شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
آرمان ایزدی
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
اشعار 4029
جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار 4028
چشم من در حسرت دیدار میماند به جا
ذهن من در گردش پرگار میماند به جا

همچنان نِی ، از درون خالی شده ، هیچم دگر
باغ اگر عریان شود ، دیوار میماند به جا

من چگونه از وصالش در کشم پای خیال
بهر هر وامانده ای پندار میماند به جا

خنجرش چون از دلم تا دیده جویی می کشد
گونه ام از خون دل نم دار میماند به جا

زخم هجرش بوی فطرت میدهد ، یکروزه نیست
ز التیامش تا ابد آثار میماند به جا

دیگران پای سلامت داشتند ، عازم شدند
وندر این منزل چو من ، بیمار میماند به جا

عارفان را عاقبت ، یا وصل یا هجران و درد
نام عاشقها ولی، با "دار" میماند به جا
آرمان ایزدی
   
اشعار 4027
شعر تو هر واژه ای را فخر و عزت میدهد
حال این افسردگان را ، سخت بهجت میدهد

دٌر معنی سفته ای ، در قالب الفاظ ناب
پیچ و تاب آن قلم ، حالی به ملت میدهد

با چنین طبع بلندی ، سر به زیر افکنده ای
مدعی را این فضیلت ، درس عبرت میدهد

آرزو دارم که ماند آن قریحه پایدار
بس که نظم تو به من ، احساس مثبت میدهد

واژگانت عاشقان را رخصت روی نگار
عارفان را گاه مهمانی حیرت میدهد

گرچه با این دیده ام ، هر گز ندیده ام تورا
باز این دور آشنایی نیز لذت میدهد

دوش در گوش صبا ، خواندم غزلهای تورا
در گذر خندید و گفتا : " بوی فکرت میدهد"
آرمان ایزدی
   
اشعار 4026
مرا جز آن دمی حاجت نباشد
که با نازی به چشم اندازم آرَد

که گر رخصت دهد آن طالع نیک
دو گیتی را به دست اندازم آرد

مبینم اینچنین رنجور و فرتوت
که شور عشق در پروازم آرَد

صدایم بی توان از بی نوائیست
تب عشقش نوا در سازم آرَد

میان جمع دلریشان شوم شاد
اگر می ، مهوش طنازم آرَد

بنوشم جرعه جرعه تا شوم مست
که تا در رقصِ رَطل اندازم آرد

مرادِ مستی ما ، نقش ابروست
برا نَد ، بَر کشَد ، یا بازم آرَد
آرمان ایزدی
   
اشعار 4025
یاد از آن شب غَمانم ،که ز ما بریده رفتی
چو سرشک خون فشانم ،که رود ز دیده رفتی.....

چو ز داغ تو شکستم ، تو به بسترم نشستی
چو ز شوق تو نشستم ، تو عنان کشیده رفتی....

ای بسا که شام تارَم ، سر بشد از انتظارم
همچو شبنم بهارم ، تو سحر چکیده رفتی....

دو نَفَس شدیم همدم ، دو غریقِ ساحل غم
پس از این خیال و ماتم، تو چرا پریده ، رفتی....

من و درد این جایی ، تو و عهد آشنایی
زِ چه رو کنی دعایی؟ که شفا ندیده رفتی....

تو چو مستی شرابی ، غم عالمی ، سرابی
نکند ز ما جوابی ، به خطا شنیده رفتی......

دگرم نه گل سِتانی ، نه امیدِ بوستانی
تا چو بیدِ در خزانی ، شده ام تکیده رفتی...

مثل آن بلند گیسو ، بکشاندیَم به هر سو
مثل آن کمانِ ابرو ، چو شدم خمیده رفتی....

من ندانم آن دو اخگر ، چه نمود فتنه در سر
که به نوکِ هر دو خنجر، جگرم دریده رفتی....

تویی آن امید هستی ، منم آن اسیر مستی
ز چه رو ز ما گسستی، به کجا دویده رفتی؟

همچو " سیرهُ " بهاری ، سَرِ عاشقی نداری
تا نبینی ام به زاری ، تو کجا پریده ، رفتی؟

چه بخوانمت ترانه؟ چه بگویمت فسانه ؟
ای برای ذل بهانه ، پس از این " قصیده " رفتی...
آرمان ایزدی
   
اشعار 4024
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
اشعار 4023
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
اشعار 4022
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
اشعار 4021
گلِ محبوبه شب
حاصل صد بوسهُ شب

تو مکن مست مرا
در خَمِ این کوچهُ شب

ای غزل سازِ جهان
صانعِ آوازِ نهان
شور و شهناز مخوان
فاش مکن " گوشهُ " شب

رخ به مهتاب مده
چشم مرا آب مده
آسمان تاب مده
دست مزن خوشهُ شب

ای مه تاج به سر
سمت رحیلم ، بنگر
غم مکن زاد سفر
" آه " مکن توشهُ شب

گر بیابَم اثرت
چرخ زنم دور سَرَت
یا بیارم به بَرَت
ساغر " گلنوشهُ " شب

قبل از آشفتن من
گر تو شوی " ماُ من " من
بر کنی از تن من
این تَبِ " مدهوشهُ " شب

گر مرا هوش کنی
دعوت آغوش کنی
" شمع".....خاموش کنی
بسته شود " پوشهُ " شب
آرمان ایزدی
   
اشعار 4020
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
اشعار 4019
از عمر تلف گشته ام ار هست مجالی

خواهم ، صنما ، عرض کنم شرح مقالی

ای آفت جان ، روح و روان ، ماه دل انگیز

از سلک وصالت برسانم به تعالی

با سلسله موی تو گر ، بستهُ دنیام

با خنجر ابروت ، شهیدم به توالی

آن چشم پر آشوب تو گر خان هوس بود

لبت کوثر عذب است ، همان حول و حوالی

گر عاقبت کار دلم برزخ عشق است

آغوش گشا ، تا که در آیم به کمالی
آرمان ایزدی
   
اشعار 4018
بیا یادم بکن تا سر شود آشفنه خوابی ها
شود گاهی کنی با خاطرم این خوش حسابی ها

