شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1831
بدتر از بیماری، وسیله ی مداوای آن است.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 2570
بی خیال همه ی سیب هایی که افتادند!
زمین دافعه دارد...
این را از پرواز همه ی
کبوترانی که رفتند و
برنگشتند
فهمیده ام...
از قاصدک هایی که آرزوهایمان را بردند و
نیاوردند...
از دعاهایی که رو به آسمان گفتیم و
پاسخشان به زمین نیامد...
من یقین دارم
زمین دافعه دارد!

بیچاره سیب هایی که به خیال جاذبه افتادند!...
ناشناس
   
دل نوشته 143
انصاف نیست دنیاآنقدرکوچک باشد...
که آدم های تکراری را روزی هزاربارببینی...
وآنقدربزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یکبارببینی...
ناشناس
   
آرزوها 1339
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد.
امیلی دیکنسون
دیگران
   
عاشقانه ها 2522
گاهي خوابت را مي بينم
بي صدا
بي تصوير
مثل ماهي در آب هاي تاريك
كه لب مي زنند و
معلوم نيست
حباب ها كلمه اند
يا بوسه هايي از دلتنگي
ناشناس
   
نکته 3098
حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند ….
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم و
شیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…..
شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛
بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!
ناشناس
   
لطیفه 1065
غضنفر تو ژاپن راننده تاکسی بود ، هر کی رو می خواست سوار کنه می خندید و میگفت: خدا بگم چکارت کنه ، تو رو که همین الان پیاده کردم هی کجا میری و میایی!!!
ناشناس
   
حکایت 3134
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:“عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم
بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،
راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد
همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .
اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 221
شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته ازدستی،
نمی دانم چه نوشیدم
که-سیرم-کرده-از-هستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
قلم شوریده ای امشب، عجب اُعجوبه ای هستی!
به ساز من که میرقصی، قیامت میکنی به به ...
چه طوفانی به پاکردی، قلم شایدتوهم مستی؟!؟
زمین مستُ،
زمان مستُ،
مخاطب مست شعرم شد
بنازم-دلبریهایت!
قلم،الحق که تردستی.
فلانی،
فرق بسیار است، میان مستی و مستی،
عزیزم خوب دقت کن!
به-هر-مستی-نگو-پستی،
تظاهرمیکنی اما،
تو هم از دیدِمن مستی،
اگر پاکیزه تربودی،
به شعرم دل نمی بستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه هامستند،
مخاطب معصیت کردی!
به مشتی مست پیوستی...
ناشناس
   
نکته 2038
هميشه دو اصل را در زندگي خود
به ياد داشته باشيم
جسارت در بيان عقيده
جرات در پذيرش اشتباه
ناشناس
   
دانستنیها 201
میزان نياز روزانه بدن به کلسيم

میزان نياز روزانه بدن به کلسيم مقدار روزانه کلسیمی که مصرف آن توصیه می شود در زنان بالای ۴۰ سال: ۱۵۰۰ میلی گرم در روز و زنان و مردان بالای ۶۰ سال ۱۲۰۰ میلی گرم در روز بیشتر از ۲۰۰۰ تا۲۵۰۰ میلی گرم کلسیم نباید در روز مصرف کرد.
رشد طولی استخوان ها تا قبل از ۲۰ سالگی کامل و متوقف می گردد. اما افزایش استحکام استخوان ها بعد از سن ۲۰ سالگی همچنان ادامه خواهد داشت.
بین سن ۳۰-۲۰ سالگی استخوان ها ضخیم و عریض می شوند و در سن ۳۰ سالگی به حداکثر حجم تراکم استخوانی خود می رسد.
بنابراین هرچه در سنین پایین ذخیره توده استخوانی شما بیشتر باشد در سنین بالا از استخوان های قویتری برخوردار خواهید بود.
ناشناس
   
نکته 833
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم.
(خانم پرل باک)
دیگران
   
نکته 1525
دنیا پر است از انسانهایی به ظاهر زیبا که هر روز لباسی نو بر تن می کنند
ولی نزدیکشان که می شوی بوی کهنگی عقایدشان آزارت می دهد
آلبرت انیشتین
   
نکته 3165
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت:
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
ناشناس
   
نکته 397
جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست...
ناشناس
   
پند و اندرز 2
معجزه خبر نمی کند
لطفا با احتیاط نا امید شوید
ناشناس
   
نکته 865
انسانی که هدفش خدمت به خداست ممکن است انسان خوبی باشد، اما انسانی که هدفش خدمت به انسان باشد حتما انسان خوبیست.
زکریای رازی
دیگران
   
نکته 1969
وقتی شما یک پرتقال را تحت فشار قرار دهید،
آب پرتقال بدست می آورید
نه چیزی دیگر چون این چیزی ست که در درونش هست.
.
همین اصل برای شما هم صدق میکند.
وقتی کسی شما را تحت فشار قرار دهد
آنچه که بیرون می آید
( عصبانیت، نفرت، تندی، تنش، افسردگی، خشم )
چیزی ست که در درون شماست.
.
اگر آنچه در درون دارید را دوست ندارید،
.
میتوانید با تغییر افکارتان آنرا عوض کنید.
ناشناس
   
دل نوشته 173
در پس پرده یک ظهر غریب ...
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است ... نهان ...
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار ...
و فقط من بودم، نالهء مبهم باد ...
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم ...
تا کویرم گل داد
گلی از عشق درونش رویید ...
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها ...
ناشناس
   
گلایه 2473
شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد

که چرا

شیشه شکست؟

یک نفر میگوید:

شاید این رفع بلاست

دیگری میپرسد

شیشه پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست

هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم میپرسم"

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.؟؟؟
ناشناس
   
نکته 841
با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش.
(سینكالویس)
دیگران
   
