شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دیگران
دل نوشته 4153
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

برگرفته ازکتاب به همین سادگی
دیگران
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
عاشقانه ها 3708
استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم
دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز
عبرت نائینی
دیگران
   
ضرب المثل 3684
در فرهنگ فارسی اشعار و ابیاتی وجود دارند که به صورت ضرب المثل در آمده اند ولی مصرع اول آنها مشخص نیست و تنها مصرع دوم معروف شده. در ادامه تعدادی از مشهورترین این ابیات را برای شما قرار میدهیم.

گر دایره ی کوزه زگوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
(بابا افضل)

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
(سعدی)

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
(حافظ)

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
(فردوسی)

امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان
(سعدی)

صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی
بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی
(سعدی)

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
(حافظ)

در محفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
(قائم مقام)

مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
(صائب اصفهانی)

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
(حافظ)

زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی،
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
(صائب اصفهانی)
دیگران
   
نکته 3657
انسانی که سوال میپرسد
پنج دقیقه احمق بنظر می رسد
کسی که سوال نمی پرسد
برای یک عمر احمق می ماند..!
مایاکوفسکی
دیگران
   
حکایت 3637
واقعه گاو والا مقام !
به سال 1265 هجري قمري،قصابي در ميدان «صاحب‌الامر» مي‌خواست گاوي ذبح کند. گاو از زير دست وي در رفت و به مسجد قايم گريخت. قصاب ريسماني برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمين خورد و در حال قالب تهي کرد. در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزه‌اي تلقي شد.
پس آن چنان که افتد و داني،بازار تا يک ماه چراغاني گرديد. تبريز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرايط وقت،آقا ميرفتاح، بردند و ترمه‌اي رويش کشيدند. مردم دسته دسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف سم بوسي‌اش نايل آمدند و ترمه آن حيوان به تبرک همي ربودند. در عرض يک ماه مويي از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت.
لسان الملک سپهر در باره ي اين بخش ماجرا مي نويسد: مير فتاح مجتهد تبريزي عامل اصلي « فتنه تبريز و غوغاي عامه » بود و شورش بظاهر مذهبي ، که در بوسيدن « سم گاو مقدس » بر ديگران پيشي گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهاي آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و از ماليات ديوان و حکم معاف است . حتي چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسيم کردند و به زائرين بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه هاي خود شمايل گاو صاحب الزمان را آويختند . متوليان حضرت گاو از سر ناداني به جاي کاه و يونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندي گاو مقدس بيمار و بمرد . مردم با حزن و اندوه فراوان در حاليکه بر سينه خود مي کوفتند تشييع جنازه مفصلي از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکاني به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان براي اهل منبر معروف است .*
کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشين‌هاي مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه‌ و آوازي تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد مي‌فرستادند. کنسول انگليس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زير گنبد مسجد آويزان است.
حاج ميرزا باقر، امام جمعه تبريز، که با کنسولگري انگليس رابطه مستقيم داشت، فتوا داد که هر کس در جوار آن مسجد به‌خصوص باده بنوشد يا قمار کند واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجراي قوانين وضع شده‌ي حکومتي معاف بودند.
بالاخره اميرکبير نيرويي از تهران فرستاد که حاج ميرزا باقر امام جمعه، و ميرزا علي شيخ‌الاسلام و پسرش ميرزا ابولقاسم، که هر سه از ملايان بانفوذ بودند دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غايله تمام شد.
چون روشن شد که اين فتنه‌ها نتيجه‌ي تحريک و دخالت مستقيم استيونس، کنسول انگليس در تبريز بوده، اميرکبير نامه‌اي به سفارت انگليس در تهران مي‌فرستد که بخشي از آن چنين است:
((. . . بعد از اينکه مردم اجامر و اوباش تبريز به جهت شرارت‌هاي خودشان در امور مملکتي و اتلاف ماليات ديواني از براي خود مامن و بستي قرار گذاشته و خودسري‌ها کنند، عاليجاه مشاراليه به جهت تقويت آن‌ها و استحکام خيالاتشان چهل‌چراغي به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پاي جسارت را بيشتر گذاشته‌اند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.))
برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸
دیگران
   
نکته 3636
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم؛ ما حتی بر کره ی زمین هم زندگی نمی کنیم. منزل حقیقی ما، قلب کسانی است که دوستشان داریم...
کریستین بوبن
دیگران
   
عاشقانه ها 3624
یک بغل دلدادگی را میفروشم میخری؟
خوابهای بچگی را میفروشم، میخری؟

بعد عمری عاشقی امسال انبارم پر است
حسرت و بیچارگی را میفروشم، میخری؟

گر نوشته بودمش، باری خودش تاریخ بود
سالها آوارگی را میفروشم ، میخری؟

زیر خاکی هم در این مجموعه دارم مشتری
پیری و افتادگی را میفروشم ، میخری؟

بعضی از اقلام این فهرست قیمت دار نیست
مردی و آزادگی را میفروشم ، میخری؟

جنس اعلاء دارم اما حیف تاریخش گذشت
این سراپا سادگی را میفروشم ، میخری؟

یک متاع خوب دارم، کار ایشان ، اصل اصل
مستی و دیوانگی را میفروشم ، میخری؟

عمر رفته، عمر مانده، کلهم هر چی که هست
فله وار این زندگی را میفروشم ، میخری؟

وزن دارم،قافیه دارم، ولیکن جور نیست
یک غزل درماندگی را میفروشم، میخری؟
آرمان ایزدی
دیگران
   
نکته 3185
اگر ما همه یک جور فکر کنیم
در واقع فکر نمی کنیم
دکتر والتر لیپمن
دیگران
   
نکته 3172
نظری که دیگران نسبت به شما دارند
مشکل خودشان است
نه شما
الیزابت کوبلر راس نویسنده سوئیسی
دیگران
   
آرزوها 3160
بالی از پرواز می خواهد دلم
آسمانی باز می خواهد دلم
چون قناری های آزاد از قفس
پهنه ی پرواز می خواهد دلم
در سکون بی سرانجامی هنوز
جنبش آغاز می خواهد دلم
روزگاری شد ز خود بیگانه ام
آشنای راز می خواهد دلم
شب نواز کوچه ی تنهایی ام
یک جهان آواز می خواهد دلم
در سراب تشنه کامی سوختم
ابر باران ساز می خواهد دلم
مشفق کاشانی
دیگران
   
گلایه 3159
برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم
تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را
بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن
بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را
یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم
بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را
اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت
خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را
دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را
سراينده الهام ديداريان
دیگران
   
شوخی 3122
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام...
محمد علی بهمنی
دیگران
   
نکته 3118
یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود. نه که نخواهد. سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست_داشتن، برای دوست_داشته_شدن . زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر و بوسیده شدن – از میان استیکرهای تلگرام یا با گرمی لب های دلدار - خوابشان نرود. از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان و حتی کیفیت فشردن لب‌ها روی هم وقت بوسه سلام و بوسه به امید دیدار.
گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید. لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.قلم
مرتضی برزگر
دیگران
   
گلایه 3107
بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی دانم هنوز
دوری از تو می شود منجر، به خیلی چیزها
غیر معمولی ست رفتار من و شک کرده است
-چند روزی می شود- مادر به خیلی چیزها
نامه هایت، عکس هایت، خاطرات کهنه ات
می زنند این جا به روحم ضربه خیلی چیز ها
هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر آور به خیلی چیزها
می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها...
" مرحوم نجمه زارع"
دیگران
   
عاشقانه ها 3106
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
مهرداد اوستا
دیگران
   
حکایت 3101
دو داستان راجع به شب اوّل قبر
داستان میرداماد
میرداماد فیلسوف بزرگ شرق در تدریس و نوشته هایش بیان و قلم سنگینی داشت، در حقیقت از اصطلاحات و واژه های پیچیده و سخت استفاده می کرد به طوری که در مورد او ضرب المثلی مشهور شد که؛ هنگام مرگ و دفن او فرشته های نکیر و منکر به سراغش آمده و پرسیدند: من ربک؟ میرداماد پاسخ داد: اسطقس فوق اسطقسات! (خداوند اصل همه اصل ها و هستی بخش همه هستی هاست)
دو فرشته نفهمیدند چه می گوید به جبرئیل مراجعه کردند. او هم گفت: نمی دانم چه می گوید. جبرئیل از خدا پرسید. خداوند فرمود: رهایش کنید زبان او را کسی نمی فهمد.
داستان رابعه
پس از این که رابعه درگذشت یکی از صالحان او را به خواب دید و پرسید:
"بگوی از نکیر و منکر که با تو چه گفتند."
گفت: "چون آن جوانمردان بر من در آمدند، گفتند: «خدای تو کیست؟» گفتم: «باز گردید و پروردگار بزرگ و دانا را بگویید تو با چندین هزار هزار هزار خلق که داری چون من پیرزن گمنامی را فراموش نکردی؛ من که در همه جهان تو را داشته‌ام و از یاد تو دمی غافل نبوده‌ام کی روا شمردم که کسی را بر تو بگزینم. آیا طاعت من مقبول درگاهت نیفتاده که کسی فرستی تا پرسد خدای تو کیست؟»" (طرفه‌ها، تألیف اقبال یغمایی، ص205)
دیگران
   
نکته 3100
یک ابله تحصیل کرده
از
یک ابله بی سواد
ابله تر است
مولیر
دیگران
   
شوخی 3095
خدايا يک هواپيما نديدی؟
خدايا يک هواپيما نديدی؟
دو ايرانی در آن بالا نديدی؟
دو تا مرد جوان آزرده خاطر
گرفتار غم ويزا نديدی؟
تو را قرآن هواپيما نديدی؟
خداوندا دو تا انسان خسته
زبان بسته، غريبه، دلشکسته
معلق در فضای بی نصيبی
نديدی در هواپيما نشسته؟
محمد را تو با پويا نديدی؟
فراری از رژيم نوجوان کش
به وحشت از جنايت، از توحش
به سوی سرپناه بی پناهی
دو تا فرزند بوسينا و کورش
دو تا عاصی ولی آقا نديدی
دو فرزند عزيز خانواده
ديار خويش پشت سر نهاده
که آنجا سنگ ها را بسته بودند
وليکن در عوض سگ را گشاده
دو تا غمگين دو تا تنها نديدی
شبی کردند ترک ميهن خويش
که جان خود رهانند و تن خويش
زده بر سيم آخر شام تاريک
مگر بينند روز روشن خويش
خدايا ظلمت اعلا نديدی؟
يکی آينده را در راه بوده
روانه سوی دانشگاه بوده
گرفتندش به عنوان محارب
که گويا دشمن الله بوده
خدايا دشمن خود را نديدی؟
يکی محکوم شد در راه خانه
به جرم جرعه ای نوش شبانه
توانِ تکيه بر پشتی ندارد
که بد زخميست زخم تازيانه
جراحت را به پشت و پا نديدی؟
يکی را پای تا سر آرزو بود
يکی را عکس مادر پيش رو بود
اگر هر يک از آنها غصه ميخورد
رفيق او تسلی بخش او بود
خدايا همدلی ما نديدی؟
ز بس در ميهن خود زجر ديدند
دو تا پاسپورت قلابی خريدند
پرستوهای سرگردان عالم
ازين کشور به آن کشور پريدند
پری جا مانده از آنها نديدی؟
جوانی را نديدی آرزومند؟
لبش نوبر نکرده طعم لبخند
رفيقش را نديدی غرق ماتم؟
در آن بالا چه ديدی پس، خداوند؟
حقيقت را بگو، آيا نديدی؟
نديدی آن دو را روی زمين هم؟
نديدی شان به زندان اوين هم؟
اگر ناديده بگرفتی در ايران
نديدی شان چرا در راه چين هم؟
مگر کوری خداوندا، نديدی؟
بله البته نابينا شمائی
که اينسان بی خبر از ما شمائی
اگر بيغيرتی باشد ملاکش
رئيس جمهور آمريکا شمائی
که درد و رنج انسانها نديدی
خدايا چون اوبامائی شما هم
رفيق شيخ و ملائی شما هم
بشر را بی حقوقش آفريدی
کنون در فکر سودائی شما هم
وزين پر سودتر سودا نديدی
خبر آيا ز اشک و آه داری
خبر از نالۀ جانکاه داری
به زندان اوين آيا گزارش
ز بند سيصد و پنجاه داری
تو آن زجر توانفرسا نديدی؟
نه بالائی خدا، نه در زمينی
نه در بند جنايات اوينی
به مسجد، به کليسا، به کنيسه
فقط در دخمه تاريک دينی
مهم هم نيست ديدی يا نديدی!
بگو هادی خدای کور و کر را
ز لطف خود رها فرما بشر را
بيا با بی نصيبان همسفر شو
که دريابی مزايای سفر را
وگرنه چيزی از دنيا نديدی
هادي خرسندي
دیگران
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
نکته 3079
برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،
من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود
من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،
به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
دیگران
   
عاشقانه ها 3054
من از شش جهت خودم هستم
اما
از سمتی که صدایم می زنی
پرنده ام
حسن آذری
دیگران
   
گلایه 3032
گاو ما ما مي کرد

گوسفند بع بع مي کرد

سگ واق واق مي کرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي…؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه

نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود چسب مو مي زند

موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او موهاي خود را اتو ميکند. ديروز

که حسنک با کبري چت مي کرد کبري گفت

تصميم بزرگي گرفته است. کبري تصميم

داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود

پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت مي کرد. پتروس ديد که سد سوراخ

شده اما انگشت او درد مي کرد چون زياد چت کرده بود. او نمي دانست که سد تا چند

.لحظه ي ديگر مي شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد

براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش

کرده بود. ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود

و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر

نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبري و مسافران قطار مردند

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود. الان چند

سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده

هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند

ديگر تخم مرغ و پنير ندارد چون همه چيز با تحريم ها گران شده است او گوشت ندارد او

آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از

چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است که ديگر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

دکتر انوشه در دانشگاه یزد😐
دیگران
   
نکته 2947
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
"فاضل نظری"
دیگران
   
پند و اندرز 2946
شنیدم گفت گل یک روز با خار
که از آزردن من دست بردار
اگر همسایه ای ، همسایگی کن
به آرامی کنارم زندگی کن
مزن بر دست مشتاقان من نیش
مکن گل دوستان را زخمی ِ خویش
دو روزی را که ما در این جهانیم
رعایت کن که راحت تر بمانیم
بکن گاهی به فردا هم نگاهی
به فکر آخرت هم باش گاهی
جهان تنها همین دنیای دون نیست
حقیقت تا همیشه باژگون نیست
سؤالی هست و همراهش جوابی
بد و خوب ِ جهان دارد حسابی
برای این که از هم نگسلد کار
برای این و آن حدی نگه دار
تکانی داد خود را خار ِ مغرور
که من مأمورم و همواره معذور
اگر از گل ، لطافت انتظار است
نماد ِ نیش ِ زهر آلود ، خار است
حسابی را که می گویی درست است
ولیکن باور بیچاره سست است
اگر اینجا به دست و پا نپیچم
در آن جا می شود گیر ِ سه پیچم
که طبع ِ خاری ات بیرون نیفتاد
گلی از دست ِ تو در خون نیفتاد
تو دنیا را همه گل می پسندی
دلت را مست بلبل می پسندی
نگاهت با نگاه ِعشق ، همسوست
سرشتت مثل ِ آب ِ چشمه نیکوست
ولی ما خار ها نا مهربانیم
به ظاهر بد ترین های زمانیم
حفاظت کردن از گل رنج دارد
پر از مار است هرجا گنج دارد
همیشه گل ، گل است و خار خار است
طبیعت را شگفتی بی شمار است
من و تو ناتوان از فهم ِ رازیم
بیا با ساز ِ یکدیگر بسازیم
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
دیگران
   
شوخی 2928
بهشت ....
رفتید بهشت تور با خود ببرید
زیتون وخیارشور با خود ببرید
شاید نرسید دستتان بر غلمان
یک لوطی لندهور با خود ببرید
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته 2925
بهار آمد در آغــوش گل سرخ
دل ازکف داده مدهوش گل سرخ
شــد از دیبای زیبای بهشتی
نگارین جامـه تنپوش گل سرخ
ز مروارید شبنـــم گوشواری
نسیـم آویخت بر گوش گل سرخ
یدبیضای حـور آورد و افکند
ردای نقــره بر دوش گل سرخ
زمین صحرابه صحرادشت تادشت
بهشت آیین شداز جوش گل سرخ
سرود روشن خورشیـد عشق است
تبسّمهــای خـامــوش گل سرخ
نوای بلبل شیــدا ز سر برد
به هنگام سحــر هوش گل سرخ
نویـــد «لذةللشّاربین» است
کنار چشمـــه ی نوش گل سرخ
زیارت نامه ی دلهای سبزاست
ترنّمهــای چـــاووش گل سرخ
نسیم صبــح فروردین خدا را
چه نجوا کرد در گوش گل سرخ
کــه تصنیف سپید آشنـــایی
نخواهد شـد فراموش گل سرخ
عباس خوش عمل کاشانی

دیگران
   
لطیفه 2924
ماییم دراین سراو باحالی چند
شاعر منش و حکیم و رمّالی چند
تانشئه شویم واز خماری برهیم
ای طنزفروش طنز مثقالی چند؟
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته 2923
ای فاقد شم اقتصادی

در جامعه، آدم زیادی

محکوم به سرنوشت محتوم

در کسوت کارمند محروم

سی سال، شبانه‌روز، کندی

جان، تا که به ریش خود نخندی!

مانند شکر، در آب، تحلیل

رفتی، پسر تو کرد تحصیل

مو، گشت سپید، بر سر تو

از بهر جهیز دختر تو

یک عمر، مواجب اداره

دادی همه بابت اجاره

نه کفش و نه جامه نوت بود

گر بود، دوچرخه خودروت بود

نه سکه، نه اسکناس داری

یک دست فقط لباس داری

آنی که نخورده میوه فصل

یک وعده سیر نسل در نسل

گاهی که غذای سیر خوردی

نان جو بی‌پنیر خوردی

روزی که غذا عدس پلو بود

ریشت به هزار جا گرو بود

تفریح تو در جهان فانی

بوده‌ست فقط کتابخوانی

سودی که تو را کتاب آورد

این بود که چشمت آب آورد!

