شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1647
از گابریل گارسیا پرسيدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم....صفحه ی آخر....سطر آخر
می نویسم.....
"یادت باشه دنیا گرده ...
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی...."
زندگی....
ساختنی ست...
نه ماندنی....
بمان برای «ساختن»
نسازبرای«ماندن».
منتطرنباش...
کسی برایت گل بیاورد!
خاک رازیروروکن...
بذررابکار...
ازآن مراقبت کن...
《گل خواهدداد》
گابریل گارسیا مارکز
   
عاشقانه ها 1506
مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد
از این ضحاک در خون مرده، اهنگر چه می خواهی؟
ناشناس
   
تلنگر 471
کودک : آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟
معلم : به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه
کودک : وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد بزرگی خواهم شد
ناشناس
   
دل نوشته 2583
حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ هروقت صدای شکستن خودمو شنیدم. گفتم باشه منم خدایی دارم.... حواست هس خدا؟؟؟؟؟؟؟ ازبچگی تاالان هروقت زمین خوردم و به سختی پاشدم یه جمله شنیدم "غصه نخور خدابزرگه" حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس هرروز باهات دردودل میکنم؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ حواست هس خیلی وقته چشام بارونیه؟؟؟؟؟؟؟ حواست هست نفس کم اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا نفس میخام.... خوشی میخام... زندگی میخام .... خدااااااااااااااااایا یه خنده از ته دل میخام.... همه خنده تلخمو امروز ازم بگیر ویکی ازخنده های شیرین کودکی ام رو بهم پس بده....
ناشناس
   
دل نوشته 1172
ﺑﻪ ﺻــــــــــــــــــﺪﺍﯼ ﺭﻋــــــــــــــــــــــﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ....
ﺁﺳﻤــــــــــــــــــــــــﺎﻥ ﭼـــﻪ ﺭﺍﺣﺖ
ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﯾــــــــــــــﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧــــــــــﺪ
ناشناس
   
نکته 1745
تا ايمان به هدف، اميد و سخت كوشي نباشد كاري از پيش نمي رود.
هلن کلر
   
نکته 2643
برگ های پاییزی
سرشاراز شعور ِ درخت اند

وخاطرات سه فصل را بردوش میکشند
آرام قدم بگذار

برچهره ی تکیده ی آنها

این برگها حُرمت دارند...
درد ِ پاییز ،درد ِ”دانستن” است
ناشناس
   
نکته 2487
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!


پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
ناشناس
   
نکته 548
97%از مواردی که نگرانشان هستید هرگز اتفاق نمی افتند.
ناشناس
   
نکته 2339
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند .
ناشناس
   
پند و اندرز 3701
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شادی‌گشايان

خوشا دلهای‌خوش‌،جا‌نهای‌خرسند
خوشا نيروے هستی‌زای ِلبخند

خوشا لبخند شادے ‌آفرينان
كه شادی رويَد از لبخند اينان

نه شادی از هوا بارد چو باران
كه جامی پر كنـی از جويباران

نه شادی را به دكان می‌فروشند
كه سيل ِمشترے بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونين دلی از جــور ِ ایـام
لب خندان بياور چون لب جام

به پيش اهل دل گنجیست شادی
كه دستاورد ِ بی‌ رنجيست شادی

به آنكس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلـــی لبخند پرور

به آنكس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشـــد شادمـــــانی را سزاوار

جهان در بـر رخ ِ انســــان نبــنــدد
به روی هركه خندان استُ خندد

چو گل هرجا كه لبخند آفرينی
به هر سو رو كنی لبخند بينی

چه‌اشك همنفست باشد چه لبخند
ز عمـرت لحظه لحظه می ‌ربايند

گذشت ِ لحـظــه را آسان نگيری
چو پايان يافت پايان می‌پذيری

مشو در پيچ و تاب رنجُ غم گُـم
به هر حالت تبســـم كن ، تبســـم
فریدون مشیری
   
نکته 3039
روانشناسی همه جا کاربرد ندارد
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"
کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است."
ناشناس
   
دانستنیها 785
چرا نماد داروخانه های جهان مار وجام است ؟
با هجوم موشها به شهر همدان که
موجب شیوع بیماری طاعون دراین شهر شده بود.
پزشک حاذق ما ابوعلی سینا به مردم دستور داد
برای مقابله با موش ها،از مار استفاده کنند
و بعدها نیز به پاس این کار در سر راه مارها
جام شرابی از انگور سیاه، نهادند تا از آن بنوشند
زیرا زهره مار را بیشتر میکند.
از آن پس مار نماد بهداشت
و نماد داروخانه های جهان شد.
لذا برخی داشتن و نگهداری مار را
نشانه سلامت میدانستند
و به افرادی که زیاد دچار امراض میشدند میگفتند،
"بی مار"
ناشناس
   
نکته 2361
ایبوپروفن ، استامینوفن ، ژلوفن ، ملوفن ، کوفتوفن ، زهرماروفن ، دیگه چه صیغه ایست ؟! اصلا این نامهای از کجای مسئولان نظام درآمده ؟!
.
تا جایی که من یادمه ، به قرصهای مسکن و ضد درد « آسپیرین » میگفتیم !

