شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 1958
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد.
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.
شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.
شیخ گفت:
حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم...
ناشناس
   
پند و اندرز 448
ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺳﻤﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ :
۱ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ .
۲ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯿﻢ . .
۴ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ .
۵ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ .
۶ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﺎﺩﯼ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
۷ - ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﺣﻖ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ .
۸ - ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
۹ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯿﺰﻧﺪ .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2313
حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد
با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد
آه اگر راه به روی دل من باز کنی
گرچه او تازه نهالی است. . . حقیقت دارد
من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب
غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد
روز و شبهای بلندی که به یاد تو گذشت
خسته از دست توالی است ، حقیقت دارد
بی هوای نفست ، زمزمه های دل من
آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد
غم عشق تو دلم را بخدا سوزانده
حاصل اش اشک زلالی است ،حقیقت دارد
من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی . . .
جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد.
ناشناس
   
نکته 1780
می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم!
شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد
. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"
سپس بر صورت جلال الدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرودّ.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
ناشناس
   
عاشقانه ها 3058
دورم که میزدی
نگرانت می شدم
سرت ....
گیج نرود
ناشناس
   
دل نوشته 2474
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم...
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم...

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن...
این منم آبی باران تو مرا باور کن...

باور از خویش ندارم که چنین می بارم...
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم...

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
نه برای تب من فرصت بهبودی هست...

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
دلش انگار به حال دل من سوخته بود...

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد...
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد...

آری این بود تمام من و این بیداری...
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است...
او که با شاپرک قصه ی ما خندان است...

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ...
ناشناس
   
نکته 287
فهمیدن یک ﺯﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺁﺳﺎﻧﺘﺮ ﺍﺯ ﺷﻨﺎﺧﺖ یک ﺑﻨﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺳﺖ ...
ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻌﻠﻖ ...
ﺯﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪﻥ ﺁﺭﺍﻡ ...
ﺯﻥ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ...
ﺯﻥ ﻟﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﮔﻮﺷﯽ ﺷﻨﻮﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ...
ﺯﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ...
ﺯﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﺶ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ
ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ یک ﺯﻥ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﺎﻭﺭ کﻦ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ یک ﺯﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ......,,,
ناشناس
   
نکته 793
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻗﻬﺮ:
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ !
ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﻤﺮ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﺳﺮ
ﺩﻝ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺷﮑﺴﺖ
ﺑﯽﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﺳﻔﺮ
ﺭﻧﺞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﮔﻰ ﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﺶ ﭼﻮ ﺷﮑﺮ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺷﻮﮐﺖ ﻭﺍﻻﯾﯽ ﯾﺎﻓﺖ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺯﺭ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﮕﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺍﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﭘﺪﺭ
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺍﺯ
ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺧﺖ ﭘﺴﺮ
ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻏﺎﯾﺖ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﮐﺒﺮ
ﻧﻈﺮ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﭘﺪﺭ
ﮔﻔﺖ: ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ !
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﺣﺸﻤﺖ ﻭ ﺟﺎﻫﻢ ﺑﻨﮕﺮ !
ﭘﯿﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺗﮑﺎﻥ
ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺭ
« ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﺸﻮﯼ
ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ
جامی
   
اشعار 4096
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
لطیفه 813
روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد.
ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید!!
پس از مدتی تلاش ملا خسته شد وپایین آمد ولی الاغ روی پشت بام بشدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید...
تا اینکه سقف فروریخت و الاغ جان باخت!
ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
"لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک می نماید!!"
ناشناس
   
نکته 1825
برخی كتب را باید چشید، برخی دیگر را باید بلعید و تعداد محدودی را هم باید جوید و هضم كرد.
فرانسیس بیکن
   
نکته 616
همیشه لبخند بزنید
روزی زندگی از آزردن شما خسته خواهد شد...
ناشناس
   
شوخی 1174
دخترم شوهر نکردی خواستگار از دست رفت
تیپ جیگر دار کم شد ، دلسپار از دست رفت
یک قطار عاشق برایت پشت در صف می کشید
بیخودی هی صبر کردی تا قطار از دست رفت
کیس قابل در گرفتاران عشقت کم نبود
زود از جایت نجنبیدی ، شکار از دست رفت
فکر می کردی که چیزی تک نصیبت می شود
آنقدر بالا پریدی تا که یار از دست رفت
هر که آمد، چهره ای از خود نشان دادی که او
چایی اش را خورد و پاشد با فرار از دست رفت
زرگری با پورشه آمد ،چون که یک کم تاس بود
اخم کردی ،مفت مفت آن مایه دار از دست رفت
بچه صرافی رسید از راه و فرمودی که نه
بنز ، ویلا ، هم چنین کلی دلار از دست رفت
یک هنرمند آمد اما ضد حالی خورد که
جابه جا گرخید و با تنبور و تار از دست رفت
ضایعاتی ، کله پز ، اوراق چی ،آهن فروش
یک دو پیمانکار آن هم رانت خوار از دست رفت
خواستگارت هر که بود از دکتر جراح تا
گنده لات آن سر ِ دروازه غار از دست رفت
این اواخر مرده شوری خواستگاری کرد ازت
کاش می بردت ،ولی با حال زار از دست رفت
هیکلت یک وقت تقریبا به آدم برده بود
بس که افتادی یه لم ، آن ریخت و بار از دست رفت
روزگاری حرف مادر یا پدر هم شرط بود
من نمیدانم چه پیش آمد که کار از دست رفت
ناشناس
   
نکته 893
انسان ممکن است بایک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند...
اوریانا فالانچی
   
نکته 2069
بزرگترین خیانتی که انسان می تواند به خودش بکند، ترس از افکار دیگران در مورد خویش است!

