به روش نیاوردم که هر وقت که میخواد برگرده ایران ، چندین بسته قرص مسکن و فشار خون و قلب ووو میخره و میبره ایران و بعنوان سوغاتی بین فک و فامیل و در و همسایه پخش میکنه !

.
حالا از حق نگذریم ، دستش درد نکنه ، این قرص های استامینوفنش به یه دردی خوردن .....
. .
قرص ها رو بردم انداختم گوشه حیاط ، فرداش هر چی کرم خاکی و حلزون و مورچه و سوسک و پشه و مگس و موش کور بود از خونم متواری شدن ! لامصب از « دِ دِ تِ » بهتر جواب داد !
ناشناس
   
نکته
عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه ساز تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فوراً می بلعید تا دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک تفرجگاهی است امن و امان.

روزی مگسی نیمه دانا، وزوز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، «کرم نما و فرود آ!»

اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، «خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من اینجا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم.»

این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، «دست نگه دار نادان! آنچه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.»

مگس گفت، «چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی اینجا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟!» این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.

نتیجهٌ اخلاقی: امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
ناشناس
   
نکته
دیتر هالروردن، (همان هنرپیشه معروف، دی دی):
از آدم های مذهبی بترسید!
اینان به درجه ای رسیده اند که مطمئن هستند هر غلطی بکنند اشکال ندارد، چون فکر میکنند با عبادت کردن
جبرانش میکنند..!
نادر شاه افشار:
هر آخوند را باید دوبار اعدام کرد، یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او،
و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل کار و تلاش آنان
میرزا آقاخان کرمانی(150سال پیش):
آخوند اگر دوست تو باشد با احکام شرعی مالت را میخورد، و اگر دشمن تو باشد با احکام شرعی خونت را می‌ریزد!
میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر آمدن یه روز خوب هستند، نه آوردنش!
دیگران
   
نکته
اینکه ما معابد خود را محترم و مقدس میدانیم و معابد دیگران را جاهلانه، به این دلیل است که در معابد خود با احساسمان وارد میشویم، ولی در معابد دیگران با عقلمان!
دکتر فرهنگ هلاکویی
   
نکته
همانقدر که ما به سادگی نیاکان خود خندیدیم، روزی می آید که آیندگان به خرافات ما خواهند خندید...!
صادق هدایت
   
نکته
متاسفم توی فرهنگی بزرگ شدم که مردمش تصور میکنند با اندوه و زاری، به خدا نزدیکترند!
فریدون فرخزاد
   
نکته
شخصی می گفت هميشه فکر ميکردم شبها کسي زير تخت خوابم پنهان شده است.
نزد روانپزشک رفتم و مشکلم را گفتم :
روانپزشک گفت: "فقط يک سال هفته‌اي سه روز جلسه اي 80 دلار بده و بيا تا درمانت کنم.
شش ماه بعد اون پزشک رو تو خيابان ديدم.
پرسيد، "چرا نيومدي؟"
گفتم، "خُوب، جلسه‌اي هشتاد دلار، براي يک سال خيلي زياد بود. يه نجّار منو مجاني معالجه کرد. خوشحالم که اون پول رو پس‌انداز کردم و يه ماشین نو خريدم."
پزشک با تعجّب گفت، "عجب! ميتونم بپرسم اون نجّاره چطور تو را معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پايه‌هاي تختخواب را ببُرم؛ ديگه هيچکس نمي‌تونه زير تختت قايم بشه!"
براي هر تصميم گيري شتاب نکنيم و کمي بينديشيم
ناشناس
   
نکته
ﻧــــــﺎﺑﯿﻨﺎ ﻏﺼــــــــﻪ ﻧﺨــــــــــــﻮﺭ . . . . . . .
ﺩﺭ ﺩﻧﯿـــــــــﺎ ﭼﯿــــــــﺰ ﻗﺸﻨﮕــــــــــﯽ ﺑــــــــﺮﺍﯼ ﺩﯾــــــﺪﻥ ﻭﺟـــــــــــﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭد ﻣـــــﺎ ﻫـــــــﻢ ﮐــﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿـــﻢ ﺧــــــــﻮﺩ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﮐــــﻮﺭﯼ ﺯﺩﻩ ﺍﯾـــــﻢ ﺑـــــــــﺎﻭﺭ ﮐـــــــــــــــــــﻦ!!!
ﻣﺎﻫـــــــــــــﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ‌ﺷﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . .
ﮔـــــــــــــــﺮﮒ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺸﺎﻥ . .
ﻋﻘــــــــــــــﺎﺏ ﻫﺎ ﺳﻘﻮﻃﺸﺎﻥ
و انسانها
درونشان
صادق هدایت
   
نکته
دين چيست ؟!
متنى از لئوناردو باف پژوهشگر دينى معروف برزيلى:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود از دالايى‌لاما، با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى پرسيدم:
عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت:
«بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»
دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟
پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر،
فهميده‌تر،
مستقل‌تر،
بى‌طرف‌تر،
بامحبت‌تر،
انسان دوست‌تر،
با مسئوليت‌تر
و با اخلاقى‌تر سازد
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم.
به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به دينى اعتقاد دارى يا نه، اهميت ندارد
آنچه اهميت دارد، رفتار تو در خانه،
در خانواده،
در محل کار،
در جامعه ، و...
در کلّ جهان است
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
دیگران
   
نکته
كشاورزی برنده تولید برتر شناخته شد و جايزه‌ی بزرگ جشواره كشاورزى را دريافت كرد.
او هر سال در اين جشنواره‌ی كشورى شركت مىكرد و به عنوان یکی از بهترين كشاورزهای نمونه برگزيده مىشد.
روزى روزنامه‌نگارى با او مصاحبه‌اى انجام داد تا راز موفّقيتش را بداند.
هنگام گزارش، روزنامه‌نگار پى برد كه او هر سال، مقدار قابل توجّهى از محصولاتش را بين همسايه‌ها تقسيم مىكند تا آنها براى كاشت خود از آن استفاده كنند.
روزنامه‌نگار كه از عمل اين كشاورز، بسيار متعجّب شده بود، از او پرسيد:
«تمامى اين افراد، رقيب شما هستند و شما براى كاشت محصول خوب، به آنها بهترین بذر خود را مىدهيد ..! چرا؟ »
كشاورز گفت : «چرا ندهم ..!؟ مگر نمىدانيد باد، گرده‌ها را از مزرعه‌اى به مزرعه‌ی ديگر پخش مىكند. اگر همسايه‌هاى من، محصول نامرغوبى به عمل آورند در آن صورت بر اثر گرده‌افشانى ، كيفيت محصول من نيز پايين مىآيد؛ اما اگر من در رشد كيفيت محصول همسايه‌هايم تلاش كنم، به بهبودى كيفيت محصولات خودم هم كمك كرده‌ام؛ در واقع اين، بزرگترين خدمت به خودم است.
نگاه و انديشه‌ی اين کشاورز را مىتوان به ديگر ابعاد زندگى نيز تعميم داد:
اگر صلح و آرامش را دوست داريم بايد براى صلح و آرامش ديگران قدم برداريم.
اگر در شهر و کشور من صلح برقرار نباشد، چگونه می‌تواند در محله و خانه من آرامش برقرار باشد.
اگر آسایش خودم را دوست دارم بايد براى زندگى همکارانم نیز آسایش فراهم کنم. چون همکاران آسیب دیده نمی‌توانند به من کمک کنند.
اگر مىخواهيم خوشبخت زندگى كنيم بايد براى خوشبختى ديگران تلاش كنیم ...
ناشناس
   
نکته
عمر با ارزش‌ترین داراییِ آدمه. اگر کسی برات وقت گذاشت یعنی داره از ارزشمندترین و غیرقابل تکرارترین چیزی که داره خرجت می‌کنه!
قدرش رو بدون!
خسرو شکیبایی
   
نکته
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند .
ناشناس
   
نکته
آدمها شبیه لیوانند
ظرفیت هایی مشخص دارند...
بعضی به اندازه استکان،
بعضی فنجان ،
بعضی هم یک ماگ بزرگ،،،
وقتی بیش از ظرفیت لیوان در آن آب بریزی، سرریز می شود،
خیس می شوی،
حتی گاهی که در اوج بدشانسی باشی
و در لیوان به جای آب ،
شربتی چیزی را زیادی ریخته باشی
وسرریز شده باشد ،
لکه اش تا ابد بر روی لباست می ماند.
آدمها مثل لیوان می مانند .
ظرفیت هایی مشخص دارند .
لطفا قبل از ریختن مهر و عطوفت در پیمانه های وجودیشان ،
ظرفیتشان را بسنج...
به اندازه محبت کن...
اگر این کار را نکنی ،
اگر زیادی محبت کنی
اگر سر ریز شدند و محبت بالا آوردند ،
باد الکی به غبغب انداختند
و پیراهن احساست را لکه دار کردند ،
فقط از خودت
و عملکرد خودت عصبانی باش،
نه از آدمها که شبیه لیوانند...
ناشناس
   
نکته
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
پروین اعتصامی
   
نکته
وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال 690 قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن 82 سالگى درگذشت...
عبید زاکانی
   
نکته
در جوانی اسبی داشتم، وقتی سوار آن میشدم و از کنار دیواری عبور میکـرد
سایه اش به روی دیوار می افتاد، اسبم به آن سایه نگاه میکرد و خیال مـیکـرد اسـب دیگری
است، لذا خرناس میکشید و سعی میکرد از آن جلو بزند، و چون هر چه تندتر میرفـت و
می دید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده است، باز هم به سرعتش اضافه میکرد، تا حدی که اگر این جریان ادامه می یافت، مرا به کشتن میداد.
اما به محض اینکه دیوار تمام می شد و سایه اش از بین می رفت آرام می گرفت.
حکایت بعضی از آدم ها هم در دنیا همینطور است
وقتی که بدون درنظر گرفتن توانایی های خود به داشته های دیگران نگاه کنی، بدنت که مرکب توست، میخواهد در جنبه هـای
دنیوي از آنها جلو بزند و اگر از چشم و همچشمی با دیگـران بـازش نـداری، تـو را بـه نابودی میکشد.
در زندگی همیشه مواظب اسب سرکشی بنام "هوای نفس" باشیم
ناشناس
   
نکته
مراقب آدمهای "آرام" زندگیتان باشید،
آنهایی که "گوش" میدهند،
دیرتر "غمگین" میشوند،
"سخت عصبانی" میشوند،
طولانی "دوستتان" دارند،
کم "عاشق" میشوند،
"مهربانی" را بلدند،"حواسشان" به شماست، ...
"درد" را به "جان" میگیرند تا شما را "نرنجانند"،...
آنها همانهایی هستند که اگر "دلشان بشکند"!
دیگر"نیستند"!
نه اینکه "کم" باشند
دیگر "نیستند. . .
پروفسور محمود حسابی
   
نکته
زندگی را نخواهیم فهمید
اگر
از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم
چون
در کودکی خواستیم گل سرخی بچینیم
خاری در دستمان فرو رفته است...
ناشناس
   
نکته
مهم نیست در مورد تو چه فکری میکنن
مهم اینه که اونقدر مهمی که میشینن در موردت فکر میکنن....
ناشناس
   
نکته
جاده و زندگی نباید صاف و مستقیم باشد
خوابمان می گیرد...
دست اندازها نعمتند....
ناشناس
   
نکته
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو میتونه انحام بده.
5 ساله که بودم فکر میکردم پدرم خیلی چیزها رو میدونه.
6 ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدرها با هوش تره.
.8 ساله که شدم گفتم پدرم همه چیز رو ، هم نمیدونه.
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.
12 ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه ، پدرم هیچی در این مورد نمیدونه ... دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.
14 ساله که بودم گفتم: زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی قدیمیه.
18 ساله که شدم. وای خدای من بازم گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طوری بیخودی به آدم گیر مید. عجب روزگاریه.
21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه
25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم. زیرا پدر چیزهای زیادی درباره ی این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سر و کار داشته.
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره ی این موضوع چیه هر چی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.
40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره ی همه چیز حرف بزنم!اما افسوس که قدرش را ندانستم خیلی چیزها میشد از او یاد گرفت.
ناشناس
   
