شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
تلنگر 2989
بگذار بسوزیم !
ما که دادمان به آسمان نرسید:
شاید دودمان برسد...
ناشناس
   
نکته 1791
عشق داغیست
که تا مرگ .......نیاید نرود
هر که بر چهره
از این داغ
نشانی دارد .
ناشناس
   
حکایت 3694
یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده میکرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت،در حالی که کوزه دیگری بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها ،راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود،آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه میرسید،کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ،هر روز زن این کار را انجام میداد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید.
ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت میکشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،میتوانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:
من از خویشتن شرمسارم ،زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی ،من نیمه پر هستم.
پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت:
آیا تو به گلهایی که در این سوی راه ،یعنی سویی که توهستی ،توجهکرده ای؟
میبینی که در سوی دیگر راه گلی نروییده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که ازجویبار به خانه برمیگردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ،من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ،هرگز این گلها و زیبایی آنها به خانه من راه نمی یافت.
ناشناس
   
دل نوشته 149
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهد جز گپ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد هی چایی ام سرد بشود هی دلم گرم
آنجا که چای ات سرد می شود و دلت گرم
خانه مادر است
نسرین بهجتی
   
نکته 1331
پیش از آنکه چیزی بگویید ، یک لحظه مکث کنید و به این بیندیشید که اگر همین حرف را کسی به شما می گفت ، چه حسی داشتید.
ناشناس
   
نکته 2224
ﯾﺎﺩﻣــﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ ، ﺑـﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ
ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ ... !
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ ...
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮﺑﺎ ﺍﻭ
ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ ...
ﻭﮐﺎﺵ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ! ...
ناشناس
   
نکته 1194
هر چه کم‌تر بدانید
فکر می‌کنید بیشتر می‌دانید،
چون نمی‌دانید که
نمی دانید...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2567
باران را که می شناسی
نباریدنش یک غم است و
باریدنش هزار!
نبارد تشنه ایم
ببارد هم تشنه تر....
تشنه ی عشق هایی که
زیر یک باران
پیدایشان شد
و زیر یک باران دیگر
غیبشان زد!

از آسمان یا چشم
فرقی ندارد.
باران
همان باران است.
با یک لطافت خشن
تن عاشق را خیس می کند و
روح خاطره ها را
زخمی!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1623
من که هستم تو کجایی که نگاهم بکنی
نفست گرم ،اگر گاه ........دعایم بکنی
من که آغوش خودم باز نمودم ،اما
تو کجایی که مرا گاه صدایم بکنی
حق من هم نَبُود ،ناز خریدن تا کی
کی شود تا که مرا باز سلامم بکنی
می روم زین پس از این شهر که تو
قصد داری که مرا بر سر دارم بکنی
ناشناس
   
گلایه 2446
"... می‌خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.
ستایش کردم ، گفتند خرافات است.
عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
گریستم ، گفتند بهانه است.
خندیدم ، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم !..."
دکتر شریعتی
   
پند و اندرز 1544
اگر زنی را دوست داری که مادر است ، پیشانی اش را ببوس قبل از آنکه دیرشود ،..
اگر زنی را دوست داری که خواهرت است بدان که خواهر اسرار آمیز ترین زن زندگی پس از مادر است..
زیرا علیرغم اینکه مثل تو ، جوان است و بی تجربه ولی تک تک سلولهایش را به خاطر
اینکه تو غصه نخوری فدایت میکند...
اگر زنی را دوست داری ، برای انتخابش اینقدر سخت نگیر و بگذار عزت نفسش عزیز بماند ؛
> تمام قد مقابلش زانو بزن محکم و مردانه در آغوشش بگیر که بداند ما مردان اهل حرف زدن ها نیستیم ...
گاهی که زنی را با کلام یا سکوتمان آزرده ایم ، قرنهاست یادمان داده اند به او گل دهیم... زیرا تنها زن است که بلد است با شاخه گلی ، زخمهای عمیق مردش را بخیه بزند...
ناشناس
   
شوخی 125
وقتی شوهرتون بهتون میگه یه تار موتو به دنیا نمیدم
برای امتحان کردنش یه تار موتونو توی غذاش بندازین
اگه دنیا رو روی سرتون خراب نکرد اسممو عوض میکنم...
عشق ورزیدن به حرف نیست که...
ناشناس
   
نکته 1808
هر چقدر آدمها رو بیشتر میشناسی
تنهاییت دلچسب تر میشه...
ناشناس
   
شوخی 2669
به یه اصفهانی میگن :
برنامه غذاییت در طول روز چجوریه ؟
میگه : والا صبحا میرم جیگرکی ، بین راه میبینم نونوایی خلوته دو تا نون میگیرم تا برسم به جیگرکی میخورم و سیر میشم . بر میگردم خونه .
ظهرها میرم کبابی ٬ همینجور که میرم که برسم کبابی بین راه میبینم نونوایی خلوته سه تا نون میگیرم تو راه میخورم و سیر میشم شکمم پر میشه و بر میگردم .
بعد یارو میگه : خب شبها شام چی میخوری ؟
اصفهانیه میگه :
خدا خیرت بده ،
کسی که صبح جیگر میخوره ٬
ظهر کباب ،
دیگه جا داره که شامم بخوره ؟؟!!!
ناشناس
   