.
مادر یکی از دوستانم از ایران آمده بود ، برایم دو بسته قرص « استامینوفن » آورده ، میگه ننه جون هر وقت یه جاییت درد گرفت ، یکی از اینا رو بخور زود خوب میشی !
.
ازش سپاسگذاری کردم و به روش نیاوردم که هر وقت که میخواد برگرده ایران ، چندین بسته قرص مسکن و فشار خون و قلب ووو میخره و میبره ایران و بعنوان سوغاتی بین فک و فامیل و در و همسایه پخش میکنه !

.
حالا از حق نگذریم ، دستش درد نکنه ، این قرص های استامینوفنش به یه دردی خوردن .....
. .
قرص ها رو بردم انداختم گوشه حیاط ، فرداش هر چی کرم خاکی و حلزون و مورچه و سوسک و پشه و مگس و موش کور بود از خونم متواری شدن ! لامصب از « دِ دِ تِ » بهتر جواب داد !
ناشناس
   
دل نوشته 2934
هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
نکته 1264
دنیا قانون عجیبی دارد ،
هفت میلیارد آدم و فقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمیکنیم و خدا نکند آن یک نفر تنهایت بگذارد، آنوقت حتی با خودت هم غریبه می شوی....!!!
حسین پناهی
   
گلایه 2056
مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز میدانستی ...
که ترک سبز غرورم از چیست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی
ناشناس
   
نکته 2254
مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.
ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:
در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعددر ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
مرد فکر کرد الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“

گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد ،
در وجود خودمان است......................!!!
ناشناس
   
ضرب المثل 1672
ریشه شعر و موسیقی "گنجشکک اشی مشی":
گنجشکک اشی مشی نام متلی ایرانی با ریشه کازرونی است که ابتدا پری زنگنه و بعد فرهاد مهراد ترانه‌ای بر اساس آن خوانده‌اند.
اهنگ این کار از اسفندیار منفردزاده بود. این ترانه در فیلم گوزن‌ها اجرا شده‌است.
داستان این متل سیاسی و اعتراضی بوده و در روایت‌های مختلفی منتشر شده‌است.
روایت کازرونی این متل که ساخته شاعر و نویسنده کازرونی حسن حاتمی است برای چاپ به احمد شاملو سپرده می شود که با گویش تهرانی توسط احمد شاملو در سال ۱۳۴۰ منتشر شده‌است.
خلاصه داستان:
گنجشکک اشی مشی از تاج شاه یاقوتی می‌دزدد تا به بچه‌هایش بدهد تا با آن بازی کنند. اما در میان راه آن را به پیرزنی می‌بخشد تا به زندگی‌اش سر و سامان بدهد.
پس از آن گنجشکک به دزدی رابین هود وار جواهرات شاه و بخشش این جواهرات به مردم ادامه می‌دهد. او برای اینکه شناخته نشود هر بار خود را در حوض نقاشی به رنگی دیگر در می‌آورد.
اشی مشی در گویش کارزونی مخفف «با شاه منشین» و به مفهوم کسی است که با شاه نمی‌نشیند و از حاکم و شاه و حکومت جانبداری نمی‌کند و طبع بالا و عزت نفس دارد.
داستان بار سیاسی و اعتراضی داشته و فرهاد مهراد نیز با جایگزین کردن کلمه «حاکم» به جای «حکیم» بر این بار سیاسی و اعتراضی افزوده‌است.
انتخاب یک پرنده آزاد به عنوان شخصیت اصلی داستان، رنگ به رنگ شدن و تغییر چهره او، تقابل رنگ‌هایی که گنجشکک خود را به آن می‌آمیزد "وجه مثبت رنگ‌ها" با رنگ‌های گوناگون جواهرات پادشاه "وجه منفی رنگ‌ها"، همگی از نکات برجسته داستان هستند.
در سال ۱۳۴۰ این متل "با روایت کازرونی در کتاب هفته کیهان به سردبیری احمد شاملو منتشر شد.
احمد شاملو گویش کازرونی آن را به گویش تهرانی برگرداند:
گنجشکک اشی‌مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس می‌شی
برف میاد گولّه می‌شی
می‌افتی تو حوض نقاشی
می‌گیرتت فراش باشی
می‌کشتت قصاب باشی
می‌پزتت آشپزباشی،
می‌خورتت حاکم‌باشی...
ناشناس
   
نکته 1703
ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
مولانا
   
نکته 1768
ده نكته خوب از آقاي دکتر غلامعلی افروز؛رییس انجمن روانشناسی ایران
١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.
٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .
۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .
٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .
٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.
٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.
٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.
٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.
٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.
١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم .
دیگران
   
