شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
اشعار
اشعار
زندگانی گر مرا عمری هرسان کرد و رفت
مشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت
جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری
چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت
پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت
روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون ع‍‍‍قده باد مشکبوی
گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت
پیش از اینها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت
با رمیدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان کرد و رفت
فرخی یزدی
   
اشعار
هرمملکتی در این جهان آباد است
آبادیش از پرتو عدل و داد است
کمتر شود از حادثه ویران و خراب
هر مملکتی که بیشتر آزاد است
فرخی یزدی
   
اشعار
باغی که در آن آب هوا روشن نیست
هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست
هر دوست که راستگوی و یکرو نبود
در عالم دوستی کم از دشمن نیست
فرخی یزدی
   
اشعار
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
اشعار
درد

از درد جانگداز یتیمان چه گویمت
از اشک مادران پریشان چه گویمت

رنگین بود زخون تو جاده های شهر
از شیون و ز درد عزیزان چه گویمت

در خاک و خون فتاده عزیزان این وطن
از درد های ملت افغان چه گویمت

از کوچه هاو شهر به خون خفته ی وطن
از لاله های سرخ بیابان چه گویمت

از لاشه های بی سرو بی تن کمی بگو
آخر ز سر بریدن طفلان چه گویمت

این درد خونچکان دلم را کجا برم
از پاره پاره لاشه ی بیجان چه گویمت

بنگر که برگ و بار وطن خاره زار شد
از شام درد ناک غریبان چه گویمت

« فکرت » کجاست مرهمی این درد جانگداز
از سوز آه این دل گریان چه گویمت
فکرت
   
اشعار
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
اشعار
باختم

در قمار زنده گی جان و دلم را باختم
ای دریغا حاصل و بی حاصلم را باختم

چون فتادم در یم و گرداب عشق دلبری
وای آخر رفتم از خود ساحلم را باختم

عقل دور اندیش من فارغ ز غم ها بوده است
عشق آمد این دل هم عاقلم را باختم

تا به دام عشق رفتم کامرانی یافتم
بین زعشقش روز گار جاهلم را باختم

عشق باشد رهبر این روز گار زنده گی
« فکرت » آخر هوش وعقل باطلم را باختم
فکرت
   
اشعار
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
اشعار
مرا دریاب ای دریا


نمی دانم
نمی دانم چه شد ای چشم من آن اشکباری هات ؟
کجا شد دیده ی شب زنده داری هات ؟
چرا ای دیده خشکیدی!؟
چه سود ای چشم ؛ زین بی حاصلی دیدی؟
که از غم سوختی اما نباریدی

کویر خشک ویرانم
زبی آبی همی سوزد تن و جانم

مرا دریاب ، ای دریا !
بیا امروز توفان کن !
کویر خشک دل را چشمه ی فیاض جوشان کن
نمی دانم ،

به شب هایم چرا باران اشکت را نمی ریزی ؟
که تا گردد زمین خشک دل سیراب
چرا غم را نمی شویی‎چه شد سوزت ، چه شد سازت ؟!

چه شد آن اشک های غصه پردازت
چرا ای چشمه ی خشکیده ؛ این سان سرد و خاموشی؟
چرا با من نمی سازی؟
چرا در خود نمی جوشی ؟
فکرت
   
اشعار
ای عشق من


ای عشق بی همتای من ، ای گوهر یکتای من
ای شمس من مولای من ، ای دلبر ابهای من

ای نور نور نور من ، ای شعله های طور من
ای عشق چون منصورمن،ای جلوه ی سینای من

موسا تویی ، عیسا تویی ، آن احمد طه تویی
هم نقطه ی اولی تویی، مولای من ، مولای من

مجنون منم ، لیلا تویی ، لیلا ی بی همتا تویی
قطره منم دریا تویی ، دریای بی پهنا ی من

ای هست من ای بود من، سرمایه وهم سود من
ای حشمت محمود من ، ای شوکت فردای من

با عشق تو زنده شدم ، زنده ی پاینده شده
تا من ترا بنده شدم ، روشن شده دنیای من

آتش زدی برجان من ، ای عشق من ایمان من
ای درد من درمان من ، ای عشق آتشزای من

تاسوختم در عشق تو ، خاکسترم رضوان شده
شهر دلم خندان شده ، ای آتش رسوای من

«فکرت» به تودل بسته است،از غیرتو بگسسته است
ازدرد و غم ها رسته است،ای جان من لیلای من
فکرت
   
اشعار
قمار عشق

پرتوی حـسـن تـوبا شد زرنگـار زنده گی
ای چـراغ روشـن شبـهـای تار زنـده گی

بوسـتان دل خزان بد بی رخـت ای نازنین
چون بـه قـلـبم آمدی آمد بـهار زنده گی

پیـش ازین بودم درختی خشک درباد خزان
عشـقـت آمد داد دلرا برگ وبار زنـده گی

زنده گی را در قمارعشقـت آخر با خـتـم
عاقبت گشتم چو مجنون خاکسـارزنده گی

گربگویی یانگویی راز عشـقـت را به مـن
من زچشما نت بخوانم این شرار زنده گی

بهتراز جانم چه خواهی تا فدا سازم به تو
ای عزیز جان و دل ؛ ای افتخار زنده گی

باتو جانا زنده هستم ، بیـتو میـمیـرد دلم
هرچه خواهی درکف تست اختیارزنده گی

تا نفس درسینه باشد، کی فراموشت کنم
زانکه باشی ای عزیزم ، یاد گار زنده گی

قلب« فکرت» شداسیر حلقه های زلف تو
همچوزلفت شدپریشان ، روز گار زنده گی
فکرت
   
اشعار
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
اشعار
بیستون عشق

تـاکـه دل درعـشـق اوازآزمـون آیـد بــرون
آنقـدر گـریم که جای اشک خون آیـد بــرون

گراثـر بخـشد سـرشک لالـه گون دیـده ام
آن نگار سنـگدل با صـدفســون آید بــرون

مـی تــپد دل درمــزارسیـنـۀ سوزان من
گـرخرامان اوچودامن لاله گون آید بــرون

آسمان د یده گان ازاخـتران پر گشته است
تاکه یکشـب آن مۀ زیبا بــرون آید بــرون

تیشۀ عشقـت به سرخواهم زدن فرهادسان
تــا فــغان ونـاله ام ازبیسـتون آید بــرون

بیستون عشق گردد درکف «فکرت» چوموم
اواگر در دلـربـایـی زوفــنـون آیـد بــرون



این غزل سرودۀ یکی ازدوستان ایرانی ام اس که به استقبال غزل «بیستون عشق» سروده بود.
یادش بخیر :

سجده برمحراب غزل دوست:

درفراقـش روزوشـب ازدیـده خون آید برون
کــی زخــانـه آن نـگارپـرفـسـون آید برون

مـی تـپد با یاد او دل در سرای سـیـنه ام
آنـچنان،گـویی که ازسینه کنون آید برون

آنـچـنان درراه عشقـش میدوم باپای سر
تـا که جـانـم ازحــصارانـدرون آید برون

همچوفـرهادآنچنان تیـشه زنم برسر
که باز شیـون شیرین زکاخ بیستـون آید برون

ای صـبا پیغام این عاشق به آن لیلا رسان
تامـبادا اشک عـاشق زین فـزون آید برون

گوبـه لـیلا تـاسخن گوید زهـنگام وصـال
تــاکه مـجنون ازبـیابـان جنـون آید برون

گـوبـده فـرمان زبهــرآزمـون دل شکاف
تـا رقـیـب ازآزمـون خـواروزبون آیـد برون

هان ! به نزد غزل دوست ببـرسجده «عطا»
شعر«فکرت»ازدل غرقه به خـون آید برون
فکرت
   
اشعار
‎دلم پرواز مى خواهد

‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎چنان مست و خرابم
‎که در خمخانه ى دنيا نميگنجم


‎سخت دل تنگم
‎,دلم پرواز مى خواهد
‎به اوج بى انتها
‎فارغ از غوغاى اين دنيا
‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎دلم پرواز مى خواهد
فکرت
   
اشعار
آتش

هـیچ دانی عـشق خوبان آتشست
عـاشــقانـرا درد ودرمان آتشست

پـای تـاسرآتـــش ســوزان شــدم
عـشـق تـودرخـرمن جان آتشست

بوسه هابرلب زدم جانـم بسوخت
بـنگر ایـن لعــل بـدخشان آتشست

پــرتوی حسـنش قیـــامت میکــند
جـــلــوۀ آن روی تــابــان آتشست

جــوی اشکم راببـین کـزسـوزدل
ازدو دیــده تـا بـه دامــان آتشست

خـال هــندوچــشم وابـروهرکــدام
ســـوزش دل را فــراوان آتشست

هــیچ دانی« فکـرتا» تــاجـاودان
عاشــقان را درد و درمـان آتشست
فکرت
   
اشعار
وفا نکرد

گـهـراشــک ریـخـتـم مگـراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراو با غمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
اشعار
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
اشعار
خلوتگۀ راز

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم
به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم

سراسر نقش هستی آیۀ عشقست
که شاهانرا سرکویش گدا دیدم

چنان مست و خراب بادۀ عشقم
نمیدانی درین مستی چها دیدم

به عرشم میبرد عشقی جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم

درون سینه ام خورشید می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم

ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از نورو صفا دیدم

به ملک دل بیا خلوتگه رازست
که آنجا طور عشق آ شنا دیدم

سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم
فکرت
   
اشعار
به استقبال غزل مولانا :
‎بیتو

‎شام غمم نگار من هیچ سحرنه میشود
‎درد دل غمین من بی تو به سرنه میشود

‎درد منی دوای دل ،عـشق منی خدای دل
‎رحم بکن بـرای دل بی توبه سرنه میشود

‎تاکه تو جان من شدی،ورد زبان من شدی
‎جان و جهان من شدی بی تو به سرنه میشود

‎جان مـن و نگار دل، بـاغ گـل وبهاردل
‎عشق تو شد قرار دل، بی توبه سرنه میشود

گشتم اسیر موی تو، عاشق چشم و روی تو
‎مست شدم زبوی تو، بی تو به سرنه میشود

‎من زجهان بریده ام، عشق تـرا گزیده ام
‎چون توکسی ندیده ام،بی تو به سرنه میشود
فکرت
   
اشعار
به استقبال غزل مولانا
‎شهردل

‎عشق بهاء ازجان و دل هیچ بدر نه میشود
‎رفته زکف قرار دل بیتو بسر نه میشود

‎عشق تو در سرشت من، راه توسرنوشت من
‎درد وغمت بهشت من ، بیتو بسر نه میشود

‎مظهرنورحق تویی ، شعله ی طور حق تویی
‎نفحه ی صور حق تویی، بیتو بسر نه میشود

‎من به تو دل چو بسته ام، سلسله ها شکسته ام
‎از همه گی گسسته ام ، بیتو بسر نه میشود

‎رفته دلم به دام عشق ، باده بده زجام عشق
‎پخته بکن توخام عشق ، بیتو بسر نه میشود

‎قطره بُدم چو یم شدم، بیش شدم ؛ نه کم شدم
‎با توچو جام جم شدم، بیتو بسر نه میشود

‎شهردلم زعشق تو ، روضه ی خلد جان شده
‎با تو جهان جنان شده ، بیتو بسر نه میشود
فکرت
   
اشعار
زخم د ل

‎تـا بـکی بـاشـم نگارا بـیــــقـرار از زخم دل
‎این دوچشم خونفـشانم اشکبار از زخم دل

‎روبـه صــحرامیکنم از درد های بـیــکـران
‎همچو مجنونم پریشان روزگار از زخم دل

‎ناله های درد دل بنـگر به گردون میــرسـد
‎بیــقرارم رفــتـه ازکف اخــتیار از زخم دل

‎رازعشقــت را اگردر سیـنه ام پنـهان کنــم
‎چـون کنم با گریه های زار زار از زخم دل

‎گریه کردم خنده کردی ، شرمساری راببین
‎سخت غمگــینم نمــیدانــد نـگار از زخم دل

‎مــن زپــا افــتـــاده ام، امـا توای آرام جان
‎زنــده بــاشـی در امان کردگــار از زخم دل

‎درد های قلب «فکرت» کی به درمان میرسد
‎داغدار درد هــســتـم بـی شـمار از زخم دل
فکرت
   
اشعار
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
اشعار
شراب عشق

زین بعد دیده را به غمت تر نمی کنم
فریاد از جفای تو دیگر نمی کنم

گر شمع محفل شب دیجور من شوی
پروانه سان به دور تو پرپرنمی کنم

گر با وفا و مهر تو افسونگری کنی
هر گز بتا وفای تو باور نمی کنم

گر از کنار من بروی در بر رقیب
این سینه را به یاد تو اخگر نمی کنم

آخر به هیچ کیش مسلمان نشد دلت
ایمان به تو ستمگر کافر نمی کنم

( فکرت ) مرو تو در شکن زلف گلرخان
هر گز شراب عشق به سر بر نمی کنم
فکرت
   
اشعار
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
اشعار
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
اشعار
مــرا کشتــه غــم و درد جــدایی
عـزیـزم اینـقدر ظـالـــم چــرایــــی
شــده دیــری که دیــدارت ندیدم
اگـــر آیـــی کنـــم نـــذر خــدایـــــی
فکرت
   
اشعار
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
اشعار
شـدم فریــاد ؛ فریــاد از جــدایی
شــدم بــربــاد ؛ بربــاد از جــدایی
شهــید عشق شیرین گشت آخــر
بـه ضرب تیشـه فرهاد از جــدایی
فکرت
   
اشعار
کــجایـی یار بـیبـا کم کــجـــایــی
دوای ســـینــۀ چـــاکـــم کــجـایـی
غمی دارم که هردم میچکد خون
ازیــن چشـمـان نمـنـا کـم کــجایـی
فکرت
   
