شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دل نوشته
دل نوشته
حرف نزدن دلهر ه ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
ژان کریستف
رومن رولاند
   
دل نوشته
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

برگرفته ازکتاب به همین سادگی
دیگران
   
دل نوشته
به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم !؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم !
خدا گفت: تو را از خاک آفريدم
تا بسازي ! . . . نه بسوزاني !
تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم . . . تا با آب گـِل شوي و زندگي ببخشي . . . از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . . بازهم زندگي کني و پخته تر شوي . . . باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي . . . تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي ! . . . سر برآوري ! . . .
در قلبت دانهٔ عشق بکاري ! . . .
و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش زندگی را دگرگون سازی ! . . .
پس به خاک بودنت ببال . . .
ناشناس
   
دل نوشته
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
ناشناس
   
دل نوشته
شعر کودک سیاه پوست در مورد نژاد پرستی برنده جایزه ادبی سال 2005

وقتی من متولد شدم سياه بودم. وقتی بزرگ شدم سياهبودم. وقتی سوختم یا زخمی شدم سياه بودم. وقتی مریض شدم سياه بودم. وقتی مردم باز هم سياه بودم. اما شخص سفید پوست زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی. وقتی بزرگ شدی سفید بودی. در مقابل خورشید قرمز بودی. وقتی سردت هست کبود میشوی. وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی. وقتی مریضی سبز میشوی. موقع مردن خاکستری. تو من را رنگین پوست می نامی
ناشناس
   
دل نوشته
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
اما من همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...
ناشناس
   
دل نوشته
نامه فروغ به فریدون
مگر من اینجا چه شدم که تو میخواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر میگوئی و برای خودت آدمی شده ای. من 10 سال است که شعر میگویم و هنوز وقتی احتیاج به 50 تومان دارم باید سر خودم را بگیرم و از بدبختی گریه کنم.وقتی میخواهم یک کتاب چاپ کنم ناشرها بزور دست توی جیبشان میکنند و هزار تومان حق التالیف میدهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ میکنند، و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر 2هزار، سالها توی ویترین مغازه ها میماند تا 50 جلدش بفروش برود و بعد چهارتا آدم احمق بی سواد و بی شعور توی چهارتا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از لنگ و پاچه و خورشت قرمه سبزی و جنایت های مخوف است بر میدارند و بعنوان انتقاد هنری!! ترا مسخره میکنند. همین.چرا میخواهی بیایی ومیان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟

اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند.تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و این ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی.بهرجهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را می دانم.
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم.
فریدون فرخزاد
   
دل نوشته
در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم

آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

دنیا همه اش مال شما شاد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم

دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم
ناشناس
   
دل نوشته
مرثيه اى كه شاملو براى فروغ نوشت
به جسته جوى تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد
پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را…
احمد شاملو
   
دل نوشته
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
دل نوشته
دیشب در محفلی دوستی از من سنم را سوال کرد و پس از شنیدن پاسخ ، با شگفتی گفت : چقدر خوب مانده اى!!!
غافل از اينكه ، من خوب نمانده ام ، من جا مانده ام!
نگاهم ، معصوميت كودكيست ، وحشت زده وهراسناک از آژير قرمز جنگ...
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده نوجوانيست ، له شده زیر فشار تحريمها....
و چهره ام...
نقاب زیبای جوانيست ، وامانده در من ،
خفه و خاموش...
من از دهه عشق ممنوع مى آيم...
از دهه نگاه ممنوع....
زيبايى ممنوع....
شعر ممنوع....
و كلام ممنوع!!!
من از جنس هيچكس نيستم!
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى دهه پنجاهیها ، به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ، تا شاید كودكى فريز شده در من ، يخ بشكند و جوان شدن بياموزد...!
تا جوانى تاريخ مصرف گذشته ام
پيش از گنديدن ، پير شدن آغاز كند...!
من عدد شناسنامه ام را انكار نميكنم..
اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است...!
من تمام اعداد زندگی دهه ٣٠ ساله گیم را كمرنگ شمرده ام
كم رنگ نفس كشيده ام...
كم رنگ خنديده ام...
کم رنگ بوده ام...
کم رنگ...
من خوب نمانده ام
من جا مانده ام ، از زمین...! از زمان...! از خودم!!!
و حال میخواهم جوانی کنم!
بهتر و بیشتر از هر جوان دیگر...
من جوانی را تجربه نکرده ، پیر نخواهم شد...!
من حتی در ٩٠ سالگی ، جوانمرگ خواهم شد...
ناشناس
   
دل نوشته
پیانو میزنم آروم میشم
یعنى اگه میزدم آروم میشدم
فى الواقع اگه داشتم و میزدم آروم میشدم،
در حقیقت اگه داشتم و بلد بودم و میزدم آروم میشدم
ناشناس
   
دل نوشته
گمان میکردم
پرواز را آموخته ام !
.
.
حال آنکه
تنها ;
از آسمانِ نگاهت
سقوط میکردم !!
.
آن زمان که
به دیگری دل باختی .
ناشناس
   
دل نوشته
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
دل نوشته
شـــب هایم
عجیب درد میکند . . . !
حتی
دردهایم هم درد میکند . . . !
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . ..
بــاکی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
” درد ” خودش درد ندارد . . .
این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . .
چشــمانم سوز دارد . . .
نــــه سوز سرما !
نه !
میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . .
کــاش دنیـــا هم مکثی میـــکرد . . .
کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . .
کــاش توقف میکرد
انـــدکی در برابر غـــم هایم . . .
انگار عـــادت کرده ام به غصه خوردن . . . !
از تمام شیـــرینی های دنـــیا ,
این غـــصه ی تـــلخ بود
که نصیب مــــن شد
ناشناس
   
دل نوشته
در خیالات خودم
در زیر بارانی
که ....
نیست
می رسم با تو به خانه
از خیابانی
که ....
نیست
می نشینی روبرویم
خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت
توی فنجانی
که ....
نیست
باز می خندی
و
می پرسی
که ....
حالت بهتر است ؟
باز
میخندم
و می گم
خیلی ..........
گرچه می دانی
که....
نیست
شعر می خوانم برایت
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم
توی گلدانی
که ....
نیست
وقت رفتن می شود
با بغض می گویم
نرو
پشت پایت اشک می ریزم
توی ایوانی
که ....
نیست
می روی
و
خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها می شوم
با یاد مهمانی
که ....
نیست
ناشناس
   
دل نوشته
هیچ رویایی
به پای بیداریم ....
با تو
نمیرسد
خواب ها
فقط
خودشان را
اذیت می کنند !
ناشناس
   
دل نوشته
دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده
برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده
برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده
برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده .....
راستش برای اینها که:
نه,
برای
خودت ,
دلم خیلی تنگ شده. . .. ! ! ! !
ناشناس
   
دل نوشته
نامــــت
خاطراتــــت
و لـــمــــس حــــس بودنـــــت
همـــه و
همـــــه را
ســــــوزاندم
یادم
تو را ......
فرامــ ـــوش !
ناشناس
   
دل نوشته
یادش به خیر :
بچه که بودم ،
کشتی هایم که غرق میشد ،
سریع برگی از دفتر مشقم میکندم و
دوباره یکی عین آن را میساختم
...
ناشناس
   
دل نوشته
بعضیا مثل خود شعرند...
ردیف و قافیه دارند...
وزن دارند...
اگر نباشند... موسیقی زندگی گُم می شود
و ریتمش ناهماهنگ...
اصلاً آمده اند که زندگی را زیبا کنند...
ناشناس
   
دل نوشته
ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺯﺭﺩﯾﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ِ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﯾﻢ...
ناشناس
   
دل نوشته
ﺁﻩ ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺗﻨﮓ ﺁﻣﺪ ﺩﻭﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ
ناشناس
   
دل نوشته
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است...
ناشناس
   
دل نوشته
قدیما ﺣﺮﻳﻢ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻲ ﺣﻤﺎﻣﺶ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻫﺮﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺎﻱ ﻛﺴﻲ ﺟﻠﻮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣﺮفی ﺗﻮی ﺩﻟﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ،ﺣﺮﻓﻲ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺮﮔﺮ ﻭ ﭼﻨﺠﻪ ﻭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ،ﮊﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺳﻴﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺝ ﻛﻼﺳﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺗﺮﺷﻲ ﻭ ﺁﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻧﮓ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﻧﮓﻧﺒﻮﺩ، ﭘﻴﺮﻫﻦ ﺷﻴﻚ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻂ ﻭ ﻳﻘﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﻱ ﺑﻘﭽﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻴﺮﻫﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﺮﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ، ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﻴﺪ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺒﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ
ﻭﻟﻲ ﺍﻻﻥ شاید ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﻳﻢ،شایدﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﺨﻮﺍﻳﻢ ﻣﻴﺨﺮﻳﻢ، ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ .
افسوس که دیگه دل خوش نداریم........
ﻛﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﺑﻮﺩ،ﻛﺎﺵ ﻣﻴﺸﺪ، ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻣﺜﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﻳﻤﻴﺎ ﻣﺜﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ...
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی ...
اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی و يه دنيای خاكستری ...
قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد ، راحت می پريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه روز می زديم و كلی باهاش می خنديديم ...
اين روز ها اگه همزمان ، درب واحد اونا باز شه بر ميگرديم تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليك كنيم ...
قديما از هر فرصتی استفاده می كرديم كه با دوستان و فاميل ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت پستال و چه حضوری ...
اين روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، ارتباط با هم نداريم ...
قديما تو يه محله جديد هم كه می رفتيم با دقت و اشتياق به همه جا نگاه می كرديم ...
اين روزها دنيا را از پشت دوربينای عكاسی و فيلمبرداری می بينيم ...
قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگه با فک و فامیل ...
این روزا پر از تعطیلی ، ولی کو پدربزرگه؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه ؟
قديما توی قديما موند...
ناشناس
   
دل نوشته
دلم تنگ شده
برای یک حادثه ...
حادثه ای شبیه کوبیدن باران به پنجره
شبیه باز شدن شکوفه ای در اسفند
دلم تنگ حادثه ایست
حادثه ای
شبیه امدن تو ...
ناشناس
   
دل نوشته
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
دل نوشته
هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
دل نوشته
هنگامي که وارد زندان شدم وسايلم را گرفتند و مخصوصا سيگارهايم را . نمي فهميدم چرا مرا از چيزي که به هيچکس ضرر نميرساند محروم
کرده اند . کمي بعد فهميدم که اين قسمتي از تنبيه است .و از اين لحظه به بعد خودم را عادت دادم که ديگر سيگار نکشم
انسان بالاخره به همه چيز عادت ميکند
آلبر کامو
   
دل نوشته
لنگه های چوبی در حیاطمان گر چه کهنه اند
و جیر جیر می کنند ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند.!
ناشناس
   
دل نوشته
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نیما یوشیج
   
دل نوشته
آهم که هزار شعله در بر دارد
صد سلسله کوه را ز جا بردارد
من رعدم و می ترسم اگر آه کشم
سرتاسر آسمان ترک بردارد
ناشناس
   
دل نوشته
هرکجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن...
ناشناس
   
دل نوشته
37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم ،
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....
ناشناس
   
دل نوشته
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
*
*
*
*
*
*
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،****
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
ناشناس
   
دل نوشته
یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه
موی پریشون...

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درخت بید
شاد و پرامید
می‌کنه به ناز
دس‌شو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه‌ش
سر یه شاخه‌ش
بشه آویزون...

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مث شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سر میدونا:
عمو یادگار!
مرد کینه‌دار!
مستی یا هش‌یار
خوابی یا بیدار؟

مست ایم و هش‌یار،
شهیدای شهر!
خواب ایم و بیدار،
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه می‌آد بیرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می‌شه خندون...

یه شب ماه می‌آد
یه شب ماه می‌آد
احمد شاملو
   
دل نوشته
برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای مادرم دوست داشتم ....پاشو ببین چه برفی اومده
برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار وتعطیلی هایش
برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار
یخ زده بود
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...
برف بیست و چهار سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...
ناشناس
   
دل نوشته
من اگر حوا شوم...........!
این بار طغیان میکنم!!
سیب را از شاخه می چینم..........!!
ولی تقدیم شیطان میکنم!!!!
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت.........!!
هر چه را دستم رسد.............!!
ویران ِ ویران میکنم!!!
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم.........!!
بی گمان او را به زور..........!!
همدست شیطان میکنم!!!!
من که حوایم.........!!
به راه وسوسه یا سادگی............!!
هرچه باشد کار خود بر خویش.........!!
آسان میکنم...!!!!!!
چون میسر شد به کامم.........!!
راندن شیطان و مرد........!!!
آن بهشت تازه را..........!!
همچون گلستان میکنم!!!!!!
هرچه را دیدم از آدم.............!!
من در این خاک بلا......!!!!
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم............!!
حکم میرانم..........!!!
از ین پس بر زنان مهر و وفا........!!
عاشقی را همدلی را.....!!
رسم اینان میکنم!!
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود.............!!
با خدا یک مشورت.........!!!
در کار ایشان میکنم....!!!
دست آخر این بهشت............!!
اما بدون هرکلک..........!!
های......!! آدم گوش کن!!!
من باز عــصــیـان میکنم ......!!!!
ناشناس
   
دل نوشته
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم
هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم
راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام
دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...
باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده
سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...
ناشناس
   
دل نوشته
سرش را گذاشته بود روى پاهام، گفتم تو زيباى منى... سرش را بلند كرد و با تعجب گفت: با منى؟ من كه خوشگل نيستم.... و فقط ٥ سال داشت...
اين قصه بسيارى از من و ما - زن ايرانى- است... كه هميشه كم بوديم.... چون بايد خودمان را با ماهواره و سريال هاى تركى هماهنگ ميكرديم.... ديروز شبيه خرم سلطان... امروز جنيفر... فردا....
و ما در اين دوى ماراتن افتاديم... اول ابرو ... بعد بينى عمل كرده.... لبهاى پروتزى... بوتاكس.... بزرگترين مصرف كننده لوازم آرايش ... و امروز انواع جراحى زيبايى براى اندامهاى جنسى... حتى دوستان متأهل هم پيگيرش هستند... چون ميترسند... مردانى كه تايلند ميروند و شبكه هاى فشن نگاه ميكنند را چطور ميشود حفظ كرد؟...
كه اين جراحى ها تعجبى هم ندارد كه هنوز هم جوك اول براى اندامهاى جنسى شان است... كه هر چه ميدوند باز هم باعث خنده اند...
و اما اينطرف داستان... اينجا در قاره امريكا... مردمى را ميبينى از تمام دنيا ... و هيچ كس شبيه ما نيست... معيار زيبايى در هيچ كجاى جهان اين همه رنگ و جراحى نيست... و تو همه چيز ميبينى... ابروهاى محو... بينى هاى بزرگ... پوست چروكيده.... و اينجا مردم فهميده اند بايد براى زيبايى ورزش كنند و غذاى سالم بخورند... و نهايتا براى پيرايش ناخن و مو به ارايشگاه ميروند... بسيارى حتى موى بدنشان را هم به خاطر بورى يا سياهپوست بودن نميزنند...
و اما همه زن ايرانى را تحسين ميكنند... چشمان سياه و درشت ايرانى در جهان مشهور است... همان چشمان زيبايى كه حالا زير خروارها ريمل بورژوا و سايه خليجى دفن ميشود... مرد شيلى به دوستى گفته بود از وقتى با دخترى ايرانى بودم ديگر نتوانستم با هيچ دخترى دوست شوم، و ملتمسانه خواسته بود به يك ايرانى معرفى شود... يا ديگرى كه باور داشت زن ايرانى از شكيرا بسيار زيباتر است... بارها در خيابان و مترو و بازار مردم، مليت تو را ميپرسند و همه ميگويند : اوه زنان ايرانى... و من چقدر دلم ميسوزد كه اين حسرت بسيارى از مردها اينچنين شده و ميشود... هر روز كسى ميشويم كه ديگر شبيه زن ايرانى نيست... چون اعتماد به نفس نداريم... چون مدام مقايسه ميشويم..
اى برادر جان.. همين امروز به همسرت، دخترت، مادرت، دوستت بگو كه زيباست... بگذار باور كند تا اين زيبايى جهانى حفظ شود... بگو كه نيازى به اين همه رنگ ندارد ... كه به خدا اين چهره ها ديگر زيبا نيستند. كه هيچ كس در دنيا اينگونه نميكند... كه حتى دختران بار و استريپ تيز هم ارايشى ندارند...
و تو زن ايرانى... سرت را بالا بگير تا جهانى شيفته زيبايى تو شود....
ناشناس
   
دل نوشته
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
فریدون مشیری
   
دل نوشته
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر کوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از کنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز شرم آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني
ناشناس
   