دل نوشته 308
گاندي خطاب به همسرش چه زيبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زياد نزديک به هم مي سوزيم،
و زياد دور از هم ، يخ مي زنيم .
تو نبايد آنکسي باشي که من ميخواهم،
و من نبايد آنکسي باشم که تو ميخواهي.
کسي که تو از من مي خواهي بسازي،
يا کمبودهايت هستند يا آرزوهايت.
من بايد بهترين خودم باشم براي تو.
و تو بايد بهترين خودت باشي براي من .
خوبِ من ، هنرٍِِ عشق در پيوند تفاوت هاست،
و معجزه اش ناديده گرفتن کمبودها .
زندگي ست ديگر...
هميشه که همه رنگ‌هايش جور نيست؛
همه سازهايش کوک نيست.
بايد ياد گرفت با هر سازش رقصيد؛
حتي با ناکوک ترين ناکوکش.
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به اين روزهايي که ديگر برنمي گردد؛
به فرصت هايي که مثل باد مي آيند و مي روند و هميشگي نيستند.
به اين سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جواني که رفت؛
حواست باشد به کوتاهي زندگي،
به زمستاني که رفت؛
بهاري که دارد
تمام مي شود کم کم،
آرام آرام.
زندگي به همين آساني مي گذرد.
ميگذرد، هر جور که باشي .... ‌
ماهاتما گاندی
   
نکته 902
ایمان به این معنا نیست که کشتی شما هیچ وقت دچار طوفان نمی شود ، بلکه یعنی هیچ وقت کشتی شما غرق نمی شود.
ناشناس
   
توکل 3194
ميان آرزوي تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکي نگران وعده بعدي غذايش نيست
زيرا به مهرباني مادرش ايمان دارد.
ايکاش ايماني از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...
رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
ناشناس
   
نکته 1511
مذهبیون ، انسانهایی هستند که هر لذتی را بر خود حرام می دارند
بجز لذت دخالت کردن در لذت بردن دیگران
برتراند راسل
   
نکته 269
14ﺗﻮﺻﯿﮥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ " ﭘﯿﮑﺎﺳﻮ" ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺴﺎﺯﯼ

ﺍﻭّﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺪﺩﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮﺿﺮﻭﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺑﺮﯾﺰ !!!!
ﺍﯾﻦ ﻋﺪﺩﻫﺎ ﺷﺎﻣﻞ : ﺳﻦ، ﻗﺪ، ﻭﺯﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ....

ﺩوﻡ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺣﺎﻝ ﻣﻌﺎﺷﺮﺕ ﮐﻦ ....

ﺳوﻡ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﯾﺎﺩﮔﯿﺮﯼ
ﺑﺎﺵ ......

ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺨﻨﺪ .....

ﭘﻨﺠﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺖ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ : ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮ !
ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻦ! ﻭ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ ....

ﺷﺸﻢ ﺭﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ
ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ....

ﻫﻔﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻦ، ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﯽ
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺍﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯽ .....

ﻫﺸﺘﻢ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﮐﻦ ...

ﻧﻬﻢ ﺑﺎ ﺣﺪّ ﻭ ﺣﺼﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ
ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻛﻦ .....

ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﮐﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺑﻬﺮﻩ
ﺑﺒﺮ ......

ﯾﺎﺯﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻏﺮﯾﺐ
ﺩﯾﺪﻥ ﮐﻦ .....

ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﺪ ﺗﻮﻗﻒ ﻧﮑﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻦ ...

ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ
ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻩ .....

ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﻡ ﻭ
ﺑﺎﺯﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﮑﺮﺭ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
"ﻗﻠﺒﻢ "
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻨﺪﻩ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻏﯿﺮﻣﻨﺘﻈﺮﻩ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮕﻔﺘﯽ،
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﺎﺩﯼ،
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺣﺴﺎﺏ،
ﻣﺤﮑﻢ ﻣﯽ ﺗﭙﺪ !
دیگران
   
شوخی 51
بزرگی میگفت
بزرگترین معضل هر ایرانی این است که چه طور تنظیم کند که برنج و کباب بشقابش همزمان تمام شود
ناشناس
   
عاشقانه ها 1623
من که هستم تو کجایی که نگاهم بکنی
نفست گرم ،اگر گاه ........دعایم بکنی
من که آغوش خودم باز نمودم ،اما
تو کجایی که مرا گاه صدایم بکنی
حق من هم نَبُود ،ناز خریدن تا کی
کی شود تا که مرا باز سلامم بکنی
می روم زین پس از این شهر که تو
قصد داری که مرا بر سر دارم بکنی
ناشناس
   
عاشقانه ها 912
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
دانستنیها 962
💛عادتهای پیر کننده را بشناسیم


💎دیر خوابیدن💎

🍃دیر خوابیدن و کمبود خواب باعث می شود شما ظاهر پیرتری پیدا کنید. کمبود خواب باعث ایجاد پف چشم و افتادگی و خستگی پلک های چشم می شود.🍂

💎کم تحرکی و ورزش نکردن

🍃این عادت اشتباه را کنار بگذارید و روزانه ورزش کنید. ورزش میزان کورتیزول را کاهش می دهد و میزان تولید هورمون های مفید مانند تستوسترون را افزایش می دهد. علاوه بر آن فشار خون بالا را کنترل می کند و خلق و خو را بهبود می بخشد. روزانه ۳۰ دقیقه ورزش توصیه می شود.🍃