اشعار
بگو جانــا چراسنگــین دلســتــی
چــرا بــربــیــوفــایی مــایــلـستی
نه میترسی ز فـریـــاد و فغا نـــم
چــرا از حــال زارم غــافــــلـستی
فکرت
   
اشعار
کــجـا رفـتی خبـردارم نـکــــردی
تــورحمــی بــردلی زارم نــکردی
غــم دوری جگر خـونم نـمــــوده
نــظر بــرچشم خونبــارم نــکردی
فکرت
   
اشعار
به عشـقـت مبتـلا کـردی دلــــم را
مـــریــض بـی دوا کــردی دلــم را
نـمـــیدانـی رمـوز عـا شـقــــی را
بـــه غم ها آشنا کــردی دلــم را
فکرت
   
اشعار
مکن دوری کـــه جانم بر لب آیــد
کــه روزم بـگذرد یــکدم شب آیــد
نـــدارم تـاقـت یک لـحظـــه دوری
زســوز سینـــه بـــرجانـم تب آیــد
فکرت
   
اشعار
دلم دریای خون کردی چــه کردی
زچشمانم بـرون کردی چه کــردی
اسیر روی چون مــاه تــو گشتـــم
غم و دردم فزون کردی چه کردی
فکرت
   
اشعار
نمـیدانـم چـه سازم بـا دل خویـش
دلی غمگین وزارو بسـمل خــویش
نمــیپرســد نـگار از رنــگ زردم
خــدایا با که گــویم مشکل خویــش
فکرت
   
اشعار
چــه بودی گر به دنیــا غم نبـودی
نـصــیبـم گــریــه ومــا تــم نــبودی
غــم دنیا ســراســر خنــده میــشد
کــه لخــتی دیــدۀ پــر نــم نـــبودی
فکرت
   
اشعار
دل آدم چـــرا پــرخـون زعشـقست
یکی لیـــلا یکی مجنون زعشقست
یــکـی سـر می نهــد بر حلقــۀ دار
سراسر این همه افسون زعشقست
فکرت
   
اشعار
ز درد دل خــبــر داری نــــداری ؟
بــه غــمهایــم نظر داری نــداری؟
زجـــورت تـلخ گشـتـه روزگـــارم
بــه لبــهایت شکـر داری نــداری؟
فکرت
   
اشعار
نمــیــدانـم تــو بی پـروا چــرایی؟
گــهی بــا مـا گهی بی ما چــرایـی؟
زدســتـت جـان مــن برلب رسیده
تــو زخـم ایــن دل شــیدا چــرایـی؟
فکرت
   
اشعار
چــه بیـهوده زعشـقـت درگــرفتم
وطــن درخــاک و خاکسـتر گـرفتـم
نـمیــدانــی تــو قـدر عـــاشقی را
چـــرا عـــشــق ترا رهــبـر گـرفتـم
فکرت
   
اشعار
دلــم را غصه و ســودا گــرفــتــه
کـــه بــیـتو در دلــم غــم جا گـرفته
تــو رفتی من زغمها گریه کــردم
ببـیــن اشـــکـم رهی دریــا گـرفته
فکرت
   
اشعار
ببین عشقت چه افسـونم نمــوده
بیـــابــان گــرد و مــجنــونـم نـموده
نمــیـدانــم تو ای لیــلا کــجــایـی
غـــم دوری جـگــــرخــونــم نـموده
فکرت
   
اشعار
گهی خنــدان گهی گـریان کنی دل
گهی درمــان گهـی ویـــران کنی دل
دلــم در آتــش غــمها بـــســوزی
ســرت گــردم چــرا بریــان کنی دل
فکرت
   
اشعار
هــزاران داد و بـیـداد از جـدایی
کبــابــم همــچو مــاهـی در کـــرایی
چه شبها را بیــادت کرده ام روز
بـگو جــانــا ؛ تــوبی پروا چــرایی؟
فکرت
   
اشعار
د لی آرام مـــن نـــا رام کـــــردی
تــوروز روشــنــم را شـــام کــردی
تــو رفـتـی بیـقـراری مـیکنــد دل
چـــرا جـــانم تــو کـار خــام کــردی
فکرت
   
اشعار
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
اشعار
تـو رفتی زخم دل را تـــازه کـردی
جــفــا وجــور بــی انــــدازه کــردی
نمــیدانی تــورســم عــاشقــــی را
چــرا رســوای هــر دروازه کــردی
فکرت
   
اشعار
گریه میکنم

زدردهای عشق آن نگارگریه میکنم
زدست رفـته صبرواختیارگریه میکنم

زبس که تارگشته روزگارقلب زارمن
تمام شب چوابرنوبهار گریه میکنم

توعشق من،تودردمن،توسوزوآه سردمن
نگـارمن زقلب غـمگسار گریه میکنم

وفا کنم جفا کنی ، به درد مبتلا کنی
زداغ ودردهای بیشـمار گریه میکنم

اگر جفاکنی توای نگار، شکوه کی کنم
من ازجفاو جور روزگار گریه میکنم

به خاک وخون فتاده است شهید عشق گلرخان
به دشت های سرخ لاله زار گریه میکنم
فکرت
   
اشعار
مینای حقیقت
عنان توسن این عقل را ازکف رها کردم
به هر کیش که رفتم غافل ازخویشم چه ها کردم
حقیقت را چودانستم چنین دردم دوا کردم
«سرهفتادوسه ملت به تیغ لا جدا کردم »
«من لامذهب اکنون مذهب وملت خدا کردم»

ندارم گرچه آخرافسرعیش جهان در بر
نخواهم هیچ هرگزسایه ی بال هما بر سر
وگرگرددازین بعدم سیاه بختی من بد تر
«مرا ازهستی عالم توقع کی شود دیگر »
«که من ازنیستی هردم توکل با خدا کردم»

چورفتم درمی وحدت سراپاغوطه بهر در
برفت این دل به قعر بیخودی ها غوطه بهردر
برفت آخر قلم دربحر انشاء غوطه بهر در
«به رندی تازدم در بحرمعنی غوطه بهر در »
«چو غرق لجه گشتم رشته ی هستی رها کردم»

چوکردی غرق مینایم توای ساقی مستانه
زخود رفتم زپیمانه، شدم در عشق دیوانه
شدم مست حقیقت چون زطورحسن جانانه
« زدم برطارم اسری بعبده گام رندانه »
« لجام توسن رفرف دراین لیلا سوا کردم »

زبنددیوغفلت همچو تیری ازکمان رستم
ازان لحظه زمینای حقیقت بیخودومستم
مغنی نغمه سرکن کزغم دهرعاقبت رستم
« به قرب لی مع الله نحن اقرب را چوپیوستم»
«چوناوک درهدف بنشستم وقوسین دوتا کردم »

مشوغافل که حق باشد به تونزدیک زدم بشنو
چرادوری زخود داری مکن برخود ستم بشنو
بیا یکدم زشعرم دفتری را بیش وکم بشنو
«کمرتا بسته ام چون رشته ازنای قلم بشنو »
«کلام لوح را درسطر این دفتر کجا کردم»
( فکرت )
این مخمس رادرسال1347 هجری خورشیدی سروده ام. اما با تاسف نام شاعری راکه مخمس برشعرش ساخته شده فراموش کرده ام.
فکرت
   
اشعار
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
اشعار
نیامدی

چشمم زگریه خون شد سویم نظر نکرد
با یک نگاه درد دلم را بدر نکرد

شب را به یاد تو بخدا روز می کنم
اما به قلب سنگ تو آهم اثر نکرد

یک شب چرا به کلبه ی تارم نیامدی
آن آفتاب حسن تو شامم سحر نکرد

دریای خون ز دیده ی ( فکرت ) روانه شد
اما او کام تلخ مرا چون شکر نکرد
فکرت
   
اشعار
موی پریشان

روی خوبت را بتا چون ماه و پروین می کشم
نرگس مست ترا چون آهوی چین می کشم

بس که خوردی خون دل با دلربایی جان من
بعد ازین رنگ لبانت سرخ و خونین می کشم

شربت وصلت اگر گردد نصیبم ای صنم
کام وصلت را بتا چون شهد شیرین می کشم

گر بیفتد زلف مشکینت به تاق ابروان
پیچ وتابش را نگارا رهزن دین می کشم

گر به ناز و عشوه آیی رقص و رقصان در برم
سرو دلجوی ترا با ناز و تمکین می کشم

گر کمان ابروانت تیر ز مژگان افگند
از حلاوت نقش آن چون خانه ی شین می کشم

بهر صید قلب (فکرت) شد پریشان موی تو
بعد ازاین زلف ترا پر چین و مشکین می کشم
فکرت
   
اشعار
می ترسم

ز زلف تابدار آن پری رخسار می ترسم
که یعنی همچو مرغان از فسون مارمی ترسم

از این پس کی نشینم در کنار این پریرویان
که زین خیل جفا کاران همی بسیار می ترسم

از این سنگین دلان تند خو دیدم بسی بیداد
خدا را زان سبب هم از گل بی خار می ترسم

زبس دیدم جفایت ای جوی گندم نمای من
به والله کز وفایت ای بت مکار می ترسم

بهارم شد خزان ( فکرت ) ز جور این پری رویان
میا پیشم که دیگر از تو ای دلدار می تر سم
فکرت
   
اشعار
مسیحا

ترا حسن چو لیلا آفریدند
مرا مجنون رسوا آفریدند

لقایت برق اندرعالم افروخت
رخت نور تجلی آفریدند

خمار نرگست آب حیاتست
دو چشمت را مسیحا آفریدند

چرا رفتی زآغوشم بیا یار
که روزم لیل یلدا آفریدند

بجانم شیره ی غم را سرشتند
از آنرو بی سرو پا آفریدند

سر شب تا سحر ازهجر ، ( فکرت)
دو چشمم را چو دریا آفریدند
فکرت
   
اشعار
این تصنیف توسط یکی از آواز خوان های رادیو تلویزیون ملی وقت افغا نستان ثبت وبه نشر رسیده است

مدینه ی خورشید
مادر! به خون سرخ شهیدان
به شعله ها عشق فروزان
من شعله ام ؛ من آتش تیزم
باخصم،
با مرگ
بادیو ودد، چون رستم دستان
با دشمن زبون بستیزم
*****
مادر! درفش این وطنم را
این افتخارجان وتنم را
برقله های سرخ سعادت
تازنده ام به دوش کشم من
تا زنده ام زکف نگذارم
****
من در دیار صبح سپیده
بامشعل مدینه ی خورشید
با هاله ی زنور مقدس
سازم چوآفتاب فروزان
شب های تار ظلمت مفلوک
فکرت
   
اشعار
مدار آشنایی

ز سر تا پا نگارا مشکسایی
به انداز نگه دل می ربایی

خوشا گر در قدومت می دهم جان
ز بس ای دلربایم با وفایی

شدم از یک نگاهت مست و مدهوش
ندانم ای نگارم کز کجایی

هر آن دل کو شود زنجیر زلفت
بسی مشکل بود از وی رهایی

تمنا ساغر می دارم از تو
زلب های شکر فام حنایی

خوشا ( فکرت) اگر روزی دهد جان
به پایت در مدار آشنایی
فکرت
   
اشعار
مخمس برغزل هلالی

تاب خاموشی
روز وشب ها از فراقش ناله و فریاد کن
خویشتن را یا چو مجنون یا که چون فرهاد کن
با وصالش مرهم زخم دلی ناشاد کن
« ای معلم خاطر غمدیده ی من شاد کن »
« بنده گردم یک زمان آن سرو را آزاد کن »

یارب آخر این چه افسونست در نیران حسن
کز شرارش عالمی شد کشته و بریان حسن
پرده افگن از لقایت تا شوم قربان حسن
« از گدای خویش فارغ مگذر ای سلطان حسن»
« یا بده داد من درویش یا بیداد کن »

از لبان چون شرابت ای صنم جامی بده
تا که گردم بیخود از خود دم به دم کامی بده
یا ز وصلت نازنینم کاغذ و پیغامی بده
« خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده »
« ازفراموشان به هر نوعی که خواهی یاد کن »

آن بهشتی رو بنای عیش من ویرانه کرد
همچو مجنون در جهانم شهره و افسانه کرد
پر زخونم آن جفاجو عاقبت پیمانه کرد
« ای دل این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کرد»
« تاب خاموشی ندارم بعد از این فریاد کن »
فکرت
   
اشعار
ای صنم

جان زبرم گشته جدا ای صنم
رحم بکن بهر خدا ای صنم

بی تو بدل نیست قراری دگر
جان منی زود بیا ای صنم

ناله کنم از غم و در فراق
کم بنما جورو جفا ای صنم

بی تو خزان گشته مرا زنده گی
بهر تو ام زنده ؛ بیا ای صنم

گشته ملول این دل غمگین من
درد دلم چاره نما ای صنم

رفته ز کف تاب و توانم بیا
نیست به دل هیچ نوا ای صنم

گشته کباب این دل (فکرت) زغم
آتش غم سوخته مرا ای صنم
فکرت
   
اشعار
مخمس بر غزل مستانه شاه کابلی

چه کردی ؟

بت گلگون عذار من چه کردی ؟
به چشم اشکبار من چه کردی ؟
برفتی از کنار من چه کردی ؟
« فلک برحال زار من چه کردی» ؟
« جدا کردی زیار من چه کردی ؟ »

تو بودی ای صنم روح و روانم
فراقت کرده آخر چون کمانم
بکن رحمی چه خواهی تو ز جانم
« زدی آتش به جان نا توانم »
« که با این پنبه زار من چه کردی ؟»

جدا گشتی ز آغوشم به یکبار
رها کردی چنینم خسته و زار
ببستی عهد و پیمانت به اغیار
« وفا گفتی جفا بنمودی ای یار »
« چه گفتی ای نگار من چه کردی »

