شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
ضرب المثل
ضرب المثل
هرچیز که خوار آید روزی به کار آید
مي‌گويند يك‌روز آدم‌ فهميده‌ و دنيا ديده‌اي‌ با پسرش‌ راه‌ افتاد تا به‌ سفر دور و درازي‌ برود. آن‌دو مقداري‌ غذا و آب‌ با خود برداشتند تا در راه‌ گرسنه‌ و تشنه‌ نمانند.
آن‌دو وسيله‌اي‌ براي‌ سفر نداشتند، اين‌ بود كه‌ پياده‌ راهشان‌ را مي‌پيمودند. هنوز مقدار زيادي‌ از محل‌ زندگي‌ شان‌ دور نشده‌ بودند كه‌ در جاده‌ نعل‌ اسبي‌ ديدند.
مرد به‌ پسرش‌ گفت: "آن‌ نعل‌ را بردار، شايد در طول‌ سفر به‌ دردمان‌ بخورد."
پسرش‌ گفت: "ما كه‌ اسب‌ نداريم. اين‌ نعل‌ كهنه‌ به‌ چه‌ دردمان‌ مي‌خورد؟"
پسر با گفتن‌ اين‌ حرف‌ از كنار نعل‌ گذشت‌ و آن‌ را برنداشت. اما پدرش‌ كه‌ دنبال‌ او مي‌آمد، خم‌ شد و نعل‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و به‌ پسرش‌ هم‌ چيزي‌ نگفت.
آن‌دو در سر راه‌ خود به‌ روستايي‌ آباد رسيدند. پدر به‌ كارگاه‌ نعلبندي‌ رفت. نعل‌ را به‌ نعلبند فروخت‌ و با پول‌ آن‌ كمي‌ گيلاس‌ خريد. گيلاس‌ را توي‌ پارچه‌اي‌ پيچيد و توي‌ كوله‌بارش‌ گذاشت. پسر او كه‌ گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد، متوجه‌ كارهاي‌ پدرش‌ نشد.
بعد از كمي‌ استراحت، دوباره‌ راه‌ افتادند تا به‌ جايي‌كه‌ مورد نظرشان‌ بود بروند. راه‌ خسته‌كننده‌اي‌ بود. هوا هم‌ بيش‌ از حد انتظار گرم‌ بود. تشنه‌شان‌ كه‌ مي‌شد، از آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند مي‌نوشيدند، اما گرماي‌ زياد هوا باعث‌ شد كه‌ زودتر از پايان‌ يافتن‌ سفر، آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند تمام‌ شود. در راه‌ پسر و پدر به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ سر زدند تا شايد جوي‌ آبي‌ پيدا كنند و خودشان‌ را سيراب‌ كنند. اما به‌ چشمه‌ يا جوي‌ آبي‌ برخورد نكردند.
نااميد به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند. پدر تشنه‌ بود، اما پسرش‌ كه‌ پيش‌ از او براي‌ يافتن‌ آب‌ به‌ اين‌ در و آن‌ در زده‌ بود، تشنه‌ شده‌ بود. ناگهان‌ پسر از رفتن‌ بازايستاد و به‌ پدرش‌ گفت: "من‌ خيلي‌ تشنه‌ هستم. آب‌ هم‌ نداريم. جوي‌ آبي‌ هم‌ اين‌ دور و بر نيست. كم‌مانده‌ از تشنگي‌ هلاك‌ شوم."
پدر گفت: "سعي‌ كن‌ به‌ راه‌ ادامه‌ بدهي. فاصله‌ي‌ زيادي‌ با مقصد نداريم."
اما پسر تشنه‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند قدم‌ از قدم‌ بردارد.
پدر وقتي‌ كه‌ ديد پسرش‌ ديگر رمقي‌ براي‌ راه‌ رفتن‌ ندارد كوله‌بارش‌ را باز كرد و يك‌ دانه‌ گيلاس‌ روي‌ زمين‌ انداخت. پسر از ديدن‌ گيلاس‌ خوشحال‌ شد. خم‌ شد و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و خورد. طعم‌ شيرين‌ گيلاس‌ و آب‌ آن، دهان‌ خشك‌ شده‌ي‌ او را كمي‌ بهتر كرد. چندقدم‌ ديگر كه‌ رفتند، پدر گيلاس‌ ديگري‌ روي‌ زمين‌ انداخت‌ پسر باز هم‌ خم‌ شد و گيلاس‌ بعدي‌ را هم‌ برداشت‌ و خورد. پسر كه‌ از خوردن‌ گيلاس‌ها لذت‌ مي‌برد به‌ پدرش‌ گفت: "ما كه‌ گيلاس‌ برنداشته‌ بوديم. اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "بعداً مي‌فهمي" و يك‌ دانه‌ از گيلاس‌ها را هم‌ خودش‌ خورد. خوردن‌ گيلاس‌ها به‌ پدر و پسر نيرو داد و آن‌دو توانستند بقيه‌ي‌ راه‌ را هم‌ طي‌ كنند. وقتي‌ داشتند به‌ مقصد مي‌رسيدند، گيلاس‌ها هم‌ تمام‌ شد.
پسر از پدرش‌ پرسيد: "نمي‌خواهيد بگوييد كه‌ اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "تو حاضر نشدي‌ براي‌ برداشتن‌ نعلي‌ كه‌ ممكن‌ بود به‌ دردمان‌ بخورد خم‌ شوي‌ و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداري. اما براي‌ برداشتن‌ گيلاس‌ها سي‌وهفت‌بار روي‌ زمين‌ خم‌ شدي‌ و گيلاس‌ها را يكي‌يكي‌ برداشتي‌ و خوردي. من‌ اين‌ گيلاس‌ها را با پولي‌ كه‌ از فروش‌ همان‌ نعل‌ كهنه‌ به‌دست‌ آوردم‌ خريدم. حالا حتماً فهميدي‌ هر چيز كه خوار آيد، يك روز به‌كار آيد."
از آن‌ به‌بعد، وقتي‌ كسي‌ به‌چيز كم‌ارزشي‌ برمي‌خورد كه‌ ممكن‌ است‌ بعدها به‌ كارش‌ بيايد، با خود مي‌گويد: "هرچيز كه‌ خوار آيد، يك روز به‌ كار آيد." بعد هم‌ آن‌ را برمی دارد.
ناشناس
   
