شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
تلنگر
تلنگر
مـعیار فقط اخـلاقه
اگر برای ظاهر، پــول یا موقعیت با کـسی رابـطه دارین
اون مـعیار نیست
قیمتتونه
ناشناس
   
تلنگر
شازده كوچولو پرسید:
با غم از دست دادنش چطور كنار بیام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بودیش
بعد غمگین شو...!!!

بخش عمده ى زندگى ما در تَوَهم میگذره
توَهم مالکیت ....
دیگران
   
تلنگر
گروهی فریاد میزنند: دوستم داشته باش و گروهی دیگر: دوستم نداشته باش.
ولی گروهی هم هستند که جز بدترینها و بدبخت ترینهایند, آنها فریاد می زنند: دوستم نداشته باش اما وفادار باش!
آلبر کامو
   
تلنگر
دیگر وقت آن نیست که بدانیم چه کسی جهان را آفریده است؛
بلكه باید دید چه کسانی به خراب کردن آن مشغولند!
نوآم چامسکی
دیگران
   
تلنگر
امروزت را زندگی کن ،
رویاهات بمونه برای فردا....
ناشناس
   
تلنگر
کودکت را ازجهنم نترسان، ذات او را پاک پرورش بده...
وعده ی بهشت به او نده، به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیت است.
ناشناس
   
تلنگر
درد آنجاست که در میان پارگی لباس یک زن
مردم فقط برهنگی او را می بینند و نه فقرش را !
ماهاتما گاندی
   
تلنگر
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد ، میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود،

انتظار کشیدن و امیدوار بودن...
کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما
دیگران
   
تلنگر
ديروز و فردا هر دو نامردند...!
ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش...
مرا فريب دادند تا نفهمم امروزم چگونه گذشت....
ناشناس
   
تلنگر
بعضی از شادی ها را دیگران خراب کردند ،
خیلی از خوشی ها را خودمان کوفت خودمان کردیم .

زندگی است دیگر...

یک وقت هایی نوک پا نوک پا راه میروی که خیس نشوی ،
یک زمانی هم همه ی دار و ندارت را به آب میزنی، دل به دریا میزنی ...

هر چه هست داستان یک لحظه است .

یک آن ، یک مهلت ، یک فرصت

اصلا یک " فرصت " را بگذاری که بگذرد؛ " این زمان " بشود " آن زمان "....

میشود بسان چای یخ کرده ی روی میز که با عشق دم کرده بودی و یادت رفته ، سرد شده ، از دهان افتاده..

طعم تلخ و گس شده اش حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق هیچ طبعی خوش نمی آید ..خورده نمیشود که نمی شود ، باید بریزیش دور...

" فرصت " را که بگذاری بگذرد میشود مثل آبِ تنگِ ماهی که به وقتش عوض نشود آنوقت دیگر آن ماهی هم ماهی نمی شود...
قدر لحظات را بدانیم
زندگی منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند
ناشناس
   
تلنگر
بهشت بهترین بهانه برای جهنم کردن دنیاست!
ناشناس
   
تلنگر
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
ناشناس
   
تلنگر
کوتاه ‌ترین داستان غمگين دنیا یک بیت از سعدی است:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمُرد و بیمار بِزیست..
سعدی
   
تلنگر
من آنچه که تو می اندیشی نیستم،
بلکه تو آنچه هستی
که در مورد من می اندیشی...!
بودا
   
تلنگر
مردم وقتی احساس کنند که در جامعه سهمی دارند از آن محافظت میکنند اما اگر این حس را نداشته باشند آن جامعه را به نابودی خواهند کشاند ...!!
مارتین لوتر کینگ
   
تلنگر
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته
رومن رولاند
   
تلنگر
جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید!
ژان کریستف
رومن رولاند
   
تلنگر
حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال پرهیزگاری رسد؟

گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...!
ناشناس
   
تلنگر
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!
ناشناس
   
تلنگر
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست
که انسان را به فریاد وا میدارد...!
وانسانها فقط به فریاد هم میرسند
نه به سکوت هم...!
فروغ فرخزاد
   
تلنگر
فرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد.
در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد.
مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟
در جواب میگفت: نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید.
تااینکه او مریض شد، احدی به عیادت او نرفت.
این شخص در نهایت تنهایی جان داد هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود همسرش به تنهایی او را دفن کرد.
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد.
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد. اوگفت: کسی که پول گوشت رامیداد دیروز از دنیا رفت!!
ناشناس
   
تلنگر
روزى شاه_عباس صفوی به شیخ_بهایى گفت:
دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت : من یک هفته مهلت
می خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم...
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.
شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد!!!..
تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو !!!
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته ، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود...
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد:
اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند ؟!!
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟
شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت!!! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند...
بدین ترتیب ۱۷ نفر شخص معتمد و واجد شرایط از ۱۷ محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود.
چهارمى گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود!!!
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.
شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد و عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت : بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم! عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟
شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم !
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى !!!
ناشناس
   
تلنگر
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»
زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.»
فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.»
و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.»
ناشناس
   
تلنگر
اگر فقیری دنبال دختری بیفتد , میشود "منحرف"

اگر ثروتمند اینکار را بکند , میشود "عاشق"

اگر فقرا جایی باشند , میشوند "باند"

اگرثروتمندان جایی جمع شوند , میشوند "جلسه"

اگرفقیری دزدی کند , میشود "سرقت"

اگرثروتمندی دزدی کند , میشود "اختلاس"

در دنیایی که حتی مفاهیم هم با مقداری پول در جیب تغییر میکند به دنبال عدالت هستیم؟!
ناشناس
   
تلنگر
برای کمک به دیگران توی جیب هایمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم ,
ولی از خدا بالاترین درجه نعمتها را میخواهیم.
چه ناچیز میبخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم.
کمترین کار را میکنیم و بیشترین خواسته را انتظار داریم!
ناشناس
   
تلنگر
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
تلنگر
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن!

توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم!

من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد!
کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد!

هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش
پدرم! جان علی از پسرت راضی باش

کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی!
کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی!

حَجَر از حافظه ها پاک شده...می فهمی؟؟
پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟

به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست!
پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست!

پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم
همگی منحرف از دین خداوند شدیم

غربت عقل نمایان شده امروز پدر!
نام عباس علی نان شده امروز پدر!

دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر!
کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر!

شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند
در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند!

بردن نام علی رمز مسلمانی نیست
دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست

علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت
قدم خیر که برداشت نهانی برداشت

جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟
تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟

مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟
در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟

کرکسان که به شکم بارگی عادت کردند
گرگها نیز به خونخوارگی عادت کردند!

مومن واقعی آنست که الگو باشد
آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد

هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست
پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست!

دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست!
به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست!

دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟
دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟

دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟
دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟

دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟
دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟

دین نگفته ست ببر آبروی مومن را
دین نوشته است بخر آبروی مومن را

به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم
ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم

دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم
فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم

ما مسلمان دروغیم!... مسلمان فریب!
همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟...

هر که از راه رسید آبروی دین را برد!
هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد!

آب راکد بشود، قطع و یقین می گندد!
غرب یکدست به دینداری مان می خندد!

در نمازت "خم ابروی نگار" آوردی!
با عبادات چنین, گند به بار آوردی!

هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست
اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست!

چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟
این نمازی ست زمینی و هوایی نشده!

پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را!
اینهمه کش نده این مد " و لا الضااااااالین" را!
ناشناس
   
تلنگر
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
ناشناس
   
تلنگر
"فکر را پر بدهيد"

و نترسيد که از سقف عقيده برود بالاتر
"فکر بايد بپرد"
برسد تا سر کوه ترديد
و ببيند که ميان افق باورها
کفر و ايمان چه به هم نزديکنند

"فکر اگر پر بکشد"

هيچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نيست
همه پاکيم و رها ...
نیما یوشیج
   
تلنگر
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه
منظره‌ای روبروشد؟
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کنه
ناشناس
   
تلنگر
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
تلنگر
روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشور ها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:
مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است ......؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر ازشمشیر زنیش از آشپزی برای سربازان از بر پا کردن خیمه ها در جنگ از عبادت هایش و......
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت .

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم در تابلو مقابل اسامی همه نوشته شده بود با خط درشت مردود ❗️❗️❗️

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد ؟❗️
همه گفتیم آری ❗️
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟❗️
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد ؟ گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده پاسخ صحیح (( نمیدانم بود )).
همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد
❗️(( نمیدانم ))❗️
ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد ........
❗️ما گرفتار نادانی خود شدیم❗️
ناشناس
   
تلنگر
من در محیطی زندگی میکنم که وقتی کسی می میرد میگویند راحت شد ...؟؟؟
به راستی مگر ما چگونه زندگی میکنیم که با مرگ راحت میشویم؟
ما امروزه خانه های بزرگتر ، اما خانواده های کوچکتر داریم ؛
مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پائینتر داریم
آگاهی بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
بدون ملاحظه ایٌام را می گذرانیم ،
خیلی کم می خندیم ;
خیلی تند رانندگی می کنیم ،
خیلی زود عصبانی می شویم ؛
تا دیروقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ؛
خیلی کم مطالعه می کنیم ؛
و خیلی زیاد دروغ می گوئیم ؛
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه ؛
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر ؛
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ؛
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی از یک سوی خیابان به آن سو برویم ؛
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ؛
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم؛
عجله کردن را آموخته ایم و صبر را نه.
مگر بیشتر از یک بار در زندگى فرصت داریم؟
زندگى كنيم
ناشناس
   
تلنگر
دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!
رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
ناشناس
   
تلنگر
به کعبه گفتم :
تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟
ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم !!
ناشناس
   
تلنگر
برای خود زندگی کنیم
نه برای نمایش دادن آن به دیگران
ناشناس
   
تلنگر
پروفسورحسابی نقل می کند:
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گدراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای میگذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستش را تکان میداد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند،
ماشین را نگه داشتیم، چوپان به ما رسید و نفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…
در بین راه چوپان گفت که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است…
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده مرموزانه کردیم و به هم گفتیم: چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…
به خانه چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود، دکتر معاینه کرد و گفت سرما خوردگی دارد دارو و آمپول دادیم و یکدفعه دیگر هم سر زدیم و پیرزن خوب شد…
دو سه ماه از این جریان گذشت و ما فراموش کردیم…
یک روز دیدیم یک تقدیرنامه از طرف وزیر بهداری آن زمان آمده بود و در آن از اینکه مادر پروفسور اعتمادی، استاد برجسته دانشگاه پلی تکنیک تهران معالجه نموده اید، تشکر میکنیم…
من و دکتر، هاج واج ماندیم، و گفتیم مادر کدام پروفسور را ما درمان کرده ایم؟
تا یادمان به گفته های چوپان و معالجه مادرش افتادیم…
با عجله به اتفاق دکتر در خانه پیرزن رفتیم، و از او پرسیدیم مادر کدام پسرت استاد و پروفسور است؟
پیرزن گفت همانکه آن روز با شما بود…
پسرم هر وقت به اینجا میاید، لباس چوپانی میپوشد و با زبان محلی صحبت میکند…
من و دکتر شرمنده شدیم و من از آن روز با خودم عهد کردم، هیچکس را دست کم نگیرم!
و از اصل و خاک و ریشه خودم فرار نکنم...
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذرِ غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن
دکتر حسابی
   
