شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
شوخی 2261
یارو میره پیش یک لره براش خالکوبی کنه....

میگه رو کمرم یک مطلب از پدر و مادر خالکوبی کن،

لره میگه شعر باشه؟
یارو میگه مهم نیست،،،،، میخوام حتما مربوط به پدر و مادر باشه و با معنی باشه.....


لره هم پشتش مینویسه:
(((((لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد)))
ناشناس
   
نکته 1524
دانشمندان یقین ندارند اما دلیل دارند
مومنین دلیل ندارند اما یقین دارند
اشلی مونتاگو
دیگران
   
شوخی 2032
تعدادی استاد دانشگاه آزاد رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیما
نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:
این هواپیما ساخت دانشجوهای شما ست ..!
وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!
همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود ..!
پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!!
استاد با خونسردی گفت :
اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه
ناشناس
   
نکته 1753
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:

تا راست تمام نشده دروغ نگویم؛
تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم.
تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم

دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است!!
ناشناس
   
تلنگر 2887
از حموم نمره در اومدیم ..
نم نم بارون میزد ،
خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود.

دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصف بیشتر لیف و جوراباشو خرید ...

تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟

ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! ...

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جای گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه.

بعد برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه !!!

( برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی ) .
دیگران
   
نکته 1377
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
ناشناس
   
پند و اندرز 15
وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد... مورچه ها او را می خورند
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند...
در زندگی هیچ کسی را تحقیر یا آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید ... اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمند تر است
یک درخت میلیونها چوب کبریت را میسازد
اما وقتی زمانش برسد.. فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافیست
پس خوب باشید و خوبی کنید...
ناشناس
   
نکته 1256
اگر با دلت،كسی را دوست داری؛
زیاد جدی نگیر،چون ارزشی ندارد؛
زیرا كار دل دوست داشتن است
همانند چشم،كه كارش دیدن است
امااگر روزی با عقلت كسی را دوست داشتی،اگرعقلت عاشق شد،بدان كه چیزی را تجربه میكنی كه اسمش عشق است ...
افلاطون
   
گلایه 172
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات می زنند ...
مردمان این شهر ، به شرط چاقو دل می خرند...
ناشناس
   
شوخی 2185
ایرانی بودن آدم وحوا اثبات شد: روزی مریدی پرسید یا شیخ ،آیا در باب ملیت حضرت آدم و حوا ، تفحص گشته ؟؟
برخی آنان را انگلیسی و برخی فرانسوی میدانند ؟!!!!
شیخ گفت :
وقتی که نه لباسی برای پوشیدن و نه خانه ای برای سُکنی داشته اند و تنها آذوقه آنان یک سیب بوده که خوردن آن هم "حرام" محسوب میشده و با این همه مصیبت باز هم فکر میکردند در " بهشت " ساکن هستند ، بطور قطع الیقین " ایرانی " بوده اند!
ناشناس
   
گلایه 1185
گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا واشدنی نیست.
از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست
من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن، ایندفعه گویا شدنی نیست
آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست
پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،
، با وصله واصرار ودعا... ماشدنی نیست..
ناشناس
   
اشعار 4042
دریا شده ام


بیــن که دیوانۀ آن زلف چلـیپا شده ام
چاره ام کن به خدا واله وشـیدا شده ام

پیش ازین شعروسرودم همه چون چشمۀ کور
عشقت آمد صنما حـال چـو دریـا شده ام

شـب یلدای دلم عشـق تو روشن کــرده
طورسینــا شده ام یا ید بـیـضـا شده ام

آنچـنان محو جمالت شده ام ای مۀ مـن
مست وبیخود ززمین تـا به ثریا شده ام

مرغ دل مست لـب ونـرگس فتان توشد
پای تا سر زخمارش می و مینـا شده ام

هیچ دانی بـت افسونـگرو زیبا رخ مـن
آ نقدر محو تـو گشتم که تما شا شده ام

چاره یی کن که نـدارم بیتو من صبروقـرار
تـوبـیا مهـوش من غرق تــمنا شـده ام
فکرت
   
تلنگر 726
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران...
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
وحشی بافقی
   
تلنگر 2368
خوارزمی (تولد ۷۸۰ میلادی)، فارابی (۸۷۰ میلادی)، زکریای‌رازی (تواد ۸۶۵ میلادی)، ابوریحان بیرونی ( تولد ۹۷۳ میلادی)، بوعلی سینا (تولد ۹۸۰ میلادی)، سهروردی (۱۱۵۴ میلادی)، طوسی (تولد ۱۲۰۱ میلادی) و در آخر ملاصدرا (تولد ۱۵۷۱ میلادی) و بنیانگذاری سلسله شیعی صفویان در سال ۱۵۰۱ میلادی. با کنار هم گذاشتن این نامها وتاریخها بخشی از تاریخ ایران برای ما روشن‌تر و گویاتر می‌شود تاریخی که در مدرسه برای ما به گونه‌ی دیگری بازگو کردند. آری اینان بزرگترین دانشمندان ایران در تمام طول تاریخ ایران زمین هستند که شوربختانه پس از قرن ۱۶ میلادی همزمان باروی کار آمدن صفویان به سختی می توان خردگراهایی چونان ایشان یافت. این نامها و تاریخها به ما می گویند که خردگرایان ایران زمین با روی کار آمدن سلسله صفویان برای همیشه رخت از ایران بربستند. آری،حکومت مبتنی بر شیعه‌ی صفویان با گماردن ملاباشی هایی چون محمدباقر مجلسی آخرین میخ را بر تابوت خردگرایی در ایران زدند و چونان ضربه ای به دانش و خرد ایران زدند که هنوز پس از قریب به پانصد سال در حسرت دوران پیش از صفویان هستیم. درستی بر این ادعا همان که محمد باقر مجلسی، ملاباشی دربار صفویان، در زمان خود با توجه به نزدیکی به دربار شاه سلطان حسین، بر ضد آشنایی با دانشهای مبتنی بر خرد و استدلال برخاست و حتی نوشت که نباید پیرامون علم و صفات خداوند و شبهه‌های مربوط به قضا و قدر اندیشید. در همین دوران است که ملا صدرا تکفیر می‌شود و مجلسی، ملا صادق اردستانی را از اصفهان بیرون می‌کند*. و از آن پس تا به امروز حکومت های مذهبی در ایران با کمک روحانیون و فقهای شیعه هرجا که کورسویی از خردگرایی تلاشی برای تابیدن بر جهالت ایرانیان کرد را از برای بقای حکومت خویش خاموش نمودند.
ناشناس
   