ضرب المثل
مردی خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود.
براي كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جای كنده شد.!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچه‌اي دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌اي انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي مي‌شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت.
جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودی رهگذر سينه به سينه شد واو را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با زن شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت،!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد: یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام..
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بي‌مورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال مي‌توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!
برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد.. قاضي فریاد زد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر. كه مي‌دوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کره‌گی دُم نداشت...!!!
" کتاب کوچه"
احمد شاملو
   
ضرب المثل
در فرهنگ فارسی اشعار و ابیاتی وجود دارند که به صورت ضرب المثل در آمده اند ولی مصرع اول آنها مشخص نیست و تنها مصرع دوم معروف شده. در ادامه تعدادی از مشهورترین این ابیات را برای شما قرار میدهیم.

گر دایره ی کوزه زگوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
(بابا افضل)

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
(سعدی)

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
(حافظ)

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
(فردوسی)

امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان
(سعدی)

صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی
بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی
(سعدی)

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
(حافظ)

در محفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
(قائم مقام)

مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
(صائب اصفهانی)

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
(حافظ)

زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی،
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
(صائب اصفهانی)
دیگران
   
ضرب المثل
چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت.
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا كرد و خود را محكم گرفت.
گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»
قدری پایین‌تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌كنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»
وقتی كمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بی‌مزد نمی‌شود. كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم. غلط زیادی كه جریمه ندارد.»
ناشناس
   
ضرب المثل
در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.😶

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.😋

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.😔

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.😳😧

پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت .👳

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد😔😕





همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.🙏🙊

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟🙉

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.😴


تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است 😥

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته‌ مي‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته😒😞😍👍👎
ناشناس
   
ضرب المثل
مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتري نديدم .
مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد .
قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟
پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود .
بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ديگر ترشي بوده است .
قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!
ناشناس
   
