شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
لطیفه
لطیفه
یکی اسبی به عاریت خواست،
گفت؛ دارم اما سیاه هست !
گفت؛ مگر اسب سیاه را
سواری نشاید شد؟
گفت؛ چون نخواهم داد
همینقدر بهانه بس است !
عبید زاکانی
   
لطیفه
روزی یک زوج ،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند زیرا در طول ۲۵ سال،کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. توی این مراسم سردبیرهای روزنامه های محل هم ،جمع شده بودند.
تا علت مشهور بودنشان ( راز خوشبختی شان) را بفهمند!
سردبیر میگه: آقا،واقعا باور کردنی نیست!یه همچین چیزی چطور ممکنه؟؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل به «شمیلا» رفتیم.اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم ،خوب بود ولی اسب زنم به نظر کمی سرکش بود...
سر راهمان ،اسب همسرم ناگهان پرید و او را از زین انداخت.همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:«این بار اولته»!
بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد!
اینبار همسرم ،نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:«این بار دومته»!!
و بعد سوار اسب شدیم و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار،همسرم را انداخت،همسرم خیلی با آرامش،تفنگشو از کیف در آورد و راحت شلیک کرد و اون اسبو کشت....
سر همسرم داد کشیدم و گفتم:چیکار کردی روانی! دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو کشتی!!!
همسرم نگاهی به من کرد و گفت:«این بار اولته»
ناشناس
   
لطیفه
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
ناشناس
   
لطیفه
وسط حیاط نشسته بودم و چایی میخورم یهو درب حیاط باز شد ننه ام با یک
زنبیل پر از میوه گریان اومد تو. ترسیدم ..ها ننه چی شده؟ وسط هق هق اش
گفت نشستی چایی میخوری دنیا را اب ببره .!! پریدم تو حرفش !حالا میگی چی
شده ... یا نه !؟ با گریه گفت بیچاره حاج رضا فوت کرده. گفتم اخیش راست میگی ..کی مرده؟
میگه همین نیم ساعت پیش..فهمیدم هوا پسه چایی ام را هورت کشیدم و گفتم
خدا بیامرزدش ! حالا حاج رضا کی هست.؟یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و
گفت حاج رضا شوهر زبیده خانم. دوست قدیمی خودم .دوباره گفتم اخ اخ بیچاره در عرض نیم ساعت
بیوه شد ! تو همین فاصله ننه ام میوه ها را ریخت تو حوض و گفت اره خدا
نصیب گرگ بیابون نکنه! گفتم اه گرگ مش رضا را خورده؟ ! حالا کدوم زبیده خانمو میگی. کف
دستش را گذاشت زیر چانه اش و گفت ووی مگه چند تا زبیده خانوم داریم؟ گفتم نمیدونم .
زبیده خانم مادر حمید! که رفته سربازی.دوباره گفتم بیچاره حالا خدمت سربازی
کوفتش میشه. گفت اره بدبخت. حالا خدا کنه جاندرما ! بزارن بیاد خونه
برای سوم و هفته عزاداری باباش !!!!میگم (ننه جاندرما نه!! ژاندارما
میگه حالا تو ملا غلطی نشو خودوم میدونموم همون (جاندارما )میگم حالا هر
خری مهم نیست! اما اخرش نفهمیدم حاج رضا کیه؟
ای خدا از دست تو
حاج رضا بابای مرضیه که پارسال دیپلم خیاطی گرفت
حاج رضا ! با این سنش تازه پارسال دیپلم گرفت؟
میگه تو مغزت زیاد افتاب خورده چرا چرت و پرت میگی !!خوده مرضیه را
میگم
میپرسم همون مرضیه که تو خیاطی اقا شهاب کار میکنه !؟
با کله اش حرفمو تایید میکنه
همون مرضیه که همیشه دامن ابی صندل پاش میکنه.میگه الهی خیر ببینی
ننه یک چایی هم برا من بریز زبانم خشک شده
اره همون مرضیه
اه !! همون مرضیه که شبا بالای پشت بوم مینشست و درس میخوند
تا اخرش بعد از3 سال دیپلم گرفت؟ در حالیکه کم کم چشمهایش داشت به سمت
من خیره میشد با لحنی اعتراضی گفت ! اره همون مرضیه
اخ اخ همون مرضیه که همیشه میخنده خیلی هم مهربونه
با مشت گره کرده میزنه تو سینه اش!!! بمیرم ! ننه مرده ...اره همون مرضیه
در حالیکه دستش ارام داشت میرفت سمت دسته جارو .. گفتم همون مرضیه
که یک کمی هم شیطونه و خیلی هم خوش خنده هستش و هویج بستنی هم خیلی
دوست داره
دسته جارو را برداشت گفت اره ننه مرده!! همون خودشه
چایی را دادم دستش و گفتم خوب ننه از اول بگو حاج رضا بابای مرضیه حالا
میدونم چه کسی مرده
حالا من چطوری به مرضیه تسلیت بگم؟؟
ای خدا دلم گرفت بیچاره مرضیه!! بهتره برم جلوی خیاطی اقا شهاب تا دیر نشده بهش بهش بگویم چقدر در
غمش شریکم
ناشناس
   
لطیفه
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود .
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده ... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست ... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید: شهر رم ؟ برای چی رفته رم ؟
زن پاسخ داد : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه
ناشناس
   
لطیفه
زن با مادرش از هواپیما پیاده شد. در کشوری بیگانه بودند. مادرش به زحمت راه می پیمود. زبان بلد نبود. وارد سالن شدند. زن برای آن که مزاحم مادرش نباشد، او را به کناری برد. میز و صندلی زیادی وجود داشت. مادرش را پشت میزی روی صندلی نشاند و سفارش کرد که از جای خود حرکت نکند. بعد خودش رفت تا تکلیف چمدان ها را روشن کند و باز گردد.
بعد از نیم ساعت یا بیشتر یا کمتر برگشت. دید جلوی مادرش ظرفی خوراکی وجود دارد و او مشغول خوردن است. تعجّب کرد. از مادرش پرسید اینها را از کجا آوردید؟ مادر گفت، جوانی اینجا آمد و به زبانی که برایم نامفهوم بود چیزی گفت. تصوّر کردم اسمم را می پرسد. جواب دادم، "فروغ سادات". لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد و رفت این ظرف سالاد میوه را برایم آورد. زن اندکی حیرت کرد و سکوت نمود بعد متوجّه شد که جوان گارسون فروغ سادات را فروت سالاد شنیده است.
ناشناس
   