گلایه 1814
ﺩﯾﺸﺐ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻨﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﭘﺎﺳﺦ ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻯ!!!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ، ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ، ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ !
ﻧﮕﺎﻫﻢ ، ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﺖ ﻛﻮﺩﻛﻴﺴﺖ ، ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﻭﻫﺮﺍﺳﻨﺎﮎ ﺍﺯ ﺁﮊﻳﺮ ﻗﺮﻣﺰ ﺟﻨﮓ ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ... ﺗﻠﺨﻰ ﻋﺼﻴﺎﻥ ﻓﺮﻭﺧﻮﺭﺩﻩ ﺟﻮﺍﻧﻴﺴﺖ ، ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﺗﺤﺮﻳﻤﻬﺎ ....
ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡ ...
ﻧﻘﺎﺏ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺟﻮﺍﻧﻴﺴﺖ ، ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ،
ﺧﻔﻪ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ...
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻣﻰ ﺁﻳﻢ ...
ﺍﺯ ﺩﻫﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﺷﻌﺮ ﻣﻤﻨﻮﻉ ....
ﻭ ﻛﻼﻡ ﻣﻤﻨﻮﻉ !!!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻧﻴﺴﺘﻢ !
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻯ ﺩﻫﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎﻯ ﺭﻧﮕﻰ ﺗﻮ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ، ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ
ﻛﻮﺩﻛﻰ ﻓﺮﻳﺰ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ، ﻳﺦ ﺑﺸﻜﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﺩ ...!
ﺗﺎ ﺟﻮﺍﻧﻰ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ
ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ، ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﻨﺪ ...!
ﻣﻦ ﻋﺪﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ ..
ﺍﻣﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...!
ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺪﺍﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻫﻪ 20 ﺳﺎﻟﻪ ﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻛﻤﺮﻧﮓ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﻧﻔﺲ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﺧﻨﺪﻳﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ...
ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ...
ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ، ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ...! ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ...! ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ناشناس
   
نکته 1861
موسیقی لذت بخش ترین هنرها است، اما چیزی به ما نمی آموزد؛ آنچه كه فكر و روح آدمی را تغذیه می كند و آموزنده است، شعر و شاعری است.
امانوئل کانت
   
نکته 1491
دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به آرزوهایت، پس شایسته ی آرزوهایت باش.
ناشناس
   
نکته 582
از دیروز بیاموز ، برای فردا زندگی کن،به فردا امیدوار باش.
مهمترین چیز آنست که پرسش را متوقف نکنی.
آلبرت انیشتین
   
نکته 81
از استادی پرسیدند:آیا قلبی که شکسته باز هم می تواند عاشق شود؟

استاد گفت: بله می تواند.!

پرسیدند: آیا شما تاکنون از لیوان شکسته آب خورده اید؟

استاد پاسخ داد: آیا شما بخاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده اید ؟
ناشناس
   
تلنگر 1268
دل را بد نام نکنیم
آنچه بعضی ها در سینه دارند
کاروانسراست
نه دل ! ! !
ناشناس
   
آرزوها 578
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ....
""انسانیم""
ناشناس
   
دل نوشته 54
دیدیم نمی شود در زمین عاشق شد .به آسمان پرواز کردیم...
وقتی برگشتیم ما را درقفس انداختند...
نتوانستیم بگوييم پرنده نیستیم ما فقط.....عاشق شده بودیم...
ناشناس
   
نکته 720
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خداهست...
مولانا
   
عاشقانه ها 2091
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...
فروغ فرخزاد
   
حکایت 3660
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
ناشناس
   
دل نوشته 3092
دیشب در محفلی دوستی از من سنم را سوال کرد و پس از شنیدن پاسخ ، با شگفتی گفت : چقدر خوب مانده اى!!!
غافل از اينكه ، من خوب نمانده ام ، من جا مانده ام!
نگاهم ، معصوميت كودكيست ، وحشت زده وهراسناک از آژير قرمز جنگ...
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده نوجوانيست ، له شده زیر فشار تحريمها....
و چهره ام...
نقاب زیبای جوانيست ، وامانده در من ،
خفه و خاموش...
من از دهه عشق ممنوع مى آيم...
از دهه نگاه ممنوع....
زيبايى ممنوع....
شعر ممنوع....
و كلام ممنوع!!!
من از جنس هيچكس نيستم!
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى دهه پنجاهیها ، به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ، تا شاید كودكى فريز شده در من ، يخ بشكند و جوان شدن بياموزد...!
تا جوانى تاريخ مصرف گذشته ام
پيش از گنديدن ، پير شدن آغاز كند...!
من عدد شناسنامه ام را انكار نميكنم..
اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است...!
من تمام اعداد زندگی دهه ٣٠ ساله گیم را كمرنگ شمرده ام
كم رنگ نفس كشيده ام...
كم رنگ خنديده ام...
کم رنگ بوده ام...
کم رنگ...
من خوب نمانده ام
من جا مانده ام ، از زمین...! از زمان...! از خودم!!!
و حال میخواهم جوانی کنم!
بهتر و بیشتر از هر جوان دیگر...
من جوانی را تجربه نکرده ، پیر نخواهم شد...!
من حتی در ٩٠ سالگی ، جوانمرگ خواهم شد...
ناشناس
   
نکته 1367
بعضی وقتها یه اتفاقایی تو زندگیت می افته که باعث میشه دیگه اون ادم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه...
استنلی کوبریک
دیگران
   
شوخی 1039
فقط در زبان فارسیه که میشه ۱۹تا فعل رو بغل هم گفت:

داشتم
میرفتم
دیدم
گرفته
نشسته
گفتم
بذار
بپرسم
ببینم
میاد
نمیاد
دیدم
میگه
نمیخوام
بیام
بذار
برم
بگیرم
بخوابم

نه فاعلی نه مفعولی نه قیدی نه صفتی!
یکی بخواد اینو به انگلیسی ترجمه کنه رباط پاره میکنه!
ناشناس
   