نکته 2124
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
نکته 2000
توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده.
اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟
حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه.
هر وقت ازین در بیرونت انداختند، از در دیگر با لیخند وارد بشو.
فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه ........ نان را به نرخ روز بايد خورد.
سعی كن با مقامات عاليه مربوط بشی، با هركس و هر عقيده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی.
من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. كتاب و درس و اينها دوتا پول نمی ارزه! خيال كن تو سر گردنه داری زندگی مي‌كنی: اگر غفلت كردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم...!
حاجی آقا / سال انتشار 1344
صادق هدایت
   
اشعار 4025
یاد از آن شب غَمانم ،که ز ما بریده رفتی
چو سرشک خون فشانم ،که رود ز دیده رفتی.....

چو ز داغ تو شکستم ، تو به بسترم نشستی
چو ز شوق تو نشستم ، تو عنان کشیده رفتی....

ای بسا که شام تارَم ، سر بشد از انتظارم
همچو شبنم بهارم ، تو سحر چکیده رفتی....

دو نَفَس شدیم همدم ، دو غریقِ ساحل غم
پس از این خیال و ماتم، تو چرا پریده ، رفتی....

من و درد این جایی ، تو و عهد آشنایی
زِ چه رو کنی دعایی؟ که شفا ندیده رفتی....

تو چو مستی شرابی ، غم عالمی ، سرابی
نکند ز ما جوابی ، به خطا شنیده رفتی......

دگرم نه گل سِتانی ، نه امیدِ بوستانی
تا چو بیدِ در خزانی ، شده ام تکیده رفتی...

مثل آن بلند گیسو ، بکشاندیَم به هر سو
مثل آن کمانِ ابرو ، چو شدم خمیده رفتی....

من ندانم آن دو اخگر ، چه نمود فتنه در سر
که به نوکِ هر دو خنجر، جگرم دریده رفتی....

تویی آن امید هستی ، منم آن اسیر مستی
ز چه رو ز ما گسستی، به کجا دویده رفتی؟

همچو " سیرهُ " بهاری ، سَرِ عاشقی نداری
تا نبینی ام به زاری ، تو کجا پریده ، رفتی؟

چه بخوانمت ترانه؟ چه بگویمت فسانه ؟
ای برای ذل بهانه ، پس از این " قصیده " رفتی...
آرمان ایزدی
   
پند و اندرز 52
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد
طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم
ناشناس
   
پند و اندرز 2
معجزه خبر نمی کند
لطفا با احتیاط نا امید شوید
ناشناس
   
اشعار 3992
گلبانگ عشق کو؟ که زنَم چون هَزار دَم
اما نه بلبلم ، نه صفا می برازَدَم

خود دانم این فراق چه افسون مبهمی ست
و ین داغ بی دریغ به کجا می سپارَدَم

آشفته حالم از باد قضا و دوست
چون رد پای خویش ، به جا می گذارَدَم

خنجر ز حرف خلق ، هر دم که میخورم
جایی نشسته و بخدا میشمارَدَم

دلتنگی از نبود تو ، بس نبود و هم
این بغض لعنتی ، که جدا میفشاردم

حسی شبی به ماهت سپردم و افسوس
روز ها ست که به کارِ گِلی می گُمارَدَم

بند بند موی تو ناب است، ولی هیهات
که هر چه میکنی تو رها ، می حصارَدَم
آرمان ایزدی
   
نکته 1709
ایمان آوردن راحت تر از فکر کردن است ،
از این رو تعداد مومنان بسیار بیشتر از متفکران است.
برتراند راسل
   
نکته 2871
یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون…
جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!
ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه...
پس
هرگز...
هرگز ...
هرگز..‌‌.
نا امید نشیــــــــــد...
ناشناس
   
شوخی 3612
روزی فرمانروائی درکنار استخر کاخش ایستاده بود و براردک ها ومرغابیان نگاه میکرد انها ازاب بیرون امده بودند ودرحال استراحت بروی یک پای خود ایستاده بودند ملانصرالدین حضور داشت فرمانروا گفت ملا اردک ها چنتا پا دارند ملا گفت قربان یک پا ملاحظه میفرمائید فرمانرا گفت چرا یاوه میسرائی انها دوپا دارند ملا گفت خیر قربان ملاحظه میفرمائید یک پا دارند فرمانروا دستورداد یکی از خدمه با چوب برانها کیش دهد مرغابی ها پای دیگر را از زیر بال بیرون کشیدند ودوان دوان دراب پریدند فرمانروا گفت دیدی ملا انها دوتا پادارند ؟؟؟؟
ملا نطرالدین گفت قربان این چوب را با این غول بیابونی بدنبال منهم روانه میکردی بجای دوپا
چهار پا درمیاوردم انها چون اردک بودند دوپا دراوردند
ناشناس
   
دانستنیها 281
لیموناد به لیمو

برای تهیه لیموناد به‌لیمو ابتدا بایستی یک شربت با برگ به‌لیمو تهیه کنیم، برای تهیه این شربت به مواد زیر نیاز داریم:
آب یک پیمانه، شکر نصف پیمانه، برگ به لیمو چند عدد.