لطیفه
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
لطیفه
زنی که از ازدست چشم چرانی های همسرش به ستوح آمده بود
درد دل نزد مادرشوهرش می برد
او که زن دانایی بود گفت :
من شب برای صرف شام به خانه شمامیام
ولی تو شام درست نکن.
مرد وقتی به خانه می اید
ازاینکه همسرش تدارکی ندیده عصبانی میشود
ولی مادر میگوید من امشب هوس نیمروهای توراکردم
وباخودتخم مرغ آورده ام
تا باهم بخوریم
پسر مشغول درست کردن نیمرومیشود
میگوید چراتخم مرغ ها را رنگ کردی؟؟؟
مادر گفت: زیباهستن؟
پسر گفت: آری
مادر گفت :داخلشان چطور است پسرگفت همه مثل هم.
مادر گفت: پسرم زن نیز همین طور است هرکدام ظاهری بارنگ ولعاب ولی همه درونشان یکی است.
پس وقتی همه مثل همند
چرا خود وهمسرت را آزار میدهی؟؟؟
قدر داشته هایت رابدان.
وخودرادرگیر دیگران نکن.
ناگهان یکی از تخم مرغ ها دوزرده درامد !!!
و گند زد به پند حکیمانه ...
ناشناس
   
لطیفه
(خیال خام)
*
*
*
*
*
*
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
ناشناس
   
لطیفه
ماییم دراین سراو باحالی چند
شاعر منش و حکیم و رمّالی چند
تانشئه شویم واز خماری برهیم
ای طنزفروش طنز مثقالی چند؟
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
لطیفه
خصوصیات یک زن خوب از نظر ملا نصرالدین:
از ملا نصرالدين پرسيدند زن ايده ال بايد چطور باشه؟
گفت:
بايد سه خصلت داشته باشه.
اول از همه بايد نجيب باشه.
گفتن يعنى به تو وفادار باشه؟ گفت نه، يعنى با جيب من كارى نداشته باشه.
دوم اينكه بايد خانه دار باشه.
گفتن يعنى همه كارهاى خونه را خوب بلد باشه؟ گفت نه، يعنى از خودش خونه داشته باشه!
سوم بايد مثل ماه باشه
گفتن يعنى مثل ماه خيلى زيبا باشه؟
گفت نه، يعنى مثل ماه شب بياد و روز ناپديد بشه.
امان از دست این ملانصرالدین
ناشناس
   
لطیفه
يه مهندس يک گدايي رو با دخترش ديد که گدايي ميکردن دختره بسيار زيبا بود
مهندس رفت به پدرش گفت که من ميخوام با دخترت ازدواج کنم
پدرش گفت که يه شرط داره و اون اينکه سه روز با ما گدايي کني
که در آينده به دختر من نگي گدا بودي باهات ازدواج کردم
اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد
تا دو روز کار گدايي رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گريه کردن
گدا گفت واسه چي گريه ميکني همش يه روز ديگه داري و تموم
مهندس گفت من واسه گدا بودنم گريه نميکنم
واسه سالهاي عمرم که در سازمان نظام مهندسي هدر رفت گريه ميکنم
ناشناس
   
لطیفه
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به
فکر ازدواج افتادی ؟
*
*
*
*
*
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر
ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در
آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز
خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی
من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار
زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی
با او هم ازدواج نکردم دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت
، که من میگشتم
ناشناس
   
لطیفه
از زشت رویی پرسیدند: آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟
گفت : در صف کمال!

ناشناس
   
لطیفه
♦كاريكلماتور♦

درفوتبال هيچ كس كارى از دستش برنمياد،بجز دروازبان !

معلم شيمى عصبانى شد،برخوردفيزيكى كرد!

سكوت حاضرجوابى بى پاسخ است !

اخرين سفر ماهى ،تورصياداست!

فاصله ى بين دوباران را سكوت ناودان پر ميكند!

نيامدى نگاهم دست خالى برگشت !

با انكه شغلش حسابدارى بود ولى نتوانست ان دنيا حساب پس دهد!

براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !

براى تقويت چشمش ،عينكش را با اب هويچ تميز ميكرد!

خبر انقدر داغ بود كه گوشش تاول زد !

در روز هاى بارانى سايه ام به دنبال كارهاى شخصى اش مى رود!
ناشناس
   
لطیفه
به سگ ها که محبت ميکنى با وفا ميشن
به آدم ها که محبت ميکنى ،هار ميشن
...........
....
...
اما.
به خر که محبت ميکنى........اصلا براش فرق نداره!از بس که ثبات شخصيت داره اين بزرگوار....
ناشناس
   
لطیفه
مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جابجا می کند، به او گفت چه میکنی؟
مورچه گفت معشوقه ام گفته اگر کوه را جابجا کنی به وصال تو در خواهم آمد
مرد نگاهی کرد و گفت حتی اگر عمر نوح هم داشته باشی این کار امکان پذیر نیست
مورچه گفت خودم هم می دانم اما برای عشقم تمام سعی خود را خواهم کرد
مرد که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود مورچه را له کرد و گفت:
پس بمیر بدبخت زن ذلیل...
ناشناس
   
