شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها
عاشقانه ها
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،
ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .

شل سیلور استاین
دیگران
   
عاشقانه ها
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست !
هنر می‌‌خواهد ...
ماندن می‌‌خواهد ...
هر کسی‌ که هنر ماندن ندارد ...!
ناشناس
   
عاشقانه ها
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
شهریار
   
عاشقانه ها
تنها فردی که لایقِ عشق است،
کسی‌ست که
معنیِ حرف‌هایِ نزده‌ات را
بهتر از خودت بفهمد.

لئون تروتسکی
دیگران
   
عاشقانه ها
وقتی شما جرات دوست داشتن

او را نداشته باشید

دیر یا زود

سر و کله ی یک شجاع

پیدا خواهد شد!
گابریل گارسیا مارکز
   
عاشقانه ها
دنیا هم که مال تو باشد، تا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته باشی، تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشوره‌هایش نداشته باشی، فقیرترین مرد دنیایی...!
ناشناس
   
عاشقانه ها
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق، اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده
زنِ هنرمندِ عاشق!
ناشناس
   
عاشقانه ها
با دلبر ِدیوانه بگوییـد بیایـد
دیوانه
چو دیوانه ببیند
خوشش آیـد...
خیام نیشابوری
   
عاشقانه ها
عاشقم اما
نگاهم از تو پروا می کند

در درون سینه ام
عشق تو غوغا می کند

گر تو مهمان دلم باشی
به بالینم شبی

بوسه ای از آن لب
شیرین تمنا می کند
ناشناس
   
عاشقانه ها
نهایتِ........

آرزوی من است

ڪہ، در وجــــــــــودت

کلبــــــــــہ اے

داشته باشم

حتــــــــــے، به مساحتِ يك یاد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش

از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش....
مولانا
   
عاشقانه ها
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حافظ
   
عاشقانه ها
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتم غم تو دارم ،گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو ،گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان، رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان ،این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت، راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او، از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت ،گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی، کز باد صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی، کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ،ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت ،کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس، تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت، دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ،کاین غصه هم سر آید
حافظ
   
عاشقانه ها
با من صنما ، دل یک دله کن
گر سر ننهم ، آنگه گله کن

مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زلف خوشت ، یک سلسله کن

سی پاره به کف ، در چله شدی
سی پاره منم ، ترک چله کن

مجهول مرو ، با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن

ای مطرب دل ، زان نغمه خوش
این مغز مرا ، پر مشغله کن

ای زهره و مه ، زان شعله رو
دو چشم مرا ، دو مشعله کن

ای موسی جان شبان شده‌ای
بر طور برو ، ترک گله کن

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طویل ، پا آبله کن

تکیه گه تو ، حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را ، یله کن

فرعون هوا ، چون شد حیوان
در گردن او رو ، زنگله کن
مولانا
   
عاشقانه ها
استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم
دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز
عبرت نائینی
دیگران
   
عاشقانه ها
‌الان فقط نیاز دارم بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن یعنی از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
ناشناس
   
عاشقانه ها
حواسم نبود نیستی...
مثل همیشه
دو فنجان ریختم
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک بغل دلدادگی را میفروشم میخری؟
خوابهای بچگی را میفروشم، میخری؟

بعد عمری عاشقی امسال انبارم پر است
حسرت و بیچارگی را میفروشم، میخری؟

گر نوشته بودمش، باری خودش تاریخ بود
سالها آوارگی را میفروشم ، میخری؟

زیر خاکی هم در این مجموعه دارم مشتری
پیری و افتادگی را میفروشم ، میخری؟

بعضی از اقلام این فهرست قیمت دار نیست
مردی و آزادگی را میفروشم ، میخری؟

جنس اعلاء دارم اما حیف تاریخش گذشت
این سراپا سادگی را میفروشم ، میخری؟

یک متاع خوب دارم، کار ایشان ، اصل اصل
مستی و دیوانگی را میفروشم ، میخری؟

عمر رفته، عمر مانده، کلهم هر چی که هست
فله وار این زندگی را میفروشم ، میخری؟

وزن دارم،قافیه دارم، ولیکن جور نیست
یک غزل درماندگی را میفروشم، میخری؟
آرمان ایزدی
دیگران
   
عاشقانه ها
بگذار، که برشاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، بصد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام وبه سوی تو بیایم.
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
ناشناس
   
عاشقانه ها
هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن
برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند
زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن
عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته است؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن
رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن
ناشناس
   
عاشقانه ها
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
ناشناس
   
عاشقانه ها
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
مهرداد اوستا
دیگران
   
عاشقانه ها
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری
   
عاشقانه ها
امدم
تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد .
عاشقانه
تکیه بر دوشت کنم
اما نشد .
گریه ای تلخی
در اغوشت کنم
اما نشد .
.
.
.
.
.
.
.
سعی کردم
فراموشت کنم
اما نشد .....
ناشناس
   
عاشقانه ها
گاهي ...
خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌
که
لب مي‌زند
و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا
بوسه‌هايست از
دل‌تنگي
ناشناس
   
عاشقانه ها
نشستم کنارت ...
فقط ...
سوختم
.
.
تو دل می کندی ..
و ........
من ....
می ...
دوختم
ناشناس
   
عاشقانه ها
شاید
سالها بعد
در گذر از جاده ها
بی تفاوت .....
از کنار هم بگذریم
وتو
اهسته
زیر لب بگویی
چقدر........
آن غریبه
.
.
شبیه خاطراتم بود
ناشناس
   
عاشقانه ها
دورم که میزدی
نگرانت می شدم
سرت ....
گیج نرود
ناشناس
   
عاشقانه ها
من و تو
چقدر شبیه ماسوله هستیم
سقف خیال های من ،
حیاط خانه توست .
ناشناس
   
عاشقانه ها
دل زپا افتاد و تو در عالمِ نازی هنوز
برسرِ جنگی و بر این خسته می تازی هنوز

بارها دل بر قمارِ بیکسی ها باختی
هستیت را برسر این قصه می بازی هنوز

اختران برظلمتِ شب سِرّ ِ عالم میدرند
تو در استرلاب و افسانه پی ِ رازی هنوز

از سپیده برزده خورشیدِ عالم تابِ عشق
تو به شمع ِ بینوائی از چه می سازی هنوز

قصه آخر گشته و بر خطِ پایان می زند
ای سرِسرگشته در سودای آغازی هنوز

وای ِ من ، سیمرغ بر قافِ قضا پَرپَر زده
تو به دنیای خیالاتت به پروازی هنوز

سر به افسون رفته در افسانۀ چشمِ نگار
ای فدای غمزۀ چشمت که غمّازی هنوز
ناشناس
   
عاشقانه ها
من از شش جهت خودم هستم
اما
از سمتی که صدایم می زنی
پرنده ام
حسن آذری
دیگران
   
عاشقانه ها
در فنجان خالی میشوم
شبیه عابران خسته
مرا قورت میدهی
و من
راه قلبت را پیش میگیرم
در قهوه ای که
به رگهایت جاری است!
ناشناس
   
عاشقانه ها
کاش تو بــــودی ...
و
من !
نمـ نمـ باراטּْ،
یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت
در دســـت همـ ...
بدون چـــــــتر !
زیـــــر باراטּْ،
خیـــس
خیـــــس ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو را
خودم چشم زدم
بس که.....
نوشتمت میان شعرهایم
بی‌آنکه.....
اسپند بچرخانم
میان واژه‌ها . . .
ناشناس
   
عاشقانه ها
گاهی دوست داشتنت
مثل طوفان
هجوم می آورد...
چشمهایم را می بندم
و پناه می گیرم در آغوشت
من ...
چقدر طوفان دوست دارم این روزها !
ناشناس
   
عاشقانه ها
مثل خنثی گر بمبی ڪہ دو سیمش سرخ است
ماندہ ام قید لبت را بزنم یا دل را
ناشناس
   
عاشقانه ها
وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
اما
وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز...
ناشناس
   
عاشقانه ها
"دوستت دارم"
در زبان مردان
شکل های مختلفی دارد
بعضی ها با یک شاخه گل
بعضی ها
با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ
برخی با بوسه ای آتشین
در نیمه های شب
عده ای با گفتن:
"خانم، آستینم را تا میزنی؟"
اما
فقط تعداد اندکی از آنها
بجای گفتن دوستت دارم،
برای معشوقه شان
شعر می سرایند!
با این تفاوت که
می خواهند
تمام دنیا
از این دوست داشتن باخبر شوند!
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . .
اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ
اﺯﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ
ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ ﺭﺍﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﻢ
باﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘـﻪ. . .
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻡ ﮐـﻪ
شاﯾـﺪﯾـــــﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺁﻥ ﮔـﺬﺭﮐﻨﯽ
بخوﺍﻧﯽ !!!
ﻭﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧـﯽ
ﮐـــــﻪ دلیل شعر ها ی ﻣـــــﻦ ﺗـــــﻮﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ. . .
ﺗـــــﻮﯾﯽ
کـــــﻪ ﺍﮔـــــﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘـﻢ
ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
بﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘـﻢ :
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧـــــﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿـــــﺪ. . .
ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣـــــﻦ ﺍﺳت..
ناشناس
   
عاشقانه ها
ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد
هیچ کس یادی از این ساعتِ بیمار نکرد
ماهها خانه ی من گوشه ی دیوار تو بود
حیف لبهایِ تو یـــک خنده به دیوار نکرد
چه غم انگیز به پا خاست غمم از لبِ تار
احدی گریه ولی بـــــــــر غم گیتار نکرد
روزهایم همه در روزه ی چشمانِ تو رفت
شامگاهان شد و چشمانِ من افطار نکرد
خواب رفتم که ببوسم لبت و وقت وداع
تــــــنِ تبدار مرا عقربه بیدار نــــــکرد
بعد از آن از منِ بیچاره فقط خاطره ماند
خاطراتی که مـــــرا جز به سرِ دار نکرد
گر چـــه بیچاره ترینم به دلِ خــاک ولی
هیچ خاکی به خدا چون تو مرا زار نکرد
تو بگو باد صــــــبا صبح به یارم که غروب
مونست رفت و بر این زندگی اصرار نکرد .
ناشناس
   
عاشقانه ها
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی …. ؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو هم با من نمی مانی، برو بگذار برگردم
دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
تو هم حرفی بزن چیزی بگو هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل.........
خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار
بیا و خورده هایم را... ز زیر دست و پا بردار
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو را....!!!
تمامی تو را...!!!
نگاه مهربانت را....!!!
غرورنهفته درصدایت را...!!!
خستگی هایت را....!!!
همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم
و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،،
و شبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،،
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟
پاسخ میدهم ؛
خزانه دار یک
"عشق مهربان"
ناشناس
   
عاشقانه ها
نفس هایت را دوست دارم
پُر از بویِ شکوفه ست
نازنینم!
تو خودِ بهاري...
ناشناس
   
عاشقانه ها
خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی
رهی معیری
   
عاشقانه ها
اگرم در نگشایی ...!
ز ره بام بیایم ...!
ناشناس
   
عاشقانه ها
دنت بکرترین سوژه ی نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها
با نگاهت همه ی زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها
چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها...!
ناشناس
   
عاشقانه ها
من اگر ساز کنم حاضری آواز کنی ؟
غزلی خوانی وچون نغمه ی دل بازکنی
بلدم ناز خریدن بلدی ناز کنی ؟
یا نشینی به ببرم شعرنو آغازکنی؟؟
بلدم راز نگهدار شوم راز بگو
بلدی راز نگهداری و دمساز کنی ؟
بلدم با تو به دنیای دلت سیر کنم
بلدی قفل دلِ عشقِ مرا باز كني
بلدم پر بکشم تا به نهایت به دلت
بلدی عشق شوی عاشقی ابراز کنی.
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچيدم گفتا نچيده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشيدم
گفتا چه زان چشيدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نيک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشيده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا هميشه باشد
از ما وفا نياید شاید شنيده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشيده باشی
گفتم بکام وصلت خواهم رسيد روزی
گفتا که نيک بنگر شاید رسيده باشی
خود را اگر نه بينی از وصل گل بچينی
کار تو فيض اینست خود را ندیده باشی
ملا محسن فیض کاشانی
   
عاشقانه ها
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود زعیب معشوق آگاه
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشقت به دلم اگر بماند چه کنم..........
مهرت به سرای من اگر بخوابد چه کنم............
یک دم به سوال من جوابی بده دوست.........
روزی که دلم تورا بخواهد چه کنم............
ناشناس
   
عاشقانه ها
لنگه های چوبی درحیاطمان گرچه کهنه اند
وجیرجیرمی کنن ..........
اماخوش بحال شون چون این دو درقدیمی
لنگه ی همند...........
ناشناس
   
عاشقانه ها
سالها در پی عشقی نگران می گذرم
بی خبر ساعت و اما به زمان می گذرم
سالها بوی خوش عشق نفس می گیرد
از کنار گل و ریحان نفسان می گذرم
از هوس بازی و عشق دگران می ترسم
از کنار می و میخانه چنان می گــذرم
از شب تار و دل سوته دلان می نالم
از در بز و گل کوزه گران می گـذرم
با نگاهی به گذشته من از آن بگذشتم
با شتاب قدم اسب دوان، می گــذرم
با لب سوخته ای همچو لب تشنه لبان
از سر چشمه آب دگران می گـــذرم
با تو ای همدم ای خورشیدم
از کنار مه و مهتاب عیان می گـذرم
با تو ای هستی من از همگان دل کندم
بی تو ای مستی من از دو جهان می گذرم
ناشناس
   
عاشقانه ها
من ویک صبح بارانی دگرهیچ
ملاقاتی خیابــانی دگر هیچ
کنار باجــه ای زیر درختی
تقاضـای غزلخوانی دگر هیچ
ازآن پیداترین خورشیدعمرم
تبسمهــای پنهانی دگر هیچ
وزآن گیسوکه پودش تارجانست
نصیب دل پریشانـی دگر هیچ
ملامــت دیدن و حسرت کشیدن
غم و سردرگریبانی دگر هیچ
تلاقی چون که باهم چشمهاکرد
به بارآمد پشیمانی دگرهیچ
دل مــن بـوم بـام آرزوها
گذردارد به ویرانی دگرهیچ
ز کجراهی که آغازش خطر بود
رسیدم خطّ پایانی دگر هیچ
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
عاشقانه ها
دیشب به حریم ساده ی چشمانت
سرمست شدم ز باده ی چشمانت
فانوس نگاه من که سوسویی داشت
شد نذر امام زاده ی چشمانت.
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
عاشقانه ها
عاشقی…
باید قسمته آدم بشه…
وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای؛وقتی هست خوبی وقتی نیست….
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی ؛ مهم اینکه باشه ؛ پیشت باشه،فقط باشه…
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه……..
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا”یعنی…
خوده خوده زندگی….
صادق هدایت
   
عاشقانه ها
ﺳﺎﺯﺕ ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﺑﻨﻮﺍﺯﺩ ،
ﻫﻤﻪ ﺧﻠﻘﺖ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺭﻗﺼﯿﺪ ،
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻫﻤﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮔﺮﺩ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻣﺪ ،
ﻗﻠﺒﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺭﺣﻤﺖ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺍﺯ ...
ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ ﺑﺨﻮﺍﻥ ،
ﻭ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﭘﺬﯾﺮﺍ ﺑﺎﺵ ... !
ناشناس
   
عاشقانه ها
بهم گفتی خدا حافظ !
منم میگم خدا سعدی !
که روی غنچه ی لبهات ، بشینه طرح لبخندی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا عطار !
بدون جاوید می مونه ، تو و یاد اولین دیدار !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا سهراب !
خوشا آغوش داغ تو ، خوشا آن لحظه های ناب !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا خیام !
نشسته داغ آتیش لبت ، رو صفحه ی لبهام !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا جامی !
امیدوارم نشی هرگز ، اسیر تیر فرجامی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا نیما !
منم عاشق ترین عاشق ، بدونه تو تک و تنها ...!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
مرا
هزار
اميد
است
و هر هزار تويى
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها
ﺗﺎ ﺩﻝ ﻧﺸﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﺗﺎ ﻧﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺟﺎﻥ
ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ﭼﺸﻤﯽ
ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﺴﻮﺯﺩ ﺩﻝ
ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﮕﺮﺩ ﺷﻤﻊ
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩد .
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﯾﺎﺭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺗﺐ ﺩﺍﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻥ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺗﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺯﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﭘﺎﯼِ ﮐﻮﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺍﺯ ﺁﻟﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﻧﺴﯿﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﺷﻞ ﮐﻨﺪ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻢ ﻏﯿﺮﺕ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﮔﻞ ﮐﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮﮐﺠﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺗﺎ ﺗﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ
ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﯽ ﮔﺰ ﮐﻨﯽ
ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺣﻆ ﮐﻨﯽ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺍﺳﺖ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﻭﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻫﺮﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻫﺮﮐﺠﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻧﺎﺑﺠﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺳﻪ،ﺑﺎﺭﺍﻥ،ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻐﻞ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ،ﺩﻓﺘﺮ،ﻗﻠﻢ ... ﯾﻌﻦﯼ ﻏﺰﻝ
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است
ناشناس
   
عاشقانه ها
دست نفست ستاره ها را چیده ست
شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده ست
ناشناس
   
عاشقانه ها
هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه کوه تحمل دارند
ناشناس
   
عاشقانه ها
دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد
اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام می گیرد
مهدی سهیلی
دیگران
   
عاشقانه ها
می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه بفهمی
می توانم ساعتها نگاهت کنم
بی آنکه بدانی
می توانم بارها ببوسمت
بی آنکه حس کنی
عشق
همیشه رسیدن نیست...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ای که میپرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهورمهرنیست
عشق یعنی مهربی چون وچرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
درکویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق درمیان دشت خار
باورامکان بایک گل بهار
عشق یعنی ترش راشیرین کنی
عشق یعنی نیش رانوشین کنی
عشق یعنی اینکه انگوری کنی
عشق یعنی اینکه زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی درعمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خارباش
پل به جای اینهمه دیوارباش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیرپا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنهابه بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دورازتبر
دوری سرسبزی از خوف وخطر
عشق یعنی ازبدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
درمیان اینهمه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا،ناتوان عشق باش
پهلوانا،پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه ای خودنیزاگر
واگذاری آب رابرتشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثرشدن
بی پر و بی .یکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
دربه در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
ناشناس
   
عاشقانه ها
دِلْ به دِلَْبر دادم و ،دلدار ،دلْ را ، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد ،دلدار ،پا از دلْ کشید
دلْ به دنبال دِلَشْ ،دلْ دلْ کنان ، دلْخونِ دل ْ
دلْ ز دلبر خواستم ، دلبر ،دلْ از این دلْ برید
دلْ شکست و ، تیره روزی شد ، نصیب دلْ ، دِلا
دلْ در آتش سوخت ،دلبر ، بی مهابا شد ، پرید
حالْ ، دِلْ ماند و ، غم دِلْدار و ، اینْ دِلْداده ، آهْ
داده دِلْ ، این دِلْ ، دِلِ دلْدار ، مُفتْ این دِلْ خرید
دل شکست ، دلبر بریدْ و ، دِلْ ز دلبر سوخت ، دلْ
دِلْ بماند و ، یاد دِلدار و ، دلِ بی دل ْ
ناشناس
   
عاشقانه ها
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
عاشقانه ها
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
عاشقانه ها
ساعتم را فروختم ...
تا حساب روزهاي نبودنت
از دستم در برود ...
امروز
يك سال و
دو ماه و
سه هفته و
چهار روز و
پنج ساعت و
شش دقیقه و
هفت ثانیه
است كه نيستي؛
اين نبض لعنتي
از ساعت هم دقيق تر است !!
ناشناس
   
عاشقانه ها
نازنینم عاشقت هستم ولی آیا تو هم ....؟
من که خیلی سخت دل بستم ولی آیا تو هم ...؟

عاشقت هستم خجالت می کشم از گفتنش
من حیا کردم دهان بستم ولی آیا تو هم ...؟

لحظه ای افتاد چشمانت به چشمانم ولی ..
از نگاهت همچنان مستم ولی آیا تو هم ...؟

سعی کردم تا نظر بازی کنم رویم نشد
حیف،من رویم نشد ، جَستم ولی آیا تو هم ...؟

از زمین تا آسمان ، از آسمان تا کهکشان ...
زیرو رو کردم تو را جُستم ولی آیا تو هم ...؟

کاش میشد قسمتم باشی تو ای حوّای من
من که رفتم ، آدمی پستم ولی آیا تو هم ...؟

عاشقی از جنس مجنونم بیا لیلای من
من که مجنونی ازین دستم ولی آیا تو هم ..؟

نیستی پیشم ولی لیلای من این را بدان
نازنینم عاشقت هستم ولی آیا تو هم ...؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
نگو هرگز خداحافظ
خداحافظ که میگویی
دلم از درد می میرد

تو دوری و نمی بینی
نفس هایی که میگیرد

خداحافظ که می گویی
پر از غم می شود جانم

تو با این واژه غمگین
نرنجانم نترسانم
نگو هرگز خداحافظ
خودت از من حفاظت کن
چرایش را نمی دانم
به اخلاق من عادت کن
کسی که با سلام تو
دلش آرام می گیرد
بدان با این خداحافظ
خودش از غصه می میرد....
ناشناس
   
عاشقانه ها
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم...
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم...

