شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
آرزوها
آرزوها
دلت خــــرسند

لبت گلخانه ی لــــبخند

و چشم روشنت آرام چون دریـا

به ڪامت باد شـادی ها
ناشناس
   
آرزوها
کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد

کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر را، تقصیر کرد

کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص را، تعمیر کرد

کاش می شد نیمه را، تکمیل کرد
کاش می شد غصه را، تقلیل کرد


کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد

کاش می شد دردرا، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه را، تقدیم کرد

کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست

کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست

کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت

کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود

کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد
ناشناس
   
آرزوها
‌كاش ميدونستيم رسيدن مهم نيست موندن مهمه
كاش ميدونستيم ارامش مقصد نيست ، يك راهه
كاش درك ميكرديم ادمها نيستن كه ناراحتمون ميكنن ، انتظارات ماست كه كارا رو خراب ميكنه
كاش ياد ميگرفتيم به جاى حال ادما رو گرفتن ، حال خوب بديم
كاش يكي بهمون ميگفت اخم نكن انقد جدي نباش وقتي مردي به اندازه كافي جدى ميشي
كاش متوجه بوديم زندگي داره ميره و نميتونيم بگيم وايسا من ميخوام پياده شم
كاش بفهميم كه چقدر حرف زدن با خدا خوبه اما گاهي به ذهنمون يه خاموشى بديم تا موسيقيه بى كلام خدا رو بشنويم
حالا هم دير نشده
با عشق درخت زندگي رو ابيارى ميكنيم تا به جاى تمام اين حسرت ها ، شور و هيجان سبز بشه .
ناشناس
   
آرزوها
روح زندگی را در حیاط قدیمی

کنار حوض کاشی آبی
حوالی شمعدانی ها

کنار سماور مادربزرگ
جا گذاشتیم

کاش نمی گذاشتیم دیوارها
جای درها را بگیرند
ناشناس
   
آرزوها
بالی از پرواز می خواهد دلم
آسمانی باز می خواهد دلم
چون قناری های آزاد از قفس
پهنه ی پرواز می خواهد دلم
در سکون بی سرانجامی هنوز
جنبش آغاز می خواهد دلم
روزگاری شد ز خود بیگانه ام
آشنای راز می خواهد دلم
شب نواز کوچه ی تنهایی ام
یک جهان آواز می خواهد دلم
در سراب تشنه کامی سوختم
ابر باران ساز می خواهد دلم
مشفق کاشانی
دیگران
   
آرزوها
مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی است کاواره
بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می
آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله
پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می
گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در
پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی
کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها،
تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در
شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:
ـــ« بادا
باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره
دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی
بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن
نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان
آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!

در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور
می کردند.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
ـــ« آمین!»

ـــ« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق
سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمین! آمین!»
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام،
می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.
ناشناس
   
آرزوها
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباش
ابوالقاسم حالت
   
آرزوها
ڪاش می شد لحظه ها را پس گرفت
عشق های بی صدا را پس گرفت

يا ورق زد ڪودڪی را باز هم
روزهای با صفا را پس گرفت
.
روے بودن يا نبودن خط ڪشيد
لطف بی حدّ خدا را پس گرفت

بار ديگر يك غزل را كوك ڪرد
قصه هاے آشنا را پس گرفت

انتهاے عشق را ول ڪرد و رفت
ابتداے ماجرا را پس گرفت

پرسه زد در ڪوچہ ی ديروزها
باز آن حال و هوا را پس گرفت
ناشناس
   
آرزوها
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! ازصداي گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست.