شوخی 3095
خدايا يک هواپيما نديدی؟
خدايا يک هواپيما نديدی؟
دو ايرانی در آن بالا نديدی؟
دو تا مرد جوان آزرده خاطر
گرفتار غم ويزا نديدی؟
تو را قرآن هواپيما نديدی؟
خداوندا دو تا انسان خسته
زبان بسته، غريبه، دلشکسته
معلق در فضای بی نصيبی
نديدی در هواپيما نشسته؟
محمد را تو با پويا نديدی؟
فراری از رژيم نوجوان کش
به وحشت از جنايت، از توحش
به سوی سرپناه بی پناهی
دو تا فرزند بوسينا و کورش
دو تا عاصی ولی آقا نديدی
دو فرزند عزيز خانواده
ديار خويش پشت سر نهاده
که آنجا سنگ ها را بسته بودند
وليکن در عوض سگ را گشاده
دو تا غمگين دو تا تنها نديدی
شبی کردند ترک ميهن خويش
که جان خود رهانند و تن خويش
زده بر سيم آخر شام تاريک
مگر بينند روز روشن خويش
خدايا ظلمت اعلا نديدی؟
يکی آينده را در راه بوده
روانه سوی دانشگاه بوده
گرفتندش به عنوان محارب
که گويا دشمن الله بوده
خدايا دشمن خود را نديدی؟
يکی محکوم شد در راه خانه
به جرم جرعه ای نوش شبانه
توانِ تکيه بر پشتی ندارد
که بد زخميست زخم تازيانه
جراحت را به پشت و پا نديدی؟
يکی را پای تا سر آرزو بود
يکی را عکس مادر پيش رو بود
اگر هر يک از آنها غصه ميخورد
رفيق او تسلی بخش او بود
خدايا همدلی ما نديدی؟
ز بس در ميهن خود زجر ديدند
دو تا پاسپورت قلابی خريدند
پرستوهای سرگردان عالم
ازين کشور به آن کشور پريدند
پری جا مانده از آنها نديدی؟
جوانی را نديدی آرزومند؟
لبش نوبر نکرده طعم لبخند
رفيقش را نديدی غرق ماتم؟
در آن بالا چه ديدی پس، خداوند؟
حقيقت را بگو، آيا نديدی؟
نديدی آن دو را روی زمين هم؟
نديدی شان به زندان اوين هم؟
اگر ناديده بگرفتی در ايران
نديدی شان چرا در راه چين هم؟
مگر کوری خداوندا، نديدی؟
بله البته نابينا شمائی
که اينسان بی خبر از ما شمائی
اگر بيغيرتی باشد ملاکش
رئيس جمهور آمريکا شمائی
که درد و رنج انسانها نديدی
خدايا چون اوبامائی شما هم
رفيق شيخ و ملائی شما هم
بشر را بی حقوقش آفريدی
کنون در فکر سودائی شما هم
وزين پر سودتر سودا نديدی
خبر آيا ز اشک و آه داری
خبر از نالۀ جانکاه داری
به زندان اوين آيا گزارش
ز بند سيصد و پنجاه داری
تو آن زجر توانفرسا نديدی؟
نه بالائی خدا، نه در زمينی
نه در بند جنايات اوينی
به مسجد، به کليسا، به کنيسه
فقط در دخمه تاريک دينی
مهم هم نيست ديدی يا نديدی!
بگو هادی خدای کور و کر را
ز لطف خود رها فرما بشر را
بيا با بی نصيبان همسفر شو
که دريابی مزايای سفر را
وگرنه چيزی از دنيا نديدی
هادي خرسندي
دیگران
   
نکته 2870
سربازان از پیروزی در جنگ ناامید بودند.
فرمانده به آنها گفت:
سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز می شویم و اگر خط شود شکست می خوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
ناشناس
   
نکته 1377
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
ناشناس
   
نکته 732
برای آدم نابینا الماس و شیشه یکیست،
اگر کسی قدرتو را ندانست ، فکر نکن تو شیشه ای،
بلکه او نابیناست...
ناشناس
   
نکته 2693
دوباره ایستاده ام به پیشخان روزنامه فروشی
دوباره کشف فساد و رونق عمامه فروشی
دوباره پورسانت نجومی از فروش فیلم درباری
دوباره عکس "چه گوارا"برند زیر شلواری
دوباره با "دوبوار","سارتر" رقصیدن
دوباره "وولف" شدن از سایه ترسیدن
دوباره چنگ زدن به تمثال مریم عذرا
دوباره مغزهای بوکرده در قلمرو "دارا"
دوباره خواندن "بالزاک"و شعرهای وسطایی
دوباره خلسه ی "انگلس"در مسیر هاوایی
دوباره همذات پنداری "ژان والژان"
دوباره دختر کبریت فروش "ستارخان"
دوباره زایش گوساله در شقیقه ی ملا
دوباره "گوژپشت نتردام"و ملت دولا
دوباره بر سر خورشید روسری کردن
دوباره خالکوبی مار در پس گردن
دوباره مشتری دست به نقد کلیه ها
دوباره خوردن سرب و گرفتن ریه ها
دوباره کشتن "لورکا" و عروسی خون
دوباره مسخ "کافکا" به حد جنون
...
....
دوباره پرسه زدن در سلول بنیادی
دوباره فعل حرام خنده با شادی
دوباره سقط کلاغ از دل شغال
دوباره گند زدن به آبهای زلال
دوباره نفخ معده ی "حافظ"از شراب عرفانی
دوباره دادگاه عدل علی و زن خیابانی
دوباره بوستان کثیف و ناله های "شیخ اجل"
دوباره زاغ و زغن بر خرابه های غزل
دوباره فضله ی گنجشک روی "گنبد دوار"
دوباره سکته ی ناقص درون سینه ی دیوار
دوباره سفره ی خالی و تجسم ذهنی نان
دوباره ماده ی تاریخ و کالبدشکافی آن
دوباره فاتحه خواندن برای چلچله ها
دوباره بوسه زدن به پای سگ دله ها
دوباره سنگ پرانی به چهره ی "ژاندارک"
دوباره بحث "هگل" پشت عینک مارک
دوباره سازهای شکسته ی "موتزارت"
دوباره مارپله روی تخته ی دارت
دوباره چسب زخمی به ساقه ی گندم
دوباره دختر ایران و شهوت مردم
دوباره شهروند سجاده های بی تسبیح
دوباره قلب خدا در اتاقک تشریح
دوباره ایستاده ام به پیشخوان روزنامه فروشی
دوباره قوطی قرص های خواب و فراموشی.
آراد مهرنگ
دیگران
   
لطیفه 3147
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1406
یک لحظه تو را دیدم و مجذوب شدم من
درجنگ غم عشق تو مغلوب شدم من
من فکر تو و یاد تو بودم همه ی عمر
افسوس که دل کندی و مغضوب شدم من
چشمان تو انگار نمیخواست که باشم
از سیل نگاه تو چه مخروب شدم من
تا کی به غم دوری تو صبر کنم من
اینجا که به هجران تو ایوب شدم من
باشد که خدا چاره کند کار دل ما
چون غرق تماشای تو محبوب شدم من
؟؟
ناشناس
   
دل نوشته 1473
اما پائیز...
فصل خرمالوست
فصل گَسِ تنهایی!!!
فصل هزار چیزی است که یک جایش میلنگد
شاید فصل هزار بهانه ی دیوانگی...
ناشناس
   
نکته 250
در ٤ سالگى ...موفقیت یعنی ... کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگى ...موفقیت یعنی ... پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگى ... موفقیت یعنی ... داشتنِ دوست
در ١٨ سالگى ... موفقیت یعنی ... گرفتن گواهى نامه رانندگى
در ٢٠ سالگى ...موفقیت یعنی ... برقرارى رابطه
در ٣٥ سالگى ...موفقیت یعنی... پول داشتن
در ٤٥ سالگى ...موفقیت یعنی ... پول داشتن
در ٥٥ سالگى موفقیت یعنی ... پول داشتن
در ٦٠ سالگى ... موفقیت یعنی ... برقرارى رابطه
در ٦٥ سالگى ... موفقیت یعنی ... تمدید گواهى نامه رانندگى
در ٧٠ سالگى ... موفقیت یعنی... داشتنِ دوست
در ٧٥ سالگى ... موفقیت یعنی... پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگى ... موفقیت یعنی ... کثیف نکردن شلوار
زمین گرده نه؟
ناشناس
   
