شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
گلایه 2528
حالا که می روی
تمام پاییز را جمع کن
بریز در چمدانت
شباهت ها مرا از پا در می آورد
برگی که منم
هزاران بار می افتم
بادی که تویی
هزاران بار می روی...
ناشناس
   
سخن بزرگان 133
بزرگى می گوید :

اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ . . .
ناشناس
   
نکته 1202
آنقدر مدارا کردم که دیگر مدارا عادتم شده
وقتی خیلی نرم شدی همه تو را خم می کنند
سیمین دانشور
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
تلنگر 200
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است
ناشناس
   
آرزوها 3676
کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد

کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر را، تقصیر کرد

کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص را، تعمیر کرد

کاش می شد نیمه را، تکمیل کرد
کاش می شد غصه را، تقلیل کرد


کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد

کاش می شد دردرا، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه را، تقدیم کرد

کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست

کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست

کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت

کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود

کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد
ناشناس
   
عاشقانه ها 2526
به چیز دیگری معتاد اگر بودم
خودم را به تخت می‌بستم و
خلاص می‌شدم

خودم را به کجا ببندم
از تو که نیستی ….
ناشناس
   
اشعار 4132
ای عشق من


ای عشق بی همتای من ، ای گوهر یکتای من
ای شمس من مولای من ، ای دلبر ابهای من

ای نور نور نور من ، ای شعله های طور من
ای عشق چون منصورمن،ای جلوه ی سینای من

موسا تویی ، عیسا تویی ، آن احمد طه تویی
هم نقطه ی اولی تویی، مولای من ، مولای من

مجنون منم ، لیلا تویی ، لیلا ی بی همتا تویی
قطره منم دریا تویی ، دریای بی پهنا ی من

ای هست من ای بود من، سرمایه وهم سود من
ای حشمت محمود من ، ای شوکت فردای من

با عشق تو زنده شدم ، زنده ی پاینده شده
تا من ترا بنده شدم ، روشن شده دنیای من

آتش زدی برجان من ، ای عشق من ایمان من
ای درد من درمان من ، ای عشق آتشزای من

تاسوختم در عشق تو ، خاکسترم رضوان شده
شهر دلم خندان شده ، ای آتش رسوای من

«فکرت» به تودل بسته است،از غیرتو بگسسته است
ازدرد و غم ها رسته است،ای جان من لیلای من
فکرت
   
نکته 1514
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زند‌گی، به لحظه‌ یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه ‌یی ‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدم‌های معمولی‌یی هستند.
حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم، دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی ...
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم ‌بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ دارم.
عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.
و بعد؛ راست‌گویی
به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.
به یک ‌دلداده‌ی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همه‌ی ما آدم یم. آدم‌های خیلی معمولی.
دالتون ترومبو
فیلم‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی امریکایی
دیگران
   
نکته 262
چرا ما موقع دعا ، گریه ، بوسه و رویا چشمهامون رو می بندیم؟
چون زیباترین چیزها در زندگی دیدنی نیستند بلکه احساس شدنی در قلبند
دنزل واشینگتن
دیگران
   
نکته 270
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ …
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﯽ …
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺑﯽ ﻣﻨﺖ ﺑﺎﺷﺪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯼ .…
ﻭﻗﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .…
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻧﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻣﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ
ﺗﻮ ﺳﻼﻡ ﮐﻦ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻛﻦ
ﺑﺨﻨﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﯽ
ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎﻭﺭ
ﮐﻦ
ناشناس
   
دل نوشته 1236
کودک که بودم، وقتی زمین می خوردم ، مادرم مرا می بوسید، تمام دردهایم از یادم می رفت...
دیروز زمین خوردم ، دردم نیامد ، اما...
به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2492
مے توانے بروے قصہ و رویا بشوے
راهے دورترین نقطہ ے دنیا بشوے
سادہ نگذشتم از این عشق، خودت میدانے
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوے...
ناشناس
   
نکته 2886
هيچ وقت فراموش نكنيد كه :
" دنيا تكرار نمي شود . . . ! "
ناشناس
   
دانستنیها 1966
((شش ساعت زنگداری ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩند))


1- ﺍﻭﻟﯿﻦ زنگ ﺭﺍ ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ در 1550 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :

ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.


2- دومین زنگ را نیوتن در 1700 میلادی نواخت:
او نشان داد که هیچ نیروی غیبی هوشمندانه ای موجب سقوط اجسام و حرکت سیارات و شهاب سنگها و کهکشانها نمیشود.
تنها نیروی جهانی جاذبه است و این نیرو نه هوشمندانه کار میکند و نه برنامه ریزی شده.


3- سومین زنگ ﺭ ﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ در 1850 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :
ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد و در اثر تغییر و تکامل موجودات دیگر به وجود آمده است.


4- چهارمین زنگ را نیچه در 1900 میلادی نواخت:
او گفت که هیچ نجات دهنده غیبی ای وجود ندارد. تنها انسان است که می تواند نجات دهنده خود باشد. او گفت: ایمان عقیدتی و مذهبی یعنی اینکه نمیخواهم بپذیرم حقیقت چیست. انسانها نمیخواهند عقایدشان را تغییر دهند چونکه نمیخواهند توهماتشان تخریب شوند.