نصیحت میکنم جانا ، شما هم قدر صحبت دان
که گر عشاق رنجانی ، دگر رخصت نیابی ها

مخوان با آن لب خندان ، غزل از من میان جمع
که با آن حُسن و خُلق خوش ، خودت فصل الخطابی ها

نگردد از سرم بیرون ، هوای بازِ آغوشت
به دل گَه میزنم طعنه : " تو هَم فکر سرابی ها...!!! "

به بویت آنقدر مستم ، که دنیا را " سبو " بینم
تو را هم گاه پندارم ، از آن گیسو شرابی ها

مَنَت گفتم همان اول ، که در این شام ظلمانی
رخ مهتاب رنگت را به چشمانم نتابی ها

نمی دانم کدامین از زمین و آسمان جویم
به گوشم حرف فردوس است و همپایم ترابی ها

مپرس از من نشان هرگز ، ز نیکویی و آبادی
که ویرانگاه تن کردم فراز این خرابی ها

اگر از اشک و آه من ، تورا قسمت شود جنت
حلالت باشد آن غلمان و انگور و گلابی ها
آرمان ایزدی
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
اشعار 4016
مادر

شاخهُ سر سبز طوبی ، مادرم
رشحهُ جام اهورا ، مادرم

ای وجودت رشتهُ هستی من
ثدی پاکت اولین مستی من

قلب من ، آرام شبهای منی
عقل من ، پرهیز و پروای منی

ای همه آرامشم لحن خوشت
پندهای بیکران در خامُشَت

آن کسی کو سرنوشتم را سرود
کرده با نجوای تو در دل ورود

ای تمام عمر پشتیبان من
ای اساس سعی و اطمینان من

ابتدای" خلقت از نورم " تویی
شوق جانم در رگم ، شورم تویی

تا سحر بر بسترم ، بیدارَمی
تو شفا بخش تن تب دارَمی

آن خدایی که سرانجامم نوشت
کرده دامان تورا رنگ بهشت

جمله افلاک آفرینت میکنند
هر قدم سهم از نعیمت میکنند
آرمان ایزدی
   
اشعار 4015
وصف تو واژه واژه شد ، نُقل و رطب در سخن ام
نام تو میچکد چو مُشک ، از لب و نای و دهنم

غیر ِ تو نیست مطلبی ، تا که بیاورم میان
غیر تو نیست تربتی کَش بسرایم وطنم

من شده ام گدای تو ، ره ندهی به کوچه ات
من ز پی ات دوان دوان ، ناله کنم صنم صنم

آنکه رجا کند منم ، و آنکه عطا کند تویی
آنکه جفا کند تویی، و آنکه وفا کند منم

سایه به سایه میروم ، تا که بگیرمت نشان
سر به تو می سپارم و ، می دود از پی اش تنم

گر شدمی کشته تو ، زود مکن خاک مرا
رخصتی ام ده که کمی ، رقص کنم در کفنم
آرمان ایزدی
   
اشعار 4014
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
اشعار 4013
مرا خیال شانه زلفت بجای مانده هنوز
بیا که بر سر بامم همای مانده هنوز

اگر چه دی مَه و سرما و برف و طوفانست
ز شوق غنچه صبرم به پای مانده هنوز

بیا که موطی قدمت را همه گل افشانم
ببین که باغ دلم را صفای مانده هنوز

سوای قاف "قامت " و حای " حسن " تو حاشا
اگر به لوح ضمیرم " هجای " مانده هنوز

هزار شکوه ام اَر مدعی شبی بشنود
هزار ضجٌه عشقم ، به نای مانده هنوز

قسم به طلعت پاکت ، که بین اینهمه درد
مرا به شکٌر خنده ات ، دوای مانده هنوز

نگه ز مسنَد شوکت نما به عاشق زار
چنان که بر در رحمت گدای ، مانده هنوز

مباد که بر سَر کویت ز پای بنشینم
که من جوانم و جراُت بجای مانده هنوز

به شوق روی تو گر معتکف شوم نیک است
که در حریم عبادت خدای مانده هنوز
آرمان ایزدی
   
اشعار 4012
شاید شنیده ای که دل به تو بستم ..... بیا ببین
پیوسته در هوای تو هستم ..... بیا ببین

دیگر به هیچ میکده راهم نمی دهند
بی منت شراب ، چه مستم ..... بیا ببین

یادش بخیر نوازش گیسوی خرمنت
عطرش هنوز مانده به دستم .... بیا ببین

هیچکس به کلبهُ دل من سر نمیزند
در را به روی حوصله بستم .... بیا ببین

عمری دویده ام که بگیرم نشانه ات
آخر کنار کوچه نشستم....بیا ببین

سروی بلند بودم و اکنون مگو مگو
از بادها که نه ، از تو شکستم ..... بیا ببین

از آن زمان که " عشق " و " تو " همدست گشته اید
من کی ز دام حادثه رستم ؟ .... بیا ببین

تنها نه حال نزار و ملامت خلق است...
کاری که عشق داده به دستم .... بیا ببین
آرمان ایزدی
   
اشعار 4011
" خدا _ مست "