نکته 1822
خطاكارترین افراد كسانی هستند كه عیب دیگران را می بینند.
فرانسیس بیکن
   
عاشقانه ها 3047
گاهی دوست داشتنت
مثل طوفان
هجوم می آورد...
چشمهایم را می بندم
و پناه می گیرم در آغوشت
من ...
چقدر طوفان دوست دارم این روزها !
ناشناس
   
حکایت 1945
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن! روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدندامّا وقتی رسیدند،فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو! چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است
.
که مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:"آری!پاسخ تو درست است."
.
بعد، ادامه داد:کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سال‌ها گذشت. مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!
در آن لحظۀ حسّاس، پس در حقیقت پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم
که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت. کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
.
درس مربوط به خیر و شرّ،خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،هر فریادی، هر سخنی،
پیچیدگی‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و
دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم، محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند
و از در اعتذار وارد می‌شوند،نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد
گذشت تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان، در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛
پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم،
باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید،
چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
دیگران
   
نکته 2770
ﺷﻚ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻲ ﻛﺴﻲ، ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﺸﻜﺴﺎﻟﻲ ﮔﺎﻫﻲ، ﺍﺯ ﺳﻴﻼﺏ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﻳﺖ ﻣﻲ ﭘﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ !
ﺑﺎ ﺻﻼﺑﺖ ﺍﺭﮒ ﺑﻢ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩ !!
ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻝ ﻟﺐ،ﻣﻮﻱ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﺎﺭﻓﻴﻘﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﺨﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﺖ ﻭﻝ ﻛﻨﺪ
ﺣﻴﻦ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﺧﺎﻙ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻳﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ
ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻂّ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﻲ ﺩﺭﻣﺎﻥ ... ﻭﻟﺶ ﻛﻦ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ،ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍست
ناشناس
   
نکته 2260
میشه بایه زن زندگی بسازی....
میشه بایه مردزندگی کنی....
میشه بایه انسان کرشطرنج بازی کنی...
میشه بایه انسان کورآواز بخونی...
میشه بایه انسان معلول دردو دل کنی...
ولی بایه انسان بی مغزوبی منطق هیچ کاری نمیشه کردواین بدترین دردبرای ماانسانهاست...
اوریانا فالانچی
   
عاشقانه ها 795
باز رسیدیم ز میخانه مست
باز رهیدیم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدند
دست زنید ای صنمان دست دست
ماهی و دریا همه مستی کنند
چونک سر زلف تو افتاده شست
زیر و زبر گشت خرابات ما
خنب نگون گشت و قرابه شکست
پیر خرابات چو آن شور دید
بر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد یکی می کز او
هست شود نیست شود نیست هست
شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت
چند کف پای حریفان که خست
آن که سر از پای نداند کجاست
مست فتادست به کوی الست
باده پرستان همه در عشرتند
تنتن تنتن شنو ای تن پرست
مولانا
   
نکته 593
زندگیست دیگر !!
همیشـــہ کـــہ همـــہ رنگ‌هایش جور نیست ، همـــہ سازهایش کوک نیست !!
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتـــے با ناکوک ترین ناکوکش ...
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن !!
حواست باشد بـــہ این روزهایـــے کـــہ دیگر بر نمـــے گردد...
ناشناس
   
نکته 1742
من مي توانم ادعا كنم كه در هنر تحمل بار سرنوشت، خواه شادي و خواه محنت، آنقدر مسلط شده ام كه سختي ها و رنجها در نهاد من وجد و نشاطي ايجاد مي كند كه به سعادت نزديك است.
هلن کلر
   
حکایت 2742
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به روی زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است.
بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
ناشناس
   
شوخی 2032
تعدادی استاد دانشگاه آزاد رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیما
نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:
این هواپیما ساخت دانشجوهای شما ست ..!
وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!
همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود ..!
پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!!
استاد با خونسردی گفت :
اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه
ناشناس
   
نکته 2490
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره میشود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى.

زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شوديک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد.يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود...

" يادمان باشد "

گره هاى توى كلاف همان دلخورى هاى كوچک و بزرگندهمان كينه هاى چند ساله بايد يک جايى تمامش كرد سر و تهش را بريد.

زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
سیمین بهبهانی
   
نکته 1653
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار بسیارصدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش اسف بار دید از کار خود پشیمان شد و خواست این عمل زشت را جبران کند...سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید، تا بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.»
آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور،
آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت، انداختن آن پرها بسیار کار ساده ای بود ،ولی باید بدانی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست ،همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد، ولی جبران کامل آن غیر ممکن است...
ناشناس
   
پند و اندرز 931
گشاده دست باش ،جاری باش ،كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )
اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )
دیگران
   
دل نوشته 708
نمی دانم که آیا
کودکی هستم که بزرگ شده ام
و یا بزرگی هستم که کودک بوده ام...
اما می دانم
در این گذر نه من ثابت بودم و نه دنیای من
فقط می ماند
نگاه من از پنجره ی زندگی
که به کدام صحنه بیشتر خیره شود ...
ناشناس
   
نکته 3636
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم؛ ما حتی بر کره ی زمین هم زندگی نمی کنیم. منزل حقیقی ما، قلب کسانی است که دوستشان داریم...
کریستین بوبن
دیگران
   
نکته 1647
از گابریل گارسیا پرسيدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم....صفحه ی آخر....سطر آخر
می نویسم.....
"یادت باشه دنیا گرده ...
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی...."
زندگی....
ساختنی ست...
نه ماندنی....
بمان برای «ساختن»
نسازبرای«ماندن».
منتطرنباش...
کسی برایت گل بیاورد!
خاک رازیروروکن...
بذررابکار...
ازآن مراقبت کن...
《گل خواهدداد》
گابریل گارسیا مارکز
   