لطیفه
مش غلوم هم عاقبت،شد اهل دیش
آنتنی بگذاشت ،در ایوان خویش

تا زند،گشتی،در این کانال ها
فیلم ها و همچنین ،سریال ها

بالشی بر پشت و ریموتش،به دست
صبح تا شب پای تی وی ،می نشست

فیلم ها بر روی او تاثیر کرد
کم کمک،رفتار او تغییر کرد

هر زمان می دید از آن تیپ ها
شکوه سر می داد و می گفت،: ای خدا

از چه رو یارم فشن اندام نیست؟!!
یعنی آن چیزی که من می خوام، نیست

همسری تیپیک تر ،باید گرفت
یک کمر باریک تر، باید گرفت

در پی این عزم و تصمیم، آن خپل
بر سبیل و موی خود مالید، ژل

رفت و یار خوش ادایی،تور کرد
دلبر بالا بلایی جور کرد

چند وقتی روزگارش خوب بود
چونکه یارش ظاهرا مطلوب بود

یار هم از او سواری می گرفت
بسته بسته ،ده هزاری می گرفت

بی مهابا خرج می کرد آن بشر
تا شود از دیگران، خوش تیپ تر

مش غلوم وضعش یه هو ناجور ش
زرت او یکباره بد قمصور شد

یار، آهنگ جدایی ساز کرد
نغمه های بی وفایی ساز کرد

طالب مهریه اش شد، ناگهان
مش غلوم، بر کله و بر سر زنان

تا که از این غصه و اندوه و درد
طبق اسناد پزشکی، سکتـــــــه کرد

چون که بیرون آمد از حال کما
گفت پایین آورید این دیش را

چون که این سریال ها یک دام بود
تشت رسوایی من بر بام بود

گند زد یار فشن بر هیکلم
ای به قربان عیال اولم

ای فدای وزن و هم پهنای او
جنگل پر پشت ابروهای او

ای فدای موی مش نادیده اش
چشم های سایه نامالیده اش

هر کجا باشد صدایش می کنم
بعد از این جان را فدایش می کنم
ناشناس
   
لطیفه
اگر وقتی کسی را در آغوش میگیری در میان بازوانت میلرزد؛‏
اگر لبهایش بر لبهایت چون آتش سوزنده است؛
اگر در چشمانش برق و درخشندگی خاصی میبینی؛‏
اگر به سختی نفس میکشد؛‏
.
.
.
.
بیچاره شدی …طرف آنفولانزا داره
ناشناس
   
لطیفه
ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ
ﻫﺎ ....
.
ﺟﺒﺮﻳﻴﻞ ﺍﺯ ١٤٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻴﻜﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺰﺭﺍﺋﻴﻞ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎ ﺑﺮﻩ ﻭ ﺟﻮﻥ ﺩﻩ
ﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
.
.
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺮﺍﻓﯿﻞ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺧﻠﻘﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ
ﺷﯿﭙﻮﺭ ﺩﺳﺘﺸﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﻮﻕ ﺑﺰﻧﻪ .!...
ناشناس
   
لطیفه
روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشود
و او را نزد حاکم مي برند تا مجازات را تعيين کند .
حاکم برايش حکم مرگ صادر مي کند
اما مقداري رافت به خرج مي دهد و به وي مي گويد
اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بياموزاني از مجازاتت درمي گذرم .
ملانصرالدين هم قبول مي کند
و ماموران حاکم رهايش مي کنند .
عده اي به ملا مي گويند
مرد حسابي آخر تو چگونه مي تواني
به يک الاغ خواندن و نوشتن ياد بدهي ؟
ملانصرالدين مي فرمايد :
انشاءالله در اين سه سال يا حاکم مي ميرد يا خرم .
ناشناس
   
لطیفه
عبید زاکانی را گفتند اسلام چه دینی است؟
فرمود: اسلام دینی است آزاد مدار که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببرند و چو از آن خارج شوی سر خودت را.
عبید زاکانی
   
لطیفه
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند
دل خوش سیری چند!!؟
ناشناس
   
لطیفه
شادروان "رهی معیری" شاعر، ترانه سرا، و
طنزپرداز معاصر از دل درد شدیدی رنج می برد، نزد چند پزشک مراجعه کرده اما علاج نمی شود، یکی از دوستان وی که دکتر دامپزشک بود دارویی را به "رهی" تجویز کرد که بعد از مصرف آن بلافاصله بهبود یافت. به همین مناسبت شعر طنزی می سراید به نام " طبیب و بیطار " :
عمری از جور چرخ مینا رنگ
رنجه بودم ، ز رنج بیماری
یافت آیینه ی وجودم زنگ
از جفای سپهرِ زنگاری
تار شد دیدگان روشن بین
زرد شد ، چهرگان گلناری
آزمودم همه طبیبان را
در شفاخانه های بهداری
نه حکیمی خبر ز حکمت داشت
نه پرستاری از پرستاری
پیش " بیطار " رفتم آخرِ کار
چاره ای خواستم ز ناچاری
وان شفابخشِ دام و دد بگرفت،
دستم و ، رستم از گرفتاری
بی تأمل علاج دردم کرد
تن ز غم رست و من ز غمخواری
طرفه بین ! کز طبیبم آن نرسید
که ز دانایِ فنِ بیطاری
یا من از خیل چارپایانم
یا طبیبان از هنر عاری .
دیگران
   
لطیفه
دم زندانی گرم چون انقدر نامه واسه نامزدش فرستادکه
.
.
.
نامزدش عاشق پستچی شد
ناشناس
   
لطیفه
زنی سمت پلیس رفت و گفت:
سرکار آن مرد که در آن گوشه ایستاده مرا آزار می دهد
پلیس گفت:
ولی خانم من مدتی است که اورا زیر نظر دارم، او حتی به شما نگاه هم نکرده است
زن گفت:
آیا این آزار دهنده نیست؟
کتاب زن اثر اشو
دیگران
   
لطیفه
میگن تو بهشت ترتیب روزها
اینجوریه...
😊پنج شنبه بعداز ظهر..
😊جمعه صبح...
😊اول فروردین...
😊پنج شنبه بعداز ظهر...
😊جمعه صبح....
😊عید نوروز...!
و دوباره تکرار میشه😀😀
.
.
ولی میگن تو جهنم ترتیب روزا اینجوریه:
😬عصرجمعه
😁صبح شنبه
😩شب کنکور
😫٣١شهریور
😖عصر ١٣به در
دوباره: 😁عصر جمعه
😬صبح شنبه
😩شب کنکور
😫۳۱ شهریور
😖عصر سیزده به در !
بهرحال راه توبه بازه، دیگه خودتون میدانید...
ناشناس
   
