شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
ناشناس
عاشقانه ها 4146
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
نکته 4145
ﺍﻻﻏﯽ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ
ﻣﯽﮐﺮﺩ!
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»
ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،
اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥِ ﺍﻭ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻃﻼ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﻃﻼﺋﯽ ﺷﻮ...
ناشناس
   
تلنگر 4144
حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال پرهیزگاری رسد؟

گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
حکایت 4140
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»
ناشناس
   
نکته 4139
دانی که خدا چرا تو را داد دو دست

من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست برای آنکه خویشتن داری

با دست دگر ز دیگران گیری دست
ناشناس
   
نکته 3737
گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد و ابزارش را به فروش برساند. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.
اما یکی که بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است.
گفت: چرا این همه گران است؟
شیطان گفت: این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم.
اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم.
من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است....
ناشناس
   
نکته 3736
تاجر ثروتمندی چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شديدی داشت كه روزی او با مردی ديگر برود و تنهايش بگذارد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم دوست میداشت.
او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نيز به تاجر كمك میكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه نجات بيايد.
اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.
روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت:
من اكنون چهار زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.
اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد.
ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد.
تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟
زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود.
تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.
در حقيقت همه ما چهار زن داريم
زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.
زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.
زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است....
ناشناس
   
حکایت 3735
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت: «با خانم… دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»

از او خواستم خودش را معرفی کند.
گفت: «من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند.
بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم.»
از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: «اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:
«من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید.»

دبیر به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید…»

مرد گفت: «بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.»

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.

در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود: «دکتر… عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تافتس – ماساچوست»
ناشناس
   
تلنگر 3734
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!
ناشناس
   
حکایت 3732
مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود . او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند .
شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گریه نمود . شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد .
او گفت : « روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد . فرمانده امپراتور را به درمانگاه برد و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند . یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد . اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند .»
شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت : « خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است ؟»
اینبار آهنگر بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت : « حق با شماست! من بدنم نیستم ! پس خوبم !» و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود .
ناشناس
   
ضرب المثل 3731
هرچیز که خوار آید روزی به کار آید
مي‌گويند يك‌روز آدم‌ فهميده‌ و دنيا ديده‌اي‌ با پسرش‌ راه‌ افتاد تا به‌ سفر دور و درازي‌ برود. آن‌دو مقداري‌ غذا و آب‌ با خود برداشتند تا در راه‌ گرسنه‌ و تشنه‌ نمانند.
آن‌دو وسيله‌اي‌ براي‌ سفر نداشتند، اين‌ بود كه‌ پياده‌ راهشان‌ را مي‌پيمودند. هنوز مقدار زيادي‌ از محل‌ زندگي‌ شان‌ دور نشده‌ بودند كه‌ در جاده‌ نعل‌ اسبي‌ ديدند.
مرد به‌ پسرش‌ گفت: "آن‌ نعل‌ را بردار، شايد در طول‌ سفر به‌ دردمان‌ بخورد."
پسرش‌ گفت: "ما كه‌ اسب‌ نداريم. اين‌ نعل‌ كهنه‌ به‌ چه‌ دردمان‌ مي‌خورد؟"
پسر با گفتن‌ اين‌ حرف‌ از كنار نعل‌ گذشت‌ و آن‌ را برنداشت. اما پدرش‌ كه‌ دنبال‌ او مي‌آمد، خم‌ شد و نعل‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و به‌ پسرش‌ هم‌ چيزي‌ نگفت.
آن‌دو در سر راه‌ خود به‌ روستايي‌ آباد رسيدند. پدر به‌ كارگاه‌ نعلبندي‌ رفت. نعل‌ را به‌ نعلبند فروخت‌ و با پول‌ آن‌ كمي‌ گيلاس‌ خريد. گيلاس‌ را توي‌ پارچه‌اي‌ پيچيد و توي‌ كوله‌بارش‌ گذاشت. پسر او كه‌ گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد، متوجه‌ كارهاي‌ پدرش‌ نشد.
بعد از كمي‌ استراحت، دوباره‌ راه‌ افتادند تا به‌ جايي‌كه‌ مورد نظرشان‌ بود بروند. راه‌ خسته‌كننده‌اي‌ بود. هوا هم‌ بيش‌ از حد انتظار گرم‌ بود. تشنه‌شان‌ كه‌ مي‌شد، از آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند مي‌نوشيدند، اما گرماي‌ زياد هوا باعث‌ شد كه‌ زودتر از پايان‌ يافتن‌ سفر، آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند تمام‌ شود. در راه‌ پسر و پدر به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ سر زدند تا شايد جوي‌ آبي‌ پيدا كنند و خودشان‌ را سيراب‌ كنند. اما به‌ چشمه‌ يا جوي‌ آبي‌ برخورد نكردند.
نااميد به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند. پدر تشنه‌ بود، اما پسرش‌ كه‌ پيش‌ از او براي‌ يافتن‌ آب‌ به‌ اين‌ در و آن‌ در زده‌ بود، تشنه‌ شده‌ بود. ناگهان‌ پسر از رفتن‌ بازايستاد و به‌ پدرش‌ گفت: "من‌ خيلي‌ تشنه‌ هستم. آب‌ هم‌ نداريم. جوي‌ آبي‌ هم‌ اين‌ دور و بر نيست. كم‌مانده‌ از تشنگي‌ هلاك‌ شوم."
پدر گفت: "سعي‌ كن‌ به‌ راه‌ ادامه‌ بدهي. فاصله‌ي‌ زيادي‌ با مقصد نداريم."
اما پسر تشنه‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند قدم‌ از قدم‌ بردارد.
پدر وقتي‌ كه‌ ديد پسرش‌ ديگر رمقي‌ براي‌ راه‌ رفتن‌ ندارد كوله‌بارش‌ را باز كرد و يك‌ دانه‌ گيلاس‌ روي‌ زمين‌ انداخت. پسر از ديدن‌ گيلاس‌ خوشحال‌ شد. خم‌ شد و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و خورد. طعم‌ شيرين‌ گيلاس‌ و آب‌ آن، دهان‌ خشك‌ شده‌ي‌ او را كمي‌ بهتر كرد. چندقدم‌ ديگر كه‌ رفتند، پدر گيلاس‌ ديگري‌ روي‌ زمين‌ انداخت‌ پسر باز هم‌ خم‌ شد و گيلاس‌ بعدي‌ را هم‌ برداشت‌ و خورد. پسر كه‌ از خوردن‌ گيلاس‌ها لذت‌ مي‌برد به‌ پدرش‌ گفت: "ما كه‌ گيلاس‌ برنداشته‌ بوديم. اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "بعداً مي‌فهمي" و يك‌ دانه‌ از گيلاس‌ها را هم‌ خودش‌ خورد. خوردن‌ گيلاس‌ها به‌ پدر و پسر نيرو داد و آن‌دو توانستند بقيه‌ي‌ راه‌ را هم‌ طي‌ كنند. وقتي‌ داشتند به‌ مقصد مي‌رسيدند، گيلاس‌ها هم‌ تمام‌ شد.
پسر از پدرش‌ پرسيد: "نمي‌خواهيد بگوييد كه‌ اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "تو حاضر نشدي‌ براي‌ برداشتن‌ نعلي‌ كه‌ ممكن‌ بود به‌ دردمان‌ بخورد خم‌ شوي‌ و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداري. اما براي‌ برداشتن‌ گيلاس‌ها سي‌وهفت‌بار روي‌ زمين‌ خم‌ شدي‌ و گيلاس‌ها را يكي‌يكي‌ برداشتي‌ و خوردي. من‌ اين‌ گيلاس‌ها را با پولي‌ كه‌ از فروش‌ همان‌ نعل‌ كهنه‌ به‌دست‌ آوردم‌ خريدم. حالا حتماً فهميدي‌ هر چيز كه خوار آيد، يك روز به‌كار آيد."
از آن‌ به‌بعد، وقتي‌ كسي‌ به‌چيز كم‌ارزشي‌ برمي‌خورد كه‌ ممكن‌ است‌ بعدها به‌ كارش‌ بيايد، با خود مي‌گويد: "هرچيز كه‌ خوار آيد، يك روز به‌ كار آيد." بعد هم‌ آن‌ را برمی دارد.
ناشناس
   
شوخی 3730
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
ناشناس
   
آرزوها 3729
دلت خــــرسند

لبت گلخانه ی لــــبخند

و چشم روشنت آرام چون دریـا

به ڪامت باد شـادی ها
ناشناس
   
حکایت 3727
روزی از روزها دو دوست با یکدیگر به جنگل رفتند. آنها سرگرم گفتگو و بگو و بخند بودند که ناگهان خرسی را مقابلشان دیدند. یکی از آن دو که به شدت ترسیده بود، به بالای درختی که آن نزدیکی ها بود رفت و در میان شاخه ها پنهان شد. آن دیگری که پائین درخت مانده و نتواسنته بود خود را به جائی برساند، ابتدا دست و پای خود را گم کرد ولی خیلی زود به خود آمد و روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. خرس نزدیک شد و او را بو کرد و فکر کرد مرده است. راهش را کشید و رفت. چون خرس ها جانورانی را که خودشان نکشند را نمی خورند. بعد از رفتن خرس دوشتی که بالای درخت رفته بود، پائین آمد و گفت: خرس داشت با تو حرف می زد، راستی چی به تو می گفت؟ دوستش گفت: خرس به من گفت حواست را خوب جمع کن و از این به بعد با کسانی که هنگام خطر تو را تنها می گذارند و خودشان بالای درخت پنهان می شوند، دوست نشو.
ناشناس
   
حکایت 3726
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند
کفشهایش را زیر سرش گذاشت و خوابید،
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند
یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها!
اون یکی گفت نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره ،گفتند امتحانش کنیم کفشهایش را از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه ،
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد، اونها کفشهایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد
گفتند ؛پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز
بعد از رفتن آن دو،
مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره
اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش رو بدزدن!!
ناشناس
   
دل نوشته 3725
به خدا گفتم! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم !؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم !
خدا گفت: تو را از خاک آفريدم
تا بسازي ! . . . نه بسوزاني !
تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم . . . تا با آب گـِل شوي و زندگي ببخشي . . . از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . . بازهم زندگي کني و پخته تر شوي . . . باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي . . . تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي ! . . . سر برآوري ! . . .
در قلبت دانهٔ عشق بکاري ! . . .
و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش زندگی را دگرگون سازی ! . . .
پس به خاک بودنت ببال . . .
ناشناس
   
نکته 3724
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
چه که تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم شد.
ناشناس
   
حکایت 3723
روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند
سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند
و او را به نزد هارون الرشید بردند
هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول به بهلول بدهند
که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند
بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید
هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !
چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟
بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم
چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند
از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم
ناشناس
   
نکته 3722
در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید .
پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد .
بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟
پیر قبیله پاسخ داد : گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند.

عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست
عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را
ناشناس
   
حکایت 3721
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
ناشناس
   
تلنگر 3719
فرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد.
در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد.
مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟
در جواب میگفت: نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید.
تااینکه او مریض شد، احدی به عیادت او نرفت.
این شخص در نهایت تنهایی جان داد هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود همسرش به تنهایی او را دفن کرد.
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد.
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد. اوگفت: کسی که پول گوشت رامیداد دیروز از دنیا رفت!!
ناشناس
   
پند و اندرز 3718
اگر يقين دارى كه روزى پروانه ميشوى
بگذار روزگار هرچه ميخواهد پيله كند!
ناشناس
   
توکل 3717
توکل برخدايت کن
کفايت ميکندحتما
اگرخالص شوي بااو
صدايت ميکندحتما
اگربيهوده رنجيدي
ازاين دنياي بي رحمي
به درگاهش قناعت کن
عنايت ميکندحتما
دلت درمانده ميميرد
اگرغافل شوي ازاو
به هروقتي صدايش کن
حمايت ميکندحتما
خطاگرميروي گاهي
به خلوت توبه کن بااو
گناهت ساده ميبخشد
رهايت ميکندحتما
به لطفش شک نکن هرگز
اگردنياحقيرت کرد
تورسم بندگي آموز
حمايت ميکندحتما
اگرغمگين اگرشادي
خدايي راپرستش کن
که هردم بهترينهارا
عطايت ميکندحتما
ناشناس
   
حکایت 3716
در زمان صدارت امير كبير دريكي از محله هاي تهران قتلي واقع شد كه هويت قاتل آن معلوم نگشته بود, كارآگاهان چگونگي حادثه را به امير كبير گزارش دادند. امير كبير شخصا به محل قتل رفته بدن مقتول را كه بوسيله ي كارد سر بريده بودند به دقت معاينه كرد سپس دستور داد كه فورا كليه ي سلاخ هاي تهران را حاضر نموده از مد نظر وي بگذارانند در موقع عبور امير كبير به قيافه يكايك آنان نظري مي افكند تا بالاخره يكي از آنان را جدا كرده بقيه را مرخص نمود . امير كبير ناگهان به شخصي كه مظنون واقع شده بود نظر تندي افكنده گفت : چرا اين شخص را كشتي ؟ سلاخ بخت برگشته لكنتي در زبانش پيدا شد و به كلي رنگ از چهره اش پريد و به چگوني قتل اعتراف كرد امير كبير دستور داد كه مطابق شرع وي را اعدام نمايند .
در اين موقع از امير كبير سؤال كردند كه چگونه تشخيص داديد اولا قاتل سلاخ مي باشد و در ثاني از كجا استنباط كرديد كه همين شخص قاتل است؟ امير كبير در پاسخ مي گويد : وقتي جسد مقتول را معاينه كردم همان علامتي را در لباس مقتول ديدم كه سلاخ ها پس از بريدن سر گوسفند به بدن آن باقي مي گذارند , به اين معني كه سلاخ ها پس از آنكه سر گوسفند را بريدند كارد خوني خود را به منظور پاك كردن به طور چپ و راست به بدن گوسفند مي كشند. در لباس اين مقتول هم همان علامت را ديدم, از اين رو تشخيص دادم كه بايد قاتل سلاخي باشد و چون اشخاص خائن از كرده خود هراسناك مي باشند از پريدگي رنگ و قيافه حدس زدم كه بايد قاتل همين شخص باشد .
ناشناس
   
نکته 3715
من نمیگویم کسی « بی درد » نیست
هر کسی دردی ندارد، « مرد » نیست...

لیک می گویم که فصل سوختن،
آب را هم می توان آموختن...

« خنده ها » را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان « ترمیم » کرد...

گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول « بیمه » کرد...

« عشق » با لبخند مردم، زنده است
زندگی هم با « تبسم » زنده است..
ناشناس
   
حکایت 3712
به بهلول گفتندمیخواهی
قاضي شوي؟
گفت : نه
گفتند:چرا؟
گفت نمیخواهم
ناداني ميان دو دانا باشم
زیرا شاكي و متهم
اصل ماجرا را ميدانند
و من ساده بایدحقیقت راحدس بزنم
ناشناس
   
نکته 3711
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮ .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻭﻟﯽ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ:
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﺭﻭﻏﮑﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ناشناس
   
نکته 3710
شخصی نزد پزشک رفت و از او خواست معاینه اش کند و ببیند آیا مانند پدرش صد سال عمر خواهد کرد یا خیر .
پزشک پس از معاینه پرسید :« چند سال دارید ؟»
مرد پاسخ داد : « پنجاه سال .»
پزشک : « به مسافرت و گردش و یا ورزش علاقه مند هستید ؟»
مرد : « نه به هیچ وجه .»
پزشک : « اهل مطالعه هستید ؟»
مرد : « خیر . »
پزشک : « آیا برنامۀ آموزشی خاصی برای آینده تان دارید ؟»
مرد : « خیر.»
پزشک : « چه نقشه و برنامه ای برای خود دارید ؟»
مرد : « چیز خاصی به ذهنم نمی رسد.»
پزشک عصبانی شده و به مرد می گوید : « پس آقا تشریف ببرید و همین امروز بمیرید ! عمر صد سال را برای چه می خواهید ؟!»
ناشناس
   
نکته 3709
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن
۱ آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند
۲ آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند …
ناشناس
   
نکته 3707
خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:
كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!
پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :
خداوند دستور داده این كوه را بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .
از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .
سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :
پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :
اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .
پیامبر با خود گفت :
پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :
مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .
پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟
پاسخ داد: نه ! ندانستم .
گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و لذیذ در خواهد آمد.
و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.
و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.
و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.
ناشناس
   
نکته 3706
‍ مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن. مادر بزرگ ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من ، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحر گاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.
خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.
خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم.
ناشناس
   
حکایت 3703
شیخ و عاشقی
فقط یک نظر ببینم! - فقط یک نظر ببینم!
شیخ که ناگهان مجذوب دخترک شد، نتوانست نگاهش را از وی بردارد و لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.
پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. شیخ خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت و سپس از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.
شیخ که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.
سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. شیخ موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافراز شیخ خواست که برای اثبات عشقش به او، جرعه ای شراب بنوشد. شیخ که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.
دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. شیخ که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.
ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به شیخ گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به 30 سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!
شیخ که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد.
ناشناس
   
تلنگر 3702
روزى شاه_عباس صفوی به شیخ_بهایى گفت:
دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت : من یک هفته مهلت
می خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم...
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.
شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد!!!..
تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو !!!
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته ، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود...
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد:
اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند ؟!!
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟
شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت!!! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند...
بدین ترتیب ۱۷ نفر شخص معتمد و واجد شرایط از ۱۷ محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود.
چهارمى گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود!!!
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.
شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد و عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت : بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم! عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟
شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم !
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى !!!
ناشناس
   
نکته 3700
مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»
حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.
حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.
بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم
ناشناس
   
لطیفه 3699
روزی یک زوج ،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند زیرا در طول ۲۵ سال،کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. توی این مراسم سردبیرهای روزنامه های محل هم ،جمع شده بودند.
تا علت مشهور بودنشان ( راز خوشبختی شان) را بفهمند!
سردبیر میگه: آقا،واقعا باور کردنی نیست!یه همچین چیزی چطور ممکنه؟؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل به «شمیلا» رفتیم.اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم ،خوب بود ولی اسب زنم به نظر کمی سرکش بود...
سر راهمان ،اسب همسرم ناگهان پرید و او را از زین انداخت.همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:«این بار اولته»!
بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد!
اینبار همسرم ،نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:«این بار دومته»!!
و بعد سوار اسب شدیم و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار،همسرم را انداخت،همسرم خیلی با آرامش،تفنگشو از کیف در آورد و راحت شلیک کرد و اون اسبو کشت....
سر همسرم داد کشیدم و گفتم:چیکار کردی روانی! دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو کشتی!!!
همسرم نگاهی به من کرد و گفت:«این بار اولته»
ناشناس
   
نکته 3698
دلم برای مداد سفید میسوزد
پیر شدم آخر نفهمیدم
کاربرد مداد سفید تو جعبه مدادرنگی چی بود ؟
شاید تنهایی !
مثل خیلی از آدما ...
به جرم اینکه رنگ ندارن و خالصن ...
ناشناس
   
حکایت 3697
حضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قومش دعوت شده بود، آخر شب در هنگام خداحافظی عزرائیل را بر بالای خانه بخت و حجله عروس و داماد دید!!!
از او پرسید تو اینجا چه میکنی؟

عزراییل گفت امشب آخرین شب زندگی این عروس داماد است ماری سمی در میان بستر این دو جوان خوابیده و من باید در زمان ورود و همبستر شدن آنها در این حجله جان هر دو را به امر پروردگار در اثر نیش مار بگیرم . موسی با اندوه از ناکامی و مرگ این دو جوان نیکوکار و مومن قومش رفته و صبحگاهان برای برگذاری مراسم دعا و دفن آن دو بازگشت اما در کمال تعجب و خوشحالی عروس و داماد زنده و خندان از دیدن پیامبر خدا در حال بیرون انداختن جسد ماری سیاه دید!!!

از خدا دلیل دادن این وقت و عمر اضافه به ایشان را پرسید؟ جبرییل نازل شد و گفت دلیل را خود با سوال از اعمال شب قبل ایشان خواهی یافت.
موسی از داماد سوال کرد دیشب قبل ورود بحجله چه کردند؟
جوان گفت وقتی همه رفتند گدایی در زد و گفت من خبر عروسی شما را در روستای مجاور دیر شنیدم و تمام بعدازظهر و شب را برای خوردن و بردن یک شکم سیر از غذای شما برای خود و همسر بیمارم در راه بودم لطفا بمن هم از طعام جشنتان بدهید.
بداخل آمدم و جز غذای خودم و همسرم نیافتم غذای خود را به آن مرد گرسنه دادم خورد برایم دعای طول عمر کرد و گفت برای همسرم هم غذا بدهید او نیز چون من سه روز است غذای مناسبی نخورده است. با خجالت قصد ورود و بستن در را داشتم که همسرم با رویی خندان غذای خودش را بمرد داد و او در هنگام رفتن برای هردوی ما دعای طول عمر ،رفع بلا و شگون مصاحبت با پیامبر خدا در اولین روز زندگی مشترکمان را کرد و رفت.
وقتی قصد ورود بحجله را داشتیم مجمعه (سینی بزرگ و سنگین غذا از جنس مس ) از دست همسرم برروی رختخواب افتاد و باعث مرگ این مار سمی که در رختخواب مابود گشت، پس ما هردو دیشب را تا اکنون بعبادت گذارندیم و العجب شادی ما از اینست که دعای آنمرد بر شگون مصاحبت با شما نیز به اجابت رسید.
جبرییل ع فرمود ای موسی بدان صدقه و انفاق باعث رفع بلا و طول عمر شده این بر ایشان بیاموز و داستانشان برهمگان باز گو باشد که چراغی گردد بر خلق ما برای نیکی به دیگران و مصاحبت پیامبرانی چون تو در جنت.
ناشناس
   
نکته 3696
ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺶ . ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺗﺎ ﺻﻮﻣﻌﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﻣﺘﻼﻃﻢ ﺩﺍﺷﺖ , ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺗﺼﻮﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻭ ﻧﻪ ﺭﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺭﺩﺍﯾﯽ ﺳﯿﺎﻩ . ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ : ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ , ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ . ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻫﻢ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺣﺎﻟﺖ ﺟﻬﺮﻩ ﯼ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺮﺍﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺯﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﻮﻫﺮﺍﻧﯽ ﻣﻄﯿﻊ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺍﺿﻄﺮﺍﺑﯽ ﺧﻮ ﺷﺒﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ .…
ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺰ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭﺷﺎﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﭙﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ , ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻡ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ . ﻭ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ , ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺖ ﻣﯿﭙﺬﯾﺮﻡ . ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺍﻧﮕﯿﺰﺵ . ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺗﯽ ﭼﻮﻥ : ﺯﯾﺒﺎ . ﺭﻭﺳﭙﯽ . ﺳﺮﮐﺶ .
ﺑﯽ ﺷﮏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻏﻠﺐ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ , ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﮐﻢ ﺗﺮﯼ ﺷﻮﻧﺪ , ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺳﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﺭﺍ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﯾﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ .
ﻫﺮﺩﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻗﻀﺎﻭﺗﯽ
ناشناس
   
نکته 3695
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی ‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»


به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه ‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
ناشناس
   
حکایت 3694
یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده میکرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت،در حالی که کوزه دیگری بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها ،راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود،آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه میرسید،کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ،هر روز زن این کار را انجام میداد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید.
ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت میکشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،میتوانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:
من از خویشتن شرمسارم ،زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی ،من نیمه پر هستم.
پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت:
آیا تو به گلهایی که در این سوی راه ،یعنی سویی که توهستی ،توجهکرده ای؟
میبینی که در سوی دیگر راه گلی نروییده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که ازجویبار به خانه برمیگردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ،من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ،هرگز این گلها و زیبایی آنها به خانه من راه نمی یافت.
ناشناس
   
شوخی 3693
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﮔﯿﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!!!
ﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ؛ ﻟﻄﻔﺎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۱ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۲ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻗﺮﺽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ؛ شماره ۳ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۴ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺍﻣﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۵ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۶ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۷ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۹ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﺮﻭﯾﻢ ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ؛ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ !!!
ناشناس
   
حکایت 3692
عشق چیست؟منصور حلاج كیست؟
صبح بود . مردم را كنار زدم و او را دیدم . هزار تازیانه خورده بود و در وی اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درویشی خود را به او رساند و پرسید :
عشق چیست ؟
لبخندی زد و گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . درویش نفهمید و من فهمیدم .
امروز او را می كشند و فردا می سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد می دهند .
بندی كه به او بسته بودند ، سنگین بود و او می خرامید . به زیر دار رسید . بوسه ای بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتی كه مریدانش بودند ، پرسیدند : چه گویی كه ما مقرانیم و منكرانی كه بر تو سنگ می زنند ؟
گفت : از برای شما یك ثواب و ایشان را دو ثواب باشد .
می دانستم كه منظورش چیست . مردمی كه بر او سنگ می زدند از قوت و صلابتشان و توحیدشان بود و یارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحید از اصول .
شبلی آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چیست ؟
گفت : كمترین مقامش این است كه می بینی .
شبلی گفت : مقام اعلایش چیست ؟
گفت : تو را بدان راه نیست .
شبلی سر بر زمین انداخت . هر كس سنگی برداشت و انداخت . شبلی گلی انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را دیدم . مریدی از مریدانش گفت : آخر این همه سنگ انداختند ، هیچ نگفتی ، از این گل آه بر می آوری ؟
فرمود : آنها نمی داند ، معذورند . از او سختم آمد كه می دانست و نمی بایست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببرید .
دستانش را بریدند . بغضم تركید . او فقط لبخندی زد . مریدی گفت : چرا می خندی ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بریدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش می رباید ، ببرد . "
امریه رسید : پاهایش را نیز ببرند . بریدند . اشكم سرازیر شد . ولی او تبسمی كرد و فرمود :
" با این پای سفر خاكی می كردم ، قدمی دیگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بریده را بر رویش مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین كردی ؟
فرمود : " نمازی كه عاشقان گذارند ، وضویش چنین باشد . "
چشم هایش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می كردند و سنگ بر زمین انداختند و دیگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسید : زبانش را در بیاورید .
فرمود : صبر كنید كه سخنی بگویم . روی به آسمان كرد و گفت :
" بدین رنجی كه از برای من بر می دارند ، محرومشان مكن . و از این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدالله اگر دست و پای من بریدند و اگر سر از تنم جدا می كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بینی او را بریدند و آخرین كلمه ای كه متكلم شد این آیه بود :
" آنانكه ایمان به روز رستاخیز ندارند ، از روی استهزا تقاضای ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و می دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صلیبش كشیدند . در میان سر بریدن تبسمی كرد و جان داد و من را بی مراد كرد . دیگر مریدی بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردایش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هایش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ریختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن دیگر كسی به این مقام نایل نشد .
حافظ درباره ی حلاج نوشت :
گفت آن یار كز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد...
ناشناس
   
نکته 3691
خرافات چگونه شکل می گیرند ؟
در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.
بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.
گربه هم مرد.
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند.
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت...!!
ناشناس
   
پند و اندرز 3690
چه قدر خوب است که برای تاسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی برویم که در پیش رو داریم.
آن چه را می توانید انجام دهید و آن چه را نمی توانید بپذیرید.
بپذیرید که گذشته هر چه بوده گذشته، گذشته را انکار نکنید. بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشایید.
هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است.
ناشناس
   
دل نوشته 3689
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
ناشناس
   
حکایت 3688
‌کمال الملک نقاش چیره دست
ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها
و سبکهای نقاشان فرنگی
به اروپا سفر کرد
زمانی که در پاریس بود
فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن
شکمش هم پولی نداشت
یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد
در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول
غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که
این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید
اما کمال الملک پولی در بساط نداشت
بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد
از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود
مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب
عکس یک اسکناس را روی آن
کشید
بشقاب را روی میز گذاشت
و از رستوران بیرون آمد
گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را
بردارد
ولی متوجه شد که پولی در کار
نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت
و شروع به داد و فریاد کرد
صاحب رستوران جلو آمد و جریان
را پرسید
گارسون بشقاب را به او نشان داد
و گفت این مرد یک دزد و شیادست
بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده
صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود
دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد
بعد به گارسون گفت رهایش کن
برود این بشقاب خیلی بیشتر از
یک پرس غذا ارزش دارد
امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود......
ناشناس
   
عاشقانه ها 3687
‌الان فقط نیاز دارم بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن یعنی از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
ناشناس
   
تلنگر 3686
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»
زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.»
فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.»
و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.»
ناشناس
   
نکته 3685
یکی از علل اختلاف و بداخلاقی در خانواده این است که برای هیچ یک از افراد آن حق تنها ماندن و با خود خلوت کردن را محترم نمی دانیم. اگر ما به هر یک از افراد خانواده حق بدهیم که در بیست و چهار ساعت لااقل یک ساعت با خود باشند و تنها هر چه می خواهند بکنند، اصولا این کار خود تمهیدی برای تسویه امور و حل مشکلاتی خواهد بود که غالبا باعث بداخلاقی و کدورت افراد خانواده است.
ناشناس
   
نکته 3683
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند ، یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سؤال : چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟
جواب : پنج عدد!
چرا؟
چون تصمیم گرفتن، انجام دادن نیست.
تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
هرگاه کسی طرحی را ارائه کند، می بینید که ده نفری قبل از او به این طرح فکر کرده اند، اما فقط به آن فکر کرده اند.
ناشناس
   
نکته 3682
پسر : فقر چند روز طول میکشه پدر : 40روز پسرم
پسر : بعد از 40روز ثروتمند میشویم
پدر : نه پسرم ، عادت میکنیم
ناشناس
   
نکته 3681
میدانی راز شکست چیست؟
راضی کردن همگان!
ناشناس
   
دانستنیها 3680
راز پشمک حاج عبدالله
حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود .
بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت،
رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند،
و برخلاف تصور حاج عبدالله ،
علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد
با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند،
احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.
ناشناس
   
نکته 3679
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی..