سهراب سپهری
   
آرزوها
کاش میشد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد
کاش میشد عشق را تعلیم داد
ناامیدان را امید و بیم داد...
ناشناس
   
آرزوها
کاش آدمها یکم جرات داشتن گوشیو بر می داشتن و زنگ میزدن و میگفتن. ببین . دلم برات تنگ شده واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم 
ناشناس
   
آرزوها
بی شمارند آنهایی که....
نامشان "آدم" است
ادعایشان"آدمیت"
کلامشان"انسانیت"
من دنبال کسی میگردم که...
نه "انسان" باشد
نه "دوست"
نه" رفیق صمیمی"
تنها
"صاف"باشد و"صادق"
پشت سایه اش
" خنجری "نباشد
برای"دریدن"هیچ نگوید
همان باشد که"سایه اش"می گوید
"صاف و یکرنگ"
ناشناس
   
آرزوها
کاش روزگار را خیاط ها می نوشتند؛ روزها ی خوبش را "بلند" می دوختند......
دلتنگی هایش را "درز" می گرفتند.....
رویش را " خنده دوزی" می کردند......
بغض هایش را "تو" و همه جایش را "دور دوز" می کردند.....
که یک عمر بپوشی و آ خ هم نگویند......
تمامش را "یک رو، آ نقدر با دقت و تمیز "می دوختند ، که بر تن بنشیند و به دلخواه باشد........
ناشناس
   
آرزوها
گفتم:
رويِ قبرم تکه يخي بگذاريد تا چکه کند!
پرسيدند:
چرا؟!
گفتم:
چون عزيزي ندارم که سرِ قبرم گريه کند...
ناشناس
   
آرزوها
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﻗﻠﺪﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ! ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﺪ،
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ ﻭ ﺣﺎﻓﻆ ﻭ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺧﯿﺎﻡ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺄﻧﺸﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﻩﺁﻫﻦ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﺍﻥ! ﻭ ﺑﯽﻋﺮﺿﻪ! ﭘﯿﺪﺍ میشد،
ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﺪﺭﻧﺘﺮﯾﻦ ﻭﺭﺯﺷﮕﺎﻩ
ﺟﻬﺎن رو ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺯﺑﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ،
ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻦ،
ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ،
ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻠﺒﺎﻧﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎﺭﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ؛
ﻋﯿﺎﺷﯽ!
ﻭ ﻭﻟﺨﺮﺟﯽ!
ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ:
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ،
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ،
ایرج افشار،
غلامحسین مصاحب،
داریوش آشوری،
ﻭ هزاران ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﺧﺺ بین المللی ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺑﺸﻪ،
اینقدر به ادب فارسی بی توجهی کند که امثال فروغ و سهراب و اخوان و شاملو و محمود دولت آبادی تحویل تاریخ بدهد
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺑﺎﺷﻪ! ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺑﺎﺷﻪ!!
ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼﺍﺳﻼﻣﯽ خواندم،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ؛
ﻗﻠﺪﺭﻫﺎ ،
ﺑﯽﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ،
ﻋﯿﺎﺵ ﻫﺎ ،
ﻭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﻫﺎ ،
ﺑﻬﺘﺮ مملکت رو میسازن!!!!
ناشناس
   
آرزوها
بزن باران و گریان کن هوا را
سکون بر آسمان بشکن، خدارا
هزاران نغمه در چنگ زمان ریز
ببار آن نغمه های آشنا را
بزن باران جهان را مویه سرکن
به صحرا بار و دریا را خبر کن
بزن باران و گرد از باغ برگیر
بزن باران و دوران دگر کن
بزن باران به نام هرچه خوبی‌ست
بیفشان دست، وقتِ پایکوبی‌ست
مزارع تشنه، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لایروبی‌ست
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران
ناشناس
   
آرزوها
من اگر روزی شود نقاش این دنیا شوم
این جهان را عاری از هر غصه وغم میکشم
بهر دلها مهربانی بی قراری یک دلی
هر دلی را در کنار شاخه ای گل میکشم
اندر این دنیا کسی بر کس ندارد برتری
من غنی را با فقیر، یکجا یکسان میکشم
زشت وزیبا خالق وپروردگار ما یکیست
زشت وزیبا ، پیش هم ، اما انسان میکشم
عشق هایی که در آن بوی خیانت میدهند
تا ابد محکوم دل تنگی به زندان میکشم
هرکجا قلبی شکست ، مابی تفاوت بوده ایم
اری اری بهردلهای شکسته ، نیز درمان میکشم
من در این دنیا تمام مردمش را بی درنگ
با تنی سالم ، لب خندان ،خرامان میکشم
ناشناس
   
