شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1907
فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند.
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 1900
مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است
نمازش ترک نمیشود
زیارت عاشورا میخواند
روزه میگیرد
مسجد میرود
خیلی پسر با خداییست
لحظه ای دلم گرفت ........
در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم می آورد
دست های پینه بسته پدرم را دست های خدا میبینم
زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند
به صندوق صدقه پول نمی اندازم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم
مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غم ها تنهایم نمیگذارد
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او
مادرم خدای من و خدای همسایه یکیست فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم
خدای من دوست انسان هاست نه پادشاه آنها
ناشناس
   
نکته 669
دل بستن به کلاغی که دل دارد ، بهتر از دل بستن به طاووسی است که تنها زیبایی دارد.
ناشناس
   
نکته 2038
هميشه دو اصل را در زندگي خود
به ياد داشته باشيم
جسارت در بيان عقيده
جرات در پذيرش اشتباه
ناشناس
   
نکته 2880
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
نکته 1728
اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد.
هلن کلر
   
نکته 1345
غیر ممکن است هم عاشق بود و هم عاقل
فرانسیس بیکن
   
نکته 3183
از دوست جدید رازت را پنهان کن،

از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را

چون اولی باورت را نشانه می گیرد
دومی قلبت را . . .
ناشناس
   
عاشقانه ها 3136
من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
ناشناس
   
نکته 2243
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﻪ :
√ ﺭﮊﺕ ﭘﺮﺭﻧﮕﻪ ،
ﻭﻗﺘﯽ
√ ﺷﺎﻟﺘﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺟﻠﻮ ،
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﻪ :
√ ﯾﻘﺖ ﺑﺎﺯﻩ ﮔﺮﺩﻧﺖ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ،
ﻧﮕﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ ...❣
ﺑﺪﻭﻥ ↜ﻭﺍﺳﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﯼ↝
ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ...
مرد اونیه که وقتی باهاش ♡قهر♡ کنی و میگی :
☜دیگه نمیخوام صداتو بشنوم ☞
یه ساعت بعد بهت اس بده و بگه :
میشه تلفنتو جواب بدی ؟؟❣❣
قول میدم حرف نزنم ،
♥فقط میخوام صدای نفساتو گوش کنم❣♥
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ،
ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﯾﺪ
ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮐﻨﻦ ...
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﺮﺍﺭ ،
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ،
ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ
ﻭ ﻣﯿﮕﻦ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﮐﻦ ﺍﻭﻥ ﺭﮊتو ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﻗﻬﺮﯼ sms ﻣﯿﺪﻥ ﻣﯿﮕﻦ :
ﮐﺠﺎﯾﯽ ؟؟؟
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮ ﻫﺴﺘﻢ❣
ﻭﻟﯽ ﺑﯿﺨﻮﺩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻡ ﺑﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...
همونایی که از نگات ،
از سکوتت ،
میفهمن حرفاتو ...❣
حدس میزنن ...
همونایی که ،
از سکوتت دیوونه میشن
هرجورشده به حرف میارنت ...
میخندوننت ...❣
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﻦ
ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﻮ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪﺵ
ﻣﯿﺎﻥ ♥ﻣﻨﺖ ﮐﺸﯽ❣♥
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯽ :
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻨﻢ
ﻣﯿﮕﻦ ﺑﯿﺨﻭﻭﺩ
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،
ﯾﻬﻮ ♥ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮ ﻗﺎﻃﯽ میکنن♥
شیر فهمت میکنن ،
√ از بودنشون
√ از خواستنشون
√ از عشقشون
اینا خیلی کمن♥
ناشناس
   
گلایه 2929
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
نکته 680
مرد افتخار و شهرت می خرد ،
اما بهایش را زن می پردازد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 481
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
دانستنیها 1159
ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ
ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ، ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ . ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻥﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻗﻮﯼ ﭘﺮﻭﺭﺵ
ﺩﻫﻨﺪ
ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺸﻐﻠﻪﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺷﺎﻥ، ﻃﺮﺯ ﺻﺤﺒﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﻨﺪ . ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ
ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺧﻮﺩ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﯿﺖ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﺸﻞ ﻫﻮﺭﺗﻮﻥ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﯾﺖ
ﻣﺸﻬﻮﺭ ( ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ) ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ والدین،
ﻟﯿﺴﺖ ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﺪ، ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ .
۱. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ! ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻧﺖ
ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ .
۲. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ .
۳ . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ! ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺭﺍ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ .
۴ . ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺑﻪ .
۵ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
۶. ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﯼ .
۷ . ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ .
۸ . ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ .
۹. ﺗﻮ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ .
۱۰ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻮ، ﻣﻮﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ .
۱۱. ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻢ، ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﻢ .
۱۲ . ﺑﻠﻪ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ، ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۱۳ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﻮﻡ .
۱۴ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ .
۱۵ . ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ .
۱۶. ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۷ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۸ . ﻗﺎﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ .
۱۹ . ﻫﯿﭻ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
۲۰. ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ، ﺑﯽﻫﻤﺘﺎ ﺍﺳﺖ .
۲۱ . ﺍﺯﺕ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ .
۲۲ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۲۳ . ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۴ . ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻣﺮﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ .
۲۵ . ﻋﺠﻠﻪ ﻧﮑﻦ .
۲۶ . ﻗﻮﯼ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۷ . ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ (پدرت)ﻫﺴﺘﻢ .
۲۸. ﺷﺠﺎﻉ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۹ . ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ .
۳۰ . ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻦ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
۳۱. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۲. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ .
۳۳ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ .
۳۴ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ .
۳۵ . ﺑﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ .
۳۶ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۷ . ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻮﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ .
۳۸ . ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ .
۳۹. ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽﻫﺎﯾﺖ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ .
۴۰ . ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ .
۴۱. ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﯽ .
۴۲ . ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دیگران
   