لطیفه
ﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﮑﻨﻢ … ﻣﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ
.
خدا رحمتشون کنه .........
.
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ ﺭﻭﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ !!!
ناشناس
   
لطیفه
اصفهانیه زنگ میزنه رادیو، میگه:آقا رادیوس؟
میگن:بله بفرمایید.
میگه:صدام دارد پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:تو نونوایی هم پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:محسن،بابا،
نون نسون
نند از روضه غذا آورد
ناشناس
   
لطیفه
علت اینکه میگن با ازدواج دینتون کامل میشه ، اینه که :
تو دوره مجردی فکر می کنی دنیا بهشته؛ بعد از ازدواج
به جهنم هم اعتقاد پیدا می کنی و دینت کامل میشه
ناشناس
   
لطیفه
توجاده پلیس جلویه ماشین ومیگیره میگه:شماازصبح تا
حالااولین نفری هستی که
کمربندت وبستی
80هزارتومان جایزه بهتون
تعلق میگیره میخوای باهاش
چیکارکنی؟
مردمیگه :باهاش میرم گواهینامه میگیرم!
زنش میگه:نه ...جناب سروان شوهرم هروقت شیشه میکشه پرت وبلازیاد
میگه...!!
بچه ازعقب میگه :چی شد
دستگیرمون کردن؛من که گفتم ماشین دزدی کارخوبی نیست...؟؟!
یه صداازصندوق عقب میگه:
چی شد...
ازمرز ردشدیم؟؟!!
ناشناس
   
لطیفه
هیچ وقت همسرتون رو به خاطر عیب هایی که داره سرزنش نکنید
چون اون بنده خدا به خاطر همین عیب ها بوده که نتونسته از شما بهتر پیدا کنه !
ناشناس
   
لطیفه
چهار نفر بودن اسمشون اینها بود
همه کس ، یک کسی ، هر کسی، هیچ کسی
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه ، هرکسی می تونست این کار رو بکنه ولی هیچ کس اینکار رونکرد یک کسی عصبانی شد جرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد سرانجام داستان این طوری شد هرکسی ، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده !!؟
ناشناس
   
لطیفه
پیرزنی هر هفته مبلغ شش هزار دلار به حساب خودش واریز میکرد.بعد از گذشتن چند سال توی ذهن رئیس بانک سوال ایجاد شد که منبع درامد این پیرزن از کجاست؟؟!!
رییس بانک تصمیم گرفت سوال خودش رو از پیرزن بپرسه . هفته بعد پیرزن وارد بانک شد،رئیس بانک فورا به سراغ پیرزن اومد و سوال کرد : ببخشید خانم میتونم بپرسم شغل شما چیه؟پیرزن خندید و گفت:بیکارم.رئیس بانک با تعجب پرسید پس منبع درامد شما چیه؟پیرزن گفت:من سر چیزهای غیر ممکن شرط بندی میکنم.ریس گفت مثلا چی ؟ پیرزن گفت مثلا من باشما سر هزار دلار شرط میبندم که فردا شورت قرمز میپوشید !قبول!!!
رییس گفت قبول.فردا رییس بانک وارد بانک شد و پیرزن رو دید وشلوارش رو اورد پایین گفت: ببین شرت من آبیه شرط رو باختی.پیرزن هزاردلاربه رئیس داد و خندید وگفت:هزار دلار برای تو ولی من سر صد هزار دلار با شخصی شرط بندی کرده بودم که فردا شلوار رئیس بانک رو از پاش در میارم.!!!!!
ناشناس
   
لطیفه
بچه ای از پدرش پرسید سیاست یعنی چه؟
پدر میگه یه مثال در مورد خانواده خودمون برات میزنم:
من حکومت هستم:
چون همه چیز رو من تعیین میکنم.
مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر وبیچاره هست چون از صبح تا شب کار میکنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده هست....
پسرک نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب بیدار میشه و می‌بینه که زیرش رو کثیف کرده،
میره تو اطاق پدر و مادرش، بعد میبینه پدرش تو تخت نیستش،
و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته،
و هر کاری میکنه مآدرش از خواب بیدارنمیشه،،،
میره تو اطاق کلفت شون که اونو بیدار کنه،
میبینه پدرش با کلفت شون خوابیده!!!!!!!!
فردا صبح باباش ازش می پرسه:
پسرم فهمیدی سیاست یعنی چه؟
پسر میگه:
بله پدر؛
سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت فقیرو بیچاره رو میده
در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته،
و روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه،
در حالیکه نسل آینده داره تو کثافت دست و پا میزنه!
ناشناس
   
لطیفه
در دهکده ی ما که گرفتارِ نداری است
گویند زمستان و خزان نیز بهاری است
شغـــل همه مردم زحمـــتـــکـش این ده
هر چند که دیمی ست ولی مزرعه داری است
اما دو سه سالی است که اوضاع کساد است
هر بچه کشاورز پیِ کار اداری است
کمپانی ده نیّت کالـــسکه زدن داشـــت
اما عملاً هر چه زده ورژن گاری است!
محصول دِهِ ما فقط امروز خیار است
این است که وضعیتمان نیز خیاری است
ماهانه ببخشند به ما نصف خیاری
دی شیخ به ما گفت که این هم سرِ کاری است
سگ دو زده ایم عمری و یک خر نخریدیم
هر جوجه ولی صاحب یک اسب ِسواری است
چوپان جوان عاشق فرهنگ اروپاست
اما پدرش شیفته ی روس تزاری است
با این که در این دهکده یک کله پزی نیست
هر کله که دارد دو سه جو مغز فراری است
آنکس که صمیمانه سه ملیارد به ما زد
چندیست که با ایل و تبارش متواری است
قبلا فقط انگیزه ما رنگ خدا داشت
حالا فقط انگیزه ما رنگِ هزاری است
با ایده ی اصلاح یکی وارد ده شد
گویند ولی دکتر امراض مجاری است
وقتی دِهِ همسایه ی ما مثل بهشت است
حتی خر از این دهکده ی خُشک فراری است
می گفت نمیری بُزکم کمبزه آید
یک طایفه دلخوش به همین کمبزه کاری است
با این همه ما شکر گزار حضراتیم
این هم که نمردیم اثر شکرگزاری است...
ناشناس
   