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم...
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم...

فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم...
فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم...

زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم...
زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم...

گفتم که مها جانی امروز دگر سانی...
گفتا که بر او منگر از دیده انسانم...

یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو...
در پرده میا با خود تا پرده نگردانم...

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم...
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم...

هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم...
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم....
مولانا
   
عاشقانه ها
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غريب
حافظ
   
عاشقانه ها
نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره تن لرزه هایم را تماشا می کند
ناشناس
   
عاشقانه ها
امشب زده ام فالی ،مستانه تراز هرشب
دیوانه شدم امشب،دیوانه تراز هرشب

در این صدف عشقم،گوهرشده ای جانا
دردانه شدی امشب،دردانه تراز هرشب

پیمان نشکستم من،چون دوست تورادارم
پیمانه بده دستم،پیمانه تراز هرشب

پرواز منو عشقم،شهبازوکبوترها
حیران شده ام امشب،حیرانه تراز هرشب

این قصه که تو خواندی،درمن زده ای آتش
افسانه شدم امشب،افسانه تراز هرشب

تو شمع شدی بر من،نورم ز فروغ توست
پروانه شدم امشب، پروانه تراز هرشب

بر گرمی لبهایت،دزدانه زنم بوسه
جانم بربودی عشق،دزدانه تراز هرشب

دیوانه رویت من،بی عقل وفقط عاشق
فرزانه شدم امشب،فرزانه تر از هرشب

بر جام وجود من،می ریز که میخواهم
مستانه شوم امشب،مستانه تر از هرشب

انداخت نظر بر من،ان یار شکر پاره
بی خانه شدم امشب،بیخانه تراز هرشب

در بادیه عشقم،من شیرمو درنده
آهو شده ای امشب،جیرانه تر از هرشب

تو جان جهان دادی،بیمار توام ای بت
جانی بده بر روحم،جانانه تراز هرشب

شعرم همه بهر توست، ای عشوه گر طناز
شیرین شده ای امشب،شهدانه تراز هر شب
ناشناس
   
عاشقانه ها
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها
در دام توأم ، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد ، کجایی ؟

آسودگی ام ، زندگی ام ، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد ، کجایی ؟

اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟

دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق است

خودت را در دلم جا می کنی عشق است


تو با شرم قشنگ عمق چشمانت

مرا وقتی تماشا می کنی عشق است


سکوتی خفته در حجم نفس هایت

محبت را که حاشا می کنی عشق است



چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم

همین امروز و فردا می کنی عشق است


تو کز پشت حصار پنجره هر روز

فضای شیشه را ها می کنی عشق است


میان کوچه می پاشی نجابت را

دلم را اینچنین تا می کنی عشق است
ناشناس
   
عاشقانه ها
می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها
خُنُک آن قمار بازی
که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش
الا
هوس قمار دیگر....
مولانا
   
عاشقانه ها
حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها
شده در قلب کسی، جلوه ی مهتاب شوی ؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟

شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟

شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟

شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی

وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی .
ناشناس
   
عاشقانه ها
من ساعت صفر عاشقی میخواهم

افسانه سرخ رازقی میخواهم

اغوش وتب ونگاه مست ولب تو

من این همه را به سادگی میخواهم
ناشناس
   
عاشقانه ها
صبح میشود وخورشید نگاه تو

اسمان را روشن می کند

لبخند میزنی بهار میشود

صدایم می کنی نسیم می وزد

هر روز هفته تویی

امروز هم «« تو شنبه »» است
ناشناس
   
عاشقانه ها
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
دوستت دارم ولي اصلاً نمي‌دانم چرا؟!

آه..! اين بي‌ پاسخي ديوانه‌ تر کرده مرا

عقل را مأمور کردم پاسخي پيدا کند

گفت معذور است از فهميدن ديوانه‌ها

حال اين ديوانه را ديوانه مي‌فهمد فقط

عشق جز ديوانه‌ بازي نيست ! آن هم بي‌هوا !

من نمي‌ترسم... تو با من دل به دريا مي‌زني؟

شک نکن ديوانه جان! من مي‌روم، با من بيا...
ناشناس
   
عاشقانه ها
با تو لبخندم به رنگ یاس هاست
عشق تو زیباترین احساس هاست

یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست

یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست

دست هایت را ز دستانم مگیر
این منم در محبس عشقت اسیر

یاد تو ارامش و تسکین من
چشم هایت حسرت شیرین من

بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود

شانه هایت کوهی از تاب و توان
نازنین با قلب تب دارم بمان
ناشناس
   
عاشقانه ها
تا...ماه شدی...برکه شدم...با...تن تب دار
آیینه شدم...محو شدی...تکه...و...تکرار

باید...بنشینم...بنوازم...بنوازی
شهناز شوی...ناز شوم...با...نفس تار

من...پنجره را پلک زدم...تا...تو بیایی
شاید...که...دری باز شود...در دل دیوار

ای دورترین بغض زمین...مرز نفس گیر
نزدیک تر...از...من به خودم ...وعده ی دیدار

غوغای غریبی ست...میان من...و...این آه
ما...هر دو شکستیم...در این حادثه...بسیار

باید بروم...سمت غروبی...که...تو رفتی
یک صبح...به تو...ختم نشد...باز هم انگار

من...روسری ام...را...به پر باد سپردم
افتاد به یادم...گره ی بغض تو...هر بار

محبوب من...ای شعر غزل خیز دل انگیز
ای دوست ترین...دوست ترین...دوست ترین 
ناشناس
   
عاشقانه ها
عــــــشق یعنی مست بودن بی شراب

عــــــشق یعنی اشـــک جاری مثل آب

عــــــشق یعنی انتـــــظار و انتــــظار

عــــــشق یعنــــی آرزوی وصــــل یار

عــــــشق یعنی گــــریه های نیمه شب

عــــــشق یعنی سوخـــتن در التهاب

عــــــشق یعنی الـــتماس و الـــتماس

عــــــشق یعنی غــم برایت چون لباس

عــــــشق یعنی دیده ی مـــانده به راه

عــــــشق یعنی بی حـــضورش بی پــناه

عــــــشق یعنی در به در بودن چو باد

عــــــشق یعنی با صدایش شادِ شـــاد

عــــــشق یعنی دست شستن از دیـــار

عــــــشق یعنی بیـــــــــقرارِ بیقــــــرار...
ناشناس
   
عاشقانه ها
آبی تر از دریا تویی،تنها در این دریا منم
چون حس بارانی لطیف،بر ساحل تنها منم

چون رودزیباو زلال،برجان ودل جاری شوی
پایان این غمها تویی،مبهوت این غمها منم

بر شانه های خستگی،دست نوازش میکشی
رویای شیرینم تویی،بیتاب این رویا منم

پرواز بر چشمان تو،حس عجیبی می دهد
چون ماه،بر شبها تویی،بیدار این شبها منم

خوواهم تمام بودنت،برلحظه هایم جان شود
معنای این دنیا تویی،تنها در این دنیا منم

میدانم آخر این دلم،از عشق تو گم میشود
بر جان من لیلا تویی،مجنون این لیلا منم
ناشناس
   
عاشقانه ها
در قلب من اگر هوسی دیده‌ای بگو
یك لحظه جای پای كسی دیده‌ای بگو

روراست با تو حرف زدم ، در كلام من
گر نكته‌های پیش و پسی دیده‌ای بگو

دیریست در هوای دلم پر نمی‌زنی
در دست من اگر قفسی دیده‌ای بگو

از من كه در تو با دل و جان ذوب می‌شوم
نزدیك‌تر به خود چه كسی دیده‌ای ؟ بگو

پیداست ریگ‌های كفم ، بس كه روشنم
در رود من تو خار و خسی دیده‌ای بگو

تو نونهال عمر منی گر به چشم خود
با من تو قیچی هَرَسی دیده‌ای بگو
ناشناس
   
عاشقانه ها
بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی که
چیزی از معجزه ی شعر نمی دانی که...

گفتم از حال خرابم وصد افسوس که تو
بی خبر مانده ای از ماندن مهمانی که...

خانه کرده است در این سینه پرآشوبم
مثل شبهای پرازشعر زمستانی که...

نرسیده است نگاهی به تماشای تنم
شده ام پرسه زن کوچه خیابانی که...

روزگاری من و تو بیخبرازفرداها
دست در دست پر از خواهش پنهانی که...

کاش یک بارفقط بغض مرا میخواندی
بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که...
ناشناس
   
عاشقانه ها
مینویسم یک غزل ، وزن و ردیفش چشــــــــــم تو
قافیه ، موضوع و احساس لطیفش چشــــــــــم تو
مینویسم از تصادف کردنت با قلب خود
مینویسم باعث نبض ضعیفش چــــــــــشم تو
مینویسم اعتراف از دل که خونم ریخته
حس شور انگیز اقدام کثیفش چشــــــــــم تو
مینویسم یک تفاهم نامه بین عقل و دل
نکته سنگین و حساس و ظریفش چشــــــــــم تو
مینویسم یک کتاب آسمانی بعد از این
وصف چشمان تو و نام شریفش چشــــــــــم تو.......
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق چیزیست که بی حوصله باور نشود
و بجز با غمِ بسیار، مقدّر نشود❤️

نونهالیست که حتی چو شکوفا بشود
خونِ دل گر نخورد، سبز و تناور نشود❤️

اشکِ عشق ار به وفا در صدفِ سینه رود
جز به صبرِ دلِ باران زده، گوهر نشود❤️

گوهری خفته بر آن سینه ی اقیانوس است
که به یک چشمه ی کم عمق، شناور نشود!❤️

مرد خواهد که دلِ خویش به دریا بزند
و ز موجی که زند، بددل و کافر نشود❤️

عشق را سینه بباید که بیاراید خوب
وز نگاهِ هوس آلودِ تو، زیور نشود❤️

عشق گر در دلِ شیدای کسی حک بشود
ز غباری که وزد، تار و مکدّر نشود❤️

نتوان گفت که عاشق شده آن مردی که
برسد بر طلبِ سینه و پرپر نشود❤️

غصه ی عشق بجز جلوه ی زیبایی نیست
که به چشمانِ هوسباز، مُصوّر نشود❤️

عشق در پاکترین جایِ جهان می روید
و بجز در بغلِ یار، میسّر نشود❤️

تار و پودِ غزلم سخت ز هم می پاشد
عشق گر در وسطِ حادثه، محور نشود❤️

شعر باید که فقط عشق ببارد از او
گر که شاعر بجز این گفت، سخنور نشود ❤️
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق یعنی که در به در بشوی
از خودت هم تو بی خبر بشوی

بشکنی شاخِ آرزوها را
بر تنت ضربه ی تبر بشوی

غزلِ زندگی رها بکنی
همچو یک بیت، مختصر بشوی

بگذری از هرآنچه میخواهی
با غم و غصّه همسفر بشوی

روز و شب دورِ او بگردی تا
گر بلایی رسد، سپر بشوی

در جوابش فقط سکوت کنی
زیر بار غمش زبَر بشوی

در شبِ گیسوان موّاجش
راهیِ رویِ چون قمر بشوی

در نفس های او چو آه شوی
گرچه هر لحظه بی اثر بشوی

خون بباید ببارد از چشمت
تا سزاوارِ یک نظر بشوی

عاشقی چون مقام عظمائیست
جان که دادی، تو مفتخر بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها
گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاهی عـــاشـــــق مـی شـــونــــد…!!!
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِچـــراغــهای
بــــی احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺶ،ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺎﺯ ﺗﻨﺶ
ﺑﻮﺩ،ﺑﺎﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﺮﻣﺎﯾﯽ،ﺍﻭﻣﺪﻃﺮﻓﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻣﯿﺎﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ؟ﺑﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ!
ﺍﺯﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﺎﺯﺵ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ،ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﻟﺮﺯﯾﺪ
3ﺳﺎﻝ ﺍﺯﺵ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ !
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺁﺧﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﮔﺬﺷﺖ
ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺒﺮﺩﻣﺶ، ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ
ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ،ﺍﻣﺎﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺗﻮ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻨﻮﺩﺍﺩﺍﺵ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ ﻭﮔﺬﺷﺖ
ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍﻫﯿﺶ ﮐﺮﺩﻡ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺳﺶ ﺷﺪ،ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﺷﻮﻥ
ﺷﺪﻡ!
ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﮔﺮﯾﻮﻥ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﯾﺮﺗﺎﺑﻮﺗﺸﻮﮔﺮﻓﺘﻢ
ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺗﻮﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ !
ﺭﻓﺖ ﻭﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺁﺧﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ!
ﻻﻣﺼﺐ !ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ!
ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﺍﺕ
ﭼﺸﺎﺕ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎﻣﻪ
یه ﺷﺐ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﻮ ﺁﻭﺭﺩ،ﭼﺸﺎﺵ
ﭘﺮﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ
ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ
ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ!
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮﺍﺯﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺨﻮﻧﯽ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﻬﻢ ﻓﺶ ﻧﺪﯾﺎ!
ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺗﻮﯾﯽ ....
ناشناس
   
عاشقانه ها
الف..........ای مهربان یارم
ب............باعشق تو میمانم
پ............پای خسته ای دارم
ت............تا هستی منم هستم
ث............ثابت میکنم هستم
ج.............جان من فدای تو
چ.............چند وقتی بمان بامن
ح.............حال از من نمیپرسی
خ.............خوابم با تو شیرینه
د.............در جانم زدی رخنه
ذ.............ذره ذره آبم کن
ر.............رسوای جهانم کن
ز.............زلف خود پریشان کن
ژ.............ژنده جامه ای پوشم
س...........سر برشانه ام بگذار
ش...........شوق من دو چندان کن
ص...........صبح من تو روشن کن
ض...........ضربان دلم بشنو
ط............طاهرگشته‌ام با تو
ظ............ظهر عاشقی بنگر
ع............عاشق شو تو هم چون من
غ ...........غم غربت دلم بشکست
ف...........فریاد دلم بشنو
ق............قربان دو چشمانت
ک............کردی همچو فرهادم
گ............گم گشته دو دستانم
ل.............لای موج موهایت
م.............مروارید چشمانت
ن.............نور دیده من شو
و.............وصف جمله خوبیهات
ه.............هر دم بر زبان جاریست
ی............یادی از دل ما کن
ناشناس
   
عاشقانه ها
روزهــا بی تـو می گـذرنــد…
و شب ها با تـو نمی گـذرنــد…
تمـام درد مـن ایـن اســت !
ناشناس
   
عاشقانه ها
نگاهم بیقرار هجوم قدم های توست
و تو با خبری , اما…
هرگز از جاده ی دلم گذر نمی کنی…
ناشناس
   
عاشقانه ها
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم...
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم...
به آسونی یک قصه" تو از عشقم گذر کردی...
دلم یه گوله اتیش بود تو اونو شعله ور کردی...
میونه این همه ادم شدم تنها ترین تنها...
منو اینجا رهاکردی تو در این گوشه ی دنیا...
ببین بغض شکستم رو نمیگم دیره یا زوده...
اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده...
واسه این عاشقه ساده یه روز مثل خدا بودی...
نمیدونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی...
با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم...
هنوزم توی این غربت برات معنای آوازم...

بعد از تو من هرگز ، عاشق نخواهم شد
اون آدم شاد سابق نخواهم شد
عادت نخواهم کرد ، هرگز به این بازی
مغلوب چشمای صادق نخواهم شد

... کاری که چشمای ناز تو با من کرد
از زخم شمشیر و از دشنه بدتر بود
من اینو میدونم ، هرگز در این دنیا
عاشق نخواهم شد ، این بار آخر بود

این بار آخر بود ، از عشق سر خوردم
باید به تنهایی ، ایمان می آوردم
هرگز نفهمیدی من عاشقت بودم
من عشق آوردم ، افسردگی بردم

افسردگی های این عاشق سرسخت
تنها رفیقش بود ، در لحظه های سخت
بعد از تو من هرگز ، عاشق نخواهم شد
عاشق نخواهم شد ، عاشق نخواهم شد
ناشناس
   
عاشقانه ها
من از اعدام نمیترسم...!!!
نه از چوبش...نه از دارش...
نه از دردش...نه آزارش...
من از زندان نمیترسم...!!!
نه از حبسش...نه ازمرگش...
نه ازپاییز بی برگش...
من از دنیا نمیترسم...!!!
نه از غصه اش...نه از دردش...
نه از رنج...و نه از گنجش...
من از دریا نمیترسم...!!!
نه از طوفان...نه سیلابش...
نه از موج...ونه گردابش...
من از دشمن نمیترسم...!!!
نه از تیرش...نه ازخشمش...
نه از پیکار...وازجنگش...
نمیترسم...
نمیترسم...
من از پایان این دیدار میترسم...
از ان روزی که از یاد تو خواهم رفت...
میــــــــــــــــــــــــترسم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
نمی رنجم اگر کاخِ مرا ویرانه می خواهد
که راه عشق ، آری ، طاقتی مردانه می خواهد !

کمی هم لطف باید گاه گاهی مردِ عاشق را
پرنده در قفس هم باشد ، آب و دانه می خواهد

چه حُسنِ اتفاقی ، اشتراک ما پریشانی ست
که هم مویِ تو هم بغضِ من ، آری ، شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلّی دادن این فاجعه ، میخانه می خواهد

اگر مقصود تو عشق است ، پس آرام باش ای دل
چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد ؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها
ادوارد : گاهی اون قدر خسته میشم
که یادم میره زنده ام
آنا : می تونی به یه منظره ی خوب نگاه کنی،
واسه ی خودت یه لیوان قهوه درست کنی،
زل بزنی به یه نقطه
و به یه موزیک آروم گوش بدی
ادوارد :همه ی این کار ها رو با هم انجام میدم
به چشمای قهوه ایت فکر میکنم
*

تکه ای کوتاه از رمان بلند
اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند
دیگران
   
عاشقانه ها
هر روزش
مباداتر از دیروز می شود
تقویمی
که تو ترکش کرده باشی !
ناشناس
   
عاشقانه ها
باران را که می شناسی
نباریدنش یک غم است و
باریدنش هزار!
نبارد تشنه ایم
ببارد هم تشنه تر....
تشنه ی عشق هایی که
زیر یک باران
پیدایشان شد
و زیر یک باران دیگر
غیبشان زد!

از آسمان یا چشم
فرقی ندارد.
باران
همان باران است.
با یک لطافت خشن
تن عاشق را خیس می کند و
روح خاطره ها را
زخمی!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت
*

"الیزابت برت براونینگ"
دیگران
   
عاشقانه ها
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری
مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم
گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟
به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
اه از دست شرابی که تو بالا ببری
زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری
کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری
آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب
بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری
لعنتـی !
عمـــر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری
این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری
ناشناس
   
عاشقانه ها
کمی با من بنشین

تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم.

بنشین تا ببینیم

تا کجاها مرز چشمان توست،

تا کجاها مرز غم­های من.

کمی با من بنشین

تا بر سر شیوه­ ای از عشق

به توافق برسیم.
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو می دانی
عشق ها کجا پیاده می شوند؟
همان ها که قطار ها را عاشق می برند
و...
خالی بر می گردانند!

این قطارها که حرف نمی زنند
فقط "هو" می کنند و
"چی چی"؟؟؟ پرسان
خودشان را به آن راه می زنند...
من
دقیقا
نشانی همان راه را می خواهم!

آهای!
کسی این قطار ها را مقر بیاورد...
کسی عاشق ها را برگرداند...
این شهر
بی عشق
پر دود...

