شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 867
بعضی از آدمها از دور برق میزنن اما وقتی میان جلو میبینی به خاطر خرده شیشه هاشون بوده!!!
ناشناس
   
تلنگر 343
تلخ ترین اشکهایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهای انجام نگرفته است.
ناشناس
   
نکته 2166
مجلس ميهمانی بود......
پير مرد از جايش برخاست تا به بيرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خويش را بر عکس بر زمين نهاد.....
و چون دسته عصا بر زمين بود، تعادل کامل نداشت...
ديگران فکر کردند که او چون پير شده، ديگر حواس خويش را از دست داده و متوجه نيست که عصايش را بر عکس بر زمين نهاده.....
به همين خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:
پس چرا عصايت را بر عکس گرفته اي؟!
پير مرد آرام و متين پاسخ داد:
زيرا انتهايش خاکي است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....
مواظب قضاوتهايمان باشيم....
چه زيبا گفت دکتر شريعتی:
برای کسی که ميفهمد
هيچ توضيحی لازم نيست
و
برای کسی که نميفهمد
هر توضيحی اضافه است
آنانکه ميفهمند
عذاب ميکِشند
و
آنانکه نميفهمند
عذاب می دهند
مهم نيست که چه "مدرکی" داريد
مهم اينه که چه "درکی" داريد.
ناشناس
   
دل نوشته 1110
بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم
نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...؟
پله ها را دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزهء فقر وسط سفرهء ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آن چنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد....
احمد شاملو
   
نکته 847
ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می خواهد.
(كریستین)
دیگران
   
نکته 3674
بیشعورها عاشق حرف زدن هستند به خصوص درباره خودشان. ضمناً آنها در حرف زدن به صورت مغشوش ترین و مبهم ترین حالتهای ممکن استاد هستند. با این روش براحتی می توانند از زیر بار هر مسئولیتی برای ادعاهای خود شانه خالی کنند و هر چیزی را بعدا" انکار کنند. مثلاً یک بیشعور سیاستمدار هیچ باکی ندارد که معنی چیزی را که گفته چند بار تغییر دهد تا به مذاق مردم خوش آید .
ناشناس
   
نکته 1079
زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟
و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد:
شنــا یـاد بگیــــرید! همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ ! ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ .... ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ؛
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ... ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ
" ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ
ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !"
......... ﮔــــــﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ .....
ناشناس
   
نکته 644
گاهی وقتا به یه چیزایی که آرزوشوداری میرسی
بعد تازه می فهمی که چقدر آرزوش از داشتنش قشنگتر بوده
کلا بعضی چیزا و بعضی آدما فقط از دور قشنگن...
ناشناس
   
نکته 2848
" یک مسافرت 1000 فرسنگی با قدم اول شروع می شود"
کنفوسیوس
   
عاشقانه ها 2952
دنت بکرترین سوژه ی نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها
با نگاهت همه ی زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها
چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها...!
ناشناس
   
آرزوها 2297
بی شمارند آنهایی که....
نامشان "آدم" است
ادعایشان"آدمیت"
کلامشان"انسانیت"
من دنبال کسی میگردم که...
نه "انسان" باشد
نه "دوست"
نه" رفیق صمیمی"
تنها
"صاف"باشد و"صادق"
پشت سایه اش
" خنجری "نباشد
برای"دریدن"هیچ نگوید
همان باشد که"سایه اش"می گوید
"صاف و یکرنگ"
ناشناس
   
نکته 1827
مطالعه، انسان را كامل می كند، سخنرانی به او حضور ذهن و سرعت انتقال می دهد، اما نوشتن، انسان را دقیق می كند.
فرانسیس بیکن
   
عاشقانه ها 2037
بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما...
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهای ابری و طوفانی
دوستش داشتی
شــــــــــاهکار کرده ای
ناشناس
   
نکته 657
آدمها رو باید از روی منتهایی که وسط دعوا سر آدم میذارن شناخت...
ناشناس
   
نکته 1649
فقر و اقتصاد ضعیف فقط و فقط دو دلیل دارد:
یا حاکمان احمقند یا احمقها حاکمند .
جنگ و خشکسالی فقط بهانه اند.
وینستون چرچیل
   
نکته 3139
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
ناشناس
   
نکته 4154
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
نکته 2893
یکی گفت:
چه دنیای بدی
حتی شاخه های گل هم خار دارند!
دیگری گفت:
چه دنیای خوبی
حتی شاخه های پر خار هم گل دارند!
عظمت در تفکر است، نه در چیزی که میبینیم...!!
ناشناس
   
گلایه 490
جمله نوشته شده بر دیوار اتاق یک زندانی در بازداشتگاه نازی:
اگر خدا وجود داشته باشد باید برای بخشایش به پایم بیفتد....
هر جا میرویم ظلم میبینیم و همه میگویند:
نگران نباشید ...خدا جای حق نشسته است.......
خدایا میشود از جای حق بلند شوی ...تا حق سر جای خود بنشیند؟؟؟؟
ناشناس
   
تلنگر 739
معلم موضوع انشا داد:وقتی بزرگ
شدید می خواهید چه کاره
شوید؟؟؟؟؟
و
"کودک سرطانی" نوشت:
من بزرگ نخواهم شد.......
ناشناس
   
دل نوشته 2934
هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
نکته 3633
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
نکته 573
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ
آنطﺮﻑﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ!"
با امواج افکارت آنها را بشوی اما به آنکه لیاقتش دارد و نسبت به تو نیک رفتار است سخاوتمند باش و در یادل و بخشنده
ناشناس
   
نکته 2700
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
نکته 1059
پدر و مادر نا خواسته فرزندان را شبیه خود میکنند و این را تربیت می نامند
نیچه
   
حکایت 2223
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که پیدا کند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر عصبانی می شود ومی خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت قبول می کند سپس چوپان به او می گوید:
" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
ناشناس
   