دانستنیها 627
ماه هاي ميلادي و معنا و مفهومشان
.
ماه های میلادی هر کدام دارای معانی خاصی هستند که بیشتر آن ها ریشه در نام های الهه های اسطوره های رومی دارند:
.
January:
ماه ژانویه از نام الهه ی گشایش و آغاز (ژانوس) گرفته شده است و همان گونه که بیان شد بعد از اصلاح تقویم به ماه های پیشین اضافه شد. و در حدود سال 153 قبل از میلاد مسیح به عنوان اولین ماه سال در تقویم قرار گرفت. کلمه درب در لاتین ianua معنی می شود و ماه ابتدایی سال نیز دری است بر آغاز سال نو.
.
February:
از کلمه لاتین februum مشتق گرفته شده است که به معنای purification یا همان تصفیه و پاک سازی است. علت انتخاب مراسم مذهبی ای بود که رومیان در 15 این ماه برای پاک سازی روح خود انجام می دادند. در تقویم گریگورى که تقویم میلادی امروزی بیشترین شباهت را به آن دارد این ماه از ماه آخر سال به دومین ماه سال تغییر مکان داد.
.
March :
سومین ماه در تقویم گریگوری و اولین ماه در تقویم روم باستان. از نام الهه جنگ یعنی مارس گرفته شده است. رومی ها اعتقاد داشتند که این ماه به علت آغازگر بهار بودن به جنگ سرما می رود و بر آن غلبه می کند. انگلیسی ها تا سال 1752 میلادی این ماه را اولین ماه سال می دانستند و در روز 25 آن جشن سال نو می گرفتند.
.
April:
ماهی سی روزه است احتمالاً از کلمه لاتین aperire که به معنای باز شدن است گرفته شده است. از آن رو که در این ماه درختان دوباره روییده می شود و گل ها باز می شوند.
.
May :
از یک الهه یونانی به نام Maia که الهه ی حاصل خیزی و باروری بوده است گرفته شده است. در نظریه ای دیگر این نام از کلمه یونانی maiores گرفته شده است که به معنی بزرگترها است.
.
June :
از نام Juno که الهه ی ازدواج بوده و زن ژوپیتر بوده اقتباس شده و نظریه ای دیگر آن را برگرفته از کلمه لاتین iuniores به معنای کوچکترها می داند.( در مقابل ماه می)
.
July:
در ابتدا نام آن در روم باستان Quintilis بوده به معنای پنجمین ولی پس از تغییر در ترتیب ماه ها به افتخار جولیس سزار که در این ماه بدنیا آمده است، این ماه را به نام او کردند.
.
August :
در ابتدا نام آن در روم باستان Sextilis بوده به معنای ششمین ولی به همان دلیل چند بار ذکر شده به افتخار Augustus که اولین پادشا روم بوده است در سال 8 قبل از میلاد مسیح این ماه را نام او کردند.
.
September:
از کلمه septem به معنی هفت آمده است که به معنای هفتمین است. چهار ماه آخر سال با وجود جابجایی دیرینه ای که در ترتیب سال ها صورت گرفت کماکان از اعداد ترتیبی مشتق شده اند.
.
October :
از کلمه Octo که به معنای هشت است گرفته شده است.
.
November
از کلمه novem که به معنای نه است گرفته شده است.
.
December:
آخرین ماه سال و دهمین ماه روم باستان از کلمه Decem به معنای ده مشتق گرفته شده است.
ناشناس
   
حکایت 1874
یک ﺯﻭﺝ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘﯽ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩ
ﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺳﺮﺩﺑﯿﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ .
ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﺳﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺐ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺳﺮﮐﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻤﻮﻥ ﺍﺳﺐ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ "ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻣﺖ ﺑﻮﺩ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ؛ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻔﻨﮕﺸﻮ ﺍﺯ ﮐﯿﻒ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺳﺐ ﺭﻭ ﮐﺸﺖ .
ﺳﺮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : "ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ؟ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ .
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪ!
ناشناس
   
عاشقانه ها 424
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق اين بار به ديوانه شدن می ارزد
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
تيشه بر ريشه قصری که در آن شيرين نيست
بيستون بی تو به ويرانه شدن می ارزد
يوسفم سينه ی من پيرهن پاره ی من
ننگ اين قصه به افسانه شدن می ارزد
خاک خامم عطش آتش و می در دل من
بزن آتش که به پيمانه شدن می ارزد
شانه ام زير غم عالم و آدم اما
يک نفس زير سرت شانه شدن می ارزد
ناشناس
   
نکته 2802
یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی و به آنچه كه برات گریه دار بود میخندی!
ناشناس
   
دانستنیها 198
شناخت طبیعت غذاها
تقسیم بندی غذاها
غذاها به دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای گرم که انرژی زا هستند و غذاهای سرد که ضد انرژی و بی حال کننده هستند . بطور کلی هر غذای گرمی که ما می خوریم در بدن ما می سوزد و تبدیل به حرارت و انرژی می شود و این حرارت و انرژی مایه حیات و سلامتی و شادابی جسم و روح است .
و اما دسته دوم یعنی غذاهای سرد که مکمل غذاهای گرم است . غذای سرد اگر با غذای گرم مصرف شود باعث بهتر سوختن و تولید انرژی بیشتر می گردد . اما به تنهایی باعث نابودی انرژی و حرارت و تولید امراض گوناگون می شود . در کتب طبی قدیم آمده است که هر دردی از سردی بوجود می آید و با ضدش که گرمی می باشد برطرف می شود .
غذاهای گرم به دو دسته تقسیم می شوند : دسته اول غذاهایی که هم انرژی زا هستند و هم دارای رطوبت، به این دسته غذاها گرم و تر گفته می شود ، اینها خون ساز هستند و رطوبت آن ها باعث شادابی بدن می شود و بهترین نوع غذا می باشند .
دسته دوم غذاهایی که گرم و انرژی زا می باشند ولی رطوبت ندارند و خشکی زا هستند به این دسه غذاها گرم و خشک می گویند و زیاده روی درمصرف این گونه غذاها باعث خشکی و لاغری بدن می شود .