💎تمایل به خوراکی های شیرین

🍃مصرف زیاد قند روند پیری قسمت های مختلف بدن را افزایش می دهد. مصرف قند زیاد نه تنها باعث افزایش وزن می شود بلکه خطر بروز بیماری دیابت و حتی ناراحتی پوستی به ویژه آکنه و چین و چروک را افزایش می دهد. هنگام مصرف قند، روندی به نام گلیکیشن (glycation) رخ می دهد.در این روند قند در جریان خون به پروتئین ها می چسبد و مولکول های جدید به نام (AGES) ایجاد می کند که پوست را آسیب پذیر می کند. در صورت تمایل به خوردن شیرینی از شکلات تلخ با قند پایین استفاده کنید.🍂

💎سیگار کشیدن💎

🍃هرچه زودتر، استعمال دخانیات را کنار بگذارید تا طول عمرتان افزایش یابد. نتایج تحقیقات انجام شده در سال ۲۰۰۲ در آمریکا نشان می دهد، افراد سیگاری که در ۳۵ سالگی سیگار را ترک می کنند نسبت به افرادی که سیگار کشیدن خود را ادامه می دهند، ۸ سال بیشتر عمر می کنند. دود، باعث رهایی رادیکال های آزاد می شود و خطر بروز هر نوع بیماری از جمله سرطان، بیماری قلبی، اختلال مشاعر و مرگ زودرس را افزایش می دهد.🍂

💎مالیدن چشم💎

🍃اگر می خواهید ظاهر جوانی داشته باشید، چشم های خود را نمالید زیرا این امر به تدریج باعث شکسته شدن کلاژن و در نهایت چین و چروک و شکسته شدن مویرگ ها می شود. برای تسکین درد چشم و التهاب به جای مالیدن چشم می توانید دو کیسه چای سبز را پس از دم کردن چای و خنک شدن آن، به مدت ۱۰ دقیقه روی چشم بگذارید. استفاده از کرم های حاوی ویتامین K و D و رعایت یک برنامه غذایی معتدل موثر است.🍂

💎تغییر پی در پی وزن💎

🍃با حفظ یک وزن مناسب جوان بمانید. کاهش و افزایش متوالی وزن خطر بیماری قلبی و دیابت را افزایش می دهد.🍂

💎خوابیدن روی شکم💎

🍃این طرز خوابیدن به پوست صورت آسیب می رساند. تماس پوست صورت با بالشت هایی از جنس کتان، کلاژن ها را می شکند و چین و چروک های دائمی به وجود می آورد. بر اثر اختلال در گردش خون این قسمت از صورت که به سمت بالشت قرار دارد، پوست قادر به بازسازی نیست .برای حفظ ظاهر جوان پوست به پشت بخوابید یا برای به حداقل رساندن اصطکاک، از بالشتی از جنس ساتن استفاده کنید.🍂

💎کنترل نکردن استرس💎

🍃استرس حاد با بیماری های متعددی ارتباط دارد از جمله بیماری قلبی عروقی، آسم و اختلال خود ایمنی، بنابراین با کاهش استرس می توانید از بروز این خطرات پیشگیری کنید.🍂

💎نداشتن برنامه غذایی سالم

🍃خوردن هله هوله یا غذاهای آماده و سرشار از نمک، چربی و کلسترول به تسریع روند پیری و چاقی مفرط منجر می شود. با افزایش وزن، خطر بروز بیماری قلبی عروقی و دیابت نیز افزایش می یابد. اجتناب از خوردن غذاهای آماده و رو آوردن به غذاهای سبوس دار خطر بروز بیماری ها را کاهش می دهد. اسیدچرب امگا ۳ موجود در ماهی های چرب مانند سالمون و تن، گردو و دانه کتان التهاب بدن را کاهش می دهد و در حفظ سلامت پوست نقش مهمی دارد🍂

💎نوشیدن ناکافی آب💎

🍃افزایش میزان مصرف آب کلید جوانی است. آب برای حفظ رطوبت پوست و رسیدن ماده مغذی لازم به پوست مهم است. کمبود آب، باعث خشکی، کشیدگی و پوسته پوسته شدن پوست می شود که به فرد ظاهر مسن می دهد.
ناشناس
   
دانستنیها 1258
در زمان قدیم و در نبود یخچال ، خنک ترین آب قنات در تهران ، قناتی بود که بعدها زندان قصر در آن ساخته و بنا شد.
بعد از آن ، هر کس به زندان می افتاد ، می گفتند رفته آب خنک بخوره.
و این اصطلاح بعدها شامل همه زندانی هایی شد که به زندان می افتادند!!!
ناشناس
   