نکته 2779
ارزش مقام معلم در جهان
۱-ایتالیا: سه گروه نباید پشت چراغ قرمز بمانند؛ آمبولانس، آتش نشانی ، معلمان.
۲_ فرانسه: ثروتمندان در محدوده ی شهرک فرهنگیان خانه می خرند تا به همسایگی با آنها افتخار کنند.
۳_ سوئد: فرزند اولم پزشک است اما بچه دومم فکر بهتری دارد. او می خواهد معلم شود.
۴_ آلمان:مِرْکِل خطاب به پزشکان معترض؛
شما توقع نداشته باشید که حقوق شما از حقوق معلمانی که شما را تربیت کردند بیشتر باشد.
۵_ انگلیس: این بچه نابغه است. او توان معلمی را دارد.
ایران : حقوق تابستان معلمان اشکال شرعی دارد.
ناشناس
   
نکته 2002
وقتي پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماري آنكيلوس پوندييتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكي نمي توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود. كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد. او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست! اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد اندورفين ها آغاز كرد. اندورفين ها مواد شيميايي اي هستند كه وقتي ميخنديم در مغز ازاد مي شوند. آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.اين امر توضيح مي دهد كه چرا آدم هاي شاد به ندرت بيمار مي شوند در حالي كه كساني كه مدام گله و شكايت مي كنند اغلب اوقات بيمار هستند.
منبع: كتاب زبان بدن
ناشناس
   
لطیفه 393
ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﯾﮏ ﺯﻥ
ﺩﯾﺸﺐ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻗﻄﻊ ﺑﻮﺩ ...
ﮐﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ !
ﺑﻌﺪﺵ ﻇﺮﻓﺎﺭﻭ ﺷﺴﺘﻢ !
ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ !
.
.
ﻏﺬﺍ ﭘﺨﺘﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻢ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ
ناشناس
   
لطیفه 3043
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
نکته 1202
آنقدر مدارا کردم که دیگر مدارا عادتم شده
وقتی خیلی نرم شدی همه تو را خم می کنند
سیمین دانشور
   
عاشقانه ها 996
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی، چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم، اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم.
دختر گفت : اثبات نه، من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد .
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت. پسر نامه ای را به شرح زیر کنار تخت او گذاشت.
"عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم !!! دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… و اکنون که قادر به محبت کردن به من نیستی، نمی توانم دوستت داشته باشم !!! تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم . اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد، در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم . آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم
ناشناس
   
نکته 3659
تا حالا هزار بار عدد جالب 124,000
پیامبر را شنیده ایم؛
حال بیایید روی این عدد تفکر کنیم!
طبق اطلاعات تاریخی "تمدن بشری" مربوط به 7000 سال پیش در مصر ، ایران و روم (بین النهرین) میباشد؛
1400 سال پیش آخرین پیامبر ، یعنی پیامبر اسلام ، محمد برگزیده شده و بعد
از او پیامبری نبوده...!؛
پس 7000 سال تمدن را که از 1400 سالِ بعد از محمد کم کنیم میشود 5600 سال ، که این رقمِ حضور پیامبران بوده؛
حال اگر تعداد روزهای یک سال(365)را در سالهای حضور پیامبران(5600)ضرب کنیم میشود 2,044,000 روز؛
یعنی 2,044,000 روز پیامبران فرصت داشتند تا به پیامبری برگزیده ، و به
هدایت بشر بپردازند؛
حال اگر 2,044,000 روز را بر تعداد 124,000 پیامبر تقسیم کنیم ، عدد
16 به دست می‌آید...!!!!
یعنی در هر 16 روز یک پیامبر...!!!
پس چگونه ادعا میشود که اکثر پیامبران از نسل و فرزندان ابراهیم و نسبت پدری و پسری دارند؟ آیا در هر 16 روز فرزند دار میشند؟ و باز هم در 16 روز ...!!؟؟
علم هرگز نتوانسته دین را باور کند، هرگاه علم در دین تحقیق کرده، شایعات و خرافات عجیب دین را کشف کرده است.
ناشناس
   
نکته 1304
زخمهایت را پاک کن اینجا مردم زیاد با نمک شدن
عزت الله انتظامی
   
دل نوشته 3145
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم.
فریدون فرخزاد
   
تلنگر 283
ﺯﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺼﻔﻪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ...
یک ﺯﻥ ﺭﺍ
ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪ
ﯾﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ...
ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﻄﻠﻖ ...
ناشناس
   
شوخی 2084
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
ناشناس
   
نکته 696
یه وقتایی باید رفت ، اونم با پای خودت
باید جاتو توی زندگی بعضیها خالی کنی
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن ، ولی بدون...یه روزی... یه جایی...بد جوری یادت می افتن که دیگه دیر شده
ناشناس
   
نکته 2421
کوچه ای را بــود نامش معــرفت
مردمــانش با مــرام از هــر جهت
سیل آمــد کـوچـه را ویـــرانه کـرد
مــردمش را بـا جهـان بیگـانه کـرد
هـرچـه در آن کـوی بــود از معـرفت
شست و با خود برد سیل بی صفت
از تمــام کوچـه تنهـا یــک نفـــر
خانـه اش مانـد و خودش جست از خطر
رسم و راه نیـک هــرجـا بـــود و هست
از نهــاد مــردم آن کــوچــه است
چـونـکـه در انـدیشـه ام اینگـــونه ای
حتـم دارم بـچــه ی آن کـوچـــه ای ....!
ناشناس
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
تلنگر 154
زندگی به من آموخت
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
ناشناس
   
پند و اندرز 499
ﺑﺮﺍﻱ ﺣﺬﻑ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺳﻤﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ ﻫﻴﭻ ﮔﺎﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ...
ﻓﺮﻗﻲ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ،ﺍﺯ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﺎ ﻋﺸﻘﺘﺎﻥ ﻳﺎ ﻳﻚ ﺁﺷﻨﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ...
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﻴﺴﺘﻴﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﺷﻤﺎ
ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻴﺪ ...
ﺟﺪﺍﻳﻲ ﻫﺎ ﺗﻠﺨﻨﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ !
ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻗﺪﺭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﻧﻤﻴﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻨﻔﻌﺖ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺧﺴﺎﺭﺕ ...
ﻫﺮﮔﺰ ﺳﻌﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺭﺯﺷﺘﺎﻥ ﻛﻨﻴﺪ ...
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﻱ ﻗﺪﺭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻲ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎ
ﺍﺭﺯﺵ ﻗﺎﺋﻠﻨﺪ
ناشناس
   