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
ناشناس
   
حکایت 3678
به ملانصرالدین گفتند: تو در عوض این همه هزلیاتی که در ذهن خود جا داده ای اگر بعضی احادیث و اخبار را حفظ کرده بودی هم به کار دنیا و هم به کار آخرت می خورد.
ملانصرالدین گفت: احادیث و اخبار را به قدر کفایت نزد معلم آموخته و حفظ کرده ام.
گفتند: یکی از آن ها را بگو.
گفت: در حدیث است که هر کس دارای دو صفت باشد در دنیا و آخرت رستگار خواهد بود.
گفتند: کدام دو صفت؟
گفت: متأسفانه یکی را معلمم در موقع گفتن فراموش کرد و یکی را هم الان من فراموش کرده ام.
ناشناس
   
حکایت 3677
ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏»

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ…

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .
ناشناس
   
آرزوها 3676
کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد

کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر را، تقصیر کرد

کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص را، تعمیر کرد

کاش می شد نیمه را، تکمیل کرد
کاش می شد غصه را، تقلیل کرد


کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد

کاش می شد دردرا، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه را، تقدیم کرد

کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست

کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست

کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت

کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود

کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد
ناشناس
   
نکته 3675
موفقیت یعنی
آنطور که دل خودتان می خواهد زندگی کنید؛
کاری که خودتان دوستش دارید را انجام دهید؛
آدمی که خودتان دوستش دارید را دوست بدارید،
لباسی که خودتان می پسندید را به تن کنید،
در راهی که خودتان انتخاب کردید قدم بردارید.
به تعبیری با تمام تاسف"ما بیشتر می پسندیم که خوشبخت نباشیم
اما دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم اما دیگران ما را بدبخت بدانند.
ناشناس
   
نکته 3674
بیشعورها عاشق حرف زدن هستند به خصوص درباره خودشان. ضمناً آنها در حرف زدن به صورت مغشوش ترین و مبهم ترین حالتهای ممکن استاد هستند. با این روش براحتی می توانند از زیر بار هر مسئولیتی برای ادعاهای خود شانه خالی کنند و هر چیزی را بعدا" انکار کنند. مثلاً یک بیشعور سیاستمدار هیچ باکی ندارد که معنی چیزی را که گفته چند بار تغییر دهد تا به مذاق مردم خوش آید .
ناشناس
   
نکته 3673
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری؟
واتسون گفت:
از لحاظ معنوی نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتری است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيرم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز نگاهی به او کرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي.
نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيری اينست كه چادر ما را دزديده اند....

گاهي واقعا انسان از اتفاقاتي که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را ميبيند.
برداشتهای جورواجور ميکند و تصميمات اشتباهي گرفته و فرصتهای خوبي را از دست ميدهد.
ناشناس
   
تلنگر 3672
اگر فقیری دنبال دختری بیفتد , میشود "منحرف"

اگر ثروتمند اینکار را بکند , میشود "عاشق"

اگر فقرا جایی باشند , میشوند "باند"

اگرثروتمندان جایی جمع شوند , میشوند "جلسه"

اگرفقیری دزدی کند , میشود "سرقت"

اگرثروتمندی دزدی کند , میشود "اختلاس"

در دنیایی که حتی مفاهیم هم با مقداری پول در جیب تغییر میکند به دنبال عدالت هستیم؟!
ناشناس
   
حکایت 3671
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟ بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و اشیاء گرانبها بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد طورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟
او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت: افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم.
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد.

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت: عجب! این چگونه دزدى است؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟ ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم.
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت: سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده؟
گفت: آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت: چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان تعریف کرد.
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.
ناشناس
   
پند و اندرز 3670
من زندگی خودم را میکنم و
برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
کوتاه قدم,
سفیدم ,
سبزه ام همه به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت
با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند.
شاد باش و
از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم
حرف می زنند!!!!
ناشناس
   
نکته 3669
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﻃﯽ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﻣﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﮐﺴﺐ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ،
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺭﺍ ﺣﺪﺱ ﻣﯽﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺎﺷﺪ.
مثلاً چشم، گوش، ...
اما هر بار می‌گفت: نه! این نیست!
ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ.
ﻫﻤﻪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻝﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ، ﺁﻥ ﺭﻭﺯِ ﺑﺧﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ، ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺩﺍﻉ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺳﯿﺪ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺁﯾﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﺳﻮﺍﻟﯽ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ، ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ!!!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ، ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭ ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ ﺭﺍ در چهره ﺍﻡ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
‏«ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ. ﭘﺎﺳﺦ آن به ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻋﻀﻮﯼ ﮐﻪ ﻗﺒﻼً ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ،
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺁﻭﺭﺩﻡ.
ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯼ...»
ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ‌...
ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ،ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ، ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ!»
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ‏«ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ؟»
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‏«ﻧﻪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺳﺮ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﯾﺎ ﯾﮏ ﻋﺰﯾﺰ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ...
ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ، ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﻓﺮﺍ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ...
ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺣﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﻻﺯﻡ، ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ...»
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﯾﮏ ﻋﻀﻮ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻋﻀﻮ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
نکته 3668
كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند، آن را انجام نده.
حرفهایی هست كه دیگران هم می توانند بزنند، آن را بیان نكن و
چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند، آن را ننویس!
كاری را بكن كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3667
حواسم نبود نیستی...
مثل همیشه
دو فنجان ریختم
ناشناس
   
نکته 3666
زندگی کوتاه است

نه غمش می‌ارزد
و نه شادی ماندن دارد …

بهترین راه برایت این است،
که بخندی و بخندی و بخندی،

به غمش …
به کَمش …
و به زیادیِ غمش …
ناشناس
   
تلنگر 3665
برای کمک به دیگران توی جیب هایمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم ,
ولی از خدا بالاترین درجه نعمتها را میخواهیم.
چه ناچیز میبخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم.
کمترین کار را میکنیم و بیشترین خواسته را انتظار داریم!
ناشناس
   
پند و اندرز 3664
مشاور یه لیوان آب برداشت ریخت رو زمین وقتی ریخت به خانم و آقا دوتا ابر اسفنجی داد تا آب ریخته شده رو از رو زمین جمع کنن و تو لیوان بریزند زن و شوهر متعجبانه این کارو کردن و بعد نشستن مشاور گفت خوب لیوان رو بگذارید رو میز و کمی صبر کنید بعد از کمی سکوت مشاور گفت ببینید:
1- شما همه آب ریخته شده رو نتونستین جمع کنین
2- آب کمی هم که با اسفنج جمع کردین گل آلود شد البته الان بعد مدتی کمی ته نشین شد اما زلالی قبلو نداره ‏
3- با هر بار که کمترین تکانی لیوان میخوره آب دوباره گل آلود میشه و باز باید صبر کنین که ته نشین بشه
4- آیا میشه به نبودن میکروب توی این آب اطمینان داشت؟

این دقیقا زندگی ما آدمهاست گاهی با یه رفتار شتاب زده و غیر منطقی و عجولانه یه تصمیم اشتباه میگیریم مثل اون آب میشه که ریخته ، اما بعد سعی میکنیم جمعش کنیم و اون تصمیم اشتباه رو حل، اما خیلی زمان میبره تا آب گل آلود جمع شده از رو زمین زلال بشه یعنی زمان میبره تا اون رفتار بد رو فراموش کنیم، لیوان مثل قبل آب نداره کمترشده یعنی ظرفیت قبلو نداریم چون یکبار از ظرفیتمون کم شده و با کمترین تکونی دوباره آب گل آلود میشه و اینبار خیلی زمان میبره که دوباره آب زلال بشه یعنی دوباره بتونیم همو تحمل کنیم.
مواظب لیوان پر از آب زندگیتون باشید.
ناشناس
   
شوخی 3663
دو تا برادر شرور بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاری میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:
تورو خدا یکم این بچه های مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، میدونی خدا کجاست؟
... پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میکنه.
باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده.
داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟
پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر میکنن ما برش داشتیم
ناشناس
   
حکایت 3662
پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.او از تمام نقاط حکما،خردمندان و هنرمندان را به قصرش فرا خوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند.
روزی از روز ها حکیمی به دربار پادشاه امد.پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و پرسید:
ای راست کردار از برای چه به قصر آمده ای؟
حکیم پاسخ داد: پادشاها من شنیده ام که وزرای تان در خرد مندی و فرزانگی شهره عام و خاص هستند.به همین دلیل سه عروسک به اینجا آورده ام تا وزرای تان آن ها را بررسی کنند و بگویند کدام از همه بهتر است
پادشاه عروسک ها را به وزیر بزرگ خود،که از همه وزرا باهوش تر بود،داد.
وزیر به عروسک ها نگاه کرد و از پادشاه خواست که دستور دهد سیمی فولادی برایش بیاورند.پادشاه کمی تعجب کرد و با درخواست وزیر موافقت نمود.
وزیر سیم فولادی را گرفت و وارد گوش راست یکی از عروسک ها کرد،سیم فولادی از گوش چپ عروسک خارج شد و وزیر با لبخند به حکیم نگاه کرد و عروسک را به کناری گذاشت،سپس عروسک دوم را برداشت و سیم را داخل گوش راست آن کرد.این بار سیم از دهان عروسک خارج شد و وزیر باز هم لبخندی زد و عروسک دوم را نیز به کناری گذاشت،او عروسک سوم را برداشت و این بار نیز سیم را در گوش راست عروسک وارد کرد،اما سیم نه از دهان عروسک خارج شد و نه از گوشش.پادشاه و درباریان مشتاقانه به این صحنه می نگریستنند.
در همین حال،وزیر بزرگ رو به حکیم تعظیم کرد و گفت:ای بزرگوار،سومین عروسک از همه بهتر است.در حقیقت،سه عروسک نمادی از گروه های انسانی و درک و اگاهی آن ها هستند.انسان ها به سه گروه تقسیم می شوند:
اول کسانی هستند که سخنان را از گوشی گرفته و از گوش دیگر به در می کنند.دوم کسانی که سخنان را شنیده و درک می کنند تا بتوانند خوب صحبت کنند و سومین گروه انسان هایی هستند که سخنان را به گوش جان می شنوند و آنها را مانند گنجی در دل خود نگاه می دارند و به کار می گیرند.در بین این سه گروه،سومین از همه بهتر است.
حکیم به پادشاه برای داشتن چنین وزیر باهوشی تبریک گفت و آنان را برکت داد و قبل از اینکه قصر را ترک کند رو به درباریان کرد و گفت:در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی آن ها را درک کرده و در ذهن خویش پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید.
ناشناس
   
تلنگر 3661
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
حکایت 3660
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
ناشناس
   
نکته 3659
تا حالا هزار بار عدد جالب 124,000
پیامبر را شنیده ایم؛
حال بیایید روی این عدد تفکر کنیم!
طبق اطلاعات تاریخی "تمدن بشری" مربوط به 7000 سال پیش در مصر ، ایران و روم (بین النهرین) میباشد؛
1400 سال پیش آخرین پیامبر ، یعنی پیامبر اسلام ، محمد برگزیده شده و بعد
از او پیامبری نبوده...!؛
پس 7000 سال تمدن را که از 1400 سالِ بعد از محمد کم کنیم میشود 5600 سال ، که این رقمِ حضور پیامبران بوده؛
حال اگر تعداد روزهای یک سال(365)را در سالهای حضور پیامبران(5600)ضرب کنیم میشود 2,044,000 روز؛
یعنی 2,044,000 روز پیامبران فرصت داشتند تا به پیامبری برگزیده ، و به
هدایت بشر بپردازند؛
حال اگر 2,044,000 روز را بر تعداد 124,000 پیامبر تقسیم کنیم ، عدد
16 به دست می‌آید...!!!!
یعنی در هر 16 روز یک پیامبر...!!!
پس چگونه ادعا میشود که اکثر پیامبران از نسل و فرزندان ابراهیم و نسبت پدری و پسری دارند؟ آیا در هر 16 روز فرزند دار میشند؟ و باز هم در 16 روز ...!!؟؟
علم هرگز نتوانسته دین را باور کند، هرگاه علم در دین تحقیق کرده، شایعات و خرافات عجیب دین را کشف کرده است.
ناشناس
   
نکته 3658
تاریخ تولدت مهم نیست ، تاریخ ” تبلورت ” مـهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست ، ” اهل و بجا ” بودنت مـهم است …
منطقه زندگیت مهم نیست ، ” منطق زندگیت ” مـهم است …
و گذشته زندگیت مـهم نیست ، امروزت مهم است که
چه گذشته ای برای فردایت میسازی
ناشناس
   
تلنگر 3656
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن!

توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم!

من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد!
کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد!

هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش
پدرم! جان علی از پسرت راضی باش

کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی!
کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی!

حَجَر از حافظه ها پاک شده...می فهمی؟؟
پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟

به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست!
پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست!

پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم
همگی منحرف از دین خداوند شدیم

غربت عقل نمایان شده امروز پدر!
نام عباس علی نان شده امروز پدر!

دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر!
کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر!

شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند
در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند!

بردن نام علی رمز مسلمانی نیست
دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست

علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت
قدم خیر که برداشت نهانی برداشت

جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟
تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟

مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟
در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟

کرکسان که به شکم بارگی عادت کردند
گرگها نیز به خونخوارگی عادت کردند!

مومن واقعی آنست که الگو باشد
آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد

هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست
پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست!

دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست!
به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست!

دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟
دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟

دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟
دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟

دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟
دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟

دین نگفته ست ببر آبروی مومن را
دین نوشته است بخر آبروی مومن را

به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم
ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم

دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم
فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم

ما مسلمان دروغیم!... مسلمان فریب!
همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟...

هر که از راه رسید آبروی دین را برد!
هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد!

آب راکد بشود، قطع و یقین می گندد!
غرب یکدست به دینداری مان می خندد!

در نمازت "خم ابروی نگار" آوردی!
با عبادات چنین, گند به بار آوردی!

هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست
اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست!

چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟
این نمازی ست زمینی و هوایی نشده!

پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را!
اینهمه کش نده این مد " و لا الضااااااالین" را!
ناشناس
   
نکته 3655
خودتان را به زحمت نیندازید
كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید
سعی كنید از خودتان بهتر شوید
ناشناس
   
حکایت 3654
بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!

به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.
لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی...
به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟
مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!
نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.

ناشناس
   
حکایت 3653
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.
پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.
پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.
بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!
ناشناس
   
دانستنیها 3652
چگونه حکیم ابوالقاسم بزرگ مرد سخنور پارسی به فردوسی معروف گشت :
هنگامیکه حکیم ابوالقاسم دارفانی رابدرود گفت ، علما ومردم شهر دفن اورا در قبرستان مسلمین مانع شدند ، سپس در نهایت این مرد بزرگ را در مزرعه شخصی خودش به خاک سپردند ، همچنین مسلمین بر جنازه اش نماز نخواندند ، سپس روحانی و عالم شهر ( معروف به گرکانیز ) به میان مردم آمد وگفت من شب هنگام حکیم ابوالقاسم را در عالم خواب دیدم که نزد مالک دوزخ رفته ودر فردوس نشسته،سپس مرا صدا زد ، من از خواب پریدم وآشفته وهراسان شب هنگام با پای برهنه بر سر تربت این مرد بزرگ آمدم چندین شبانه روز گریه وزاری کردم باشد که مرا ببخشد ، از آن پس مردم شهر گفتند حکیم ابوالقاسم فردوسی شده ، یعنی اهل فردوس گردیده ، واز آن به بعد معروف به فردوسی گردید ، حال بعد از نزدیک به هزار سال دیگر از آن قبرستان مسلمین اثری نیست. ولی آرامگاه فردوسی بزرگ هنوز در جای خود باقی است .
ناشناس
   
حکایت 3651
جادوگر و پادشاه
یک جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتن، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند.
اما پلیسها و کاراگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند تصمیم های پادشاه احمقانه است، و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند، مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کنارگیری کند. پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند، اما ملکه جلویش را گرفت وگفت: بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.
بعد ما هم مثل آنها میشویم.و همین کار را کردند. پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند.
و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن.
زیردست هاشان بلافاصله توبه کردند، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود.پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند.
برگرفته از کتاب، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد.
ناشناس
   
دانستنیها 3650
پاسخ های جالب یک دانش اموز که باعث شد تا نمره صفر نگیرد ،
ناپلئون در کدام جنگ مرد ؟
_ در اخرین جنگش ،
اعلامیه استقلال آمریکا در کجا امضا شد ؟
_ در پایین صفحه ،
علت اصلی طلاق چیست ؟
_ ازدواج ،
علت اصلی مردود شدن دانش آموزان چیست ؟
_ امتحان ،
چه چیزهایی را هرگز نمیتوان در صبحانه خورد ؟
_ نهار و شام ،
چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است ؟
نیمیه دیگر آن سیب ،
اگر یک سنگ قرمزی را در دریای آبی بیاندازیم چه خواهد شد ؟
خیس خواهد شد ،
یک فرد چگونه میتوان هشت روز نخوابد ؟
مشکلی نیست شبها می خوابد .
این دانش آموز آدولف هیتلر بود.
ناشناس
   
نکته 3649
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
ناشناس
   
پند و اندرز 3646
هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود،
دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،

روزهای زندگی راباهزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،

عمرمثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،

رازخیلی ازبزرگی هابه کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریامیکنی گم میشود،

باهمه زیبائی اش رسم بدی داردقطار،
هرچه راآنی تماشامیکنی گم میشود،

زندگی را بیش ازاین مانندمن جدی نگیر،
تاوصالش را تمنا میکنی گم میشود....
ناشناس
   
تلنگر 3645
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
ناشناس
   
نکته 3642
ﻗﺮﻥ ۱۳ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ. ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ۱۲ ﻫﺰﺍﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
ناشناس
   
حکایت 3641
مرد هر کاري ميکرد که سگش را از خود دور کند فايده اي نداشت اين سگ هر کجا که صاحبش ميرفت به دنبالش حرکت ميکرد
براي اينکه از دستش خلاص شود چوبي يا سنگي را بلند ميکردو به سويش مي انداخت اما فايده اي نداشت با هر سنگي که صاحبش براي او ميانداخت چند قدمي به عقب بر ميگشت و بارديگر به دنبالش راه ميافتاد آن روز هم همين اتفاق افتاد
آنقدر مرد به کار خود ادامه داد تا هر دو به لب ساحل رسبدند و مرد از روي عصبانيت چوبي را برداشت و ضربه اي به سر سگ زد
ضربه چوب آنقدر سنگين بودکه سگ بيچاره ديگر توانايي راه رفتن نداشت
در اين هنگام موج سنگيني از دريا برخاست و مرد را به همراه خود به دريا کشانيد
مرد که شنا بلد نبود درحالي که دست و پا ميزد
از مردم درخواست کمک ميکرد اما کسي نبود که او را نجات بدهد
مرد کم کم چشمايش را بست اما احساس کرد که يک نفر او را آهسته آهسته به سمت ساحل ميکشاند وقتي که دقت کرد ديد که سگ با وفايش در حالي که خون از سرش ميچکد شلوارش را به دهن گرفته و با زحمت او را به ساحل ميکشاند
مرد در حالي که سرفه ميزد به سگش نگاه ميکرد که ببيند به کجا خواهد رفت ديد که سگ به گوشه اي رفت و آرام جان داد
ناشناس
   
نکته 3640
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.” او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌
ناشناس
   
نکته 3638
پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند...
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
گذشته رافراموش کنید و به جلو نگاه کنید!
ناشناس
   
حکایت 3635
شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی هم مشكلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند. جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.»
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام كردند: «می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم.»
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه دادند بدون لحظه‌ای درنگ. جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: «كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم.»
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند.
ناشناس
   
نکته 3634
رنج نبايد تو را غمگين كند,
اين همان جايی ست كه اغلب مردم اشتباه ميكنند...
رنج قرار است تو را هوشيار تر كند, چون انسانها زمانی هوشيارتر ميشوند كه زخمی شوند، رنج نبايد بيچارگی را بيشتر كند.
رنجت را تنها تحمل نكن, رنجت را درک كن, اين فرصتی ست براى بيداری, وقتی آگاه شوی بيچارگی ات تمام ميشود...
اگر كه به جاى محبتی كه به كسی كرديد از او بی مهری ديده ايد, مأيوس نشويد, چون برگشت آن محبت را از شخص ديگری, در زمان ديگری, در رابطه با موضوع ديگری خواهيد گرفت.
شک نكنيد!
اين قانون كائنات است
ناشناس
   
نکته 3633
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
دل نوشته 3632
شعر کودک سیاه پوست در مورد نژاد پرستی برنده جایزه ادبی سال 2005

وقتی من متولد شدم سياه بودم. وقتی بزرگ شدم سياهبودم. وقتی سوختم یا زخمی شدم سياه بودم. وقتی مریض شدم سياه بودم. وقتی مردم باز هم سياه بودم. اما شخص سفید پوست زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی. وقتی بزرگ شدی سفید بودی. در مقابل خورشید قرمز بودی. وقتی سردت هست کبود میشوی. وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی. وقتی مریضی سبز میشوی. موقع مردن خاکستری. تو من را رنگین پوست می نامی
ناشناس
   
تلنگر 3631
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه
منظره‌ای روبروشد؟
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کنه
ناشناس
   
حکایت 3630
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند . روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود . از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند . زنبور به کندویشان پناه می برد . به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد . خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم . »
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند . سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است . ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید : « شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم . »
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که : « نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم . »
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند . زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم . آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟ »
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید : « می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است . »
ناشناس
   
نکته 3629
روزی گروهی از غاری تاریک عبور می کردند. هیچ چیز معلوم نبود کمی جلوتر زیر پاهایشان سنگهای مختلفی احساس می کردند. در این لحظه بزرگشان گفت «اینها سنگ حسرت هستند». هر که بر دارد حسرت می خورد و هر کس برندارد باز حسرت خواهد خورد. برخی با خود گفتند:چه کاری است؟ برداریم و بر نداریم هر دو یک نتیجه می ده پس چرا بار خود را سنگین کنیم؟ برخی هم گفتند:ضرر که ندارد مقداری برای سوغات بر می داریم. وقتی از غار بیرون آمدند فهمیدند که غار پر بوده از سنگ های قیمتی...
آنها که برنداشته بودند سراسر حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا بیشتر برنداشته اند.
زندگی، مثل راه رفتن در چنین غاری است اگر بهره نگیریم حسرت می خوریم واگر برداریم باز هم حسرت چرا کم برداشتیم.
ناشناس
   
نکته 3628
دو رفیق در دل کویری راه می رفتند . در میانه سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .
رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت : امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .
رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد واو را نجات داد .
رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد .
رفیقش با تعجب پرسید : وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ... چرا ؟
او پاسخ داد : وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازنداما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود .
ناشناس
   
حکایت 3626
در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد
و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،
کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن نوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"...
ناشناس
   
نکته 3623
مورچه هر روز صبح زود سر كار مي رفت و بلافاصله كارش را شروع مي كرد و با خوشحالي هر روز كار زيادي انجام مي داد. رئيسش كه يك شير بود از اينكه مي ديد مورچه مي تواند بدون سرپرستي بدين گونه كار كند، بسيار متعجب بود. بنابراين سوسكي را كه تجربه بسيار بالايي در سرپرستي داشت و به نوشتن گزارشات عالي شهره بود، استخدام كرد تا اين موضوع را بررسي كند.
اولين تصميم سوسك راه اندازي دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنين براي نوشتن و تايپ گزارشاتش به كمك يك منشي نياز داشت. عنكبوتي هم مديريت بايگاني و تماسهاي تلفني را بر عهده گرفت. شير از گزارشات سوسك لذت مي برد و از او خواست كه نمودارهايي كه نرخ توليد
را توصيف مي كند تهيه نموده كه با آن بشود روندها را تجزيه تحليل كند. او مي توانست از اين نمودارها در گزارشاتي كه به هيات مديره مي داد استفاده كند. بنابراين سوسك مجبور شد كه كامپيوتر جديدي به همراه يك دستگاه پرينت ليزري بخرد. او از يك مگس براي مديريت واحد تكنولوژي اطلاعات استفاده كرد.
مورچه كه زماني بسيار بهره ور و راحت بود از اين حد كاغذ بازي افراطي و جلساتي كه بيشتر وقتش را هدر مي داد متنفر بود. شير به اين نتيجه رسيد كه زمان آن فرا رسيده كه شخصي را به عنوان مسئول واحدي كه مورچه در آن كار مي كرد معرفي كند. اين سمت به جيرجيرك داده شد. اولين تصميم او هم خريد يك فرش و نيز يك صندلي ارگونوميك براي دفترش بود. اين مسئول جديد يعني جيرجيرك هم به يك عدد كامپيوتر و يك دستيار شخصي به منظور كمك به برنامه بهينه سازي استراتژيك كنترل كارها و بودجه نياز پيدا كرد.
اكنون واحدي كه مورچه در آن كار مي كرد به مكان غمگيني تبديل شده بود كه ديگر هيچ كسي در آن جا نمي خنديد و همه ناراحت بودند. در اين زمان بود كه جيرجيرك، شير را متقاعد كرد كه نياز مبرم به شروع يك مطالعه سنجش شرايط محيطي وجود دارد. با مرور هزينه هايي كه براي اداره واحد مورچه مي شد شير فهميد كه بهره وري بسيار كمتر از گذشته شده است.
بنابر اين او جغد كه مشاوري شناخته شده و معتبر بود را براي مميزي و پيشنهاد راه حل اصلاحي استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با يك گزارش حجيم چند جلدي باز آمد. نتيجه نهايي اين بود: «تعداد كاركنان زياد است».
حدس مي زنيد اولين كسي كه شير اخراج كرد چه كسي بود؟
مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگيزه اش را نشان داده و نگرش منفي داشت.
ناشناس
   
تلنگر 3621
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
نکته 3620
در زمان حضرت موسی یک مرد عابد و زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود شب وروز عبادت میکرد.
اما خودش هم می فهمید که در این عبادت کردن و نماز خواندن و دعا خواندن ذوق و حالی که باید داشته باشد ندارد.گاهی به فکر فرو می رفت ودر حالی که ریش بلند و پر پشت خود را شانه می کرد با خود می گفت: نمی دانم کار من چه عیبی دارد.من که از مال دنیا چیزی ندارم.من که تمام دلم پیش خداست، پس چرا خودم هم باورم نمی شود که این دعا وعبادت را خدا می پسندد...این بود که تا یک روز حضرت موسی را دید و گفت:ای موسی احوال من اینست نمی دانم چرا از این همه دعا لذت نمی برم وچرا دلم شور می زند و خوبی خودم باورم نمی شود. خواهش می کنم تو که در کوه طور با خدا مناجات می کنی این مسئله را بپرسی که چرا من ذوق و حال ندارم؟
چرا هیچ وقت اشکم جاری نمی شود؟
چرا دلم از محبت خدا لبریز نمی شود؟
چرادلم از صفا وشوق نمی لرزد؟من که مانند همه دوستان خدا شب وروز عبادت می کنم این بی حالی به چه دلیل است؟
موسی گفت:بسیار خوب،می پرسم.
حضرت موسی در هنگام راز ونیاز با خدا احوال آن مرد عابد را بیان کرد و علت بی حالی او را پرسید خدا جواب داد که :
ای موسی درست است که این مرد خودش را به عابدان و زاهدان شبیه کرده است و شب وروز دعا می خواند ولی یک چیز کم دارد و آن هم خلوص است.در هر کاری اخلاص شرط کمال است فکر آدم باید خالص باشد و تمام متوجه یک چیز باشد اخلاص فقط در کوه و صحرا نیست در همه جا هست. بسیارند کسانی که در میان مردم زندگی می کنند،اما با خدا یک رنگند اخلاص صفا میدهد و شوق ذوق می آورد ولی این مرد تمام دلش پیش خدا نیست.قسمتی از فکرش همیشه مشغول ریش خودش است.
دائم ریش خود را شانه میکند وقتی سرش را به سجده میگذارد در فکر این است که ببیند ریشش به زمین میرسد یا نه وقتی کسی به دیدنش می رود می خواهد ریشش مرتب باشد وقتی جلوی آیینه می رود برای چشم بیانی خودش که به او دادیم شکرگزار نیست و بیشتر حواسش پیش ریشش است که خودش آن را نگهداری می کند. درست است که او خدا را ستایش می کند و دعا بسیار می خواند و از خیلی بدی ها دوری می کند امّا این توجّهی که به ریش خود دارد جای چیزهای دیگر را گرفته است.
چه فرقی می کند یکی در فکر پول است، یکی در فکر مقام است، یکی در فکر حیله و ریاکاری است.
او هم در فکر ریش و چون اخلاص ندارد و در یاد خدا خالص نیست دلش هم صفا ندارد. عبادت هم ذوق ندارد. این است که خودش هم باورش نمی شود و حق دارد.
ناشناس
   
حکایت 3619
در هنگام جنگ جهانی دوم بعد از چند هفته بالاخره یک سرباز موفق میشود چند روز مرخصی بگیرد.
وقتی به محل سکونت خود میرسد متوجه یک کامیون حامل تعدادی جنازه میشود که بسمت قبرستان میرفت وخبر دار میشود که دشمن آن منطقه را بمباران کرده است لذا برای آخرین بار قصد داشت به جنازه همشهریهایش نگاهی بیندازد که متوجه میشود کفشی در میان اجساد وجود دارد که شباهت به کفش همسرش دارد وبسرعت بسمت خانه میدود ومتوجه میشود خانه اش ویران شده لذا پس از این شوک بزرگ خود را به کامیون میرساند وآن جنازه را تحویل میگیرد که در قبرستان دسته جمعی دفن نشود وبا مراسم واحترام خاص دفن نماید ولی متوجه میشود جنازه همسرش هنوز نفس میکشد.
لذا او را به بیمارستان میرساند وان زن زنده میماند.
وسالها بعد صاحب فرزندی از آن زن میگردد.
زنی که قرار بود زنده بگور شود.
اسم کودکی که دنیا آمد ولادمیر پوتین .رئیس فعلی روسیه است.
این داستان را هیلاری کلینتون در کتابش بنام گزینه های سخت قید کرده است.
ناشناس
   
حکایت 3616
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
دالان بهشت
ناشناس
   
حکایت 3613
روزی روزگاری، شبان جوانی بود با گله ای از بزها و گوسفندان. صبح خیلی زود گله را از شهر بیرون میبرد و شامگاه به شهر باز میگرداند. وقتی در حال مراجعت بودند، به نهری از آب رسیدند که هر روز یکی از بزهای چابک از روی آن می پرید و بقیه گله از او پیروی میکردند. امّا آن روز بعد از ظهر، بز کنار نهر آب ایستاد و ابداً حاضر نبود تکان بخور. آب شفّاف و جاری بود. شبان بیچاره هرچه کوشید بز ابداً از او اطاعت نکرد. بعد، شبان شروع کرد به کتک زدن بز که شاید درد را احساس کند و سعی نماید او را از کتک زدن باز دارد و از نهر آب بپرد. امّا ابداً مؤثّر واقع نشد.