در دوسیه سوابق تو

یک حکم نبود لایق تو

آورد زمانه در ستوهت

نفزود به پایه و گروهت

آقای شریف کارفرما

یک دفعه نگفت: هان! بفرما:

این کیسه برنج توی انبار

منهای حقوق، مال سرکار

پاداش خلوص و صدق و صافی

کی داد تو را حقوق کافی؟

تا آن که برای روز پیری

هنگام کهولت و اسیری

در چنته خود کنی پس‌انداز

تا خود نشوی به فقر دمساز

هر چند به دوره تقاعد

فقر است هماره در تصاعد

از کار تو روزگار بی پیر

بنگر که چگونه کرد تقدیر

پا بست و دهان، گشاد دستت

دفترچه بیمه داد دستت

با تیر بلا نشانه‌ات کرد

راهی به مریض‌خانه‌ات کرد

افزود تو را به جمع آفات

با پوکی استخوان، پروستات

همراه فشار خون، رسیده

در خون، نمکت به آب دیده

توی شکم تو کرده بلوا

با سنگ مثانه سنگ صفرا

با قند و کلسترول که داری

کی پلک به روی هم گذاری

یک گوشه دلت، هزار زخم است

سرتاسر چهره تو اخم است

عمر تو رسیده فوق پنجاه

ایام حیات گشته جانکاه

از فرط فشار و نادرستی

هر عضو شده دچار سستی

مفلس شده‌ای در این زمانه

نه خرج عمل(!) نه خرج خانه

آنی که ز فرط بد بیاری

خود هم شده‌ای ز خود فراری

ای بوده هماره یار «شاطر»

چون او به زمانه بار خاطر

در زندگی‌ای چنین اسفبار

خود را زچه کرده‌ای بدهکار

در شرع اگر چه فرض، قرض است

اما نه برای چون تو فرض است

این گونه که زیر بار وامی

معلوم بود که بی دوامی

گیرم به سلامتی چو مُردی

تشریف از این دیار بردی

غیر از بدهی که می‌گذاری

میراث گرانبها چه داری؟

القصه در این اواخر کار

در وادی قرض، گام مگذار

بر بند دو دیده طلب را

بنشین، بشمار روز و شب را

آنگونه بزی که در خورند است

شایسته فرد کارمند است

اینجا که به ارزنی نیرزی

نگذار به گور خود بلرزی!
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
عاشقانه ها 2922
من ویک صبح بارانی دگرهیچ
ملاقاتی خیابــانی دگر هیچ
کنار باجــه ای زیر درختی
تقاضـای غزلخوانی دگر هیچ
ازآن پیداترین خورشیدعمرم
تبسمهــای پنهانی دگر هیچ
وزآن گیسوکه پودش تارجانست
نصیب دل پریشانـی دگر هیچ
ملامــت دیدن و حسرت کشیدن
غم و سردرگریبانی دگر هیچ
تلاقی چون که باهم چشمهاکرد
به بارآمد پشیمانی دگرهیچ
دل مــن بـوم بـام آرزوها
گذردارد به ویرانی دگرهیچ
ز کجراهی که آغازش خطر بود
رسیدم خطّ پایانی دگر هیچ
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
عاشقانه ها 2921
دیشب به حریم ساده ی چشمانت
سرمست شدم ز باده ی چشمانت
فانوس نگاه من که سوسویی داشت
شد نذر امام زاده ی چشمانت.
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته 2891
چهل درس در۹۰سالگی
"رجینابرت ، مقاله نویس۹۰ساله ،اوهایو"
این ۴۰ درسی را که آموخته است،
به مناسبت 90 سالگی خود مینویسد:
۱ـ زندگی مهربان نیست،
اما بازهم خوب است.
۲ـ وقتی شک داری،
قدم بعدی را کوتاه تر بردار.
۳ـ زندگی کوتاه تراز آن است که
برای نفرت ازکسی وقت صرف کنی.
۴ـ شغل تو وقتی بیمار باشی به فکر تو نخواهد بود. اما دوستان و والدین ات چرا.
با آنها در تماس باش.
۵ـ هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
۶ـ لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
۷ـ با دیگران همدردی کن.
این خیلی بهتر از آن است که تنهایی گریه کنی.
۸ـ هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
۹ـ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.
۱۰ـ وقتی نوبت مشکلات میرسد،
مقاومت بیهوده است،
بامسایل روبرو شو.
۱۱ـ باگذشته ات آشتی کن
تا امروزت را خراب نکند.
۱۲ـ بد نیست گاهی بچه هایت ببینند
که گریه می کنی.
۱۳ـ زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا می دانی آنها درچه وضعیتی هستند.
۱۴ـ اگر قرار است رابطه ای پنهان بماند،
درگیرش نشو.
۱۵ـ هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییرکند،
اما ناراحت نباش،خدا پلک نمی زند.
۱۶ـ نفس عمیق بکش،
آرام ترمی شوی.
۱۷ـ ازهرچه مفید،زیبا یا لذت بخش نیست،
دست بردار.
۱۸ـ هر اتفاقی که واقعا به تو فشار می آورد،
تو را قوی تر می کند.
۱۹ـ برای آنکه کودکی خوبی داشته باشی،
هیچ وقت دیر نیست.
۲۰ـ وقتی قرار است به دنبال کسی بروی که دوستش داری،
نگو"نه".
۲۱ـ شمع روشن کن،
ملحفه ها رو نوکن،
دل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپوش،
برای زمان خاصی نگه اش ندار،
همین امروز زمان خاص فرا رسیده.
۲۲ـ آمادگی کافی است،
دل را به دریا بزن.
۲۳ـ هیچ کس جز خودت مسوول خشنودی تو نیست.
۲۴ـ هرمشکلی که برایت پیش آمد،
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
۲۵ـ همیشه زندگی رو انتخاب کن.
۲۶ـ بخشنده باش.
۲۷ـ آنچه دیگران درباره تو فکر می کنند،
به تو مربوط نیست.
۲۸ـ زمان همه چیز رو درست می کند،
به زمان وقت بده.
۲۹ـ اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد،
تغییر خواهد کرد.
۳۰ـ خیلی جدی نباش.
۳۱ـ به معجزه اعتقاد داشته باش.
۳۲ـ قدر پدر و مادرت رابدان.
۳۳ـ زندگی را بررسی نکن،
کارت را بکن
و بیشترش را هم همین حالا.
۳۴ـ فرزندانت فقط یک دوران کودکی دارند.
۳۵ـ اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم،
مشکلات خود را بزرگتر می کنیم.
۳۶ـ حسادت اتلاف وقت است،
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
۳۷ـ بهترین پیشامد هنوز در راه است.
۳۸ـ مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
۳۹ـ رها باش.
۴۰ـ زندگی فراز و فرود نیست،
نعمت است.
دیگران
   
نکته 2890
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند ،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند ، تا چه حد می تواند آدم را بیازارد.
مارسل پروست
دیگران
   
تلنگر 2887
از حموم نمره در اومدیم ..
نم نم بارون میزد ،
خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود.

دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصف بیشتر لیف و جوراباشو خرید ...

تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟

ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! ...

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جای گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه.

بعد برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه !!!

( برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی ) .
دیگران
   
نکته 2869

در هر رابطه دو نفره ای شش نفر حضور دارند:
-من
-تو
-تصویری که من از تو در ذهن دارم
-تصویری که تو از من در ذهن داری
-تصور من از تصویری که خودم در ذهن تو دارم
-تصور تو از تصویری از خودت که در ذهن من است.
.
.
حواسمان به هر شش تا باشد!
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمان خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هایمان میشویم. . .
گاهی حالمان خوب است اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشود بخشید اما با انتقام ادامه اش میدهیم . . .
گاهی میشود ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدهیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدهیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمان، تصمیماتمان و گاهی . . . گاهی های زندگیمان باشیم . . .
کاش یادمان نرود که فقط:
یک-بار-زنده-ایم-و-زندگی-میکنیم-فقط-یکبار!
به آن هایی که دوستشان دارید
بی بهانه بگویید دوستت دارم
بگویید در این دنیای شلوغ
سنجاقشان کرده اید به دلتان. .
دکتر احمد حالت
دیگران
   
نکته 2862
"قدرت کلام"
بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،
کلماتی مخرب را ادا میکنند،مثل:
مریضم، ورشکست شدم، جانم به لبم رسید، بد شانسم و....
به یاد داشته باشید،از سخنان تو، بر تو حکم خواهد شد.
کلامتان بی اثر باز نخواهد گشت، و آنچه را بر زبان رانده اید بجا خواهد آورد.
پس کلامتان را عوض کنید،تا جهان شما دگرگون شود.
"اسکاول شین"
دیگران
   
حکایت 2813
ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد.در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل قصابي بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می خواستم حوادث دو هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.
دیگران
   
عاشقانه ها 2811
دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد
اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام می گیرد
مهدی سهیلی
دیگران
   
نکته 2796
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند ...
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...
چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟
روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم
نیکی‌ فیروزکوهی
دیگران
   
نکته 2789
کسی که بر خودش تسلط دارد برتر از کسی است که بر هزاران نفر غیر از خودش تسلط دارد
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته 2788
هر وقت قانع شدی که کامل شدی سقوط تو آغاز شده
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته 2787
بیشتر انسانها می توانند بدیهای مرا مشاهده کنند اما تعداد کمی هستند و می خواهند خوبی مرا ببینند
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
نکته 2780
می گویند :
" نباید به زن ها بال و پر داد ، می پرند! "
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند
و
بی دلیل نمی پرند !

می گویند :
" به زن ها نباید بگویید : " دوستت دارم " ، چرا که خودشان را می گیرند ! "
اما زن ها ، دستان معشوقشان را می گیرند و می گویند :
" دوستت دارم " !

می گویند :
" نباید به زن ها ، زیاد توجه کرد ، چون خودشان را گم می کنند ! "
اما زن ها تنها زمانی گم می شوند که از معشوق بی اعتنایی ببینند !

زن جنس عجیبی ست !
چشم هایش را که ببندی ، دید دلش بیشتر می شود !
دلش را که بشکنی ، باران لطافت از چشم هایش سرازیر می شود !
گویا زن آفریده شده است تا روی " عشق " را کم کند ...

از طرف " پرویز پرستویی " تقدیم به بانوهای ایران زمین "
مقدمه ی فیلم نگار اردیبهشت ( به مناسبت روز زن )
دیگران
   
حکایت 2774
مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد.
هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت.
سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت.
از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.
نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و نا امید شده بود،
رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند
و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر
از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.
مرد روستایی همین کار را کرد. امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت:
«آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟
» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: ......«من!»
امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد:
«آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:........«من!»
امام جماعت بار سوم گفت:
«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش
(صدای دلنشین) متنفر باشد؟»
خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:........«من!»
سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت:
« بفرما! سه تا خرت پیدا شد.
بردار و برو
.
بانگ برزد بگفت ای خردار
هان خرت یافتم بیار افسار
" عراقی "
دیگران
   
دانستنیها 2766
جهنم کجاست ؟
اگر شما هم مانند من میدانستید جهنم کجاست شاید برایتان اینقدر عجیب نبود. جهنم نام دره ای است در نزدیکی اورشلیم (بیت المقدس) که در جنوب کوه صهیون واقع است. نام این دره در زبان عبری (زبان یهودیان و دین یهود) گِهینوم بوده است و از آنجایی که اعراب گ ندارند، آنها لغات را معرب می کنند یعنی گ را با ج جایگزین می کنند (مانند گرگان که در عربی جرجان می خوانند، گوهر که جوهر و جواهر شده است) این واژه گِهینوم هم به جهینوم، سپس جهنم تبدیل شده است .
بله جهنم یک مکان واقعی و دره ای در نزدیکی شهر اورشلیم کشور اسراییل است و برای همین است واژه ی جهنم دره در مثل پارسی هم وجود دارد (نمونه: کدام جهنم دره ای بوده ای؟)
اما چه شد که این دره اینقدر مشهور شد را باید نگاهی به تاریخ بیاندازیم. گهینوم مختصر شده ی گه بن هینوم بوده = گه + بن + هینوم = دره + پسر + هینوم. یعنی دره ی پسر هینوم.
اما چرا نام اینجا گهینوم شد کمی باز می گردد به زمانی که در این منطقه مردمان کنعان و فینیقیه به خدایانی بنام مُلِک و بَعل باور داشته اند و در این دره پرستشگاهی برای بت های این دو خدا آفریده بودند و برای این خدایان قربانی می کردند. این قربانی کردن انقدر گسترش و متعصبانه شد که روزی فردی بنام هینوم پسر خود را در این مکان قربانی کرد و از آن پس نام این دره به گه بن هینوم یعنی دره ی پسر هینوم تغییر یافت و رفته رفته بن از نام حذف شد و گهینوم نام دره شد .
حال چه شد که نام این دره به متون مقدس ادیان ابراهیمی راه پیدا کرد ادامه ی این داستان تاریخی است و آن از این قرار است که پس از برچیده شدن ادیان پیشین این دره کاربری خود را تغییر داد و به محل سوزاندن زباله های شهر تبدیل شد. بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل جانیان، قاتلان و آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند. همیشه بوی گندی می داد و جای بدی بود که مردمان این منطقه ضرب المثل از پلشتی و زباله دانی را به این دره نسبت می داده اند و چون مکان سوزاندن جسد آدم های بدکاره بود در میان مردم به صورت دشنام مثل بود که تو لایق گهینوم هستی یعنی جنازه ات را باید در آنجا سوزاند.
رفته رفته این نام و این مثل به درون کتاب های مقدس ادیان راه پیدا کرد و برای آن افسانه ها سرودند و آنرا زندگی رقت بار پس از مرگ کردند و با آب و تاب توصیفی از آن شده و جالب اینکه در خود آیین یهود زندگی پس از مرگ بهشت و جهنمی ندارد و این افزوده ها و برداشت نام گهینوم و جهنم به دو دین مسیحیت و اسلام باز می گردد. مکانی که ادیان ما را از آن می ترسانند در حال حاضر به پارکی زیبا تبدیل شده است و شما می توانید از این مکان تاریخی بصورت توریست دیدار کنید.
نوشته دکتر محمد علی مهراسا
دیگران
   
تلنگر 2753
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح
یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار
پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید،با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی!؟
«همه ی ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان!
این حساب با ثانیه ها پُر می شه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم ،
هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده.
هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلاً از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه
هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم.
بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. به امتحانش میارزه.»
مارک لوی
از کتابِ کاش حقیقت داشت
دیگران
   
نکته 2751
تساوی یک با یک
معلّم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گَرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای آنکه بی خود ، های و هو می کرد و با آن شور ِ بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کَز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست ..."
از میان جمع ِشاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلّم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟
سکوتِ مُدهِشی بود و سوالی سخت
معلّم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت ، بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد ِ زر داشت
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که صورت نقره گون ،
چون قرص ِ مَه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال ِ مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار ِ چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار ِ فقر خم می شد ؟
یا که زیر ِ ضربتِ شلاق لِه می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
- بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ...
خسرو گلسرخی
دیگران
   
دانستنیها 2739
مستر جيکاک (معروف به سيد جيکاک) جاسوس انگليسي مأمور ويليام دارسي، سالها در مسجدسليمان زندگي کرد. وي در آغاز به عنوان چوپاني کر و لال به مدت هفت سال در ايل بختياري به آموختن فرهنگ و زبان بختياري مي‌پردازد و پس از فراگيري آن، به عنوان يک بختياري در منطقه نفت‌خيز مسجدسليمان سکني مي‌گزيند در طول حضور خود در آن منطقه با فنون شعبده‌بازي و حربه‌هاي ديگر، توجه مردم محلي را به خود معطوف مي‌دارد و خود را به عنوان يک روحاني شيعه ، جا مي‌زند. جيکاک براي اين کار ابتدا به فراگيري فقه مي پردازد و به درجهء اجتهاد رسيده و در مساجد، بعنوان پيش نماز حضور مي يابد او گيوه هايش را با يک اشاره عصا جفت مي کرد و شايع کرده بود که اين از معجزات اوست. در کتاب خاطراتش، توضيح مي دهد که آهنرباهايي در گيوه هايم قرار داده بودم، که با اشاره عصا، گيوه ها جفت مي شدند اين جاسوس انگليسي، روزي به مسجد مي آيد و مي گويد: من حضرت علي (ع) را درخواب ديدم و او دستش را بر شانه ام نهاد و به من فرمود: "به مردم بگو از اين ماده سياه و نجس (نفت) دوري کنند." و براي اثبات ادعايش پيراهن و عبايش را کنار مي زند و اثر سفيدي دستي روي شانه اش را نشان مي دهد و مي گويد اين مدرکي بر حقانيت من او درکتابش تشريح مي کند که روزي تکه اي کاغذ را بشکل دست بريدم و روي شانه ام قرار دادم و آنقدر زير آفتاب داغ جنوب ماندم تا خوب اطراف ان کاغذ تيره شود و اثر دست بر شانه ام نقش ببندد همچنين، در منظره‌اي با يک آخوند شيعه، مدعي آتش گرفتن ريش دروغگو مي‌شود و با استفاده از ريش مصنوعي از نخ نسوز، حقانيت خود را ثابت مي‌کندجيکاک در اواخر دهه ۱۳۲۰ خورشيدي، فرقه‌اي را در منطقهٔ بختياري، بويراحمد و خوزستان ايجاد مي‌کند که طلوعيان يا سروشيان ناميده مي‌شده‌اند و به توقيت قريب‌الوقوع ظهور مهدي معتقد بوده‌اند اين هم معروف ترين شعر او ” شما که عشق علي مين دلتونه؛ نفت ملي، سي چنتونه؟ “
۱- تاريخ سياسي اجتماعي ايل بختياري؛ اثر راف گارثويت، ترجمه: مهراب اميري.
دیگران
   
دانستنیها 2727
نبرد بهرام چوبینه با افسر پهلوان رومی در جنگ خسروپرویز با بهرام چوبینه

همانطور که می دانیم خسرو پرویز به روم پناهنده شد و با سپاهیان رومی و به همراه تیادوس سردار بزرگ روم روانه جنگ با بهرام مهران (چوبینه) شد.نوشته اند که خسرو و تیادوس بر بلندی بر روی دوتا تخت نشسته بودند و نبردگاه را نظاره می کردند. یک پهلوان رومی که از نامداران سپاه بود به نزد خسرو رفت و گفت: »مردی که تو را شکست و فراری داد را به من نشان بده که کدام است تا بروم و کارش را بسازم.
« چوبینە براسپ ابلقی سوار بود و از چپ و راست می تازید. خسرو وی را به او به او نشان داد. او برای نبرد تن به تن بیرون شد و چوبینە را به هم آوردی طلبید. چوبینە به او پاسخ داد و هردو به هم تاختند. نیزه ئی که رومی بر چوبینە حواله کرد به سبب ضخامت زره چوبینە کارگر نیفتاد، وچوبینە شمشیرش را بر سر رومی فرود آورد و او را از سر تا سینه شقه کرد. خسرو از دیدن منظرۀ برزمین افتادنِ افسرِ شقه شدۀ رومی به خنده افتاد. تیادوس از خندیدن او ناراحت شد و گفت:
»دیدن چنین منظره ئی و کشته شدنِ چنین نامداری جای خندیدن ندارد. « خسرو گفت: »من نه از کشته شدن او بلکه از این به خنده افتادم که لاف زنانه به من گفت تو از او گریختی؛ و نمی دانست که چوبینە چه گونه مردی است. «
علی آریایی
بن مایه :اخبار الطوال ص 92-93
شاهنامه فردوسی
تاریخ ایران باستان امیر حسین خنجی
دیگران
   
نکته 2726
خود شیفته

چند سال پیش تو محله ما همسایه ای داشتیم خود شیفته و از خود راضی،خودشو عقل کل میدونست . تو کار همه اهالی محل دخالت میکرد اما اجازهنمیداد کسی در موردش حرفی بزنداسمش هم آقا صمد بود.

یک عادت بسیار بدی هم خانوادگی داشتن این بود که حتما در طول هفته با یکی درگیر میشدند .
بعد کلی داد و بیداد تو کوچه میکردنو میرفتن بالا پشت بام شروع میکردند به جیغ و داد و گفتن بد و بیراه به طرف.
به خیال خودشون میخواستن آبروی طرفو ببرن.

تا اینکه خدا خواست یکی از همسایه ها میخواست خونشو بفروشه بره به شهر همسرش.بقول همسرش میگفت آخر عمری میخوام در کنار بابا و مامانم که پیر شدن باشم و عصای دستشون.

این آقا خونه را فروخت به یه نفر به اسم آقا طاهر. ظاهرش خیلی خوش تیپ و بلند قد و صدای رسایی همداشت . سه تا پسر و دوتا دختر هم داشت اما همسرش واقعا کلانتر بود و از خدا خواسته کلانتر محل هم شد.زن و شوهر افرادی بودند مردم دار، اما اگر کسی میخواست به کسی زور بگه یا کسیو اذیت کنه حسابی جلوش در می اومدند . البته اولش با نصیحت و آیه و حدیث.
اما اگر نمیشد، حتما طرف یه سیلی از آقا طاهر که واقعا هم برای خودش غولی بود میخورد.
همه اهل محل بهشون احترام میذاشتن بخاطر این اخلاق حسنشون.