لطیفه
استاد ابولفضل زروئی نصرآباد در نامه ای به همسر، به خوبی از پس یک منتکشی مردانه و ایرانی برآمده و زن ذلیلی را به زیبایی هرچه تمامتر به نظم در آورده است، لطفا تا آخر بخوانید!
زندگى مو جنون گرفته، برگرد
جلو چشامو خون گرفته، برگرد
این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست
انگارى که زبون خوش حالیت نیست
حکم تو شلاقه، اگه قاضى ام
جیک بزنى، به مرگتم راضى ام

من نه از او چشم سیات مى ترسم
نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم
هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه
تو زندگى هر چى کشیدم، بسه
این دفه مى خوام نوکتو بچینم
من نخوامت، کیو باید ببینم؟

همه ش مى خواى بگم که «بعله قربان»؟
«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟
نذار بگم تو کوچه زیرت کنن
یا آبجى هام خرد و خمیرت کنن
نذار بگم تو رو تو شر بندازن
نذار بگم نسل تو ور بندازن
تا سر شب، خلاصه ختم کلام
خودت میاى یا خبرت، والسلام!
•••
اینها رو من از این و اون شنفتم
اما از این حرفا بهت نگفتم
نوشتمش به خوارى و به خفت
آخه من و حرف خلاف عفت
مى خوام بگم اهل بخیه نیستم
مودبم، مثل بقیه نیستم
خسته شدى، دِ باشه جونم فدات
یه جفت کفش نو خریدم برات
الانه مى فرستمش، روم سیا
جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!
دیگران
   
لطیفه
غضنفر تو ژاپن راننده تاکسی بود ، هر کی رو می خواست سوار کنه می خندید و میگفت: خدا بگم چکارت کنه ، تو رو که همین الان پیاده کردم هی کجا میری و میایی!!!
ناشناس
   
لطیفه
روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد.
ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید!!
پس از مدتی تلاش ملا خسته شد وپایین آمد ولی الاغ روی پشت بام بشدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید...
تا اینکه سقف فروریخت و الاغ جان باخت!
ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
"لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک می نماید!!"
ناشناس
   
لطیفه
ملا نصرالدین کمونیست شده بود.
از او پرسیدند: ملا، می دانی کمونیسم یعنی چی!؟
گفت : می دانم

گفتند؛ می دانی که اگر دوتا اتومبیل داشته باشی و یک نفر دیگر اتومبيل نداشته باشد، ناچار خواهی بود که یکی از آنها را به او بدهی!!؟؟
گفت ؛ کاملا حاضرم؛ همین حالا

گفتند ؛ میدانی که اگر دو الاغ داشته باشی ؛ مجبوری یکی از آنها رابه کسی بدهی که خر ندارد !!؟
گفت: با این مخالفم، این کار را نمی توانم بکنم!

گفتند ؛ چرا!!؟ چون این همان منطق است و همان نتیجه!!
گفت : نه. این همان نیست من دوتا الاغ دارم، ولی دوتا اتومبيل ندارم!!
ناشناس
   
لطیفه
خانمه ميره سونوگرافي...
دکتر بهش ميگه: خانم تبریک میگم، بچه های شما سه قلو ان...
.
.
.
چند ماه بعد...
.
.
.
موقع زايمان، دکتر بچه ی اول رو ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه دوم رو هم ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه سوم رو پيدا نميکنه!!
دکتر ميگه: حتما" جواب سونوگرافي اشتباه شده، باید چک کنم.
تا دکتره ميره پرونده رو نگاه کنه...
بچه ی سوم سرشو مياره بيرون ميگه:
اون آقاهه که بچه ها رو ميزنه رفت؟:))))
ناشناس
   
لطیفه
ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خريد و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ كدخدا ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ...
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
« ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»
ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. »
كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
كدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»
كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت ٢ درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شويد . به ٥٠٠ نفر ٥٠٠ ﺑﻠﻴﺖ ٢ درهمى ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ ﻭ ٩٩٨ دﺭهم ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ.»
كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ٢ درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.
ناشناس
   
لطیفه
پیر مرد به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم...
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم ، حرفهای عاشقونه بزنیم!
پیرزن قبول کرد ...
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ، ولی پیرزن نیومد...
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه می کنه...
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!
ناشناس
   
لطیفه
ملا نصر الدین داشت رد میشد، دید ۳ نفر دارن دعوا میکنن.
پرسید: چی شده؟
گفتن:۷ تا گردو داریم، میخوایم بین هم تقسیم کنیم.
خلاصه ملا رو بین خودشون قاضی کردن.
ملا گفت:خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟!!!
گفتن:خوب معلومه! خدایی تقسیم کن.
ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یه پسگردنی هم زد به سومی.
گفتن: این دیگه چه جور تقسیم کردنی بود؟!
ملا گفت: اگه به دقت نگاه کنین، خداوند نعمتهاشو همینجوری بین بندگانش تقسیم کرده!!!
ناشناس
   
لطیفه
روزى جوانی نزد بزرگى رفت و گفت: عرضی دارم
بزرگ گفت عرضت را بگو
جوان عرضش را گفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
سپس به جوان گفت : طولت را هم بگو
جوان طولش را نیز بگفت
و بدین ترتیب مساحت جوان را اندازه گرفت
ناشناس
   
لطیفه
چند نفر در جمعی نشسته بودند.
یکی از آنها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا میرود او را پدر خطاب میکنند...
مرد دوم گفت : من پسری دارم که اُسقُف است. و وقتی جایی میرود به او میگویند سرورم
مرد سوم گفت پسر من کاردینال است. و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند...
مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ خطاب میکنند...
زنی حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موها مشکی بلندی و چشمهای روشن
وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من
ناشناس
   
لطیفه
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﻟﻮﺭﻝ : ﺑﺎ ﮐﯽ؟
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﻤﻖ،ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ...
ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻪ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﺐ ﺁﺭﻩ ...
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﮐﯽ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
دیگران
   