ضرب المثل
کلاهش پشم ندارد
از او نباید ترسید، دلیلی وجود ندارد که از او هراس داشته باشیم.
در زمان قدیم، نه چندان دور، در ایران صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس که کلاه پشمی به سر داشتند، کلاه پشمی پوستی بر سر می گذاشتند و از آن جایی که نظامیان مأمور نظم و نسق هستند، وقتی از دور پیدا می شدند مردم خود را جمع و جور می کردند که مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامی افسر نبود به هم می گفتند: این که افسر نظامی نیست، کلاهش پشم ندارد.
ناشناس
   
ضرب المثل
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ .
ﺑﻼﺧﺮﻩﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.
ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ
ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ .
ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ .
عبید زاکانی
   
ضرب المثل
آسیاب به نوبت:
رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب
گفت دانی کیستم من گفت :نه
گفت نشناسی مرا، ای رو سیه
این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح وشام
ذکر یا قدوس ویا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من
مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس
هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود
حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب
زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز
آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند
صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو
آسیابان گفت ای مردخدا
من کجا و آنچه میگویی کجا
چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم
درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز
باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب
یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت
آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق
گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
مولانا
   
ضرب المثل
خان ملقب به مختار السلطنه،سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجاربه امر وی از اصفهان به تهران آمد تا به عنوان حاکم تهران با ناامنی و گرانی مقابله کند.در آن زمان حاکم شهر بر تمام امور از جمله تثبیت نرخ ها و قیمت ها نظارت کامل داشتند و محتکران و گرانفروشان را به شدت مجازات می کردند. روزی به مختار السلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده و طبقات پایین نمی توانند از این ماده ی غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست،استفاده کنند.
مختار السلطنه به شدت ماست فروشان را از گرانفروشی بر حذر داشت؛چون چندی بدین منوال گذشت،مختار السلطنه برای اطمینان خاطر،با قیافه ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.ماست فروش که مختار السلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید: "چه جور ماستی می خواهی؟
" مختار السلطنه گفت:"مگر چند جور ماست داریم؟
ماست فروش جواب داد:"معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم:
یکی ماست معمولی و دیگری ماست مختار السلطنه!
مختار السلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب خاصیت این دو نوع ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختار السلطنه به هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم ؛ الان هم در پستوی دکان از آن ماست داریم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف کند،بخرید! اما ماست مختار السلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!
از آن جایی که این ماست را به نرخ مختار السلطنه میفروشیم از این رو ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختار السلطنه لقب داده ایم!
حالا از کدام ماست می خواهی؟
مختار السلطنه که تا آن موقع خونسردی اش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورد و به فراشان حکومتی که در نزدیکی مغازه شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند،امر کرد ماست فروش را به طور وارونه جلوی دکانش آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند.سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه ی شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آن که فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:"آن قدر به این شکل آویزان می مانی تا تمام آب هایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود و لباس ها و سر و صورتت را آلوده کند تا دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!"
(به دنبال این ماجرا تمامی لبنیات فروشها ماستهایشان را کیسه کردند تا از مجازات در امان باشد.-اصطلاح- امروزی ماست را کیسه کردن که کنایه از ترسیدن می باشد، نیز از آن زمان پیدا شد.)
ناشناس
   
ضرب المثل
ابوعلی سینا در سفر بود .
در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را می شکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است ...؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد ...!
قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟
چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند .
که لگد میزند و پای خرت را می شکند ...
قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
ابوعلی سینا جوابی داد ؛
که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:
" جواب ابلهان خاموشی ست .
ناشناس
   
ضرب المثل
روسی:
هرکه چاقوی بزرگی در دست دارد، لزومآ آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.
ناشناس
   
ضرب المثل
اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
تفسیر:بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت.
ناشناس
   
ضرب المثل
روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
ناشناس
   
ضرب المثل
آفریقا:
هرسوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
ناشناس
   
ضرب المثل
لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی
ناشناس
   
ضرب المثل
هاییتی:
اگر میخای جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.
ناشناس
   