آهای!
کسی زبان این قطار ها را بلد نیست؟!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
من چیزی از عشق مان
به کسی نگفته ام
آن ها تو را
هنگامی که
در اشک های چشمم
تن می شسته ای، دیده اند
ناشناس
   
عاشقانه ها
تا می آیم دهان باز کنم
تو نگاهم می کنی و
من
حرفم
از یادم می رود...
تو همچنان نگاهم کن
من همچنان فکر می کنم!
خدا را چه دیده ای ؟
شاید روزی
شبی
جایی در آغوشت
یادم بیاید که می خواستم بگویم:
"دوستت دارم"
ناشناس
   
عاشقانه ها
کاشکی
نگاهت پنجره داشت...
آنوقت،
من
با یک قوری چای هل و دارچین
می آمدم
کنارش می نشستم و
تا ته شب
به چشم هایت خیره می شدم
فقط،
ای کاش
کسی
برایم کمی نان بیاورد
آخر
من از نگاهت سیر نمی شوم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
نابرابر شده این جنگ، از آن می گذرم
هر که پرسید کجا رفت،بگو بی خبرم

تو و خالِ لب و ابرو و دو تا چشمِ سیاه
در مقابل من بیچاره فقط یک نفرم!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
من
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم؛

وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی.
ناشناس
   
عاشقانه ها
آنکه می گوید دوستت می دارم،
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود!

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست،
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

آنکه می گوید دوستت می دارم،
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
هزار آفتاب خندان در خرام توست،
هزار ستاره گریان در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود!
احمد شاملو
   
عاشقانه ها
تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم
دوست دارم که خودم پیرهنت را بدرم!

تو هر اندازه که بگریزی و پرهیز کنی،
من همان قدر به آغوش تو مشتاق ترم!...

قصه برعکس شده، نوحم و طوفان زده ام
کشتی سوخته ای مانده میان جگرم!

دو قدم پیش بیا! ـ ای قدمت بر سر چشم! ـ
دو قدم... تا که تو را تنگ بگیرم به برم!

تو به اندازه ی هر یک قدمم آتشی و
من به اندازه ی هر یک نفست شعله ورم!

دور تر می شوی و بی خبر از حال منی
پیش می آیم و از شرم لبت با خبرم!

آه و صد آه! خلیلِ بُتِ خالت شده ام
شکر و صد شکر که اعجاز ندارد تبرم!

چه کُنم با دو لبت؟ دل بکنم یا نکنم؟
چه کنم جان و دلم را؟ ببرم یا نبرم؟

تو اگر نازکنان پا بگذاری به سرم،
من هم از جان خودم نازکنان می گذرم!
ناشناس
   
عاشقانه ها

هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!
- راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود.
ناشناس
   
عاشقانه ها
قایقت می شوم...

بادبانم باش...

بگذار هرچه حرف پشت ِ سرمان می زنند مردم..

باد هوا شود ...دورترمان کند

دورتر......
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشقش گشتم ولي او بي خيالِ عشـــــق من

............................................؟؟؟؟؟

بي خيالِ مصرَعِ بعدي ...چه غمگين است عشق...
ناشناس
   
عاشقانه ها
بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه
در خوابی
خیالی
...جایی

یک دلِ سیـر
هم را ببینیم
افشین صالحی
دیگران
   
عاشقانه ها
کیستی ای مهربان ترین؟
کیستی که من
این گونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم...

کلید قلبم را
در دستانت می گذارم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم
و سربر شانه‌ی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟

کیستی که من
این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟!!

کیستی که من
جز او
نمی بینم و نمی یابم ؟!!

دریای پشت کدام پنجره ای؟
که این گونه شایدهایم را گرفته ای
زندگی را دوباره جاری نموده ای
پر شور

زیبا

و

روان

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم
جان می گیرد
و هر لحظه تعبیری می گردد از
فردایی بی پایان
در تبلور طلوع ماهتاب
باعبور ازتاریکی های سپری شده...

کیستی

ای مهربان ترین؟
احمد شاملو
   
عاشقانه ها
ردپاها
همیشه حرفِ از رفتن نمی زنند
امروز
دو ردپا روی برف ها دیدم
آنقدر نزدیک بهم
که می شد فهمید
جاهایی که جایِ پایشان بیشتر آب شده
همدیگر را بوسیده اند!
حتی فهمیدم
در طول مسیر
"دوستت دارم" های زیادی به هم گفته اند!
ناشناس
   
عاشقانه ها
بار اول که دیدمت

چنان بی مقدمه زیبا بودی

که بعدچند روز یادم افتاد

باید عاشقت میشدم....
ناشناس
   
عاشقانه ها
من که، اصلا عاشق تو نشدم!
عاشق ترانه هایی شدم که در آن غروب های خسته باهم می خواندیم
عاشق لبخندت ، بادیدن یک شکوفه...
و عاشق شباهت عجیب ات به گلها ها شدم.

دیگر اینکه عاشق ستار ه ها شدم
وقتی شبهای جولای ، در چشمهایت فرود آمدند
منکه ، اصلا تو را دوست نداشتم
جدایی را دوست داشتم
وقتی مرا بدرقه می کردی،
گلوله هارا دوست داشتم
وقتی به طرفم شلیک کردی،
گریه را دوست داشتم
وقتی فراموشم کردی...

*
من که اصلا عاشق تو نشدم
وقتی می رفتی
عاشق رفتنت شدم...

وقتی روسری ات را از پشت قطاری که تو را با خودمی برد
برایم می انداختی،
عاشق زیبایی مرگ شدم
وقتی تو را در خودم می کشتم!

من که اصلا عاشقت نبودم
من اگر بخواهم عاشق کسی بشوم
مثل آدم عاشق می شوم
ناشناس
   
عاشقانه ها
به چیز دیگری معتاد اگر بودم
خودم را به تخت می‌بستم و
خلاص می‌شدم

خودم را به کجا ببندم
از تو که نیستی ….
ناشناس
   
عاشقانه ها
از رفتن تو
سالها گذشته است

زمستانهای پی در پی
برف پشت برف،

محو کرده؛
رد پاهایت را در مسیر خانه ام

بگذار بگیرند همه ، تورا از من
حتی همین برف،
که به کوری چشم زمستانش

بهاری کرده قلبم را ،
امید امدنت
ناشناس
   
عاشقانه ها
حرف برای گفتن زیاد بود

وقت کم.....

بوسیدمت
ناشناس
   
عاشقانه ها
گاهي خوابت را مي بينم
بي صدا
بي تصوير
مثل ماهي در آب هاي تاريك
كه لب مي زنند و
معلوم نيست
حباب ها كلمه اند
يا بوسه هايي از دلتنگي
ناشناس
   
عاشقانه ها
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "...
چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد،حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
ناشناس
   
عاشقانه ها

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .
ناشناس
   
عاشقانه ها
آرام گرفته ماه در
برکه ی آب

انگار در آغوش تو
شب رفته بخواب

گیسوی تو بازیچه ی
انگشت نسیم

ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب...
ناشناس
   
عاشقانه ها
به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار، بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اس ام اسِ ساده ی "رسیدم، بخواب" ، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
آنقدر شاعر نیستم
که تو را در عاشقانه هایم بگنجانم
من ماهی گیرم
عاشق ماهی ها
افسوس که تَوَرٌّم , تورم را به دریا میاندازد

آن قدر واژه بلد نیستم
تا تو را رهسپار بی نهایت ها کنم
نگاه کن
کتمان نمیکنم زندگی صفر و یکی خویش را
صفر یعنی تو
که به تک بودن های من معنا می بخشی
اگرچه همیشه یک قدم از من جلوتری
شاعر نیستم اما
به تو که می اندیشم
به بغض کفن پوش شده
به برف بدون رد پا
به شعر میرسم
شبیه تو پاک
شبیه تو سپید....
ناشناس
   
عاشقانه ها
همین که می خواهم باور کنم
همۀ روزهایی که
با " تو " در این خانه زندگی کرده ام
خواب بوده اند...
دکمۀ پیراهنت را پیدا می کنم!
ناشناس
   
عاشقانه ها
کارم
تمام است
مثل
نقشه لو رفته یک گنج
دوستش دارم
و می داند!
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻋﺸﻖ ؛
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﭘُﺮ ﺷﺘﺎﺏ
ﻣﺜﻞ ِ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﻧﺎﻏﺎﻓﻞ ،

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﺜﻞ ِ ﻧﺸﺖ ِ ﮔﺎﺯ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ !

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻋﺸﻖ ؛
ﺍﺗﻔﺎﻕ ِ ﮐُﺸﻨﺪﻩﺍﯼﺳﺖ ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
مے توانے بروے قصہ و رویا بشوے
راهے دورترین نقطہ ے دنیا بشوے
سادہ نگذشتم از این عشق، خودت میدانے
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوے...
ناشناس
   
عاشقانه ها
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی...
ناشناس
   
عاشقانه ها
معنی فاصله ها چیست برایم بنویس
درد این واژه سرا چیست برایم بنویس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای
علت دوری ما چیست برایم بنویس

همه جا غرق دعا میشوم از آمدنت
معنی اشک و دعا چیست برایم بنویس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..
معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصیده گل من
مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس

دست من را تو نگیری به زمین می افتم
حکمت دست شما چیست برایم بنویس

تو برایم بنویسی به یقین میفهمم
حرمت عشق کجا هست ... برایم بنویس
ناشناس
   
عاشقانه ها
کیش ومات تو شدم‌ نابغه ی مهره ی دل...
دل مریخی من باخت به تو زهره ی دل...

بدترین شیوه همین بود،که تو حمله کنی...
من بیچاره شوم برده ی دل....

رفته بودم سر دیوار دلم بهر رُخت...
بی خبر رخنِه نمودی تو در قلعه ی دل....

شیوه ات مهر ومحبت،که شدم مات دلت...
دست بر مهره شدم آمدی دُردانه ی دل...

چیره دستی آری!شاه دلم تسلیم است..‌.
تو چه ملموس شکستی پراپرده ی دل...

من که ماتم،به تو وبازی شطرنج دلت.‌‌..
برو خوش باش در این بازی شدی شهره ی دل...
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتی که چوخورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
ناشناس
   
عاشقانه ها
بـه چـشـمـهـایـت بگــو
نـگـاهـم نـڪـنـنـد
بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم
سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد
نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا
نـه !
حـواسـم نـیـسـت . . . عـاشـقـت مـی شـوم
ناشناس
   
عاشقانه ها
کاش بودی تا دلم تنها نبود،
تا اسیر غصه ی فردا نبود،
کاش بودی تابرای قلب من،
زندگی اینگونه بی معنا نبود،
کاش بودی تا لبان سرد من،
قصه گوی قصه ی غم ها نبود،
کاش بودی تادو دست عاشقم،
غافل از لمس گل مینا نبود،
کاش بودی تا فقط باور کنی،
بعد تواین زندگی زیبا نبود...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست
میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست

مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست

در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست

میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست

هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست

میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست....
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشقي تقصير يک پيغام نيست
صحبت از آن دانه و اين دام نيست
عاشقي يک اتفاق ساده نيست
صحبت از دل بردن و دلداده نيست
عاشقي يک کلبۀويرانه نيست
صحبت از شمع وگل و پروانه نيست
عاشقي تصوير يک پاييز نيست
يک شب سرد و ملال انگيز نيست
عاشقي چيزي براي هديه نيست
طرح دريا و غروب و گريه نيست
عاشقي يک نامه و نقاشي بيجان
که نيست
عکس قلبي تيرخورده...
قطره هاي خون ميان آن که نيست
عاشقي روييدن يک غنچه در باران که نيست
هرچه مي گويند اين وآن که نيست
عاشقي تنهاي تنها يک تب است
بي تو مردن در سکوت يک شب است. . .
ناشناس
   
عاشقانه ها
خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت
در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت

من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام
نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت

تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام
بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت

من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است
آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت

شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم
عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت

خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی
یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت
ناشناس
   
عاشقانه ها
می‌خواهم خدا
بین مرگِ من و بوسه‌های تو گیج شود!
آنهمه شراب یادت رفت!
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را جوری پرستش کنم
که خدا خودش را از اول خلق کند
آنهمه رنگ‌ یادت رفت!
یکیش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم

می‌خواهم خدا را توی بغلت پرپر کنم
آنهمه خدا یادت رفت!؟
یک آدم هست برای ستایش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گیر بیفتد لای موهام
آنهمه بوی جنگل یادت رفت!
در موهات گم شوم
نترسی یک وقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو
و تـــــو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی

آنهمه جوهر
چرا یادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم!؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته!
شعر را می فهمد
مادرم قافیه ی لبخند است
وزنِ احساس و ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیّام و نظامی
اصلاً...
مادرم شعرترین منزوی است!
من رباعی هستم
خواهرانم غزل اند
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر سهراب و عطر ریحان
شب رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته
دفتر شعرش آب
ناشرش آیینه
و محلّ توزیع
خانه ی کوچک ما...
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک قطره اشک در دریا می اندازم تا زمانی.که پیداش کنی دوستت خواهم داشت.....
ناشناس
   
عاشقانه ها
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت :
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت :
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت : اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت :
خوب … من تو رو دوست دارم …
چون … زیبا هستی…
چون… صدای تو گیراست …
چون… جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون … باملاحظه و بافکر هستی …
چون … به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …

چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟
نه هرگز … و من هنوز دوستت دارم …
ناشناس
   
عاشقانه ها
زخون رنگین بودچون لاله،دامانی که من دارم
بودصدپاره همچون گل،گریبانی که من دارم

مپرس ای همنشین احوال زارمن،که چون زلفش
پریشان گردی ازحال پریشانی که من دارم

سیه روزان فراوانند،اماکی بودکس را؟
چنین صبرکم ودردفراوانی که من دارم

غم عشق تو،هردم آتشی دردل برافروزد
بسوزدخانه را،ناخوانده مهمانی که من دارم

به ترک جان مسکین ازغم دل راضی ام اما
به لب ازناتوانی کی رسد،جانی که من دارم؟

بگفتم چاره کاردل سرگشته کن گفتا:
بسازدکاراو،برگشته مژگانی که من دارم

نداردصبح روشن،روی خندانی که اودارد
نداردابرنیسان،چشم گریانی که من دارم

زخون رنگین بودچون برگ گل اوراق این دفتر
مصیبت نامه ی دلهاست،دیوانی که من دارم

"رهی"،ازموج گیسویی دلم چون اشک می لرزد
به مویی بسته امشب،رشته ی جانی که من دارم

رهی معیری اردیبهشت 1328
دیگران
   
عاشقانه ها
بنام اسم قشنگت که ناز و محبوب است
بنام ناز دوچشمت که پاک و محجوب است

بنام شهد لبانت ... چقدر شیرین است
بنام قلب عزیزت که سخت غمگین است

بیا و چند دمی در کنار من بنشین
به پاس خاطره هامان،مرا دوباره ببین

بیا عزیزترینم،بیا دلم تنگ است
تو نیستی و زمین و زمان بد آهنگ است

مرا دوباره صدا کن که باز برگردم
مرا دوباره بغل کن که ساکت و سردم

بگیر سخت مرا در میان آغوشَت
تو گوش کن که بگویم غمم درِ گوشَت

بگیر دست مرا از خودم عبورم ده
شکسته بالِ غرورم،کمی غرورم ده

شبیه ماه که عکسش فتاده داخل آب
بتاب کم کم و نم نم ولی همیشه بتاب

مرا به خاطره ها نسپر ای همیشه عزیز
بمان و زندگی ام را به هم بپاش و بریز

تو بی قرارتر از من ، من از تو تنهاتر
به داد من برس ای از خودت تو زیباتر....
ناشناس
   
عاشقانه ها
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
حافظ
   
عاشقانه ها
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خندهء جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش 
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
دوستت دارم چرایش پای تو...
ممکنش کردم محالش پای تو...
می گریزی از من و احساس من
دل شکستن هم گناهش پای تو...
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم دوایش پای تو....
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم سزایش پای تو....
سوختم آتش گرفتم زین سبب
آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو...
پای رفتن هم ندارم من از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو...
ناشناس
   
عاشقانه ها
با نگاهت عاشقم کردی،‌ دلم دیوانه شد
خنده بر لب شاعرم کردی دلم دیوانه شد

گفتم آیا میشود با یک نگاه عاشق شوم ؟؟
خنده بر این پرسشم کردی دلم ، دیوانه شد

من نگاه آخرت را عشق معنا میکنم
ای زلیخا یوسفم کردی دلم دیوانه شد

با نگاهت چشم من مشتاق باران میشود
ای تو باران نرگسم کردی دلم دیوانه شد

من بهارم یک ب یک از بودنم کم میشود
بگذر از این،‌ عاقلم کردی دلم دیوانه ش
ناشناس
   
عاشقانه ها
ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد؛
او نشان کرده ی اینجاست ، حواست باشد…!

یار من مویِ سرش ، قیمت صد فرهاد است؛
قصه اش قصه ی فرداست ، حواست باشد…!

گرچه بدجور دلم تنگه نگاهش گشته
همچنان شاه غزل هاست ، حواست باشد…!

او نگاهم نکند ، یا نخرد حرف مرا...
هرچه هست بینِ خود ماست ،حواست باشد!

همه ی دلخوشی و زندگی ام، بودن اوست؛
برود، آخردنیاست! حواست باشد…!

نگذاری احدی تیشه برویش بزند !
شیشه ی عمر من آنجاست، حواست باشد
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻣﺎ ﻗﻤﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ

ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ...

ﺩﺳﺖ ﺳﻮﻡ ﻣﺎت ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ

ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺟﻮﺭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ ...

ﺗﺨﺘﻪ ﻧﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ

ﺑﺎﺯﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ....
ناشناس
   
عاشقانه ها
✠ﺑــــــــــﺰﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﺑﺰﻥ ﺭﺳﻤﺖ ﭼﻨـــــﯿﻦ↯ ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺳــــــــــﺰﺍﯼ ﺩﻝ ﺑـہ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﯿـــــﻦ ↯ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺑـــــﺰﻥ ڪـــــہ ﺷﺎﺥ ﻭﺑﺮﮔـــــﻢ ﺯﺭﺩ ﺯﺭﺩ ↯ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺧــــــــــﺰﺍﻧﻢ ﻣﻦ ، بہاﺭ ﻣـــــﻦ ﺗﮕـــــﺮﮒ ↯ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺑــــــــــﺰﻥ ﺑﺮ ﺟـــــﺴﻢ ﻣﻦ ﺯﯾـــــﺮﺍ ﺣﻘﯿﺮ ↯ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺑــــــــــﺰﻥ ﻧﺎﻣﺮﺩ، ﺍﯾﻦ حـڪـــــم ﺯﻣــــﯿﻦ↯ ﺍﺳـــــﺖ✒
✠ﺑــــــــــﺰﻥ ﺗﺎ ﻣﺴﺖ ﺍﺯﺍﯾـــــﻦ ﺑـــــﺎﺩﻩ ﻫـــ↯ــﺴﺘـــــﻢ✒
✠ﺑــــــــــﺰﻥ ﺗﺎ پیــــــڪﺁﺧـــــﺮ ﻣـــــﻦ ﻧــــ↯ـﺸﺴــــﺘﻢ✒
✠ﺑـــــــــﺰﻥ ﺷـــــﺎﯾـــــﺪڪہﻓـــــﺮﺩﺍ ﺷـــــﺎﺩ↯ ﺑﺎﺷـــــﻢ✒
✠ﺟــــــــــﺪﺍ ﺍﺯ ﺗـــــﻮ ﺍﺳـــــﯿﺮﺧـــــﺎڪــــ ↯ﺑﺎﺷــــــﻢ. ↯↯↯↯↯↯✳
ناشناس
   
عاشقانه ها
ساز خود را کوک کن امشب پریشان خاطرم.......
زخمه بر جانم بزن تا پای جان هم حاضرم.......

نغمه غمناک تارت شور و حال دیگری است.......
فکر غم را هم نکن! در این موارد ماهرم!.......

باطنم دریای توفانی است با امواج بغض.......
گول چشمم را نخور بگذر تو هم از ظاهرم......

امشب از دیوانگی رنگ جنون دارد دلم.......
بین مجنون های عالم , گونه ای بس نادرم!

با همین ساز و همین ابیات جادو می کنم......
هرکه نشناسد مرا گوید که شاید ساحرم!