دل نوشته
دلنوشته ی یک استاد دانشگاه

همه ایرانی هستیم و داریم درباره یک مسأله اجتماعی مملکتمان حرف می‌زنیم. یک روز در کلاس آسیب‌شناسی اجتماعی و در بحث از "خانواده و طلاق"، از دانشجویانم درباره تعداد فرزندان برخی از سیاستمداران کشورهای غربی سوال کردم. برایم بسیار جالب بود که بیشتر آنان مثلا می‌دانستند که اوباما دو دختر دارد و اینکه آنان چند سال دارند! برخی از دانشجویان معتقد بودند که این دولتمردان با این عکس‌ها و البته "در عمل" به جامعه می گویند که خانواده مهم است. کنجکاو شدم. در قسمت عکس سایت گوگل به فارسی(و نه انگلیسی) تایپ کردم" خانواده اوباما" و هزاران عکس از زندگی خانوادگی اوباما و گذران اوقات‌اش با کودکان و همسرش ظاهر شد. بیشتر این عکس‌ها را سایت‌های فارسی منتشر کرده‌اند. در همان کلاس از خانواده و تعداد فرزندان سیاستمداران کشورمان پرسیدم. حتما جواب را می‌توانید حدس بزنید. تقریبا اکثر دانشجویان اطلاعات درستی نداشتند. مثل استادشان! ولی من نشان ندادم که مانند آنها نمی‌دانم. خب من استادم! جالب آنکه آنان می دانستند مثلا جان کری چند فرزند دارد ولی در خصوص دکتر ظریف نمی دانستند!. باز نکته جالبی که در کلاس( چه اسم خوبی هم داشت: آسیب‌شناسی اجتماعی) مطرح شد آن بود که بیشتر آنان می‌گفتند نام اعضای خانواده مسئولین کشورمان زمانی در رسانه ها منعکس می‌شود که یا یکی از آنها به همسرش پستی داده، و یا مسأله و مشکلی ایجاد شده و رسانه‌ها به او یا خانواده اش گیر داده‌اند! در مواقع عادی تقریبا هیچ مطلبی در این خصوص منتشر نمی‌شود. توجه‌ام به یک رفتار اجتماعی غربی‌ها جلب شد. قبلا هم به این رفتار توجه کرده بودم. من در برخی از پروژه های عمرانیِ داخل کشور با آنها کار کرده‌ام. وقتی به آنها میز یا اتاقی می‌دهید یکی از وسایل یا اقلامی که روی میز می‌گذارند یا روی دیوار اتاق نصب می‌کنند عکس‌های خانوادگی‌شان است. این را حتما در سریالها هم دیده‌اید. نکته جالب آنکه این رفتار تابع سن فرد یا عمر ازدواجش نیست.
رفتار ما ایرانیان(مردان) در این خصوص خیلی جالب است. وقتی تازه ازدواج کرده‌ایم عکس همسرمان در کیف پولمان قرار دارد. البته یادآوری کنم که این عکس در دوره نامزدی روی صفحه تلفن همراهمان نیز هست. پس از ازدواج از آنجا حذف می شود. کم کم عکس همسرمان از کیف پول‌مان هم حذف می‌شود و جای عکس را کارت‌های اعتباری رنگارنگ و قبض‌های پرداخت نشده‌ی لوله شده می‌گیرند. معمولا خانم‌ها مانند آقایان نیستند. ولی وقتی این رفتارها را می‌بینند دلسرد می‌شوند. عکس همسرشان را بر نمی‌دارند ولی عکس اعضای خانواده‌شان را به در کنار آن قرار می‌دهند. این معنادار است!
زمانی در جایی مشغول به کار شدم. روزهای نخست؛ عکس کوچکی از همسرم(با مانتو و روسری) را به شکل عمودی در گوشه میز به لیوان تکیه داده بودم. همکاری آمد و گفت: " ببین پشت سرت حرف درمیارن! به نظرم اینو برداری بهتره!". همکار بعدی هم آمد و همین را گفت. عکس را برداشتم و به شکل افقی زیر شیشه‌ی روی میز گذاشتم. آن همکاران باز آمدند: " خب اینا اینجا جواب نمی ده دیگه! همکارا که می دونی جنبه ندارن! تازه خانمت مانتوییه! یه ذره موهاش هم بیرونه! این می‌تونه بعدا تو گزینش دردسر بشه...!" کنار میز یک سینی چای کوچکی داشتم. آنرا برداشتم و روی عکس همسرم گذاشتم. به آنها گفتم " حالا خوبه؟ " گفتند: " هی. بد نیست!" ولی...
می دانید دوستان . خواستم بگویم مسئولین هم محصول همین جامعه‌اند. اساسا خانواده( و بیشتر؛ زنان) باید پنهان بمانند. به نظرم درباره زنان، یک چیز خیلی عادلانه توزیع شده است: عکس آنان نه باید در قاب زندگی نصب شود و نه در قاب مرگ(اعلامیه فوت). برای همین در پاسخ به برخی از دوستانی که انتقاد می کنند چرا زنان و دختران ایرانی در شبکه های اجتماعی مجازی اینقدر زود به زود عکس پروفایل خود را عوض می‌کنند و گویی "ولع خودنمایی " دارند باید گفت که رفتار این زنان اعتراض به حذف تدریجی عکس‌‌شان از "قاب زندگی" توسط جامعه است. این عکس‌ها می‌گویند: "شما نمی توانید مرا حذف کنید"
پویا
دیگران
   
دل نوشته
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﻗﺪ ﻣﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﺮﻑ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﻮﻣﺪ. ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﺩﻝ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺵ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﻣﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﯾﺎﺩ
ﺑﻮﺩ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻫﻢ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﻣﺎ ﻗﻮﯼ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﮐﻢ ﺑﻮﺩ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ : ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭼﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ؟
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ : .... ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ
ناشناس
   
دل نوشته
دلم دریا
دلم لبخند ماهی‌ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد

دلم یک باغ پر نارنج ...
دلم آرامشِ تُرد وُ لطیفِ صبح شالیزار
دلم صبحی
سلامی
بوسه‌ای
عشقی
نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد
دلم آوازهای سرخوش و مستانه می‌خواهد

دلم تغییر می‌خواهد ...
ناشناس
   
دل نوشته
هميشہ ســــــــــادہ بودَم ..

ســــــــــادہ سلام ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــــادہ دِل دادَم ..

ســــــــــادہ مُحبَت ڪَردَم ..

ســــــــــاده باوَر ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــادہ چَشم گُفتــــــــــَم ..

ســــــــــاده وابَستٺہ شُــــــــــدَم ..

اَما سَخت دِلَم را شِڪَسٺَند..!

خيــــــــــلے سَخــــــــــت..!

ڪــــــــــاش آنقَدر ســــــــــاده نبودم...
ناشناس
   
دل نوشته
میخواهم زندگیم را آنطور که میخواهم ببافم...

یکی از زیر یکی از رو...
نه خوب نیست میشکافمش اینطوری زندگیم بیخودی کش میاید و با یک بارش سطحی آسمان به تنم گشاد و بد قواره میشود...
پس دوباره زندگیم را سر می اندازم....
یک رج زیر یک رج رو اینطوری بیشتر به دلم میشیند آنجایی که زندگی آزارم میدهد را از دانه هایش کم میکنم و آنجایی که خوشبختی را حس میکنم به دانه های زندگیم اضافه میکنم چقدر زبباست وقتی زندگیت را خودت ببافی و به تن کنی جوری که نه به تنت زار بزند نه تنگ باشد که جلوی نفست را بگیرد...
می
بافم رویای زندگی را...

ناشناس
   
دل نوشته
من عاشق امروزم...
دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم،
رفت که رفت ...
اما امیدی هست،
از دیروزم درس می گیرم
تا امروزم را بسازم،

من عاشق امروزم...
امروز،
همین حالا،
این لحظه،
نمیگذارم فردا نگرانم کند،
شاید هیچ وقت فردایی نداشته باشم،

من عاشق امروزم
بهترین هدیه خداوند...
امروز بهترین لباسم را میپوشم،
بهترین عطرم را میزنم،
عزیزانم را به آغوش میکشم؛
تا فرصت دارم
هر چه "دوستت دارم" نگفته دارم،خرج میکنم،

من عاشق امروزم
چقدر کار برای امروز دارم،
باید امروزم را زندگی کنم ...
ناشناس
   
دل نوشته
پاییـــــز 🍁🍂
سرد و بے رحم نیستـــــــ

فقط
جسارت زمستـان را ندارد..

ذره ذره زرد مے کند
اندک اندک جان مے سِتانـــَد
قطره قطره مے گِریانــَد

پاییــــز سرد نیستـــ
نامـــهربان استـــ ..


درســت
ماننــــد
" تــــــــــو "
ناشناس
   
دل نوشته
ای آنکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریـزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویـرانه ی عشقت
آوار غمت بـر ســـرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نـدارم
در راه تــو دادم همه بـر باد ، کجایی ؟

اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
ناشناس
   
دل نوشته
آنقَدَر بی"تو"مست وخرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو

مثل یک پیچک غمگین شده از رفتن تو
تا بیایی همه جا در تب و تابم که نگو

فکر کردی بروی مثل تو آرام شوم
به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگو

ناگهان دست به دامان خرافات شدم
آنقَدَر دلخوش آن وقت جوابم که نگو

خنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاست
دل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگو

با تو انگار شب و روزِ خدا مال من است
بی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگو
ناشناس
   
دل نوشته
هیچگاه تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل موردعلاقه ام نیست....
تومیتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تاچه حد...
درآسمان من...
اوج بگیری...
درخودتوست...
میزان اوج گرفتن وپروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"
و...
"عشقت"
هرمیزان که...
ازچشمه عشق...
سیراب تربنوشی...
بیشتراوج خواهی گرفت...!
من...
تورا...
آرزونخواهم کرد...
آنکه بادل می اید...
بادل می ماند...
واین...
می ارزد به تمام زندگی...!!!
ناشناس
   
دل نوشته
آسمــــان غصــه نخـــور!
اشـــک نريز!
شانه ام مرهــــم توست
آسمــــان گريه نکـــن!
دل من مي گيــــرد
در پس پرده ي تنهايي خـــويش ،
مرغ مايوس اميـــدم بخدا مي ميـــرد...
روبرويم بنشين..
تا خـــودم اشـــک پر از حزن تو را پاک کنـــم...
غـــم مـــخور ،
جاي تو مــن مي گريـــم
تو بخنــــد
بايد آرام آرام ،
دست بي مـــنت احساســـم را ،
با نفـــس هاي غــم اشــک تو نمناک کنــم
آسمـــان غصه نخــور !
دل بيچـــاره ي مـــن هم تنـــگ اســت
درعـــوض جنـــس دل آدمهــــا ،
بخـــدا از سنـــگ اســـت
نکـــند، به دل پاک تو هـــم سنــگ زدند؟
به حـرير دل معــصوم تو هم چنگ زدند؟
آسمـــــان اشــــک نـــريــــز
ناشناس
   
دل نوشته
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ …
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑـﺮﻭﺩ … !
ﻣﻦ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ،
ﮐﻨﺎﺭ ﻗﻮﻝ ﻫﺎﯾﺖ ،
ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ
ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ،
ﻣﺤﮑﻢ ﺍﯾـﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ناشناس
   
دل نوشته
اهل شعرم... اهل تنهایی و درد...
پیشه ام فریاد است!! کاسبم... کاسب دل...
صادراتم شادی... وارداتم غم ودرد...
دوستانی دارم سردتر از سردی برف...
گاه گاهی یخشان میشکند...
گاه گاهی دلشان می سوزد... ولی از روی ترحم...
سر زمینی دارم مردمانش همه دوست. ولی از روی ریا...
خنده ام می گیرد!!!
دلشان مرده ولی، لبشان خندان است...
گله از اهل تماشا دارم... گله از این همه حاشا دارم...
خنده ام می گیرد!!!
من خودم اهل تماشا هستم...
گاه گاهی دلی میسازم، میفروشم به شما...
تا به آواز صداقت که در آن زندانیست دل بی مهر شما تازه شود...
چه خیالی... چه خیالی...
خوب میدانم دلتان بی مهر است...
سهراب سپهری
   
دل نوشته
️ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ آمد ...
ﺩﻭر ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ️ ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﭙﯿﭽﯿﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﻻﮎ آﺩم های ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺎﺭ، ﻣﻨﺠﻤﺪ ﻧﺸﻮﺩ ...
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﻮﺩ ...
ﺣﻮﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، آﻧﻬﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻟﻬﺸﺎﻥ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺧﻼﺻﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ آمـــد
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻧﺴﺎنیت هاﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎشید ...

ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﺘﺎﻥ
ﺯﯾﺮ ﮐﺮسی ﻋﺸﻖ، ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ.
ناشناس
   
دل نوشته
ﺧﺪﺍﯾﺎﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ﺑﮕﻮ:

ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﻑﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ !
ﺁﻧﻘﺪﺭﻛﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺧﺖ ...
فـــقــط (( آدم ))
ﺣﺘﯽ ﺑﺮﻓﯽ ﻭﺳﺮﺩ ...

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﺎﺧﺘﯽ
ﻋﻬﺪ ﺷﮑﻨﻨﺪ !....

ﺍﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻓﯽ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻋﻬﺪ ﻭﭘﯿﻤﺎﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ !...
ناشناس
   
دل نوشته
چند لحظه اى با من بمان ...
امشب دلم ديوانه است...
حرفى نهان دارم به دل ...
هم صحبتم پيمانه است...
اى خوب من !زيباى من!...
درددلم خروارهاست...
شب ميرود باز همچنان ....
دوروبرم ديوارهاست...
من زاده ى غم گشته ام ....
باسايه همدم گشته ام ...
هيچم نماندست درجهان ...
چون پاى من درخارهاست....
ناشناس
   
دل نوشته
این روزها دستم به نوشتن نمیرود...تقصیر من نیست...
نوک مدادم شکسته است!!!دلم هم...چه بگویم...

آن هم شکسته است.

این روزها زندگی را سرد سر میکشم..

طعـــــــم بــــیـــــهــــــودگــــــی میـــــــدهـــــد و اجـــــــبـــــــار!!!!
ناشناس
   
دل نوشته
آمدنت چنان بی مقدمه بود
که تا چشم بر هم زدم
سر فصل تمام شعرهایم شدی ... .