ضرب المثل
جامایکا:
قبل از آنکه از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”.
تفسیر: تا وقتی بکسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.
ناشناس
   
ضرب المثل
ریشه شعر و موسیقی "گنجشکک اشی مشی":
گنجشکک اشی مشی نام متلی ایرانی با ریشه کازرونی است که ابتدا پری زنگنه و بعد فرهاد مهراد ترانه‌ای بر اساس آن خوانده‌اند.
اهنگ این کار از اسفندیار منفردزاده بود. این ترانه در فیلم گوزن‌ها اجرا شده‌است.
داستان این متل سیاسی و اعتراضی بوده و در روایت‌های مختلفی منتشر شده‌است.
روایت کازرونی این متل که ساخته شاعر و نویسنده کازرونی حسن حاتمی است برای چاپ به احمد شاملو سپرده می شود که با گویش تهرانی توسط احمد شاملو در سال ۱۳۴۰ منتشر شده‌است.
خلاصه داستان:
گنجشکک اشی مشی از تاج شاه یاقوتی می‌دزدد تا به بچه‌هایش بدهد تا با آن بازی کنند. اما در میان راه آن را به پیرزنی می‌بخشد تا به زندگی‌اش سر و سامان بدهد.
پس از آن گنجشکک به دزدی رابین هود وار جواهرات شاه و بخشش این جواهرات به مردم ادامه می‌دهد. او برای اینکه شناخته نشود هر بار خود را در حوض نقاشی به رنگی دیگر در می‌آورد.
اشی مشی در گویش کارزونی مخفف «با شاه منشین» و به مفهوم کسی است که با شاه نمی‌نشیند و از حاکم و شاه و حکومت جانبداری نمی‌کند و طبع بالا و عزت نفس دارد.
داستان بار سیاسی و اعتراضی داشته و فرهاد مهراد نیز با جایگزین کردن کلمه «حاکم» به جای «حکیم» بر این بار سیاسی و اعتراضی افزوده‌است.
انتخاب یک پرنده آزاد به عنوان شخصیت اصلی داستان، رنگ به رنگ شدن و تغییر چهره او، تقابل رنگ‌هایی که گنجشکک خود را به آن می‌آمیزد "وجه مثبت رنگ‌ها" با رنگ‌های گوناگون جواهرات پادشاه "وجه منفی رنگ‌ها"، همگی از نکات برجسته داستان هستند.
در سال ۱۳۴۰ این متل "با روایت کازرونی در کتاب هفته کیهان به سردبیری احمد شاملو منتشر شد.
احمد شاملو گویش کازرونی آن را به گویش تهرانی برگرداند:
گنجشکک اشی‌مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس می‌شی
برف میاد گولّه می‌شی
می‌افتی تو حوض نقاشی
می‌گیرتت فراش باشی
می‌کشتت قصاب باشی
می‌پزتت آشپزباشی،
می‌خورتت حاکم‌باشی...
ناشناس
   
ضرب المثل
ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﯿﺦ ﺍﻟﺮﺋﯿﺲ ﺍﺑﻮﻋﻠﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﺵ ﺑﻪ
ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﺳﺐ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮐﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ
ﺳﻔﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩ ﻧﻬﺎﺩ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯿﻪ ﺧﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﻧﺠﺎ
ﺭﺳﯿﺪ . ﺍﺯ ﺧﺮﺵ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺧﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ﺍﺑﻮﻋﻠﯽ
ﺳﯿﻨﺎ ﺑﺴﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺎﻩ ﺷﺮﯾﮏ ﺍﻭ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ
ﻧﻬﺎﺩ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﯿﻨﺪ .
ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺧﺮ ﺭﺍ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ﻣﻦ ﻣﺒﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻡ ﻟﮕﺪ ﺯﻧﺪ
ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﺸﮑﻨﺪ .
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺁﻥ ﺳﺨﻦ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻧﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺸﺖ
. ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺍﺳﺐ ﻟﮕﺪﯼ ﺯﺩ .
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ : ﺍﺳﺐ ﺗﻮ ﺧﺮ ﻣﺮﺍ ﻟﻨﮓ ﮐﺮﺩ .
ﺷﯿﺦ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻻﻝ ﻇﺎﻫﺮ ﻧﻤﻮﺩ . ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮐﺸﺎﻥ ﮐﺸﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺮﺩ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ . ﺷﯿﺦ ﻫﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻻﻝ ﺍﺳﺖ .........؟
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﻻﻝ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻻﻝ ﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺧﺮ ﻣﺮﺍ ﻧﺪﻫﺪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ
......
ﻗﺎﺿﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ ....... ؟
ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ : ﮔﻔﺖ ﺧﺮ ﺭﺍ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺍﺳﺐ ﻣﻦ ﻧﺒﻨﺪ ﮐﻪ ﻟﮕﺪ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﺸﮑﻨﺪ ....... ﻗﺎﺿﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﻧﺶ ﺷﯿﺦ ﺁﻓﺮﯾﻦ
ﮔﻔﺖ
ﺷﯿﺦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺯﺍﻥ ﭘﺲ ﺩﺭﺯﺑﺎﻥ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﻣﺜﻞ
ﮔﺸﺖ ": ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺑﻠﻬﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺳﺖ "
ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻭ ﺣﮑﻢ
علی اکبر دهخدا
   