حکایت 2077
مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.
سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.
شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.
بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.
سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.
سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند... ... سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.
شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.
سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد... ... سوسوک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.
مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.
شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.
این پست به ملخ داده شد.
اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.
ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند...
محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.
در این زمان بود که ملخ شیر را قانع کرد که نیاز زیادی به مطالعات هواشناسی دارند.
با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.
بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است.
حدس می زنید شیر اولین کسی را که اخراج کرد که بود؟
البته مورچه ”
زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار کردن نداشت.“
به امید موفقیت برای کلیه مورچگان
ناشناس
   
تلنگر 956
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
نکته 101
بدست آوردن ۱۰۰۰ دوست تو یک سال ممکن نیست،

اما دستیابی به یک دوست برای ۱۰۰۰ سال امکان پذیر است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2103
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ......!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩﻡ ﺗﻮﯾﯽ
ﭘﺲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ......
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨوانی...
ناشناس
   
نکته 697
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی...
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر 1024
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
نکته 1863
شاعری، والاترین هنرها است.
امانوئل کانت
   
نکته 421
اگر شاد بودی
آهسته بخند تا غم بیدار نشود
و
اگر غمگین بودی
آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود
چارلی چاپلین
   
نکته 2820
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
پند و اندرز 320
برهنه ات می کنند تا بهتر بشکنی نترس گردوی کوچک آنچه سیاه می شود دست آنهاست نه روی تو
نیما یوشیج
   
نکته 434
یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه با خبر شد!
میلیونها جسد افتاد ولی بشر معنای انسانیت را درک نکرد
چارلی چاپلین
   
اشعار 4126
وفا نکرد

گـهـراشــک ریـخـتـم مگـراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراو با غمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
عاشقانه ها 1787
عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کند
یار با چشم خمار و مست تب دارت کند
عشق یعنی شب برایت شمع روشن میکند
آن لباسی که دلت میخواست را تن میکند
عشق یعنی بوسه های دزدکی در کوچه ها
پایِ کوه و دست های قرمز از آلوچه ها
عشق یعنی یک نسیم آن روسری را شل کند
ناگهان هم غیرت مردانه ی او گل کند
عشق یعنی هرکجا باهم همیشه تا ابد
تا ته دنیا تورا هرجا که خواهد می برد
شهر را با او پیاده بارها هی گز کنی
او برایت شعر میخواند برایش حظ کنی
عشق یعنی شعرهایت را همیشه از بر است
عشق یعنی از همه مردان برایت برتر است
نام تو ورد زبانش هرزمان و هرکجا
عشق یعنی خنده های بی دلیل و نابجا
عشق یعنی بوسه،باران،خنده و گاهی بغل
عشق یعنی خاطره ،دفتر،قلم...یعنی غزل
ناشناس
   
دل نوشته 1446
چه شب ساکتی است...
انگار هیچکس در دنیا نیست.
یا شاید...
"من" در دنیای کسی نیستم...!
ناشناس
   
نکته 303
تقریبا همه می توانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند
اگر می خواهی فردی را امتحان کنی به او قدرت بده
آبراهام لینکلن
   
نکته 3010
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
ناشناس
   
دل نوشته 1983
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...
ناشناس
   
حکایت 1941
ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ !
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺨﺎﻙ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ؛ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫﻣﻪ ﻣﻦ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ!
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ؛ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ؛ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ
ﺑﺪﻫﻢ؟ ﻭ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ!
ﺍﻳﻨﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ، ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ!
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛﺮ ﻭ ﺗﺎﺳﻒ ﮔﻔﺖ؛
ﻋﻠﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺍﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ
ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮﻭ، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ !
عبید زاکانی
   
سخن بزرگان 1521
تفاوت نگرش سه شاعر به یک موضوع عرفاني مولانا ،،صايب ويك شاعر ناشناخته:
و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد:
پروردگارا ! "خود را به من بنمای" تا تو را ببینم.
وخداوند فرمود: " مرا نخواهی دید"؛
لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد...
* "أرنی": خودت را به من نشان بده
*"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید
صايب:چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
؟؟؟:چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
ناشناس
   
عاشقانه ها 7160
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست !
هنر می‌‌خواهد ...
ماندن می‌‌خواهد ...
هر کسی‌ که هنر ماندن ندارد ...!
ناشناس
   
نکته 2217
از "برتراند راسل" میپرسن:

"چرا یه آدم متعصب میترسه نسبت به اعتقاداتش شک کنه؟"

برتراند راسل جواب میده:

"چون همیشه با خودش فکر میکنه چجوری میتونم به تاولهای کف پام بگم تموم مسیری رو که اومدم اشتباه بوده؟"

این یه مصیبت بزرگه که اکثر آدما گرفتارش میشن.نه فقط توی حوزه دین و مذهب. توی همه اعتقادات، باورها، دوست داشتنها و نفرتها.

وقتی آدما برای یه چیزی هزینه میدن، وقتی کلی از وقت و انرژیشون رو میذارن روی یه چیزی، دیگه حتی به ذهنشون هم نمیرسه که ممکنه چیزی که این همه از وقت و انرژی و پول و عمرشون رو گرفته، اشتباه باشه.