تا اینکه زد یه روزی همسر صمد آقای خود شیفته که دل خوشی هم از اینا نداشت با همسر آقا طاهر درگیر شد. طبق معمول تو کوچه داد و بیداد کردند بعدش رفتن پشت بام جیغ و دادکردن. وقتی آقا طاهر از سر کار برگشت اومد خونه وضعو دید رفت درشونو زد .
کلهم اجمعینهمشون ریختن بیرون .
آقا طاهر با خوشرویی سئوال میکرد اونا همشون یهویی با داد و بیداد جواب میدادند. هرچه آقا طاهر خواهش میکرد پدر خانواده حرف بزنه هیچکدام راضی نمیشدن و همگی باهم برای یه سئوال جواب میداند.
آقا طاهر دید نه بابا اینا اهل صحبت کردن و احترام نیستن. دو قدم گذاشت جلو یقه ی آقا صمدو گرفت بلندش کرد کوبیدش زمین بعد پسرشو زد زمین ، بعد زنشو زد زمین. دختراش رفتن تو درو بستن .
آقا طاهر گفت ضعیفه ی سلیطه بلند شو برو گمشو حالا با هرکدوماز دستاش پدر و پسرو گرفته کله شونو بهم میزد، اینا هم اولش بد و بیراه میگفتن بعدش افتادن به خواهش تمنا و غلط کردیم.
همسایه ها رفتن جلو و پا در میانی کردن موضوع حل شد اما همگی خوشحال بودن که این آقا صمد خود شیفته بد جوری دماغ سوخته شد اونم برای اولین بار.

دیگه محل امن و امان شده بود آقا صمد و خونواده اش هم سر براه شده بودند به همه سلاممیدادند.

تو مملکت ما هم هستن افرادی که خود شیفته هستن گاهی دماغ سوخته میشن باز هماز خر شیطون نمیان پائین.
اما خواستم بگم ای آقایون خود شیفته و عقل کل بدونید آقا طاهری در راهه ها گفته باشم . صمد آقا را اهل محل با پا در میانی نجاتش دادند اما فکر نمیکنم با این همه ضرر و بباد دادن اموال مردم و بخصوص با این همه مردم آزاری و تا موضوعی پیش میاد تو روزنامه ها و رادیو تلویزیون آبروی طرفو میبرین ، کسی پیدا بشه از دست آقا طاهر نجاتتون بده .از ما گفتن بود خود دانید.

وسیعلمو الذین ظلموا منقلبون ینقلبون

ان الله لا تخلف المیعاد

مکرو ومکر الله والله خیر و الماکرین

و در اخر :

یدالله فوق ایدیهم

یهویی دیدی از آستین خدای منان که خلف وعده هم نمیکنه آقا طاهری پیدا شد و پوزتونو بخاک مالید.

ما از منتظرانیم ، شما هم منتظر باشید تا روز موعود که تخلف ناپذیره...
پویا
دیگران
   
دانستنیها 2723
«گیمیلو» اختلاس گربابلی دوران کوروش بزرگ

الواح معبد »ا آنا« اختلاسهای گیمیلو بابلی را با زبان بی زبانی برای ما بازگفته تا امروز کهنترین اختلاس تاریخ رابازخوانی کنیم.در سال538ق.م مقامات معبد اآنا درشهر اوروک محاکمه ای برعلیه گیمیلو تشکیل دادند.این مرد که شخصی حیله گر بوده است و از به کار بردن هیچ وسیله ای خود داری نداشته است پیشتر هم در مقام »کسی که مسوول درآمد احشام اآنا بوده است« شایعاتی در اطراف خود پدید آورده و همان وقت برای دادگاه مسلم شده بود که او به دزدیدن احشام اقدام کرده و به همین جرم محکوم شده بود؛اما همچنان کارهای خود را در اآنا تصدی میکرد و ظاهرا" با پارتی بازی و پشتیبانی مقامات عالیتر از طریق تقلب به ثروت اندوزی ادامه داده بود. وحتی بعد از محکومیت از ساتراپ تقاضای تجدیدنظر کرده بود تا آنکه سرانجامم دادگاه شهر اوروک تصمیم گرفت او را به دادگاه شاهی در بابل بفرستد؛ اما ظاهرا نه دادرسی و نه محکومیت مجد د مانع آن نشدند که گیمیلو موقعیت خود را بار دیگر درزمان کمبوجیه مستحکم نکند؛ زیرا مجددا" مسوولیت احشام معبد به او سپرده شد.در آغاز سلطنت داریوش گیمیلو حتی مزرعه خرما و یک مزرعه جو را نیز برعهده گرفت ؛وبا همین عنوان بود که دیده میشود عریضه ای به حسابداری بابل فرستاده است تا از شرایطی که بر او تحمیل شده است شکایت کند.سرانجام مقامات معبد اآنا که از تخلفات او به جان آمده بودند،در سال 520ق.م یعنی درزمان داریوش بزرگ اورا احضار و از اجاره داری محروم کردند و گیمیلو به این ترتیب نقش پیمانکاری معبد را از دست داد و از صحنه بیرون رفت.لوحه ها از سرنوشت او چیزی نگفته اند ولی به طور ناگهانی گیمیلو درتاریخ گم میشود .شاید شغل نان و آب دارتری بدست آورده بوده است.!!!!

گردآوری ونگارش : علی آریایی
بن مایه ها :
متون میخی موزه لوور و دانشگاه بیل
تاریخ امپراتوری هخامنشی پیر برایان /جلد اول
دیگران
   
دل نوشته 2701
دلنوشته ی یک استاد دانشگاه

همه ایرانی هستیم و داریم درباره یک مسأله اجتماعی مملکتمان حرف می‌زنیم. یک روز در کلاس آسیب‌شناسی اجتماعی و در بحث از "خانواده و طلاق"، از دانشجویانم درباره تعداد فرزندان برخی از سیاستمداران کشورهای غربی سوال کردم. برایم بسیار جالب بود که بیشتر آنان مثلا می‌دانستند که اوباما دو دختر دارد و اینکه آنان چند سال دارند! برخی از دانشجویان معتقد بودند که این دولتمردان با این عکس‌ها و البته "در عمل" به جامعه می گویند که خانواده مهم است. کنجکاو شدم. در قسمت عکس سایت گوگل به فارسی(و نه انگلیسی) تایپ کردم" خانواده اوباما" و هزاران عکس از زندگی خانوادگی اوباما و گذران اوقات‌اش با کودکان و همسرش ظاهر شد. بیشتر این عکس‌ها را سایت‌های فارسی منتشر کرده‌اند. در همان کلاس از خانواده و تعداد فرزندان سیاستمداران کشورمان پرسیدم. حتما جواب را می‌توانید حدس بزنید. تقریبا اکثر دانشجویان اطلاعات درستی نداشتند. مثل استادشان! ولی من نشان ندادم که مانند آنها نمی‌دانم. خب من استادم! جالب آنکه آنان می دانستند مثلا جان کری چند فرزند دارد ولی در خصوص دکتر ظریف نمی دانستند!. باز نکته جالبی که در کلاس( چه اسم خوبی هم داشت: آسیب‌شناسی اجتماعی) مطرح شد آن بود که بیشتر آنان می‌گفتند نام اعضای خانواده مسئولین کشورمان زمانی در رسانه ها منعکس می‌شود که یا یکی از آنها به همسرش پستی داده، و یا مسأله و مشکلی ایجاد شده و رسانه‌ها به او یا خانواده اش گیر داده‌اند! در مواقع عادی تقریبا هیچ مطلبی در این خصوص منتشر نمی‌شود. توجه‌ام به یک رفتار اجتماعی غربی‌ها جلب شد. قبلا هم به این رفتار توجه کرده بودم. من در برخی از پروژه های عمرانیِ داخل کشور با آنها کار کرده‌ام. وقتی به آنها میز یا اتاقی می‌دهید یکی از وسایل یا اقلامی که روی میز می‌گذارند یا روی دیوار اتاق نصب می‌کنند عکس‌های خانوادگی‌شان است. این را حتما در سریالها هم دیده‌اید. نکته جالب آنکه این رفتار تابع سن فرد یا عمر ازدواجش نیست.
رفتار ما ایرانیان(مردان) در این خصوص خیلی جالب است. وقتی تازه ازدواج کرده‌ایم عکس همسرمان در کیف پولمان قرار دارد. البته یادآوری کنم که این عکس در دوره نامزدی روی صفحه تلفن همراهمان نیز هست. پس از ازدواج از آنجا حذف می شود. کم کم عکس همسرمان از کیف پول‌مان هم حذف می‌شود و جای عکس را کارت‌های اعتباری رنگارنگ و قبض‌های پرداخت نشده‌ی لوله شده می‌گیرند. معمولا خانم‌ها مانند آقایان نیستند. ولی وقتی این رفتارها را می‌بینند دلسرد می‌شوند. عکس همسرشان را بر نمی‌دارند ولی عکس اعضای خانواده‌شان را به در کنار آن قرار می‌دهند. این معنادار است!
زمانی در جایی مشغول به کار شدم. روزهای نخست؛ عکس کوچکی از همسرم(با مانتو و روسری) را به شکل عمودی در گوشه میز به لیوان تکیه داده بودم. همکاری آمد و گفت: " ببین پشت سرت حرف درمیارن! به نظرم اینو برداری بهتره!". همکار بعدی هم آمد و همین را گفت. عکس را برداشتم و به شکل افقی زیر شیشه‌ی روی میز گذاشتم. آن همکاران باز آمدند: " خب اینا اینجا جواب نمی ده دیگه! همکارا که می دونی جنبه ندارن! تازه خانمت مانتوییه! یه ذره موهاش هم بیرونه! این می‌تونه بعدا تو گزینش دردسر بشه...!" کنار میز یک سینی چای کوچکی داشتم. آنرا برداشتم و روی عکس همسرم گذاشتم. به آنها گفتم " حالا خوبه؟ " گفتند: " هی. بد نیست!" ولی...
می دانید دوستان . خواستم بگویم مسئولین هم محصول همین جامعه‌اند. اساسا خانواده( و بیشتر؛ زنان) باید پنهان بمانند. به نظرم درباره زنان، یک چیز خیلی عادلانه توزیع شده است: عکس آنان نه باید در قاب زندگی نصب شود و نه در قاب مرگ(اعلامیه فوت). برای همین در پاسخ به برخی از دوستانی که انتقاد می کنند چرا زنان و دختران ایرانی در شبکه های اجتماعی مجازی اینقدر زود به زود عکس پروفایل خود را عوض می‌کنند و گویی "ولع خودنمایی " دارند باید گفت که رفتار این زنان اعتراض به حذف تدریجی عکس‌‌شان از "قاب زندگی" توسط جامعه است. این عکس‌ها می‌گویند: "شما نمی توانید مرا حذف کنید"
پویا
دیگران
   
نکته 2693
دوباره ایستاده ام به پیشخان روزنامه فروشی
دوباره کشف فساد و رونق عمامه فروشی
دوباره پورسانت نجومی از فروش فیلم درباری
دوباره عکس "چه گوارا"برند زیر شلواری
دوباره با "دوبوار","سارتر" رقصیدن
دوباره "وولف" شدن از سایه ترسیدن
دوباره چنگ زدن به تمثال مریم عذرا
دوباره مغزهای بوکرده در قلمرو "دارا"
دوباره خواندن "بالزاک"و شعرهای وسطایی
دوباره خلسه ی "انگلس"در مسیر هاوایی
دوباره همذات پنداری "ژان والژان"
دوباره دختر کبریت فروش "ستارخان"
دوباره زایش گوساله در شقیقه ی ملا
دوباره "گوژپشت نتردام"و ملت دولا
دوباره بر سر خورشید روسری کردن
دوباره خالکوبی مار در پس گردن
دوباره مشتری دست به نقد کلیه ها
دوباره خوردن سرب و گرفتن ریه ها
دوباره کشتن "لورکا" و عروسی خون
دوباره مسخ "کافکا" به حد جنون
...
....
دوباره پرسه زدن در سلول بنیادی
دوباره فعل حرام خنده با شادی
دوباره سقط کلاغ از دل شغال
دوباره گند زدن به آبهای زلال
دوباره نفخ معده ی "حافظ"از شراب عرفانی
دوباره دادگاه عدل علی و زن خیابانی
دوباره بوستان کثیف و ناله های "شیخ اجل"
دوباره زاغ و زغن بر خرابه های غزل
دوباره فضله ی گنجشک روی "گنبد دوار"
دوباره سکته ی ناقص درون سینه ی دیوار
دوباره سفره ی خالی و تجسم ذهنی نان
دوباره ماده ی تاریخ و کالبدشکافی آن
دوباره فاتحه خواندن برای چلچله ها
دوباره بوسه زدن به پای سگ دله ها
دوباره سنگ پرانی به چهره ی "ژاندارک"
دوباره بحث "هگل" پشت عینک مارک
دوباره سازهای شکسته ی "موتزارت"
دوباره مارپله روی تخته ی دارت
دوباره چسب زخمی به ساقه ی گندم
دوباره دختر ایران و شهوت مردم
دوباره شهروند سجاده های بی تسبیح
دوباره قلب خدا در اتاقک تشریح
دوباره ایستاده ام به پیشخوان روزنامه فروشی
دوباره قوطی قرص های خواب و فراموشی.
آراد مهرنگ
دیگران
   
نکته 2672
" برتولت برشت " میگوید: شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بد بختی های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به " سیاست " است.
دیگران
   
نکته 2592
آیا بیشعور با احمق برابر است؟!

حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست ...بیمار است....
معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند...
خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند...نه....احمق!
احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند....
بیشعور ها داستان شان با احمق ها فرق دارد.
کسی که ساعت سه صبح بوق میزند...بیشعور است.

کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد....بیشعور است.

کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند..بیشعور است.

کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود... بیشعور است.

این ها بیشعورند...

حالا یا از نوع احمق بیشعور
یا از نوع پرفسور بیشعور....

احمق بودن درد ندارد؛
درمان هم ندارد،
ربطی هم به شعور ندارد،
بیشعوری از جای دیگری می آید...
از خانه و مدرسه...از سرانه مطالعه....از خود شیفتگی..از بی وجدانی..از مرکز فرهنگ فاسد..

بیشعوری واگیر دارد..
هم درد دارد و هم درمان...
مشکل ما، احمق ها نیستند
مشکل ما، هیچوقت احمق ها نبودند
مشکل ما، بیشعور ها هستند.

یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاره.
شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد
شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه
این شعور است که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه!
شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛ یک انسان میبایست در درون خودش طلب شعور کند تا به آن دست پیدا کند.

کتاب بیشعوری از خاویر کرمنت
دیگران
   
نکته 2574
آن طرف دنیا . . .،
مردم عَرَق مےخورند و در رفاهند . . .
اینجا . . .،
مردم عَرَق مےریزند و در عذابَند . . .
نمیدانم . . .،
تفاوت در نوع عَرَق است
یا
در ریختن و خوردن آن . . !!
پروفسور اسماعیل ملک زاده
دیگران
   
عاشقانه ها 2569
ادوارد : گاهی اون قدر خسته میشم
که یادم میره زنده ام
آنا : می تونی به یه منظره ی خوب نگاه کنی،
واسه ی خودت یه لیوان قهوه درست کنی،
زل بزنی به یه نقطه
و به یه موزیک آروم گوش بدی
ادوارد :همه ی این کار ها رو با هم انجام میدم
به چشمای قهوه ایت فکر میکنم
*

تکه ای کوتاه از رمان بلند
اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند
دیگران
   
عاشقانه ها 2566
چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت
*

"الیزابت برت براونینگ"
دیگران
   
دل نوشته 2549
خیلی خیلی تلخ.....

قهر نکن عزیزم!

همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست

پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدم ها
روی پل
می میرند.

*
ویسلاوا
دلیل مرگ: خودکشی از روی پل
دیگران
   
دل نوشته 2539
به این فکر می کنم

که باید به تو فکرکنم

نه روزنامه بخوانم

نه اخبارجنگ

نه خواب وخوراکی داشته باشم

زندگی را دوست دارم

وقتی به تو فکرمی کنم

فدریکو گارسیا لورکا
دیگران
   
عاشقانه ها 2429
زخون رنگین بودچون لاله،دامانی که من دارم
بودصدپاره همچون گل،گریبانی که من دارم

مپرس ای همنشین احوال زارمن،که چون زلفش
پریشان گردی ازحال پریشانی که من دارم

سیه روزان فراوانند،اماکی بودکس را؟
چنین صبرکم ودردفراوانی که من دارم

غم عشق تو،هردم آتشی دردل برافروزد
بسوزدخانه را،ناخوانده مهمانی که من دارم

به ترک جان مسکین ازغم دل راضی ام اما
به لب ازناتوانی کی رسد،جانی که من دارم؟

بگفتم چاره کاردل سرگشته کن گفتا:
بسازدکاراو،برگشته مژگانی که من دارم

نداردصبح روشن،روی خندانی که اودارد
نداردابرنیسان،چشم گریانی که من دارم

زخون رنگین بودچون برگ گل اوراق این دفتر
مصیبت نامه ی دلهاست،دیوانی که من دارم

"رهی"،ازموج گیسویی دلم چون اشک می لرزد
به مویی بسته امشب،رشته ی جانی که من دارم

رهی معیری اردیبهشت 1328
دیگران
   
نکته 2427
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...!
آنا گاوالدا
دیگران
   
حکایت 2423
داستان کوتاه
اثر برتولت برشت:

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای كی گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه های محكمی می ساختند،
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
و به آنها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه مى رفتند!
همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهی ها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود"
دیگران
   
دل نوشته 2392
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرایِ تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من...پس چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا مپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی...
سایه
دیگران
   
نکته 2391
به شخصيت خود بيشتر از آبرويتان اهميت دهيد ؛
زيرا شخصيت شما جوهر وجود شما
و آبرويتان تصورات ديگران
نسبت به شماست .
- جان وودن
دیگران
   
نکته 2389
سیف فرغانی شاعر روزگار مغول که منتقد اجتماعی بود.این شعر از معروفترین یادگارهای اوست که مخاطبش مغول ها هستند

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
دیگران
   
عاشقانه ها 2385
با آن که در میکده را باز ببستند
با آن که سبوی می ما را بشکستند
با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست می هر شبه هستم
سیاوش کسرایی
دیگران
   
نکته 2383
آنهایی که شب ها
دیرتر به خواب می روند
چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند!
ایلهان برک
دیگران
   
نکته 2370
فاجعه ای به نام نوکیسگی!!
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
عده ای نوکیسگان امروزی را " جاهلان پورشه سوار" می نامند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند. این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند. یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
از این روست که عده ای نوکیسه ها را " جاهلان پورشه سوار " می نامند.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی ان ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند. عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند. زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوی؟
دیگران
   
تلنگر 2367
در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم.

خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...

..مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم

....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب

مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده
خانم دکترشما.....من اپارتمان 150 متری در تهران دارم
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
و من در ذهن خودم ان خانم دکتر و همسرش را محاکمه وبخاطر فقر ان پیر زن محکوم کردم و متاثر شدم.
سالها گذشت........
ومن درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند
من درس می خواندم

وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند
من درس میخواندم

وقتی مسافرت می رفتند
من درس می خواندم

وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند
من درس می خواندم

انها عاشق شدند
من درس خواندم

کار پیدا کردندوپول دراوردند
درس خواندم

ازدواج کردند
درس خواندم و کشیک دادم

صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن هایم را می دیدم که به اسکی می روند
من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.

بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
.........................
..........................

سر انجام روزش رسید
یک روز به خودم امدم دیدم چهل سالم شده
دکتر شده ام
یک پزشک متخصص
طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده ام این هفته کشیک ندارم و پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.

وقت را تلف نکردم
دست همسرم را گرفتم رفتم شمال
جای شما خالی رفتیم رستوران
من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........

ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم
بعد از این همه سال ایا این مسافرت و غذا برای من زیادی است؟

ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟

از قضاوتی که ان روز در باره ان خانم دکتر کردم ......
شرمنده شدم.

نمی دانم ایا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟
وایا برنامه سازان امروز صدا و سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
دکتر رامین امامی
دیگران
   
نکته 2353
دیتر هالروردن، (همان هنرپیشه معروف، دی دی):
از آدم های مذهبی بترسید!
اینان به درجه ای رسیده اند که مطمئن هستند هر غلطی بکنند اشکال ندارد، چون فکر میکنند با عبادت کردن
جبرانش میکنند..!
نادر شاه افشار:
هر آخوند را باید دوبار اعدام کرد، یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او،
و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل کار و تلاش آنان
میرزا آقاخان کرمانی(150سال پیش):
آخوند اگر دوست تو باشد با احکام شرعی مالت را میخورد، و اگر دشمن تو باشد با احکام شرعی خونت را می‌ریزد!
میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر آمدن یه روز خوب هستند، نه آوردنش!
دیگران
   
نکته 2344
دين چيست ؟!
متنى از لئوناردو باف پژوهشگر دينى معروف برزيلى:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود از دالايى‌لاما، با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى پرسيدم:
عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت:
«بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»
دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟
پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر،
فهميده‌تر،
مستقل‌تر،
بى‌طرف‌تر،
بامحبت‌تر،
انسان دوست‌تر،
با مسئوليت‌تر
و با اخلاقى‌تر سازد
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم.
به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به دينى اعتقاد دارى يا نه، اهميت ندارد
آنچه اهميت دارد، رفتار تو در خانه،
در خانواده،
در محل کار،
در جامعه ، و...
در کلّ جهان است
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
دیگران
   
حکایت 2331
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
سوپ جوجه نوشته جک کنفیلد
دیگران
   
نکته 2309
به نقل از کتاب همه آدم های شاه - - نوشته استیون کینزر
انگلستان در سال 1329 گروه تحقیقاتی را تشکیل می دهد تا علت و زمینه های بحران در ایران را پیدا کند.
از جمله این پژوهش ها یکی هم، در مورد روانشناسی ایرانیان بوده، که یک دیپلمات انگلیسی آن را انجام داده و بعد ازتحقیق اینگونه ایرانیان را توصیف می کند :
Ø ریا کاری بدون دستپاچگی،
Ø اعتقاد به قضا و قدر،
Ø اهمیت ندادن به زجر کشیدن …
Ø ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلاً قصد انجام دادنش را ندارند.
Ø اهل طفره رفتن،
Ø فاقد انرژی و استقامت،اما تابع قدرت و انضباطند.
Ø بالاتر از همه، از توطئه و تبانی لذت می برند
Ø و هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت می کنند.
Ø ایرانی دروغگویی ماهر است، اما انتظار دارند که گفته هایش را باور کنند.
Ø ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست یافته اند.”
دیگران
   
سخن بزرگان 2305
سخنان عجيب پروفسور فرانسوی هانری ماسه درباره ادبيات ايران
هانری ماسه در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت :
من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم ،
و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست ،
چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ،
و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :
فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا ...
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است
و برتر از او ...
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد
و دانا تر از او ...
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ،
که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی
که از جهان او به مشامش رسیده ، می شمارد ...
اما مولانا ...
در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ،
که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،
او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ،
او فقط شاعر نیست ،
بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل ،
که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ،
قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید ...
و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ،
همین چند جمله برایم کافی است
دیگران
   
نکته 2301
گوته نويسنده و نقاش بزرگ الماني، "آرامش" را اينگونه تعريف مي كند؛
"آرامش"، پيامد انديشيدن نیست !
بلكه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاري ها و چالش هايي است که ارزش، "انديشيدن" ندارند...!!!!!!
دیگران
   
نکته 2294
دریاچه ارواح - دارن شان
ایوانا آه عمیقی کشید و گفت:
«زمان مثل یک پازل است.یک جعبه غول پیکر از میلیون ها قطعه پازل را تصور کن-این آینده است.
در کنار این جعبه، صفحه خیلی خیلی عظیمی را تصور کن که قسمتی از آن با تکه پازل های چیده شده پر شده آنهایی که در زمان حال هستند، هر بار که می خواهند تصمیم بگیرند، کورکورانه به سراغ جعبه قطعه های پازل می روند، یک تکه پازل را بیرون می‌آورند و آن را روی قسمتی از صفحه جا می اندازند. همین که قطعه ای به آن صفحه اضافه می شود، روی شکل نهایی و طرح کلی پازل تاثیر می گذارد و دیگر فایده ای ندارد که سعی کنیم بفهمیم اگر قطعه ی دیگری از پازل را جای قطعه قبلی برداشته بودیم، پازل چه شکلی می شد.»
...
قبل از آن که دوباره چیزی بگویم، مدتی طولانی به حرف هایش فکر کردم. بعد گفتم:«یعنی تو می گویی چون گذشته را نمیتوانیم تغییر دهیم فکر کردن به آن بی فایده است؟»
سرش را تکان داد و گفت :
«در اصل منظورم همین است.» خم شد. برق روشنی در چشم سبزش ظاهر شد و درخشش ماتی در چشم قهوه ای رنگش دیدم.
«یک موجود فانی ممکن است با فکر کردن به ماهیت پازل دنیا دیوانه بشود. پس فقط به زمان حال فکر کن تا سالم پیش بروی»
...
دیگران
   
نکته 2291
هرود : زن حکم آب را دارد که از شدت لطافت در هر محیطی که قرارگیرد شکل مظروف را بخود میگیرد، هر شوهری که از زن خود ناراضی است علت را در خود جستجو کند .
ناپلئون : اگر میخواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید به زنان آن ملت بنگرید .
مونتن : اگر زنان رسوم و قوانین جامعه را زیر پا میگذارند چندان هم گناهکار نیستند، زیرا این قوانین را مردان نوشته اند .
مترلینگ : من به هیچ زنی بر نخورده ام که چیزی از بزرگی در او نباشد .
بالزاک : حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری زندگی زن را تشکیل میدهد .
کنفوسیوس : زن زیباترین و عزیزترین موجودات جهان است .
میشله : تا وقتی که زنان نیز در زمینه علم و دانش سخن خویش را نگفته اند نمیتوان از دانش واقعی حرف زد .
دیگران
   
نکته 2269
وقتی میخواهید به گنجشکی غذا بدهید ، فرار میکند
چرا که می داند آزادی با ارزش تر از نان است
" فریدون فرخزاد "
دیگران
   
دل نوشته 2266
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ"
ﻫﻢﺳﺎﯾﻪﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ:
ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ،
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯽﺷﮑﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﮔُﻞ ﺯﺩﻥ ﻫﺮ ﺗﯿﻤﯽ ﺟﯿﻎ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺎﺑﻮﺳﺸﺎﻥ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪﻫﺎﯼ ﻗﺴﻂِ ﺁﻥﻫﺎﺳﺖ
ﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻨﺪ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪﺭﺍﺳﺘﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﺩﺭ ﺻﻒِ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﭼﻪﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻭﻗﺖِ ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩﻫﺎ
ﺑﻪ ﭘﺎﺱﺑﺎﻥﻫﺎ ﻟﺐﺧﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﺶ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺷﺪﻥ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﺸﺎﻥ
ﺑﻪ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻗﯿﻤﺖِ ﻭﺍﯾﮕﺮﺍﺳﺖ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎﯼ ﻗﺴﻄﯽﺷﺎﻥ
ﺗﺨﻢﻣﺮﻍ ﻣﯽﺷﮑﻨﻨﺪ،
ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻭ ﺟﻤﺒﻞ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ
ﻭ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏِ ﺁﻧﺘﺎﻟﯿﺎ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ.
ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢﺳﺮﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶﮔﺎﻩ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﻨﺪ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﻪ ﯾﮏﺑﺎﺭ
ﺟﻨﯿﻔﺮ ﻟﻮﭘﺰ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﺶﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥﻗﺪﺭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ !
ﻫﻢﺳﺎﯾﻪﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ:
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ،
ﺳﺎﺩﻩ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ
ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯽﻣﯿﺮﻧﺪ //... ﯾﻐﻤﺎ ﮔﻠﺮﻭﯾﯽ
دیگران
   
نکته 2177
مشروب بیشتر از تازیانه آسیب می زند.تازیانه جایش خوب می شود آثار میگساری در جسم و روح باقی است.
دوم آنکه خود فرد انتخاب کرده تازیانه بخورد چون می داند مشروب بخورد تازیانه هم کنار آنست.
ناصر تاجیک
دیگران
   
دل نوشته 2174
فریاد می زنم،دستهایم را به شیشه ها می کوبم، خودم را به دار می آویزم ،تنها و تنها، تنها برای دفاع از فردیت از دست رفته، برای احترام به آنچه به تمسخر می گیرند . دیگر استاد شده ام در رها کردن این ماهیها ، تو را هم به درود ای ماهی ، با زحمت هر چه تمام تر تو را از این گل و لای ، با دستهای خودم گرفتم ، این دستها ، دستهایی که ماهیت خود را از دست داده اند ، اینها دیگر چیزی نمی گیرند ،بلکه فقط رها می کنند ، بله رها می کنند تمام آن چیزی را که زمانی همه چیزم بود ،تنها و تنها، تنها چند لحظه، چند لحظه ای را هم به من بسپار ، انتظاره بی جاییست؟ تو هیچ می دانی من چند برابر تو این وجود لغزنده را تحمل کرده ام ؟ تو هیچ می دانی چند بار به زانو درآمدم ؟ هیچ از اشکهای این پسر خبر داری ؟ هیچ از سوالهایی که مرا به زانو در آوردند می دانی ؟ هیچ می دانی من کیستم ؟ من نویسنده ای هستم که کاغذ گیر نیاورده است و بر روی دستمال توالت می نویسد ، به چه امید و انگیزه ای ،در حقیقت خود از آن نیز بی خبرم !! تا آنجا که به یاد دارم ، این تصاویر درهم بر هم بود که مرا به نوشتن وا داشت، و فقط نوشتن ، نه نوشتن به امید خوانده شدن ، نه ، این چیزی نیست که بتوان به طور رسمی به آن نوشته گفت . همانطور که گفتم ، یکی از سرگرمی هایم کشیدن خط دور تصاویریست که گاه خود نمی دانم از کجا آمده اند ، اما راستش را که بخواهی ، زجرم می دهند . این افکار شبها به من هجوم میاورند ، مرا از پا در می آورند. وقتی به زانو در بیایی تازه می فهمی که تمام آن چیزی که هست همان هیچ است . متاسفانه اینجا طوفانی در کار نیست که بالهای یک پروانه موجب تغییر تو شود، کاش بود ، کاش هر کس به یکسو پرتاب می شد ، بهشت چیست‌ ؟ دیگر چه می خواهی ؟! اینجا ستونها درست همان جایی هستند که باید باشند ، و حدس بزن موقعیت من کجاست ؟ کنار گوشهای تو ، گوشهایی که حتی به سختی می شنوند، و چه می گویم‌ ؟ می گویم خودت را از برق بکش و دیگر وصل نباش .
سپهر روشن
دیگران
   
عاشقانه ها 2171
از عشق باید سخن گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت
« عشق » در لحظه پدید می آید ، و « دوست داشتن » در امتداد زمان ،این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .
عشق معیار ها را در هم می ریزد . دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود ، عشق ناگهانی و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد ، عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است
عشق فوران می کند چون آتشفشان و شرّه می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای به بستری با شیب نرم عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختنی عظیم عشق دقّ الباب می کند ، مودّب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست.
درویش نیست ، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند
عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، سر می کند و می گذرد ، دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دور می کند ، به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، رشته ی نگهبانی به آن می گمارد ، عشق سحر است ، دوست داشتن باطل السحِر .
عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ، اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند . عشق انقلاب است ، دوست داشتن اصلاح ، میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه ی مشترکی نیست از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن اما به هر حال این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی است از خمیده ای به خمیده ای ...
و فاصله ای است ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید
سپهر روشن
دیگران
   
نکته 2165
اگر تایید مردم برایتان مهم باشد، خود را زندانی آنها خواهید کرد.
لائوتسو
دیگران
   
حکایت 2162
سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود،‌اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، ‌لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر...
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت‌های اعتباری اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد. صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می آید. و بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می‌گردد....!
مجازات ، استفان لاکنر از کتاب گلوله ترجمه : اسدلله امرایی
دیگران
   
دل نوشته 2078
چه خوش است راز گفتن به حريفِ نکته سنجي
که سخن نگفته باشي به سخن رسيده باشد...
"بيدل دهلوي"
دیگران
   
نکته 2068
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن،
چون خیلی زود گندش در میاد!

"میلان کوندرا"
دیگران
   
نکته 2067
هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند :

۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد
7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح است .

” ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺮﯼ ﺭﯾﺲ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﭼﺴﺘﺮ ”
دیگران
   
نکته 2063
مور و قلم

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.
مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.(داستان های مثنوی معنوی)

در واقع عقل به تنهايى نميتواند حافظ عالم انسانى و استقرار وحدت و صلح و عدالت در ميان خلق باشد چه كه عقل انسانى وسيله اى براى كشف مجهولات بر اساس معلومات و تحصيل مطلوب در نزد همگان ميباشد و لكن ماهيت مجهولى كه بدست مى آيد از جهت عقل ، معنا و مفهومى نداشته و ندارد و همچنين عقل به يك ميزان در خدمت انسانهاى خيّر و نيكو كار و از سوى ديگر انسانهاى ستمكار و منفعت جو ميباشد..
چه بسا انسانهاى سر گشته اى كه عقل، اين كمال مطلوب انسان را، در بدست آوردن قدرتى جهت نابود سازى حقوق انسانى در كسب هر چه بيشتر منافع شخصى، به خدمت خويشتن در آورده اند.
آيا سلاحهاى مخربٌى كه در دنياى كنونى كه مهد تمدن و شكوفايى علم با استفاضه از نيروى تعقّل ميباشد و استفاده نا مطلوب آن جهت كشور گشايى و تجاوز به آب و خاك و حقوق ملتها ، خود توجيهى بر اين مطلب نميباشد.
چنين عقل حسابگرى ، معطوف به معاش است، و به طور کلى عبارت است از قدرت و شعورى که انسان با استفاده از آن به معاش خود سامان مىدهد و به زندگى دنیوى مطلوبش دست مىیابد.و در اين صورت عقل، قادر به تعيين غايت مطلوب و شرف و تمايز انسانى نميباشد.

عقلى كه محاسبه سود و زيان ميكند ، ميتواند حتى تعيين كننده اصول اخلاقى بوده و آنها را بر اساس اين سود و زيان تغيير دهد. لذا تنها و تنها ، نفثات روح القدس ميباشد كه عالم انسانى را از محدوده عقل حسابگر بيرون آورده و او را جهت كمال مطلوب سوق ميدهد.

فروزنده رحمت پور
دیگران
   
نکته 2060
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده "زوربای یونانی " و "عشق یونانی" و ... ) تعریف می کند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می ماند ، اما – چون خروج پروانه طول می کشد – تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است ، و نیز انتظار موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است .
دیگران
   
دانستنیها 2052
آمیانوس حکایت می کند (کتاب 23، بند 6، فقره 80)، که «از عادات ایرانیان این بود، که تمام یا قسمتى از پوست بدن مجرمین را مى کندند.
و پروکوپیوس (جنگ ایران، 1/ 5) روایت مى کند، که پوست یک سردار ارمنى را کنده، از کاه انباشتند و بر درختى بسیار بلند آویختند.
در زمان تعقیب عیسویان گاهى بزرگان مسیحى را رجم می کردند (لابور، ص 61).
در زمان یزدگرد دوم دو راهبه مسیحى را مصلوب کرده، همچنان بر دار سنگسار کردند (ایضا، ص 127).
چند نفر از عیسویان را زنده در دیوار نهادند (ایضا، ص 112).
مجازات باستانى مبنى بر ساییدن تن مجرمین در زیر پاى پیل (فیل)، که نمونه هایى از آن در ازمنه اسلامى نیز دیده شده، در عهد ساسانیان رواج داشت (هوفمان، ص 53؛ طبرى، ص 1012، نلدکه، ص 307)…
براى ترسانیدن متهمین آلات و ادوات مختلف شکنجه را در برابر چشم آنها مى گستردند (هوفمان، ص 53).
زندانیان را گاهى با انگشت بنصر (انگشت میان انگشت وسط و کوچک) مى آویختند. و گاهى واژگون و گاهى با یک پا سرنگون بر دار مى کردند و با تازیانه هایى بافته از پى گاو می زدند. (ایضا، ص 25) در زخمها سرکه و نمک و انقوزه میریختند (ایضا، ص 29).
اندام آن بى نوایان را یک یک قطع مى کردند و پوست سرشان را مى کندند. گاهى پوست چهره را از پیشانى تا چانه برمى داشتند و گاهى پوست دست و پشت آنها را مى بریدند (لابور، ص 110) و سرب گداخته در گوش و چشم می ریختند و زبان را مى کندند. گردن یکى از شهداى عیسوى را سوراخ کردند و زبان او را از آن سوراخ بیرون کشیدند (لابور، ص 61)
جوال دوز در چشم و در تمام بدن فرو مى کردند (هوفمان، ص 55) و دائم سرکه و خردل در دهان و چشم و منخرین (دو سوراخ بینی) آنها می ریختند تا مرگ فرا رسد (هوفمان، ص 56).
یکى از ادوات کثیر الاستعمال شانه آهنین بود، که گوشت تن محکوم را با آن مى کندند. براى افزایش درد و شکنجه بر استخوان هایى، که نمایان شده بود، نفت مى ریختند و آتش مى زدند. شکنجه چرخ و اعدام بر روى خرمن هیزم که بر آن نفت ریخته و مهیاى آتش گرفتن بود، در ردیف شکنجه هاى ایران مذکور است و از آن گذشته اکثر این شکنجه ها را در حقوق جزاى هند باستانى مى توان دید (ر ک matiracaR mukA, caD snI dnaD ترجمه میر، لیپزیگ، ص 36 و ما بعد).
دهشتناک ترین شکنجه ها شکنجه معروف به «نه مرگ» بود، که تفصیل آن از این قرار است: جلاد به ترتیب انگشتان دست و انگشتان پا و بعد دست را تا مچ و پا را تا کعب و سپس دست را تا آرنج و پا را تا زانو و آنگاه گوش و بینى و عاقبت سر را قطع می کرد (هوفمان، همانجا؛ لابور، ص 61).
اجساد اعدام شدگان را نزد حیوانات وحشى می افکندند (لابور، ص 62).
گاهى محبوسین عیسوى را بوعده آزادى یا استرداد اموال مضبوطه وادار باعدام هم کیشان خود مى کردند (ایضا ص 61 و بعد)…
باید دانست، که این مجازات ها مخصوص سیاست هاى مذهبى بوده و بنابراین آن بی رحمی ها نتیجه اختلاط تعصب و غیرت دینى با مفاسد شهوانى است، که در اعمال محاکم مذهبى اروپا نیز در چند قرن پیش مکرر مشاهده شده است.
منبع:
ایران در زمان ساسانیان، آرتور کرستین سن (درگذشت: 1945 م)
دیگران
   