اشعار 4110
به عشـقـت مبتـلا کـردی دلــــم را
مـــریــض بـی دوا کــردی دلــم را
نـمـــیدانـی رمـوز عـا شـقــــی را
بـــه غم ها آشنا کــردی دلــم را
فکرت
   
حکایت 1427
حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب
گرسنه سر بر بالین گذاشت.
همسرش او را تحریک کرد به دریا برود ، شاید خداوند
چیزی نصیبش گرداند.
مرد تور ماهیگیری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی
غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی
چیزی به تورش نیفتاد.
قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع
کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.
او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد
برد.
او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این
ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟
همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری
میکرد،
پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش و
ماهیگیری تفریحی بود.
پادشاه رشته ی خیال مرد فقیر را پاره کرد و با صدای
بلند پرسید:
ای مردک در دستت چیست؟
او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم
انداخته است،
به دستور پادشاه آن ماهی به زور از مرد بیچاره گرفته
شد و در مقابل هیچ چیزی هم به او نداد و حتی از او
تشکر هم نکرد.
او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و
زبانش بند آمده بود.
پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه به خود
میبالید که چنین صیدی نموده است.
همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد خاری از
فلسهای ماهی به انگشتش فرو رفت، درد شدیدی در
دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت
درد نمیتوانست بخوابد ...
پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد
نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و
سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال
سپری گشت.
پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه
بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.
وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش
کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد ...
پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش
گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین
گرفتار شده است.
پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد
هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او
با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
پادشاه به او گفت:
- آیا مرا میشناسی...!؟
- آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من
گرفتی.
- میخواهم مرا حلال کنی.
- تو را حلال کردم.
- می خواهم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که
وقتی ماهی را از تو گرفتم ، چه گفتی ؟؟؟
گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :
پروردگارا...
او قدرتش را به من نشان داد،
تو هم
قدرتت را به او نشان بده!
ناشناس
   
دل نوشته 1450
بیا به محل قدیمی‌ خودمان سری بزنیم
کودکیمان را بدزدیم
بسپریم به دست عمو زنجیر باف و با خیال راحت ببینیم توپ‌هایمان تا کجا هوا میرود
ناشناس
   
لطیفه 1541
چهار نفر بودن اسمشون اینها بود
همه کس ، یک کسی ، هر کسی، هیچ کسی
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه ، هرکسی می تونست این کار رو بکنه ولی هیچ کس اینکار رونکرد یک کسی عصبانی شد جرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد سرانجام داستان این طوری شد هرکسی ، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده !!؟
ناشناس
   
نکته 491
ﻣﺮﺩﻱ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻴﺮﺍﻫﻪ ﺍﻱ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﺑﻠﻴﺲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻃﻨﺎﺑﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺳﺖ. ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺍﻱ
ﺍﺑﻠﻴﺲ، ﺍﻳﻦ ﻃﻨﺎﺑﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺁﺩﻣﻴﺰﺍﺩ. ﻃﻨﺎﺑﻬﺎﻱ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻓﺮﺍﺩ
ﺿﻌﻴﻒ ﺍﻟﻨﻔﺲ ﻭ ﺳﺴﺖ ﺍﻳﻤﺎﻥ، ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﮐﻠﻔﺖ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ
ﺁﻧﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺩﻳﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﮐﻴﺴﻪ ﺍﻱ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ : ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﺑﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﺍﺿﻲ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﻱ
ﺧﺪﺍﻳﻨﺪ ﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺭﺍ
ﻧﭙﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻦ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟
ﺍﺑﻠﻴﺲ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻩ
ﺯﻧﻢ، ﺧﻄﺎﻱ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻡ.
ﻣﺮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ .
ﺍﺑﻠﻴﺲ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﻋﺠﺐ، ﭘﺲ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ
ﻫﻢ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﮔﺮﻓﺖ
ناشناس
   
حکایت 1680
ﺁﺩﻣﮏ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻱ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ؟
ﭘﺎﺳﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ؟

ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﮔﺮ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻮﺩﻱ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﺑﻲ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺑﻲ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻮﺩﻱ

ﺁﺩﻣﮏ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﮐﺎﺥ ﺍﻣﻴﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻳﺪﻡ
ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺷﺎﭘﺮﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ

ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺧﺸﮏ ﺷﺪﻱ، ﺍﻭ ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻓﺖ ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﭼﻪ ﮐﺴﻲ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ ؟

ﺍﻳﻦ ﺳﮑﻮﺗﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﮐﺸﺖ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺗﺮ ﮐﻦ
ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﺁﺑﻲ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻡ
ﺑﮕﺬﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻦ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﮐﺰ ﺁﻥ ﺑﻴﺰﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺐ ﻣﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻬﺒﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ

ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﺯ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺷﺎﭘﺮﮎ ﺭﻓﺖ،ﺩﻟﻲ ﻣﺮﺩ،ﻋﺰﺍ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﺪﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪ

ﺁﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ
ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ ؟

ﺑﺮﻭ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﮑﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﺎﭘﺮﮎ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ..
ناشناس
   
دانستنیها 1681
وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.
ناشناس
   
نکته 1688
چهل سالگی پیری دوره جوانی است ،
و پنجاه سالگی جوانی دوره پیری.
ویکتور هوگو
   
نکته 653
اگر جاهلان نباشند
چرخ ظلم ظالمان نمی چرخد
ناشناس
   
آرزوها 1679
اگر همه چیز خریدنی بود... برای مادرم کمی جوانی می خریدم... برای پدرم عمر دوباره ... و برای خودم خنده های بچگی...
ناشناس
   
پند و اندرز 1936
یه خانم رفت خرید...
وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید...