غذاهای سرد نیزبه دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای سرد و تر که هم رطوبت بخش هستند و هم ضد انرژی . این نوع غذاها اگر به تنهایی مصرف شوند رطوبت زیاد آن ها در بین سلول ها و انساج بدن جمع می شود و انسان را دچار بیماری های گوناگون می نماید. دسته دوم غذاهای سرد و خشک می باشند که هیچ رطوبتی ندارند و انرژی زا هم نیستند و زیاده روی در مصرف آن ها بدن را خشک و بی رونق و سرد می گرداند و باعث بدترین درد ها یعنی جنون ، مالیخولیا ، سرطان ، صرع و امراض عصبی که بدترین بیماری هاست می گرداند . بیماری هایی که از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید خیلی دیر برطرف می شود و اکثراً لا علاج است .
بهترین غذاها دارای طبیعت گرم و تر و بدترین غذاها دارای طبیعت سرد و خشک می باشند . شادابی و خرّمی و پر خونی و شجاعت و باهوشی و سالم بودن از غذاهای گرم و تر بوجود می آید و بی حالی و سستی و فراموشی و کند ذهنی و فکرهای بیهوده و غم و غصه و خود خوری و کج فکری وفلجی از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید .
به طور کلی این چهار نوع طبیعت ضد یکدیگرند ، یعنی سرد و خشک ضد گرم و تر است و سرد و تر ضد گرم و خشک می باشد . ما حق نداریم غذایی که می خوریم تشکیل شده از یک نوع طبیعت باشد باید حتماً به طبیعت غذاها توجه گردد و غذا مخلوطی از طبیعت سرد و گرم باشد . کسانیکه پیوسته از غذاهای کنسرو شده استفاده می نمایند باید بدانند ضرر بسیار بزرگی را به سلامتی خود وارد خواهند کرد چون هر نوع غذای کنسرو و بسته بندی شده دارای مواد نگهدارنده است که دشمن انرژی است و بسیار سرد می باشد و انسان را سوداوی مزاج می نماید .

مزیت غذاهای سنتی
غذاهای سنتی ما ایرانیان طوری طرح ریزی شده که هر چهار طبیعت با هم دیگر در یک نوع غذا موجود می باشد مثلاً یکی از غذاهای سنتی خورش فسنجان است که این خورش هم غذای خوب و خوشمزه و مقوّی است و هم داروی بسیار خوبی برای بیماران ، البته اگر با مواد طبیعی پخته شود . روغن نباتی و گردو ی مغز شده کهنه و ربّ انار تقلّبی و فاسد با گوشت گاو، فسنجان خوب نمی شود .
طبیعت گوشت گاو و برّه
گوشت گاو و گوساله سرد و خشک است و برای غذاها گوشت خوبی نمی باشد در قدیم کسی گوشت گاو مصرف نمی کرد در ردیف بدترین و ارزان ترین گوشت ها بود . گوشت برّه تازه بهترین گوشت هاست که گرم و تر است و غذا با گوشت برّه هم بسیار مقوّی و هم بسیار خونساز است و خوشمزه ترین گوشت هاست .
شناسایی طبیعت غذا از روی طعم آن
به طور کلی تمام خوراکی هایی که مزه شیرینی دارند دارای طبیعت گرم هستند . طبیعت غذای شور هم گرم است البته در صورتی که متعادل و به اندازه باشد . غذای زیاد شور بسیار مضرّ و خشکی آور است باید در مصرف شوری ها بسیار دقّت شود . مزه تلخ و تند هم گرمی آور می باشد . مزه ترش سرد است . غذاهای بی مزه هم سرد هستند مانند آب که سرد و تر است . نوشیدن آب زیاد باعث رطوبتی شدن بدن می شود بخصوص اگر آب زیاد سرد باشد . مصرف آب سرد بعد از حمام و صبح ناشتا بسیار مضرّ و بیماری زاست و اگر در این مواقع ناچار به نوشیدن آب هستیم سعی شود آب زیاد سرد نباشد و آب را در سه جرعه بنوشیم . در روز نوشیدن آب را ایستاده و در شب نشسته انجام دهیم تا بدنمان رطوبتی نگردد . رطوبت زیاد در بدن باعث تنبلی و سستی و بی حالی و کند ذهنی و بیماری های بسیار بدی می شود . خشکی زیاد هم در بدن باعث بیماری های گوناگون می شود از جمله لاغری زیاد و گرفتگی و تنگی مویرگ ها و لخته شدن خون و بیماری های عصبی . مصرف غذاهای سرد ابکی باعث تولید سنگ درکلیه ومثانه میگردد .
ناشناس
   
شوخی 1090
پسر چیست ؟

یک انسان مظلوم و تنها . زمان به دنیا آمدنش میگویند: حال مادرش چطور است؟

موقع عروسیش میگویند: چه عروس زیبایی!

و موقع مردنش میگویند: بیچاره زنش!
ناشناس
   
نکته 609
به خدا گفتم :
از بازی آدم هایت خسته شده ام! چرا مرا از خاک آفریدی ؟! چـــرا از آتش نیستم تا هر که قصد داشت با من بازی کند، او را بسوزانم !
خدا گفت :
تــــو را از خاک آفریدم که بسازی ... نه این که بسوزانی !
تو را از خاک؛ از عنصری برتـــر ساختم ... تا با آب گِل شوی و ... زندگی ببخشی !
از خاک آفـــریدم تا اگر آتشت زدند ... باز هم زندگی کنی و پخته تر شوی!
با خاک ساختمت تا همـــراه باد برقصی ...
تا اگــــر هزار بار تـــو را بازی دادند ...
تو برخیــــزی ؛
سر بر آوری ؛
در قلبت دانه ی عشق بکاری و رشد دهی ...
و از میـــوه ی شیرینش زندگی را دگرگون سازی !
ناشناس
   
گلایه 1663
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
و هر شکسته دندان،بهای یک نان است...
هیچ کس فکر نکرد که در آبادیه ویران شده دگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ ورداشتند که چرا سیمان نیست...
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3099
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری
   
حکایت 2698
پادشاهی به وزیرش گفت: ۳ سوال می‌كنم فردا اگر جواب دادى وزیر هستى و اگر نه از مقامت عزل می‌شوى.
ـ سوال اول: خداوند چه می‌خورد؟
ـ سوال دوم: خداوند چه می‌پوشد؟
ـ سوال سوم: خداوند چه كار می‌كند؟
وزیر كه (به اساس سهمیۀ قومی و حزبی مقرر شده بود) جواب سوال‌ها را نمى‌دانست؛ ناراحت بود. غلامى فهمیده و بسیار زیرك (تحصیل‌کردۀ بی‌واسطه) داشت و به غلامش گفت: سلطان ۳ سوال كرده اگر جواب ندهم بركنار می‌شوم و هر سه سوال را به غلام حكایت كرد.
غلام گفت: جواب هر سه را می‌دانم؛ ولى حالا فقط دو جواب را می‌گویم، این‌که خداوند چه می‌خورد؟ غم بنده‌هایش را مى‌خورد. این‌كه خداوند چه مى‌پوشد؟ خداوند عیب‌هاى بنده‌هایش را مى‌پوشد.
اما پاسخ سومی را اجازه دهید فردا بگویم.
فردا وزیر و غلام نزد پادشاه رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد. سلطان گفت: درست است؛ ولى بگو جواب‌ها را خودت پیدا كردى یا از كسى پرسیدى؟
وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده‌یى است جواب‌ها را او داد.
پادشاه گفت: پس لباس وزارت را بدر آور و به این غلام بده و غلام هم لباس نوكرى‌اش را از تن در آورد و به وزیر داد.
بعد وزیر به غلام گفت پس سوال سوم چى شد؟
غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدى! خداوند چه كار می‌كند؟ خدا در یك لحظه غلام را وزیر می‌كند و وزیر را غلام
ناشناس
   