لطیفه 2014
شادروان "رهی معیری" شاعر، ترانه سرا، و
طنزپرداز معاصر از دل درد شدیدی رنج می برد، نزد چند پزشک مراجعه کرده اما علاج نمی شود، یکی از دوستان وی که دکتر دامپزشک بود دارویی را به "رهی" تجویز کرد که بعد از مصرف آن بلافاصله بهبود یافت. به همین مناسبت شعر طنزی می سراید به نام " طبیب و بیطار " :
عمری از جور چرخ مینا رنگ
رنجه بودم ، ز رنج بیماری
یافت آیینه ی وجودم زنگ
از جفای سپهرِ زنگاری
تار شد دیدگان روشن بین
زرد شد ، چهرگان گلناری
آزمودم همه طبیبان را
در شفاخانه های بهداری
نه حکیمی خبر ز حکمت داشت
نه پرستاری از پرستاری
پیش " بیطار " رفتم آخرِ کار
چاره ای خواستم ز ناچاری
وان شفابخشِ دام و دد بگرفت،
دستم و ، رستم از گرفتاری
بی تأمل علاج دردم کرد
تن ز غم رست و من ز غمخواری
طرفه بین ! کز طبیبم آن نرسید
که ز دانایِ فنِ بیطاری
یا من از خیل چارپایانم
یا طبیبان از هنر عاری .
دیگران
   
نکته 2011
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
حکایت 2006
وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮه اشک بود .
مرحوم حسین خرازی
دیگران
   
تلنگر 2005
موبد: باید به سراسر ایران زمین،پند نامه بفرستیم.
زن آسیابان: پند نامه بفرست ای موبد،
اما؛
اندکی نان نیز،بر آن بیفزای ما مردمان از پند سیر آمده ایم، و بر نان گرسنه ایم !
" مرگ یزگرد
اثر بهرام بیضایی"
دیگران
   
نکته 1998
آدمها گاهی اوقات گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
بلکه به این خاطر که
برای مدت طولانی قوی بوده اند.
هرتا مولر
دیگران
   
دل نوشته 1981
احساس در من درد مى كند
چه دوست بدارم
چه دوست داشته شوم
- تورگوت اويار
دیگران
   
نکته 1967
ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ،
ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺑﻮﺑﻦ
دیگران
   
حکایت 1945
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن! روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدندامّا وقتی رسیدند،فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو! چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است
.
که مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:"آری!پاسخ تو درست است."
.
بعد، ادامه داد:کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سال‌ها گذشت. مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!
در آن لحظۀ حسّاس، پس در حقیقت پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم
که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت. کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
.
درس مربوط به خیر و شرّ،خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،هر فریادی، هر سخنی،
پیچیدگی‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و
دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم، محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند
و از در اعتذار وارد می‌شوند،نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد
گذشت تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان، در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛
پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم،
باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید،
چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
دیگران
   
لطیفه 1935
زنی سمت پلیس رفت و گفت:
سرکار آن مرد که در آن گوشه ایستاده مرا آزار می دهد
پلیس گفت:
ولی خانم من مدتی است که اورا زیر نظر دارم، او حتی به شما نگاه هم نکرده است
زن گفت:
آیا این آزار دهنده نیست؟
کتاب زن اثر اشو
دیگران
   
نکته 1924
هویّت‌ها در هوا معلّقند، بعضی از آنها را خودمان برگزیده‌ایم اما بقیه‌ را دیگران ساخته و پرداخته‌ و به ما نسبت داده‌اند، و همیشه باید گوش به زنگ باشیم تا از دسته‌ی اول در برابر دسته‌ی دوم دفاع کنیم.
دكتر زیگمُنت باومَن
دیگران
   
حکایت 1921
سرگذشت یک بچه تنبل

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮاﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می ﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی - ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ
دیگران
   
حکایت 1811
اولين روضه‌خواني که روضه دوره‌اي را در تهران مرسوم کرد، آقانور بود. پيري او را به ياد مي‌آورم. قدي کوتاه، کمي چاق، محاسني خيلي بلند و مثل برف سفيد داشت. عمامه‌اش مشکي و لباس معمولي روحاني به تن مي‌کرد. مردم مي‌گفتند نور از آقا مي‌تراود.
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماسـت که در هر سر بازار بماند
هيچکس نام واقعي او را نمي‌دانست. مردم خيلي به او اعتقاد داشتند. تا پيش از آقانور، روضه‌ها معمولا يا در ايام عزاداري و يا به مناسبت نذر و امثال آن خوانده مي‌شد. و اين آقانور بود که روضه را تابع نظم و قانون کرد. خيلي مجلس داشت و به همين مناسبت روضه‌هايش بسيار کوتاه (تقريبا 2 تا 5 دقيقه) بود. مردم به همين هم راضي بودند و صِرف حضور آقانور را در خانه خود، باعث سلامتي و خوشبختي مي‌دانستند.
به محض اين که روي صندلي (به جاي منبر) مي‌نشست، يک استکان چاي يا قَنداغ به دستش مي‌دادند و استکان را دهان مي‌برد و لب خود را با آن آشنا مي‌کرد و گاهي چند قطره‌اي از آن را مي‌نوشيد و بقيه را پس مي‌داد. همسايه‌ها و بيمارداران هر يک مقداري از چاي يا قنداغ آقا را براي سلامتي بيمار خود همراه مي‌بردند.
آقانور با الاغ حرکت مي‌کرد و هميشه يک نفر دنبالش بود. همراه او را پامنبري مي‌ناميدند. چون به غير از اينکه از الاغِ آقا نگهداري مي‌کرد، بعضي اوقات در داخل مجلس پاي منبر آقا هم مي‌ايستاد و بعضي مرثيه‌ها را دوصدايي با هم مي‌خواندند. همين پامنبرخوان‌ها بودند که پس از چندي، خود روضه‌خوان مي‌شدند و يکي از آن‌ها همسايه ديوار به ديوار ما بود، که 7- 6 سالي هم از من بزرگتر بود.
الاغِ آقا خيلي خوب خورده و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضايتي حيوان هم اين بود که کساني موهاي بدن حيوان را مي‌کندند و داخل مخمل سبز مي‌گذاشتند و پس از دوختن، آن را براي رفع چشم‌زخم به گردن اطفالشان مي‌آويختند، و چون حيوان از کندن موهاي بدنش ناراحت بود، کساني و به خصوص بچه‌هايي را که به او نزديک مي‌شدند، گاز مي‌گرفت!
يکي از اين بچه‌ها، خواهر کوچک من بود که خيلي هم بچه ناآرامي بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صداي فرياد بچه به کوچه دويديم و با زحمت او را از دندان حيوان نجات داديم و هنوز پس از حدود 60 سال، جاي دندان الاغ روي پوست شکم او پيداست!
باري، کار آقانور خيلي سکه بود. غير از خانه‌هاي شهري، باغ و ساختماني در زرگنده داشت که به آلمان‌ها اجاره داده بود.(پيش از جنگ بين‌الملل دوم) آن موقع آلمان‌ها خيلي در ايران بودند و در زمينه صنعت و تجارت بسيار فعال بودند و معلوم است در کارهاي سياسي و تبليغاتي به همچنين. روز دوازدهم هر ماه قمري، منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. يکبار در اوائل سال 1320 آقانور پيش از شروع روضه، مطلبي به اين مضمون گفت:
اين هيتلر که در آلمان پيدا شده، هيت‌لُر است. از لرستان رفته و سيد هم هست. نايب امام زمان است و ماموريت دارد همه دنيا را فتح کند و به حضرت تحويل بدهد.
البته، اين‌ها مطلبي بود که آقانور مي‌گفت و هيچکس در صحت آن شک نداشت. مدتي گذشت و متفقين، ايران را اشغال کردند و آلمان‌ها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده آقانور به انگليس‌ها اجاره داده شد و مدت کمي پس از اشغال ايران، روزي را به ياد مي‌آورم که آقانور همانطور که در خيابان‌ها و کوچه‌ها سوار بر الاغ به مجالس خود مي‌رفت (و معلوم است در مجالس نيز) با صداي بلند اعلام مي‌کرد که، شب جمعه آينده، زلزله شديدي در تهران به وقوع مي‌پيوندد و فقط کساني که به امامزاده‌ها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.
معلوم است که آن شب، تهران به کلي تخليه شد. ما هم با خانواده و با گاري به شاه عبدالعظيم رفتيم و علت آن بود که ماشين دودي به قدري شلوغ شده بود که مادرم ترسيد ما زير دست و پا له شويم. با اين حال، بعضي از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزاده‌ها بروند، در وسط خيابان‌ها خوابيدند.
آن شب زلزله نيامد، ولي ماه بعد که آقانور براي روضه به خانه ما آمد، بدون اين که کسي علت نيامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت: حضرت به خواب کسي آمده و پيغام داده که چون معلوم شد مردم خيلي مومن و باعقيده هستند، دستور دادم زلزله نيايد. البته اين را هم همه باور کردند. فقط پدرم که درويش هم بود، مي‌گفت: انگليسي‌ها مي‌خواستند ميزان ناداني ما را امتحان کنند، که با اين ترتيب به مقصود خود رسيدند!
هيچکس حرف پدرم را باور نکرد و پاي دشمني تاريخي درويش‌ها با روحانيون گذاشتند. وقتي آقانور مُرد، در حقيقت تهران عزادار و تعطيل شد!
- برگرفته از کتاب «در کوچه و خيابان»، خاطرات دکتر عباس منظرپور
دیگران
   
حکایت 1800
ﯾﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ؛
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﮔﻬﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ
ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ؛ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻩ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ
ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻦ؛ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩ
ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ؛ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮﻫﺎ
ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ !!!
ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎ
دیگران
   
دل نوشته 1778
وقتی کودک بودم
گاهی خودم را در گنجه مـربـاهـای مـادرم پنهان می کردم و به زنــدگی فـکر می کـردم ...
گاهی دکتر می شدم
گاهی خلبـان و گاهی معلم ،
و دست آخر
یک لنگه کفشم را پشت شیشه های مرباها پنهان می کردم و فقط سیندرلا می شدم ...
بزرگتر که شدم
نه دکتر شدم
نه خلبان
نه معلم
نه سیندرلا
و تازه متوجه شدم ...
زنـــــدگی در همان گنجه مرباهای مادرم بود ...!
" نسرین بهجتی "
دیگران
   
نکته 1768
ده نكته خوب از آقاي دکتر غلامعلی افروز؛رییس انجمن روانشناسی ایران
١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.
٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .
۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .
٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .
٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.
٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.
٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.
٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.
٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.
١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم .
دیگران
   
نکته 1764
پروفسور و روانپزشک معروف، دکتر طارق می گوید:
کودکت خیلی دروغ میگه!
زیرا خیلی بهش گیر میدی.
کودکت اعتماد بنفس نداره!
زیرا تشویقش نمی کنی.
کودکت کم حرفه!
زیرا باهاش حرف نمیزنی.
کودکت دزدی میکنه!
زیرا بذل و بخشش رو بهش نمی آموزی.
کودکت ترسوست!
زیرا همیشه طرفداریشو میکنی.
کودکت به دیگران احترام نمیزاره!
زیرا صدات رو واسش پایین نمی آری.
کودکت همیشه عصبیه!
زیرا ازش تعریف نمیکنی.
کودکت بخیله!
زیرا باهاش همکاری نمیکنی.
کودکت به دیگران پرخاش میکنه!
زیرا تو خشن و سختگیری.
کودکت ضعیفه!
زیرا همیشه تهدیدش میکنی.
کودکت داد و فریاد میکنه!
زیرا بهش اهمیت نمیدی.
کودکت ناراحتت میکنه!
زیرا بغلش نمی کنی و نمی بوسیش.
کودکت ازت فرمان نمی بره!
زیرا درخواستات بیش از حده.
کودکت گوشه گیره!
زیرا همیشه مشغولی.(مشغول کارهای خودت)
نمود ا ین رفتارها در بزرگسالی بسیار خطرناک و غیر قابل درمانند
دیگران
   
نکته 1721
گاها بهترین اکتشافات نتیجه ساده ترین بررسی هاست (نگاه هاست).
دکتر سیدرضاآقاسیدحسینی
دیگران
   
نکته 1698
«دکتر برنیز سیگل» در کتاب خود می نویسد:
«اگر من به بیمارانم بگویم که سطح گلوبین های ایمنی خود را بالا ببرند، هیچ یک نمی دانند چگونه باید این کار را انجام دهند اما اگر به آنها یاد بدهیم که خود و دیگران را دوست بدارند، در حقیقت بطور ناخودآگاه همین تغییرات در بدن آنها رخ خواهد داد.»
هنگامی که فرد ابراز محبت می کند، سیستم ایمنی بدن او این قدرت را پیدا می کند که در برابر بیماری ها بایستد.
محبت، محل عبور موادشیمیایی مغز را تغییر می دهد و این امر بر مقاومت بدن تأثیرگذار است.
دیگران
   
دل نوشته 1690
مادر ؛
روسری ات را بردار
تا ببینم بر شب موهایت
چند زمستان
برف نشسته است
تا من به بهار رسیده ام !...
دیگران
   
نکته 1689
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﯿد
در بهترین حالت ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍﯾﺪ
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﯿﺪ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﺴﻞ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍید . . .
بریگم یانگ
دیگران
   
سخن بزرگان 1685
خوب، گاهی آدم می خواند، رمانی نیمه تمام دارد، می رود خانه چای دم می کند، سیگاری زیر لب می گذارد، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خوب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آنهمه اخت پیدا بشود؟! خواهید گفت، پیدا می شود . بله، می دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد، سروقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره میگرفتیم. خوب، معلوم است، یکی زن می گیرد، یکی سفر می رود، یکی می رود مذهبی می شود، یکی هم غیبش می زند، خودکشی می کند، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می بینی، متوجه می شوی که آدم ها بیشترشان، نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.
کتاب: بره گم شده راعی
نویسنده: هوشنگ گلشیری
دیگران
   
حکایت 1652
ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ؛ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺘﭽﯽ ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻡ .ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ
ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ﻭﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ ، ﺍﻭ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ.ﻭﻗﺘﯽ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ، ﺁﺏ ﺷﺪ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ! ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ! ﻗﺎﺻﺪ ﻭ ﭘﯿﮏ ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻮﺩ ، ﺍﺯ ﺑﺲ ﺯﯾﺒﺎ
ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺑﻮﺩ ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺠﺪﻩ ﻧﻮﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ. ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ .ﺑﺎ
ﺩﺳﺖ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﮐﺎﺭﻡ ﺷﺪ
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺴﺖ ﺳﻔﺎﺭﺷﯽ ! ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺮﺟﯽ
ﻫﻔﺘﮕﯽ ﺍﻡ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﻔﺎﺭﺷﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ. ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ
ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ؛ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺳﻔﺎﺭﺷﯽ ﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ،ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﻀﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﻭ ﻣﻦ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺩﺍﻏﯽ ﺑﻮﺩ. ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻻﻥ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﺪ ! ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ
ﺷﮏ ﻧﮑﻨﺪ ،ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﻪ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺨﻢ
ﺭﺍ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ.ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﻘﺪﺭ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ . ﻫﯿﺞ ﻭﻗﺖ
ﺟﺰ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﻤﯿﺰﺩ. ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﻘﺪﺭ
ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ! ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﺎﻥ ! ﻭ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎ
ﺑﻮﺩ. ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ! ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﺎﻥ ! ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﺟﻤﻠﻪ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ؟ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮑﺮﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﻣﺮﺩ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻓﻀﻮﻝ ﻣﺤﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺩ ﺷﺪ. ﻣﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺣﯿﺎ. ﺑﺒﯿﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﯾﺨﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺩﻡ ﺩﺭ ! ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮ !
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺟﻮﺭﺍﺏ ﻧﭙﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﻭ ﻗﻮﺯﮎ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻮﺩ. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻏﺮﻕ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻡ
ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﯿﮏ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻣﻦ ، ﻃﺮﻑ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ
ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﺎﻫﻢ ﮔﻼﻭﯾﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ! ﻣﮕﺮ ﭘﯿﮏ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﮐﺘﮏ
ﻣﯿﺰﻧﺪ؟ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺍﺯ ﻟﺒﺶ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ
ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ.ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻃﻼﯾﯿﺶ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺧﻮﻧﯽ ﺑﻮﺩ . ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﺩ .ﻧﮕﺎﻩ ﺯﯾﺮﭼﺸﻤﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﮐﻤﯽ
ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﭘﻠﯿﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺷﺎﮐﯽ، ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩ . ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﯾﮏ
ﺧﯿﺎﻧﺘﮑﺎﺭ ﺗﺮﺳﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ !ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺴﺘﭽﯽ ﭘﯿﺮﯼ ﺁﻣﺪ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ
ﺁﻥ ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺒﻠﯽ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ ! ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺧﺮﺝ
ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﯾﻀﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩ. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺩﻋﻮﺍ ! ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ
ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ. ﺍﻭﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩ !ﮐﺎﺵ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ! ﺍﺯ
ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮓ ﺩﺭ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ ، ﺑﻪ
ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ :ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ،
ﭘﺴﺘﭽﯽ ﻫﺎ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺩﺧﺘﺮﻡ ﯾﮑﺮﻭﺯ ﮔﻔﺖ :ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ
ﺑﮕﻮ. ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ . ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﺎﻥ ! ﺩﺧﺘﺮﻡ
ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ !
ﭼﻴﺴﺘﺎ ﻳﺜﺮﺑﻲ
دیگران
   
نکته 1650
دنیای آدم بزرگها را دوست ندارم…
آدم بزرگها اعداد را دوست دارند. وقتی با آنها از دوست تازه ای صحبت میکنی، هیچوقت از تو راجع به آنچه اصل است نمیپرسند. هیچوقت به شما نمیگویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع میکند؟
بلکه از شما میپرسند: “چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟” و تنها در آن وقت است که خیال میکنند او را می شناسند!
( کتاب شازده کوچولو – اگزوپری)
دیگران
   
گلایه 1648
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است
هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است
آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است
گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است
زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است
ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
فاضل نظری
دیگران
   
سخن بزرگان 1630
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
" سافار"
روانشناس بزرگ ایتالیایی
دیگران
   
دوستی 1626
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﺖ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﺯﻻﻝ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﺵ ﭼﻪ ﺣﺮﯾﺮ
ﻭﺍﺻﺎﻟﺖ ﺭﺍ ...
ﺩﺭ ﺷﺮﻗﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺴﺖ
ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺍﯾﻤﺎﻥ ...
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ
ﺩﺭﺱ ﻣﻬﺮ ﺭﺍﺑﺎ ﻫﻢ ...
ﺩﻭﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ
ﻭﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ...
ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺳﺒﺰ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺳﺖ
ﻭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﮐﻪ " ﻣﺎ " ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﺳﺖ
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍﺳﺖ ...
ﺍﺯ ﺩﻝ ﭘﺎﮎ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ،
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﺎﺩ.
( ﻣﺤﺴﻦ ﻓﺎﺿﻠﯽ )
دیگران
   
نکته 1582
در کشور دانمارک با قطار سفر ميکردم..
بچه اي بسيار شلوغ ميکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد براي او شکلات خواهم خريد..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسيد و من هم خيلي عادي از قطار پياده شده و راهم را کشيدم و رفتم...
ناگهان پليس مرا خواند و اعلام نمود شکايتي از شما شده مبني بر اينکه به اين بچه دروغ گفته اي....
به او گفته اي شکلات ميخرم ولي نخريدي!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم ديگر بودند مثل دزد و قاچاقچي!!!
آنها با نظر عجيبي به من مينگريستند که تو دروغ گفته اي آن هم به يک بچه!!!
به هر حال جريمه شده و شکلات را خريدم و عبارتي بر روي گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برايم بسيار گران تمام شد!!!
آنها گداي يک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزي بچه شان بودند و اينکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفي به او زدند او باور نکند!!!