5- پنجمین زنگ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﯾﺪ در 1900 میلادی نواخت:
ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ و آگاهی ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ. ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ضمیر ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ.


6- ششمین زنگ را راسل در 1950 میلادی نواخت:
او به ما آموخت: از اینکه عقیده ای متفاوت با اکثریت داشته باشید نترسید. بسیاری از عقاید که امروز مورد قبول اکثریتند، زمانی مورد مخالفت اکثریت بوده اند. اگر پنجاه میلیون نفر هم عقیده احمقانه ای داشته باشند، باز هم آن عقیده احمقانه است.

ناشناس
   
پند و اندرز 15
وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد... مورچه ها او را می خورند
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند...
در زندگی هیچ کسی را تحقیر یا آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید ... اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمند تر است
یک درخت میلیونها چوب کبریت را میسازد
اما وقتی زمانش برسد.. فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافیست
پس خوب باشید و خوبی کنید...
ناشناس
   
نکته 3176
مهربان باش
مهربانی زبان مشترک
همه دلهاست
مهربان که باشی
صبحت زیباست
آسمانت رنگ دیگری دارد
روزت زیباست
و این گونه
دنیایت زیبا می شود
ناشناس
   
نکته 1472
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار
اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ای.
اگر روزی تهدیدت نمودند ، بدان که در برابرت نا توانند.
اگر روزی خیانت دیدی ، بدان قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.
ماهاتما گاندی
   
عاشقانه ها 2420
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
حافظ
   
حکایت 1718
سرخ پوستان از رييس جديد می پرسند :
آيا زمستان سختی در پيش است؟
رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد می گوید : برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی کشور زنگ می زند :
آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید : اينطور به نظر می آید.
پس رييس دستور می دهد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ می زند :
شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟
و پاسخ شنید : صد در صد !
رييس دستور می دهد که افراد تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می زند : آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید : بگذار اينطور بگویم ؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!
رييس پرسید : از کجا می دانيد؟
و پاسخ شنید :
چون سرخ پوست‌ها ديوانه وار دارند هيزم جمع می‌کنند !!
ناشناس
   
نکته 7142
پیدا کردن نقطه ضعفی از طرف مقابل مقدار کمی زرنگی میخواهد
ولی سواستفاده کردن از نقطه ضعف طرف مقابل مقدار بسیار زیادی بیشعوری
ناشناس
   
نکته 1256
اگر با دلت،كسی را دوست داری؛
زیاد جدی نگیر،چون ارزشی ندارد؛
زیرا كار دل دوست داشتن است
همانند چشم،كه كارش دیدن است
امااگر روزی با عقلت كسی را دوست داشتی،اگرعقلت عاشق شد،بدان كه چیزی را تجربه میكنی كه اسمش عشق است ...
افلاطون
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
تلنگر 3672
اگر فقیری دنبال دختری بیفتد , میشود "منحرف"

اگر ثروتمند اینکار را بکند , میشود "عاشق"

اگر فقرا جایی باشند , میشوند "باند"

اگرثروتمندان جایی جمع شوند , میشوند "جلسه"

اگرفقیری دزدی کند , میشود "سرقت"

اگرثروتمندی دزدی کند , میشود "اختلاس"

در دنیایی که حتی مفاهیم هم با مقداری پول در جیب تغییر میکند به دنبال عدالت هستیم؟!
ناشناس
   
دل نوشته 2557
سینه ای کو که بر آن سر بنهم
شانه ای تا که برآن ریزم اشک
آه..... ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و برقلبت رشک....
ناشناس
   
حکایت 1962
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد
برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.
ناگهان تایر اتومبیل پنچر شد و زن ناچار شد از اتومبیل پیاده شود
تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
اتومبیل ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .
مثل اینکه ﺑﺎ ﺁﻥ لباس ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ درین ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .
ﺑﻪ اتومبیلش ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ بی حد ﺑﺮﻑ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .
بالاخره ﻳﮏ اتومبیل ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ پیش ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .
ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ اتومبیلش، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ اتومبیل ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ اتومبیل ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که تایر اتومبیلش درست شد.
ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﺍﺯ اتومبیلش ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ،
ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍن ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ ؟
ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ،
ﻳﮏ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : "
ﺳﻌﻲ ﮐﻦ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ،
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ بارداری ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ :
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ لباس ﮐﺮمی ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ناشناس
   
دانستنیها 251
جادوی طبیعت: آلبالو بمب کوچک سلامت

هر خاصیتی که می‌توانید برای هر میوه‌ای تصور کنید، همه در آلبالو جمع شده است. این جمله حتی اگر کمی اغراق‌آمیز به نظر بیاید باز از خواص این میوه خوش‌طعم چیزی کم نمی‌کند. با توجه به فصل رسیدن این میوه، شاید مهمترین خاصیت آن رفع عطش است. آب آلبالو یا شربت آلبالو هر دو این خاصیت را دارند و تحمل تشنگی را به شدت بالا می‌برند.