"ژان پل سارتر"
ژان پل سارتر
   
نکته 2461
رو دست یه زندانی خالکوبی شده بود :“ب سلامتیه همه فروشنده ها“پرسیدم یعنی چی؟؟؟ گفت :رفیقام که منو فروختن…!!!
ناشناس
   
نکته 295
وقتی سطح آب بالا بیاید ماهی ها مورچه ها را میخورند
و زمانیکه سطح آب پایین برود مورچه ها ماهی ها را
به برتری که الان داری مغرور نشو
آب تصمیم میگیرد چه کسی چه کسی را بخورد
نصیحت یک سرخ پوست
ناشناس
   
نکته 1745
تا ايمان به هدف، اميد و سخت كوشي نباشد كاري از پيش نمي رود.
هلن کلر
   
تلنگر 718
من فقط یکمی خسته ام ...
بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برایِ زندگی میجنگم ،
که وقتی برای زندگی کردن ندارم ...!
ناشناس
   
شوخی 2220
ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد
بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد

هی کپی برداری از روی پریهایش نمود
سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد

پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید
بعد کم کم شیوه های دلبری را خلق کرد

باد را فرمود تا با زلف زن بازی کند
یک نفر آمد یهویی رو سری را خلق کرد

دید کم کم حرفهای آدمی مرموز شد
بین آدمها زبان زرگری را خلق کرد

خواست راحتتر بگوید مرد حرفش را به زن
واژه هایی مثل "جای خواهری" را خلق کرد

عده ای را کارگر کردو برای عده ای
در اداره کارهای دفتری را خلق کرد

دید مردم نیمه شبها هم به صحرا میروند
توی صحرا مارهای جعفری را خلق کرد

چون جناح چپ همیشه ضغف استقلال بود
در جناح راست "خسرو حیدری" را خلق کرد

داشت کم کم انقراض شعر ایران میرسید
"قزوه" و "فیض" و جناب "میدری" را خلق کرد

چون بشر میخواست دائم کیف قانونی کند
توی هر کشور نهادی کیفری را خلق کرد

یک نفر آمد ربا را بین مردم باب کرد
عده ای دیگر گروه شرخری را خلق کرد

بردر هر بانک صدها قفل و لیزر نصب کرد
بعد امثال جناب" خاوری" را خلق کرد

هر زمان راه بدیها را خدا بر خلق بست
آدمی هی شیوه های بهتری را خلق کرد!!!!
ناشناس
   
دل نوشته 1306
بسترم صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری...
ناشناس
   
نکته 1619
انسان با یک کلمه سقوط میکند و با یک کلمه به معراج میرود:
کلمه میتواند تو را مشتاق کند مثل :
"دوستت دارم"
تو را ویران کند مثل: "از تو بیزارم"
تو را تلخ کند مثل "خسته ام"
تو را سبز کند مثل: "خوشحالم"
تو را زیبا کند مثل: "سپاسگزارم"
تو را سست کند مثل: "نمیتوانم"
تو را پیش ببرد مثل: "ایمان دارم"
تو را خاموش کند مثل: "شانس ندارم"
کلمه میتواند تو را آغاز کند مثل:
از همین لحظه شروع میکنم،
از همین نقطه تغییر میکنم،
از همین دم یک طرح نو میزنم،
میتوانم..
میخواهم..
میشود...
ناشناس
   
تلنگر 49
سکوت گورستان را میشنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن ندارد
ناشناس
   
نکته 556
همچون شاه شطرنج باش که حتی بعد از باخت
کسی جرات بیرون انداختنش از صفحه زندگی را ندارد....
ناشناس
   
دل نوشته 1571
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
ناشناس
   
شوخی 2369
معلمِ پدرشاگردش رو احضار میکنه مدرسه
فرداش پدره میاد میگه چی شده؟مشکل چیه؟
معلمِ میگه بچه ی شما خیلی خنگه..!

پدر:یعنی چی؟

معلم:الان بهتون میگم..نگاه کنید به شاگردش میگه برو ببین من تو حیاط مدرسه ام؟
پسره میره و میادمیگه نه خانم معلم؛ توحیاط نبودید..
معلم میگه شایدتودفترمدیر ام برو اونجا رو ببین
پسره دوباره میره ومیاد میگه نه خانم اونجا هم نبودید...
معلم به پدرپسره میگه ببینید..ببینیدچقدر بچتون خنگه...

پدر میگه: خب شاید رفتین مرخصی!!!
ناشناس
   
پند و اندرز 286
ﺗﻮ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ ... ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﺯﻭﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ ..
ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ .... ﺳﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ !!
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺭﻓﺖ ... ﻭ ﺁﺟﺮ ﻭ ﺳﻨﮓ
ﺁﻣﺪ ...
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺷﺪ ﺑﺎﻟﮑﻦ .... ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺷﺪ
ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ...
ﺣﻮﺽ ﻭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺷﺪ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ ﺁﻫﻦ ﻫﺎ ...
ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ...
ﺻﻔﺎ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺑﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ
ﺷﺪ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ...
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﻦ ...
ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ ... ﺁﺩﻣﯿﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ...
ﻫﻨﻮﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﮐﺴﯽ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...
ﺁﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﻣﺎﺩﺍﻡ ﺍﻟﻌﻤﺮ !!
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺑﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻗﺴﻢ ﺭﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺭﺩ ....
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﻬﺎﻧﻪ ... ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﻭ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ !! ﻻﺍﻗﻞ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ
ﻧﮑﻦ !! " ﻓﺮﺩﺍﻫﺎﻳﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ
ناشناس
   
ضرب المثل 819
زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است.
(ضرب المثل انگلیسی)
ناشناس
   
حکایت 3694
یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده میکرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت،در حالی که کوزه دیگری بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها ،راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود،آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه میرسید،کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ،هر روز زن این کار را انجام میداد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید.
ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت میکشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،میتوانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:
من از خویشتن شرمسارم ،زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی ،من نیمه پر هستم.
پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت:
آیا تو به گلهایی که در این سوی راه ،یعنی سویی که توهستی ،توجهکرده ای؟
میبینی که در سوی دیگر راه گلی نروییده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که ازجویبار به خانه برمیگردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ،من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ،هرگز این گلها و زیبایی آنها به خانه من راه نمی یافت.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2111
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دل یخ بسته ی ما را
من سردم و سر دم ، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را
جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ست
با گرمترین پرتو خورشید بیارا
از دیده برآنم همه را جز تو برانم
پاکیزه کنم پیش رُخت آینه ها را
من برکه ی آرام و تو پوینده نسیمی
در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را
گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را
می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را
از باده اگر مستی جاوید بخواهی
آن باده منم ، جام تنم بر تو گوارا
ناشناس
   
نکته 993
چرا يک مدير مشهور می شود؟؟؟؟؟
روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.

روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.
شير : اوه، نه بده برات تعميرش مي‌کنم.

روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت.

روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.

بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.

گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.

شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.

شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟
شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت.

گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.

حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟

در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.

نتيجه :اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زير دستانش توجه کنيد.

اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.