طرز تهیه لیموناد

مواد لازم برای تهیه نوشیدنی: آب یک پیمانه، شربت به لیمو یک سوم پیمانه، آب دو یا سه عدد لیموترش.
طرز تهیه: یک پیمانه آب، شکر و چند عدد برگ به لیمو را با هم مخلوط کرده و حرارت می دهیم تا زمانی که غلظت شربت به‌دست بیاید، سپس برگ به لیمو را از آن خارج می کنیم.
آب، شربت به لیمو و آب لیموترش را با هم مخلوط کرده و نوشیدنی را در یخچال قرار می دهیم تا خنک شود، پس از خنک شدن آنرا در لیوان مناسب سرو می کنیم. برای تزئین از برگ نعنا استفاده کنید.
ناشناس
   
نکته 3007
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
نکته 677
هرکس به فکر تغییر جهان است اما
هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.
لئو تولستوی
   
اشعار 4125
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
اشعار 4071
خون وخاکستر

زکــهــساران صـــدای هــی نــیــایــد
زچـــوپـــانــان نــوای نــی نــیـــایــد

زدریـــاهـــا صــدای غــمــگـــنــانــه
به گوش آیــد بــه هنــگـام شبـــانــه

کــجــا شـد شــوروشوق زنـده گانـی
کــجــا شــد عـشـقــهــای جـاودانــی

خــداونــدا! زمــیــن راغــــم گـرفــته
فـــضـــا خـــاکـــستر مــاتــم گـرفـته

اجـاق خانه ها ســردست وخامـوش
زلبـــهــاخــنده گـــردیده فـــرامـوش

بـه هــرسوبنــگری خون سـیاووش
بـه هرســوبنــگری دودسـت وآتـش

ببـین این کوی وبـرزن خـون گرفته
زبــس چـشمان دشـمن خـون گرفته

بــه هــرســولاشــۀ انـــســان فــتاده
بــه هــرســومــادری گـریـان فــتاده

چــه مــادرهــا کـه بی فرزند گشتـند
بــه داغ دل به خــا کــستر نشـستـند

چـــرامــیهــن بــه خـاکــسترنـشسته
قــیـام قــامــتـش را کــی شـکـسـته؟

چــرامــیهن چــنــین بــربــاد گشته؟
ســـراســـرغــصه وفـــریــاد گـشـته

چـراکابــل هــمه تــالاب خـون شــد؟
چـرادشت ودمن دریـاب خـون شــد؟

تــن رنــجـورکابــل خــونچکـانـسـت
بـهـارش مــرده ورنگـش خـزانـست

خـــداونــدا جــهــنم گـــشــته کـابـــل
ســرایــی پــرزمــاتــم گــشـتـه کابـل

دریــغــا قــلــب مــیهــن درگــرفــتـه
وطن را خون وخا کــسـتر گـــرفــته

ســـرشـک ودود و آتش کرده بـیـداد
مــگررحــم ومــروت رفـــتـه ازیــاد

وطن درخون وآتش میـخورد جوش
زن ومــرد وطن گشـــته سیه پـوش

مســلمان با مســلمان درسـتـیـزست
دریــغــا پــورافــغـــان درستـیزسـت

خــدارا بــس کــنید این خون وآتـش
کــه خــاکــســتر کــنـد افسون َآتـش

همــه هــست وهـمــه بــود وطنــرا
هـمــه ســرمــایـــه وســود وطنــرا
فکرت
   
نکته 480
تلاش برای تربیت بچه ها بی فایده است ، آنها شبیه ما خواهند شد . خودمان را تربیت کنیم ، آنها هم تربیت می شوند.....
ناشناس
   
دل نوشته 2218
دفتر‌مشق دبستانم ببین،
پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین.
راستی ما شعر باران داشتیم.
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم.
گردش یک روز دیرین داشتیم،
شعر زیبایی ز گلچین داشتیم
راستی آن دفتر کاهی کجاست؟
عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟
روز‌خیس پر باران کجاست؟
مایه سر سبزی بستان کجاست؟
باز آیا ریز علی ها زنده اند؟
در حوادث جامه از تن کنده اند؟
کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،
عطر نانش خانه را آکنده بود.
ای معلم خاطر ویادت به خیر.
یاد درس آب بابایت به خیر.
شمع نور افشان‌یاد کودکان،
نامتان در لوح جان شد جاودان
هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان...
ناشناس
   
پند و اندرز 363
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچکسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد
ناشناس
   
نکته 1263
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است.
ناشناس
   
نکته 1302
دلت که گرفت
دیگر منت زمین را نکش ، راه آسمان باز است پر بکش...
ناشناس
   
نکته 540
اگر توقعی نداشته باشید ، همیشه با چیزی سورپرایز خواهید شد.
ناشناس
   
سخن بزرگان 1267
از کسانی که بدبختی دیگران را دیده و به روزگار خود شکر می کنند حالم به هم می خورد!
داستایوفسکی
   