این میوه می‌تواند به راحتی جای چربی‌سازها و چربی‌سوزهای شیمیایی را بگیرد و نقش یک باشگاه تناسب اندام را بازی کند. خاصیت چربی‌سوزی این میوه خصوصا در بافت چربی شکم خیلی زود خودش را نشان می‌دهد. این خاصیت آلبالوی تازه است و اگر می‌خواهید از این ویژگی آلبالو در طول سال استفاده کنید، آلبالو یخ‌زده بهتر از آلبالوی خشک است. از طرفی آلبالو تازه اشتهاآور است و برای کسانی که می‌خواهند کمی وزن اضافه کنند میوه مفیدی است. نگران غذایی که می خورید نباشید، آلبالو نمی‌گذارد چربی‌ها تناسب اندام‌تان را بهم بریزند.

این میوه مثل خواهرش گیلاس یک آرامبخش طبیعی هم هست و بعد از شام می‌تواند نوید بخش یک خواب آرام باشد. آلبالو در طب سنتی برای درمان نارسایی‌های کبد، کلیه و مثانه توصیه شده است. همینطور خاصیت رقیق کنندگی خون و صفرا از جمله مواردی است که اطبا قدیم برای درمان بیماران خود از آن استفاده می‌کردند.
این میوه، مثل همه میوه‌های قرمز حاوی آنتی اکسیدان است و این یعنی سلاح طبیعی دربرابر سرطان و بیماری‌های قلبی. ضدعفونی کردن روده، درمان کم‌خونی و گرفتگی عروق، رفع خستگی و التهاب مفاصل هم از جمله بیماری‌هایی است که می‌توانید با خیال راحت به دست این میوه کوچک بسپارید تا درمان و یا دستکم عوارض آن را کمتر کند.

آلبالو فشار خون را کاهش می‌دهد، بنابراین برای افرادی که فشار خون بالا دارند، مفید است و اگر فشار خون شما به طور نرمال پایین است بعد از خوردن آلبالو مقدار کمی نمک بخورید. خوردن این میوه برای هیچ کس حتی بیماران دیابتی مضر نیست. خاصیت رقیق کنندگی خون این میوه خودش را در زیبایی و سلامت پوست شما نشان می‌دهد. از ماسک این میوه هم می‌توانید برای شادابی پوست استفاده کنید.
در طب سنتی دم کرده این میوه برای درمان بیماریهای کلیه و صفرا توصیه شده است و حکمای قدیمی از بیماران خواسته اند ساقه نازک این میوه را هم از آن جدا نکنند. پس اگر برای درمان از این میوه استفاده می‌کنید به این موضوع هم دقت کنید. تنها بخش ممنوعه این میوه مغز هسته آن است که سمی است و طبیعتا هیچ خاصیتی هم جز ایجاد مسمومیت ندارد.
ویتامین های C و A، آهن، فسفر و کلسیم از جمله مواد موجود در آلبالو هستند. این میوه زیبا و خوشمزه، خام یا پخته، تازه یا خشک شده به هرحال همه خواص خود را حفظ می‌کند و با این همه خاصیت شایستگی این را دارد که یکی از دوستان طبیعی شما باشد. پس از او غافل نشوید و بگذارید این بمب سلامت هر از چندگاه در بدنتان منفجر شود.
ناشناس
   
گلایه 2500
باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست ،

روزهای خسته ای ...

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست :

دیر آمدن!

دیر آمدن!
ناشناس
   
تلنگر 229
شازده کوچولو از گل پرسید:آدمها کجان؟
گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 302
"برطرف کردن چربی کبد"
دراثر رژیم غذایی نامناسب،مصرف بیش از اندازه نمک،روغن، الکل وکم خوردن آب ومایعات
لایه ای از چربی کبد را فرا میگیرد،کبد تصفیه خانه بدن است
اگر کار کبد مختل شود سموم از بدن دفع نمیشود،
بهترین دارو یک لیوان صبح ناشتا از ترکیب چهار عرق سرد(عرق کاسنی،شاهتره،بید،خارشتر)
ناشناس
   
نکته 314
اومدن هیچکس تو زندگیت بی حکمت نیست
یا میشه فرد زندگیت یا درس زندگیت
ناشناس
   
دل نوشته 530
من همیشه از انسانهای قوی خوشم اومده
از انسانهایی که میدونن چطور زندگی کنن،
از چی لذت ببرن...چیکار کنن...و چطوری شادی کنن...
حتی زمانی که اشک تو چشمهاشون حلقه میزنه
همچنان با لبخندی روی لب میگن:
خوب میشم!
ناشناس
   
شوخی 1106
دیدین تو پاساژها
بعضی شوهرا دست خانومشونو میگیرن!!!
میدونین چرا!!!؟
چون اگه دستشو رها کنن میره خرید میکنه!!
رمانتیک بنظر میرسه اما در حقیقت "اقتصادیه"
ناشناس
   
حکایت 2489
خانم معلم چن در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد.

خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از 100 نمره 59 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی یعنی 60 نگرفته است.

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم، می شود... می شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم معلم با عتاب مادرانه ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست. من طبق جواب هایی که در برگۀ امتحانت نوشته ای به تو نمره داده ام.

او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری بکنی و نمرۀ بهتری بگیری.