نکته
چـــون در دل تو گـــــل گـذرد گـــــل باشــــی
ور بلبـــــلی بــــی قـــــرار بلبــــــل باشـــــی
تو جزئی و حـــق کــل است اگـــر روزی چـند
اندیــــشه کل پیـــــشه کنــی کل باشی
ناشناس
   
نکته
شرلوك هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه هاي شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:
نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیري؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتري است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیري اینست که چادر ما را دزدیده اند!
❥
بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه ، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم
ناشناس
   
نکته
عشق چیست ؟؟؟؟
انسانها بنا به تجربیاتشون تعاریف مختلفی از عشق دارن.اما دیدگاه بزرگان علم و ادب از عشق :
عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی . شانفور
عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست . کوستین
عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند . جبران خلیل جبران
عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است . مادام دوژیرادرن
عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است . زابوتن
عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است . ژرژسان
عشق معجزه ایست . امیل زولا
عشق شیرینی زندگیست . مارسل تینر
عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند . سنت بوو
عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال
عشق گل کمیابی است . آندره توریه
عشق حادثه ایست . کولارن
عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله
عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن
عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز
عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم . کن بلانچارد
عشق یعنی ترس از دست دادن تو . مثل ایتالیائی
عشق تاریخچه زندگی است…. اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست . مادام دواستال
عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند . لئوبوسکالیا
عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو
عشق رمز بزرگیست . افلاطون
عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد . شانفور
عشق نبوغ عقل است. توسنل
عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار . کراتس
عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود . مادموازل دوسگوری
عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت
عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار
عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند . کرنی
عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است . برنارد شاو
عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟. د. اسمیت
عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد . د. اسمیت
عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند . مارکوس بیکل
عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان
ناشناس
   
نکته
تفاوت آدمها و انسانها :
آدم‌ها زندگی می‌کنند…!!
انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند...!!
آدم‌ها می‌شنوند…!!
انسان‌ها گوش می‌دهند...!!
آدم‌ها می‌بینند…!!
انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند...!!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند…!!
انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند...!!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند…!!
انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند...!!
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند…!!
انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند...!!
آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند…!!
انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند...!!
آدم‌ها می‌توانند انسان شوند…!!
انسان‌ها در ابتدا آدم بودند...!!
“آدم‌ها" آدم‌اند…!!
"انسان‌ها" انسان...!!
اما…!!
آدم‌ها و انسان‌ها هر دو انتخاب دارند…!!
اینکه " آدم " باشند یا " انسان " ، انتخاب با خودشان است...!!
نیازنیست انسان بزرگی باشیم،انسان بودن خود نهایتِ بزرگی ست...!!
ناشناس
   
نکته
به نقل از کتاب همه آدم های شاه - - نوشته استیون کینزر
انگلستان در سال 1329 گروه تحقیقاتی را تشکیل می دهد تا علت و زمینه های بحران در ایران را پیدا کند.
از جمله این پژوهش ها یکی هم، در مورد روانشناسی ایرانیان بوده، که یک دیپلمات انگلیسی آن را انجام داده و بعد ازتحقیق اینگونه ایرانیان را توصیف می کند :
Ø ریا کاری بدون دستپاچگی،
Ø اعتقاد به قضا و قدر،
Ø اهمیت ندادن به زجر کشیدن …
Ø ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلاً قصد انجام دادنش را ندارند.
Ø اهل طفره رفتن،
Ø فاقد انرژی و استقامت،اما تابع قدرت و انضباطند.
Ø بالاتر از همه، از توطئه و تبانی لذت می برند
Ø و هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت می کنند.
Ø ایرانی دروغگویی ماهر است، اما انتظار دارند که گفته هایش را باور کنند.
Ø ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست یافته اند.”
دیگران
   
نکته
زندگی دو نیمه است
نیمه اول در آرزوی نیمه دوم
نیمه دوم در حسرت نیمه اول
ناشناس
   
نکته
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
نکته
نه با کسی بحث کن
نه از کسی انتقاد کن
هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن
آدمها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند.
می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی
بحث کردن با آدمها بی فایده است.
مردم عوض شدن، زمونه عوض شده،
میدونی؟ این روزها، وقتی با یه نفر دست میدی،
بعدش باید انگشتات رو هم بشماری و ببینی که هر ۵ تا رو پس گرفتی یا نه!
زندگي را يادمان ندادند
نگفتند٠٠٠٠
كسي كه سيگار ميكشه ، معتاد نيست!
كسي كه بنز سوار ميشه دزد نيست !
كسي كه ميخنده بي غم نيست!
كسي كه درس نميخونه ، خنگ نيست!
كسي كه سكوت ميكنه، لال نيست!
كسي كه بهت دست ميده ، دوست نيست!
كسي كه ميبوستت ، عاشقت نيست!
يادمان ندادند ، زود قضاوت نكنيم !
گوسفندها فكر مي كنند كه چوپان دوستشان دارد اما نميداند كه چوپان دوست صميمي قصاب است ٠٠٠٠
هميشه
از گرما ميناليم از سرما فرار ميكنيم!
در جمع ، از شلوغي كلافه ميشويم ودر خلوت، از تنهايي بغض ميكنيم!
تمام هفته منتظر رسيدن روز تعطليل هستيم
وآخر هفته هم بي حوصلگي تقصير غروب جمعه است وبس!
هميشه در انتظار به پايان رسيدن روزهاي هستيم كه بهتربن روزهاي زندگيمان را تشكيل ميدهند
مدرسه ٠٠٠
دانشگاه ٠٠٠٠
كار٠٠٠٠
حتي در سفر همواره به مقصد مي انديشيم بدون لذت از مسير!
غافل از اينكه زندگي همان لحظاتي بود كه ميخواستيم بگذرند
آيا مشكل در فهم زندگيست يا انديشه مان ؟
ناشناس
   
نکته
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،
عزیز میشود !
يک لحظه آفتاب در هوای سرد ،
غنيمت میشود !
خدا در مواقع سختی ها ،
تنها پناه میشود !
يک قطره نور در دريای تاريکی ،
همه‌ی دنيا میشود ...
يک عزيز وقتی که از دست رفت ،
همه کس میشود ...
پاييز وقتی که تمام شد ٬
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود !
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !!!
" قدر داشته‌هایمان را بدانیم ...
چرا که ، خیلی زود ، دیر میشود ! "
کسی که میشکند .....
میشکند ....
تکه هایش جمع نمی شود که نمیشود .....
ناشناس
   
نکته
باور كن كه چيزي به نام رنج عظيم، تاسف عظيم و يا خاطره ي عظيم وجود ندارد!
همه چيز فراموش ميشود، حتي يك عشق بزرگ.
اين همان چيزي ست كه زندگي را تاسف بار و در عين حال شگفت انگيز كرده است!
آلبر کامو
   
نکته
گوته نويسنده و نقاش بزرگ الماني، "آرامش" را اينگونه تعريف مي كند؛
"آرامش"، پيامد انديشيدن نیست !
بلكه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاري ها و چالش هايي است که ارزش، "انديشيدن" ندارند...!!!!!!
دیگران
   
نکته
وقتي کسي تورا مي رنجاند...
ناراحت نشو!!!
چون اين قانون طبيعت است!!!
که درختي که شيرين ترين ميوه ها را دارد
بيشترين سنگ ها را مي خورد....
ناشناس
   
نکته
همیشه خودت را " نقد " بدان
تا دیگران تو را به " نسیه " نفروشند
سعی کن استاد " تغییر " باشی نه قربانی " تقدیر "
در زندگی به کسی اعتماد کن که
بهش " ایمان " داری نه " احساس "
هرگز به خاطر مردم " تغییر نکن "
این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند
شهری که همه در آن " میلنگند "
به کسی که " راست " راه می رود " می خندند "
یاد بگیر تنها کسی که لبخند تو را می خواهد " عکاس است "
که او هم پولش را میگیرد
به چیزی که دل نداره " دل نبند "
هرگز تمامت را برای کسی رو نکن
بزار کمی " دست نیافتنی " باشی
"ادمها. تمامت. که. کنند. رهایت. می کنند."
ناشناس
   
نکته
دریاچه ارواح - دارن شان
ایوانا آه عمیقی کشید و گفت:
«زمان مثل یک پازل است.یک جعبه غول پیکر از میلیون ها قطعه پازل را تصور کن-این آینده است.
در کنار این جعبه، صفحه خیلی خیلی عظیمی را تصور کن که قسمتی از آن با تکه پازل های چیده شده پر شده آنهایی که در زمان حال هستند، هر بار که می خواهند تصمیم بگیرند، کورکورانه به سراغ جعبه قطعه های پازل می روند، یک تکه پازل را بیرون می‌آورند و آن را روی قسمتی از صفحه جا می اندازند. همین که قطعه ای به آن صفحه اضافه می شود، روی شکل نهایی و طرح کلی پازل تاثیر می گذارد و دیگر فایده ای ندارد که سعی کنیم بفهمیم اگر قطعه ی دیگری از پازل را جای قطعه قبلی برداشته بودیم، پازل چه شکلی می شد.»
...
قبل از آن که دوباره چیزی بگویم، مدتی طولانی به حرف هایش فکر کردم. بعد گفتم:«یعنی تو می گویی چون گذشته را نمیتوانیم تغییر دهیم فکر کردن به آن بی فایده است؟»
سرش را تکان داد و گفت :
«در اصل منظورم همین است.» خم شد. برق روشنی در چشم سبزش ظاهر شد و درخشش ماتی در چشم قهوه ای رنگش دیدم.
«یک موجود فانی ممکن است با فکر کردن به ماهیت پازل دنیا دیوانه بشود. پس فقط به زمان حال فکر کن تا سالم پیش بروی»
...
دیگران
   
نکته
کنارم گذاشتی که تلخم کنی
شرابی شدم ناب ، حسرت بکش
ناشناس
   
نکته
هرود : زن حکم آب را دارد که از شدت لطافت در هر محیطی که قرارگیرد شکل مظروف را بخود میگیرد، هر شوهری که از زن خود ناراضی است علت را در خود جستجو کند .
ناپلئون : اگر میخواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید به زنان آن ملت بنگرید .
مونتن : اگر زنان رسوم و قوانین جامعه را زیر پا میگذارند چندان هم گناهکار نیستند، زیرا این قوانین را مردان نوشته اند .
مترلینگ : من به هیچ زنی بر نخورده ام که چیزی از بزرگی در او نباشد .
بالزاک : حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری زندگی زن را تشکیل میدهد .
کنفوسیوس : زن زیباترین و عزیزترین موجودات جهان است .
میشله : تا وقتی که زنان نیز در زمینه علم و دانش سخن خویش را نگفته اند نمیتوان از دانش واقعی حرف زد .
دیگران
   