تلنگر
من نمی دانم که چرا می گویند :
اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ...
سهراب سپهری
   
تلنگر
دیروز به هر شهر یک آتشکده برپا
امروز به هرخانه به پا منقل آتش
آتشکده را سوخت عرب تا که نیفتد
بر دین کسی لطمه، بر ایمان کسی خش
آن آتش پاکان و اهورا صفتان بود
این آتش یک عده خمار است و تن لش
گفتند که آن آتش شرک است و معاصی
این را دگر از بهر چه کردید حلالش؟
محمد رضا عالی پیام (هالو)
   
تلنگر
یک تحویلداربانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...
خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم میخواهم.
ناشناس
   
تلنگر
امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..
حواسمون به تفکرات قالبی باشد..
ناشناس
   
تلنگر
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
.
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻧﻖ ﺯﺩﻡ ! ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ
ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ،
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟
***
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
ﻣﯿﮕﻔﺘﯾﻢ : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ﻣﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻤﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ ﺗﻠﺧﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ . . .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ
ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
ناشناس
   
تلنگر
بانو حواست باشد ...
مرد تو سنگ بنای وجودش را با غرور گذاشته است ،مبادا غرورش را زیر لگام لجاجتت له کنی ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو پر است از حرفها و غصه های نگفته ..
گوش شنوای حرفهایش باش ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو اگر دلش تنهایی می طلبید هیچ گاه شانه های مردانه اش را به زیر بار هزاران تعهد خم نمیکرد تا آشیانی بسازد برایت با گرمای عشق ...
تنهایش مگذار ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو ..مرد توست ؛ سالاری است از جنس خودت ؛ آرامشی است از جنس آسمان ؛ تکیه گاهی است از جنس غیرت ...
به اواعتمادکن
بانو حواست باشد
"مردانه به پای مردت بایست...
ناشناس
   
تلنگر
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
.
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
ناشناس
   
تلنگر
بگذار بسوزیم !
ما که دادمان به آسمان نرسید:
شاید دودمان برسد...
ناشناس
   
تلنگر
بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکـر هفت سین خودشه…
بعضیا هفت سینشون “سنجد “و “سیر” و “سماق” و
“سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ه
.
.
بعضیا هفت سینشون “سکه “و “سانتافه “و “سفر خارج “و
“سونا “و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
.
بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نصفه کاره” و “سقفایی که چکه می کنه“
و “سکه های پول خورد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و
“سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ه
.
.
بعضی ها فقط یه سین تو زندگی شون دارن نمی خوان ازش دل بکنن”سکـون“
بعضی ها نگاهشون رو دوخته ن به دور دست ها و سین “ســراب” که هر چی جلو میرن بهش نمی رسن.
بعضیا درگیر سین “سرکوبـــــ” شدن تا دو روز بیشتر “سلطنتــــــ“کنن.
اما در مقابلشون
بعضیا “سکوتـــــــ” می کنن و بعضی ها “ستیــز“
بعضی ها “سیاهـن” بعضی ها “سفیـد“.بعضیا “سـبز“ن و بعضیا “سـرخ“
.
بعضی ها یه سین پرو پیمون “سلامتی“دارن و نمی بیننش…
بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سربه نیست “می کنن تا سین”سلامتی“رو “سر“شون باشه.
.
بعضیا ، از سین های دنیا فقط یه “سر پناه ” می خوان بعضیا فقط یه “سر پرست“
بعضی ها همه عمرشون تو سین”سجود“ن بعضیا تو سین”سلوک“
و بعضیا “سگ دو “میزنن واسه یه لقمه نون!
بعضیا مثل “سرو” می مونن و بعضیا مثل “سایه“
بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام “می گیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش.
.
.
بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “می چینن:
صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
ناشناس
   
تلنگر
برای یک مرد… او را برای مصاف با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ...و آماده می شود ….توان می گیرد… برای آنکه بیشتر بکوشد …مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ….چون به مرد بودنش افتخار می کند ….
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد …
و همه جای زندگی را با عشق… از نو بیاراید ..
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی و خودت را هم قد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی یعنی من هستم ..خیالت راحت … و یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد پس از شنیدن این جمله از والدینش …
فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق …پدر یا مادر … فرزند یا همسر
عبارت دوستت دارم را جدی بگیریم
این عبارت غوغایی به پا می کند.
نگذارید محبت و عشقتان در دنیای درونتان حبس شود .....
ناشناس
   
تلنگر
دخترک حواست را جمع کن اینجا سرزمین.....
من است توباید دامنت را به اندازه ایمان.......
من تنظیم کنی زیادی با من مهربان باشی.......
میگویند فاحشه ای.............
ناشناس
   
تلنگر
از آدم ها بُت نسازید، این خیانت است!

هم به خودتان، هم به خودشان،

خدایی می‌شوند که، خدایی کردن نمی‌دانند!

و شما در آخر می‌شوید، سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته...!
ناشناس
   
تلنگر
اگر تمامی صدقه ها از سر همدردی داده می شد ، همه گدایان از سر گرسنگی مرده بودند !
نیچه
   
تلنگر
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .
خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .
مسافر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت : آخر بیرون باران می آید .
مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی
نتیجه گیری : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
ناشناس
   
تلنگر
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شیرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم ...
ناشناس
   
تلنگر
از حموم نمره در اومدیم ..
نم نم بارون میزد ،
خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود.

دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصف بیشتر لیف و جوراباشو خرید ...

تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟

ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! ...

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جای گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه.

بعد برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه !!!

( برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی ) .
دیگران
   
تلنگر
به خدا گفتم
از بازی آدم هايت خسته شده ام!
چرا مرا از خاک آفریدی؟
چرا از آتش نيستم !؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند،
او را بسوزانم !
خدا گفت:
تو را از خاک آفريدم
تا بسازی ! . . . نه بسوزانی !
تو را از خاک،
از عنصری برتر ساختم . . .
تا با آب گـِل شوی و زندگی ببخشی . . .
از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . .
بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی . . .
باخاک ساختمت تا همراه باد برقصی . . .
تا اگر هزار بار تو را بازی دادند،
تو برخيزی ! . . . سر برآوری ! . . .
در قلبت دانه عشق بکاری ! . . .
و رشد دهی و از ميوه شيرينش
زندگی را دگرگون سازی ! . . .
پس به خاک بودنت ببال . . .
ناشناس
   
تلنگر
گاهی هم اینطور فکر کنید بد نیست
اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ !

خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی...

آسایش برایش مفهومش آسایش توست !!!
پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید... اگر آنرا دریابی!!

ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟
هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...

ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!

ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!
کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است...!

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...!!!

انتظار یک پياله چای تلخ توقع زیادی نیست!!!
از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .
اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.

ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...

یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل " مرد "
ناشناس
   
تلنگر
مولانا شرف الدین دامغانی بر در مسجدی میگذشت، خادم مسجد سگی را در مسجد میزد و سگ فریاد می کرد.
مولانا در مسجد بگشاد و سگ به در جست، خادم با مولانا عتاب کرد.
مولانا به خادم مسجد گفت:
ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید؛
ما که عقل داریم هرگز ما را در مسجد دیده ای ....
عبید زاکانی
   
تلنگر
قانون کائنات
رنج نباید تو را غمگین کند...
این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیار کند. چون انسانها زمانی هوشیار میشوند که زخمی شوند.
رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تحمل نکن ، رنجت را درک کن...
این فرصتی است برای بیداری.
ناشناس
   
تلنگر
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح
یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار
پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید،با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی!؟
«همه ی ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان!
این حساب با ثانیه ها پُر می شه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم ،
هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده.
هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلاً از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه
هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم.
بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. به امتحانش میارزه.»
مارک لوی
از کتابِ کاش حقیقت داشت
دیگران
   
تلنگر
پسری با پدﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ
ﻣﯿﺮﻓﺖ .....ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ پسری ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ گل..ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .....
پسر ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﻪ گل..ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ..ﺟﻤﻌﻪ ...!!
پسر گل ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ، ﻣﻦ..ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ،،،
ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ ،،،
ﺳﻼﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳوﻥ ﻭ ﺑﻬﺶ
ﺑﮕﻮ گل ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ ......؟!
ناشناس
   
تلنگر
دوستی میگفت توی اداره، همکارم ورقی رو به دستم داد و خواست که بخونم،
فرمی بود که خانمی برای استخدام پر کرده بود،
در نگاه اول همه چی عادی بود، گفتم: خب که چی؟ گفت کمی دقت کن جالبه، آرام تر خواندم:
نام... نام خانوادگی....
فرزند.......!
به اینجا که رسیدم مکث کردم، نوشته بود
فرزند رضا و پروین،
همکارم گفت: دیدی جالبه؟ من هم به اینجا رسیدم مثل تو مکث کردم و به خانم متقاضی گفتم شما فرزند دو نفر نوشتید، گفت: خب من فرزند دو نفرم!
با خودم گفتم،چرا تا بحال به این امر بدیهی فکر نکرده ایم؟!
ناشناس
   
تلنگر
حكم اعدام بود...
اعدامى لحظه اى مكث كردو بوسه اى بر طناب دار زد.
دادستان گفت:
صبركنيداقاى زندانى اين چه كاريست ؟!؟
زندانى خنده اى كردو گفت :
سلامتى طناب كه نميزاره زمين بيوفتم ،
ولى ادم ها!!!!!!بدجور زمينم زدن !......
ناشناس
   
تلنگر
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺡ ﺍﺳﺖ،
ﺳﻮﺍﺩﺷﻢ ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺷﻌﺮﺍﺷﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﺨﻮﻧﻪ,
ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻭ ﺭﻓﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺑﻪ ﺑﺮﮐﺖ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ ﺍﺳﺖ!

ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﻧﺮﺥ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ۴۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﺎﮐﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ!
ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﺎﺷﻦ ﺍﺻﻼ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺩﺍﺧﻠﺸﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ!
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺘﻪ!

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﯾﮕﺮﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺷﯿﺨﻪ ،
ﺷﺶ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﺗﺸﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺮﺍ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻭ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺍﺳﻼﻡ!

ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺣﻮﺯﻩ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ
ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻻﻣﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺑﺮﮐﺘﻪ!
ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﺑﺮﮐﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﺪﻩ!
ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﭘﻮﻟﻬﺎیی
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ اﺻﺮﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺑﺮﮐﺖﺗﺮﻩ!
ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﯾﻨﯽ ﺍﻭﻥ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎﺑﺮﮐﺘﻦ !!
ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﮔﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﺭﺍﻣﺪ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﺷﻦ،
ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻩ!