پسر با صدایی که نشان می داد خیلی ترسیده است، گفت: اما مادرم کتکم می زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می کرد که می خواهند بچه هایشان بهترین نمره ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی توانست در برابر بچه های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می دانست که کتک خوردن بچه ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.

نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می لرزید و به گریه هم افتاده بود.

عاقبت رو به پسرک کرد و با صدای ملایمی گفت: ببین، این پیشنهادم را قبول می کنی یا نه؟ من به ورقه ات یک نمره «ارفاق» نمی کنم. فقط می توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی 10 برابر آن را، یعنی 10 نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با شادی غیر قابل وصفی گفت: چشم! من حتما در امتحان بعدی 10 نمره به شما پس می دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم چن تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم چن پس بدهد، با دقت زیاد درس می خواند. تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه ای داده شد. وقتی در مراسم اعطای جایزه نگاهش به خانم چن افتاد، از دیدن لبخندی که معلمش به او می زد، احساساتی شد و گریه کرد.
از پسِ آن «درس» که خانم چن به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او اولین دانشجو از روستایشان بود.

او پس از مشغول شدن به کار و به دست آوردن موفقیت های شغلی و مالی پیاپی، بارها و به بهانه های گوناگون به سازندگی روستایشان کمک کرده و هر سال به دیدن معلمش خانم چن به آنجا می رود.

او همیشه ماجرای قرض نمره را به دوستانش تعریف می کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می شود. زیرا می داند که نمره ای که خانم چن به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد.
ناشناس
   
نکته 832
اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است.
(محمد حجازی)
دیگران
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
نکته 629
خودت را نرنجان
آنکه بودنت را قدر ندانست
لایق حضور در فکرت هم نیست
ناشناس
   
نکته 379
گاهی خدا برای حفاظت از شما کسی را از زندگی شما حذف می کند اصراری به برگشتنش نکنید
ناشناس
   
اشعار 4008
آن قدر گریه کنم از تعب و دلتنگی
که سراپرده این خانه بگوید بس کن

شب چو در حال و هوای تو شدم غرق خیال
شمع در محضر پروانه بگوید بس کن

می سرایم به تاٌلم ز غمت شعر ، چنان
که قلم مات و غریبانه بگوید بس کن

میرسد حالت ابراز غزل تا جایی
کآقبت این دل دیوانه بگوید بس کن

من نمی ترسم اگر خواستنت کفر بُوَد
ور مرا زاهد فرزانه بگوید بس کن

جام خونآبه چو گیرم ز کف دُرد کشان
هیچکس نیست به پیمانه بگوید بس کن

بده ام ساغر گلگون که کشم عربده باز
بلکه این ساقی میخانه بگوید بس کن

آخر الامر گذارم صنما ، جان به رهت
مگر آن دیدهٌ مستانه بگوید بس کن

من نه مجنونم و نه وامق و نه فرهادم
عاشقی کو که دلیرانه بگوید بس کن

تو نه عزرایی نه لیلی و نه شیرینی
پس مگو آنچه که افسانه بگوید ، بس کن...
آرمان ایزدی
   
نکته 501
هیچ آرایشی شخصیت زشت رو نمی پوشونه
ناشناس
   
نکته 1735
چنانچه به خورشيد بنگري، سايه اي نخواهي يافت.
هلن کلر
   
گلایه 1312
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمم اگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دیگران
   
دل نوشته 2585

بزن باران
هوا ابریست
نفس بالا نمی آید
بزن باران
نوازش کن تن رنجور مردم را
زمین حال بدی دارد تنش زخمیست از بد تاختن های کج مردم
ببار. ای ابرکم شاید
کمی خشمت فرود آید
هنوزم خون آدم را درون شیشه میریزن
کسی از حال همسایه سراغی را نمیگیرد و بر داد کسی دستی نمی یازد
شرافت هم فروشی شد زمین پر شد ز انسان های رنگا رنگ
صداقت رخت برداشت فراری شد از این مردم
بزن باران
زمین حال بدی دارد.
ناشناس
   
نکته 1538
نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.

نیچه
   
ضرب المثل 824
دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
نکته 1329
دین مثل یه جفت کفش میمونه ... هر دینی که اندازه ات هست رو انتخاب کن .
اما من رو مجبور نکن که کفش تو را پام کنم.
جرج کارلین
دیگران
   
نکته 1150
آدمها گاهی گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند!
بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بوده اند...
هرتار مولر
دیگران
   
اشعار 4095
تـو رفتی زخم دل را تـــازه کـردی
جــفــا وجــور بــی انــــدازه کــردی
نمــیدانی تــورســم عــاشقــــی را
چــرا رســوای هــر دروازه کــردی
فکرت
   
دل نوشته 2033
با دلم قهر نکن بی تو دلم می گیرد
"هستی" ام،بی تو همه هستی من می میرد
با دلم قهر نکن هرچه که خواهی آن کن
تو بزن بشکن و این سینه تو بی سامان کن
با دلم قهر نکن قهر تو عالم سوز است
بی تو حال دل من تلخ تر از دیروز است
ناشناس
   