نکته 1988
فرهنگ یعنی :بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم .
فرهنگ یعنی :میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی نداره .
فرهنگ یعنی :کسی تو گوشیش عکسی بهمون نشون داد عکس های قبلی و بعدیش رو نبینیم .
فرهنگ یعنی :تا تو جمع نشستی سریع 2 تا اصطلاحی که تو یه کتاب خوندی هی بلغور نکنی .
فرهنگ یعنی : خودت رو صاحب نظر ندونی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغریش هی نظر بدی .
فرهنگ یعنی :لهجه دیگران رو مسخره نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا از خونه کسی اومدیم بیرون و در رو بستیم شروع نکنیم به بدگویی و غیبت از میزبان .
فرهنگ یعنی :دوست ها تو جلوی جنس مخالف ضایع نکنی .
فرهنگ یعنی :آشغال از ماشین بیرون نریزیم .
فرهنگ یعنی :از چشمی درخونمون رفت و همسایه هامون رو چک نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا کسی برامون کادو خرید سریع نریم قیمتش رو دربیاریم.
فرهنگ یعنی :به خاطر 1 دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم .
فرهنگ یعنی :رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی
ما نیست .
و........
ناشناس
   
حکایت 1469
روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی :
اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای باشی سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر خواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن
مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تن...ها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهرباشد .طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند دید که او بسیار زشت است و منصرف شد
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام.....در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر رحمت فرستاد .
ناشناس
   
دل نوشته 2689
دلم دریا
دلم لبخند ماهی‌ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد

دلم یک باغ پر نارنج ...
دلم آرامشِ تُرد وُ لطیفِ صبح شالیزار
دلم صبحی
سلامی
بوسه‌ای
عشقی
نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد
دلم آوازهای سرخوش و مستانه می‌خواهد

دلم تغییر می‌خواهد ...
ناشناس
   
نکته 2996
روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.
معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود. سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود!
معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و … نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.
ناشناس
   
نکته 2065
سوال یک دختربچه ۹ساله شیعه ازمدیر خود که باعث شد تمام کارشناسان شبکه های وهابی جوابی بجز سکوت برایش نیافتند: ما درکلاس ۲۴نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم محمدی ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه . . . وبه بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه . . . اسلامی به هم نریزد ؟! جواب مدیر اهل سنت به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت وفرداش با دوستش اومد. مدیرگفت: پس چرا ولیتو نیاوردی ، مگه نگفتم ولیتو بیار ؟ دانش آموز گفت: این ولیه منه دیگه . مدیر عصبانی شدوگفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟ دانش آموز گفت: نشد دیگه اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست .
ناشناس
   
اشعار 4011
" خدا _ مست "

خوشا آن می پرستِ باده در دست
که با مستی ز بندِ عاقلان رَست

خوشا آن بنده ساقی پرستی
که با ساغر نماز زهد بشکست

خوشا آن عاشق درد آشنایی
که " بندی " گشت اما رشته نگسست

خوشا آن دل سپرده نازنینی
که فکر خانمانش عهد نشکست

خوشا آن سر نهاده در ره دوست
شده از شوکت مولای خود مست

خوشا آن جاودان همرازِ " حلاج"
میان بَر عاشقی با بندِ جان بست

خوشا آن خویشتن از یاد برده
که در ایثار تن ، عاشق شود هست

خوشا آن وا رهیده از دو عالم
که صهبای لقایش هست در دست

خوشا آن مستی که واحد بود حالش
خدا_مست و خدا- مست و خدا - مست
آرمان ایزدی
   
نکته 3050
بعضی حرف ها را
نباید.....
زد
بعضی حرف ها را
نباید .....
خورد
.
بیچاره ..
دل ....
چه میکشد .....
میان این ....
زد
و
خورد
ناشناس
   
نکته 3146
از رها کردن نترس...
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنیا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را،
برايت حفظ کنند…!
همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی
عشــق
دوست داشتــن
عـادت کــردن
رفتــن
آمــدن
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست
در حسرت گذشته ماندن
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله
یکبار چهل ساله
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی...
ناشناس
   
نکته 1581
آنجایی که باد نمی وزد،
آدمها دو دسته می شوند :
آنهایی که باد بادکشان را جمع می کنند و آنهایی که می دوند تا باد بادکشان بالا بماند !
ناشناس
   
نکته 470
همه آب‌هاي دنيا هم نمي‌توانند يک کشتي را غرق کنند ، مگر اين که در داخل کشتي نفوذ کنند .
بنابراين تمام نکات منفي دنيا روي شما تأثير نخواهد داشت، مگر اين که شما اجازه دهيد.
هلن کلر
   
سخن بزرگان 1126
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بندهٔ ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز ، خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
مصطفی سر خوش
دیگران
   
نکته 60
خوشا به حال کسانی که به جای پیر شدن بزرگ میشوند
ناشناس
   
تلنگر 883
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ، چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت : برادرم برایم خریده است ، دوست داشتی جای من بودی ؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم ، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم...
ناشناس
   
نکته 1206
ازدواج هم چیز جالبیه ، مثل ارتش میمونه
با وجودی که همه ناراضین ولی بازم داوطلب داره!
ناشناس
   
نکته 1859
وجه تمایز انسان نه جسم او بلكه روحش است.
امانوئل کانت
   
گلایه 2039
دیکته سال1394
سر سطر بنویس..........؟؟؟
جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!
بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!
بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!
بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!
بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!
بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!
بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!
بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!
بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!
قضات دادگستری اکثرا خیانت میکنند و کسی رسیدگی نمی کند
بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!
برگه ها بالا..
ناشناس
   
نکته 1501
"هر کس توانایی دیدن زیبایی را در خود حفظ کند،
هرگز پیر نمی‌شود..."
ناشناس
   
نکته 2269
وقتی میخواهید به گنجشکی غذا بدهید ، فرار میکند
چرا که می داند آزادی با ارزش تر از نان است
" فریدون فرخزاد "
دیگران
   