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد ..! او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان ...
عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.
آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد..
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد..
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت
: تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد. به محض آن که بت نفس خود را بشکند، از هر مانعی عبور کند و ترقّی نماید ...
ناشناس
   
شوخی 3612
روزی فرمانروائی درکنار استخر کاخش ایستاده بود و براردک ها ومرغابیان نگاه میکرد انها ازاب بیرون امده بودند ودرحال استراحت بروی یک پای خود ایستاده بودند ملانصرالدین حضور داشت فرمانروا گفت ملا اردک ها چنتا پا دارند ملا گفت قربان یک پا ملاحظه میفرمائید فرمانرا گفت چرا یاوه میسرائی انها دوپا دارند ملا گفت خیر قربان ملاحظه میفرمائید یک پا دارند فرمانروا دستورداد یکی از خدمه با چوب برانها کیش دهد مرغابی ها پای دیگر را از زیر بال بیرون کشیدند ودوان دوان دراب پریدند فرمانروا گفت دیدی ملا انها دوتا پادارند ؟؟؟؟
ملا نطرالدین گفت قربان این چوب را با این غول بیابونی بدنبال منهم روانه میکردی بجای دوپا
چهار پا درمیاوردم انها چون اردک بودند دوپا دراوردند
ناشناس
   
نکته 3611
در بيمارستان ها وقت شام و ناهار ، غذاها خيلي متفاوت است .

به يك نفر سوپ، چلوكباب و دسر مي دهند

و به يك كسي فقط سوپ مي دهند

و به يك نفر حتي سوپ هم نمي دهند و مي گويند كه فقط آب بخور

به يك كسي مي گويند كه حتي آب هم نخور

جالب است كه هيچ كدام از اين بيماران اعتراض ندارند

زيرا آنها پذيرفته اند كه كسي كه اين تشخيص ها را داده است طبيب است و آن كسي كه طبيب است حكيم است .

پس اگر خدا به يك كسي كم داده يا زياد داده ،
شما گله و شكوه نكنيد كه چرا به او بيشتر داده اي و به من كمتر داده اي .

اين كارها روي حساب و حكمت است..
همه اینها درست البته بشرطی که ما تنبلی و سهل انگاری خودمان را به پای حکمت خداوند قرار ندهیم.

پس همان طور که از پزشک و حکیم تشکر میکنیم شکر گذار خدا نیز باش
ناشناس
   
حکایت 3610
روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...
ناشناس
   
نکته 3216
استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها
همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد...
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صــدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمی زد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز می شنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب
می کردیم
یعنی حتی "نفس" را هم می نوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر می نوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چند وقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
پیام هایش را خواندم امــــــــا تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت...
ناشناس
   
نکته 3215
از خدا پرسیدند
عزیزترین بندگان نزد تو
چه کسانی هستند؟

خداوند لبخند زد و گفت
آنها که میتوانند تلافی کنند
اما به خاطر من میبخشند . . .
ناشناس
   
نکته 3214
خیلی‌هامی‌خواهند

اول بہ آسایش

و خوشبختی برسند

بعد بہ زندگی بخندند

ولی نمی‌دانند ڪہ

تا بہ زندگی نخندند

بہ آسایش

وخوشبختی نمی‌رسند
ناشناس
   
گلایه 3213
کشتند آن پرنده که ققنوس خواندنش
تیری به پیکرش زده ،منحوس خواندنش

آن سرو قد بلند که قدش خمیده گشت
در دوزخی که زیسته فردوس خواندنش

با ظلمتی که سیطره انداخت بر فلک
نوری ظهور کرده و کابوس خواندنش

تاراج رفته خنده مستانه اش ولی
با حکم سر به مُهر به پابوس خواندنش

قربانی جهالت خلقی که ناروا
خونش مباح کرده و قدوس خواندنش

آخر مگر رواست تعرض به شاخه گل
پرپر که شد به موعظه افسوس خواندنش
ناشناس
   
نکته 3212
زندگی را ..
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی

یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی

گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی

یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی

گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی

یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی

گر توانستی لباس بی ریای عاشقی بر تن کنی

میتوانی آن زمان فریاد انسان بودنترا

بر سر هر کوی و هر برزن زنی
ناشناس
   
نکته 3211
عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
ناشناس
   
نکته 3210
کمک کردن به کسانی که به خودشان کمک نمی کنند ، بی فایده است. نمی توانید کسی را که علاقه ای به بالا رفتن ندارد ، روی پله های نردبان قرار دهید. داستان این روزها است...تغییر جسارت میخواهد...
ناشناس
   
نکته 3209
ده نكته برای زندگی شادتر:

١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.

٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .

۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .

٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .

٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.

٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.

٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.

٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.

٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.

١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم
ناشناس
   
حکایت 3208
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است. مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم. سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد. ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. می توانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟
ناشناس
   
حکایت 3206
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم
یارّب چه شود آخرت ناطلبیده
ناشناس
   
نکته 3205
آدم موفق جای مناسب خود را پیدا می‌كند
ولی مدیر موفق برای دیگران جای مناسب می‌یابد.
ناشناس
   
تلنگر 3204
روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشور ها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:
مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است ......؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر ازشمشیر زنیش از آشپزی برای سربازان از بر پا کردن خیمه ها در جنگ از عبادت هایش و......
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت .

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم در تابلو مقابل اسامی همه نوشته شده بود با خط درشت مردود ❗️❗️❗️

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد ؟❗️
همه گفتیم آری ❗️
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟❗️
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد ؟ گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده پاسخ صحیح (( نمیدانم بود )).
همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد
❗️(( نمیدانم ))❗️
ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد ........
❗️ما گرفتار نادانی خود شدیم❗️
ناشناس
   
نکته 3203
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد

اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم

درست مثل چترِ خوب که باران را متوقف نمیکند

اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم

ابرها به آسمان تكيه ميكنند

درختان به زمين

و انسانها به مهرباني يكديگر...

گاهي دلگرمي يكی چنان معجزه ميكند

كه انگار خدا در زمين كنار توست.
ناشناس
   
حکایت 3202
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!
ناشناس
   
دل نوشته 3201
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
اما من همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...
ناشناس
   
پند و اندرز 3200
خودت باش ، بی همتا می شوی .
ساده باش ، عمیق می شوی .
دوست داشته باش ، محبوب می شوی .
به خود اعتماد کن ، باورت می کنند .
سکوت پیشه کن ، همه چیز گویا می شود.
بر خود حکومت کن ، از خود فراتر می آیی .
نرم باش ، مقاوم خواهی شد .
خالی شو ، پُر می شوی.
قانع باش ، غنی می شوی .
قضاوت نکن ، عادل می شوی .
به تاریکی ذهن آگاه شو ، روشنایی ، وجودت را فرا می گیرد.
تسلیم سرنوشت شو ، حاکم تقدیر می شوی .
ضعف خود را بپذیر ، قوی می شوی .
ناشناس
   
نکته 3199
آدمها به اندازه کمبودهاشون
دیگران رو آزار میدن
ناشناس
   
حکایت 3198
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .
پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.
گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.
ناشناس
   
نکته 3197
عشق ذات انسان است
همانطور كه تابيدن ذات خورشيد است
خورشيد نميتابد تا زمين از او قدردانى كند ، نميتابد تا گلها رشد كنند ، شايد نتيجه تابش خورشيد رشد گياه هم باشد اما خورشيد
ميتابد براى تابيدن
ناشناس
   
آرزوها 3196
‌كاش ميدونستيم رسيدن مهم نيست موندن مهمه
كاش ميدونستيم ارامش مقصد نيست ، يك راهه
كاش درك ميكرديم ادمها نيستن كه ناراحتمون ميكنن ، انتظارات ماست كه كارا رو خراب ميكنه
كاش ياد ميگرفتيم به جاى حال ادما رو گرفتن ، حال خوب بديم
كاش يكي بهمون ميگفت اخم نكن انقد جدي نباش وقتي مردي به اندازه كافي جدى ميشي
كاش متوجه بوديم زندگي داره ميره و نميتونيم بگيم وايسا من ميخوام پياده شم
كاش بفهميم كه چقدر حرف زدن با خدا خوبه اما گاهي به ذهنمون يه خاموشى بديم تا موسيقيه بى كلام خدا رو بشنويم
حالا هم دير نشده
با عشق درخت زندگي رو ابيارى ميكنيم تا به جاى تمام اين حسرت ها ، شور و هيجان سبز بشه .
ناشناس
   
نکته 3195
شيطنت را فراموش نكنيد !

حتي اگر فيلسوف ترين فرد
در زندگيتان هستيد....
كودك درونتان، دلش مي گيرد گاهي ..
ناشناس
   
توکل 3194
ميان آرزوي تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکي نگران وعده بعدي غذايش نيست
زيرا به مهرباني مادرش ايمان دارد.
ايکاش ايماني از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...
رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
ناشناس
   
توکل 3193
زنی زیبا ڪه صاحب فرزند نمیشد پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.
پیامبر وقتی دعا میڪند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق ڪردم.
زن میگویدخدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تڪرار میشود و باز وحی می آید ڪه بدون فرزند است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میڪند و میرود.
سال سوم پیامبر وقت زن را با ڪودڪی در آغوش میبیند.
با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه ڪودڪی دارد اوڪه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نڪرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.
با دعا سرنوشت تغییر میڪند...
از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...
ناشناس
   
نکته 3192
دروغ نگویید
چون
هر دروغ کوچکی که بر زبان می آورید
شما را به خداحافظی نزدیکتر می کند
ناشناس
   
نکته 3191
گاهی سرنوشت مثل طوفان ِ شنی ست که مدام تغییر جهت می دهد.
تو جهتت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند.
تو بازمی گردی، اما طوفان با تو میزان می شود.
این بازی مدام تکرار می شود… . . .
طوفان که فرو نشست،
یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای.
اما یک چیز مشخص است،
از طوفان که درآمدی،
دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی!
ناشناس
   
نکته 3190
ﮔﻔﺘﻢ: فلانی ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ. ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ. ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺯﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ. ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﻫﺎﻥ، ﻧﺎﻗﻼ ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ. ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ. تا اﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ ﺧﺪﺍ.
ناشناس
   
نکته 3189
می خواهی قضاوتم کنی ؟

کفش هایم را بپوش

راهم را قدم بزن

دردهایم را بکش

سال هایم را بگذران

بعد قضاوت کن !
ناشناس
   
نکته 3188
همیشه از قلبتان کمک بگیرید با اینکه سمته چپه ولی همیشه راست میگه
ناشناس
   
نکته 3187
ذهن چون باغ است که هرچه درآن بکاری می تواند رشدکند.
این بستگی به انتخابت دارد که کدام دانه را در آن بکاری
عشق باشد یا نفرت، خشم باشد یا مهربانی.
بزرگترین قدرت هر فرد
قدرت انتخاب اوست.
ناشناس
   
آرزوها 3186
روح زندگی را در حیاط قدیمی

کنار حوض کاشی آبی
حوالی شمعدانی ها

کنار سماور مادربزرگ
جا گذاشتیم

کاش نمی گذاشتیم دیوارها
جای درها را بگیرند
ناشناس
   
نکته 3184
من روزه ام گرسنه ام و تشنه ام

ولی همسایه گرسنه ام انگار روزه نیست

آبی به من دهید که این روزه باطل است
ناشناس
   
نکته 3183
از دوست جدید رازت را پنهان کن،

از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را

چون اولی باورت را نشانه می گیرد
دومی قلبت را . . .
ناشناس
   
نکته 3182
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی،

چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی

وچیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.
ناشناس
   
نکته 3180
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه میگیرد.
کسی ‌که جبهه گرفت دیگر فکر آموختن نیست بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شک کن»

این آغاز تغییر است.
ناشناس
   
نکته 3179
در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم. وقتی خونه‌ی والدينم رو ترك كردم گريه نكردم، وقتی گربه‌م مرد گريه نكردم، وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم، اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از اون فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و يه خونه‌ی گرد آبی …
ناشناس
   
نکته 3178
میان این همه سنگ دنیا
آنکه گوهر می شود،

دو خصلت دارد✌️

💎اول آنکه شفاف است
کینه نمی گیرد

💎دوم آنکه تراشه ی زندگی را
تاب می آورد
ناشناس
   
نکته 3177
تنها یک نژاد داریم ! آن هم انسانیت است ......
ناشناس
   
نکته 3176
مهربان باش
مهربانی زبان مشترک
همه دلهاست
مهربان که باشی
صبحت زیباست
آسمانت رنگ دیگری دارد
روزت زیباست
و این گونه
دنیایت زیبا می شود
ناشناس
   
نکته 3175
آدميزاد؛ نه ناگهان، بلكه ذره ذره يك چيزهايى را مى اندازد دور!
چيزهايى را كه زندگى كرده بود، عشق ورزيده بود، به راحتى كه نه، با تكه اى از خودش مى اندازد دور!
ديگر " او " را " تو " خطاب نمى كند،
موهايش را كوتاه نمى كند
شب ها شعر و موسيقى گوش نمى كند
روزها دل از آواز خواندن مى كشد!
آدميزاد، ذره ذره لابه لاى زندگانى مى ميرد، و همه گمان مى كنند ناگهان مُرده است!
ناشناس
   
نکته 3174
ﺳﮑﻮﺕ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻤﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﺁﻥ ﺫﻫﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﻭﺗﻮﺍﻧﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ رازی ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎ ﻗﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﯿﮑﻮﺋﯽ ﻣﺎﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﺮﺁﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ،ﮐﻠﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ،ﺗﺴﻠﻂ،ﻫﻤﺎهنگی ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭﺍﻻﺗﺮ ﺗﺎ ﻣﻘﻄﻊ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻫﺮﺟﻨﺒﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ .
ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺑﻄﻠﺒﺪ،ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﯾﺪ.
ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺭﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻧﺠﺎ،ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ،ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ.
ناشناس
   
نکته 3173
بخش زیادی از زندگی صرف این می شود که دیگران دربارۀ ما چه فکری می کنند.

سپس پی می بریم که شاید یکی از مهمترین بخش های زندگی این است که به حرف آدمها اهمیت ندهیم.
ناشناس
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
نکته 3170
گاهی اوقات گمان می‌کنیم با حفظ و نگهداری کینه‌هایمان، انتقام خود را خواهیم گرفت و موجب خواهیم شد کسی که به ما آسیبی وارد آورده، تاوانش را بدهد. اما این دقیقاً همان چیزی نیست که اتفاق می‌افتد!

خردمندی گفته است: «خشمگین بودن، مثل این است که جام زهری را بنوشیم و امیدوار باشیم که فرد دیگری بمیرد.» غافل از این‌که، تنها کسی که می‌میرد خود ما هستیم.

تمام کینه‌ها، رنجیدگی‌ها، عصبانیت‌ها، سرزنش‌ها، گناه‌ها‌، تأسف‌ها، داوری‌ها، تلخی‌ها، ناامیدی‌ها، حق به جانب بودن‌ها، نفرت‌ها یا انتقام‌هایی که با خود به دوش می‌کشیم، بین ما و قلب‌های عاشقمان دیوار می‌کشند.

وقتی دروازه شفقت قلبی به رویمان بسته باشد، نمی‌توانیم پیام‌آور الهی باشیم؛ همان هدفی که به خاطرش اینجا هستیم، زیرا جراحت‌های ما کماکان یک پایمان را در گذشته نگاه می‌دارند.
اگر قصد داریم به عنوان جنگجویان عشق در زندگی به جلو پیشروی کنیم، نمی‌توانیم اجازه بدهیم که رویدادهای گذشته به مدت خیلی طولانی ما را محصور خود سازند. باید دیگران، و از همه مهم‌تر خودمان را، از زندان گذشته رهایی بخشیم.
ناشناس
   
نکته 3169
هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند...
دارکوب، میکوبد
پیکاسو، میکِشد
باباطاهر، میمیرد
قناری، میخواند
هیتلر، میکُشد
آهو، می دوَد
هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد
ناشناس
   
نکته 3168
زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟
و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
چون مرا بدنیا اورده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد:
شنا یاد بگیرید! همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
به جای بالا بردن انتظار خود از دیگران ،توانایی خود را افزایش دهید..!!
ناشناس
   
تلنگر 3167
من در محیطی زندگی میکنم که وقتی کسی می میرد میگویند راحت شد ...؟؟؟
به راستی مگر ما چگونه زندگی میکنیم که با مرگ راحت میشویم؟
ما امروزه خانه های بزرگتر ، اما خانواده های کوچکتر داریم ؛
مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پائینتر داریم
آگاهی بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
بدون ملاحظه ایٌام را می گذرانیم ،
خیلی کم می خندیم ;
خیلی تند رانندگی می کنیم ،
خیلی زود عصبانی می شویم ؛
تا دیروقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ؛
خیلی کم مطالعه می کنیم ؛
و خیلی زیاد دروغ می گوئیم ؛
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه ؛
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر ؛
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ؛
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی از یک سوی خیابان به آن سو برویم ؛
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ؛
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم؛
عجله کردن را آموخته ایم و صبر را نه.
مگر بیشتر از یک بار در زندگى فرصت داریم؟
زندگى كنيم
ناشناس
   
حکایت 3166
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد، ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهايی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد. ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با ﻣن ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽ کنی ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ .
ناشناس
   
نکته 3165
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت:
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
ناشناس
   
نکته 3164
آزادی برای همه ی ملت ها سقف دارد.

سقف آزادی رابطه ی مستقیم با قامت

فکری مردمان دارد.
ناشناس
   
نکته 3163
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
ناشناس
   
نکته 3162
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
نکته 3161
نقل میکنند که روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
سلطان فرمود:
در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.
وزير اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه میدهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند…!!!
ناشناس
   
حکایت 3158
ﺭﻭﺯﯼ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
“ ﺍﮔﺮ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ ،
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﻏﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﮔﺬﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺵ . ”
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻮﺩ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﻮﻋﺪ ﻣﻘﺮّﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺸﺴﺖ . ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻃﻠﻮﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
.
" ﺍﯼ ﺩﻝ ﻏﺎﻓﻞ ﯾﺎﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯾﻢ . "
ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ . ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﯾﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
" ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟ ! "
.
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺷﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺖ :
" ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﯿﻪ ! ﺁﺧﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ،ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ! ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ :
" ﺍﻭﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻣﻦ ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻢ؟ ! "
.
ﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻟﯿﻠﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﭘﺲ ﺑﺮﺍﺕ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺨﻮﺭﯼ !
."
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺳﺮﯼ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﻧﻪ ! ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﮕﻪ :
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ ! ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ !
ﺗﻮ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻘﯽ؟ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺮﯼ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ !
ناشناس
   
نکته 3157
مردی به دندان پزشک خود تلفن می کند و به خاطر وجود حفره بزرگی در یکی از دندان هایش از او وقت می گیرد.
موقعی که مرد روی صندلی دندان پزشکی قرار می گیرد، دندان پزشک نگاهی به دندان او می اندازد و می گوید: نه یک حفره بزرگ نیست! خوردگی کوچکی است که الان برای شما پر می کنم.
مرد می گوید: راستی؟ موقعی که زبانم را روی آن می مالیدم احساس می کردم که یک حفره بزرگ است.
دندان پزشک با لبخندی بر لب می گوید: این یک امر طبیعی است، چون یکی از کارهای زبان اغراق است!
نگذارید زبان شما از افکارتان جلوتربرود
ناشناس
   
حکایت 3156
آن روز من گریستم...
درون مغازه از این سوی به آن سوی میرفتم تا آنچه را که میخواستم بیابم و بخرم. ناگاه چشمم به خانمی افتاد که پشت صندوق ایستاده بود و پولی را به پسرکی پس میداد. پسرک بیش از 8 یا 9 سال نداشت.
خانم صندوقدار گفت، "متأسّفم؛ امّا پولت برای خرید این عروسک کافی نیست."
پسرک به زنی سالخورده که کنار او ایستاده بود گفت، "مامان‌بزرگ، شما مطمئنّین که من پول کافی ندارم؟" پیرزن جواب داد، "میدونی که پولت اونقدر نیست که این عروسکو بخری، عزیزم." بعد، از پسرک خواست چند دقیقه صبر کند تا او برود عروسک ارزانتری پیدا کند، و به سرعت رفت.
پسرک هنوز عروسک را نگه داشته بود. بالاخره، جلو رفتم و از او پرسیدم، "این عروسکو واسهء کی میخوای؟"
گفت، "خواهرم این عروسکو خیلی دوست داشت و دلش میخواست کریسمس بهش هدیه بشه. او مطمئن بود که بابا نوئل اینو براش میاره."
گفتم، " شاید هم بابا نوئل بیاره؛ تو ناراحت نباش." امّا او در حالی که غم در صورتش موجش میزد گفت، "نه، بابا نوئل نمیتونه بیاره؛ او نمیتونه جایی بره که خواهرم رفته. من باید عروسکو بدم به مامان که وقتی میره اونجا بهش بده."
دریایی از غم در چشمانش مشاهده میشد. گفت، "خواهرم رفته پهلوی خدا. بابا میگفت که مامان هم خیلی زود میره. به خاطر همین فکر کردم که مامان میتونه اینو به خواهرم بده."
قلبم داشت میایستاد. پسرک سرش را بلند کرد و گفت، "به بابا گفتم به مامان بگه حالا نره تا من برگردم. او باید صبر کنه تا من برم مغازه و برگردم."
بعد، عکس خودش را به من نشان داد؛ عکس قشنگی بود، داشت میخندید. بعد گفت، "میخوام این عکسو بدم مامان با خودش ببره که هیچوقت منو فراموش نکنه." سپس افزود، "مامانو خیلی دوس دارم؛ ای کاش مجبور نبود از پهلوی ما بره؛ امّا بابا میگه باید بره پهلوی خواهرم."
بعد، یک بار دیگر با دیدگان غمگین به عروسک نگاه کرد. آرام و به سرعت کیف پولم را از جیبم در آوردم و به پسرک گفتم، "بیا یک بار دیگه نگاه کنیم. شاید پولت برای عروسک کافی باشه." گفت، "باشه. امیدوارم کافی باشه."
بدون این که پسرک متوجّه شود مقداری پول به آن افزودم و بعد شروع به شمارش کردم. پول برای عروسک کافی بود و مقداری هم اضافه آمد. پسرک گفت، "خدا رو شکر که به من به اندازهء کافی پول داد." بعد نگاهی به من کرد و گفت، "میدونین، دیشب قبل از اون که بخوابم دعا کردم و از خدا خواستم کاری کنه که من پول کافی داشته باشم که این عروسکو بخرم تا مامان بتونه اونو واسه خواهرم ببره. خدا هم دعامو شنید. میخواستم پول کافی داشته باشم که یک رُز سفید هم واسه مامان بخرم، امّا جرأت نکردم زیادی از خدا چیزی بخوام. امّا او به من پول کافی داد که هم عروسک بخرم هم رُز سفید."
متوجّه شدم پیرزن دارد برمیگردد. فوراً از آنجا دور شدم که در صحنه باقی نمانم.
با حالتی کاملاً متفاوت با آنچه که وارد مغازه شده بودم، خریدم را تمام کردم. پسرک را نمیتوانستم از ذهنم بیرون کنم. ناگاه به خاطر آوردم که دو روز پیش در روزنامهء محلّی نوشته بودند که مرد مستی که کامیونی را میراند به اتومبیلی زده بود که زنی جوان و دختری خردسال سرنشینش بودند. دخترک آناً جان سپرده بود و وضعیت مادر خیلی وخیم بود. خانواده میبایستی تصمیم میگرفتند که آیا دستگاه حفظ زندگی را از بدن او جدا کنند یا خیر، چون زن جوان از حالت اغما در نمی‌آمد.
آیا این همان خانوادهء پسرک بود؟ دو روز بعد از این ملاقات با پسرک، در روزنامه خواندم که زن جوان هم در گذشته است. نتوانستم خودداری کنم و یک دسته گل رُز سفید خریدم و به منزلی که محلّ شروع تشییع جنازه بود رفتم. زن جوان را گذاشته بودند که هر کس میخواست قبل از مراسم تدفین با او وداع کند. در تابوتش دراز کشیده بود و یک شاخه رُز سفید زیبا با عکس پسرک در دستش بود و عروسک را هم روی سینه اش گذاشته بودند. با چشمانی اشک آلود محل را ترک کردم و احساس کردم زندگی ام برای همیشه عوض شده است. تجسّم عشقی که پسرک به مادرش و خواهرش داشت هنوز تا به امروز برایم دشوار است؛ در یک لحظه، راننده ای مست، این دو را، که آنچنان عشقی عمیق به آنها داشت، از او گرفته بود.
ناشناس
   
گلایه 3155
چقدر آزار دهنده است
وقتی کسی از شما آدرسی را می‌پرسد و شما با کلّی وسواس و دقّت به او نشانی می‌دهید. با نگاهی مات به شما نگاه میکند. بعد در جهتی غیر از آن سمت که شما گفته‌اید می‌رود؛
وقتی کسی از شما آدرسی را می‌پرسد، و شما با دقّت به او نشانی می‌دهید؛ بعد او سری تکان می دهد و از رهگذر بعدی همان آدرس را می‌پرسد؛
وقتی خبر مهمّی را به کسی می‌دهید، و او مشغول ور رفتن با ماسماسک (یعنی موبایل) خود است و گاهی نگاهی هم به شما می‌افکند و با "هوم، هوم" یا "عجب، عجب" گفتن وانمود می‌کند به شما توجّه دارد.
وقتی با کلّی آب و تاب، مطلبی را برای کسی بیان می‌کنید، و وقتی صحبت شما تمام می‌شود، طرف مقابل می‌گوید، "ببخشید، اصلاً حواسم به شما نبود؛ میشه از اوّل تعریف کنید؟"
وقتی در جلسه ضیافت نشسته‌اید و مطلبی را یکی از اعضاء می‌خواند و ناظم توضیحی بر آن می‌افزاید، ولی یکی از اعضاء کتابش را باز کرده و دارد کتاب می‌خواند.
وقتی با دوست خود روی مبل نشسته‌اید و او مطلبی را از شما سؤال می‌کند و شما شروع می‌کنید به جواب دادن، و وسط کار متوجّه می‌شوید مخاطب شما خواب است و گاهی صدای خرخر او هم به گوش می‌رسد.
وقتی کسی برای شما مطلبی را بیان می‌کند و در میان صحبت گاهی لقمه‌ای هم در دهان می‌گذارد و مکثی می‌کند که چندین دقیقه طول می‌کشد و شما تصوّر می‌کنید سخن او تمام شده است و بر می‌خیزید. بعد او گلایه می‌کند که وسط حرفش او را ترک کردهاید.
وقتی در جمع خانواده نشسته‌اید تا بعد از یک روز پرمشغله قدری به گفت و گو بپردازید، و هر کسی ماسماسکی در دست گرفته و دارد تلگرام و وایبر و واتساپ و غیره را بررسی میکند و گاهی لبخندی هم بر لبش نقش می‌بندد.
وقتی به دیدن کسی می‌روید و چند نفر دیگر هم آمده‌اند که بعد از مدّتی دیداری تازه شود و صاحبخانه تلویزیون را روشن می‌کند تا ادامه سریال مورد علاقه را ببیند و ناچار سکوت بر جمع حاکم می‌شود.
ناشناس
   
نکته 3154
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
سپس پوسترها را در همه جا چسباندم.
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!
ناشناس
   
تلنگر 3153
دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!
رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
ناشناس
   
حکایت 3152
ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺗﻬﯽ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﻍ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ . ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺎﻍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ .
ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ؟
ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ : ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ
ﻫﻢ ﮐﺮﯾﻢ .
ﺁﻥ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ ﺩﺍﺩﻩ ؟ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ ؛ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ؟
ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻠﯿﺎﻥ ، ﻣﺮﺍ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ! ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺑﻔﺮﻭﺧﺖ . ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﺰﺩ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﺤﻔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩ ! ﭘﺲ ﺟﯿﺐ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﮑﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺑﺮﺩ ! ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪ . ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺟﻬﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﺰﺩ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ .
ﻧﺎﮔﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﯾﻤﻢ ﻧﻪ ﺗﻮ ؛ ﮐﺮﯾﻢ ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍﺳﺖ ، ﮐﻪ ﺟﯿﺐ ﻣﺮﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﻫﺴﺖ . .
ناشناس
   
نکته 3151
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا، معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یأس و نومیدی، خود را در دریا غرق می کند. اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند. باید همیشه برای یافتن فرصت ها و موفقیت در زندگی ابتدا به داشته های خود نگاهی انداخت. در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.
ناشناس
   
حکایت 3149
سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد.
به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب...!من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فروریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود.
ناشناس
   
نکته 3148
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري استراحت كند غافل از اين كه آن درخت جادويي بود، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد. وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد. فوراً تختي كه آرزويش را كرده بود در كنارش پديدار شد. مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. كاش غذاي لذيذي داشتم. ناگهان ميزی مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشكار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد. بعد از سیر شدن، كمي سرش گيج رفت و پلك هايش به خاطر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها كرد و در حالي كه به اتفاقهاي شگفت انگيز آن روز عجيب فكر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببري ظاهـر شد و او را دريد. هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد. مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است.
ناشناس
   
لطیفه 3147
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
ناشناس
   
نکته 3146
از رها کردن نترس...
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنیا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را،
برايت حفظ کنند…!
همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی
عشــق
دوست داشتــن
عـادت کــردن
رفتــن
آمــدن
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست
در حسرت گذشته ماندن
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله
یکبار چهل ساله
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی...
ناشناس
   
حکایت 3144
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ . ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﺮ ﺩﻭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﺮﻕ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺻﺨﺮﻩ ﻫﺎ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ . ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻼﺵ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ . ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﺭﺍ ...
ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺻﺨﺮﻩ ﺭﺳﺎﻧﺪ . ﻭ ﺧﻮﺩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺁﺭﺍﻣﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ . ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ » ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﯿﺴﺖ . ﻓﻘﻂ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ناشناس
   
دل نوشته 3142
در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم

آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

دنیا همه اش مال شما شاد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم

دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم
ناشناس
   
نکته 3139
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
ناشناس
   
نکته 3138
مهربانی گرچه کمیاب است ، اما باز هست
بال در خون خفته را ، پنداری از پرواز هست

کوچه های شهر خاموشند ، اما گوش کن!
گاه گاهی نغمه ای از ناله های ساز هست

عاشقی تابوست ، اما لابه لای واژه ها
عشق را مستور کن ، امید یک آغاز هست

گریه را تاکید بسیار است ، اما دیده ام
بر لب خاموش دل ، لبخند یاس و ناز هست

مهربانی بهترین کیش است ، بی آزار باش
با نگاهی مهربان ، امکان هر اعجاز هست

لحظه ای اندیشه کن بر مردم آنسوی شهر
خانه های فقر را ، دریای درد و راز هست
ناشناس
   
نکته 3137
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
عاشقانه ها 3136
من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
ناشناس
   
عاشقانه ها 3135
هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن
برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند
زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن
عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته است؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن
رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن
ناشناس
   
حکایت 3134
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:“عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم
بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،
راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد
همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .
اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!
ناشناس
   
شوخی 3133
اقتصاد مرسوم:
دو تا گاو ماده دارين.... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين...به تعداد گاوهای گله شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه...پول براتون همينطور سرازير ميشه و می‌تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...
*اقتصاد هندی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين !
*اقتصاد پاكستانی** :** *
هيچ گاوی ندارين ... ادعا می‌كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می‌كنين ... از چين طلب كمك نظامی می‌كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می‌خرين و بعد ادعا می‌كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!!
* اقتصاد آمريكايی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می‌كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !
*اقتصاد فرانسوی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!
*اقتصاد آلمانی** *:
دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار مي‌دين ...بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می‌خورن و خودشون شيرشون رو می‌دوشن !
*اقتصاد انگليسی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن ! ﴾
*اقتصاد ايتاليايی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال مي‌شين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !
*اقتصاد سوييسی** :***
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می‌گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می‌دارين!
*اقتصاد روسی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين !
*اقتصاد چينی** :** *
دو تا گاو ماده دارين .... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می‌دوشن ... بعد ادعا می‌كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می‌كنين !
*اقتصاد ايرانی** :** *
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ... . و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه
ناشناس
   
نکته 3132
اگر دوستانت تو را تشویق نمی کنند
و به تو انرژی مثبت نمی دهند
آنها را اشتباه انتخاب کرده ای
نیل پتال
ناشناس
   
عاشقانه ها 3131
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
ناشناس
   
نکته 3130
خود را دوست داشتن
مراقب خود بودن و
به خوشبختی خود اولویت دادن
خودخواهی نیست ، ضرورت است
ناشناس
   
دانستنیها 3129
معجزه گوجه فرنگی و دانه‌های ان...