تلنگر 1813
روسپی بینوایی را سنگسار می کردند،عیسای مسیح رسید و گفت:"نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد!"
خلق، سرافکنده دور شدند...!
ناشناس
   
نکته 1725
ما به تنهايي كاري از پيش نمي‌بريم،
با يكديگر مي‌توانيم كارهاي بسياري بكنيم.
هلن کلر
   
عاشقانه ها 2702
می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
ناشناس
   
نکته 2829
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
حکایت 1474
پیرمرد هر بار که می‌خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد،
جمله‌ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می‌نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله‌ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسکناس نوشته شده بود:
وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.
پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک! تو که هنوز پولدارنشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی‌شنید..
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 25
زردچوبه
قلب - تصفيه كننده خون - مرهم زخم - ورم - ضد درد - دررفتگي اعضاي بدن - قاعدگي - كيسه صفرا - كبد - اشتهاآور - جرب - قند خون - تقويت چشم - درد دندان - تقويت كننده كبد - زيبايي پوست - لك و خال - كك مك - آنتي بيوتيك - صرع - كلسترول - خارش پوست - جلوگيري از خونريزي و...
نام‌هاي ديگر آن: عروق الصفر، عروق الزعفران، عروق الصباغين، حشيشه الصفرا، حشيشه الخلاف و بقله الخطاطيف مي‌باشد.

1. طبع آن گرم و خشك است.
2. بيماران قلبي از آن استفاده نكنند چون مضر است مصلح آن آبليمو مي باشد ترنج هم همچنين.
3. تصفيه كننده خون مي‌باشد.
4. زردچوبه به صورت مرهم التيام دهنده زخم مي‌باشد.
5. ضد درد، ورم و دررفتگي اعضاي بدن مي‌باشد به محل درد بمالند.
6. درمان كننده بي نظمي قاعدگي مي‌باشد.
7. نوزادان كوچك را كه ختنه مي‌كنند در 3 روز اول در گذشته محل زخم را روغن زردچوبه مي‌زدند.
* طرز تهيه روغن زردچوبه: زردچوبه و روغن حيوان (گاو) البته براي جلوگيري از عفونت از الكل هم بايد استفاده شود و زردچوبه تسكين دهنده درد و ضدعفوني كننده نيز مي‌باشد.
8. در چين و در گذشته از زردچوبه براي بيماري‌هاي مختلف كبد و كيسه صفرا از جمله سنگ صفرا مورد استفاده قرار مي‌گرفت.
9. در هند براي كاهش قند خون از زردچوبه به صورت كپسول استفاده مي‌كنند اگر مي‌خواهيد استفاده كنيد با احتياط مصرف كنيد.
10. براي درمان سنگ كيسه صفرا نيز از كپسول زردچوبه مي‌توان استفاده كرد.
11. زردچوبه اشتهاآور مي‌باشد.
12. زردچوبه بازكننده انسداد جگر مي‌باشد.
13. براي بيماري جرب با سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
14. زردچوبه را سوزانده سپس با سوخته آن مي‌توان به عنوان سرمه استفاده كرد و چشم را تقويت كرده و خارش و سفيدي چشم را از بين مي‌برد.
15. جهت ساكت نمودن درد دندان از جوشانده زردچوبه مزمزه كنيد.
16. خوردن زردچوبه براي افزايش ديد چشم مؤثر است.
17. زردچوبه‌اي كه بيش از يك سال از عمر آن گذشته باشد خواص خود را از دست مي‌دهد.
18. زردچوبه ضد صفرا و تقويت كننده كبد مي‌باشد.
19. براي درمان خارش پوستي 20 گرم زردچوبه، 10 گرم حنا با عرق كاسني مخلوط كرده به محل بمالند.
20. براي اين كه پوست زيبا جلوه كند زردچوبه را در شير مخلوط كرده به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.
21. براي پوسته برداري پوست زردچوبه را با سوپ جو دو سر مخلوط كنيد.
22. براي جلوگيري از لك و خال زردچوبه را با ماست شيرين مخلوط كرده روي پوست بگذاريد.
23. براي برطرف كردن كك مك گل زردچوبه را به صورت بمالند.
24. زردچوبه يك آنتي بيوتيك طبيعي است. خوردن آن جوش‌هاي ريز معده را از بين مي‌برد و پاشيدن روي زخم‌هاي چركي آن‌ها را خشك مي‌كند.
25. براي ورم لوزه و گلودرد با جوشانده آن همراه با نمك غرغره كنيد.
26. كلسترول را پايين مي‌آورد.
27. افرادي كه بيماري صرع دارند كمتر زردچوبه بخورند.
28. يك روش ديگر براي درمان كك مك: پودر گل زردچوبه را با آبليمو خمير كرده به محل كك و مك بماليد.
29. براي رفع خارش پوست پودر زردچوبه را با روغن گل سرخ و سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
30. براي جلوگيري از خونريزي و بندآمدن آن گرد زردچوبه را بپاشيد.
ناشناس
   