نقل از کتاب چرا عقب مانده ايم ؟
نوشته دکتر علي محمد ايزدي
دیگران
   
نکته 1576
این روزها ، اگر پول داشته باشی انسانها تو را خواهند شناخت.
و اگر پول نداشته باشی ، تو آنها را خواهی شناخت.
پرویز پرستویی
دیگران
   
نکته 1574
من رمز پیروزی را نمیدانم
ولی رمز شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی...
بیل کازبی
دیگران
   
نکته 1564
یک سانتی متر شاخ بهتر از دو متر دم!
استاد محمد سنگلجی از اساتید حقوق دانشگاه تهران
دیگران
   
نکته 1524
دانشمندان یقین ندارند اما دلیل دارند
مومنین دلیل ندارند اما یقین دارند
اشلی مونتاگو
دیگران
   
دل نوشته 1522
شب هجران نمی دانم ز پی دارد سحر یا نه ؟
وگر دارد سحر ، آهِ سحر دارد اثر یا نه ؟
به روز بد مرا زآغاز کار افکند ، عشق ، اما
نمی دانم که خواهد داشت روزی زین بتر یا نه ؟
اگر بی تابی خود در فراق آن سفر کرده
نویسم سویش ، آیا خواهد آمد از سفر یا نه ؟
وگر دانم نخواهد آمدن ، چون نامه بنویسم
ندانم راه خواهد برد مرغ نامه بر یا نه ؟
وگر از سوز دل انشا کنم مکتوب ، حیرانم
که خواهد سوخت مرغ نامه بر را بال و پر یا نه ؟
وگر قاصد برد مکتوبی از من سوی او پنهان
ز مضمونش دهد یارب رقیبان را خبر یا نه ؟
وگر خواند نهان از دشمنان غمنامه ام ، آیا
دهد رخصت که بوسم درگهش بار دگر یا نه ؟
وگر افتد گذارم برسر کویش ، در این فکرم
که دربانان برویم باز می بندند در یا نه ؟
وگر دربان دهد راهم ، ز بیم غیر آنجا هم
نمی دانم توان گردیدنش بر گرد سر یا نه ؟
وگر گِرد سرش گردم ز یاری و سپارم جان
ندانم افتدش بر نعشم از رحمت نظر یا نه ؟
وگر ( آذر ) سپارد جان به خاک کوی او ، یاران
ندانم افتدش بر تربتم گاهی گذر یا نه ؟
آذر بیگدلی
دیگران
   
نکته 1514
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زند‌گی، به لحظه‌ یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه ‌یی ‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدم‌های معمولی‌یی هستند.
حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم، دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی ...
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم ‌بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ دارم.
عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.
و بعد؛ راست‌گویی
به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.
به یک ‌دلداده‌ی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همه‌ی ما آدم یم. آدم‌های خیلی معمولی.
دالتون ترومبو
فیلم‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی امریکایی
دیگران
   
عاشقانه ها 1504
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
با دوتا چشم عسل، خون مرا ریخته است
یک نفر بخت خودش را به گذرگاه خیال
بر سر موی پریشان تو آویخته است
مثل یک آدم دلمرده به دورازهمه کس
اشک رخساره به خون دلم آمیخته است
آنکه اندیشه و فکرش ، همه آزار من است
سرب ، در حنجره زخمی من ریخته است
شاعران گرچه گرفتار خیال اند ولی
عاشق روی تو یک آدم فرهیخته است
مانده ام با همه پرهیز من ازآدم ها
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
دیگران
   
نکته 1485
برای موفق شدن از سه مرحله باید گذشت :
ابتدا مورد تمسخر واقع میشوی
سپس با خشونت به مخالفت با تو می پردازند
سر انجام به تو ایمان می آورند.
آرتور شوپنهار
دیگران
   
عاشقانه ها 1470
چشمهايت را دوست دارم !
چشمهايت نجيب است
شبيه ماده اسبى جوان رها شده در دل دشت !
نگاهت دريايى ست سه بعدى كه تمام عاشقانه ها
در آن موج مى زند !
شرم هايت را دوست دارم
وقتى شعرى از من مى شنوى و حواست را
به بى ساحل ترين دريا پرت مى كنى !
بى تابى ات را دوست دارم
وقتى نامه هايم را تنهايى باز مى كنى !
سرخ شدن هاى پى در پى ات را
كه انگار تازه به سن بلوغ رسيده اى !
تو اى سرخ ترين سيب زندگانى ام
آيا مى دانستى من هنوز سر از عاشقى ات در نياورده ام
و ماه به ماه ، آفتاب به آفتاب
براى چشمهايت ستاره الك مى كنم ؟!
" بهرنگ قاسمى "
دیگران
   
نکته 1454
دلـم مـی خـواد بـه هـمه عقـاید احتـرام بـزارم ولـی احـترام بـه بعضـیاشون توهیـن بـه شعـور خـودم میشـه ؛ اینـکه در بهتـرین حالـت تحملـشون میکـنم و هیچـی نمیگـم ...!
آنتونـــی هاپکـــینز
دیگران
   
پند و اندرز 1453
رابطه فرزندتان با شما بايد بر مبناي عشق و محبت و احترام و امنيت و اعتماد باشد تا روزي اگر براي فرزندتان اتفاق بدي افتاد، فرزندتان با خاطر آسوده به شما پناه بياورد. اگر رابطه بر پايه كنترل و تنبيه و ترس و سختگيري باشد، شما آخرين نفري خواهيد بود كه فرزندتان طلب كمك خواهد كرد.
دکتر هلاکویی
دیگران
   
گلایه 1441
باغبانی پيرم ... ، كه به غير از گلها ، از همه دلگيرم....
كوله ام غرق غم است....
آدم خوب كم است ....
عده ای بی‌خبرند ، عده ای كور و كرند ...
اندکی هم پكرند .... !!
... و ميان رفقا ... عده ای مثل شما ...
تاج سرند......!!
دیگران
   
نکته 1396
آدمهایی که از رابطه های طولانی بیرون می آیند خطرناکند، چون آنها می فهمند می شود چیزهایی رو از دست داد و نمرد!
ژوان هریس
دیگران
   
گلایه 1389
من گمان می کردم...
دوستی... همچون سروی سرسبز...
چار فصلش... همه آراستگی ست...
من چه می دانستم...
دل هر کس... دل نیست...
حمید مصدق
دیگران
   
نکته 1367
بعضی وقتها یه اتفاقایی تو زندگیت می افته که باعث میشه دیگه اون ادم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه...
استنلی کوبریک
دیگران
   
دل نوشته 1360
و چه قدر خسته ام از«چرا؟»
از «چه گونه!»
خسته ام از سؤال هاي سخت، پاسخ هاي پيچيده
از کلمات سنگين
فکرهاي عميق
پيچ هاي تند
نشانه هاي با معنا، بي معنا
دلم تنگ مي شود، گاهي
براي
يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ي داغ»
سه «روز» تعطيلي در زمستان
چهار «خنده ي » بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتني.”
مصطفي مستور
دیگران
   
نکته 1359
یک عمر
در انتظارِ کسی هستی
که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
درمی یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای ..
٠•●ஜ ریچارد باخ ஜ●•٠
دیگران
   
تلنگر 1358
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.
ناهید طباطبایی - چهل سالگی
دیگران
   
نکته 1356
تمام چیزهایی که در زندگی دوست دارم یا خلاف قانونه یا چاق کننده است !
٠•●ஜ آلفرد هیچکاک ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 1355
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن ،
چون خیلی زود گندش در می‌آید !
٠•●ஜ میلان کوندرا ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 1354
هیچ آگاه شدنی بدون درد نخواهد بود ...
کارل گوستاو یونگ
دیگران
   
نکته 1352
زندگي به من آموخت که هــيچ چــيز از هيـچکـس بعــيد نيـست !
ویلیام فاکنر | نخل‌های وحشی
دیگران
   
نکته 1350
من تلویزیون را بسیار آموزنده یافتم. هر وقت کسی آن را روشن میکرد به اتاق دیگری میرفتم و کتابی مطالعه میکردم
گروچو مارکس -کمدین آمریکایی
دیگران
   
نکته 1348
هیچ چیز برای آنهایی که می اندشند مقدس نیست.
شیمبورسکا
دیگران
   
نکته 1340
شاید قلبی گشوده بزرگترین هدیه ای باشد که می توانیم به دیگران ببخشیم.
رابین ویلر
دیگران
   
آرزوها 1339
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد.
امیلی دیکنسون
دیگران
   
نکته 1337
بدترین کور ، کوری بود که نمی خواست ببیند.
ژوزه ساراماکو
دیگران
   
نکته 1333
با همان نگاهی که میبینی
نگریسته میشوی
ژاک لاکان
دیگران
   
نکته 1329
دین مثل یه جفت کفش میمونه ... هر دینی که اندازه ات هست رو انتخاب کن .
اما من رو مجبور نکن که کفش تو را پام کنم.
جرج کارلین
دیگران
   
نکته 1324
به محض اینکه رازی میان دو عاشق به وجود آید ،
به محض اینکه یکی فکرش را از دیگری پنهان کند ،
جذابیت عشق از میان می رود و سعادت ویران می شود ...
خشم ، بی انصافی ، حتی شیطنت ، قابل گذشتند ؛
اما پنهان کاری ، عنصری بیگانه وارد عشق می کند
که ماهیت آن را تغییر می دهد و پلاسیده اش می کند ...
آدولف / بنژامن کنستان
دیگران
   
نکته 1318
میزان انسانیت یک فرد ، از نحوه برخورد او با دیگرانی که برای او هیچ کاری نکرده اند مشخص می شود.
آن لندرز
دیگران
   
نکته 1316
خرد تا به زنان میرسد، نامش مکر می شودو مکر تا به مردان میرسد نام عقل می گیرد.
درخواست توجه به زنان میرسد، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان میرسد ، می شود غیرت.
دیگران
   
گلایه 1312
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمم اگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دیگران
   
نکته 1265
یک روز سگی از کنار
شیر خفته ای رد میشد .
وقتی سگ دید شیر خوابیده ، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست!
وقتی شیر بیدار شد متوجه وضعیتش شد .
و سعی کردتا طناب را
باز کند اما نتوانست .
در همان هنگام خری در حال گذر بود .
شیر رو به خر کرد و گفت:
ای خر اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم .
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
وقتی شیر رها شد و
خود را از خاک و گرد
و غبار خوب تکانید ،
رو به خر کرد و گفت:
من به تو نیمی از جنگل
را نمیدهم
خر با تعجب گفت:
ولی تو قول دادی!!!
شیر گفت :من به تو تمام جنگل را میدهم .
زیرا در جنگلی که سگان، دیگران را بند کشند و خران برهانند دیگر
ارزش زندگی
کردن ندارد...
"کلیله و دمنه"
دیگران
   
گلایه 1254
هرچه را با عشق پیدا میکنی گم میشود،
دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،
روزهای زندگی را با هزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،
عمر مثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،
راز خیلی از بزرگی ها به کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریا میکنی گم میشود،
با همه زیبائی اش رسم بدی دارد قطار،
هرچه را آنی تماشا میکنی گم میشود،
زندگی را بیش از این مانند من جدی نگیر،
تا وصالش را تمنا میکنی گم میشود !!!
"احمد کامیاب"
دیگران
   
نکته 1253
در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد :
1." مسموم کننده ها " یعنی کسانی که دلسردتان میکنند و خلاقیتتان را زیر پا میگذارند و میگویند که نمیتوانید کاری بکنید. . .
2."سر به راهها" یعنی کسانیکه خوش قلبند اما سرشان به کار خودشان است. آنها بفکر نیازهای خودشان هستند. کار خودشان را میکنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمیگذارن. . .
3."الهام بخش ها" یعنی کسانی که پیش قدم میشوند تا زندگی دیگران را غنی کنند، روحیه آنهارا بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند. ما باید الهام بخش باشیم و خودمان را با افراد الهام بخش احاطه کنیم
و با آنها معاشرت بیشتری داشته باشیم...
تلاش ما برای قديس شدن و به بهشت رفتن نیست ،
فقط سعي ميكنيم به جهنم گذشته بازنگرديم .. .
بيل ويلسون.
دیگران
   
لطیفه 1247
استاد ابولفضل زروئی نصرآباد در نامه ای به همسر، به خوبی از پس یک منتکشی مردانه و ایرانی برآمده و زن ذلیلی را به زیبایی هرچه تمامتر به نظم در آورده است، لطفا تا آخر بخوانید!
زندگى مو جنون گرفته، برگرد
جلو چشامو خون گرفته، برگرد
این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست
انگارى که زبون خوش حالیت نیست
حکم تو شلاقه، اگه قاضى ام
جیک بزنى، به مرگتم راضى ام

من نه از او چشم سیات مى ترسم
نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم
هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه
تو زندگى هر چى کشیدم، بسه
این دفه مى خوام نوکتو بچینم
من نخوامت، کیو باید ببینم؟

همه ش مى خواى بگم که «بعله قربان»؟
«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟
نذار بگم تو کوچه زیرت کنن
یا آبجى هام خرد و خمیرت کنن
نذار بگم تو رو تو شر بندازن
نذار بگم نسل تو ور بندازن
تا سر شب، خلاصه ختم کلام
خودت میاى یا خبرت، والسلام!
•••
اینها رو من از این و اون شنفتم
اما از این حرفا بهت نگفتم
نوشتمش به خوارى و به خفت
آخه من و حرف خلاف عفت
مى خوام بگم اهل بخیه نیستم
مودبم، مثل بقیه نیستم
خسته شدى، دِ باشه جونم فدات
یه جفت کفش نو خریدم برات
الانه مى فرستمش، روم سیا
جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!
دیگران
   
حکایت 1226
..ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ
ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. سه ﺑﭽﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ، ﻫﻤﺎنﺟﺎ ﺧﻮﺍﺑﺸﺎﻥ ﺑﺮﺩ.
ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻮﺩ،
ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ می ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺻﺤﯿﺤﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ...
ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻩ، ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ ﺟﺎﻥ سه کودک ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ، ﻭ تنها یک ﮐﻮﺩﮎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ شوﺩ ، ﻭ ﯾﺎ اینکه ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ندهد، ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ برود.
ﺳﻮﺍﻝ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ،
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ فرصت کم ﻭ ﺣﺴﺎﺱ، ﭼﻪ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ..؟
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ یک ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ، ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺧﻼ‌ﻗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ، ﺷﺎﯾﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ صحیحی ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ...؟
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ،
ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻋﺎﻗﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ (ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ) ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ..!
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ،
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ، ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺩﺭ کشورهای ﻏﯿﺮ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺗﯿﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؛ ﺩﺍﻧﺎﯾﺎﻥ و مردم عادی ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ تصمیمات مدیران احمق میشوﻧﺪ..!
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ، ﻃﺮﺩ ﺷﺪ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﺮﺩﯾﺪ..!، ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺨﺖ..! او ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، و ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮔﺶ ﺍین گوﻧﻪ ﺭﻗﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻫﺮ چهار ﮐﻮﺩﮎ ﻣﮑﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ نکرﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ کودکان ﺩﯾﮕﺮ شد، ﮐﻪ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ..!، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ سوزنبان، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﻋﺎﻗﻞ، ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﮔﺮﺩﯾﺪ، ﻭ تمامی ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﻭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ، ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩ..!
ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ
ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ یک ملت تشبیه ﮐﺮﺩ،
ﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﺎن نادان،
ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ سرنشینان ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ
ﺩﺭﻧﻈﺮﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ،
ﮐﻪ تصمیمات اشتباه میگیرند، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ همه ملت میشود، ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه کودک ﺍﺳﺖ..!
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ؛
ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ،
ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ درست ﻧﯿﺴﺖ..!
ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭﻟﯽ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ پیش آید، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽﺷﻮﺩ، و ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﻭلی ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ، ﻣﻐﺰ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁن است ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﻢ ، و در امور جمعی و ملی، از آراء جمعی و ملی، و از دانش دانشمندان بهره گیریم.
ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ "ﻋﻤﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ می‌کنیم"
دیگران
   
نکته 1200
برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند
در منزل دوستی بودم، پسر خانواده، که دانش‌آموز ابتدایی است، مشغول تکالیف درسی‌اش بود. زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی! الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر آن پسر با سرافرازی گفت: می‌بینید آقاجون؟ بچه‌های این دو…ره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمی‌شه گول‌شون زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. اما من برای شان توضیح دادم که این رفتار آن پسر نشانۀ هوشمندی نیست، همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست. پس از آن ماجرای خانم بزرگ پدرم را برای‌شان تعریف کردم.
. آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قند داد یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست! پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برای‌تان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین! قندان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که ننه سارا داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، آن قندهای توی قندان فقط شیرین هستند اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است. این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
*
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یادخانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.
"دکتر اسماعیل امینی"
شاعر و استاد دانشگاه
دیگران
   
نکته 1191
دنیا کنار می ایستد تا هر کس که می داند به کجا می رود ، عبور کند.
امرسون
دیگران
   
نکته 1186
مرگ بزرگترين خسران زندگي نيست.
بزرگترين خسران زندگي، آن چيزي است كه در شما مي‌ميرد
هنگامي كه هنوز زنده‌ايد ...