با زبان تارت اکنون صحبتی با من بکن.....
پاسخت را شعر می گویم کنارت شاعرم!
ناشناس
   
عاشقانه ها
وای ازآن روز که دیوانه وعاشق بشوی
چشم در چشم گل یاس و شقایق بشوی

خنده ای برلبت آری و نگاهی بکنی
لحظه ای معرکه دست حقایق بشوی

وای ازآن روز که بوی نفست خامم کرد
حس خوبیست که تو عمر دقایق بشوی

کوچه در کوچه این شهرتو را می طلبم
ترسم این است که تو ثبت سلایق بشوی

بانگاهی گذرا سربه هوایم کردی
تابه کی ناز کنی شرخلایق بشوی

وای از آن روز که نبضم به هوای تو زند
تو نیایی وخودت باعث هق هق بشوی

من به چشمان تو نزدیک و دلت جای دگر
چه شودگرتوهمان عاشق سابق بشوی

دم به دم بر دل"پروانه "مزن طعنه سرد
توهمان به که همان یارموافق بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ و ﻣﻦ
ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﺸﻮﻡ
ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﺰﻧﻢ
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﻦ
ﻧﺸﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﻨﻢ
ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﻧﻢ
ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺣﻮﺍﺱ
ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻥ ﺟﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﻦ
ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ فدایت میشوم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ
ﯾﮑــــــــــــــــﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺩﻭﺑــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎﺭﻩ
ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿــــــــﺵ ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
گاهی یک لبخند
تمام زمستان
یک فرد را گرم نگه میدارد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
پشت ردت تا کجا ما را به هر جا می بری؟

بازهم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان
من دلم دریاست، دریا را به دریا می بری

من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست
چون بیاندازی مرا در چاه بالا می بری

دلخوشم گر دل به غیر از من به هرکس باختی
بردنی ها را فقط از سینه ما می بری

با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود
ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری
ناشناس
   
عاشقانه ها
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من
کسی دید خود عید بی‌روستایی
من و غم ازین پس که دور از رخ تو
چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟
سعدی
   
عاشقانه ها
با آن که در میکده را باز ببستند
با آن که سبوی می ما را بشکستند
با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست می هر شبه هستم
سیاوش کسرایی
دیگران
   
عاشقانه ها
من از آسمان تو فرود نمی‌آیم...
می‌نوشمت مدام
دلهره‌ی من!
زندگی یعنی تو
همین تو
که حتا در خواب‌های من
کمین می‌کشی تا چیزی از قلم نیفتد
همین تو
که هنوز خنده‌هات توی موهام مانده
و وقتی به سرم دست می‌کشم
تمام فرشتگان خدا
می‌زنند زیر آواز
من تو را
با تمام دنیا هم عوض نمی‌کنم.
ناشناس
   
عاشقانه ها
بر سر کوی خرابات محبت کوئیست
که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
دهنش یکسر مویست و میانش یک موی
وز میان تن من تا بمیانش موئیست
ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته
نه کمانیست که شایستهٔ هر بازوئیست
مرهمی از من مجروح مدارید دریغ
که دلم خستهٔ پیکان کمان ابروئیست
گر من از خوی بد خویش نگردم چه عجب
هر کسی را که در آفاق ببینی خوئیست
ز آتش دوزخم از بهر چه می‌ترسانید
دوزخ آنست که خالی ز بهشتی روئیست
نسخهٔ غالیه یا رایحهٔ گلزارست
نکهت سنبل تر یا نفس گلبوئیست
هر که از زلف دراز تو نگوید سخنی
دست کوته کن ازو زانکه پریشان گوئیست
اگر از کوی تو خواجو بملامت نرود
مکنش هیچ ملامت که ملامت جوئیست
خواجوی کرمانی
   
عاشقانه ها
از خدا زیبایی را ...
از شیطان قدرت وسوسه و اتش را ....
از گل بوی خوش را ....
از دریا بزرگی قلبت را ....
از ماه گردی صورتت را ....
و از آهو چشمانت را ، به ارث بردی
و در کمال بی انصافی، انتظار داری فراموشت کنم
ناشناس
   
عاشقانه ها
زمان
طولانے مے شود
براے ڪسانے ڪہ غصہ دارند
ڪوتاہ مے شود
براے ڪسانے ڪہ شاد هستند
دیر مےگذرد
براے ڪسانے ڪہ منتظر هستند
زود مے گذرد
براے ڪسانے ڪہ عجلہ دارند
اما ابدے مے شود
براے ڪسانے ڪہ عاشق هستن
ناشناس
   
عاشقانه ها
معلم مهربانی داشتیم ...
یاد داد همه را ...
خواندن و نوشتن ...
عشق و محبت ...
ولی افسوس یادش رفت ...
یادمان دهد ...
که می نویسیم عشق ...
و می خوانیم ...
درد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
شازده کوچولو میگفت:
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود . . .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود !
ناشناس
   
عاشقانه ها
ای سیه چشم و سیه مو تو بیا یارم باش
مرهمی بر دل غمدیده و بیمارم باش

گره ی زلف تو من را به خداوند رساند
گره را باز نکن در پی دیدارم باش
حلقه کن زلف که من حلقه به گوشَت باشم
گر رمیدی زِبَرَم حلقه ای از دارم باش
چشم ها بستر عشقند مبند آنان را
چشم دل باز کن و دلبر و دلدارم باش
ای کمان ابروی تو آرش نامی را بس
تیر مژگان بکش وعاقبت کارم باش
ای که در دایره ی عشق به گردت همه جمع
تنگ کن دایره را نقطه پرگارم باش
زیر رگبار بلا خُرد شده پیکر من
زطبیبان همه نومید تو معمارم باش
در غزل عاطفه و عشق و محبت جاریست
چه کساد است غزل گرمی بازارم باش
به لبان شکرین نام مرا زمزمه کن
عشق ارزان شده اینجا تو خریدارم باش
هذیان گفتم اگر،عفو کن و حد نزنم
تو دوای دل در آتش و تبدارم باش
چه صبورانه نشستی به غزلخوانی من
به حراجیّ سخن بنگر و سمسارم باش
"عندلیبم"که قفس بال مرا بشکسته
بشکن این قفل و بیا در پی تیمارم باش
ناشناس
   
عاشقانه ها
یا به بیدار بودنش شک دارد
یا می خواهد از خواب هایش
نهایتِ استفاده را ببرد...
کسی که پس از بوسیدنت،
مکثی می کند
و دوباره تو را می بوسد!
ناشناس
   
عاشقانه ها
حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد
با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد
آه اگر راه به روی دل من باز کنی
گرچه او تازه نهالی است. . . حقیقت دارد
من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب
غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد
روز و شبهای بلندی که به یاد تو گذشت
خسته از دست توالی است ، حقیقت دارد
بی هوای نفست ، زمزمه های دل من
آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد
غم عشق تو دلم را بخدا سوزانده
حاصل اش اشک زلالی است ،حقیقت دارد
من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی . . .
جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد.
ناشناس
   
عاشقانه ها
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن اش کلافه ات کرده،
تردید مبهم ات را به یقینی روشن تبدیل می کند:
عاشق شده ای.
ناشناس
   
عاشقانه ها
زوجی، تنها دوسال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است زیرا همسرش طرفدار رمانتیسم نبود،بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟ زن جواب داد من از این زندگی سیر شده ام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندن ، او را متقاعد نمی سازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید: چطور میتوانم تو را از تصمیمت منصرف کنم؟ زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تومرا راضی کند من از تصمیمم ،منصرف خواهم شد، سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم اما نتیجه چیدن آن گل مرگ خواهد بود آیا تو آنرا برای من بچینی و بیاوری؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم
صبح روز بعد زن بیدار شد ومتوجه شد که شوهرش درخانه نیست و روی میز نوشته ایی زیر فنجان شیرگرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کردکه میگفت: عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی و بجز گریه چاره دیگری نداری به همین دلیل من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباهات تورا تصحیح کنم
دوم اینکه تو همیشه فراموش میکنی با خود کلید ببری ، من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی، من باید زنده باشم تا روزی که پیر میشوی ناخن های تو را کوتاه کنم
به همین دلیل مطمئنأ کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد، اشکهایی که مانند گل درخشان و شفاف بود، وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم
زن در را باز کرد و دید شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش اورا دوست ندارد.
آری عشق همان جزییات ریز معمولی وعادی زندگی روزانه است که خیلی ساده وبی اهمیت از کنار آنها میگذریم....
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ !
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ ... ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ...
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ...
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ....
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد،
فقط اگر
حوایش.... هوایش را داشته باشد....
ناشناس
   
عاشقانه ها
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...
امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!
آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩشود
ناشناس
   
عاشقانه ها
من و جون پناهت خودت کن برو
بزار پای این آرزوم واستم
به هر کی بهم گفت ازت رد شده
قسم می خورم من خودم خواستم
من و جون پناهت خودت کن برو
من از زخم هایی که خوردم پرم
تو باید از این پله بالا بری
تو بالا نری من زمین می خورم
درست لحظه ای که تو باید بری
اسیر یه احساس مبهم شدی
ببین بعد یک عمر پرپر زدن
چه جای بدی عاشق هم شدیم
برای تو مردن شده آرزوم
یه حقی که من دارم.از زندگیم
نگاه کن تو این برزخ لعنتی
چه مرگی طلب کارم از زندگی
به هر جا رسیدم به عشق تو بود
کنار تو هر چی بگی داشتم
ببین پای تاوان عشقم به تو
عجب حسرتی تو دلم کاشتم
اگه فکر احساسمونی برو
اگه عاشق هردومونی برو
تو این نقطه از زندگی مرگم
نمی تونه از من بگیره تو رو
ناشناس
   
عاشقانه ها
بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود
زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود

بی هوا بوسه بزن ، عشق دو چندان بشود
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود

وقت بوسیدن تو شعر بیاید یا مرگ ؟
مانده ام گیج ، بخواهم که کدامین نشود؟

چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست
زلف تو آمده ، تکرار مضامین نشود

بین مردم همه جا از تو فقط بد گفتم
تا که دنیای حسودم به تو بدبین نشود

روز مرگ از نفست جان و دلم میلرزد
به عزیزان بسپارید که : " تلقین نشود"

دور خود خشت به خشت از تو غزل می چینم
پیش من باش که دیوار غزل چین نشود
ناشناس
   
عاشقانه ها
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان ِ نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهٔ تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را

باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
ناشناس
   
عاشقانه ها
از عشق باید سخن گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت
« عشق » در لحظه پدید می آید ، و « دوست داشتن » در امتداد زمان ،این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .
عشق معیار ها را در هم می ریزد . دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود ، عشق ناگهانی و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد ، عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است
عشق فوران می کند چون آتشفشان و شرّه می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای به بستری با شیب نرم عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختنی عظیم عشق دقّ الباب می کند ، مودّب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست.
درویش نیست ، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند
عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، سر می کند و می گذرد ، دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دور می کند ، به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، رشته ی نگهبانی به آن می گمارد ، عشق سحر است ، دوست داشتن باطل السحِر .
عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ، اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند . عشق انقلاب است ، دوست داشتن اصلاح ، میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه ی مشترکی نیست از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن اما به هر حال این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی است از خمیده ای به خمیده ای ...
و فاصله ای است ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید
سپهر روشن
دیگران
   
عاشقانه ها
از آن شب بارانی
تا همین حالا
دقیقا یک عمر و سه دقیقه می گذرد…
می بینی؟
حسابش را دقیق دارم!
یادش بخیر…
یک عمر و سه دقیقه ی پیش
همین موقع!
دست هایم پر از تو بود...
دوست داشتن
زبان ٬
زمان ٬
راه ٬
دلیل٬
نشانه نمی خواهد که
دل می خواهد .
دوست داشتن
یک "من" می خواهد
و یک "تو" ٬
که برای دوست داشتن
نه من بماند و نه تو !.....
احمد شاملو
   
عاشقانه ها
بعد از آن سیب من آدم شده ام می دانی !؟
باخیالات تو همدم شده ام می دانی ؟!
تشنه‌ی خاطره انگیز ترین بارانم
تشنه‌ی اشک چو شبنم شده ام می دانی !؟
ای سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !
بی تو مثل شب عالم شده ام می دانی !؟
بی تو از هر چه بهار است دلم می گیرد
بی تو عطر گل مریم شده ام ! می دانی !؟
باز هم سیب نگاهی به تعارف بنشین !
ناشناس
   
عاشقانه ها
پایان هر شکار به سود پلنگ نیست
رستم همیشه فاتح میدان جنگ نیست
این مرد پاک باخته را سرزنش مکن
هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست
شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست
شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست
با ابرها ببار که وقتی تو نیستی
رنگین کمان خانه ی ما هفت رنگ نیست
گنجشکها یکی یکی از شهر می روند
دیگر در این دیار مجال درنگ نیست
این تنگ آب کهنه ی بی اعتبار را
بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دل یخ بسته ی ما را
من سردم و سر دم ، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را
جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ست
با گرمترین پرتو خورشید بیارا
از دیده برآنم همه را جز تو برانم
پاکیزه کنم پیش رُخت آینه ها را
من برکه ی آرام و تو پوینده نسیمی
در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را
گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را
می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را
از باده اگر مستی جاوید بخواهی
آن باده منم ، جام تنم بر تو گوارا
ناشناس
   
عاشقانه ها
نمیدانم عشق چه جور است!!
ولی ...
من به تو ...
"حس عجیبی" دارم!
حس یک تشنه به آب ...
حس ابری که،پر از باران است ...
حس قلبی که پر از تشویش است ...
حس دستی که در دست ...
حس عکسی در قاب ...
حس ماهی در آب ...
حس شرمی زیبا که در گونه ات پیداست..
حس قلبی نالان ...
عشق من بی پایان ...
حس پرواز پرنده ،تا اوج ...
حس خوابی آرام ، پر ز رویای بهار ...
حس رفتن تا " تو" ...
" عشق" باید که چنین حس عجیبی باشد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ......!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩﻡ ﺗﻮﯾﯽ
ﭘﺲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ......
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨوانی...
ناشناس
   
عاشقانه ها
شاید تقدیر چنین باشد...
من مست تر از هر شب....
در پای تو افتاده و دیوانه بمیرم
هستم به تمنای تو، با این تن تبدار بمیرم
ای دلبر جان، عاشق بیمار توام من
در عشق تو غرقم، چه بمانم چه بمیرم
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلم اکنون تو میخواهد...
تو را در امشب پاییز...
تو را دور از هیاهویی...
در این باران پاییزی...
که سرما کرده غوغایی...
تو را اکنون که بی تابم...
تو را اکنون که میخواهم...
تنم تبدار عشق تو...
خدا درمانده از کارم...
نمیدانم، نمیدانم......
دلم اکنون تو میخواهد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...
فروغ فرخزاد
   
عاشقانه ها
عشق وشهوت زاده یک مادرند
هردوعصیان پیشه ورسواگرند
دل سرای عشق ولب جای هوس
بی هوس عشق است دربندقفس
ای بسا شبها که لیلی درخفا
خفته درآغوش مجنون بی صدا
شایدا لبهای شیرین هم دوصد
برلب فرهاد عاشق بوسه زد
عشق ورزی راهوسبازی مخوان
هرچه میخواهی درآغوشش بمان
عشق وشهوت راجداکردن چرا؟
عاشقی رابی صفاکردن چرا؟
چون به جمع عاشقان گشتی قرین
تن بده بر بوسه های آتشین
مولانا
   
عاشقانه ها
باز هوایی شده ام‌ رو به هوایم بتاب
ماه قشنگم هوس ات از دل من برده تاب
باز هوایی شده ام‌ نم نم‌ باران گرفت
خاطره ی آنشب ابری به فضا جان گرفت
از پس هر پنجره باران به تماشا نشست
عکس رخت در نظرم‌خنده‌کنان نقش بست
وسوسه ی بوسه ی داغت به دلم‌ چنگ زد
رنگ لبت بر لب خاکستریم رنگ زد
باز شد اندازه ی تو‌حلقه دستان من
سست شد از لمس تنت پایه ی ایمان من
خواب جوابم‌ندهد چون که‌خیالت نرفت
از دل من‌ثانیه ایی شوق وصالت نرفت
پلک که بر هم‌بزنی پلک‌گشایی به ناز
چشم‌که بر هم‌بنهم رخ بنمایی تو باز
عطر تو پیچید دلم ریخت کجایی کجا
یا که نشانی بده یا زود به سویم بیا
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﻡ
ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﮐﻮﭺ ﺩﻫﺪ
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ناشناس
   
عاشقانه ها
دیده‌ام ، فرش قدم‌های تو است
سینه‌ام ، شرح غزل‌های تو است
.
خانه‌ام ، چشمان شهلای تو است
پیشه‌ام ، بوئیدن موی تو است
.
دیده‌ات ، دریای بی پایان من است
سینه‌ات ، صحرای سینای من است
.
خانه‌ات ، قلب مصفّای من است
پیشه‌ات ، هجران و دوری از من است
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو
از آنچه من شعر میکنم
بی اندازه زیباتری
راستش وقتی به تونگاه میکنم
خودم را احمقی میبینم
که میخواهد آسمان را
توی کمُدش جا دهد
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشوه هایت مست مستم می کند
خـــــنده هایت بت پرستم می کند
حرف هایت بوی باران می دهد
آرزوهای مرا جـــــــــان می دهد
چــشم هایت جام لبریز از شراب
می برد از دل قرار و صبر و تاب
برق چشمت شعله فانوس عشق
آه تـو طوفان اقیانوس عــــشـــق
با تو هر شب غرق رویا می شوم
هـــمچو قطره محو دریا می شوم
در نــــگاهت حـــرف های صـد کتاب
شوق وصلت می برد از دیده خواب.
ناشناس
   
عاشقانه ها
پروانه چو بر روی تو بنشست دلم ریخت
چون باد به گیسوی تو زد دست دلم ریخت
من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم
چون شب به گل ذوی تو دل بست دلم ریخت
.دیشب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست
گفتی که مرا جز تو کسی هست دلم ریخت
گفتی که تو را با نگهی مست کنم مست
پیمان بشکستی نشدم مست دلم ریخت
.من قصه ی خود را به گل آینه گفتم
وقتی که چو من آینه بشکست دلم ریخت
پروانه ی دشت آینه دار دل بود
چون از سر گلبرگ چمن رست دلم ریخت
ناشناس
   
عاشقانه ها
بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما...
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهای ابری و طوفانی
دوستش داشتی
شــــــــــاهکار کرده ای
ناشناس
   
عاشقانه ها
ماه من ، چشمان زیبایت ، مرا دیوانه کرد !
با من دیوانه ، ای زیبای من ، سر می کنی؟
گل بده در باغ دل ، تا جان دهم در پای تو !؟
گل بده ، کاشانه ی دل را ، معطر می کنی؟!
ساعتی پیشم نشین ، من خسته ام از زندگی
خستگی را از تنم ، با بوسه ای در می کنی؟
گوش من لج می کند ، وقتیکه حرف از رفتن است !
صحبت رفتن ، تو با این آدم کر می کنی؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که
به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...
چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد
ناشناس
   
عاشقانه ها
اگر دنیا شود آخر تو از چشمم نمی افتی
به جانم گر زنی آذر تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بسوزانی، کشی آن را به ویرانی
کنی عشق مرا پرپر، تو از چشمم نمی افتی
اگر صد چون تو از رضوان، فرستد ایزد منان
به دستان جامی از کوثر، تو از چشمم نمی افتی
کنی گر با دلم بازی، مرا در آتش اندازی
نمانی پیش من دیگر، تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بیازاری، ز چشمم سیل خون باری
کنی دریاچه ی احمر، تو ازچشمم نمی افتی
گرت شهری بدی گوید, زخویت عیب ها جوید
ولو بالای هر منبر، تو از چشمم نمی افتی
نفس تا می شود جاری، درون سینه جا داری
بمان تا آن دم آخر، تو از چشمم نمی افتی
ناشناس
   
عاشقانه ها
به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ،
زندگی شیرین است ،
زندگی باید کرد .
گرچه دیر است ولی ؛
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم ، در دل
لحظه را در یابم .
من به بازار محبت بروم فردا صبح ،
مهربانی خودم ، عرضه کنم ،
یک بغل عشق از آنجا بخرم .
یاد من باشد فردا حتما ،
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم ،
بگذرم از سر تقصیر رفیق ،
بنشینم دم در ،
چشم بر کوچه بدوزم با شوق ،
تا که شاید برسد همسفری ،
ببرد این دل مارا با خود .
و بدانم دیگر ،
قهر هم چیز بدیست .
یاد من باشد فردا حتما ،
باور این را بکنم ،
که دگر فرصت نیست ،
و بدانم که اگر دیر کنم ،
مهلتی نیست مرا .
و بدانم که شبی خواهم رفت ،
و شبی هست، که نیست ،
پس از آن فردایی......
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
تو چه کردی که شدم عاشق و دلداه تو......
گشته ام مست و خراباتی میخانه ی تو.....
چه نمودی که برفت از بدنم روح وروان....
تو بسان شمعی ومن سوخته پروانه تو....
تو چه داشتی به روی رخ افسونگرخود.....
که به یک لحظه نظر دل شده دیوانه تو....
گرچه دیدم هزاران زشت وزیبا به عمر.....
منظرروی تو کرد مستم ومستانه تو.....
عاشقان درره معشوق جامه را چاک دهند....
جان کنم من بفدای رخ یکدانه تو.......
ناشناس
   