خوشا آن می پرستِ باده در دست
که با مستی ز بندِ عاقلان رَست

خوشا آن بنده ساقی پرستی
که با ساغر نماز زهد بشکست

خوشا آن عاشق درد آشنایی
که " بندی " گشت اما رشته نگسست

خوشا آن دل سپرده نازنینی
که فکر خانمانش عهد نشکست

خوشا آن سر نهاده در ره دوست
شده از شوکت مولای خود مست

خوشا آن جاودان همرازِ " حلاج"
میان بَر عاشقی با بندِ جان بست

خوشا آن خویشتن از یاد برده
که در ایثار تن ، عاشق شود هست

خوشا آن وا رهیده از دو عالم
که صهبای لقایش هست در دست

خوشا آن مستی که واحد بود حالش
خدا_مست و خدا- مست و خدا - مست
آرمان ایزدی
   
اشعار 4010
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
اشعار 4008
آن قدر گریه کنم از تعب و دلتنگی
که سراپرده این خانه بگوید بس کن

شب چو در حال و هوای تو شدم غرق خیال
شمع در محضر پروانه بگوید بس کن

می سرایم به تاٌلم ز غمت شعر ، چنان
که قلم مات و غریبانه بگوید بس کن

میرسد حالت ابراز غزل تا جایی
کآقبت این دل دیوانه بگوید بس کن

من نمی ترسم اگر خواستنت کفر بُوَد
ور مرا زاهد فرزانه بگوید بس کن

جام خونآبه چو گیرم ز کف دُرد کشان
هیچکس نیست به پیمانه بگوید بس کن

بده ام ساغر گلگون که کشم عربده باز
بلکه این ساقی میخانه بگوید بس کن

آخر الامر گذارم صنما ، جان به رهت
مگر آن دیدهٌ مستانه بگوید بس کن

من نه مجنونم و نه وامق و نه فرهادم
عاشقی کو که دلیرانه بگوید بس کن

تو نه عزرایی نه لیلی و نه شیرینی
پس مگو آنچه که افسانه بگوید ، بس کن...
آرمان ایزدی
   
اشعار 4007
دردی نهفته دارم کز صبر من فزون است
یا رب حمایتی کن ، کز طاقتم برون است

هم اغبرار عیش است ، هم زائلات عشرت
هم خصم بی دریغ و هم تشنه ام به خون است

گر شد زچهره پیدا ، رنج فراق و هجرش
صد پُر شَرَر تر از آن ، والله در درون است

ما را فتاده حاجت با زلف تابداری
هر طرٌه اش کمندی ، تابیده با فسون است

گر فاش گویمت راز ، لب از تعب بسوزد
ور بر نیاید از دل ، آتش به اندرون است

یک شب حدیث این غم با پیر خویش گفتم
کو در گشودن راز ، استادِ ذوالفنون است

گفتا که چاره ای نیست ، افتاده ای به دامَش
" آوَخ" به روزگارت ، آینده ات جنون است

طرفه حکایتی داشت ، چرخ فلک به قسمت
بر خود مگیر ای دل ، این قصه " کاف و نون " است
آرمان ایزدی
   
اشعار 4006
حس من را فاخته میفهمد
دیده ای؟ چهره اش چه غمناک است

نگران است ، می کند کو کو
دیدگانش همیشه نمناک است

حال من هم همیشه اینطوریست
حالت بی کسی...... اسفناک است

از سرِ بام ، خیره می شوم به شما
ولی چشمان کوچکم پاک است

مستم از عشق رویتان ، گویی
آشیانم همیشه در " تاک " است

اهل این کوچه دشمنم هستند
حرفهایشان غضبناک است

سینه ام را نشانه میگیرند
عاقبت خشم شان " اثر ناک " است

پَرِ پرواز را "نتابیدن"
مشکلِ عقل و فهم و ادراک است

پس بیا تا بهار من باقیست
تا هوا صاف و دل طربناک است

قبل از آنکه ز بامِتان بپَرَم
که همین کار هم خطر ناک است

رحم کن به این دلی که بستهٌ توست
مطمئن باش قلب من " آک " است
آرمان ایزدی
   
اشعار 4005
فرهاد وَش از این غم
تا بیستون کنم خاک
فریادهای عشقم
آتش نموده پژواک

از سوز عشق هردم
گویی که می فروزد
ای وای اگر از این سوز
آهم رسد به افلاک

درویشی و نداری
وانگه حریف کاری
گر عون شهریاری
دستم دهد به فَتراک

یارب بکن مدارا
دستی بگیر مارا
کین دلق بی صفا را
از سر به پا کنم چاک

ره بسته مینماید
کَس در نمی گشاید
اینَت نمی سزاید
کز رحمت تو حاشاک

گفتم که آگهی تو
دردَم چرا دهی تو؟
گفتی نمی رهی تو
کآلوده ای به خاشاک

تا خورده ام سرانجام
از تاک درد او جام
صد آفرین بر این جام
صد مرحبا بر آن تاک
آرمان ایزدی
   