حالا این بی انصافیست
این خیلی بی انصافیست
که من فصل به فصل
بند به بند ،
جمله به جمله برای تو نوشتم
اما تو کتاب را چرخاندی تا قیمتش را ببینی ... .
و هیچگاه نمیفهی که
اگر صفحات کتاب را آرام تر ورق میزدی
میديدی که
کتابم را تقدیم کرده ام
به کسی که دوستش دارم
بی آنکه بداند ...
ناشناس
   
دل نوشته
تو را دلواپسم
همین دلواپسی زیباست
همین شوریدگی
شب زنده داری، چشم درراهی
چونان دیدار زیباست

تو را از باد می پرسم نمی یابم
تو را در ابر می جویم نمی یابم
تو را در غنچه می بویم نمی یابم
همین جایی و هستی مطمئناً
ولی من سخت بی تابم

تصور می کنم جانا
که هر شب پیش من هستی
و من از هستی ات مستم
تو هر شب تازگی داری
و در قحط محبت
نور می باری
تو را دلواپسم جانا
همین دلواپسی زیباست...
ناشناس
   
دل نوشته
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!!
ناشناس
   
دل نوشته
دلــــــم ؛
گـاهی میــگیــرد !
گـاهی میــسوزد !
و حتی گـاهی ،
گـاهی نــه خِیــلی وقتـــها میـــشکند !
امــ ـا هنـــــوز می تَپــــد😢
ناشناس
   
دل نوشته
دلم
بایگانی رؤیاهای شکسته ای ست
که در حسرتت خاک می خورند
چه اشتباه مهیبی !
آنجا که سرنوشت
عشق را به دلم پیوست کرد
و مرا
در پوشۀ تنهائی گذاشت !
ناشناس
   
دل نوشته
تنها نشسته ام
اما تنها نیستم
یادت....
مجال تنهایى نمى دهد
ناشناس
   
دل نوشته
ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻤﯿﺮ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺐ ﮐﻨﺪ
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺍﻣﺎ
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﻮ ﺗﺐ ﮐﻨﯽ
ناشناس
   
دل نوشته
ﺧﻄﺶ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ
ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"ﻫﺎﯾﯽ که
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
ناشناس
   
دل نوشته
حساسیت،سرماخوردگی،الودگی هوا..بهانه های خوبیست برای قرمزیه هرصبح چشمانم ....
وکسی ندانست راز شب گریه هایم را....
ناشناس
   
دل نوشته
چند وقتیست هر چه می گردم

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما

گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...
ناشناس
   
دل نوشته
یه روزی
همه زخمهای زندگی خوب میشه●
اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه•
نه که چون حرفه تلخه•
نه ••
چون کسی بهت میگه ک انتظارشو نداشتی•

رفتار بعضی آدما●•
هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه•
شاید اون رفتار از نظر خیلیا بد نباشه•
اما فقط خود تویی که میفهمی•
چقدر به خاطر رفتارش داغون شدی•

بعضی وقتا●•
باید سکوت کنی•
و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشی•

اما هیچ وقتم•●
یادت نمیره که چی بهت گذشت تا گذشت....
ناشناس
   
دل نوشته
دلــ ـــــم کــه میگیرد…
به خودم وعــ ــــده های روز خوب را میدهـــ ــم
از همــ ــان وعده های خوبــی که:
سالهــ ــــاست به امیــ ـــد رسیدنشان
تقویــ ــم را خط خطی میکنم…
ناشناس
   
دل نوشته
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
   
دل نوشته

بزن باران
هوا ابریست
نفس بالا نمی آید
بزن باران
نوازش کن تن رنجور مردم را
زمین حال بدی دارد تنش زخمیست از بد تاختن های کج مردم
ببار. ای ابرکم شاید
کمی خشمت فرود آید
هنوزم خون آدم را درون شیشه میریزن
کسی از حال همسایه سراغی را نمیگیرد و بر داد کسی دستی نمی یازد
شرافت هم فروشی شد زمین پر شد ز انسان های رنگا رنگ
صداقت رخت برداشت فراری شد از این مردم
بزن باران
زمین حال بدی دارد.
ناشناس
   
دل نوشته
حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ هروقت صدای شکستن خودمو شنیدم. گفتم باشه منم خدایی دارم.... حواست هس خدا؟؟؟؟؟؟؟ ازبچگی تاالان هروقت زمین خوردم و به سختی پاشدم یه جمله شنیدم "غصه نخور خدابزرگه" حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس هرروز باهات دردودل میکنم؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس خیلی وقته چشام بارونیه؟؟؟؟؟؟؟ حواست هست نفس کم اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا نفس میخام.... خوشی میخام... زندگی میخام .... خدااااااااااااااااایا یه خنده از ته دل میخام.... همه خنده تلخمو امروز ازم بگیر ویکی ازخنده های شیرین کودکی ام رو بهم پس بده....
ناشناس
   
دل نوشته
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
ناشناس
   
دل نوشته
حالا که نیستی پیش من خستم از این تنهایی ها

بعضی چیزا هیچوقت عزیز نمیرن از خاطره ها

نمیدونم شده یه بار دلت بگیره از همه؟؟

بارون غم از آسمون واست بیاد نمه نمه...؟؟

پیش خودت حس بکنی که سر تا پات فقط غمه

جونت رو هم واسش بدی حس بکنه بازم کمه؟؟

همش داره یادم میاد از اون روزای با تو

آهای دلم به جز خودت کی میشنوه صداتو؟؟؟

دردی که داری توی قلب و توی خاطراتت

بردار و از اینجا برو هیچکی نکرد نگاهت...

اون کسی که با رفتنش قلب تورو شکسته

از رو زمین برت نداشت آهای دل شکسته...

اون همه روزای خوشی که سر کردی با چشماش

بگو ببینم دل من،به این روزا می ارزه؟
ناشناس
   
دل نوشته
بی خیال همه ی سیب هایی که افتادند!
زمین دافعه دارد...
این را از پرواز همه ی
کبوترانی که رفتند و
برنگشتند
فهمیده ام...
از قاصدک هایی که آرزوهایمان را بردند و
نیاوردند...
از دعاهایی که رو به آسمان گفتیم و
پاسخشان به زمین نیامد...
من یقین دارم
زمین دافعه دارد!

بیچاره سیب هایی که به خیال جاذبه افتادند!...
ناشناس
   
دل نوشته
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!
ناشناس
   
دل نوشته
تـو می‌دانی شب‌ها از خواب پریدن و

دنبال تو گشتن یعنی چی؟؟؟

نه، نمی‌دانی...

بی قراری روز را هم نمی‌دانی

مـن اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سَرَم باشد...

دوست دارم خودم را در این خرابی

آواره‌ات ببینم...

نـبودنت را ولی

دوست ندارم!

این دیگر خارج از توان من است...

رنج‌های دنیا را

به یک لبخندت می‌خرم

این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم

همین که بدانم می‌آیی

لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم

به خودم عطر می‌زنم

آماده و منتظر

جلوی در می‌ایستم

و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم

انتظارت را دوست دارم

گفتم که!

ته خیابان را دوست دارم.
ناشناس
   
دل نوشته
سینه ای کو که بر آن سر بنهم
شانه ای تا که برآن ریزم اشک
آه..... ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و برقلبت رشک....
ناشناس
   
دل نوشته
دستــــم

به سمــت تلفن می رود و ...

باز مي گردد !


چـون کودکی که به او گفته اند

شـــیرینی روی میـــز

مال مهمان هاست !!
ناشناس
   
دل نوشته
نیامدنش را باور نمی‌کنم

غیر ممکن است او نیامده باشد

حتماً، حالا

زیر باران مانده است

و ناامید و خسته

در خیابان‌ها قدم می‌زند

من به باز بودنِ درها مشکوکم
ناشناس
   
دل نوشته
خیلی خیلی تلخ.....

قهر نکن عزیزم!

همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست

پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدم ها
روی پل
می میرند.

*
ویسلاوا
دلیل مرگ: خودکشی از روی پل
دیگران
   
دل نوشته
آن روزها
با باران
رفتاری مادرانه داشتی
وقتی می آمد
هول می شدی
به استقبالش می رفتی
روی گونه هایت می نشاندی اش
به او اجازه می دادی
روی موهایت سرسره بازی کند
گاهی هم
در یقه ات
خوابش می کردی
این روزها اما
سقف خانه ات را بیشتر دوست داری
چتری که
من هیچ وقت برایت نخریدم را....
و ماشینی که
برف پاکنش
شبیه دست های وقت رفتن
تکان می خورد
این روزها
باران از تو ناامید شده
و به چشم های من پناه آورده
ناشناس
   
دل نوشته
رفتن تو
مرا شاعر کرد....

ناگفته ها را نوشتم
دل تنگی ها را تفسیر کردم
کاسه کوزه های تنهایی ام را
بر سر واژه ها شکاندم
بغض ها را....
فقط
قورت دادم....

حالا
فکرش را بکن
اگر یک روز
زبانم لال
بخواهی که
برگردی....

من و دل و بغض،
هیچ
اسم و رسم شاعری هم ،
هیچ
روز های بی تو گذشتن هم
هیچ؛

همه فدای یک نگاهت
فدای یک قدمت....

کاسه فروش بیچاره ی سر کوچه را بگو که
.
.
.
.
بیکار می شود....
ناشناس
   
دل نوشته
فکرش را بکن :
زمستانی سرد .....
پیاده رویی باشد
و دانه های برف
و من
و تو
و آسمانی سرخ......

من پالتو کهنه ام را روی
شانه های تو بیندازم
و تو شال گردن سفیدت
را به من بدهی

و ما .......
باز شعرها و رویاهایم
در هم حل شدند
همیشه که اسم تو
در شعر هایم می آید
من رویا می بافم ..........
ناشناس
   
دل نوشته
وقتی می گویی نرو
از آن گاه که می گویی بیا
بیشتر دوستت دارم

نمی دانم و هرگز هم نخواهم فهمید

« نرو »

از

« بیا »

چرا این گونه غمگین تر است !
ناشناس
   
دل نوشته
مرا دوباره

به آن روزهای خوب ببر

سپس رها کن و برگرد

من نمی آیم....

قول....
ناشناس
   
دل نوشته
به این فکر می کنم

که باید به تو فکرکنم

نه روزنامه بخوانم

نه اخبارجنگ

نه خواب وخوراکی داشته باشم

زندگی را دوست دارم

وقتی به تو فکرمی کنم

فدریکو گارسیا لورکا
دیگران
   
دل نوشته
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری
که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود.

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
ناشناس
   
دل نوشته
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز می‌آیند،
باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند
و خود را روی تو می‌افکنند
و گرد تو را می‌گیرند
و توی چشم و جانت می‌روند
و همهٔ وجودت را پر می‌کنند و آن را می‌ربایند
که دیگر تو نمی‌مانی،
که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی.
آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند
و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند.
دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شده‌ای ...
ناشناس
   
دل نوشته
نذر کرده ام
يک روزی که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگی را بايد با لذت خورد !
که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزی که خوشحال تر بودم
می آيم و می نويسم که
اين نيز بگذرد ....
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزی که خوشحال تر بودم
يک نقاشی از پاييز مي گذارم که
يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگی نيست
زندگی پاييز هم می شود
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر ....

يک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هيچ آسياب آرامی بی طوفان .....
مهدی اخوان ثالث
   
دل نوشته
روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری ...
ناشناس
   
دل نوشته
كسي چه مي داند

من امروز چندبار فرو ريختم

چندبار دلتنگ شدم

از ديدن كسي كه

فقط پيراهنش شبيه تو بود

گاهي اوقات حسرتِ تكرارِ يك لحظه

ديوانه كننده ترين حس دنياست ...
ناشناس
   
دل نوشته
این روزها کجایی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سرتا پایت...
آهنگ هم دنج و کمیاب بود مثل کافه ترنج که مشتری همیشگی اش بودی و من فکر نمیکردم که دوباره آن را بشنوم یا پیدایش کنم مثل تو
تا امروز صبح ابری که در تاکسی پخش شد و من یاد آن روز بارانی افتادم که من خسته در صندلی ماشینت مچاله شده بودم ساعت هفت و نیم بود و من دیرم شده بود تمام شب سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم باز بیخوابی به سرم زده بود و تو بیخیال به ابر ها و قطره های روی شیشه نگاه میکردی چشم هایم را بستم دردی از چشم هایم شروع میشد در سرم چرخ میخورد
"سردته؟"
"بخاری کوفتی ماشینت مثل همیشه خرابه"
کتت را از صندلی عقب برداشتی و روی من انداختی گفتی"بریم کوه؟"
"مرخصی ندارم"
انگار نشنیدی باز هم میگویی"میریم کوه آتیش روشن میکنیم گرم میشی سیب زمینی زغالی میخوریم ببین ی آهنگ گیر آوردم همون که دوست داشتی رفتم از فرهاد اون کافه چی یه گرفتم واست دوست داری والس برقصی؟"
نگاهت که به نگاه بی حوصله و خواب آلودم میفتد فقط ترمز میزنی جلو دفتر کارم و من فقط پیاده میشوم و میگویم"بهت زنگ میزنم شب"
تو هم چیزی نمیگویی فقط میروی برای لحظه ای به ماشینت که دور میشود خیره میشوم صبحانه نخوردم دلم سیب زمینی های زغالی تو را میخواهد ولی چشمم به ساعت که میفتد به سمت دفتر میدوم باز با تاخیر میرسم
حالا که نیستی بگذار صادق باشم این همه جسارت تو من را از ترسهایم بیزار میکرد از اینکه مقابل تمام پیشنهادات شیرین تمام نشدنی ات تنها لبخند محافظه کارانه ای بزنم از اینکه همیشه تنها ادم عاقل وبزرگسال ماجرا باشم خسته ام
این روزها میخواهم بدون مرخصی به کوه بروم کفش های ازار دهنده ام را درکوچه دربیاورم و زیر باران بدون چتر با تو بدوم
این روزها کجایی؟؟
ناشناس
   
دل نوشته
دیشب

شعرهایم را

رو به کوچه تکاندم

صبح

کوچه بیقرار تو بود !
ناشناس
   
دل نوشته
چند سال زودتر رسیده بودم به ایستگاه،
و مسافرم نیامده بود!

در نقاشی های پنج سالگی ام
خطوط اندام ِ دختری پیدا بود که در کنار شیروانی خانه ای،
آمدن مردی را انتظار می کشید!

در ده سالگی
به مدرسه می رفتم...
برای اینکه بتوانم نامه ای برای تو بنویسم!

در پانزده سالگی
زنگ های آخر ِ تمام روزهای هفته را از مدرسه می گریختم؛
چون زنگ مدرسۀ تو
دو ساعت زودتر می خورد!

در بیست سالگی
شماره روی شماره می گرفتم از باجۀ تلفن
تا شاید یک بار زنگ ِ صدای تو را بشنوم!

در بیست و پنج سالگی
ورق می زدم برگ وبلاگ ها را...
در جست و جوی نام و نشانی از تو!

در سی سالگی
به انجمن های غیردولتی می رفتم،
و شعرهای پرشور می خواندم برای جمع...
تا شاید
نگاه ِ تو را در چشمی ببینم!

چند سال زودتر رسیده بودم...
و تو
آن جا...
نبودی!
ناشناس
   
دل نوشته
هرچندگفته بودی: برو در پناه حق

من در پناه هق هق خود مانده ام هنوز.....
ناشناس
   
دل نوشته
مارکس ،
دورکهایم ،
ماکیاول و ...
هیچ کدام از این آدم ها انقلاب را درست نشناختند ،
انقلاب یعنی
شورش و هرج و مرجِ قلبی که
تماماً تو را می خواهد .
ناشناس
   
دل نوشته
دوجین کار سرم ریخته..
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ،
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...
و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند...
بعد از تو
این دنیا
یک دنیا
کار دارد
تا دوباره دنیا شود...
ناشناس
   
دل نوشته
هيچ وخ اگ تورو با كس ديگ اي ببينم حسودي نميكنم
اخه مامانم يادم داده اسباب بازيامو بدم ب بدبخت بيچاره ها...
ناشناس
   
دل نوشته
رسم دنيا فراموشي است
اما
تو فراموش نكن كسي در لا ب لاي زمان ب ياد توست
ناشناس
   
دل نوشته
اهاي رفيق
روي نبودنت هم ميتوان حساب كرد
يادت مي ارزد ب تمام كساني ك بودنشان بوي بيزاري ميدهد
ناشناس
   
دل نوشته
برف را دوست ندارم! همه از در پايم ميفهمند از كجاي خيابان تنها شدم....!!!
ناشناس
   
دل نوشته
فقط به خاطر اینکه – ساکتم – به این معنی نیست که چیزهای زیادی برای گفتن ندارم.
فقط به خاطر اینکه – خوشحال به نظر می رسم – به این معنی نیست که همه چیز روبراه است.
فقط به خاطر اینکه – زیاد میخندم – به این معنی نبست که مسائل را جدی نمی گیرم.
فقط به خاطر اینکه – می بخشم – به این معنی نیست که می توانی مرا دست کم بگیری.
فقط به خاطر اینکه – همیشه در تماس نیستم – به این معنی نیست که علاقه ای ندارم.
فقط به خاطر اینکه – گول میخورم – به این معنی نیست که می توانی به من دروغ بگویی.
فقط به خاطر اینکه – احساساتم را بروز نمی دهم – به این معنی نیست که احساسی ندارم.
فقط به خاطر اینکه – نمی گویم دوستت دارم – به این معنی نیست که دوستت ندارم.
فقط به خاطر اینکه – صادقم – به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک می زنم.
فقط به خاطر اینکه – شبیه تو نیستم – به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم.
فقط به خاطر اینکه – چیزی نمی گویم – به این معنی نیست که می ترسم.
ناشناس
   
دل نوشته
من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است،
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان آیا ،
به هر جایی همین رنگ است ؟
ناشناس
   
دل نوشته
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است
بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
ناشناس
   
دل نوشته
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم...
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم...

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن...
این منم آبی باران تو مرا باور کن...

باور از خویش ندارم که چنین می بارم...
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم...

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
نه برای تب من فرصت بهبودی هست...

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
دلش انگار به حال دل من سوخته بود...

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد...
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد...

آری این بود تمام من و این بیداری...
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است...
او که با شاپرک قصه ی ما خندان است...