*گوجه فرنگی سرشار از ویتامین‌های C و A ،اسیدفولیك یا بتاكاروتن و مقداری ویتامین‌های گروه B شامل B1، B2، B3، B5 و همچنین دارای مواد معدنی مختلف شامل كلسیم، فسفر، پتاسیم، فیبر، سدیم، گوگرد، كمی آهن، مس و روی نیز هست. همچنین گنجی از ویتامین‌های ،کاروتن، آنتوسیانین و آنتی‌اکسیدان‌های و دیگر ویتامین هاست .که میزان زیاد در مصرف گوجه فرنگی یافت میشود ..

*تحقیقات نشان می‌دهند،گوجه فرنگی دشمن سرطان است ،مخصوصا باعث کاهش ریسک ابتلا به سرطان سینه، سرطان سر و گردن و بیماری‌های مخرب اعصاب بوده که بطور چشمگیری از این بیماریها جلوگیری و انها را درمان میکند ..همچنین رنگ قرمز گوجه فرنگی از لیکوپن موجود در آن ناشی می‌شود. این ماده که آنتی اکسیدان بسیار قوی‌ای محسوب می‌شود،،در جلوگیری از ابتلا به سرطان پروستات مؤثر است،

*خواص گوجه فرنگی: اشتهاآور، برطرف‌كننده ضعف و خستگی، تقویت‌كننده سلسله اعصاب و همچنین قلب و دستگاه گردش خون است. متخصصان همواره مصرف آن را به بیماران مبتلا به دردهای مفاصل و همچنین رماتیسم و نقرس توصیه می‌كنند. در ضمن گوجه‌فرنگی برای رفع مسمومیت‌های مزمن، شامل بالا بودن اوره و چربی خون، درمان یبوست، دفع رسوبات ادراری و صفراوی نیز مفید شناخته شده است. در ضمن با توجه به اینكه گوجه فرنگی حاوی مقدار زیاد ویتامین A است، خوردن آن در تقویت بینایی، سلامت پوست و مخاط‌ها بسیار مؤثر است.

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: محققان علوم طب گیاهی و تحقيقات پزشکي درطول سالهای مختلف دریافته‌اند،که دانه‌های گوجه فرنگی می‌توانند به عنوان جایگزین طبیعی آسپرین کاربرد داشته باشند. دانشمندان در دانه‌های گوجه فرنگی ماده ای را پیدا کردند که می‌تواند با پیشگیری از لخته شدن خون در بدن به گردش طبیعی خون انسان کمک کرده وبه نوعی عملکرد قرص آسپرین را شبیه‌سازی کند. هم اکنون بسیاری از افراد در سراسر جهان روزانه آسپرین مصرف می‌کنند تا از لخته شدن خون پیشگیری کنند، این در حالی است که مصرف این دارو میتواند عوارض زیادی مانند خونریزی معده را به همراه داشته باشد. آزمایشات نشان می‌دهند مصرف گوجه فرنگی 3 ساعت بعد از مصرف این ماده گردش خون بدن به حالت یکنواخت درمی آید و اثرات آن تا 18 ساعت در بدن باقی می‌ماند. البته این یافته ها به این معنی نیستند که شما مجازید مصرف آسپرین را خودسرانه قطع کنید.

برای خواص بیشتر همراه با لیموترش و پودر نعنا و روغن زیتون میل کنید..

هشدار:مسمومیت برگ‌ها، ساقه و میوهٔ سبز نرسیدهٔ، این گیاه ،دارای میزان کمی توماتین است که سمی است. مصرف برگ گوجه فرنگی موجب مسمومیت شدید فرد میشود،
ناشناس
   
نکته 3128
هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،
و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشي ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!
ای انسان دنیا، فقط براي تو نیست!!!!
انتظار تفکرانسانم آرزوست
ناشناس
   
نکته 3127
فاصله باختن
تا
ساختن
فقط یک کلمه است
خواستن
ناشناس
   
تلنگر 3126
به کعبه گفتم :
تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟
ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم !!
ناشناس
   
نکته 3125
کسی که بتونه تو تنهایی خوشحال باشه
خیلی وقته آب از سرش گذشته
ناشناس
   
نکته 3124
تفاوت عشق و ازدوج!؟

يك روز پدر بزرگم برام يه كتاب دست نويس آورد، كتابي كه بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاكيد كرد كه اين كتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم كه چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده.
من اون كتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش كردم، چند روز بعدش به من گفت كتابت رو خوندي؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يك كپي از روزنامه همون زمان كه تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم كه گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع كردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميكردم از هر صفحه اي حداقل يك مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه كه پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو كشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول كشيد كه اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون كتاب و روزنامه مي‌مونه، يك اطمينان برات درست مي‌كنه كه اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست كه فكر ميكني هميشه وقت دارم بهش محبت كنم، هميشه وقت هست كه دلش رو به دست بيارم، هميشه مي‌تونم شام دعوتش كنم اگر الان يادم رفت يك شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينكارو مي‌كنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون كتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي كه اين باور در تونيست كه اين آدم مال منه، و هر لحظه فكرميكني كه خوب اينكه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بكنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي‌كني و هميشه ولع داري كه تا جاييكه ممكنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه! اين تفاوت عشق و ازدواجه
ناشناس
   
نکته 3123
سالمترین نوع رقابت آنست که
تلاش کنی تا بهترین خود باشی
و نه بهتر از دیگری!
ناشناس
   
نکته 3121
هیچوقت مغرور نشو
برگها وقتی می ریزند
که فکر می کنند طلا شدند!!!
ناشناس
   
تلنگر 3120
برای خود زندگی کنیم
نه برای نمایش دادن آن به دیگران
ناشناس
   
نکته 3119
ازدواج هم چیز جالبیه
مثل ارتش میمونه!
با وجودی که همه ناراضین
ولی بازم داوطلب داره!
ناشناس
   
نکته 3116
پولدارى ؛ منش است و ربطى به ميزان دارايى ندارد ...
گدايى؛ صفت است ربطى به بى پولى ندارد...
دانايى؛ فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصيلى ندارد...
نادانى؛ ياوه گويى است و ربطى به زياده گويى ندارد...
دشمن؛ نمايشى از كمبودها و ضعف هاى خويش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد...
يار؛ همدلى است و ربطى به همراهى و پر كردن كمبود ندارد...
وقتى گرسنه اى،يه لقمه نون خوشبختيه ..وقتى تشنه اى،يه قطره آب خوشبختيه ..وقتى خوابت مياد،يه چرت كوچيك خوشبختيه ...
خوشبختى يه مشتى از لحظاته ... يه مشت از نقطه هاى ريز،كه وقتى كنار هم قرار مى گيرن،يه خط رو ميسازن به اسم زندگى ...
قدر خوشبختى هامون رو بدونيم... ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به، ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ! و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!
ﻣﺎ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ!
ﻣﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ، ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ. ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ! ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ; ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ
ناشناس
   
لطیفه 3115
وسط حیاط نشسته بودم و چایی میخورم یهو درب حیاط باز شد ننه ام با یک
زنبیل پر از میوه گریان اومد تو. ترسیدم ..ها ننه چی شده؟ وسط هق هق اش
گفت نشستی چایی میخوری دنیا را اب ببره .!! پریدم تو حرفش !حالا میگی چی
شده ... یا نه !؟ با گریه گفت بیچاره حاج رضا فوت کرده. گفتم اخیش راست میگی ..کی مرده؟
میگه همین نیم ساعت پیش..فهمیدم هوا پسه چایی ام را هورت کشیدم و گفتم
خدا بیامرزدش ! حالا حاج رضا کی هست.؟یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و
گفت حاج رضا شوهر زبیده خانم. دوست قدیمی خودم .دوباره گفتم اخ اخ بیچاره در عرض نیم ساعت
بیوه شد ! تو همین فاصله ننه ام میوه ها را ریخت تو حوض و گفت اره خدا
نصیب گرگ بیابون نکنه! گفتم اه گرگ مش رضا را خورده؟ ! حالا کدوم زبیده خانمو میگی. کف
دستش را گذاشت زیر چانه اش و گفت ووی مگه چند تا زبیده خانوم داریم؟ گفتم نمیدونم .
زبیده خانم مادر حمید! که رفته سربازی.دوباره گفتم بیچاره حالا خدمت سربازی
کوفتش میشه. گفت اره بدبخت. حالا خدا کنه جاندرما ! بزارن بیاد خونه
برای سوم و هفته عزاداری باباش !!!!میگم (ننه جاندرما نه!! ژاندارما
میگه حالا تو ملا غلطی نشو خودوم میدونموم همون (جاندارما )میگم حالا هر
خری مهم نیست! اما اخرش نفهمیدم حاج رضا کیه؟
ای خدا از دست تو
حاج رضا بابای مرضیه که پارسال دیپلم خیاطی گرفت
حاج رضا ! با این سنش تازه پارسال دیپلم گرفت؟
میگه تو مغزت زیاد افتاب خورده چرا چرت و پرت میگی !!خوده مرضیه را
میگم
میپرسم همون مرضیه که تو خیاطی اقا شهاب کار میکنه !؟
با کله اش حرفمو تایید میکنه
همون مرضیه که همیشه دامن ابی صندل پاش میکنه.میگه الهی خیر ببینی
ننه یک چایی هم برا من بریز زبانم خشک شده
اره همون مرضیه
اه !! همون مرضیه که شبا بالای پشت بوم مینشست و درس میخوند
تا اخرش بعد از3 سال دیپلم گرفت؟ در حالیکه کم کم چشمهایش داشت به سمت
من خیره میشد با لحنی اعتراضی گفت ! اره همون مرضیه
اخ اخ همون مرضیه که همیشه میخنده خیلی هم مهربونه
با مشت گره کرده میزنه تو سینه اش!!! بمیرم ! ننه مرده ...اره همون مرضیه
در حالیکه دستش ارام داشت میرفت سمت دسته جارو .. گفتم همون مرضیه
که یک کمی هم شیطونه و خیلی هم خوش خنده هستش و هویج بستنی هم خیلی
دوست داره
دسته جارو را برداشت گفت اره ننه مرده!! همون خودشه
چایی را دادم دستش و گفتم خوب ننه از اول بگو حاج رضا بابای مرضیه حالا
میدونم چه کسی مرده
حالا من چطوری به مرضیه تسلیت بگم؟؟
ای خدا دلم گرفت بیچاره مرضیه!! بهتره برم جلوی خیاطی اقا شهاب تا دیر نشده بهش بهش بگویم چقدر در
غمش شریکم
ناشناس
   
دانستنیها 3114
خواص بی نظیر زنجبیل..
۱. طبع آن گرم و خشك می‌باشد.
۲. مقوی معده و ضد نفخ می‌باشد.
۳. زنجبیل خلط آور است.
۴. برای از بین بردن ورم در آبگوشت زنجبیل بریزید.
۵. برای درمان درد مفاصل پاچه گوسفند را پخته و داخل آن زنجبیل بریزید.
۶. دمكرده زنجبیل مقوی حافظه و برطرف كننده ضعف اعصاب است.
۷. زنجبیل تازه بادهای بدن را از بین می‌برد و برای فلج و لقوه مفید است.
۸. زنجبیل تازه را می‌توان ورق ورق نازك درست كرد برش داد و در بیشتر خورش‌ها به عنوان ادویه استفاده نمود.
۹. برای از بین بردن عفونت‌های معده و روده از دم‌كرده زنجبیل بعد از غذا استفاده شود.
۱۰. كسانی كه مسموم شده‌اند نیز می‌توانند از دمكرده چای زنجبیل استفاده كنند.
۱۱. برای از بین بردن انقباض دردناك و گرفتگی عضلات از دمكرده زنجبیل استفاده كنید.
۱۲. دمكرده زنجبیل از سرماخوردگی جلوگیری می‌كند.
۱۳. برای تقویت قوه باه كمی از زنجبیل را با زرده تخم‌مرغ مخلوط كرده در روغن كنجد نیمرو درست كرده میل شود.
۱۴. برای رفع بوی بد دهان كمی زنجبیل را با گلاب حل كرده بگذارید ۲ تا ۳ روز بماند سپس دهان شویه كنید.
۱۵. مصرف زیاد زنجبیل باعث كم شدن قوه بینایی می‌گردد.
۱۶. برای تقویت نیروی جنسی زنجبیل را بكوبید با گلاب مخلوط كنید به پشت بمالید و در مقابل نور آفتاب بخوابید.
۱۷. برای درمان بواسیر زنجبیل را بتراشید تا مانند شیاف شود در روغن حیوانی بپزید شب وقت خواب استعمال كنید.
۱۸. زنجبیل ضد سم است.
۱۹. رفع كننده رطوبت معده و روده می‌باشد.
۲۰. تسكین دهنده عطش است.
۲۱. ادرارآور می‌باشد.
۲۲. ضد چربی خون است.
۲۳. تقویت كننده دستگاه گوارش می‌باشد.
۲۴. زنجبیل به خاطر طبع گرمش از بین برنده بلغم می‌باشد.
۲۵. برای درمان التهاب‌های پوستی از جمله اگزما و بروز دانه‌های جلدی ۱۰۰ گرم زنجبیل را در یك لیتر آب جوشانده صاف نموده به محل بمالید.
۲۶. برای دردهای رماتیسمی از روغن زنجبیل استفاده كنید.
۲۷. دارای آنتی بیوتیك می‌باشد.
۲۸. كسانی كه یرقان دارند از دمكرده زنجبیل استفاده كنند.
۲۹. ضد تهوع می‌باشد.
۳۰. از رشد غدد سرطانی جلوگیری می‌كند.
۳۱. باعث جلوگیری از سكته‌ها (مغزی، قلبی و...) می‌شود.
۳۲. كسانی كه در حین سفر حالت تهوع به آن‌ها دست می‌دهد اگر قدری زنجبیل بخورند دچار تهوع نخواهند شد.
۳۳. برای درمان فشار پایین خون از دمكرده زنجبیل استفاده شود.
ناشناس
   
نکته 3113
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است..
ناشناس
   
توکل 3111
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ .. ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...
ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﻛﻨﻲ،،ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرماید :
ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن.
ماهيان ازآشوب دريا به خدا شكايت بردند،درياآرام شد وآنهاصيد تور صيادان شدند. آشوبهاي زندگي حكمت خداست.ازخدا،دل آرام بخواهيم،نه درياي آرام.
دلتان همیشه آرام...
ناشناس
   
نکته 3108
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻏﻰ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ. ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﮏ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻔﺸﻬﺎﻱ ﮐﺎﺭﮔﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻍ ﮐﺎﺭ
ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﺭﺍ
ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﻭ ﮐﻤﻰ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻳﻢ !!!!...... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻴﺎ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻦ ...
ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ ..... ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ
ﭘﻮﻝ ، ﻣﺨﻔﻰ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﻫﻤﻴﻨﮑﻪ ﭘﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻴﺌﻰ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﻭﺍﺭﺳﻰ ،ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ،ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﮑﺮﺕ .... ﺧﺪﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ
ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮑﻨﻰ .... ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ
ﻧﺰﺩ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺍﺷﮏ ﻣﻴﺮﻳﺨﺖ .... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻌﻰ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﺖ ﺑﺒﺨﺸﻰ ﻧﻪ ﺑﺴﺘﺎﻧﻲ .....
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪ.
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﺠﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺘﻮﻥ ﻧﮕﯿﺪ .
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﻣﻐﺮﻭﺭﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ..........
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑن ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ "
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﺩﺭﮎ ﻭ ﺍﺩﺏ "
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ …
ﺁﺩﻣﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﮐﻨﺪ !
ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﯾﻦ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ " ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
نکته 3105
ﺩﺧﺘﺮکوچکی به همراه ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﭘل باریکی که بر روی رودخانه ای خروشان ساخته شده بود ﻣﻴﮕﺬﺷﺘند ...
پدر با صدایی که نشان از دلهره داشت ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮبابا خطرناکه ...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮچولو ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺗﻮ ﺩﺳﺖِ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮ ...
پدر گفت : ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ داره عزیزم ؟
ﺩﺧﺘﺮکوچولو ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘتو بگیرم و خطری پیش بیاد ممکنه
ممکنه ﻣﻦ ﺩﺳتتو ﻭﻝ ﮐﻨﻢ ولی اگه ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮی خیالم راحته که
خطری هم پیش بیاد ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻧﻤﻲ کنی ...
---------
سخن دخترک با همه سادگی اش آموزه سترگی در خود دارد ... او با همه خُردی اش درس می دهد ، که به هنگام اضطرار آن چیزی که نگهبان او خواهد بود ، پیوند سست دو دست نیست بلکه تعهدی است که پیوند قلب ها بوجود می آورد ...
در دوستی و رابطه عاطفی میان آدمها هم پیوند حقیقی که مهر مشترک را پایدار می دارد نه در ظواهر رفتار و گفتارشان که در عمق وجود و ژرفای قلبشان نهفته است ...
ناشناس
   
حکایت 3104
مردی را به جرم قتل نزد کورش بزرگ آوردند
پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند

ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!
ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.
اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.
کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ناشناس
   
نکته 3103
گویند: حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند. سه نفر طرف راستش و سه نفر دیگر طرف چپ وی نشستند. از اینها سه نفر سفید و سه نفر سیاه بود
آدم به یکی از سفیدها که سمت راست او نشسته بود، گفت: تو کیستی؟ گفت: عقلم. فرمود: جای تو کجاست؟ گفت: مغز.
از دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهر هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل.
از سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیا هستم. آدم سؤال کرد: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم
سپس آدم (ع) به جانب چپ نگاه کرد و از یکی از سیاهان سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: من تکبر هستم. پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در مغز. آدم پرسید: با عقل در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، عقل می رود.
از دومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: حسد هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل. پرسید: با مهر در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، مهر می رود.
از سومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: طمع هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم. پرسید: با حیا در یک جا هستید؟ گفت: من که داخل شوم، حیا خارج می شود.
ناشناس
   
آرزوها 3102
مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی است کاواره
بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می
آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله
پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می
گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در
پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی
کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها،
تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در
شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:
ـــ« بادا
باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره
دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی
بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن
نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان
آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!

در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور
می کردند.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
ـــ« آمین!»

ـــ« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق
سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمین! آمین!»
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام،
می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.
ناشناس
   
نکته 3098
حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند ….
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم و
شیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…..
شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛
بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!
ناشناس
   
نکته 3097
ﮐﺴﯽ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻧﺰﺩ ﮐﻔﺎﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﮐﻔﺎﺵ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻔﺶ ﺳﻪ ﮐﻮﮎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭﻫﺮ ﮐﻮﮎ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺳﯽ ﺗﻮﻣﺎﻥ . ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻫﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ ﻭ کفش را بگیرد
ﮐﻔﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﮐﻮﮎ ﺍﻭﻝ، ﮐﻮﮎ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﮐﻮﮎ ﺳﻮﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺑﺪ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﮐﻮﮎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﻋﻤﺮ ﮐﻔﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻔﺶ ﮐﻔﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻃﻠﺐ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﺰﺩ ...
ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﻔﻊ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﻭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﯾﮏ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻼﻑ ﻋﻘﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﺧﻼﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ . ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺒﯿﮏ ﺍﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﮐﻔﺎﺵﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺩﻝ ..
ناشناس
   
حکایت 3094
در سرزمين مغرب (شمال آفريقا) در مكتبخانه اى ، معلمى بسيار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسيس بود، زندگى مسلمانان با ديدار او تباه مى گشت ، قرائت قرآنش ، دل مردم را سياه مى كرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جرأت خنده داشتند و نه مى توانستند بگريند، گاهى سيلى بصورت زيباى يكى مى زد، و زمانى از ساق بلورين ديگرى نیشگون مى گرفت .
خلاصه اينكه : سرانجام ناشايستگى آن معلم را آشكار نمودند و او را با كتك از مكتبخانه بيرون كردند و معلم شايسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جديد مردى خوش اخلاق ، نيك سيرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به كسى نيش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى كرد.
ولى هيبت معلم از دل كودكان برفت و ديگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اينكه معلم جديد، آنها را بازخواست نمى كند و كتك نمى زند، درس ‍ نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و كله هم مى زدند و مى شكستند، و مكتبخانه را به هرج و مرج مى كشاندند.ولى
دو هفته بعد از اين ، به مكتبخانه عبور كردم ، ديدم معلم دوم را بر كنار كرده اند و همان معلم اول را بار ديگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب كردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، كه چرا بار ديگر ابليس را معلم فرشتگان كرده اند؟ پيرمردى ظريف و جهان ديده اى به من گفت :پادشاهى پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
ناشناس
   
دل نوشته 3092
دیشب در محفلی دوستی از من سنم را سوال کرد و پس از شنیدن پاسخ ، با شگفتی گفت : چقدر خوب مانده اى!!!
غافل از اينكه ، من خوب نمانده ام ، من جا مانده ام!
نگاهم ، معصوميت كودكيست ، وحشت زده وهراسناک از آژير قرمز جنگ...
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده نوجوانيست ، له شده زیر فشار تحريمها....
و چهره ام...
نقاب زیبای جوانيست ، وامانده در من ،
خفه و خاموش...
من از دهه عشق ممنوع مى آيم...
از دهه نگاه ممنوع....
زيبايى ممنوع....
شعر ممنوع....
و كلام ممنوع!!!
من از جنس هيچكس نيستم!
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى دهه پنجاهیها ، به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ، تا شاید كودكى فريز شده در من ، يخ بشكند و جوان شدن بياموزد...!
تا جوانى تاريخ مصرف گذشته ام
پيش از گنديدن ، پير شدن آغاز كند...!
من عدد شناسنامه ام را انكار نميكنم..
اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است...!
من تمام اعداد زندگی دهه ٣٠ ساله گیم را كمرنگ شمرده ام
كم رنگ نفس كشيده ام...
كم رنگ خنديده ام...
کم رنگ بوده ام...
کم رنگ...
من خوب نمانده ام
من جا مانده ام ، از زمین...! از زمان...! از خودم!!!
و حال میخواهم جوانی کنم!
بهتر و بیشتر از هر جوان دیگر...
من جوانی را تجربه نکرده ، پیر نخواهم شد...!
من حتی در ٩٠ سالگی ، جوانمرگ خواهم شد...
ناشناس
   
حکایت 3091
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."
خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"
خداوند گفت:
"قدر خودش را نمی داند . . ."
ناشناس
   
نکته 3087
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد..
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
ناشناس
   
لطیفه 3086
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود .
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده ... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست ... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید: شهر رم ؟ برای چی رفته رم ؟
زن پاسخ داد : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه
ناشناس
   
لطیفه 3084
زن با مادرش از هواپیما پیاده شد. در کشوری بیگانه بودند. مادرش به زحمت راه می پیمود. زبان بلد نبود. وارد سالن شدند. زن برای آن که مزاحم مادرش نباشد، او را به کناری برد. میز و صندلی زیادی وجود داشت. مادرش را پشت میزی روی صندلی نشاند و سفارش کرد که از جای خود حرکت نکند. بعد خودش رفت تا تکلیف چمدان ها را روشن کند و باز گردد.
بعد از نیم ساعت یا بیشتر یا کمتر برگشت. دید جلوی مادرش ظرفی خوراکی وجود دارد و او مشغول خوردن است. تعجّب کرد. از مادرش پرسید اینها را از کجا آوردید؟ مادر گفت، جوانی اینجا آمد و به زبانی که برایم نامفهوم بود چیزی گفت. تصوّر کردم اسمم را می پرسد. جواب دادم، "فروغ سادات". لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد و رفت این ظرف سالاد میوه را برایم آورد. زن اندکی حیرت کرد و سکوت نمود بعد متوجّه شد که جوان گارسون فروغ سادات را فروت سالاد شنیده است.
ناشناس
   
نکته 3083
هر سقوطی پایان کار نیست...
سقـــــوط باران را ببیـــــن ،
قشنـــــگ‌ترین «آغاز»
اســـــت ...
همچون باران باشیم ،
رنج جـــدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگي جبران کنیم
ناشناس
   
حکایت 3082
ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﮔﻨﺪﻡ ﻣﻲ ﻛﺎﺷﺖ ﻭ ﺿﺮﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ . ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺷﺮﻳﻚ ﺷﻮﺩ ﻭﺯﺭﺍﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺷﺮﻳﻜﻲ ﺑﻜﺎﺭﺩ .
ﺍﻭﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺬﺭ ﭘﺎﺷﻲ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﺼﻒ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﺪ . ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﻥ ﺳﺎﻝ " ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﮔﻴﺮﺵ ﺍﻣﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻛﻤﻚ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﻣﻦ ﺯﺩ .
ﺍﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺎﻝ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ "
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻃﻤﻊ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺬﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻨﺪ . ﻭ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﻱ ﺧﺪﺍ " ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﻛﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ . ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ . ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺷﺪ . ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺣﺮﺹ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺘﻮﻟﻲ ﺷﺪ ! ﺭﻓﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻍ ﮔﻴﺮ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻝ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ؟ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ )) ﺍﻱ ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻳﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ (( ؟؟ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪ .
ﺍﻻﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﺪ " ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻳﺪﻱ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺳﻴﻼﺑﻲ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻳﻜﺠﺎ ﺍﺏ ﺑﺮﺩ " ﻣﺮﺩﻙ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﭙﻪ ﺍﻱ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ !
ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻫﺎﻱ ﻫﺎﻱ ﺧﺪﺍ ! ؟ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ " ﺧﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮﻱ؟ !
ﻣﻨﺒﻊ : ( ﻛﺘﺎﺏ ﺗﻤﺜﻴﻞ ﻭﻛﻴﻠﻴﺎﻥ )
ناشناس
   