اشعار 4004
دل به دریا زدم به قصد گریز
پایم اما به سنگ خاره گرفت

موج و گرداب بود و ساحلِ تو
زورق باورم کناره گرفت

راهِ گُم را دوان دوان رفتم
پایِ من سبقت از سواره گرفت

برف بر شاخهُ درختان بود
که دلم مژدهُ بهاره گرفت

به همان سرعتی که آمده بود
رفت و در قلب من شراره گرفت

دست تقدیرِ لعنتی کج بود
یک یک از شام من ستاره گرفت

شد خزان و امید من پژمرد
بند جان را به یک اشاره گرفت

روز در چشم خلق خندیدم
در خفا بغض من دوباره گرفت

چشم من تا به کی به راهش بود
دست من تا سحر شماره گرفت

دیده تا کم نیاورد در اشک
مدد از ابر پاره پاره گرفت

شده ام مشتِ استخوانی هیچ
عشقش از جان من عصاره گرفت

از تنم دست عافیت کوتاه
از وجودم دلیل و چاره گرفت

مُلک او بود ساحت این دل
نقد جان را چرا اجاره گرفت
آرمان ایزدی
   
اشعار 4003
از ازل در طلب سٌرِ وجودند همه
و ز طلب معتکف درگَه جودند همه

هر یک از لمعهُ رویت تب و تابی دارند
سٌرِ تو آتش و افکار چو دُودند همه

ای بسا عمر که طی شد به تمنای رُخت
لیک تاری ز کمندت نگشودند همه

جمعی از شعله تو شمع صفت میسوزند
جمع دیگر ز فراق تو خَمودند همه

به صوٌر مختلف و معنیِ کُل وحدت صِرف
چون که در آینهُ علم تو بودند همه

تا که در دایرهُ عقل نمی یابندت
همچو پرگار به هر سو به سجودند همه

نیست هر صفحه دل ، در خور نقش رُخ تو
گرچه این آینه از زنگ زدودند همه

سوز و آهی محک کار شود ، ورنه به قول
طیِ این مرحله بسیار نمودند همه

پارسایان که دمی محرم اسرار شدند
نیمه شب دید مسیحا ، که غنودند همه

تا مگر فضل تو از غیب که را گیرد دست
ور نه این طایفه سرگرم وجودند همه
آرمان ایزدی
   
اشعار 4002
ای " صبا " همچون صبا در پیچ در گیسوی دیگر
صورت دیگر ببین ، ماه دگر ، مینوی دیگر

خرقه انداز و گره بگشا و آواز دگر سَر دِه
برآن ، از آب و گل بگذز ، برو آن سوی دیگر

بسوزان دفتر و دستک ، و رو کُن بر سفر اینک
که آنهم دفتری دارد ، ولی از روی دیگر

ای " صبا " چون باد پاییزی ، از این شهر و از این برزن
گذر کن سرد و آکنده ، برو تا کوی دیگر

ببَر از آهِ دل توشه ، که تا پایان راهت این
بُوَد آب دگر ، نان دگر ، داروی دیگر

اکر در تن نداری نایِ این زادِ سفر بردن
ز مولایت طلب کن قوت بازوی دیگر

ای صبا دستم به دامانت ، اگر بر مقصد دل
رسیدی و زدی از قعر دل " یاهو" ی دیگر

به یاد آور یکی دلخستهُ گم کرده راهی را
که می جستَست در سیمای تو دلجوی دیگر
آرمان ایزدی
   
اشعار 4001
خون رَگم از هجرش ، میجوشد و میجوشد
طفل دلم این خون را ، مینوشد و مینوشد

از زخم فراغش هم میگریم و میخندم
بر هر دو طریق این دل ، میکوشد و میکوشد

باهر نفسم دردی ، می آید و میماند
لب را گزش آهی ، می دوزد و می دوزد

نائی بدَمد در نی، از شرح غم عشقم
هر بندِ نی از این تب ، می سوزد و می سوزد

زاهد به درِ دِیری ، بنشسته و می پاید
با هر قدمم طعنی ، می گوید و می گوید

باید بِکَنَم از بیخ ، این دارِ محبت را
هیهات که از ریشه ، می رویَد و می رویَد

آرم ز طلب سجده ، ای آه که اشکِ غم
محراب عبادت را ، می شویَد و می شویَد
آرمان ایزدی
   
اشعار 4000
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار 3999
رو کرده ای دوباره به ایوان من ، عجب !!!! .... خیر است
دیگر نمی کنی به تمنای من غضب .... خیر است

گویا ز سمت دیگر آمده خورشید ما برون
نذر کدام امام کرده ای رطٌب .... خیر است

در خواب هم ندیده بودمت ای غنچهُ بهار
کین سان به لطف کنی بنده را ادب ..... خیر است

محبوب اهل دل شدی و شیرین شهر عشق
یک فوجِ خسرو و فرهاد از عقب .... خیر است

گفتند که ماهِ عزیز است و مِی حرام
بی باده حضرتتان سرمست و با طرب !!!! .... خیر است

با نازِ خویش آمده ای تا زِ ما چه بِستانی
از جانِ عاشقم که گرفته ای طلب ..... خیر است

گیسوی شب به صورت ماهت رها مکن
زین دست ، هزار بار خورده ام رَ کَب ..... خیر است

کجا تو را به میل خویش آرزو توانم کرد؟
همین که دلم را نمیدهی تَعَب ..... خیر است
آرمان ایزدی
   
اشعار 3998
بیا بیا .... که عِطر حضورت فضای خانه گرفت
بِرس بِرس... که اسیرت تو را بهانه گرفت

ببین .. ببین.. که نزارم نموده دوری تو
نگَه .. نگَه .. که چگونه غمت شبانه گرفت

مرا ... مرا ... ندهی با ندای خود خبری
بگو ... بگو ... که امیدم رَهِ فسانه گرفت

تو را....تو را ... چه بنامم ؟ که جز تو کِی؟ چه کسی؟
کجا؟ کجا؟ ز محبت سَرَ م به شانه گرفت

مگو...مگو... که نیایی ، که دیده ام به در است
مَده ... مَده ... تو حذر ، طاقتم زمانه گرفت

بده...بده... قدحی تا غبار غم بروَد
قدح قدح چه بنوشم؟ عطش زبانه گرفت

بزَن... بزَن به بربط عشق و به ارغنون جنون
بخوان بخوان که تَنَم نشئه از ترانه گرفت

مخوان مخوان تو به غیر از سرود " شور " و " نوا"
مزن ... مزن تو مگر بزم عارفانه گرفت

منم...منم...چو حزینی ، سپرده دل به غمت
تویی...تویی ... که نگاهت دلم به دانه گرفت

نشُد... نشُد که کمانت اشارتم بکند
چه شد؟ چه شد؟ که خدنگت مرا نشانه گرفت..
آرمان ایزدی
   
اشعار 3997
زده ام فال که شاید تو مرادم باشی
همدم بزمِ شب و محفل شادم باشی

رفت تعبیر و پس از اینهمه غم فهمیدم
آفتِ دین و دل و عقل و سوادَم باشی

تیرِ آتش شدی و در دل من بنشستی
چونکه میخواستمت همچو نهادم باشی

من بیچاره بغیر از تو نیندیشیدم...
تو مگر عهد نکردی که به یادم باشی؟

من از آن جور و تطاول نخروشم هرگز
که بگویند حسودان که زیادم باشی

تا به پا بودم و مشتاق ، نبودی به بَرَم
مگر آن لحظه که از پای فتادم باشی
آرمان ایزدی
   