به جان آمد تنم در اشتیاقت
زکف دادم نگارا صبرو تاقت
بکردم بر تو ای گل من صداقت
« نمودم شام ها صبح از فراقت »
« به چشم زنده دار من چه کردی ؟»

گرفتارم نمودی ای گل اندام
به پیچا پیچ آن زلف سیه فام
چرا ای دلبرم یکدم سر انجام
« فگندی طشت بدنامیم از بام »
« چه کردی پرده دار من چه کردی ؟ »

زمژگانت به دل خوردم خدنگی
ببردی دل ز ( فکرت ) چون پلنگی
فلک آخر نکردی هیچ ننگی
« زدی مینای ( مستان شاه ) به سنگی»
« برین فصل بهار من چه کردی ؟ »
فکرت
   
اشعار
مارا بس

بعد از این تا به ابد مهر بتان ما را بس
فاش گویم که ازین عیش جهان ما را بس

بس که از عشق بتان دیده ی پر نم دارم
گر شوم مستحق حور و جنان ما را بس

گر ز غم کور شود دیده ی بینای من
از فراقش بعد ازین شور و فغان مارا بس

مست و عریان اگر افتد قد سروش در بر
( فکرتا ) دلبری سرو روان ما را بس
فکرت
   
اشعار
گفت
گفتمش کشتی به غمزه گفت این کین منست
گفتمش بیباک گشتی ؛ گفت این دین منست

گفتمش از دست جورت دیده گریان گشته ام
گفت راضی باش این ها دین و آیین منست

گفتمش آخر بگو از من چرا رنجیده ای ؟
گفت آخر این ادا ء و ناز و تمکین منست

گفتمش ( فکرت ) زداغ این ستم ها شد کباب
گفت به به چون کبابی طعم شیرین منست

ازسر شب تا سحر از اشک طوفان می کنم
از جفای آی پریرو غم به بالین منست
فکرت
   
اشعار
گریبان پاره

روزوشب ازدردهجرت ناله ها بر پا کنم
روز روشن را چو زلفت چون شب یلدا کنم
تا بکی خودرا ز دستت این چنین رسواکنم
آ ؛ به پیشم ای پری تاعقده ی دل وا کنم
گیرمت دربر در آغوشت دمی ماوا کنم

آب دیده ازفراقت ای پریرو احمر است
کن حذرازآه من ای دلربا چون اخگرست
بی وجودت هرزمانم همچو روزمحشرست
باز هم خوشنود هستم گرچه حالم ابترست
بر امید آنکه روزی من ترا پیداکنم

برد ازخویشم نگاه مست چون صهبای تو
زان سبب هستم نگارا واله وشیدای تو
بارهادر بر بگیرم قامت رعنای تو
از سر اخلاص بوسم دمبدم لب های تو
بعد پیشت ازفراقت سر حکایت ها کنم

میروم هرسوچومجنون زاروحیرا کوه به کوه
تابیابم آن دلی کزمن ربود آن تند خو
تابکی اندرپی اش اشکم روان باشد چو جو
کاش روزی ازقضا آید به پیش روبرو
چنگ گیرم زلف اورا محشری برپا کنم

صید دامت گشته « فکرت » جان من رحمی نما
تا بکی باشم زدستت درفغان وناله ها
لطف کن ای دلبرمن یک دمی سویم بیا
کازسراخلاص سازم برتو جانم فدا
ازخوشی سازم گریبان پاره و غوغا کنم
فکرت
   
اشعار
دل غمدیده

اگرت باز درآغوش دگر می بینم
کاخ عمرم همه را زیرو زبر می بینم

آنقدرظلم که دیدم زتو ای مایه ی ناز
در جهان هیچ نه در نوع بشر می بینم

پرسش حال من ای شوخ رقیبان دارند
گر چنین است ازین روز بترمی بینم

بسته ای طرح وفا ای ماه لقا با اغیار
دل غمدیده ی خود خاک بسر می بینم

بس کشی تیغ جفا بررخ من هرشب وروز
زنده گی رامن ازین شیوه خطر می بینم
فکرت
   
اشعار
عاشق جانباز

از دل نرود مهرت ؛ تا دل به برم باقیست
گر خاک شوم جانا ؛ عشقت به سرم باقیست

صد بار اگرسوزد از طور جمالت جان
بینی به خدا آخر شوق دگرم باقیست

تا جان به تنم باشد ای شمع فروزانم
افتم به سرو پایت تا بال و پرم باقیست

من عاشق جانبازم در عشق دهم جان را
تا قاف قیامت این شور و شرم باقیست

از چرخ بنالم یا از بخت بد خویشم
افسوس زغم تا کی خونین جگرم باقیست

مجنون شده ام ( فکرت ) در عشق پری رویان
زین عشق بتان آخر هرجا سمرم باقیست
فکرت
   
اشعار
سنگ دل

فریاد اسیر رخ خوبان نشوید
در دام بتان بنده ی فرمان نشوید
زینهار که این بوالهوسان سنگ دل اند
بر سنگ دلان بسمل وقربان نشوید
فکرت
   
اشعار
اسیر زلف

عید آمد ؛ وه عجب زیبا شدی
من چگویم آفت دل ها شدی

می کنم جان را فدای مقدمت
ای شهی خوبان چه خوب رعنا شدی

با چنین حسن و لطافت ای پری
جلوه گاه عالم بالا شدی

جان دمیدی بر دلم ای دلربا
ای بت زیبا مگر عیسا شدی

با خرامت می شود جانم بدر
بس که تو امروز بی پروا شدی

شد دل ( فکرت ) به زلفانت اسیر
من چو مجنون ؛ تو مگر لیلا شدی
فکرت
   
اشعار
چشمه ی کوثر

گردش چشم توباده وساغرم
سرخی لعل توآتش واخگرم

فوج مژگان تولشکردل شکست
شعله ی عشق توکرده خاکسترم

معبدآرزو کعبه ی روی تو
زمزم وصل تو چشمه ی کوثرم

دشت خاموش دل تازه وترشده
نشه ی زنده گی برده هوش ازسرم
فکرت
   
اشعار
دام عشق


آسوده بدم ز چرخ گردون
چرخم نه به دیده کرده بد خون
هیچم زخود وزغم نه بد یاد
از بسکه بدم همیشه دلشاد
نی خورده به دل خدنگ نازی
نی رفته دلم به چنگ بازی
نی شکوه زدهرکرده بودم
نی جورنگار دیده بودم
نی گشته اسیر پنجه ی عشق
نی رفته دلم به خنده ی عشق
یعنی که بدم چو مست خندان
توفان غمم نکرده ویران
ناگه زقضا شدم گرفتار
در دام نگار مردم آزار
مرغ دل من بکردپرپر
چون رفت بیاد روی دلبر
چون شربت عاشقی چشیدم
غم های زمانه را بدیدم
ازبسکه اثر نمود خویش
دیوانه شدم زعشق رویش
شب تا سحرچو مرغ شبگیر
از ناله شدم پریش و دلگیر
چندی به غم فراق رنجور
چندی به امید وصل مسرور
آهم به فلک زسوز برشد
گوش همه گان زناله کرشد
رسوای جهان شدم زعشقش
چون زارو خزان شدم زعشقش
ازدست برفت صبرو آرام
دربازی عشق گشته ناکام
افسوس گذشت نوجوانی
ازچرخ ندیده شادمانی
ای کاش نمی شدم گرفتار
ای وای که سوختم درین نار
آخر زبرم چرا برفتی
خون شدم جگرم چرا برفت
« فکرت » جگرت همیشه خون به
هردل که بشد به عشق چون به
فکرت
   
اشعار
کیستی ؟!

درفراقت سوختم تو دلربای کیستی
دلبر شیرین ادا و خوشنمای کیستی ؟
در جفایت سینه بریا ن دیده گریان گشته ام
تا بکی سوزی چنینم مه لقای کیستی ؟
خاک گشتم بر سرکویت نپرسیدی دمی
از کجایی جان فدا وخاک پای کیستی ؟
رفته ام یادت بت من این فراموشی زچیست؟
عاشقم کردی نپرسی آشنای کیستی ؟
روزگاری شد که « فکرت » درتمنای وصال
دیده گریان از غمت ، کام روای کیستی؟
روز و شب باشد دعایم کز رقیب گردی جدا
من چنین خواهم تو نقش مدعای کیستی؟
فکرت
   
اشعار
پریشان

این سرشت جان من از خاک هجران ساختند
زان سبب چون قیص جایم در بیابان ساختند

از جفا و جور گردون غرق در خون شد دلم
این بنای عیش جان را سخت ویران ساختند

از فراق روی جانان آتشی در دل فتاد
از شرار دود آهم برق وباران ساختند

ای ستمگر کن حذر این چشم نمناکم نگر
آب چشم عاشقان همرنگ طوفان ساختند

عمرها شد می کشد دل ؛ جور خوبان جهان
این جفا جویان تنم را ؛ سخت قربان ساختند

من نگویم بیوفایی از تو بودست ای صنم
از ازل این در سرشت جان خوبان ساختند

در محیط آفتاب حسن جانان عاقبت
زره وار این جان شیرین را پریشان ساختند

می ندیدم در پریرویان وفایی هیچ هیچ
بنگر این دل را شهید تیر مژگان ساختند

عشقبازی می کنم این روش کیش منست
عاشقی را کاش هم در رکن ایمان ساختند

(فکرتم ) زانرو؛ که فکرم درمحیط عشق او
غرق گشته ؛ زان سبب هوشم پریشان ساختند
فکرت
   
اشعار
خون وخاکستر

زکــهــساران صـــدای هــی نــیــایــد
زچـــوپـــانــان نــوای نــی نــیـــایــد

زدریـــاهـــا صــدای غــمــگـــنــانــه
به گوش آیــد بــه هنــگـام شبـــانــه

کــجــا شـد شــوروشوق زنـده گانـی
کــجــا شــد عـشـقــهــای جـاودانــی

خــداونــدا! زمــیــن راغــــم گـرفــته
فـــضـــا خـــاکـــستر مــاتــم گـرفـته

اجـاق خانه ها ســردست وخامـوش
زلبـــهــاخــنده گـــردیده فـــرامـوش

بـه هــرسوبنــگری خون سـیاووش
بـه هرســوبنــگری دودسـت وآتـش

ببـین این کوی وبـرزن خـون گرفته
زبــس چـشمان دشـمن خـون گرفته

بــه هــرســولاشــۀ انـــســان فــتاده
بــه هــرســومــادری گـریـان فــتاده

چــه مــادرهــا کـه بی فرزند گشتـند
بــه داغ دل به خــا کــستر نشـستـند

چـــرامــیهــن بــه خـاکــسترنـشسته
قــیـام قــامــتـش را کــی شـکـسـته؟

چــرامــیهن چــنــین بــربــاد گشته؟
ســـراســـرغــصه وفـــریــاد گـشـته

چـراکابــل هــمه تــالاب خـون شــد؟
چـرادشت ودمن دریـاب خـون شــد؟

تــن رنــجـورکابــل خــونچکـانـسـت
بـهـارش مــرده ورنگـش خـزانـست

خـــداونــدا جــهــنم گـــشــته کـابـــل
ســرایــی پــرزمــاتــم گــشـتـه کابـل

دریــغــا قــلــب مــیهــن درگــرفــتـه
وطن را خون وخا کــسـتر گـــرفــته

ســـرشـک ودود و آتش کرده بـیـداد
مــگررحــم ومــروت رفـــتـه ازیــاد

وطن درخون وآتش میـخورد جوش
زن ومــرد وطن گشـــته سیه پـوش

مســلمان با مســلمان درسـتـیـزست
دریــغــا پــورافــغـــان درستـیزسـت

خــدارا بــس کــنید این خون وآتـش
کــه خــاکــســتر کــنـد افسون َآتـش

همــه هــست وهـمــه بــود وطنــرا
هـمــه ســرمــایـــه وســود وطنــرا
فکرت
   
اشعار
ساقی

از لبت ده دو سه پیمانه شراب ای ساقی
که دلم در هوسش گشته کباب ای ساقی

گشته خونین جگرم در غم عشقت ای شوخ
رحم کن بر دل من بهر ثواب ای ساقی

چون فگندی به من آن نرگس شهلایت یکبار
دل و دینم همه شد زار و خراب ای ساقی

پرده از رخ بگشا جان به فدایت با دا
تا بیابم ز رخت دور شباب ای ساقی

روز و شب در غم عشقت که ندارم آرام
لطف فرما ز وصالت می ناب ای ساقی

روز روشن بسرم چون شب یلدا گشته
بس که دیدم ز غم هجر عذاب ای ساقی

جان (فکرت) به لب آمد تو کجایی آخر
دم نزعم ز مدارا بشتاب ای سا قی
فکرت
   
اشعار
دام گیسو

باز زلفت را چرا در پیچ و تاب انداختی
این دل رنجور من را در عذاب انداختی

شد پریشان زلف مشکینت بر آن روی چو ماه
بر رخ زیبا نکارا چون حجاب انداختی

شد نمایان روی خوبت ازحجاب گیسوان
زان نگاهت آتشی در شیخ و شاب انداختی

تا فگندی آن نگاه آتشینت را به من
وه که گویی زان به کام من شراب انداختی

عاقبت ( فکرت) اسیر دام گیسوی توشد
وه عجب دامی به پای این خراب انداختی
فکرت
   
اشعار
بیخودی

درطــریـق عــاشــقی افـسا نه ایم
هــمچومجنون ازهـمه بیگانه ایم

کـس نـداند شـورقـلب عــاشــقـان
مــا بــه ســان گنج در ویرانه ایم

بـسـکه مـستـیم ازشـراب حسن او
روزوشــب لب بــرلــب پیمانه ایم

مــا اســیر چــشم مخـمور کسـیـم
عــمرهــا شــد ساکـن میخانه ایم

بــسکه دارد قــلب مــا شـور دگر
بــیخودیم ازخـویـش یـادیـوانه ایم

« فکرتا » دیوانه شودرعـشق او
در مـسیـر بیــخـودی فــرزانه ایم
فکرت
   
اشعار
توفان غم
عشقش به دل چون جا گرفت
شورم همه دنیا گرفت
این آتش سوزنده بین
از فرق سرتا پا گرفت
رفتم زخود دیوانه سان
دل هم ره صحرا گرفت
طفلان بسر سنگم زدند
این شوروشربالا گرفت
از غصه مردم آه؛ آه
اشکم رهی دریا گرفت
طوفان غم آبم نمود
روزم شبی یلدا گرفت
« فکرت» بشد حالت خراب
عشقش بدل چون جا گرفت
فکرت
   