** بيل گيتس:
مديران موفق، افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.**
بیل گیتس
   
تلنگر 1024
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
نکته 2230
هر کار یا حرفی که در آخرش بگیم "شوخی کردم"، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.
صادق هدایت
   
نکته 1844
هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی.
نیما یوشیج
   
نکته 2241
بزرگی ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻓﻮﻝ ﻭ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻣﻠﺘﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ
; ﺟﺎﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ " ﺗﻘﻠﯿﺪ " ,
ﺟﺎﯼ ﺗﻼﺵ ﻭ ﮐﻮﺷﺶ ﺭﺍ "ﺩﻋﺎ " ,
ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ " ﻗﻨﺎﻋﺖ"
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﺍ "ﻗﺴﻤﺖ " ﻭﺟﺎﻯ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻋﻘﻼﻧﻰ ﺭﺍ
ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺖ.
ناشناس
   
دل نوشته 1251
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من ... مسافر قایق ... هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ؟
سهراب سپهری
   
اشعار 4054
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
دل نوشته 1084
من شکستم تاتورا عاشق کنم
بعدمن باران فقط اب است وبس
هرکه بعد من سراغت راگرفت
زشت یازیبا فقط خواب است وبس
ناشناس
   
نکته 2773
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
نکته 2466
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ

ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ

ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .


ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ

ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...

ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !

ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ

ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ

ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی

ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....
ناشناس
   
نکته 7147
باید در « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ :

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ , ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ.

« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ
ﻳﻌﻨﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ

اﺯﺩﻭﺍﺝ ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ.
ناشناس
   
نکته 60
خوشا به حال کسانی که به جای پیر شدن بزرگ میشوند
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 160
افکارت حلق آویزت خواهند کرد اگر اصلاحشان نکنی
ناشناس
   
نکته 2857
اگر حق با شماست ، به خشمگین شدن نیازی نیست ؛ و اگر حق با شما نیست ، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید !
ناشناس
   
نکته 3071
یادش بخیر:
بچه که بودیم ....
میخوندیم :
بشکن بشکنه ُ بشکن
و
نمی شکستیم
این روزها ...
بزرگ شدیم
ترد
و
شکننده
بی آنکه بگویند :
بشکن
می شکنیم
بی صدای
بی صدا
ناشناس
   
عاشقانه ها 2835
هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه کوه تحمل دارند
ناشناس
   
دانستنیها 109
آیا آب چاق کننده است؟
چاق کننده ها و لاغر کننده ها لیست بلند بالایی از مواد غذایی و خوراکی هستند که برخی از انها به اشتباه در لیست های مخالف قرار گرفته اند که یکی از آنها آب است که نمی دانیم بالاخره لاغر کننده است یا چاق کننده.

رئیس شبکه هپاتیت ایران و فوق تخصص گوارش و کبد، درباره دیدگاه برخی ها که عنوان می کنند حتی آب هم می نوشند چاق می شوند توضیحاتی را ارائه کرد.

هرزگاهی در بین افراد و دوستان این جمله شنیده می شود که «من آب هم می نوشم چاق می شوم». جمله و دیدگاهی که متخصصان آن را نمی پذیرند. حال این درشرایطی است که چاقی از عوامل تشدید و پیشرفت بیماری به سیروز کبدی است که علائم آن با بزرگی طحال، وجود مایع در شکم و تورم اندام ها نشان می دهد.

در این راستا سیدمؤید علویان فوق تخصص گوارش و کبد در توضیح علمی این مسئله به تسنیم اظهار داشت: همانطور که واضح است مواد غذایی به صورت پروتئین، چربی و مواد نشاسته ای وجود دارد.

رئیس شبکه هپاتیت ایران خاطرنشان کرد: مصرف چربی و استفاده بیش از حد نیاز مواد نشاسته ای می تواند فرد را چاق کند ولی به هیچ عنوان مصرف آب نمی تواند فرد را دچار چاقی کند.

ناشناس
   
دانستنیها 1681
وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.
ناشناس
   
سخن بزرگان 2305
سخنان عجيب پروفسور فرانسوی هانری ماسه درباره ادبيات ايران
هانری ماسه در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت :
من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم ،
و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست ،
چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ،
و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :
فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا ...
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است
و برتر از او ...
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد
و دانا تر از او ...
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ،
که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی
که از جهان او به مشامش رسیده ، می شمارد ...
اما مولانا ...
در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ،
که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،
او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ،
او فقط شاعر نیست ،
بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل ،
که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ،
قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید ...
و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ،
همین چند جمله برایم کافی است
دیگران
   
تلنگر 3153
دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!
رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
ناشناس
   
آرزوها 2936
ڪاش می شد لحظه ها را پس گرفت
عشق های بی صدا را پس گرفت

يا ورق زد ڪودڪی را باز هم
روزهای با صفا را پس گرفت
.
روے بودن يا نبودن خط ڪشيد
لطف بی حدّ خدا را پس گرفت

بار ديگر يك غزل را كوك ڪرد
قصه هاے آشنا را پس گرفت

انتهاے عشق را ول ڪرد و رفت
ابتداے ماجرا را پس گرفت

پرسه زد در ڪوچہ ی ديروزها
باز آن حال و هوا را پس گرفت
ناشناس
   
نکته 2124
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
نکته 2281
سر کلاس استادمون گفت : پشت یک مرد موفق یک زن بوده
یکی از بچه ها پرسید پشت یک زن درمانده و بی پناه کی بوده ؟
استاد جوابی نداد و به بهانه ای کلاس را ترک کرد اما جوابش را همه میدانستیم ...
یک نامرد ...
شاید استاد ما هم یک نامرد بوده ...
رومن رولاند
   
تلنگر 1693
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند،
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...
دکتر شریعتی
   
مناجات 2644
باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم
باز باران بر غبار شیشه ها، متشکرم

باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر،
دیدن آینه و نور و صدا،متشکرم!

باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم
فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم

بار دیگر میتوانم بو کنم از پنجره،
یاس خیس خانه همسایه را متشکرم

گر چه در این وقت پر، گهگاه یادت میکنم،
خاطرم جمع است میبخشی مرا، متشکرم

من که بی تسبیح و بی سجاده ام از من بگیر
این تغزل را بعنوان دعا، متشکرم
ناشناس
   
شوخی 1104
اتوبوس وسط برف گيرميكنه راننده ميگه پياده شين بايدزنجير بزنيم.از اونور دختره ميگه:بيرون سرده همينجا سينه ميزنيم
میگن راننده اتوبوس تو برفا خوابیده میگه گرممه
اتوبوسم که از شدت خنده دیگه راه نمیره انگاری موتور سوزونده😂😂😂
ناشناس
   
نکته 2042
روی دیوار اتاق اساتید دانشگاهای آمریکا نوشتن: تا از علم خود ببخشید، به علم خویش افزوده اید.