اشعار 3996
آشکارا گفته ام گویا گرفتار توام
شاعر ی دلداده ام ،درگیر افکار توام

میتوانی با دلم گاهی به نرمی تاکنی
کار سختی نیست وقتی من طرفدار توام

می نویسم تا سند گردد : " فدایت میشوم"
تا شود ثابت که من اینطور پا کار توام

ای گل واگشته در دامان باغ آرزو
نیستم از جنس گل ، اما چمنزار توام

خواهش بوسه در این ماه مبارک دارمت
روزه ای ، باشد . منم خرمای افطار توام

من به پای عشق تو دل را ضمانت داده ام
سالها در گیر و دارِ حکم احضار تو ام

درد دارد سینه ام،دل میفشارد تنگ و سخت
در نبودت ای نَفَس ، تنها هوادار توام

ای که قدت همچو سرو و موی پیچانت طناب
با همین تشبیه زیبا، بنده بر دار توام

از همین آزارها ، جمعی نهیبم می کنند
آخ، نمیفهمند من مسحور آزار توام

شب سحر گشت و خروس از صبح می گوید خبر
من هنوز در مانده از تفسیر اخبار توام
آرمان ایزدی
   
اشعار 3995
باد چون مستی میان گیسوانت می وزید

چیز گنگی بی محابا در نگاهت می خزید

من شدم محو تماشای دو چشمت ، مارِ عشق

ذره ذره از درون ، رگهای من را می گزید
آرمان ایزدی
   
اشعار 3994
گویند در بهشت برین ،خلد جاودان
حوران سیم بر ، برقصند صف به صف

دامن کشان و موی پریشان و سینه چاک
دلها برند این لولی وشان ز کف

بر گرد زاهدان مقرب ، حلقه میزنند
فریاد می کشند همه ، مستانه از شعف

ساقی شراب سرخ بر مومنان دهد
تا مینگرددشان یک دمی تلف

در حیرتم از این قصه در کار کردگار
کز خرابات کردن جنت، چیستش هدف؟

رندی چرا نکوست اندر آخرت؟
آنجا هماره گوهر و اینجا بوَد خَذَف

در این جهان ، جام و صنم حرام !!
آنجا حلال و فراوان تر از عَلَف

دورم ز کفر ولی شک نموده ام
زین قصه ها که روایت شد از سَلَف

آخر به عدل مگر اقتضاء کند
در زندگی شرافت و در موت بی شرف؟!؟

شاید هم آن مفسر جاهل خطا نمود
تخمینِ ثقل دُر زده ، از هیئت صدف

گو در کار این سرای عاجز بمانده ای..
این سوی مانده را چه به تفسیر آن طرف

نیک است به جهد رها گردی از غرور
لولا انکَشَف ، قالوا اناُ انصرَف
آرمان ایزدی
   
اشعار 3993
چو شب به سوی بارش ام ، به بغض بی بهانه ای
به سمت خویش میدهم ، به "آه" و " غم" نشانه ای

سرشک تا که میچکد ، ز دیده بر غبارِ دل
هَوار می شود چو گِل ، شکسته سقف خانه ای

به سیل پُر حنینِ جان ، اگر چه زورقم ولی
شکسته ام ز موجها ، نه ساحلی ، کرانه ای

به قعر می برد مرا ، چو گوش می سپار مش
که باد زوزه می کشد ، چو ساز بی ترانه ای

به بامِ خواب می روم ، ستاره می کنم نشان
دو چشم خون کنم که هی ، سحر شود شبانه ای

به چشم مردمان مرا ، گهی به سُخره می کشد
به گریه می دهد مرا ، به نحو کودکانه ای

بدین روش نشانَدَم به کنج انزوای ِ خود
مرا امید وصل نه ، مگر گهی ، گمانه ای

کجای این غزل مرا ، به واژه بار می دهد
که شعر می رود ز کف ، چو بگذرد زمانه ای
آرمان ایزدی
   
اشعار 3992
گلبانگ عشق کو؟ که زنَم چون هَزار دَم
اما نه بلبلم ، نه صفا می برازَدَم

خود دانم این فراق چه افسون مبهمی ست
و ین داغ بی دریغ به کجا می سپارَدَم

آشفته حالم از باد قضا و دوست
چون رد پای خویش ، به جا می گذارَدَم

خنجر ز حرف خلق ، هر دم که میخورم
جایی نشسته و بخدا میشمارَدَم

دلتنگی از نبود تو ، بس نبود و هم
این بغض لعنتی ، که جدا میفشاردم

حسی شبی به ماهت سپردم و افسوس
روز ها ست که به کارِ گِلی می گُمارَدَم

بند بند موی تو ناب است، ولی هیهات
که هر چه میکنی تو رها ، می حصارَدَم
آرمان ایزدی
   
اشعار 3991
موی تو قلم ، چشم سیاه تو دوات است
وین سینه ما، کاغذِ مطلوبِ " برات" است