اشعار
چیستم؟
در خود فرو رفتم ، چوقطره حیرت قلزم شدم
اندر کویرزنده گی در عشق لیلا گم شدم
نی قطره ام؛ نی موج ازخود رفته ام ؛ پس چیستم
یک مشت آب وگل بدم ؛ گه کوزه و گه خم شدم
فکرت
   
اشعار
راه عشرت

بعد از این ای دل سودا زده غوغا نکنی
زین ستم های بتان ناله ی بیجا نکنی
گل ندارد به کسی مهرو وفا ای دل زار
اعتماد به رخ هر گلرخ زیبا نکنی
هیچ باشد غم دنیا تو فریبش نخوری
هوش کن خاک تو بر دیده ی بینا نکنی
گر بتان دل بربایند به فسون و به وفا
هر گز این عشق به سر دفتر دل جا نکنی
(فکرت) از پیر خرابات بجو راه رفا
راه آسوده گی از عشرت دنیا نکنی
فکرت
   
اشعار
عهد شکن

از دست جفایت به دلم شورو شر افتاد
یعنی شرری بد که مرا در جگر افتاد
آن عهد که بستی با من زارشکستی
بر نور امیدم بخدا پرده بر افتاد
خندان شوی از گریه ام ای بت ظالم
بس کن صنما در دل زارم شرر افتاد
(فکرت) بعد ازین یار فغانت نکند گوش
ای وای که این زنده گی ات در خطر افتاد
فکرت
   
اشعار
شب بخیر
افگنده شب بررخ نقابش ای نگارم شب بخیر
تو می روی درمقدمت جان می سپارم شب بخیر
یک لحظه بنشین ؛ بنگرم چشمان زیبای ترا
چون لاله داغم کرده رفتی ای خمارم شب بخیر
افگنده کاکل را به رخ ، از دیده می گردی نهان
من چون کنم ای ماه این شب های تارم شب بخیر
دل می تپد اندربرم چون می روی ای سروناز
آخرچرا ای نازنین بردی قرارم ، شب بخیر
شب تا سحر در خواب نازی ای بت زیبای من
والله که یار از بهر تو شب زنده دارم شب بخیر
حالا که رفتی جان من ، باشد نگهدارت خدا
اما بتا ؛ هجر ترا تاقت ندارم شب بخیر
باشد که آیی دلبرم ؛ بربستر" فکرت " شبی
آخر صنم ؛ بینی به تن جانی ندارم شب بخیر
فکرت
   
اشعار
رقص شیطان


شعله های خشم نمرود
اژدهای کورو عصیانگر
زجنگلهای وحشی
سربرآورد.
دود وآتش
چون تن بیتاب روسپی
درهوس پیچید وپیچید
برفراز شعله ها ابلیس رقصید.

خنده های تلخ وحشی
آذرخش رقص شیطان
رقص آتش ؛
هستی بلبل فنا کرد
نونهال ازریشه پژمرد
آشیان مرغکان برخاک غلتید
برگ وبارباغ خشکید.

باغ بی برگ ؛
کوله باراشک واندوهست.

بوستانها سخت غمگین اند-
اما؛
سنگها خاموش وسرد اند
سنگها سنگین دل هستند
سنگها عاری زدرد اند.
فکرت
   
اشعار
فلک و زمین

فلک گوید ، که بر من مسکن محبوب اقدس بین
زمین گوید، نظر کن بر دلم بیت المقدس بین

فلک گوید، دلم کانون گلزار بهشتیان
زمین گوید، که این جا مسجد و محراب حق جویان

فلک گوید، که فخر من همین عرش برین باشد
زمین گوید ، که فخر من عروض مسلمین باشد

فلک گوید، روان در جنت من حوض کوثربین
زمین گوید، که در من آب زمزم همچو گوهر بین

فلک گوید، به طرف من مقام سید ابرار
زمین گوید، که در من تربت آن احمد مختار

فلک گوید، وجودم روشن ازشمس و قمر دایم
زمین گوید، وجودم روشن ازاهل بصر دایم

فلک گوید،که ارواح محبان خدا این جا ست
زمین گوید، که جسم ذات پاک مصطفی این جاست

فلک گوید،نظر کن عظمتم نسبت به تو والاست
زمین گوید، غلط گفتی مقام من همیش اعلاست

بدین شیوه تو ای « فکرت » سراسر گرچه در سفتی
ندانم این سخن های نکو را از کجا گفتی
فکرت
   
اشعار
تنها

جدا جدا در سیاهی ؛
غروب می کنی
جداجدا به کام شب ؛
رسوب می کنی.
بیا
تنها مکن سفر
تنها مروبه پیش، که :
به منزل نمی رسیری ،
چون زورق شکسته به ساحل نمیرسی
تنها –
« بایک ستاره شهر چراغان نمی شود
بایک شگوفه باغ بهاران نمی شود
فکرت
   
اشعار
بی تو

جانا به سر زلف سیاهت سوگند
کاین رشته ی جانم به تو باشد پیوند
زان دم که برفتی ز برم بیمارم
هر گز بخدا بی تو نباشم خرسند
فکرت
   
اشعار
نمی دانم چه سازم با غم دل
نمی گرید کسی درماتم دل
من و دل بیکس و تنهای تنها
زکی گیرم سراغ مرهم دل
فکرت
   
اشعار
زعشقت عاقبت دیوانه میشم
چو مجنون بیخود و افسانه میشم
دو چشمانت ربود از دل قرارم
فدای نرگس مستانه میشم
فکرت
   
اشعار
گــهــی آب وگــهــی آتــــش چرایی؟
بــدین شیــوه توای مهـوش چرایی؟
چـــرایکدم توگشــتی آتـشــین خــو
دلم خون شد اینقـدرسرکش چرایی؟
فکرت
   
اشعار
شدم غرق تماشای دوچشمت
نجــاتــم ده زدریای دوچشمت
سـراپـای وجـودم در گـرفتــه
زافــسـون تـمنــای دوچشمت
فکرت
   
اشعار
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
اشعار
میرقصد

زبس شادم زمستی ایـن درو دیوارمـیرقصد
درون سـیــنـۀ ســوزان دل بــیمار مـیرقصد

چراقهری عزیزدل، شگوفان کن لب خندان
شگوفان گرشود لبها، گل وگلـزارمـیرقصد

توخندیـــدی نگارمن، غم دل شد فراموشــم
همیشه گربخندی ، مرغ دل بسیـارمـیرقصد

زمســتی پای کـوبانــم ســراپا را نمــیدانــم
زشادی تاروپود جان چو زلف یار میرقصد
فکرت
   
اشعار
قیـس د گـر

عشقت آمـد بـدل و جان شـرری پیدا شد
بهـر پـرواز دلـم بــال وپـــری پیدا شد

آتــش عشــق که درخانۀ دل مـا وا کـرد
خاطـر آسـوده شدم همسفــری پیدا شد

خــانۀ تار دلـم عشـق چراغـــان کــرده
قلــب ســودا زده را راهبــری پیدا شد

روزو شب نالــــه کنم هیچ نــدارم آرام
تا که عشـق صنمی لب شکری پیدا شد

رو به صحراشده ام عشق تومجنونم کرد
بیـن کـه دیـوانۀ خونین جگری پیداشد

در بــدر؛ کوچه به کوچــه زپی ات نـالانم
انـدریــن راه وگــذر در بـدری پیدا شد

آنقــدر غــرق تماشــای تــو لیــلا گشتم
همــه گوینــد کـه قیــس دگـــری پیداشد
فکرت
   
اشعار
سرود دریا

شـدم مجنـون عـشقـت چـون دل دیــوانۀ دریا
نــجـاتـم ده زمـوج ســرکــش مــســتا نۀ دریا
چـودریا گه به ساحل گه به صخره میزنم سررا
مــگـربیـــرون بـــرآرم گــوهــر یــکــدانۀ دریا
تـویی دریای عـشق مـن، منم شـیدای ایـن دریا
بـه گـردابـــم بـــرد آخـــر غـــم جـــانـــانۀ دریا
تــودریایی منم چون زورق بشکسته وحــیران
اگـرافــتـم به گـــردا بــی کـــشم شــکــرانۀ دریا
تــودریـایی، مـنم دریا،من وتــوهـردو همـزادیم
بــبــین دریـا دلــی هــا را شــدم هــمخـانۀ دریا
نـه مـوجـم مـیبرد ازخـود، نـه تـوفان ونه گردابی
زبــس نــوشــیده ام مـن، ســاغـر مـردانۀ دریا
چنان مست وخرابم زان دوچشم مـست ومخمورت
خــــمـــارم نــشـــکـــنـد از بــادۀ پیــمــا نۀ دریا
گــهی مـست وخــروشــانی، گهی آرام وبی فـریاد
فـــریـــبم مـــی دهـی ای فـــتــنـۀ فـــتــا نۀ دریا
چـرا آرام وخاموشی ، چرا درخود نه مـی جوشی ؟
کــه تــا ازخــود شـوم بیــخود ازین خمخا نۀ دریا
مــرا دریـاب ای دریــا ! کـه چــشمان تــری دارم
اگـــرتــوفـــان شـــوم ویــران کـــنـم کاشـانۀ دریا
به دریا چون سپردم دل، نمـیدانم چه خواهـد شــد
فـــریــبــم مـی دهـــد ایــن بــازی طـفــلانۀ دریا
بــه خــوبـان گـرســپاری دل به گــرداب بـلا افتی
بــکــن دوری زمــــوج ســـرکــش ویـــرانۀ دریا
که خوبـان چون برنــد ازکـف دلی رابرنمیگـردند
همـــان بــهتر کــه بــاشی بـیخود و بیـگانۀ دریا
زمـــوج گـــیسوانــش شـــد پریـشان روزگـارمن
چـــرارفـــتــم مــیـــان مـــوج بــیبـــا کــا نۀ دریا
اگــرعــشق پریرویــان چوامـواج خـروشـا نـست
نــه میـــبیــنم کـــسی را عـــاقــل وفـــرزانۀ دریا
خـــرام ســرونــازش چــون خــرام رفتن دریاست
ازان روشــــد دلــــم بـــرجـــلوۀ شـــاهــا نۀ دریا
قـــیام قــامــت زیـــبا ، خــرام هـمچـو آهــویـــش
فـــریـــبا هـــست وهــمچـون جــلوۀ رنــدانۀ دریا
دلــم چــون درخــم گــیسوفــتــاده نــالـه هــا دارم
چـــه درد جــانــگــدازی دارد این غــمخــانۀ دریا
شـــدم غـــرق تــمـنای هــمآغوشی بـه گــردابی
چــه افــسونــی دمــیـدی تــا شــدم افـــسانۀ دریا
تـودریـای خـروشانی، تـوعـشـق مـن توتـوفـانی
بـکـــن مــستم، خــرابـم کـن ازیـن مـیخـانۀ دریا

( فکرت )
کابل
11/5/1370
این سروده برنده جایزه دوم و جنابان حیدری وجودی و رحیم الهام اول و سوم شدند. و ازطریق تلویزیون ملی در یکی از تالا ر های انترکانتینال ثبت و به نشر رسید .
فکرت
   
اشعار
چه هستی؟

گاه آب وگاه آتــش ، من نــمیدانـم چــه هستی
گاه مهرو گاهی خشم آخربگویاراز چه دستی
گه به نازم میکشی گاهی به عشوه میبری دل
نــازنینم بــا جــفایـت شـیـشۀ دلــرا شکــستی
فکرت
   
اشعار
درد جفا

بی وفا کشته مرا دردو غم تنهایی
توروی با دگران ای صنم هر جایی
خجلم پیش رقیبان وعزیزان کردی
شرمسارم من ازین داغ وغم رسوایی

باجفایت درد های دلم افزون کردی
خون دل خوردم و از دیده ام بیرون کردی
« فکرت » ازدرد جفاهای تو خون میگرید
دور شو ازنظرم تودلکم خون کردی
فکرت
   
اشعار
کاشکی
کاشکی فهمیده بودم بیوفایی می کن
روزگارم چون شبی تار از جدایی می کنی
روز اول گفته بودی جان فدایت می کنم
عاقبت دیدم ؛ جوی گندم نمایی می کنی
فکرت
   
اشعار
دل شیدا

منم شیدا تو بی پروا چرایی ؟
گهی با ما گهی بی ما چرایی ؟
تو هردم می زنی خنجر به قلبم
تو زخم این دل شیدا چرایی ؟
فکرت
   
اشعار
نقطۀ انجام


زنده گی یک ترنم ناموزون ؛
یک ساز شکسته وبی فریادست
ترنمش نوای بینواییست
بیصداییست .
زنده گی ؛
یک نقطۀ آغاز
ازیک پس منظر گنگ
تا زایش یک نقطۀ آغاز دگر.
پس از آن
هی رفتن ورفتن
تا نقطۀ انجام
و دگر هیچ ...
فکرت
   