دانستنیها 3081
کَشتی نوح نام یک کشتی در داستان‌های کتب مقدس در دین‌های ابراهیمی است. بنا بر این داستان‌ها، نوح پیامبر به فرمان خدا این کشتی را ساخت تا خود، خانواده خود، کسانی که بوی ایمان آورده بودند و نمونه‌ای از هر حیوان را از پیامدهای طوفان نوح نجات دهد. بر اساس تورات و قرآن، نوح پیامبر دستور ساخت کشتی بزرگی را از سوی یهوه (الله در قرآن) دریافت کرد که ساخت آن سالها طول کشید، کشتی می‌بایست آنقدر بزرگ می‌بود که علاوه بر آدمیان (خویشان و پیروان نوح) از همه گونه جاندار، جفتی نیز در کشتی جای بگیرد تا بعد از پایان سیل بزرگ ادامه حیات بر روی زمین ممکن باشد. کشتی بعدها بر روی قله کوه آرارات نشست. هنوز برخی از باستانشناسان به جستجو برای یافتن بقایایی از این کشتی ادامه می‌دهند. در بین تمدنهای میانرودان نیز داستانی مشابه وجود داشته است.
این داستان در بخش‌های ۶ تا ۹ کتاب پیدایش، اولین کتاب از تورات یهودیان، کتاب مقدس مسیحیان و قرآن (سوره‌های ۱۱ و ۷۱) آمده و نسخه‌های دیگری از آن نیز دیگر منابع دیده می‌شود.
داستان مذکور منجر شده تا تحقیقات بسیاری از سوی پیروان ادیان ابراهیمی برای یافتن بقایای کشتی نوح، به خصوص در منطقه آرارات انجام شود. در سال ۲۰۰۷ تیمی با حمایت کلیسای مسیحی تکه چوب‌هایی در ارتفاعات قله آرارات در ترکیه پیدا کرد. هرچند تیم جستجوگر مدعی شد که ٪۹۹/۹ مطمئن است که کشتی نوح را یافته است ولی باستان شناسان این ادعا را با توجه به شواهد علمی موجود مورد تردید فراوان دانسته‌اند.
ناشناس
   
دل نوشته 3078
پیانو میزنم آروم میشم
یعنى اگه میزدم آروم میشدم
فى الواقع اگه داشتم و میزدم آروم میشدم،
در حقیقت اگه داشتم و بلد بودم و میزدم آروم میشدم
ناشناس
   
دل نوشته 3077
گمان میکردم
پرواز را آموخته ام !
.
.
حال آنکه
تنها ;
از آسمانِ نگاهت
سقوط میکردم !!
.
آن زمان که
به دیگری دل باختی .
ناشناس
   
عاشقانه ها 3076
امدم
تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد .
عاشقانه
تکیه بر دوشت کنم
اما نشد .
گریه ای تلخی
در اغوشت کنم
اما نشد .
.
.
.
.
.
.
.
سعی کردم
فراموشت کنم
اما نشد .....
ناشناس
   
گلایه 3075
هوای نبودنت
چقدر .....
سنگین است
بغض هایم را
فرو می خورم..
که
گریه نشود
که
سبک نشوم..
می خواهم
تمام نبودنت را
درد بکشم
و
دم بر نیاورم..
در هوایی که
تو نیستی
نفس نباید کشید
باید
تمرین مردن کرد....
ناشناس
   
گلایه 3074
گوشهایت را بگير...
میخواهم
سکوت کنم
ناشناس
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
دل نوشته 3072
شـــب هایم
عجیب درد میکند . . . !
حتی
دردهایم هم درد میکند . . . !
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . ..
بــاکی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
” درد ” خودش درد ندارد . . .
این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . .
چشــمانم سوز دارد . . .
نــــه سوز سرما !
نه !
میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . .
کــاش دنیـــا هم مکثی میـــکرد . . .
کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . .
کــاش توقف میکرد
انـــدکی در برابر غـــم هایم . . .
انگار عـــادت کرده ام به غصه خوردن . . . !
از تمام شیـــرینی های دنـــیا ,
این غـــصه ی تـــلخ بود
که نصیب مــــن شد
ناشناس
   
نکته 3071
یادش بخیر:
بچه که بودیم ....
میخوندیم :
بشکن بشکنه ُ بشکن
و
نمی شکستیم
این روزها ...
بزرگ شدیم
ترد
و
شکننده
بی آنکه بگویند :
بشکن
می شکنیم
بی صدای
بی صدا
ناشناس
   
نکته 3070
دختر چشمانش را بست
و
شمرد :
یک
دو
سه
...چهار
.
پسر برگشت پنهان شود
آنطرف تر
دختری را دید
که
گرگم به هوا بازی می کرد
پسر بره شد
و
با گرگ رفت
.
.
دختر قصه ما ...
هنوز هم می شمارد
ناشناس
   
دل نوشته 3069
در خیالات خودم
در زیر بارانی
که ....
نیست
می رسم با تو به خانه
از خیابانی
که ....
نیست
می نشینی روبرویم
خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت
توی فنجانی
که ....
نیست
باز می خندی
و
می پرسی
که ....
حالت بهتر است ؟
باز
میخندم
و می گم
خیلی ..........
گرچه می دانی
که....
نیست
شعر می خوانم برایت
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم
توی گلدانی
که ....
نیست
وقت رفتن می شود
با بغض می گویم
نرو
پشت پایت اشک می ریزم
توی ایوانی
که ....
نیست
می روی
و
خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها می شوم
با یاد مهمانی
که ....
نیست
ناشناس
   
دل نوشته 3068
هیچ رویایی
به پای بیداریم ....
با تو
نمیرسد
خواب ها
فقط
خودشان را
اذیت می کنند !
ناشناس
   
دل نوشته 3067
دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده
برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده
برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده
برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده .....
راستش برای اینها که:
نه,
برای
خودت ,
دلم خیلی تنگ شده. . .. ! ! ! !
ناشناس
   
گلایه 3066
تنهایی
حس بدی نیست !!
.
.
.
وقتی
.
طعم تلخ
بیهوده دوست داشتن
را
چشیده باشی!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3065
گاهي ...
خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌
که
لب مي‌زند
و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا
بوسه‌هايست از
دل‌تنگي
ناشناس
   
عاشقانه ها 3064
نشستم کنارت ...
فقط ...
سوختم
.
.
تو دل می کندی ..
و ........
من ....
می ...
دوختم
ناشناس
   
نکته 3063
احساس سوختن
به تماشا .......
نمی‌شود ؛
آتش بگیر
تا که بدانی ......
چه می‌کشم
ناشناس
   
گلایه 3062
صبر
"دروغ" بزرگی بود ،
.
.
.
.
سالهاست
که :
با غوره ها كلنجارمی روم
حلوا نمی شوند...!
ناشناس
   
گلایه 3061
دیگر
عکس ها دو تایی نیست !!!؟؟😑
.
آدم هااااا ...
تنهایی های شان
را
قاب می گیرند !!!؟؟؟
ناشناس
   
دل نوشته 3060
نامــــت
خاطراتــــت
و لـــمــــس حــــس بودنـــــت
همـــه و
همـــــه را
ســــــوزاندم
یادم
تو را ......
فرامــ ـــوش !
ناشناس
   
عاشقانه ها 3059
شاید
سالها بعد
در گذر از جاده ها
بی تفاوت .....
از کنار هم بگذریم
وتو
اهسته
زیر لب بگویی
چقدر........
آن غریبه
.
.
شبیه خاطراتم بود
ناشناس
   
عاشقانه ها 3058
دورم که میزدی
نگرانت می شدم
سرت ....
گیج نرود
ناشناس
   
عاشقانه ها 3057
من و تو
چقدر شبیه ماسوله هستیم
سقف خیال های من ،
حیاط خانه توست .
ناشناس
   
عاشقانه ها 3056
دل زپا افتاد و تو در عالمِ نازی هنوز
برسرِ جنگی و بر این خسته می تازی هنوز

بارها دل بر قمارِ بیکسی ها باختی
هستیت را برسر این قصه می بازی هنوز

اختران برظلمتِ شب سِرّ ِ عالم میدرند
تو در استرلاب و افسانه پی ِ رازی هنوز

از سپیده برزده خورشیدِ عالم تابِ عشق
تو به شمع ِ بینوائی از چه می سازی هنوز

قصه آخر گشته و بر خطِ پایان می زند
ای سرِسرگشته در سودای آغازی هنوز

وای ِ من ، سیمرغ بر قافِ قضا پَرپَر زده
تو به دنیای خیالاتت به پروازی هنوز

سر به افسون رفته در افسانۀ چشمِ نگار
ای فدای غمزۀ چشمت که غمّازی هنوز
ناشناس
   
گلایه 3055
یک رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3053
در فنجان خالی میشوم
شبیه عابران خسته
مرا قورت میدهی
و من
راه قلبت را پیش میگیرم
در قهوه ای که
به رگهایت جاری است!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3052
کاش تو بــــودی ...
و
من !
نمـ نمـ باراטּْ،
یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت
در دســـت همـ ...
بدون چـــــــتر !
زیـــــر باراטּْ،
خیـــس
خیـــــس ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3051
تو را
خودم چشم زدم
بس که.....
نوشتمت میان شعرهایم
بی‌آنکه.....
اسپند بچرخانم
میان واژه‌ها . . .
ناشناس
   
نکته 3050
بعضی حرف ها را
نباید.....
زد
بعضی حرف ها را
نباید .....
خورد
.
بیچاره ..
دل ....
چه میکشد .....
میان این ....
زد
و
خورد
ناشناس
   
دل نوشته 3049
یادش به خیر :
بچه که بودم ،
کشتی هایم که غرق میشد ،
سریع برگی از دفتر مشقم میکندم و
دوباره یکی عین آن را میساختم
...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3047
گاهی دوست داشتنت
مثل طوفان
هجوم می آورد...
چشمهایم را می بندم
و پناه می گیرم در آغوشت
من ...
چقدر طوفان دوست دارم این روزها !
ناشناس
   
نکته 3046
هیچ کس نفهمید که
"زلیخا" از مردان هم مردتر بود.
میدانی چرا؟؟
مردانگی میخواهد ماندن پای عشقی که مدام تو را پس میزند.
عزت یوسف اگر ورد زبان همه شد.
قیمتی داشت که بیچاره زلیخا پرداخت.
ناشناس
   
نکته 3045
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت!
پس با کسی بمان
که نصف راه را به سمتت دویده باشد!
ناشناس
   
نکته 3044
این داستان در مورد اولین دیدار « امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر از یک رستوران سلف سرویس است.
هنگامی که او برای نخستین بار به امریکا سفر کرد و برای غذا خوردن به رستورانی سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست؛
با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت.
از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز کناری نشسته بود، نزدیک شد و گفت:« من حدود بیست دقیقه است که اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟
« مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»
مرد با تعجب گفت:” ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس با دست به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذا به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:” به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که:
« زندگی هم در حکم سلف سرویس است! همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی، سرور و غم در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا دیگری سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد که خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است؛ سپس آنچه را می خواهیم، برگزینیم!
ناشناس
   
لطیفه 3043
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
حکایت 3041
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد : « چرا... و لیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!»
ناشناس
   
نکته 3039
روانشناسی همه جا کاربرد ندارد
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"
کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است."
ناشناس
   
حکایت 3038
از دست دادن یا به دست آوردن؟!
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود،چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰ دلار بود،چقدر دلش آن گردنبند را میخواست.
پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردنبند را برایش بخرد.
مادرش گفت: خب!این گردنبند قشنگیه،اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد!من این گردنبند را برات میخرم اما شرط داره:
"وقتی رسیدسم خونه،لیست یک سری از کارهایی که میتونی انجامشون بدی رو بهت میدم و تو با انجام اون کارها، میتونی پول گردنبندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه میده و این میتونه کمکت کنه!"
جینی قبول کرد.او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام میداد.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردنبندش رو بپردازد.
وای که چقدر اون گردنبند رو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش می انداخت « کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می کرد تو حمام بود،چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! »
جینی ،پدر خیلی دوست داشتنی داشت.هر شب که جینی به رختخواب می رفت،پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد،پدر جینی گفت:
-جینی! تو منو دوست داری؟
-اوه ،البته پدر! تو میدونی که عاشقتم.
-پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
-نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی، عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی یهت بدم.اون عروسک قشنگیه، میتونی توی مهمونی ها دعوتش کنی،قبوله؟
-نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت:
"شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان،از جینی پرسید:
-جینی! تو منو دوست داری؟
-اوه ،البته پدر! تو میدونی که عاشقتم.
-پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
-نه پدر، گردنبندم نه،اما میتونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی،قبوله؟
-نه عزیزم، باشه، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت:"خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت:"پدر، بیا اینجا." ،دستش رو به سمت پدرش برد ،وقتی مشتش را باز کرد گردنبندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.
پدر با یک دستش اون گردنبند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد.داخل جعبه یک گردنبند زیبا و اصل مروارید بود.پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد، اونوقت اون گردنبند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
زندگی ما هم همانند همین داستان است، خداوند در انتظار بندگانش نشسته است تا چیزهای کم ارزشی که به آنها چسبیده ایم را رها کنیم تا به ما نعمتهای اصلی و با ارزشش رو هدیه کنه...
ناشناس
   
لطیفه 3037
زنی که از ازدست چشم چرانی های همسرش به ستوح آمده بود
درد دل نزد مادرشوهرش می برد
او که زن دانایی بود گفت :
من شب برای صرف شام به خانه شمامیام
ولی تو شام درست نکن.
مرد وقتی به خانه می اید
ازاینکه همسرش تدارکی ندیده عصبانی میشود
ولی مادر میگوید من امشب هوس نیمروهای توراکردم
وباخودتخم مرغ آورده ام
تا باهم بخوریم
پسر مشغول درست کردن نیمرومیشود
میگوید چراتخم مرغ ها را رنگ کردی؟؟؟
مادر گفت: زیباهستن؟
پسر گفت: آری
مادر گفت :داخلشان چطور است پسرگفت همه مثل هم.
مادر گفت: پسرم زن نیز همین طور است هرکدام ظاهری بارنگ ولعاب ولی همه درونشان یکی است.
پس وقتی همه مثل همند
چرا خود وهمسرت را آزار میدهی؟؟؟
قدر داشته هایت رابدان.
وخودرادرگیر دیگران نکن.
ناگهان یکی از تخم مرغ ها دوزرده درامد !!!
و گند زد به پند حکیمانه ...
ناشناس
   
نکته 3036
نگاهش به چندتا فندق افتاد یکیشو به دندون گرفت و شروع کرد به مزه مزه کردن. درشت نبود اما طعم خوبی داشت حداقل برق چشماش که اینجوری میگفت .از اینکه بالاخره تونسته بود چیزی برای خوردن پیدا کنه، خیلی خوشحال بود. پانی بقیه فندق ها رو تو لپ ها و دستای کوچولوش جا داد و مراقب بود که نیفتن.
ویلی و رِنی با صدای افتادن فندق ها سرشون رو برگردوندن و پشت چشمی برای پانی نازک کردن. پانی دهنش باز مونده بود دیگه از لُپ های پر و پیمونش خبری نبود و همش پخش زمین شده بود! چشماش به کیسه های پر از فندق و بلوطِ ویلی و رنی خیره مونده بود. با بی میلی تموم فندق ها رو دوباره از روی زمین جمع کرد و به سمت خونه اش رفت. گوشه اتاقش کز کرده بود، زانوهاشو بغل گرفته بود و به فندق های پخش شده کف اتاقش نگاه می کرد.
دلش گرفته بود و فکرای بیخود از سرش میگذشت. چرا همه دور و بری هام کیسه های پر از فندق درشت و بلوط تُرد دارن و من باید دلم به فندق های ریزی که نصفشون پوکن خوش باشه! من هم برای پیدا کردنشون خیلی زحمت کشیدم به پرپشتی این دُمم قسم هرروز چندین و چند ساعت همه سوراخ سمبه ها رو میگردم تا پیداشون کنم.
پانی اما تو اون لحظه به این فکر نمی کرد که شاید سنجاب های دور و بری اش چندین و چند سال انتظار کشیدن تا درخت بلوطی که کاشتن به ثمر برسه و الان دارن ثمره اش رو برداشت میکنن. این وسط خیلی ها هم ممکنه راه مخفی پیدا کرده باشن و شبونه کیسه هاشون رو از درخت های بقیه پر کنن ولی اگه اونا رو فاکتور بگیریم، زمان و پشتکاره که مِلاک اصلی موفقیته. شاید اونا که الان کیسه های پر و پیمونی دارن، از جمع کردن فندق های پوکِ لا به لای سنگ ها شروع کردن.
پانی اتفاقاً فکرش به همه اینجا ها قد می داد ولی خب خسته شده بود از اینکه می دید هرچی تلاش میکنه آخر شب با دمش گردو نمیشکنه و باید به فندق های پوکش اکتفا کنه. دلش می خواست یکی لُپ هاشو بکشه و بگه یه روزی فندق های درشت و خوشگل کل اتاقت رو پر میکنن فقط نا امید نشو و به راهت ادامه بده. خودتو با دیگران مقایسه نکن بلکه امروزت رو با دیروزت مقایسه کن. اگه امروز 20 تا فندق داری و فردا 22 تا، این نشونه خوبی یه. اصن همین که یه جایی رو داری که فندق هاتو کفش وِلو کنی یعنی کلی جلویی!
خواستم ازهمین جا لـُـپِّ فندق پوک جمع کن ها رو کشیده باشم و بگم نوبت برداشت شما هم میرسه فقط کافیه نگاهتون رو از کیسه های بقیه بردارید و به مسیر رو به روتون توجه کنید.
پی نوشت: فندق فقط پول نیست. منظورم تحصیلات، فضائل انسانی، شخصیت اجتماعی، شغل خوب یا هرچیزیه که هر کس میخواد تو زندگی اش به دست بیاره
ناشناس
   
تلنگر 3035
یک تحویلداربانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...
خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم میخواهم.
ناشناس
   
نکته 3034
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻧﺪ

ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...
یکی از دوستانش برایش چنین گفت:
ﺍﮔﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ .
ﺑﺤﺚ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻥ ﻫﺎ، ﺑﺤﺚ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ:
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺷﯿﺮﻩ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻄﻮﺭ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻫﻢ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺨﺘﻦ
ﻏﺬﺍ ﻫﺪﺭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ﻋﻄﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﻏﺬﺍ ﺗﻌﻮﯾﺾ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ
ﮐﺮﺩ .
ﻣﺸﺨﺺ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ، ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ .
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺻﻌﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
نکته 3033
یکی
" تپانچه " مینواخت!
یکی
" کمانچه "
هر دو آهنگ داشت!
اولی " دلخراش "
و دیگری " موزون و دلخراش تر "
نقطه ی تمایز اما
"هدفی" خاص بود!
یکی عشق برای " جنگ " ،
و دیگری
جنگ برای " عشق " !
ناشناس
   
حکایت 3031
در روزگاران قدیم، سرداری بود مهربان و با انصاف. او به دانشمندان و بزرگان، احترام خاصی میگذاشت و همیشه از حرفهایشان استفاده میکرد. روزی به عارفی گفت: « یه جمله ایی به من بگو که در غم و شادی، مرا تسکین دهد. نه از غمها ناراحت شوم و نه از شادیها، مغرور. »
عارف، دو تکه کاغذ برداشت و چیزی نوشت و گفت: « این را در جیب چپت بگذار و این یکی را در جیب راستت. هنگام ناراحتی و شکست، چپت را ببین و موقع شادی و پیروزی، راستت را.»
چندی بعد ، سردار ، در یکی از جنگها، شکست خورد. به لشکرش نگاهی انداخت و آهی کشید. به یاد حرف عارف افتاد. آن برگه را باز کرد و خواند : « این نیز ، بگذرد. »
با خواندن نوشته روحیه گرفت و آرام شد و سپاه را جمع کرد و سر و سامانی داد و از پشت به دشمن حمله کرد و اینبار ، پیروز شد.
در حالیکه خوشحال بود ، باز به یاد عارف افتاد. برگه دوم را باز کرد و خواند : در آن نوشته شده بود « این نیز ، بگذرد...
ناشناس
   
تلنگر 3030
امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..
حواسمون به تفکرات قالبی باشد..
ناشناس
   
دانستنیها 3029
اولینهای زنان
اولین زن جراح ایرانی:“سکینه پری” متولد ۱۲۸۱-۱۳۰۷ در روسیه دیپلم دکتری گرفت و ۱۳۱۴ با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.
اولین زن داروساز:“اقدس غربی” و “اختر فردوس” اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ۱۳۱۶ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ۱۳۲۰ در این رشته فارغ التحصیل شدند…
اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین زن وکیل دادگستری:“یکاترینا سعیدخوانیان” متولد۱۲۷۸ اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ۱۳۲۷ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
اولین زن تاجر ایرانی: “مهین افشار” در سال ۱۳۳۶ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
اولین زن سرتیب ایرانی:“مرضیه ارفعی” در سال ۱۳۱۲ با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال ۱۳۳۸ به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.
اولین زن روزنامه نگار:“صدیقه دولت” در اصفهان به سال ۱۲۹۷ مجله” جمعیت نسوان وطن خواه” و مجله ” زبان زنان” را منتشر کرد.
اولین زن خلبان:“عفت تجارتی” در سال ۱۳۱۸ در ۲۲ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
اولین زن پرستار:“فاطمه توانایی” که در سال ۱۳۱۰ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ۱۳۱۴ در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های ” وارتوتریان”و”سراکالندریان” بودند
اولین زن استاد فیزیک ایران: آلنوش طریان که در سال 1355 از دانشگاه سوربن پاریس دکترای خود را دریافت کرد.
نخستین پزشک آسیب شناس زن ایرانی: بانو دکتر صغرا آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین زن ایرانی استاد پزشكی دانشگاه :بانو ایران اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
اولین زن تاریخ دان ایرانی : بانو امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاریخ زن دانشگاه بوده است.
اولین زن پزشك قانونی زن ایران : بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
اولین وزیر زن ایرانی : اولین وزیر زن ایران خانم اسفند فَرُّخ‌ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است
نامی جاوید در علم نجوم : بانو آذر اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.وی پزشک و باکتری‌شناس ایرانی و از پژوهشگران انستیتو پاستور ایران بود. بخاطر خدمات علمی و انسانی او یکی از حفره‌های برخوردی روی سیاره ناهید، به نام وی «اندامی» نامگذاری شده‌است
اولین بازیگر زن سینمای ایران :صدیقه سامی‌نژاد معروف به روح‌انگیز (1376 - 1295) نخستین هنرپیشه زن اولین فیلم ناطق ایرانی به نام «دختر لر» است.
نخستین زن خواننده بی حجاب معاصر: قمرالملوک وزیری که به عنوان پرآوازه ترین خواننده زن موسیقی سنتی ایران شناخته می شود.
پرمقاله ترین دانشمند زن کشورهای جهان سوم:دکتر افسانه صفوی استاد شیمی.
نخستین زن عکاس: عزت ملک‌خانم ملقب به اشرف‌السلطنه دختر امامقلی میرزای عماد الدوله دولتشاهی است که در سال 1288ه.ق به عقد محمد حسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه‌) درآمد و از سال1306 ملقب به اشرف السلطنه شد.همسر اشرف السلطنه در دوران 25 سال زندگی مشترک با او عهده دار امور مطبوعاتی بود و 9 نشریه انتشارداد و نامش به عنوان نخستین وزیر انطباعات در تاریخ به ثبت رسید‌. اشرف السلطنه را نخستین زن عکاس ایران می دانند.
اولین کارگردان زن ایرانی: شهلا ریاحی که سینما را با بازیگری شروع کرد و 55 سال پیش فیلم مرجان را کارگردانی کرد.
اولین سفر نامه زنان را «زوجه میرزا خلیل» در سال ۱۱۰۴ به نظم سرود. او سفرنامه خود را از اصفهان به مکه و شام را به صورت مثنوس در ۱۳۰۰ بیت شعر سرود.
در سال ۱۳۳۶ در رشته باستان شناسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. «پروین برزین» اولین باستان شناس زن ایرانی!
اولین دخترانی که در مسابقات جهانی والیبال شرکت کردند؛ «ماری تیپ، مینا فتحی، روحی پندنواز» بودند که در سال ۱۳۳۷ وارد این مسابقات شدند.
شهلا بزرگی تنها زن خلبان در ایران است که گواهینامه خلبانی بازرگانی را گرفته و سرپرست اداره آموزش یکنواختی و مسئول عملیات آموزگاه خلبانی گلایدر است.
اولین زندانی سیاسی زن «راضیه شعبانی» است.
اولین دختران چتر باز ایران هم در سال ۱۳۴۴ از ارتفاع ۱۲۰۰ پایی با چتر نجات به زمین فرود آمدند. این چهارنفر، «مهرانگیز زه فام، بهجت امامعلی زاده، مسیح مقدم، فریده خمسه ای» از اولین فارغ التحصیلان آموزشگاه غیر نظامی چتر بازی باشگاه هواپیمایی ایران بودند.
فخری رستگار در سال ۱۳۱۹ به عنوان اولین زن کارمند به مجلس شورای ملی پا گذاشت و کارشناس فنی کتابداری مجلس شد.
اولین دختری که در ایران دست به اختراع و اکتشاف زد «حمیرا هوشمند» بود که مولاژ استخوان را اختراع نمود.
«نکتار پاباریان آندروف» اولین دختری بود که در ایران دیپلم ریاضی گرفت و شاگرد اول هم شد و اولین زن معمار ایرانی نام گرفت.
مهرانگیز دولتشاهی اولین سفیر زن ایرانی است.
اولین زن هواشناس: ژینوس نعمت که به ریاست اداره تحقیقات و بررسی آن شبکه انتخاب شد.
اولین مدرسه دخترانه در ایران در سال ۱۳۲۴ ه ق به نام «دوشیزگان» توسط «بی بی خانم وزیر اف» تاسیس شد.
الهه عضدی اولین دختر شایسته ایران بود که به عنوان دختر شایسته جهان برگزیده شد. پس از وی 7 سال بعد شعله نیکپور نیز دختر شایسته جهان شد.
اولین زن ایرانی راننده تریلر:فرشته بیرانوند نخستین زن لرستانی راننده تریلر در ایران که انحصار مردانه رانندگی ترانزیت در کشور را شکست.
اولین زنان ایرانی فاتح اورست: لاله کشاورز(جوانترین فاتح اورست) و فرخنده صادق
نخستین استاد زن خوشنویس خط نستعلیق:الهه خاتمي با دريافت مدرك استادي در سال 1386 به عنوان اولين استاد زن در خط نستعليق شناخته شد.
ناشناس
   
نکته 3028
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست ...
شاید آن خنده که امروز دریغش کردیم ...
آخرین فرصت خندیدن ماست ...
زندگی همهمه مبهمی ازخاطره هاست ... هرکجاخندیدیم ...
زندگی هم آنجاست ..
زندگی شوق رسیدن بخداست ...
خنده کن بی پروا ...
خنده هایت زیباست ...
ناشناس
   
حکایت 3027
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.
پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود.
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد.
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است، اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد.
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است.
پیرزن گفت: درست است، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است.
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی، خرج برایت نمی تراشد.
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد.
پیرزن گفت: ای وای، شما مردها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3026
مثل خنثی گر بمبی ڪہ دو سیمش سرخ است
ماندہ ام قید لبت را بزنم یا دل را
ناشناس
   
تلنگر 3025
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
.
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻧﻖ ﺯﺩﻡ ! ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ
ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ،
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟
***
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
ﻣﯿﮕﻔﺘﯾﻢ : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ﻣﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻤﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ ﺗﻠﺧﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ . . .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ
ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3024
وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
اما
وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز...
ناشناس
   
ضرب المثل 3023
چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت.
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا كرد و خود را محكم گرفت.
گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»
قدری پایین‌تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌كنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»
وقتی كمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بی‌مزد نمی‌شود. كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم. غلط زیادی كه جریمه ندارد.»
ناشناس
   
پند و اندرز 3022
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش...
ناشناس
   
تلنگر 3021
بانو حواست باشد ...
مرد تو سنگ بنای وجودش را با غرور گذاشته است ،مبادا غرورش را زیر لگام لجاجتت له کنی ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو پر است از حرفها و غصه های نگفته ..
گوش شنوای حرفهایش باش ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو اگر دلش تنهایی می طلبید هیچ گاه شانه های مردانه اش را به زیر بار هزاران تعهد خم نمیکرد تا آشیانی بسازد برایت با گرمای عشق ...
تنهایش مگذار ...
بانو حواست باشد ..
مرد تو ..مرد توست ؛ سالاری است از جنس خودت ؛ آرامشی است از جنس آسمان ؛ تکیه گاهی است از جنس غیرت ...
به اواعتمادکن
بانو حواست باشد
"مردانه به پای مردت بایست...
ناشناس
   
نکته 3020
می گویند از ملک الشعرای بهار فرق اشعار بین سعدی و حافظ را پرسیدند و ایشان اینگونه جواب داد:
آنچه که خواندی و در جا فهمیدی از سعدی و آنچه که لازم به تامل آمد از حافظ میباشد و نیز آنچه که به نشاطت آورد از سعدی و آنچه تو را به خود فرو برده و به تفکرت کشید از حافظ است...
ناشناس
   
شوخی 3018
نامه مادر برات به برات در جعفر آباد به پسرش
برات جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این برات ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
برات جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:‌برات جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
ناشناس
   
عاشقانه ها 3015
"دوستت دارم"
در زبان مردان
شکل های مختلفی دارد
بعضی ها با یک شاخه گل
بعضی ها
با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ
برخی با بوسه ای آتشین
در نیمه های شب
عده ای با گفتن:
"خانم، آستینم را تا میزنی؟"
اما
فقط تعداد اندکی از آنها
بجای گفتن دوستت دارم،
برای معشوقه شان
شعر می سرایند!
با این تفاوت که
می خواهند
تمام دنیا
از این دوست داشتن باخبر شوند!
ناشناس
   
تلنگر 3014
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
.
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3013
ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . .
اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ
اﺯﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ
ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ ﺭﺍﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﻢ
باﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘـﻪ. . .
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻡ ﮐـﻪ
شاﯾـﺪﯾـــــﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺁﻥ ﮔـﺬﺭﮐﻨﯽ
بخوﺍﻧﯽ !!!
ﻭﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧـﯽ
ﮐـــــﻪ دلیل شعر ها ی ﻣـــــﻦ ﺗـــــﻮﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ. . .
ﺗـــــﻮﯾﯽ
کـــــﻪ ﺍﮔـــــﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘـﻢ
ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
بﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘـﻢ :
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧـــــﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿـــــﺪ. . .
ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣـــــﻦ ﺍﺳت..
ناشناس
   
گلایه 3012
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
ناشناس
   
لطیفه 3011
(خیال خام)
*
*
*
*
*
*
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
ناشناس
   
نکته 3010
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3009
ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد
هیچ کس یادی از این ساعتِ بیمار نکرد
ماهها خانه ی من گوشه ی دیوار تو بود
حیف لبهایِ تو یـــک خنده به دیوار نکرد
چه غم انگیز به پا خاست غمم از لبِ تار
احدی گریه ولی بـــــــــر غم گیتار نکرد
روزهایم همه در روزه ی چشمانِ تو رفت
شامگاهان شد و چشمانِ من افطار نکرد
خواب رفتم که ببوسم لبت و وقت وداع
تــــــنِ تبدار مرا عقربه بیدار نــــــکرد
بعد از آن از منِ بیچاره فقط خاطره ماند
خاطراتی که مـــــرا جز به سرِ دار نکرد
گر چـــه بیچاره ترینم به دلِ خــاک ولی
هیچ خاکی به خدا چون تو مرا زار نکرد
تو بگو باد صــــــبا صبح به یارم که غروب
مونست رفت و بر این زندگی اصرار نکرد .
ناشناس
   
نکته 3008
شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری برایش تعیین شده شرکت کرده .سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد …

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
او ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .

3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر
آن شخص از خدا کمک خواست .

4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .

5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟
الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی
آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت .

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :
.
.
.
.
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.
3- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
4- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام کوچک خود را تغییر داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانیایی insularia canaria که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .

نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .
ناشناس
   
نکته 3007
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
نکته 3006
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه، اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره ،بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ......
ناشناس
   
نکته 3005
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
ناشناس
   
نکته 3004
مرد باشی یا زن,مرگ تمامت می کند...انسان باش تا جاودانه زندگی کنی...
ناشناس
   
نکته 3003
با دروغ میشه خیلی چیزا رو بدست آورد ولی نمیشه نگهشون داشت....
ناشناس
   
نکته 3001
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای است ...
که قربانیت کنند ...!!!
ناشناس
   
نکته 2998
کاش انسانها
همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند
کمی هم از پَستی هراس داشتند!
ناشناس
   
نکته 2997
باران رحمت خدا همیشه می بارد
تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم!
ناشناس
   
نکته 2996
روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.
معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود. سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود!
معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و … نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.
ناشناس
   
دل نوشته 2995
بعضیا مثل خود شعرند...
ردیف و قافیه دارند...
وزن دارند...
اگر نباشند... موسیقی زندگی گُم می شود
و ریتمش ناهماهنگ...
اصلاً آمده اند که زندگی را زیبا کنند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2994
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی …. ؟!
ناشناس
   
دانستنیها 2993
با آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو هنگام شامپو یا شانه کردن امری طبیعی است اما گاهی شدت آن باعث نگرانی می شود.

پیاز خاصیت درمانی دارد که با ریزش مو مقابله می کند و به طور موثری باعث رشد مو می شود. پیاز سرشار از سولفور است که باعث افزایش گردش خون می شود. خواص ضدباکتریایی آن، التهاب پوست را از بین می برد. آب پیاز، مو را قوی می کند، منافذ مسدود شده پیاز مو را باز می کند و مانع از عفونت پوست سر می شود.

استفاده از آب پیاز خام :
بهترین راه برای به دست آوردن سولفور موجود در پیاز، استفاده از آب پیاز خام است. آب پیاز را به مدت نیم ساعت روی پوست سر بمالید و سپس موها را با شامپوی ملایم بشویید. در صورت تکرار این کار، ۳بار در هفته، در عرض یک یا ۲ماه نتیجه آن را مشاهده خواهید کرد.

مخلوط پیاز و عسل :
یک چهارم آب پیاز را با کمی عسل مخلوط کنید و روزانه به سر بمالید و پس از نیم ساعت، موها را با شامپو بشویید.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2992
تو هم با من نمی مانی، برو بگذار برگردم
دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
تو هم حرفی بزن چیزی بگو هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل.........
خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار
بیا و خورده هایم را... ز زیر دست و پا بردار
ناشناس
   
نکته 2991
هر وقت، خواستی «پارچه‌ای» بخری؛
آنرا در دست «مچاله كن» و بعد رهایش كن،
اگر «چروك» برنداشت، «جنس خوبی» دارد.
«آدم‌ها»، نیز «همینطورند!!!»، «آدم‌هایی»
بر اثر «فشارها»، و «مشكلات»، «اخلاق، و رفتارشان»
عوض می‌شود، و «چروك» بر میدارند،!! اینها «جنس خوبی» ندارند،
و برای «رفاقت»، «معاشرت»، «مشارکت»، «ازدواج»
و «اعطای مسئولیت به ایشان»،
به هیچوجه «گزینهٔ مناسبی» نخواهند بود.!!
حواستون به دوستایی که انتخاب میکنید باشه
دوست زیاده ولی دوست خوب تو سختیهاس که خودش را نشون میده.
ناشناس
   
پند و اندرز 2990
می گویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی...
در بلندترین نقطهٔ آسمان...
آنجا که به خدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود...
دوبـاره ... بنام فرد ِ گوینده ...آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند...مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ...تنها صداست که می ماند ! ...
این است که می گویند ...دیگران را دعا کنید !
این است که اگر دیگرانی را نفرین کنیم ...
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
*** همواره بهترین را برای همگان آرزو کنیم ... یهترین ها به سوی ما بازخواهد گشت ***
ناشناس
   
تلنگر 2989
بگذار بسوزیم !
ما که دادمان به آسمان نرسید:
شاید دودمان برسد...
ناشناس
   
حکایت 2988
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .
ناشناس
   
دل نوشته 2987
ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺯﺭﺩﯾﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ِ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﯾﻢ...
ناشناس
   
دل نوشته 2986
ﺁﻩ ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺗﻨﮓ ﺁﻣﺪ ﺩﻭﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ
ناشناس
   
دل نوشته 2985
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است...
ناشناس
   
نکته 2984
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر آب به دست گرفت. آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، و شاید هم 150 گرم؟
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم به طور دقیق وزنش چقدر است.
اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یک از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با شماست. حال اگر یک روز تمام آن رانگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس میشود، عضله ها به شدت تحت فشار قرار میگرند و فلج میشوند، به طور مطمئن کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من باید چه کنم؟
شاگردان گیج شده بودن... یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: به طور دقیق مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید، به درد خواهند آورد. اگر بیشتر از حد آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، امام مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
ناشناس
   
توکل 2983
گاهگاهی در دلم یک باره طوفان می شود
بادبان کشتی ام انگار ویران می شود
عرشه می افتد به دست موج های بی شکیب
نوح هم در ناخدایی گیج و حیران می شود
لرزه بر جان دلم افتاده از گرداب موج
گویی آهو بچه ای در مهد شیران می شود
سینه را گر چه سپر کردم تو اما شاهدی
که چگونه هستی ام با خاک یکسان میشود
نقره می پاشد به روی شام احساسم بلطف
ماه هم شرمنده پشت ابر پنهان می شود
بغض خاموش گلوی من به محض دیدنت
طرح رویایی ترین تصویر باران می شود
من کی ام؟ شاکی؟ نه ! شاعر؟ نه! نگاه من به توست
چون هرآنچه تو بخواهی عاقبت آن می شود
تا تو هستی زندگی زیباست چون یک خواب خوش
این همه سختی برایم سهل و آسان می شود
موج و کشتی ؟ شیر و آهو ؟ بادبان و باد تند...
در سرم هر لحظه یک تصویر مهمان می شود
ناشناس
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2981
تو را....!!!
تمامی تو را...!!!
نگاه مهربانت را....!!!
غرورنهفته درصدایت را...!!!
خستگی هایت را....!!!
همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم
و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،،
و شبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،،
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟
پاسخ میدهم ؛
خزانه دار یک
"عشق مهربان"
ناشناس
   
پند و اندرز 2980
آيا هنوز هم نياموختي ؟!
که اگر همه ي عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمي توانند "
پس
به " تدبيرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمي بردار : سکوت گورستان راميشنوى؟
دنيا ارزش دل شکستن را ندارد ...
ميرسد روزي ک هرگز در دسترس نخواهيم بود ...!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ
ﻋﻤﯿﻖ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ
بودن را
ﺑﭽﺶ
ﺑﺒﯿﻦ
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن....
ناشناس
   
تلنگر 2979
بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکـر هفت سین خودشه…
بعضیا هفت سینشون “سنجد “و “سیر” و “سماق” و
“سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ه
.
.
بعضیا هفت سینشون “سکه “و “سانتافه “و “سفر خارج “و
“سونا “و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
.
بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نصفه کاره” و “سقفایی که چکه می کنه“
و “سکه های پول خورد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و
“سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ه
.
.
بعضی ها فقط یه سین تو زندگی شون دارن نمی خوان ازش دل بکنن”سکـون“
بعضی ها نگاهشون رو دوخته ن به دور دست ها و سین “ســراب” که هر چی جلو میرن بهش نمی رسن.
بعضیا درگیر سین “سرکوبـــــ” شدن تا دو روز بیشتر “سلطنتــــــ“کنن.
اما در مقابلشون
بعضیا “سکوتـــــــ” می کنن و بعضی ها “ستیــز“
بعضی ها “سیاهـن” بعضی ها “سفیـد“.بعضیا “سـبز“ن و بعضیا “سـرخ“
.
بعضی ها یه سین پرو پیمون “سلامتی“دارن و نمی بیننش…
بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سربه نیست “می کنن تا سین”سلامتی“رو “سر“شون باشه.
.
بعضیا ، از سین های دنیا فقط یه “سر پناه ” می خوان بعضیا فقط یه “سر پرست“
بعضی ها همه عمرشون تو سین”سجود“ن بعضیا تو سین”سلوک“
و بعضیا “سگ دو “میزنن واسه یه لقمه نون!
بعضیا مثل “سرو” می مونن و بعضیا مثل “سایه“
بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام “می گیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش.
.
.
بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “می چینن:
صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
ناشناس
   
دل نوشته 2978
قدیما ﺣﺮﻳﻢ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻲ ﺣﻤﺎﻣﺶ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻫﺮﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺎﻱ ﻛﺴﻲ ﺟﻠﻮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣﺮفی ﺗﻮی ﺩﻟﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ،ﺣﺮﻓﻲ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺮﮔﺮ ﻭ ﭼﻨﺠﻪ ﻭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ،ﮊﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺳﻴﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺝ ﻛﻼﺳﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺗﺮﺷﻲ ﻭ ﺁﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻧﮓ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﻧﮓﻧﺒﻮﺩ، ﭘﻴﺮﻫﻦ ﺷﻴﻚ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻂ ﻭ ﻳﻘﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﻱ ﺑﻘﭽﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻴﺮﻫﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﺮﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ، ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﻴﺪ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺒﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ
ﻭﻟﻲ ﺍﻻﻥ شاید ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﻳﻢ،شایدﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﺨﻮﺍﻳﻢ ﻣﻴﺨﺮﻳﻢ، ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ .
افسوس که دیگه دل خوش نداریم........
ﻛﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﺑﻮﺩ،ﻛﺎﺵ ﻣﻴﺸﺪ، ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻣﺜﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﻳﻤﻴﺎ ﻣﺜﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ...
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی ...
اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی و يه دنيای خاكستری ...
قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد ، راحت می پريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه روز می زديم و كلی باهاش می خنديديم ...
اين روز ها اگه همزمان ، درب واحد اونا باز شه بر ميگرديم تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليك كنيم ...
قديما از هر فرصتی استفاده می كرديم كه با دوستان و فاميل ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت پستال و چه حضوری ...
اين روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، ارتباط با هم نداريم ...
قديما تو يه محله جديد هم كه می رفتيم با دقت و اشتياق به همه جا نگاه می كرديم ...
اين روزها دنيا را از پشت دوربينای عكاسی و فيلمبرداری می بينيم ...
قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگه با فک و فامیل ...
این روزا پر از تعطیلی ، ولی کو پدربزرگه؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه ؟
قديما توی قديما موند...
ناشناس
   
حکایت 2977
روزی روزگاری پسر بچه ای فقیـر در امریکا زندگـی می کرد که برای رفتـن به مدرسـه، بـایـد چیزهایی را که همـراه داشت خانـه به خانه می فروخـت. یکی از روزهـا احساس گرسنگی شدیـــدی آزارش داد.... تصمـیـم گـرفـت از خانـه ی بعـدی، یـک وعـده غـــذا درخواست کند. خانم جـوان و زیبایـی در را گشـود و پسـرک قصـه ی مـا فقـط یک لیـوان آب درخواسـت کـرد. زن از چهـره ی پسرک گرسنگـی فراوان او را فهمید و به جای آب، یک لیوان بزرگ شیر به او داد. پسرک به آرامی شیـر را نوشیـد و پرسید: چقدر بابـت شیر به شما بپـردازم؟ خانـم جوان گفت: هیچ ... مادرم به مـن آموخته است که در ازای مهربانی، چیـزی دریافت نکنم. پسرک گفت: پس از صمیم قلب، از شما ممنونم.
آن روز پسـرک – با نام هـاوارد کلی - حالت عجیبـی داشت، نه تنهـا گرسنگـی اش بـرطرف شد، حـس کـرد خداونـد در قلب انسانـهاست هنوز... آمـاده بود کـه هـر کاری انجام دهد ... سالها گذشت و زن جـوان به بیماری سختی مبتلا گشت طوریکه پزشـکان آن شـهر کوچک از علاجش درماندنـد. او را به بیمارستان مرکزی شهربزرگتری فرستادند تا متخصصان دربـاره بیماری نادرش تصمیم گیـری کنند. متخصص هاوارد کلی را برای شرکت در جلسه پزشکـی احضار کردند. وی به محض اینکـه نام شهر کوچکـی را که زن از آنجا آمده بود شنیـد، جلسه را ترک کرد و به سرعت خود را به اتاق زن رسانـد و او را شناخت. شتابان بازگشت و خود را مسئول مداوای زن معرفی کرد و عهـد بست که تمام تلاش خود را برای درمان او انجام دهد. بعد از تلاش های طاقت فرسا برای درمان بیماری زن، دکتر کلی از مسول اداری بیمارستان خواست که برگه مخـارج را ابتدا به او بدهنـد و بر گوشه آن چیزی نوشت.
هنگامی که زن برگه ی هزینه ها را دریافت میکرد، از آن میترسید که چگونه بقیه عمرش را کار کند تا آن همه مخـارج سنگین را بپردزد. با ناباوردی توجـهش به گوشه کاغذ جلـب شد: تمام هزینه تنها با یک لیـوان شیـر، پرداخـت شد.
امضا دکتر هاوارد کلـی
قطرات اشک چـون سیل بر گونـه ی زن سرازیـر شدند و او در دلش دعـا میکرد: خدایا، از تو ممنونـم که محبتـت به وسعت قلب ها و دست های انسان هاست...
ناشناس
   
حکایت 2963
حکایتی از زبان حضرت مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند. مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟ کارگران یک صدا گفتند : نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم. مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.
مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم
غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دا رائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند
ناشناس
   
دانستنیها 2962
جایی در مناطق وحشی ایالت واشینگتن، پدیده های نامتعارف و عجیب جغرافیایی وجود دارد كه ساكنین آن را دریچه هایی به دنیایی دیگر میدانند. هر چند چاه شیطان سالها و شاید قرنهاست كه مورد توجه مردم آن منطقه قرار گرفته است اما تنها از سال 1997 بود كه یك ایستگاه رادیویی با «مل واترز»، صاحب زمین، مصاحبه كرد و آن را به مردم كشورش شناساند.
مل واترز ادعا میكند كه صاحب یك زمین غیرعادی است كه در نزدیكی «ماناستاش ریج» در واشینگتن قرار دارد. البته این زمین به خودی خود چیز عجیبی نیست، اما چاهی درون آن قرار دارد كه مردم آن را عجیب و ماوراءالطبیعه میدانند.

داستان چاه شیطان

سالهاست كه ساكنین «ماناستاش ریج» از زمینی سخن میگویند كه چاهی درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد. چاهی مرموز كه هالهای از احساس خطر و راز در اطراف آن موج میزند. دیواره چاه تا عمق 15 فوتی آجری است ولی بقیه آن خاكی میباشد. مردم این منطقه نسل اندر نسل این چاه را میشناختند و از آن به عنوان زباله دانی استفاده میكردند و از یخچال كهنه تا تلویزیون خراب و لاستیك پنچر را در آن میانداختند. اما هیچ یك از كسانی كه چیزی درون چاه می انداخت صدای افتادن آن شی به كف چاه را نشنید. همین موضوع باعث شد كه مردم نام «چاه شیطان» را بر آن نهادند و آن را چاهی بی انتها نامیدند كه مستقیم به جهنم راه دارد. بعضیها هم معتقد بودند كه چاه شیطان در حقیقت دریچه ورود و خروج فضایی هاست.
حدود سال 1993 «مل واترز» و همسرش این زمین را خریدند و كمی بعد آن چاه را كشف كردند. آنها هم مثل مردم دیگر از آن به عنوان زباله دان استفاده میكردند و حتی ساكنین دیگر هم زباله ها و لاشه حیوانات خود را در آن میانداختند. چند سال گذشت و كم كم آقای واترز به این فكر افتاد كه چرا چاه پر نمیشود؟
در تابستان سال 1996 واترز تصمیم گرفت عمق چاه را اندازه گیری كند. اوكه یك ماهیگیر كار كشته بود یك قلاب ماهیگیری با نخ بسیار بلند داشت. یك روز به دهانه چاه رفت، یك وزنه به سر قلاب آویخت و آن را به داخل چاه هدایت كرد. وقتی نخ هر قرقره تمام میشد، قرقره جدیدی به انتهای آن گره میزد و به كار خود ادامه میداد، اما قرقره ها تمام شد و نخ قلاب به انتهای چاه نرسید. به محاسبه واترز، او هجده قرقره 5000 فوتی را به هم وصل كرده بود، بنابراین او نتیجه گرفت عمق چاه بیشتر از هشتاد هزار فوت میباشد! در آن وقت بود كه واترز متوجه شد چاه درون ملكش نه تنها عجیب بلكه دلهره آور است.
سگهای مرده و سكوت مرگبار
اولین چیزی كه توجه واترز را جلب كرد آن بود كه هر وقت درون چاه فریاد میزد پژواك صدایش را نمیشنید. بعد دریافت هر وقت میخواهد به چاه نزدیك شود سگ شكاری اش چنگالش را در زمین فرو میكند تا نگذارد واترز او را به آن طرف بكشاند.
یكی از دوستان واترز میگوید، وقتی سگ نگهبانش مرد، لاشه آن را درون چاه شیطان انداخت. این مرد قسم میخورد كه مدتی بعد سگ به سوی او بازگشت. همان سگ با همان شكل و قیافه و همان قلاده كه خودش یك قطعه فلز كوچك به آن وصل كرده بود. این داستان آنچنان واترز را تحت تاثیر قرار داد كه در وصیتنامه جدیدش نوشت بعد از مرگ جسدش را درون چاه شیطان بیندازند. طولی نكشید كه واترز و چاه درون ملكش به شهرت كشوری رسیدند و گروههای مختلف ماوراءالطبیعه به بررسی آن پرداختند ولی هیچ یك نتوانستند دریابند چاه شیطان واقعا چیست و عمق آن چه قدر است و آیا طبق عقیده مردم محل، این چاه بی انتهاست؟ نكته ای كه آنها هم مثل مردم آن را درك كردند آن بود كه در محدوده چاه همه احساسی مرموز از ترس و دلهره را داشتند.
احساسی كه دلیلی برای آن پیدا نشد. قدم بعدی ورود سربازان ارتش آمریكا به ملك واترز بود. آنها آنقدر با دقت در حال بررسی منطقه بودند كه حتی به واترز اجازه ورود به ملك شخصیش را ندادند. از همان زمان دیگر نامی از واترز در رسانه ها برده نشد ولی در روز 28 ژوئن سال 2011 نامه ای از واترز به صورت آن لاین منتشر گردید كه تاكید میكرد تمام حرفهایش در مورد چاه شیطان و اتفاقات آن عین حقیقت بوده است، ولی دولت آمریكا دوست نداشت حرفی از آن زده شود
ناشناس
   
حکایت 2960
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟!
من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من هم اکنون آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
بعداز گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا راه افتاد. او حتی لحظه ای هم درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسهء گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2959
نفس هایت را دوست دارم
پُر از بویِ شکوفه ست
نازنینم!
تو خودِ بهاري...
ناشناس
   
گلایه 2958
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﺮﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ، ﮔﺮﮒ، ﮔﺮﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺎﺷﯽ، ﺑﺎﺯ ﺭﻧﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﺪ
ﺳﺨﺖ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ناشناس
   
دل نوشته 2957
دلم تنگ شده
برای یک حادثه ...
حادثه ای شبیه کوبیدن باران به پنجره
شبیه باز شدن شکوفه ای در اسفند
دلم تنگ حادثه ایست
حادثه ای
شبیه امدن تو ...
ناشناس
   
تلنگر 2955
برای یک مرد… او را برای مصاف با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ...و آماده می شود ….توان می گیرد… برای آنکه بیشتر بکوشد …مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ….چون به مرد بودنش افتخار می کند ….
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد …
و همه جای زندگی را با عشق… از نو بیاراید ..
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی و خودت را هم قد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی یعنی من هستم ..خیالت راحت … و یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد پس از شنیدن این جمله از والدینش …
فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق …پدر یا مادر … فرزند یا همسر
عبارت دوستت دارم را جدی بگیریم
این عبارت غوغایی به پا می کند.
نگذارید محبت و عشقتان در دنیای درونتان حبس شود .....
ناشناس
   
دل نوشته 2954
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
عاشقانه ها 2953
اگرم در نگشایی ...!
ز ره بام بیایم ...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2952
دنت بکرترین سوژه ی نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها
با نگاهت همه ی زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها
چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2951
من اگر ساز کنم حاضری آواز کنی ؟
غزلی خوانی وچون نغمه ی دل بازکنی
بلدم ناز خریدن بلدی ناز کنی ؟
یا نشینی به ببرم شعرنو آغازکنی؟؟
بلدم راز نگهدار شوم راز بگو
بلدی راز نگهداری و دمساز کنی ؟
بلدم با تو به دنیای دلت سیر کنم
بلدی قفل دلِ عشقِ مرا باز كني
بلدم پر بکشم تا به نهایت به دلت
بلدی عشق شوی عاشقی ابراز کنی.
ناشناس
   
نکته 2950
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
نکته 2944
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
ناشناس
   
نکته 2943
قانون زندگی٬ قانون باورهاست
ناشناس
   
حکایت 2942
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند.
گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفق تر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟
وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2941
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود زعیب معشوق آگاه
ناشناس
   
تلنگر 2939
دخترک حواست را جمع کن اینجا سرزمین.....
من است توباید دامنت را به اندازه ایمان.......
من تنظیم کنی زیادی با من مهربان باشی.......
میگویند فاحشه ای.............
ناشناس
   
حکایت 2938
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت، طوری که به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود!
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند. راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد. دانشجویان در پایان سخنرانی، شروع به مطرح کردن سوالات خود نمودند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات شما به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد ..
ناشناس
   
عاشقانه ها 2937
عشقت به دلم اگر بماند چه کنم..........
مهرت به سرای من اگر بخوابد چه کنم............
یک دم به سوال من جوابی بده دوست.........
روزی که دلم تورا بخواهد چه کنم............
ناشناس
   
آرزوها 2936
ڪاش می شد لحظه ها را پس گرفت
عشق های بی صدا را پس گرفت

يا ورق زد ڪودڪی را باز هم
روزهای با صفا را پس گرفت
.
روے بودن يا نبودن خط ڪشيد
لطف بی حدّ خدا را پس گرفت

بار ديگر يك غزل را كوك ڪرد
قصه هاے آشنا را پس گرفت

انتهاے عشق را ول ڪرد و رفت
ابتداے ماجرا را پس گرفت

پرسه زد در ڪوچہ ی ديروزها
باز آن حال و هوا را پس گرفت
ناشناس
   
عاشقانه ها 2935
لنگه های چوبی درحیاطمان گرچه کهنه اند
وجیرجیرمی کنن ..........
اماخوش بحال شون چون این دو درقدیمی
لنگه ی همند...........
ناشناس
   
دل نوشته 2934
هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2933
سالها در پی عشقی نگران می گذرم
بی خبر ساعت و اما به زمان می گذرم
سالها بوی خوش عشق نفس می گیرد
از کنار گل و ریحان نفسان می گذرم
از هوس بازی و عشق دگران می ترسم
از کنار می و میخانه چنان می گــذرم
از شب تار و دل سوته دلان می نالم
از در بز و گل کوزه گران می گـذرم
با نگاهی به گذشته من از آن بگذشتم
با شتاب قدم اسب دوان، می گــذرم
با لب سوخته ای همچو لب تشنه لبان
از سر چشمه آب دگران می گـــذرم
با تو ای همدم ای خورشیدم
از کنار مه و مهتاب عیان می گـذرم
با تو ای هستی من از همگان دل کندم
بی تو ای مستی من از دو جهان می گذرم
ناشناس
   
نکته 2932
گاهی وقتا لازم زمین بخوری....

تا ببینی کیا پشتتن...
کیا باعث رشدتن...
کیا میرن...
کیا همه جوره میمونن!!!


گاهی لازم جوری زمین بخوری که زخمی بشی...

زخماتو باز بزاری تا ببینی...
کیا نمک میپاشن...
کیا مرهم میزارن...
کیا با تو هم دردن...
کیا هم خود دردن...

هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!!!

دست یه کسایی نمک میبینی که روشون قسم میخوردی...

و یه کسایی مرهم میزارن که اصلا یادشون نمیکردی...

زمین که میخوری میبینی!!!

کیا خودی ان...
کیا نخودی ان...
کیا هم بیخودی ...
ناشناس
   
ضرب المثل 2931
در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.😶

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.😋

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.😔

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.😳😧

پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت .👳

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد😔😕





همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.🙏🙊

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟🙉

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.😴


تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است 😥

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته‌ مي‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته😒😞😍👍👎
ناشناس
   
گلایه 2930
بیان نامردی هاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

خدا را مهلتی، ای عشق تا زاین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم
گهی از ساختن نالم ، گهی از سوختن گویم

ازعشق گمگشته ی من هم نشان آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم
ناشناس
   
گلایه 2929
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
حکایت 2927
مرد مست به خانه آمد
آنقدرمست بودکه گلدان قیمتی که زنش به آن خیلی علاقه داشت راندیدوبه گلدان خوردوگلدان شکست
پیش خودش گفت حتمازنم فرداواسه گلدون کلی دادوبیدادمیکنه همونجاخوابش بردصبح که ازخواب بیدارشد یادداشتی راروی یخچال دید:عزیزم صبحونه موردعلاقتوروی میزچیدم الانم رفتم بیرون تابرای ناهارموردعلاقت چنتاچیزبخرم دوست دارم عشقم”
مردباتعجب ازپسرش پرسید این یادداشت چیه چرامامانت ناراحت نشده
پسر گفت دیشب که مست بودی مامان بغلت کرد بذارتت روتخت توعالم مستی گفتی خانم به من دست نزن من متاهلم...
ناشناس
   
شوخی 2926
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ، ﺑﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻟﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ
ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺳﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺳﯽ ﺩﯼ ﻭ ﻧﻮﺍﺭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺮﯼ ﻭ ﺣﻮﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﭘﯿﮋﺍﻣﻪ ﭘﺎ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ، ﺗﺎﺭ ﻭ ﺗﻨﺒﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺭﻭﯼ ﭼﻤﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﭘﺸﺘﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﮔﺮ ﺣﻮﺭﯼِ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﯾﺪﯾﺪ
ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ !
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﻗﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﺪ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ
ﯾﮏ ﺣﻮﺭﯼ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ !
ناشناس
   
دانستنیها 2920
ویژگی های اختصاصی متولدین ماههای مختلف سال

فروردین:

خوشگل وجذاب
مغرور ودوستداشتنی
ساده و بی ریا اما باهوش
همیشه به نظر شاد میان اما غماشون تو سینشون میمونه
خیلی خونگرم اما عصبی
پرحرف اما شیرین
خودخواه اما دست و دلباز
بلندپرواز اما واقع بین
عاشق اما پنهان
فروردین ماهی رو که داری یعنی با بقیه فرق داری



اردیبهشت:

زیبا اما باطنی
ساده اما زیادی
همیشه اونجوری به نظر میان که واقعا هستن
خونگرم اما آروم
کم حرف اما خوش صحبت
منطقی اما لجباز
خوشبین و صبور
امیدوار در عین ناامیدی
یه اردیبهشتی میتونه راهه زندگیتو نشون بده

خرداد:

دوس داشتنی اما تا وقتی خوشحال
همیشه نیاز به راهنمایی داره
ساکت ولی همیشه گوش میده
خونگرم و شیطون
تخس و عصبی و مهربون
آینده نگر و بلندپرواز
عشقش مرموز
خشم او ویرانگره
هیچ وقت یه خردادی رو نرنجون
که دیگه دلش بات صاف نمیشه
اگه یه خردادی تو زندگیت باشه به همه جا میرسی
اگه نباشه نصف عمرت بر فناست


تیر:

زیبا و اعتماد بنفس زیاد
خود رای و خودجوش
احساسشون سریع ابراز میشه
بداخلاق و عصبی
در لحظه زندگی میکنه
وفادار و صادق
عشقش شدید اما رمانتیک نیست
همیشه بدون که تیر ماهی نمادی از خاص بودنه


مرداد:

خوشگل و ناز
مهربون و دلسوز
وفادار
شدیدا احساساتی و رمانتیک
باپشتکار
باحوصله و دلسوز
دل بزرگی داره
تا وقتی که یه مردادی رو داری زندگیت جریان داره


شهریور:

از درون پاک و صاف
قابل اعتماد و خوش حساب
دریادل و مهربون
تند خو و خشن
آینده نگر و متفکر
ساده و بی کلک
با احساس اما ابراز احساسات بلد نیستن
بهترین تکیه گاه یعنی شهریوری

مهر:

رک و روراست
شوخ و جذاب
عصبی اما تودل برو
شدیدا احساساتی و حساس
دوس داشتنی اما مرموز
لجباز و بداخلاق
بلندپرواز و رویاگرا اما ناامید
مهری رو داشته باش غمی نداشته باش

آبان:

ظاهر معمولی ولی جذاب
مضطرب اما خونسرد
ساده اما جذاب
تودل برو و ملوس
احساساتی و باذوق
ساده و واقع گرا
رویاهای کوچیک و قشنگ
با آبانی میشه یه زندگی خوب رو تجربه کرد

آذر:

خوشتیپ و جذاب و بانمک
عصبی و بسیار احساساتی
خوش قلب و مهربون
روشن فکر و واقع گرا
عجول و بسیار باهوش
عاشق و ساده
وفادار و خوش قول
مغرورو خود شیفته
اگه آذری باهات باشه تا آخرش باهاته از دستش نده
.