دل نوشته 1036
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
گلایه 2666
شادروان حبیب یغمائی تعریف میکرد:
در دوره رضاشاه که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت الملک ( امیر بیرجند ) گفته بود سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه چیز دارید. اینکه بعضیها هنوز شکایت میکنند دیگر چه میخواهند؟ شوکت الملک گفته بود: اینها برق نمی خواهند- اینها محرم میخواهند.! اینها مدرسه نمی خواهند،روضه خوانی میخواهند. کربلا را به اینها بدهید، همه چیز داده اید!!
حبیب یغمائی متعلق به کوره دهی بود بنام " خور " و خیلی بآنجا عشق می ورزید. در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش بخاک مالید و زانو زد. مهمتر آنکه کتابخانه ای درست کرد و همه کتابهای خطی اش را که در طول عمر با خون دل جمع آوری کرده بود به آنجا منتقل کرد ووصیت کرد بعد از مرگش اورا آنجا دفن کنند.
میدانید مردم قدر شناس(!!!) خور با جنازه اش چه کردند؟؟ وقتی پیکر نحیف و رنج کشیده اش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره های نامدار وطن ما به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه " یغمائی " درس خوانده و یا میخواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش درد های خود و عزیزانشان را درمان کرده بودند چه که نکردند ( !!!). به فتوای روحانی همان روستا، دامنشان را پر از سنگ ریزه کردند تا جنازه این خدمتگذار صدیق به فرهنگ ایران را سنگباران کنند. دردناک تر آنکه پس از دفن جنازه فرزندانش دوسه روزی در مقبره اش کشیک دادند مبادا پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.

ناشناس
   
تلنگر 326
ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺯﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
نکته 2799
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد ولي حماقت نه
ناشناس
   
دل نوشته 2506
دوجین کار سرم ریخته..
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ،
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...
و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند...
بعد از تو
این دنیا
یک دنیا
کار دارد
تا دوباره دنیا شود...
ناشناس
   
ضرب المثل 828
اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر.
(ضرب المثل اسپانیایی)
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 21
ویرجین مری کوکتل آب گوجه فرنگی
یکی از رایج ترین نوشیدنی ها برای صبحانه یا میان وعده ها آب گوجه فرنگی است. طبیعتا این نوشیدنی میزان قابل ملاحظه ای ویتامین سی مورد نیاز شما را در اختیارتان قرار می دهد.

یک لیتر آب گوجه فرنگی تهیه کنید. می توانید از نمونه های صنعتی آن نیز استفاده کنید.
یک لیوان پر آبلیموی تازه به آن اضافه کنید.
به میزان موردعلاقه تان فلفل سیاه و نمک به آب گوجه فرنگی بریزید. البته باید توجه داشته باشید که این نوشیدنی بطور سنتی خیلی تند باید آماده شود.
دو قاشق چایخوری سس تند( ترجیحا تاباسکو) به نوشیدنی اضافه کنید.
در پایان نوشیدنی ها را در لیوان بریزید و آن را با یک ساقه ترد و برگ دار کرفس تزیین کنید.
ناشناس
   
نکته 4149
صادق بودن شاید منتهی به دوستی های فراوان نشود
اما
همیشه نتیجه اش یافتن دوستان حقیقی خواهد بود
گوته
   
دانستنیها 2052
آمیانوس حکایت می کند (کتاب 23، بند 6، فقره 80)، که «از عادات ایرانیان این بود، که تمام یا قسمتى از پوست بدن مجرمین را مى کندند.
و پروکوپیوس (جنگ ایران، 1/ 5) روایت مى کند، که پوست یک سردار ارمنى را کنده، از کاه انباشتند و بر درختى بسیار بلند آویختند.
در زمان تعقیب عیسویان گاهى بزرگان مسیحى را رجم می کردند (لابور، ص 61).
در زمان یزدگرد دوم دو راهبه مسیحى را مصلوب کرده، همچنان بر دار سنگسار کردند (ایضا، ص 127).
چند نفر از عیسویان را زنده در دیوار نهادند (ایضا، ص 112).
مجازات باستانى مبنى بر ساییدن تن مجرمین در زیر پاى پیل (فیل)، که نمونه هایى از آن در ازمنه اسلامى نیز دیده شده، در عهد ساسانیان رواج داشت (هوفمان، ص 53؛ طبرى، ص 1012، نلدکه، ص 307)…
براى ترسانیدن متهمین آلات و ادوات مختلف شکنجه را در برابر چشم آنها مى گستردند (هوفمان، ص 53).
زندانیان را گاهى با انگشت بنصر (انگشت میان انگشت وسط و کوچک) مى آویختند. و گاهى واژگون و گاهى با یک پا سرنگون بر دار مى کردند و با تازیانه هایى بافته از پى گاو می زدند. (ایضا، ص 25) در زخمها سرکه و نمک و انقوزه میریختند (ایضا، ص 29).
اندام آن بى نوایان را یک یک قطع مى کردند و پوست سرشان را مى کندند. گاهى پوست چهره را از پیشانى تا چانه برمى داشتند و گاهى پوست دست و پشت آنها را مى بریدند (لابور، ص 110) و سرب گداخته در گوش و چشم می ریختند و زبان را مى کندند. گردن یکى از شهداى عیسوى را سوراخ کردند و زبان او را از آن سوراخ بیرون کشیدند (لابور، ص 61)
جوال دوز در چشم و در تمام بدن فرو مى کردند (هوفمان، ص 55) و دائم سرکه و خردل در دهان و چشم و منخرین (دو سوراخ بینی) آنها می ریختند تا مرگ فرا رسد (هوفمان، ص 56).
یکى از ادوات کثیر الاستعمال شانه آهنین بود، که گوشت تن محکوم را با آن مى کندند. براى افزایش درد و شکنجه بر استخوان هایى، که نمایان شده بود، نفت مى ریختند و آتش مى زدند. شکنجه چرخ و اعدام بر روى خرمن هیزم که بر آن نفت ریخته و مهیاى آتش گرفتن بود، در ردیف شکنجه هاى ایران مذکور است و از آن گذشته اکثر این شکنجه ها را در حقوق جزاى هند باستانى مى توان دید (ر ک matiracaR mukA, caD snI dnaD ترجمه میر، لیپزیگ، ص 36 و ما بعد).
دهشتناک ترین شکنجه ها شکنجه معروف به «نه مرگ» بود، که تفصیل آن از این قرار است: جلاد به ترتیب انگشتان دست و انگشتان پا و بعد دست را تا مچ و پا را تا کعب و سپس دست را تا آرنج و پا را تا زانو و آنگاه گوش و بینى و عاقبت سر را قطع می کرد (هوفمان، همانجا؛ لابور، ص 61).
اجساد اعدام شدگان را نزد حیوانات وحشى می افکندند (لابور، ص 62).
گاهى محبوسین عیسوى را بوعده آزادى یا استرداد اموال مضبوطه وادار باعدام هم کیشان خود مى کردند (ایضا ص 61 و بعد)…
باید دانست، که این مجازات ها مخصوص سیاست هاى مذهبى بوده و بنابراین آن بی رحمی ها نتیجه اختلاط تعصب و غیرت دینى با مفاسد شهوانى است، که در اعمال محاکم مذهبى اروپا نیز در چند قرن پیش مکرر مشاهده شده است.
منبع:
ایران در زمان ساسانیان، آرتور کرستین سن (درگذشت: 1945 م)
دیگران
   