اشعار
هرزه ها

دیریست که این خاک –
بوی زنده گی نمی دهد.
نه ، نه !
این زمین ؛
اززنده گی تهیست .
بیهوده دست وپا مزن رفیق !
به منزل نمیرسی
این خاک –
پر زهرزه هاست
که می خشکاند-
ریشه های این زمین را
زنده گی را.
فکرت
   
اشعار
درد…

این درد جگرسوز دل را
این کوه اندوه را،
با کدامین زبان
چگونه برایت –
فریاد کنم.
توکه دردم را نمی دانی
فریاد بی حاصل چرا؟!
توبی دردی
توچون سنگ ها ؛
خاموش و سردی .
فکرت
   
اشعار
نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
اشعار
دریا شده ام


بیــن که دیوانۀ آن زلف چلـیپا شده ام
چاره ام کن به خدا واله وشـیدا شده ام

پیش ازین شعروسرودم همه چون چشمۀ کور
عشقت آمد صنما حـال چـو دریـا شده ام

شـب یلدای دلم عشـق تو روشن کــرده
طورسینــا شده ام یا ید بـیـضـا شده ام

آنچـنان محو جمالت شده ام ای مۀ مـن
مست وبیخود ززمین تـا به ثریا شده ام

مرغ دل مست لـب ونـرگس فتان توشد
پای تا سر زخمارش می و مینـا شده ام

هیچ دانی بـت افسونـگرو زیبا رخ مـن
آ نقدر محو تـو گشتم که تما شا شده ام

چاره یی کن که نـدارم بیتو من صبروقـرار
تـوبـیا مهـوش من غرق تــمنا شـده ام
فکرت
   
اشعار
زولانۀ عشق

تــوباشی گــوهــر یکـدانۀ عـشق
چـــوگــنـجی دردل ویـــرانۀ عشق

تــویی صــیادومـن مــرغ اسـیرم
دلـم رفـــتـــه بــه دام ودانۀ عشق

کنــدحسنــت فروزان خانـۀ جـان
تـوچون شـمع ومنم پروانۀ عشق

مسوزان اینـقدر جان وتــنــــم را
کــه رســوایــم کنـد افسانۀ عشق

بـزن زنجـیــرها بــرپای ودسـتــم
کــه آخـر گــشتـه ام دیوانۀ عشق

بــود عشــقـت چـوآب زنـده گانی
همــیشه مـیـکشم شکرانۀ عشق

گرفــتارت شـدم خوشـنود هستـم
مــبــارکــبــاد ایـــن زولانۀ عشق

شــراب عشـق تــوکـرده خـرابـم
هـمیـشه باشـد این میخانۀ عشق

الــهــی زنده بـاشـی نـازنــیـنـم
کـه روشـن ازتوباشـد خانـۀ عشـق
فکرت
   
اشعار
من چه میدانم


اگرگفتم زدرد دل ، توگفتی من چه میدانم
اگرگفتم شدم بسمل ، توگفتی من چه میدانم

ترا گفتم بکن چاره که دردو غم فزون گشته
شده درمان دل مشکل ،توگفتی من چه میدانم

تودریایی منـم کشتی ازیـن تـوفـان نـجاتم ده
رسانی برلب سـاحـل؟ توگفتی من چه میدانم

تـراگــفتم بگـو جـانــا چه میباشد چه میباشد
ازی دردو غـمم حـاصل ؟توگفتی من چه میدانم

تراگفتم به دام ودانـه ات کــردی گــرفتــارم
دلم گـشته به تو مایـل توگفتن من چه میــدانم

تـراگــفتم اگـرلـطفی کـنی ای نـازنــین من
دهی در دل مرا منزل ؟ توگفتی من چه میدانم

فرامـوشـت شده جـانـا وفـا ومهــربـانی ها
چرا هستی زمن غافـل؟ توگفتی من چه میدانم
فکرت
   
اشعار
خواهد شکست

مینای قلب زار من سنگ جفا خواهد شکست
ازغیرشکوه کی کنم ، کان آشناخواهد شکست

فـریادو آهم کی اثربخشد به قلب سنگ او
گـربشکند این شیـشۀ دل بیصدا خواهد شکست

ازبس درون سینه ام غـمها فــزونی میکـند
نـازک دل رنجور من بـاد صبا خواهد شکست

دل درکف آن یار بی پروا فـتاده چـون کنم
این جام پرخون دلم آخرکجا خواهد شکست

هـرروزو شب اشک ندامت میچکـد چشمان من
ترسم ازان روزی که پیمان وفا خواهد شکست
فکرت
   
اشعار
رفتی

نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
اشعار
درجهـان عــشـق تــوافسانه کنم یا نکنم قــصــه هــــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن غـرق خــودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنــم بـت افسونـگر مـن نـازنــیـنــا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
اشعار
بادۀ لـب

هسـت لبـت لعـل بـدخشان من
بـادۀ لـب چشمــه حیــوان من

شـعلۀ ســوزان لبــت ای صنم
آتـشی زدبـردل وبـــرجان من

شـادیی دل خـندۀ لـب های تو
خــنـده بکن ای گل خندان من

غـنچـۀ لب قندو نبـات مـنست
قـنـد بــده زان شکرستان من

شهد لبت مسـت وخــرابم کند
بـا دۀ لــب غـــارت ایمان من

بـوسه بـده زان لب خندان خود
آب بـزن آتــش سوزان من

نـشـۀ لـب می نـروداز سـرم
گرتوشوی یک شبی مهمان من
فکرت
   
اشعار
چه خواهم کرد

اگرترکم نمایی بـاغم هجران چه خواهم کرد
شـود بیتوجهان زنده گی زندان چه خواهم کرد

مکن دوری مزن آتـش بــه جـان نـاتوان من
به وصلت گرنسازی مشکلم آسان چه خواهم کرد

جگـرخـونم زدست تــو،چومجنونم زدسـت تو
نمـی دانی توقـدراین دل ویران چه خواهم کرد

تـودرد دل نـمی دانی ، شدم بسمل نمی دانی
خـدایـا با دل پـردرد وبـیـدرمان چه خواهم کرد

اگردردم فـزون گـردد اگراشکم چوخون گردد
اگـرآهـم شود سوزان شود توفان چه خواهم کرد

به تودادم دل خودرا ، توقدرش را نـدانسـتی
خدایـا بعد ازین بااین دل سوزان چه خواهم کرد

ازان ترسم عزیـزدل کـنی روزی فـراموشـم
گـذاری گربه عشقت نقطۀ پایان چه خواهم کرد
فکرت
   
اشعار
بن بست

عاطفه ها
مرده اند
سنگ ها
بی عاطفه اند
من هراسانم
که انسانیت
به بن بست رسیده است
که فاجعه می آفریند .

این کوله بار غم را؛
به کجا برم
این کوه اندوه را؛
به کجا فریاد کنم .
این فاجعه را –
پایانی هست ؟!
این درد را –
درمانی هست ؟!
فکرت
   
اشعار
نامردان
زخون دل ،
گلی در گلدان جانم-
قد کشید
زعطر دل انگیزش
جهانم تازه و تر شد...
دریغ ودرد-
جلادان ،
پرپرش کردند.
زعطرزنده گی
دل تهی شد
سراپا فریاد گشتم ؛
چه نامرد است این دنیا
چه نامرد
که نامردان –
لاف مردی می زنند.
فکرت
   
اشعار
داغستان دل

بر زمین خشک دلم ؛

کز جفایت خاره زاراست –

گریه می کارم

تا مگر کز داغستان دلم –

لاله روید؛

وتوآیی ؛

گلدسته سازی .

ومن ؛

دل خوش ازاین که-

داغ های دلم را-

چیده چیده رفتی.
فکرت
   
اشعار
میکده ی عشق

از سوز دلم آتش سوزان گله دارد

از سوختنم دیده ی گریا ن گله دارد

عاشق شده ام بسته به زنجیر جنونم

زین سلسله ها گوشه ی زندان گله دارد

ازهمهمه ی عشق جگر سوز زلیخا

پیراهن آن یوسف کنعان گله دارد

با این رخ زیبا زکدام نسل وتباری

کز حسن جمالت مه تابا ن گله دارد

من محو تماشای دوچشمت توکجایی

جانا زتو این دیده ی حیران گله دارد

دل منزل و مأوای تو باشد ولی اکنون

از جور تو این خانه ی ویران گله دارد

در میکده ی عشق چنان مست وخرابم

کزعربده ام ساقی رندان گله دارد

« فکرت » غم غمخانه ی دل را به کی گویم

درمان نه شود دردو طبیبان گله دارد
فکرت
   
اشعار
خـرامان می روی جانـا ، بـنـازم سـرو رعـنا را

بـدین خـوبی وزیبـایـی خجل سـازی تولیلا را



به مجمر ریزاسپندی که حسنـت را نظر سازنـد

زچشم بــد نگه کـن ای صنـم آن روی زیبا را



چه میپرسی که چونستی تودر گرداب عشق من

نه میبـینی مگــر جانا تـو ایـن توفـان دریا را



چــو کاهم درمـیان موجهای عـشــق تــوفـا نــزا

نجــاتـم ده زغـرقاب فنا ، بـس کـن تما شا را



چـنــان غـرق محـیـط قــلزم عشقـم که گم گشـتم

کجــا هستم ، کجــایی ام ، نمیــدانـم سراپا را



تـو دردم را نـمــیـدانی ، تــو حالم را نمیـپـرسی

بـگــو، آ خــر زکی جـویــم دوای قـلب شیــدا را
فکرت
   
اشعار
جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار
چشم من در حسرت دیدار میماند به جا
ذهن من در گردش پرگار میماند به جا

همچنان نِی ، از درون خالی شده ، هیچم دگر
باغ اگر عریان شود ، دیوار میماند به جا

من چگونه از وصالش در کشم پای خیال
بهر هر وامانده ای پندار میماند به جا

خنجرش چون از دلم تا دیده جویی می کشد
گونه ام از خون دل نم دار میماند به جا

زخم هجرش بوی فطرت میدهد ، یکروزه نیست
ز التیامش تا ابد آثار میماند به جا

دیگران پای سلامت داشتند ، عازم شدند
وندر این منزل چو من ، بیمار میماند به جا

عارفان را عاقبت ، یا وصل یا هجران و درد
نام عاشقها ولی، با "دار" میماند به جا
آرمان ایزدی
   
اشعار
شعر تو هر واژه ای را فخر و عزت میدهد
حال این افسردگان را ، سخت بهجت میدهد

دٌر معنی سفته ای ، در قالب الفاظ ناب
پیچ و تاب آن قلم ، حالی به ملت میدهد

با چنین طبع بلندی ، سر به زیر افکنده ای
مدعی را این فضیلت ، درس عبرت میدهد

آرزو دارم که ماند آن قریحه پایدار
بس که نظم تو به من ، احساس مثبت میدهد

واژگانت عاشقان را رخصت روی نگار
عارفان را گاه مهمانی حیرت میدهد

گرچه با این دیده ام ، هر گز ندیده ام تورا
باز این دور آشنایی نیز لذت میدهد

دوش در گوش صبا ، خواندم غزلهای تورا
در گذر خندید و گفتا : " بوی فکرت میدهد"
آرمان ایزدی
   
اشعار
مرا جز آن دمی حاجت نباشد
که با نازی به چشم اندازم آرَد

که گر رخصت دهد آن طالع نیک
دو گیتی را به دست اندازم آرد

مبینم اینچنین رنجور و فرتوت
که شور عشق در پروازم آرَد

صدایم بی توان از بی نوائیست
تب عشقش نوا در سازم آرَد

میان جمع دلریشان شوم شاد
اگر می ، مهوش طنازم آرَد

بنوشم جرعه جرعه تا شوم مست
که تا در رقصِ رَطل اندازم آرد

مرادِ مستی ما ، نقش ابروست
برا نَد ، بَر کشَد ، یا بازم آرَد
آرمان ایزدی
   
اشعار
یاد از آن شب غَمانم ،که ز ما بریده رفتی
چو سرشک خون فشانم ،که رود ز دیده رفتی.....

چو ز داغ تو شکستم ، تو به بسترم نشستی
چو ز شوق تو نشستم ، تو عنان کشیده رفتی....

ای بسا که شام تارَم ، سر بشد از انتظارم
همچو شبنم بهارم ، تو سحر چکیده رفتی....

دو نَفَس شدیم همدم ، دو غریقِ ساحل غم
پس از این خیال و ماتم، تو چرا پریده ، رفتی....

من و درد این جایی ، تو و عهد آشنایی
زِ چه رو کنی دعایی؟ که شفا ندیده رفتی....

تو چو مستی شرابی ، غم عالمی ، سرابی
نکند ز ما جوابی ، به خطا شنیده رفتی......

دگرم نه گل سِتانی ، نه امیدِ بوستانی
تا چو بیدِ در خزانی ، شده ام تکیده رفتی...

مثل آن بلند گیسو ، بکشاندیَم به هر سو
مثل آن کمانِ ابرو ، چو شدم خمیده رفتی....

من ندانم آن دو اخگر ، چه نمود فتنه در سر
که به نوکِ هر دو خنجر، جگرم دریده رفتی....