حکایت 1097
آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد!
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن شاگرد جوان آلبرت انیشتین بود..
ناشناس
   
اشعار 3972
نازنینا ، خیز و این کاشانه را تطهیر کن
آشنا را دعوت و بیگانه را تحذیر کن

تا نمی جویم رهایی از خیال طرٌه ات
با دو زلفت این دل دیوانه را زنجیر کن

پیش تر آ و دعایی ده من آشفته را
با خدا این ذهن وهم آلوده را درگیر کن

هر چه خواهی میکشم فریاد از سوز فراق
بیشتر آتش بزن ، این ناله را شبگیر کن

با رقیبان حشر و نشری داشتی در خواب ما
از سرم این وحشت بیهوده را تبخیر کن

شیخ ما گوید حدیث خانه و را خدا
رخصتی یارا ، خدا و خانه را تفسیر کن

بارها گفتم هیاهوی رقیبان یاوه است
ای قلم نیک است فرصت ، یاوه را تقریر کن

او که بی پروا به خون ما مصمم گشته است
با نوید قتل من ، جانانه را تبشیر کن

بار الها ، گر چه زخمم می زنند این مردمان
از سر رحمت عقول کافه را تنویر کن
آرمان ایزدی
   
نکته 998
نیکی چو از حد بگذرد
نادان خیال بد کند
سعدی
   
نکته 710
خدا به آدم ها
پا داد
حاصلش شد
این همه "رفتن ها"
وای به حالمان
اگر به آدم ها
بال می داد
ناشناس
   
نکته 1644
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
...و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!
بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگی ات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود !!!
میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه میدهند
40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگی ات لذت ببری...!
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
در دبیرستان روزگار خوشی را سپری می کنی . سپس دبستان
برای دبستان رفتن آماده میشوی و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا می آیی !
در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید...!
کدام پایان زیبا تر است؟
این که گفتم یا این:می بینید که حق با بنده است !!!
ناشناس
   
حکایت 2772
پادشاهی درقصر خود سگی تربیت شده ای برای ازبین بردن مخالفان درقفس داشت که بسیار خشن بود
اگر کسی با اوامر شاه مخالفت میکرد ماموران آن شخص را جلو سگ می انداخت و سگ او را دریک چشم برهم زدن پاره پاره میکرد.
یکی از ندیمان شاه که خیلی زیرک بود باخود فکرکرد که اگر روزی شاه بر او خشمگین شد واو را جلو سگ انداخت چه کند ؟
این وحشت سراپا وجودش را گرفته بود که به این فکر افتاد که سگ را خود آموز کند
لذا هر روز گوسفندی میکشت وگوشت آنرا بادست خود به سگ میداد این کار را آنقدر تکرار کرد که اگر یکروز غیبت میکرد روز بعد سگ به شدت دم تکان میداد ومنتظر نوازش اومیشد.
روزی شاه بر آن مرد خشمگین شد و دستور داد که او را در قفس جلو سگ بیاندازند
ماموران طبق دستور کار کردند ولی سگ که او میشناخت دور او حلقه زد و سر روی دست او گذاشت خواب کرد ...
یک شبانه روز گذشت ماموران آمدند تا لاشه های مرد را بیرون کنند و با دیدن صحنه متعجب شدند و نزد شاه رفته گفتند : این مرد آدمی نه ،بلکه فرشته است که ایزد ز کرامتش سرشته است
او در دهن سگ نشسته دندان سگ به مهر بسته
شاه به شتاب آمد تا صحنه را بیبیند و بعد به عذر و زاری پرداخت و گفت توچه کردی که سگ ترا پاره پاره نکرد ؟
مرد گفت : ده سال نوکری تو کردم این شد عاقبتم...!
فقط چندبار خدمت این سگ را کردم مرا ندرید ...!
سگ، صلح کند، به استخوانی
ناکس، نکند وفا، به جانی
ناشناس
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
پند و اندرز 3088
بوستان سعدی باب هفتم در عالم تربیت
عضد را پسر سخت رنجور بود
شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند
که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای
یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس
تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار
ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار
که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش
به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش
چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش
سعدی
   
حکایت 3104
مردی را به جرم قتل نزد کورش بزرگ آوردند
پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند

ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!
ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.
اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.
کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ناشناس
   
نکته 4142
از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند، دوری کن
افراد کوچک, آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی
مارک تواین
   
تلنگر 2310
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﭘﺘﻮﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ، ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺴﺘﺘﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺯَﻧَﺪ؛
ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﻟَﺮﺯَﺩ…
.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻭﺳﻮﺍﺳﯽ؛
ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﭘﺘﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ!
ﻭﻟﯽ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩ؛
ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻤﯽ ﺧﻢ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺷﺐ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ناشناس
   
نکته 1642
اینکه عشق یعنی از خود گذشتن و دیگر خود نبودن دیگر از آن حرفهاست یعنی توی بیست سالگی نه...اگر بیست سالتان است تا دلتان میخواهد از این چیز های عاشقانه ردیف کنید.از خودتان بگذرید.تجربه کنید.عشق بورزید.عاشق نامناسب ترین آدم ممکن شوید.وقتی این عشق جوانسرانه تمام شد.عاقل شوید.عاقل نه از آن مدل عاقلهایی که چرتکه دستشان است.آن نه.عاقل یعنی برای خودتان احترام قائل باشید.خودتان را دوست داشته باشید.اصلا آدم تا عاشق خودش نباشد نمیتواند بفهمدعشق چیست.تا من بودن برایش معنا نداشته باشد نمیتواند معنای ما بودن را بفهمد...اینها را میگویم چون خودم یکزمانی اینجوری بوده ام.زندگی بهم فهماند آن هم به زور که عاشق بودن و عشق را بلد بودن از این شروع میشود که خودت را دوست داشته باشی...که به خودت احترام بگذاری.که نگذاری هیچ چیز،شان انسانی تو را پایمال کند.که اگر کسی خواست پا روی آدم بودن تو بگذارد، بتوانی به جهنم حواله اش کنی.اگر خودت را دوست نداشته باشی خیلی سخت است کندن.تحمل میکنی و تحمل کردن یعنی هر روز دورتر شدن از خودت...
ناشناس
   