او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی خودشو بگیره...
سوال کرد:
شما همیشه کنترل تلویزیون رو با خودتون حمل می کنید؟

خانم جواب داد:
نه، نه همیشه، اما شوهرم نپذیرفت امروز برای خرید منو همراهی کنه...!!!

نکته اخلاقی:
همسرتون را همراهی کنید.

داستان ادامه دارد.....

مغازه دار میخنده و همه ی اقلامی را که خانم خریداری کرده بود ازش پس می گیره...

خانم از این عمل شوکه شد و ازمغازه دار پرسید که چکار میکنه؟

مغازه دارگفت:
شوهرتون کارت اعتباری شمارو مسدود کرده...

نکته اخلاقی:
به سرگرمی های شوهرتون احترام بگذارید...

داستان ادامه دارد.....

خانم کارت اعتباری شوهرش رو که کف رفته بود از کیفش بیرون آورد (متاسفانه شوهرش کارت خودشو مسدود نکرده بود)...

نکته اخلاقی:
قدرت همسر را دست کم نگیرید...

باز هم ادامه دارد.....

وقتی خواست از کارت همسرش استفاده کند دستگاه از او خواست تا کدی را که به موبایل همسرش ارسال شده است را وارد کند...

نکته اخلاقی:
وقتی مردان در حال شکست هستند ماشین ها از آنها حفاظت میکنند...

همچنان ادامه دارد.....

وقتی خانم با ناراحتی قصد بازگشت به سمت خانه را داشت یک مسیج از موبایل همسرش برایش آمد که کد را برایش فرستاده بود...

سرانجام او اقلام را خرید و با خوشحالی به خانه برگشت...

نکته اخلاقی:
در باره مردان چه فکری می کنید...!!!
مرد همیشه خودش را فدای همسرش میکند...!!!

زندگی یک چالش مستمر و پایان ناپذیر است...!!!

ما ثروتمند نمیشویم با آنچه در جیبمان است...!!!

اما...
ما ثروتمند هستیم با آنچه در فکرمان است...
زندگی یعنی تفاهم با هم نه جنگیدن باهم
زندگی یعنی خندیدن با هم نه خندیدن به هم
ناشناس
   
نکته 1372
نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد ...
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام
و آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت ...
.
.
سپرده‌ام،اما او خدای
«گرگها»هم هست
ناشناس
   
نکته 3005
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
ناشناس
   
دانستنیها 2730
46 واقعیت عجیب که شما نمیدانستید

1-عمومی ترین نام در جهان محمد است.
2- اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.
3- مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است.
4- کلمه «ماشین تحریر» (TYPEWRITER) طولانی ترین کلمه ای است که می توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.
5- پلک زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است.
6- شما نمی توانید با حبس نفستان ، خودکشی کنید.
7- محال است که آرنج تان را بلیسید.
8- وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند ، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.
9- خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.
10- وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
11- جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
12- تنها غذایی که فاسد نمی شود ، عسل است.
13- کروکودیل نمی تواند زبانش را به بیرون دراز کند.
14- حلزون می تواند سه سال بخوابد.
15- تمامی خرس های قطبی چپ دست هستند.
16- در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.
17- پروانه ها با پاهایشان می چشند.
18- فیل ها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند.
19- در 4000 سال قبل، هیچ حیوانی اهلی نبود.
20- بطور متوسط، مردم آنقدر از عنکبوتها می ترسند که نمی توانند آن ها را بکشند.
21- مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می کند.
22- قلب انسان فشاری کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ کند.
23- موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند ، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.
24- صندلی الکتریکی توسط یک دندانپزشک اختراع شد.
25- استفاده از هدفون در هر ساعت، باکتری های موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش می دهد.
26- فندک قبل از کبریت اختراع شد.
27- نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
28- یک انسان ۸ ثانیه بعد از قطع گردن به هوش میماند.
29- عضله ای که به شما امکان چشمک زدن میدهد سریع ترین عضله بدن است شما به طور متوسط 15000 بار در روز پلک میزنید.
30- قلب شما روزی 101000 بار می تپد.
31- ناخن های دست 4 برابر سریعتر از ناخن های پا رشد می کنند.
32- جویدن آدامس هنگام خوردن پیاز، مانع از اشک ریزی شما می شود!
33- هیچکس نمی داند چرا صدای اردک ها اکو نمی شود!
34- لئو ناردو داوینچی می توانسته با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی کند!
35- یک سوسک حمام می تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.
36- وقتی شخصی در سریلانکا سرش را از طرفی به طرف دیگر تکان می دهد، یعنی «باشه».
37- یکی از شگفتی های ریاضی این است که وقتی عدد 111111111 را در خودش ضرب کنی، جواب خواهد شد؛ 12345678987654321
38- دکمه # (فون) که روی کیبرد می باشد، «اُکتُسرپ» خوانده می شود.
39- ناخن انگشت وسط زودتر از ناخن انگشت شصت، رشد می کند.
40- چشم های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
41- اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده اید.
42- کشتی ملکه الیزابت دوم بابت هر گالون سوختی که می سوزاند فقط 1.5 متر حرکت می کند.
43- فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از 116 سال عمر می کند.
44- روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است.
45- ستاره دریایی مغز ندارد.
46- هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمی شود.
ناشناس
   