بنویس بر این صفحه که عمری طلب ماست
هر چند که اکناف پر از این صفحات است

جمعی به تمنای رُخت تشنه لب و مست
این ساحت دیدار شما چون "عرفات" است

لب غنچه و مو نسترن و چشم چو نرگس
رویای دل انگیز تو بَس پُر نفحات است

دل بردن و دل کندن و دلگیر نمودن
یک حمله قلبی است که از کل جهات است

من نزد تو چون چشمه جوشان حیاتم
با غیر تو چون شمع ، که در حال وفات است

توصیف لبت طبع مرا گرم نماید
چون خاصیت ویژه که در چای و نبات است

من نکته چه گویم ، سرِ این قصه بلند است
این قصه نه ، یک مسئلهِ پُر شبهات است

خواهم که بَرَم دست به گیسوی بلندت
قصدم به حیاتی است که در آن ظلمات است

ای وای که عمرم شد و اندوخته ام رفت
پرداخته ام آنچه که بیش از کلمات است

پس باز بیا و بدهم بابت هر سال
یک بوسه جانانه که "حق السنوات "است
آرمان ایزدی
   
اشعار 3990
چندیست که ای آفت دوران خبرت نیست
در کوچه و در برزن و میدان ، خبرت نیست

رفتی تو از این کوی و گذر ، خرم و دلشاد
وز محنت دیرینه یاران خبرت نیست

دوشینه به بام آمده تا روی تو بینند
صبح آمد و ای ماه ، کماکان خبرت نیست

دل میبری از عامی و زاهد به نگاهی
از گمرهی خلق مسلمان خبرت نیست

نرخ شِکٌرَت رایج بازار شکسته
حیف است که از قیمت احسان خبرت نیست

این کوچه و آن کوچه چه غوغاست ز حُسنت
بردی ز دل شهر تو ایمان ، خبرت نیست

با باده لبریز خود اندوه که شویم
از پاکی اندیشه مستان خبرت نیست

عمری شده در قصد تو ای کعبه آمال
کز راه دل و خار مغیلان خبرت نیست

از راه دراز آمده ام بوسه بچینم
از ذائقه تشنه مهمان خبرت نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار 3989
چنان از بوی جانبخشِ بهارِ روشنَت مستم
که هر چه کردم این صورت کنم انکار، ممکن نیست

هجوم واژه در ذهن من ای محبوب من ، کی شعر خواهد شد؟
که شعر خوش سرودن بی تو با اصرار ممکن نیست

دوای عاشقی گویند محو خاطر است ، اما
فراموشی از آنجائیکه که هر شب می کنم اقرار ممکن نیست

تو صدها وعده ام دادی و من صد حسرتت خوردم
هزاران سادگی کردم .... ولی اینبار ممکن نیست

چنان حالی ،چنان حالی ، به دل افتاده از یادت
که وصفش درج در مشروح صد اخبار ممکن نیست

به راه کوی خود ای آشنا ، دستی بگیر از ما
که این ره را سپردن با تنِ تب دار ممکن نیست

چه گویم از تو با خلقی که حیران تو میمانند
به هر ناهوشیاری گفتن اسرار ممکن نیست

اگر گاهی ببارد چشم من،درد فراقت را نپوشاند
که حتی شرح آن با بارش رگبار ممکن نیست

مرا هرگز مکن با قسمت و تقدیر رو در رو
که بازو در فکندن با دو تَن " قدٌار" ممکن نیست

تو گفتی : " باز میگردم...صبوری پیشه کن لَختی.."
به حرفت نه نمیگویم ، ولی اینکار ممکن نیست....
آرمان ایزدی
   
اشعار 3988
از آن زمان که کار دل به این جنون کشیده شد
چه سوزها که اززبان به اندرون کشیده شد

به گریه گفته چشم من خلاصه الکلام عشق
طویل داستان ولی به کاف و نون کشیده شد

به بزم اشک خوانده ام چه نغمه های آتشین
چه زخمه ها که تا سحر به ارغنون کشیده شد

دوباره پای عاشقان به مقتلی رسیده که
غریو سوگواری از سیاوشون کشیده شد

به شیخ شعر گو بیا ، رسیده قاصدی ز ره
که هفت شهر عشق تو ، به خاک و خون کشیده شد

رسیده تا حریم حق ، ز سینه زجه و فغان
از این عذاب بی امان که تا کنون کشیده شد

تطاول است از فلک،در این حصار باغها
به دست باد ریشه ها ، اگر برون کشیده شد
آرمان ایزدی
   
اشعار 3987
بحث گیسوی تو شد،حرف دلم یادم رفت
هرچه باید بنویسم به قلم یادم رفت

نیت ام بود بگویم به تو راز دل خویش
تا سر کوچه رسیدی بغلم، یادم رفت

دیدمت،هول شدم، رشته افکار گسیخت
وقت آن شد که بگویم "عسلم" یادم رفت

آنقدر غرق در اندیشه عشقت گشتم
نوبت صحبت من شد،غزلم یادم رفت

از من اصرار که پا روی دوچشمم بگذار
از تو یک ناز..همین...ماحصلم یادم رفت

آب و جارو شده این کوچه....چراغان شده شهر
بنده معذور که ساز و دهلم یادم رفت

الغرض پیش بیا تا بسرایم غزلی.
گر چه اصلا فعلاتن فعلم یادم رفت
آرمان ایزدی
   
اشعار 3986
ابر با بغض من که هماهنگ میشود
ایوان سینه پر از نم نم آهتگ میشود

این قطره های کوچک باران بدون تو
آن دم که میرسد به سرم سنگ میشود

جانم به جام نگاه تو تحلیل میرود
روحم به قاب آینه کمرنگ میشود

از وقتی که قلب گروگان چشم توست
هر شب دلم برای دلم تنگ میشود

آخر به جنگ نابرابر تو فتح با من است
آن دم که پای لشکر غم لنگ میشود

من با قلم چنین نویسم و بخت با قلم چنان
دیریست میان این دو قلم جنگ میشود

عمری عزیز به پای تو رفته ولی بیا
ما چانه میزنیم و معامله همسنگ میشود
آرمان ایزدی
   
اشعار 3985
صبح امروز یادت اقتادم
گریه اسباب بیقراری شد
تا نشستم دو بیت بنویسم
باز آسمان بهاری شد