نکته 2259
وقتی همسرم راانتخاب کردم.. در نظرم طوری بود.. که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزد شدیم.. بسیاری را دیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را از او زیباتر یافتم.

چندسالی را که را باهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت: آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله ی شما از آنها زیباتراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف را زدی؟

شیخ گفت: چون مشکل در همسر تو نیست، مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را بجز خاک گور چیزی دیگر پر کند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
مرد گفت: بله.
شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...
ناشناس
   
پند و اندرز 107
یک ضرب المثل آمریکایی هست که میگه مشکل که به وجود اومد بگرد راه حلش را پیدا کن نگرد دنبال این که چرا بوجود اومد
ناشناس
   
مناجات 1026
شراب شوق می نوشم به گرد
یار می گردم
سخن مستانه می گویم ولی
هشیارمی گردم

گهی خندم،گهی گریم،گهی افتم
،گهی خیزم
مسیحادر دلم پیداومن بیمار
می گردم
مولانا
   
پند و اندرز 1103
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود،بیرون آورد و گفت:"لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است."او پیراهن خواب خود را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهن خوابی بسیار زیبا،از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده.هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود.او گفت:"اولین بار که به نیویورک رفتم،هشت-نه سال پیش،"ژانت" آن را خرید.او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود.به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد.او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:"هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار.هر روزی که زنده هستی،خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما،هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم،حرف های شوهر او را به خاطر آوردم.یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود،ندیده بود یا نشنیده بود افتادم.یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم،کمتر گردگیری میکنم.توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن،اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم ،بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است:"سعادتمندانه زندگی کن." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم،نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم،یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد ،امتناع نکنم.هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم:"امروز منحصر به فرد است." در واقع،هر دقیقه،هر نفس موقعيتى ارزشمند است ...
(رزا هرفورد)
دیگران
   
نکته 1131
چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن. از خانه بیرون رفتم.
داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت، "مامان، من اینجام."
معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.
وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم به هر زحمتی که هست رد بشوم، جا خورد.
چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم، "هی رفیق، اسمت چیه؟" تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد، "اسم من دِنی است و با مادرم خرید می کنم."
گفتم، "عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دِنی بود؛ ولی اسم من استیوه."
پرسید، "استیو، مثل استیوجابز؟"
گفتم، "آره؛ چند سالته، دِنی؟"
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید، "مامان، من چند سالمه؟"
مادرش گفت، "پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن."
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجّه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت.
مادر دنی آشکارا متحیّر بود و از من تشکر کرد که کمی صرف وقت کرده با پسرش حرف زده بودم.
به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند.
به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که خداوند الهام کرده باشد!!!
به او گفتم که در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ امّا، "رُزهای آبی" خیلی نادرند و باید به علّت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند.
میدانید، دِنی رُز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس ننماید،در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت، "شما کیستید؟"
بدون آن که فکر کنم گفتم، "اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ اما شکی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم."
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت، "خدا شما را در پناه خویش گیرد!" که سبب شد اشک من هم در آید.
*******
آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رُز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟
اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که به فضل الهی، این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید.
آن رُز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد.
همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش ارزش داشته باشد.
ساده زندگی کنید؛ عمیقاً توجّه نمایید، با محبّت سخن بگویید، بقیه اش را به خدا واگذارید...
....گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.
شاتوبریان
   
نکته 388
چقدر عجیب است:
ما انسانهایی هستیم که نه طاقت دروغ داریم
نه تحمل حقیقت!
ناشناس
   
دانستنیها 2919
وقتی انگشتان شخصیت شما را لو میدهند
تست های روانشناسی
آیا تا به حال به‌طور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده‌اید؟ آیا تا به حال فکر کرده‌اید به کدام یک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید؛ همان انگشتی که دوستش دارید، به سمت موفقیت اشاره می‌کند! این تست شخصیت‌شناسی شما را شگفت‌زده خواهد کرد وقتی با انتخاب یکی از انگشت‌ها، شخصیت خودتان را بشناسید.