لطیفه
یه لره چند وقته حیران مانده كه چرا خودش یه داداش داره ولی خواهرش دوتا !!!!!!!!!!!!!
تفکر عمیق یک لر : اگر ادیسون نبود ، باید تو تاریکی تلویزیون نگاه می کردیم !!!!!!!!!!
به لره میگن امتحان رانندگی قبول شدی ؟
میگه معلوم نیست ، ماشینو زدم تو دیوار ، سرهنگه رفته تو کما ، منتظرم برگرده ببینم قبول شدم یا نه !!!!!!!!
دلتنگی یک لر : بی معرفت ما گوشی نداریم ، تو چرا sms نمیدی ؟؟؟؟!!!!!!!!!
کمیته ی امداد از هموطنان لر تقاضا کرده بعد از انداختن سکه در صندوق صدقات سوار آن نشوند !!!!!!!!!!
لره میره تو آسانسور ، می بینه نوشته ظرفیت 12 نفر . با خودش میگه : ای بابا حالا 11 نفر دیگه رو از کجا بیارم ؟!!!!
زلزله در لرستان 89 کشته داشت ، 9 نفر هنگام زلزله 80 نفر هنگام تقسیم چادر !!!!!!!!!!
لره دستش میشکنه به دکترش میگه وقتی دستم خوب شد ، گچشو باز کردم ، میتونم ویولون بزنم ؟
دکتر میگه: آره .
میگه چه خوب ، قبلا نمی تونستم !!!!!!!!!!
وصیت لر به پسرش :
هیچ وقت زن نگیر ، به پسرت هم بگو زن نگیره !!!!!!!
ناشناس
   
لطیفه
بعضی ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻗﻬﺮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰ
ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻦ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﺁﺩﻡ ﯾﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ
ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ناشناس
   
لطیفه
گاوه میره کلاس زبان وقتی برمیگرده به طویله میگه : weeee
ناشناس
   
لطیفه
این جمله تنمو لرزوند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هله دان دان هله یدانه یدانههههه
ناشناس
   
لطیفه
یک اصفهانی برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون:

درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."

یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
اصفهانی می گوید شما درمان شدید! و 50 دلار می گیرد.

چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار می گیرد.

به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
اصفهانی می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید!
اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است. اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.
ناشناس
   
لطیفه
ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﯾﮏ ﺯﻥ
ﺩﯾﺸﺐ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻗﻄﻊ ﺑﻮﺩ ...
ﮐﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ !
ﺑﻌﺪﺵ ﻇﺮﻓﺎﺭﻭ ﺷﺴﺘﻢ !
ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ !
.
.
ﻏﺬﺍ ﭘﺨﺘﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻢ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ
ناشناس
   
لطیفه
لره رادیو گوش میداد مجری گفت:مسیر بزرگراه همت به امام حسین بسته است.لره میگه:عجب خریه دیگه برا چی قسم میخوری
ناشناس
   
لطیفه
مهریه جدید خانمها
1394 لیتر بنزین ! آیا وکلیلم ؟
عروس رفته بشکه بیاره !!!
ناشناس
   
لطیفه
این روزا نمی شه با کسی درددل کرد تا ثابت نکنه از تو بدبخت تره ول کن نیست
ناشناس
   
لطیفه
بچه بودیم بهمون میگفتن هر لقمه غذا رو باید ۳۲ بار بجوی
تا خوب غذات هضم بشه
یه روز من نشستم امتحان کردم . . .
نهار که تموم شد دیدم شام رو اوردن!!!
ناشناس
   
لطیفه
به سلامتی پسری که به عشقش گفت روزی که جلوی دختری غیر از تو زانو بزنم روزیه که بخوام بند کفش دخترمون رو ببندم
!!!
ناشناس
   
لطیفه
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﺑﻮﺩ
ﺑﻌﺪ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ 1 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﭙﺎﭼﻪ ﺳﺮ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﺜﻸ ﻣﺎ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ..
ﺧﻼﺻﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﺍﯾﯿﻤﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﭘﺎﭼﯿﺪ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﺎ !!
ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﺗﻘﻠﺒﯿﻪ ﺍﺻﻦ عین خيالمون ﻧﺒﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ . ﻫﻤﻪ ﮐﻔﺸﻮﻥ ﺑﺮﯾﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ..
ﻭﺳﻂ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮎ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﭘﺎﭼﯿﺪﻡ !!
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮔﻠﻪ ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍ ﭘﺮﯾﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﭘﻮﻻﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﯾﻢ ..
7-8 ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﺷﮑﺴﺖ ..
ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻮﻧﺪ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ
ﺧﻭﺍﻫﺮ ﻋﺮﻭﺱ گردنش شکست
ﺩﺍﯾﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺍﺯ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﮑﺴﺖ
ﺧﺎﻟﻢ ﺭﺑﺎﻁ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ
ﭘﺮﭼﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ تیکه تیکه شد
ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﮐﻞ 500 ﺗﻮﻣﻦ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩیم
ناشناس
   
لطیفه
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

غضنفر تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟

غضنفر میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!

زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه : با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید.

۲ تا دیوونه رو می برن جهنم بعد ۶ ماه میان بیرون. بهشون میگن اونجا چه جور بود؟ میگه به سختی آتش رو خاموش کردیم!

به یارو میگن تا حالا لو رفتی؟ میگه نه برنامشو ردیف کن آخر هفته بریم.

یارو میره دکتر میگه شبها خواب می بینم با خرها فوتبال بازی میکنم. دکتر میگه این قرصهارو بخور. یارو میگه میشه از فرداشب بخورم؟ دکتر می پرسه چرا؟ میگه آخه امشب فیناله.

دعای غضنفر : خدایا تا زنده ایم ما را از دنیا نبر!!!

به یارو میگن شیعه هستی یا سنی ؟ میگه به حضرت عباس ما عشایریم.

یه خسیس با برق خونه همسایه شون خودکشی میکنه.

یه دارکوب با یه بلدرچین ازدواج میکنه بچه شون میشه دارچین!

توی دیوونه خونه همه دست میزدن ومی رقصیدن به جز یکی رئیس تیمارستان میگه حتما این خوب شده بفرستیمش خونه . از دیوونه میپرسن :تو چرا دست نمیزنی ؟ میگه آخه من عروسم !