باز گفتم کنارمی و غزل
باعث حسن همجواری شد

دست بردم به حلقه مویت
رنگ و رویت کمی اناری شد

تا زدی خنده اشک بند آمد
غصه از شعر من فراری شد

ناگهان پر کشیدی از فکرم
دشت ابیات من غباری شد

رفتنت بر دلم خراشی بود
کم کم ای وای ...زخم کاری شد
نور شبهای تار من بودی
یاد تو برق اضطراری شد

بس که در عشق بمب احساسی
شکل رفتارت انتحاری شد

دیگر افتادم از غزل گفتن
هق هق دل به واژه جاری شد
چه بگویم که باز برگردی
و نگویی که پاچه خواری شد

چون کشش داشتی به لفظ قلم لحن اشعار من اداری شد

روز جمعست یادتان باشد
روز تعطیل اضافه کاری شد
آرمان ایزدی
   
اشعار 3984
ای بلبل نشسته به شاخ شجر بخوان
از جویبار و جنگل و کوه و کمر بخوان

گاهی به سلک همایون ، سه گاه و شور
چندی به " دیلمان " و گهی " جامه در " بخوان

ای همنوای بنان و ملوک و تاج
آنسان که جان تازه بگیرد " قمر " بخوان

از قصد جام حافظ و عرفان مولوی
با لحنی که می سِتُرد هوشم ز سر بخوان

تا آتشی به پا شود از نو به سینه ها
دستی به تار دل زن و " مرغ سحر " بخوان

بر خیز که " سرو چمانت" امید ماست
زآن نغمه های دلکش پر شور وشر بخوان

تا ساحت بهشت نشاند غبار دل
یک "ربٌنای" نابِ عمیق الاثر بخوان

"بگذار تا مقابل چشم تو بگذریم"
آنگه برای دلشدگان از ظفر بخوان

دیریست که قدر تو دانند اهل شوق
عمری برای من و این چشم تر بخوان
آرمان ایزدی
   
اشعار 3983
چه بگویم که نپرسند همه راز تو را
رفتن و آمدن و شیوه طناز تو را

به چه سویی کنم ای قبله حاجات دعات
که فلک سجده کند نقطه آغاز تو را

عاشقان را به جفا کشته ای و خوشحالی
که نکردست کسی فتحِ سرافرازِ تو را

این نه شطرنجِ سپاه است و نه هنگام نبرد
چه کسی کشته مگر افسر و سربازِ تو را؟

جان کُنَم ب سر پیمان و سَرِ خویش ضمان
که به رحم آورم این لشکر "شب تاز " تو را

حیف از آن ساحت رخساره و آن قدِ چو سرو
که تبِ سنگدلی سَد کند ابراز تو را

خوی گرم تو اگر خوانده کسی " دشت جنوب"
هم ندیدست یقین سردیِ قفقاز تو را

هرکس از فاخته و سار و قناری دم زد
نشنیدست هنوز چهچه شهناز تو را

وآنکه آوای بهشت است به خوابش مسموع
همه بگذارد اگر ، بشنود آواز تو را

همه شهر طربناک شده ، پاکوبان
که به افواه رسیده سخن ساز شما

تا شکارت شده ام ، حضرت حق را شاکر
که ندادست به شاهین پر پرواز تو را

دفتر شعرم اگر در گرو باده برفت
خط به خط بازنویسم به قلم ناز تو را
آرمان ایزدی
   
اشعار 3982
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
اشعار 3981
شب آمد و حال من ، رو کرده به ویرانی
در سینه چه آشوبی ، در دیده چه بارانی

آرام نمی گیرد امواجِ درون من
گاه است که باز آیی ، این غائله بنشانی

این زورق بشکسته زین حادثه گرداب
کم مانده فروپاشد ، سکان دلش آنی

کوهی شده درد من ، عمریست کلنجارم
فرهاد مزن تیشه ، زین صخره فرومانی

این کودک دل هر گز ، با صبر ندارد خو
اینقدر نمی خواهند از طفل دبستانی

دستی تو بگیر از ما ، ای شاه جهان آرا
کردند شب و قسمت ، این توطئه پنهانی

چون تحفه خاقان است ، این قلبِ کبودِ من
بر سینه نیاوردم یاقوت به آسانی

لَختی تو دعایم کن ، گر بر سر پیمانی
ای هر قدمت خیری ، ای هر نفست جانی

وقت است زنی طرٌه بر طَرف رخ ماهت
تا باد زند بوسه بر ساحت پیشانی

من ساغر خون هرشب ، با درد تو مینوشم
تاثیر غَمَت در می ، افسوس نمی دانی
آرمان ایزدی
   
اشعار 3980
فقیر کوی تو نام و ننگ نشناسد
خراب روی تو دست از ترنگ نشناسد

کلیم طور تو از قبطیان نمی ترسد
خلیل عشق تو ، نار و شرنگ نشناسد

حکایت غم تو ، سرنوشت فرهاد است
به تیشه در طلبت فرق و سنگ نشناسد

ز خون سرخ سیاوش همی رسد آواز
که مست باده تو ، آب و رنگ نشناسد

چنان که چیره گشته ای و تیغ ناوک اندازی
سِزَد ... که "مردم" تو رسم جنگ نشناسد

به فتنه و اثر شصت ، خبره صیادی
که دام عشق تو ، کاهل از زرنگ نشناسد

بیا که شمع حیاتم شنیده بوی سحر
برس که پیر دلم وقت تنگ نشناسد
آرمان ایزدی
   
اشعار 3979
خبر لطف تو آمد، خبر خوبی بود
اثر مهر تو بر دل ، اثر خوبی بود

بعد عمری که نمودی تو از این سو گذری
بهر این خسته نگاهت ، نظر خوبی بود

صبر بسیار نمودم که شوی محرم دل
حاصل صبر عزیزم ، ثمر خوبی بود

شدم آواره حُسنت به همه کوی و دیار
عاقبت روی تو دیدم ، سفر خوبی بود

زد شرر بر دل افسرده من روی مهَت
گر چه میسوزدم ، اما شرر خوبی بود

سَر به دامان تو انداخته ام ، کم مشمار
تا که شور تو در او بود ، سَرِ خوبی بود

حاصل عشق من و جور تو و طعن رقیب
گر ضرر کرده ام ای مَه ، ضررخوبی بود

گفته بودی به حریفان که فلانی شده پیر
لیک اما به جوانی ، پسر خوبی بود
آرمان ایزدی
   
اشعار 3978
دست بردار ای دل از ماهی که میخواهی و نیست
از فسون قسمت اگاهی که میخواهی و نیست