نکته 3112
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
جرج برنارد شاو
   
نکته 558
به کسی که تنهات گذاشت بگو
این تو بودی که باختی نه من
من کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت
اما تو کسی رو از دست دادی که عاشقت بود
ناشناس
   
نکته 2455
همیشه حرارت لازم نیست...
گاهی از سردی یک نگاه میتوان اتش گرفت...
ناشناس
   
نکته 1113
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر میکند...
مهربانیست نه سیمای زیبا!!!
ویلیام شکسپیر
   
حکایت 3038
از دست دادن یا به دست آوردن؟!
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود،چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰ دلار بود،چقدر دلش آن گردنبند را میخواست.
پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردنبند را برایش بخرد.
مادرش گفت: خب!این گردنبند قشنگیه،اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد!من این گردنبند را برات میخرم اما شرط داره:
"وقتی رسیدسم خونه،لیست یک سری از کارهایی که میتونی انجامشون بدی رو بهت میدم و تو با انجام اون کارها، میتونی پول گردنبندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه میده و این میتونه کمکت کنه!"
جینی قبول کرد.او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام میداد.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردنبندش رو بپردازد.
وای که چقدر اون گردنبند رو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش می انداخت « کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می کرد تو حمام بود،چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! »
جینی ،پدر خیلی دوست داشتنی داشت.هر شب که جینی به رختخواب می رفت،پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد،پدر جینی گفت:
-جینی! تو منو دوست داری؟
-اوه ،البته پدر! تو میدونی که عاشقتم.
-پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
-نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی، عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی یهت بدم.اون عروسک قشنگیه، میتونی توی مهمونی ها دعوتش کنی،قبوله؟
-نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت:
"شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان،از جینی پرسید:
-جینی! تو منو دوست داری؟
-اوه ،البته پدر! تو میدونی که عاشقتم.
-پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
-نه پدر، گردنبندم نه،اما میتونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی،قبوله؟
-نه عزیزم، باشه، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت:"خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت:"پدر، بیا اینجا." ،دستش رو به سمت پدرش برد ،وقتی مشتش را باز کرد گردنبندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.
پدر با یک دستش اون گردنبند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد.داخل جعبه یک گردنبند زیبا و اصل مروارید بود.پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد، اونوقت اون گردنبند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
زندگی ما هم همانند همین داستان است، خداوند در انتظار بندگانش نشسته است تا چیزهای کم ارزشی که به آنها چسبیده ایم را رها کنیم تا به ما نعمتهای اصلی و با ارزشش رو هدیه کنه...
ناشناس
   
نکته 3161
نقل میکنند که روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
سلطان فرمود:
در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.
وزير اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه میدهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند…!!!
ناشناس
   
نکته 1753
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:

تا راست تمام نشده دروغ نگویم؛
تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم.
تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم

دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است!!
ناشناس
   
نکته 3216
استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها
همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد...
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صــدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمی زد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز می شنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب
می کردیم
یعنی حتی "نفس" را هم می نوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر می نوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چند وقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
پیام هایش را خواندم امــــــــا تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت...
ناشناس
   
نکته 1502
زندگی سخت ساده است
وما به سادگی
سخت زندگی میکنیم...
ناشناس
   
نکته 2142
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
گلایه 172
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات می زنند ...
مردمان این شهر ، به شرط چاقو دل می خرند...
ناشناس
   
گلایه 1682
دلتنگم و از بارش باران خبری نیست
در سینه ام از غرش طوفان خبری نیست
امروز عجب روز غریبی است که در آن
از شعر و غزل... چایی و مهمان خبری نیست
گفتی : چه خبر از دل و از حال و هوایت
گفتم : که بجز حال پریشان خبری نیست
از عشق پریشانم و از دست تو دلگیر
در زندگی ام از لب خندان خبری نیست
از آتش وخاکستر بر باد چه باکی
از دار مرا هیچ نترسان خبری نیست
تلخ است اگرقهوه ولی تلخ تر آن است
یک روز بفهمی ته فنجان خبری نیست
اینقدر به این عقربه ها زل نزن ای دل
در ساعت دیواری حیران خبری نیست..
ناشناس
   
نکته 867
بعضی از آدمها از دور برق میزنن اما وقتی میان جلو میبینی به خاطر خرده شیشه هاشون بوده!!!
ناشناس
   
دل نوشته 2641
️ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ آمد ...
ﺩﻭر ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ️ ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﭙﯿﭽﯿﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﻻﮎ آﺩم های ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺎﺭ، ﻣﻨﺠﻤﺪ ﻧﺸﻮﺩ ...
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﻮﺩ ...
ﺣﻮﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، آﻧﻬﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻟﻬﺸﺎﻥ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺧﻼﺻﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ آمـــد
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻧﺴﺎنیت هاﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎشید ...

ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﺘﺎﻥ
ﺯﯾﺮ ﮐﺮسی ﻋﺸﻖ، ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ.
ناشناس
   
تلنگر 570
موضوع غم انگیز در خصوص زندگی، کوتاه بودن آن نیست
بلکه غم انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع می کنیم.
ناشناس
   
نکته 1461
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺎﻧﺘﻮﻣﯿﻢ ﺍﺳﺖ٬ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ ﺑﺎخته ای.
ناشناس
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
نکته 2584
وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…
حسین پناهی
   
نکته 3203
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد

اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم

درست مثل چترِ خوب که باران را متوقف نمیکند

اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم

ابرها به آسمان تكيه ميكنند

درختان به زمين

و انسانها به مهرباني يكديگر...

گاهي دلگرمي يكی چنان معجزه ميكند

كه انگار خدا در زمين كنار توست.
ناشناس
   
اشعار 4134
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
حکایت 3206
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم
یارّب چه شود آخرت ناطلبیده
ناشناس
   
دانستنیها 3652
چگونه حکیم ابوالقاسم بزرگ مرد سخنور پارسی به فردوسی معروف گشت :
هنگامیکه حکیم ابوالقاسم دارفانی رابدرود گفت ، علما ومردم شهر دفن اورا در قبرستان مسلمین مانع شدند ، سپس در نهایت این مرد بزرگ را در مزرعه شخصی خودش به خاک سپردند ، همچنین مسلمین بر جنازه اش نماز نخواندند ، سپس روحانی و عالم شهر ( معروف به گرکانیز ) به میان مردم آمد وگفت من شب هنگام حکیم ابوالقاسم را در عالم خواب دیدم که نزد مالک دوزخ رفته ودر فردوس نشسته،سپس مرا صدا زد ، من از خواب پریدم وآشفته وهراسان شب هنگام با پای برهنه بر سر تربت این مرد بزرگ آمدم چندین شبانه روز گریه وزاری کردم باشد که مرا ببخشد ، از آن پس مردم شهر گفتند حکیم ابوالقاسم فردوسی شده ، یعنی اهل فردوس گردیده ، واز آن به بعد معروف به فردوسی گردید ، حال بعد از نزدیک به هزار سال دیگر از آن قبرستان مسلمین اثری نیست. ولی آرامگاه فردوسی بزرگ هنوز در جای خود باقی است .
ناشناس
   
شوخی 2249
شما یادتون نمیاد منم یادم نمیاد...
ولی میگن قدیما یه کسی بوده بهش میگفتن :خواستگار!!!!
به حق چیزای ندیده و نشنیده….
یعنی کی بوده؟؟ 
ناشناس
   
عاشقانه ها 1708
به ﯾﻘﯿﻦ، ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺧﻠﻘﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻘﺶ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺒﺪ ﻣﯿﻨﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺍﻫﺮﻣﻦ، ﺳﯿﺐ، ﻫﻮﺱ، ﻭﺳﻮﺳﻪ، ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺲ ﮐﻦ !
ﻋﻠﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﺪﻟﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﻝ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻘﺶ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻨﻪ، ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺮﺗﺮ ﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺣﺎﺟﺖ ﺁﯾﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﯾﮑﺘﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎ، ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎ،ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺷﮑﻞ ﯾﮏ ﺭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ، ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﻞ ﺻﺪ ﺟﻠﻮﻩ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﻣﻌﻤﺎ،ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
" ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺨﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﺧﻮﺷﺘﺮ "
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺩﻝ ﻣﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺣﺴﻦ ﺍﺳﺖ، ﺗﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻟﺶ ﺩﺍﺭﺩ
ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﻘﻞ، ﺑﻪ ﻣﻮﻻ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ "ﻣﻮﻟﻮﯼ "ﻭ " ﺷﻤﺲ " ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﻋﻠﺖ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺁﻧﻬﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﺯ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ " ﻓﺎﺋﺰ " ﻭ " ﺑﺎﺑﺎﻃﺎﻫﺮ "
ﻋﻠﺖ ﺑﯿﺪﻟﯽ " ﺣﺎﻓﻆ " ﻭ " ﻧﯿﻤﺎ "، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﻧﻔﺲ ﻋﺸﻖ، ﺷﻔﺎ ﺑﺨﺶ ﺩﻝ " ﻣﺠﻨﻮﻥ " ﺍﺳﺖ
ﺗﺴﻠﯿﺖ ﮔﻮﯼ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪ " ﻟﯿﻼ " ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ " ﻓﺮﻫﺎﺩ "، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺗﺐ "ﺷﯿﺮﯾﻦ " ﺍﺳﺖ
ﻋﻠﺖ ﺳﻮﺧﺘﻦ " ﻭﺍﻣﻖ " ﻭ " ﻋﺬﺭﺍ " ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﻗﺴﻢ، " ﯾﻮﺳﻒ " ﺩﻝ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﯼ ﻧﺪﺍﻣﺖ ﻧﻔﺴﺎﻥ، ﺩﺭﺩ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺳﺮﺥ
ﺟﺎﯼ ﺷﮏ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻘدیر دل ما عشق است
ناشناس
   