ضرب المثل
یک ضرب المثل آمریکایی :
آنانکه تاریخ را نمی دانند محکوم به تکرار آنند
ناشناس
   
ضرب المثل
جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هرکس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از
۱-مزور
۲-فرودینه
۳-اشک
۴-ازرق
۵-بصره
۶-بغداد
۷-جور.
هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد. بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.
در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور، شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید...
ناشناس
   
ضرب المثل
زن در ضرب المثل های مختلف جهان.

انگلیسی:زن فقط یک چیز را پنهان نگه می دارد،آنهم چیزی است که نمی داند!
هلندی:وقتی زن خوب در خانه باشد،خوشی از در و دیوار می بارد!
استونی:از خاندان ثروتمند اسب بخر،و از خانواده فقیر زن بگیر!
فرانسوی:بدون زن،مرد موجودی خشن و نخراشیده است!
آلمانی:کاری که شیطان از عهده بر نمی آید،زن انجام می دهد!
یونانی:شرط های سه گانه عبارتند از،آتش،طوفان،زن!
گرجی ها:اسلحه زن اشک اوست!
ایتالیایی:اگر زن گناه کرد،شوهرش معصوم نیست!
فرانسوی:آنچه را زن بخواهد،خدا خواسته است!
افغانستانی:گریه زن دزدانه خندیدن است!
استرالیایی:Happy life,Happy wife!
ایرانی:برای مرد مهم نیست که زن بگیرد یا نگیرد،زیرا در هر دو صورت پشیمان خواهدشد!!!
ناشناس
   
ضرب المثل
صد رحمت به کفن دزد اولی!
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..
پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.
ناشناس
   
ضرب المثل
ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
ضرب المثل
ازدواج مثل یک هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.
(ضرب المثل اسپانیایی)
ناشناس
   
ضرب المثل
اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار.
(ضرب المثل تركی)
ناشناس
   
ضرب المثل
اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر.
(ضرب المثل اسپانیایی)
ناشناس
   
ضرب المثل
تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
ضرب المثل
برای یافتن زن می ارزد كه یک كفش بیشتر پاره كنی.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
ضرب المثل
در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن.
(ضرب المثل آذربایجانی)
ناشناس
   
ضرب المثل
دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
ضرب المثل
داماد كه نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
ضرب المثل
دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
ضرب المثل
داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت.
(ضرب المثل لهستانی)
ناشناس
   
ضرب المثل
زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند.
(ضرب المثل آلمانی)
ناشناس
   
ضرب المثل
زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است.
(ضرب المثل انگلیسی)
ناشناس
   
ضرب المثل
زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد.
(ضرب المثل انگلیسی)
ناشناس
   
ضرب المثل
زنی سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد.
(ضرب المثل یونانی)
ناشناس
   
ضرب المثل
مردی كه به خاطر”پول” زن می گیرد، به نوكری می رود.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
ضرب المثل
هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.
(ضرب المثل آلمانی)
ناشناس
   
ضرب المثل
لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com