تویی آن امید هستی ، منم آن اسیر مستی
ز چه رو ز ما گسستی، به کجا دویده رفتی؟

همچو " سیرهُ " بهاری ، سَرِ عاشقی نداری
تا نبینی ام به زاری ، تو کجا پریده ، رفتی؟

چه بخوانمت ترانه؟ چه بگویمت فسانه ؟
ای برای ذل بهانه ، پس از این " قصیده " رفتی...
آرمان ایزدی
   
اشعار
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
اشعار
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
اشعار
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
اشعار
گلِ محبوبه شب
حاصل صد بوسهُ شب

تو مکن مست مرا
در خَمِ این کوچهُ شب

ای غزل سازِ جهان
صانعِ آوازِ نهان
شور و شهناز مخوان
فاش مکن " گوشهُ " شب

رخ به مهتاب مده
چشم مرا آب مده
آسمان تاب مده
دست مزن خوشهُ شب

ای مه تاج به سر
سمت رحیلم ، بنگر
غم مکن زاد سفر
" آه " مکن توشهُ شب

گر بیابَم اثرت
چرخ زنم دور سَرَت
یا بیارم به بَرَت
ساغر " گلنوشهُ " شب

قبل از آشفتن من
گر تو شوی " ماُ من " من
بر کنی از تن من
این تَبِ " مدهوشهُ " شب

گر مرا هوش کنی
دعوت آغوش کنی
" شمع".....خاموش کنی
بسته شود " پوشهُ " شب
آرمان ایزدی
   
اشعار
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
اشعار
از عمر تلف گشته ام ار هست مجالی

خواهم ، صنما ، عرض کنم شرح مقالی

ای آفت جان ، روح و روان ، ماه دل انگیز

از سلک وصالت برسانم به تعالی

با سلسله موی تو گر ، بستهُ دنیام

با خنجر ابروت ، شهیدم به توالی

آن چشم پر آشوب تو گر خان هوس بود

لبت کوثر عذب است ، همان حول و حوالی

گر عاقبت کار دلم برزخ عشق است

آغوش گشا ، تا که در آیم به کمالی
آرمان ایزدی
   
اشعار
بیا یادم بکن تا سر شود آشفنه خوابی ها
شود گاهی کنی با خاطرم این خوش حسابی ها

نصیحت میکنم جانا ، شما هم قدر صحبت دان
که گر عشاق رنجانی ، دگر رخصت نیابی ها

مخوان با آن لب خندان ، غزل از من میان جمع
که با آن حُسن و خُلق خوش ، خودت فصل الخطابی ها

نگردد از سرم بیرون ، هوای بازِ آغوشت
به دل گَه میزنم طعنه : " تو هَم فکر سرابی ها...!!! "

به بویت آنقدر مستم ، که دنیا را " سبو " بینم
تو را هم گاه پندارم ، از آن گیسو شرابی ها

مَنَت گفتم همان اول ، که در این شام ظلمانی
رخ مهتاب رنگت را به چشمانم نتابی ها

نمی دانم کدامین از زمین و آسمان جویم
به گوشم حرف فردوس است و همپایم ترابی ها

مپرس از من نشان هرگز ، ز نیکویی و آبادی
که ویرانگاه تن کردم فراز این خرابی ها

اگر از اشک و آه من ، تورا قسمت شود جنت
حلالت باشد آن غلمان و انگور و گلابی ها
آرمان ایزدی
   
اشعار
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
اشعار
مادر

شاخهُ سر سبز طوبی ، مادرم
رشحهُ جام اهورا ، مادرم

ای وجودت رشتهُ هستی من
ثدی پاکت اولین مستی من

قلب من ، آرام شبهای منی
عقل من ، پرهیز و پروای منی

ای همه آرامشم لحن خوشت
پندهای بیکران در خامُشَت

آن کسی کو سرنوشتم را سرود
کرده با نجوای تو در دل ورود

ای تمام عمر پشتیبان من
ای اساس سعی و اطمینان من

ابتدای" خلقت از نورم " تویی
شوق جانم در رگم ، شورم تویی

تا سحر بر بسترم ، بیدارَمی
تو شفا بخش تن تب دارَمی

آن خدایی که سرانجامم نوشت
کرده دامان تورا رنگ بهشت

جمله افلاک آفرینت میکنند
هر قدم سهم از نعیمت میکنند
آرمان ایزدی
   
اشعار
وصف تو واژه واژه شد ، نُقل و رطب در سخن ام
نام تو میچکد چو مُشک ، از لب و نای و دهنم

غیر ِ تو نیست مطلبی ، تا که بیاورم میان
غیر تو نیست تربتی کَش بسرایم وطنم

من شده ام گدای تو ، ره ندهی به کوچه ات
من ز پی ات دوان دوان ، ناله کنم صنم صنم

آنکه رجا کند منم ، و آنکه عطا کند تویی
آنکه جفا کند تویی، و آنکه وفا کند منم

سایه به سایه میروم ، تا که بگیرمت نشان
سر به تو می سپارم و ، می دود از پی اش تنم

گر شدمی کشته تو ، زود مکن خاک مرا
رخصتی ام ده که کمی ، رقص کنم در کفنم
آرمان ایزدی
   
اشعار
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
اشعار
مرا خیال شانه زلفت بجای مانده هنوز
بیا که بر سر بامم همای مانده هنوز

اگر چه دی مَه و سرما و برف و طوفانست
ز شوق غنچه صبرم به پای مانده هنوز

بیا که موطی قدمت را همه گل افشانم
ببین که باغ دلم را صفای مانده هنوز

سوای قاف "قامت " و حای " حسن " تو حاشا
اگر به لوح ضمیرم " هجای " مانده هنوز

هزار شکوه ام اَر مدعی شبی بشنود
هزار ضجٌه عشقم ، به نای مانده هنوز

قسم به طلعت پاکت ، که بین اینهمه درد
مرا به شکٌر خنده ات ، دوای مانده هنوز

نگه ز مسنَد شوکت نما به عاشق زار
چنان که بر در رحمت گدای ، مانده هنوز

مباد که بر سَر کویت ز پای بنشینم
که من جوانم و جراُت بجای مانده هنوز

به شوق روی تو گر معتکف شوم نیک است
که در حریم عبادت خدای مانده هنوز
آرمان ایزدی
   
اشعار
شاید شنیده ای که دل به تو بستم ..... بیا ببین
پیوسته در هوای تو هستم ..... بیا ببین

دیگر به هیچ میکده راهم نمی دهند
بی منت شراب ، چه مستم ..... بیا ببین

یادش بخیر نوازش گیسوی خرمنت
عطرش هنوز مانده به دستم .... بیا ببین

هیچکس به کلبهُ دل من سر نمیزند
در را به روی حوصله بستم .... بیا ببین

عمری دویده ام که بگیرم نشانه ات
آخر کنار کوچه نشستم....بیا ببین

سروی بلند بودم و اکنون مگو مگو
از بادها که نه ، از تو شکستم ..... بیا ببین

از آن زمان که " عشق " و " تو " همدست گشته اید
من کی ز دام حادثه رستم ؟ .... بیا ببین

تنها نه حال نزار و ملامت خلق است...
کاری که عشق داده به دستم .... بیا ببین
آرمان ایزدی
   
اشعار
" خدا _ مست "

خوشا آن می پرستِ باده در دست
که با مستی ز بندِ عاقلان رَست

خوشا آن بنده ساقی پرستی
که با ساغر نماز زهد بشکست

خوشا آن عاشق درد آشنایی
که " بندی " گشت اما رشته نگسست

خوشا آن دل سپرده نازنینی
که فکر خانمانش عهد نشکست

خوشا آن سر نهاده در ره دوست
شده از شوکت مولای خود مست

خوشا آن جاودان همرازِ " حلاج"
میان بَر عاشقی با بندِ جان بست

خوشا آن خویشتن از یاد برده
که در ایثار تن ، عاشق شود هست

خوشا آن وا رهیده از دو عالم
که صهبای لقایش هست در دست

خوشا آن مستی که واحد بود حالش
خدا_مست و خدا- مست و خدا - مست
آرمان ایزدی
   
اشعار
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
اشعار
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
اشعار
آن قدر گریه کنم از تعب و دلتنگی
که سراپرده این خانه بگوید بس کن

شب چو در حال و هوای تو شدم غرق خیال
شمع در محضر پروانه بگوید بس کن

می سرایم به تاٌلم ز غمت شعر ، چنان
که قلم مات و غریبانه بگوید بس کن

میرسد حالت ابراز غزل تا جایی
کآقبت این دل دیوانه بگوید بس کن

من نمی ترسم اگر خواستنت کفر بُوَد
ور مرا زاهد فرزانه بگوید بس کن

جام خونآبه چو گیرم ز کف دُرد کشان
هیچکس نیست به پیمانه بگوید بس کن

بده ام ساغر گلگون که کشم عربده باز
بلکه این ساقی میخانه بگوید بس کن

آخر الامر گذارم صنما ، جان به رهت
مگر آن دیدهٌ مستانه بگوید بس کن

من نه مجنونم و نه وامق و نه فرهادم
عاشقی کو که دلیرانه بگوید بس کن

تو نه عزرایی نه لیلی و نه شیرینی
پس مگو آنچه که افسانه بگوید ، بس کن...
آرمان ایزدی
   
اشعار
دردی نهفته دارم کز صبر من فزون است
یا رب حمایتی کن ، کز طاقتم برون است

هم اغبرار عیش است ، هم زائلات عشرت
هم خصم بی دریغ و هم تشنه ام به خون است

گر شد زچهره پیدا ، رنج فراق و هجرش
صد پُر شَرَر تر از آن ، والله در درون است

ما را فتاده حاجت با زلف تابداری
هر طرٌه اش کمندی ، تابیده با فسون است

گر فاش گویمت راز ، لب از تعب بسوزد
ور بر نیاید از دل ، آتش به اندرون است

یک شب حدیث این غم با پیر خویش گفتم
کو در گشودن راز ، استادِ ذوالفنون است

گفتا که چاره ای نیست ، افتاده ای به دامَش
" آوَخ" به روزگارت ، آینده ات جنون است

طرفه حکایتی داشت ، چرخ فلک به قسمت
بر خود مگیر ای دل ، این قصه " کاف و نون " است
آرمان ایزدی
   
اشعار
حس من را فاخته میفهمد
دیده ای؟ چهره اش چه غمناک است

نگران است ، می کند کو کو
دیدگانش همیشه نمناک است

حال من هم همیشه اینطوریست
حالت بی کسی...... اسفناک است

از سرِ بام ، خیره می شوم به شما
ولی چشمان کوچکم پاک است

مستم از عشق رویتان ، گویی
آشیانم همیشه در " تاک " است

اهل این کوچه دشمنم هستند
حرفهایشان غضبناک است

سینه ام را نشانه میگیرند
عاقبت خشم شان " اثر ناک " است

پَرِ پرواز را "نتابیدن"
مشکلِ عقل و فهم و ادراک است

پس بیا تا بهار من باقیست
تا هوا صاف و دل طربناک است

قبل از آنکه ز بامِتان بپَرَم
که همین کار هم خطر ناک است

رحم کن به این دلی که بستهٌ توست
مطمئن باش قلب من " آک " است
آرمان ایزدی
   
اشعار
فرهاد وَش از این غم
تا بیستون کنم خاک
فریادهای عشقم
آتش نموده پژواک

از سوز عشق هردم
گویی که می فروزد
ای وای اگر از این سوز
آهم رسد به افلاک

درویشی و نداری
وانگه حریف کاری
گر عون شهریاری
دستم دهد به فَتراک

یارب بکن مدارا
دستی بگیر مارا
کین دلق بی صفا را
از سر به پا کنم چاک

ره بسته مینماید
کَس در نمی گشاید
اینَت نمی سزاید
کز رحمت تو حاشاک

گفتم که آگهی تو
دردَم چرا دهی تو؟
گفتی نمی رهی تو
کآلوده ای به خاشاک

تا خورده ام سرانجام
از تاک درد او جام
صد آفرین بر این جام
صد مرحبا بر آن تاک
آرمان ایزدی
   
اشعار
دل به دریا زدم به قصد گریز
پایم اما به سنگ خاره گرفت

موج و گرداب بود و ساحلِ تو
زورق باورم کناره گرفت

راهِ گُم را دوان دوان رفتم
پایِ من سبقت از سواره گرفت

برف بر شاخهُ درختان بود
که دلم مژدهُ بهاره گرفت

به همان سرعتی که آمده بود
رفت و در قلب من شراره گرفت

دست تقدیرِ لعنتی کج بود
یک یک از شام من ستاره گرفت

شد خزان و امید من پژمرد
بند جان را به یک اشاره گرفت

روز در چشم خلق خندیدم
در خفا بغض من دوباره گرفت

چشم من تا به کی به راهش بود
دست من تا سحر شماره گرفت

دیده تا کم نیاورد در اشک
مدد از ابر پاره پاره گرفت

شده ام مشتِ استخوانی هیچ
عشقش از جان من عصاره گرفت

از تنم دست عافیت کوتاه
از وجودم دلیل و چاره گرفت

مُلک او بود ساحت این دل
نقد جان را چرا اجاره گرفت
آرمان ایزدی
   
اشعار
از ازل در طلب سٌرِ وجودند همه
و ز طلب معتکف درگَه جودند همه

هر یک از لمعهُ رویت تب و تابی دارند
سٌرِ تو آتش و افکار چو دُودند همه

ای بسا عمر که طی شد به تمنای رُخت
لیک تاری ز کمندت نگشودند همه

جمعی از شعله تو شمع صفت میسوزند
جمع دیگر ز فراق تو خَمودند همه

به صوٌر مختلف و معنیِ کُل وحدت صِرف
چون که در آینهُ علم تو بودند همه

تا که در دایرهُ عقل نمی یابندت
همچو پرگار به هر سو به سجودند همه

نیست هر صفحه دل ، در خور نقش رُخ تو
گرچه این آینه از زنگ زدودند همه

سوز و آهی محک کار شود ، ورنه به قول
طیِ این مرحله بسیار نمودند همه

پارسایان که دمی محرم اسرار شدند
نیمه شب دید مسیحا ، که غنودند همه

تا مگر فضل تو از غیب که را گیرد دست
ور نه این طایفه سرگرم وجودند همه
آرمان ایزدی
   
اشعار
ای " صبا " همچون صبا در پیچ در گیسوی دیگر
صورت دیگر ببین ، ماه دگر ، مینوی دیگر