عاشقانه ها 7134
عاشقم اما
نگاهم از تو پروا می کند

در درون سینه ام
عشق تو غوغا می کند

گر تو مهمان دلم باشی
به بالینم شبی

بوسه ای از آن لب
شیرین تمنا می کند
ناشناس
   
حکایت 1807
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد
و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی،
می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد،
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه
گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد:
"عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت:
آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
ناشناس
   
نکته 512
بین شخصیتهای کارتونی که دوستشون داریم، پینوکیو با همه فرق میکنه...
نه به خاطر پری مهربون!
به خاطر اینکه می خواست آدم بشه!
ناشناس
   
نکته 1819
مرگ، این لطف را دارد كه كاخ نیكنامی را بهره‌ی انسان می‌سازد و رشك و تنگ‌نظری كسان را نسبت به وی نابود می‌كند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1328
یکی نزد حکیمی آمد و گفت :
خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده ؟؟؟
حکیم با تبسم گفت :
او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید ...
تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فرو کردی ؟؟؟
ناشناس
   
نکته 1928
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ…
ﻳﮏ ﺭﻭﺯ…
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ…
ﻳﮏ ﺳﺎﻝ…
ﻣﻬﻢ ﮐﻴﻔﻴﺖ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ…
ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ…
ﺩﺭ ﻳﮏ ﺭﻭز…
ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ…
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ…
ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ…
ﻳﮏ ﻋﻤﺮ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ…
ﺍﻣﺎ ﺟﺰ ﺩﺭﺩ…
ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ…
ﺧﻮﺭﻩ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ…
ﻣﻰ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ…
ﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﺍﺷﻨﺪ
اما ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ…
ﻧﺎﺏ ﻫﺴﺘﻨﺪ…
ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ…
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻯ ﻧﺎﺏ ﺗﺮﻯرا…
ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ…
ﺍﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ…
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ…
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭﻧﺪ…
ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ…
ﺣﺲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ…
ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺖ…
ناشناس
   
نکته 388
چقدر عجیب است:
ما انسانهایی هستیم که نه طاقت دروغ داریم
نه تحمل حقیقت!
ناشناس
   
نکته 1593
هیچ کس نمی خواست باور کند که حقیقت به همان سادگی است که رخ می دهد!
استیون هاوکینگ
   
عاشقانه ها 2420
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
حافظ
   
نکته 2855
عده ی زیادی هستند كه منتظر خوشبختی هستن ...غافل از اینكه قانون طبیعت
برعكسه و خوشبختی منتظر ماست ... زیرا ما خالق خوشبختی هستیم
ناشناس
   
نکته 1190
فردا یک راز است ، نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
امروز یک هدیه است قدرش را بدان...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2426
بنام اسم قشنگت که ناز و محبوب است
بنام ناز دوچشمت که پاک و محجوب است

بنام شهد لبانت ... چقدر شیرین است
بنام قلب عزیزت که سخت غمگین است

بیا و چند دمی در کنار من بنشین
به پاس خاطره هامان،مرا دوباره ببین

بیا عزیزترینم،بیا دلم تنگ است
تو نیستی و زمین و زمان بد آهنگ است

مرا دوباره صدا کن که باز برگردم
مرا دوباره بغل کن که ساکت و سردم

بگیر سخت مرا در میان آغوشَت
تو گوش کن که بگویم غمم درِ گوشَت

بگیر دست مرا از خودم عبورم ده
شکسته بالِ غرورم،کمی غرورم ده

شبیه ماه که عکسش فتاده داخل آب
بتاب کم کم و نم نم ولی همیشه بتاب

مرا به خاطره ها نسپر ای همیشه عزیز
بمان و زندگی ام را به هم بپاش و بریز

تو بی قرارتر از من ، من از تو تنهاتر
به داد من برس ای از خودت تو زیباتر....
ناشناس
   
اشعار 4082
مارا بس

بعد از این تا به ابد مهر بتان ما را بس
فاش گویم که ازین عیش جهان ما را بس

بس که از عشق بتان دیده ی پر نم دارم
گر شوم مستحق حور و جنان ما را بس

گر ز غم کور شود دیده ی بینای من
از فراقش بعد ازین شور و فغان مارا بس

مست و عریان اگر افتد قد سروش در بر
( فکرتا ) دلبری سرو روان ما را بس
فکرت
   
دل نوشته 1083
من نمی دانم كه جهان مرا چه می داند؟ اما من خود را مانند كودكی می بینم كه در كنار ساحل سرگرم بازی است و گاه و بیگاه با یافتن سنگ ریزه ها و یا گوش ماهیهای زیباتر و صافتر از حد معمول، خوشحال می شود؛ حال آنكه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان كشف نشده پیش رویم گسترده است.
ناشناس
   
دانستنیها 1109
مى دونيد دليل اينكه ميگن طرف از دنده چپ پاشده چيه!؟!
طحال آدمی طرف چپ بدن قرار داره و مرکز تولید سوداست. سودا هم باعث عصبانیت و بدخلقی میشه.!! وقتی که به پهلوی چپ میخوابیم به علت فشار به طحال، ترشح سودا بیشتر شده و باعث میشه ما عصبانی و بدخلق از خواب بلند شیم.....
ناشناس
   
نکته 2351
همانقدر که ما به سادگی نیاکان خود خندیدیم، روزی می آید که آیندگان به خرافات ما خواهند خندید...!
صادق هدایت
   
نکته 1822
خطاكارترین افراد كسانی هستند كه عیب دیگران را می بینند.
فرانسیس بیکن
   
پند و اندرز 1893
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت. چشمشان به يک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم....... استاد گفت: چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين... مقدارى پول درون آن قرار بده... شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدن.کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد.