آرزوها
ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺑﻨﺪ ﻣﺎ، ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻗﺺ ﮔﯿﺮﺩ ﺭﻭﯼ ﭼﺘﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﺭﺍ
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻮﺡ ﺩﺭ ﺻﺒﺤﯽ ﺷﮕﻔﺖ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻧﺎﮐﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﭼﺘﺮﻫﺎﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ -ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ- ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ...
ناشناس
   
آرزوها
کاش تا دل میگرفت و میشکست
دوست می آمد کنارش می نشست!
کاش میشد روی هر رنگین کمان
می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!
کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاش های زندگی
تا شود در پشت قاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
درمیان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود...!!
ناشناس
   
آرزوها
یه روز اشک تموم کسایی رو که اشکمو در آوردن
در میارم،
حتی شده با مرگ!!!
ناشناس
   
آرزوها
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنيم!
غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنيم!
کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنيم!
عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنيم!
ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا…
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنيم؟
کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…
با همیم اما چرا احساس غربت می کنيم؟
من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!
سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم...
شیخ بهایی
   
آرزوها
اگر همه چیز خریدنی بود... برای مادرم کمی جوانی می خریدم... برای پدرم عمر دوباره ... و برای خودم خنده های بچگی...
ناشناس
   
آرزوها
این باربیایید و دو رویی نکنید ..
جز عاقبت خوش ارزویی نکنید...
هرچند که گفتن اسراف بد است....
در مصرف عشق صرفه جویی نکنید...
ناشناس
   
آرزوها
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد.
امیلی دیکنسون
دیگران
   
آرزوها
در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوریی بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود؛ "نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."
و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید ... لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم...
چقدر در این دوره نیاز داریم به اینجور انسانها
ناشناس
   
آرزوها
دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
یک بعدازظهر تابستان باشد...
باغچه ای آب دهیم...
فرشی بیاندازیم روی ایوان
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور!
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
پدر بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم
دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم و
هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود و برای باز کردن در
باید از حیاط میگذشتی، چه ظل تابستان، چه در یخبندان زمستان
امــــــــــــــــــــــــــــــــــا حیف...
همه شان گذشتند
از آن خانه چیزی نمانده
جزیک خاطره...
دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار باغچه
برای بوی زعفران شله زردهای نذری
برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستاره
برای پریدن از روی جوی آب
برای دوچرخه سواری
برای ایستادن در صف نانوایی
برای خوردن یک استکان کمر باریک چای
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برای هیاهوی بچه‌ها پشت دیوار هر خانه
خانه پدری یک بهانه بود.....
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای خودم تنگ شده است...!
ناشناس
   
آرزوها
کاش میشد بروم
ساز دلی را امروز
پیش یک سازگر چیره سفارش بدهم
و بگویم استاد
تاری از بهر دلم میخواهم
هر صدایی بدهد،
هر چه باشد،
تنها،
کوک دائم باشد...
ناشناس
   
آرزوها
قلمــــت را بردار
بنويس از همـــه ى خوبيها
زندگــــى، عشــــــق، اميــد
و هر آن چيز که بر روى زمين زيبا هست
گل مريــــم، گــــل رز
بنويس از دل يک عاشق بى تاب وصال
از تمنــــــا بنويــــس
از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود
بنــــويس از لبـــــخند
از نگاهـــــــى بنويـــــس
کـــــه پــــــر از عشــــــــق
به هر جاى جهـــــــان مى نگرد
قلمــــــت را بردار
روى کاغــــــذ بنويس
زندگى با همـــه تلخى ها
باز هــــم شيـــــرين اســـت
ناشناس
   
آرزوها
مامانم بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست
منم خیلی راحت درش رو باز کردم و گفتم :اینم کاری داشت؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
بدجوری بغض گلمو گرفت..
سلامتی همه باباها
................واما ..................
به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها...؟
به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!
به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!
به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد
،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!
به سلامتی مادر .
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!
به سلامتی
مادر که دیوارش
از همه کوتاه تره !!!!!
ناشناس
   