عاشقانه ها
‌‌قلم خصوصی ترین
جای دل تنگی هایم بود
تا اینکه تو سرزده به خانه دلم آمدی
نتوانستم به آمدنت نه بگویم
تو شدی همه بودنم
می دانم امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو وبگویم هر چه بادا باد؟
مگر هر قصه شیرینی شبی پایان نمیگرد....
ومن قصه ای هستم که بی آغاز می میرد...
ومن می مانم وگنجشک های مهاجر
وهوای گرفته پاییز ، در غروب غمگین و
وعدگاه تنهایی هایم روی نیمکت سرد وخیس از باران
بگو کجای شهرت قدم میزنی تامن
سرزده در کنارت قدم بزنم....!!
شاید جان تازه ای بگیرم تا یک نفس دیگر زنده بمانم ....
ناشناس
   
عاشقانه ها
نمی دانم چرا وقتی،
دلم درگیر یاد توست،
هوا دلگیر و بارانیست...
صدای رعد هم جاریست...
نه رویایی ، نه کابوسی ،
هر آنچه هست بیداریست...
نمکدان می شود ابر و...
نمکها روی زخم دل ...
و این آغاز یک موضوع تکراریست...!
هنرها دارد این باران،
از آن لحظه که می بارد،
تبم در گریه می سوزد...
تحمل کینه می توزد...
و تن هم طبق معمول همیشه
پیله ی افسوس می دوزد...
دلم دلتنگ یاد توست...
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
ناشناس
   
عاشقانه ها
من تورا میخواهم و یاد تو در من ماندنيست
چشم تو چون شاه بیتی در غزلها خواندنیست
روی خود پنهان نکن ای عشق پنهانی من
چهره زیبای تو چون باغ گلها دیدنیست
من به لبهایت طمع کردم،تو رنجیدی چرا
این نباشد خبط من،لبهای تو بوسیدنیست
گفته بودی قلب پرخون خواهی و آه جگر
چون منی دیوانه قلبش را به یغما بردنیست
رفتی و با رفتنت ابری شد این شبهای من
نور خورشیدم، نتابی ابر غم باریدنیست
حالتی دارم میان رویش و پرپر شدن
حالت عشق است،این احساس من ناگفتنیست
کی رسد آندم که جانی گیرم از چشمان تو
جان شیرین هم بپای ناز چشمت دادنیست
ناشناس
   
عاشقانه ها
وای اگر چاپ شود قصه ی بوسیدن ما..
وای اگر خواب شود حسرت بیداری ما ..
وای اگر کشف شود در چمدان گریه ما ..
وای اگر جرم شود لحظه ی خندیدن ما ..
وای اگر سبز شویم در وسط آذر ماه ...
وای اگر گل بدهد پیچک خشکیده ما. ..
وای اگر مست شود لای نگاهت مامور ..
وای اگر زنده شود کودک جان داده ی ما ...
وای اگر لو برود خلوت این کوچه ی ما..
وای اگر سنگ شود قاضی پرونده ی ما..
وای اگر شک بکنن بر شب تکراری ما ..
وای اگر خون بچکد از دل تنهایی ما...
وای اگر سخت شود دیدن گردنبندت..
وای اگر تیغ شود عاقبته ..خنده ی ما..
وای اگر داخل حمام تو را دار زنند ...
وای اگر دار شود قسمت پایانی ما...
وای اگر در نگهت تیر به طغیان آید ..
وای اگر سرد شود شورش پاییزی ما..
وای اگر قاضی شرع ، حکم به دارت بزند..
وای اگر مرگ شود حاکم ویرانی ما..
وای اگر زنگ زند تلفن همسایه ی ما..
وای اگر زهر بریزند سر پیمانه ی ما..
وای اگر .. وای اگر.. از تو جدایم بکنند
وا اگر پیر شود در قفس این سایه ی ما..
وای اگر خواب شویم و برسند از پس خواب
وای اگر گریه کند کاتب زندانی ما ...
وای اگر این همه لبخند به یک اشک دهیم
وای اگر پیر شود یوسف کنعانی ما...
وای اگر شعر شود غصه ی تکراری ما..
وای اگر زهر شود باده ی پنهانی ما....
ناشناس
   
عاشقانه ها
بس کن ای زیبای من ، اینطور فالم را نگیر
هی نکن امروز و فردا ، حس و حالم را نگیر
شاید این حرف ِ تو باشد اشتباه و می شود
هی نگو امکان ندارد ، احتمالم را نگیر
من به یادت ، خاطراتت ، بودنت مشغولم و
جز تو که کاری ندارم ، اشتغالم را نگیر
با تو من میسوزم اما با تو هم روشن شدم
شعله ات را برندار و اشتعالم را نگیر
سد نساز و خواهشا ً این راه ها را هم نبند
رود هستم سمت ِ دریا ، اتصالم را نگیر
میوه ای کالم وَ هستم متصل بر شاخه ات
نه ! نکن از خود جدا من را ، کمالم را نگیر
در خیالاتم تو هستی و تو هستی و تویی
خوش خیالم با خیال ِ تو ، خیالم را نگیر....
ناشناس
   
عاشقانه ها
یاد داری آن شب از باران صمیمی تر شدیم؟
آسمان افسانه گفت و ماهِ یکدیگر شدیم؟!
قبله را گم کرده بودیم و هراسان عاقبت
دل به دریا ها زدیم و لحظه ای کافَر شدیم
وقت شب بود و چه زیبا شد مرورِ قصه ها
داستانِ عشق را خواندیم و خوب از بر شدیم
گفت و گویی بود بین چشم من با چشم تو
واژه ای آتش گرفت و هر دو خاکستر شدیم

بعد از آن شب بوی باران می دهد احساس من
آری آن شب هر دو از باران صمیمی تر شدیم
ناشناس
   
عاشقانه ها
فكر كردم آمدی اما خيالاتی شدم
در كنارم نيستی اينجا، خيالاتی شدم
گاه گاهی پشت درها سايه می بينم ولی
غم نشسته پشت اين درها! خيالاتی شدم
خواب می بينم كه می بوسم تو را با هر غزل
صبح می فهمم كه وای باز، خيالاتی شدم
گفته بودی درد و دل كن تا هميشه محرمی
رفته ای و نيستی حالا خيالاتی شدم
امتحانم می كند با جای خالی، زندگی
پر كن از عشق جای خالی را، خيالاتی شدم
روزها را می شمارم يك به يك، لطفا بيا
بس كه بی تو مانده ام تنها، خيالاتی شدم.
ناشناس
   
عاشقانه ها
هر شب
دست هايم را
روى بند رخت آويزان مى كنم
و پاهام را
كه پيش پاى خودم
روى جاكفشى گذاشته ام
جفت مى كنم
و سعى مى كنم
چشمانم را
از روى قاب عكس بردارم
و لبِ تاقچه بگذارم
كه چشمم به خودم نيفتد،
مى بينى!؟
بى تو‬
هرشب
فقط تلاش مى كنم
متلاشى نشوم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
، به پایان آمد این دیدار پنهانی
، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد!
ناشناس
   
عاشقانه ها
مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت: چشمان زلالت، جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت: راست می گویی؟ چگونه؟
زن گفت: تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت: باشه! ولی زیاد از ساحل دور نشو! می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد
و دید که ماهی های دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز هستند.
او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت و از چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید: چی شده ماهی من؟ کجا می روی؟
زن جواب داد: می روم ماهت بشوم!
مرد گفت: آن وقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت: همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید: آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!
دل كه نيست، حوضچه پرورش ماهيست!
ناشناس
   
عاشقانه ها
از پیش من؟.... هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
با حرف هر بیگانه ای، رسوای رسوا میشوم
تنها رهایم میکنی، وقتی که محتاج توام
صد بار اگر ترکم کنی، صد بار شیدا میشوم
گم میشوم در چشم تو، تا یک نظر بر من کنی
با یک نگاهت نازنین، من باز پیدا میشوم
من قطره ام دریای من، گم گشته ام در ساحلت
با اینکه ناچیزم ولی، من با تو دریا میشوم
من شوکت و ملک جهان، هرگز نمیخواهم ولی
تا تو نگاهم میکنی، سلطان دنیا میشوم
معنا ندارم بی تو من، در دفتر و دیوان دل
اما چو اسمت می رسد، شیدای شیدا میشوم
وقتی تو باشی پیش من، چیزی نمیخواهد دلم
از پیش من هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
ناشناس
   
عاشقانه ها
تکه ای از آسمان چشمانت ...
جامه ای از مخمل آغوشت ...
خوشه ای از گندمزار گیسوانت ...
و جام شرابی از تاکستان لبانت ...
من دیگر از دنیا چیزی نمی خواهم ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
ناشناس
   
عاشقانه ها
عقل گوید : شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید: راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او , بازارها
ای بسا منصور پنهان , ز اعتماد جان عشق
ترک منبر ها بگفته , برشده بر دارها
عاشقان درد کش را در درون اقرارها ست
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید : عقل را کاندر تو است آن خارها
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کند
یار با چشم خمار و مست تب دارت کند
عشق یعنی شب برایت شمع روشن میکند
آن لباسی که دلت میخواست را تن میکند
عشق یعنی بوسه های دزدکی در کوچه ها
پایِ کوه و دست های قرمز از آلوچه ها
عشق یعنی یک نسیم آن روسری را شل کند
ناگهان هم غیرت مردانه ی او گل کند
عشق یعنی هرکجا باهم همیشه تا ابد
تا ته دنیا تورا هرجا که خواهد می برد
شهر را با او پیاده بارها هی گز کنی
او برایت شعر میخواند برایش حظ کنی
عشق یعنی شعرهایت را همیشه از بر است
عشق یعنی از همه مردان برایت برتر است
نام تو ورد زبانش هرزمان و هرکجا
عشق یعنی خنده های بی دلیل و نابجا
عشق یعنی بوسه،باران،خنده و گاهی بغل
عشق یعنی خاطره ،دفتر،قلم...یعنی غزل
ناشناس
   
عاشقانه ها
گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟
طالب دولت دیدار تو باشد چه کند؟
شوخی و بی‌خبر از درد گرفتاری دل
دردمندی که گرفتار تو باشد چه کند؟
چه غم از سینهٔ ریش و دل افگار مرا؟
سینه‌ریشی که دل‌افگار تو باشد چه کند؟
قصد جان و دل یاران بُود اندیشهٔ تو
بی‌دلی کز دل و جان یار تو باشد چه کند؟
ای طبیب دل بیمار ، بگو ، بهر خدا
کان جگر خسته که بیمار تو باشد چه کند؟
گوش بر گفتهٔ احباب توان کرد ولی
هر که را گوش به گفتار تو باشد چه کند؟
می‌کند بی تو هلالی همه شب نالهٔ زار
ناتوانی که دلش زار تو باشد چه کند؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
اهل دل ، دل مینوازد ، دل شکستن کار نیست
هرکه باشد بی محبت واقف اسرار نیست
عاشقی هستم که منت میکشم بر وصل یار
منت دلبر کشیدن عاشقان را عار نیست
در گلستان گرد گل بسیار گردیدم ، ولی
از هزاران گل یکی حتی مثال یار نیست
آنقدر نالیدم آخر باغبانی دید و گفت
رو تو غمخواری بجوی این غم که بی غمخوار نیست
گفتم آخر من گلی گم کرده ام در این دیار
گفت پیدا کردنش آسان بود ، دشوار نیست
از گلستان دل بریدم راهی صحرا شدم
دیدم آنجا جلوه ای از پرتو دلدار نیست
از پس پرده صدایی ناگهان آمد به گوش
گفت اسیرت کردم اما نیتم آزار نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ !
در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر !
عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،
عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد !
دلم‌ می‌خواست‌ تو را
در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !
در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌
و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر
و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ !
نه‌ در عصر دیسکو ،
ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ !
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺩﻟــﻢ ﻭﻗـﺘـﯽ ﮐــﻪ ﻣـﯽ ﮔــﯿــﺮﺩ ﺗــﻮ ﻣـﯽ ﺁﯾـﯽ ﺑــﻪ ﺩﯾــﺪﺍﺭﻡ
ﺑــﻪ ﻣـﻦ ﺁﻫـﺴﺘـﻪ ﻣـﯿـﮕـﻮﯾـﯽ " ﻋـﺰﯾـﺰﻡ ﺩﻭﺳـﺘـﺖ ﺩﺍﺭﻡ "
ﺳـﺮﻡ ﺑـﺮ ﺷـﺎﻧـﻪ ﺍﺕ ، ﺑــﺎﻭﺭ ﻧــﺪﺍﺭﻡ ﭘـﯿـﺶ ﻣــﻦ ﺑـﺎﺷـﯽ
ﺗــﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧـﻮﺍﺏ ﻣـﯿـﺒـﯿـﻨـﻢ ﺑـﮕـﻮ ﯾـﺎ ﺍﯾـﻦ ﮐـﻪ ﺑـﯿـﺪﺍﺭﻡ ؟
ﻧـﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﮐـﻨـﯽ ﺑـﺎ ﻣـﻬــﺮﺑــﺎﻧﯽ ﮔـﻮﻧـﻪ ﻫــﺎﯾــﻢ ﺭﺍ
ﭼــﻪ ﺭﻗـﺼﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻧـﮕـﺸـﺘـﺖ ﺑـﻪ ﺭﻭﯼ ﺑـﻐـﺾ ﺗـﺐ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐـﻨـﺎﺭ ﻟـﺤـﻈـﻪ ﻫـﺎﯼ ﺗـﻮ ﺩﻭ ﻓـﻨـﺠـﺎﻥ ﻗـﻬــﻮﻩ ﻣـﯽ ﺭﯾــﺰﻡ
ﺍﮔــﺮﭼــﻪ ﺗـﻠﺦ ، ﺷﯿـﺮﯾـﻦ ﺍﺳـﺖ ﺑـﺎ ﻟـﺒـﺨـﻨـﺪِ ﻫَــﺮ ﺑــﺎﺭﻡ
ﮐـﺘـﺎﺑـﯽ ﻣـﯿـﮕــﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﻣــﯿـﺰﻡ ﻣـﻬــﺮﺑـﺎﻥ ﻣـﻦ
ﻭ ﻣـﯽ ﮔـﻮﯾـﯽ ﺑـﻪ ﺁﺭﺍﻣـﯽ ﮐـﻪ ﺍﯾــﻦ ﻫـﻢ ﺁﺧـﺮﯾـﻦ ﮐﺎﺭﻡ
ﻏــﺮﻭﺏ ﺷﻨـﺒـﻪ ﺍﯼ ﺩﯾـﮕﺮ ﺑـﺮﺍﯾـﻢ ﺷـﻌـﺮ ﻣـﯿـﺨـﻮﺍﻧـﯽ
ﺗـﻤـﺎﻡ ﻫـﻔـﺘـﻪ ﺭﺍ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﻫــﻮﺍﯼ ﻋـﺸـﻖ ﺳـﺮﺷـﺎﺭﻡ
ﺗـﻨـﻢ ﺧــﻮﺭﺷـﯿـﺪ ﻣـﯿـﺨـﻮﺍﻫــﺪ ﮐـﻨـﺎﺭ ﺳــﺎﺣـﻞ ﺍﻣـﻨـﺖ
ﻣــﻦ ﺍﺯ ﺷـﺒـﻬـﺎﯼ ﺑــﺮﻑ ﺁﻟـﻮﺩﻩ ﯼ ﺍﯾــﻦ ﺷـﻬـﺮ ﺑـﯿـﺰﺍﺭﻡ
ﺩﻟــﻢ ﺍﺑــﺮﯾـﺴـﺖ ﺍﺯ ﺩﺳــﺖ ﺗـﻤـﺎﻡ ﺑـﯽ ﺗــﻮ ﺑـﻮﺩﻥ ﻫﺎ
ﺍﮔـﺮ ﺑــﺎﺭﺍﻥ ﺑـﯿـﺎﯾـﺪ ﺑــﺎﺯ ﻣـﯽ ﺁﯾـﯽ ﺑـﻪ ﺩﯾــﺪﺍﺭﻡ ؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها
به ﯾﻘﯿﻦ، ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺧﻠﻘﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻘﺶ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺒﺪ ﻣﯿﻨﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺍﻫﺮﻣﻦ، ﺳﯿﺐ، ﻫﻮﺱ، ﻭﺳﻮﺳﻪ، ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺲ ﮐﻦ !
ﻋﻠﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﺪﻟﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﻝ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻘﺶ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻨﻪ، ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺮﺗﺮ ﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺣﺎﺟﺖ ﺁﯾﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﯾﮑﺘﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎ، ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎ،ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺷﮑﻞ ﯾﮏ ﺭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ، ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﻞ ﺻﺪ ﺟﻠﻮﻩ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﻣﻌﻤﺎ،ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
" ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺨﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﺧﻮﺷﺘﺮ "
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺩﻝ ﻣﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺣﺴﻦ ﺍﺳﺖ، ﺗﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﺩ
ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﻘﻞ، ﺑﻪ ﻣﻮﻻ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ "ﻣﻮﻟﻮﯼ "ﻭ " ﺷﻤﺲ " ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﻋﻠﺖ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﺯ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ " ﻓﺎﺋﺰ " ﻭ " ﺑﺎﺑﺎﻃﺎﻫﺮ "
ﻋﻠﺖ ﺑﯿﺪﻟﯽ " ﺣﺎﻓﻆ " ﻭ " ﻧﯿﻤﺎ "، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻧﻔﺲ ﻋﺸﻖ، ﺷﻔﺎ ﺑﺨﺶ ﺩﻝ " ﻣﺠﻨﻮﻥ " ﺍﺳﺖ
ﺗﺴﻠﯿﺖ ﮔﻮﯼ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪ " ﻟﯿﻼ " ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ " ﻓﺮﻫﺎﺩ "، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺗﺐ "ﺷﯿﺮﯾﻦ " ﺍﺳﺖ
ﻋﻠﺖ ﺳﻮﺧﺘﻦ " ﻭﺍﻣﻖ " ﻭ " ﻋﺬﺭﺍ " ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﻗﺴﻢ، " ﯾﻮﺳﻒ " ﺩﻝ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﯼ ﻧﺪﺍﻣﺖ ﻧﻔﺴﺎﻥ، ﺩﺭﺩ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺳﺮﺥ
ﺟﺎﯼ ﺷﮏ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻘدیر دل ما عشق است
ناشناس
   
عاشقانه ها
وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام هر
قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند،
وقتی که چشمهای کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون بیرون می پاشید
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم: باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم..
فروغ فرخزاد
   
عاشقانه ها
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
گر تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
مولانا
   
عاشقانه ها
با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش
سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی
وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی
صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی
عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت
دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی.....
شهریار
   
عاشقانه ها
رقص گلهای شقایق دیده ای؟
حالت چشمان عاشق دیده ای؟
محو پرواز کبوتر گشته ای؟
از نگاهی تو مکدر گشته ای؟
با قناری ها دوبیتی خوانده ای؟
خنده ای را بر لبی بنشانده ای؟
محض یارت کوچه ای گز کرده ای؟
فارغ از دنیا دمی حظ کرده ای؟
گر چنین با زندگی سر کرده ای!
درس عشقت را تو از بر کرده ای....
ناشناس
   
عاشقانه ها
هيچ ميداني كه شب شد من شدم ، ديوانه ات
بي سر و سامان شدم اواره در ويرانه ات
هيچ ميداني كه در قلبم شدي سلطان عشق
مست مِي بودم مرا راندي تو از ميخانه ات
هيچ ميداني قسم خوردم كه مجنونت شوم
مو پريشان كرده اي داني شوم من شانه ات
خوب دانستي كه من ديوانهء شهر توام
قصه ها گفتي تو بر من تا شدم افسانه ات
لحظه اي غافل شدم رفتي و تنها مانده ام
گم شدم يا گم نمودم من مسير خانه ات
خوب فهميدي كه در قلبم حكومت ميكني
پر نمودم از شرابي ناب من پيمانه ات
رسم عاشق اين نباشد دل ز دلبر بشكند
شب شد و من باز هم ديوانه ام ، ديوانه ات
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق گاهی ...
مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی ...
کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست
عشق گاهی ...
هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی ...
بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی ...
نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی ...
می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی ...
سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر ... افسانه ای
عشق گاهی ...
یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی ...
هم حکایت می کند
از جدایی ... ها شکایت می کند !.
ناشناس
   