ضرب المثل 821
داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت.
(ضرب المثل لهستانی)
ناشناس
   
نکته 1494
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
ناشناس
   
پند و اندرز 234
زندگی عادلانه نیست و بهتره تو هم به این موضوع عادت کنی
آلیس مونرو
دیگران
   
تلنگر 2083
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بودو میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.

نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بودکه ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد
که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم،اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.

گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
نکته 1449
اگر می خواهی بدانی ثروتت چقدر است ، پولهایت را نشمار!
قطره اشکی بر روی گونه ات بریز ، تعداد دستانی که آنرا پاک می کنند ثروت توست.
ناشناس
   
نکته 1617
وﻗﺘﯽ راه ﺣﻞ ﺳﺎده ﺑﺎﺷﺪ ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨﮑﻪ ﺧﺪا در ﺣﺎل ﭘﺎﺳﺦ دادن اﺳﺖ .‬
آلبرت انیشتین
   
دل نوشته 2570
بی خیال همه ی سیب هایی که افتادند!
زمین دافعه دارد...
این را از پرواز همه ی
کبوترانی که رفتند و
برنگشتند
فهمیده ام...
از قاصدک هایی که آرزوهایمان را بردند و
نیاوردند...
از دعاهایی که رو به آسمان گفتیم و
پاسخشان به زمین نیامد...
من یقین دارم
زمین دافعه دارد!

بیچاره سیب هایی که به خیال جاذبه افتادند!...
ناشناس
   
شوخی 2185
ایرانی بودن آدم وحوا اثبات شد: روزی مریدی پرسید یا شیخ ،آیا در باب ملیت حضرت آدم و حوا ، تفحص گشته ؟؟
برخی آنان را انگلیسی و برخی فرانسوی میدانند ؟!!!!
شیخ گفت :
وقتی که نه لباسی برای پوشیدن و نه خانه ای برای سُکنی داشته اند و تنها آذوقه آنان یک سیب بوده که خوردن آن هم "حرام" محسوب میشده و با این همه مصیبت باز هم فکر میکردند در " بهشت " ساکن هستند ، بطور قطع الیقین " ایرانی " بوده اند!
ناشناس
   
نکته 2833
... سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمیکند ...
ناشناس
   
نکته 2806
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید!
ناشناس
   
دوستی 1875
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ
ﺩﻝ ﺑﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﺳﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ
ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻣﻲ ﺁﻏﻮﺵ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﻧﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮔﻨﺠﺸﻚ
ﭘﺮ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺴﺘﺮﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ
ﻳﺎﺱ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﻴﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻻﻟﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺴﺖ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﯾﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ
ﺳﻘﻒ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳت
فریدون مشیری
   
نکته 1330
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچ کسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3099
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری
   
تلنگر 980
معلم ادبیاتمان میگفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام.

سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد

یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....

و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...

وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....

وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟

گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.

این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،

تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....

خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....

ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....

نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....

امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.

این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود و بس.
ناشناس
   
دل نوشته 3689
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
ناشناس
   
نکته 1350
من تلویزیون را بسیار آموزنده یافتم. هر وقت کسی آن را روشن میکرد به اتاق دیگری میرفتم و کتابی مطالعه میکردم
گروچو مارکس -کمدین آمریکایی
دیگران
   
گلایه 2765
مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود
ناشناس
   
تلنگر 4144
حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال پرهیزگاری رسد؟

گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...!
ناشناس
   
تلنگر 2419
قدیم ها ، تو مهمونی ها همه به شکل (O) می نشستند و باهم حرف میزدند.
یه کم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل ( ن) مینشستند. تلویزیون جلو بقیه روبروش .
اما الان ها همه تو مهمونی ها اینجوری می نشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش.
اون دو نقطه تنها آخر ،
پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و وایبر و لاین ندارند ، همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن .
همونها که کم کم از بین ما میرند و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودند .
ناشناس
   