غضنفر نماز خوند بهش گفتند التماس دعا گفت : سلامت باشی !

پلیس :چرا معتاد شدی معتاد: واسه اینکه میخواستم تو زندگی یه چیزی بشم !

دو بانوی مسن از شوهر هایشان صحبت میکردند .

اولی گفت : من از اینکه شوهرم ناخن هایش ا میخورد خیلی ناراحتم .

دومی گفت: شوهر من هم این عادت را داشت ولی من ترکش دادم .

اولی:چطوری دومی :خیلی ساده دندان هایش را مدتی قایم کردم!

به غضنفر میگن برو روزنامه کیهان بگیرغضنفر میره بعد یه ساعت برمیگرده و یه الاغ رو با خودش میاره بهش میگن این چیه اوردی .میگه:اخه کیهان نبود همشهری اوردم

از غضنفر پرسیدن احساسات متضاد به چی میگن؟ غضنفر گفت: به وقتی که مادر زنتون روی ماشین آخرین سیستمتون سقوط میکنه !

غضنفر شب دوم بعد از عروسیش زنشو میکشه ازش میپرسن: چرا زنتو کشتی؟ میگه چون دختر نبود میگن چرا شب اول نکشتیش؟ میگه اخه شب اول بود. !

به یه آقا میگن که دخترتون رو بلند کردند آقاهه میگه:با چی بردنش. می گه با پاترول. آقاهه می گه ۲ در بود یا۴ در. میگه ۴ در. آقاهه میگه نگو بچه پاترول ۴ در هی میره خوشبحال دخترم که سوار پاترل ۴ در شد !

از غضنفر می پرسن ارتحال چی؟ میگه نمی دونم هر چیه از اسهال بدتره چون بابام گرفت مرد !

یه روز غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا می آد اسمش رو می زاره پس فطرت !

یک بار غضنفر تو خیابون داشته راه میرفته دومی میگه اهای کره خر بعد غضنفر میگه اخه من اینقدر جوونم.

به غضنفر میگن اگه کل دنیا رو میدادن به تو باهاش چی کار میکردی میگه می فروختمش میرفتم خارج !

یک روز دو خروس به دنبال یک مرغ راه افتاده بودند درحالی که مرغ ناز میکرد خروس دومی به اولی گفت: ولش کن بابا تعاونی لختش را میفروشد. !

غضنفر به نامزدش گفت دوست داری فردا شب با هم غذا بخوریم ؟ نامزدش با اشتیاق فراوان گفت : البته ، با کمال میل! غضنفر : خوب به مادرت بگو غذا درست کنه من فردا شب میام خونتون !

فریبرز این انشاء را درباره دیدارش از یک باغ وحش نوشته بود : ما یک روز بعدظهر به باغ وحش رفتیم. من در آنجا تنبل ترین حیوان روی زمین را دیدم اسم این حیوان گورخر بود چون ما بعدظهر به باغ وحش رفته بودیم ، ولی با این حال گورخرها از تنبلی هنوز پیژامه هایشان را از تنشان در نیاورده بودند !

روزی غضنفر پسرش را به میهمانی می بره ، پسره بین غذا مرتب آب می خوره پدره عصبانی میشه سیلی در گوش پسرش می زنه که به جای غذا چرا داری آب می خوری ؟بعد از تمام شدن غذا پدر و پسر از مجلس خارج می شند. پدر از پسرش می پرسه آخه چرا همه اش آب می خوردی پسر میگه چون می خواستم غذای بیشتری در شکمم جا بدم ناگهان باباهه سیلی مجددی میزنه تو گوش پسرش پسره می پرسه این دیگه برای چی بود؟ پدر میگه این برای این بود که این ترفندت را باید سر غذا به من میگفتی !

غضنفر لامپ خانه اش میسوزد پماد سوختگی میمالد !

یک روز غضنفر با خانمش میرن دکتر و می گن آقای دکتر مابچه دار نمی شیم دکتره پس از معاینه میگه اشکال از شما است آقا . در جواب غضنفر می گیه: اینکه ارثی است پدرم و پدر بزرگم هم بچه دار نمی شدند !

غضنفر میبینه کوه ریزش کرده و همون موقعه یه قطار میومده فورا پیرهنشو اتش میزنه تا قطار متوجه بشه تا قطار توقف میکنه ترکه نارنجک میندازه زیره قطار میگن بابا این چه کاری بود؟ میگه بنده از بچگی علاقه شدیدی به دهقان فداکار و حسین فهمیده داشتم

معلم: نادر شاه رو کی کشت. شاگرد: اقا به خدا من نکشتم !

یه روز ۳ نفر به اسم های به من چه و به تو چه وادب میرن دزدی پلیس میاد میگیرتشون ادب میره بالای درخت از به من چه میپرسن اسمت چیه میگه به من چه ازبه توچه میپرسن اسمت چیه میگه به تو چه میگن شما ادبتون کجاست میگن مونده بالای درخت !

مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پولهایم دوست نداری؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

غضنفر میره بقالی،‌ می‌بینه رو دیوار بزرگ نوشتن: علی با ماست! حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟!

هر سال موقع قرعه کشی بانک غضنفر میرفته مشهد التماس امام رضا میکرده که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده. دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره. امام رضا میاد به خوابش و میگه بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من !

غضنفر داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!

یارو غضنفر بچه نداشته، میره مسافرت، میاد میبینه سه تا بچه داره. ازش می‌پرسند: ‌چی شد، تو که بچه نداشتی؟ میگه: والله همسایه‌ها شرمنده کردن!

غضنفر بچه دار نمیشده،‌ محلشون رو عوض میکنه!

غضنفر میخواسته بره شهرک آزمایش برای امتحان رانندگی , صبح ناشتا میره امتحان شهر بده !

غضنفر میبینه همسایش برفهای پشت بام روپاروکرده وریخته توکوچه.عصبانی میشه وبرفاروبازحمت زیادباسطل میبره روپشت بام خودش پهن میکنه ومیگه:اینابایدافتاب بخورن تاخشک بشن!

شنیدین وجه تشابه غضنفر با پارک چیه ؟ خوب گفتن که هر جفتشون تاب دارن !