نکته 3174
ﺳﮑﻮﺕ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻤﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﺁﻥ ﺫﻫﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﻭﺗﻮﺍﻧﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ رازی ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎ ﻗﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﯿﮑﻮﺋﯽ ﻣﺎﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﺮﺁﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ،ﮐﻠﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ،ﺗﺴﻠﻂ،ﻫﻤﺎهنگی ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭﺍﻻﺗﺮ ﺗﺎ ﻣﻘﻄﻊ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻫﺮﺟﻨﺒﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ .
ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺑﻄﻠﺒﺪ،ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﯾﺪ.
ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺭﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻧﺠﺎ،ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ،ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ.
ناشناس
   
نکته 854
عشق، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.
بالزاک
   
نکته 3148
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري استراحت كند غافل از اين كه آن درخت جادويي بود، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد. وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگر تخت خواب نرمي در آن جا بود و او مي توانست قدري روي آن بيارامد. فوراً تختي كه آرزويش را كرده بود در كنارش پديدار شد. مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. كاش غذاي لذيذي داشتم. ناگهان ميزی مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذير در برابرش آشكار شد. پس مرد با خوشحالي خورد و نوشيد. بعد از سیر شدن، كمي سرش گيج رفت و پلك هايش به خاطر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رها كرد و در حالي كه به اتفاقهاي شگفت انگيز آن روز عجيب فكر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟ و ناگهان ببري ظاهـر شد و او را دريد. هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد. مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است.
ناشناس
   
آرزوها 357
دلم میخواهد اگر بار دیگر به دنیا آمدم
در زندگی بعدی مـــــــرد باشم !
مرد که باشم ، دیگر زن را خـــــــوب می شناسم !
اینکه تا چه حد غیر قابل تصور است !
ریز بین و حساس است !
اینکه حواسش همیشه به همه چی هست ؛
هم ظاهر ، هم باطن ، هم افکار مـــــــردش...
حتی موقع بوســــــیده شدن ، هوشیار است
و "یک لحظه" کافیست
بوی خــــــیانت را احساس کند
تا بسوزاند و بسوزد ...
می فهمم چرا زن رویـــــــا می بافد !؟
چرا مدام می پرسد دوســــــتش دارم یا نه !؟
چرا دوست دارد نــــــاز کند و
چقدر كــِــيف می کند نازش کشیده شود ...!؟!
چقدر برایش بوسیده شدنی که به تخت نرسد "حـــــــرمت" دارد .....
و چرا و کی و چطور یکباره دل میکند
و می رود و می رود !؟...
چرا یک زن خـــــــاطره اش را در نــبودش ،
از بودنش بیشتر دوست دارد !؟...
و چطور با خاطره های خوبش زندگی میکند....
چرا دوست دارد همیشه وسیله ای از خودش را
پیش عشقش جا بگذارد !؟...
چرا زن انقدر در عاشقی بی پـــــــروا هست!؟...
و
چــرا دوســت داشــتن زن .....
" تـــا کـــجـــا " و " تـــا کـــی " نـــدارد !؟ ،
نــــــــــــهـایـت نــــدارد!
ناشناس
   
دل نوشته 531
می گویند ساده ام...!
می گویند از پشت کوه آمده!
انگار نمی دانند،
هر روز صبح از پشت کوه
خورشید طلوع می کند...
ناشناس
   
گلایه 764
درحوالی این دنیا
نه صادق، به زندگي هدایت شد
نه فروغ، از ناامیدی به امید رسید
و نه سهراب قایقی ساخت
تا به شهر رویاهایش رسد
قلم و کاغذ کارشان بازیست با ذهن
تا روزمان را به شب وماهش دلخوش کنند
کودکم کودک بمان، دنیا بزرگت میکند،
بره باشی یا نباشی، گرگ، گرگت میکند
کودکم کودک بمان دنیا مداد رنگی است
بهترین نقاش باشی، باز رنگت میکنند.
کودکم کودک بمان، دنیا دلت را میزند،
سخت بی رحم است، میدانم که سنگت میکنند. .....
ناشناس
   
گلایه 1321
نگرانم ...
پاييز كه برسد
ساعت ها را عقب ميكشند
دلتنگي ام
يك ساعت زودتر مي آيد ...
ناشناس
   
نکته 3655
خودتان را به زحمت نیندازید
كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید
سعی كنید از خودتان بهتر شوید
ناشناس
   