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ...
ناشناس
   
دل نوشته
معلم گفت الف گفتم او معلم گفت ب گفتم با او معلم گفت پ گفتم پیش او معلم گفت ج خواستم بگویم جدایی گفت نگو
ناشناس
   
دل نوشته
بر روی سنگی خواهم نوشت تا آیندگان بدانند!…آدم های زمان من…از هم که دور بودند عاشق میشدند!…نزدیک که می شدند طلاق میگرفتند
ناشناس
   
دل نوشته
یکی....
یکی بود یکی نبود آنکه بود تو بودی آنکه در قلب تو نبود من بودم...
یکی داشت یکی نداشت آنکه داشت تو بودی،آنکه جز تو کسی را نداشت من بودم...
یکی خواست یکی نخواست آنکه خواست تو بودی،آنکه نخواست از تو جدا شود من بودم...
یکی گفت یکی نگفت آنکه گفت تو بودی،آنکه دوستت دارم را به هیچ کسی جز تو نگفت من بودم .......
ناشناس
   
دل نوشته
می سپارم دل به دریا،بی خیال
می شمارم لحظه ها را،بی خیال

می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت و زیبا،بی خیال

دوره گردی می شوم هر شب چو باد
ميكنم فکر غزل را،بی خیال

لا به لای آن غزل ها می کشم
سرنوشت خیس خود را،بی خیال

گاه در آشفته بازار دلم
می شوم تنهای تنها،بی خیال

بی خبر از شعر پر تشویش عشق
می کنم خود را تماشا بی خیال

گاه می سازم برای روح خود
نردبانی تا ثریا،بی خیال

گاه از ترس نبود مصرعی
می زنم عمری تقلا،بی خیال

بی خیالم با خود اما با تو من
حرف هایی دارم اما...بی خیال
ناشناس
   
دل نوشته
دیگه باورم شده ندارمت
این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر .. نمیخواد باور کنه نداردت

نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم

به هوای روز برگشتن تو .. سر هر راهی نشونه میکشه
با تمام جاده های رو زمین .. رد پاتو سمت خونه میکشه

من دارم هر روزمو بدون تو .. با تب یه خاطره سر میکنم
با خودم به جای تو حرف میزنم .. خودمو جای تو باور میکنم

توی این خونه به غیر از تو کسی .. دلشو با من یکی نمیکنه
من یه دیوونم که جز خیال تو .. کسی با من زندگی نمیکنه

تو سکوت بی هوای این اتاق .. شب به شب به خاطرم میارمت
خودمم باور نمیکنم ولی .. دیگه باورم شده ندارم
''یادی اززنده یاد:- فریدون فرخزادو ایرج قادری
ناشناس
   
دل نوشته
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﮐﻪ
"ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ"
ﺍﺯ"ﻫﯿﭻ ﮐﺲ"
ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ...!!!
ناشناس
   
دل نوشته
ﺟــﺎﯼ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐــﻪ ﮔـﺎﻫـﯽ،
ﻧــﻮﺷﺘــﻪ ﻫــﺎﯾـﻢ ﻏﻤﮕﯿﻨﻨــﺪ!
ﻭ ﺧــﻮﺩﻡ ﻏﻤﮕﯿــﻦ ﺗــﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﻬـــﺎ،
ﺩﯾﮕــﺮ ﺣﺘــﯽ ﺣـﻮﺻﻠﻪ ﺟﻨﮕﯿــﺪﻥ ﺑــﺎ ﺧــﺎﻃـﺮﺍﺗــﻢ ﺭﺍ ﻫــﻢ ﻧـﺪﺍﺭﻡ...
ﺗــﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﯿـــﺰ...!!!
ناشناس
   
دل نوشته
گاهـــــی " دلت " ...
از سن و ســـــالت مـــــی گیرد ... !!! میخواهـــــی " کودک " باشـــــی .....!
کودکــــی که ...
به هر بهـــــانه ای ...
به " آغــــــــوشِ " غمخواری ...
پنــــــاه می برد !!!
و ...
آســـــوده " اشک " مـــــی ریزد !!!
هـــــــــی ... ؛
بزرگ ک باشــــی ...
بایـــــــد ... :
" بغض هـــــــای " زیادی را ...
" بی صـــــدا " دفن کنــــــی .....!!
ناشناس
   
دل نوشته
انگار قرار نیست با تو بی حساب شوم . . .

سالهاست که رفته ای . . .

اما . . .

هنوز هم اشکهایم . . .


دارند حساب "دیدنت"را با چشمهایم صاف میکنند. . .
ناشناس
   
دل نوشته
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرایِ تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من...پس چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا مپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی...
سایه
دیگران
   
دل نوشته
امروز در آئینه خودم را دیدم
و بر انداز کنان غرق تماشای خودم
چقدر وحشتناک
چقدر آزرده
گل شاداب دلم
از غمش پژمرده
چهره ای بود
نحیف
پیکری بود
ضعیف
تار و پود کفن انگار به دور سر من چرخیده
شادی ام زان همه اندوه به خود لرزیده
مثل طوفان
گرد باد
دور خود پیچیدم
مثل یک کودک دور از مادر
ناگهان ترسیدم
آمدم شعر بگویم دیدم
دیگر از آن همه احساس پر از عشق
روان
جز یکی یا دو غزل هیچ نمانده ست مرا
حجم اندوه تو را هیچ نفهمید کسی
شعر من خواندی و افسوس نفهمیدی
هیچ
که چه دردی دارم
که ز خود بیزارم
راستی من امروز
بعد عمری گشتن
پی به یک نقطه تفاهم بردم
پی به این نقطه که ما
هر دومان بیزاریم
هم تو از من ای دوست
هم خودم از خود من
تو به اندازه ی تنهائی من زیبائی
من به اندازه ی زیبائی تو تنهایم....
ناشناس
   
دل نوشته
همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده !
چای بهانه‌ایست برای هم صحبت شدن با کسی...
چای میتواند دلیل پیش پا افتاده ای باشه برای تازه کردن یک دیدار ،
که خیلی وقت است باید :
اتفاق می افتاده و به هر دلیلی نیافتاده...
چای میتواند واحد اندازه گیری رفاقت و صمیمیت باشد!
هرچه تعداد فنجانهای خورده شده بیشتر، شوق کنار هم بودن بیشتر ...
هرچقدر چای یخ کند نشان میدهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش میشود !
اگر نظر من را بخواهید چای باید همیشه قندپهلو باشد ،
که یادمان نرود با یک شیرنی کوچک هم میشود از تلخی ها لذت برد!
اکنون دلم چای میخواهد... قندپهلو!
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد!
چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد....!!
ناشناس
   
دل نوشته
وقتی دلتنگ باشی
تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند
باز هم
دل تو بارانیست
خیس تراز دریا
خراب تر از امواج.....
آدم چقدر زود پیر می شود ؛
وقتی احساسش ،
اضافه تر از درک آدم هاست ... !!!
ناشناس
   
دل نوشته
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی ای دل ساقی جانت شکست
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست
هیچکس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
ازبرای عشق اینجا جا نبود
نوبهار عشق رادیدی چه شد
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد...
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی وقتها
یک شب
چند روز طول میکشه
از سر دلتنگی...
ناشناس
   
دل نوشته
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
   
دل نوشته
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ
ﺍﺳﺖ .
ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ .
ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ...
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ...
.
.
ﺩﺭ ﺩﻝ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﺪﺍ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ
ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ...
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ
ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺻﺪﻗﻪ ﭘﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻓﺎﻝ ﻓﺮﻭﺵ ﻓﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﮐﻪ
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ...
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﮐﻠﯽ ﺩﻟﺶ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﻏﻤﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﺮ ﻧﻮﺯﺍﺩﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ
ﺑﻮﺳﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﺠﻠﯽ ﺍﻭ ...
ﻣﺎﺩﺭﻡ؛ . ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯾﮑﯿﺴﺖ .
ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ .
ناشناس
   
دل نوشته
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ"
ﻫﻢﺳﺎﯾﻪﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ:
ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯽﺷﮑﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﮔُﻞ ﺯﺩﻥ ﻫﺮ ﺗﯿﻤﯽ ﺟﯿﻎ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺎﺑﻮﺳﺸﺎﻥ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪﻫﺎﯼ ﻗﺴﻂِ ﺁﻥﻫﺎﺳﺖ
ﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻨﺪ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪﺭﺍﺳﺘﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﺩﺭ ﺻﻒِ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﭼﻪﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻭﻗﺖِ ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩﻫﺎ
ﺑﻪ ﭘﺎﺱﺑﺎﻥﻫﺎ ﻟﺐﺧﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﺶ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺷﺪﻥ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﺸﺎﻥ
ﺑﻪ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻗﯿﻤﺖِ ﻭﺍﯾﮕﺮﺍﺳﺖ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎﯼ ﻗﺴﻄﯽﺷﺎﻥ
ﺗﺨﻢﻣﺮﻍ ﻣﯽﺷﮑﻨﻨﺪ،
ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭ ﺟﻤﺒﻞ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ
ﻭ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏِ ﺁﻧﺘﺎﻟﯿﺎ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ.
ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢﺳﺮﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶﮔﺎﻩ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﻨﺪ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﻪ ﯾﮏﺑﺎﺭ
ﺟﻨﯿﻔﺮ ﻟﻮﭘﺰ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﺶﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥﻗﺪﺭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ !
ﻫﻢﺳﺎﯾﻪﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ:
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ،
ﺳﺎﺩﻩ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ
ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯽﻣﯿﺮﻧﺪ //... ﯾﻐﻤﺎ ﮔﻠﺮﻭﯾﯽ
دیگران
   
دل نوشته
دفتر‌مشق دبستانم ببین،
پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین.
راستی ما شعر باران داشتیم.
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم.
گردش یک روز دیرین داشتیم،
شعر زیبایی ز گلچین داشتیم
راستی آن دفتر کاهی کجاست؟
عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟
روز‌خیس پر باران کجاست؟
مایه سر سبزی بستان کجاست؟
باز آیا ریز علی ها زنده اند؟
در حوادث جامه از تن کنده اند؟
کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،
عطر نانش خانه را آکنده بود.
ای معلم خاطر ویادت به خیر.
یاد درس آب بابایت به خیر.
شمع نور افشان‌یاد کودکان،
نامتان در لوح جان شد جاودان
هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان...
ناشناس
   
دل نوشته
آدمهای دیار من، پاییز را دوست دارند.
پاییز، زمستانی است؛ که تب کرده!
تابستانی است؛ که لرز کرده!
بغضی است؛ که رسوب کرده!
حرفی است؛ که سکوت کرده!
من، سکوت رسوب کرده در تب و لرز پاییز را حس میکنم
پاییز، عروس تمام فصل های من است. یادم باشد؛ پاییز که رسید؛ له نکنم؛ برگهایی را که روزی هزاران بار نفس ارزانی ام می كردند...
ناشناس
   
دل نوشته
یه شبايى تو زندگى هست كه
وقتى دفتر خاطرات زندگيتو ورق ميزنى به چيزايى ميرسى كه نميدونى تقديرت بوده يا تقصيرت...
به ادمايى ميرسى كه نميدونى دردن يا همدرد...
به لحظه هايى ميرسى كه هضمش واسه دل كوچيكت سخته و به دردايى ميرسى كه براى سن و سالت بزرگه...
به ارزوهايى كه توهم شد...
روياهايى كه گذشت....
به چيزايى كه حقت بود اما شد توقع...
و زخمهايى كه با نمك روزگار اغشته شد.....
و احساسى كه ديگران اشتباه مى نامند...
و دست آخر دنيايى كه بهت پشت كرده......
وبازهم انتهاى دفتر خودت ميمانى....
و زخمهايى كه روزگار پشت هم ميزند...
و سكوت هم دواى دردش نيست...
كاش دنيا مهربان تر بودى...
ناشناس
   
دل نوشته
فریاد می زنم،دستهایم را به شیشه ها می کوبم، خودم را به دار می آویزم ،تنها و تنها، تنها برای دفاع از فردیت از دست رفته، برای احترام به آنچه به تمسخر می گیرند . دیگر استاد شده ام در رها کردن این ماهیها ، تو را هم به درود ای ماهی ، با زحمت هر چه تمام تر تو را از این گل و لای ، با دستهای خودم گرفتم ، این دستها ، دستهایی که ماهیت خود را از دست داده اند ، اینها دیگر چیزی نمی گیرند ،بلکه فقط رها می کنند ، بله رها می کنند تمام آن چیزی را که زمانی همه چیزم بود ،تنها و تنها، تنها چند لحظه، چند لحظه ای را هم به من بسپار ، انتظاره بی جاییست؟ تو هیچ می دانی من چند برابر تو این وجود لغزنده را تحمل کرده ام ؟ تو هیچ می دانی چند بار به زانو درآمدم ؟ هیچ از اشکهای این پسر خبر داری ؟ هیچ از سوالهایی که مرا به زانو در آوردند می دانی ؟ هیچ می دانی من کیستم ؟ من نویسنده ای هستم که کاغذ گیر نیاورده است و بر روی دستمال توالت می نویسد ، به چه امید و انگیزه ای ،در حقیقت خود از آن نیز بی خبرم !! تا آنجا که به یاد دارم ، این تصاویر درهم بر هم بود که مرا به نوشتن وا داشت، و فقط نوشتن ، نه نوشتن به امید خوانده شدن ، نه ، این چیزی نیست که بتوان به طور رسمی به آن نوشته گفت . همانطور که گفتم ، یکی از سرگرمی هایم کشیدن خط دور تصاویریست که گاه خود نمی دانم از کجا آمده اند ، اما راستش را که بخواهی ، زجرم می دهند . این افکار شبها به من هجوم میاورند ، مرا از پا در می آورند. وقتی به زانو در بیایی تازه می فهمی که تمام آن چیزی که هست همان هیچ است . متاسفانه اینجا طوفانی در کار نیست که بالهای یک پروانه موجب تغییر تو شود، کاش بود ، کاش هر کس به یکسو پرتاب می شد ، بهشت چیست‌ ؟ دیگر چه می خواهی ؟! اینجا ستونها درست همان جایی هستند که باید باشند ، و حدس بزن موقعیت من کجاست ؟ کنار گوشهای تو ، گوشهایی که حتی به سختی می شنوند، و چه می گویم‌ ؟ می گویم خودت را از برق بکش و دیگر وصل نباش .
سپهر روشن
دیگران
   
دل نوشته
دیروز به پدرم زنگ زدم | هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی |حرفی زد که حسابی بغضی شدم | گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است.
دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود |شب ماند | صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته‌است | گاز را شسته‌است | قاشق و چنگال‌ها و ظرف‌ها را مرتب چیده‌است و ....
امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم | برایش عکس بستنی فرستادم | مادرم عاشق بستنی‌ست | گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم | برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...چه با بستنی...چه بی بستنی".
و من نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم | که در کنارِ تمامِ نارفاقتی‌ها و کثیفی‌ها و پلیدی‌ها و تهمت‌ها و دو به هم زنی‌ها و شلوغی‌ها و دورویی‌های آدم‌ها و روزگار | تنها یک کلمه نیست | بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است خانواده ، همين و بس
ناشناس
   
دل نوشته
محمد رضاشاه در 7 سالگی به سوئیس رفت
وقتی که در 20سالگی به ایران بازگشت ،یک ایرانی بود اما با
فرهنگ بیگانه از مردم ایران!شاه یک سوئیسی
شده بود،راه
رفتنش نگاه کردنش دست دادنش...... کسی صدای بلند
شاه را هرگز نشنید او آرام حرف میزد او سواد داشت
میخواست همه با سواد شوند او بهداشت رادوست داشت
سپاه بهداشت را به روستاها فرستاد! شاه کشتی گیر نبود
تنیس بازی میکرد
او زور خانه نمیرفت،اسکی میکرد شاه دروغگو نبود
شاه کلا هبردار نبود...... او حتی وقتی که از ایران رفت به کسی توهین نکرد
سوئیسی ها اهانت نمیکنند
آرام از کنار هم میگذرند
شاه با وقار رفت
شاه یک صفت دیگر هم یاد گرفته بود؛؛او قدر شناس بود از کوروش میگفت
از شاه شاهان!!
او از پدرش میگفت که برای او و من چه کرد
شاه هرگز "من" نگفت همیشه "ما" میگفت و او رفت
اما من که بودم؛؛؛؛
هرگز بلیط اتوبوس نخریدم
یا بر پشت اتوبوس رفتم مدرسه یا در شلوغی بدونه بلیط سوار شدم
من دروغ گفتم و تقلب کردم تا قبول شدم
من ایرانی میدانستم اگر کلاه کسی را بر ندارم،کلاه من را بر میدارند
من کلاهبردارشدم!
من خیابان یکطرفه را میرفتم تا زودتر بمقصد برسم
من برای یک کیک و ساندیس هر چه از دهانم در میاد رهسپار همه کس میکردم
من در ظهر عاشورا
4تا قابلمه چلو خورشت قیمه میگرفتم
من ومن ومن ایرانی بودم و او که رفت برای من ایرانی 200سال زود آمده بود
من حتی آنقدر بزرگ شده بودم که یادم رفته بود باید معرفت
داشته باشم من هنوز یک ایرانیم اما او رفت....
این حقیقت زندگی همه ماست از خودم شروع کردم که به کسی بی
احترامی نکرده باشم
من امروز 3بار دروغ گفتم تا به شب
رسیدم
این ساختار فکری من ایرانیست
"""آنکه حقیقت را میگوید در بین ما جایگاهی ندارد"""
ناشناس
   