نورمن كوزينز
دیگران
   
نکته 1178
بیست سال طول می کشد زنی از پسرش یک مرد بسازد
و بیست دقیقه طول می کشد تا زنی دیگر از او یک احمق بسازد!
- هلن رولند
دیگران
   
عاشقانه ها 1173
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبخ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کیم؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
فاضل نظری
دیگران
   
دانستنیها 1159
ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ
ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ، ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ . ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻥﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻗﻮﯼ ﭘﺮﻭﺭﺵ
ﺩﻫﻨﺪ
ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺸﻐﻠﻪﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺷﺎﻥ، ﻃﺮﺯ ﺻﺤﺒﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﻨﺪ . ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ
ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺧﻮﺩ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﯿﺖ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﺸﻞ ﻫﻮﺭﺗﻮﻥ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﯾﺖ
ﻣﺸﻬﻮﺭ ( ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ) ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ والدین،
ﻟﯿﺴﺖ ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﺪ، ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ .
۱. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ! ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻧﺖ
ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ .
۲. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ .
۳ . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ! ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺭﺍ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ .
۴ . ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺑﻪ .
۵ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
۶. ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﯼ .
۷ . ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ .
۸ . ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ .
۹. ﺗﻮ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ .
۱۰ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻮ، ﻣﻮﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ .
۱۱. ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻢ، ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﻢ .
۱۲ . ﺑﻠﻪ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ، ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۱۳ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﻮﻡ .
۱۴ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ .
۱۵ . ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ .
۱۶. ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۷ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۸ . ﻗﺎﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ .
۱۹ . ﻫﯿﭻ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
۲۰. ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ، ﺑﯽﻫﻤﺘﺎ ﺍﺳﺖ .
۲۱ . ﺍﺯﺕ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ .
۲۲ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۲۳ . ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۴ . ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻣﺮﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ .
۲۵ . ﻋﺠﻠﻪ ﻧﮑﻦ .
۲۶ . ﻗﻮﯼ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۷ . ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ (پدرت)ﻫﺴﺘﻢ .
۲۸. ﺷﺠﺎﻉ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۹ . ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ .
۳۰ . ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻦ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
۳۱. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۲. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ .
۳۳ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ .
۳۴ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ .
۳۵ . ﺑﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ .
۳۶ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۷ . ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻮﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ .
۳۸ . ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ .
۳۹. ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽﻫﺎﯾﺖ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ .
۴۰ . ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ .
۴۱. ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﯽ .
۴۲ . ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دیگران
   
نکته 1158
نوشته ای زیبا از صمد بهرنگی
بالاخره در زندگی هر آدمی ،...
یک نفر پیدا میشود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده....
قدمی زده وبعد اما بی هوا غیبش زده و رفته .
آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست ...
اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیفت میکند مهم است.
اینکه بعد از گذشت چندسال ، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است .
اینکه آن ذهنییت مثبت است یا منفی.....
اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است.
منطقی هستی و میشود روی دوستی ات حساب کرد !؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش ، یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی.....
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد ، یا نه..
اینکه رویایی شدی برای زندگیش ، یا نه درسی شدی برای زندگی....
به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم به یادگار میگذارند ، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد.
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.
دیگران
   
تلنگر 1157
شخصیت سالم...نمی تواند تظاهر کند حتی اگر مجبور باشد
زیرا در عمق وجودش چیزی از جنس دروغ وجود ندارد
رومو
دیگران
   
نکته 1151
طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
یکی دیگه به خودش نمیرسه...
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
یکی محبت نمی کنه ...!
یکی دیگه محبت نميپذيره ...!
و.....
اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!
پائولو كوئيلو
دیگران
   
نکته 1150
آدمها گاهی گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند!
بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بوده اند...
هرتار مولر
دیگران
   
دانستنیها 1141
"رجینابرت ، مقاله نویس۹۰ساله ،اوهایو"
این ۴۰ درسی را که آموخته است،
به مناسبت 90 سالگی خود مینویسد:
۱ـ زندگی مهربان نیست،
اما بازهم خوب است.
۲ـ وقتی شک داری،
قدم بعدی را کوتاه تر بردار.
۳ـ زندگی کوتاه تراز آن است که
برای نفرت ازکسی وقت صرف کنی.
۴ـ شغل تو وقتی بیمار باشی
به فکر تو نخواهد بود.
اما دوستان و والدین ات چرا.
با آنها در تماس باش.
۵ـ هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
۶ـ لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
۷ـ با دیگران همدردی کن.
این خیلی بهتر از آن است که تنهایی گریه کنی.
۸ـ هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
۹ـ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.
۱۰ـ وقتی نوبت مشکلات میرسد،
مقاومت بیهوده است،
بامسایل روبرو شو.
۱۱ـ باگذشته ات آشتی کن
تا امروزت را خراب نکند.
۱۲ـ بد نیست گاهی بچه هایت ببینند
که گریه می کنی.
۱۳ـ زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا می دانی آنها درچه وضعیتی هستند.
۱۴ـ اگر قرار است رابطه ای پنهان بماند،
درگیرش نشو.
۱۵ـ هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییرکند،
اما ناراحت نباش،خدا پلک نمی زند.
۱۶ـ نفس عمیق بکش،
آرام ترمی شوی.
۱۷ـ ازهرچه مفید،زیبا یا لذت بخش نیست،
دست بردار.
۱۸ـ هر اتفاقی که واقعا به تو فشار می آورد،
تو را قوی تر می کند.
۱۹ـ برای آنکه کودکی خوبی داشته باشی،
هیچ وقت دیر نیست.
۲۰ـ وقتی قرار است به دنبال کسی بروی که دوستش داری،
نگو"نه".
۲۱ـ شمع روشن کن،
ملحفه ها رو نوکن،
دل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپوش،
برای زمان خاصی نگه اش ندار،
همین امروز زمان خاص فرا رسیده.
۲۲ـ آمادگی کافی است،
دل را به دریا بزن.
۲۳ـ هیچ کس جز خودت مسوول خشنودی تو نیست.
۲۴ـ هرمشکلی که برایت پیش آمد،
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
۲۵ـ همیشه زندگی رو انتخاب کن.
۲۶ـ بخشنده باش.
۲۷ـ آنچه دیگران درباره تو فکر می کنند،
به تو مربوط نیست.
۲۸ـ زمان همه چیز رو درست می کند،
به زمان وقت بده.
۲۹ـ اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد،
تغییر خواهد کرد.
۳۰ـ خیلی جدی نباش.
۳۱ـ به معجزه اعتقاد داشته باش.
۳۲ـ قدر پدر و مادرت رابدان.
۳۳ـ زندگی را بررسی نکن،
کارت را بکن
و بیشترش را هم همین حالا.
۳۴ـ فرزندانت فقط یک دوران کودکی دارند.
۳۵ـ اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم،
مشکلات خود را بزرگتر می کنیم.
۳۶ـ حسادت اتلاف وقت است،
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
۳۷ـ بهترین پیشامد هنوز در راه است.
۳۸ـ مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
۳۹ـ رها باش.
۴۰ـ زندگی فراز و فرود نیست،
نعمت است.
دیگران
   
سخن بزرگان 1126
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بندهٔ ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز ، خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
مصطفی سر خوش
دیگران
   
نکته 1111
برای آزادی لازم نیست آسمان و زمین بخرید ، تنها خودتان را نفروشید.
ماندلا
دیگران
   
پند و اندرز 1103
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود،بیرون آورد و گفت:"لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است."او پیراهن خواب خود را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهن خوابی بسیار زیبا،از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده.هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود.او گفت:"اولین بار که به نیویورک رفتم،هشت-نه سال پیش،"ژانت" آن را خرید.او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود.به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد.او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:"هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار.هر روزی که زنده هستی،خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما،هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم،حرف های شوهر او را به خاطر آوردم.یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود،ندیده بود یا نشنیده بود افتادم.یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم،کمتر گردگیری میکنم.توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن،اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم ،بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است:"سعادتمندانه زندگی کن." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم،نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم،یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد ،امتناع نکنم.هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم:"امروز منحصر به فرد است." در واقع،هر دقیقه،هر نفس موقعيتى ارزشمند است ...
(رزا هرفورد)
دیگران
   
نکته 1091
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است
خوزه برگامین
دیگران
   
نکته 1080
به خودت کمی اهمیت بده و گرنه لا به لای زندگی از بین می روی و هیچ کس هم نمی فهمد...
جی . ام . کوتزی
دیگران
   
نکته 1075
چقدر دوست داشتنی هستند آدمهایی که شبیه حرفهایشان هستند...
میلان کوندرا
دیگران
   
دل نوشته 1036
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
عاشقانه ها 1029
لهجه ات پاک ترین سوره ی سبحانی هست

گِرِهِ زلفِ تو تندیسِ پریشانی هست

سبکِ ابروت عراقی و خراسانی هست

تو خودت مثنوی و رازِ غزل میمانی

و لبت شعرِ نویِ شاعرِ کاشانی هست

خالِ لبهایِ تو در نقشه ی هند آمده است!

زورِ عشقِ تو مگر بازویِ افغانی هست

عربی سرمه به چشمانِ قشنگت کردی

روسری بستنِ تو شیوه ی لبنانی هست

ای زلیخا همه ی شهر به دنبال تو و ......

دلِ تو در گرویِ برده یِ کنعانی هست

ای تو میخانه ی عشّاقِ سرِ کوچه یِ ما

مثلِ مِی لذّتِ دیدارِ تو پنهانی هست

ای که غافل ز دلِ سوختگانی گلِ من

دلِ من اَرگِ بمی در پیِ ویرانی هست

عکسِ تو قبله ی من بود کنارِ مُهرَم

که پرستیدنِ تو کلِ مسلمانی هست

تو بگو تا که به پیشانیِ تو بِنویسند:

خوشگلی مختصِ دوشیزه یِ ایرانی هست

مهدی رضازاده لامردی
دیگران
   
نکته 1015
جان ماکسول ميگويد "
به خاطر بسپار " ... زندگی بدون چالش ؛ مزرعه بدون حاصل است.
تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می رسد؛ مرغ است.

زندگی ما با " تولد" شروع نمی شود؛
با "تحول" آغاز میشود.
لازم نیست "بزرگ " باشی تا "شروع کنی"، شروع کن تا بزرگ شوی ... باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی هستی بدان که روشنی...
🌹😊🌹
دیگران
   
نکته 1014
در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند حتما یکی از آنها تمام حرف دلش را نمی گوید...
آلبا دسس پدس
دیگران
   
دانستنیها 1010
معانی هفت نت موسیقی



نت اول Do : دومینس = هفت شهر عشق است
یعنی خدایی که در بشر متجلی شد ، و حضور خداوند است در بشر
...

نت دوم Re : رجاینا = ملکه ،
خلیفه ، ملکه پادشاه ، و( ماه)یعنی جانشین خورشید
...

نت سوم Mi مایکروکازم ، جهان آراسته
خائوس یا کائوس یعنی پریشانی که کازموس شده یعنی آراسته شده ، یعنی از یک هارمونی آ سمانی این طبیعت بدنیا آمد . یعنی طبیعت در زیر اتم هایی که همدیگر را خنثی می‌‌کردند شکل گرفت ، یعنی در ابتدا خائوس یا کائوس، یعنی در پریشانی بودند. در این جا صدای mi از آسمان آمد و همه سر جایشان رفتند، حالا در مذهب می‌‌گویند جبرئیل آمد و با صدای خوشش این هارمونی طبعیت را بوجودآورد ، و زمین عالم جسمانی شد.
...

نت چهارم، Fa- فیتس نی تس سرنوشت
یعنی سرنوشت انسان را در دست (، پلاتونها)سیارات می دانستند

...

نت پنجم ،Sol= تیپاسول خورشید
یعنی روشنایی و. پاراسل یعنی ضد خورشید

...

نت شش ام، La = کویلا یکتا ، راه شیری
یعنی کهکشان راه شیری که خورشید ما هم در ان سهیم است
...

نت هفتم ، Ci = ساسی دیوال ، کهکشان
منظور کل کهکشان های دیگر که راه شیری و کوارترها و کهکشان های خوشه ای هم در ان هستند
...

و دوباره برمیگردیم به شروع اکتاو دوم یعنی Do بعدی
نت برگشت ، Do = دومینس
یعنی برگشت دوباره انسان به خدا،ان (دو)ی اولی پیوستگی خدا با انسان است و (دو)ی دوم پیوند انسان با خداست ، همان رسیدن انسان به کمال حقیقی .

...
باخ آهنگساز بزرگ المانی در جواب اینکه چرا موسیقی را انتخاب کرد گفته است :موسیقی را فرا گرفتم تا خودم به بهشت بروم و در ضمن بقیه مردم را نیز با خود ببرم .



" عناصر موسیقی ، نوشته رلف تيورک "
دیگران
   
عاشقانه ها 990
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صدبار تو را دیده ام ای غم به گمانم!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران
اینقدر که تا دیدن او زنده بمانم

فاضل نظری
دیگران
   
عاشقانه ها 986
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری
دیگران
   
حکایت 972
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم :
خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چه کارش کردید ؟؟؟
گفت: سرش را بریدیم !
همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند:
خروس شما ما را صبح از خواب بیدار می کند...
آنجا بود که فهمیدم هرکه مردم را از خواب بیدار کند
سرش باید بریده شود
دکتر کاتوزیان(پدر علم حقوق ایران)
دیگران
   
نکته 952
شکر خدا من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.
من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم،
خدای من
مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است!
- جین وبستر / بابا لنگ دراز
دیگران
   
نکته 950
از هر خانه ای که بوی اسپند می آید ...
در آن خانه مادری نگران است
جاوید پور هادی
دیگران
   
نکته 938
بهترین وسیله دفع دشمنان ازدیاد دوستان است.
بیسمارک
دیگران
   
نکته 937
اراده های ضعیف به صورت حرف و گفتار خودنمایی می کنند،
لیکن اراده قوی جز در لباس عمل و کردار ظهور نمیابد.
گوستاو لوبون
دیگران
   
نکته 935
وقتی می میرید نمی فهمید که مرده اید تحملش فقط برای دیگران سخت است
بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است
فیلیپ گلوک
دیگران
   
نکته 934
کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود؛
همه صداها آهنگ بود،همه حرف ها ترانه..........
"زنده یاد علی حاتمی"
دیگران
   
پند و اندرز 931
گشاده دست باش ،جاری باش ،كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )
اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )
دیگران
   
نکته 930
دو کار در این دنیا خیلی سخته.
اول اینکه موضوعی را که در ذهن توست در ذهن دیگری وارد کنی ، دوم پولی را که در جیب دیگری است در جیب خود وارد کنی .
اگر کار اول را خوب انجام دهی معلم هستی ، اگر دومی را خوب انجام دهی تاجر هستی. اگر هر دو را بخوبی انجام دهی زن هستی.
مارک توماسون
دیگران
   
نکته 919
بازی زندگی ، بازی بومرنگ هاست
وپندار و کردار و سخنان انسان ، دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به سوی خود او باز می گردد...
فلورانس اسکادل شین
دیگران
   
نکته 904
انسانها کفش و لباس پنج سال پیش خود را استفاده نمی کنند ، اما با باورهای هزار سال قبل زندگی می کنند.
فرهنگ هلاکویی
دیگران
   
نکته 903
ما از افراد نزديك خود بيشتر از ديگران بي خبريم, كسي را كه هميشه در كنارمان است ديگر اصلا نمي بينيم.
فرانسوا مورياک
دیگران
   
دل نوشته 890
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ
دیگران
   
نکته 889
اگه برای دخالت تو کار دیگران حقوق میدادن ما ایرانیا تو بیست و پنج سالگی باز نشسته می شدیم
رضا کیانیان
دیگران
   
نکته 865
انسانی که هدفش خدمت به خداست ممکن است انسان خوبی باشد، اما انسانی که هدفش خدمت به انسان باشد حتما انسان خوبیست.
زکریای رازی
دیگران
   
نکته 862
من نمی‌توانم مسیر باد را تعیین کنم
اما میتوانم بادبان های کشتی ام را
برای رسیدن به مقصدم تنظیم کنم.
جیمز دین
دیگران
   
نکته 861
هرچه بیشتر احساس تنهایی کنی ، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می شود.
ریچارد براتیکان
دیگران
   
نکته 847
ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می خواهد.
(كریستین)
دیگران
   
نکته 846
ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل!
(تن)
دیگران
   
نکته 845
شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن.
(سیریوس)
دیگران
   
نکته 844
هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند.
(جانسون)
دیگران
   
نکته 843
مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد.
(كارول بیكر)
دیگران
   
نکته 841
با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش.
(سینكالویس)
دیگران
   
نکته 840
مردانی كه می كوشند زن ها را درک كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند.
(بن بیكر)
دیگران
   
نکته 839
قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.
(لرد لوچستر)
دیگران
   
نکته 838
ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند.
(سعید نفیسی)
دیگران
   
نکته 837
تنها علاج عشق، ازدواج است.
(آرت بوخوالد)
دیگران
   
نکته 836
تا یک سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند.
(اسمایلز)
دیگران
   
نکته 835
با همسر خود مثل یک كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید.
(سونی اسمارت)
دیگران
   
نکته 834
با زنی ازدواج كنید كه اگر ”مرد” بود، بهترین دوست شما می شد.
(بردون)
دیگران
   
نکته 833
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم.
(خانم پرل باک)
دیگران
   
نکته 832
اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است.
(محمد حجازی)
دیگران
   
نکته 831
ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود.
(بورنز)
دیگران
   
نکته 830
ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود.
(ماری آمپر)
دیگران
   
نکته 810
چطور برده و ارباب انتظار دارند دعاهای هر دوی آنها توسط خدا مستجاب شود در حالیکه هر دو یک خدا را می پرستند.
جان هنری کلارک
دیگران
   
نکته 799
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!..
سيمين دانشور
دیگران
   
نکته 774
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ :
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺎﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ .
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :
ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ ........
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺣﺎﻓﻆ " ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ " ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ .
« ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ » ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ
دیگران
   
عاشقانه ها 771
من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم
تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم
اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد
که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم
شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!
مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم
به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی
تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم
مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی
بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم
دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی
منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم
لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را
نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم
جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم
که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم
در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم
که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم
به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:
من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم
دیگران
   
عاشقانه ها 770
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمال كاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خون درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.
عرفان نظرآهاری
دیگران
   
نکته 753
قوی کسی است که
نه منتظر میماند خوشبختش کنند
و نه اجازه می دهد بدبختش کنند
مارلون براندو
دیگران
   
عاشقانه ها 751
پس خدا دلتنگي اش گل کرد آدم آفريد
مثل من بسيار اما مثل تو کم آفريد
دست کم از من هزاران شاعر چشمان تو
دست بالا از تو يک تن در دو عالم آفريد
ريخت در پيمانه ام روز ازل از هرچه داشت
ديد مقداري سرش خاليست ، پس غم آفريد
زشت و زيبا ، تلخ و شيرين ، تار و روشن ، خوب و بد
خواست ما سرگرم هم باشيم درهم آفريد
من بد و زشتم تو اما خوب و زيبا، بازشکر
لااقل ما را براي هم نه با هم آفريد
در هواي عشق من را خلق کرد اما تو را
ديد من هم عاشقي را دوست دارم آفريد
محمد حسين ملکيان
دیگران
   
نکته 742
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبک سریست
فاضل نظری
دیگران
   
دانستنیها 740
ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺷﺨﺼﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻰ ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺸﺘﺮﯼ
ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﭘﺨﺶ "ﯾﺦ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ " ﻧﻤﻮﺩ .
ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ،
ﺑﺎ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﯿﺮ ﻭ ﯾﺦ ﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ ﮔﻼﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﻼﯾﺮ،
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ !
ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻗﺮﺍﺭﮔﺮﻓﺖ .
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﻫﺪﺍ ﺷﺪ !
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﺳﻢ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ =
bastani ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﮔﻔﺖ :
" ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺍﺳﻢ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺁﯾﺲ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ "
ﻭﻧﺎﻡ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﺗﺎﺭﯾﺦ ﺛﺒﺖ ﮔﺮﺩﯾﺪ .
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺣﺴﻦﺧﺎﻥ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ
ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ
ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻟﯿﺴﯿﺪﻧﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﯾﺰﺩ ﺳﺮﺩﺗﺮﺍﺯ ﻟﺐ ﯾﺎﺭﺷﯿﺮﯾﻨﺘﺮ
ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺒﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻧﺮﻣﺘﺮ »
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ
ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ.
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩ .
ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ
ﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻓﺘﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺪﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺩﺭﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ !!!
منبع: کتاب طهران قدیم" مرحوم مرتضي احمدي
دیگران
   
تلنگر 736
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی؟
گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه طراحی مایکرو سافت روتو ذهنم پی ریززی میکردم. در فرودگاه نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه ها وروزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خوشم امد دست کردم توی جیبم روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم خواستم از خرید منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست( روزنامه فروش) وقتی نگاه پر توجه من را دید گفت:
این روزنامه مال خودت بخشیدمش به شما
گفتم اخه من پول ندارم گفت برای خودت بخشیدمش به خودت
سه ماه بعد بر حسب تصادف همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم دیدم پول خرد ندارم باز همون بچه بهم گفت:
مجله رو بردار برای خودت گفتم پسر جان چند وقت پیش یه روزنامه به من بخشیدی هر کسی اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟
پسر گفت اره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم!
به قدری این جمله ونگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینارو میگه؟
زمانی که به اوج رسیدم تصمیم گرفتم اون فردرو پیدا کنم وجبران گذشته کنم
بعد از ۱۹ سال گروهی تشکیل دادم گفتم برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه می فروخت رو پیدا کنید
یک ماه و نیم طول کشید تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دردربان یک سالن تئاتر مشغول به کاره
خلاصه دعوتش کردند اداره
ازش پرسیدم من رو میشناسی گفت بله جناب عالی اقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسند تون
گفتم سالها پیش زمانی که تو پسر بچه ای بودی روزنامه می فروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت: که طبیعیه این حس و حال خودم بود
گفتم: میدونی چه کارت دارم میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم
گفت که چطوری؟ !
گفتم هر چیزی که بخوای به تو میدم
( خود بیل گیتس میگه زمانی که با او صحبت میکردم او مرتب میخندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چه که بخوام؟
گفتم هرچی که بخوای من به۵۰ کشور افریقائی وام دادم به اندازه تمام انها به تو میبخشم!
گفت اقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم
جوان سیاه پوست گفت که فرق من با تو اینه که من در اوج نداشتن به تو بخشیدم ولی تو در اوج دارائی می خوای به من ببخشی واین چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله سیاه پوست.......
دیگران
   