عاشقانه ها
چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم، اما به تو می اندیشم!
شب که مهتاب درآیینه ی من می رقصد
می نشینم به تماشا، به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم…
چیستی؟ خواب و خیالی؟ سفری؟ خاطره ای؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست
یا درآغوش منی، یا به تو می اندیشم!
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به حافظ، به حقیقت، به غزل دلخوش باش
من به افسانه ی نیما به تو می اندیشم
نه به اندیشه ی زیبا،‌ نه به احساس لطیف
كه به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیای كه می اندیشی؟؟
من كه تنها به تو، تنها به تو می اندیشم
ناشناس
   
عاشقانه ها
من که هستم تو کجایی که نگاهم بکنی
نفست گرم ،اگر گاه ........دعایم بکنی
من که آغوش خودم باز نمودم ،اما
تو کجایی که مرا گاه صدایم بکنی
حق من هم نَبُود ،ناز خریدن تا کی
کی شود تا که مرا باز سلامم بکنی
می روم زین پس از این شهر که تو
قصد داری که مرا بر سر دارم بکنی
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻧﺎﺯ ﮐــﻦ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻏــــــﺮﻕ ﺗﻤﻨــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺗﺎ ﻗﯿـــــﺎﻣﺖ ﺷـــــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺍﺯﻝ ﺯﯾﺒــــﺎﺗﺮﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾــــــﺮ ﺩﻧﯿــــــــــﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷــــﺎﯾﺖ ﺷــﻮﻡ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﻗﺎﯾﻘــــﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﯾـــــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗـﻤــــــﺎﻡ ﺁﺭﺯﻭ ﻭ ﺟﻤﻠﮕـــــﯽ ﺍﻣﯿــــــــــﺪ ﻣﻦ
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﮑـــــﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭ ﻫــــــــــﺎﯾﺖ ﺷـــــﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗﻤــــــﺎﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿـﺎﯼ ﻣﻦ
ﮐﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﻞ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺷـﻮﻡ
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻓـــﺮﺩﺍﯾـﻢ ﺗﻮﯾـــــــــــﯽ
ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈـــﻪ ﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺷﻌﺮﻫــــــــــﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ
ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷـــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــــــﺎﯾﺖ ﺷـﻮم
ناشناس
   
عاشقانه ها
ای که گفتی بی قراری های من بازیگری ست
بی قرارم می کنی وقتی دلت با دیگری ست
گاه دلسوز است و گاهی سخت می سوزاندم
عشق گاهی مادر است و گاه هم نامادری ست
ناشناس
   
عاشقانه ها
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من، ولی اخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی؟
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
رفت از برم ولیک فراموش من نشد
در جان من شد ارچه هم آغوش من نشد
زهر فراق او همه شب سوخت جان من
شیرینی لبش چه کنم نوش من نشد
مردم برای او همه شب وای من دریغ
حتی برای لحظه ای مدهوش من نشد
از جور وبی وفایی خوبان روزگار
افسانه ها شنیدم ودر گوش من نشد
ناشناس
   
عاشقانه ها
چشمهايت را زمين بگذار
بيا دست خالى بجنگيم
ناشناس
   
عاشقانه ها
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
ناشناس
   
عاشقانه ها
مرا یک شب از این شبها به صرف عشق دعوت کن
برایت عشق می ورزم تو هم قدری محبت کن
خودت بردار قلبم را برو بازار زرگرها
بگو از حس من بر خود و آن را خوب قیمت کن
تو که هتر رقص موهایت کند محشر به پیش من
بیا امشب بکش ما را ولی صبحش قیامت کن
اسیر عشق تو گشتم دلم در بندت افتاده
چو قانون ژنو ای گل تو با من در اسارت کن
برایم در زمین داری خدایی می کنی ای گل
دعای بوسه ی من را بیا یک شب اجابت کن
به هر احساس میجوشد نشاید گفت این عشق است
برو آرام عشقت را بر او تا بی نهایت کن.
ناشناس
   
عاشقانه ها
از لب شکرین او بوسه به جان خریده‌ام
زان که حلاوتی بود جنس گران خریده را
گر به سر من آن پری از سر ناز بگذرد
بر سر راهش افکنم پیرهن دریده را
پرده ز رخ گشاده‌ای ، داد کرشمه داده‌ای
داغ دگر نهاده‌ای لالهٔ داغ دیده را
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را
چشم سیاه خود نگر هیچ ندیده‌ای اگر
مست کمین گشاده را، ترک کمان کشیده را
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفت
دلِ زارم قفسی شد که به غم خانه گرفت
تو که رفتی شب وروزم به همین خانه گذشت
مهِ شـــــــب پیش رخــم غیرت مردانه گرفت
تو که رفتی همه مردم به دلم زخم زدند
زنفیـــــرم دل هر دشمن و بیگانه گرفت
تو که بودی توبه کردم که به مِی لب نزنم
تو که رفتی هوســـم باز به میخانه گرفت
تو که دیدی به برت شمع شدم تا بپری
تو تنت پیله صفـــت جرات پروانه گرفت
تو که دیدی به هوا پر زدن از شوق تو بود
چه کنم مرغ دل از خال لبت دانه گرفت
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلم باتوست مي دانی ولی با من نمی مانی
مگر در چشم اشك آ لوده ام غم را نمی خوانی
بهارم بی گل روی تو رفت و زندگی طی شد
بيا تا در نگاه من گل اميد بنشانی
جدايی تا كجا تا كی بيا در بزم مشتاقان
خدای عاشقا ن داند تو هم چون ما پريشا نی
در آغوش چمن چون لاله روشن كن چراغ دل
چرا در سينه ی مشتا ق ياران آتش افشانی
تو دشت با مدادی با گل خورشيد رخسارت
تو ابر نو بهاری شاه بيت شعر بارانی
بلور باورت را ديده ام گاهی به تنهايی
زلالی ، صاف و يكرنگی ، به درد عشق درمانی
به باغ آرزو چون تك درخت زندگی سبزی
نسيم تازه ای آهنگ نرم جويبارانی
بهشتی،كوثری ،نوری،حريری، هاله ای، موجی
نمی دانم چه می گويم تو خود آنی كه می دانی
ناشناس
   
عاشقانه ها
بیا جایمان را عوض کنیم
شعر های من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند
این بار
تو شعر بگو تا من برایت عاشقی کنم
ناشناس
   
عاشقانه ها
مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد
از این ضحاک در خون مرده، اهنگر چه می خواهی؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
امشب عروسش می شوی…من دوستت دارم هنوز!
بی من چه شیرین میروی…من دوستت دارم هنوز!
در این مثلث سوختم…دارم به سویت می دوم
داری به سویش میدوی…من دوستت دارم هنوز!
قسمت نشد در این غزل…شاید جهان دیگری…
مستی و رقص و مثنوی..!من دوستت دارم هنوز!
امشب برایت بغض من کل میکشد محبوب من!
حتی اگر هم نشنوی من دوستت دارم هنوز!
در سنگسار قلب من لبخند تو زیباترست…
یک جور خاص معنوی من دوستت دارم هنوز!
خوشبخت باشی عمر من در پنت هاس برج عشق
در ایستگاه مولوی من دوستت دارم هنوز!
دارد غرورم میچکد از چشم هایم روی تخت...
داری عروس میشوی..من دوستت دارم هنوز!
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
با دوتا چشم عسل، خون مرا ریخته است
یک نفر بخت خودش را به گذرگاه خیال
بر سر موی پریشان تو آویخته است
مثل یک آدم دلمرده به دورازهمه کس
اشک رخساره به خون دلم آمیخته است
آنکه اندیشه و فکرش ، همه آزار من است
سرب ، در حنجره زخمی من ریخته است
شاعران گرچه گرفتار خیال اند ولی
عاشق روی تو یک آدم فرهیخته است
مانده ام با همه پرهیز من ازآدم ها
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
دیگران
   
عاشقانه ها
عشق یعنی چه؟؟؟؟
عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى5 تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:
• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)
• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، 6 ساله)
• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل 6 ساله)
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)
• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، 8 ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)
• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى،۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)
• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)
• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)
و سرانجام ...
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"
ناشناس
   
عاشقانه ها
چشمهايت را دوست دارم !
چشمهايت نجيب است
شبيه ماده اسبى جوان رها شده در دل دشت !
نگاهت دريايى ست سه بعدى كه تمام عاشقانه ها
در آن موج مى زند !
شرم هايت را دوست دارم
وقتى شعرى از من مى شنوى و حواست را
به بى ساحل ترين دريا پرت مى كنى !
بى تابى ات را دوست دارم
وقتى نامه هايم را تنهايى باز مى كنى !
سرخ شدن هاى پى در پى ات را
كه انگار تازه به سن بلوغ رسيده اى !
تو اى سرخ ترين سيب زندگانى ام
آيا مى دانستى من هنوز سر از عاشقى ات در نياورده ام
و ماه به ماه ، آفتاب به آفتاب
براى چشمهايت ستاره الك مى كنم ؟!
" بهرنگ قاسمى "
دیگران
   
عاشقانه ها
آب بسیار است
اما غرق شدن در چشمان کسی که دوستش داری لذت دیگری دارد
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﭼﻮﻥ
ﺧﻴﺎﻝ ﺗﻮ
ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ
ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ
ﭼﻪ ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺩﮔﺮ
ﻣﺴﺖ ﺩﺭﺁﻳﺪ
ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ
ﺳﺨﻨﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺗﻮ
ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻫﻤﺪﮔﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ
ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ !
مولانا
   
عاشقانه ها
چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
ناشناس
   
عاشقانه ها
شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟
چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟
حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست
شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک لحظه تو را دیدم و مجذوب شدم من
درجنگ غم عشق تو مغلوب شدم من
من فکر تو و یاد تو بودم همه ی عمر
افسوس که دل کندی و مغضوب شدم من
چشمان تو انگار نمیخواست که باشم
از سیل نگاه تو چه مخروب شدم من
تا کی به غم دوری تو صبر کنم من
اینجا که به هجران تو ایوب شدم من
باشد که خدا چاره کند کار دل ما
چون غرق تماشای تو محبوب شدم من
؟؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
گویند ز پیمانه ننوشید ، حرام است
هر کس که بنوشد به سر دار مقام است
ما دوش به میخانه ی عشّاق برفتیم
دیدیم که مستی همه را کیش و مرام است
گفتیم به پیمانه چه دارید که مستید ؟
گفتند شراب است که از یار به کام است
گفتیم چرا یار بشد ساغر مستان ؟
گفتند که مستی سبب عشق مدام است
گفتیم که ازعشق چه آید به سرانجام ؟
گفتند که عشق بردل عشاق طعام است
گفتیم که دوزخ شود آن خانه ی خ عشاق
گفتند که میخانه همان جای سلام است
ما نیز شدیم از پی آن جام و شرابش
زیرا که خدا مقصد پیمانه و جام است .........
ناشناس
   
عاشقانه ها
مهر در آغاز است
نکند مهر تو با تقویم است
من ز تقویم دلت باخبرم
همه ماهش مهر است
همه روز احساس...
ناشناس
   
عاشقانه ها
روسری سر می کنی ، باشد حریری بهتر است
روی موهای طلایی رنگ شیری بهتر است
.
جای تو بودم نمی کردم به سر چادر سری
فرصت دیدار را از من نگیری بهتر است
.
احترام چشم تو "بر چشمهایم" واجب است
زل زدن زیباست اما سر به زیری بهتر است
.
آسمان چشم مستت تا نگاهم می کنی
از تمام کهکشان راه شیری بهتر است
.
آن قدر بی اعتنایی با من و احساس من
گاه می گویم به خود ازغم ، بمیری بهتراست
.
گر چه این کوچه پر است از ردپای بی کسی
نقش پایت باز هم از ناگزیری بهتر است
.
این غزل را خواستم تقدیم چشمانت کنم
با تبسم های خود از من بگیری بهتر است
ناشناس
   
عاشقانه ها
شهریور عاشق انار بود
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد...
آخر انار شاهزاده ی باغ بود تاج انار کجا و شهریور کجا !
انار اما فهمیده بود، میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است
اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد
نه شهریور به انار میرسید
و نه انار میتوانست شهریور را ببیند
دانه های دلش خون شد
و ترک برداشت ...
سالهاست
انار سرخ است
سرخ از داغی و تندی عشق...
و قرن هاست شهریور بوی پائیز می دهد....
ناشناس
   
عاشقانه ها
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مُهره مِهر خویش می‌باخت مرا
چون من همه آز شدم بینداخت مرا
مولانا
   
عاشقانه ها
تو که مقصد بشوی رنج سفر شیرین است
طعم لبخند ملیحت چقدر شیرین است
هرچه رفتار تو گفتار تو تلخ است ولی
نوبر سرخ لبت مثل شکر شیرین است
قهوه چشم تو انداخته از خواب مرا
با تو بی خواب شدن هم بنظر شیرین است
سخت به معجزه عشق تو ایمان دارم
سم بنوشیم اگر ما دو نفر شیرین است
شور فرهاد شدن در سر من افتاده
شاه بانوی من اسم تو مگر شیرین است؟
تا رسیدن به تو راهی است به اندازه عمر
مقصدم باش فقط رنج سفر شیرین است
ناشناس
   
عاشقانه ها
بوسه ات خشکيد اما جاى آهت مانده است
گرم چون خورشيد ظهرتير ماهت مانده است
چهره ات ازياد رفت اما به روى صورتم
نبض آرام کنار گيجگاهت مانده است
نغمه هايت را رها کردم ولى در گوش من
تک نفسهاى عميق و گاه گاهت مانده است
هر لباس نو به تن کردم به روى دکمه اش
جاى دستان نجيب و سربه راهت مانده است
چشمهايت را ندارم بر تنم اما هنوز
ردپاى داغ چشمان سياهت مانده است
پاک شد بوى حضورت از تمام جان من
شسته ام تن را ولى جاى نگاهت مانده است
اشتباه از هرکه بود اين بار باشد مال تو
بر تنم جاى تمام اشتباهت مانده است
لشگر خشمت اگر چه جسم من را خاک کرد
چشم من دنبال سردار سپاهت مانده است
بار ديگر ردشو از اين جسم و,جانم خاک کن
فکر کن درشهرما ,اى خان کلاهت مانده است
گرچه افتادن زچشمت هم سقوطى سخت بود
شوق افتادن ز روى پرتگاهت مانده است
نيست من را آرزويى جز همان يک اشتباه
جان من در حسرت يک اشتباهت مانده است
تو چه کردى که مرا از خويش بى خود کرده اى
توبه کردم باز هم ميل گناهت مانده است
ناشناس
   
عاشقانه ها
دوستت دارم
چو بوی تازه ی نان، به وقت افطار
دوستت دارم
چو عطر تند پدربزرگ، به وقت نماز
دوستت دارم
چو یاس های ترمه ی بی بی
چو شب بو های باغچه ی حیاط
چو گلبرگ سرخ میان کتاب
دوستت دارم
و هر بار بجای گفتنش؛
بو می کشم
تمام عطرهای جهان را
که از تن ات
بارها جا گذاشته ای.
ناشناس
   
عاشقانه ها
گرچه ازفرط غرور
اشکم ازدیده نریخت
بعدتولیک پس ازآنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چواز دیده برفت
سالهاست که ازدیده ی من رفتی لیک
دلم از مهرتوآکنده هنوز...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ره آسمان درونست
پر عشق را بجنبان
پرعشق چون قوی شد
غم نردبان نماند
مولانا
   
عاشقانه ها
خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
ناشناس
   
عاشقانه ها
سخت است که معتاد نگاهی شده باشی
دیوانه ی چشمــان سیاهی شده باشــی
اینکــه پســر رعیت ده باشی و آنوقت-
دلداده ی تک دختر شاهـی شده باشـی
در پیچ و خم عشق به سختی به در آیی -
از چاله،ولی راهی چاهی شده باشی
از دور تو را محکم و چون کوه ببینند
در خویش شبیه پر کاهی شده باشی
مانند دلیری که به دستش سپری نیست
بازیچه ی دستان سپاهی شده باشی
یـک عُمر بجنگی و در آخــر نتوانـی -
تا نامزد آن که بخواهی شده باشی
سخت است که ماه تو سراغ تو نیایـد
آنگاه که در حوضچه ماهی شده باشی
قیصر امین پور
   
عاشقانه ها
زندگى زيباست چشمى باز كن
گردشى در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست
عينك بدبينى خود را شكست
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمهاجان ديده ام
درد را افكنده درمان ديده ام
گر تو را نوريقين پيدا شود
ميتواند زشت هم زيبا شود
حال من درشهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگى يعنى همين پروازها
صبحها، لبخندها، آوازها
مولانا
   
عاشقانه ها
گاهی چه بی گناه، دلت پیر میشود
اینجا همان دمی است که زود دیر میشود
گاهی به رغم تشنگی عشق، عاقبت
با حسرتی فقط، عطشت سیر میشود
گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
بی رحم چون کمان کمانگیر میشود
گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود
گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
تنها سراب اوست که تصویر میشود
گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
چون نیست قسمتت، به دلت تیر میشود
گاهی صدای بارش باران که دلرباست
با چتر تک سواره چه دلگیر میشود
گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
من کم شوم ز یار، چه تفسیر میشود
گاهی مسیر عشق، ز پیکار عقل و دل
از تیزی و خطر، چو شمشیر میشود
گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
باید نشست و دید، چه تقدیر میشود..
قیصر امین پور
   
عاشقانه ها
من که رنگم می پرد وقتی نگاهم می کنی
پس چرا با سر به زیری هی عذابم می کنی
من که می کوشم خودم را در دل تو جا کنم
پس چرا من را، شما ، خانم، خطابم می کنی
من که با صدها بهانه به سراغت آمدم
پس چرا با بی محلی تو خرابم می کنی
قصد کردم که گنهکار تو باشم پس چرا
گفته ای استغفر الله و صوابم میکنی
در خیال نقشه ای که در برت محبوب شم
شب به شب با حیله ای تازه به خوابم می کنی
حوصله سر برده از من آن غرور لعنتی
با همین رفتار ها داری کبابم می کنی
می روم پا می کشم از عشق و از تحمیل خود
باز با داغت مرا یک شعر نابم می کنی
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتم: چشمم ، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش میدار
گفتم: که دلم ، گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار
ناشناس
   
عاشقانه ها
با من بیا زیبای من تا عشق مهمانت کنم !
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم ...
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص !
پاسخ بگو ، پلکی بزن ، تا مست و حیرانت کنم ...
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من !
جانم فدایت خنده کن تا ماه ارزانت کنم ...
ترسوترین ترسای من قید قوانین را بزن...
همراه شو تا آشنا با شیخ صنعانت کنم !
سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم ...
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم ؟
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ " ایرانت " کنم ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلنشین ! ... ای غم دلواپسی ات بر کمرم
من از آنـی کــه تــو پنداشته ای خسته ترم
عمر من کمـــتر از آنست کــــه باور بکنم
که تــو یــک روز بخـــواهـی بروی از نظرم
راه برگشت کجا ؟ لمــس کن این فاجعه را
بی تو هر لحظه ، پلی میشکند پشت سرم
باز هم کشته و بازنــده ی این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم !
دل به دریای جنون می دهی و می گذری
دل به دریای جنون می دهم و می گذري
آه دیوانه ! ، تو آنــسوی جهان هم بروی
من بـــه چـــشمان تـو از پلک تو نزدیک ترم
ناشناس
   
عاشقانه ها
فدای چشم قشنگت تمام بود و نبودم
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﻡ ﺑﻔﮑﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﮐﺠﺎ ﺭﻭﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻧﯽ
ﻏﻤﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺠﺎﻧﻢ ، ﺗﺐ ﺍﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﺮﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﻡ
ﺑﻪ ﺗﯿﺮ ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻫﺖ ، ﺑﻪ ﺑﻐﺾ ﺧﻨﺠﺮ ﺁﻫﺖ
ﺑﮑﺶ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﻡ ، ﺑﺰﻥ ﺷﺮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﭘﻮﺩﻡ
ﺷﮑﺎﺭ ﻃﻌﻨﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ، ﻫﻨﻮﺯ ﺯﺧﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺼﻤﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺩﻡ
ناشناس
   