دی:

ساده و دوست داشتنی
باافاده و عشق مد
خاص و تو دل برو
قوی و رنجور
آرزوهای قشنگ و کوچک داره
سردرگم و بدقول
شدیدا احساساتی و حساس
دی ماهی یعنی خاص بودن ماله هرکسی نیست
.

بهمن:

ساده اما پرجذبه
با سیاست
خوش صحبت و شوخ طبع
تو کاراش جدی و محکم
کاری بهش سپرده بشه تا آخرش میره
بابرنامه و آینده نگر
عشقش بی ریا و ساده
بهمنی یعنی زح ندگی بی دغدغه و باآرامش

اسفند:

زیبا اما بدون اعتماد بنفس
شیرین و دوست داشتن.
خونسرد اما تندخو
هیچوقت نمیتونه قانع باشه
آینده نگر و کم حوصله
مرموز و پنهان
اسفندی بهت دل ببنده یعنی خوشبختی
ناشناس
   
دانستنیها 2919
وقتی انگشتان شخصیت شما را لو میدهند
تست های روانشناسی
آیا تا به حال به‌طور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده‌اید؟ آیا تا به حال فکر کرده‌اید به کدام یک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید؛ همان انگشتی که دوستش دارید، به سمت موفقیت اشاره می‌کند! این تست شخصیت‌شناسی شما را شگفت‌زده خواهد کرد وقتی با انتخاب یکی از انگشت‌ها، شخصیت خودتان را بشناسید.

🖐🏻انگشت شست
این انگشت نماد مسائل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، اقتصاد‌دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند. توصیه کارشناس ما برای گروهی که انگشت شست خود را دوست دارند، این است که به مسائلی مثل طلا و دلار که ذهن عموم را اشغال کرده است توجهی نکنند. شما می‌توانید به ایده‌ای تازه فکر کنید؛ درست مثل عکاسی که دور ایستاده است و از تجمع هزاران عکاس در اطراف یک تیم ورزشی عکسی برای بردن تمام جوایز عکاسی برمی‌دارد!
🖐🏻انگشت اشاره
این انگشت نماد کار است و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری می‌دهند، انسان‌های کاری‌ای هستند و به‌طور کلی وجدان کاری‌ خوب و موفقیت زیادی در کارهای‌شان دارند. کارشناس ما به این گروه از افراد توصیه می‌کند چند هفته‌ای روی این موضوع مهم تمرکز کنند: آیا ما درست در جای خودمان قرار گرفته‌ایم؟! پاسخ به این پرسش – البته به شرطی که صادقانه باشد! – رمز موفقیت تمام مردم جهان است!
🖐🏻انگشت وسط
این انگشت میزان اهمیت به‌خود فرد را نشان می‌دهد؛ افرادی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، در مورد همه چیز اول به‌خود اهمیت داده و تا‌حدودی خود‌پرست و خود‌خواه هستند! افراد این گروه معمولا افراد موفقی هستند. در واقع نکته مهم این است که این افراد حتی اگر در نگاه عموم چهره‌ای موفق نباشند اما در ذهن خودشان هستند و این رضایت از خود به نوعی بزرگ‌ترین موفقیت است؛ موفق باشید.
🖐🏻انگشت انگشتری
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، انسان‌هایی احساساتی و عاطفی هستند و همواره به‌دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند. توصیه کارشناس ما برای این گروه از افراد این است که واقع‌بین باشند. شما از محبت کردن به دیگران لذت می‌برید، این الزاما دلیلی برای مهربان بودن دیگران با شما نیست. شما بارها از این رفتار دیگران دل‌تان شکسته است اما باید به جای غصه خوردن خودتان را خوشبخت احساس کنید که در این دنیا هنوز می‌توانید با آدم‌ها مهربان باشید!
✋🏻انگشت کوچک
این انگشت نماد خانواده و فرزند است و کسانی که به این انگشت علاقه‌مندند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و به‌طور کلی روابط بین افراد اهمیت می‌دهند. این گروه از افراد آدم‌هایی خلاق اما بسیار بی‌اراده هستند. مشکل این افراد نداشتن قدرت ریسک در زندگی است. توصیه کارشناس ما به این گروه از افراد یک‌بار برای همیشه پا را درون آب گذاشتن است! بگذارید ترس‌تان بریزید؛ شما آنقدر خلاق هستید که از ترس جان‌تان شنا کردن را به سرعت بیاموزید!
ناشناس
   
دانستنیها 2918
امپراتوری هخامنشی بزرگ‌ترین امپراتوری‌ جهان
بزرگترین امپراتوری باستان امپراتوری هخامنشی در قرن پنجم پیش از میلاد بود. شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تأثیری بنیادین بر دوران‌های پسین گذارده‌است، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر می‌باشد. از نظر نام و عنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی دراز پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان خاندان‌ها و همان مردم، روندی را که برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند و در پهنه‌ای بسیار پهناور، آن را تا پایه بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، گسترش دادند.

زمان ماندگاری شاهنشاهی هخامنشی، ۲۲۰ سال بود. فرمانروایی آنان در قلمرو شاهنشاهی – به خصوص در آغاز – موجب گسترش کشاورزی، تأمین بازرگانی و حتی تشویق پژوهش‌های علمی و جغرافیایی نیز بوده‌است. پایه‌های اخلاقی این شاهنشاهی نیز به ویژه در دورهٔ کسانی مانند کورش و داریوش بزرگ متضمن احترام به باورهای مردم پیرو و پشتیبانی از ناتوانان در برابر نیرومندان بوده‌است، از دیدگاه تاریخی جالب توجه‌است. بیانیه نام‌ور (معروف) کوروش در هنگام پیروزی بر بابل را، پژوهشگران یک نمونه از پایه‌های حقوق مردم در دوران باستان برشمرده‌اند.

هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از زادروز تا ۳۳۰ پیش از زادروز) بر بخش بزرگی از جهان شناخته‌شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال خاوری آفریقا فرمان راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر مقدونی برافتاد. امپراطوری بزرگ هخامنشیان که بنیانگذار آن کوروش بزرگ از نواده شاه انشان کیمن-کوروش یکم-کمبوجیه یکم بود در سازمان جهانی یونسکو به بزرگترین و اولین امپراطوری جهان طبق اسناد به ثبت رسیده است.
ناشناس
   
تلنگر 2917
از آدم ها بُت نسازید، این خیانت است!

هم به خودتان، هم به خودشان،

خدایی می‌شوند که، خدایی کردن نمی‌دانند!

و شما در آخر می‌شوید، سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته...!
ناشناس
   
نکته 2916
برای کشتن یک زن کافی ست
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی :
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند

و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم
تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری

برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش
ستایش کردن تمام جان یک زن را یاد بگیرید.
ناشناس
   
نکته 2915
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...
ناشناس
   
نکته 2911
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟
آرام باش ... !
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه می گیرد
کسی‌که جبهه گرفت
دیگر فکر آموختن نیست؛
بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛
نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود
و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»
شاید کمی به فکر برود
که همه حرف هایش درست نبوده
این می تواند برایش
آغاز تغییر باشد ...
ناشناس
   
نکته 2910
ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.
ناشناس
   
نکته 2909
ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﺑﺴﺘﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ناشناس
   
نکته 2908
لبخند برايت نان نمي خرد..!! ولي برايت دلهايي را مي خرد.!" پس آفرين به ديني که لبخند را عبادتي قرار داده که بخاطر آن محبوب مي شويم...
ناشناس
   
نکته 2907
اگر کسي با تندي تو را نصيحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندي اش محبت عميقي قرار دارد، مانند کسي نباش که ساعت زنگدار را مي شکند فقط بجرم اين که او را بيدار کرده است. !!
ناشناس
   
نکته 2906
با انسانهاي مثبت معاشرت کن؛ چون آنها بر انديشه وعقل ورفتارت تأثير مي گذارند؛ وتو بصورت ناخودآگاه به انساني مثبت تبديل خواهي شد؛ وآنگاه شروع به تاثير بر ديگران خواهي کرد !!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2905
ﺳﺎﺯﺕ ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﺑﻨﻮﺍﺯﺩ ،
ﻫﻤﻪ ﺧﻠﻘﺖ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺭﻗﺼﯿﺪ ،
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻫﻤﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮔﺮﺩ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻣﺪ ،
ﻗﻠﺒﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺭﺣﻤﺖ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺍﺯ ...
ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ ﺑﺨﻮﺍﻥ ،
ﻭ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﭘﺬﯾﺮﺍ ﺑﺎﺵ ... !
ناشناس
   
تلنگر 2904
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .
خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .
مسافر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت : آخر بیرون باران می آید .
مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی
نتیجه گیری : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
ناشناس
   
دل نوشته 2903
لنگه های چوبی در حیاطمان گر چه کهنه اند
و جیر جیر می کنند ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند.!
ناشناس
   
حکایت 2902
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت:
*
*
*
*
“از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟”
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: “جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!”
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: “تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!”
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب‌های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر درآورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: “این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. این جا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی، و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!”
ناشناس
   
عاشقانه ها 2901
بهم گفتی خدا حافظ !
منم میگم خدا سعدی !
که روی غنچه ی لبهات ، بشینه طرح لبخندی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا عطار !
بدون جاوید می مونه ، تو و یاد اولین دیدار !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا سهراب !
خوشا آغوش داغ تو ، خوشا آن لحظه های ناب !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا خیام !
نشسته داغ آتیش لبت ، رو صفحه ی لبهام !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا جامی !
امیدوارم نشی هرگز ، اسیر تیر فرجامی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا نیما !
منم عاشق ترین عاشق ، بدونه تو تک و تنها ...!!!
ناشناس
   
نکته 2900
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی توان اصلاح ندارند
ناشناس
   
نکته 2899
سعی برای بهتر بودن
بهتر از این است که وانمود کنی که بهترینی !
ناشناس
   
نکته 2898
اگه گذشته بهت زنگ زد ،
بزار بره رو پیامگیر
چون حرف تازه ای برای گفتن نداره …
ناشناس
   
نکته 2897
زنها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل …
در حالی که نمیدانند
خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده !
ناشناس
   
حکایت 2896
روزي خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست.
*
*
*
خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد.
خياط گفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"
ناشناس
   
حکایت 2895

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیل‌تان را بدهید تا ضوابط کاری‌تان را برای‌تان ارسال کنیم.
مرد گفت: من ایمیل ندارم. مدیر گفت: شما می‌خواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم. مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر می‌فروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد. یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیل‌تان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: ایمیل ندارم. مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی می‌شدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم......
گاهی نداشته‌های ما به نفع ماست.
ناشناس
   
نکته 2893
یکی گفت:
چه دنیای بدی
حتی شاخه های گل هم خار دارند!
دیگری گفت:
چه دنیای خوبی
حتی شاخه های پر خار هم گل دارند!
عظمت در تفکر است، نه در چیزی که میبینیم...!!
ناشناس
   
نکته 2892
شما نه يكي
كه سه تن هستيد.
يكي آن كه مي پنداريد كه هستيد .
يكي آن كه ديگران مي پندارند.
و يكي آن كه واقعاً هستيد. . .
ناشناس
   
تلنگر 2889
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شیرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم ...
ناشناس
   
نکته 2886
هيچ وقت فراموش نكنيد كه :
" دنيا تكرار نمي شود . . . ! "
ناشناس
   
نکته 2885
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارتان باشيد...
ناشناس
   
نکته 2884
غصّه هایتان را با قاف بنویسيد تا هرگز باورشان نکنيد!
انگار فقط قصّه است و بس...
ناشناس
   
نکته 2883
از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند!
ناشناس
   
نکته 2882
یك نكته را هرگز فراموش نكنيد :
لطف مکرّر، حق مسلّم مي گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...
ناشناس
   
نکته 2881
قدر لحظه ها را بدانيد!
زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.
ناشناس
   
نکته 2880
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
نکته 2879
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا
آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
ناشناس
   
نکته 2878
اگر رؤیاهايتان را نسازيد، یك نفر استخدامتان مي کند، تا رؤیاهای او را بسازيد!
ناشناس
   
نکته 2877
خیلیا این روزا قیمت هر چیزی رو میدونن ،
ولی ارزش خیلی چیزا رو نمی دونن!!!!
ناشناس
   
نکته 2875
چرا در ایران سن واقعی بیان نمیشه!!!!!
می گن چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!
جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...
زندگی را زندگی کن ، سن و سالت را فراموش کن!
ناشناس
   
لطیفه 2874
خصوصیات یک زن خوب از نظر ملا نصرالدین:
از ملا نصرالدين پرسيدند زن ايده ال بايد چطور باشه؟
گفت:
بايد سه خصلت داشته باشه.
اول از همه بايد نجيب باشه.
گفتن يعنى به تو وفادار باشه؟ گفت نه، يعنى با جيب من كارى نداشته باشه.
دوم اينكه بايد خانه دار باشه.
گفتن يعنى همه كارهاى خونه را خوب بلد باشه؟ گفت نه، يعنى از خودش خونه داشته باشه!
سوم بايد مثل ماه باشه
گفتن يعنى مثل ماه خيلى زيبا باشه؟
گفت نه، يعنى مثل ماه شب بياد و روز ناپديد بشه.
امان از دست این ملانصرالدین
ناشناس
   
نکته 2873
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.
ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻃﻼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻟﻤﺎﺱ
ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ ، ﻃﻼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻟﻤﺎﺱ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﻃﻼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ...
ناشناس
   
نکته 2872

👂برای کاهش عصبانیت خود از چه راهکارهایی استفاده کنیم؟ 👇👇👇
👌1-حواس خود را به چیز دیگر معطوف کنید.
یکی از بهترین راه ها برای کاهش خشم اشتغال به برخی فعالیت ها ی جذاب است. برخی از افراد کارهای ورزشی انجام می دهند ، برخی دیگر مطالعه می کنند یا تلویزیون تماشا می کنند و برخی به سرگرمی های مورد علاقه ی خود می پردازند.
👌👌2- شوخی و مزاح کنید.
شوخی طریقی است برای بازسازی موقعیتی برای یافتن ناهمخوانی یا امر محال در آن.
شوخی کردن خشم را کاهش می دهد ، زیرا شوخی با خشم مغایرت دارد. یاد گرفتن اینکه به واکنش های مان بخندیم نه تنها به ما کمک می کند که خشم خود را کاهش دهیم. بلکه به ما کمک می کند با دیگران ارتباط بر قرار کنیم و نشان دهیم که نسبت به نامناسب بودن واکنش های مان آگاهیم.
ناشناس
   
نکته 2871
یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون…
جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!
ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه...
پس
هرگز...
هرگز ...
هرگز..‌‌.
نا امید نشیــــــــــد...
ناشناس
   
نکته 2870
سربازان از پیروزی در جنگ ناامید بودند.
فرمانده به آنها گفت:
سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز می شویم و اگر خط شود شکست می خوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
ناشناس
   
نکته 2868
يه قانون تو فیزیک هست كه ميگه :
هر ذره د‌ر حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.
انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل راه!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
حتی اگه من توی ایران و طرف مقابل توی آمریکا باشه.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.
یه وقتایی توی خیابون راه میری، حس می کنی که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردی می بینی واقعا داره نگاهت می کنه.
شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟ انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما! شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن
انرژی ما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام خنثی است.
اگرحالمون خوب باشه
اگر آرام باشیم، اگر مهر بورزیم، اگر لطفی کنیم
اگر دعابخونیم
انرژی ما مثبت است
اگر حالمون بد باشه
اگه غر میزنیم
اگه بد و بی راه میگیم
اگه عصبانی هستیم
اگه استرس داریم
اگه نگران هستیم
اگه اضطراب داریم
انرژی ما منفی است
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی انسان میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.
آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.
از بحث های مهم موفقی
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟
چون انرژی اونها روی تو اثر می گذارد.
اگه آدم مثبت دیدی،
بچسب بهش!
اگه آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.
قدیما یه موضوعی بود به نام "مجاورت".
اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن.
این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها 👀
و
دست ها
زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه ( يا وارد مجموعه ات ) بشی.
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه ( يا مجموعه ات ) میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه ( يا اعضاي مجموعه ات ) منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازهٔ انتقال انرژی منفی است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها.
یاد خدا ...مثبت ترین و نجات بخش ترین انرژی در تمام کائنات می باشد .
خود را به این منبع لایزال پر قدرت و بی انتها متصل نماییم.... 
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.🔑🔑
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﺭﺍﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ, "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.
فارغ ازهرخستگی و آشفتگی.
ناشناس
   
نکته 2867
جنبه (ظرفیت )داشتن خیلی مهم است !!!!!
هیچ وقت با کسی بیشتر ازجنبه اش رفاقت نکن ،درد دل نکن، شوخی نکن
حرمت ها شکسته میشود.
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن ، محبت نکن ، لطف نکن
تبدیل به وظیفه میشود.
هیچ وقت از کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نخواه ،کمک نگیر ،انتظار نداشته باش
تبدیل به منت میشود.
ناشناس
   
نکته 2866
تصمیم بگیرید تا آینده ای را خلق کنید که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ی ناکام شما نداشته باشد و بدانید که : فاصله ی نداشتن و داشتن، فقط یک خواستن است،
پس "بخواه".
ناشناس
   
نکته 2865
هر صبح در بازار دنيا
به "خوشبختی"
چوب حراج مي زنند ..
اینکه ما قدم برنمیداریم و قیمت پیشنهاد نمیکنیم ؛
داستان دیگریست ...
"خوشبختی" پیداکردنی نیست ،
بدست آوردنيست ...
اگر روزت را با اولویت های بالای زندگیت آغاز نکنی ،
اولویت های پایین ، دنیای تو را پر خواهد کرد ..
ناشناس
   
نکته 2864
🔶🔸 سه راه برای تقویت قدرت باور🔸🔶
⬛۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.
🔸همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ".
🔸فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.
◼۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.
🔸افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره.
🔸افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند.
🔸هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.
⬛۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.
🔸میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید.
🔸فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد!
نگرش مثبتی ها باورتان را تقویت کنید..
ناشناس
   
نکته 2863
ده نشانه اینکه ما به خود احترام نمی گذاریم :
1- به چیزهایی بله می گوییم که برای ما مهم نیست یا وقت انجامش را نداریم.
2- تنها برای اینکه کسی را دلخور نکنیم، با او موافقت می کنیم.
3- به نیاز دیگران بیش از نیاز خود بها می دهید.
4- نسبت به انجام کاری که صحیح بوده احساس گناه می کنیم زیرا دیگران نظر مخالف دارند.
5- با نشان ندادن نقاط قوت و نقش مثبت خود، از خود دفاع نمی کنیم.
6- دایما احساس خود را مخفی نگه می داریم.
7- آشکارا به دنبال جلب توجه دیگران هستیم.
8- دایما سعی در خوشحال کردن دیگران داریم.
9- خود را در احاطه همراهان بد قرار می دهیم.
10- خود را برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران، بزک می کنیم.
ناشناس
   
حکایت 2861
در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.
تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان نیز ناچارند به حاکم احترام بگذارند. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت از همه قویتر می شدم.
در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را آزار می دهد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و آرزو کرد که سنگ باشد و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همانطور که با غرور ایستاده بود و به هیبت و شکوه خود می نگریست، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
ناشناس
   
نکته 2860
در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا ؛ زیرا هر آنچه زیباست ، همیشه خوب نمی ماند؛ اما آنچه خوب است ، همیشه زیباست .
ناشناس
   
نکته 2859
اندیشیدن به گذشته اندوه ، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد ؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد .
ناشناس
   
نکته 2858
صبوری با خانواده عشق است ، صبوری با دیگران احترام است ، صبوری با خود اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا ، ایمان است .
ناشناس
   
نکته 2857
اگر حق با شماست ، به خشمگین شدن نیازی نیست ؛ و اگر حق با شما نیست ، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید !
ناشناس
   
نکته 2855
عده ی زیادی هستند كه منتظر خوشبختی هستن ...غافل از اینكه قانون طبیعت
برعكسه و خوشبختی منتظر ماست ... زیرا ما خالق خوشبختی هستیم
ناشناس
   
نکته 2854
هیچ وقت از مشکلات زندگی شکایت نکن ،
.
.
.
.
چون خداوند نقشهای دشوارش رو به بازیگرای خوبش میده.
ناشناس
   
نکته 2853
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﺤﻮﻟﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻫﻞ ﻭ ﺑﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﻨﻄﻖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻤﻪ .
.
ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
.
ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
.
ﺣﯿﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
ناشناس
   
نکته 2852
باارزش ترینها و بی ارزش ترین های افتخار!!!!
افتخار به چیزهایی که خود فرد در آن نقش نداشته بسیار بی ارزش است!!!
مثل قد ، چهره ، مو ، ملیت ، ثروت خانوادگی و ...
افتخار کردن به چیزی زمانی ارزشمند است
که خود فرد در ایجاد آن نقش ایفا نموده است .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2847
ﺗﺎ ﺩﻝ ﻧﺸﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﺗﺎ ﻧﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺟﺎﻥ
ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ﭼﺸﻤﯽ
ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﺴﻮﺯﺩ ﺩﻝ
ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﮕﺮﺩ ﺷﻤﻊ
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩد .
ناشناس
   
پند و اندرز 2845
اگر از کسی ناراحتی ، یک کاغذ بردار و یک مداد ،
هرچه خواستی به او بگویی ، روی کاغذ بنویس ،
خواستی هم داد بکشی ؛
تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را . . . ؛
آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن ،
آنوقت خودت قضاوت کن . . . ؛
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای ، وجدانت را نیازرده ای . . . ؛
خرجش همان مداد و پاک کن بود ، نه بغض و پشیمانی . . . ؛
گاهی میتوان از کورهء خشم پخته تر بیرون آمد . .
ناشناس
   
نکته 2844
چپق درمانی
کدخدای ده گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی،
اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد،
متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است
و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی.
آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن.
بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی.
حالا چپق سوم را چاق کن.
وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ،
او را در آغوش می گیری!
.
نکته:
در واقع آنکس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده.
اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید
و بخش عمده ای از عاطفه و ذهنتان را به او اختصاص دهید،
در واقع به او اجازه تصاحب این بخشهای وجودتان را داده اید
ناشناس
   
عاشقانه ها 2843
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﯾﺎﺭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺗﺐ ﺩﺍﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻥ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺗﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺯﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﭘﺎﯼِ ﮐﻮﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺍﺯ ﺁﻟﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﻧﺴﯿﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﺷﻞ ﮐﻨﺪ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻢ ﻏﯿﺮﺕ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﮔﻞ ﮐﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮﮐﺠﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺗﺎ ﺗﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ
ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﯽ ﮔﺰ ﮐﻨﯽ
ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺣﻆ ﮐﻨﯽ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺍﺳﺖ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﻭﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻫﺮﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻫﺮﮐﺠﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻧﺎﺑﺠﺎ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺳﻪ،ﺑﺎﺭﺍﻥ،ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻐﻞ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ،ﺩﻓﺘﺮ،ﻗﻠﻢ ... ﯾﻌﻦﯼ ﻏﺰﻝ
ناشناس
   
نکته 2842
موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند ، سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند، وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد ، دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند، مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد ، بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد، ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنا بر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند . مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد :
ضربه زدن با آچار : ۲دلار
تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار
وزیر آن نیز نوشت :
تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد.
ناشناس
   
حکایت 2841
مردي غمگین افسرده ازخیابان عبور مي‌كرد،
دیوانه ای را دید که درخیبان روزنامه دردست وفریاد می زند .
از من بخريد، من پرفروش‌ترينم، بياييد از من بخريد.
مردی جلو رفت و جماعتي را ديد كه به ديوانه مي‌خندند.
مرد خواست تفريح كند،پس گفت:
اي تاجر توانگر چه كالايي داري كه اينقدر پرفروش است؟
ديوانه گفت: نمي‌بيني؟
مرد به تمسخر گفت:‌
جز ديوانه‌اي ژنده پوش وروزنامه ای کهنه هيچ نمي‌بينم.
جماعت زير خنده زدند .
و ديوانه در دم گفت:
همين... اين است... من خنده مي‌فروشم!
مرد گفت: اي ابله!
تو كه خنده مي‌فروشي چه چیزبابت آن مي‌ستاني؟
ديوانه خنديد و گفت:‌
شادي،...
آيا در دنيا معامله‌اي پر سودتر از اين سراغ داری؟
ناشناس
   
نکته 2840
خوشبختی
بر سه ستون استوار است :
فراموش کردن تلخی های دیروز ...
غنیمت شمردن شیرینی های امروز ،
امیدواری به فرصت های فردا ... !
ناشناس
   
عاشقانه ها 2838
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است
ناشناس
   
دل نوشته 2837
آهم که هزار شعله در بر دارد
صد سلسله کوه را ز جا بردارد
من رعدم و می ترسم اگر آه کشم
سرتاسر آسمان ترک بردارد
ناشناس
   
عاشقانه ها 2836
دست نفست ستاره ها را چیده ست
شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده ست
ناشناس
   
عاشقانه ها 2835
هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه کوه تحمل دارند
ناشناس
   
نکته 2834
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم 
ناشناس
   
نکته 2833
... سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمیکند ...
ناشناس
   
نکته 2832
همه گفتند چرا دل به ستمگر دادی ....
.... دادم آن روز به او دل که ستمکار نبود
ناشناس
   
نکته 2830
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ..
ناشناس
   
نکته 2829
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
لطیفه 2828
يه مهندس يک گدايي رو با دخترش ديد که گدايي ميکردن دختره بسيار زيبا بود
مهندس رفت به پدرش گفت که من ميخوام با دخترت ازدواج کنم
پدرش گفت که يه شرط داره و اون اينکه سه روز با ما گدايي کني
که در آينده به دختر من نگي گدا بودي باهات ازدواج کردم
اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد
تا دو روز کار گدايي رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گريه کردن
گدا گفت واسه چي گريه ميکني همش يه روز ديگه داري و تموم
مهندس گفت من واسه گدا بودنم گريه نميکنم
واسه سالهاي عمرم که در سازمان نظام مهندسي هدر رفت گريه ميکنم
ناشناس
   
گلایه 2827
♣ خبرت هست که از کینه‌ی تو بیمارم ♣

♣ و من از عشق بد اندیشه‌ی توبیزارم ♣

♣ یاد آن روز که با عشوه ی تو خام شدم ♣

♣ باده نوشیدم و از مستی آن رام شدم ♣

♣ با خیالت چه قدم ها که به باران نزدم ♣

♣ خیس یادت شدم و طعنه به پایان نزدم ♣

♣ آخراز این همه مستی چه بشدحاصل دل ♣

♣ حیف ازآن صوت حزینم که بشد لایق گِل ♣

♣ شکر ایزد که دگر از غم تو پاک شدم ♣

♣ ز کویرت بگذشتم دل و نمناک شدم ♣
ناشناس
   
نکته 2826
⭐ زمین در انتـــــــــــــــظار تولد یک برگ… ⭐

⭐ مـــــــــــــــن در حال شمارش معکوس… ⭐

⭐ صفر همیشه پـــــــــایــــــان نیست… ⭐

⭐ گاه آغاز پـــــــــــــــرواز است... ⭐
ناشناس
   
دل نوشته 2825
هرکجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن...
ناشناس
   
نکته 2824
تنفس: شروع زندگیست
عشق:قسمتی از زندگیست
اما دوست خوب: قلب زندگیست
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ …
ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺭ …
ﺍﺯ ﺗﻪِ ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ …
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﻫﻤﺪﻡ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺩﻭﺳﺖ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺭﻓﻴﻖ،
ﺍﺻﻸ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺟﺎﻥِ ﺷﻴﺮﻳﻦ !!!…
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﻴﻨﻨﺪ ﺭﻭﻯ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﻯ ﺩﻝِ ﻫﻢ …
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻳﻚ ﺟﻮﺭِ ﺧﻮﺑﻰ ﺩﻟﻨﺸﻴﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺿﻌﻒ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ؛
ﺍﺻﻸ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺍﺳﺖ !!!
ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻢﻛﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ،
ﻫﻰ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣُﺪﺍﻡ
ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺯﻧﮓِ ﺁﻣﺪﻥ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!…
ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﻫﻢ …
یک تکه سلام دوفنجان مکث و یک لحظه سکوت به احترام نام قشنگ دوست آنان که ز ما دور ولی در دل و جانند...بسیار گرامی تر از آنند که دانند,گفتیم که شاید که ندانند.... بدانند!
گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه میکند
که انگارخدا در زمین کنار توست.
زندگى را زندگى كن !
ناشناس
   
نکته 2823
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی
در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی
کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی
عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی
میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی
چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
ناشناس
   
تلنگر 2822
به خدا گفتم
از بازی آدم هايت خسته شده ام!
چرا مرا از خاک آفریدی؟
چرا از آتش نيستم !؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند،
او را بسوزانم !
خدا گفت:
تو را از خاک آفريدم
تا بسازی ! . . . نه بسوزانی !
تو را از خاک،
از عنصری برتر ساختم . . .
تا با آب گـِل شوی و زندگی ببخشی . . .
از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . .
بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی . . .
باخاک ساختمت تا همراه باد برقصی . . .
تا اگر هزار بار تو را بازی دادند،
تو برخيزی ! . . . سر برآوری ! . . .
در قلبت دانه عشق بکاری ! . . .
و رشد دهی و از ميوه شيرينش
زندگی را دگرگون سازی ! . . .
پس به خاک بودنت ببال . . .
ناشناس
   
شوخی 2821
داشت دوستش را نصیحت میکرد:
ـ یه مرد اگه میخواد
که توی زندگی مشترکش
موفق باشه
باید جذبه داشته باشه...
ابهت داشته باشه...
حالا اینا را نداشت مهم نیست...
ولی حرف آخر را باید مرد بزنه...
ـ میدنی چرا من زندگی مشترک موفقی دارم ؟
چون حرف آخر را من میزنم...
هر چی خانمم میگه
من میگم چشم...
ـ بخور...چشم
نخور...چشم
بیا...چشم
برو...چشم
این آخریا را با هق هق برا دوستش میگفت:
ـ ببین...چشم
نبین...چشم
نمیر...چشم
بمیر...چشم
بدبخت نتونست که نصیحتشو تموم کنه...
غش کرد...
ناشناس
   
نکته 2820
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
لطیفه 2819
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به
فکر ازدواج افتادی ؟
*
*
*
*
*
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر
ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در
آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز
خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی
من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار
زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی
با او هم ازدواج نکردم دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت
، که من میگشتم
ناشناس
   
دل نوشته 2818
37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم ،
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....
ناشناس
   
نکته 2816
الماس در زیر پای توست؛
یک کشاورز آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معدن الماسی کشف شده است و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر، هیجان زده شده بود. تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.
بنابراین زن و فرزندانش را به دوستش سپرد، مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او مدت 10 سال آفریقا را زیر پا گذاشت و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و نا امیدی، خود را در دریا غرق کرد.
اما مزارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط آن مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ، گفت: که آن سنگ الماسی است که نمیتوان قیمتی بر آن نهاد.
مرد مزارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود، رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه اش پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد مزارع پیشین بدون آن که زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس، تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی میکرد!
« اگر به دنبال الماس و زیبایی هستی ، اول به درون خودت نگاه کن »
ناشناس
   
نکته 2815
هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم
ناشناس
   
نکته 2814
هیچ مترسکی را
شبیه گرگ نساختند
شبیه پلنگ یا خرس هم نساختند
به گمانم
ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند
مترسک سازها...!
ناشناس
   
دل نوشته 2812
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
*
*
*
*
*
*
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،****
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
ناشناس
   
نکته 2810
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن!
ناشناس
   
نکته 2809
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است!
ناشناس
   
نکته 2808
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست!!
ناشناس
   
نکته 2807
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن!
ناشناس
   
نکته 2806
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید!
ناشناس
   
نکته 2805
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که اول شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد!
ناشناس
   
نکته 2804
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم به جلوبردار!
ناشناس
   
نکته 2803
وقتی كاملاًتنهـاوبى كس شدی بدان که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش فقط!
ناشناس
   
نکته 2802
یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی و به آنچه كه برات گریه دار بود میخندی!
ناشناس
   
نکته 2801
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
ناشناس
   
نکته 2800
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند!
ناشناس
   
نکته 2799
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد ولي حماقت نه
ناشناس
   
نکته 2798
هيچ کس هرگز کاملاً آزاد نيست.
آزادیِ بشر ، درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند
و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود.
قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم.
ناشناس
   
لطیفه 2797
از زشت رویی پرسیدند: آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟
گفت : در صف کمال!