تو نا کجا آباد می آن جمعیت مردم رو با هلیکوپتر گلباران کنند عده زیادی کشته میشن ! برسی میکنن میبینن گل و با گلدوناش پایین میانداختن !

غضنفر پشتش رو می خواسته بخارونه, دستش نمیرسیده ! صندلی زیر پاش میگذاره !

غضنفر داشته شنا می کرده مایوش سوراخ میشه غرق میشه !

# ۳۵ سال سن داشته بهش میگن چرا تا الان مجرد موندی و ازدواج نکردی ?! میگه والا تا الان برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم !

غضنفر داشته تو بینهایت راه می رفته یه صدای بلند به گوشش می رسه برمی گرده میبینه دوتا خط موازی خوردن بهم !

غضنفر داشته پسرشو در باب ازدواج نصیحت می کرده ! می گفته: پسرم خواستی زن بگیری برو از فامیل زن بگیر ! ببین دایت رفته زندای تو گرفته , عموت رفته زن عموتو گرفته , من اومدم مادرت و گرفتم ! حالا تو هم از فامیل زن بگیر !

سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!

دخترهای بلوند به عدم تیزهوشی معروفند!؟ روزی دو بلوند در خیایانی قدم میزدند و چشمشان افتاد به یک جعبه پودر که گوشه ای افتاده بود. اولی آنرا برداشت و بازکرد و در آینه کوچک آن نگاهی کرد و گفت ام … این قیافه آشناست ! دومی آنرا گرفت و نگاه کرد . گفت عجب احمقی هستی تو … این منم دیگه …!!

کارگری در طبقه ۱۲ ساختمان نیمه سازی کار می کرده. شخصی از پایین صدا زد: غضنفر زنت از طبقه پنجم منزلتان افتاد پایین و مرد. کارگر بیچاره خیلی ناراحت شد و بسرعت پایین آمد و به سمت خانه عازم شد. در راه کم کم آرامتر شد,سر چهار راه اول بیاد آورد ! ما که خونمون ۲ طبقه بیشتر نیست. دو تا خیابون اونطرفتر بخودش گفت : من که اصلا زن ندارم ! و کمی بعد بیاد آورد !! من که اصلا غضنفر نیستم !

مرد نابینایی در خیابان یک رنده پیدا کرد. مدتی طولانی به این طرف و آن طرفش دست کشید. بلاخره گفت: این چرت و پرت هاچیه نوشتن!

یکبار یک همشهری یک خیار بر می داره می بره سوپرمارکت , به فروشنده می گه: ببخشید آقا خیارشور دارید؟ فروشنده هم در جواب می گه بله داریم. همشهری ما هم می گه پس بی زحمت این خیار ما رو هم بشور.

یک هواپیما تو برره سقوط می کنه تیم جستجو روز اول ۴۰۰ جسد رو پیدا میکنن , روز دوم ۶۰۰ نفر رو پیدا میکنن , روز سوم ۱۰۰۰ نفر رو پیدا میکنن . خبر به تهران می رسه از تهران بازرس ویژه می فرستن برای بررسی , می بینن که هواپیما تو قبرستان سقوط کرده بوده.

غضنفر رفته بوده مکه. تو مراسمی که باید به شیطون سنگ بزنه، یهو سنگاش تموم میشه… اونم به جاش فحش میده

- رفیقغضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ ترکه میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال !

ترکه میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. ترکه میگه: ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم !

غضنفر میره دکتر، میگه: آقای دکتر به دادم برس، الان دو هفته‌است هر شب تا صبح کابوس میبینم! دکتره میپرسه: چه کابوسی می‌بینی؟ غضنفر میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغه‌ها جام‌جهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دکتره میگه: ای بابا، این که خیلی ناجوره. بیا برات یک دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. غضنفر می‌پرسه: آقای دکتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دکتره میگه: شدنش که میشه، ولی واسه چی؟ غضنفر میگه: چون فرداشب فیناله !

تو خیابون تصادف میشه، یک وانت نیسان گردن کلفت میزنه به یک موتور، دو نفر ترک موتور بودن یکیشون سرش میخوره به جدول و جابه‌جا تموم میکنه، دومی فقط پاش میشکنه. خلاصه ملت جمع میشن دورشون، اون بدبختی که پاش شکسته بوده هی داد و هوار میکرده، غضنفر میره جلو بهش میگه: خجالت بکش خیابون رو گذاشتی رو سرت! تو که الحمدالله چیزیت نشده، ببین اون رفیقت بنده خدا تموم کرده اما اینقدر سر و صدا نمیکنه !

غضنفر میره لباس‌فروشی، میگه: ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه: بعله. غضنفر میگه: قربونت دو نخ به ما بده!

غضنفر میره بقالی، میگه: حاج‌آقا سیگار نخی داری؟ یارو میگه: بعله داریم. غضنفر میگه: بی‌زحمت یک بیست نخ به ما بده!! مرده کف میکنه، میگه: خوب مرد مؤمن یک بسته بگیر. غضنفر میگه: نه آخه بسته ای بگیرم زیاد میکشم !
ناشناس
   
لطیفه
ﻗﺪﯾﻤﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻣﺎﺩﺭُ ﺑﺒﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮُ ﺑﮕﯿﺮ
ﻣﺎ ﭘﺎ ﺷﺪﯾﻢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ...
ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭُ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﯾﻢ !
ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻩ ﺷﻤﺎﻟﻢ
ناشناس
   
لطیفه
همه براشون اس میاد دوستت دارم عاشقتم نفسمی دلم برات تنگ شده
بعد واسه من اس میاد
اگه تا پنج دقیقه دیگه این پیامو به سی نفر نفرستی فلج میشی
ناشناس
   
لطیفه
همسایه بی ملاحظه مون ساعت دو نصفه شب با مشت می زد به دیوار. حالا خوبه من اون ساعت خواب نبودم و داشتم شیپور تمرین می کردم!
ناشناس
   
لطیفه
به سوسکه میگن آرزوت چیه
میگه یه بار با زنها بشینم مشکلاتمون رو حل کنیم
تا کی با جیغ و داد و دمپایی
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com