مثل سربازی که پاهاش رو توی جنگ از دست میده، هیچ وقت نمیتونه به این مسئله فکر کنه که اصلا شروع اون جنگ شاید اشتباه بوده. چون تموم هویت و وجودش رو از اون جنگ میگیره و اگه بخواد به درستی یا غلطی اون جنگ فکر کنه، تبدیل میشه به یه موجود بی هویت. به یه موجود بی گذشته. به هیچ تبدیل میشه. چون برای جنگ هزینه داده.

مثل زن یا مردی که برای شریک زندگیش کلی هزینه کرده و الآن دیگه نمیتونه به این فکر کنه که شریک زندگیش، واقعا اونی نیست که فکرشو میکرده.

مثل کسی که چند ترمه داره یه رشته ای رو توی دانشگاه میخونه و کلی وقت و هزینه صرف کرده و میبینه انتخاب این رشته نتونسته رضایت براش به همراه بیاره؛ ولی جرأت ترک اون رشته و شروع یه رشته دیگه رو نداره.

مثل کسی که بعد از یه عمر زندگی، میفهمه این سبک زندگی مناسبش نیست، ولی جرأت تغییرشو نداره. چرا؟ چون براش هزینه داده.

نمیدونم. ولی کاش آدما میتونستن هویت خودشون رو از اتفاقات روزگار و عقایدشون تفکیک کنن که اگه یه وقت فهمیدن اون عقاید اشتباه بوده، بی هویت نشن.

کاش آدما هر جا که به عقیده ها، باورها، دوست داشتنها و تنفرهاشون شک کردن همونجا ترمز میکردن، بیخیال تاولهای کف پاشون میشدن و میگفتن جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعته.
ناشناس
   
اشعار 3982
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
حکایت 2612
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.
ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ میکنه
ناشناس
   
نکته 583
عده ای از مردم باران را حس می کنند.
دیگران فقط خیس می شوند.
باب مارلی
دیگران
   
نکته 679
هرگز منتظر فردای خیالی نباش؛
سهمت را از شادی های زندگی، همین امروز بگیر ...
ناشناس
   
ضرب المثل 817
زنی سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد.
(ضرب المثل یونانی)
ناشناس
   
پند و اندرز 2990
می گویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی...
در بلندترین نقطهٔ آسمان...
آنجا که به خدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود...
دوبـاره ... بنام فرد ِ گوینده ...آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند...مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ...تنها صداست که می ماند ! ...
این است که می گویند ...دیگران را دعا کنید !
این است که اگر دیگرانی را نفرین کنیم ...
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
*** همواره بهترین را برای همگان آرزو کنیم ... یهترین ها به سوی ما بازخواهد گشت ***
ناشناس
   
حکایت 2121
روزی یکی از دوستان بهلول گفت
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
بهلول
   
پند و اندرز 499
ﺑﺮﺍﻱ ﺣﺬﻑ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺳﻤﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ ﻫﻴﭻ ﮔﺎﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ...
ﻓﺮﻗﻲ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ،ﺍﺯ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﺎ ﻋﺸﻘﺘﺎﻥ ﻳﺎ ﻳﻚ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ...
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﻴﺴﺘﻴﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﺷﻤﺎ
ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻴﺪ ...
ﺟﺪﺍﻳﻲ ﻫﺎ ﺗﻠﺨﻨﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ !
ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻗﺪﺭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﻧﻤﻴﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻨﻔﻌﺖ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺧﺴﺎﺭﺕ ...
ﻫﺮﮔﺰ ﺳﻌﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺭﺯﺷﺘﺎﻥ ﻛﻨﻴﺪ ...
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﻱ ﻗﺪﺭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻲ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎ
ﺍﺭﺯﺵ ﻗﺎﺋﻠﻨﺪ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2562
من چیزی از عشق مان
به کسی نگفته ام
آن ها تو را
هنگامی که
در اشک های چشمم
تن می شسته ای، دیده اند
ناشناس
   
عاشقانه ها 2743
ساعتم را فروختم ...
تا حساب روزهاي نبودنت
از دستم در برود ...
امروز
يك سال و
دو ماه و
سه هفته و
چهار روز و
پنج ساعت و
شش دقیقه و
هفت ثانیه
است كه نيستي؛
اين نبض لعنتي
از ساعت هم دقيق تر است !!
ناشناس
   
نکته 38
این قابل قبوله که عصبانی بشی
اما هرگز قابل قبول نیست که ظالمانه رفتار کنی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2026
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که
به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...
چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!
ناشناس
   
نکته 2856
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﯼ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ
ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﯽ
ﺩﻝ ﻣﻮﺭﯼ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﯽ ...
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ
ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ... !
مولانا
   
دل نوشته 1452
عاقبت درد دلت، دربه‌درت خواهد کرد
مهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد
عشق؛ یک شیشه‌ی انگور کنار افتاده‌ست
که اگر کهنه شود مست‌ترت خواهد کرد

از هم‌آن دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده‌ام خون‌جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سربه‌سرت می‌ذارد
بی‌محلّیش ولی جان به سرت خواهد کرد
جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است
مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد
همه‌ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد
ناشناس
   
نکته 750
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ...ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
سهراب سپهری
   
نکته 1705
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
مولانا
   
تلنگر 2495
۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ بعد ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ علمای دینی ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ورود ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ !
اﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ واکسن ﺁﺑﻠﻪ نزند ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ ملاهای نادان بر ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿشتر بود، پولدارها ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ دیگران نیز در خانه ها پنهان میشدند.
پس از مدتی چند نفر را آوردند ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪانشان ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ به امیر کبیر ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ نادانی مرده اند.