عاشقانه ها 1470
چشمهايت را دوست دارم !
چشمهايت نجيب است
شبيه ماده اسبى جوان رها شده در دل دشت !
نگاهت دريايى ست سه بعدى كه تمام عاشقانه ها
در آن موج مى زند !
شرم هايت را دوست دارم
وقتى شعرى از من مى شنوى و حواست را
به بى ساحل ترين دريا پرت مى كنى !
بى تابى ات را دوست دارم
وقتى نامه هايم را تنهايى باز مى كنى !
سرخ شدن هاى پى در پى ات را
كه انگار تازه به سن بلوغ رسيده اى !
تو اى سرخ ترين سيب زندگانى ام
آيا مى دانستى من هنوز سر از عاشقى ات در نياورده ام
و ماه به ماه ، آفتاب به آفتاب
براى چشمهايت ستاره الك مى كنم ؟!
" بهرنگ قاسمى "
دیگران
   
عاشقانه ها 2534
ردپاها
همیشه حرفِ از رفتن نمی زنند
امروز
دو ردپا روی برف ها دیدم
آنقدر نزدیک بهم
که می شد فهمید
جاهایی که جایِ پایشان بیشتر آب شده
همدیگر را بوسیده اند!
حتی فهمیدم
در طول مسیر
"دوستت دارم" های زیادی به هم گفته اند!
ناشناس
   
حکایت 3677
ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏»

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ…

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .
ناشناس
   
دل نوشته 3117
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
نکته 3700
مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»
حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.
حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.
بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم
ناشناس
   
نکته 3141
گلستان سعدی..یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
سعدی
   
نکته 750
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ...ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
سهراب سپهری
   
پند و اندرز 4141
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ
   
نکته 679
هرگز منتظر فردای خیالی نباش؛
سهمت را از شادی های زندگی، همین امروز بگیر ...
ناشناس
   
نکته 2308
زندگی دو نیمه است
نیمه اول در آرزوی نیمه دوم
نیمه دوم در حسرت نیمه اول
ناشناس
   
شوخی 29
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺩﭼﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﮐﻠﯿﻮﯼ ﺷﺪ ,
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪ,
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻭ ﻗﻮﻡ ﺧﻮﯾﺶ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﯿﺎﺩﺗﺶ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ * ﺍﯾﺪﺯ * ﺩﺍﺭﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺍﯾﺪﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺕ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯾﺴﺖ ؟
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﻣﺮﮔﻢ ﻓﺮﺍ ﻣﯿﺮﺳﺪ ،
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ، ﺑﻔﮑﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺗﺎﻥ ﻧﯿﻮﻓﺘﻦ !!…
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻨﺤﺮﻑ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺯﻧﯽ ,ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ.
ناشناس
   
حکایت 1775
ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ . ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ . ﺩﯾﺪﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ. ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ :
ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟ ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟ ﮔﻔﺖ : ﯾﻚﺩﺭﻫﻢ . ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ . ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ ﺷﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ . ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ. ﻛﺎﺳﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ . عتيقه است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2317
ای سیه چشم و سیه مو تو بیا یارم باش
مرهمی بر دل غمدیده و بیمارم باش

گره ی زلف تو من را به خداوند رساند
گره را باز نکن در پی دیدارم باش
حلقه کن زلف که من حلقه به گوشَت باشم
گر رمیدی زِبَرَم حلقه ای از دارم باش
چشم ها بستر عشقند مبند آنان را
چشم دل باز کن و دلبر و دلدارم باش
ای کمان ابروی تو آرش نامی را بس
تیر مژگان بکش وعاقبت کارم باش
ای که در دایره ی عشق به گردت همه جمع
تنگ کن دایره را نقطه پرگارم باش
زیر رگبار بلا خُرد شده پیکر من
زطبیبان همه نومید تو معمارم باش
در غزل عاطفه و عشق و محبت جاریست
چه کساد است غزل گرمی بازارم باش
به لبان شکرین نام مرا زمزمه کن
عشق ارزان شده اینجا تو خریدارم باش
هذیان گفتم اگر،عفو کن و حد نزنم
تو دوای دل در آتش و تبدارم باش
چه صبورانه نشستی به غزلخوانی من
به حراجیّ سخن بنگر و سمسارم باش
"عندلیبم"که قفس بال مرا بشکسته
بشکن این قفل و بیا در پی تیمارم باش
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
لطیفه 2152
اگر وقتی کسی را در آغوش میگیری در میان بازوانت میلرزد؛‏
اگر لبهایش بر لبهایت چون آتش سوزنده است؛
اگر در چشمانش برق و درخشندگی خاصی میبینی؛‏
اگر به سختی نفس میکشد؛‏
.
.
.
.
بیچاره شدی …طرف آنفولانزا داره
ناشناس
   
نکته 3633
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
دل نوشته 2640
ﺧﺪﺍﯾﺎﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ﺑﮕﻮ:

ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﻑﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ !
ﺁﻧﻘﺪﺭﻛﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺧﺖ ...
فـــقــط (( آدم ))
ﺣﺘﯽ ﺑﺮﻓﯽ ﻭﺳﺮﺩ ...

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﺎﺧﺘﯽ
ﻋﻬﺪ ﺷﮑﻨﻨﺪ !....

ﺍﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻓﯽ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻋﻬﺪ ﻭﭘﯿﻤﺎﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ !...
ناشناس
   
دل نوشته 2663
میخواهم زندگیم را آنطور که میخواهم ببافم...

یکی از زیر یکی از رو...
نه خوب نیست میشکافمش اینطوری زندگیم بیخودی کش میاید و با یک بارش سطحی آسمان به تنم گشاد و بد قواره میشود...
پس دوباره زندگیم را سر می اندازم....
یک رج زیر یک رج رو اینطوری بیشتر به دلم میشیند آنجایی که زندگی آزارم میدهد را از دانه هایش کم میکنم و آنجایی که خوشبختی را حس میکنم به دانه های زندگیم اضافه میکنم چقدر زبباست وقتی زندگیت را خودت ببافی و به تن کنی جوری که نه به تنت زار بزند نه تنگ باشد که جلوی نفست را بگیرد...
می
بافم رویای زندگی را...

ناشناس
   
نکته 1857
در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده.
امانوئل کانت
   
عاشقانه ها 2551
تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم
دوست دارم که خودم پیرهنت را بدرم!

تو هر اندازه که بگریزی و پرهیز کنی،
من همان قدر به آغوش تو مشتاق ترم!...

قصه برعکس شده، نوحم و طوفان زده ام
کشتی سوخته ای مانده میان جگرم!

دو قدم پیش بیا! ـ ای قدمت بر سر چشم! ـ
دو قدم... تا که تو را تنگ بگیرم به برم!

تو به اندازه ی هر یک قدمم آتشی و
من به اندازه ی هر یک نفست شعله ورم!

دور تر می شوی و بی خبر از حال منی
پیش می آیم و از شرم لبت با خبرم!

آه و صد آه! خلیلِ بُتِ خالت شده ام
شکر و صد شکر که اعجاز ندارد تبرم!

چه کُنم با دو لبت؟ دل بکنم یا نکنم؟
چه کنم جان و دلم را؟ ببرم یا نبرم؟

تو اگر نازکنان پا بگذاری به سرم،
من هم از جان خودم نازکنان می گذرم!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3076
امدم
تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد .
عاشقانه
تکیه بر دوشت کنم
اما نشد .
گریه ای تلخی
در اغوشت کنم
اما نشد .
.
.
.
.
.
.
.
سعی کردم
فراموشت کنم
اما نشد .....
ناشناس
   
پند و اندرز 520
وقتی کسی اندازه ی تو نیست،
به اندازه ی خودت دست نزن...!!!
ناشناس
   
نکته 2120
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ، ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ مراعات کنم ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که: ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ؟
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
کاش ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ باﺷﮏ
ایست میداد بد و زشت همه دنیا را
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ” ﺭﺍ.........
ناشناس
   
تلنگر 2979
بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکـر هفت سین خودشه…
بعضیا هفت سینشون “سنجد “و “سیر” و “سماق” و
“سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ه
.
.
بعضیا هفت سینشون “سکه “و “سانتافه “و “سفر خارج “و
“سونا “و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
.
بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نصفه کاره” و “سقفایی که چکه می کنه“
و “سکه های پول خورد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و
“سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ه
.
.
بعضی ها فقط یه سین تو زندگی شون دارن نمی خوان ازش دل بکنن”سکـون“
بعضی ها نگاهشون رو دوخته ن به دور دست ها و سین “ســراب” که هر چی جلو میرن بهش نمی رسن.
بعضیا درگیر سین “سرکوبـــــ” شدن تا دو روز بیشتر “سلطنتــــــ“کنن.
اما در مقابلشون
بعضیا “سکوتـــــــ” می کنن و بعضی ها “ستیــز“
بعضی ها “سیاهـن” بعضی ها “سفیـد“.بعضیا “سـبز“ن و بعضیا “سـرخ“
.
بعضی ها یه سین پرو پیمون “سلامتی“دارن و نمی بیننش…
بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سربه نیست “می کنن تا سین”سلامتی“رو “سر“شون باشه.
.
بعضیا ، از سین های دنیا فقط یه “سر پناه ” می خوان بعضیا فقط یه “سر پرست“
بعضی ها همه عمرشون تو سین”سجود“ن بعضیا تو سین”سلوک“
و بعضیا “سگ دو “میزنن واسه یه لقمه نون!
بعضیا مثل “سرو” می مونن و بعضیا مثل “سایه“
بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام “می گیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش.
.
.
بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “می چینن:
صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
ناشناس
   
نکته 3123
سالمترین نوع رقابت آنست که
تلاش کنی تا بهترین خود باشی
و نه بهتر از دیگری!
ناشناس
   
دل نوشته 568
به راستی که چقدر شبیه‌اند به یکدیگر؛
عطر‌ها و آدم‌ها
هرکدام با بویی متفاوت:
گرم
تلخ
شیرین
سرد
می‌گویند عطر را از فاصله دور که بزنی بویش ماندگارتر می‌شود.
راست گفته‌اند
آدم‌ها را از دور دوست بداری ماندنی‌ترند
گویی این روزها نزدیکی لطف ماندن را کم می‌کند !
ناشناس
   