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭییموﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﺲ،
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ!
ﺻﺒﺢ ﻫﻮﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ،
ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ،
ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﺐ!
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎﺱ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺱ ﺑﻨﺪﺍﺯﺩﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ!
ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻣﺮﺩیکه ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻪ ﺍﺟﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ!
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺎﺝ ﺍﻗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﻔﺖ!
ﯾﻪ ﮐﻤﯽ ﺣﻼﻝ ﺣﺮﺍﻡ ﺭﻭ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﻏﺼﺒﯽ ﻭ ...
ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯿﮕﺮﺩﺩ ﻭ ...
ﺧﻼﺻﻪ ﺑﺎ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺣﺮﯾﺺ ﻭ ﻃﻤﺎﻉ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﯾﻪ ﻭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ!



ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ,
ﺍﺯ ﺣﺎﻻ ﺑﻔﺮستیدشون ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺣﻼﻝ ....!
ناشناس
   
تلنگر
خنده از کنج لبم رو به فرار
درد هایم به توان دو هزار

شاعرِ شعرِ سیاسی سرِ دار
حکمِ مرتدیِ شاهین به کنار

وزن ممنوعه ی شعرِ من و ما
حکم ِ ارشادیِ بعضی شعرا

کشورم بی پناه رو به سقوط
ملتم گیجو کج و در هپروت

خسته از سیرِ صعودی دلار
عاسی از جمعه و تکبیرو شعار

خسته از مردمِ خام و خطری
خسته از مذهب ِ کذب و کمری

خسته از فوته و فتوا و فلک
خسته از جَنَتو رضوان و فدک

خسته از جامعه ی غرقِ دعا
خسته از دین و دورنگی و خدا

عرب از هموطنم برده شرف
عمرمان در وسطِ روضه تلف

نخبه های وطنم کنجِ اوین
نفرت از منبر و روحانی و دین

پول نفتی که هرگز نرسید
نهی از منکرِ با چوب و اسید

چندش از طنز ِلرو ترکی و رشت
جنبشِ بی ثمرِ سال دوهشت (۸۸)

خسته از حادثه هایی بدو خوب
مرگ بی رحم جوانان ته جوب

خستگی های من از اسم کیاس
دستهایت الکی رو به خداس
ناشناس
   
تلنگر
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!
ناشناس
   
تلنگر
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
سهراب سپهری
   
تلنگر
۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ بعد ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ علمای دینی ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ورود ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ !
اﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ واکسن ﺁﺑﻠﻪ نزند ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ ملاهای نادان بر ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿشتر بود، پولدارها ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ دیگران نیز در خانه ها پنهان میشدند.
پس از مدتی چند نفر را آوردند ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪانشان ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ به امیر کبیر ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ نادانی مرده اند.

اﻣﯿﺮ کبیر ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ نادانیشان ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ به اندازه کافی ﻣﺪﺭﺳﻪ ساخته بودیم ملاها ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ کرده بودند.
دوران افول و عقب ماندگی ملتها زمانی شروع شد که
; جای اندیشیدن را "تقلید" ,
جای تلاش و کوشش را "دعا" ,
جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را "قناعت"
و جای اراده برای رفتن و رسیدن را "قسمت" گرفت ........
ناشناس
   
تلنگر
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ، ﺩﺭﺳﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﻳﮏ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯﺭﻭﯼ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﺥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺣﻴﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻬﺮﻩ ﭼﺮﺥ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﻴﻦ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻧﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ٣ ﭼﺮﺥ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻳﮏ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺎﺯﮐﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ٣ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺳﯽ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﮑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺩﻳﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﯽ ﺍﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺯﺍﭘﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏"ﺧﻴﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﺟﺎﻟﺐ ﻭ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ."
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺗﻮﯼ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺖ؟
ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺍﻳﻨﺠﺎﻡ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ.
ﻭﻟﯽ ﺍﺣﻤﻖ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ…

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست،
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است!؟
ناشناس
   
تلنگر
دیکته سال1395

سر سطر بنویس..........؟؟؟

جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!

بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!

بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!

بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!

بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!

بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!

بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!

بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!

بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!

بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!

بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!

بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!

برگه ها بالا....
ناشناس
   
تلنگر
پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد...
ناشناس
   
تلنگر
گفتم ای جنگل پیر
تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد گفت:
هیچ کابوس تبر!!
گفتم از چوب درختان بهار
چه کسان بهره برند؟
گفت:الان که درختند
وبه ظاهر تبرند
گفتم اما
مگر از جنس خودت نیست تبر!!!
پوزخند زد گفت:
تازگیها چه خبر؟
ناشناس
   
تلنگر
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.

چند وقت پيش در استان گلستان، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد...
گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها...
.............و چقدر برایمان آشنایند اینها
ناشناس
   
تلنگر
قدیم ها ، تو مهمونی ها همه به شکل (O) می نشستند و باهم حرف میزدند.
یه کم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل ( ن) مینشستند. تلویزیون جلو بقیه روبروش .
اما الان ها همه تو مهمونی ها اینجوری می نشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش.
اون دو نقطه تنها آخر ،
پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و وایبر و لاین ندارند ، همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن .
همونها که کم کم از بین ما میرند و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودند .
ناشناس
   
تلنگر
خوارزمی (تولد ۷۸۰ میلادی)، فارابی (۸۷۰ میلادی)، زکریای‌رازی (تواد ۸۶۵ میلادی)، ابوریحان بیرونی ( تولد ۹۷۳ میلادی)، بوعلی سینا (تولد ۹۸۰ میلادی)، سهروردی (۱۱۵۴ میلادی)، طوسی (تولد ۱۲۰۱ میلادی) و در آخر ملاصدرا (تولد ۱۵۷۱ میلادی) و بنیانگذاری سلسله شیعی صفویان در سال ۱۵۰۱ میلادی. با کنار هم گذاشتن این نامها وتاریخها بخشی از تاریخ ایران برای ما روشن‌تر و گویاتر می‌شود تاریخی که در مدرسه برای ما به گونه‌ی دیگری بازگو کردند. آری اینان بزرگترین دانشمندان ایران در تمام طول تاریخ ایران زمین هستند که شوربختانه پس از قرن ۱۶ میلادی همزمان باروی کار آمدن صفویان به سختی می توان خردگراهایی چونان ایشان یافت. این نامها و تاریخها به ما می گویند که خردگرایان ایران زمین با روی کار آمدن سلسله صفویان برای همیشه رخت از ایران بربستند. آری،حکومت مبتنی بر شیعه‌ی صفویان با گماردن ملاباشی هایی چون محمدباقر مجلسی آخرین میخ را بر تابوت خردگرایی در ایران زدند و چونان ضربه ای به دانش و خرد ایران زدند که هنوز پس از قریب به پانصد سال در حسرت دوران پیش از صفویان هستیم. درستی بر این ادعا همان که محمد باقر مجلسی، ملاباشی دربار صفویان، در زمان خود با توجه به نزدیکی به دربار شاه سلطان حسین، بر ضد آشنایی با دانشهای مبتنی بر خرد و استدلال برخاست و حتی نوشت که نباید پیرامون علم و صفات خداوند و شبهه‌های مربوط به قضا و قدر اندیشید. در همین دوران است که ملا صدرا تکفیر می‌شود و مجلسی، ملا صادق اردستانی را از اصفهان بیرون می‌کند*. و از آن پس تا به امروز حکومت های مذهبی در ایران با کمک روحانیون و فقهای شیعه هرجا که کورسویی از خردگرایی تلاشی برای تابیدن بر جهالت ایرانیان کرد را از برای بقای حکومت خویش خاموش نمودند.
ناشناس
   
تلنگر
در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم.

خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...

..مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم

....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب

مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده
خانم دکترشما.....من اپارتمان 150 متری در تهران دارم
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
و من در ذهن خودم ان خانم دکتر و همسرش را محاکمه وبخاطر فقر ان پیر زن محکوم کردم و متاثر شدم.
سالها گذشت........
ومن درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند
من درس می خواندم

وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند
من درس میخواندم

وقتی مسافرت می رفتند
من درس می خواندم

وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند
من درس می خواندم

انها عاشق شدند
من درس خواندم

کار پیدا کردندوپول دراوردند
درس خواندم

ازدواج کردند
درس خواندم و کشیک دادم

صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن هایم را می دیدم که به اسکی می روند
من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.

بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
.........................
..........................

سر انجام روزش رسید
یک روز به خودم امدم دیدم چهل سالم شده
دکتر شده ام
یک پزشک متخصص
طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده ام این هفته کشیک ندارم و پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.

وقت را تلف نکردم
دست همسرم را گرفتم رفتم شمال
جای شما خالی رفتیم رستوران
من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........

ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم
بعد از این همه سال ایا این مسافرت و غذا برای من زیادی است؟

ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟

از قضاوتی که ان روز در باره ان خانم دکتر کردم ......
شرمنده شدم.

نمی دانم ایا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟
وایا برنامه سازان امروز صدا و سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
دکتر رامین امامی
دیگران
   
تلنگر
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما مادر..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
مادر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن مادر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
مادرم...مادر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی مادر!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدرخاک کف پای توهستم که نگو
ناشناس
   
تلنگر
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !
به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و...
خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود
و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا
و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیری منم در کمال قدرت و صلابت
و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم
به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد
و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:
بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی!
شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ...
دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود !
وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم!
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم،
اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم!
دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه!
این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره
و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من!
این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود،
توان بیان رو ازم گرفته بود!
.
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد !
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت:
رحم کن کوچولو!
آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
اون حتی بهم آدامس هم نفروخت!
.
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
.
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید!!
ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید
که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین
ناشناس
   
تلنگر
کودکی در گوشه ای کز کرده بود
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود
سوز سرما بود و کودک بی لباس
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس
صد تَرَک در دستهای کوچکش
خط پیری بر جبینِ کودکش
ضَجّه میزد ناله را در خویشتن
دردِ یک صد ساله را در خویشتن
ابر می بارید و سرما بس عجیب
باد هم شلاق میزد نانجیب
رهگذرها جملگی در کارِ خویش
یک به یک گمگشته در افکار خویش
زین میان یک تَن به کودک خیره بود
غصهٔ کودک به جانش چیره بود
اشک در چشمان مستش حلقه بست
بر سر کودک کشید از مهر دست
مثل یک مجنون لباسش را درید
اشک ریزان بر تن کودک کشید
کودک بی چاره با یک آه سرد
با صدایی زخمی از چنگال درد
دیده بالا برد و با آن مرد گفت
از خدا کُت خواستم او هم شنفت
با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟
از کنار او مرا دیدید نیست ؟
گفت آری بندهٔ اویم رفیق
گر چه طاعت را از او کردم دریغ
خنده بر لبهای کودک نقش بست
داد بر آن مرد اشک آلود دست
گفت می دانستم از انجام کار
نسبتی داريد با پروردگار
ناشناس
   
تلنگر
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﭘﺘﻮﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ، ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺴﺘﺘﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺯَﻧَﺪ؛
ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﻟَﺮﺯَﺩ…
.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻭﺳﻮﺍﺳﯽ؛
ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﭘﺘﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ!
ﻭﻟﯽ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩ؛
ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻤﯽ ﺧﻢ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺷﺐ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ناشناس
   
تلنگر
پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود
و پسر 26 ساله اش بی توجه غرق در فیسبوک این پست را گذاشت: " بسلامتی همه ی پدرا...
مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد
و چند ساعت بعد در فیس بوک پست گذاشت : همه ی هستی ام مادر...
در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد
دختر داد زد :
هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی؟؟؟
راستی، پست دختر کلی لایک خورد...
مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد...
همسرش گفت: حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟
با عصبانیت گفت: الان حوصله ندارم...
راستی! روی تابلو نوشته بود: "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..." !
راستی!
هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر،
به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند؟؟!
ناشناس
   
تلنگر
ﺷﯿـﺮ ﻭ ﺭﻓﻘـﺎﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ
ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﺪﻥ .....
ﺑﯿﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﺷﯿﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﻭ
ﻣﯿﮕﻪ :
"ﺁُﻩ ! ﺍُﻩ! ﺳﺎﻋﺖ 11 ﺷﺪﻩ! ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ ! ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﻧﻪ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ "!
ﮔﺎﻭﻩ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺯﻥ ﺫﻟﯿﻠﻮ ﻧﯿﮕﺎ !
ﺍﺩﻋﺎﺗﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻠﯽ "!
ﺷﯿﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻠﺨﯽ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ:
" ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﺷﯿـــﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻪ ! ﻧﻪ ﯾـﻪ ﮔﺎﻭﯼ ﻣﺜـﻞ
ﺗــﻮ "!!!!
ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺷﯿــــﺮ ﺻﻔﺖ ﻫﺎ
ناشناس
   
تلنگر
 لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!

 لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.

لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی..
خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند.

لبخندبزن: چون "تو"خودت هستی..
وخیلی ها آرزو دارند که چون"تو"باشند.

:لبخندبزن..وهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش و خدا راشاکرباش وقناعت پیشه کن وبر تقدیر و مقدرات راضی و تسلیم باش..وهمیشه فرهنگ لبخند را درمحیط زندگی خودت منتشرکن.
ناشناس
   
تلنگر
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا ... دخترک خودش ر ا جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم. دخترک جونه لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا... کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد...
روی تخته سیاه نوشت: زود قضاوت نکنید,,
تا کفش کسی رو نپوشیدیم راه رفتنشو مسخره نکنیم
ناشناس
   
تلنگر
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد...

دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر…

به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود.

میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری...

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم،

مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم...

میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید!

ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!
ناشناس
   
تلنگر
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه ...
ناشناس
   
تلنگر
حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود.مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت:کوتاهش کن.
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت برو یک سال بعد بیا.
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت کوتاهش کن.مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.مرد این بار گفت: نمی دانم و خواهش کرد پاسخ را بگوید.
حکیم خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت حالا کوتاه شد.

این حکایت فرهنگ ژاپنی ها را نشان می دهد.
نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست.با رشد و پیشرفت دیگران شکست می خورند.به دیگران کار نداشته باش کار خودت را بکن .
ناشناس
   
تلنگر
چند وقت پيش در يك مهماني آقايي از دوستان راديدم ، كه تازگي از همسرش طلاق
گرفته است . مي‌گفت باز مي‌خواهد تجديد فراش كند.
با خود انديشيدم «چه فكر خوبي، راستي كيست كه زن نخواهد؟» راستش را بخواهيد
«من هم زن مي‌خواهم.» چرا؟
جوابش ساده است:
مي‌خواهم دوباره درس خواندن را شروع كنم و منبع درآمدي براي خودم و (در صورت
لزوم) خانواده‌ام ايجاد كنم.
زني مي‌خواهم كه زحمت‌كش باشد و مرا به دانش‌گاه بفرستد.
و در حالي كه من در آرامش درس مي‌خوانم، از فرزندانمان مراقبت كند.
به درس و مشق و بهداشت آن‌ها برسد. آن‌ها را هميشه تميز و سالم نگه دارد.
به زندگي شخصي و اجتماعي آن‌ها برسد.
آن‌ها را به اماكن اجتماعي (پارك، موزه، باغ وحش) ببرد.
اگر بيمار شدند، از آن‌ها مراقبت كند.
نگذارد بيماري آن‌ها مانع تمركز من شود.
شاغل باشد و درآمد قابل توجهي را به خانه بياورد.
درآمدش را صرف من و فرزندانمان كند.
براي فرزندانمان از كارش بزند.
البته شايد اين كار از درآمدش بكاهد. اما مشكلي نيست من تاب مياورم.زني مي‌خواهم كه نيازهاي فردي مرا ارج نهد.
خانه را مرتب و پاكيزه نگه دارد. به بي‌نظمي‌هايم سامان دهد.
لباس‌هايم را بشويد. اتو كند. تا كند. برايم لباس نو بخرد.
وسايل شخصيم را مرتب كند تا راحت پيدايشان كنم.
آشپز چيره‌اي باشد. خريد كند و غذاهاي لذيذ بپزد.
وقتي به مسافرت مي‌روم هم‌راهم باشد.
محيط را براي تفريح و استراحتم آماده كند.
از كار و زندگيش شكايت نكند.
شنونده‌ي خوبي باشد. به حرفهايم گوش دهد.
در مشكلات درسي به من كمك كند. تكاليف درسيم را انجام دهد.
وقتي درسم تمام شد و شغل مناسب پيدا كردم، شغلش را رها كند.
در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت كند.
زني مي‌خواهم كه به زندگي اجتماعي من برسد.
وقتي به مهماني دعوت مي‌شويم بچه‌ها را نياورد.
هروقت مهمان دعوت مي‌كنم با روي گشاده‌پذيراي آن‌ها باشد.
با سكوت محبّت‌آميزش بحث‌ها و گفت‌گوهاي ما را تاييد كند.
بچه‌ها را زودتر بخواباند كه مزاحم من و مهمانانم نشوند.
از مهمانانم پذيرايي كند. ظرف‌هاي خالي را از مقابل ما بردارد.
زني مي‌خواهم كه نيازهاي جنسي مرا درك كند.
حداكثر لذت جنسي را به من بدهد.
هميشه مطمئن شود كه ارضا شده‌ام.
به نيازهاي جنسي خود شاخ و برگ ندهد.
بي‌ميلي مرا درك كند.
مسووليت كامل كنترل بارداري را بر عهده بگيرد.
من بچه‌ي اضافي نمي‌خواهم.
به من وفادار بماند. بداند كه زندگي پرمشغله‌ي من جايي براي حسادت ندارد.
آزادم بگذارد كه اگر ديگري را مناسب‌تر از او ديدم، او را جاي‌گزين كنم.
بعد از طلاق مسووليت بچه‌ها را بپذيرد.
چون مي‌خواهم زندگي جديدي را شروع كنم وقتي براي بچه داري ندارم.
خودتان قضاوت كنيد. شما جاي من بوديد زن نمي‌خواستيد؟
ناشناس
   
تلنگر
در 30 سالگی کارش را از دست داد؛
در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد؛
در 34 سالگی مجددا ورشکست شد؛
در 35 سالگی، عشق دوران کودکیش را از دست داد،
در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد؛
در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد؛
در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد؛
به 55سالگی که رسید باز نتوانست سناتور ایالت شود؛در 58سالگی مجددا سناتور نشد؛
در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد؛
او نظام برده داری را در آمریکا از بین برد؛
"نام او آبراهام لینکُلن بود"
جا نزد، هرگز جا نزد
بازندگان آنهایی هستند که جا زدند
ناشناس
   
تلنگر
من
ایرانی
نیستم
چون بجای
درود
میگویم سلام و بجای بدرود
میگوییم
خداحافظ
*****
من
ایرانی
نیستم چون روز کوروش بزرگ
را
نمیدانم (7 آبان ) چون این روز
فقط در
تقویم کشور من ثبت نشده
است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عربها
به من آموختند به خوراک
بگوییم
غذا،در حالی ک خودشان به
ادرار شتر
میگویند غذا و من هم
تکرار
میکنم
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
برای شمارش خودمان بجای
تن از نفر
استفاده کنیم که واحد
شمارش
حیوانات است
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
که بجای گفتن واق واق سگ
بگوییم
پارس که نام وطنمان است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عرب
ها به من آموختن دیوث یک
صفت زشت
است, در حالیکه نام یکی از
سرداران
ایرانی بوده که درحمله
اعراب به
ایران تعداد زیادی از
سربازان
عرب را به هلاکت رسانده
است
***
من
ایرانی
نیستم چون
اعراب بمن آموختند
بگویبم
شاهنامه آخرش خوش است چون
در آخر
شاهنامه ایرانیان از اعراب
شکست
میخورند
ناشناس
   
تلنگر
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
تلنگر
روزگار غریبی است ...
نمکدان را که پر می کنی توجهی به ریختن نمک ها نداری ...
اما زعفران را که می سابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!
حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالها می توان آشپزی کرد و غذا خورد ...

مراقب "نمک" های زندگی مان باشیم! ...
ساده، بی ریا و همیشه دم دست ...
که اگر نباشند وای بر سفره زندگی !!!
ناشناس
   
تلنگر
طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش‌هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته‌هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد: اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم‌هايت را بفروشي آخر ماه کفش‌هاي قرمز رو برات مي‌خرم." دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا ..... و بعد شانه‌هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه ..... خدا نکنه ..... اصلآ کفش نمي‌خوام.
ناشناس
   
تلنگر
پیرﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺯﺧﻤﻲ ﻭ ﺧﻮﻥ‌ﺁﻟﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺳﻴﺪ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﺮﻱ ﻭ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺣﺘﻲ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ‌ﺷﻨﺎﺳﻢ. ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻋﻤﻠﺶ ﮐﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻣﻴﺎﺭﻡ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎ ﺩﮐﺘﺮﻱ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﺍﻣﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻪ, ﺍﻭﻝ ﭘﻮﻝ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ. ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻝ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺸﻪ.»
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﮐﺘﺮ ﺳﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﻣﺎﺗﺶ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻣﻲ‌ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪ.
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﭘﻮﻝ ﺍﻳﻦ‌ﻗﺪﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﻪ؟
ناشناس
   
تلنگر
ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ" ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ" ﻣﻐﺰ "ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﺪ، ""ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ"" ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ """ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ """ﺑﺎﺷﺪ.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ""ﻣﻐﺰ"" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ
""ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸان "" ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ.......
بهترین جوابها .....


بهترین جواب بدگویی:سکوت
بهترین جواب خشم :صبر
بهترین جواب درد:تحمل
بهترین جواب تنهایی:تلاش
بهترین جواب سختی:توکل
بهترین جواب خوبی:تشکر
بهترین جواب زندگی:قناعت
بهترین جواب شکست:امیدواری....
ناشناس
   
تلنگر
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بودو میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.

نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بودکه ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد
که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم،اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.

گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
تلنگر
دبیر ادبیاتی میگفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!!
سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد...
یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....
و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...
وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....
وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....
خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....
ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....
امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود
برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد:
اول :خانواده
دوم: نظام آموزشی
و سوم: الگوها

برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها.
ناشناس
   
تلنگر
ساعت 3 شب بودکه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارک تمام زندگي ام خدا نگهدارت. پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح فردا به سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميزتلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
ناشناس
   
تلنگر
شب سردی بود.
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن.
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه.
رفت نزدیک تر...
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش. هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن. برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود!
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت !
پیرزن زود بلند شد. خجالت کشید!
چند تا از مشتریها نگاهش کردند!
صورتش رو قرص گرفت. دوباره سردش شد!
راهش رو کشید رفت.
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان. مادر جان!
پیرزن ایستاد. برگشت و به زن نگاه کرد!
زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم!
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه. موز و پرتغال و انار.
پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه. مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت: اما من مستحقم مادر من، مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن .
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند. میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد.
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش.
دوباره گرمش شده بود. با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه. پیر شی خیر بیبینی این شب چله
ناشناس
   
تلنگر
موبد: باید به سراسر ایران زمین،پند نامه بفرستیم.
زن آسیابان: پند نامه بفرست ای موبد،
اما؛
اندکی نان نیز،بر آن بیفزای ما مردمان از پند سیر آمده ایم، و بر نان گرسنه ایم !
" مرگ یزگرد
اثر بهرام بیضایی"
دیگران
   
تلنگر
این روزها ...
چه قدر یــادمان می رود ؛
زنــــدگی کنیم ..
ناشناس
   
تلنگر
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻪ... ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﻪ ...؟!
ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻢ ﺍﻭل عاشقﺷﺪﻡ ! ﺑﻌﺪﺗﻨﻬﺎﺷﺪﻡ ...!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﻪ ﮐﺴﻲ ﺷﺪﻱ ؟! ﮔﻔﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ... ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻲ ﺗﻨﻬﺎت ﮔﺬﺍﺷﺖ؟! ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺩﻩ ﺗﻮ !!!
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺖ !!! ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭﮔﻔﺖ .. ﻣﻦ ﭘﻴﺶ ﺗﻮﺍﻡ ! ﺗﻮﮐﺠﺎﻳﻲ...!!!
ناشناس
   
تلنگر
به شخصیت خود بیش از آبرویتان اهمیت دهید...
زیرا شخصیت شما جوهر وجود شما،
اما آبرویتان تصور دیگران نسبت به شماست.
ناشناس
   
تلنگر
سفر معنوي به تنهايي و كاملا شخصي ست و نمي تواند سازمان يافته و يا تنظيم شده باشد . اينكه همگان بايد يك مسير را دنبال نمايند ، حقيقت ندارد... به (حقيقت دروني) خود گوش دهيد . مسير را خواهيد يافت.
ناشناس
   
تلنگر
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
ناشناس
   
تلنگر
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت:
«تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در اصل امور ظاهری و تقلید از آن بدون تحول درونی ،اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. فکر می کنی ممکن است او هم روزی استادی واقعی شود؟»
ناشناس
   
تلنگر
مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است
نمازش ترک نمیشود
زیارت عاشورا میخواند
روزه میگیرد
مسجد میرود
خیلی پسر با خداییست
لحظه ای دلم گرفت ........
در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم می آورد
دست های پینه بسته پدرم را دست های خدا میبینم
زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند
به صندوق صدقه پول نمی اندازم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم
مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غم ها تنهایم نمیگذارد
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او
مادرم خدای من و خدای همسایه یکیست فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم
خدای من دوست انسان هاست نه پادشاه آنها
ناشناس
   
تلنگر
شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده ای بحث می کردند.
در عکس پسر کوچکی , رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت.
یکی از بچه ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است
و دختر کوچکی بنام سارا گفت:
من درباره فرزندخواندگی همه چیز را میدانم چون خودم فرزندخوانده هستم.
یکی دیگر از بچه ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟!
سارا گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی
ناشناس
   
تلنگر
روسپی بینوایی را سنگسار می کردند،عیسای مسیح رسید و گفت:"نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد!"
خلق، سرافکنده دور شدند...!
ناشناس
   
تلنگر
آن قَدَر سوخته اَم با هَمه بی تَقصیری..
که جَهَنّم نَگُذارَد،
به تنم تاثیری
ناشناس
   
تلنگر
دلت را به هر کسی نسپار،
این روزها مردم از سپرده بهره می خواهند...!!
ناشناس
   
تلنگر
چه خوب است آدمها یک نفر را هر روز دوست داشته باشند ،
نه هر روز یک نفر را ...!!
ناشناس
   
تلنگر
نهراسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است بما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های خوشبختی پر اکسیژن مرگ است
سهراب سپهری
   
تلنگر
یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش میرسیدم،قشنگ بود و جون دار،کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره،خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد،
منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه،
هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده،ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهراشو حفظ کرده بود،قوی ترین گل ام و از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم...
مواظب قوی ترین های زندگی امون باشیم ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند،همیشه حامی اند،پشتت بهشون گرمه...
اما بهشون رسیدگی نمیکنيم،تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها سخت به توجه نیازمندن....
ناشناس
   
تلنگر
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند،
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...
دکتر شریعتی
   
تلنگر
کسی را داشتم که با دنیا عوضش نمی کردم
اما دنیا عوضش کرد...
ناشناس
   
تلنگر
نگاه که کنی میبینی همه ترجیح میدهند صندلی جلوی تاکسی بنشینند،
همه تلاش میکنند آهنگهاشان را تنهایی گوش بدهند،
هیچکس دوستی را برای همیشه اش نگاه نمیدارد چون اینجورچیزها تاریخ مصرفشان گذشته،
وسیله های آشپزخانه ها نیازی به مادر ندارند و دوربینهای عکاسی نیازمند کسی نیست که بتواند بگوید سه،دو،یک..
خودت نگاه کن میبینی سلفی ها و مونوپادها چقدرخوب تنهایی را حفاظت میکنند تا مجبورنشوی از رهگذری در پارک خواهش کنی پرتره ی زیبایی از دوستیهایتان رسم کند و مجبور نشوی لبخندی از اجبار تحویلش بدهی...
چون نه دوستی هست نه رهگذری،همه ی رهگذر ها درحال چک کردن پیام هستند،
هرکدام از سرنشینان تاکسی آهنگی را به تنهایی گوش میدهند،
اگر خدایی ناکرده روزی از اجبار سوالی از کسی پرسیدی حتما بابت خدشه دار شدن حریم وسیع تنهایی اش مفصل عذر بخواه،
یادت باشد آن چند نفری که هنوز دوروبرت هستند را نپرانی،
مراقب دوستیهایمان باشیم...
ناشناس
   
تلنگر
به هر کس می نگرم در شکایت است ...
در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست!!!
ناشناس
   
تلنگر
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻨﺸﯽ ﺍﺵ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﯾﻢ ﺷﻤﺎﻝ!
ﻣﻨﺸﯽ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ !
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﯿﻪ!
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺧﺼﻮﺻﯿﺶ ﮔﻔﺖ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ
ﻣﯿﺮﻩ
ﻣﺮﺧﺼﯽ!
ﺷﺎﮔﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮔﺶ ﮔﻔﺖ ﺁﻗﺎﺟﻮﻥ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﻌﻄﯿﻠﻢ
ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﯾﻢ
ﺷﻤﺎﻝ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻗﺮﺍﺭﻭ ﺑﺎ ﻣﻨﺸﯽ ﮐﻨﺴﻞ ﮐﺮﺩ.
ناشناس
   
تلنگر
گفتم: جرمش چیست؟گفت: مشروب خورده است گفتم: چرا شلاقش میزنید؟گفت: مشروب خوردن حرام است گفتم: چرا حرام است؟گفت: هر چیز به بدن انسان ضرر برساند در اسلام حرام است گفتم: مشروب به بدن بیشتر ضرر میرساند یا شلاق؟سکوت کرد..."صادق هدایت"
صادق هدایت
   
تلنگر
چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند ،
نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند:
استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر ما خیلی ارام و خشنود به نظر میرسی، لطفا به ما بگو که راز خشنودی شما چیست؟
استاد گفت: بسیار ساده !
من زمانی که دراز میکشم ، دراز میکشم.
زمانی که راه میروم ، راه میروم.
زمانی که غذا میخورم ، غذا میخورم.
این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند که تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم,
پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟
استاد به آنها گفت:
زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید ،
زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید ،
زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید.
فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید !
زمان حال ، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید
بلکه در گذشته و یا آینده هستید
به این علت است که از لحظه هاتان ، لذت واقعی نمیبرید
زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکرده اید و یا نمی کنید
ناشناس
   
تلنگر
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !
و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد .
: زمين بهشت مي شود...
روزيكه مردم بفهمند هيچ چيز عيب نيست جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...! هيچ چيز گناه نيست جز حق الناس..!
هيچ چيز ثواب نيست جز خدمت به ديگران. ...!
هيچ كس اسطوره نيست الا در مهربانى و انسانيت...!
هيچ دينى با ارزشتر از انسانيت نيست...!
هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق...!
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى ...
پائولو کوئیلو
   
تلنگر
بياييد كمي غرب زده شويم،،،
١- يك غربى معمولا بطرى آبش را از خودش جدا نميكند. استاد هم با بطرى آب درس ميدهد،و آب تنها چيزى است كه غربيها به شدت ميخورند و ما نه!
٢- هر چقدر ما ايرانيها يك دست جام باده و يك دست زلف يار هستيم اين خارجيها كتاب در دست و هندزفرى در گوش هستند. كتاب و موسيقى دو جزء لاينفك زندگى اين مردم است.
٣- در جواب پرسيدن حالشان به جاى قربان شما و نوكرتم جواب روشن ميدهند و شما در جريان حالشان قرار ميگيريد مثلا ميگويند: خوبم، كمى مريضم، خسته ام، بد نيستم، عالى ام،...
. ٤- وقتى لطفى ميكنيد مثلا از غذايتان به كسى تعارف ميكنيد به جاى گفتن الهى فدات بشم و دورت بگردم خيلى واضح ميگويند : تو مهربانى.... و شما روزى را تصور كنيد كه به خاطر كارهاى معمولى چند بار به شما گفته شده مهربان هستيد ، آيا به سمت مهربان تر شدن نمى رويد؟!
٥- بين مشاغل مختلف تفاوت جايگاهى نيست. پزشك از اتاقش بيرون ميايد و هر مريض را شخصا صدا ميكند ، استاد، روز اول ميگويد من نه پرفسورم، نه sir، نه مسيو، من فقط "مت "( اسم كوچك) هستم.
٦- مردم ورزش ميكنند... به معناى واقعى كلمه... نه به شرايط خاصى احتياج دارند نه باشگاه نه وقت كافى.... با دوچرخه سر كار ميروند... بارها كسانى را ديده ام كه كالسكه به دست، ميدويدند.... دوستى در باشگاه ، كارمندان جايى را ديده بود كه وقت ناهارشان را به باشگاه مى آيند و ورزش ميكنند.
٧- وقتى نگاهشان به كسى ميافتاد سريع لبخند ميزنند و احتمالا روز خوش ميگويند، ما چرا انقدر با نگاه همديگر مشكل داريم و چرا انقدر به هم زل ميزنيم؟!
٨- از چه زمانى ما كمتر در مترو و اتوبوس براى مسن ها، صندلى خالى كرديم ؟ اينجا اگر براى مسن ها و باردارهاو بچه ها صندلى خالى نكنيد علنا ديگران به شما تذكر ميدهند.
٩- با بچه ها ، حيوانات و طبيعت مهربان تر بودن نشان از انسان تر بودن شما دارد.
١٠-بدون ترحم و تحقير به ضعيف تر ها كمك ميكنند. كسى احساس برتر بودن به شما نميدهد.
11- در رفتارشان خود را درگیر قید و بندهای حاصل از آداب و تشریفات نمی کنند، خودشان هستند و فکرشان را صرف ارائه ی ماسک اجتماعی نمی کنند چون از اینکه خودشان باشند هراسی ندارند.
ناشناس
   