دانستنیها 1048
در دوران هخامنشیان سال کبیسه وجود نداشت. همیشه اسفند ماه 29 روز بوده، در تقویم آن زمان هر چهار سال یک روز ذخیره میشد و طی 120سال یک ماه ذخیره داشتند که آن سال را بجای 12ماه،13 ماه اعلام میکردند. در ماه سیزدهم هیچکس کار نمیکرد همه با خرج حکومت جشن میگرفتند بنابراین مردم در حق هم دعا میکردند که 120سال عمر کنند تا حداقل یک جشن یک ماهه را ببینند.!!! ( فلسفۀ انشاءلله 120 ساله شوى).
ناشناس
   
نکته 904
انسانها کفش و لباس پنج سال پیش خود را استفاده نمی کنند ، اما با باورهای هزار سال قبل زندگی می کنند.
فرهنگ هلاکویی
دیگران
   
آرزوها 206
کاش می شد خنده را تدریس کرد،
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد،
ناامیدان را امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود،
با نشاط دیگران دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید،
دوستی را مثل شربت سر کشید.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور،
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود،
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد،
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست،
در جهانی خرم و آباد زیست.
ناشناس
   
دل نوشته 478
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
ناشناس
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
نکته 1334
جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای
ناشناس
   
تلنگر 7145
بهشت بهترین بهانه برای جهنم کردن دنیاست!
ناشناس
   
اشعار 4010
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
مناجات 641
خدایا
به هیچکس اونقدر درد نده که آرامش خودشو توی مرگ ببینه
ناشناس
   
نکته 2991
هر وقت، خواستی «پارچه‌ای» بخری؛
آنرا در دست «مچاله كن» و بعد رهایش كن،
اگر «چروك» برنداشت، «جنس خوبی» دارد.
«آدم‌ها»، نیز «همینطورند!!!»، «آدم‌هایی»
بر اثر «فشارها»، و «مشكلات»، «اخلاق، و رفتارشان»
عوض می‌شود، و «چروك» بر میدارند،!! اینها «جنس خوبی» ندارند،
و برای «رفاقت»، «معاشرت»، «مشارکت»، «ازدواج»
و «اعطای مسئولیت به ایشان»،
به هیچوجه «گزینهٔ مناسبی» نخواهند بود.!!
حواستون به دوستایی که انتخاب میکنید باشه
دوست زیاده ولی دوست خوب تو سختیهاس که خودش را نشون میده.
ناشناس
   
عاشقانه ها 7148
وقتی شما جرات دوست داشتن

او را نداشته باشید

دیر یا زود

سر و کله ی یک شجاع

پیدا خواهد شد!
گابریل گارسیا مارکز
   
پند و اندرز 2
معجزه خبر نمی کند
لطفا با احتیاط نا امید شوید
ناشناس
   
شوخی 3663
دو تا برادر شرور بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاری میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:
تورو خدا یکم این بچه های مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، میدونی خدا کجاست؟
... پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میکنه.
باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده.
داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟
پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر میکنن ما برش داشتیم
ناشناس
   
نکته 2011
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
تلنگر 539
از گناه متنفر باش ...نه از گناهکار
ناشناس
   
شوخی 2163
توصيف مرد:

( خراب کننده آسايش )
در روزهاى تعطيل

( رو اعصاب )
در هنگام خريد

( باعث استرس )
وقت حاضر شدن خانم براى مهمانى

( خودخواه )
موقع تماشاى تلويزيون

( كمياب )
در زمان دلتنگى

( مهربان و دوست داشتنى )
در خواب

( مظلوم )
وقتى پول ندارد

( خوش زبان و بامزه )
براى ديگران

( پر رو و عصبانى )
وقتى خطا كرده

( دست و دلباز و کاری )
برای مامان جونش

( روشن فکر )
برای خواهراش

( زيادی )
در مسافرت

( دست و پاگير )
در مجالس

( طلبکار )
در همه مواقع

( مزاحم )
موقع مهمانی در آشپزخانه

( خنگ )
در بيادآوری مناسبتها

( بيش فعال )
در مهمانيهای خانوادگی اش
ناشناس
   
عاشقانه ها 1128
وقتی که دنیا دود شد شاید فراموشت کنم
کاشانه ام نابـــــود شد شاید فراموشت کنم
آسان ز دستم داده ای باشد به این هم راضی ام
وقتی که اشکم رود شد شاید فراموشت کنم
هرگز زدستت این چنین سیلی به احساسم نخورد
باشد بزن بد تر بزن ،اما به دســـــــــتانت قسم
وقتی که تارم پود شد شاید فراموشت کنم...
.این را بدان ای مهربان وقتی که خفتم زیر خاک
شاید فراموشت کنم
ناشناس
   
نکته 2626
مبادا مثل برگی زرد باشیم

رفیق مردم بی درد باشیم

مزن بر عاشقان از پشت خنجر

بیا ای دل همیشه مرد باشیم
ناشناس
   
نکته 266
دزد بزرگ دزد کوچک را به نام قانون سر می برد
آلبر کامو
   
نکته 523
تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردی..؟
پشتش رو به همه میکنه و با تمام وجودش کارشو انجام میده...
.
.
.
یه وقتایی تو زندگی ،
باید پشتتو به همه کنی و با تمام وجود ، کاری رو که درسته انجام بدی...
مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1692
رقص گلهای شقایق دیده ای؟
حالت چشمان عاشق دیده ای؟
محو پرواز کبوتر گشته ای؟
از نگاهی تو مکدر گشته ای؟
با قناری ها دوبیتی خوانده ای؟
خنده ای را بر لبی بنشانده ای؟
محض یارت کوچه ای گز کرده ای؟
فارغ از دنیا دمی حظ کرده ای؟
گر چنین با زندگی سر کرده ای!
درس عشقت را تو از بر کرده ای....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2956
خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی
رهی معیری
   