نکته 495
نگرش تو باید هر لحظه نو شود، خردمند شخصی است که از هر چیزی ،به شگفت آید.
آندره ژید
   
نکته 2177
مشروب بیشتر از تازیانه آسیب می زند.تازیانه جایش خوب می شود آثار میگساری در جسم و روح باقی است.
دوم آنکه خود فرد انتخاب کرده تازیانه بخورد چون می داند مشروب بخورد تازیانه هم کنار آنست.
ناصر تاجیک
دیگران
   
حکایت 2769
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
ناشناس
   
نکته 2950
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
پند و اندرز 1381
غمگين مباش زيرا ...
غمگين مباش: زيرا غم نسبت به ماضي بي قراري و نسبت به آينده ترسان و امروزت را بر باد مي كند.
غمگين مباش: زيرا غم قلب را تنگ، جهره را گرفته و روح را خسته مي
كند، و آرزو بوسيله آن متلاشي مي شود.
غمگين مباش: زيرا غم نه گمشده اي را بر مي گرداند و نه مرده اي را زنده مي كند، نه تقديدر را تغيير مي دهد و نه سودي عايدت مي گردد.
غمگين مباش: اگر توتنگدستي ديگري بخاطر وامي در بازداشت است، اگر تو وسيله نقليه اي نداري ديگري پاهايش را از دست داده، اگر تو از دردها شكايت داري ديگران بر تابوتهاي سفيد خوابيده اند اگر تو يك فرزند از دست داده اي ديگري فرزنداني را در يك حادثه از دست داده است.
غمگين مباش: اگر گناه كرده اي توبه كن، اگر بد كرده اي استغفار كن، اگر اشتباه كرده اي اصلاحش كن، زيرار حمت بي پايان است و دروازه باز و توبه پذيرفته شده.
غمگين مباش: مگر نمي بيني ابرهاي سياه چگونه پراكنده و شب ديجور چگونه روشن و طوفان سهمگين چگونه آرام مي شود؟ پس سختيهايت به نرمي و زندگيت به صفا و آينده ات بسوي نعمتها رهسپارند. ان شاء الله.
غمگين مباش: از انتقادهاي اهل باطل و كينه توزان،زيرا در قبال صبرت بر نقدها و كينه هايشان پاداش مي يابي و بدان كه نقدشان ارزشش را بالا مي برد زيرا مردم سگ مرده را ايذا نمي رسانند.
غمگين مباش: زيرا بيماري برطرف مي شود، مصيبت زده بهبود مي يابد، گناه آمرزيده مي شود، دين پرداخته مي شود، زنداني رها مي شود، گم شده بر مي گردد، گنهكار توبه مي كند و مستمند توانمند مي شود.
ناشناس
   
نکته 1108
از کودکی این سوال برایم مطرح بود که چرا قطار تا وقتی که ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند .. اما وقتی که قطار به راه افتاد سنگ باران میشود!!
این معما برایم بود که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است . تا ساکت است مورد تعظیم است . اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است .!!!
ناشناس
   
دانستنیها 1105
ضد میگرن‌های گیاهی را بشناسید؛
امروزه در اقصی نقاط دنیا به این نتیجه رسیده‌اند که گیاهان و مصرف درست آن‌ها به مراتب از مصرف داروهای شیمیایی بهتر است.