نکته 1486
کسی که چشم به راهه
از کسی که تو راهه
خسته تره!
ناشناس
   
شوخی 167
لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند
اینگونه می فهمیم که دیوانه نبوده ایم
ناشناس
   
نکته 2852
باارزش ترینها و بی ارزش ترین های افتخار!!!!
افتخار به چیزهایی که خود فرد در آن نقش نداشته بسیار بی ارزش است!!!
مثل قد ، چهره ، مو ، ملیت ، ثروت خانوادگی و ...
افتخار کردن به چیزی زمانی ارزشمند است
که خود فرد در ایجاد آن نقش ایفا نموده است .
ناشناس
   
حکایت 3662
پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.او از تمام نقاط حکما،خردمندان و هنرمندان را به قصرش فرا خوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند.
روزی از روز ها حکیمی به دربار پادشاه امد.پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و پرسید:
ای راست کردار از برای چه به قصر آمده ای؟
حکیم پاسخ داد: پادشاها من شنیده ام که وزرای تان در خرد مندی و فرزانگی شهره عام و خاص هستند.به همین دلیل سه عروسک به اینجا آورده ام تا وزرای تان آن ها را بررسی کنند و بگویند کدام از همه بهتر است
پادشاه عروسک ها را به وزیر بزرگ خود،که از همه وزرا باهوش تر بود،داد.
وزیر به عروسک ها نگاه کرد و از پادشاه خواست که دستور دهد سیمی فولادی برایش بیاورند.پادشاه کمی تعجب کرد و با درخواست وزیر موافقت نمود.
وزیر سیم فولادی را گرفت و وارد گوش راست یکی از عروسک ها کرد،سیم فولادی از گوش چپ عروسک خارج شد و وزیر با لبخند به حکیم نگاه کرد و عروسک را به کناری گذاشت،سپس عروسک دوم را برداشت و سیم را داخل گوش راست آن کرد.این بار سیم از دهان عروسک خارج شد و وزیر باز هم لبخندی زد و عروسک دوم را نیز به کناری گذاشت،او عروسک سوم را برداشت و این بار نیز سیم را در گوش راست عروسک وارد کرد،اما سیم نه از دهان عروسک خارج شد و نه از گوشش.پادشاه و درباریان مشتاقانه به این صحنه می نگریستنند.
در همین حال،وزیر بزرگ رو به حکیم تعظیم کرد و گفت:ای بزرگوار،سومین عروسک از همه بهتر است.در حقیقت،سه عروسک نمادی از گروه های انسانی و درک و اگاهی آن ها هستند.انسان ها به سه گروه تقسیم می شوند:
اول کسانی هستند که سخنان را از گوشی گرفته و از گوش دیگر به در می کنند.دوم کسانی که سخنان را شنیده و درک می کنند تا بتوانند خوب صحبت کنند و سومین گروه انسان هایی هستند که سخنان را به گوش جان می شنوند و آنها را مانند گنجی در دل خود نگاه می دارند و به کار می گیرند.در بین این سه گروه،سومین از همه بهتر است.
حکیم به پادشاه برای داشتن چنین وزیر باهوشی تبریک گفت و آنان را برکت داد و قبل از اینکه قصر را ترک کند رو به درباریان کرد و گفت:در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی آن ها را درک کرده و در ذهن خویش پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید.
ناشناس
   
تلنگر 3120
برای خود زندگی کنیم
نه برای نمایش دادن آن به دیگران
ناشناس
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
نکته 3634
رنج نبايد تو را غمگين كند,
اين همان جايی ست كه اغلب مردم اشتباه ميكنند...
رنج قرار است تو را هوشيار تر كند, چون انسانها زمانی هوشيارتر ميشوند كه زخمی شوند، رنج نبايد بيچارگی را بيشتر كند.
رنجت را تنها تحمل نكن, رنجت را درک كن, اين فرصتی ست براى بيداری, وقتی آگاه شوی بيچارگی ات تمام ميشود...
اگر كه به جاى محبتی كه به كسی كرديد از او بی مهری ديده ايد, مأيوس نشويد, چون برگشت آن محبت را از شخص ديگری, در زمان ديگری, در رابطه با موضوع ديگری خواهيد گرفت.
شک نكنيد!
اين قانون كائنات است
ناشناس
   
عاشقانه ها 2561
تا می آیم دهان باز کنم
تو نگاهم می کنی و
من
حرفم
از یادم می رود...
تو همچنان نگاهم کن
من همچنان فکر می کنم!
خدا را چه دیده ای ؟
شاید روزی
شبی
جایی در آغوشت
یادم بیاید که می خواستم بگویم:
"دوستت دارم"
ناشناس
   
حکایت 2767
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺷﺪ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ
ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﭘﺸﺖ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎ
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ
ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺶ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺍﮔﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺯﺩ ﺍﻭﻧﻬﺎ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩ
ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﺯﯾﺮ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎﯼ ﻧﻤﺎﺯ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺩﻭ،
ﻣﺮﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻃﻼﯼ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻩ
ﺍﻣﺎ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯﻃﻼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ
ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﺯﺩﻥ
ناشناس
   
نکته 3137
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
نکته 373
درسهای مهم زندگی
١_ چیزی که سرنوشت انسان را می سازد “استعدادهایش” نیست ، “انتخابهایش” است …
٢_ برای زیبا زندگی نکردن ، کوتاهی عمر را بهانه نکن ؛ عمر کوتاه نیست ، ما کوتاهی می کنیم
٣_. هنگامی که کسی آگاهانه تورا نمی فهمد خودت را برای توجیه او خسته نکن .........…
۴_ برآنچه گذشت آنچه شکست آنچه نشد آنچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد .
۵_ . تحمل کردن آدمهایی که ادعای منطقی بودن دارند سخت تر از تحمل آدمهای بی منطق است
۶_ .موانع آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشممان را از روی هدف بر می‌داریم به نظرمان میرسند !
٧_ .اگر میخواهی دروغی نشنوی ، اصراری برای شنیدن حقیقت مکن
٨_ به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسیدی همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اى..
٩_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند .
ناشناس
   
لطیفه 648
چند نفر در جمعی نشسته بودند.
یکی از آنها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا میرود او را پدر خطاب میکنند...
مرد دوم گفت : من پسری دارم که اُسقُف است. و وقتی جایی میرود به او میگویند سرورم
مرد سوم گفت پسر من کاردینال است. و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند...
مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ خطاب میکنند...
زنی حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موها مشکی بلندی و چشمهای روشن
وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com