نکته 734
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان بستری بود ، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد .
اونجا دیوانه های زیادی بودند ، یکی می گفت من چگوارا هستم همه باور می کردن ، یکی می گفت من گاندی ام همه قبول می کردن.
ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خندیدن و گفتن هیچ کس مارادونا نمیشه...!
اونجا بود که من خجالت کشیدم که چه بر سر خودم آوردم.
در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی میشی که فکر میکنی هرگز در دامش نخواهی افتاد...
دیگو آرماندو مارادونا
دیگران
   
نکته 711
اسکیمو: اگر من چیزی درباره ی خدا و گناه ندانم
آیا بازهم به جهنم میروم؟؟؟؟؟؟
کشیش: نه، اگر ندانی نمی روی.…
اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی..!
" آنی دیلارد"
دیگران
   
عاشقانه ها 705
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی...
ولی بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
محمد علی بهمنی
دیگران
   
نکته 702
زندگی راستین شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.
بنجامین فرانکلین
دیگران
   
نکته 688
می گویند آدمهای خوب به بهشت میروند
اما من می گویم آدمهای خوب هر جاکه باشند آنجا بهشت است...
فریدون فرخزاد
دیگران
   
تلنگر 662
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینست که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه
دیگران
   
نکته 659
ابتدا فکر می کردم که مملکت وزیر دانا می خواهد
بعد فکر کردم شاید شاه دانا می خواهد
اما اکنون می فهمم ملت دانا می خواهد
امیر کبیر
دیگران
   
تلنگر 649
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با همسرش :
همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید .
او خواب درستی نداشت ، تنها در روز کمی میخوابید و به سرعت در طول روز خسته می شد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، دیگر از خود مراقبت نمیکرد .
حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد.
من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ... اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن .
میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم .
او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من با گل و بوسه و عشق ، شروع به سرریز کردن محبتم نسبت به او کردم .
هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم .
باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد .
هر روز حالش بهتر شد. وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد ...
و پس از آن متوجه یک مطلب شدم :
زن بازتابی از رفتارِ مَردش است .
دیگران
   
نکته 599
اگر جایی که در آن ایستاده اید را نمی پسندید، عوضش کنید
شما درخت نیستید
جیم ران
دیگران
   
نکته 598
ادعای بی تفاوتی سخت است آن هم نسبت به کسی که زیباترین حس دنیا را با او تجربه کردی....
مارگارت اتوود
دیگران
   
نکته 586
وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند
زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند
مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب
وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند
سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟…
فاضل نظری
دیگران
   
نکته 584
انسانهای احمق خطرناکند.
سوزان کالینز
دیگران
   
نکته 583
عده ای از مردم باران را حس می کنند.
دیگران فقط خیس می شوند.
باب مارلی
دیگران
   
عاشقانه ها 580
آهوی عشق ... سمت خیالم گذر نکرد
یک لحظه در پلنگِ نگاهم نظر نکرد
آن کس که حال و روز خرابم به پای اوست
کاری که کرد ... هیچ قضا و قدر نکرد
حتی نگاه یخ زده و سرد و خسته اش
طومار شعرهای مرا مختصر نکرد
لبریز عشوه ای و دلم غرق خواهش است
جز تو کسی جهان ِ مرا دربه در نکرد
گفتم که محو می شوم از زندگی ... ولی
این قرص ها به جسم ضعیفم اثر نکرد
ای کاش ... پیش چشم تو شاعر نمی شدم
این شعرها که حال مرا خوب تر نکرد
با این همه ... برای تو فرقی نمی کند
این مرد جز به یاد تو شب را سحر نکرد
عاشق " اگـر" شوی ... به لبت غبطه می خورم
لعنت به این زمانه ... که شق القمر نکرد
حامد نصیری
دیگران
   
لطیفه 560
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﻟﻮﺭﻝ : ﺑﺎ ﮐﯽ؟
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﻤﻖ،ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ...
ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻪ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﺐ ﺁﺭﻩ ...
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﮐﯽ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
دیگران
   
تلنگر 551
بزرگترین لذت در زندگی ،
انجام دادن کاری است که دیگران می گویند:
"تو نمی توانی آن را انجام دهی"
رومن پولانسکی
دیگران
   
نکته 505
بهشت مکان نیست
بلکه زمانیست که افکار مثبت وجودت را احاطه کرده
جهنم نیز مکان نیست
بلکه زمانیست که در افکار منفی غرق شده ای
سیاوش راد
دیگران
   
گلایه 488
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪِ ﻓﻘﯿﺮﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﻩ " ،
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﯿﻮﻩ ﯼ ﻋﺸﻖ
ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﻨﺤﺮﻑ "
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻋﺎﺷﻖ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﺮﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ " ﺑﺎﻧﺪ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺟﻠﺴﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ "ﺳﺮﻗﺖ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺍﺧﺘﻼﺱ "
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ؟؟؟؟
- ﺟﺎﻥ ﯾﻮﺟــِﻞ
دیگران
   
عاشقانه ها 483
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
شهرام میدری
دیگران
   
نکته 454
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟
پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
جبران خلیل جبران
دیگران
   
دانستنیها 450
خانواده سالم بر سه پایه استوار است:
حرمت ، محبت ، مشورت
در مقابل احترام ، تنبیه ، فرماندهی
دیگران
   
عاشقانه ها 449
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محو تماشای کسی هست که نیست
در خیالم وسط شعر کسی هست که هست
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست
مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط
خستگی های من و چای کسی هست که نیست
زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست
احسان کمال
دیگران
   
سخن بزرگان 405
بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است که به برخی آدم ها طولانی تراز آنچه که لیاقتش را دارند اجازه دهیم در زندگیمان بمانند
ژوزه ساراماگو
دیگران
   
آرزوها 387
نوشته ای از : خانم ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...
به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشيد
هر روز را عاشقانه تماشا كن...
و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است!
دیگران
   
شوخی 382
مناظره زنان با مردان
اشعار طنزی که در ادامه خواهید خواند، ابتدا توسط خانم ناهید نوری سروده شده و سپس جوابیه ای زیبا از آقای نادر جدیدی برای آن نوشته شده.
ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / "براد پیت من" را" حَسَنْ" آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین
دیگران
   
عاشقانه ها 344
" ای که گفتی به نگاهم ، نخی از مخمل و از ابریشم
سال ها هست؛ که هر دم به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی ، به صمیمیت دور
من و آیینه و بی تابی و تو ، عشق بلور

تو نه سایه ، نه خیالی و نه چون تصویری
تو مثل معجزه ای شاد ، ولی دلگیری

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم
تو همینجا و من هر دم به تو می اندیشم

به تو و زل زدنت های تو از دور به من
تا به سیری برسم؛ ثانیه ای پلک نزن

من و لبخند و سکوت و یه بغل حرص نگاه
تو به آیینه ی دل حک شدی از جنس یه آه....

من و هر لحظه نفس، آه... نفس نیست؛ تویی!
قلب من مثل قفس؛ باز قفس نیست؛ تویی!

تو اگر چند شب است آفت جانی داری
من و عشق تو و یک عمر به شب بیداری...

به گمانت که چه آسان به دلم پی بردی
راست گفتی! مگر اندازه ی من خون خوردی؟!

بله انگار سکوتم به نگاهت فهماند
یک نفر مثل خودت عاشق دیدارت ماند

من نه مثل تو، نه!من مثل شبی بی تابم
ماه اینجاست ؛ ولی من نگران ، بی خوابم

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم!
تو همان لحظه ی نابی به تو می اندیشم!

به تو و عشق تو در آیینه ی حس خدا!
به رسیدن به دل آینه و قاب دعا.

به همه حرف و الفبا که شده ورد لبت!
آن صفا ، آینه و شور شبانگاه شبت!

همه یکسر نفس ساده ای از جنس یه حس
عاشقی جرم و جفا نیست؛ به انکار برس!

راستی!!! آن شبح هر شبه از عشق من است!
شده لبریز و سراسر همه جا عشق یه دست...."

( لاله نظری)
دیگران
   
دانستنیها 338
علت سفید شدن موها و راهکارهای طب سنتی
در لایه میانی محور مو یعنی کورتکس، رنگدانه یا ماده رنگی (ملانین) شکل می گیرد. در این قسمت رنگ مو بوجود می آید. اگر رنگدانه بیشتری تشکیل نشود مو بدون رنگ و یا به اصطلاح سفید می شود.
رشته های سفید بی رنگ با موهای تیره مخلوط شده و ظاهری خاکستری به موها می دهند. سلول های رنگدانه ای مو برای ساخت ملانین به آنزیم های خاصی نیاز دارند و براساس تفاوت آنزیم های شرکت کننده، نوع خاصی از ملانین را تولید می کنند، از طیف قهوه ای تا سیاه و از طیف زرد تا قرمز. اما واقعیت این است که سفید شدن مو، هیچ ربطی به نوع ملانین موجود در بدن ما یا به عبارتی تیره یا روشن بودن موهایمان ندارد. این اتفاق برای همه می افتد.
سفید شدن مو در مردان در حدود 30 سالگی و در زنان در 35 سالگی رخ می دهد. ملانوسیت ها هر 10 سال، 10 تا 20 درصد از ظرفیت تولید رنگ خود را از دست می دهند. اگر چه چگونگی از دست دادن این رنگدانه ها دقیقا مشخص نیست، اما می دانیم در نخستین مراحل خاکستری شدن مو، ملانوسیت ها هنوز به صورت غیرفعال وجود دارند. وقتی ملانوسیت کاملاً فاقد رنگدانه شود، مو سفید و اگر تعداد ملانین یک تار مو کمتر از حالت عادی شود آن مو خاکستری و نقره ای می شود.
سفید شدن موها یکی از آشکارترین نشانه های بالا رفتن سن است، اما همیشه سفید شدن مو به علت بالا رفتن روزهای زندگی نیست و عواملی همچون کمبود ویتامین B12 ، بیماری تیروئید ، نوعی بیماری سیستم ایمنی، سیگار کشیدن (سرعت سفید شدن مو درسیگاری ها، چهار برابر افراد غیر سیگاری است)، کم خونی ، رژیم های سخت و طولانی مدت، عوامل ارثی، بیماری ها و افزایش گلبول های سفید خون نیز باعث سفیدی زود هنگام و بیش از حد موها می شود.
هلو ، سیب ، گلابی
مطالعات نشان می دهد کمبود فلزاتی همچون « منگنز»، « روی »، « تیتانیوم»، « آهن » و «مس» از عوامل اصلی در سفید شدن و شکنندگی موها به حساب می آیند. بنابراین افرادی که دچار سفیدی مو هستند باید میوه هایی همچون سیب ، گلابی ، هلو و همه میوه هایی که سرشار از فلزات گوناگون خصوصا فلز منگنز هستند و نیز مصرف سبزیجاتی همچون سیر ، پیاز ، موسیر و تره که دارای منگنز هستند را در برنامه غذایی خود بگنجانند.
یافته های موجود نشان می دهد در میان داروهای گیاهی، جوشانده سبوس گندم، مصرف سنبل الطیب، خوردن روزانه یک قاشق مربا خوری از مخلوط پودر سبوس برنج و شکر یا نبات ساییده شده و قرار دادن نان جو در دستور رژیم غذایی نیز در حفظ رنگ مو و کاهش موهای سفید موثر است.
سفید شدن موها یکی از آشکارترین نشانه های بالا رفتن سن است، اما همیشه سفید شدن مو به علت بالا رفتن روزهای زندگی نیست و عواملی همچون کمبود ویتامین B12 ، بیماری تیروئید ، نوعی بیماری سیستم ایمنی، سیگار کشیدن (سرعت سفید شدن مو درسیگاری ها، چهار برابر افراد غیر سیگاری است)، کم خونی ، رژیم های سخت و طولانی مدت، عوامل ارثی، بیماری ها و افزایش گلبول های سفید خون نیز باعث سفیدی زود هنگام و بیش از حد موها می شود.
«مس» نیز از جمله عناصری است که می تواند بر پوست و مو تاثیر بگذارد و حتی از سفید شدن مو هم جلوگیری کند. خوراکی هایی همچون نخود فرنگی، قارچ ، آجیل ، لوبیا، عدس ، گوجه فرنگی ، موز ، آلو ، سویا و سیب زمینی از جمله غذاهایی هستند که مقدار قابل توجهی مس را در خود جای داده اند.
(صادق احتشامیان)
دیگران
   
تلنگر 294
فریادهای زده نشده
یواش یواش میشن
چین و چروک روی صورت
ساموئل بکت
دیگران
   
پند و اندرز 292
کودک دو ساله ای هنگامی که میخواست از درون یخچال ظرف شیر را بردارد از دستش افتاد
ناگهان مادرش رسید و گفت:
چه خرابکاری جالبی!
من هرگز ندیده بودم شیری اينجوري به زمین بپاشد
دلت میخواهد قبل از اینکه شیرها را پاک کنیم روی آنها بازی کنی؟

در انتها مادر گفت میدانی بعد از هر خرابکاری باید آنرا پاک کنی؟
دوست داری از پارچه یا حوله یا اسفنج کدامیک استفاده کنی؟
بیا به حیاط برویم وظرفی را پر از آب کنیم و راهی را پیدا کنیم
تا بتوان با دو دست کوچک هم بدون اینکه زمین بیافتد حمل کنیم.

مادر ميدانست به اين شكل كودك مي آموزد از اشتباه نترسد، وقتي اشتباه ميكند آنرا جبران كند و هميشه به مادرش اعتماد كند.

با کودک دعواکن ولی بر روي كاغذ
اگر از کودک ناراحتی؛ یک کاغذ بردارو یک مداد
هرچه خواستی به او بگویی, روی کاغذبنویس.
خواستی داد هم بکشی فقط کلماتت را روي كاغذ درشت تر کن،
نه صدایت را !
آرام که شدی، برگرد و کاغذت رانگاه کن.
آنوقت خودت قضاوت کن

حالامیتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی!
دل کودک را هم نشكسته ای, وجدانت را هم نیازرده ای.
خرجش همان مداد و پاکن بود، نه بغض و پشیمانی
دکتر هلاکویی و تعلیم و تربیت کودکان
دیگران
   
سخن بزرگان 277
ﻗﯿﺼﺮ ﺍﻣﯿﻦ ﭘﻮﺭ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ :
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ
بک ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻨﻬﺎ یک ﮐﻠﻤﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ :
"ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
" ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ "
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ
یک ﮐﻠﻤﻪ ﯼ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ
ﺑﺰﻧﯽ !!؟؟
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ :
" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ : ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ؟
ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ ....
ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﯿﺴﺖ .
ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ
ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ....
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ ....
ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ ، ﺑﺎ
ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﯿﺪ،
ﺩﻝ، ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ
دیگران
   
نکته 276
ثروت های دوازده گانه:حتما بخونید

هرگز فکر نکنید با داشتن پول زیاد شما ثروتمند خواهید بود.در دنیای امروزی ثروت فراتر از پول است. ناپلون هیل در کتاب کلید طلایی 12 نوع ثروت را معرفی می کند که داشتن آنها ما را ثروتمند میکند. این ثروت های دوازده گانه عبارتند از:


1.رویکرد ذهنی مثبت.

2.تندرستی واقعی.

3.هماهنگی در روابط انسانی.

4.رهایی از ترس.

5.امید به موفقیت.

6.نیروی ایمان.

7.اشتیاق به بخشش و سهیم شدن داشته های خود.

8.عشق ورزیدن به کار.

9.تعصب نداشتن به همه موضوعات.

10.انضباط شخصی.

11.توانایی درک دیگران.

12.امنیت اقتصادی.

اکنون وقت آن است حساب کنید ثروت شما چقدر است؟
دیگران
   
تلنگر 271
ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻧﻠﺴﻮﻥ ﻣﺎﻧﺪﻻ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ :
ﻓﺮﻕ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ؟
----
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺳﻠﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ؛
ﺍﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﻏﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ؛
ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ...
ﺩﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ
دیگران
   
نکته 269
14ﺗﻮﺻﯿﮥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ " ﭘﯿﮑﺎﺳﻮ" ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺴﺎﺯﯼ

ﺍﻭّﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺪﺩﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮﺿﺮﻭﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺑﺮﯾﺰ !!!!
ﺍﯾﻦ ﻋﺪﺩﻫﺎ ﺷﺎﻣﻞ : ﺳﻦ، ﻗﺪ، ﻭﺯﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ....

ﺩوﻡ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺣﺎﻝ ﻣﻌﺎﺷﺮﺕ ﮐﻦ ....

ﺳوﻡ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﯾﺎﺩﮔﯿﺮﯼ
ﺑﺎﺵ ......

ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺨﻨﺪ .....

ﭘﻨﺠﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺖ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ : ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮ !
ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻦ! ﻭ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ ....

ﺷﺸﻢ ﺭﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ
ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ....

ﻫﻔﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻦ، ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﯽ
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺍﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯽ .....

ﻫﺸﺘﻢ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﮐﻦ ...

ﻧﻬﻢ ﺑﺎ ﺣﺪّ ﻭ ﺣﺼﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ
ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻛﻦ .....

ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﮐﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺑﻬﺮﻩ
ﺑﺒﺮ ......

ﯾﺎﺯﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻏﺮﯾﺐ
ﺩﯾﺪﻥ ﮐﻦ .....

ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﺪ ﺗﻮﻗﻒ ﻧﮑﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻦ ...

ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ
ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻩ .....

ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﻡ ﻭ
ﺑﺎﺯﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﮑﺮﺭ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
"ﻗﻠﺒﻢ "
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻨﺪﻩ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻏﯿﺮﻣﻨﺘﻈﺮﻩ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮕﻔﺘﯽ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﺎﺩﯼ،
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺣﺴﺎﺏ،
ﻣﺤﮑﻢ ﻣﯽ ﺗﭙﺪ !
دیگران
   
نکته 262
چرا ما موقع دعا ، گریه ، بوسه و رویا چشمهامون رو می بندیم؟
چون زیباترین چیزها در زندگی دیدنی نیستند بلکه احساس شدنی در قلبند
دنزل واشینگتن
دیگران
   
سخن بزرگان 260
اگه عشق... عشق باشه رایگانه...
سال بلو
دیگران
   
عاشقانه ها 252
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا در میانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
بر نگردی شاعرت قطعن روانی می شود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود.......
( مرتضى خدمتی )
دیگران
   
نکته 239
هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش برود و شما را از یاد ببرد همه چیز بر می گردد به اولویتهای آن آدم...
اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد
تو جزو اولویت هایش نیستی
پائولو کوئلیو
دیگران
   
نکته 238
تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند
آلپاچینو
دیگران
   
پند و اندرز 234
زندگی عادلانه نیست و بهتره تو هم به این موضوع عادت کنی
آلیس مونرو
دیگران
   
نکته 231
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!
یکی دیگه شیک نمی پوشه..
یکی دیگه آرزویی نمی کنه..
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده..
یکی دیگه به خودش نمیرسه..
یکی مدام ترانه های غمگین گوش میده..
یکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمی گیره..
یکی محبت نمیکنه..
یکی دیگه محبت نمی پذیره..
اینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند...
پائولو کوئیلو

متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...
دیگران
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com