میگرن
میگرن نوعی سردرد شدید یک طرفی یا دو طرفی است که از جلو سر تا پشت آن ادامه دارد و گاه چنان دردناک است که به فرد حالت تهوع دست می‌دهد. این عارضه که هم ژنتیکی و هم مربوط به غذا و اعصاب است، تا امروز علم درمان قطعی برای آن پیدا نکرده است.
دلیل ایجاد میگرن
سر درد‌های میگرن معمولا قبل از حمله، هشدارهایی به بیمار می‌دهد؛ نقاط سیاه یا خطوط زیگ زاگ مانندی در مقابل چشم ظاهر یا در قدرت بینایی‌ فرد دچار مشکلاتی می‌شود یا ممکن است فرد در دست‌ها یا پاهای خود احساس گزگز شدن یا ضعف کند.
بیماران مبتلا به سردرد میگرن، افرادی کمال‌گرا و وسواسی هستند که احساس می‌کنند باید هر چیزی را به شکل درست و کامل انجام دهند. هنگامی که آن‌ها انجام کاری را به پایان می‌رسانند و ناگهان از وضعیت تنش موقتی به آرامش کامل می‌رسند، میگرن در آن‌ها به وجود می‌آید که این فرآیندی کاملا روحی و روانی است. هنگام تنش، ماهیچه‌های سر و گردن مجبور می‌شوند بیش از حد کار کنند؛ در نتیجه عروق فشرده شده و جریان خون کاهش می‌یابد و هنگامی که فرد ناگهان به آرامش می‌رسد، ماهیچه‌های جمع شده باز می‌شوند و باعث کشش دیواره‌های عروق خونی می‌شوند. با هر ضربان قلبی، خونی که از طریق این عروق به جلو رانده می‌شود، آن‌ها را بیشتر منبسط کرده و باعث درد آزار دهنده‌ای می‌شود.
این عارضه هم ژنتیکی است و هم مربوط به غذا و اعصاب، تا امروز علم درمان قطعی برای این عارضه پیدا نکرده است.
مواد غذایی میگرن‌زا
برخی از مواد غذایی باعث تشدید اتساع عروق مغزی و در نهایت بروز سردرد‌های شدید در افراد حساس به عارضه‌ی میگرن می‌شوند.
این مواد غذایی عبارتند از:
پنیر، گوجه فرنگی، فلفل قرمز و سیاه، ماهی دودی، تن ماهی، پیتزا، پیاز داغ، باقلا، آجیل و موز.
نسخه‌های گیاهی
نسخه‌ی اول
یک سوم لیوان عرق اسطوخدوس+ یک سوم لیوان عرق سنبل الطیب+ یک سوم لیوان آب (روزی 1 تا 2 لیوان میل کنید.)
نسخه‌ی دوم
ماساژ روغن اصل زنبق به پیشانی و داخل بینی.
نسخه‌ی سوم
50 گرم گل بابونه + 50 گرم گل راعی (چای کوهی) +25گرم سنبل الطیب + 25 گرم اسطوخدوس
گیاهان بالا را کاملا با هم مخلوط کنید و با آب سرد بشویید، سپس با یک لیوان آب جوش به مدت ده دقیقه دم و روزی دو لیوان میل کنید.
با رژیم مناسب غذایی و استفاده از نسخه‌های فوق، سردرد میگرن کمتر شما را تهدید می‌کند.
ناشناس
   
شوخی 1904
طرف تو قطب از یه اسکیمو میپرسه اینجا زن سفید پوست هست؟؟؟؟
میگه اره باز میپرسه زن سیاه پوست هم هست؟؟؟؟؟
میگه اره بازم میپرسه زنی که هم سیاه باشه هم سفید هست؟؟؟؟
میگه نه دیگه اینو نداریم داد میزنه میگه
جــــعـــفـــر نگفتم اون که دیشب بهش شماره دادیم پنگوئن بود؟
ناشناس
   
حکایت 3082
ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﮔﻨﺪﻡ ﻣﻲ ﻛﺎﺷﺖ ﻭ ﺿﺮﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ . ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺷﺮﻳﻚ ﺷﻮﺩ ﻭﺯﺭﺍﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺷﺮﻳﻜﻲ ﺑﻜﺎﺭﺩ .
ﺍﻭﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺬﺭ ﭘﺎﺷﻲ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﺼﻒ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﺪ . ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﻥ ﺳﺎﻝ " ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﮔﻴﺮﺵ ﺍﻣﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻛﻤﻚ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﻣﻦ ﺯﺩ .
ﺍﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺎﻝ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ "
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻃﻤﻊ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺬﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻨﺪ . ﻭ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﻱ ﺧﺪﺍ " ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﻛﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ . ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ . ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺷﺪ . ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺣﺮﺹ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺘﻮﻟﻲ ﺷﺪ ! ﺭﻓﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻍ ﮔﻴﺮ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻝ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ؟ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ )) ﺍﻱ ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻳﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ (( ؟؟ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪ .
ﺍﻻﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﺪ " ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻳﺪﻱ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺳﻴﻼﺑﻲ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻳﻜﺠﺎ ﺍﺏ ﺑﺮﺩ " ﻣﺮﺩﻙ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﭙﻪ ﺍﻱ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ !
ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻫﺎﻱ ﻫﺎﻱ ﺧﺪﺍ ! ؟ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ " ﺧﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮﻱ؟ !
ﻣﻨﺒﻊ : ( ﻛﺘﺎﺏ ﺗﻤﺜﻴﻞ ﻭﻛﻴﻠﻴﺎﻥ )
ناشناس
   
نکته 2011
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
عاشقانه ها 2705
در دام توأم ، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد ، کجایی ؟

آسودگی ام ، زندگی ام ، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد ، کجایی ؟

اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟

دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
ناشناس
   
نکته 304
اگر درد را احساس کردی زنده ای...
اما اگر درد دیگران را احساس کردی انسانی...
ناشناس
   
گلایه 2467
الا ،،ای برآورده چرخ بلند،،،،
چه داری ،به پیری ،مرا مستمند،،،؟
چو بودم جوان ،برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی،،،،،،
بجای عنانم ،عصا دادسال،،،
پراکنده شد مال ،وبرگشت حال،،،،،
فردوسی
   
اشعار 4032
داغستان دل

بر زمین خشک دلم ؛

کز جفایت خاره زاراست –

گریه می کارم

تا مگر کز داغستان دلم –

لاله روید؛

وتوآیی ؛

گلدسته سازی .