در اتاق اساتید دانشگاه های اروپا نوشتن: مزیت باسوادان بر بیسوادان همانند زندگان بر مردگان است.

در اتاق اساتید دانشگاه الا زهر مصر نوشتن: تفاوت باسوادان بر بیسوادان همان تفاوت ماه شب چهاردهم و شب اول است.(پیامبراکرم"ص")
.
.

اون وقت در اتاق اساتید دانشگاه هاي ايران نوشتن: "از اساتید محترم خواهش میکنیم بعد از اتمام کلاس ماژیک خود را تحویل دانشگاه بدن"
ناشناس
   
نکته 1529
دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند.
نیچه
   
نکته 836
تا یک سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند.
(اسمایلز)
دیگران
   
دانستنیها 2219
اشتباهات رایج ما مردم در بیان برخی ضرب المثل ها و واژگان:

باشد که اصلاح کنیم 😉😉😉

درد دل/ درد و دل

ما دردی را که در دل داریم، با دوستی در میان می گذاریم. «درد دل» از نظر دستوری، اضافه تخصیصی است؛ یعنی دردی که در دل داریم و مخصوص دل است. از این رو: عبارت «درد دل کردن» درست است نه «درد و دل کردن»


کج دار و مریز / کج دار و مریض

عبارت« کج دار و مریز» یعنی مثلا لیوان را به گونه ای کج نگه دار که آب داخل آن نریزد. این عبارت کنایه از با احتیاط کار کردن، برابر با کنایه ی: «دست به عصا راه رفتن». و یا در مواردی کنایه از میانه روی کردن است. چنان که می گویند: فلانی کج دار و مریز رفتار می کند.از این رو کج دار و مریض درست نیست.

منسوب به خیام:
یارب توجمال آن مه مهرانگیز
آراسته‌ای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنان بود که کج دار و مریز


صحت خواب / ساعت خواب

هنگامی که با دوستی روبه رو می شویم که تازه از خواب برخاسته است، باید گفت: «صحت خواب» نه «ساعت خواب». زیرا ما با گفتن عبارت نخست برای دوستمان خوابی خوش همراه با صحت وسلامت آرزو می کنیم چنانچه برای کسی که از حمام یا شنا بازگشته است، عبارت «صحت آب» بکار می بریم. درحالی که عبارت ساعت خواب یا ساعت آب که امروزه بسیاری بر زبان می آورند ، بی معناست.


جد و آبا /جد و آباد

گاهی مثلا در بین صحبت هایمان برای قسم خوردن می گوییم به جد و آبادم یا به جد و آبادت. آباد معنای آبادی و آبادانی دارد و در این اصطلاح هیچ جایگاهی برای آن قابل تصور نیست. آبا جمع اب است به معنی پدران که با جد ارتباط معنایی دارد.


زیر کاسه نیم کاسه ای ست/ کاسه ای زیر نیم کاسه است

گاهی به اتفاقی که در اطراف ما می افتد مشکوک می شویم. در این حالت می گوییم کاسه ای زیر نیم کاسه است. هیچ گاه زیر نیم کاسه نمی توان کاسه ای را جای داد. درست تر آن است که بگوییم زیر کاسه نیم کاسه ای ست.یعنی همان نیم کاسه ای که در نگاه اول پنهان و پوشیده است. مثل اتفاقی که می افتد ؛ اما ما به آن مشکوکیم ، چون احتمال می دهیم که پشت این اتفاق چیزی پنهان است و ما نمی دانیم.


گرگ بالان دیده/گرگ باران دیده

معمولا به کسی که بسیار مقاوم است و از سختی های روزگار به آسانی عبور می کند می گوییم گرگ باران دیده. در حاشیه ی کتاب کلیله و دمنه ی تصحیح مجتبی مینوی در توضیح اصطلاح گرگ باران دیده خواندم گرگی که باران دیده باشد مزیتی برای او نیست. استاد مینوی واژه ی بالان را در این اصطلاح درست می داند. بالان یعنی دام. گرگی که بالان را تجربه کرده باشد مقاوم و استوار است نه باران.
ناشناس
   
اشعار 4123
به استقبال غزل مولانا :
‎بیتو

‎شام غمم نگار من هیچ سحرنه میشود
‎درد دل غمین من بی تو به سرنه میشود

‎درد منی دوای دل ،عـشق منی خدای دل
‎رحم بکن بـرای دل بی توبه سرنه میشود

‎تاکه تو جان من شدی،ورد زبان من شدی
‎جان و جهان من شدی بی تو به سرنه میشود

‎جان مـن و نگار دل، بـاغ گـل وبهاردل
‎عشق تو شد قرار دل، بی توبه سرنه میشود

گشتم اسیر موی تو، عاشق چشم و روی تو
‎مست شدم زبوی تو، بی تو به سرنه میشود

‎من زجهان بریده ام، عشق تـرا گزیده ام
‎چون توکسی ندیده ام،بی تو به سرنه میشود
فکرت
   
نکته 378
پیروزی از آن مردمانی است که همیشه توانایی در برابر سختی ها را داشته باشند...
خواجه نصیر الدین طوسی
   
دوستی 2433
تو ساکنِ

غرب تَرين غَربِ تِهرانی..!!

مَن..

دَر شَرق تَرين شَرقَش خانه دارَم..!!

«ديدارِمان «همّت» می خواهَد.!!
ناشناس
   
نکته 622
خشم احساسی است که باعث میشود زبانتان سریعتر از فکرتان کار کند.
ناشناس
   
تلنگر 670
هیچکس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما...
همه می توانند از حالا شروع کنند.
ناشناس
   
نکته 2021
دو تیپ از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمی گردند ...
یکی آنان که به جبهه جنگ میروند ...
دوم مردانی که عاشق می شوند .....
ناشناس
   
گلایه 2749
ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار
چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبو
ناشناس
   
دل نوشته 531
می گویند ساده ام...!
می گویند از پشت کوه آمده!
انگار نمی دانند،
هر روز صبح از پشت کوه
خورشید طلوع می کند...
ناشناس
   
نکته 2584
وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 2838
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است
ناشناس
   