🖐🏻انگشت شست
این انگشت نماد مسائل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، اقتصاد‌دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند. توصیه کارشناس ما برای گروهی که انگشت شست خود را دوست دارند، این است که به مسائلی مثل طلا و دلار که ذهن عموم را اشغال کرده است توجهی نکنند. شما می‌توانید به ایده‌ای تازه فکر کنید؛ درست مثل عکاسی که دور ایستاده است و از تجمع هزاران عکاس در اطراف یک تیم ورزشی عکسی برای بردن تمام جوایز عکاسی برمی‌دارد!
🖐🏻انگشت اشاره
این انگشت نماد کار است و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری می‌دهند، انسان‌های کاری‌ای هستند و به‌طور کلی وجدان کاری‌ خوب و موفقیت زیادی در کارهای‌شان دارند. کارشناس ما به این گروه از افراد توصیه می‌کند چند هفته‌ای روی این موضوع مهم تمرکز کنند: آیا ما درست در جای خودمان قرار گرفته‌ایم؟! پاسخ به این پرسش – البته به شرطی که صادقانه باشد! – رمز موفقیت تمام مردم جهان است!
🖐🏻انگشت وسط
این انگشت میزان اهمیت به‌خود فرد را نشان می‌دهد؛ افرادی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، در مورد همه چیز اول به‌خود اهمیت داده و تا‌حدودی خود‌پرست و خود‌خواه هستند! افراد این گروه معمولا افراد موفقی هستند. در واقع نکته مهم این است که این افراد حتی اگر در نگاه عموم چهره‌ای موفق نباشند اما در ذهن خودشان هستند و این رضایت از خود به نوعی بزرگ‌ترین موفقیت است؛ موفق باشید.
🖐🏻انگشت انگشتری
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، انسان‌هایی احساساتی و عاطفی هستند و همواره به‌دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند. توصیه کارشناس ما برای این گروه از افراد این است که واقع‌بین باشند. شما از محبت کردن به دیگران لذت می‌برید، این الزاما دلیلی برای مهربان بودن دیگران با شما نیست. شما بارها از این رفتار دیگران دل‌تان شکسته است اما باید به جای غصه خوردن خودتان را خوشبخت احساس کنید که در این دنیا هنوز می‌توانید با آدم‌ها مهربان باشید!
✋🏻انگشت کوچک
این انگشت نماد خانواده و فرزند است و کسانی که به این انگشت علاقه‌مندند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و به‌طور کلی روابط بین افراد اهمیت می‌دهند. این گروه از افراد آدم‌هایی خلاق اما بسیار بی‌اراده هستند. مشکل این افراد نداشتن قدرت ریسک در زندگی است. توصیه کارشناس ما به این گروه از افراد یک‌بار برای همیشه پا را درون آب گذاشتن است! بگذارید ترس‌تان بریزید؛ شما آنقدر خلاق هستید که از ترس جان‌تان شنا کردن را به سرعت بیاموزید!
ناشناس
   
دل نوشته 2474
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم...
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم...

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن...
این منم آبی باران تو مرا باور کن...

باور از خویش ندارم که چنین می بارم...
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم...

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
نه برای تب من فرصت بهبودی هست...

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
دلش انگار به حال دل من سوخته بود...

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد...
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد...

آری این بود تمام من و این بیداری...
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است...
او که با شاپرک قصه ی ما خندان است...

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ...
ناشناس
   
گلایه 1648
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است
هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است
آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است
گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است
زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است
ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
فاضل نظری
دیگران
   
دل نوشته 706
چه نیازیست که انسان ماشین زمان بسازد؟
وقتی می‌شود آهنگی را گوش کنی و به همان لحظه‌ها دقیقا
به همان لحظه‌ها پرتاب شوی
مدت‌هاست به جای این که در گرمای سر ظهر تابستان
دمپایی‌های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه
می‌نشینم پای کامپیوتر و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و شعرهایم
چقدر از خودم خجالت می‌کشیدم
وقتی از فرط تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه‌ها را بهم بزنم
تا بچه‌هایشان با ناز و کرشمه شاهزاده گونه‌ای تن به بازی کردن با من بدهند
دلم می‌سوزد برای خودم که برای این که دل دختر همسایه نشکند
پایم را از عمد می‌گذاشتم روی خط کشی‌های لی لی بازی
که او با خوشحالی و غرور بگوید
دیدی باختی !! بیا اینور
و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که
کم از بازی ندارد
خیلی وقت‌ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی‌ها می‌گذارم تا ببازم
تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند: دیدی باخت
اما خودم را بازنده نمی‌دانم زیرا
تمام غصه‌ها دقیقا از همان جائی آغاز می‌شوند که ترازو بر می‌داری،
می‌افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد
به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای،
که زیادتر دل داده‌ای،
که زیادتر گذشته‌ای،
که زیادتر بخشیده‌ای،
به قدر یک ذره، یک نقطه،
حتی یک ثانیه
درست همان جاست که توقع آغاز می‌شود،
و توقع آغاز تمام رنج‌هائی است که
آن را عشق می‌نامی
پژمردن زیباییش را هم خواهد دید
اما گلی که ریشه در خاک دارد ، همواره با تو خواهد ماند.
ناشناس
   
تلنگر 2122
من
ایرانی
نیستم
چون بجای
درود
میگویم سلام و بجای بدرود
میگوییم
خداحافظ
*****
من
ایرانی
نیستم چون روز کوروش بزرگ
را
نمیدانم (7 آبان ) چون این روز
فقط در
تقویم کشور من ثبت نشده
است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عربها
به من آموختند به خوراک
بگوییم
غذا،در حالی ک خودشان به
ادرار شتر
میگویند غذا و من هم
تکرار
میکنم
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
برای شمارش خودمان بجای
تن از نفر
استفاده کنیم که واحد
شمارش
حیوانات است
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
که بجای گفتن واق واق سگ
بگوییم
پارس که نام وطنمان است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عرب
ها به من آموختن دیوث یک
صفت زشت
است, در حالیکه نام یکی از
سرداران
ایرانی بوده که درحمله
اعراب به
ایران تعداد زیادی از
سربازان
عرب را به هلاکت رسانده
است
***
من
ایرانی
نیستم چون
اعراب بمن آموختند
بگویبم
شاهنامه آخرش خوش است چون
در آخر
شاهنامه ایرانیان از اعراب
شکست
میخورند
ناشناس
   