ومن ؛

دل خوش ازاین که-

داغ های دلم را-

چیده چیده رفتی.
فکرت
   
نکته 3638
پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند...
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
گذشته رافراموش کنید و به جلو نگاه کنید!
ناشناس
   
نکته 426
تنفس: شروع زندگیست
عشق:قسمتی از زندگیست
اما دوست خوب: قلب زندگیست
گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه میکند
که انگارخدا در زمین کنار توست.
ناشناس
   
دل نوشته 2585

بزن باران
هوا ابریست
نفس بالا نمی آید
بزن باران
نوازش کن تن رنجور مردم را
زمین حال بدی دارد تنش زخمیست از بد تاختن های کج مردم
ببار. ای ابرکم شاید
کمی خشمت فرود آید
هنوزم خون آدم را درون شیشه میریزن
کسی از حال همسایه سراغی را نمیگیرد و بر داد کسی دستی نمی یازد
شرافت هم فروشی شد زمین پر شد ز انسان های رنگا رنگ
صداقت رخت برداشت فراری شد از این مردم
بزن باران
زمین حال بدی دارد.
ناشناس
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
دل نوشته 1398
گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!
آنها که موهای صاف دارند
فر می‌زنند
و آنها كه موی فر دارند
موی‌شان را صاف می‌كنند
عده‌ای آرزو دارند خارج بروند
و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند
و عده‌ای ديگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند
و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌كشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال همان شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...
و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
"قدر داشته‌هایت را بدان
و از آنها لذت ببر"
قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى
آن‌وقت ”خوشبختی”..
ناشناس
   
تلنگر 2494
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ، ﺩﺭﺳﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﻳﮏ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯﺭﻭﯼ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﺥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺣﻴﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻬﺮﻩ ﭼﺮﺥ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﻴﻦ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻧﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ٣ ﭼﺮﺥ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻳﮏ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺎﺯﮐﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ٣ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺳﯽ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﮑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺩﻳﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﯽ ﺍﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺯﺍﭘﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏"ﺧﻴﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﺟﺎﻟﺐ ﻭ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ."
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺗﻮﯼ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺖ؟
ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺍﻳﻨﺠﺎﻡ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ.
ﻭﻟﯽ ﺍﺣﻤﻖ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ…

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست،
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است!؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2027
ماه من ، چشمان زیبایت ، مرا دیوانه کرد !
با من دیوانه ، ای زیبای من ، سر می کنی؟
گل بده در باغ دل ، تا جان دهم در پای تو !؟
گل بده ، کاشانه ی دل را ، معطر می کنی؟!
ساعتی پیشم نشین ، من خسته ام از زندگی
خستگی را از تنم ، با بوسه ای در می کنی؟
گوش من لج می کند ، وقتیکه حرف از رفتن است !
صحبت رفتن ، تو با این آدم کر می کنی؟
ناشناس
   
نکته 1069
دقت کردین وقتی حقیقت رو میدونین گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه؟
ناشناس
   
شوخی 3693
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﮔﯿﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!!!
ﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ؛ ﻟﻄﻔﺎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۱ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۲ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻗﺮﺽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ؛ شماره ۳ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۴ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺍﻣﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۵ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۶ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۷ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۹ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﺮﻭﯾﻢ ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ؛ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ !!!
ناشناس
   
نکته 898
از لباس کهنه ات خجالت نکش از افکار کهنه ات شرمنده باش.
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 326
ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺯﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
نکته 2840
خوشبختی
بر سه ستون استوار است :
فراموش کردن تلخی های دیروز ...
غنیمت شمردن شیرینی های امروز ،
امیدواری به فرصت های فردا ... !
ناشناس
   
نکته 3050
بعضی حرف ها را
نباید.....
زد
بعضی حرف ها را
نباید .....
خورد
.
بیچاره ..
دل ....
چه میکشد .....
میان این ....
زد
و
خورد
ناشناس
   
شوخی 1283
دختر همسایمون داشت چاقو رو داغ می کرد ...!
بهش گفتم داری چیکار می کنی؟؟؟
گفت میخوام خود کشی کنم!!!
گفتم خو چرا داری داغش میکنی؟؟!!
گفت میخوام ضد عفونیش کنم
.
.
.
.
من که بتادین خوردم زودتراز اون خلاص بشم
ناشناس
   
نکته 1528
چه تلخ محاکمه می شود زمستان ...
که برای جان دادن به درخت ، جان می دهد!
و چه نا عادلانه کمی آنطرفتر همه چیز به اسم بهار تمام می شود...
ناشناس
   
نکته 2197
درفوتبال هيچ كس كارى از دستش برنمياد،بجز دروازبان !
ناشناس
   
نکته 893
انسان ممکن است بایک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند...
اوریانا فالانچی
   
نکته 2259
وقتی همسرم راانتخاب کردم.. در نظرم طوری بود.. که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزد شدیم.. بسیاری را دیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را از او زیباتر یافتم.