اﻣﯿﺮ کبیر ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ نادانیشان ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ به اندازه کافی ﻣﺪﺭﺳﻪ ساخته بودیم ملاها ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ کرده بودند.
دوران افول و عقب ماندگی ملتها زمانی شروع شد که
; جای اندیشیدن را "تقلید" ,
جای تلاش و کوشش را "دعا" ,
جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را "قناعت"
و جای اراده برای رفتن و رسیدن را "قسمت" گرفت ........
ناشناس
   
نکته 7174
در زندگی یاد بگیر:

با احمق بحث نکن و بگذار در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.


با وقیح جدل نکن چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحت را تباه می کند.


از حسود دوری کن چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنی باز از تو بیزار خواهد بود.


و تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق نداری ترجیح بده

و سه چیز را هرگز فراموش نکن :

1 . به همه نمی توان کمک کرد
2 . همه چیز را نمی توان عوض کرد
3 . همه تو را دوست نخواهند داشت ....!!
ناشناس
   
شوخی 179
دقت كردین؟؟
.
.
.
.
.
.
.
آفرین! این نشون میده دقت كردین! دقت خیلی چیزخوبیه،دقت كنین،دقت!
ناشناس
   
شوخی 2928
بهشت ....
رفتید بهشت تور با خود ببرید
زیتون وخیارشور با خود ببرید
شاید نرسید دستتان بر غلمان
یک لوطی لندهور با خود ببرید
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته 1064
یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .
و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود
ولی نشد ...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :
"این لباس چِرک مرده شده!"
گفت :
"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"
چرک مُرده شد ...
و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !
حواست که نباشد لکه می شود ؛
لکه اش می کنند !!!
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...
به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"
احمد شاملو
   
دانستنیها 2137
در شهریور ۱۳۲۳زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر تهران می گذرد….او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند. غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:کار ما به اینجا رسیده که یک سرباز,یک سرباز اجنبی توی گوش افسر ایرانی بزند !
سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال غمگین و گریه آلود، این شعر را می سراید:
"ای ایران ای مرز پرگهر"
"ای خاکت سرچشمه ی هنر"
"دور از تو اندیشه بدان"
"پاینده مانی و جاودان"
"ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم"
"جان من فدای خاک پاک میهنم…"
همانجا،روح الله خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف مدت یک هفته، تصنیف "ای ایران" در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.
ناشناس
   
نکته 2060
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده "زوربای یونانی " و "عشق یونانی" و ... ) تعریف می کند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می ماند ، اما – چون خروج پروانه طول می کشد – تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است ، و نیز انتظار موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است .
دیگران
   
حکایت 3704
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
پائولو کوئیلو
   
نکته 1750
من فقط يكي هستم، ولي هنوز هم يكي هستم. هر كاري نمي‌توانم بكنم، ولي هنوز مي‌توانم كاري بكنم. از انجام آنچه مي‌توانم، سر باز نخواهم زد.
هلن کلر
   
دل نوشته 948
باید به فکر تنهایی خودم باشم. دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم. در پارک، به جز درخت، هیچ‌کس نیست. روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم، تا پارک، از تنهایی رنج نبرد! دلم گرفته، یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم، و از خودم خواهش می‌کنم، به خانه باز گردد ..
ناشناس
   
لطیفه 2014
شادروان "رهی معیری" شاعر، ترانه سرا، و
طنزپرداز معاصر از دل درد شدیدی رنج می برد، نزد چند پزشک مراجعه کرده اما علاج نمی شود، یکی از دوستان وی که دکتر دامپزشک بود دارویی را به "رهی" تجویز کرد که بعد از مصرف آن بلافاصله بهبود یافت. به همین مناسبت شعر طنزی می سراید به نام " طبیب و بیطار " :
عمری از جور چرخ مینا رنگ
رنجه بودم ، ز رنج بیماری
یافت آیینه ی وجودم زنگ
از جفای سپهرِ زنگاری
تار شد دیدگان روشن بین
زرد شد ، چهرگان گلناری
آزمودم همه طبیبان را
در شفاخانه های بهداری
نه حکیمی خبر ز حکمت داشت
نه پرستاری از پرستاری
پیش " بیطار " رفتم آخرِ کار
چاره ای خواستم ز ناچاری
وان شفابخشِ دام و دد بگرفت،
دستم و ، رستم از گرفتاری
بی تأمل علاج دردم کرد
تن ز غم رست و من ز غمخواری
طرفه بین ! کز طبیبم آن نرسید
که ز دانایِ فنِ بیطاری
یا من از خیل چارپایانم
یا طبیبان از هنر عاری .
دیگران
   