ضرب المثل 827
تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
حکایت 752
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺷﺘﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻫﻮﺷﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ . ﺳﺮﺍﻍ
ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺖ .
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺷﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﭼﺸﻤﺶ ﮐﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ .
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺑﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ
ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﺗﺮﺵ ﺑﻮﺩ ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ
.
ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺷﺘﺮ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ‌ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ
ﺷﺘﺮﯼ ﻧﺪﯾﺪﻡ .
ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﭘﺴﺮ ﺑﻼﺋﯽ ﺳﺮ ﺷﺘﺮ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﺭﺍ
ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺎﺿﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ . ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ
ﻧﺪﯾﺪﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ
ﺍﯼ ؟
ﭘﺴﺮﮎ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ، ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﺍﺛﺮ ﭘﺎﯼ
ﺷﺘﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺰﻩﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺭﺍ
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺘﺮ ﯾﮏ
ﭼﺸﻤﺶ ﮐﻮﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﻩ ﻣﮕﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺸﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.
ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﮕﺲ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﭘﺸﻪ
ﺗﺮﺷﯽ ﺭﺍ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ
ﺑﺎﺭ ﺷﺘﺮ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺮﺷﯽ
ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﭘﺴﺮﮎ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ
: ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻭﻟﯽ
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺩﺭﺩﺳﺮﺕ ﺷﺪ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺷﺘﺮ ﺩﯾﺪﯼ ، ﻧﺪﯾﺪﯼ !!
ناشناس
   
نکته 2307
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
پند و اندرز 213
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم.....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!
پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
شاد باش...!
ناشناس
   
شوخی 139
به بعضیا بایدگفت
یه قلم کاغذ میدم بهت روش خجالت بکش
ناشناس
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
دانستنیها 281
لیموناد به لیمو

برای تهیه لیموناد به‌لیمو ابتدا بایستی یک شربت با برگ به‌لیمو تهیه کنیم، برای تهیه این شربت به مواد زیر نیاز داریم:
آب یک پیمانه، شکر نصف پیمانه، برگ به لیمو چند عدد.

طرز تهیه لیموناد

مواد لازم برای تهیه نوشیدنی: آب یک پیمانه، شربت به لیمو یک سوم پیمانه، آب دو یا سه عدد لیموترش.
طرز تهیه: یک پیمانه آب، شکر و چند عدد برگ به لیمو را با هم مخلوط کرده و حرارت می دهیم تا زمانی که غلظت شربت به‌دست بیاید، سپس برگ به لیمو را از آن خارج می کنیم.
آب، شربت به لیمو و آب لیموترش را با هم مخلوط کرده و نوشیدنی را در یخچال قرار می دهیم تا خنک شود، پس از خنک شدن آنرا در لیوان مناسب سرو می کنیم. برای تزئین از برگ نعنا استفاده کنید.
ناشناس
   
دل نوشته 1876
اینکه چقدر از آنروز ها گذشته ،
یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،
یا اینکه هرکداممان کجای ِ دنیا افتاده ایم…
اصلا مهم نیست.. !
باز باران که ببارد ،
هر وقت که میخواهد باشد ،
دلم هوایت را میکند …
ناشناس
   
سخن بزرگان 405
بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است که به برخی آدم ها طولانی تراز آنچه که لیاقتش را دارند اجازه دهیم در زندگیمان بمانند
ژوزه ساراماگو
دیگران
   
عاشقانه ها 2399
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ
ﯾﮑــــــــــــــــﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺩﻭﺑــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎﺭﻩ
ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿــــــــﺵ ...
ناشناس
   
نکته 1899
نعل وارونه آموزش و پرورش در ایران
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد.
ناشناس
   
مناجات 1397
با تمام حروف الفبا یه مصرع شعر خطاب به خدا.

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
______________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
______________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
______________________________
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
______________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
______________________________
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
______________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
______________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
______________________________
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه ها کردم
______________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
______________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
______________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
______________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
______________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
______________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
______________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا
کردم
______________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
______________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
______________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
______________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
______________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
______________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
______________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
______________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
______________________________
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
______________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
______________________________
(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم
______________________________
(ن) نرانی از درمیخانه ات یا رب که ساقی راصدا کردم
_____________________________ (و) ولی را من خدا دانم خدا را مقتدا کردم
______________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم
______________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2347
بر سر کوی خرابات محبت کوئیست
که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
دهنش یکسر مویست و میانش یک موی
وز میان تن من تا بمیانش موئیست
ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته
نه کمانیست که شایستهٔ هر بازوئیست
مرهمی از من مجروح مدارید دریغ
که دلم خستهٔ پیکان کمان ابروئیست
گر من از خوی بد خویش نگردم چه عجب
هر کسی را که در آفاق ببینی خوئیست
ز آتش دوزخم از بهر چه می‌ترسانید
دوزخ آنست که خالی ز بهشتی روئیست
نسخهٔ غالیه یا رایحهٔ گلزارست
نکهت سنبل تر یا نفس گلبوئیست
هر که از زلف دراز تو نگوید سخنی
دست کوته کن ازو زانکه پریشان گوئیست
اگر از کوی تو خواجو بملامت نرود
مکنش هیچ ملامت که ملامت جوئیست
خواجوی کرمانی
   
ضرب المثل 1759
آفریقا:
هرسوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
ناشناس
   