نکته 2804
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم به جلوبردار!
ناشناس
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
نکته 793
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻗﻬﺮ:
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ !
ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﻤﺮ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﺳﺮ
ﺩﻝ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺷﮑﺴﺖ
ﺑﯽﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﺳﻔﺮ
ﺭﻧﺞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﮔﻰ ﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﺶ ﭼﻮ ﺷﮑﺮ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺷﻮﮐﺖ ﻭﺍﻻﯾﯽ ﯾﺎﻓﺖ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺯﺭ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﮕﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺍﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﭘﺪﺭ
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺍﺯ
ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺧﺖ ﭘﺴﺮ
ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻏﺎﯾﺖ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﮐﺒﺮ
ﻧﻈﺮ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﭘﺪﺭ
ﮔﻔﺖ: ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ !
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﺣﺸﻤﺖ ﻭ ﺟﺎﻫﻢ ﺑﻨﮕﺮ !
ﭘﯿﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺗﮑﺎﻥ
ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺭ
« ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﺸﻮﯼ
ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ
جامی
   
نکته 2110
گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه ،
ولی اگه بذاری زیر پات ، قدت بلند میشه...!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 100
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه
احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
ناشناس
   
نکته 2281
سر کلاس استادمون گفت : پشت یک مرد موفق یک زن بوده
یکی از بچه ها پرسید پشت یک زن درمانده و بی پناه کی بوده ؟
استاد جوابی نداد و به بهانه ای کلاس را ترک کرد اما جوابش را همه میدانستیم ...
یک نامرد ...
شاید استاد ما هم یک نامرد بوده ...
رومن رولاند
   
نکته 835
با همسر خود مثل یک كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید.
(سونی اسمارت)
دیگران
   
نکته 583
عده ای از مردم باران را حس می کنند.
دیگران فقط خیس می شوند.
باب مارلی
دیگران
   
گلایه 313
پای معرفت که میاد وسط ، دست خیلیها کوتاه میشه...!
ناشناس
   
نکته 71
هنگامی که در زندگی اوج میگیری دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی اما وقتی زمین می خوری آنوقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند
ناشناس
   
نکته 1589
کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.
نیچه
   
نکته 2602
لاتاری
زمان شاه یه لاتاری بود به اسم { بلیط بخت ازمایی }

علما چپ و راست اعلامیه میدادن حرامه

الان ایران شده قمار خونه از صدا و سیما بگیر

سایتها و روزنامه ها و شرکتها

صدای هیچکدامشون در نمیاد

جل الخالق
ناشناس
   
نکته 1091
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است
خوزه برگامین
دیگران
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
دانستنیها 2756
ﺗﺎﺭﯾﺨﭽﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎ :
ﺍﺯ 200 ﮐﺸﻮﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 110 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻫﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﺪﻩ ﺍﯼ . ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ
ﮐﺸﻮﺭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﯾﻮﻧﺎﻥ، ﭼﯿﻦ، ﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﺼﺮ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ‏( ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﺭﻡ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ‏) ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﻤﺪﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ .
ﯾﻮﻧﺎﻥ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻦ 6 ﮐﺸﻮﺭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﮐﺸﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ – ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﺘﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﺟﺎﯼ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺮﮎ ﻫﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ 180 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯿﻬﺎ
ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺳﺪ ﺩﻓﺎﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﯼ 180 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ .
ﻫﻨﺪ:
ﻫﻨﺪ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﺤﺪ ﻭ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ
ﺑﺨﺸﻬﺎﯼ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭﺁﻣﺪ . ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻨﺪﮔﺎﻧﻪ ﺩﺭ
ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻏﺰﻧﻮﯼ ﻭ ﺗﺮﮐﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﺷﻐﺎﻝ
ﺗﺮﮐﻬﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﻐﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺯﯾﺮ ﻧﺎﻡ ﮐﻤﭙﺎﻧﯽ
ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﻨﺪ ﺷﺮﻗﯽ !! ﭘﺲ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ .
ﻣﺼﺮ :
ﻣﺼﺮ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﮐﻬﻦ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ 2500 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻣﺎ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ 80 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .
ﺿﻤﻦ ﺍﻧﮑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺼﺮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﭼﯿﻦ
ﭼﯿﻦ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺗﻤﺪﻧﯽ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺁﺳﯿﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻪ
ﻣﺮﺍﻭﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﻣﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪ . ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ 2000 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ
ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﯿﻦ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺧﻮﺭﺩ . ﺩﺭ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ
ﭼﯿﻦ ﺷﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﯽ ﺩﺭﺧﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .
ﺭﻡ
ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ . ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺭ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ . ﺗﻤﺪﻥ ﮐﻬﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ
ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯿﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻥ ﺗﻤﺪﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺷﻨﺎﺱ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ . ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺎﻡ
ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﯾﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻻﺗﯿﻦ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﺰﯾﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﯿﺮﮔﯽ
ﺑﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﻤﻪ ﻗﺎﺭﻩ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ
ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﭘﺎﯾﺘﺨﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺭﻡ ﺻﺮﻓﺎ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ﺭﻡ ﻣﺮﮐﺰ ﻭ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﻩ
ﺩﺍﺋﻤﯽ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻣﯽ ﺍﺳﺖ . ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯿﻬﺎ ﻭ ﺣتی ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﻭ ﺭﻣﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﯿﺰ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﯼ ﺩﺭ
ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﻼﻥ ﻭ ﺗﻮﺭﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺑﺎ ﻟﻮﺯﺍﻥ ﯾﺎ ﻧﯿﺲ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺯﻫﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻦ ﺑﻪ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮ
ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺭﻡ ﻭ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻭﺍﺭﺙ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﮐﻞ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎﻟﯿﺴﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻠﯿﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ . ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻡ ﺭﺍ
ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﻨﺠﯿﺪ ﻭ ﺣﮑﻢ ﺑﻪ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
2600 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ، ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ،
ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺭﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺑﺮ
ﺧﻮﺩ ﻧﻬﺎﺩ . 400 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻡ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﮐﺎﺭﺗﺎﮊ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﻭ ﺍﺯ 2100 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺷﺮﻕ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﻏﺮﺏ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻡ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ . ﺭﻡ 200 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺮﺑﻬﺎ، ﺯﯾﺮ
ﻫﺠﻮﻡ ﻫﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﮔﻮﺗﯿﮏ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻭﺍﻡ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ، ﺍﯾﺮﺍﻥ 1150 ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﯾﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ‏( ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺷﮑﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ‏) . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﮑﻢ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ‏( ﺻﻔﻮﯼ ﻭ ﺍﻓﺸﺎﺭ‏) ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﻗﺪﺭﺗﻬﺎﯼ ﺁﺳﯿﺎ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ ﺍﺯ 200 ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ﺗﺎ 400 ﻣﯿﻼﺩﯼ ﮐﻪ
ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯿﺪ، 600 ﺳﺎﻝ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ . ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺪﻩ .19
ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻫﻢ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺲ ﺁﯾﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﻭ ﮐﻬﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ؟.
ناشناس
   
نکته 910
تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند و بی گناه شکنجه نمی شود. نه ستمگر است و نه ستمدیده، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی فرو رفته اند.

چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند.
صادق هدایت
   
عاشقانه ها 1506
مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد
از این ضحاک در خون مرده، اهنگر چه می خواهی؟
ناشناس
   
نکته 1647
از گابریل گارسیا پرسيدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم....صفحه ی آخر....سطر آخر
می نویسم.....
"یادت باشه دنیا گرده ...
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی...."
زندگی....
ساختنی ست...
نه ماندنی....
بمان برای «ساختن»
نسازبرای«ماندن».
منتطرنباش...
کسی برایت گل بیاورد!
خاک رازیروروکن...
بذررابکار...
ازآن مراقبت کن...
《گل خواهدداد》
گابریل گارسیا مارکز
   
عاشقانه ها 2441
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته!
شعر را می فهمد
مادرم قافیه ی لبخند است
وزنِ احساس و ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیّام و نظامی
اصلاً...
مادرم شعرترین منزوی است!
من رباعی هستم
خواهرانم غزل اند
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر سهراب و عطر ریحان
شب رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته
دفتر شعرش آب
ناشرش آیینه
و محلّ توزیع
خانه ی کوچک ما...
ناشناس
   
اشعار 6008
هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
آنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست
با بودن مجلس بود آزادی ما محو
چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
گر موجد گندم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست
فرخی یزدی
   
نکته 2856
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﯼ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ
ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﯽ
ﺩﻝ ﻣﻮﺭﯼ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﯽ ...
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ
ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ... !
مولانا
   
عاشقانه ها 3015
"دوستت دارم"
در زبان مردان
شکل های مختلفی دارد
بعضی ها با یک شاخه گل
بعضی ها
با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ
برخی با بوسه ای آتشین
در نیمه های شب
عده ای با گفتن:
"خانم، آستینم را تا میزنی؟"
اما
فقط تعداد اندکی از آنها
بجای گفتن دوستت دارم،
برای معشوقه شان
شعر می سرایند!
با این تفاوت که
می خواهند
تمام دنیا
از این دوست داشتن باخبر شوند!
ناشناس
   
دل نوشته 90
من قوی ام
چون ضعف های خودم را میدانم
من زیبایم
چون از عیب هایم آگاهم
من شجاعم
چون آموخته ام وهم را از واقعیت تشخیص دهم
من عاقلم
چون از اشتباهاتم درس می گیرم
من عاشقم
چون نفرت را حس کرده ام
و من می توانم بخندم
چون با غصه آشنا شده ام
ناشناس
   
نکته 1465
کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید
آن را پیش خودتان نگهدارید ..........!
ناشناس
   
نکته 1845
اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند.
نیچه
   
دانستنیها 323
صندل نپوشید به دلایل زیر
پوشیدن صندل در روزهای بهاری و تابستانی یکی از کارهایی است که برای خنک نگه داشتن پاهایمان انجام می دهیم. ولی باید بدانید پوشیدن صندل عوارضی هم دارد. با ما همراه شوید تا با عوارض پوشیدن صندل ها آشنا شوید.
صندل پوشیدن عوارض و مضرات خاص خود را دارد که از جمله عوارض معمول آن کمردرد و درد در پاشنه پا را می توان نام برد.
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
با آمدن روزهای بهاری و تابستانی پوشیدن صندل در مدل ها و رنگ های مختلف نیز شروع می شود. بدون شک، هوا خوردن پاها و عرق نکردن شان داخل کفش های گرم به قدری احساس می شود که خیلی ها به سمت پوشیدن این مدل کفش کشیده می شوند. البته برخی دیگر نیز به دلیل زیبایی و یا مد، از صندل استفاده می کنند. اما باید بدانید که همین صندل های به ظاهر قشنگ، برای سلامتی دردسرساز هستند. با ما باشید تا با پنج دلیل خوب برای نپوشیدن صندل آشنایتان کنیم.
صندل نپوشید زیرا صندل ها محافظتی از پاها نمی کنند
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
علاوه بر این قوزک پا نیز از طرف صندل ها محافظت نمی شود و به همین دلیل خطر پیچ خوردگی و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد.
صندل نپوشید زیرا صندل ها فشار وارد شده به عضلات را بیشتر می کنند
راه رفتن با صندل های تخت، فشار زیادی به عضلات و تاندون های پا وارد می سازد.
بدون شک خودتان نیز متوجه شده اید که در حین راه رفتن با صندل، انگشت های پاها برای ثابت نگه داشتن صندل ها خود را منقبض کرده و خود را به قیطان های صندل می چسبانند.
به این ترتیب نیز عضلات پاها تلاش مضاعفی می کنند و در نتیجه احتمال بروز مشکل تاندونیت (آسیب و التهاب تاندون ها) بالا می رود.
صندل و فشار روی تاندون آشیل
راه رفتن زیاد با صندل باعث می شود که در ناحیه ی پشت ساق پا احساس درد کنید. این درد ناشی از فشار زیاد روی تاندون آشیل و کشیدگی بیش از حد عضلات است.
صندل نپوشید زیرا پوشیدن صندل، کمر درد را برای تان به ارمغان می آورد
حتما خودتان نیز متوجه شده اید زمانی که صندل می پوشید، گام های کوتاه تری بر می دارید و به این ترتیب تعداد قدم هایتان کوتاه تر و بیشتر از حد طبیعی است.
این مسئله نیز باعث بروز کمردرد، درد مفاصل پاها و همچنین درد در ناحیه ی ران ها می شود.
صندل نپوشید زیرا با پوشیدن آن به ترک پاشنه دچار می شوید
با گذشت زمان صندل ها سفت شده و سر و کله ی ترک پاشنه پا نیز پیدا می شود.
در واقع پاشنه در معرض هوا و ضربه های محیط قرار می گیرد و به مروز پوست دهیدراته (کم آب) می شود.
در نتیجه پوست پاشنه ها خشک شده و ترک بر می دارند.
گاهی این ترک ها به قدری عمیق می شوند که خونریزی می کنند.
حرف آخر
بهتر است پوشیدن صندل را به کنار دریا یا استخر اختصاص دهید.
پوشیدن این صندل ها در طول روز و راه رفتن طولانی مدت با آنها توصیه نمی شود.
پوشیدن صندل برای خانم های باردار ممنوع است.
بهتر است از صندل های باله استفاده کنید که پاشنه ی اندکی نیز دارند
ناشناس
   