نکته 2493
من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟؟؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟؟؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟؟؟
دنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟؟؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟
🌹 جوابیه میثم صفرپور به سیمین
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است,
بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است...
تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی,
میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است...
بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا,
میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است...
آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی ,
میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است...
من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است...
تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟
گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است...
تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی,
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است...
گر نبندیم بر پوزه او قلاده,
میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است...
گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را,
میشود غرق به ناچار به ما مربوط است...
مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی,
اربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است...
تو که با چنگ و ربابت همه مردم را,
میکنی مستعد نار , به ما مربوط است...
به جهنم که خودت را بکشی در خانه,
در خیابان بزنی دار به ما مربوط است...
دین من داده اجازه که دخالت بکنم,
تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است...
امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر,
تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است...
حالا بشنوید
جوابیه ی "صادق.ع.بیقرار به میثم صفرپور:
بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است
لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است
کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟
شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است
اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص
رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است
مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست
کِیف با منقل و وافور ، به تو مربوط است
اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا
مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است
قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی...
قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است
"ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید"
ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است
تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش
باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است
در و دربار که دستِ تو و همکیشان است
نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است
تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد
پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است
چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق
قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است
میکنم مست ببینی که چه بی آزارم
اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است
تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟
به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است
من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه...
کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است
دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟؟؟
دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است
امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست
رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است.
ناشناس
   
اشعار 3979
خبر لطف تو آمد، خبر خوبی بود
اثر مهر تو بر دل ، اثر خوبی بود

بعد عمری که نمودی تو از این سو گذری
بهر این خسته نگاهت ، نظر خوبی بود

صبر بسیار نمودم که شوی محرم دل
حاصل صبر عزیزم ، ثمر خوبی بود

شدم آواره حُسنت به همه کوی و دیار
عاقبت روی تو دیدم ، سفر خوبی بود

زد شرر بر دل افسرده من روی مهَت
گر چه میسوزدم ، اما شرر خوبی بود

سَر به دامان تو انداخته ام ، کم مشمار
تا که شور تو در او بود ، سَرِ خوبی بود

حاصل عشق من و جور تو و طعن رقیب
گر ضرر کرده ام ای مَه ، ضررخوبی بود

گفته بودی به حریفان که فلانی شده پیر
لیک اما به جوانی ، پسر خوبی بود
آرمان ایزدی
   
نکته 1361
زخمها خوب می شوند
اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد...!
ناشناس
   
نکته 1829
پول مانند كود است؛ نیك است در صورتی كه پراكنده باشد.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 31
بانو ... مرد نبوده ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم...
امنیت تو نیست...
آرامش منست...
ناشناس
   
لطیفه 3043
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
نکته 1511
مذهبیون ، انسانهایی هستند که هر لذتی را بر خود حرام می دارند
بجز لذت دخالت کردن در لذت بردن دیگران
برتراند راسل
   
تلنگر 2477
پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد...
ناشناس
   
تلنگر 3644
"فکر را پر بدهيد"

و نترسيد که از سقف عقيده برود بالاتر
"فکر بايد بپرد"
برسد تا سر کوه ترديد
و ببيند که ميان افق باورها
کفر و ايمان چه به هم نزديکنند

"فکر اگر پر بکشد"

هيچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نيست
همه پاکيم و رها ...
نیما یوشیج
   
حکایت 3648
بهلول و بهشت
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب،
غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
-بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
-بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
-آن را می فروشی؟
بهلول گفت:
-می فروشم.
-قیمت آن چند دینار است؟
-صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
-من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
-این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
-این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود،
هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.
بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
-یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
-به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
-اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
-اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
-چرا؟
بهلول گفت:
-زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمیفروشم...!
بهلول
   
دانستنیها 627
ماه هاي ميلادي و معنا و مفهومشان
.
ماه های میلادی هر کدام دارای معانی خاصی هستند که بیشتر آن ها ریشه در نام های الهه های اسطوره های رومی دارند:
.
January:
ماه ژانویه از نام الهه ی گشایش و آغاز (ژانوس) گرفته شده است و همان گونه که بیان شد بعد از اصلاح تقویم به ماه های پیشین اضافه شد. و در حدود سال 153 قبل از میلاد مسیح به عنوان اولین ماه سال در تقویم قرار گرفت. کلمه درب در لاتین ianua معنی می شود و ماه ابتدایی سال نیز دری است بر آغاز سال نو.
.
February:
از کلمه لاتین februum مشتق گرفته شده است که به معنای purification یا همان تصفیه و پاک سازی است. علت انتخاب مراسم مذهبی ای بود که رومیان در 15 این ماه برای پاک سازی روح خود انجام می دادند. در تقویم گریگورى که تقویم میلادی امروزی بیشترین شباهت را به آن دارد این ماه از ماه آخر سال به دومین ماه سال تغییر مکان داد.
.
March :
سومین ماه در تقویم گریگوری و اولین ماه در تقویم روم باستان. از نام الهه جنگ یعنی مارس گرفته شده است. رومی ها اعتقاد داشتند که این ماه به علت آغازگر بهار بودن به جنگ سرما می رود و بر آن غلبه می کند. انگلیسی ها تا سال 1752 میلادی این ماه را اولین ماه سال می دانستند و در روز 25 آن جشن سال نو می گرفتند.
.
April:
ماهی سی روزه است احتمالاً از کلمه لاتین aperire که به معنای باز شدن است گرفته شده است. از آن رو که در این ماه درختان دوباره روییده می شود و گل ها باز می شوند.
.
May :
از یک الهه یونانی به نام Maia که الهه ی حاصل خیزی و باروری بوده است گرفته شده است. در نظریه ای دیگر این نام از کلمه یونانی maiores گرفته شده است که به معنی بزرگترها است.
.
June :
از نام Juno که الهه ی ازدواج بوده و زن ژوپیتر بوده اقتباس شده و نظریه ای دیگر آن را برگرفته از کلمه لاتین iuniores به معنای کوچکترها می داند.( در مقابل ماه می)
.
July:
در ابتدا نام آن در روم باستان Quintilis بوده به معنای پنجمین ولی پس از تغییر در ترتیب ماه ها به افتخار جولیس سزار که در این ماه بدنیا آمده است، این ماه را به نام او کردند.
.
August :
در ابتدا نام آن در روم باستان Sextilis بوده به معنای ششمین ولی به همان دلیل چند بار ذکر شده به افتخار Augustus که اولین پادشا روم بوده است در سال 8 قبل از میلاد مسیح این ماه را نام او کردند.
.
September:
از کلمه septem به معنی هفت آمده است که به معنای هفتمین است. چهار ماه آخر سال با وجود جابجایی دیرینه ای که در ترتیب سال ها صورت گرفت کماکان از اعداد ترتیبی مشتق شده اند.
.
October :
از کلمه Octo که به معنای هشت است گرفته شده است.
.
November
از کلمه novem که به معنای نه است گرفته شده است.
.
December:
آخرین ماه سال و دهمین ماه روم باستان از کلمه Decem به معنای ده مشتق گرفته شده است.
ناشناس
   