تلنگر 788
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺳﻮﺀ
ﺗﻔﺎﻫﻢ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ
ﺳﮑﻮﺕ، ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ .
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ
ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻧﺠـﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ. ﻧﺠـﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ، ﻓﮑﺮﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﺮﺩﻩ
ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﻤﮑﺘﺎﻥ
ﮐﻨﻢ؟ ....
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻬﺮ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺁﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ
ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺮ ﺁﺏ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎً ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺩﺍﺩﻩ .
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﻟﻮﺍﺭ
ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﮑﺸﯽ
ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺠﺎﺭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻟﻮﺍﺭ .
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ
ﺭﻭﻡ، ﺍﮔﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻧﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻧﻪ،
ﭼﯿﺰﯼ ﻻﺯﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ
ﺗﻌﺠﺐ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ . ﺣﺼﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺠﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺣﺼﺎﺭ ﯾﮏ
ﭘﻞ ﺭﻭﯼ ﻧﻬﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﺴﺎﺯﯼ؟
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﻞ
ﻓﮑﺮﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﭘﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻨﺪﻥ ﻧﻬﺮ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﺳﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﻧﺠﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺸﮑﺮ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻞ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ناشناس
   
نکته 2307
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
عاشقانه ها 2783
می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه بفهمی
می توانم ساعتها نگاهت کنم
بی آنکه بدانی
می توانم بارها ببوسمت
بی آنکه حس کنی
عشق
همیشه رسیدن نیست...
ناشناس
   
گلایه 2749
ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار
چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبو
ناشناس
   
عاشقانه ها 2762
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1804
از پیش من؟.... هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
با حرف هر بیگانه ای، رسوای رسوا میشوم
تنها رهایم میکنی، وقتی که محتاج توام
صد بار اگر ترکم کنی، صد بار شیدا میشوم
گم میشوم در چشم تو، تا یک نظر بر من کنی
با یک نگاهت نازنین، من باز پیدا میشوم
من قطره ام دریای من، گم گشته ام در ساحلت
با اینکه ناچیزم ولی، من با تو دریا میشوم
من شوکت و ملک جهان، هرگز نمیخواهم ولی
تا تو نگاهم میکنی، سلطان دنیا میشوم
معنا ندارم بی تو من، در دفتر و دیوان دل
اما چو اسمت می رسد، شیدای شیدا میشوم
وقتی تو باشی پیش من، چیزی نمیخواهد دلم
از پیش من هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
ناشناس
   
نکته 745
تمامی دانش ما ، در مقایسه با واقعیت ، ابتدایی و کودکانه است.
ولی با این حال با ارزش ترین دارایی ما است .
آلبرت انیشتین
   
حکایت 2092
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:
بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی ، هیچی!
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،
آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.
برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...
امتحان ریاضی ثلث اول :
سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.
سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیچ تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.
سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.
معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:
سوال : نامساوی را تعریف کنید.
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران؛
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.
سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.
سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:
آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد...
ناشناس
   
دل نوشته 2812
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
*
*
*
*
*
*
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،****
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
عاشقانه ها 2546
عاشقش گشتم ولي او بي خيالِ عشـــــق من

............................................؟؟؟؟؟

بي خيالِ مصرَعِ بعدي ...چه غمگين است عشق...
ناشناس
   
حکایت 2189
گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم
جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
مثنوی معنوی
مولانا
   
عاشقانه ها 7148
وقتی شما جرات دوست داشتن

او را نداشته باشید

دیر یا زود

سر و کله ی یک شجاع

پیدا خواهد شد!
گابریل گارسیا مارکز
   
دل نوشته 1992
زندﮔﻴﺖ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ
ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ!
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ ...
.
.
پس : دم بگيريد از عشق
و هر چيز ديگر را ، بازدم كنيد ........
ناشناس
   
گلایه 479
انصاف نیست ...
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی...
و آنقدر بزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی...
ناشناس
   
گلایه 1346
بعضی ها مستقیم بدون امتحان دادن تو جهنم متولد میشن !
این یعنی عدالت
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
نکته 425
فاصله رو نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش
یکیمون پاییز پر برگ
ناشناس
   
پند و اندرز 712
از آدمهای پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را...به هم می زنند و حرمت مهارت را می شکنند،چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبیها را زود فراموش می کنند!
محمود دولت آبادی
   
نکته 3625
شیخی در میان گروهی از عوام، اندر فواید سحر خیزی سخن می راند که ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است.
بهلول که در آن جمع بود گفت؛ ای شیخ!!؟ «تو از خواب بر نمی خیزی، از رختخواب بر می خیزی! و میان این دو، تفاوت از زمین است تا آسمان»
بهلول
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com