عاشقانه ها
پشت چشمان تو شهریست پراز ویرانی
هر کسی چشم تو را دید دلش ویران شد
کافر آمد که کمی کفر بگوید اما
یک نظر کرد به چشمان تو با ایمان شد
ناشناس
   
عاشقانه ها
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبخ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کیم؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
فاضل نظری
دیگران
   
عاشقانه ها
زلیخا...!!!
جان یوسفت راستش را بگو...
چه به خدا گفتی
که
این چنین
پا درمیانی کرد...
ناشناس
   
عاشقانه ها
وقتی که دنیا دود شد شاید فراموشت کنم
کاشانه ام نابـــــود شد شاید فراموشت کنم
آسان ز دستم داده ای باشد به این هم راضی ام
وقتی که اشکم رود شد شاید فراموشت کنم
هرگز زدستت این چنین سیلی به احساسم نخورد
باشد بزن بد تر بزن ،اما به دســـــــــتانت قسم
وقتی که تارم پود شد شاید فراموشت کنم...
.این را بدان ای مهربان وقتی که خفتم زیر خاک
شاید فراموشت کنم
ناشناس
   
عاشقانه ها
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟
روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟
گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟
هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟
عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟
تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
"تو" که از کوچه ی غمگین دلم میگذری!
"تو" که از راز دلم با خبری!
"تو" چرا رسم وفایت گم شد؟!
برق چشمان سیاهت گم شد؟!
با " توأم " ای مهِ مهتابِ شبان...
با " تو " ای زلف پریشان جهان...
بی "تو" صد خاطره ام گریان است...
بی "تو" اشکم شاعر باران است...
بی "تو" دیگر نفسم بند آمد!
بی "تو" جوی "دل" من خشکیده ست
با "تو" از قصه عشقم گفتم و "تو" در اوج سکوت؛
با نگاهی پر تردید و خمود ؛
گفتی از: " عشق حذر کن " نفسم بند آمد !!
ناشناس
   
عاشقانه ها
روي دلجوي تو را تا نقش مردم ميكنم
در حضور چشم مستت دست وپا گم ميكنم
از فروغ روي تو دل ميرود از دست من
من به عشق كوي تو اي گل ترنم ميكنم
تا تو باشي با من ومن با نگاه مست تو
با شميم نام نيكويت تكلم ميكنم
تا كه دل آرام گيرد در بهار زندگي
دشت سرخ آرزو را بذرگندم ميكنم
جاده ها روشن زنور چهره زيباي توست
از چه در اين روشنايي راه را گم ميكنم؟
با زبان بي زباني قصه ميگويد دلم
ديده ام لبريز اشك است وتبسم ميكنم
زآتش هجرانت اي گل روز وشب بي اختيار
گر ميسوزم ولي با غم تفاهم ميكنم
چشم ميبندم نبينم جز تو را باچشم دل
چشم بسته چشم مستت را تجسم ميكنم
ناشناس
   
عاشقانه ها
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند
این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
سعدی
   
عاشقانه ها
از زبـونہ یہ پسـر

یہ روز داشـــتم قدم ميزدم تو خيابوڹ نميدونم ڪجاے فلاڹ شهر
يہ عابر ڪہ اصلا تو حال خودش نبود محڪم خورد بہ مڹ

گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا

يه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:

عذر ميخوام خيلے داغــونم حواسم اصلا نبود..

گفتم : حالا چے شده اينجورے بہ هم ريختہ اے؟
يه نـــخ سيگار درآورد و فندك زد زيرش گفت:
تا حالا عاشــق شدے؟
گفتم هــــۍ ... ڪم و بيش..!

گفت تا حالا لُـــپت از ندارے جلوش گل انداختہ؟

گفتم جَوونی و نداريـش ديگه...

گفت : مڹ عاشق يه زڹ شوهر دارم...

حرفشو قطع ڪردم !
گفتم : نگا ڪڹ داداش نداشتيم ديگہ !!!
تو ايڹ مورد نيستم!

نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...

خنديدم گفتم : بهتر بابا راحت شدے حاجۍ
خيلے ناجوره زڹ شوهر دار خدايـــــے !

يہ قطره اشك از گوشہ ے چشـمش لــيز خورد و آروم گفت:
امروز بۍ مـــادر شدم...!


محڪم بغلش ڪردم و گفتم:
غلــط ڪردم!
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفته بودی که: «چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات، که یک دم مژه بر هم نزنی»
ـ مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به‌قدر مژه بر هم زدنی!
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادن که مدهوش شدی

تو که آتشکدهء عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
شهریار
   
عاشقانه ها
لهجه ات پاک ترین سوره ی سبحانی هست

گِرِهِ زلفِ تو تندیسِ پریشانی هست

سبکِ ابروت عراقی و خراسانی هست

تو خودت مثنوی و رازِ غزل میمانی

و لبت شعرِ نویِ شاعرِ کاشانی هست

خالِ لبهایِ تو در نقشه ی هند آمده است!

زورِ عشقِ تو مگر بازویِ افغانی هست

عربی سرمه به چشمانِ قشنگت کردی

روسری بستنِ تو شیوه ی لبنانی هست

ای زلیخا همه ی شهر به دنبال تو و ......

دلِ تو در گرویِ برده یِ کنعانی هست

ای تو میخانه ی عشّاقِ سرِ کوچه یِ ما

مثلِ مِی لذّتِ دیدارِ تو پنهانی هست

ای که غافل ز دلِ سوختگانی گلِ من

دلِ من اَرگِ بمی در پیِ ویرانی هست

عکسِ تو قبله ی من بود کنارِ مُهرَم

که پرستیدنِ تو کلِ مسلمانی هست

تو بگو تا که به پیشانیِ تو بِنویسند:

خوشگلی مختصِ دوشیزه یِ ایرانی هست

مهدی رضازاده لامردی
دیگران
   
عاشقانه ها
آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی
ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی


راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی


مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان
بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی


سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام
لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی


خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست
نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی


با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش
سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی


وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی


صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی


عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت
دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی.....
شهریار
   
عاشقانه ها
گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای!
بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟

ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟
درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟

فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم...
گویاازین نمونه مکررشنیده ای...

ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی...
تنهادلم خوش است که شایدندیده ای...

یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!!
هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای
قیصر امین پور
   
عاشقانه ها
شاه شطرنج منی با رخ ماهت چکنم؟
با سپید دل و چشمان سیاهت چکنم؟

تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده
این همه زیر و بم گاه به گاهت چکنم؟

سپه حسن تو از تاب غزل بیرون است
من وامانده به اوصاف سپاهت چکنم؟

عالمی خاطر چشمان تو را می خواهند
من و یک عالمه ای خاطره خواهت چکنم؟

بزم خورشیدی و دل طاقت دیدارت نیست
در شبم با طپش صبح پـگاهت چه کـنم؟

یوسفم تشنه و صحرا همه گرگ آلوده است
گر پناهم نشود گوشه ی چاهت چه کنم ؟


روزها رفته و در فاصله هایت سالی است
وای با روز و شب و هفته و ماهت چه کنم؟

چهره ی ماه تو تا جلوه گر برکه ی ماست
در مدار تو بیایم سر راهت چه کنم؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی، چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم، اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم.
دختر گفت : اثبات نه، من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد .
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت. پسر نامه ای را به شرح زیر کنار تخت او گذاشت.
"عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم !!! دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… و اکنون که قادر به محبت کردن به من نیستی، نمی توانم دوستت داشته باشم !!! تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم . اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد، در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم . آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم
ناشناس
   
عاشقانه ها
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صدبار تو را دیده ام ای غم به گمانم!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران
اینقدر که تا دیدن او زنده بمانم

فاضل نظری
دیگران
   
عاشقانه ها
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری
دیگران
   
عاشقانه ها
شعر زیبای بدون نقطه :


دلا کم رو سوی کاری که هردم درد سر دارد
که هر کس در هوس گردد مراد دل هدر دارد

درا در کوی دلداری که گردی محرم دلها
دلی کو گرد او گردد همه در و گهر دارد

اگر درد دلی داری مگو در مسمع هر کس
ره او رو سوی او رو که در هر کو دری دارد

هوای وصل او داری اگر در سر، سحرگه رو
که هر کس وصل او را در دعاهای سحر دارد
ناشناس
   
عاشقانه ها
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی....
ناشناس
   
عاشقانه ها
با من بیا زیبای من! تا عشق مهمانت کنم
دردی اگر داری بگو بابوسه درمانت کنم
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص!
پاسخ بگو، پلکی بزن، تا مست و حیرانت کنم
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من
جانم فدایت! خنده کن تا ماه ارزانت کنم
ترسوترین ترسای من قید قوانین را بزن
همراه شو تا آشنا با شیخ صنعانت کنم!
سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم؟
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ یونانت کنم
در حسرت این لحظه ها یعقوب دیدارت شدم
حالا که هستی صبر کن تا عشق مهمانت کنم!
ناشناس
   
عاشقانه ها
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
مارا چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تورا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم؟ با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها
به همه خاطـره هایم گره ی کور زدم
به یکی انگ و دگر وصله ی ناجور زدم
تو شدی منکـر ما بودن ما اینهمه سال
همه بر خیل خوش خاطرم هاشور زدم
ازهمان دم که پرید عطر وجودت ز تنم
مـُـردم و بـر بدنم یکـسـره کافــور زدم
لب من نوش دگر جز لب تو نوش نکرد
بوسه تنها به لب خمره ی انگور زدم
خسته از آن همه روزِ پُرِ نیرنگ و ریا
دل بریدم ز سحر بر شب بی نور زدم
رگ خشکیده ی من تیزی تیغی نبرید
من به آن تیغ تـبـر تیزی ساطــور زدم
تو تنت را به تن گرم دگر دادی و من
تن سردم به تن یـخ زده ی گـور زدم
چشم بر من تو ببستی و منم بر دنیا
باز از پیش خدا چشمکت از دور زدم
ناشناس
   
عاشقانه ها
ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر ..
چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر
تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر
رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر
ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر
خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر ..
مهدی اخوان ثالث
   
عاشقانه ها
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ِ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ،
ﺳِﺮّ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ! ...
ﺳﺎﻟﮏ ! ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻛﻼﻡ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ، ﻣﺴﺘﯽ ، ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ ...!
مولانا
   
عاشقانه ها
بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!
دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!
روی زانو بنشینی و به صدها ترفند
از لبم مزه ی گیلاس چشیدن...ممنوع!
مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد
تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!
مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن
پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!
باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب
غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع!
چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...
گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!
عصر یک جمعه بیا بهر ملاقات...ولی
سر ساعت به قرارم نرسیدن...ممنوع!
ناشناس
   
عاشقانه ها
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها
گريه را مي بينم و با خنده رامت مي كنم...
بهترين احساس دنيا را بنامت مي كنم...!
خنده را مي دزدي و پنهان نگاهم مي كني...!
گريه را مي پوشم و خندان سلامت مي كنم
نيستم مايوس از بد عهدي اين روزگار
تلخ گفتارم، ولي شادي به كامت مي كنم
كوچه را با شوق ديدارت به پايان مي برم
كوچه ي بن بست قلبم را به نامت مي كنم...!
گفته بودي زندگي بي عشق رنجي بيش نيست
خويش را يك عمر پابند مرامت مي كنم
خون به رگهاي تنم در عشق مي گردد خمار
تا زلال اشك خود را غرق جامت مي كنم
انتهاي اين غزل پايان كار عشق نيست...!
با تواش آغاز و پايان با كلامت مي كنم...!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
من بی تو پریشان و
تو انگار نه انگار
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
عاشقانه ها
تو اگر ناز کنی، ناز کشیدن بلدم
ناز از چشم پر از عشوه خریدن بلدم
قفس خسته دلی های من عاشق را
باز کن تا که ببینی که پریدن بلدم
لب تو باغ انار است، به شوق آوردم
میوهٔ عشق ز لبخند تو چیدن بلدم
خنده کن تا بشوی سوژهٔ نقاشی من
من فقط شیوهٔ لبخند کشیدن بلدم
بگذر از پیش من، ای یوسف زیبا و ببین
محو زیبایی تو، انگشت بریدن بلدم
هر چه آزار کنی عاشق دلسوخته ات
ذوب در عشق توام، زجر کشیدن بلدم
بوسه پنهانی و جام و من و تو، هیج نترس!
من شتر دیدن و گفتن که ندیدم، بلدم!؟؟؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟
با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود
خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟
ناشناس
   
عاشقانه ها
باز رسیدیم ز میخانه مست
باز رهیدیم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدند
دست زنید ای صنمان دست دست
ماهی و دریا همه مستی کنند
چونک سر زلف تو افتاده شست
زیر و زبر گشت خرابات ما
خنب نگون گشت و قرابه شکست
پیر خرابات چو آن شور دید
بر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد یکی می کز او
هست شود نیست شود نیست هست
شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت
چند کف پای حریفان که خست
آن که سر از پای نداند کجاست
مست فتادست به کوی الست
باده پرستان همه در عشرتند
تنتن تنتن شنو ای تن پرست
مولانا
   
عاشقانه ها
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
عاشقانه ها
من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم
تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم
اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد
که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم
شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!
مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم
به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی
تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم
مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی
بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم
دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی
منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم
لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را
نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم
جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم
که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم
در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم
که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم
به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:
من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم
دیگران
   
عاشقانه ها
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمال كاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خون درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.
عرفان نظرآهاری
دیگران
   
عاشقانه ها
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه ی دریای غمند
سعدی
   
عاشقانه ها
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺳﻌﺪﯼ !
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﺕ ، ﺑﺸﯿﻨﻪ ﻃﺮﺡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﻋﻄﺎﺭ!!
ﺑﺪﻭﻥ ﺟﺎﻭﯾﺪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ، ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ !!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺳﻬﺮﺍﺏ!!
ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﻍ ﺗﻮ ، ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ !!!
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺧﯿﺎﻡ!!
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﻍ ﺁﺗﯿﺶ ﻟﺒﺖ ، ﺭﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﻡ !
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺟﺎﻣﯽ !!
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻧﺸﯽ ﻫﺮﮔﺰ ، ﺍﺳﯿﺮ ﺗﯿﺮﻩ ﻓﺮﺟﺎﻣﯽ !!!
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﻤﺎ !
ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﺎﺷﻖ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ
ناشناس
   
عاشقانه ها
لب‌هاي تو لب نيست! عذابي‌ست الهي
بايد كه عذابي بچشم گاه به گاهي
در لحظه‌ی ديدار تو، گفتم كه بعيد است
چشمان تو من را نكشاند به تباهي
لب‌هاي تو ناياب‌تر از آب حيات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهي
اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهي
اي شاخه نبات غزل حافظ شيراز !
معشوقه‌ي مايي، چه بخواهي چه نخواهي ... !
ناشناس
   
عاشقانه ها
پس خدا دلتنگي اش گل کرد آدم آفريد
مثل من بسيار اما مثل تو کم آفريد
دست کم از من هزاران شاعر چشمان تو
دست بالا از تو يک تن در دو عالم آفريد
ريخت در پيمانه ام روز ازل از هرچه داشت
ديد مقداري سرش خاليست ، پس غم آفريد
زشت و زيبا ، تلخ و شيرين ، تار و روشن ، خوب و بد
خواست ما سرگرم هم باشيم درهم آفريد
من بد و زشتم تو اما خوب و زيبا، بازشکر
لااقل ما را براي هم نه با هم آفريد
در هواي عشق من را خلق کرد اما تو را
ديد من هم عاشقي را دوست دارم آفريد
محمد حسين ملکيان
دیگران
   
عاشقانه ها
مستي ما مستي از هر جام نیست
مست گشتن کار هر بد نام نیست
ما ز جام دوست، مستي مي کنیم
خویش را فارغ ز هستي مي کنیم
مي، پلیدی را ز سر بیرون کند
عشق را در جام دل، افزون کند
چون که ما مستیم و از هستي تهي
کي شود هستي، به مستي منتهي؟
مست، یعني: عاشقي بي قید و بند
فارغ از بود و نبود و چون و چند؟
چون و چند از ابلهی آید میان
در طریق عاشقي کي مي‌توان؟
مست بود و فکر هستي داشتن
کوه غم را از میان ، برداشتن
کي بُوَد کار حساب و هندسه؟
کی چنین درسي بود در مدرسه؟
عاشقي را خود جهــان دیگریست
منطق عاشق همان پیغمبریست
عشق بر عاشق دهد ، دستور را
عقل، کي فهمد چنین منظور را
تا نگردی عاشق از این ماجرا
کي تواني کرد درک نکته ها؟
فهم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویي که چیست؟
باید اول ، ترک هشیاری کني
عشق را در خویشتن جاری کني
هر زمان گشتي تو مست جام عشق
خویش را انداختی در دام عشق
آن زمان شاید بدانی عشق چیست
چون کني درک یکي را از دویست
مولانا
   
عاشقانه ها
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی...
ولی بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
محمد علی بهمنی
دیگران
   
عاشقانه ها
ای رفته ز دل ،
رفته ز بر ،
رفته ز خاطر
بر من منگر تاب " نگاه تو " ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن " چشم سیاه " تو ندارم
ای رفته ز دل ،
راست بگو !‌
بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن " دلبر " دلخواه
من او نیم او مرده و من " سایه " اویم
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها
گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست
گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار
بیمارم و این روزه برای دگرانست
گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
اوشاهد بی شرمی و این کفر عیانست
گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست
گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش
این کوشش بیهوده تو تا چه زمان است؟
گفتم که به ره مانده لبهای تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است..
ناشناس
   
عاشقانه ها
روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست .. به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم .
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده “مرا بغل کن” چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرفهای دلتان را بیان کنید.
ناشناس
   
عاشقانه ها
من شدم دعوت به شیدایی،شماهم دعوتی..
می روم سمت شکوفایی،، شما هم دعوتی....
می روم تا میهمان خانه ی باران شوم....
در سحرگاهی اهورایی، شما هم دعوتی.....
هست برپا با حضور روشن آیینه ها....
محفلی گرم وتماشایی، شما هم دعوتی....
میزبان، عشق است ومهمانان ، بلا گردان عشق.....
یک جهان شور است وزیبایی، شما هم دعوتی.....
می پرستان جان فدای چشم ساقی می کنند...
سرخوش از جامی طهورایی، شما هم دعوتی....
پشت دریا هاست شهری، قایقی آماده کن....
چون به امر عشق می آیی، شما هم دعوتی...
ای پر از حس شکفتن ای پر از حس حضور...
ای پر از احساس تنهایی، شما هم دعوتی...
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش
ناشناس
   
عاشقانه ها
مجنون با انگشت روی خاک می نوشت:
لیلی...لیلی...پرسیدند چه میکنی؟
گفت: چون میسر نیست مراکام او
عشق بازی می کنم با نام او
ناشناس
   
عاشقانه ها
چایی که تو مى آوری انگار شراب است
این شاعر عاشق به همان چای خراب است
من عاشق عشقم، چه بسوزم، چه بسازم
عشق است که هر کار کند عین صواب است
معشوق اگر خون مرا ریخت به‌ حق ریخت
خون‌ ریزی معشوق هم از روی حساب است
تب کردن تو، مُردن من هر دو بهانه
عشق است که بین من و تو در تب‌ و تاب است
صد بار تفأل زدم و فال یکی بود
"ما را ز خیال تو چه پروای شراب است"
ناشناس
   
عاشقانه ها
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!!
آيا تو ميپذيرى ، عشق خدائيم را ؟..
تا اين که بر نتابى ، ديگر جدائيم را؟!!
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!
بايد که خلوتى با ، افکار خود نمايم..
اينجا بمان که فردا ، با پاسخت بيايم!!
ماهي قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى يک شب ، از پيش او سفر کرد!!
وقتى که آمدش باز ، تا اين که گويد آرى..
يک حجله ديد و عکسى ، بر آن به يادگارى!!
خود را ز پيش ماهى ، ديشب که برده بودش..
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!
ناليد و يادش افتاد ، از ماهى آن صدايي..
وقتى که گفت با عشق ، ميميرم از جدايى!!
ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!...
ناشناس
   
عاشقانه ها
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست
گاه نگاه است
و
گاه سکوت
ناشناس
   