خرقه انداز و گره بگشا و آواز دگر سَر دِه
برآن ، از آب و گل بگذز ، برو آن سوی دیگر

بسوزان دفتر و دستک ، و رو کُن بر سفر اینک
که آنهم دفتری دارد ، ولی از روی دیگر

ای " صبا " چون باد پاییزی ، از این شهر و از این برزن
گذر کن سرد و آکنده ، برو تا کوی دیگر

ببَر از آهِ دل توشه ، که تا پایان راهت این
بُوَد آب دگر ، نان دگر ، داروی دیگر

اکر در تن نداری نایِ این زادِ سفر بردن
ز مولایت طلب کن قوت بازوی دیگر

ای صبا دستم به دامانت ، اگر بر مقصد دل
رسیدی و زدی از قعر دل " یاهو" ی دیگر

به یاد آور یکی دلخستهُ گم کرده راهی را
که می جستَست در سیمای تو دلجوی دیگر
آرمان ایزدی
   
اشعار
خون رَگم از هجرش ، میجوشد و میجوشد
طفل دلم این خون را ، مینوشد و مینوشد

از زخم فراغش هم میگریم و میخندم
بر هر دو طریق این دل ، میکوشد و میکوشد

باهر نفسم دردی ، می آید و میماند
لب را گزش آهی ، می دوزد و می دوزد

نائی بدَمد در نی، از شرح غم عشقم
هر بندِ نی از این تب ، می سوزد و می سوزد

زاهد به درِ دِیری ، بنشسته و می پاید
با هر قدمم طعنی ، می گوید و می گوید

باید بِکَنَم از بیخ ، این دارِ محبت را
هیهات که از ریشه ، می رویَد و می رویَد

آرم ز طلب سجده ، ای آه که اشکِ غم
محراب عبادت را ، می شویَد و می شویَد
آرمان ایزدی
   
اشعار
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار
رو کرده ای دوباره به ایوان من ، عجب !!!! .... خیر است
دیگر نمی کنی به تمنای من غضب .... خیر است

گویا ز سمت دیگر آمده خورشید ما برون
نذر کدام امام کرده ای رطٌب .... خیر است

در خواب هم ندیده بودمت ای غنچهُ بهار
کین سان به لطف کنی بنده را ادب ..... خیر است

محبوب اهل دل شدی و شیرین شهر عشق
یک فوجِ خسرو و فرهاد از عقب .... خیر است

گفتند که ماهِ عزیز است و مِی حرام
بی باده حضرتتان سرمست و با طرب !!!! .... خیر است

با نازِ خویش آمده ای تا زِ ما چه بِستانی
از جانِ عاشقم که گرفته ای طلب ..... خیر است

گیسوی شب به صورت ماهت رها مکن
زین دست ، هزار بار خورده ام رَ کَب ..... خیر است

کجا تو را به میل خویش آرزو توانم کرد؟
همین که دلم را نمیدهی تَعَب ..... خیر است
آرمان ایزدی
   
اشعار
بیا بیا .... که عِطر حضورت فضای خانه گرفت
بِرس بِرس... که اسیرت تو را بهانه گرفت

ببین .. ببین.. که نزارم نموده دوری تو
نگَه .. نگَه .. که چگونه غمت شبانه گرفت

مرا ... مرا ... ندهی با ندای خود خبری
بگو ... بگو ... که امیدم رَهِ فسانه گرفت

تو را....تو را ... چه بنامم ؟ که جز تو کِی؟ چه کسی؟
کجا؟ کجا؟ ز محبت سَرَ م به شانه گرفت

مگو...مگو... که نیایی ، که دیده ام به در است
مَده ... مَده ... تو حذر ، طاقتم زمانه گرفت

بده...بده... قدحی تا غبار غم بروَد
قدح قدح چه بنوشم؟ عطش زبانه گرفت

بزَن... بزَن به بربط عشق و به ارغنون جنون
بخوان بخوان که تَنَم نشئه از ترانه گرفت

مخوان مخوان تو به غیر از سرود " شور " و " نوا"
مزن ... مزن تو مگر بزم عارفانه گرفت

منم...منم...چو حزینی ، سپرده دل به غمت
تویی...تویی ... که نگاهت دلم به دانه گرفت

نشُد... نشُد که کمانت اشارتم بکند
چه شد؟ چه شد؟ که خدنگت مرا نشانه گرفت..
آرمان ایزدی
   
اشعار
زده ام فال که شاید تو مرادم باشی
همدم بزمِ شب و محفل شادم باشی

رفت تعبیر و پس از اینهمه غم فهمیدم
آفتِ دین و دل و عقل و سوادَم باشی

تیرِ آتش شدی و در دل من بنشستی
چونکه میخواستمت همچو نهادم باشی

من بیچاره بغیر از تو نیندیشیدم...
تو مگر عهد نکردی که به یادم باشی؟

من از آن جور و تطاول نخروشم هرگز
که بگویند حسودان که زیادم باشی

تا به پا بودم و مشتاق ، نبودی به بَرَم
مگر آن لحظه که از پای فتادم باشی
آرمان ایزدی
   
اشعار
آشکارا گفته ام گویا گرفتار توام
شاعر ی دلداده ام ،درگیر افکار توام

میتوانی با دلم گاهی به نرمی تاکنی
کار سختی نیست وقتی من طرفدار توام

می نویسم تا سند گردد : " فدایت میشوم"
تا شود ثابت که من اینطور پا کار توام

ای گل واگشته در دامان باغ آرزو
نیستم از جنس گل ، اما چمنزار توام

خواهش بوسه در این ماه مبارک دارمت
روزه ای ، باشد . منم خرمای افطار توام

من به پای عشق تو دل را ضمانت داده ام
سالها در گیر و دارِ حکم احضار تو ام

درد دارد سینه ام،دل میفشارد تنگ و سخت
در نبودت ای نَفَس ، تنها هوادار توام

ای که قدت همچو سرو و موی پیچانت طناب
با همین تشبیه زیبا، بنده بر دار توام

از همین آزارها ، جمعی نهیبم می کنند
آخ، نمیفهمند من مسحور آزار توام

شب سحر گشت و خروس از صبح می گوید خبر
من هنوز در مانده از تفسیر اخبار توام
آرمان ایزدی
   
اشعار
باد چون مستی میان گیسوانت می وزید

چیز گنگی بی محابا در نگاهت می خزید

من شدم محو تماشای دو چشمت ، مارِ عشق

ذره ذره از درون ، رگهای من را می گزید
آرمان ایزدی
   
اشعار
گویند در بهشت برین ،خلد جاودان
حوران سیم بر ، برقصند صف به صف

دامن کشان و موی پریشان و سینه چاک
دلها برند این لولی وشان ز کف

بر گرد زاهدان مقرب ، حلقه میزنند
فریاد می کشند همه ، مستانه از شعف

ساقی شراب سرخ بر مومنان دهد
تا مینگرددشان یک دمی تلف

در حیرتم از این قصه در کار کردگار
کز خرابات کردن جنت، چیستش هدف؟

رندی چرا نکوست اندر آخرت؟
آنجا هماره گوهر و اینجا بوَد خَذَف

در این جهان ، جام و صنم حرام !!
آنجا حلال و فراوان تر از عَلَف

دورم ز کفر ولی شک نموده ام
زین قصه ها که روایت شد از سَلَف

آخر به عدل مگر اقتضاء کند
در زندگی شرافت و در موت بی شرف؟!؟

شاید هم آن مفسر جاهل خطا نمود
تخمینِ ثقل دُر زده ، از هیئت صدف

گو در کار این سرای عاجز بمانده ای..
این سوی مانده را چه به تفسیر آن طرف

نیک است به جهد رها گردی از غرور
لولا انکَشَف ، قالوا اناُ انصرَف
آرمان ایزدی
   
اشعار
چو شب به سوی بارش ام ، به بغض بی بهانه ای
به سمت خویش میدهم ، به "آه" و " غم" نشانه ای

سرشک تا که میچکد ، ز دیده بر غبارِ دل
هَوار می شود چو گِل ، شکسته سقف خانه ای

به سیل پُر حنینِ جان ، اگر چه زورقم ولی
شکسته ام ز موجها ، نه ساحلی ، کرانه ای

به قعر می برد مرا ، چو گوش می سپار مش
که باد زوزه می کشد ، چو ساز بی ترانه ای

به بامِ خواب می روم ، ستاره می کنم نشان
دو چشم خون کنم که هی ، سحر شود شبانه ای

به چشم مردمان مرا ، گهی به سُخره می کشد
به گریه می دهد مرا ، به نحو کودکانه ای

بدین روش نشانَدَم به کنج انزوای ِ خود
مرا امید وصل نه ، مگر گهی ، گمانه ای

کجای این غزل مرا ، به واژه بار می دهد
که شعر می رود ز کف ، چو بگذرد زمانه ای
آرمان ایزدی
   
اشعار
گلبانگ عشق کو؟ که زنَم چون هَزار دَم
اما نه بلبلم ، نه صفا می برازَدَم

خود دانم این فراق چه افسون مبهمی ست
و ین داغ بی دریغ به کجا می سپارَدَم

آشفته حالم از باد قضا و دوست
چون رد پای خویش ، به جا می گذارَدَم

خنجر ز حرف خلق ، هر دم که میخورم
جایی نشسته و بخدا میشمارَدَم

دلتنگی از نبود تو ، بس نبود و هم
این بغض لعنتی ، که جدا میفشاردم

حسی شبی به ماهت سپردم و افسوس
روز ها ست که به کارِ گِلی می گُمارَدَم

بند بند موی تو ناب است، ولی هیهات
که هر چه میکنی تو رها ، می حصارَدَم
آرمان ایزدی
   
اشعار
موی تو قلم ، چشم سیاه تو دوات است
وین سینه ما، کاغذِ مطلوبِ " برات" است

بنویس بر این صفحه که عمری طلب ماست
هر چند که اکناف پر از این صفحات است

جمعی به تمنای رُخت تشنه لب و مست
این ساحت دیدار شما چون "عرفات" است

لب غنچه و مو نسترن و چشم چو نرگس
رویای دل انگیز تو بَس پُر نفحات است

دل بردن و دل کندن و دلگیر نمودن
یک حمله قلبی است که از کل جهات است

من نزد تو چون چشمه جوشان حیاتم
با غیر تو چون شمع ، که در حال وفات است

توصیف لبت طبع مرا گرم نماید
چون خاصیت ویژه که در چای و نبات است

من نکته چه گویم ، سرِ این قصه بلند است
این قصه نه ، یک مسئلهِ پُر شبهات است

خواهم که بَرَم دست به گیسوی بلندت
قصدم به حیاتی است که در آن ظلمات است

ای وای که عمرم شد و اندوخته ام رفت
پرداخته ام آنچه که بیش از کلمات است

پس باز بیا و بدهم بابت هر سال
یک بوسه جانانه که "حق السنوات "است
آرمان ایزدی
   
اشعار
چندیست که ای آفت دوران خبرت نیست
در کوچه و در برزن و میدان ، خبرت نیست

رفتی تو از این کوی و گذر ، خرم و دلشاد
وز محنت دیرینه یاران خبرت نیست

دوشینه به بام آمده تا روی تو بینند
صبح آمد و ای ماه ، کماکان خبرت نیست

دل میبری از عامی و زاهد به نگاهی
از گمرهی خلق مسلمان خبرت نیست

نرخ شِکٌرَت رایج بازار شکسته
حیف است که از قیمت احسان خبرت نیست

این کوچه و آن کوچه چه غوغاست ز حُسنت
بردی ز دل شهر تو ایمان ، خبرت نیست

با باده لبریز خود اندوه که شویم
از پاکی اندیشه مستان خبرت نیست

عمری شده در قصد تو ای کعبه آمال
کز راه دل و خار مغیلان خبرت نیست

از راه دراز آمده ام بوسه بچینم
از ذائقه تشنه مهمان خبرت نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار
چنان از بوی جانبخشِ بهارِ روشنَت مستم
که هر چه کردم این صورت کنم انکار، ممکن نیست

هجوم واژه در ذهن من ای محبوب من ، کی شعر خواهد شد؟
که شعر خوش سرودن بی تو با اصرار ممکن نیست

دوای عاشقی گویند محو خاطر است ، اما
فراموشی از آنجائیکه که هر شب می کنم اقرار ممکن نیست

تو صدها وعده ام دادی و من صد حسرتت خوردم
هزاران سادگی کردم .... ولی اینبار ممکن نیست

چنان حالی ،چنان حالی ، به دل افتاده از یادت
که وصفش درج در مشروح صد اخبار ممکن نیست

به راه کوی خود ای آشنا ، دستی بگیر از ما
که این ره را سپردن با تنِ تب دار ممکن نیست

چه گویم از تو با خلقی که حیران تو میمانند
به هر ناهوشیاری گفتن اسرار ممکن نیست

اگر گاهی ببارد چشم من،درد فراقت را نپوشاند
که حتی شرح آن با بارش رگبار ممکن نیست

مرا هرگز مکن با قسمت و تقدیر رو در رو
که بازو در فکندن با دو تَن " قدٌار" ممکن نیست

تو گفتی : " باز میگردم...صبوری پیشه کن لَختی.."
به حرفت نه نمیگویم ، ولی اینکار ممکن نیست....
آرمان ایزدی
   
اشعار
از آن زمان که کار دل به این جنون کشیده شد
چه سوزها که اززبان به اندرون کشیده شد