دانستنیها 3029
اولینهای زنان
اولین زن جراح ایرانی:“سکینه پری” متولد ۱۲۸۱-۱۳۰۷ در روسیه دیپلم دکتری گرفت و ۱۳۱۴ با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.
اولین زن داروساز:“اقدس غربی” و “اختر فردوس” اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ۱۳۱۶ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ۱۳۲۰ در این رشته فارغ التحصیل شدند…
اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین زن وکیل دادگستری:“یکاترینا سعیدخوانیان” متولد۱۲۷۸ اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ۱۳۲۷ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
اولین زن تاجر ایرانی: “مهین افشار” در سال ۱۳۳۶ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
اولین زن سرتیب ایرانی:“مرضیه ارفعی” در سال ۱۳۱۲ با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال ۱۳۳۸ به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.
اولین زن روزنامه نگار:“صدیقه دولت” در اصفهان به سال ۱۲۹۷ مجله” جمعیت نسوان وطن خواه” و مجله ” زبان زنان” را منتشر کرد.
اولین زن خلبان:“عفت تجارتی” در سال ۱۳۱۸ در ۲۲ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
اولین زن پرستار:“فاطمه توانایی” که در سال ۱۳۱۰ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ۱۳۱۴ در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های ” وارتوتریان”و”سراکالندریان” بودند
اولین زن استاد فیزیک ایران: آلنوش طریان که در سال 1355 از دانشگاه سوربن پاریس دکترای خود را دریافت کرد.
نخستین پزشک آسیب شناس زن ایرانی: بانو دکتر صغرا آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین زن ایرانی استاد پزشكی دانشگاه :بانو ایران اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
اولین زن تاریخ دان ایرانی : بانو امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاریخ زن دانشگاه بوده است.
اولین زن پزشك قانونی زن ایران : بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
اولین وزیر زن ایرانی : اولین وزیر زن ایران خانم اسفند فَرُّخ‌ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است
نامی جاوید در علم نجوم : بانو آذر اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.وی پزشک و باکتری‌شناس ایرانی و از پژوهشگران انستیتو پاستور ایران بود. بخاطر خدمات علمی و انسانی او یکی از حفره‌های برخوردی روی سیاره ناهید، به نام وی «اندامی» نامگذاری شده‌است
اولین بازیگر زن سینمای ایران :صدیقه سامی‌نژاد معروف به روح‌انگیز (1376 - 1295) نخستین هنرپیشه زن اولین فیلم ناطق ایرانی به نام «دختر لر» است.
نخستین زن خواننده بی حجاب معاصر: قمرالملوک وزیری که به عنوان پرآوازه ترین خواننده زن موسیقی سنتی ایران شناخته می شود.
پرمقاله ترین دانشمند زن کشورهای جهان سوم:دکتر افسانه صفوی استاد شیمی.
نخستین زن عکاس: عزت ملک‌خانم ملقب به اشرف‌السلطنه دختر امامقلی میرزای عماد الدوله دولتشاهی است که در سال 1288ه.ق به عقد محمد حسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه‌) درآمد و از سال1306 ملقب به اشرف السلطنه شد.همسر اشرف السلطنه در دوران 25 سال زندگی مشترک با او عهده دار امور مطبوعاتی بود و 9 نشریه انتشارداد و نامش به عنوان نخستین وزیر انطباعات در تاریخ به ثبت رسید‌. اشرف السلطنه را نخستین زن عکاس ایران می دانند.
اولین کارگردان زن ایرانی: شهلا ریاحی که سینما را با بازیگری شروع کرد و 55 سال پیش فیلم مرجان را کارگردانی کرد.
اولین سفر نامه زنان را «زوجه میرزا خلیل» در سال ۱۱۰۴ به نظم سرود. او سفرنامه خود را از اصفهان به مکه و شام را به صورت مثنوس در ۱۳۰۰ بیت شعر سرود.
در سال ۱۳۳۶ در رشته باستان شناسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. «پروین برزین» اولین باستان شناس زن ایرانی!
اولین دخترانی که در مسابقات جهانی والیبال شرکت کردند؛ «ماری تیپ، مینا فتحی، روحی پندنواز» بودند که در سال ۱۳۳۷ وارد این مسابقات شدند.
شهلا بزرگی تنها زن خلبان در ایران است که گواهینامه خلبانی بازرگانی را گرفته و سرپرست اداره آموزش یکنواختی و مسئول عملیات آموزگاه خلبانی گلایدر است.
اولین زندانی سیاسی زن «راضیه شعبانی» است.
اولین دختران چتر باز ایران هم در سال ۱۳۴۴ از ارتفاع ۱۲۰۰ پایی با چتر نجات به زمین فرود آمدند. این چهارنفر، «مهرانگیز زه فام، بهجت امامعلی زاده، مسیح مقدم، فریده خمسه ای» از اولین فارغ التحصیلان آموزشگاه غیر نظامی چتر بازی باشگاه هواپیمایی ایران بودند.
فخری رستگار در سال ۱۳۱۹ به عنوان اولین زن کارمند به مجلس شورای ملی پا گذاشت و کارشناس فنی کتابداری مجلس شد.
اولین دختری که در ایران دست به اختراع و اکتشاف زد «حمیرا هوشمند» بود که مولاژ استخوان را اختراع نمود.
«نکتار پاباریان آندروف» اولین دختری بود که در ایران دیپلم ریاضی گرفت و شاگرد اول هم شد و اولین زن معمار ایرانی نام گرفت.
مهرانگیز دولتشاهی اولین سفیر زن ایرانی است.
اولین زن هواشناس: ژینوس نعمت که به ریاست اداره تحقیقات و بررسی آن شبکه انتخاب شد.
اولین مدرسه دخترانه در ایران در سال ۱۳۲۴ ه ق به نام «دوشیزگان» توسط «بی بی خانم وزیر اف» تاسیس شد.
الهه عضدی اولین دختر شایسته ایران بود که به عنوان دختر شایسته جهان برگزیده شد. پس از وی 7 سال بعد شعله نیکپور نیز دختر شایسته جهان شد.
اولین زن ایرانی راننده تریلر:فرشته بیرانوند نخستین زن لرستانی راننده تریلر در ایران که انحصار مردانه رانندگی ترانزیت در کشور را شکست.
اولین زنان ایرانی فاتح اورست: لاله کشاورز(جوانترین فاتح اورست) و فرخنده صادق
نخستین استاد زن خوشنویس خط نستعلیق:الهه خاتمي با دريافت مدرك استادي در سال 1386 به عنوان اولين استاد زن در خط نستعليق شناخته شد.
ناشناس
   
نکته 2700
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
نکته 1501
"هر کس توانایی دیدن زیبایی را در خود حفظ کند،
هرگز پیر نمی‌شود..."
ناشناس
   
تلنگر 4179
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته
رومن رولاند
   
حکایت 2813
ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد.در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل قصابي بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می خواستم حوادث دو هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.
دیگران
   
نکته 2737
مسیح گفته ی زیبایی دارد ؛
او می گوید : شیطان را قضاوت نکن . حتی شیطان نیز نباید مورد قضاوت قرار گیرد .
تأکید بر این است : قضاوت کننده نباش ، زیرا اگر قضاوت کننده باشی در ذهن می مانی ،
در آنجا گیر می کنی ،
زیرا تمام قضاوت ها از ذهن است .
اگر قضاوت کننده نباشی از ذهن به قلب فرود می آیی ؛
قلب عاشق است و قضاوت نمی داند .
تو بی قضاوت شو و بگذار خدا نیز قاضی نباشد بلکه عاشق باشد .
عاشق باش و بگذار خدا نیز عاشق باشد .
این پیام من به تو است ،
این آغاز تو است
ناشناس
   
نکته 1209
باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی هستی بدان که روشنی...
ناشناس
   
پند و اندرز 1651
گاهی باید جسارت آزاد شدن را داشت..
گاهی باید بگذاری دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد ، آزاد شود..
میدانی ؛
هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن میرساند...
به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری...
به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری..
به مرز نابود شدن... دیده نشدن... تنها شدن...
اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،
آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد ، میماند
و هر چه رفتنی ست میرود
اینگونه تمام عمرت را با دلی آسوده و مطمئن به داشته هایت شادی
ناشناس
   