چندسالی را که را باهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت: آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله ی شما از آنها زیباتراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف را زدی؟

شیخ گفت: چون مشکل در همسر تو نیست، مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را بجز خاک گور چیزی دیگر پر کند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
مرد گفت: بله.
شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...
ناشناس
   
نکته 776
از مردمی که حرفاتو نمی فهمن ، انتظار داری سکوتتو بفهمن؟!
عزت الله انتظامی
   
نکته 2647
دنیا پر از تباهی است،
نه به خاطر وجود آدمهای بد،
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب.
ناپلئون
   
عاشقانه ها 3064
نشستم کنارت ...
فقط ...
سوختم
.
.
تو دل می کندی ..
و ........
من ....
می ...
دوختم
ناشناس
   
نکته 334
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید.
نه برای این که دیگران را از خودت دور کنی.
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می کند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1221
دلنشین ! ... ای غم دلواپسی ات بر کمرم
من از آنـی کــه تــو پنداشته ای خسته ترم
عمر من کمـــتر از آنست کــــه باور بکنم
که تــو یــک روز بخـــواهـی بروی از نظرم
راه برگشت کجا ؟ لمــس کن این فاجعه را
بی تو هر لحظه ، پلی میشکند پشت سرم
باز هم کشته و بازنــده ی این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم !
دل به دریای جنون می دهی و می گذری
دل به دریای جنون می دهم و می گذري
آه دیوانه ! ، تو آنــسوی جهان هم بروی
من بـــه چـــشمان تـو از پلک تو نزدیک ترم
ناشناس
   
حکایت 2940
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی
در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
و پول من را هم به زور از من گرفتند
وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
قضیه را برای پدرم شرح دادم
پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
گفت:
'من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
ولی ظاهرا اشتباه میکردم
بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی'
چرچیل می نویسد
وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
اما بعد گفتم نه
آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
ناگهان فکری به خاطرم رسید
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
آنها متوجه من نبودند
سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
' هی بچه ها صبر کنید' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
و تشکر کردند
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
به واسطه ی دوستی من و آنها
تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
'آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!!
وینستون چرچیل
   
دل نوشته 1083
من نمی دانم كه جهان مرا چه می داند؟ اما من خود را مانند كودكی می بینم كه در كنار ساحل سرگرم بازی است و گاه و بیگاه با یافتن سنگ ریزه ها و یا گوش ماهیهای زیباتر و صافتر از حد معمول، خوشحال می شود؛ حال آنكه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان كشف نشده پیش رویم گسترده است.
ناشناس
   
دل نوشته 85
گاهی خسته می شوم....
از زن بودنم...
کمی آزادی می خواهم...
نه اینکه بخواهم گره روسری ام را شل کنم! نه !!
روحم اسیر شده در باورهای پوچ مرد ایرانی!!
از این همه مراقبت از خودم خسته ام...
کمی مواظبم باش... برادرانه !!
دلم میخواهد از خیابان نترسم..
از تنهایی!!
از کوچه خلوت و تاریک!!
از صدای بوق ماشین ها...
از سنگ تهمت!!
دلم لک زده برای آزادی...
آزادی از چشم های ناپاک!!
کمی باور...
و فرار از قضاوت...
می خواهم کمی لبخند بزنم..
اصلا از ته دل خوشحال باشم و بخندم...
دلم می خواهد ..
اگر کمی روسری ام پایین رفت..
چادرم کنار رفت..
کسی قضاوتم نکند...
به نجابتم شک نکند...
من یک زن ایرانی ام..
از نسل آرتیمیس اولین زن دریایی..
از نسل آتوسا و ماندانا...
آریایی ام و اصیل !!
مرد ایرانی...
دلم کمی رهایی می خواهد...
باورم کن...
کمی برادرم باش !!
ناشناس
   
دانستنیها 1045
خواب زن چپه یعنی چی؟🔴🔷🔶

"خواب زن چپه" عبارتی که به توهین و تمسخر در مورد زنان بکار میرود و اسباب تحقیر بانوان است. اما بدانیم این عبارت تحریفی است از واقعیتِ "خواب ظن چپه". "ظن" یعنی توهم، گمان بردن و شک کردن و "خواب ظن" هم خوابی است که برمبنای توهم و شک و گمان شکل گرفته. در واقع وقتی چیزی ذهن مارا بخود مشغول کرده باشد، وقتی در طول روز با موضوعی زیاد سر و کار داشته باشیم، وقتی موضوع حل نشده ای داشته باشیم یا مواردی شبیه به این، همۀ اینها در ناخودآگاه ما بخشی را به خود اختصاص میدهد که در خواب و رویاهای ما خود رو نشان میدهد و به این خواب ها " خواب ظن" میگویند که معمولا بی اعتباراست و قابل اعتماد نیست. هرچند شاید خیلیها این را بدانند اما هستن افرادی که هنوز بعد از این که زنی خوابی را تعریف میکند از جملۀ خواب زن چپه استفاده میکنند. واقعیت این است که مردم عامی بدون آگاهی از نگارش ظن (به اشتباه زن) و جهل از معنی و واقعیت آن، این جمله را تکرار میکنند.
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com