چند باید استخوان در آتش از وِی سوختن
تا کشی فریاد در چاهی که میخواهی و نیست

چند ریزد بغض سرکش هر قدم از چشم عشق
تا شود پیدا تورا راهی که میخواهی و نیست

مانده ای تنها تو ای حالِ ملال انگیز من
پای لَنگت نیست همراهی که میخواهی و نیست

موج دریای غمت آمد ، به فکر غرق باش
نا امید از ذرهٌ کاهی که میخواهی و نیست

عشق هر گز برنمیخیزد که گیرد دست را
آه از این قصه واهی ، که میخواهی و نیست

ای که میگفتی حضورش مایهٌ آرامش است
درد میگردد کسی گاهی ، که میخواهی و نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار 3977
لطفا به جای (...) بخوانید: " سه تا نقطه "

با کسب اجازه از محضر اساتید..........

ما اهل صفائیم و سلام و (...)
بر ما تو مخوان وِرد و کلام و (...)

در وادی مستی و پریشانی و رندی
با طعنه مگو اهل ظلام و (...)

تقدیر چنین بود که در دولت ساقی
حاصل شده از باده دوام و (...)

حاجت نبرم هیچ بَرِ مرشد و عامی
تا دم نزند پخته و خام و (...)

این نیست که قسمت نشود دولت و مکنت
طبعم نکشد جاه و مقام و (...)

این ورطهٌ دیجور و من خسته تب دار
زین و سپر و اسب و لجام و (...)

تا رخش سعادت بشود رامِ من پیر
خوان گشته تر از رستم و سام و (...)

ای مدعی امشب تو مکن حیلت تازه
گسترده مکن دانه و دام و (...)

امشب اگرم سستی مستی بگذارد
یورش کنمَت از دَر و بام و (...)

امشب شب عشاق و جهان باختگان است
القصه کنم کار تمام و (...)

چیزی به غنیمت من از این کوی نخواهم
جز رطل و سبو ، کوزه و جام و (...)

گر خواهش این خسته بپرسد صنم شوخ
دارم هوس بوسه و کام و (...)

در گردش این دهر چو با عشق نشستیم
دیگر چه غم از حسن ختام و (...)

گر بستهٌ عقبایی و گر خستهٌ دنیا
بی رَه زده ای ! ختم کلام و (...)
آرمان ایزدی
   
اشعار 3976
‍نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است

کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
اشعار 3975
چو خورشید و مَه آشیانی مرا
ز مُلک سحر گَه ، نشانی مرا

به گردونِ بی اخترِ سرنوشت
به هر شامگَه کهکشانی مرا

چو نیسانِ بارندهٌ نوبهار
چو قوس و قزح ، آسمانی مرا

به هر رشتهٌ موی عنبر وَشَت
به دامی تَبَه می کشانی مرا

به خال زنخدان و آن طٌره ات
چو افتاده چَه ریسمانی مرا

چو قد قامت عشق برپا کنی
به خاک سیَه می نشانی مرا

چه سودم که لشکر کشم بر غمت
به قلبِ سپَه خون فشانی مرا

تو پروردگاری و من آدمی
به یک "جو " گُنَه ، پاسبانی مرا

گهی پُر عطوفت ، گهی پُر خروش
چنینی مرا ، گَه ، چنانی مرا
آرمان ایزدی
   
اشعار 3974
در درونم آتشی افکنده دوست
کز گدازش می بسوزد جان و پوست

گَه بنامد ، گَه بگوید ، گَه بخواند او مرا
گر چه میدانم که این نیرنگ اوست

عشق را افسانه پندارد ، نگردد گردِ آن
کین طریقت خوبرویان را نکوست

دل همی بُردَست و بر خاک سیَه انداخته
او مقصر نیست ، دل بی آبروست

چون ننالم شامگاهان زارِ زار از بخت خود
تا که شبهایم به رنگِ جعدِ آن مشکینه موست

من به یک لبخندِ یارم جمله جان قربان کنم
جان ز تن خود میرود تا خنده روست

این جفا را دوست دارم تا که از او میرسد
ور نه تا روز ابد ، دست من و دامان اوست
آرمان ایزدی
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
اشعار 3972
نازنینا ، خیز و این کاشانه را تطهیر کن
آشنا را دعوت و بیگانه را تحذیر کن

تا نمی جویم رهایی از خیال طرٌه ات
با دو زلفت این دل دیوانه را زنجیر کن

پیش تر آ و دعایی ده من آشفته را
با خدا این ذهن وهم آلوده را درگیر کن

هر چه خواهی میکشم فریاد از سوز فراق
بیشتر آتش بزن ، این ناله را شبگیر کن

با رقیبان حشر و نشری داشتی در خواب ما
از سرم این وحشت بیهوده را تبخیر کن

شیخ ما گوید حدیث خانه و را خدا
رخصتی یارا ، خدا و خانه را تفسیر کن

بارها گفتم هیاهوی رقیبان یاوه است
ای قلم نیک است فرصت ، یاوه را تقریر کن

او که بی پروا به خون ما مصمم گشته است
با نوید قتل من ، جانانه را تبشیر کن

بار الها ، گر چه زخمم می زنند این مردمان
از سر رحمت عقول کافه را تنویر کن
آرمان ایزدی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com