نکته 2141
اگر میخواهی خدا بر تو رحم کند بر مردم نیز رحم کن .
لقمان
   
عاشقانه ها 514
برای عاشقی ، نباید یک شخص متفاوت را دوست داشت.
باید یک شخص عادی را متفاوت دوست داشت...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2994
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی …. ؟!
ناشناس
   
دل نوشته 1812
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟
کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟
کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟
باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟
آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟
مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟
رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟
ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟
باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2952
دنت بکرترین سوژه ی نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها
با نگاهت همه ی زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها
چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها...!
ناشناس
   
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
تلنگر 760
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
مولانا
   
نکته 70
برای شناخت بهتر دوستت فقط یکبار بر خلاف میلش عمل کن
ناشناس
   
نکته 1197
مترسک....
دستهایت را اینقدر باز نکن .... کسی نیست تو را در آغوش بگیرد
تاوان ایستادگی همیشه تنهاییست ....
ناشناس
   
نکته 1078
من نیازی ندارم که با تهدید جهنم با اخلاق باشم
برتراند راسل
   
نکته 833
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم.
(خانم پرل باک)
دیگران
   
حکایت 2071
توی دِه زنی روسپی زندگی میکرد که یک کلفت داشت
کلفت میدید که طی روز مردان زیادی با دست پر میان و میرن ...
حسادت به اینکه چرا هیچ مردی بهش توجه نمیکنه عقل کلفتو ازش گرفت و بلاخره
تصمیم گرفت رفت پیش حاکم و زن بیچاره رو لو داد.
فردای اون روز ماموران حاکم اومدن و زن روسپی رو کت بسته بردن به محکمه...
قاضی به زن گفت کیا به خونت میومدن ؟؟
زن ساکت ماند !!
سوال قاضی بارها تکرار شد و زن همچنان ساکت ماند !!
قاضی پرسید : قبول داری که یک روسبی هستی و برای اهالی ده مایه ی نکبت ؟؟
زن گفت : درست گفتن من یک تنفروشم اما موقع این کار چشم می بستم و نمیدیدم کدوم یکی از مردان ده وارد اتاقم می شدند ..
کلفت که در خودش می جوشید و کینه از مردانی داشت که به خونه ی زن میومدن و هیچ گوشه نگاهی هم به کلفت خونه نمینداختند بلند شد و فریاد زنان گفت : من دیدم من دیدم ....
و اسم تک تک مردانی که به اون خونه میومدن رو گفت ...
از بقال گرفته تا تاجر و امین شهر و .............
زنان ده با شنیدن نام شوهرانشون به سر زنان فریاد وا مصیبتا سر دادن و قسم خوردن که از همسرانشون جدا میشن و بچه هاشونو ول کردن و رفتند.....
القصه .........
حکم شد سنگسار...
زن را به چاله انداختند و سنگ از زمین و اسمان بر سرش.
در این میان زن روسپی فریاد کنان می گفت :

آی مَــــردم شاد می میرم درین باران سنگ
خود فروشی هیچ ، بر آدم فروشی ننگ ننگ.
...............
حاکم که دید آبروی عده ای از مردان سرشناس ده رفت وچه زندگی هایی که بخاطر حرف زدن کلفت از هم پاشید ، حکمی جدید داد و بر سر در آبادی زدند ....
حکم....
حکم در آن دِه چُنین شد بعد از آن
مُخبران سنگسار گردند ، روسپی تأمینِ نان .
ناشناس
   
نکته 3010
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
ناشناس
   
اشعار 4065
راه عشرت

بعد از این ای دل سودا زده غوغا نکنی
زین ستم های بتان ناله ی بیجا نکنی
گل ندارد به کسی مهرو وفا ای دل زار
اعتماد به رخ هر گلرخ زیبا نکنی
هیچ باشد غم دنیا تو فریبش نخوری
هوش کن خاک تو بر دیده ی بینا نکنی
گر بتان دل بربایند به فسون و به وفا
هر گز این عشق به سر دفتر دل جا نکنی
(فکرت) از پیر خرابات بجو راه رفا
راه آسوده گی از عشرت دنیا نکنی
فکرت
   
نکته 1355
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن ،
چون خیلی زود گندش در می‌آید !
٠•●ஜ میلان کوندرا ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 3130
خود را دوست داشتن
مراقب خود بودن و
به خوشبختی خود اولویت دادن
خودخواهی نیست ، ضرورت است
ناشناس
   
شوخی 2369
معلمِ پدرشاگردش رو احضار میکنه مدرسه
فرداش پدره میاد میگه چی شده؟مشکل چیه؟
معلمِ میگه بچه ی شما خیلی خنگه..!