نکته 3642
ﻗﺮﻥ ۱۳ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ. ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ۱۲ ﻫﺰﺍﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
ناشناس
   
شوخی 2115
تا ﺣﺎﻻ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﻗﻨﺪ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ !
ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﻋﻄﺮ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ
.
.
ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ !
.
.
ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﯿﺴﺖ که محل غافل گیریه😂😂
واقعا هیچی سر جاش نیست!!!
.
.
.
کولرگازی و آبی با برق کار میکنن!
اره برقی با بنزین کار میکنه!
سه تار ۴ تا تار دار!
هفت تیر ۶ تا تیر داره!
صائب تبریزی هم اصفهانیه! 😅
امریکا هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه
ناشناس
   
نکته 3124
تفاوت عشق و ازدوج!؟

يك روز پدر بزرگم برام يه كتاب دست نويس آورد، كتابي كه بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاكيد كرد كه اين كتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم كه چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده.
من اون كتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش كردم، چند روز بعدش به من گفت كتابت رو خوندي؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يك كپي از روزنامه همون زمان كه تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم كه گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع كردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميكردم از هر صفحه اي حداقل يك مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه كه پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو كشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول كشيد كه اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون كتاب و روزنامه مي‌مونه، يك اطمينان برات درست مي‌كنه كه اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست كه فكر ميكني هميشه وقت دارم بهش محبت كنم، هميشه وقت هست كه دلش رو به دست بيارم، هميشه مي‌تونم شام دعوتش كنم اگر الان يادم رفت يك شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينكارو مي‌كنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون كتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي كه اين باور در تونيست كه اين آدم مال منه، و هر لحظه فكرميكني كه خوب اينكه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بكنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي‌كني و هميشه ولع داري كه تا جاييكه ممكنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه! اين تفاوت عشق و ازدواجه
ناشناس
   
حکایت 972
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم :
خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چه کارش کردید ؟؟؟
گفت: سرش را بریدیم !
همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند:
خروس شما ما را صبح از خواب بیدار می کند...
آنجا بود که فهمیدم هرکه مردم را از خواب بیدار کند
سرش باید بریده شود
دکتر کاتوزیان(پدر علم حقوق ایران)
دیگران
   
نکته 2124
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
عاشقانه ها 3051
تو را
خودم چشم زدم
بس که.....
نوشتمت میان شعرهایم
بی‌آنکه.....
اسپند بچرخانم
میان واژه‌ها . . .
ناشناس
   
نکته 2330
در جوانی اسبی داشتم، وقتی سوار آن میشدم و از کنار دیواری عبور میکـرد
سایه اش به روی دیوار می افتاد، اسبم به آن سایه نگاه میکرد و خیال مـیکـرد اسـب دیگری
است، لذا خرناس میکشید و سعی میکرد از آن جلو بزند، و چون هر چه تندتر میرفـت و
می دید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده است، باز هم به سرعتش اضافه میکرد، تا حدی که اگر این جریان ادامه می یافت، مرا به کشتن میداد.
اما به محض اینکه دیوار تمام می شد و سایه اش از بین می رفت آرام می گرفت.
حکایت بعضی از آدم ها هم در دنیا همینطور است
وقتی که بدون درنظر گرفتن توانایی های خود به داشته های دیگران نگاه کنی، بدنت که مرکب توست، میخواهد در جنبه هـای
دنیوي از آنها جلو بزند و اگر از چشم و همچشمی با دیگـران بـازش نـداری، تـو را بـه نابودی میکشد.
در زندگی همیشه مواظب اسب سرکشی بنام "هوای نفس" باشیم
ناشناس
   
حکایت 2896
روزي خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست.
*
*
*
خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد.
خياط گفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"
ناشناس
   
اشعار 4076
اسیر زلف

عید آمد ؛ وه عجب زیبا شدی
من چگویم آفت دل ها شدی

می کنم جان را فدای مقدمت
ای شهی خوبان چه خوب رعنا شدی

با چنین حسن و لطافت ای پری
جلوه گاه عالم بالا شدی

جان دمیدی بر دلم ای دلربا
ای بت زیبا مگر عیسا شدی

با خرامت می شود جانم بدر
بس که تو امروز بی پروا شدی

شد دل ( فکرت ) به زلفانت اسیر
من چو مجنون ؛ تو مگر لیلا شدی
فکرت
   
نکته 81
از استادی پرسیدند:آیا قلبی که شکسته باز هم می تواند عاشق شود؟

استاد گفت: بله می تواند.!

پرسیدند: آیا شما تاکنون از لیوان شکسته آب خورده اید؟

استاد پاسخ داد: آیا شما بخاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده اید ؟
ناشناس
   
نکته 2231
بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، (هرزگی) است.
صادق هدایت
   
لطیفه 2151
ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ
ﻫﺎ ....
.
ﺟﺒﺮﻳﻴﻞ ﺍﺯ ١٤٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻴﻜﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺰﺭﺍﺋﻴﻞ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎ ﺑﺮﻩ ﻭ ﺟﻮﻥ ﺩﻩ
ﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
.
.
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺮﺍﻓﯿﻞ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺧﻠﻘﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ
ﺷﯿﭙﻮﺭ ﺩﺳﺘﺸﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﻮﻕ ﺑﺰﻧﻪ .!...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com