بعد از وارسى ،پول ها را ديد با گريه ،فرياد زد خدايا شکرت .... خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى .... ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويي به نزد انها باز گردم و همينطور اشک ميريخت.... استاد به شاگردش گفت هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى نه بستاني..... در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید. در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید. در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید. در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید....

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد، مگر به " فهم و شعور " ، مگر به " درک و ادب " 
ناشناس
   
پند و اندرز 6
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم
پر رنگها را می بینیم
سختها را می خواهیم
غافل از اینکه...
خوبها آسان می آیند
بی رنگ می مانند
و بی صدا می روند...
ناشناس
   
سخن بزرگان 202
روزگار به من آموخت که در این دنیا از هیچ چیز نباید تعجب کرد...
سامرست موام
   
نکته 2653
نـه تـو مـی مـانـی و نـه انـدوه
و نـه هـیـچ یـک از مـردم ایـن آبـادی
بـه حـبـاب نـگـران لـب یـک رود قـسـم....
و بـه کـوتـاهـی آن لـحـظـه ی شـادی کـه گـذشـت.....
غـصـه هـم مـی گـذرد....
آن چـنـانـی کـه فـقـط خـاطـره ای خـواهـد مـانـد.....
لـحـظـه هـا عـریـانـنـد.....
بـه تـن لـحـظـه ی خـــود......جـامـه ی انـدوه مـپـوشـان هـرگـــز....!!!
ناشناس
   
نکته 2770
ﺷﻚ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻲ ﻛﺴﻲ، ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﺸﻜﺴﺎﻟﻲ ﮔﺎﻫﻲ، ﺍﺯ ﺳﻴﻼﺏ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﻳﺖ ﻣﻲ ﭘﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ !
ﺑﺎ ﺻﻼﺑﺖ ﺍﺭﮒ ﺑﻢ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩ !!
ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻝ ﻟﺐ،ﻣﻮﻱ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﺎﺭﻓﻴﻘﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﺨﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﺖ ﻭﻝ ﻛﻨﺪ
ﺣﻴﻦ ﮔﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﺧﺎﻙ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻳﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ
ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻂّ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﻲ ﺩﺭﻣﺎﻥ ... ﻭﻟﺶ ﻛﻦ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ،ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍست
ناشناس
   
عاشقانه ها 2008
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد
ناشناس
   
نکته 2691
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!! ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌...
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...! ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ
ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!! ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ!!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌..!!
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم
چاقم,لاغرم,قد بلندم,کوتاه قدم,سفیدم,سبزه ام
همه به خودم مربوط است
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت با قوانین خودت با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند "
ناشناس
   
نکته 3137
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
نکته 1988
فرهنگ یعنی :بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم .
فرهنگ یعنی :میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی نداره .
فرهنگ یعنی :کسی تو گوشیش عکسی بهمون نشون داد عکس های قبلی و بعدیش رو نبینیم .
فرهنگ یعنی :تا تو جمع نشستی سریع 2 تا اصطلاحی که تو یه کتاب خوندی هی بلغور نکنی .
فرهنگ یعنی : خودت رو صاحب نظر ندونی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغریش هی نظر بدی .
فرهنگ یعنی :لهجه دیگران رو مسخره نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا از خونه کسی اومدیم بیرون و در رو بستیم شروع نکنیم به بدگویی و غیبت از میزبان .
فرهنگ یعنی :دوست ها تو جلوی جنس مخالف ضایع نکنی .
فرهنگ یعنی :آشغال از ماشین بیرون نریزیم .
فرهنگ یعنی :از چشمی درخونمون رفت و همسایه هامون رو چک نکنیم .
فرهنگ یعنی :تا کسی برامون کادو خرید سریع نریم قیمتش رو دربیاریم.
فرهنگ یعنی :به خاطر 1 دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم .
فرهنگ یعنی :رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی
ما نیست .
و........
ناشناس
   
دل نوشته 2533
نذر کرده ام
يک روزی که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگی را بايد با لذت خورد !
که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزی که خوشحال تر بودم
می آيم و می نويسم که
اين نيز بگذرد ....
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزی که خوشحال تر بودم
يک نقاشی از پاييز مي گذارم که
يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگی نيست
زندگی پاييز هم می شود
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر ....