پدر:یعنی چی؟

معلم:الان بهتون میگم..نگاه کنید به شاگردش میگه برو ببین من تو حیاط مدرسه ام؟
پسره میره و میادمیگه نه خانم معلم؛ توحیاط نبودید..
معلم میگه شایدتودفترمدیر ام برو اونجا رو ببین
پسره دوباره میره ومیاد میگه نه خانم اونجا هم نبودید...
معلم به پدرپسره میگه ببینید..ببینیدچقدر بچتون خنگه...

پدر میگه: خب شاید رفتین مرخصی!!!
ناشناس
   
نکته 1057
گاهی سکوت همان دروغ است!
کمی شیک تر ، کمی روشنفکرانه تر!
با مسؤلیت کمتر و مصونیت بیشتر...
ناشناس
   
تلنگر 456
یاد بگیریم نپرسیم
چرا ازدواج نمی کنی؟
چقدر چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چند خریدی؟
....؟
حواسمان باشد این سوالات حریم خصوصی انسانهاست!!!
ناشناس
   
اشعار 4096
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
نکته 2873
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.
ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻃﻼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻟﻤﺎﺱ
ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ ، ﻃﻼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻟﻤﺎﺱ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﻃﻼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ...
ناشناس
   
نکته 1705
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
مولانا
   
دل نوشته 3069
در خیالات خودم
در زیر بارانی
که ....
نیست
می رسم با تو به خانه
از خیابانی
که ....
نیست
می نشینی روبرویم
خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت
توی فنجانی
که ....
نیست
باز می خندی
و
می پرسی
که ....
حالت بهتر است ؟
باز
میخندم
و می گم
خیلی ..........
گرچه می دانی
که....
نیست
شعر می خوانم برایت
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم
توی گلدانی
که ....
نیست
وقت رفتن می شود
با بغض می گویم
نرو
پشت پایت اشک می ریزم
توی ایوانی
که ....
نیست
می روی
و
خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها می شوم
با یاد مهمانی
که ....
نیست
ناشناس
   
گلایه 2321
می شنوی؟
دیگر صدای نفسم نمی آید... به دار کشیده مرا
بغض نبودنت!!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2716
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم...
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم...

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم...
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم...

فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم...
فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم...

زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم...
زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم...

گفتم که مها جانی امروز دگر سانی...
گفتا که بر او منگر از دیده انسانم...

یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو...
در پرده میا با خود تا پرده نگردانم...

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم...
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم...

هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم...
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم....
مولانا
   
نکته 1742
من مي توانم ادعا كنم كه در هنر تحمل بار سرنوشت، خواه شادي و خواه محنت، آنقدر مسلط شده ام كه سختي ها و رنجها در نهاد من وجد و نشاطي ايجاد مي كند كه به سعادت نزديك است.
هلن کلر
   
نکته 2292
کنارم گذاشتی که تلخم کنی
شرابی شدم ناب ، حسرت بکش
ناشناس
   
عاشقانه ها 1566
چشمهايت را زمين بگذار
بيا دست خالى بجنگيم
ناشناس
   
تلنگر 257
ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﺳﺖ،ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ
ﻗﻄﺐ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
ناشناس
   
نکته 853
خانه بدون زن، گورستان است.
بالزاک
   
عاشقانه ها 2563
تو می دانی
عشق ها کجا پیاده می شوند؟
همان ها که قطار ها را عاشق می برند
و...
خالی بر می گردانند!

این قطارها که حرف نمی زنند
فقط "هو" می کنند و
"چی چی"؟؟؟ پرسان
خودشان را به آن راه می زنند...
من
دقیقا
نشانی همان راه را می خواهم!

آهای!
کسی این قطار ها را مقر بیاورد...
کسی عاشق ها را برگرداند...
این شهر
بی عشق
پر دود...

آهای!
کسی زبان این قطار ها را بلد نیست؟!!!
ناشناس
   
اشعار 4038
رفتی

نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
نکته 777
در سقوط هم می توان با شکوه ، با صلابت و زیبا بود.
این را آبشار می گفت...!
ناشناس
   
دانستنیها 1700
انسانهای صادق به صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند و حرفِ همه را باور دارند.
انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچکس را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ میگویند .
انسانهای امیدوار همواره در حال امیدوار کردن دیگرانند .
انسانهای نا امید همیشه آیه یاس میخوانند .
انسانهای حیله گر معتقدند که همه مشغول توطئه هستند .
انسانهای شریف همه را شرافتمند میدانند .
انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان ، تشکر از دیگران است.
انسانهای نظر بلند هرکاری برای هرکسی میکنند بازهم با شرمندگی میگویند:
ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نیامد .
انسانهای تنگ نظر هرکاری برای هرکس انجام دهند ، چندین برابر می بینندش .
انسانهای بامحبت در نهایت مهربانی همه را با جانم ، عمرم ، عزیزم خطاب میکنند.
انسانهای متواضع تقریبا در مقابل خواسته همه دوستان میگویند: چشم سعی میکنم
اما
انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه در مقابل حرف هایشان بگویند چشم .
انسانهای حسود همیشه فکر میکنند که همه به آنها حسادت میکنند . انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات میگویند: نمیدانم . انسانهای نادان تقریبا در مورد هر چیزی میگویند: من میدانم!!! با دانستن خصلت هایمان آنها را از خود دور کنیم تا سلامت و زیبایی مان درونی باشد.
راز های روانشناسی
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com