تلنگر
بعضی وقتها فکر می کنیم ، چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم.
اما حقیقت اینست،
چون به خدا نمی رسیم ، خیلی گرفتاریم...
ناشناس
   
تلنگر
دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم،
کلی خندیدم!
صادق هدایت
   
تلنگر
آموخته ام که اگر کسی یادم نکرد،
من یادش کنم...
شاید او تنها تر از من باشد
چارلی چاپلین
   
تلنگر
ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!
اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!!!
"تذکره اولیاء"
عطار نیشابوری
   
تلنگر
روزگاری است شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده می کنم.
ناشناس
   
تلنگر
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.
ناهید طباطبایی - چهل سالگی
دیگران
   
تلنگر
ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮﺩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ.
ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺰﻧﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺒﯿﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ،ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﻫﯽ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ
ناشناس
   
تلنگر
مهم نیست
کی باشی
چی باشی
کجا باشی
مهم این است انگیزه داشته باشی و محشر بپا کنی
ناشناس
   
تلنگر
دقت کردی...
همین الان؛
هم اکنون؛
اين لحظه؛

پير ترين سنی هستی كه تا حالا بوده ای و جوان ترين سنی كه تا ابد خواهی بود! پس از لحظاتت بی نهایت لذت ببر...

شادی کن؛
خلاق باش؛
جسارت کن، بیشتر بخواه؛
جلو برو و به خودت مطمئن باش...

و هر لحظه یادت باشد؛ هم اکنون جوان ترین سنت را داری و هر لحظه بابت این موهبت شکرگزاری کن.
ناشناس
   
تلنگر
پدرم فقیر بود
پدر بزرگم هم!
من فرزندی ندارم
شاید فقر تمام شود
ناشناس
   
تلنگر
دل را بد نام نکنیم
آنچه بعضی ها در سینه دارند
کاروانسراست
نه دل ! ! !
ناشناس
   
تلنگر
مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می کرد که آیا میتواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه.
بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت برایش وجود نداشت.
طلبکارها مدام پیگیر طلب خود بودند.
فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قراردادهای بسته شده را داشتند.
مدیر غرق در همین افکار بود که ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت:
" من میتونم کمکت کنم."
سپس نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و به دستش داد و گفت:
"این پول رو بگیر"!
و ادامه داد: یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و این پولی رو که بهت قرض دادم بهم برگردون! بعد هم از آنجا دور شد و رفت.
مدیر شرکت، درحال ورشکستگی یک چک 500/000 دلاری در دستش دید که امضای "جان دی راکفلر" یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین را داشت.
مدیر با خود فکر کرد: حالا میتونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم!
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد!!
همین که می دانست چنین چکی دارد اشتیاق و توان تازه ای برای نجات شرکت پیدا کرد.
او توانست از طلبکاران برای پرداخت های عقب افتاده فرصت بگیرد.
توانست چند قرارداد جدید ببندد و چند سفارش بزرگ دریافت کرد!
در عرض چند ماه او توانست تمام بدهی ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعداز اتفاقی که در پارک برایش افتاده بود با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست.
راکفلر آمد، اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند،
پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: " گرفتمش!"
بعد به مدیر نگاه کرد و گفت:
امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد.
این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می کند و به مردم می گوید که راکفلر است!!!
مدیر که از این صحنه بسیار متعجب شده بود تازه فهمید این پول یا چک آن پیرمرد نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.
درآمد:
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید،
برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج:
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید،
بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز:
آنچه که بعد از خرج کردن میماند را پس انداز نکنید،
آنچه را که بعد از پس انداز کردن میماند خرج کنید.
ریسک:
هرگز عمق یک رودخانه را با هر دوپا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری:
همه ی تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات:
صداقت هدیه ی بسیار ارزشمندی است،
آن را از انسان های کم ارزش انتظار نداشته باشید.
و سرانجام:
افکار شما بهترین بانک سرمایه شماست، از آن بهتر بهره بگیرید.!!
ناشناس
   
تلنگر
بعضی ها طواف نمی کنند
خدا را دور می زنند
ناشناس
   
تلنگر
سه داستان زیبای سه ثانیه ای
1 روستاييان تصميم گرفتند براى بارش باران دعا كنند در روزيكه براى دعا جمع شدند تنها يك پسربچه با خود چتر داشت ،
این یعنی ایمان...
2 كودك يك ساله اى را تصور كنيد زمانيكه شما اورابه هوا پرت ميكنيد او ميخندد زيرا ميداند اورا خواهيد گرفت
اين يعنى اعتماد...
3 هر شب ما به رختخواب ميرويم ما هيچ اطمينانى نداريم كه فردا صبح زنده برميخيزيم با اين حال هر شب ساعت را براى فرداكوك ميكنيم
اين يعنى اميد...
ناشناس
   
تلنگر
سوال هر روز باب اسفنجی از پاتریک: ؟؟....
ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﻰ : ﺩﺭ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﻫﺴﺘﻴﻢ؟
ﭘﺎﺗﺮﻳﻚ : ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ : ﺍﻭﻩ ... ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ من.
این فلسفه ساده زندگي است
ناشناس
   
تلنگر
دو قانون اصلی برای ازدواج:
1- قبل ازدواج خیلی خوب فکر کنید .
2- بعد ازدواج دیگر اصلا فکر نکنید !
ناشناس
   
تلنگر
هر که درکش بیش
دردش بیشتر
ناشناس
   
تلنگر
شخصیت سالم...نمی تواند تظاهر کند حتی اگر مجبور باشد
زیرا در عمق وجودش چیزی از جنس دروغ وجود ندارد
رومو
دیگران
   
تلنگر
طعم بسیاری از شکستهای زندگی را کسانی چشیده اند ، که در دو قدمی کامیابی از تلاش دست کشیده اند.
توماس ادیسون
   
تلنگر
گاهی داشته های ما
آرزوهای دیگران است
ناشناس
   
تلنگر
👈بهم برمی خوره وقتی
که می گی همیشه تنهایی.👉
🚫 تو هیچوقت تنها نبودی🚫

امضا:
💕خدا💕
ناشناس
   
تلنگر
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند
ماهاتما گاندی
   
تلنگر
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
تلنگر
کجاها نبایدخندید !!!!

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت...
به جارو کردن مادرت...
به راننده ی چاق اتوبوس...
به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...
به راننده ی آژانسی که چرت می زند
به پارگی جوراب کسی در مجلسی...
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...
نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:
آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.
آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...
بار می برند...
بی خوابی می کشند...
کهنه می پوشند...
جار می زنند...
سرما و گرما را تحمل می کنند...
و گاهی خجالت هم می کشند

خیلی ساده
هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان "خدا"ست، نخند !
ناشناس
   
تلنگر
انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش:

پدر عزیزم من به خوبی میفهمم که بسیار با شرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغال ها نان پیدا کند,
تا آنکس که آشغال باشد و.بین انسانها نان پیدا کند...!!!!!
(این متن برنده جایزه در آلمان شد) ‍
ناشناس
   
تلنگر
ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب،

ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿزﻧﺪ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺧوشحالم که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!

خوشحالم ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم!

ﺧوشحالم که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ!

ﺧوشحالم که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ


اینجاست که سهراب میگه

چشمهارابایدشست جوردیگربایددید.
ناشناس
   
تلنگر
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار ديقه ديگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
ناشناس
   
تلنگر
❤ ﺗﻮﻟﺪ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ
ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﻥ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪ ﮐﻪ
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ﺗﻮﻟﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ
ﺷﻤﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﺪ !
ناشناس
   
تلنگر
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...

ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...

امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!

آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ" ﺷﻮﺩ...
ناشناس
   
تلنگر
معلم ادبیاتمان میگفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام.

سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد

یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....

و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...

وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....

وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟

گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.

این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،

تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....

خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....

ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....

نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....

امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.

این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود و بس.
ناشناس
   
تلنگر
مرد مقابل گل فروشی ایستاد ... می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
به گاه خروج از از گل فروشی دختری را دید که در کنار در نشسته است و گریه می‌کند به دختر نزدیک شد : چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بگیرم... گل گرون شده ... نمی تونم بخرم ... مرد لبخندی زد : با من بیا یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم به مادرت بدهی ... دختر هراسان گفت : من گدا نیستم ... جواب شنید : معلومه که نیستی ! گدایی را نمی شناسم که به مادرش گل هدیه بدهد ... بیا !
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر دسته گل را به سینه می فشردو لبخند می زد .. مردگفت: می‌خواهی با ماشین برسانمت؟ دختر گفت:
ممنون ...قبرش تو همین قبرستون پشت میدونه ...
مرد ایستاد ...برای چند لحظه به دختر که به سمت دیگر میدان می دوید چشم دوخت ... به گل فروشی برگشت٬ دسته گل سفارش داده اش را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد ... مادرش از دیدن پسر بیشتر خوشحال شد تا دسته گل ...اما گفت : زیباترین دسته گلیه که تو عمرم هدیه گرفتم !
شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور
ناشناس
   
تلنگر
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
تلنگر
آرامش در درون یافت می شود ، بیرون دنبال آن نگرد.
بودا
   
تلنگر
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ، چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت : برادرم برایم خریده است ، دوست داشتی جای من بودی ؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم ، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم...
ناشناس
   
تلنگر
اینقدر بدی زیاد شده که اگه کسی بهمون بدی نکنه فکر میکنیم ، خوبی کرده در حقمون
عزت الله انتظامی
   
تلنگر
برای کشتیهای بی حرکت!
موجها تصمیم می گیرند!
ناشناس
   
تلنگر
زلال که باشی..دیگران سنگهای کف رودخانه ات را میبینند....
بر میدارند و نشانه میروند درست سوی خودت....
ناشناس
   
تلنگر
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خرد کرد.
در یک ساعت می شود کسی را دوست داشت.
در بک روز می شود عاشق شد.
ولی یک عمر طول خواهد کشید تا کسی را فراموش کرد!
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺳﻮﺀ
ﺗﻔﺎﻫﻢ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ
ﺳﮑﻮﺕ، ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ .
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ
ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻧﺠـﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ. ﻧﺠـﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ، ﻓﮑﺮﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﺮﺩﻩ
ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﻤﮑﺘﺎﻥ
ﮐﻨﻢ؟ ....
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻬﺮ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺁﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ
ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺮ ﺁﺏ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎً ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺩﺍﺩﻩ .
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﻟﻮﺍﺭ
ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﮑﺸﯽ
ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺠﺎﺭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻟﻮﺍﺭ .
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ
ﺭﻭﻡ، ﺍﮔﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻧﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻧﻪ،
ﭼﯿﺰﯼ ﻻﺯﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ
ﺗﻌﺠﺐ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ . ﺣﺼﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺠﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺣﺼﺎﺭ ﯾﮏ
ﭘﻞ ﺭﻭﯼ ﻧﻬﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﺴﺎﺯﯼ؟
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﻞ
ﻓﮑﺮﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﭘﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻨﺪﻥ ﻧﻬﺮ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﺳﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﻧﺠﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺸﮑﺮ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻞ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ناشناس
   