آرزوها
کاش میشد...آدمی گاهی...فقط گاهی!!!
به اندازه نیاز بمیرد...
بعد بلند شود...
آهسته آهسته...
خاکهایش را بتکاند...!
اگر... دلش خواست!!
برگردد به زندگی...
دلش نخواست... بخوابد تا ابد...
خسرو شکیبایی
   
آرزوها
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ....
""انسانیم""
ناشناس
   
آرزوها
چه زیبا میشد این دنیا
اگر شاه و گدا کم بود
اگر بر زخم هر قلبی
همان اندازه مرهم بود
چه زیبا میشد این دنیا
اگر دستی بگیرد دست
اگر قدری محبت را
به ناف زندگانی بست
چه زیبا میشد این دنیا
کمی هم با وفا باشیم
نباشد روزگاری که
نمک بر زخم هم پاشیم
چه زیبا میشد این دنیا
نیاید اشک محرومی
زمین و آسمان لرزد
ز آه و درد مظلومی
چه زیبا میشد این دنیا
شود کینه ز دلها گم
اگر بشکستن پیمان
نگردد عادت مردم.........
ناشناس
   
آرزوها
کاش درد
آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه ، می نشست
چای می خورد
ساعتش را نگاه می کرد
و با عجله می گفت "خــــــداحافـــــظ"
ناشناس
   
آرزوها
خداوندا...
اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ، همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم...
ناشناس
   
آرزوها
نوشته ای از : خانم ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...
به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشيد
هر روز را عاشقانه تماشا كن...
و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است!
دیگران
   
آرزوها
کاش میشد دست اتفاق را گرفت تا نیفتد...
ناشناس
   
آرزوها
دلم میخواهد اگر بار دیگر به دنیا آمدم
در زندگی بعدی مـــــــرد باشم !
مرد که باشم ، دیگر زن را خـــــــوب می شناسم !
اینکه تا چه حد غیر قابل تصور است !
ریز بین و حساس است !
اینکه حواسش همیشه به همه چی هست ؛
هم ظاهر ، هم باطن ، هم افکار مـــــــردش...
حتی موقع بوســــــیده شدن ، هوشیار است
و "یک لحظه" کافیست
بوی خــــــیانت را احساس کند
تا بسوزاند و بسوزد ...
می فهمم چرا زن رویـــــــا می بافد !؟
چرا مدام می پرسد دوســــــتش دارم یا نه !؟
چرا دوست دارد نــــــاز کند و
چقدر كــِــيف می کند نازش کشیده شود ...!؟!
چقدر برایش بوسیده شدنی که به تخت نرسد "حـــــــرمت" دارد .....
و چرا و کی و چطور یکباره دل میکند
و می رود و می رود !؟...
چرا یک زن خـــــــاطره اش را در نــبودش ،
از بودنش بیشتر دوست دارد !؟...
و چطور با خاطره های خوبش زندگی میکند....
چرا دوست دارد همیشه وسیله ای از خودش را
پیش عشقش جا بگذارد !؟...
چرا زن انقدر در عاشقی بی پـــــــروا هست!؟...
و
چــرا دوســت داشــتن زن .....
" تـــا کـــجـــا " و " تـــا کـــی " نـــدارد !؟ ،
نــــــــــــهـایـت نــــدارد!
ناشناس
   
آرزوها
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
شهریار
   
آرزوها
کاش بعضي از دخترا يکم از لوازم آرايششونو قورت ميدادن تا درونشونم خوشگل شه !!!!
ناشناس
   
آرزوها
کاش می شد خنده را تدریس کرد،
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد،
ناامیدان را امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود،
با نشاط دیگران دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید،
دوستی را مثل شربت سر کشید.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور،
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود،
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد،
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست،
در جهانی خرم و آباد زیست.
ناشناس
   
آرزوها
در زندگی به همسفری نیازمندیم که به پایش پیر شویم
نه از دستش...
ناشناس
   
آرزوها
کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندام یک باشگاه زیبایی افکار داشتیم
مشکل امروز ما اندامها نیستند افکار هستند
ناشناس
   
آرزوها
کاش میشد بعضی روزا رو دو بار تجربه کرد
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com