دل نوشته 1773
یه چیزی منو از مردم جدا میکنه، مردم رو نمی فهمم...بیشترشون رو نمی فهمم...چرا باید دروغ بگم؟شاید نود درصدشون رو نمی فهمم...از وقتی مینویسم فهمیدم که خیلی کم ند کسایی که حرف منو بفهمن...بعضی وقتا فکر میکنم دنیای دو رو برم مال آدم هایی ه که انگار از سیاره ی دیگه ای اوومدن...شاید هم من مال سیاره دیگه ای م...نمیدونم...از چیزایی حرف میزنن که هیچوقت بهش فکر هم نکردم...یا دغدغه هایی دارن که من خیلی وقته رهاشوون کردم...ولی با تمام اینا دوست شوون دارم و میدونم بالاخره یه روزی به این "عدم درک متقابل" عادت میکنم...
ناشناس
   
گلایه 1198
عشق راازسبزبودن به خشکی رساندند
زندگی راازشادی به غم رساندند
اعتمادکردن رامثل برگ زیرپاله کردند
همه چی شدهوس
دلاشدانگارقفس
خدایاخودت کاری کن.
ارسال کننده: آقای علی کشاورز
ناشناس
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
دل نوشته 1423
باید خدا را بردارم
بگذارم در کوله پشتی ام
ببرم یک گوشه ی دنج
تنهایی
یکی یکی آرزوهایم را بگویم
بعد در چشمانش خیره شوم
بگویم
از فکرت هم بیرون بینداز که من
دستِ خالی از اینجا می روم
من می دانم تو تمامِ آرزوها را برآورده می کنی
اما
بیرونِ این چهارگوشِ تنهایی من و تو
خیلی ها دارند خداااایی می کنند
می دانی که چه می گویم ؟
دل می شکنند و آخرش می گویند
عزیزم! خدا نخوااااست
دل خوش می کنند و میانه ی راه
می گویند
خدا دلت را خوش کند من که بنده ای بیش نیستم !
و می روند و می شکنند
من که می دانم تو همه ی این ها را می دانی
من که می دانم بغضت از برایِ بی وفایی من و همه ی من هاست
اما تو بیا و خدایی کن
و کوله پشتیِ مرا
پر کن از آرزوهایِ زیبایم...
ناشناس
   
نکته 2721
جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند؛
"دوستی پیوسته، عاطفه ی مدام".
حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند؛
"همنشینی بی‌کلام".
آلبر کامو
   
نکته 3659
تا حالا هزار بار عدد جالب 124,000
پیامبر را شنیده ایم؛
حال بیایید روی این عدد تفکر کنیم!
طبق اطلاعات تاریخی "تمدن بشری" مربوط به 7000 سال پیش در مصر ، ایران و روم (بین النهرین) میباشد؛
1400 سال پیش آخرین پیامبر ، یعنی پیامبر اسلام ، محمد برگزیده شده و بعد
از او پیامبری نبوده...!؛
پس 7000 سال تمدن را که از 1400 سالِ بعد از محمد کم کنیم میشود 5600 سال ، که این رقمِ حضور پیامبران بوده؛
حال اگر تعداد روزهای یک سال(365)را در سالهای حضور پیامبران(5600)ضرب کنیم میشود 2,044,000 روز؛
یعنی 2,044,000 روز پیامبران فرصت داشتند تا به پیامبری برگزیده ، و به
هدایت بشر بپردازند؛
حال اگر 2,044,000 روز را بر تعداد 124,000 پیامبر تقسیم کنیم ، عدد
16 به دست می‌آید...!!!!
یعنی در هر 16 روز یک پیامبر...!!!
پس چگونه ادعا میشود که اکثر پیامبران از نسل و فرزندان ابراهیم و نسبت پدری و پسری دارند؟ آیا در هر 16 روز فرزند دار میشند؟ و باز هم در 16 روز ...!!؟؟
علم هرگز نتوانسته دین را باور کند، هرگاه علم در دین تحقیق کرده، شایعات و خرافات عجیب دین را کشف کرده است.
ناشناس
   
نکته 2020
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎ : ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ …
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ
ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﺪ …
ﭘﺎﯾﺎﻥ !!!
ناشناس
   
نکته 1390
برای عمل کردن بدن انسان باید او را بیهوش کرد .
اما برای عمل کردن روح انسان باید او را بیدار کرد.
لئو تولستوی
   