تلنگر
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
مولانا
   
تلنگر
افتخار نکن به اندازه موهای سرت رفیق داری
وقتی محتاج شدی میفهمی کچلی!!
ناشناس
   
تلنگر
معلم موضوع انشا داد:وقتی بزرگ
شدید می خواهید چه کاره
شوید؟؟؟؟؟
و
"کودک سرطانی" نوشت:
من بزرگ نخواهم شد.......
ناشناس
   
تلنگر
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی؟
گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه طراحی مایکرو سافت روتو ذهنم پی ریززی میکردم. در فرودگاه نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه ها وروزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خوشم امد دست کردم توی جیبم روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم خواستم از خرید منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست( روزنامه فروش) وقتی نگاه پر توجه من را دید گفت:
این روزنامه مال خودت بخشیدمش به شما
گفتم اخه من پول ندارم گفت برای خودت بخشیدمش به خودت
سه ماه بعد بر حسب تصادف همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم دیدم پول خرد ندارم باز همون بچه بهم گفت:
مجله رو بردار برای خودت گفتم پسر جان چند وقت پیش یه روزنامه به من بخشیدی هر کسی اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟
پسر گفت اره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم!
به قدری این جمله ونگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینارو میگه؟
زمانی که به اوج رسیدم تصمیم گرفتم اون فردرو پیدا کنم وجبران گذشته کنم
بعد از ۱۹ سال گروهی تشکیل دادم گفتم برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه می فروخت رو پیدا کنید
یک ماه و نیم طول کشید تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دردربان یک سالن تئاتر مشغول به کاره
خلاصه دعوتش کردند اداره
ازش پرسیدم من رو میشناسی گفت بله جناب عالی اقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسند تون
گفتم سالها پیش زمانی که تو پسر بچه ای بودی روزنامه می فروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت: که طبیعیه این حس و حال خودم بود
گفتم: میدونی چه کارت دارم میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم
گفت که چطوری؟ !
گفتم هر چیزی که بخوای به تو میدم
( خود بیل گیتس میگه زمانی که با او صحبت میکردم او مرتب میخندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چه که بخوام؟
گفتم هرچی که بخوای من به۵۰ کشور افریقائی وام دادم به اندازه تمام انها به تو میبخشم!
گفت اقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم
جوان سیاه پوست گفت که فرق من با تو اینه که من در اوج نداشتن به تو بخشیدم ولی تو در اوج دارائی می خوای به من ببخشی واین چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله سیاه پوست.......
دیگران
   
تلنگر
مردی به پیامبر خدا ، حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند. سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم . دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، و فردا صبح زود آنرا فروخت
گربه امد و از دیگری پرسید آیا خروس مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما، گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت. گربه گرسنه آمد و پرسید ایا گوسفند مرد ؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحب خانه خواهد مرد، و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!
مرد شنید و به شدت برآشفت
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد! خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد: خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی ، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!
ناشناس
   
تلنگر
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران...
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
وحشی بافقی
   
تلنگر
من فقط یکمی خسته ام ...
بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برایِ زندگی میجنگم ،
که وقتی برای زندگی کردن ندارم ...!
ناشناس
   
تلنگر
بهترین دوستم آینه است
وقتی من گریه می کنم او نمی خندد
چارلی چاپلین
   
تلنگر
قطاری به سوی خدا می رفت همه سوارش شدند
به بهشت که رسیدند همه پیاده شدند و فراموش کردند
مقصد خدا بود
نه بهشت
ناشناس
   
تلنگر
هیچکس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما...
همه می توانند از حالا شروع کنند.
ناشناس
   
تلنگر
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینست که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه
دیگران
   
تلنگر
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که خداست
قیصر امین پور
   
تلنگر
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با همسرش :
همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید .
او خواب درستی نداشت ، تنها در روز کمی میخوابید و به سرعت در طول روز خسته می شد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، دیگر از خود مراقبت نمیکرد .
حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد.
من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ... اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن .
میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم .
او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من با گل و بوسه و عشق ، شروع به سرریز کردن محبتم نسبت به او کردم .
هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم .
باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد .
هر روز حالش بهتر شد. وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد ...
و پس از آن متوجه یک مطلب شدم :
زن بازتابی از رفتارِ مَردش است .
دیگران
   
تلنگر
يك پیام تكان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسيد .......
آیا شما زنی شاغل هستيد،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من يك خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!
من یک پيشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستيار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!
مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم اين است:
"مگه چكار كردي از صبح تا حالا؟"

تقدیم به همه زنان
كه مثل نمک ويژه هستند...
تا هستند هيچكس متوجه حضورشان نيست ، ولي وقتي نيستند همه چيز بيمزه است!!
ناشناس
   
تلنگر
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ.. برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ
مولانا
   
تلنگر
هیچ روزه داری گرسنگان را درک نمی کند
چون امید به افطار دارد
ناشناس
   
تلنگر
پس از مرگ هر انسانی...
قلب او 10 دقیقه.مغز او 20 دقیقه. چشم او 4 ساعت. پوست او 5 روز
و استخوانهای او تنها 30 روز سالم می مانند
اما
کردار نیک او تا روز قیامت باقی می ماند
ناشناس
   
تلنگر
افلاطون را گفتند: چرا هرگز غمگین نمی شوی؟
گفت: دل بر آنچه نمی ماند نمی بندم.
افلاطون
   
تلنگر
موضوع غم انگیز در خصوص زندگی، کوتاه بودن آن نیست
بلکه غم انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع می کنیم.
ناشناس
   
تلنگر
وقتی دیدی یکی مثل نوک پرگار همه جوره پات ثابت ایستاده و هر طور بچرخی و بکشی...تکون نمی خوره،
توام دورش بگرد...
دورش نزن..!
ناشناس
   
تلنگر
بزرگترین لذت در زندگی ،
انجام دادن کاری است که دیگران می گویند:
"تو نمی توانی آن را انجام دهی"
رومن پولانسکی
دیگران
   
تلنگر
مهم نیست که الان کجا هستید
در مقایسه با جایی که می توانید باشید
اینجایی که هستید خیلی کمه...!
ناشناس
   
تلنگر
از گناه متنفر باش ...نه از گناهکار
ناشناس
   
تلنگر
هرگز نمی فهمی چقدر قوی هستی،
تا اینکه قوی بودن...تنها گزینه ی انتخابی توباشد.
ناشناس
   
تلنگر
قدمهای من آهسته است ،
ولی هرگز رو به عقب نیست
ناشناس
   
تلنگر
من برنده خواهم شد
نه فورا
ولی حتما...
ناشناس
   
تلنگر
وقتی تصمیم می گیری آنهایی که آزارت دادند را ببخشی
قدرتشان را می گیری!
ناشناس
   
تلنگر
گرگی نزد شیری آمد و گفت: با من کشتی بگیر..
شیر گفت: من با تو کشتی نمی گیرم.
گرگ با صدای بلند گفت:
من هم نزد همه گرگها میروم و به آنها میگویم که شیر سلطان جنگل از کشتی گرفتن با من می هراسد.
شیر در جواب گرگ گفت:
سرزنش گرگان را خوشتر دارم،
تا اینکه شیران مرا شماتت کنند که با گرگی کشتی گرفته ام...!
ناشناس
   
تلنگر
رابطه از اون جایی خراب میشه،
که تو ناراحتش کنی و یکی دیگه آرومش کنه!!!
زیگموند فروید
   
تلنگر
دلهای پاک خطا نمی کنند سادگی می کنند
و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست...
ناشناس
   
تلنگر
برای پرنده ای که پرواز را فراموش کرده ، باز کردن قفس ، معنایی ندارد.
ناشناس
   
تلنگر
کودک : آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟
معلم : به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه
کودک : وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد بزرگی خواهم شد
ناشناس
   
تلنگر
اشتباه کردن ، اشتباه نیست در اشتباه ماندن اشتباه است!
ناشناس
   
تلنگر
زندگي مثل آب توي ليوانه ترک خورده مي مونه
بخوري تموم ميشه
نخوري حروم ميشه
از زندگيت لذت ببر چون در هر صورت تموم ميشه . . .
ناشناس
   
تلنگر
یاد بگیریم نپرسیم
چرا ازدواج نمی کنی؟
چقدر چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چند خریدی؟
....؟
حواسمان باشد این سوالات حریم خصوصی انسانهاست!!!
ناشناس
   
تلنگر
انسان که غرق شود قطعا می میرد
چه در دریا
چه در رویا
چه در دروغ
چه در گناه
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام
مواظب باشیم غرق نشویم!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...
ماهاتما گاندی
   
تلنگر
قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...باز عزم رفتن کرد،اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد...مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...بنجامین فرانکلین میگوید
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...این هست حکایت دنیا
ناشناس
   
تلنگر
مرد شدن شاید تصادفی باشه
اما...
مرد موندن کار هر کسی نیست
ناشناس
   
تلنگر
صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگیست
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت
دکتر شریعتی
   
تلنگر
ادیسون به خانه بازگشت ، یاد داشتی به مادرش داد . گفت: این را معلم داد.گفت تنها مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند : فرزند شما یک نابغه است واین مکتب برای او کوچک است ، آموزش او را خود بر عهده بگیر.
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در کنج خانه خاطراتش را مرور می کرد، ورقی را در میان شکاف دیوار یافت ، آنرا در آورد و خواند .
نوشته بود: کودک شما کور ذهن است. از فردا او را به مکتب راه نمیدهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: ادیسون کودک کور ذهنی بود که توسط یک مادر مهربان به نابغه قرن تبدیل شد.
ناشناس
   
تلنگر
هیچ وقت باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید
ناشناس
   
تلنگر
خیلی سخته برای کسی که آتش گرفته است توضیح بدهی که نباید بدود...!
ناشناس
   
تلنگر
یادمان باشد به دل کوزه آب ،
که بدان سنگ شکست ...
بستی از روی محبت بزنیم !
تا اگر آب در آن سینه‌ی پاکش ریزند ،
آبرویش نرود … !
فروغ فرخزاد
   
تلنگر
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.
ناشناس
   
تلنگر
من روزگار را گرانترین آموزگار دیدم
او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهای حق التدریس از او می گرفت
ناشناس
   
تلنگر
دیگران را ببخش ، نه بخاطر اینکه آنها سزاوار بخشش تو هستند به این دلیل که تو سزاوار آرامشی
زرتشت
   
تلنگر
تلخ ترین اشکهایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهای انجام نگرفته است.
ناشناس
   
تلنگر
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﻢ ﺯﺧﻢ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
تلنگر
ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
حسین پناهی
   