ناشناس
   
حکایت 2793
میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس و انگور و درفش و سنگ
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاســـت خروس صبح برخیز ای دوســـــت
خون دل انگور فکـــن در رگ و پوســــــــت
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت : این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند . اگر راست میگوئید ، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه و اره و کفش و غوره
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود ، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت :
چون آینه نور خیز گشــــتی احسنت
چون اره به خلق تیـــز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهـــان کـــردی پای
غوره نشده مویز گشتـــــی احسنــت
ناشناس
   
آرزوها 2792
کاش میشد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد
کاش میشد عشق را تعلیم داد
ناامیدان را امید و بیم داد...
ناشناس
   
نکته 2791
ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻻﯾﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ .
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﮕﺮ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؟
ﻫﯽ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻣﻦ ...
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﻭ ﻣﻦ... ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺑﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ ﻓﻘـــﻂ ... ﺍﮔﺮ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ...
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ !! !!!
ناشناس
   
نکته 2790
زنی خردمند به همراه دوستش پیاده روی می کردند.

مردی عصبانی به تندی از کنارشان
رد شد، به شدت به زن برخورد کرد
و او را به زمین انداخت.

مرد بدون اینکه نگاهی به او بیندازد و یا معذرت خواهی کند به راهش ادامه داد.

زن خاک آلود و زخمی پشت سر مرد فریاد کشید،” امیدوارم به هر چه در زندگی می خواهی برسی!”

دوستش متعجب از پاسخ او گفت:” گیج شدم. چرا برای مردی که چنین رفتار وحشتناکی داشته دعا می کنی؟”

زن جواب داد،” چون اگر شاد بود، هرگز باعث به زمین خوردن شخصی نمی شد.”
بخشش در واقع، روشی مطمئن برای زندگی کردن است.
بخشش واقعی تنها نتیجه مبارزه درونی است.

ماکسول مالتز , پدر تصویر ذهنی
میگوید:

"زندگی را طلاق ندهید."

این یعنی اینکه خودتون رو از خوشی های دنیا و زندگی , محروم نکنیددر مقابل مشکلات , تسلیم نشید و زانوی غم بغل نگیرید.
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون و خواسته هاتون احترام بذارید .
یادتان باشد بهترین دوست شما
"تصویر ذهنی های خوب شما از خودتان " است .
دیگران را دوست بدارید حتی کسانی که با شما همراه و هم عقیده نیستند.

از کسی متنفر نباشید ک روزگارتان رنگ تنفر نگیرد و سیاهی جذب نکند.

از هیچ کس توقعی نداشته باشید که جز دلگیری پیامدی به همراه ندارد.

یادتان باشد که شاید کسی هم از شما توقعی داردو شما نمیدانید.!

پس زندگی را زندگی کنید .....
ناشناس
   
حکایت 2786
خاطره ابتهاج از مردمی که ﺳﺮﮔﯿﻦ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ در قبر مردگان استفاده می کردند
ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ : ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ او را در ﻗﺒﺮ بگذارند، ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺳﺮﮔﯿﻦ ﻭ ﻓﻀﻮﻻﺕ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ، در ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ریختند. ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ داشت ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ، ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺭﺳﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﮔﻔﺖ: در ﺭﺳﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ مستحب است ﻭ ﻣﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎیماﻥ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪهیم. ابتهاج ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻌﺠﺐ ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﯾﻊ ﮔﺸﺘﻢ یک ﺭﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻃﺮﻑ، به او ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎیش ﻧﻮﺷﺘﻪ؟ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺑﺨﺶ ﺁﯾﯿﻦ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﯿﺖ را ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ. ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ” ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻣﺴﺘﺤﺐ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ”.
ناشناس
   
نکته 2785
صبورانه در انتظار زمان بمان
هر چيز در زمان خودش رخ ميدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب كند ،
درختان خارج از فصل خود ميوه نميدهند ... !
ناشناس
   
گلایه 2784
نسل سوخته ای هستیم......!!!!
نسل انتخاب بین بد و بدتر ......!!!!
به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،
و ابر ها نبارید .....
دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود .....
نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان !!!!!
بلکه به فنا رفتیم .....
نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!
از داخل فیلتر .....
هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!!
حیف ؛
نسل دیدن و نداشتن ،
خواستن و نتوانستن ،
رفتن و نرسیدن .....
نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!
نسل آهنگ های سوزناک .....
نسل طلاق هفتاد درصد .....
نسل فیس بوک از سر بی کسی .....
نسل درد و دل با هر کسی .....
نسل ماندن سر بی راهی .....
نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!
نسل خوابیدن با اس ام اس .....
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی .....
نسل کادو های یواشکی .....
... یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،
بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ....!!!!!!
سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ....!!!!!!
تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر ....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2783
می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه بفهمی
می توانم ساعتها نگاهت کنم
بی آنکه بدانی
می توانم بارها ببوسمت
بی آنکه حس کنی
عشق
همیشه رسیدن نیست...
ناشناس
   
دل نوشته 2782
برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای مادرم دوست داشتم ....پاشو ببین چه برفی اومده
برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار وتعطیلی هایش
برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار
یخ زده بود
برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...
برف بیست و چهار سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...
ناشناس
   
تلنگر 2781
گاهی هم اینطور فکر کنید بد نیست
اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ !

خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی...

آسایش برایش مفهومش آسایش توست !!!
پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید... اگر آنرا دریابی!!

ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟
هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...

ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!

ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!
کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است...!

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...!!!

انتظار یک پياله چای تلخ توقع زیادی نیست!!!
از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .
اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.

ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...

یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل " مرد "
ناشناس
   
نکته 2779
ارزش مقام معلم در جهان
۱-ایتالیا: سه گروه نباید پشت چراغ قرمز بمانند؛ آمبولانس، آتش نشانی ، معلمان.
۲_ فرانسه: ثروتمندان در محدوده ی شهرک فرهنگیان خانه می خرند تا به همسایگی با آنها افتخار کنند.
۳_ سوئد: فرزند اولم پزشک است اما بچه دومم فکر بهتری دارد. او می خواهد معلم شود.
۴_ آلمان:مِرْکِل خطاب به پزشکان معترض؛
شما توقع نداشته باشید که حقوق شما از حقوق معلمانی که شما را تربیت کردند بیشتر باشد.
۵_ انگلیس: این بچه نابغه است. او توان معلمی را دارد.
ایران : حقوق تابستان معلمان اشکال شرعی دارد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2777
ای که میپرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهورمهرنیست
عشق یعنی مهربی چون وچرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
درکویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق درمیان دشت خار
باورامکان بایک گل بهار
عشق یعنی ترش راشیرین کنی
عشق یعنی نیش رانوشین کنی
عشق یعنی اینکه انگوری کنی
عشق یعنی اینکه زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی درعمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خارباش
پل به جای اینهمه دیوارباش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیرپا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنهابه بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دورازتبر
دوری سرسبزی از خوف وخطر
عشق یعنی ازبدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
درمیان اینهمه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا،ناتوان عشق باش
پهلوانا،پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه ای خودنیزاگر
واگذاری آب رابرتشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثرشدن
بی پر و بی .یکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
دربه در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
ناشناس
   
گلایه 2776
خدایا...
کودکان گلفروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش ...
دخترکان تن فروش..مادران سیاه پوش..کاسبان دین فروش..محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش..زبانهای عشق فروش..انسانهای آدم فروش..همه رامیبینی؟می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2775
دِلْ به دِلَْبر دادم و ،دلدار ،دلْ را ، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد ،دلدار ،پا از دلْ کشید
دلْ به دنبال دِلَشْ ،دلْ دلْ کنان ، دلْخونِ دل ْ
دلْ ز دلبر خواستم ، دلبر ،دلْ از این دلْ برید
دلْ شکست و ، تیره روزی شد ، نصیب دلْ ، دِلا
دلْ در آتش سوخت ،دلبر ، بی مهابا شد ، پرید
حالْ ، دِلْ ماند و ، غم دِلْدار و ، اینْ دِلْداده ، آهْ
داده دِلْ ، این دِلْ ، دِلِ دلْدار ، مُفتْ این دِلْ خرید
دل شکست ، دلبر بریدْ و ، دِلْ ز دلبر سوخت ، دلْ
دِلْ بماند و ، یاد دِلدار و ، دلِ بی دل ْ
ناشناس
   
نکته 2773
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
حکایت 2772
پادشاهی درقصر خود سگی تربیت شده ای برای ازبین بردن مخالفان درقفس داشت که بسیار خشن بود
اگر کسی با اوامر شاه مخالفت میکرد ماموران آن شخص را جلو سگ می انداخت و سگ او را دریک چشم برهم زدن پاره پاره میکرد.
یکی از ندیمان شاه که خیلی زیرک بود باخود فکرکرد که اگر روزی شاه بر او خشمگین شد واو را جلو سگ انداخت چه کند ؟
این وحشت سراپا وجودش را گرفته بود که به این فکر افتاد که سگ را خود آموز کند
لذا هر روز گوسفندی میکشت وگوشت آنرا بادست خود به سگ میداد این کار را آنقدر تکرار کرد که اگر یکروز غیبت میکرد روز بعد سگ به شدت دم تکان میداد ومنتظر نوازش اومیشد.
روزی شاه بر آن مرد خشمگین شد و دستور داد که او را در قفس جلو سگ بیاندازند
ماموران طبق دستور کار کردند ولی سگ که او میشناخت دور او حلقه زد و سر روی دست او گذاشت خواب کرد ...
یک شبانه روز گذشت ماموران آمدند تا لاشه های مرد را بیرون کنند و با دیدن صحنه متعجب شدند و نزد شاه رفته گفتند : این مرد آدمی نه ،بلکه فرشته است که ایزد ز کرامتش سرشته است
او در دهن سگ نشسته دندان سگ به مهر بسته
شاه به شتاب آمد تا صحنه را بیبیند و بعد به عذر و زاری پرداخت و گفت توچه کردی که سگ ترا پاره پاره نکرد ؟
مرد گفت : ده سال نوکری تو کردم این شد عاقبتم...!
فقط چندبار خدمت این سگ را کردم مرا ندرید ...!
سگ، صلح کند، به استخوانی
ناکس، نکند وفا، به جانی
ناشناس
   
تلنگر 2771
قانون کائنات
رنج نباید تو را غمگین کند...
این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیار کند. چون انسانها زمانی هوشیار میشوند که زخمی شوند.
رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تحمل نکن ، رنجت را درک کن...
این فرصتی است برای بیداری.
ناشناس
   
نکته 2770
ﺷﻚ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻲ ﻛﺴﻲ، ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﺸﻜﺴﺎﻟﻲ ﮔﺎﻫﻲ، ﺍﺯ ﺳﻴﻼﺏ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﻳﺖ ﻣﻲ ﭘﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ !
ﺑﺎ ﺻﻼﺑﺖ ﺍﺭﮒ ﺑﻢ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩ !!
ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻝ ﻟﺐ،ﻣﻮﻱ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﺎﺭﻓﻴﻘﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﺨﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﺖ ﻭﻝ ﻛﻨﺪ
ﺣﻴﻦ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﺧﺎﻙ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻳﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ
ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻂّ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﻲ ﺩﺭﻣﺎﻥ ... ﻭﻟﺶ ﻛﻦ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ،ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍست
ناشناس
   
حکایت 2769
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
ناشناس
   
شوخی 2768
دو شكارچي در جنگل بر روي درختها كمين كرده بودند.
يكي از آنها از درخت سقوط كرد.
شكارچي دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ،
نفس نمي كشد و چشمانش باز و خيره مانده است.
او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس مي گيرد
و به فردي كه گوشي را برمي دارد مي گويد:
فكر مي كنم دوست من مرده است ، چكار بايد بكنم؟
طرف مقابل به آرامي مي گويد:
دلواپس نباش. من مي توانم به تو كمك كنم.
ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است .
بعد از سكوتي كه حكمفرما مي شود
صداي يك گلوله به گوش مي رسد.
شكارچي دوم دوباره گوشي را برمي دارد و مي گويد:
بسيار خب ، حالا چه كار بايد بكنم؟!
ناشناس
   
حکایت 2767
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺷﺪ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ
ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﭘﺸﺖ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎ
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ
ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺶ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺍﮔﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺯﺩ ﺍﻭﻧﻬﺎ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩ
ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﺯﯾﺮ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎﯼ ﻧﻤﺎﺯ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺩﻭ،
ﻣﺮﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻃﻼﯼ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻩ
ﺍﻣﺎ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯﻃﻼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ
ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﺯﺩﻥ
ناشناس
   
گلایه 2765
مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود
ناشناس
   
شوخی 2764
اصفهانيه تو جاده تصادف كرد همش ميزد تو سرش كه ماشينم داغون شد!😂😂😂
.
.
.
.
.
أفسره بهش گفت بدبخت حرص ماشينتو نخور دستت از مچ قطع شده.😠😠
نگاه كرد و گفت:😧
ياحضرت عباس ساعتم كو😂😂😭

ناشناس
   
عاشقانه ها 2763
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2762
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
شوخی 2760
یه قانون تو زندگی هست که میگه:
توکه میدونی همه مردا خیانت میکنند
پس با یه مرد پولدار ازدواج کن
گریه کردن تو کافی شاپ های پاریس
بهتراز گریه کردن تو آشپزخونه اجاره ایست…!
ناشناس
   
نکته 2759
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ...
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﺁﻏﻮﺵ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻮﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻮﺝ ﺧﯿﺎﻝ ...
ﻧﺸﺴﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎ ...
ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ !
ناشناس
   
نکته 2758
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمیافتد.

استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟

يکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد ميگيرد.

حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.

اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان میکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييد!
ناشناس
   
نکته 2757
خودکاری که نمی نویسد

فندکی که روشن نمی شود

و آدمی که قدم می زند در تنهایی

تمام شده است!
ناشناس
   
دانستنیها 2756
ﺗﺎﺭﯾﺨﭽﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎ :
ﺍﺯ 200 ﮐﺸﻮﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 110 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻫﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﺪﻩ ﺍﯼ . ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ
ﮐﺸﻮﺭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﯾﻮﻧﺎﻥ، ﭼﯿﻦ، ﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﺼﺮ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ‏( ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﺭﻡ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ‏) ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﻤﺪﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ .
ﯾﻮﻧﺎﻥ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻦ 6 ﮐﺸﻮﺭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﮐﺸﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ – ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﺘﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﺟﺎﯼ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺮﮎ ﻫﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ 180 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯿﻬﺎ
ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺳﺪ ﺩﻓﺎﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﯼ 180 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ .
ﻫﻨﺪ:
ﻫﻨﺪ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﺤﺪ ﻭ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ
ﺑﺨﺸﻬﺎﯼ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭﺁﻣﺪ . ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻨﺪﮔﺎﻧﻪ ﺩﺭ
ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻏﺰﻧﻮﯼ ﻭ ﺗﺮﮐﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﺷﻐﺎﻝ
ﺗﺮﮐﻬﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﻐﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺯﯾﺮ ﻧﺎﻡ ﮐﻤﭙﺎﻧﯽ
ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﻨﺪ ﺷﺮﻗﯽ !! ﭘﺲ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ .
ﻣﺼﺮ :
ﻣﺼﺮ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﮐﻬﻦ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ 2500 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻣﺎ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ 80 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .
ﺿﻤﻦ ﺍﻧﮑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺼﺮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﭼﯿﻦ
ﭼﯿﻦ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺗﻤﺪﻧﯽ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺁﺳﯿﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻪ
ﻣﺮﺍﻭﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﻣﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪ . ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ 2000 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ
ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﯿﻦ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺧﻮﺭﺩ . ﺩﺭ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ
ﭼﯿﻦ ﺷﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﯽ ﺩﺭﺧﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .
ﺭﻡ
ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ . ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺭ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ . ﺗﻤﺪﻥ ﮐﻬﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ
ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯿﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻥ ﺗﻤﺪﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺷﻨﺎﺱ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ . ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺎﻡ
ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﯾﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻻﺗﯿﻦ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﺰﯾﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﯿﺮﮔﯽ
ﺑﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﻤﻪ ﻗﺎﺭﻩ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ
ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﭘﺎﯾﺘﺨﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺭﻡ ﺻﺮﻓﺎ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ﺭﻡ ﻣﺮﮐﺰ ﻭ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﻩ
ﺩﺍﺋﻤﯽ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻣﯽ ﺍﺳﺖ . ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯿﻬﺎ ﻭ ﺣتی ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﻭ ﺭﻣﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﯿﺰ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﯼ ﺩﺭ
ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﻼﻥ ﻭ ﺗﻮﺭﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺑﺎ ﻟﻮﺯﺍﻥ ﯾﺎ ﻧﯿﺲ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺯﻫﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻦ ﺑﻪ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮ
ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺭﻡ ﻭ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻭﺍﺭﺙ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﮐﻞ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎﻟﯿﺴﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻠﯿﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ . ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻡ ﺭﺍ
ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﻨﺠﯿﺪ ﻭ ﺣﮑﻢ ﺑﻪ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
2600 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ، ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ،
ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺭﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺑﺮ
ﺧﻮﺩ ﻧﻬﺎﺩ . 400 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻡ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﮐﺎﺭﺗﺎﮊ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﻭ ﺍﺯ 2100 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺷﺮﻕ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﻏﺮﺏ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻡ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ . ﺭﻡ 200 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺮﺑﻬﺎ، ﺯﯾﺮ
ﻫﺠﻮﻡ ﻫﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﮔﻮﺗﯿﮏ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻭﺍﻡ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ، ﺍﯾﺮﺍﻥ 1150 ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﯾﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ‏( ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺷﮑﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ‏) . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﮑﻢ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ‏( ﺻﻔﻮﯼ ﻭ ﺍﻓﺸﺎﺭ‏) ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﻗﺪﺭﺗﻬﺎﯼ ﺁﺳﯿﺎ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ ﺍﺯ 200 ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ﺗﺎ 400 ﻣﯿﻼﺩﯼ ﮐﻪ
ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯿﺪ، 600 ﺳﺎﻝ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ . ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺪﻩ .19
ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻫﻢ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺲ ﺁﯾﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﻭ ﮐﻬﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ؟.
ناشناس
   
نکته 2754
از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
گفتند چگونه؟
گفت من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم.
چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.
کاری در راه آهن پیدا کردم. کارگری.
در کوره لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم.
اما حقوق اش اندک بود.
به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.
پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.
گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست،و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

رابطه من و خدا هنوز به همین صورت پیش میرود و او هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.

همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.

خدایا متشکرم که بجای گدا، مرا همچون خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم.
ناشناس
   
توکل 2752
خدایا ....
گفتی و شد ......
منتظر مانده ام اینجا .....
تو بگو تا بشود
ناشناس
   
گلایه 2749
ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار
چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبو
ناشناس
   
نکته 2747
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر پسر با وکیل خانوادگی شان ارتباط داشته است.
ناشناس
   
نکته 2746
هیچکس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" میگیرم...
بدترین ها "عبرت" میشوند...
و بهترین ها "دوست".
حرفِ اشتباهیست که میگویند
با هر کس باید مثلِ خودش رفتار کرد!
اگر چنین بود
از منیت و شخصیت هر کس چیزی باقی نمیماند!
هرکس هر چه به سرت آورد
فقط خودت باش!
اگر جوابِ هر جفایی بدی بود
داستانِ زندگی ما خالی از آدم های خوب بود...
اگر نمیتوانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی
اگر برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که خودت بلدی ناتوانت کردند
اگر همان اندک مهربانیت را از بر نشدند
اگر خوبی کردی و بدی دیدی
کنار بکش!!
اما بد نشو...
ناشناس
   
نکته 2745
مهربانی را بکار
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی ….
و اگر جای دانه هایی که کاشتی را فراموش کردی،
روزی
باران
جایشان را به تو نشان خواهد داد …
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!
اما بی شک کار نیک هر جا که کاشته شود
روزی به بار می نشیند......
ناشناس
   
عاشقانه ها 2743
ساعتم را فروختم ...
تا حساب روزهاي نبودنت
از دستم در برود ...
امروز
يك سال و
دو ماه و
سه هفته و
چهار روز و
پنج ساعت و
شش دقیقه و
هفت ثانیه
است كه نيستي؛
اين نبض لعنتي
از ساعت هم دقيق تر است !!
ناشناس
   
حکایت 2742
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به روی زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است.
بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
ناشناس
   
حکایت 2741
پزشک و جراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، با عجله به فرودگاه رفت..
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم..
دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت: من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانهاست و شما می خواهید من 16 ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟
یکی از کارکنان گفت جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید میتوانید یک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است..
دکتر ایشان" با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدور نبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده خسته و کوفته و درمانده و با ناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد.. کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی را شنید. بفرما داخل هر که هستی.. در باز است... دکتر داخل شد و از پیرزن که زمینگیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند، پیرزن خندید و گفت: کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی... ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدرکنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری.
دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد، در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود.. که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد.
پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر رو به او گفت: بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی تو شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت: و اما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ما سفارش شما را کرده است.. ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا...
دکتر ایشان" گفت: چه دعایی؟ گفت: این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند. به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر "ایشان" هست که او قادر به درمانش هست ،..ولی او خیلی از ما دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم. می ترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود.. پس از الله خواسته ام که کارم را آسان کند..!
دکتر ایشان در حالیکه گریه میکرد گفت: به والله که دعای تو، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت..تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند.. و بسوی آنها روانه میکند.
ناشناس
   
دل نوشته 2740
من اگر حوا شوم...........!
این بار طغیان میکنم!!
سیب را از شاخه می چینم..........!!
ولی تقدیم شیطان میکنم!!!!
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت.........!!
هر چه را دستم رسد.............!!
ویران ِ ویران میکنم!!!
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم.........!!
بی گمان او را به زور..........!!
همدست شیطان میکنم!!!!
من که حوایم.........!!
به راه وسوسه یا سادگی............!!
هرچه باشد کار خود بر خویش.........!!
آسان میکنم...!!!!!!
چون میسر شد به کامم.........!!
راندن شیطان و مرد........!!!
آن بهشت تازه را..........!!
همچون گلستان میکنم!!!!!!
هرچه را دیدم از آدم.............!!
من در این خاک بلا......!!!!
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم............!!
حکم میرانم..........!!!
از ین پس بر زنان مهر و وفا........!!
عاشقی را همدلی را.....!!
رسم اینان میکنم!!
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود.............!!
با خدا یک مشورت.........!!!
در کار ایشان میکنم....!!!
دست آخر این بهشت............!!
اما بدون هرکلک..........!!
های......!! آدم گوش کن!!!
من باز عــصــیـان میکنم ......!!!!
ناشناس
   
دل نوشته 2738
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم
هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم
راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام
دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...
باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده
سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...
ناشناس
   
نکته 2737
مسیح گفته ی زیبایی دارد ؛
او می گوید : شیطان را قضاوت نکن . حتی شیطان نیز نباید مورد قضاوت قرار گیرد .
تأکید بر این است : قضاوت کننده نباش ، زیرا اگر قضاوت کننده باشی در ذهن می مانی ،
در آنجا گیر می کنی ،
زیرا تمام قضاوت ها از ذهن است .
اگر قضاوت کننده نباشی از ذهن به قلب فرود می آیی ؛
قلب عاشق است و قضاوت نمی داند .
تو بی قضاوت شو و بگذار خدا نیز قاضی نباشد بلکه عاشق باشد .
عاشق باش و بگذار خدا نیز عاشق باشد .
این پیام من به تو است ،
این آغاز تو است
ناشناس
   
حکایت 2736
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.
ناشناس
   
ضرب المثل 2735
مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتري نديدم .
مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد .
قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟
پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود .
بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ديگر ترشي بوده است .
قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!
ناشناس
   
نکته 2733
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد
و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند،
او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌
برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟
مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها …
پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت
و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد
که حتی مرا کتک زد.
او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
ناشناس
   
حکایت 2732
گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند :
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت :
« زادگاه من انگلستان است. من در خانواده‌ء فقیری به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم.
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم و از او درخواست پول کردم.
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت : به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
گفت : ساده است. من یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
گفتم : عجب حرفی می‌زنید آقا ، یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
- بیست پوند چطور است؟
- شوخی می کنید؟!
- بر عکس، کاملا جدی می گویم.
- جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید.
گفتم : اگر ده هزار پوند هم بدهید، من به این معامله‌ء احمقانه راضی نخواهم شد.
گفت : اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر است؟
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟ لابد همه‌ء وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
گفتم : بله، درست فهیمیده‌اید.
گفت : عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما داری گدایی می‌کنی ...!
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟
گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام اما این بار مرد ثروتنمدی بودم که ثروت خود را از معجزه‌ء تولد دوباره به دست آورده بود.
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..
ناشناس
   
نکته 2731
قصه ها برای بیدار کردن ما نوشته شدند ، اما تمام عمر ، ما برای خوابیدن از آنها استفاده کرده ایم...
ناشناس
   
دانستنیها 2730
46 واقعیت عجیب که شما نمیدانستید

1-عمومی ترین نام در جهان محمد است.
2- اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.
3- مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است.
4- کلمه «ماشین تحریر» (TYPEWRITER) طولانی ترین کلمه ای است که می توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.
5- پلک زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است.
6- شما نمی توانید با حبس نفستان ، خودکشی کنید.
7- محال است که آرنج تان را بلیسید.
8- وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند ، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.
9- خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.
10- وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
11- جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
12- تنها غذایی که فاسد نمی شود ، عسل است.
13- کروکودیل نمی تواند زبانش را به بیرون دراز کند.
14- حلزون می تواند سه سال بخوابد.
15- تمامی خرس های قطبی چپ دست هستند.
16- در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.<