عاشقانه ها 605
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست
گاه نگاه است
و
گاه سکوت
ناشناس
   
نکته 212
جالبترين عضو بدن انسان مغزه
.
.
.
که از ابتدای تولد تا زمان مرگ کار ميکنه و فقط سر جلسه امتحان و هنگام خطبه عقد از کار ميفته
ناشناس
   
توکل 773
خدا وقتی نخواهد؛
عمر دنیا سر نخواهد شد...
گلوی خشک صحرایی
به باران تر نخواهد شد...
و تا وقتی نخواهد
برگی از کاجی نمی افتد...
و باغی از هجوم داس ها
پر پر نخواهد شد...
خدا وقتی نخواهد
دانه ای کوچکتر از باران، گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد...
و کرم کوچکی... پروانه ای زیبا... و کوهی سخت... عقیق و شیشه و اینه و مرمر نخواهد شد...
خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه...
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد..
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن...
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد...
ناشناس
   
دل نوشته 1994
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو: بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد، تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت، دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست، کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…
ناشناس
   
حکایت 2655
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
ناشناس
   
نکته 1930
افراد موفق : اصولا مثبت فکر می کنند، امیدوار هستند، دنیا را زیبا می بینند، دوربین ذهن آنها به طور مرتب روي پدیده هاي زیباي زندگی تمرکز می کند،مثبت و امیدوارانه سخن می گویند، چهره اي گشاده و متبسم دارند و معتقدند که انسان هاي خوش اقبالی هستند. فکر می کنند همه چیز براي آنها درست انجام می شود. هیچ گاه به موانع و مشکلات زندگی نمی اندیشند. به طور معمول، داستان هاي خوشحال کننده تعریف می کنند، به خاطرات خوب زندگی خود می اندیشند و آنها را براي دیگران تعریف می کنند. خیال پردازي هاي زیبایی از آینده خود می کنند. اعتماد به نفسی عالی دارند و فکر می کنند که آینده حتما بهتر از گذشته آنان است. نگاه زیبایی به کرانه هاي دور زندگی خود دارند. به سلامت و تندرستی خود می اندیشند. ترسی از آینده ندارند. به طور معمول، روحیه اي بسیار شاد و عالی و احساس خوبی از زندگی دارند و از لحظه لحظه هاي آن لذت می برند.
گله و شکایت:
هر چه بیشتر شکایت کنیم ضعیف‌تر می‌شویم. در واقع، با شکایت کردن قدرت درونی که می‌توانستیم از آن برای موفقیت استفاده کنیم را نادیده می‌گیریم و فکر می‌کنیم کنترل اوضاع را از دست داده‌ایم. وقتی شکایت می‌کنید شکست در چند قدمی شما می‌ایستد و برای شما دست تکان می‌دهد. هر چقدر بیشتر از شرایط خود شکایت کنید دیرتر از دست شکست‌ها و موانعی که در مسیر کسب موفقیت و ثروت بر سر راهتان قرار می‌گیرد خلاص خواهید شد. هر وقت این کلمات منفی را به زبان می‌آورید خاطرات منفی گذشته را دوباره زنده می کنید-خاطرات بیهوده‌ای که بهتر است به دست فراموشی سپرده شوند. ارل نایتینگل به عنوان یکی از پیشگامان توسعه انسانی در این زمینه جمله‌ی زیبایی دارد که بهتر است برای همیشه به خاطر بسپارید:
ارل نایتینگل می‌گوید: «ما همانی می‌شویم که تمام روز به آن می‌اندیشیم.»
گله و شکایت نشان‌دهنده‌ی ضعف شماست. شاید چون با گله و شکایت می‌توانید خودتان را از شر استرس و اضطراب خلاص کنید فکر می‌کنید شکایت کردن کار خوبی است و به موفقیت شما کمک می‌کند اما بهتر است منطقی باشید و بدانید که گلایه و شکایت از اوضاع و شرایطی که در آن گرفتار هستید هیچ دردی از شما دوا نمی‌کند. بگذارید از شما سؤالی بپرسم: تا حالا چند بار دیده‌اید که یک فرد موفق در کنار دوستانش بنشیند و از ناعادلانه بودن زندگی شکایت کند؟ احتمالاً هرگز با چنین صحنه‌ای روبرو نشده‌اید؛ اما مطمئنم بارها در کنار افراد موفق بوده‌اید و از میزان اطمینان و اعتماد به نفس آن‌ها تعجب کرده‌ ايد
افراد موفق روی مشکلات تمرکز نمی‌کنند
تمرکز بر مشکلات باعث می‌شود مردم علی رغم اینکه صدها متر از چاه دور هستند باز هم با سر به داخل آن سقوط کنند. با تمرکز بر مشکلات شاید وضعیت غم‌انگیزی ایجاد کنید و صد البته توجه بیش از حد به مشکلات یکی از دلایل اصلی شکست یا عدم موفقیت بیشتر مردم در زندگی است. قانون جذب می‌گوید: مشابه، مشابه را جذب می‌کند؛ بنابراین اگر به تمرکز بر مشکلات ادامه دهید مشکلات بیشتری جذب می‌کنید. شکایت کردن هم به نوعی تمرکز بر مشکل محسوب می‌شود. در عوض، باید به دنبال راه‌حلی برای خلاصی از چاه مشکلات باشید. در مدرسه خلبانی، به شما می‌گویند وقتی سیستم هواپیما از کار افتاد به هیچ وجه بر مشکل (زمین) تمرکز کنید و تمام هوش و حواس خود را به جایی که می‌روید (راه‌حل) معطوف کنید و بدن شما هم به طور طبیعی از انتخاب شما پیروی خواهد کرد. افراد موفق و ثروتمند چون راه‌حل گرا هستند توانسته‌اند به جایگاه کنونی خود دست یابند. پس دفعه‌ی بعد که در حین شکایت کردن مچ خودتان را گرفتید، فوراً برای یافتن یک راه‌حل منطقی برای مشکلات خود اقدام کنید.
افراد موفق برای شکست‌هایشان دیگران را سرزنش نمی‌کنند