نکته
جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن .
بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر بصورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود . شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است . زمان در واقع قرارداد ما انسانهاست . این ما هستیم که هر دقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم . اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است .
با مرور زندگی ، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود، وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد . برخی از این وابستگی ها در زمان حیات حتی فراموش شده بود ولی در این مرحله دوباره خودنمایی میکند .میزان و لول وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است .
روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند . این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی . مثلا وابستگی به مال دنیا یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و وابستگی مثبت محسوب میشود . ولی به هرحال وابستگی ست .
این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت هادی یا راهنما جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد . یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد . یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد . اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد . چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند . به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد . فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است . این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود . چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند . پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد . این فشار هیچن ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد .
یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد .
بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود .
وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد . بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند .
به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم:
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...
بگذار و بگذر
ببین و دل مبند
چشم بینداز و دل مباز
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
نکته
بهترین همسر دنیا چه شکلی است؟
بهترین همسر دنیا شدن کار سختی نیست. شما هم بهترین همسر دنیا
می شوید اگر این خصوصیات را داشته باشید :
1- بهترین همسر دنیا اشتباهات گذشته شما را فراموش می کند.
یک شریک خوب، گذشته شما را نادیده می گیرد و دائم اشتباهاتی
را که یادآوری آنها " هیچ نفعی " به حال رابطه تان ندارد ، بازگو
نمی کند.
2- بهترین همسر دنیا مقایسه نمی کند.
یک شریک زندگی مناسب " تفاوت انسان ها " را درک می کند و
می داند که هر شخص نقاط ضعف و قوت خود را دارد.
بنابراین شما را با افراد دیگر مقایسه نمی کند.
3- بهترین همسر دنیا به رابطه دوطرفه اعتقاد دارد.
او باید بداند که یک رابطه سالم به تلاش هر دو طرف وابسته است
و باید بین آنها تعادل برقرار باشد.
رابطه های یک طرفه در نهایت به مشکل منجر خواهد شد.
4- بهترین همسر دنیا به تنهایی شما احترام می گذارد.
هر فردی به تنهایی احتیاج دارد.
شریک شما باید معنای حریم خصوصی را درک کند. افرادی که این
قانون را رعایت نمی کنند ، پس از مدتی از هم خسته می شوند و
در رابطه احساس خفقان می کنند. باز هم می گوییم، در هر چیزی
تعادل لازم است، حتی با هم بودن.
5- بهترین همسر دنیا گفتگو با شما را در اولیت قرار می دهد.
یک شریک زندگی خوب " ارتباط و گفتگو " با شما را در اولویت
کارهای خود قرار می دهد.
بدون گفتگو با یکدیگر ، مشکلات کوچک تبدیل به مشکلاتی بزرگ
و حل نشدنی تبدیل می شود .
شما باید در گفتگو با شریک تان آزاد باشید و مطمئن باشید که :
حرف هایتان شنیده می شود.
گفتگو برای تداوم یک رابطه حیاتی است.
6- بهترین همسر دنیا ساده است.
یک شریک خوب رابطه را تبدیل به یک بازی پیچیده نمی کند.
او با هر مشکلی به سادگی برخورد می کند و به جای
عکس العمل های پرخاشگرانه یا عقب نشینی، با شما به گفتگو
می نشیند.
7- بهترین همسر دنیا رگ خواب شما را می شناسد.
او به " زبان عشق " شما آگاه است و می داند که چه زمانی باید
کنارتان حضور داشته باشد ، چه لغاتی را در گفتگو با شما به کار
گیرد یا چه هدیه ای برای شما بخرد تا خوشحال شوید.
به بیانی او باید رگ خواب شما را بداند.
8- بهترین همسر دنیا شوخ طبع است.
شوخ طبعی از خصوصیات او است، طوری که شما می توانید ،
جوکی را برای او بگویید و با هم بخندید.
9- بهترین همسر دنیا منطقی است.
فردی را انتخاب کنید که انتظارات منطقی از شما داشته باشد.
همه ما آدم ها گاهی اشتباه می کنیم و این امری طبیعی است.
او نباید برای شما استانداردهایی تعریف کند که خود به آن پایبند
نیست.
10- بهترین همسر دنیا به خودشناسی رسیده است.
گاهی ما از دیگران " انتظاراتی " داریم و زمانی که آنها قادر به
برآورده کردن شان نیستند، ناامید می شویم.
ما باید آنقدر مهارت های لازم را در خود تقویت کنیم تا محتاج هیچ
کس نباشیم.
رابطه عاطفی تنها باید راهی برای تقویت خودشناسی باشد.
11- بهترین همسر دنیا خوش بین است.
شریک شما انتظارات خوش بینانه ای از شما و رابطه دارد.
او افکار منفی را از خود دور می کند و معتقد به رابطه ای خوب
و طولانی مدت است.
12- بهترین همسر دنیا مسئولیت پذیر است.
او نباید شما را تنها منشا تمام خوشی هایش بداند.
هر کسی مسئول شادی زندگی خود است.
شما می توانید بزرگ ترین بخش این شادی باشید اما تمام آن نه.
13- بهترین همسر دنیا احساسات خود را کنترل می کند.
یک شریک زندگی خوب به شما احترام می گذارد، مدام کنترل و
نقدتان نمی کند و در مقابل دیگران باعث شرمندگی نمی شود.
14- بهترین همسر دنیا زمانش را با شما تقسیم می کند.
همدلی از دیگر خصوصیات فرد مناسب شما است.
او به ارزش کار تیمی آگاه است و خوب می داند که :
" یک دست صدا ندارد. "
15- بهترین همسر دنیا مستقل است.
او قابل اعتماد و مسئول است و هر زمان که احتیاج داشته باشید،
کنار شما است.
16- بهترین همسر دنیا از شما حمایت می کند.
او شما را تشویق می کند تا بهترین خود باشید.
از موفقیت شما نمی ترسد و همیشه بهترین شما را می خواهد.
17- بهترین همسر دنیا همیشه برای بهبود رابطه تلاش می کند.
یک شریک خوب می داند که یک رابطه احتیاج به مراقبت و تلاش
دارد. بنابراین " نهایت سعی " خود را می کند تا رابطه به بهترین
شکل خود پیش رود.
18- بهترین همسر دنیا قادر به گفتن "ببخشید " است.
فردی که به خودآگاهی رسیده باشد، از گفتن :
" ببخشید " در زمان هایی که مرتکب اشتباهی شده،نمی هراسد.
19- بهترین همسر دنیا بهترین دوست شما است.
یک شریک زندگی خوب، باید یک دوست خوب هم باشد.
ناشناس
   
نکته
وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد...!!
نه جایی به خاطرم تعطیل می شود...!
نه در اخبار حرفی زده می شود...!
و نه در تقویم خطی به اسمم نوشته می شود...!
تنها موهای مادرم کمی سپیدتر می شود...!!!
و پدرم کمی شکسته تر...!!!
اقواممان چند روز آسوده از کار...!!!
دوستانم بعد از خاکسپاری موقع خوردن کباب , آرام آرام خنده هایشان شروع میشود...!
راستی , عشق قدیمم را بگو...!
هه.......!
او هم با خنده هایش در آغوش دیگر, مرا از یاد می برد...!
من فقط تنها گورکنی را خسته میکنم...!
و مداحی که الکی از خوبی های نداشته ام می گوید و اشک تمساح می ریزد...!!
و در آخر
من میمانم و گورستان سرد و تاریک
و "غم همیشگیم" که همراهم می ماند...!!!
حسین پناهی
   
نکته
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
.
.
.
.
.

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
.
.
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛
.
.
اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
.
.
.

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
.
.
.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود'!
.
..
.

حال بد نیست بدانیم که
.
.
. طمع، پول، قدرت ،تكبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نيازى و بی مسئولیتی درقبال هم نوع ميتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار كند.
.
. ..هلاکت به دست خودمان ، نه گلوله ای ، نه نیزه ای . ..
ناشناس
   
نکته
در دنیایی که روزی روح خودم مرا ترک میکند انتظار از

دیگران نباید داشت....!
دکتر شریعتی
   
نکته
سر کلاس استادمون گفت : پشت یک مرد موفق یک زن بوده
یکی از بچه ها پرسید پشت یک زن درمانده و بی پناه کی بوده ؟
استاد جوابی نداد و به بهانه ای کلاس را ترک کرد اما جوابش را همه میدانستیم ...
یک نامرد ...
شاید استاد ما هم یک نامرد بوده ...
رومن رولاند
   
نکته
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد : "خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت . و می خانه ویران شد . صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت : "تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت : "مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند . قاضی با شنیدن ماجرا گفت : "در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری ! ! !"
صادق هدایت
   
نکته
خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد ...؟
من به تندی گفتم...
این سوال است که تو می پرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست...
خواهر کوچک من ساکت ماند...
وسوالش را خورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست...
بغلش کردم و ارام گرفت..
او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....
از دلم ترسیدم...
من که معصومیت بغض صدایش دیدم...به خودم می گفتم:
اگر او هم یک روز...
وارد بازی این عشق شود....
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد...
توی فنجان نگاهش ماندم...
مات و مبهوت فقط میگفتم:
بخدا بی معناست...
پنج وارونه غلط ها دارد....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....
پنج وارونه ی ما یک بازیست....
بازی ای بی معنیست....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.....!!!
ناشناس
   
نکته
ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﭘﺬﻳﺮﻱ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﭻ ﭘﺎﯼ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻧﮓِ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺩﺍﻣﺲ ﺟﻮﯾﺪﻥ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻥ
ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﺩﺍﻳﻢ ﺍﻟﺘﺤﺮﻳﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!!
ﻭ ﮐﻼ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ
ﻭﺿﻌﻴﺖ
ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺍﺳﺖ :)))
ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ
ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺎﻓﺘﺪ ،
ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ : ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻨﻲ
ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺏ
ﻧﺸﻮﺩ !
سیمین دانشور
   
نکته
زن خوب در تلویزیون ایران کیست؟

زنی که آدامس بجود حتما یا قاچاقچی است یا روسپی!
زن خوب کسی است که با استفراغ اعلام حاملگی کند.
زن خوب کسی است که در منزل فقط پیراهن مردانه می پوشد .
زن خوب کسی است که صبح از اتاق دیگری بیرون بیاید و به همسر خود صبح بخیر بگوید.
زن خوب کسی است که فقط وقتی جلوی آینه بایستد که بخواهد گریه کند!
تبصره : این آینه حتما باید در مستراح باشد نه آینه آرایش!
زن خوب کسی است که جلوی دوربین نمی دود.
زن خوب کسی است که لباسش حداقل 3 الی 4 سایز بزرگتر باشد!
مجری خوب زن هرگز اسم کوچکش افشا نمی شود!
زن خوب کسی است که در صحنه های عروسی فقط لبخند بزند و مردان اجازه دارند حداکثر در جا دست بزنند،
زن خوب کسی است که اگر متأهل باشد حتما خانه دار است، اما اگر مجرد باشد می تواند شاغل باشد!
زن خوب کسی است که اگر در خیابان با مردی تصادف کرد، حتما تا قسمت آخر سریال با او ازدواج کند!
زن خوب کسی است که هرگز مانتو نمی پوشد، عینک آفتابی نمی زند، اسم عربی دارد، اگر بالای چهل ساله باشد یا در حال ظرف شستن است یا لباس دوختن، زن خوب هرگز در حال مطالعه نیست .

ناشناس
   
نکته
وقتی میخواهید به گنجشکی غذا بدهید ، فرار میکند
چرا که می داند آزادی با ارزش تر از نان است
" فریدون فرخزاد "
دیگران
   
نکته
روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمود حسابی
   
نکته
دوست خوب غمها را از بین نمی برد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم
درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمیکند ، اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم . . .
دوست داشتن را باید گفت
بیشتر دوست نداشتن ها نتیجه ی نگفتن دوست داشتن هاست . . .
ویکتور هوگو
   
نکته
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
ناشناس
   
نکته
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ..
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ..
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ..
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻧﺸﻮﯼ ..
ﻣﻼﮎ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﺪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻌﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﺩﻟﺶ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ..
ﻭ ﻛﻼﻡ ﺁﺧﺮ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺗﻤﻠﮏ ﺗﻮ ﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﺎﺯﯼ ﺑﺰﻧﯽ...
ناشناس
   
نکته
میشه بایه زن زندگی بسازی....
میشه بایه مردزندگی کنی....
میشه بایه انسان کرشطرنج بازی کنی...
میشه بایه انسان کورآواز بخونی...
میشه بایه انسان معلول دردو دل کنی...
ولی بایه انسان بی مغزوبی منطق هیچ کاری نمیشه کردواین بدترین دردبرای ماانسانهاست...
اوریانا فالانچی
   
نکته
وقتی همسرم راانتخاب کردم.. در نظرم طوری بود.. که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزد شدیم.. بسیاری را دیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را از او زیباتر یافتم.