به گریه گفته چشم من خلاصه الکلام عشق
طویل داستان ولی به کاف و نون کشیده شد

به بزم اشک خوانده ام چه نغمه های آتشین
چه زخمه ها که تا سحر به ارغنون کشیده شد

دوباره پای عاشقان به مقتلی رسیده که
غریو سوگواری از سیاوشون کشیده شد

به شیخ شعر گو بیا ، رسیده قاصدی ز ره
که هفت شهر عشق تو ، به خاک و خون کشیده شد

رسیده تا حریم حق ، ز سینه زجه و فغان
از این عذاب بی امان که تا کنون کشیده شد

تطاول است از فلک،در این حصار باغها
به دست باد ریشه ها ، اگر برون کشیده شد
آرمان ایزدی
   
اشعار
بحث گیسوی تو شد،حرف دلم یادم رفت
هرچه باید بنویسم به قلم یادم رفت

نیت ام بود بگویم به تو راز دل خویش
تا سر کوچه رسیدی بغلم، یادم رفت

دیدمت،هول شدم، رشته افکار گسیخت
وقت آن شد که بگویم "عسلم" یادم رفت

آنقدر غرق در اندیشه عشقت گشتم
نوبت صحبت من شد،غزلم یادم رفت

از من اصرار که پا روی دوچشمم بگذار
از تو یک ناز..همین...ماحصلم یادم رفت

آب و جارو شده این کوچه....چراغان شده شهر
بنده معذور که ساز و دهلم یادم رفت

الغرض پیش بیا تا بسرایم غزلی.
گر چه اصلا فعلاتن فعلم یادم رفت
آرمان ایزدی
   
اشعار
ابر با بغض من که هماهنگ میشود
ایوان سینه پر از نم نم آهتگ میشود

این قطره های کوچک باران بدون تو
آن دم که میرسد به سرم سنگ میشود

جانم به جام نگاه تو تحلیل میرود
روحم به قاب آینه کمرنگ میشود

از وقتی که قلب گروگان چشم توست
هر شب دلم برای دلم تنگ میشود

آخر به جنگ نابرابر تو فتح با من است
آن دم که پای لشکر غم لنگ میشود

من با قلم چنین نویسم و بخت با قلم چنان
دیریست میان این دو قلم جنگ میشود

عمری عزیز به پای تو رفته ولی بیا
ما چانه میزنیم و معامله همسنگ میشود
آرمان ایزدی
   
اشعار
صبح امروز یادت اقتادم
گریه اسباب بیقراری شد
تا نشستم دو بیت بنویسم
باز آسمان بهاری شد

باز گفتم کنارمی و غزل
باعث حسن همجواری شد

دست بردم به حلقه مویت
رنگ و رویت کمی اناری شد

تا زدی خنده اشک بند آمد
غصه از شعر من فراری شد

ناگهان پر کشیدی از فکرم
دشت ابیات من غباری شد

رفتنت بر دلم خراشی بود
کم کم ای وای ...زخم کاری شد
نور شبهای تار من بودی
یاد تو برق اضطراری شد

بس که در عشق بمب احساسی
شکل رفتارت انتحاری شد

دیگر افتادم از غزل گفتن
هق هق دل به واژه جاری شد
چه بگویم که باز برگردی
و نگویی که پاچه خواری شد

چون کشش داشتی به لفظ قلم لحن اشعار من اداری شد

روز جمعست یادتان باشد
روز تعطیل اضافه کاری شد
آرمان ایزدی
   
اشعار
ای بلبل نشسته به شاخ شجر بخوان
از جویبار و جنگل و کوه و کمر بخوان

گاهی به سلک همایون ، سه گاه و شور
چندی به " دیلمان " و گهی " جامه در " بخوان

ای همنوای بنان و ملوک و تاج
آنسان که جان تازه بگیرد " قمر " بخوان

از قصد جام حافظ و عرفان مولوی
با لحنی که می سِتُرد هوشم ز سر بخوان

تا آتشی به پا شود از نو به سینه ها
دستی به تار دل زن و " مرغ سحر " بخوان

بر خیز که " سرو چمانت" امید ماست
زآن نغمه های دلکش پر شور وشر بخوان

تا ساحت بهشت نشاند غبار دل
یک "ربٌنای" نابِ عمیق الاثر بخوان

"بگذار تا مقابل چشم تو بگذریم"
آنگه برای دلشدگان از ظفر بخوان

دیریست که قدر تو دانند اهل شوق
عمری برای من و این چشم تر بخوان
آرمان ایزدی
   
اشعار
چه بگویم که نپرسند همه راز تو را
رفتن و آمدن و شیوه طناز تو را

به چه سویی کنم ای قبله حاجات دعات
که فلک سجده کند نقطه آغاز تو را

عاشقان را به جفا کشته ای و خوشحالی
که نکردست کسی فتحِ سرافرازِ تو را

این نه شطرنجِ سپاه است و نه هنگام نبرد
چه کسی کشته مگر افسر و سربازِ تو را؟

جان کُنَم ب سر پیمان و سَرِ خویش ضمان
که به رحم آورم این لشکر "شب تاز " تو را

حیف از آن ساحت رخساره و آن قدِ چو سرو
که تبِ سنگدلی سَد کند ابراز تو را

خوی گرم تو اگر خوانده کسی " دشت جنوب"
هم ندیدست یقین سردیِ قفقاز تو را

هرکس از فاخته و سار و قناری دم زد
نشنیدست هنوز چهچه شهناز تو را

وآنکه آوای بهشت است به خوابش مسموع
همه بگذارد اگر ، بشنود آواز تو را

همه شهر طربناک شده ، پاکوبان
که به افواه رسیده سخن ساز شما

تا شکارت شده ام ، حضرت حق را شاکر
که ندادست به شاهین پر پرواز تو را

دفتر شعرم اگر در گرو باده برفت
خط به خط بازنویسم به قلم ناز تو را
آرمان ایزدی
   
اشعار
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
اشعار
شب آمد و حال من ، رو کرده به ویرانی
در سینه چه آشوبی ، در دیده چه بارانی

آرام نمی گیرد امواجِ درون من
گاه است که باز آیی ، این غائله بنشانی

این زورق بشکسته زین حادثه گرداب
کم مانده فروپاشد ، سکان دلش آنی

کوهی شده درد من ، عمریست کلنجارم
فرهاد مزن تیشه ، زین صخره فرومانی

این کودک دل هر گز ، با صبر ندارد خو
اینقدر نمی خواهند از طفل دبستانی

دستی تو بگیر از ما ، ای شاه جهان آرا
کردند شب و قسمت ، این توطئه پنهانی

چون تحفه خاقان است ، این قلبِ کبودِ من
بر سینه نیاوردم یاقوت به آسانی

لَختی تو دعایم کن ، گر بر سر پیمانی
ای هر قدمت خیری ، ای هر نفست جانی

وقت است زنی طرٌه بر طَرف رخ ماهت
تا باد زند بوسه بر ساحت پیشانی

من ساغر خون هرشب ، با درد تو مینوشم
تاثیر غَمَت در می ، افسوس نمی دانی
آرمان ایزدی
   
اشعار
فقیر کوی تو نام و ننگ نشناسد
خراب روی تو دست از ترنگ نشناسد

کلیم طور تو از قبطیان نمی ترسد
خلیل عشق تو ، نار و شرنگ نشناسد

حکایت غم تو ، سرنوشت فرهاد است
به تیشه در طلبت فرق و سنگ نشناسد

ز خون سرخ سیاوش همی رسد آواز
که مست باده تو ، آب و رنگ نشناسد

چنان که چیره گشته ای و تیغ ناوک اندازی
سِزَد ... که "مردم" تو رسم جنگ نشناسد

به فتنه و اثر شصت ، خبره صیادی
که دام عشق تو ، کاهل از زرنگ نشناسد

بیا که شمع حیاتم شنیده بوی سحر
برس که پیر دلم وقت تنگ نشناسد
آرمان ایزدی
   
اشعار
خبر لطف تو آمد، خبر خوبی بود
اثر مهر تو بر دل ، اثر خوبی بود

بعد عمری که نمودی تو از این سو گذری
بهر این خسته نگاهت ، نظر خوبی بود

صبر بسیار نمودم که شوی محرم دل
حاصل صبر عزیزم ، ثمر خوبی بود

شدم آواره حُسنت به همه کوی و دیار
عاقبت روی تو دیدم ، سفر خوبی بود

زد شرر بر دل افسرده من روی مهَت
گر چه میسوزدم ، اما شرر خوبی بود

سَر به دامان تو انداخته ام ، کم مشمار
تا که شور تو در او بود ، سَرِ خوبی بود

حاصل عشق من و جور تو و طعن رقیب
گر ضرر کرده ام ای مَه ، ضررخوبی بود

گفته بودی به حریفان که فلانی شده پیر
لیک اما به جوانی ، پسر خوبی بود
آرمان ایزدی
   
اشعار
دست بردار ای دل از ماهی که میخواهی و نیست
از فسون قسمت اگاهی که میخواهی و نیست

چند باید استخوان در آتش از وِی سوختن
تا کشی فریاد در چاهی که میخواهی و نیست

چند ریزد بغض سرکش هر قدم از چشم عشق
تا شود پیدا تورا راهی که میخواهی و نیست

مانده ای تنها تو ای حالِ ملال انگیز من
پای لَنگت نیست همراهی که میخواهی و نیست

موج دریای غمت آمد ، به فکر غرق باش
نا امید از ذرهٌ کاهی که میخواهی و نیست

عشق هر گز برنمیخیزد که گیرد دست را
آه از این قصه واهی ، که میخواهی و نیست

ای که میگفتی حضورش مایهٌ آرامش است
درد میگردد کسی گاهی ، که میخواهی و نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار
لطفا به جای (...) بخوانید: " سه تا نقطه "

با کسب اجازه از محضر اساتید..........

ما اهل صفائیم و سلام و (...)
بر ما تو مخوان وِرد و کلام و (...)

در وادی مستی و پریشانی و رندی
با طعنه مگو اهل ظلام و (...)

تقدیر چنین بود که در دولت ساقی
حاصل شده از باده دوام و (...)

حاجت نبرم هیچ بَرِ مرشد و عامی
تا دم نزند پخته و خام و (...)

این نیست که قسمت نشود دولت و مکنت
طبعم نکشد جاه و مقام و (...)

این ورطهٌ دیجور و من خسته تب دار
زین و سپر و اسب و لجام و (...)

تا رخش سعادت بشود رامِ من پیر
خوان گشته تر از رستم و سام و (...)

ای مدعی امشب تو مکن حیلت تازه
گسترده مکن دانه و دام و (...)

امشب اگرم سستی مستی بگذارد
یورش کنمَت از دَر و بام و (...)

امشب شب عشاق و جهان باختگان است
القصه کنم کار تمام و (...)

چیزی به غنیمت من از این کوی نخواهم
جز رطل و سبو ، کوزه و جام و (...)

گر خواهش این خسته بپرسد صنم شوخ
دارم هوس بوسه و کام و (...)

در گردش این دهر چو با عشق نشستیم
دیگر چه غم از حسن ختام و (...)

گر بستهٌ عقبایی و گر خستهٌ دنیا
بی رَه زده ای ! ختم کلام و (...)
آرمان ایزدی
   
اشعار
‍نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است

کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
اشعار
چو خورشید و مَه آشیانی مرا
ز مُلک سحر گَه ، نشانی مرا

به گردونِ بی اخترِ سرنوشت
به هر شامگَه کهکشانی مرا

چو نیسانِ بارندهٌ نوبهار
چو قوس و قزح ، آسمانی مرا

به هر رشتهٌ موی عنبر وَشَت
به دامی تَبَه می کشانی مرا

به خال زنخدان و آن طٌره ات
چو افتاده چَه ریسمانی مرا

چو قد قامت عشق برپا کنی
به خاک سیَه می نشانی مرا

چه سودم که لشکر کشم بر غمت
به قلبِ سپَه خون فشانی مرا

تو پروردگاری و من آدمی
به یک "جو " گُنَه ، پاسبانی مرا

گهی پُر عطوفت ، گهی پُر خروش
چنینی مرا ، گَه ، چنانی مرا
آرمان ایزدی
   
اشعار
در درونم آتشی افکنده دوست
کز گدازش می بسوزد جان و پوست

گَه بنامد ، گَه بگوید ، گَه بخواند او مرا
گر چه میدانم که این نیرنگ اوست

عشق را افسانه پندارد ، نگردد گردِ آن
کین طریقت خوبرویان را نکوست

دل همی بُردَست و بر خاک سیَه انداخته
او مقصر نیست ، دل بی آبروست

چون ننالم شامگاهان زارِ زار از بخت خود
تا که شبهایم به رنگِ جعدِ آن مشکینه موست

من به یک لبخندِ یارم جمله جان قربان کنم
جان ز تن خود میرود تا خنده روست

این جفا را دوست دارم تا که از او میرسد
ور نه تا روز ابد ، دست من و دامان اوست
آرمان ایزدی
   
اشعار
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار
نازنینا ، خیز و این کاشانه را تطهیر کن
آشنا را دعوت و بیگانه را تحذیر کن

تا نمی جویم رهایی از خیال طرٌه ات
با دو زلفت این دل دیوانه را زنجیر کن

پیش تر آ و دعایی ده من آشفته را
با خدا این ذهن وهم آلوده را درگیر کن

هر چه خواهی میکشم فریاد از سوز فراق
بیشتر آتش بزن ، این ناله را شبگیر کن

با رقیبان حشر و نشری داشتی در خواب ما
از سرم این وحشت بیهوده را تبخیر کن

شیخ ما گوید حدیث خانه و را خدا
رخصتی یارا ، خدا و خانه را تفسیر کن

بارها گفتم هیاهوی رقیبان یاوه است
ای قلم نیک است فرصت ، یاوه را تقریر کن

او که بی پروا به خون ما مصمم گشته است
با نوید قتل من ، جانانه را تبشیر کن

بار الها ، گر چه زخمم می زنند این مردمان
از سر رحمت عقول کافه را تنویر کن
آرمان ایزدی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com