يک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هيچ آسياب آرامی بی طوفان .....
مهدی اخوان ثالث
   
تلنگر 1975
سفر معنوي به تنهايي و كاملا شخصي ست و نمي تواند سازمان يافته و يا تنظيم شده باشد . اينكه همگان بايد يك مسير را دنبال نمايند ، حقيقت ندارد... به (حقيقت دروني) خود گوش دهيد . مسير را خواهيد يافت.
ناشناس
   
نکته 559
چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.
ناشناس
   
نکته 2747
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر پسر با وکیل خانوادگی شان ارتباط داشته است.
ناشناس
   
اشعار 3982
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
دل نوشته 2689
دلم دریا
دلم لبخند ماهی‌ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد

دلم یک باغ پر نارنج ...
دلم آرامشِ تُرد وُ لطیفِ صبح شالیزار
دلم صبحی
سلامی
بوسه‌ای
عشقی
نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد
دلم آوازهای سرخوش و مستانه می‌خواهد

دلم تغییر می‌خواهد ...
ناشناس
   
نکته 1826
در جهان هیچ عیبی آدمی را شرمگین تر از آن نمی كند كه دیگران دروغش را كشف كنند.
فرانسیس بیکن
   
حکایت 886
خورجین شخصی را دزدیدند و اموال او که درون خورجین بود بر باد رفت.
مردمان به آن شخص بگفتند : سوره یاسین بخوان که با خواندن آن مال پیدا بشود!
مال باخته بگفت : کل قرآن به یک جا درون خورجینم بود.
عبید زاکانی
   
نکته 2622
دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند
که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . . .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2937
عشقت به دلم اگر بماند چه کنم..........
مهرت به سرای من اگر بخوابد چه کنم............
یک دم به سوال من جوابی بده دوست.........
روزی که دلم تورا بخواهد چه کنم............
ناشناس
   
نکته 1615
خداوند همیشه ساده ترین راه را برمیگزیند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 1492
عارفی پرسید: دوست

را چون

دوستش داری نیازش داری؟

یا که چون نیازش داری دوستش داری گفتم:
"چون دارمش بی نیازم"
ناشناس
   
نکته 1200
برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند
در منزل دوستی بودم، پسر خانواده، که دانش‌آموز ابتدایی است، مشغول تکالیف درسی‌اش بود. زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی! الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر آن پسر با سرافرازی گفت: می‌بینید آقاجون؟ بچه‌های این دو…ره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمی‌شه گول‌شون زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. اما من برای شان توضیح دادم که این رفتار آن پسر نشانۀ هوشمندی نیست، همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست. پس از آن ماجرای خانم بزرگ پدرم را برای‌شان تعریف کردم.
. آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قند داد یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست! پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برای‌تان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین! قندان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که ننه سارا داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، آن قندهای توی قندان فقط شیرین هستند اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است. این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
*
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یادخانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.
"دکتر اسماعیل امینی"
شاعر و استاد دانشگاه
دیگران
   
شوخی 1104
اتوبوس وسط برف گيرميكنه راننده ميگه پياده شين بايدزنجير بزنيم.از اونور دختره ميگه:بيرون سرده همينجا سينه ميزنيم
میگن راننده اتوبوس تو برفا خوابیده میگه گرممه
اتوبوسم که از شدت خنده دیگه راه نمیره انگاری موتور سوزونده😂😂😂
ناشناس
   
نکته 322
حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است
هر چه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر
و هر چه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر می گردد.
دکتر حسابی
   
نکته 1857
در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده.
امانوئل کانت
   
نکته 1739
زماني كه دري از شادي بسته مي شود، در ديگري گشوده مي گردد؛ اما اغلب آن قدر به آن در بسته توجه داريم كه دري را كه برايمان گشوده است نمي بينيم.
هلن کلر
   
نکته 3108
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻏﻰ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ. ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﮏ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻔﺸﻬﺎﻱ ﮐﺎﺭﮔﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻍ ﮐﺎﺭ
ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﺭﺍ
ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﻭ ﮐﻤﻰ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻳﻢ !!!!...... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻴﺎ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻦ ...
ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ ..... ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ
ﭘﻮﻝ ، ﻣﺨﻔﻰ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﻫﻤﻴﻨﮑﻪ ﭘﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻴﺌﻰ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﻭﺍﺭﺳﻰ ،ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ،ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﮑﺮﺕ .... ﺧﺪﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ
ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮑﻨﻰ .... ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ
ﻧﺰﺩ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺍﺷﮏ ﻣﻴﺮﻳﺨﺖ .... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻌﻰ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﺖ ﺑﺒﺨﺸﻰ ﻧﻪ ﺑﺴﺘﺎﻧﻲ .....
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪ.
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﺠﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺘﻮﻥ ﻧﮕﯿﺪ .
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﻣﻐﺮﻭﺭﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ..........
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑن ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ "
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﺩﺭﮎ ﻭ ﺍﺩﺏ "
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ …
ﺁﺩﻣﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﮐﻨﺪ !
ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﯾﻦ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ " ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
پند و اندرز 782
برای آدمها مرز بگذارید!
مرز صمیمیت،
مرز رفتار!
مرز کلام....
شما این مرز را تعیین کنید،
و همیشه یک قدم عقب تر بایستید!
همیشه...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 486
ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند .. اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود نگه می دارید.
حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید، ما به همان سهم هر چند کوچک .. اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...
جان شیفته
رومن رولاند
   
نکته 192
مردم هر روز زندگی میکنن که یه روز بمیرن
ولی ما هر روز میمیریم که یه روز زندگی کنیم
ناشناس
   
آرزوها 377
کاش میشد دست اتفاق را گرفت تا نیفتد...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com