اگر برای شکست‌های خود کسی یا چیزی به غیر از خودتان را سرزنش کردید بدانید این مذمت غیر معقول تنها نشانه‌ای ست که می‌گوید شما هیچ کنترلی بر وضعیت خودتان ندارید. این طرز برخورد موجب می‌شود حس کنید ناتوان هستید و شما را به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر نمی‌خواهید برای تغییر شرایط کاری انجام دهید. در عوض، سعی می‌کنید برای حل مشکلاتتان به افراد دیگر تکیه کنید که همین موضوع باعث می‌شود بیش از حد به دیگران وابسته شوید. حتی اگر علت اصلی شکست شما یک نیروی خارجی است باز هم باید مسئولیت‌پذیر باشید و به دنبال چاره‌ای برای رهایی از این وضعیت باشید. اگر از این روش پیروی کنید یک قدم به هدفتان نزدیک‌تر می‌شوید و در بلندمدت به موفقیت‌های بیشتری خواهید رسید. این کار خیلی بهتر از این است که فقط گله و شکایت کنید، دست روی دست بگذارید و هیچ کاری نکنید.
افراد موفق هرگز محدودیت‌ها را باور ندارند
شاید خطرناک باشد، اما افراد موفق نامحدود فکر می‌کنند. شاید خیلی‌ها بگویند تفکر نامحدود فقط توهم است اما نباید فراموش کنیم که بیشتر اختراعات و دست آوردهای بشر بعد از شکستن محدودیت‌های ذهنی زمان خود به دست آمده‌اند. برای نمونه برادران رایت را در نظر بگیرید. این دو جوان در زمینه مکانیک نابغه بودند و به موضوع پرواز انسان علاقه زیادی داشتند. برای قرن‌‌های بی‌شمار پرواز رؤیای انسان بود. مردمان کارآزموده همواره بر این باور بودند که قالیچه پرنده داستان‌های هزار و یک شب تنها یک رؤیا است و نمی‌تواند در دنیای واقعی وجود داشته باشد. تفکر نامحدود برادران رایت به این رؤیای دیرینه بشر تحقق بخشید و افسانه پریان را به واقعیت تبدیل کرد. اگر برادران رایت از جمع پیروی می‌کردند و محدود فکر می‌کردند آیا امروز انسان می‌توانست کیلومترها فاصله را در چند ساعت پرواز کند؟ وقتی جامعه به افراد موفق می‌گوید نمی‌توانند به هدف خاصی دست یابند آن‌ها از خود می‌پرسند: جامعه از کجا می‌داند؟ چطور به این نتیجه رسیده است؟ افراد موفق و پولدار معمولاً به تفکر متعارف گوش نمی‌دهند. آن‌ها گله و شکایت نمی‌کنند چون می‌دانند با شکایت کردن فقط دست آوردهای خود را محدود می‌کنند. افرادی که اهل گله و شکایت هستند معمولاً جملاتی نظیر «من نمی‌توانم این کار را انجام دهم، خیلی سخت است» را در ذهن خود تکرار می‌کنند؛ اما این جملات فقط باورهای محدودکننده‌ای هستند که ساخته‌ی خود انسان‌اند. این باورها حصارهای مصنوعی و نامرئی هستند که فقط در ذهن شما وجود دارند. در عوض، از خودتان بپرسید: «برای رسیدن به اهدافم باید چه کارهایی انجام دهم؟ چگونه می‌توانم به تمام اهدافم دست یابم؟» با طرح این پرسش‌ها و جواب دادن به آن‌ها به موفقیت‌هایی دست خواهید یافت که موجب تعجب همگان خواهد شد.
موفق‌ها تنبلی نمی‌کنند
انجام کارهایی که به هیچ وجه شما را به اهدافتان نزدیک‌تر نمی‌کند خیلی ساده است؛ اما تا این لحظه که بنده در حال نوشتن این مقاله هستم مطمئناً تنبلی، به تعویق انداختن کارها و امروز و فردا کردن هرگز باعث موفقیت و پولدار شدن هیچ انسانی نشده است. بهتر است به گله و شکایت نیز به عنوان نوع خاصی از تنبلی نگاه کنیم. شکایت کردن از مشکلات خیلی ساده‌تر از این است که به دنبال راه‌حلی مؤثر برای حل مشکلات باشیم. اگر در این دام بی افتید هرگز موفق و پولدار نخواهید شد. در عوض، سعی کنید منابعی که باعث تنبلی شما شده‌اند را هر چه زودتر حذف کنید. اگر علت اصلی تنبلی شما شکایت کردن از اوضاع و شرایط است عذر و بهانه را کنار بگذارید و به دنبال راه‌حل باشید، اگر شبکه‌های اجتماعی دلیل تنبلی شما است تا حد امکان دسترسی به حساب‌های کاربری خود در شبکه‌های اجتماعی مختلف را برای خودتان دشوارتر کنید. از این به بعد سعی کنید با هدف‌ گذاری و اولویت‌بندی فقط بر کارهای مهم و ضروری تمرکز کنید و به جاي گلايه به دنبال راه حل باشيد
افراد موفق از اشتباهات خود درس می‌گیرند
اشتباه کردن چیز عجیبی نیست. همه‌ی انسان‌ها اشتباه می‌کنند. نباید به خاطر چند اشتباه کوچک یا شکست موقتی ناامید شویم و گله و شکایت کنیم. در واقع، هر چه بیشتر به اشتباهاتمان فکر کنیم و گلایه و شکایت کنیم، احتمال شکست مجدد خود را افزایش خواهیم داد چون با این کار حتی اشتباهات جزئی و خیلی کوچک را به قدری در ذهن خود بزرگ می‌کنیم که از اینکه دوباره مرتکب چنین اشتباهی شویم می‌ترسیم و همین موضوع باعث می‌شود عقب‌نشینی کنیم و دیگر هیچ کاری انجام ندهیم. به شما قول می‌دهم هرگز نمی‌توانید فرد موفقی را پیدا کنید که اجازه داده باشد اشتباهات مانع پیشرفت و موفقیتش شود. در عوض، باید همیشه اشتباهات خود را با دقت بررسی کنید، درس‌های لازم را بیاموزید و به حرکت خود به سوی سرزمین موفقیت و ثروت ادامه دهید. شما نمی‌خواهید ترس‌هایتان هر روز بزرگ‌تر شوند.
ناشناس
   
گلایه 2279
خطاب خدا به انسان:
عالم ز برایت آفریدم، گله کردی*
از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی*
گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی*
جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور
از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی*
گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی*
با این که گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم، تویی که از من گله کردی*
هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم
با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی*
صد بار تو را مونس جانم طلبیدم
از صحبت با مونس جانت، گله کردی*
رغبت به سخن گفتن با یار نکردی
با این که نماز تو خریدم، گله کردی*
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com