عاشقانه ها
یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست،،،،،،
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت؛؛؛؛
وبه نام عشق ؛؛شبنم وار بر عطر او سجده کرد؛؛؛
و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود؛؛؛
او اجابت میکند ،عشقی، بالاتر از خورشید؛؛؛
و زیباتر از مهتاب را،،،
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را؛؛؛؛
و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی؛؛؛؛
اری میدانی که او ؛؛؛؛
سردار عشق است؛؛؛
و بهشت کمترین سرزمین اوست.
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایــی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت دارم سر گدایـــــی
خواجوی کرمانی
   
عاشقانه ها
کاش تا دل می گرفت و می شکست
دوست می آمد کنارش می نشست

کاش می شد روی هر رنگین کمان
می نوشتم "مهربان "با من بمان

کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاش ها مهمان شوند
درمیان غصه ها پنهان شوند
نیما یوشیج
   
عاشقانه ها
آهوی عشق ... سمت خیالم گذر نکرد
یک لحظه در پلنگِ نگاهم نظر نکرد
آن کس که حال و روز خرابم به پای اوست
کاری که کرد ... هیچ قضا و قدر نکرد
حتی نگاه یخ زده و سرد و خسته اش
طومار شعرهای مرا مختصر نکرد
لبریز عشوه ای و دلم غرق خواهش است
جز تو کسی جهان ِ مرا دربه در نکرد
گفتم که محو می شوم از زندگی ... ولی
این قرص ها به جسم ضعیفم اثر نکرد
ای کاش ... پیش چشم تو شاعر نمی شدم
این شعرها که حال مرا خوب تر نکرد
با این همه ... برای تو فرقی نمی کند
این مرد جز به یاد تو شب را سحر نکرد
عاشق " اگـر" شوی ... به لبت غبطه می خورم
لعنت به این زمانه ... که شق القمر نکرد
حامد نصیری
دیگران
   
عاشقانه ها
آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو
آتش جانم شدی دل سوختی دیگر برو
من بیابانی ترین بودم که طور من شدی
سینه سینای عاشق سوختی دیگر برو
آمدم اهلت شوم مکثی کنم نورم شوی
آمدی اهلت به مکثی سوختی دیگر برو
من ید بیضا ندارم من شفا خواهم ز تو
کی شفا دادی پرم را سوختی دیگر برو
آمدی نوری برای مهروماه دل شوی
مهروماه دل به نازت سوختی دیگر برو
من نور آرام جان غمگسارم گویمت
نیست آرامم به غم دل سوختی دیگر برو
خواستم پروانه شمعت شوم زیبای من
بال من خاکسترم را سوختی دیگر برو
ناشناس
   
عاشقانه ها
قرارمان فصل انگور
شراب که شدم بیا
تو جام بیاور من جان
جام را خالی از جان کن
هراسی نیست...
فقط تو خوش باش
همین مرا کافیست...
ناشناس
   
عاشقانه ها
گفتند: گرسنگی نکشیدی تا عاشقی یادت بره..!
روزه گرفتم تا فراموشت کنم.
اما شدی...
دعای افطار و حاجت سحرم!!
ناشناس
   
عاشقانه ها
برای عاشقی ، نباید یک شخص متفاوت را دوست داشت.
باید یک شخص عادی را متفاوت دوست داشت...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯِ ﺍﺯﻝ ﺩﺭ ﺩﻝِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺯﯾﺮِ ﻓﻠَﮏ ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﻧﺮﮔﺲِ ﺳﺎﻗﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﺴﺘﯽِ ﺻﺪ ﺟﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﺳﺮِ ﻫﺮ ﮐﻮﯼ ﻭ ﮔﺬﺭ , ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺩﻭﺵ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺷﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺘﻮﺍﻥ
ﻫَﻤﺪَﻣﻢ ﺟُﺰ ﺩﻝِ ﺍﻓﺴُﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﻣﻦ ﻭ ﺟﺎﻡِ ﻣِﯽ , ﻭ ﺩﻝ , ﻧﻘﺶ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺩﻩ ﻧﺎﺏ
ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻩِ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺗﺐ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﺧﺖ ﻣﺮﺍ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯼ ﺗﻮ , ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻝِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﭼﻪ ﭼﻮﻥ ﺷﻤﻊ ﺳﺤﺮ ﺳﻮﺧﺘﯽ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽِ ﻣﻦ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮِ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻤﻪ , ﺍﯼ ﺧُﻔﺘﻪ ﭼﻮ ﮔُﻞ ﺩﺭ ﺑِﺴﺘﺮ
ﻗﺒﻠﻪ ﮔﺎﻩِ ﺩﻝِ ﻣﻦ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧَﺒﻮﺩﻥ , ﻫﻨﺮِ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻭﻓﺎﺳﺖ
ﻣُﻌﺠﺰﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ.....
ناشناس
   
عاشقانه ها
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
ناشناس
   
عاشقانه ها
ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند .. اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود نگه می دارید.
حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید، ما به همان سهم هر چند کوچک .. اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...
جان شیفته
رومن رولاند
   
عاشقانه ها
زندگي يعني بميري در هواي يک نفر
مرده باشي جان بگيري با صداي يک نفر
عمر اگر بسيار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند يکي باشي، فداي يک نفر
عاشقانه- هرچه داري لابه لاي شعر هات-
گفته باشي از همان اول براي يک نفر
آخر اين قصه خواهي ديد خيل عاشقان
جان نمي بازند جز در ماجراي يک نفر
عشق جز اين نيست، جز اين نيست، جز اين نيست عشق
عشق يعني "اين و جز اين نيست" هاي يک نفر...
ناشناس
   
عاشقانه ها
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
شهرام میدری
دیگران
   
عاشقانه ها
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها
ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !
ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...
ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻛﺮﺩﻥ ِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺖ ﺷﻮ ﮔﺮ ﻋﺎﻗﻠﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﻭﻟﯽ ... !
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ
ناشناس
   
عاشقانه ها
مارمولک...
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم....
آیا اصلا میتوانیم بدون چشم داشت فقط و فقط عاشق باشیم
ناشناس
   
عاشقانه ها
نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو
فرش تبریز دلم را بتکانی بانو
بگذار از همه آنچه که گفتن دارد
چند سطری بنویسم که بدانی بانو ...
آن که از ثانیه ها ساده گذر کرد منم
آن که با قافیه ها میل خطر کرد منم
آن که با هرچه بجز عشق من آمیخت، تویی
آن که با "بی همگان ..." بی تو به سر کرد منم
منم آن کس که برای تو غزل گفت ... و تو ...
مژه ام جای قدمهای تو را رُفت ... و تو ...
منم آنکس که به عشق لب گیلاسی تو
هی غزل گفت و غزل گفت و غزل گفت ... و تو ...
و تو این خاطره ها را که نخواهی فهمید
گریه پنجره ها را که نخواهی فهمید
تو که یک عمر به هرکس که شده دل دادی
معنی دلهره ها را که نخواهی فهمید
تو اگر چیزی از این عشق سرت می شد که ...
حرف من وارد آن گوش کرت می شد که ...
می شد اینطور نباشد تو اگر یک لحظه
باورت میشد اگر همسفرت می شد که ...
باز هم حرف اضافی زده ام ، بانو ... نه ؟
باز ، شد باز در غمکده ام بانو ... نه ؟
"هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد"
باز بی موقع به حرف آمده ام بانو ... نه ؟
نامه دادم ولی انگار خرابش کردم ...
دل به من دادی و انگار کبابش کردم
ابر بارید و کویر عطشم دریا شد
من به دستان خودم باز سرابش کردم ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلبر شیرین بازیگوش من
عطر تو پیچیده در آغوش من
شهر از بوی نگاهت پر شده
گل فروشان نانشان آجر شده
کس ندیده مثل تو این گونه یار
کوزه ای لبریز و چشمانی خمار
دلبر من ،ماه بازیگوش من
بی تو میپیچد به خود آغوش من
تا لبت ساییده بر فنجان من
جسم غم جاری شده در جان من
آه ،لب اینقدر آفت خیز نیست
تشنه را از بوسه ات پرهیز نیست
طعم باران میدهد لبهای تو
مزه جان میدهد لبهای تو
کاشکی من میشدم خال لبت
مثنوی هایم همه مال لبت
ناشناس
   
عاشقانه ها
خطایت هر چه بود آدم
به جرم سیب دزدیدن
تو را از خویش پر دادند ...
ولی آدم نکن باور
تو را با چیدن یک سیب پر دادند ؟!
خطایت عشق حوا بود
گمانم عاشقش بودی
به چشمت عشق را دیدی
برای دیدن حوا تو آن شب سیب می چیدی
و یا شاید
حسودانی پی بد کردنت بودند
همه دنبال دستاویز
پس تاریکی افسانه ات بودند ....
بیا آدم بگو قصه
چه راهی را تو پیمودی ؟
چه رازی پشت این سیب است ؟
که ما را دربدر کردی
از آن ماوای روحانی
به این دنیای ظلمانی ..
من از ابهام می ترسم
من از تکرار این فرجام می ترسم
چنان گنگ است این قصه
چنان تاریک و پنهان است
که از ترس سقوطی تلخ
من از بوییدن یک سیب بدهنگام میترسم.....
ناشناس
   
عاشقانه ها
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محو تماشای کسی هست که نیست
در خیالم وسط شعر کسی هست که هست
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست
مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط
خستگی های من و چای کسی هست که نیست
زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست
احسان کمال
دیگران
   
عاشقانه ها
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق اين بار به ديوانه شدن می ارزد
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
تيشه بر ريشه قصری که در آن شيرين نيست
بيستون بی تو به ويرانه شدن می ارزد
يوسفم سينه ی من پيرهن پاره ی من
ننگ اين قصه به افسانه شدن می ارزد
خاک خامم عطش آتش و می در دل من
بزن آتش که به پيمانه شدن می ارزد
شانه ام زير غم عالم و آدم اما
يک نفس زير سرت شانه شدن می ارزد
ناشناس
   
عاشقانه ها
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
ناشناس
   
عاشقانه ها
زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصيرماست....
در مسيرش هرچه نازيبايي ست آن تدبير ماست! ....زندگي آب رواني است روان ميگذرد.... آنچه تقدير "من و توست " همان ميگذرد.... اي که ميپرسي نشان عشق چيست؟ ....عشق جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا.... عشق يعني کوشش بي ادعا..... عشق يعني مهر بي اما و اگر ....عشق يعني رفتن با پاي سر.... عشق يعني " دل تپيدن " بهر "دوست ".....هر کجا عشق آيد وساکن شود.... هر چه نا ممکن بود ممکن شود .
ناشناس
   
عاشقانه ها
بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !
که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست ........
ناشناس
   
عاشقانه ها
من فقط پنجره اي مي خواهم
رو به باغ رويا
و لب پنجره ام
مرغ عشقي باشد
نغمه خوان و شيدا
و كمي هم باران
تا بشويد از دل
غم تنهايي را...
ناشناس
   
عاشقانه ها
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم
دردم این است که باید پس از این قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم ........
ناشناس
   
عاشقانه ها
" ای که گفتی به نگاهم ، نخی از مخمل و از ابریشم
سال ها هست؛ که هر دم به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی ، به صمیمیت دور
من و آیینه و بی تابی و تو ، عشق بلور

تو نه سایه ، نه خیالی و نه چون تصویری
تو مثل معجزه ای شاد ، ولی دلگیری

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم
تو همینجا و من هر دم به تو می اندیشم

به تو و زل زدنت های تو از دور به من
تا به سیری برسم؛ ثانیه ای پلک نزن

من و لبخند و سکوت و یه بغل حرص نگاه
تو به آیینه ی دل حک شدی از جنس یه آه....

من و هر لحظه نفس، آه... نفس نیست؛ تویی!
قلب من مثل قفس؛ باز قفس نیست؛ تویی!

تو اگر چند شب است آفت جانی داری
من و عشق تو و یک عمر به شب بیداری...

به گمانت که چه آسان به دلم پی بردی
راست گفتی! مگر اندازه ی من خون خوردی؟!

بله انگار سکوتم به نگاهت فهماند
یک نفر مثل خودت عاشق دیدارت ماند

من نه مثل تو، نه!من مثل شبی بی تابم
ماه اینجاست ؛ ولی من نگران ، بی خوابم

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم!
تو همان لحظه ی نابی به تو می اندیشم!

به تو و عشق تو در آیینه ی حس خدا!
به رسیدن به دل آینه و قاب دعا.

به همه حرف و الفبا که شده ورد لبت!
آن صفا ، آینه و شور شبانگاه شبت!

همه یکسر نفس ساده ای از جنس یه حس
عاشقی جرم و جفا نیست؛ به انکار برس!

راستی!!! آن شبح هر شبه از عشق من است!
شده لبریز و سراسر همه جا عشق یه دست...."

( لاله نظری)
دیگران
   
عاشقانه ها
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام … نفس بکشم بدون تو
و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن …
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم ..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …*که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …*که یاد نگر فته ام …
که‬ چگونه....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
ناشناس
   
عاشقانه ها
دلم لک زده برای یک بار هم شده باران که می بارد

تو
در خیالم که نه ، در کنارم باشی ...
ناشناس
   
عاشقانه ها
دختر خیام! یک جرعه شرابم می دهی؟
دزدکی بابا نفهمد شعــر نابم می دهی؟
مانده ام پشت در چوبی ، "بفرما"یی بگو
تشنه هستم از سفال کوزه آبم می دهی؟
تا نلرزم بیش از اینهـا در شب موهای تو
از دو چشم روشن خود آفتابم می دهی؟
نم نم باران انگــور است و عطر کاهگل
دست در دست نسیمت پیچ و تابم می دهی؟
زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟
رقص پرشور دف و چنگ و ربابم می دهی؟
بیتی از لبهــای من بر بیتی از لبهــای تو
یک رباعی سهم این حال خرابم می دهی؟
میهمانم می کنــی با نان داغ گردنت؟
زیر پیراهن دو تیهوی کبابم می دهی؟
این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر
ماه من! از آسمانت یک شهابم می دهی؟
راز تقویــم جلالـــی در قد موزون توست
در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی؟
می گذاری بالش بازوی خود زیـــر سرم؟
خسته ام بر روی سینه جای خوابم می دهی؟
گزمه های مست سلجوقی نیافتد چشمشان
چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی؟
مادرم را می فرستم سمت نیشابورتان
در دل تاریخ، یک "بله " جوابم میدهی؟.....
ناشناس
   
عاشقانه ها
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا در میانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
بر نگردی شاعرت قطعن روانی می شود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود.......
( مرتضى خدمتی )
دیگران
   
عاشقانه ها
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم......
بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم
از کدامین پنجره باید تمنایت کنم
من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی
سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم
بارها رفتم کنار آینه شاید که تو
ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم
تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر
یا برای آینه امروز و فردایت کنم
من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار
با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم
من چگونه این در و دیوار و حجم خانه را
بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم
حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده
حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم
باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم
ناشناس
   
عاشقانه ها
شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته ازدستی،
نمی دانم چه نوشیدم
که-سیرم-کرده-از-هستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
قلم شوریده ای امشب، عجب اُعجوبه ای هستی!
به ساز من که میرقصی، قیامت میکنی به به ...
چه طوفانی به پاکردی، قلم شایدتوهم مستی؟!؟
زمین مستُ،
زمان مستُ،
مخاطب مست شعرم شد
بنازم-دلبریهایت!
قلم،الحق که تردستی.
فلانی،
فرق بسیار است، میان مستی و مستی،
عزیزم خوب دقت کن!
به-هر-مستی-نگو-پستی،
تظاهرمیکنی اما،
تو هم از دیدِمن مستی،
اگر پاکیزه تربودی،
به شعرم دل نمی بستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه هامستند،
مخاطب معصیت کردی!
به مشتی مست پیوستی...
ناشناس
   
عاشقانه ها
ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو ، آن دل که بردی باز ده
افتاده‌ام در کوی تو ، پیچیده‌ام بر موی تو
نازیده‌ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده
بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده
ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده
ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده
تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده
از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده
مولانا
   
عاشقانه ها
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟
عشق است و همین لذت اظهار و دگرهیچ
ناشناس
   
عاشقانه ها
همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
کـــه یک نظـــر بـربـایــم، مــــرا ز مــن بــربــود
سعدی
   
عاشقانه ها
با آن همه دلداده دلـش بسته‌ی ما شد
ای من بــه فــدایِ دلِ دیــوانــه پسنـدش
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه ی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
وحشی بافقی
   
عاشقانه ها
دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!
سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره!
تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!
فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی!
وقتی هم که اون تلخی تموم شد...
دیگه میترسی بادوم بخوری!
که نکنه دوباره تلخ باشه!!!
عشق مثل اون بادوم تلخه!
بعدش با آدمای زیادی آشنا میشیا!!!!
ولی فقط برای فراموش کردن اون!
بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی!
در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن!
از اون به بعدش یا واسه فراموشیه
یا از اجبارِ تنهایی!!!!.
حسین پناهی
   
عاشقانه ها
گفتند كه از موي تو ديگر ننويسم
از چشم و لب و بوسه و پيكر ننويسم
گفتند كه با شكّر لبهات بلاهاست
بهتر كه از آن قند مكرر ننويسم
گفتند كه شايد طمع خام كند غير
اينگونه غزلهاي مصور ننويسم
گفتند گرفته ست جهان بوي تباهي
بيهوده من از مشك معطر ننويسم
گفتند كه: "جنس كلمات تو قديمي ست"
حيفست ولي از مي و ساغر ننويسم!
گفتند كه از جنس رهايي...سخني...هي!
من شاعرم و حرف مقرر ننويسم
گفتند كه فردا چه طلايي ست! نوشتي؟
-در مستي خود كذب محقر ننويسم
بگشاي قفس را كه من اينگونه نديده
از سبزي يك باغ مشجر ننويسم
انگشت فرو كردنِ در حفره ي افعي
خود لاف گزاف ست چه بهتر ننويسم
ناشناس
   
عاشقانه ها
از تمنای نگاهم تا نگاهش....نقطه چین
آرزوی بوسه تا میل گناهش....نقطه چین
در دل هر نقطه چینی صد هزاران راز و رمز
چشم من مانده به در تا پیچ راهش...نقطه چین
عشق میخواهد دلم، شعر و شراب و نقطه چین!
از نوک انگشت او تا روی ماهش...نقطه چین
حرفهای ناتمامت نقطه چینی تا خداست
از سکوت قلب من تا سوز آهش...نقطه چین
دکمه ی پیراهن او ...نقطه چین تا شرم من
از دلم تا برق چشمان سیاهش ...نقطه چین
داغ بوسه اشتباها خورد بر لبهای او...
از خطای دید من تا اشتباهش...نقطه چین..
ناشناس
   
عاشقانه ها
طرفه حالیست که عاشق شب هجران دارد
خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن
صبوری تبریزی
   
عاشقانه ها
از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام بکن. گفت :هر کاری؟ گفتم:آره.
تنهام گذاشت و رفت
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه
احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
ناشناس
   
عاشقانه ها
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
ناشناس
   
عاشقانه ها
دندانپزشک آخرین دندان گرگ را کشید نگاهی به صورت گرگ انداخت و پوزخندی زد. گرگ زیر لب گفت بخند ! این است عاقبت گرگی که عاشق بره شود
ناشناس
   
عاشقانه ها
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است- من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم...
ناشناس
   
عاشقانه ها
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
عاشقانه ها
تابحال ، از عسل چشم کسی مَست شدی ؟!!
تا بحال ، عاشق دیـوانـه ی سرمست شدی ؟
من همان عاشق دیوانه ی سرمست توأم!!!!
تـو بـه اندازه ی من پای کسی هـرز شدی ؟
وقتی از خلسه ی آغوش تـو بر می گردم!!!!
تـو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی ؟
من که از دوری تـو تـار ِ دلم می لـرزد!
تو هم اندازه ی من این همه دلتنگ شدی ؟
هوس خواستنت ، مثل عسل شیرین است
تو بگو ، عاشق این قلب پُر از درد شدی ؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها
چایی که تو مى آوری انگار شراب است
این شاعر عاشق به همان چای خراب است
من عاشق عشقم، چه بسوزم، چه بسازم
عشق است که هر کار کند عین صواب است
معشوق اگر خون مرا ریخت به‌ حق ریخت
خون‌ ریزی معشوق هم از روی حساب است
تب کردن تو، مُردن من هر دو بهانه
عشق است که بین من و تو در تب‌ و تاب است
صد بار تفأل زدم و فال یکی بود
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
ناشناس
   
عاشقانه ها
عاشق شده ام بر تو
تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم.....؟
یا از در رسوایی؟
نظامی گنجوی
   
عاشقانه ها
وه چه شود اگر شبی؟ بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم، جانِ به لب رسیده را
شاپورتهرانی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com