نکته 792
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه !
ناشناس
   
نکته 2973
یکی از زیباترین عادت های لینکلن توجه ویژه اش به خویشاوندان فقیر و کم بضاعتش بود که هنوز با ناملایمات زندگی محقرانه شان دست و پنجه نرم می کردند. هرگاه در زمان مسافرت هایش برای دفاع از موکلان در دادگاه های شهرهای مختلف به اقوامش برمی خورد، به خانه ی آنها میرفت، با آنها غذا میخورد و مانند خانواده ی خود با آنان راحت بود. وی هیچگاه در حضور آنان فخر نمی فروخت و خود را از آنان برتر نمی دانست. هر وقت پول داشت، به اقوامش کمک می کرد. بارها پیش آمده بود که دوستان وکیلش را در هتل تنها می گذاشت و شب را با دوستان و اقوام دوران فقر و تنگدستی خودش سپری کرده بود. یکبار که دوستانش از او خواستند نرود، وی گفت:
- نمی شود، باید بروم. اگر عمه ام بداند من به شهرشان آمده ام و به دیدنش نرفته ام، دلش می شکند.
و برای دیدار از عمه اش چندین مایل را پیاده پیمود!
آبراهام لینکلن
   
نکته 557
اگر روزی شخصی با چهره ای پر از تعریف ، تمجید، تایید،پرحرفی به زندگیتان وارد شد مطمئن باشید که او برایتان نقشه ماهرانه ای ترتیب داده است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2992
تو هم با من نمی مانی، برو بگذار برگردم
دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
تو هم حرفی بزن چیزی بگو هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل.........
خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار
بیا و خورده هایم را... ز زیر دست و پا بردار
ناشناس
   
نکته 4154
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
پند و اندرز 1323
دکتر نيستم...
اما برايت ده دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به تو پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،
اما به تو پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها......
نیما یوشیج
   
شوخی 2926
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ، ﺑﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻟﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ
ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺳﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺳﯽ ﺩﯼ ﻭ ﻧﻮﺍﺭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺮﯼ ﻭ ﺣﻮﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﭘﯿﮋﺍﻣﻪ ﭘﺎ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ، ﺗﺎﺭ ﻭ ﺗﻨﺒﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺭﻭﯼ ﭼﻤﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﭘﺸﺘﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﮔﺮ ﺣﻮﺭﯼِ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﯾﺪﯾﺪ
ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ !
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﻗﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﺪ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ
ﯾﮏ ﺣﻮﺭﯼ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ !
ناشناس
   
نکته 3172
نظری که دیگران نسبت به شما دارند
مشکل خودشان است
نه شما
الیزابت کوبلر راس نویسنده سوئیسی
دیگران
   
حکایت 3094
در سرزمين مغرب (شمال آفريقا) در مكتبخانه اى ، معلمى بسيار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسيس بود، زندگى مسلمانان با ديدار او تباه مى گشت ، قرائت قرآنش ، دل مردم را سياه مى كرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جرأت خنده داشتند و نه مى توانستند بگريند، گاهى سيلى بصورت زيباى يكى مى زد، و زمانى از ساق بلورين ديگرى نیشگون مى گرفت .
خلاصه اينكه : سرانجام ناشايستگى آن معلم را آشكار نمودند و او را با كتك از مكتبخانه بيرون كردند و معلم شايسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جديد مردى خوش اخلاق ، نيك سيرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به كسى نيش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى كرد.
ولى هيبت معلم از دل كودكان برفت و ديگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اينكه معلم جديد، آنها را بازخواست نمى كند و كتك نمى زند، درس ‍ نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و كله هم مى زدند و مى شكستند، و مكتبخانه را به هرج و مرج مى كشاندند.ولى
دو هفته بعد از اين ، به مكتبخانه عبور كردم ، ديدم معلم دوم را بر كنار كرده اند و همان معلم اول را بار ديگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب كردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، كه چرا بار ديگر ابليس را معلم فرشتگان كرده اند؟ پيرمردى ظريف و جهان ديده اى به من گفت :پادشاهى پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
ناشناس
   
گلایه 2575
هیس دختر ها فریاد نمیزنند!
هیس دخترها بلند نمیخندند!
هیس دخترها حقی ندارند!
هیس دخترها باید ارام زندگی کنند!
هیس دخترها باید درد را تحمل کنند!
هیس دخترها باید بسوزندو بسازند!
هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!
"فقط به جرم دختر بودنشون!!"
هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند
هیس دخترها حتی حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهی ترحیمشون چاپ بشه!
هیس دخترها باید ارام بمیرند!! 
ناشناس
   
نکته 7140
زندگی ما با "تولد" شروع نمی شودبا "تحول" آغاز میشود

لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی
شروع کن تا بزرگ شوی
باد با چراغ خاموش
کاری ندارد!
ناشناس
   
نکته 1487
گرگ همیشه گرگ میزاید و گوسفند همیشه گوسفند،
تنها انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند!
نیچه
   
نکته 2383
آنهایی که شب ها
دیرتر به خواب می روند
چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند!
ایلهان برک
دیگران
   
نکته 2624
دوستت دارم در سکوت
مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد
ناشناس
   
دل نوشته 1203
زندگی...
جیرهِ مختصری است،مثـل یک فنــــجان چای،
و کنارش عشق است، مثل یک حــبهء قنــد،
زندگی را با عـشق، نوشِ جان باید کرد....
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com