دل نوشته
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ...!
ناشناس
   
دل نوشته
آن روزها که بوتاکس حالت چشم هایمان را عوض نکرده بود
و عمل های جراحی گونه هایمان را برجسته و بینی هایمان را کوچک،
و لب هایمان با ژل های موقتی پف نمی کرد
آن روزها که ابرو و مژه و ناخن و سینه و موی مصنوعی نداشتیم؛
آدم های آرام تری بودیم
وسواس زیباتر شدن نداشتیم
خودمان بودیم
و چشم هایمان وقتی زن زیبایی می دید سرشار از تحسین می شد نه تعجب ...
آن روزها مردهایمان نه دغدغه بزرگ کردن عضله داشتند نه ابرو برمیداشتند نه گوشواره می انداختند نه عمل های زیبایی می کردند
اما پای قول و قرارهاشان محکم تر می ایستادند
چشم شان به اینهمه زیبایی های مصنوعی زنان عادت نداشت
سلیقه هاشان هم فرق داشت و تو آنقدر در مقابل اشتیاق نگاه مرد کنار دستی ات به صورت و بدن مصنوعی زن دیگر احساس حقارت نمی کردی...
مردهایی که از دیدن این تغییرات در خانم های دیگر لذت می برند اما آن را برای همسر خود نمی خواهند...
قبل تر ها چهره ها هویت داشت
و هر چهره منحصر به همان فرد بود ولی حالا زن ها و مردها شبیه زیاد دارند در اجتماع....
کاری نمی شود کرد موجی راه افتاده و خیلی ها دارند سوار این موج زیباتر و جذاب تر می شوند....
مخالف عمل های زیبایی نیستم اما
هر جور فکر می کنم قبلتر ها از خودمان راضی تر بودیم انگار
این روزها وسواس بیش از حد پیدا کرده ایم به ظاهرمان
هر چه تلاش می کنیم باز در ظاهرمان یک نقطه ای هست که به نظرمان ناجور است و ما باید اصلاحش کنیم
باطنمان هم که خیلی مهم نیست چون جلوی چشم نیست
ناشناس
   
دل نوشته
بعضی ها عجیب هستند
با یک اتفاق می آیند و می نشینند ته ته دلت ،
و با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم و دلیل دیگر از دلت نمیروند .
خوب میخندند ؛
خوب گوش میکنند ؛
اصلا انگار آمده اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند ؛
رد پایشان روی دلت میماند تا تمام عمر
عشق میورزند
حتی متلکهایشان به جانت مینشیند .
بعضی ها عجیب خوبند .
یادشان که می افتی روحت جانی دوباره میگیرد.
یادشان که می افتی بی اراده لبخند به لبانت مینشیند .
بعضی ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند .
بعضی ها عجیب می آیند و عجیب تر انکه دیگر نمیروند حتی وقتی که از کنارت رفته اند .
میمانند ؛
لبخندشان ..
تصویرشان ..
صدایشان ..
حرفهایشان ..
همه را پیشت امانت میگذارند
و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها .
بعضی ها عجیب خوبند
ناشناس
   
دل نوشته
کنار سرباز هنگ مرزی و سیگاری
تندیس ارثیه های سنگ و بیگاری
دوشیزه های چشم چپ قصه می میرند
در زیر چرخهای بلند حضرت گاری!

چقدر دیگ برای آب پز کردن یهودیها
چقدر باخ در صلیب شکسته ی نازیها
به چکمه های مسیح من واکس میزنم
رنگ سیاه و سرد به یال شب درازیها
..
...
برای نعش خیابانهای بو کرده ی وطن
آکاردیون بنواز ای همیشه در تب فقر
به فکر دزدهای کتاب مقدس باش
جهنم است و زاغهای بدمزه و زجر.

اگر که نسخه ی میرزا فلان امان بدهد
من از دهان الکلی ام کعبه میسازم
زبان الکنم از ذکر یا خدا خالی ست
منم که طعمه ی شیطان شدم و می بازم
..
..
..
مدادهای رنگی ام از کودکی گم شد
میان مشق به بن بست اعتنا کردن
به همجواری دردناک عشق دل بستم
برای بوسه که مار شد در پس گردن
...
..
شعر:سجاد نورعلی
ناشناس
   
دل نوشته
چه خوش است راز گفتن به حريفِ نکته سنجي
که سخن نگفته باشي به سخن رسيده باشد...
"بيدل دهلوي"
دیگران
   
دل نوشته
پسرا دنياي عجيبی دارن
سلامتی دوش گرفتن های ٥ دقيقه ايشون
سلامتی قدم زدن هاي نصفه شبشون تو خيابون
سلامتی اشكايی كه فقط تو تاريكي حقِ ريختن دارن
سلامتی زانوهاشون كه هميشه بغلشون بودن
سلامتی گوشيشون كه هر ٢٤ ساعت شايد يه زنگ بخوره
سلامتی لحظه ی خجالتشون وقتی ميخوان از بابا پول بگيرن
سلامتی تنها موندنای چند روزشون تو خونه وقتي همه با همن
سلامتی تلفن حرف زدن های ١٠ثانيه ايشون با بابا
سلامتی لحظه هايی كه بغض تو گلوشون داره ميتركه ولی نبايد بباره چون زشته واسه مرد
سلامتی ساعت های خوابشون كه اگر ٥ دقيقه ديرتر بلند شن،با لگد بهشون ميفهمونن سر كارت دير شده
سلامتی غرورشون كه زياد زيرِ پا ميره ولي دم نميزنن
سلامتی عمرشون كه با سيگار و قليون زودتر تمومش ميكنن
سلامتی دو سال دوريشون از همه تو سختي و غربت
سلامتی سگ دو زدناشون برای يه لقمه نونِ بی منّت
سلامتيشون كه نه تنها كسي نيست نازشونو بكشه بلكه بايد نازِ معشوقشونم بكشن
سلامتی ريشای بلندشون كه بيريختشون ميكنه ولی حاله زدنشو ندارن
سلامتی همشون
ناشناس
   
دل نوشته
همیشه زرد نمی مانم
همیشه سرخ نمی مانی....
اما آسمانِ میانِ ما ، تا چشم کار می کند ، آبی ست !
ناشناس
   
دل نوشته
نگاه کن غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود...
چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود ...
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته
با دلم قهر نکن بی تو دلم می گیرد
"هستی" ام،بی تو همه هستی من می میرد
با دلم قهر نکن هرچه که خواهی آن کن
تو بزن بشکن و این سینه تو بی سامان کن
با دلم قهر نکن قهر تو عالم سوز است
بی تو حال دل من تلخ تر از دیروز است
ناشناس
   
دل نوشته
ما تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....
خوابيدن توى پشه بند ...
آب تنى توى حوض داشتيم .
كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ...
هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن مارو قيمت گذارى نميكرد.
حتی نوه خاله بابامون هم میرفتیم ميديديم
نه حالا كه خواهر برادر هم به زور همو ميبينن.
عيد واسمون شور و هيجان داشت.
عيدى ميگرفتيم...
كم يا زياد همين كه دلمون خوش ميشد كافى بود.
چقدر مسافرتهاى فاميلى ميرفتيم ...
حالا هركى هر جا ميره ميترسه كسى بفهمه!
اونقدر توى دنياى بچگیمون خوش بوديم كه معنى گرفتاريهاى پدر مادرامونو نميفهميديم.
چه ميدونستيم قسط چيه؟؟ بدهى؟ كرايه خونه؟ مدل ماشين چيه؟ ...
چيزايي كه الان دغدغه بچه ها شده.
چقدر شبا تو پارك با فاميل دور هم جمع ميشديم!!!
عصرا توى كوچه با بچه هاى محل آتيش ميسوزونديم.
گرگم به هوا،قايم موشك...
تبلت و ايكس باكس نبود ولى قدم به قدم اون بازيها يه عالم ديگه داشت كه بچه هاى الان نميفهمن!!
ناشناس
   
دل نوشته
ابري شده چشمم که دلي سير ببارد
تا بعد تو ديگر به کسي دل نسپارد
دنبال يکي باش که مثل منِ بي تاب
تا آمدنت ثانيه ها را بشمارد
قويي شود و پر بکشد از شب دريا
بر ساحل آرام دلت سر بگذارد
تا ورد زبانش بشود نام و نشانت
هر روز ، تو را گوشه ي قلبش بنگارد
او که نه فقط شور بهار تو که حتي
پاييز و زمستان تو را دوست بدارد
من از تو به اين شرط گذشتم که بگردي
دنبال کسي که به خودت دل بسپارد
ناشناس
   
دل نوشته
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو: بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد، تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت، دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست، کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…
ناشناس
   
دل نوشته
زندﮔﻴﺖ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ
ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ!
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ ...
.
.
پس : دم بگيريد از عشق
و هر چيز ديگر را ، بازدم كنيد ........
ناشناس
   
دل نوشته
ﮐﺎﺵ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ , ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ...
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻏﻤﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ !!
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺪﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ .
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩﯾﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ اند.
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ , ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ..
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
بودنش عادتی است مثل نفس کشیدن!خدا را می گویم...همیشه همراهت...: در حضور خارها هم میشود
یک یاس بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از احساس بود . . .
می شود حتی
برای دیدن پروانه ها . . .
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود . . .
دست در دست پرنده . . .
بال در بال نسیم . .
ساقه های هرز این اندیشه ها را
داس بود . . .
کاش می شد
حرفی از " ای کاش "
ها هرگز نبود . . .
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود . . .!!
ناشناس
   
دل نوشته
مادرم می گفت:
دنیا را دو چیز می سازد: عشق و عادت.
من می گویم:
نیمی از دنیا رنج است و نیم دیگر عادت.
تلاش برای عادت کردن به آن چیزهایی که دوست شان نداریم.
ما با رنج های مان زندگی می کنیم
و با عادت های مان شکل می گیریم،
این حقیقت بزرگ است؛
چرخه ای که می‌چرخد و آسیاب دنیا را می‌چرخاند.
زندگی ادامه پیدا می کند و زخم ها کمی،
فقط کمی التیام پیدا می کند!
ناشناس
   
دل نوشته
ﻣﻦ ﭘُﺮﻡ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﭼﮕﻮﻧﻪ،ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﺪ ﺯﺍﻏﮑﯽ
ﻗﺼﻪ ﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺷﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻫُﻤﺎ
ﻻﮎ ﭘﺸﺖ ﻭﺗﮑﻪ ﭼﻮﺏ ﻭﻓﮑﺮﻫﺎﯼ ﺍُﺭﺩﮐﯽ
ﻗﺼﻪ ﯼ ﮔﺎﻭ ﺣﺴﻦ ، ﺩﺍﺭﺍ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ
ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ، ﮐﺘﺎﺏ ﺧﯿﺲ ﮐُﺒﺮﺍ ﻃِﻔﻠﮑﯽ
ﺗﯿﻠﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭﺣﯿﺎﻁ ﻭﮐﻮﭼﻪ ﻭﻓﺮﺵِ ﺍﺗﺎﻕ
ﺑﺮﺳﺮﮐﺒﺮﯾﺖ ﻭ ﺳﮑﻪ، ﯾﺎﮐﻪ ﺩﺭﺏ ﺗَﺸﺘﮑﯽ
ﭼﺎﯼ ﻭﺍﻟﻔﺠﺮ ﻭ ،ﺳﻤﺎﻭﺭﻧﻔﺘﯽ ﮐﻨﺞِ ﺍﺗﺎﻕ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺑﯽ ﻧﻠﺒﮑﯽ
ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﻢ ، ﺛﺮﻭﺕ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﻡ
ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﻧﺪﮎ، ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻗُﻠﮑﯽ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﮎ ﻃﻼ ﺑﺎ ﻣﺨﻤﻞ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ
ﺩﺭ ﺩﻫﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﯽ ﮔﺸﺘﻪ،ﺑﭽﻪ ﻟَﮑﻠَﮑﯽ
ﺣﺎﺝ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻋَﺴﻞ ،ﻧِﻞ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻕ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﯾﺎﺩ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻭﺷﯿﻦ ﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻓﮑﯽ
ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﺍﻣﺎ ﺗﻠﺦ ﻣﺎ
ﭘﺮ ﺯ ﺁﮊﯾﺮ ﺧﻄﺮ ، ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺷﮑﯽ
ﺗﺎ ﮐﺠﺎﻫﺎ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺮﺍ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﻮﺑﻢ ﺩﺯﺩﮐﯽ
ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻣﻦ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺑﯿﺎﺩ ﻭﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ناشناس
   
دل نوشته
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...
ناشناس
   
دل نوشته
باران را دوست دارم
چون رفتن را بلد نیست
فقط می آید...
ناشناس
   
دل نوشته
احساس در من درد مى كند
چه دوست بدارم
چه دوست داشته شوم
- تورگوت اويار
دیگران
   
دل نوشته
مریخ را به گند نکشیم
دیشب می خواندم که در مریخ آب پیدا شده!
شانس حیات
نسلی نو
حیاتی مجدد و از صفر
ای کاش
مریخ را دیگر به گند نکشیم!!!
خیلی قشنگ و خوشکل
دو نفر را ببریم که
"آدم حسابی" باشند (تعریف آدم حسابی را بلد نیستم)
و بشوند "آدم" و "حوای" مریخ
دو نفری که
فرزندانی تربیت کنند که
همدیگر را به جای کشتن، "ببخشند"
و
جنس مخالف را آدم ببینند نه "ابزار"
و
هوس شان را با عشق اشتباه نگیرند
دو نفری که
"موسیقی" بدانند
و به "برابری جنسی" معتقد باشند
دو نفری که
بی خوردن سیب، بی آنکه رانده شوند
و نفرینشان تا هزاران سال، پشت سرشان بماند
مثل آدم بروند
دو نفری که
عاشقانه زندگی کردن را بلد باشند
عاشقانه فکر کنند
عاشقانه عشق بورزند
ناشناس
   
دل نوشته
دلم یک کوچه میخواهد
پر از خاموشی مطلق
و یک باران بی هنگام
که آغوشش پناه چشم خیس من شود شاید...
و مشتی خاک باران خورده و مطبوع
که استشمام بوی تازه اش راه نفس را وا کند امشب
که شاید از سر من دست بردارد
این بغض نمک نشناس...
دلم شادابی و عطر خوش گلهای باران خورده میخواهد
که روحم را جلا بخشد
و بغض لعنتی را بشکند در سینه و اشکم رها گردد...
دلم یک کوچه باران آرزو دارد
که در آغوش خود گیرد مرا بی چتر
و چشمم اشک خود را ول کند بر روی گونه...
خدایا آسمانت چند؟
تمام ابرهایت را خریدارم
بگو باران ببارد وقت باریدن رسیده
که امشب من،
چه بی اندازه دلتنگم...
ناشناس
   
دل نوشته
بازی هایت را سرم در آوردی......روزگار،،،،
گرفتنی ها را گرفتی
دادنی ها را دادی
حسرت ها را کاشتی
زخم ها را زدی
دل بستن را که دادی ...حیران ماندم در کارت.....
نمیدانستم که این زخم کاریترین زخم است...
دیگر بس است...خسته ام ....دیگر این پاهای
خسته توان همراهیت را ندارد....
مسافری هستم که بین راه پیاده شدم
همان جایی که التماس کردم ایستادم.....ایستگاه آخر من
تمام خاطراتم را از آلبوم قدیمی زندگی ...جدا کردم
میخواستم خاطرات شیرینم را درچمدان بگذارم دیدم دیدم
در دستانم جا میگرد ....ای روزگار .....
تو به روزهایت ادامه بده
دیگر نه چیزی مانده بگیری
ونه چیزی مانده بدهی.....محتاج یک خوابم
یک خواب بدون بیداری.....
صدایم نکن....بگذار بخوابم..........!!
ناشناس
   
دل نوشته
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
ناشناس
   
دل نوشته
ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻻﯾﻖ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖﻧﻪ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﮐﺮﺩﻥ "
ﺩﺭ عجبم ﺍﺯ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻳﮏ «ﺳﻴﺐ» ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﮔﻴﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ
ﻭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽﻋﺪﺍلتی ﻭ ﮐﺸﺘﺎﺭِ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ،،ﺯﻳﺮ ﺳﺒﻴﻠﯽ ﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ...
همسایه مان هر ساله مڪه میرود،،
میگوید خدا طلبیده
خدایا،،،
خسته نمیشوي از قیافه تڪراریَش؟؟
دوستانت چه قیافه هاي خاصي دارند ..
با اسمت چه احترامي دارند . . .
من به این جماعت دیوانه ڪـافر شده ام
ناشناس
   