چندسالی را که را باهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت: آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله ی شما از آنها زیباتراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف را زدی؟

شیخ گفت: چون مشکل در همسر تو نیست، مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را بجز خاک گور چیزی دیگر پر کند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
مرد گفت: بله.
شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...
ناشناس
   
نکته
قبلاً خانمها می گفتند دکتر محرم آدمه.
بعد گفتن روحانی مسجد محرمه.
.
.
.
.
.
.
بعدش کم کم عکاس و فیلمبردار و عاقد و پسرخاله و برادر شوهر و شوهر خواهر و همکار و رئیس هم محرم شدن....
الان که فقط موقع نماز چادر می پوشند ظاهراً فقط خدا نامحرمه!
ناشناس
   
نکته
حال ما با دود و الکل جا نمیاید رفیق....
زندگی کردن به عاشق ها نمیاید رفیق...
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است....
طفل حسرت نوش ما دنیا نمیاید رفیق....
دست هایت را خودت"ها"کن اگر یخ کرده اند...
از لب معشوقه هامان "ها"نمیاید رفیق...
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست...
آب دریا بی سبب بالا نمیاید رفیق...
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان...
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق...!
صادق هدایت
   
نکته
هنوز به دیدار خدا می روند ...
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کند ،
خدا در اتومبیل پسری است که
مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه فقط در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه فقط عربی را !
خدایا دوستت دارم و دوستانم را به تو میسپارم که لحظه ای غم نبینند...
فروغ فرخزاد
   
نکته
مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.
ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:
در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعددر ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
مرد فکر کرد الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“

گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد ،
در وجود خودمان است......................!!!
ناشناس
   
نکته
دموکراسی می گوید : رفیق،حرفت را خودت بزن؛ نانت را من می خورم.

کمونیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور؛حرفت را من میزنم .

فاشیسم می گوید: رفیق،نانت را من می خورم؛حرفت را من می زنم،تو فقط برای من کف بزن!

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را خودت بزن و من فقط برای این هستم که تو به این حق برسی!

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آنرا جلوی تو می اندازیم و تو حرف بزن اما.. آن حرفی که ما می گوییم!
دکتر شریعتی
   
نکته
یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...


زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد،
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب،
دیگر نه حالی هست،
نه میل و حوصله ایی.
صادق هدایت
   
نکته
داییم رفته واسه باغش سگ خریده که دزد نیاد
.
.
خود سگه رو دزدیدن!
.
.
ایران مهد دلیران، ایران سرای شیران، ایران همیشه جاویداااان!!!
ناشناس
   
نکته
سخنان ماندگار فامیل دور در کلاه قرمزی :

1- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار!

2- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!

3- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!

4- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !

5- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!

6- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!

7- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!

8- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

9- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!

10- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!

11- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
ناشناس
   
نکته
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﻪ :
√ ﺭﮊﺕ ﭘﺮﺭﻧﮕﻪ ،
ﻭﻗﺘﯽ
√ ﺷﺎﻟﺘﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺟﻠﻮ ،
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﻪ :
√ ﯾﻘﺖ ﺑﺎﺯﻩ ﮔﺮﺩﻧﺖ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ،
ﻧﮕﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ ...❣
ﺑﺪﻭﻥ ↜ﻭﺍﺳﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﯼ↝
ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ...
مرد اونیه که وقتی باهاش ♡قهر♡ کنی و میگی :
☜دیگه نمیخوام صداتو بشنوم ☞
یه ساعت بعد بهت اس بده و بگه :
میشه تلفنتو جواب بدی ؟؟❣❣
قول میدم حرف نزنم ،
♥فقط میخوام صدای نفساتو گوش کنم❣♥
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ،
ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﯾﺪ
ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮐﻨﻦ ...
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﺮﺍﺭ ،
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ،
ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ
ﻭ ﻣﯿﮕﻦ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﮐﻦ ﺍﻭﻥ ﺭﮊتو ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﻗﻬﺮﯼ sms ﻣﯿﺪﻥ ﻣﯿﮕﻦ :
ﮐﺠﺎﯾﯽ ؟؟؟
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮ ﻫﺴﺘﻢ❣
ﻭﻟﯽ ﺑﯿﺨﻮﺩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻡ ﺑﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...
همونایی که از نگات ،
از سکوتت ،
میفهمن حرفاتو ...❣
حدس میزنن ...
همونایی که ،
از سکوتت دیوونه میشن
هرجورشده به حرف میارنت ...
میخندوننت ...❣
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﻦ
ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﻮ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪﺵ
ﻣﯿﺎﻥ ♥ﻣﻨﺖ ﮐﺸﯽ❣♥
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯽ :
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻨﻢ
ﻣﯿﮕﻦ ﺑﯿﺨﻭﻭﺩ
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،
ﯾﻬﻮ ♥ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮ ﻗﺎﻃﯽ میکنن♥
شیر فهمت میکنن ،
√ از بودنشون
√ از خواستنشون
√ از عشقشون
اینا خیلی کمن♥
ناشناس
   
نکته
بزرگی ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻓﻮﻝ ﻭ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻣﻠﺘﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ
; ﺟﺎﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ " ﺗﻘﻠﯿﺪ " ,
ﺟﺎﯼ ﺗﻼﺵ ﻭ ﮐﻮﺷﺶ ﺭﺍ "ﺩﻋﺎ " ,
ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ " ﻗﻨﺎﻋﺖ"
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﺍ "ﻗﺴﻤﺖ " ﻭﺟﺎﻯ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻋﻘﻼﻧﻰ ﺭﺍ
ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺖ.
ناشناس
   
نکته
11 ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ :
1- ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ...
2- ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ...
3- ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻮﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ...
4- ﺑﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻦ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯿﻦ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ...
5- ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ...
6- ﻟﻤﺲ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﯾﻪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ...
7- ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﯽ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﻗﺖ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﯼ...
8- ﯾﻪ ﺷﺐ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﺑﺖ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﻨﯽ...
9- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻪ ﭘﯿﺎﻡ ﯾﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﯽ...
10- ﺣﺲ ﮐﻨﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯿﺪﻩ...
11- ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﯿﺎﺩ...
ناشناس
   
نکته
بعضی ﭼﯿﺰﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﻥ
ﻣﺜﻞ ﺯﺭﺷﮏ ﻭ ﭘﻠﻮ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﺭ
ﻣﺜﻞ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﮔﺮﺩﻭ

ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﻦ
ﻣﺜﻞ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻭ ﻣﺎﺳﺖ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻫﯽ ﻭ ﮔﻮﺟﻪ ﻓﺮﻧﮕﯽ
ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺑﺎ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ

ﺍﻣﺎ
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺣﺎﻝ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﻧﻮﻥ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯾﯽ ﻭ ﺗﺮﺷﯽ
ﻣﺜﻞ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻭ ﮐﺎﭘﻮﭼﯿﻨﻮ
ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﻩ
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯿﻢ
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ
ﺍﻣﺎ
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﺻﻼ ﺟﻮﺭ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ

ﭘﺲ ﺗﻮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﻮﻥ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﺗﺎ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﻧﯿﻢ

قصه عشق ، انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر ولبخند بزن

فهمیدن احســاس
کار هر آدمی نیست
ناشناس
   
نکته
خراب کردن یک نفر توی جمع جوک نیست، (کمبود) است.
صادق هدایت
   
نکته
بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، (هرزگی) است.
صادق هدایت
   
نکته
هر کار یا حرفی که در آخرش بگیم "شوخی کردم"، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.
صادق هدایت
   
نکته
قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست (توهین) است.
صادق هدایت
   
نکته
مهمترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه).
صادق هدایت
   
نکته
ﯾﺎﺩﻣــﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ ، ﺑـﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ
ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ ... !
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ ...
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮﺑﺎ ﺍﻭ
ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ ...
ﻭﮐﺎﺵ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ! ...
ناشناس
   
نکته
" ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ، ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ "
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ :
" ﻧﮋﺍﺩ " ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ !
" ﻣﺬﻫﺐ " ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺟﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﺳﺎﺧﺖ !
" ﺳﯿﺎﺳﺖ " ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ !

" ﺛﺮﻭﺕ " ﺍﺯ ﻣﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﺎﺧﺖ ...
ناشناس
   
نکته
از "برتراند راسل" میپرسن:

"چرا یه آدم متعصب میترسه نسبت به اعتقاداتش شک کنه؟"

برتراند راسل جواب میده:

"چون همیشه با خودش فکر میکنه چجوری میتونم به تاولهای کف پام بگم تموم مسیری رو که اومدم اشتباه بوده؟"

این یه مصیبت بزرگه که اکثر آدما گرفتارش میشن.نه فقط توی حوزه دین و مذهب. توی همه اعتقادات، باورها، دوست داشتنها و نفرتها.

وقتی آدما برای یه چیزی هزینه میدن، وقتی کلی از وقت و انرژیشون رو میذارن روی یه چیزی، دیگه حتی به ذهنشون هم نمیرسه که ممکنه چیزی که این همه از وقت و انرژی و پول و عمرشون رو گرفته، اشتباه باشه.

مثل سربازی که پاهاش رو توی جنگ از دست میده، هیچ وقت نمیتونه به این مسئله فکر کنه که اصلا شروع اون جنگ شاید اشتباه بوده. چون تموم هویت و وجودش رو از اون جنگ میگیره و اگه بخواد به درستی یا غلطی اون جنگ فکر کنه، تبدیل میشه به یه موجود بی هویت. به یه موجود بی گذشته. به هیچ تبدیل میشه. چون برای جنگ هزینه داده.

مثل زن یا مردی که برای شریک زندگیش کلی هزینه کرده و الآن دیگه نمیتونه به این فکر کنه که شریک زندگیش، واقعا اونی نیست که فکرشو میکرده.

مثل کسی که چند ترمه داره یه رشته ای رو توی دانشگاه میخونه و کلی وقت و هزینه صرف کرده و میبینه انتخاب این رشته نتونسته رضایت براش به همراه بیاره؛ ولی جرأت ترک اون رشته و شروع یه رشته دیگه رو نداره.

مثل کسی که بعد از یه عمر زندگی، میفهمه این سبک زندگی مناسبش نیست، ولی جرأت تغییرشو نداره. چرا؟ چون براش هزینه داده.

نمیدونم. ولی کاش آدما میتونستن هویت خودشون رو از اتفاقات روزگار و عقایدشون تفکیک کنن که اگه یه وقت فهمیدن اون عقاید اشتباه بوده، بی هویت نشن.

کاش آدما هر جا که به عقیده ها، باورها، دوست داشتنها و تنفرهاشون شک کردن همونجا ترمز میکردن، بیخیال تاولهای کف پاشون میشدن و میگفتن جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعته.
ناشناس
   
نکته
زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
می پیچد به هم، گره گره می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام “حرمت ”
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…
ناشناس
   
نکته
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ !..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ ،
ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﯽ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻮﯾﯽ ،
ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﻔﺘﻦ
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦِ ﺳﺨﻨﺎﻥِ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﺒﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ .

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﻬﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﯿﺶ ﺩﺍﺭ ،
و ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯽ ،
ﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﺪ ...
ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭِ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺁﻣﺪ ،
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﮑﻦ ،

ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞِ ﺍﺻﻠﯽ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺎﺑﯽ !
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺲِ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ ،
ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ .

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ " ﺳﮑﻮﺕ " ﭘﺎﺳﺦِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﻫﺎﺳﺖ ..
ناشناس
   
نکته
در روز هاى بارانى سايه ام به دنبال كارهاى شخصى اش مى رود!
ناشناس
   
نکته
خبر انقدر داغ بود كه گوشش تاول زد !
ناشناس
   
نکته
براى تقويت چشمش ،عينكش را با اب هويچ تميز ميكرد!
ناشناس
   
نکته
براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !
ناشناس
   
نکته
با انكه شغلش حسابدارى بود ولى نتوانست ان دنيا حساب پس دهد!
ناشناس
   
نکته
نيامدى نگاهم دست خالى برگشت !
ناشناس
   
نکته
فاصله ى بين دوباران را سكوت ناودان پر ميكند!
ناشناس
   
نکته
اخرين سفر ماهى ،تورصياداست!
ناشناس
   
نکته
سكوت حاضرجوابى بى پاسخ است !
ناشناس
   
نکته
معلم شيمى عصبانى شد،برخوردفيزيكى كرد!
ناشناس
   
نکته
درفوتبال هيچ كس كارى از دستش برنمياد،بجز دروازبان !
ناشناس
   
نکته
دنقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلم مویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.

براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم
اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
نکته
در مقطع فوق ليسانس استادی داشتيم كه بسيار باسواد و البته بداخلاق بود.
يكی از دانشجويان که بسيار كم سواد و ديرفهم و در عين حال جوان و جاه طلب بود (به همه ميگفت دكتر! تا خودش را دكتر صدا كنند)، با یک نمره می توانست به معدل ١٤ برسد و برود برای پايان نامه.
استاد سالخورده ما به هيچ عنوان زير بار نمی رفت.
من عليرغم ميل باطنی به سراغ اين استاد محترم رفتم و گفتم ايشان پسر خوبيست و فقير است و اينجا اجاره منزل ندارد (دانشگاه در محله گرانی بود)
با همه احترامی كه ايشان برای من قائل بود حرفی زد كه بعدها عمق آنرا فهميدم.
ايشان فرمود:
تركيب بیسوادی و جاه طلبی و فقر
می تواند فاجعه به پا كند!
این شاگرد کسی نبود جز آقای دکتر محمود احمدی نژاد
از خاطرات دکتر غلامعلی سالور همکلاسی دکتر احمدی نژاد
ناشناس
   
نکته
وقتی بچه بودم ، دعا می کردم که خدا به من دوچرخه بدهد
بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگریست
بخاطر همین یک دوچرخه دزدیدم
و از خدا تقاضا کردم که مرا ببخشد
آل پاچینو
   
نکته
ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻣﺮﻓﻪ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺧﺎﻧﻪ ، ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ، ﻫﻤﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻭ
ﺳﻼﻣﺘﯽ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﺕ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻣﻦ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ...!
ناشناس
   
نکته
قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان داستايوفسكى؛؛؛؛؛

هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد!!!!!.....
وهر"گناه کاری"آینده ای!!!!!.....
پس قضاوت نکن.........!!!
میدانم اگر:
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم...
دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد. تا به من ثابت کند...
در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم...
"پناه "؛
میبرم به "خدا "،
از عیبی که؛
"امروز "درخود میبینم
و؛
"دیروز "
"دیگران را "به خاطر،
"همان عیب"ملامت کرده ام...
محتاط باشیم، در "سرزنش "
و"قضاوت کردن "دیگران
وقتی ؛
نه از" دیروزاو"خبر داریم،
نه از"فردای خودمان".
داستایوفسکی
   
نکته
مردم موهاي صاف شان را فر ميکنندو آنها كه موي فرفري دارند موي شان را صاف ميكنند.عده اي جلاي وطن كرده به خارج ميروندوآنها كه خارج هستند و نميتوانند باز گردنندبراي وطن دلشان لك زده و ترانه ها مي سُرايند.مجردها میخواهند ازدواج کنندمتاهل ها میخواهند طلاق بگیرند.عده اي با قرص و دارو از بارداري جلوگيري ميكننو عده اي ديگر با دارو ودرمان بدنبال فرزند دار شــــدن هستند.لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمي چاق بشوندوچاقها با مصرف قرص و دارو هر روز سعي در لاغر نموند خود دارندو همواره حسرت لاغري را با خود يدك ميكشند.شاغلان از شغلشان مینالندبیکارها دنبال شغلند.فقرا حسرت ثروتمندان را میخورندثروتمندان از دغدغه ي نداشتن صفا و خون گرميِ فقرا مینالند.افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوندمردم عادی میخواهند مشهور شوند.سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوندسفید پوستان خود را برنزه میکنند.هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است :"قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر"قانون های ذهنی میگن خوشبختی یعنی"رضایت"مهم نیست چی داشته باشی یا چقدر،مهم اینه که از همونی که داری راضی باشی
ناشناس
   
نکته
مشروب بیشتر از تازیانه آسیب می زند.تازیانه جایش خوب می شود آثار میگساری در جسم و روح باقی است.
دوم آنکه خود فرد انتخاب کرده تازیانه بخورد چون می داند مشروب بخورد تازیانه هم کنار آنست.
ناصر تاجیک
دیگران
   
نکته
مجلس ميهمانی بود......
پير مرد از جايش برخاست تا به بيرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خويش را بر عکس بر زمين نهاد.....
و چون دسته عصا بر زمين بود، تعادل کامل نداشت...
ديگران فکر کردند که او چون پير شده، ديگر حواس خويش را از دست داده و متوجه نيست که عصايش را بر عکس بر زمين نهاده.....
به همين خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:
پس چرا عصايت را بر عکس گرفته اي؟!
پير مرد آرام و متين پاسخ داد:
زيرا انتهايش خاکي است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....
مواظب قضاوتهايمان باشيم....
چه زيبا گفت دکتر شريعتی:
برای کسی که ميفهمد
هيچ توضيحی لازم نيست
و
برای کسی که نميفهمد
هر توضيحی اضافه است
آنانکه ميفهمند
عذاب ميکِشند
و
آنانکه نميفهمند
عذاب می دهند
مهم نيست که چه "مدرکی" داريد
مهم اينه که چه "درکی" داريد.
ناشناس
   
نکته
اگر تایید مردم برایتان مهم باشد، خود را زندانی آنها خواهید کرد.
لائوتسو
دیگران
   
نکته
مسافری خسته که از راهی دور می‌آمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری استراحت کند غافل از این که آن درخت جادویی بود.
درختی که می‌توانست آن چه که بر ذهن مسافر می‌گذرد را برآورده سازد..!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می‌شد اگـر تختخواب نرمی در آن جا بود و او می‌توانست قدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شـد!
مسافر با خود گفت: «چقدر گرسنه هستم. کاش غذای لذیذی اینجا بود که می‌خوردم »
ناگهان میزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیر در برابرش آشکار شد.
مرد با خوشحالی غذاها را خورد و نوشید. بعد از سیر شدن، کمی سرش گیج رفت و پلک‌هایش به خاطـر خستگی و غذای لذیذی که خورده بود سنگین شدند.
خودش را روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفـاق‌های شگفت‌انگیز آن روز عجیب فکر می‌کرد با خودش گفت: «قدری می‌خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگذرد چه؟»
ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید.
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش‌هایی از جانب ماست.
ولی باید حواس‌مان باشد. چون این درخت افکار منفی، ترس‌ها و نگرانی‌های ما را نیز تحقق می‌بخشد. بنابراین مراقب آن چه که به آن می‌اندیشید باشید.
پس بهتر است :
مراقب افکار منفي خود باشيم
ناشناس
   
نکته
آتش و آب و آبرو با هم
هر سه گشتند در سفر همراه
عهد کردند هر یکی گم شد
با نشانی ز خود، شود پیدا
گفت آتش: به هر کجا دود است
می توان یافتن مرا آنجا
آب گفتا: نشان من پیداست
هر کجا باغ هست و سبزه ، بیا
آبرو رفت و گوشه ای بگرفت
گریه سر داد ، گریه ای جانکاه
آتش آن حال دید و حیران شد
آب در لرزه شد ز سر تا پا
گفتش آتش: که گریه ی تو ز چیست؟
آب گفتا : بگو نشانه چو ما
آبرو لحظه ای به خویش آمد
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه
گفت : محکم مرا نگه دارید
گر شوم گم ، نمی شوم پیدا
ناشناس
   
نکته
آن که آزادی را فهمید با بند نتوانست زیست و آن که با استبداد آمیخت، بی بند.
ناشناس
   
نکته
هرگز خدا و مرگ را فراموش مکن ، اما احسانی که به مردم می کنی یا بدی که دیگران در حق تو می کنند فراموش کن.
لقمان
   
نکته
بدان که در قیامت از تو درباره ی چهار چیز می پرسند : از جوانی ک

در چه راهی صرف کردی ، از عمرت که در چه فنا کردی ، از دارای ات

که از چه راهی بدست آوردی و در چه راهی مصرف کردی.
لقمان
   
نکته
بر دنیا دل مبند و آن را به منزله ی پلی در نظر بگیر .
لقمان
   
نکته
از کسالت و تنبلی بپرهیز ، بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده.
لقمان
   
نکته
اگر در کودکی خود را ادب کنی ، در بزرگی از آن بهره مند می شوی .
لقمان
   
نکته
در انجام کارها ی خود از کسی کمک بگیر که در ازای انجام دادن آن از تو مزد میگیرد زیرا در این صورت شخص همانگونه که کار خود را انجام میدهد ؛ کار تو را انجام میدهد .
لقمان
   
نکته
از کسی عذر خواهی کن که عذر خواهی تو را بپذیرد و تو را ببخشد .
لقمان
   
نکته
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
نکته
اگر میخواهی خدا بر تو رحم کند بر مردم نیز رحم کن .
لقمان
   
نکته
هرگز با افراد فاسق و گنهکار همنشینی مکن زیرا ایشان بمانند سگانند ؛ اگر تو چیزی پیدا کنی می خورند و اگر چیزی پیدا نکنند سرو صدا به راه می اندازند و تو را سرزنش می کنند .
لقمان
   
نکته
بسیار شیرین مباش که تو را بخورند و تلخ هم مباش که تو را دور افکنند .
لقمان
   
نکته
هرکس به تو بدی کرد ؛ او را به حال خود رها کن که هر چه تو سعی کنی به او بدی کنی ؛ نمیتوانی بیشتر از خود او ؛ به او بدی کنی ؛ زیرا او در حقیقت به خودش ظلم کرده است
لقمان
   
نکته
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویانش را بسنجد.
او پرسید ایا خداوند هر انچه که وجود دارد آفرید است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله.
استاد پرسید هر چیزی را؟
دانشجو گفت:بله.همه چیز را
استاد گفت:پس در این حالت خداوند شر را افریده است؛درست است؟زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.
ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:استاد؟ممکن است از شما یه سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد البته!
دانشجوپرسید:ایا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:البته!
ایا شما هرگز سرما را احساس سرما نکرده اید؟
دانشجو پاسخ داد :بله آقا.
اما سرما وجود ندارد.طبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست!
و شیء را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد.
بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند.
قابلیت واکنش ندارند.
پس سرما وجود ندارد.
لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.
دانشجو ادامه داد:تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:بله.
دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا.
تاریکی نبودن کامل وجود نور است
شما نور و روشنایی را مطالعه میکنید اما تاریکی را نمیتوانید مطالعه کنید منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان میدهد که در ان طبق طول امواج نور ،نور میتواند تجزیه شود.
تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.
و سرانجام دانشجو ادامه داد:خداوند شر را نیافریده است!
⭐شر،فقدان خدا در قلب افراد است
⭐.شر فقدان عشق ،انسانیت و ایمان است.
⭐عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.
انها وجود دارند و نبودنشان منجر به شر می شود...
ناشناس
   