تلنگر
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﻘﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺍﺭاﯾﯿﺸﺎﻥ ﭘﻮﻝ ﺍﺳﺖ !
حسین پناهی
   
تلنگر
ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺯﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
تلنگر
ﻗﻄﻌﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﻪ ﺭﻭﺯ ...
حسین پناهی
   
تلنگر
ﺳــﺎﻋﺖ 4 ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺷـــﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺻﺒﺤــﺎﻧﮧ
عجب فاصله ﺍﯾﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﺴــﻞ!!!
حسین پناهی
   
تلنگر
بچه ای به مادرش گفت: اگر بهشت حق توست ، چرا در دستانت نیست و زیر پاهایت قرار گرفته؟
مادر گفت : آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم
ناشناس
   
تلنگر
ردپای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم ناگهان به خودم رسیدم
ناشناس
   
تلنگر
فریادهای زده نشده
یواش یواش میشن
چین و چروک روی صورت
ساموئل بکت
دیگران
   
تلنگر
مردی از دیوانه ئی پرسید
نام اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت:
نام اعظم خدا نان است ولی این را جایی نمی توان گفت
مرد گفت:
نادان شرم کن ، چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت:
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم،نه هیچ جا صدای اذان شنیدم
و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم،از آنجا دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین مایه اتحاد مردم نان است.!
مصیبت نامه عطار
عطار نیشابوری
   
تلنگر
مسکینی دیدم با کفش پاره شکر می کرد خدا را
گفتم کفش پاره که شکر ندارد !
گفت یکی شکر می کرد دیدم که پا ندارد !
ناشناس
   
تلنگر
ﺯﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺼﻔﻪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ...
یک ﺯﻥ ﺭﺍ
ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪ
ﯾﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ...
ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﻄﻠﻖ ...
ناشناس
   
تلنگر
مردم موهای صافشان را فر می‌زنند
و آنها كه موی فرفری دارند موی‌شان را صاف می‌كنند
عده‌ای جلای وطن كرده به خارج می‌روند
و آنها كه خارج هستند و نمی‌توانند بازگردند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند طلاق بگیرند
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند
و عده‌ای ديگر با دارو و درمان به‌دنبال فرزنددار شــــدن هستند
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمی چاق بشوند
و چاق‌ها با مصرف قرص و دارو هر روز سعی در لاغر نمودن خود دارند و همواره حسرت لاغری را می‌كشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان از دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا می‌نالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند
مردم عادی می‌خواهند مشهور شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند
سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند

هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:

"قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر"
قانون های ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"

مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى آن‌وقت ”خوشبختی”
ناشناس
   
تلنگر
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺪﻩ
ناشناس
   
تلنگر
ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻧﻠﺴﻮﻥ ﻣﺎﻧﺪﻻ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ :
ﻓﺮﻕ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ؟
----
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺳﻠﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ؛
ﺍﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﻏﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ؛
ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ...
ﺩﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ
دیگران
   
تلنگر
اگر جاهلان نباشند
چرخ ظالمان نمی چرخد
ناشناس
   
تلنگر
حکیمی را گفتند:
چیزی برتر از طلا دیده ای؟ گفت :
بله ! قناعت
ناشناس
   
تلنگر
ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﺳﺖ،ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ
ﻗﻄﺐ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
ناشناس
   
تلنگر
اگر خاطر خواه زیاد داری معنیش این نیست که فوق العاده ای
شاید خیلی ارزون قیمتی...!
ناشناس
   
تلنگر
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت...
ناشناس
   
تلنگر
شازده کوچولو از گل پرسید:آدمها کجان؟
گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده
ناشناس
   
تلنگر
زن
دوست داشتن نصفه نیمه نمی فهمد
یک زن را یا باید پرستید یا باید به حال خود رها کرد
ناشناس
   
تلنگر
زندگی از مرگ پرسید : چرا انسانها عاشق من هستند اما از تو متنفرند ؟
مرگ پاسخ داد: برای اینکه تو یک دروغ زیبایی و من حقیقتی تلخ
ناشناس
   
تلنگر
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است
ناشناس
   
تلنگر
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم
نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم
زندگی ما حکایت یخ فروشی است که از او پرسیدند
فروختی؟
گفت :نه ، ولی تمام شد
ناشناس
   
تلنگر
ميگن زماني که گاندي ميخواست خودشو به جلسه اي برسونه که قرار بود اونجا از حق ملتش در برابر انگليسي ها دفاع کنه به قطار دير ميرسه و قطار در حال حرکت بوده که مجبور ميشه دنبال قطار بدوه بالاخره به قطار ميرسه و سوار ميشه اما يک لنگه کفشش از پاش در مياد و ميفته کنار ريل و خودش اون يکي لنگه رو هم ميندازه وقتي ميرسه به مقصد و وارد جلسه ميشه تمام حضار به گاندي پابرهنه ميخندن و يکي از انگليسيها ميگه آقاي گاندي کفشهايتان کو؟ نکنه با پاي برهنه ميخواين از حقوق ملتتون دفاع کنيد؟!!! مجددا همه خنده ي بلند و طولاني سر دادند و گاندي با نگاهي آرام و لبخندي بر لب آنها را نظاره ميکرد وقتي خنده ي آنها تمام شد گاندي گفت وقتي به علت تاخير بدنبال قطار ميدويدم تا به اينجا برسم يک لنگه کفشم از پايم در آمد و من آن يکي لنگه را نيز درآوردم و نزديک لنگه ي ديگر انداختم که اگر پابرهنه اي پيدايشان کرد يک جفت کفش داشته باشد نه يک لنگه...
ناشناس
   
تلنگر
دوستانم را نمی دانم!
اما...
من در رفاقت اینگونه ام!
پایدار تا
پای دار!
ناشناس
   
تلنگر
كتاب فارسى اول دبستان سال ١٣٢٤ ، دوستان ببينيد سطح آموزش در آن دوران چگونه بود!...:
دو برادر مادر پیر و بيماری داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد يکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وی را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ، آيا آنچه کرده ام مايه رضای تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو می کنی من از آن بی نيازم ولی مادرت از آنچه او می کند بی نياز نيست ...
ناشناس
   
تلنگر
دوستی تعریف می کرد:
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت وبه محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.
مگه تو اين طور فکر نمي‌کني؟

" فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است "
ناشناس
   
تلنگر
زندگی به من آموخت
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
ناشناس
   
تلنگر
هیچ چیزی شما را زندانی نمی کند مگر افکارتان
هیچ چیزی شما را محدود نمی کند مگر ترستان
و هیچ چیزی شما را کنترل نمی کند مگر عقایدتان
ناشناس
   
تلنگر
بدترین نوع فاصله ای که بین دو نفر می تواند ایجاد شود
فهم نادرست از یکدیگر است
ناشناس
   
تلنگر
کورش کبیر و فاحشه:
کورش بزرگ به دهی سفر کرد،
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از کورش خواست تا مهمان وی باشد.
کورش پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به کورش رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
کورش به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان کورش بگذاشت.
آنگاه کورش گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.. کورش لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش! وچنین شد افتخار ایران زمین .انسانیت راازکورش بیاموزیم.
ناشناس
   
تلنگر
از روزی می ترسم که تکنولوژی از تعاملات ما انسانها سبقت بگیرد
دنیا نسلی از ابلهان خواهد داشت
آلبرت انیشتین
   
تلنگر
کارگری خسته سکه ای از جیب جلیقه ی کهنه اش درآورد تا صدقه دهد
جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد...
صدقه عمر را زیاد می کند
ناشناس
   
تلنگر
چه آسان میشود از یادها رفت
ناشناس
   
تلنگر
فردا برای دلجویی دیر است
امروز زخم نزن
ناشناس
   
تلنگر
خدایا......
بار ها دقیقا همان جایی دستم را گرفتی که میتوانستی مچم را بگیری....
ناشناس
   
تلنگر
آنقدر مفید باش که نبودنت بزرگترین تنبیه برای دیگران باشد
ناشناس
   
تلنگر
مشکل از اونجایی شروع شد که درآمد بعضی ها از فرهنگشون جلو زد
ناشناس
   
تلنگر
غم انگیزتر از اینکه بیایی و کسی خوشحال نشه اینه که بری و کسی متوجه نشه
ناشناس
   
تلنگر
چهار چیز صدا نداره
مرگ فقیر
ظلم غنی
چوب خدا
شکستن دل
ناشناس
   
تلنگر
سکوت گورستان را میشنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن ندارد
ناشناس
   
تلنگر
یادمان باشد
با شکستن پای دیگران
ما بهتر راه نخواهیم رفت
ناشناس
   
تلنگر
جنايتكاركه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسيد.
چند روزچيزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه ميوه فروشى ايستاد و به سيب هاى بزرگ و تازه خيره شد، اما پولى براى خريد نداشت. دودل بود كه سيب را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدايى كند. توى جيبش چاقو را لمس مى كرد که سيبى را جلوى چشمش ديد چاقو را رها كرد... سيب را از دست مرد ميوه فروش گرفت. ميوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.
روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه ميوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سيب در دست او میگذاشت.یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عكس توى روزنامه را شناخت.زير عكس نوشته بود: قاتل فرارى و جايزه تعيين شده بود.
ميوه فروش شماره پليس را گرفت... موقعی که پليس او را مى برد،به ميوه فروش گفت : آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم.ديگر از فرار خسته شدم.هنگامى كه داشتم براى پايان دادن به زندگى ام تصميم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
بگذار جايزه پيدا كردن من، جبران زحمات تو باشد
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر
من که مُردم قبر خود را سنگ میخواهم چکار

یا چنان مادر زنی دل تنگ می خواهم چکار

تا که هستم بنده را دریاب و خوبی کن عزیز

بعد رفتن از فراقم منگ!! میخواهم چکار

بنده را حالا پیامی و سلامی لازم است

نازنین بعد از مماتم زنگ !! میخواهم چکار

روی قبرم دوستانی مهربان و بذله گو

یک به یک طناز و شوخ و شنگ میخواهم چکار

مثل آدم باش با من خوب و ناز و خنده رو

بعد مُردن گریه با نیرنگ میخواهم چکار

بعد مرگم اشک تمساح و یکی ریش بلند

هق هق موزونِ با آهنگ میخواهم چکار

از فراقم در لحد با استخوان توتیا

چهره ای غمگین و پر آژنگ میخواهم چکار

یا پی نعشم تو را محض نگاه دیگران

با کلاس و شیک و با فرهنگ !! میخواهم چکار

تا که هستم سفره ای ساده برایم پهن کن

روز ختمم خوان رنگارنگ میخواهم چکار

میفروشم قبل رفتن جامه و شلوار کم

بر سر مال و منالم جنگ میخواهم چکار

بعد مرگم بر سر قبرم چو می آیی بیا

آمدی ، اما رفیق ننگ میخواهم چکار!!
ناشناس
   
تلنگر
ديروز من زرنگ بودم و ميخواستم دنيا رو تغيير بدم...
اما امروز من دانا و عاقل هستم و ميخوام خودم روتغيير بدم
ناشناس
   
تلنگر
نمی دانم...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را
دکتر شریعتی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com