دل نوشته
اوائل اینطور نبود که ...
اوائل عاشقانه هایم را برای تو می سرودم
بعد ها اما
فقط عاشقانه سرودم ...
اوائل نت های موسیقی که اوج می گرفتند، خیال تو هم اوج می گرفت ...
بعد ها
نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند ...
اوائل وقتی چیزهایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی، یادت می کردم، مثل باران ...
بعد ها
فقط چیز هایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی، مثل باران ... آسمان اما لجوج بود، خودم می باریدم ...
اوائل اینطور نبود که ...
اوائل اسمت را که می شنیدم، جانم به لبم می رسید
بعد ها
اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد ...
اوائل فرق داشت ...
اوائل دلم که می گرفت، صدایم هم می گرفت از گریه ...
بعد ها
دوستانم مرا با صدای گرفته ام می شناختند...
اوائل قرار گذاشته بودیم فقط روز های تعطیل سیگار بکشم
بعد ها
خوردیم به تابستان ...
شرایط عوض شد وگرنه اوائل اینطور نبود که ...
اوائل روی تخت خوابم که می افتادم، فکرت رهایم نمیکرد
بعد ها
از تخت خوابم بلند نشدم
اوائل آرام جانم بودی
بعد ها
دردت به جانم بود
اوائل دوستت داشتم
بعد ها
چیزی جز دوست داشتنت نداشتم
اوائل من بودم
بعد ها
‫تو‬ شدم
حالا را نبین ...
اوائل
اینطور نبود که ...
این اواخر
اینطور شد ...
ناشناس
   
دل نوشته
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ.. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺍ ﺗﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﻣﻌﺎﺑﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﺧــــــــــﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻮ ﻗُﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ .. ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺗﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺗﻨﻬﺎ ﻭﺍﺭﺙ ﻏـــــﺮﺑﺖ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺯﯾﺮ ﺭﺳـــــــﺎﻧﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ .. ﻭ ﺗﻮ ﭘﻠﮑﺖ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮﺕ ﮐﻤﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻪ ﺑﺰﻧﺪ ... ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ... ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ..، ﺭﮎ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﮐﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻧﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ
ناشناس
   
دل نوشته
اینکه چقدر از آنروز ها گذشته ،
یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،
یا اینکه هرکداممان کجای ِ دنیا افتاده ایم…
اصلا مهم نیست.. !
باز باران که ببارد ،
هر وقت که میخواهد باشد ،
دلم هوایت را میکند …
ناشناس
   
دل نوشته
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟
کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟
کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟
باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟
آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟
مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟
رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟
ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟
باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟
ناشناس
   
دل نوشته
استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان،از دستها جریان پیدا میکند"!
قبل ترها،همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر،اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم.
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین داراييم است..
ناشناس
   
دل نوشته
چه هوایی ،
چه طلوعی ،
جانم ....
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .....
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم...
ناشناس
   
دل نوشته
باران سلام.
خوش آمدی، دیرزمانی بود که در ذهن پر هیاهوی ما خاطره ای هم از تو نمانده بود.از آخرین قدم زدن های دیوانه وار زیر نوازشهایت بسیار گذشته است.همیشه مهمان ناخوانده بودی اما اکنون با دعوت بسیار آمدی.قدمت بر روی دیدگان ما،ببار که شعرهای نگفته بسیار داریم.ببار که دلمان هوای دیار کرده است.
ببارکه زیبایی خدارا در تو میبینم ببار که خوش ندارم قاصد روز آن ابری قصه اش که شبیه به چوپان دروغگوی میز آخر دبستان باشد.ببار که غبار غم آسمان دیارم را فرا گرفته است.ببار ما نیز مثل تو دلتنگ دلتنگیم
ناشناس
   
دل نوشته
وقتی کودک بودم
گاهی خودم را در گنجه مـربـاهـای مـادرم پنهان می کردم و به زنــدگی فـکر می کـردم ...
گاهی دکتر می شدم
گاهی خلبـان و گاهی معلم ،
و دست آخر
یک لنگه کفشم را پشت شیشه های مرباها پنهان می کردم و فقط سیندرلا می شدم ...
بزرگتر که شدم
نه دکتر شدم
نه خلبان
نه معلم
نه سیندرلا
و تازه متوجه شدم ...
زنـــــدگی در همان گنجه مرباهای مادرم بود ...!
" نسرین بهجتی "
دیگران
   
دل نوشته
یه چیزی منو از مردم جدا میکنه، مردم رو نمی فهمم...بیشترشون رو نمی فهمم...چرا باید دروغ بگم؟شاید نود درصدشون رو نمی فهمم...از وقتی مینویسم فهمیدم که خیلی کم ند کسایی که حرف منو بفهمن...بعضی وقتا فکر میکنم دنیای دو رو برم مال آدم هایی ه که انگار از سیاره ی دیگه ای اوومدن...شاید هم من مال سیاره دیگه ای م...نمیدونم...از چیزایی حرف میزنن که هیچوقت بهش فکر هم نکردم...یا دغدغه هایی دارن که من خیلی وقته رهاشوون کردم...ولی با تمام اینا دوست شوون دارم و میدونم بالاخره یه روزی به این "عدم درک متقابل" عادت میکنم...
ناشناس
   
دل نوشته
دلم یک کلبه می خواهد
درون جنگل پاییز
به دور از رنگ آدم ها،
من و آواز توکاها
من و یک رود
من و یک کلبه ی پر دود
من و چای و ،کتاب حافظ و خیام
به دور از ننگ،به دور از نام،
چه غوغایی،چه بلوایی،
بسان برگ
که از شاخه جدا گردد
درون من پر از شورش،پر از فریاد
درون جنگل پاییز
دلم یک کلبه می خواهد
ناشناس
   
دل نوشته
دلم خوش نیست . . .
غمگینم . . .
کسی شاید نمیفهمد . . .
کسی شاید نمیداند . . .
کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی . . .
تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :
عجب احساس زیبایی . . . !
تو هم شاید نمیدانی . . .!!!!!!!!!!!!!!!
ناشناس
   
دل نوشته
كنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاك شد، و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت
شبيه هيچ شده ای! چهره ات را به سردی خاك بسپار
اوج خودم را گم كرده ام؛ می ترسم از لحظه ی بعد، و از اين پنجره ای
كه به روی احساسم گشوده شد؛ برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقيا!

بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالايی كه روی چهره
مادرم نوسان می كند
از پنجره غروب را به ديوار كودكی ام تماشا می كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود
اين ديوار ، روی درهای باغ سبز فرو ريخت
زنجير طلايی بازی ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت
سهراب سپهری
   
دل نوشته
مادر ؛
روسری ات را بردار
تا ببینم بر شب موهایت
چند زمستان
برف نشسته است
تا من به بهار رسیده ام !...
دیگران
   
دل نوشته
همه ى ما افكار مختلفى را در خودمان پنهان مى كنيم كه دوست نداريم به زبانشان آوريم . گاهى رفتارى را از خودمان نشان مى دهيم كه در تضاد كامل با نيت و خواست قلبى مان است !
ماسكهايى كه در طول شبانه روز بر صورتمان مى زنيم همان اندازه غير واقعى ست كه لبخندهاى ساختگى و دور از خودمان . اما تمام مان بدون استثناء افرادى را در دل ستايش مى كنيم كه بدون هيچ گونه معذوريتى محكم گام برمى دارند ، از ته دل مى خندند ، در مواقع ناراحتى اشك مى ريزند ، بدون در نظر گرفتن ضوابط شوخ طبع اند و اگر چيزى را بخواهند يا نخواهند بدون هيچ گونه شرمسارى يا خجالت و در نظر گرفتن محدوديتهاى موجود بر زبان مى آورند .
كسانى كه بى هيچ ترسى از نگاه و قضاوت عامه و جامعه اى كه در آن زندگى مى كنند تنها به واسطه ى ايمان راسخ به خود و باورهايشان زندگى را نه به واسطه ى خوش آمد ديگران كه به واسطه ى آرمانهاى راسخ خود زندگى مى كنند بدون اينكه به قضاوت و تخريب ديگران بنشينند يا اجازه دهند كج فهمى و تنگ نظرى ديگران از زندگى بازشان دارد . كسانى كه ناله نمى كنند ، در اوج سختى و تنگنا طبعى بلند دارند و وقتى نگاهشان مى كنى به لبخندى صميمانه ميهمانت مى كنند بدون اينكه پشت اين لبخند طرحى برايت طراحى كرده باشند . كسانى كه فركانس ارتعاشى وجودشان مى تواندهر نيستى را به هست و هرهستى را به خيرى رهنمون شود !
خوشا به حال كسانى كه كفشهاى خودشان را مى پوشند و تنها در مسير خودشان گام بر مى دارند !
ناشناس
   
دل نوشته
دختری کنار پنجره آمده است.چهره اش معمولی ست .زیبایی خاصی ندارد.از سایه اش به هنگام رقص هم می شود فهمید که از اندام خوش تراش چیزی نصیبش نشده.چشم هایش از دور بی هیچ حسی یادآور تکرار است.موهایش فقط محض زنانگی شانه خورده اند .او را دوست ندارم اما نگاهش می کنم.هر شب .مثل او زیاد دیده ام در شهر . مثل او زیاد پیدا می شود .اندازه ی تمام پنجره های شهر .معمولی معمولی.یک بار هم اشتباه کردم به خانه شان زنگ زدم گوشی را برداشت خودش بود .صدایی خش دار .مردانه.مردانه هیچ ظرافتی ندارد این همسایه.ولی نمی توانم دست از تماشای او بردارم.چیزی ناشناخته مرا به او مشغول کرده.دلم می خواهد همه ی کارهایم را کنار بگذارم و ببینمش.از همین جا .هر شب.همیشه.حتی زمانی که دو صفحه مانده تا خواندن کتاب هایی که هدیه گرفته ام تمام شود.اما شک ندارم تا بفهمد کسی حواسش به اوست زیبا خواهد شد.خوش تراش .ظریف .نه نمی گذارم بو ببرد.معشوقه بودن شغل خوبی نیست.همان طور که عاشق بودن درآمدی ندارد.بی علاقه دوست داشتن.یا علاقه داشتن ،بی دوست داشتن.من دلم می خواهد همینطور پیر شویم هر دو.بی آن که پنجره ها زیر بار صبح آشنایی بروند.دوست دارم همیشه بین تخت من و تخت او یک خیابان پهن عبور کرده باشد.و ماشین ها هر روز با بوق هاشان یادآوری کنند این فاصله خوب است خوب است خوب است.و مثل تمام آن کتاب هایی که تمامشان نکردم ،اندازه ی دو صفحه از او مانده باشد.من از نتیجه گرفتن های ته داستان ها بی زارم.از فهمیدن چیزی که مرا به او مشغول کرده.دختری که مثل او زیاد پیدا می شود.
ناشناس
   
دل نوشته
دنبال سکه می گردم
می خواهم به گذشته ها زنگ بزنم
به روزهای خوب
به دل های بزرگ
به پدر پیرم
به جوانی مادرم
به کودکی که کوچه ها را خاطره کرد
می خواهم زنگ بزنم
به دوچرخه ی خسته ام
به مسیر مدرسه ام
که خنده های مرا فراموش کرده
به نیمکت های پر از یادگاری مهر
به سفره ی وصله خورده ی خالی از نان
به زمستانی که با زمین قهر نبود
به چراغ نفتی رنگ و رو رفته ای
که همه ی ما را
با عشق دور هم جمع می کرد
می دانم آن خاطره ها از آن محل
کوچ کرده اند
می دانم هیچ سکه ای
در هیچ گوشی تلفنی
دیگر مرا به آن روزها وصل نخواهد کرد...
ناشناس
   
دل نوشته
فرق داره...کفش ِ رفتن،با کفش ِ برگشتن،فرق داره.اونی که رفته و برگشته میدونه من چی میگم...کفش ِ رفتن رو که بپوشی داری میری.میری که دور بشی...که دور باشی.میری چون باید بری...باید از جایی که توش هستی،زمینی که روش وایسادی بری...باید بری چون دیگه جای موندن نیست،وقت ِ موندن نیست...باید بری چون وقت ِ رفتنه...کفش ِ رفتن،سنگینه...پاهات رو سنگین میکنه.یه جوری که انگار یه عالمه آهن بستی به مچ ِ پات...یه جوری که انگار کف ِ کفشت آدامس چسبیده باشه...یه جوری که کفشت،پات، هی بچسبه به زمین،بچسبه به بودن،به موندن...بعد تو هی جون بکنی برای هر قدم...هی زور بزنی برای رفتن...کفش ِ برگشتن اما فرق داره...یه جوری‌ سبکه...یه جوری که انگار کف ِ کفشت، یه جفت بال ِ نامرئی داره... که تو رو روی هوا شناور میکنه،پرواز میکنی انگار...کفش ِ برگشتن،کفشیه که می‌پوشی‌ که برگردی، که نزدیک بشی،نزدیکتر بشی، دور نباشی،اینقدررر دور نباشی، کفشی که تو رو از اون دوردورها که هستی بر میگردوونه...کفشی که می‌پوشیش چون باید برگردی...چون وقت ِ برگشتنه،وقت ِ بودن...کفشی که خودش راه رو بلده،تو رو راه میبره،تو رو برمیگردوونه...از اونجور کفشها که می‌توونی بپوشیش، چشمهات رو ببندی و خودت رو بسپری به کفشها و خواب ِ برگشتن ببینی...کفش ِ برگشتن، راه ِ بازگشت رو نشونت میده...گاهی میری که برگشته باشی...گاهی برمی‌گردی که رفته باشی...من، آدمی رو می‌شناسم که وقت ِ رفتن، کفش‌های برگشتنش رو جا گذاشت و حالا سالهاست که داره میره...
ناشناس
   
دل نوشته
کاسه صبر بیاور ،
دل من ریخته است.
ناشناس
   
دل نوشته
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
ناشناس
   
دل نوشته
برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم...
کسانی که درونم را می بینند برایم کافیند...
برای آن هایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم...
با خود می گویم بگذار همان بیرون بمانند...
ناشناس
   
دل نوشته
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود.
اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی . وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای.هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه و برای توقف بعدی باید راه رفت.
ناشناس
   
دل نوشته
شب هجران نمی دانم ز پی دارد سحر یا نه ؟
وگر دارد سحر ، آهِ سحر دارد اثر یا نه ؟
به روز بد مرا زآغاز کار افکند ، عشق ، اما
نمی دانم که خواهد داشت روزی زین بتر یا نه ؟
اگر بی تابی خود در فراق آن سفر کرده
نویسم سویش ، آیا خواهد آمد از سفر یا نه ؟
وگر دانم نخواهد آمدن ، چون نامه بنویسم
ندانم راه خواهد برد مرغ نامه بر یا نه ؟
وگر از سوز دل انشا کنم مکتوب ، حیرانم
که خواهد سوخت مرغ نامه بر را بال و پر یا نه ؟
وگر قاصد برد مکتوبی از من سوی او پنهان
ز مضمونش دهد یارب رقیبان را خبر یا نه ؟
وگر خواند نهان از دشمنان غمنامه ام ، آیا
دهد رخصت که بوسم درگهش بار دگر یا نه ؟
وگر افتد گذارم برسر کویش ، در این فکرم
که دربانان برویم باز می بندند در یا نه ؟
وگر دربان دهد راهم ، ز بیم غیر آنجا هم
نمی دانم توان گردیدنش بر گرد سر یا نه ؟
وگر گِرد سرش گردم ز یاری و سپارم جان
ندانم افتدش بر نعشم از رحمت نظر یا نه ؟
وگر ( آذر ) سپارد جان به خاک کوی او ، یاران
ندانم افتدش بر تربتم گاهی گذر یا نه ؟
آذر بیگدلی
دیگران
   
دل نوشته
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
ناشناس
   
دل نوشته
آدمی که با سایه خود درد دل میکند
چه رنجی میکشد او،
وقتی هوا ابریست!!
ناشناس
   
دل نوشته
گریه کن مرد ، مگه از سنگه دلت
گریه خوبه ، وقتی که تنگه دلت
گریه کن مرد ، گریه خالیت می کنه
گاهی اشک حالی به حالیت می کنه
گریه کن مرد ، وقتی از غصه پری
وقتی از عالم و آدم می بری
گریه کن مرد ، جای بغض تُو گلوت
رد شو از پیچ و خمای روبروت
گریه بد نیست ، آخر حادثه نیست
گریه کن که اشک مرد، فاجعه نیست
بسّته مرد، دلتو راحت بذار
خیلی سخت نیست، خم به ابروهات بیار
این غرورت مرگ و تاراج تویه
گریه کن مرد ، گریه معراج تویه
ناشناس
   
دل نوشته
اما پائیز...
فصل خرمالوست
فصل گَسِ تنهایی!!!
فصل هزار چیزی است که یک جایش میلنگد
شاید فصل هزار بهانه ی دیوانگی...
ناشناس
   
دل نوشته
عاقبت درد دلت، دربه‌درت خواهد کرد
مهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد
عشق؛ یک شیشه‌ی انگور کنار افتاده‌ست
که اگر کهنه شود مست‌ترت خواهد کرد

از هم‌آن دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده‌ام خون‌جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سربه‌سرت می‌ذارد
بی‌محلّیش ولی جان به سرت خواهد کرد
جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است
مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد
همه‌ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد
ناشناس
   