نکته
دو دوست برای تفریح ﺑﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ رفتند.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ شدن نوشیدنی ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺪ،
ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﺪﻧﺪ، ﭘﺎﺭﻭﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮑﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﺶ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ !
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﯾﻘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ،ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ .
ﻗﺎﯾﻖ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ؟
ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻃﻔﺖ؟
ﺑﺪﻥ، ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ،
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍﭘﺎﺭﻭ ﺑﺰﻧﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﯾﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮏ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻮﺯﺩ ﻭ ﺧﺮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﻌﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﯼ ﻭ ﻧﮕﺎﻩﮐﻨﯽ،ﺩﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩﺍﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﺣﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺁنﻭﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ.
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ.....
ناشناس
   
نکته
دلم میسوزد وقتی میبینم
توی شهرداری
حقوق
آنهایی که جدول حل می کنند ،
بیشتر از
آنهایی است که جدول تمیز می کنند !!!؟
سقف خانه ی ما سوراخ است،،
ولی در عوض مناره های مسجدِ خالی سر به فلک کشیده است..،،
همسایه مان هر ساله مکه میرود،،
میگوید خدا طلبیده
خدایا،،،
خسته نمیشوی از قیافه تکراریَش؟؟
دوستانت چه قیافه های خاصی دارند ...،،
ریش،،
تسبیح،،
سجاده،،
با اسمت چه احترامی دارند . . .
اگـــــر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی،،
ما هم هستیم . . .
اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو،،،
پیش خدا آبرو دارد، شاید دعایت پذیرفته شود . . .
خدایا نگو که پارتی بازی به عرش هم رسیده
من به این جماعت دیوانه کـافر شده ام
فقط تورا میشناسم و بس . .
حسین پناهی
   
نکته
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
نکته
تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید…؛
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند…؛
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید…؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده…؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز…؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند…؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید…؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است…؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد…؛
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟
بله درست حدس زدید؛
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛
همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند…؛
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند…؛
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان…؛
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و …؛
با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید…؛
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری
ناشناس
   
نکته
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ، ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ مراعات کنم ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که: ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ؟
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
کاش ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ باﺷﮏ
ایست میداد بد و زشت همه دنیا را
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ” ﺭﺍ.........
ناشناس
   
نکته
سیر شدم..................
بس که سرد و گرم روزگار را چشیدم...
ناشناس
   
نکته
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند
که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ”
مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ،
آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت
و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی
” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.”
سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،
با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،
ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد ، گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد
واين است تفاوت خواب مادرو پدر •••
بهشت زبر پاي مادران نيست بلكه بهشت خانه ايست كه مادر در ان است
مادری فرزندش را نصیحت کرد:
فرزندم:
روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...ودر کارها یم غیر منطقی!!
در آن وقت لطفا صبر کن تا مرا بفهمی.
هنگامی که دستم می لرزد و غذایم روی لباسم می ریزد؛
هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛
لطفا مرا تحمل کن.
اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛
مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم.
اگر دیگر نسل شما را نمی فهمم به من نخند، ولی تو گوش و چشم من ؛ برای آنچه نمی فهمم باش.
من بودم که ادب را به تو آموختم.
من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبه رو شوی.پس چگونه امروز به من می گویی چه کنم و چه نکنم.؟؟؟!!!
از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت با تو خسته نشو ، چون خوشبختی من اکنون این است که باتو باشم.تو اکنون تمام زندگی من هستی.
فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.
هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمی کند، با من مهربان باش.
اکنون که پیرم از گرفتن دستم هنگام راه رفتن خجالت نکش؛ که در کودکی ات که ناتوان بودی من دست تو را می گرفتم.
من دیگر مثل تو جوان نیستم
در کنار من باش و مرا تنها نگذار.
هنگامی که از خطای من چیزی به یاد آوردی بدان که من جز مصلحت تو چیزی نمی خواستم.
خطا های مرا ببخش تا خدا تو را بیامرزد.
هنوز هم خنده و بازی های تو مرا خوشحال میکند.
مرا از همصحبتی خودت محروم نکن.
هنگام تولدت با تو بودم ؛ پس هنگام مرگم با من باش.
ناشناس
   
نکته
گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه ،
ولی اگه بذاری زیر پات ، قدت بلند میشه...!!!
ناشناس
   
نکته
روزی از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست
گفت :
درد دندان
و داشتن زن بد.
حکیمی این مطلب را شنید و گفت :
دندان را می توان کشید و زن را می توان طلاق داد.
بدترین دردها درد چشم و داشتن فرزند بد است.
نه چشم را می توان جدا کرد و نه نسبت فرزند را می توان منکر شد.
ناشناس
   
نکته
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین
بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!
مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.
دفتر رو برداشت و ورق زد.
نمره نقاشیش ده شده بود!
پسرک ، مادرش رو کشیده بود ، ولی با یک چشم!
و بجای چشم دوم ، دایره ای توپر و سیاه گذاشته بود!
معلم هم دور اون ، دایره ای قرمز کشیده بود و نوشته بود :
پسرم دقت کن!
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد.
از مدیر پرسید می تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟
مدیر هم با لبخند گفت بله ، لطفا منتظر باشید.
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد!
مادر یک چشم بیشتر نداشت!
معلم با صدائی لرزان گفت :
ببخشید ... ، من نمی دونستم ... ، شرمنده ام ...
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.
اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد
با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت :
معلم مون امروز نمره ام رو کرد بیست!
زیرش هم نوشته :
گلم ، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم.
*****اینقدر ساده به دیگران نمره های پائین و منفی ندیم.
اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط مون نشکنیم.
ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﺘﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ،
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﻬﻠﻮﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺍﺫﯾﺖ ﺷﻮﺩ ، اینقدر دست گیری کنید تا دستتان خسته شود! ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ،ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﯾﺪ ..ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻣﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ناشناس
   
نکته
روزی قرار بر اعدام قاتلی شد . وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارین.آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند.
روانشناس رو به حضار گفت : مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود ؟
همه جواب دادند بله.
روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم .
همه قبول کردند.
روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت :
ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد . همه از این گفته روانشناس تعجب کردند، روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید، مرد احساس سوزش کرد . ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت .
سپس روانشناس قطره چکانی برداشت و روی دست مرد قطره قطره آب می‌ریخت و مدام به او میگفت:
تو خون زیادی از دست دادی و به زودی خواهی مرد . مرد قاتل خیال میکرد رگ دستش زده شده و به زودی میمیرد، در صورتی که دستش خراش کوچک هم نداشت .
مدتی گذشت و دیدند که قاتل دیگر نفس نمیکشد .
او مرده بود ولی با تیغ؟ با دار؟ خیر…
او فقط و فقط با زهری به اسم تلقین مرده بود!
ناشناس
   
نکته
قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد

بترس از حرکات قلم میان دوات
بترس از ضربات پیاپی کلمات

برو کلاه خودت را دوباره قاضی کن
بفهم حدت و با هم قواره بازی کن

تمام بار و برت چیست؟ هیچ! بچه ی خوب
برو به پای بزرگان نپیچ بچه ی خوب

به جای جستن بند از میان تبصره ها
بخوان بزرگی ما را درون تذکره ها

حصار می کشی و در قفس نمانده صدا
به دار می کشی و از نفس نمانده صدا

بترس ازینکه تو را با قلم براندازیم
بترس ازینکه به حبسیه ها بپردازیم

نباش دلخوش ازینکه به بند افتادیم
که ما درون قفس هم حماسه می سازیم

به بند می کشی آن روز را نمی بینی
که ما و زندانبان های تو هم آوازیم

که توی کاخ شما هم نفوذ کرده هنر
که زیر سقف شما هم در اوج پروازیم

که بیخ گوش شما شعر تازه می گوییم
که تاج و تخت شما را به لرزه اندازیم

سلاح ما کلماتیست همچنان محکم
عبور می کند از مرزهای زندان هم

کلام! معجزه ای که قوی تر از سابق
شما فراعنه ما موسوی تر از سابق

کلام معجزه ی شاعران که در زندان
به بند می کشی اما بدان که در زندان

قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد
ناشناس
   
نکته
گوزنی برچشمه ای رفت تا آب بنوشد.عکس خودش در اب دید، پاهایش باریک و کوتاه بنظرش آمدوغمگین شد.اما شاخ های بلند و قشنگش که دید شادمان و مغرور شددرهمین حین چندشکارچی قصداوکردندگوزن گریخت وچون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید،شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد. صیادان سر رسیدند و او را گرفتند گوزن چون گرفتار شد با خود گفت: دریغ پاهایم که ازآنها ناخشنود بودم نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آنها می بالیدم گرفتارم کردند.چه بسا گاهی از چیزهایکه ناشکر و گله مندیم، پله صعودمان باشد و چیزهایکه با آنها مغروریم مایه سقوط
ناشناس
   
نکته
چرا همیشه گفته میشود ...
سکوت نشانه ی رضایت است
چرا نمی گویند :نشانه ی دردیست عظیم ، که لب ها رابه هم دوخته است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی ناتوانی گفتار ،از بیان سنگینی رفتار افراد است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی دلی شکسته است که نمیخواهد با باز شدن لب ها از همدیگر ،
صدای شکسته شدنش را نامحرمان متوجه شوند...!!
پس سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست✔ سکوت سر شار از ناگفتنیهاست✔!!!
ناشناس
   
نکته
وقتی دیدم درشکه را اسب میكشد و انعام را درشكه چی میبرد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا كم ببیند و کم بخورد و دم نزند!
همه چیز را فهمیدم...
تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشسته اند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج میبرند!

"صادق هدایت"
صادق هدایت
   
نکته
جملاتی زیبا ازحضرت علی علیه السلام

1- گریه نکردن از سختی دل است.
2-سختی دل از گناه زیاد است.
3-گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
4-آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
5-فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.
6- محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست
1.مردم را با لقب صدا نکنید.
2.روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.
3.خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
4.لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.
5.بدون تحقیق قضاوت نکنید.
6.اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
7.صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
8.شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
9.سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
10.دین را زیاد سخت نگیرید.
11.با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
12.انتقادپذیر باشید.
13.مکار و حیله گر نباشید.
14.حامی مستضعفان باشید.
15.اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
16.نیکوکار بمیرید.
17.خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.
18.فحّاش و بذله گو نباشید.
19.بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
20.رحم دل باشید.
21.با قرآن آشنا شوید.
22.تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
( نهج البلاغه )
وقتی پرنده زنده است مورچه ها را ميخورد؛
و وقتی ميميرد مورچه ها او را!
زمانه و شرايط در هر لحظه ميتواند تغيير كند در زندگی...
هيچكس را تحقير يا آزار نكنيم...
شايد"امروز" قدرتمند باشيم اما يادمان باشد:
"زمان" از ما قدرتمندتر است!
يک درخت ميليونها چوب كبريت را ميسازد اما وقتی زمانش برسد؛
فقط يک چوب كبريت برای سوزاندن ميليونها درخت،كافيست!
"پس،
خوب باشيم؛
و
خوبی كنيم"
ازامام علی (ع)پرسیدندواجب وواجبترچیست؟
نزدیك ونزدیكتركدامند؟ عجیب وعجیبترچیست؟ سخت وسخت ترچیست؟ فرمود:واجب اطاعت از الله و واجبتر ازآن ترك گناه است. نزدیك قیامت ونزدیكتر ازآن مرگ است. عجیب دنیا وعجیبتر ازآن محبت دنیاست. سخت قبراست وسخت تر ازآن دست خالی رفتن به قبر است.
ناشناس
   
نکته
تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 فکر کردید!!! ؟؟

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن ، و فرا رسیدن سال نو رو بهم تبریک میگن و ...

اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه و قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !!!

میدونید اون عکس کیه ؟


اون عکس من و شماست!!!

تبدیل شدیم به یک خاطره ...

آنهم شاید اگر خیلی خوش شانس باشیم...


این واقعیت روزگار من و توست...
😔😔

50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم

تو یک قاب عکس خاک گرفته...
شاید هم نه عکسی و نه قابی ...

همین و واقعا همین !!....

پس چرا حرص ؟؟
چرا دل شکوندن ؟؟
چرا تظاهر ؟؟
چرا چاپلوسی ؟؟
چرا دروغ ؟؟
چرا تعصبات بیهوده ؟؟
چرا ادعای جاهلانه ؟؟
چرا بی مهری ؟؟
چرا ....؟؟

بیاید مهربون باشیم ،
شاد باشیم ،
به مردممون بیشتر برسیم ،
کینه ها رو دور بریزیم ،
همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سالها چه بخواهیم چه نخواهیم بزودی فرا خواهند رسید...

پس بهتره خاطره ای خوش و یادی از انسانی شایسته بجا گذاشته باشیم.
ناشناس
   
نکته
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
ناشناس
   
نکته
زن محبت را تلافی می‌كند
خستگی را ترمه بافی می‌كند
زن درخشان می‌كند الماس را
زن تجلی می‌دهد احساس را
زن، گل و آواز شبنم، با هم است
زن، پر از سجاده و ابریشم است
دسترنجِ جسم ما، جانِ زن است
نیمی از آیینه‌ی عرفان، زن است
زن فقط آویز‌ه‌ی آغوش نیست
زن همین یك گوشوارِ گوش نیست
بلبلان، آواز در گُل یافتند
شاعران، در زن، تكامل یافتند.
ناشناس
   
نکته

ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ .
. .
ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ . . .
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏ ﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ .
. .
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ . . .
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺍﺭ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ.
احمد شاملو
   
نکته
همیشه از خوبها ضربه می خوریم
چون بدها رو میدونیم بد هستن
و حواسمون بهشون هست!
آل پاچینو
   
نکته
بزرگترین خیانتی که انسان می تواند به خودش بکند، ترس از افکار دیگران در مورد خویش است!

"ژان پل سارتر"
ژان پل سارتر
   
نکته
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن،
چون خیلی زود گندش در میاد!

"میلان کوندرا"
دیگران
   
نکته
هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند :

۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد
7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح است .

” ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺮﯼ ﺭﯾﺲ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﭼﺴﺘﺮ ”
دیگران
   
نکته
کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
صاحب فیل گفت:
این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است.
آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟
صاحب فیل گفت: وقتی که این فیل بچه بود مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم. تلاش زیاد فیل برای رهایی اش هیچ اثری نداشت، و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.
فیل به این باور رسیده است که نمیتواند این کار را بکند!

شاید هر کدام از ما، با نوعی فکر بسته شده ایم که مانع حرکت ما به سوی پیروزی است.
.
باورهایتان را تغییر دهید تا دنیایتان تغییر کن
ناشناس
   
نکته
سوال یک دختربچه ۹ساله شیعه ازمدیر خود که باعث شد تمام کارشناسان شبکه های وهابی جوابی بجز سکوت برایش نیافتند: ما درکلاس ۲۴نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم محمدی ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه . . . وبه بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه . . . اسلامی به هم نریزد ؟! جواب مدیر اهل سنت به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت وفرداش با دوستش اومد. مدیرگفت: پس چرا ولیتو نیاوردی ، مگه نگفتم ولیتو بیار ؟ دانش آموز گفت: این ولیه منه دیگه . مدیر عصبانی شدوگفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟ دانش آموز گفت: نشد دیگه اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست .
ناشناس
   
نکته
مور و قلم

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.
مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.(داستان های مثنوی معنوی)

در واقع عقل به تنهايى نميتواند حافظ عالم انسانى و استقرار وحدت و صلح و عدالت در ميان خلق باشد چه كه عقل انسانى وسيله اى براى كشف مجهولات بر اساس معلومات و تحصيل مطلوب در نزد همگان ميباشد و لكن ماهيت مجهولى كه بدست مى آيد از جهت عقل ، معنا و مفهومى نداشته و ندارد و همچنين عقل به يك ميزان در خدمت انسانهاى خيّر و نيكو كار و از سوى ديگر انسانهاى ستمكار و منفعت جو ميباشد..
چه بسا انسانهاى سر گشته اى كه عقل، اين كمال مطلوب انسان را، در بدست آوردن قدرتى جهت نابود سازى حقوق انسانى در كسب هر چه بيشتر منافع شخصى، به خدمت خويشتن در آورده اند.
آيا سلاحهاى مخربٌى كه در دنياى كنونى كه مهد تمدن و شكوفايى علم با استفاضه از نيروى تعقّل ميباشد و استفاده نا مطلوب آن جهت كشور گشايى و تجاوز به آب و خاك و حقوق ملتها ، خود توجيهى بر اين مطلب نميباشد.
چنين عقل حسابگرى ، معطوف به معاش است، و به طور کلى عبارت است از قدرت و شعورى که انسان با استفاده از آن به معاش خود سامان مىدهد و به زندگى دنیوى مطلوبش دست مىیابد.و در اين صورت عقل، قادر به تعيين غايت مطلوب و شرف و تمايز انسانى نميباشد.

عقلى كه محاسبه سود و زيان ميكند ، ميتواند حتى تعيين كننده اصول اخلاقى بوده و آنها را بر اساس اين سود و زيان تغيير دهد. لذا تنها و تنها ، نفثات روح القدس ميباشد كه عالم انسانى را از محدوده عقل حسابگر بيرون آورده و او را جهت كمال مطلوب سوق ميدهد.

فروزنده رحمت پور
دیگران
   
نکته
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده "زوربای یونانی " و "عشق یونانی" و ... ) تعریف می کند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می ماند ، اما – چون خروج پروانه طول می کشد – تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است ، و نیز انتظار موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است .
دیگران
   
نکته
ژاپنی ها همواره عاشق ماهی تازه هستند. ولی آب نزدیک ژاپن برای چند دهه ماهی زیادی نداشت. بنابراین برای فراهم کردن غذای ژاپنی ها ، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافتی بیشتر از قبل را طی می کردند
هرچه ماهیگیران دورتر می رفتند، بیشتر طول می کشید تا ماهی بیاورند.
اگر برگشتشان بیشتر طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبود.
برای حل این مشکل، شرکتهای ماهیگیری فریزرهایی را در قایقهایشان نصب کردند .
آنها ماهی های به دست آمده را در فریزر قرار می دادند.
فریزرها این امکان را فراهم می کرد که قایقها دورتر بروند و بیشتر بمانند. ولیکن ژاپنی ها توانستند به تفاوت بین ماهی تازه و منجمد پی ببرند و آنها مزه ماهی منجمد را دوست نداشتند
قیمت ماهی منجمد کاهش پیدا کرد
بنابراین شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی نصب کردند.
آنها ماهی میگرفتند و درون مخزن قرار می دادند. ماهی ها پس از کمی تحرک، خسته می شدند و مزه تازه بودن خود را از دست می دادند.
صنعت ماهیگیری دچار بحران قریب الوقوعی شد. ولی امروزه آنها ماهی های تازه به ژاپن می فرستند.
چطور توانستند مدیریت کنند؟
برای اینکه طعم ماهی تازه بماند، شرکتهای ماهیگیری ژاپنی هنوز ماهی ها را در مخزنها قرار میدهند ولی با یک کوسه کوچک.
ماهی ها تقلا می کنند و از اینرو دائما در حال حرکتند. تلاشی که می کنند باعث می شود آنها تازه و سرحال باشند
تاحالا به این پی بردید که برخی از ما در استخر زندگی می کنیم ولی بیشتر مواقع خسته و کسل هستیم؟
اساسا در زندگی ما، کوسه ها چالش های تازه ای هستند که ما را فعال نگه می دارند.
اگر شما مدام در تکاپو باشید، شاد خواهید بود. تلاشهایتان است که شما را پر انرژی نگه می دارد. در وضعیتی از سکون موفقیت را کسب نکنید و به آن شاد نباشید.
شما منابع، مهارتها، و توانایی هایی را برای ایجاد این تفاوت دارید. کوسه ای را درون مخزنتان قرار دهید و سپس خواهید دید که واقعا چقدر می توانید پیش بروید.
ناشناس
   
نکته
از مولانا عضدالدین پرسیدند،که در گذشته مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند، و چگونه است که اکنون نمی کنند؟...گفت:مردم این روزگار را چندان ظلم وفقر و گرسنگی افتاده است،که نه از خدایشان یاد می کنند و نه از پیغمبر...!!!
رساله دلگشا
عبید زاکانی
   
نکته
آدمها :
وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
وقتی که بزرگتر می شوند پول دارند ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
وقتی که پیر می شوند پول دارند وقت هم دارند ولی مادر ندارند !
ناشناس
   
نکته
چرا شیر را سلطان جنگل میگویند؟
در حالی که نه بدن ورزیده چون گوریل ، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ ، نه خیز آهو ،نه درندگی گرگ،نه شکمبارگی کفتار و نه حیله گری روباه و نه…. داشته باشد چه چیز سبب این عنوان برای شیر شده است؟
شیر را بدلیل خصایص رفتاری که دارد سطان جنگل میگویند زیرا شیر تا گرسنه نباشد شکار نمیکند (درنده خو نیست)
در وقت گرسنگی شکاری به اندازه نیازش را انتخاب میکند و نه بیشتراز نیازش(طماع نیست)
در بین حیوانات قویترین را برای صید انتحاب میکند(ضعیف کش نیست)
از میان حیوانات ماده های بار دار را انتحاب نمیکند(رحم وشفغت دارد)
بعد از شکار اول اجازه میدهد خانواده تغذیه کنند(از خود گذشتگی دارد)
هیچگاه مانده غذا خودرا دفن و یا دور از دسترس سایر حیوانات نمیگذار( بلند نظر و سفره گذار است)
و آخر بوقت کهولت و مریضی از گله جدا میشود تا مزاحم آنها نباشد.
ناشناس
   
نکته
جاده موفقیت مستقیم نیست!
پیچی دارد بنام "شکست"
دور برگردانی بنام"سر در گمی"
سرعت گیرهایی بنام"افکار منفی"
و چراغ قرمزهایی بنام"دشمنان"
اما اگر یدکی بنام"اراده"داشته باشید
موتوری بنام"استقامت"
و راننده ای بنام"امید"
به جایی خواهید رسید که"موفقیت"نامیده میشود
گاهی وقتها باید یک نقطه بزاری
باز شروع کنی...
باز بخندی...
باز بجنگی...
باز بیفتی و محکمتر باشی...
ناشناس
   
نکته
روی دیوار اتاق اساتید دانشگاهای آمریکا نوشتن: تا از علم خود ببخشید، به علم خویش افزوده اید.

در اتاق اساتید دانشگاه های اروپا نوشتن: مزیت باسوادان بر بیسوادان همانند زندگان بر مردگان است.

در اتاق اساتید دانشگاه الا زهر مصر نوشتن: تفاوت باسوادان بر بیسوادان همان تفاوت ماه شب چهاردهم و شب اول است.(پیامبراکرم"ص")
.
.