دل نوشته
بیا به محل قدیمی‌ خودمان سری بزنیم
کودکیمان را بدزدیم
بسپریم به دست عمو زنجیر باف و با خیال راحت ببینیم توپ‌هایمان تا کجا هوا میرود
ناشناس
   
دل نوشته
چه شب ساکتی است...
انگار هیچکس در دنیا نیست.
یا شاید...
"من" در دنیای کسی نیستم...!
ناشناس
   
دل نوشته
باید خدا را بردارم
بگذارم در کوله پشتی ام
ببرم یک گوشه ی دنج
تنهایی
یکی یکی آرزوهایم را بگویم
بعد در چشمانش خیره شوم
بگویم
از فکرت هم بیرون بینداز که من
دستِ خالی از اینجا می روم
من می دانم تو تمامِ آرزوها را برآورده می کنی
اما
بیرونِ این چهارگوشِ تنهایی من و تو
خیلی ها دارند خداااایی می کنند
می دانی که چه می گویم ؟
دل می شکنند و آخرش می گویند
عزیزم! خدا نخوااااست
دل خوش می کنند و میانه ی راه
می گویند
خدا دلت را خوش کند من که بنده ای بیش نیستم !
و می روند و می شکنند
من که می دانم تو همه ی این ها را می دانی
من که می دانم بغضت از برایِ بی وفایی من و همه ی من هاست
اما تو بیا و خدایی کن
و کوله پشتیِ مرا
پر کن از آرزوهایِ زیبایم...
ناشناس
   
دل نوشته
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنات رو برداشت
گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ الزایمر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت:
گاهی چه نعمتیه این آلزایمر.
ناشناس
   
دل نوشته
تکرار مسواک زدن در همه شبها ، دندانها را سفید میکند
و تکرار خاطرات در همه شبها ، موها را . . .
ﮔـــﺎﻫﯽ ﻋﻤﺮ ﺗﻠﻒ می شوﺩ ؛
ﺑﻪ ﭘـــﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ .…
ﮔـــﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻠﻒ می شود ؛
ﺑﻪ ﭘـــﺎﯼ ﻋﻤﺮ !
ﻭ ﭼﻪ ﻋـــﺬﺍﺑﯽ می کشد ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫــﻢ ﻋﻤﺮﺵ ﺗﻠﻒ می شود ؛
ﻫــﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ.....!
قدر لحظه ها را بدانید و وقت تان را با گذشته و آینده بیهوده تلف نکنید .
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند. لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.
طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!! قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند. ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟
رساله دلگشا - عبید زاكانی
ناشناس
   
دل نوشته
گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!
آنها که موهای صاف دارند
فر می‌زنند
و آنها كه موی فر دارند
موی‌شان را صاف می‌كنند
عده‌ای آرزو دارند خارج بروند
و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند
و عده‌ای ديگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند
و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌كشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال همان شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...
و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
"قدر داشته‌هایت را بدان
و از آنها لذت ببر"
قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى
آن‌وقت ”خوشبختی”..
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی دلت نمیخواهد دیروز را به یاد بیاوری...
انگیزه ای برای فردا هم نداری.....!!!
وحال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهدزانوهایت راتنگ درآغوش بگیری...
و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که میشناسی گریه
کنی...!!!!
ناشناس
   
دل نوشته
و چه قدر خسته ام از«چرا؟»
از «چه گونه!»
خسته ام از سؤال هاي سخت، پاسخ هاي پيچيده
از کلمات سنگين
فکرهاي عميق
پيچ هاي تند
نشانه هاي با معنا، بي معنا
دلم تنگ مي شود، گاهي
براي
يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ي داغ»
سه «روز» تعطيلي در زمستان
چهار «خنده ي » بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتني.”
مصطفي مستور
دیگران
   
دل نوشته
من ادعا نمیکنم همیشه به یاد آنهایی هستم که دوستشان دارم .
ولی ادعا میکنم در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم!
ناشناس
   
دل نوشته
من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام...!!!
ناشناس
   
دل نوشته
دلــــــــــــــــــت که شکست ..
ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ..
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش ، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن ..
رنجت را پنهان تر....!
ناشناس
   
دل نوشته
بسترم صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری...
ناشناس
   
دل نوشته
بعضی از اشیا حس دارند …
گریه می کنند … مثل بالش من …
هرشب غرق اشک است !
ناشناس
   
دل نوشته
دلم تنگ است از این دنیا...
چرایش را نمیدانم!
من این شعر غم افزا را...
شبی صدبار میخوانم
چه میخواهم از این دنیا...
از این دنیای افسونگر
قسم بر پاکی اشکم...
جوابم را نمیدانم!
بهارزندگانی را...
چندین باربوییدم..
کنون با غصه میگویم
خداونداپشیمانم..
دلم تنگ است از این دنیا...
چرایش را نمیدانم
ناشناس
   
دل نوشته
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ
ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮم
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ
ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯾﺴﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ
فریدون مشیری
   
دل نوشته
انگشتانم را فرو می برم در چشمانم …
این سد اگر فرو بریزد ، دنیا را آب خواهد برد …
ناشناس
   
دل نوشته
این روزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم ، با کوچکترین حرفی میشکنم !
ناشناس
   
دل نوشته
مگه اشک چقدر وزن داره که با جاری شدنش اینقدر سبک می شیم؟!
حسین پناهی
   
دل نوشته
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من ... مسافر قایق ... هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ؟
سهراب سپهری
   
دل نوشته
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻭﺍﺯ !
ﻋﻘﺎﯾﺪﻣﺎﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ !
ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻨﻢ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ !
ﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻗﺪﯾﻢ ﻫﻤﯿﻦ
ﺑﻮﺩﻩ !
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻧﯿﺎﺯﻡ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺗﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ !
ﺍﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ !
ﻣﻦ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩﻡ ! ﺩﺭ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ
ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ، ﺩﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ! ﺩﺭ
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ !
ﺍﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ !
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ !
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﻭ !
ﺩﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﻭ
ناشناس
   
دل نوشته
کودک که بودم، وقتی زمین می خوردم ، مادرم مرا می بوسید، تمام دردهایم از یادم می رفت...
دیروز زمین خوردم ، دردم نیامد ، اما...
به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد.
ناشناس
   
دل نوشته
"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ شوند...
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !...
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ"
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !...
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!
ناشناس
   
دل نوشته
با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست
شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست
بی گمان؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل، همدست ماست
برگ ها را بر بزن، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل، به زیر شست ماست
تا شدی حاکم، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست
در قفس هرگز نمی ماند دل، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست
یا حکومت را رها کن، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...
ناشناس
   
دل نوشته
زندگی...
جیرهِ مختصری است،مثـل یک فنــــجان چای،
و کنارش عشق است، مثل یک حــبهء قنــد،
زندگی را با عـشق، نوشِ جان باید کرد....
ناشناس
   
دل نوشته
هیچ وقت بزرگ نشدم،
ولی‌ همه می‌‌گفتند بزرگ شدی،
در حالی‌ که کودک بودم و می‌خواستم کودکی کنم،
شیطنت کودکی در وجودم به یغما کشیده شد،
و حالا که بزرگ شده‌ام...
جنازه کودکی‌ام همچنان نیمه جان در وجودم
با چشمانی مضطرب به من نگاه می‌کند....
ناشناس
   
دل نوشته
ﺑﻪ ﺻــــــــــــــــــﺪﺍﯼ ﺭﻋــــــــــــــــــــــﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ....
ﺁﺳﻤــــــــــــــــــــــــﺎﻥ ﭼـــﻪ ﺭﺍﺣﺖ
ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﯾــــــــــــــﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧــــــــــﺪ
ناشناس
   
دل نوشته
به حباب نگران لب يک رود قسم، و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم ميگذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهدماند..
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
سهراب سپهری
   
دل نوشته
بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم
نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...؟
پله ها را دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزهء فقر وسط سفرهء ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آن چنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد....
احمد شاملو
   
دل نوشته
"رفتن" !

رفتن که بهانه نميخواهد ،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى !

"ماندن" !

ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...

وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام ......
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته
ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﻋﺰﯾﺰِ نازنین ﺩﺳﺘﯽ،
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﯿﺪﻡ !!
ﮐﻪ -ﺳﯿﺮَﻡ - ﮐﺮﺩﻩ - ﺍﺯ -ﻫﺴﺘﯽ !!!
ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺴﺖُ، ﻏﺰﻝ ﻣﺴﺖُ، ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣَﺴﺘﻨﺪ !!
ﭼﻪ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﯼ !! ، ﻗَﻠﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣَﺴﺘﻰ؟؟ !
ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺴﺖُ،
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺴﺖُ،
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﻣَﺴﺖ ﺷﻌﺮﻡ ﺷﺪ !!
!
ﻗَﻠَﻢ ،ﺍﻟﺤَﻖ ﮐﻪ ﺗﺮﺩﺳﺘﯽ .
ﻓﻼﻧﯽ،
ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺎﻥ ﻣَﺴﺘﻰ ﻭ ﻣَﺴﺘﻰ !!!
ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺧﻮﺏ ﺩﻗﺖ ﮐﻦ !
ﺑﻪ - ﻫﺮ - ﻣَﺴﺘﻰ،، - ﻥﮔﻮ،؛ﭘﺴﺘﯽ،
ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﻣّﺎ !!
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﯾﺪِ ﻣﻦ ﻣَﺴﺘﻰ !!!
ﺍﮔﺮ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﯼ،
ﺑﻪ ﺷﻌﺮﻡ ﺩﻝ ﻧﻤﯽ ﺑﺴﺘﻰ !!
ﺧﻮﺩﻡ ﻣَﺴﺖُ ! ﻏﺰﻝ ﻣﺴﺖُ، ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣَﺴﺘﻨﺪ !!!!
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﻣﻌﺼﯿﺖ ﮐﺮﺩﯼ !
ﺑﻪ ﻣُﺸﺘﻰ ﻣَﺴﺖ ﭘﯿﻮﺳﺘﯽ !!
ناشناس
   
دل نوشته
من شکستم تاتورا عاشق کنم
بعدمن باران فقط اب است وبس
هرکه بعد من سراغت راگرفت
زشت یازیبا فقط خواب است وبس
ناشناس
   
دل نوشته
من نمی دانم كه جهان مرا چه می داند؟ اما من خود را مانند كودكی می بینم كه در كنار ساحل سرگرم بازی است و گاه و بیگاه با یافتن سنگ ریزه ها و یا گوش ماهیهای زیباتر و صافتر از حد معمول، خوشحال می شود؛ حال آنكه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان كشف نشده پیش رویم گسترده است.
ناشناس
   
دل نوشته
پرنده گفت : " چه بويي ، چه آفتابي ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت . "
پرنده از ايوان
پريد ، مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نميکرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد
پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود........
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺣﺮﻑ، ﻭﻟﯽ ﻣﺤﺾ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﺭﻭﺡ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﺩﺭ ﺭﮒ ﻭ ﻣﻮﯾﺮﮔﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﺪ
ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﺑﮑﻦ ﻗﻠﺒﯽ ﺍﺯ ﺁﻫﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﺳﺎﮐﺘﻢ، ﺣﺮﻑ ﻭﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﮑﻮﺗﻢ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺴﺘﻪ ﻟﺐ ﻫﺎﻡ، ﻧﺦ ﺻﺒﺮ ﺑﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﯽ
ﺍﯾﻦ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﺷﻤﺎ ﺣﺒﺴﻢ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺁﺧﺮ ﺗﺐ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﺣﻖِّ ﺣﻖ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﮔﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﺑﺎﮎ
ﻫﺎﯼ ﻣﻨﺼﻮﺭ! ﺑﺒﯿﻦ، ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ

ﺣﯿﻒ! ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﻐﺾ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ ﺑﺮﺩﻩ
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺣﺮﻑ، ﻭﻟﯽ ﻣﺤﺾ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ...
ناشناس
   
دل نوشته
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
دل نوشته
ﻫﻤﺴﺮ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﯾﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪ
ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﭼﻮﻥ ﯾﺎ ﺳﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﻪ
ﻫﻢ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﯾﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﺠﺒﻮﺭﻥ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻠﺶ ﮐﻨﻦ ﻫﻤﺴﺮ ﮔﺎﻫﯽ
ﻋﺸﻘﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻭﺳﺘﻪ ﺗﻮﺳﺖ . ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﻩ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ.
ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯿﺎﻥ ﻭ ﻣﯿﺮﻥ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯿﺸﯽ ... ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﻭﻥ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺑﺎﺷﻪ
ناشناس
   
دل نوشته
دیر زمانی نیست که دریافته ام
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛
اشتهایم را ازبین میبرد؛
آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛
او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛
هیچ راهی برای فرار از او ندارم.
تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛
وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛
هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...
او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛
او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من
می دزدد؛
بنابراین دریافته ام
اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!
خود را در آیینه نگریستم
و دریافتم
ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است .
ناشناس
   
دل نوشته
باید به فکر تنهایی خودم باشم. دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم. در پارک، به جز درخت، هیچ‌کس نیست. روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم، تا پارک، از تنهایی رنج نبرد! دلم گرفته، یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم، و از خودم خواهش می‌کنم، به خانه باز گردد ..
ناشناس
   
دل نوشته
مـــن از تــقوی گـــریزانم مــده از بــاده پرهـیزم
که من عمریست روز و شب بدنبال همین چیزم
مده پر هـیزم ای مـنـعم ز عیش وعشرت پنهان
که قسـم خورده ام از عیش پنهانی نــپرهیزم
مصمم گشــته ام تا هر که محـرومم کند از این
بدون هــــیچ ترســی با چــنین کـافر در آویزم
چه میگویم که با عقلم چهل سالست روزوشب
در اثــبات کـــلا مم گــاه و بیــگاهی گــلاویزم
برو بیخود شو ای مفتی ز شرب جرعه ای زیرا
من این مــعجون را در کـام هر عاقل نمی ریزم
قیامت هم نبا شد گر چنین وضعی بدون شک
بـه ماننـــد شهــاب از مدفن خود بر نمی خیزم
ناشناس
   
دل نوشته
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
سعدی
   
دل نوشته
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ
دیگران
   
دل نوشته
ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﺎ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﻭ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﺎﻫﮕﻞ ﻫﺎ ﻋﻄﺮ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻫﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﺧﺎﮎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺍﯾﻞ ﻭ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﻮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ؟ ﮐﻮ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ؟ ﮐﻮ ﺁﻥ ﻧﯿﻤﮑﺖ؟
ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺑﺎﻍ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺭﺍ ﭼﺮﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ؟
ﺳﻄﺮ ﺳﻄﺮ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ " ﺁﺏ " ﺩﺍﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺁﺗﺶ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ
ﺭﯾﺰﻋﻠﯽ ! ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺟﺎﯼ ﺗﺮﮐﻪ ﺍﺵ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ، ﮐﻮ ﺧﻮﺩﺵ؟
ﺩﺭﺱ ﺳﺎﺭﺍ، ﺩﺭﺱ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﻧﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﮑﺎﺭ ﻭ ﭘﻨﯿﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺯﺍﻍ ﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﺴﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﭘﺲ ﭼﻪ ﮐﺲ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﻣﺸﻖ ﺷﺒﻢ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ؟
ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ، ﺛﻠﺚ ﺩﻭﻡ ﺩﻭﺳﺘﯽ
ﺛﻠﺚ ﺳﻮﻡ ﺩﺳﺘﺨﻂ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺷﺪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﭘﯿﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ !
ﺧﺶ ﺧﺶ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﭼﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ ! ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﻛﺠﺎﺳﺖ
ناشناس
   
دل نوشته
هر چه هستی ، باش ..!
با توام ..
ای لنگر تسکین ..
ای تکانهای دل ..
ای آرامش ساحل ..
با توام ..
ای نور ..
ای منشور ..
ای تمام طیفهای آفتابی ..
ای کبود ِ ارغوانی ..
ای بنفشابی ..
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ..
با توام ..
ای شادی غمگین ..
با توام ..
ای غم ..
غم مبهم ..
ای نمی دانم ..
هر چه هستی باش ..
اما کاش ..
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش ..
اما باش ..
ناشناس
   
دل نوشته
پشت ســــرم حرف بود
حدیــث شد
میترســــم آیه شود
سوره اش کنند به جعـــــــــل
بعد تفسیـــرم کنند این جماعت نـا اهـــل
ناشناس
   
دل نوشته
در پی کافه دنجی هستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند: گل گلدون،بوی موهات، ای که بی تو خودمو...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا می بلعند...
ناشناس
   
دل نوشته
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمان هستند
مبله، شیک و فانتزی!
اما دو روز که توش می شینی دلت تا سرحد مرگ می گیره و می خوای هر جوری که شده ، هر چی سریع تر بزنی بیرون.
بعضی ها هم مثل یک قلعه هستند،
خودت رو می کشی تا واردشون بشی بعد می بینی هیچی توشون نیست،جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رورفته ،و تا دلت بخواد گرد و خاک و تارعنکبوت.
اما .........
بعضی از آدم ها مثل یک باغ قدیمی اند،
میری تو و مدام قدم می زنی،نگاه می کنی،عطرها رو بو می کنی،رنگ ها رو تماشا می کنی، میری و میری، سیر نمیشی .........
آخری در کار نیست،به دیوار که رسیدی بن بست نیست!!!!
می تونی در باغ بگردی و بگردی ، بدون این که هیچ چیزش برات تکراری شه ........
راستی چه آرامشی داره هم نفس بودن با کسی که عمق سینه اش سرشاره از عطر گل های سرخ و بهارنارنج .....
خوشا به حال کسانی که باغ های قدیمی خود را یافته اند.
ناشناس
   
دل نوشته
نمی دانم که آیا
کودکی هستم که بزرگ شده ام
و یا بزرگی هستم که کودک بوده ام...
اما می دانم
در این گذر نه من ثابت بودم و نه دنیای من
فقط می ماند
نگاه من از پنجره ی زندگی
که به کدام صحنه بیشتر خیره شود ...
ناشناس
   
دل نوشته
چه نیازیست که انسان ماشین زمان بسازد؟
وقتی می‌شود آهنگی را گوش کنی و به همان لحظه‌ها دقیقا
به همان لحظه‌ها پرتاب شوی
مدت‌هاست به جای این که در گرمای سر ظهر تابستان
دمپایی‌های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه
می‌نشینم پای کامپیوتر و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و شعرهایم
چقدر از خودم خجالت می‌کشیدم
وقتی از فرط تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه‌ها را بهم بزنم
تا بچه‌هایشان با ناز و کرشمه شاهزاده گونه‌ای تن به بازی کردن با من بدهند
دلم می‌سوزد برای خودم که برای این که دل دختر همسایه نشکند
پایم را از عمد می‌گذاشتم روی خط کشی‌های لی لی بازی
که او با خوشحالی و غرور بگوید
دیدی باختی !! بیا اینور
و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که
کم از بازی ندارد
خیلی وقت‌ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی‌ها می‌گذارم تا ببازم
تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند: دیدی باخت
اما خودم را بازنده نمی‌دانم زیرا
تمام غصه‌ها دقیقا از همان جائی آغاز می‌شوند که ترازو بر می‌داری،
می‌افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد
به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای،
که زیادتر دل داده‌ای،
که زیادتر گذشته‌ای،
که زیادتر بخشیده‌ای،
به قدر یک ذره، یک نقطه،
حتی یک ثانیه
درست همان جاست که توقع آغاز می‌شود،
و توقع آغاز تمام رنج‌هائی است که
آن را عشق می‌نامی
پژمردن زیباییش را هم خواهد دید
اما گلی که ریشه در خاک دارد ، همواره با تو خواهد ماند.
ناشناس
   
دل نوشته
شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده
امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده
اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده
اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده
…. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده
مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده .
ناشناس
   
دل نوشته
ای خدا غصه نخور! از تو فراری نشدم!...
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم ...
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد ...
شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم! ...
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد ...
منکه ویرانتر از این ابر بهاری نشدم! ...
قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد...
بعد از او غرق شکایت ز تو، آری نشدم ...!
ای خدا غصه نخور!!!
بازهمین می مانم ...
من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم...
ناشناس
   
دل نوشته
ساز خود را کوک کن امشب پریشان خاطرم.......
زخمه بر جانم بزن تا پای جان هم حاضرم.......
نغمه غمناک تارت شور و حال دیگری است.......
فکر غم را هم نکن! در این موارد ماهرم!.......
باطنم دریای توفانی است با امواج بغض.......
گول چشمم را نخور بگذر تو هم از ظاهرم......
امشب از دیوانگی رنگ جنون دارد دلم.......
بین مجنون های عالم , گونه ای بس نادرم!
با همین ساز و همین ابیات جادو می کنم......
هرکه نشناسد مرا گوید که شاید ساحرم!
با زبان تارت اکنون صحبتی با من بکن.....
پاسخت را شعر می گویم کنارت شاعرم!
کارمان اخر به مستی می رسد از سوز عشق...
گرچه از خود بی خودم امشب پریشان خاطرم!!!!
ناشناس
   
دل نوشته
نه نغمه نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان نه باده صاف كهن
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور
"من باشم و من باشم و من باشم و من "
ناشناس
   
دل نوشته
به راستی که چقدر شبیه‌اند به یکدیگر؛
عطر‌ها و آدم‌ها
هرکدام با بویی متفاوت:
گرم
تلخ
شیرین
سرد
می‌گویند عطر را از فاصله دور که بزنی بویش ماندگارتر می‌شود.
راست گفته‌اند
آدم‌ها را از دور دوست بداری ماندنی‌ترند
گویی این روزها نزدیکی لطف ماندن را کم می‌کند !
ناشناس
   
دل نوشته
روز ی روزگاری بود که window فقط به معنی یک دریچه توی دیوار بودو application روی کاغذ نوشته میشد.
دورانی که keyboard نوعی پیانو بود و mouse فقط یک حیوان..
سالها پیش به هنگامی که file وسیله مهمی در ادارات بود و hard drive یک سفر غیر راحت جاده ای.
وقتی که cut با چاقو انجام میشد و paste توسط چسب..
زمانه ای که web خانه عنکبوت بود virus فقط سرماخوردگی...
موقعی که apple و blackberry فقط میوه به حساب میومدن..!!
یادش به خیر
اون زمانها، ما وقت بسیار زیادی ... برای بودن با خانواده داشتیم!
ناشناس
   
دل نوشته
می گویند ساده ام...!
می گویند از پشت کوه آمده!
انگار نمی دانند،
هر روز صبح از پشت کوه
خورشید طلوع می کند...
ناشناس
   
دل نوشته
من همیشه از انسانهای قوی خوشم اومده
از انسانهایی که میدونن چطور زندگی کنن،
از چی لذت ببرن...چیکار کنن...و چطوری شادی کنن...
حتی زمانی که اشک تو چشمهاشون حلقه میزنه
همچنان با لبخندی روی لب میگن:
خوب میشم!
ناشناس
   
دل نوشته
من قوی تر هستم زیرا که مجبور بوده ام.
باهوش تر هستم به خاطر اشتباهاتی که تجربه کرده ام.
خوشحال تر هستم به خاطر اینکه غم را شناخته ام.
و حالا،
دانا تر هستم چون اینها را شناخته ام...
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
ناشناس
   
دل نوشته
.... ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﯿﺪﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﮒ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻡ ﺗﻨﺒﯿﻬﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ.
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
قیصر امین پور
   
دل نوشته
جالب است
ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است به جز
احوالم
حسین پناهی
   
دل نوشته
چه حالی میده ...
وسط دعوا یهو بهت بگه
حیف که خیلی دوست دارم
ناشناس
   
دل نوشته
خدایا
قسمت و حکمتت بماند برای آنهایی که درکش می کنند....
برای من نفهم...
فقط معجزه کن...
ناشناس
   
دل نوشته
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻢ !
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﻪﻧﻈﺮ ... ﺍﺩﻡﻫﺎﯼ ﺣﺴﻮﺩ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ
ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝ ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺘﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻇﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..
ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺩﯾﺪﺷﺎﻥ ﮔﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﻤﺸﺎﻥ ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺎﯾﺶ
ﻧﻪ ...
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ
ناشناس
   
دل نوشته
گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود
گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود
گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود
کاري ندارم کجايي چه ميکني
بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود
ناشناس
   
دل نوشته
دیگر تنها نیستم !
مدتیست با تو در خودم زندگی می کنم...
ناشناس
   
دل نوشته
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
دل نوشته
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ...
ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ !
ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !
ﻭﻓﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ... ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ...
ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ...
ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ....
ناشناس
   
دل نوشته
ﺧﺪﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺗﻘﻠﺐ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ
ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ پرﻭﺍﻧه
ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﺑﻪ ﺑﯽ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﯾﮏ پدر
ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﺳﺖ ...
ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ قلبم.....
ناشناس
   
دل نوشته
به خدا گفتم : بیا جهان را قسمت کنیم ،
آسمون واسه من ابراش واسه تو
دریا مال من موجش واسه تو
ماه مال من خورشید مال تو
خدا خندید و گفت:
بندگی کن
همه دنیا مال تو...من هم مال تو
حسین پناهی
   
دل نوشته
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻣﻔﺮﻁ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﻤﯿﺪﺭﻧﺪ
ﺑﻪ ﻧﯽ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﻝ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﻧﺪﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
حسین پناهی
   
دل نوشته
گاندي خطاب به همسرش چه زيبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زياد نزديک به هم مي سوزيم،
و زياد دور از هم ، يخ مي زنيم .
تو نبايد آنکسي باشي که من ميخواهم،
و من نبايد آنکسي باشم که تو ميخواهي.
کسي که تو از من مي خواهي بسازي،
يا کمبودهايت هستند يا آرزوهايت.
من بايد بهترين خودم باشم براي تو.
و تو بايد بهترين خودت باشي براي من .
خوبِ من ، هنرٍِِ عشق در پيوند تفاوت هاست،
و معجزه اش ناديده گرفتن کمبودها .
زندگي ست ديگر...
هميشه که همه رنگ‌هايش جور نيست؛
همه سازهايش کوک نيست.
بايد ياد گرفت با هر سازش رقصيد؛
حتي با ناکوک ترين ناکوکش.
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به اين روزهايي که ديگر برنمي گردد؛
به فرصت هايي که مثل باد مي آيند و مي روند و هميشگي نيستند.
به اين سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جواني که رفت؛
حواست باشد به کوتاهي زندگي،
به زمستاني که رفت؛
بهاري که دارد
تمام مي شود کم کم،
آرام آرام.
زندگي به همين آساني مي گذرد.
ميگذرد، هر جور که باشي .... ‌
ماهاتما گاندی
   
دل نوشته
یک دوست داشتن هایی هم هست
که از دور است و در سکوت
که دلت برایش از دور ضعف میرود
که وقتی حواسش نیست
چشمانت را میبندی...
ودر دل
"دعایش میکنی"
و یک بوسه به سویش روانه میکنی
که وقتی بی هوا
نگاهش با نگاهت یکی میشود
انگار کسی به یکباره
نفس کشیدن را ممنوع میکند
یک دوست داشتن هایی هم هست
که به یکباره
بی مقدمه
پا در کفش دلت میکند
وجا خوش میکند
واز دست تو کاری برنمی آید
جز"از دور دوست داشتن"
یک دوست داشتن هایی هم هست
ساکت است...
آرام است...
خوب است...
ناشناس
   
دل نوشته
بزرگترين اشتباه كودكي ام اين بود
كه فكر مي كردم اگر چشمانم را ببندم،
شب ميشود...
بعدها فهميدم
چشمانم را كه ببندم
دنيا همان طور كه بود ميماند.
با اين تفاوت كه آن لحظه هايي كه آنسوي پلك هاي بسته ام ميگذرند،
به من ساده دهن كجي اي ميكنند و ميروند...
و مادرم هم هيچوقت نفهميد چرا بعضي اوقات بي حركت جايي مينشستم
و چشم هايم را محكم ميبستم...
شايد روزي به او بگويم...
ناشناس
   
دل نوشته
در پس پرده یک ظهر غریب ...
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است ... نهان ...
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار ...
و فقط من بودم، نالهء مبهم باد ...
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم ...
تا کویرم گل داد
گلی از عشق درونش رویید ...
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها ...
ناشناس
   
دل نوشته
از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم
ناشناس
   
دل نوشته
قلبم را عصب کشی کردم
دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد!
و نه از گرمی آغوشی می تپد!
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهد جز گپ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد هی چایی ام سرد بشود هی دلم گرم
آنجا که چای ات سرد می شود و دلت گرم
خانه مادر است
نسرین بهجتی
   
دل نوشته
از مرگ نـــمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مــــادرم را پیدا نکنم ...
آری
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ، نه ترس
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادرم

ناشناس
   
دل نوشته
گاهی مثل باران باید...بارید....زندگی بخشید....طراوت دادو رفت......
ناشناس
   
دل نوشته
انصاف نیست دنیاآنقدرکوچک باشد...
که آدم های تکراری را روزی هزاربارببینی...
وآنقدربزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یکبارببینی...
ناشناس
   
دل نوشته
دقت کردین جملات وارونه چگونه است؟
گنج جنگ میشود، درمان نامرد و قهقهه هق هق...
ولی دزد همان دزد است درد همان درد است و گرگ همان گرگ...
آری نمی دانم چرا من نم زده است و یار رای عوض کرده است، راه گویی هار شده و روز به زور میگذرد ،آشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی
اینجاست که مرگ برایم گرم می شودچرا که درد همان درد است دلم آرامش وارونه می خواهد
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی اوقات اون قدر دلت از یه حرف میشکنه که حتی نای اعتراض هم نداری...
فقط نگاه میکنی و بی صدا میشکنی...
ناشناس
   
دل نوشته
اندازه نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه تو
نمی دانم
چون تورادوست دارم نفس میکشم
یا نفس میکشم که تورا دوست بدارم
ناشناس
   
دل نوشته
رفت و دیگر ندارمش
تقصیر خودم بود
ته این همه شعر که برایش نوشتم ، نقطه نگذاشتم
ناشناس
   
دل نوشته
من قوی ام
چون ضعف های خودم را میدانم
من زیبایم
چون از عیب هایم آگاهم
من شجاعم
چون آموخته ام وهم را از واقعیت تشخیص دهم
من عاقلم
چون از اشتباهاتم درس می گیرم
من عاشقم
چون نفرت را حس کرده ام
و من می توانم بخندم
چون با غصه آشنا شده ام
ناشناس
   
دل نوشته
گاهی خسته می شوم....
از زن بودنم...
کمی آزادی می خواهم...
نه اینکه بخواهم گره روسری ام را شل کنم! نه !!
روحم اسیر شده در باورهای پوچ مرد ایرانی!!
از این همه مراقبت از خودم خسته ام...
کمی مواظبم باش... برادرانه !!
دلم میخواهد از خیابان نترسم..
از تنهایی!!
از کوچه خلوت و تاریک!!
از صدای بوق ماشین ها...
از سنگ تهمت!!
دلم لک زده برای آزادی...
آزادی از چشم های ناپاک!!
کمی باور...
و فرار از قضاوت...
می خواهم کمی لبخند بزنم..
اصلا از ته دل خوشحال باشم و بخندم...
دلم می خواهد ..
اگر کمی روسری ام پایین رفت..
چادرم کنار رفت..
کسی قضاوتم نکند...
به نجابتم شک نکند...
من یک زن ایرانی ام..
از نسل آرتیمیس اولین زن دریایی..
از نسل آتوسا و ماندانا...
آریایی ام و اصیل !!
مرد ایرانی...
دلم کمی رهایی می خواهد...
باورم کن...
کمی برادرم باش !!
ناشناس
   
دل نوشته
گرگ روزگار بودم...
شیر ها هم جرات رویارویی با من را نداشتند.....
حال که توبه کردم ...
آهوها هم برایم خط و نشان میکشند....
درست است ما رفته ایم و توبه کردیم اما به آهوها بگویید در قلمروی ما با احترام عبور کنند
ناشناس
   
دل نوشته
هیچوقت کسی رو پس نزن که دوستت داره،مراقبته،نگرانته
در غیر اینصورت یه روز بیدار میشی میبینی ماه رو از دست دادی وقتی که داشتی ستاره هارو میشمردی
ناشناس
   
دل نوشته
دیدیم نمی شود در زمین عاشق شد .به آسمان پرواز کردیم...
وقتی برگشتیم ما را درقفس انداختند...
نتوانستیم بگوييم پرنده نیستیم ما فقط.....عاشق شده بودیم...
ناشناس
   
دل نوشته
کلید
کلید این خیابان
کلید این کوچه
کلید این خانه
همه
در جیب بارانیت بود
باران نیامد
کلیدها را پیدا نکردیم
ناشناس
   
دل نوشته
بانو ... مرد نبوده ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم...
امنیت تو نیست...
آرامش منست...
ناشناس
   
دل نوشته
آخرین نامه ی ارنستو چه گوارا به معشوقه اش
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که
تو را انتخاب کند ، نه امتحان ...
تو را نگاه کند ، نه اینکه ببیند ...
تو را حس کند ، نه اینکه لمست کند ...
تو را بسازد ، نه اینکه بسوزاند ...
تو را بیاراید ، نه اینکه بیازارد ...
تو را بخنداند ، نه اینکه برنجاند ...
تو را دوست بدارد و بـدارد و بــدارد ...
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ
ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ یافتی ...
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ که
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...
چگوارا
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com