اون وقت در اتاق اساتید دانشگاه هاي ايران نوشتن: "از اساتید محترم خواهش میکنیم بعد از اتمام کلاس ماژیک خود را تحویل دانشگاه بدن"
ناشناس
   
نکته
هميشه دو اصل را در زندگي خود
به ياد داشته باشيم
جسارت در بيان عقيده
جرات در پذيرش اشتباه
ناشناس
   
نکته
یادمان باشد که ما ازدواج می کنیم که یک زندگی زیبا بسازیم
نه اینکه دو زندگی معمولی را خراب کنیم
ناشناس
   
نکته
دو تیپ از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمی گردند ...
یکی آنان که به جبهه جنگ میروند ...
دوم مردانی که عاشق می شوند .....
ناشناس
   
نکته
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎ : ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ …
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ
ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﺪ …
ﭘﺎﯾﺎﻥ !!!
ناشناس
   
نکته
از حکيمي پرسيدند:
معني زن چيست؟
با تبّسم گفت: لوحي از شيشه است
که شفّاف بوده و باطنش را مي تواني ببيني.
اگر با مدارا او را لمس کني
درخشش افزون مي شود
و صورت خود را در آن مى بيني
اما اگر روزي آن را شکستي
جمع کردن شکسته هايش بر تو سخت مى شود
اگر احياناً جمعش کردي
که بچسباني بين شکسته هايش
فاصله مي افتد
و هر موقع دست به محل
شکستگي بکشي دستت زخمي ميشود.
زن اينچنين است پس آن را نشکن
ناشناس
   
نکته
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
نکته
انسان های احمق نه از کتاب خوششان می آید نه از فیلمهای مفهومی و نه هر چیز که آنها را وادار به تفکر کند.
انسان های کمی احمق تا حدودی کتاب خوانده اند، البته به دلیل این که بتوانند مدارک تحصیلی خود راتکمیل کنند.
انسان های رمانتیک شعر می خوانند، رمان های عاشقانه را دنبال می کنند.
انسان های باهوش با معادلات سر و کار دارند، ریاضیات و فیزیک و از این دست..
انسان های پیشرو اما درگیر فلسفه می شوند، همیشه در ذهنشان سوالات بی پاسخ تجمع کرده است، آنها را از نوجوانیشان میتوانی بشناسی، گاه سوالاتی می پرسندکه شما را به چالش می کشند و پرده هایی را کنار می زنند که وحشت زده می شوید.
اگر تویی که این را خواندی نخست وزیر یا رییس جمهور کشورت هستی، فرهنگسراها را به انسان های رمانتیک، سیاست را به باهوش ها و آینده ی میهنت را به فیلسوفانت بسپار...!
آندره ژید
   
نکته
ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻓﮑﺮ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ۲۶ ﺳﺎﻟﺸﻪ😁..
ﺯﻥ ۴۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ۱۴ ﺳﺎﻟﺸﻪ 😳...
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﻩ 😛..
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭘﺴﺮﻩ 😄...
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ
ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ 😂...
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑنی 😭)
ﺗﻮ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 😅)
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺨﻮابن 😳
ﺗﻮ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ 😱😎
ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😇
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ( 🚕
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ " ﻋﺸﻘﻢ " ﻣﯿﮕﻦ😘😘😍😍
ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😍😍
ﻣﻮﻗﻊ ﺗﯽ ﻭﯼ ﺩﯾﺪﻥ واتساپ ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﻣﻮﻗﻊ واتساپ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ 😳😳😳
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭن 😄😄😄
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻦ(sad)
ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 💌
ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ 🙏🙏🙏
ﯾﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺍﺻلا ﻣﻤﮑﻦ
ﻧﯿﺴﺖ☺☺...
ﻧﺨﻨﺪ‌ 😀😀ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ هستی👍👍👍
ﻣﯿﺮﯼ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
.
.
.
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺴﮑﻦ مهر
ﺛﺒﺖﻧﺎﻡ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ
ﻣﯿﺮﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻐﻞ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ ؟
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﯽ
ﻣﯿﮕﻦ ﺷﻐﻠﺖ ﭼﯿﻪ ؟
به دیوونه خونه ی ایران خوش امدی😂
ناشناس
   
نکته
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..
برلبش جام شرابی وسبویی در دست..
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به اتش کرده؟
گفتاکه برو بی خبر از دینداری
خود را به از باده خوران پنداری؟!
من می خورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...
صائب تبریزی
   
نکته
وقتي پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماري آنكيلوس پوندييتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكي نمي توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود. كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد. او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست! اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد اندورفين ها آغاز كرد. اندورفين ها مواد شيميايي اي هستند كه وقتي ميخنديم در مغز ازاد مي شوند. آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.اين امر توضيح مي دهد كه چرا آدم هاي شاد به ندرت بيمار مي شوند در حالي كه كساني كه مدام گله و شكايت مي كنند اغلب اوقات بيمار هستند.
منبع: كتاب زبان بدن
ناشناس
   
نکته
توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده.
اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟
حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه.
هر وقت ازین در بیرونت انداختند، از در دیگر با لیخند وارد بشو.
فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه ........ نان را به نرخ روز بايد خورد.
سعی كن با مقامات عاليه مربوط بشی، با هركس و هر عقيده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی.
من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. كتاب و درس و اينها دوتا پول نمی ارزه! خيال كن تو سر گردنه داری زندگی مي‌كنی: اگر غفلت كردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم...!
حاجی آقا / سال انتشار 1344
صادق هدایت
   
نکته
آدمها گاهی اوقات گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
بلکه به این خاطر که
برای مدت طولانی قوی بوده اند.
هرتا مولر
دیگران
   
نکته
فرهنگ یعنی :بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم .
فرهنگ یعنی :میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی نداره .
فرهنگ یعنی :کسی تو گوشیش عکسی بهمون نشون داد عکس های قبلی و بعدیش رو نبینیم .
فرهنگ یعنی :تا تو جمع نشستی سریع 2 تا اصطلاحی که تو یه کتاب خوندی هی بلغور نکنی .
فرهنگ یعنی : خودت رو صاحب نظر ندونی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغریش هی نظر بدی .
فرهنگ یعنی :لهجه دیگران رو مسخره نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا از خونه کسی اومدیم بیرون و در رو بستیم شروع نکنیم به بدگویی و غیبت از میزبان .
فرهنگ یعنی :دوست ها تو جلوی جنس مخالف ضایع نکنی .
فرهنگ یعنی :آشغال از ماشین بیرون نریزیم .
فرهنگ یعنی :از چشمی درخونمون رفت و همسایه هامون رو چک نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا کسی برامون کادو خرید سریع نریم قیمتش رو دربیاریم.
فرهنگ یعنی :به خاطر 1 دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم .
فرهنگ یعنی :رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی
ما نیست .
و........
ناشناس
   
نکته
انسان ها به ميزان "حقارتشان" "توهين" ميكنند.
به ميزان "فرهنگشان" "عشق ميورزند".
و به ميزان "كمبودهايشان" "آزارت ميدهند".
هرچه "حقيرتر" باشند، بيشتر "توهين ميكنند" تا حقارتشان را جبران كنند.
هر چه "فرهنگشان غني تر باشد"، بيشتر به ديگران "عشق ميدهند".
وهرچه "هويّتشان عميق تر باشد"، "محترمانه تر رفتار ميكنند".
وبه اندازه "دركشان" "ميفهمند" و به اندازه "شعورشان" به "باورها و حرف هايشان عمل ميكنند
ناشناس
   
نکته
وقتی شما یک پرتقال را تحت فشار قرار دهید،
آب پرتقال بدست می آورید
نه چیزی دیگر چون این چیزی ست که در درونش هست.
.
همین اصل برای شما هم صدق میکند.
وقتی کسی شما را تحت فشار قرار دهد
آنچه که بیرون می آید
( عصبانیت، نفرت، تندی، تنش، افسردگی، خشم )
چیزی ست که در درون شماست.
.
اگر آنچه در درون دارید را دوست ندارید،
.
میتوانید با تغییر افکارتان آنرا عوض کنید.
ناشناس
   
نکته
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
نکته
ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ،
ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺑﻮﺑﻦ
دیگران
   
نکته
هميشه يادمان باشد که نگفته ها را ميتوان گفت
ولي گفته ها را نميتوان پس گرفت...
چه سنگ را به کوزه بزني چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است ...
دلها خيلي زود از حرفها مي شکنند !
مراقب گفتارمان باشيم...
خسرو شکیبایی
   
نکته
ﻫﺮﺍﮐﻠﯿﺘﻮﺱ ﯾﺎ ﻫﺮﺍﮐﻠﯿﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﻼﺳﻔﻪ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ
(۵۴۰ - ۴۸۰ ﻕ . ﻡ) ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ «ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ
ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﭘﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ
ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻗﺒﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺁﻥ
ﺁﺩﻡ ﻗﺒﻠﯽ) ﻫﺮﺍﮐﻠﯿﺖ ﺫﺍﺕ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ
ﻣﺪﺍﻭﻡ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﺑﻮﺩﻥ، ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺪﻡ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ
ﻭﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻭ ﺗﺤﻮﻝ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻓﮑﺎﺭﯼ
ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻧﮋﺍﺩ، ﻗﻮﻡ ﻭ ﻣﻠﺖ ﺍﺻﯿﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮﯼ ﺍﻧﺪ، ﺯﯾﺮﺍ
ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺍﺳﺖ .
ﺍﺻﯿﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﻧﮕﺮﯼ ﻭ
ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺍﺳﺖ، ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﮐﻪ
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺜﻼ ﻧﮋﺍﺩ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻭ ﺍﺻﺎﻟﺖ
ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ، ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ
ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﻥ ﻫﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ
ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ، ﺑﯽ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺫﺍﺕ ﻭ ﮔﻮﻫﺮ ﭘﯿﺶ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺪﻭ
ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﺩﺵ ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﻫﯿﭻ
ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﯾﻂ
ﻣﺤﯿﻂ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺍﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ
ﻭ ﻣﺤﯿﻂ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺵ ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺩﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺍﺳﺖ. ﺍﺻﺎﻟﺖ ﺩﺭ ﺷﺪﻥ
ﺍﺳﺖ
ناشناس
   
نکته
ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟ گفت ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:
۱. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ! ۲. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ! ۳. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ! ۴. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
۵. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ! ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ناشناس
   
نکته
از کوروش بزرگ پرسیدند:
قصر شما دو راه پله دارد ، یکی از آنها بیست پله دارد و دیگری نوزده پله دلیل این امر چیست؟
کوروش پاسخ داد:
آن راه پله که نوزده پله دارد برای ورود و خروج کسانیست که از خارج ایران به دیدارمان آمده اند.
و آن راه پله که بیست پله دارد برای ورود و خروج مردمان ایران زمین است.
کوروش گفت به این دلیل ایرانیان از این راه پله استفاده میکنند چون ایرانیان همواره یک پله از دیگران بالاترنند.
ناشناس
   
نکته
قربون خدا برم هیچ دقت کردین میوه های بهار و تابستون همه لختن یا لباس نازک تنشونه
مثل توت فرنگی , البالو , گیلاس ,
زرد آلو...

اما میوه های زمستون کاپشن و اورکت پوشیدن
مثل پرتقال و نارنگی ، لا مصب کیوی لباس پشمی پوشیده , انار هم که دیگه پالتو چرم تنشه!😂😂😂
نه!؟! خدایی تا حالا فکر کرده بودی...!!!؟؟؟😂😂
ناشناس
   
نکته
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ؛
ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ،
ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ؛
ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ،
میزان اصالت شان ،
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ؛
ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ ،
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ،
ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ،
ﻭﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ أﻧﺪ ؛
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفی ست ؛
ﺑﻪﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ،
ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ،
ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ،
ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ خاطر ﺷﻮﻧﺪ ؛
ﺗﺎﺯﻩ ،
ﺁﻥﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ،
ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ...!
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ؛
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ،
ﻭ ﻧﻪﻣﻌﺮﻓﺖ ،
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ ..!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺑﺮ ﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،،،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ،
ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ؛
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ،
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ،
ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛
که ﻓﻘﻂ ،
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ،
گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ،،،
بزرگی و معرفت ،
ادب ،
اصالت و نجابت ،
آدمیان را ؛
به هنگامه ی خشم و
عصبانیت بیازمائید
چارلی چاپلین
   
نکته
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛
دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه،وجودنخواهد داشت.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.
در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز براي يادداشت كردن پیدا کنید و شيريني داخل یخچال باقي خواهد ماند.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذا