شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 2773
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
تلنگر 3644
"فکر را پر بدهيد"

و نترسيد که از سقف عقيده برود بالاتر
"فکر بايد بپرد"
برسد تا سر کوه ترديد
و ببيند که ميان افق باورها
کفر و ايمان چه به هم نزديکنند

"فکر اگر پر بکشد"

هيچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نيست
همه پاکيم و رها ...
نیما یوشیج
   
تلنگر 458
اشتباه کردن ، اشتباه نیست در اشتباه ماندن اشتباه است!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2449
عاشقي تقصير يک پيغام نيست
صحبت از آن دانه و اين دام نيست
عاشقي يک اتفاق ساده نيست
صحبت از دل بردن و دلداده نيست
عاشقي يک کلبۀويرانه نيست
صحبت از شمع وگل و پروانه نيست
عاشقي تصوير يک پاييز نيست
يک شب سرد و ملال انگيز نيست
عاشقي چيزي براي هديه نيست
طرح دريا و غروب و گريه نيست
عاشقي يک نامه و نقاشي بيجان
که نيست
عکس قلبي تيرخورده...
قطره هاي خون ميان آن که نيست
عاشقي روييدن يک غنچه در باران که نيست
هرچه مي گويند اين وآن که نيست
عاشقي تنهاي تنها يک تب است
بي تو مردن در سکوت يک شب است. . .
ناشناس
   
ضرب المثل 3731
هرچیز که خوار آید روزی به کار آید
مي‌گويند يك‌روز آدم‌ فهميده‌ و دنيا ديده‌اي‌ با پسرش‌ راه‌ افتاد تا به‌ سفر دور و درازي‌ برود. آن‌دو مقداري‌ غذا و آب‌ با خود برداشتند تا در راه‌ گرسنه‌ و تشنه‌ نمانند.
آن‌دو وسيله‌اي‌ براي‌ سفر نداشتند، اين‌ بود كه‌ پياده‌ راهشان‌ را مي‌پيمودند. هنوز مقدار زيادي‌ از محل‌ زندگي‌ شان‌ دور نشده‌ بودند كه‌ در جاده‌ نعل‌ اسبي‌ ديدند.
مرد به‌ پسرش‌ گفت: "آن‌ نعل‌ را بردار، شايد در طول‌ سفر به‌ دردمان‌ بخورد."
پسرش‌ گفت: "ما كه‌ اسب‌ نداريم. اين‌ نعل‌ كهنه‌ به‌ چه‌ دردمان‌ مي‌خورد؟"
پسر با گفتن‌ اين‌ حرف‌ از كنار نعل‌ گذشت‌ و آن‌ را برنداشت. اما پدرش‌ كه‌ دنبال‌ او مي‌آمد، خم‌ شد و نعل‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و به‌ پسرش‌ هم‌ چيزي‌ نگفت.
آن‌دو در سر راه‌ خود به‌ روستايي‌ آباد رسيدند. پدر به‌ كارگاه‌ نعلبندي‌ رفت. نعل‌ را به‌ نعلبند فروخت‌ و با پول‌ آن‌ كمي‌ گيلاس‌ خريد. گيلاس‌ را توي‌ پارچه‌اي‌ پيچيد و توي‌ كوله‌بارش‌ گذاشت. پسر او كه‌ گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد، متوجه‌ كارهاي‌ پدرش‌ نشد.
بعد از كمي‌ استراحت، دوباره‌ راه‌ افتادند تا به‌ جايي‌كه‌ مورد نظرشان‌ بود بروند. راه‌ خسته‌كننده‌اي‌ بود. هوا هم‌ بيش‌ از حد انتظار گرم‌ بود. تشنه‌شان‌ كه‌ مي‌شد، از آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند مي‌نوشيدند، اما گرماي‌ زياد هوا باعث‌ شد كه‌ زودتر از پايان‌ يافتن‌ سفر، آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند تمام‌ شود. در راه‌ پسر و پدر به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ سر زدند تا شايد جوي‌ آبي‌ پيدا كنند و خودشان‌ را سيراب‌ كنند. اما به‌ چشمه‌ يا جوي‌ آبي‌ برخورد نكردند.
نااميد به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند. پدر تشنه‌ بود، اما پسرش‌ كه‌ پيش‌ از او براي‌ يافتن‌ آب‌ به‌ اين‌ در و آن‌ در زده‌ بود، تشنه‌ شده‌ بود. ناگهان‌ پسر از رفتن‌ بازايستاد و به‌ پدرش‌ گفت: "من‌ خيلي‌ تشنه‌ هستم. آب‌ هم‌ نداريم. جوي‌ آبي‌ هم‌ اين‌ دور و بر نيست. كم‌مانده‌ از تشنگي‌ هلاك‌ شوم."
پدر گفت: "سعي‌ كن‌ به‌ راه‌ ادامه‌ بدهي. فاصله‌ي‌ زيادي‌ با مقصد نداريم."
اما پسر تشنه‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند قدم‌ از قدم‌ بردارد.
پدر وقتي‌ كه‌ ديد پسرش‌ ديگر رمقي‌ براي‌ راه‌ رفتن‌ ندارد كوله‌بارش‌ را باز كرد و يك‌ دانه‌ گيلاس‌ روي‌ زمين‌ انداخت. پسر از ديدن‌ گيلاس‌ خوشحال‌ شد. خم‌ شد و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و خورد. طعم‌ شيرين‌ گيلاس‌ و آب‌ آن، دهان‌ خشك‌ شده‌ي‌ او را كمي‌ بهتر كرد. چندقدم‌ ديگر كه‌ رفتند، پدر گيلاس‌ ديگري‌ روي‌ زمين‌ انداخت‌ پسر باز هم‌ خم‌ شد و گيلاس‌ بعدي‌ را هم‌ برداشت‌ و خورد. پسر كه‌ از خوردن‌ گيلاس‌ها لذت‌ مي‌برد به‌ پدرش‌ گفت: "ما كه‌ گيلاس‌ برنداشته‌ بوديم. اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "بعداً مي‌فهمي" و يك‌ دانه‌ از گيلاس‌ها را هم‌ خودش‌ خورد. خوردن‌ گيلاس‌ها به‌ پدر و پسر نيرو داد و آن‌دو توانستند بقيه‌ي‌ راه‌ را هم‌ طي‌ كنند. وقتي‌ داشتند به‌ مقصد مي‌رسيدند، گيلاس‌ها هم‌ تمام‌ شد.
پسر از پدرش‌ پرسيد: "نمي‌خواهيد بگوييد كه‌ اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "تو حاضر نشدي‌ براي‌ برداشتن‌ نعلي‌ كه‌ ممكن‌ بود به‌ دردمان‌ بخورد خم‌ شوي‌ و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداري. اما براي‌ برداشتن‌ گيلاس‌ها سي‌وهفت‌بار روي‌ زمين‌ خم‌ شدي‌ و گيلاس‌ها را يكي‌يكي‌ برداشتي‌ و خوردي. من‌ اين‌ گيلاس‌ها را با پولي‌ كه‌ از فروش‌ همان‌ نعل‌ كهنه‌ به‌دست‌ آوردم‌ خريدم. حالا حتماً فهميدي‌ هر چيز كه خوار آيد، يك روز به‌كار آيد."
از آن‌ به‌بعد، وقتي‌ كسي‌ به‌چيز كم‌ارزشي‌ برمي‌خورد كه‌ ممكن‌ است‌ بعدها به‌ كارش‌ بيايد، با خود مي‌گويد: "هرچيز كه‌ خوار آيد، يك روز به‌ كار آيد." بعد هم‌ آن‌ را برمی دارد.
ناشناس
   
نکته 1704
وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم دنبال عیبهایش می گردیم
از دستش که دادیم در تنهایی دنبال خاطراتش می گردیم
ژان پل سارتر
   
نکته 993
چرا يک مدير مشهور می شود؟؟؟؟؟
روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.

روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.
شير : اوه، نه بده برات تعميرش مي‌کنم.

روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت.

روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.

بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.

گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.

شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.

شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟
شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت.

گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.

حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟

در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.

نتيجه :اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زير دستانش توجه کنيد.

اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.

** بيل گيتس:
مديران موفق، افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.**
بیل گیتس
   
عاشقانه ها 73
عاشق شده ام بر تو
تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم.....؟
یا از در رسوایی؟
نظامی گنجوی
   
نکته 2208
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ !..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ ،
ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﯽ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻮﯾﯽ ،
ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﻔﺘﻦ
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦِ ﺳﺨﻨﺎﻥِ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﺒﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ .

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﻬﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﯿﺶ ﺩﺍﺭ ،
و ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯽ ،
ﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﺪ ...
ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭِ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺁﻣﺪ ،
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﮑﻦ ،

ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞِ ﺍﺻﻠﯽ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺎﺑﯽ !
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺲِ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ ،
ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ .

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ " ﺳﮑﻮﺕ " ﭘﺎﺳﺦِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﻫﺎﺳﺖ ..
ناشناس
   
سخن بزرگان 202
روزگار به من آموخت که در این دنیا از هیچ چیز نباید تعجب کرد...
سامرست موام
   
نکته 422
عده کمی زندگی می کنند
ما بقی فقط زنده ایم...
ناشناس
   
حکایت 2470
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ.
وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگ آمده است و گوسفندی را خورده است.آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است.
اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت:

دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود....
ناشناس
   
هنر 1658
زن یعنی: ناز هستی در وجود
زن یعنی:یک فرشته در سجود
زن یعنی: یک بغل آسودگی
زن یعنی: پاکی از آلودگی
زن یعنی: هدیه ی مرد از خدا
زن یعنی:همدم و یک هم صدا
زن یعنی: عشق و هستی؛ زندگی
زن یعنی: یک جهان پایندگی
زن یعنی:لطیف؛ فصل بهار
زن یعنی:زندگی در لاله زار
زن یعنی: عاشقی؛ دلدادگی
زن یعنی: راستی و سادگی
زن یعنی: عاطفه؛ مهر و وفا
زن یعنی: معدن نور و صفا
زن یعنی: راز؛ محرم؛ یک رفیق
زن یعنی: یار یکدل؛ یک شفیق
زن یعنی: مادر مردان مرد
زن یعنی: همدم دوران درد
زن یعنی:حس خوش؛ حس عجیب
زن یعنی: بوستانی پر نصیب
زن یعنی: باغهای آرزو
زن یعنی:نعمتی در پیش رو
زن یعنی: بنده ی خوب خدا
زن یعنی: نیمی از مردان جدا
زن یعنی: همسری خوب و شفیق
زن یعنی: بهترین یار و رفیق
زن یعنی: انفجار نورها
زن یعنی: نغمه ی روح و روان
زن یعنی: ساز موسیقی جان
زن یعنی: مرهم هر خستگی
زن یعنی: بهترین وابستگى…
ناشناس
   
عاشقانه ها 2525
از رفتن تو
سالها گذشته است

زمستانهای پی در پی
برف پشت برف،

محو کرده؛
رد پاهایت را در مسیر خانه ام

بگذار بگیرند همه ، تورا از من
حتی همین برف،
که به کوری چشم زمستانش

بهاری کرده قلبم را ،
امید امدنت
ناشناس
   
دل نوشته 2118
آن روزها که بوتاکس حالت چشم هایمان را عوض نکرده بود
و عمل های جراحی گونه هایمان را برجسته و بینی هایمان را کوچک،
و لب هایمان با ژل های موقتی پف نمی کرد
آن روزها که ابرو و مژه و ناخن و سینه و موی مصنوعی نداشتیم؛
آدم های آرام تری بودیم
وسواس زیباتر شدن نداشتیم
خودمان بودیم
و چشم هایمان وقتی زن زیبایی می دید سرشار از تحسین می شد نه تعجب ...
آن روزها مردهایمان نه دغدغه بزرگ کردن عضله داشتند نه ابرو برمیداشتند نه گوشواره می انداختند نه عمل های زیبایی می کردند
اما پای قول و قرارهاشان محکم تر می ایستادند
چشم شان به اینهمه زیبایی های مصنوعی زنان عادت نداشت
سلیقه هاشان هم فرق داشت و تو آنقدر در مقابل اشتیاق نگاه مرد کنار دستی ات به صورت و بدن مصنوعی زن دیگر احساس حقارت نمی کردی...
مردهایی که از دیدن این تغییرات در خانم های دیگر لذت می برند اما آن را برای همسر خود نمی خواهند...
قبل تر ها چهره ها هویت داشت
و هر چهره منحصر به همان فرد بود ولی حالا زن ها و مردها شبیه زیاد دارند در اجتماع....
کاری نمی شود کرد موجی راه افتاده و خیلی ها دارند سوار این موج زیباتر و جذاب تر می شوند....
مخالف عمل های زیبایی نیستم اما
هر جور فکر می کنم قبلتر ها از خودمان راضی تر بودیم انگار
این روزها وسواس بیش از حد پیدا کرده ایم به ظاهرمان
هر چه تلاش می کنیم باز در ظاهرمان یک نقطه ای هست که به نظرمان ناجور است و ما باید اصلاحش کنیم
باطنمان هم که خیلی مهم نیست چون جلوی چشم نیست
ناشناس
   
تلنگر 579
افلاطون را گفتند: چرا هرگز غمگین نمی شوی؟
گفت: دل بر آنچه نمی ماند نمی بندم.
افلاطون
   
نکته 2972
لینکلن دارای حافظه ای فوق العاده قوی بود. یک روز بعدظهر که رئیس جمهور در کاخ سفید بازدیدکنندگان را به حضور می پذیرفت، مرد غریبه ای با وی دست داد و در همین حال گفت که سال ها قبل وقتی که دوران نمایندگی آقای لینکلن در مجلس قانونگذاری به اتمام رسیده بود، وی به مجلس راه یافته بود. رئیس جمهور گفت:
- بله، شما آقای.... از ایالت... هستید. یادم می آید سال ها قبل یک روز که با کشتی بخار به ماونت ورنون میرفتم، در روزنامه خبر انتخاب شما را خواندم.
یکبار دیگر، آقایی به لینکلن گفت:
- آقای رئیس جمهور، بعید میدانم شما من را بیاد داشته باشید!
لینکلن فورا گفت:
- البته که شما را بیاد دارم! اسم شما "فلاد" است. آخرین باری که شما را دیدم، دوازده سال پیش در .... بود.
و نام مکان و زمان ملاقات را هم به او گفت. از دیدن وی هم ابراز خوشحالی کرد.
بعد از انتخاب مجدد وی به عنوان رئیس جمهور، جمعی از بانکداران شهرهای مختلف به کاخ سفید آمدند و وزیر خزانه داری آنها را به لینکلن معرفی کرد. گفت و گوهای معمول که به انجام رسید، رئیس جمهور رو به یکی از بانکداران کرد و گفت:
- حوزه ی انتخابیه ی شما برخلاف دور قبلی انتخابات در سال 1860، این بار اکثریت رای اش را به من نداد!
بانکدار جواب داد:
- احتمالا اشتباه می کنید، آقای رئیس جمهور. من فکر می کنم که در انتخابات اخیر اکثریت رای دهندگان بخش ما به شما رای دادند.
رئیس جمهور گفت:
- نه، این طور نیست. این بار بخش شما ششصد رای کمتر از دور قبل به من داد.
و در این حال از قفسه ی کتاب ها نتیجه ی تشریحی آرای مناطق را بیرون آورد و به بانکدار ثابت کرد که حق با وی بوده است.
آبراهام لینکلن
   
آرزوها 390
خداوندا...
اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ، همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم...
ناشناس
   
نکته 2051
آدمها :
وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
وقتی که بزرگتر می شوند پول دارند ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
وقتی که پیر می شوند پول دارند وقت هم دارند ولی مادر ندارند !
ناشناس
   
نکته 1465
کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید
آن را پیش خودتان نگهدارید ..........!
ناشناس
   
نکته 1114
تو خونه ای که بزرگا کوچیک میشن ،
کوچیکا هیچوقت بزرگ نمیشن
ناشناس
   
نکته 573
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ
آنطﺮﻑﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ!"
با امواج افکارت آنها را بشوی اما به آنکه لیاقتش دارد و نسبت به تو نیک رفتار است سخاوتمند باش و در یادل و بخشنده
ناشناس
   
نکته 3105
ﺩﺧﺘﺮکوچکی به همراه ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﭘل باریکی که بر روی رودخانه ای خروشان ساخته شده بود ﻣﻴﮕﺬﺷﺘند ...
پدر با صدایی که نشان از دلهره داشت ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮبابا خطرناکه ...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮچولو ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺗﻮ ﺩﺳﺖِ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮ ...
پدر گفت : ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ داره عزیزم ؟
ﺩﺧﺘﺮکوچولو ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘتو بگیرم و خطری پیش بیاد ممکنه
ممکنه ﻣﻦ ﺩﺳتتو ﻭﻝ ﮐﻨﻢ ولی اگه ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮی خیالم راحته که
خطری هم پیش بیاد ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻧﻤﻲ کنی ...
---------
سخن دخترک با همه سادگی اش آموزه سترگی در خود دارد ... او با همه خُردی اش درس می دهد ، که به هنگام اضطرار آن چیزی که نگهبان او خواهد بود ، پیوند سست دو دست نیست بلکه تعهدی است که پیوند قلب ها بوجود می آورد ...
در دوستی و رابطه عاطفی میان آدمها هم پیوند حقیقی که مهر مشترک را پایدار می دارد نه در ظواهر رفتار و گفتارشان که در عمق وجود و ژرفای قلبشان نهفته است ...
ناشناس
   
پند و اندرز 4
وقتی فردی شما را می آزارد به این دلیل است که خودش در اعماق وجودش در رنج است...در واقع رنجی که او به شما می رساند زجرهای لبریز شده درونی خودش هستند
چنین انسانی به تنبیه احتیاج ندارد بلکه به کمک نیاز دارد
ناشناس
   
دانستنیها 2727
نبرد بهرام چوبینه با افسر پهلوان رومی در جنگ خسروپرویز با بهرام چوبینه

همانطور که می دانیم خسرو پرویز به روم پناهنده شد و با سپاهیان رومی و به همراه تیادوس سردار بزرگ روم روانه جنگ با بهرام مهران (چوبینه) شد.نوشته اند که خسرو و تیادوس بر بلندی بر روی دوتا تخت نشسته بودند و نبردگاه را نظاره می کردند. یک پهلوان رومی که از نامداران سپاه بود به نزد خسرو رفت و گفت: »مردی که تو را شکست و فراری داد را به من نشان بده که کدام است تا بروم و کارش را بسازم.
« چوبینە براسپ ابلقی سوار بود و از چپ و راست می تازید. خسرو وی را به او به او نشان داد. او برای نبرد تن به تن بیرون شد و چوبینە را به هم آوردی طلبید. چوبینە به او پاسخ داد و هردو به هم تاختند. نیزه ئی که رومی بر چوبینە حواله کرد به سبب ضخامت زره چوبینە کارگر نیفتاد، وچوبینە شمشیرش را بر سر رومی فرود آورد و او را از سر تا سینه شقه کرد. خسرو از دیدن منظرۀ برزمین افتادنِ افسرِ شقه شدۀ رومی به خنده افتاد. تیادوس از خندیدن او ناراحت شد و گفت:
»دیدن چنین منظره ئی و کشته شدنِ چنین نامداری جای خندیدن ندارد. « خسرو گفت: »من نه از کشته شدن او بلکه از این به خنده افتادم که لاف زنانه به من گفت تو از او گریختی؛ و نمی دانست که چوبینە چه گونه مردی است. «
علی آریایی
بن مایه :اخبار الطوال ص 92-93
شاهنامه فردوسی
تاریخ ایران باستان امیر حسین خنجی
دیگران
   
نکته 2882
یك نكته را هرگز فراموش نكنيد :
لطف مکرّر، حق مسلّم مي گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...
ناشناس
   
نکته 2897
زنها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل …
در حالی که نمیدانند
خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده !
ناشناس
   
نکته 2466
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ

ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ

ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .


ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ

ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...

ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !

ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ

ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ

ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی

ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....
ناشناس
   
نکته 594
کسیکه به خودش دروغ می گوید و به دروغ خودش گوش می دهد کارش به جایی خواهد رسید که هیچ حقیقتی را نه از خودش و نه از دیگران تشخیص نخواهد داد.
داستایوفسکی
   
تلنگر 154
زندگی به من آموخت
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
ناشناس
   
تلنگر 1426
دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم،
کلی خندیدم!
صادق هدایت
   
نکته 2722
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .
سلطان محمود در نامه خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت :
اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت :
«پاسخ مرا همین گونه که می گویم، به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است .برای این که می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است، بر روی زنی شمشیر می کشد؟ به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد، با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود. اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم، باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .»
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .
ناشناس
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
دانستنیها 493
راز طول عمر ژاپنی ها کشف شد

چرا ژاپنی ها پیر و چاق نمیشوند؟

بر اساس آمارهای جهانی ، ژاپن به عنوان مسن ترین کشور دنیا شناخته شده است.
زنان و مردان ژاپن۲۵% جمعیت این کشور را افراد بالای ۶۵ سال تشکیل می دهند. که تا ۴۰ سال آینده بر اساس پیش بینی های مسئولین این کشور ، به ۳۳% خواهد رسید.
مردم ژاپن چندان اهل ورزش های همگانی و رعایت دستورالعمل های تناسب اندام هم نیستند که بخواهیم ربطش بدهیم به ورزش. بر اساس بررسی های بهره وری انجام شده در این کشور زمان متوسط ورزش روزانه در این کشور کمتر از ۱۵ دقیقه است.
خواب مناسب و کافی هم ندارند اغلب مردم در ژاپن ، تنها ۵ ساعت در شبانه روز می خوابند.
در مورد کار و تلاش هم که حتماً شنیده اید ، Karoshi (مرگ از کار زیاد) ، نه تنها واژه ای آشنا بلکه تا حدودی مقبول در ژاپن محسوب می شود.
جستجوی رابطه ژنتیکی هم بی فایده است ! چون همین مردم وقتی به آمریکا مهاجرت می کنند ، دچار همان امراضی می شوند که در ایالات متحده شایع است و عمری تقریبا برابر آمریکایی ها دارند.
چه چیزی در مردم ژاپن متفاوت است که اینچنین بر روی بقاء و طول عمر مفیدشان می افزاید؟
خانم Norami Moriyama در کتاب ” زنان ژاپنی پیر و چاق نمی شوند” پرده از اسرار هموطنانش می گشاید. با هم مطالعه میکنیم .

راز اول: تغذیه بر پایه ماهی ، سویا ، سبزیجات و میوه ها

غذای ضد سرطان ژاپنی عمده خرید روزانه زنان ژاپنی از بازار حول محور همین چند طیف غذایی می چرخد.
ماهی. تقریباً ۱۰% از سرانه مصرف ماهی ها و آبزیان جهان متعلق به ژاپنی هاست. در حالیکه ژاپنی ها تنها ۲% از جمعیت جهان را تشکیل می دهند. فکر میکنم همه ما از امگا ۳ موجود در ماهی و خواص منحصر به فردش در پیشگیری از بیماری و پیری اتفاق نظر داشته باشیم.
اما این همه راز ژاپنی ها در ماهی نیست ! چون ژاپنی ها ماهی را کباب شده یا با روغن کانولا در زمان بسیار کوتاه و به مقدار اندک طبخ می کنند.
ماهی های مورد علاقه ژاپنی ها : ساردین، سالمون ، Mackerel و Fresh tuna است ، که همه جزء ماهی های چرب محسوب می شوند.
سبزیجات . سبزیجات غنی از ویتامین سی ، آنتی اکسیدانها و مواد معدنی هستند . تحقیقات نشان می دهد ژاپنی ها ، ۵ بار بیشتر از آمریکایی ها سبزیجات چلیپایی (کلم بروکلی ، کلم پیچ ، گل کلم و جوانه سبزیجات) مصرف می کنند.

ژاپنی ها دیوانه سبزی هستند! مادران ژاپنی وقتی می خواهند اعضاء خانواده را زودتر به منزل بکشانند :گوشت های دریایی را در سبزی فراوان و بدون روغن بر روی اجاق می گذارند. سپس میز شام را با لوبیا سبز ، کاهو ، هویج خرد شده ، اسفناج ، چغندر ، ریشه کُنار ، شلغم ، تربچه ، ترب سفید ، قارچ ، سیب زمینی، سبزیجات دریایی (Kombu ، Nori ، Wakame) ، گوجه فرنگی ، پودر خردل و فلفل قرمز می آرایند.

ژاپنی ها مقدار زیادی سویا مصرف می کنند (حدود ۵۰ گرم در روز) . حجم زیادی از طرف غذای ژاپنی ها را سویا تشکیل می دهد. خواص ضد سرطانی این دانه در بسیاری از سرطانها ، خصوصاً سرطان پستان سالهاست که اثبات شده است.

سویا ترکیب اصلی سوپ میسو و Tofu را تشکیل می دهد که تقریباً در هفته چندین بار سرو می شود. با مصرف سویا ژاپنی ها به یک تیر دو نشان می زنند : هم از یک ماده ضد سرطان بهره مند می شوند و هم از مصرف یک ماده مشکوک به ایجاد سرطان (گوشت قرمز) اجتناب می کنند.

میوه ها . مصرف میوه تازه فصل بدون هیچگونه دخالت در فرآوری از خصوصیات مردم ژاپن است. بطور کلی کیک ، بیسکوئیت ، ویفرها ، کلوچه های صنعتی در ژاپن چندان مورد استقبال نیست.

راز دوم: برنج قهوه ای جایگزین برنج سفید و نان.

برنج سبوس دار (قهوه ای)در رژیم غذایی ژاپنی ، نان جایگاهی ندارد. در ژاپن بیشتر غذاها با برنج کته سرو می شود. ژاپنی ها ۶ برابر آمریکایی ها برنج می خورند. البته اغلب مواقع نه این برنج سفید آبکش بدون سبوسی که ما می شناسیم ، بلکه برنج قهوه ای (سبوس دار).

برنج را کم نمک و بدون روغن (کته) می پزند. اینگونه مصرف برنج آنها را از چربی های ترانس ، کلسترول و فشار خون محافظت می کند. ضمن اینکه سبوس برنج منبع سرشاری از ویتامین های گروه B محسوب می شود.

راز سوم : ژاپنی ها با چشمانشان غذا می خورند!

ظروف ساده و پیاله های کوچک ، با غذاهای کم کالری و تزئین هنرمندانه . این تزئین بی نظیر که این روزها نمونه اش را می توانید در هایپر مارکت ها تحت نام ” سوشی” ملاحظه می کنید ، هر بیننده ای را ترغیب می کند ، به جای خوردن تماشا کند.
ژاپنی ها معتقدند : وقتی به این تزئین نقاشی گونه نگاه می کنید ، مغز بخشی از دریافت های دیداری را به حساب دریافت های گوارشی محاسبه خواهد کرد. به همین سادگی!

اما وقتی به روش ایرانی بشقاب پت و پهنی را مقابل خود میبینیم خصوصاً اگر گرسنه باشیم ، آنرا لبریز از غذا خواهیم کرد. همواره بهانه هایی برای تا آخر خوردن این کوه غذا وجود دارد:
– اگر در مهمانی باشیم ، به خاطر اینکه میزبان احساس نکند از غذا خوشمان نیامده.
– اگر در منزل باشیم ، به خاطر اینکه اسراف نشود ! انگار وقتی همین غذای اضافی به چربی تبدیل می شود ، اسراف نیست!
برخی باورهای فرهنگی ژاپنی ها هم در این کم خوردن موثر است مثلاً : ژاپنی ها پیاله شان را لبریز از غذا نمی کنند.

غذا را برپایه ماهیت طبیعی اش تزئین می کنند نه ظروف و اجسام روی میز .
بطور مرتب کودکانشان را تشویق می کنند وقتی ۸۰% احساس سیری می کنند ، دست از خوردن بکشند. برخلاف ما که تشویق می کنیم تا آخر بشقابشان را تمام کنند.

راز چهارم: لازم نیست کم بخورید ، فقط کافیست کم کالری بخورید.

برای آدمهای شکمو ، کم خوردن یک شکنجه است. به قول ما ایرانی ها : بعضی ها عادت دارند دایم دهانشان بجنبد.
تنها ۳% مردم ژاپن چاق هستند ، در حالیکه فرانسوی ها ۱۱% و آمریکایی ها ۳۳% اضافه وزن دارند. اضافه وزن ارتباط مستقیمی با دریافت کالری اضافی دارند.
تحقیقات نشان می دهد با پرهیز از چیس ، پفک ، شکلات و کلوچه های مختلف و جایگزینی با میوه ها و سبزیجات می توان به راحتی می توان تا ۸۰۰ کالری در روز کمتر دریافت کرد ، بدون اینکه لطمه ای به لذت خوردنتان وارد شود.

کالری دریافتی روزانه ژاپنی ها ۲۵% کمتر از سایر ملل است. آنها با تزئین سفره به سبزیجات و کاهو های مختلف ، از شکمو ها پذیرایی می کنند.
در هر وعده غذای ژاپنی ، ۴ تا ۵ نوع غذای کم کالری و اندک سرو می شود ، شکمو ها می توانند از سوپ سبزیجات و سالاد ، بیشتر بخورند.

راز پنجم : رشته

رشته های قاره آسیا ، بدون چربی و مواد افزودنی هستند ، بر خلاف ماکارونی های غربی. در ژاپن رشته از مواد مختلفی ساخته می شود. از جمله : ماش و گندم سیاه . در ژاپن به رشته های تهیه شده از گندم سیاه ، Soba گفته می شود.

راز ششم: روش پخت

بخار پز ، کباب قابلمه ای ، سرخ کردن اندک ، چرخاندن سریع در آب جوش (در ظرف مخصوص Wok) ، سرخ کردن در روغن کانولا (در زمان اندک) از اصول پخت و پز ژاپنی محسوب می شود. روش هایی که با کمترین میزان تولید روغن ترانس همراه است.

راز هفتم : چای سبز

چای سبز در ژاپن مصرف دسر به شکلی که در سایر جاها متداول است ، دیده نمی شود. ژاپنی ها از دسرهای شیرین استفاده نمی کنند ، یا اگر هم مصرف میکنند مقدارش بسیار بسیار ناچیز است.
بهترین حسن ختام غذا در ژاپن چای سبز است. که این روزها تقریباً همه ما از فواید ضد سرطانی و چربی سوزی آن اطلاع داریم.
چای سبز را هم به روشی متفاوت دم می کنند. برگ چای را در لیوانهای مخصوصی ریخته و آب نیمه جوش (۸۰ درجه سانتیگراد) را به آن اضافه می کنند.
بهترین چای سبز ژاپنی هم Mutcha نام دارد.
ناشناس
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
نکته 1305
"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !
ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!
ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،
ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ،
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
دیل کارنگی
   
عاشقانه ها 7139
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق، اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده
زنِ هنرمندِ عاشق!
ناشناس
   
لطیفه 1917
میگن تو بهشت ترتیب روزها
اینجوریه...
😊پنج شنبه بعداز ظهر..
😊جمعه صبح...
😊اول فروردین...
😊پنج شنبه بعداز ظهر...
😊جمعه صبح....
😊عید نوروز...!
و دوباره تکرار میشه😀😀
.
.
ولی میگن تو جهنم ترتیب روزا اینجوریه:
😬عصرجمعه
😁صبح شنبه
😩شب کنکور
😫٣١شهریور
😖عصر ١٣به در
دوباره: 😁عصر جمعه
😬صبح شنبه
😩شب کنکور
😫۳۱ شهریور
😖عصر سیزده به در !
بهرحال راه توبه بازه، دیگه خودتون میدانید...
ناشناس
   
حکایت 3206
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم
یارّب چه شود آخرت ناطلبیده
ناشناس
   
دوستی 98
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
ناشناس
   
دانستنیها 2376
تا مي توانيد سماق بمكيد

سماق در نقاط مختلف جهان به عنوان چاشني انواع غذاها، سالاد و به خصوص انواع كباب است و استفاده زياد از سماق سبب شده است كه تحقيقات وسيعي بر روي آن صورت گيرد. املاح و مواد بسيار متنوع سماق حاكي از ارزش غذايي و دارويي آن است.

اثرات مهم سماق بطور خلاصه به شرح زير است:
قابض: سماق بهبود دهنده زخم ها، بند آورنده خون، ضد اسهال و درمان كننده اسهال خوني است.

كاهش دهنده قند خون: مصرف سماق تحمل بيماران ديابتي را نسبت به گلوكز افزايش مي دهد.

كاهش دهنده اسيد اوريك: سماق بصورت غير رقابتي آنزيم زانتاتن اكسيدزا را مهار كرده و از اين طريق باعث كاهش اسيد اوريك خون در بيماران مبتلا به نقرس مي شود.

ضد ميكروب: سماق داراي اثر ضد ميكروبي قوي بر روي تعداد زيادي از ميكروارگانيسم هاي خطرناك و بيماري زاست.

ضد ويروس: اثرات ضد ويروسي سماق بر روي تعدادي از ويروس ها، بخصوص ويروس هاي تنفسي، از جمله آنفولانزاي نوع A و B، پارا آنفولانزاي تيپ 3، آدنوويروس تيپ 5 و ويروس سرخك بسيار موثرند.

همچنين عصاره سماق اثرات ضد قارچي چشمگيري از خود نشان داده است.
آنتي اكسيدان: سماق داراي خاصيت آنتي اكسيداني قوي و خنثي كننده راديكال هاي آزاد، همچنين اثرات ضد سرطاني قابل توجهي است.

خواص مهم ديگر سماق كه مورد مطالعه و تاييد قرار گرفته است، عبارتند از: ضد التهاب، ضد موتاژن، ضد سرطان و ضد مالاريا.
ناشناس
   
اشعار 4005
فرهاد وَش از این غم
تا بیستون کنم خاک
فریادهای عشقم
آتش نموده پژواک

از سوز عشق هردم
گویی که می فروزد
ای وای اگر از این سوز
آهم رسد به افلاک

درویشی و نداری
وانگه حریف کاری
گر عون شهریاری
دستم دهد به فَتراک

یارب بکن مدارا
دستی بگیر مارا
کین دلق بی صفا را
از سر به پا کنم چاک

ره بسته مینماید
کَس در نمی گشاید
اینَت نمی سزاید
کز رحمت تو حاشاک

گفتم که آگهی تو
دردَم چرا دهی تو؟
گفتی نمی رهی تو
کآلوده ای به خاشاک

تا خورده ام سرانجام
از تاک درد او جام
صد آفرین بر این جام
صد مرحبا بر آن تاک
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 7130
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حافظ
   
دل نوشته 2496
فقط به خاطر اینکه – ساکتم – به این معنی نیست که چیزهای زیادی برای گفتن ندارم.
فقط به خاطر اینکه – خوشحال به نظر می رسم – به این معنی نیست که همه چیز روبراه است.
فقط به خاطر اینکه – زیاد میخندم – به این معنی نبست که مسائل را جدی نمی گیرم.
فقط به خاطر اینکه – می بخشم – به این معنی نیست که می توانی مرا دست کم بگیری.
فقط به خاطر اینکه – همیشه در تماس نیستم – به این معنی نیست که علاقه ای ندارم.
فقط به خاطر اینکه – گول میخورم – به این معنی نیست که می توانی به من دروغ بگویی.
فقط به خاطر اینکه – احساساتم را بروز نمی دهم – به این معنی نیست که احساسی ندارم.
فقط به خاطر اینکه – نمی گویم دوستت دارم – به این معنی نیست که دوستت ندارم.
فقط به خاطر اینکه – صادقم – به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک می زنم.
فقط به خاطر اینکه – شبیه تو نیستم – به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم.
فقط به خاطر اینکه – چیزی نمی گویم – به این معنی نیست که می ترسم.
ناشناس
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
نکته 3696
ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺶ . ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺗﺎ ﺻﻮﻣﻌﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﻣﺘﻼﻃﻢ ﺩﺍﺷﺖ , ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺗﺼﻮﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻭ ﻧﻪ ﺭﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺭﺩﺍﯾﯽ ﺳﯿﺎﻩ . ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ : ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ , ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ . ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻫﻢ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺣﺎﻟﺖ ﺟﻬﺮﻩ ﯼ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺮﺍﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺯﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﻮﻫﺮﺍﻧﯽ ﻣﻄﯿﻊ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺍﺿﻄﺮﺍﺑﯽ ﺧﻮ ﺷﺒﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ .…
ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺰ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭﺷﺎﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﭙﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ , ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻡ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ . ﻭ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ , ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺖ ﻣﯿﭙﺬﯾﺮﻡ . ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺍﻧﮕﯿﺰﺵ . ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺗﯽ ﭼﻮﻥ : ﺯﯾﺒﺎ . ﺭﻭﺳﭙﯽ . ﺳﺮﮐﺶ .
ﺑﯽ ﺷﮏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻏﻠﺐ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ , ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﮐﻢ ﺗﺮﯼ ﺷﻮﻧﺪ , ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺳﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎﺭﺍ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﯾﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ .
ﻫﺮﺩﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻗﻀﺎﻭﺗﯽ
ناشناس
   
نکته 3174
ﺳﮑﻮﺕ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻤﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﺁﻥ ﺫﻫﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﻭﺗﻮﺍﻧﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ رازی ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎ ﻗﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﯿﮑﻮﺋﯽ ﻣﺎﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﺮﺁﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ،ﮐﻠﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ،ﺗﺴﻠﻂ،ﻫﻤﺎهنگی ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭﺍﻻﺗﺮ ﺗﺎ ﻣﻘﻄﻊ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻫﺮﺟﻨﺒﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ .
ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺑﻄﻠﺒﺪ،ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﯾﺪ.
ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺭﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻧﺠﺎ،ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ،ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2103
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ......!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩﻡ ﺗﻮﯾﯽ
ﭘﺲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ......
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨوانی...
ناشناس
   
نکته 1625
جالبه که مردم اینقدر وقت صرف جنگیدن با شیطان می کنند .
اگر همین انرژی رو صرف دوست داشتن همدیگر می کردند شیطان از پوچی می مرد.
هلن کلر
   
حکایت 3697
حضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قومش دعوت شده بود، آخر شب در هنگام خداحافظی عزرائیل را بر بالای خانه بخت و حجله عروس و داماد دید!!!
از او پرسید تو اینجا چه میکنی؟

عزراییل گفت امشب آخرین شب زندگی این عروس داماد است ماری سمی در میان بستر این دو جوان خوابیده و من باید در زمان ورود و همبستر شدن آنها در این حجله جان هر دو را به امر پروردگار در اثر نیش مار بگیرم . موسی با اندوه از ناکامی و مرگ این دو جوان نیکوکار و مومن قومش رفته و صبحگاهان برای برگذاری مراسم دعا و دفن آن دو بازگشت اما در کمال تعجب و خوشحالی عروس و داماد زنده و خندان از دیدن پیامبر خدا در حال بیرون انداختن جسد ماری سیاه دید!!!

از خدا دلیل دادن این وقت و عمر اضافه به ایشان را پرسید؟ جبرییل نازل شد و گفت دلیل را خود با سوال از اعمال شب قبل ایشان خواهی یافت.
موسی از داماد سوال کرد دیشب قبل ورود بحجله چه کردند؟
جوان گفت وقتی همه رفتند گدایی در زد و گفت من خبر عروسی شما را در روستای مجاور دیر شنیدم و تمام بعدازظهر و شب را برای خوردن و بردن یک شکم سیر از غذای شما برای خود و همسر بیمارم در راه بودم لطفا بمن هم از طعام جشنتان بدهید.
بداخل آمدم و جز غذای خودم و همسرم نیافتم غذای خود را به آن مرد گرسنه دادم خورد برایم دعای طول عمر کرد و گفت برای همسرم هم غذا بدهید او نیز چون من سه روز است غذای مناسبی نخورده است. با خجالت قصد ورود و بستن در را داشتم که همسرم با رویی خندان غذای خودش را بمرد داد و او در هنگام رفتن برای هردوی ما دعای طول عمر ،رفع بلا و شگون مصاحبت با پیامبر خدا در اولین روز زندگی مشترکمان را کرد و رفت.
وقتی قصد ورود بحجله را داشتیم مجمعه (سینی بزرگ و سنگین غذا از جنس مس ) از دست همسرم برروی رختخواب افتاد و باعث مرگ این مار سمی که در رختخواب مابود گشت، پس ما هردو دیشب را تا اکنون بعبادت گذارندیم و العجب شادی ما از اینست که دعای آنمرد بر شگون مصاحبت با شما نیز به اجابت رسید.
جبرییل ع فرمود ای موسی بدان صدقه و انفاق باعث رفع بلا و طول عمر شده این بر ایشان بیاموز و داستانشان برهمگان باز گو باشد که چراغی گردد بر خلق ما برای نیکی به دیگران و مصاحبت پیامبرانی چون تو در جنت.
ناشناس
   
گلایه 1389
من گمان می کردم...
دوستی... همچون سروی سرسبز...
چار فصلش... همه آراستگی ست...
من چه می دانستم...
دل هر کس... دل نیست...
حمید مصدق
دیگران
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2762
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
نکته 1886
هر وقت در فريب دادن
کسی موفق شدی
به اين فكر نباش كه چقدر ساده و نادان است…!
به اين فكر كن كه چقدر به تو اعتماد داشته است!!!
پس در حقيقت تو باخته ای!
ناشناس
   
نکته 1290
همیشه برای "مانـــدن" دلیل هست...وبرای"رفتن" بهانه....
همیشه برای "خواستن" نیاز هست...وبرای "رد کردن" مصلحت....
همیشه برای "داشتن" فضا هست...وبرای "نداشتن" تقصیر...
اگر پای ماندن و خواستن و داشتن هست که بمان...
اگر نه... جهان پر است از "بهانه" و "مصلحت" و"تقصیر"
ناشناس
   
نکته 800
اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید ، به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته میخواهید ، به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ، ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ، ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید ، یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید!
استیو جابز
   
تلنگر 7152
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد ، میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود،

انتظار کشیدن و امیدوار بودن...
کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما
دیگران
   
حکایت 2440
خاطره ﯾﮏ آموزگار (ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﺖ):
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ۲۰ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﺧﺮﺍﺑﻪ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﻧمدﺍﺭ ﺁﻥ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ، ﮐﻒ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺒﻼ ﻣﺤﻞ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻡﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ.
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﭻ ﻭ ﮐﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﯽ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ...
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮﺍﺕ ﮐﻼﺱ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ۱۰۰۰۰ تومان ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﻧﺸﺪ ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ! ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪ ...
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ‌ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ، ﺍﺯ ۱۰۰۰۰ تومان ﺗﺎ ۲۰۰۰۰ تومان ﻭ ... ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﻢ ﭼﮏ ۱۰۰ تومان ﺑﻮﺩ! ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ! ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﺣﺎﻻ ﭼﮏ ۱۰۰ ﺗﻮﻣاﻨﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧد؟
**
ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﻡ :
«ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ..... ﻟﻄﻔﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﺿﺮﯾﺢ ﺣﺮﻣﯿﻦ ﺷﺮﯾﻔﯿﻦ ﺩﺭﻋﺘﺒﺎﺕ ﻋﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﺒﻠﻎ ۱۰۰۰۰ تومان ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺛﻮﺍﺏ ﺁﻥ ﺷﺮﯾﮏ ﺷﻮﯾﺪ»
**
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﻮﺳﺎﺯﯼ ﺷﺪ، ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻒ ﮐﻼﺱ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪ....
ناشناس
   
نکته 8
صبرت که تمام شد نرو
معرفت تازه از آن لحظه آغاز می شود
ناشناس
   
نکته 932
اگر مردی توقع دارد بانویش یک فرشته در زندگیش باشد،
ابتدا باید یک بهشت برایش بسازد.
ناشناس
   
نکته 1151
طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
یکی دیگه به خودش نمیرسه...
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
یکی محبت نمی کنه ...!
یکی دیگه محبت نميپذيره ...!
و.....
اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!
پائولو كوئيلو
دیگران
   
نکته 2910
ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.
ناشناس
   
دل نوشته 143
انصاف نیست دنیاآنقدرکوچک باشد...
که آدم های تکراری را روزی هزاربارببینی...
وآنقدربزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یکبارببینی...
ناشناس
   
دانستنیها 418
اسموتی فوق العاده برای پوست

مواد لازم:
3 عدد برگ بزرگ کلم سبز به همراه ساقه
نصف یک سیب
یک چهارم فنجان آب لیمو ترش تازه
یک چهارم فنجان انگور سبز
طرز تهیه:
کلم سبز یک ماده غذایی است که بدن شما را سرشار از آنتی اکسیدان می کند و غنی از ویتامین ها و موادغذایی است که برای پوست مورد نیاز است. سیب و انگور شیرینی مطبوعی به این نوشیدنی می دهند. می توانید به راحتی محتویات را ریز کرده و با هم مخلوط کنید و مطمئن باشید از یک نوشیدنی فوق العاده و غنی از امگا3 و 6، فولیک اسید، فیبر ، پروتئین، کاروتنوئیدها و گلوکوزینولات، ویتامین K، A،C ، ریبوفلاوین، مس، منگنز، کلسیم، آهن،آنتی اکسیدان، سلنیوم، اسید سیتریک، فلاونوئید و فولات لذت می برید.

خواص کلم
کلم تصفیه کننده خون است . کلم اقسام مختلفی دارد و به رنگ های گوناگون است. مانند : کلم سبز، کلم قرمز، کلم قمری. فواید کلم: کلم، رخسار را جلا می دهد و نیکو می سازد. کلم خواب آور بسیار خوبی است. کلم، حرکت کودکان نو پا را آسان می گرداند. مصرف کلم، صدا را صاف می کند. کلم پخته، بدن را از اخلاط فاسد و عرق زیاد پاک می کند.
کلم پخته در درمان صرفه کهنه و درد کمر و زانو موثر است. کلم پخته، سردرد را تسکین می دهد. برگ کلم سوخته، بهترین پاک کننده زردی دندان ها و خشک کننده بسیار خوبی است. تخم کلم، ضد خونریزی لثه و ضد کرم دستگاه گوارش است. تخم کلم ضد کم خونی است و قوه بینایی و نور چشم را افزایش می دهد. مداومت در خوردن کلم، باعث از بین رفتن سنگ های ادراری و تناسلی خواهد شد.
ناشناس
   
نکته 395
شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف <ض> در کلمه "و لا الضالین" ولی غافل ازآن که خود عمریست در گمراهی به سر می بریم...
به راستی ما به کجا می رویم...
حسین پناهی
   
اشعار 4020
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
اشعار 4074
دام عشق


آسوده بدم ز چرخ گردون
چرخم نه به دیده کرده بد خون
هیچم زخود وزغم نه بد یاد
از بسکه بدم همیشه دلشاد
نی خورده به دل خدنگ نازی
نی رفته دلم به چنگ بازی
نی شکوه زدهرکرده بودم
نی جورنگار دیده بودم
نی گشته اسیر پنجه ی عشق
نی رفته دلم به خنده ی عشق
یعنی که بدم چو مست خندان
توفان غمم نکرده ویران
ناگه زقضا شدم گرفتار
در دام نگار مردم آزار
مرغ دل من بکردپرپر
چون رفت بیاد روی دلبر
چون شربت عاشقی چشیدم
غم های زمانه را بدیدم
ازبسکه اثر نمود خویش
دیوانه شدم زعشق رویش
شب تا سحرچو مرغ شبگیر
از ناله شدم پریش و دلگیر
چندی به غم فراق رنجور
چندی به امید وصل مسرور
آهم به فلک زسوز برشد
گوش همه گان زناله کرشد
رسوای جهان شدم زعشقش
چون زارو خزان شدم زعشقش
ازدست برفت صبرو آرام
دربازی عشق گشته ناکام
افسوس گذشت نوجوانی
ازچرخ ندیده شادمانی
ای کاش نمی شدم گرفتار
ای وای که سوختم درین نار
آخر زبرم چرا برفتی
خون شدم جگرم چرا برفت
« فکرت » جگرت همیشه خون به
هردل که بشد به عشق چون به
فکرت
   
نکته 1844
هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی.
نیما یوشیج
   
دل نوشته 1518
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
ناشناس
   
نکته 3128
هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،
و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشي ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!
ای انسان دنیا، فقط براي تو نیست!!!!
انتظار تفکرانسانم آرزوست
ناشناس
   
نکته 1359
یک عمر
در انتظارِ کسی هستی
که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
درمی یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای ..
٠•●ஜ ریچارد باخ ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 2124
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
عاشقانه ها 2763
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
دل نوشته 1309
دلــــــــــــــــــت که شکست ..
ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ..
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش ، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن ..
رنجت را پنهان تر....!
ناشناس
   
گلایه 419
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
ناشناس
   
پند و اندرز 153
زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش
زیاد که خوب باشی دل آدمها را میزنی
آدمها این روزها عجیب به خوبی و به شیرینی آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ....
زیادی می شوی
ناشناس
   
گلایه 1405
دمی انصاف کن جانا، تو غوغا کرده ای یا من؟
تو خود را بهر این هجران، مهیا کرده ای یا من؟
بگو آیا تو با حسرت، ز چشمی مملو از نفرت
نگاهی با محبت را، تمنا کرده ای یا من؟
تو ای پُر مدّعا یارم، مگر دریای احساسی
که خود با صخرهء سنگی، مدارا کرده ای یا من؟
تو بازی کرده ای گاهی، و من بازیچه ات بودم
ولیکن نقش عاشق را، تو ایفا کرده ای یا من؟
خودت هم خوب می دانی، چه زهری در زبان داری
تویی این زهر را بر خود، گوارا کرده ای یا من
بگو احساس قلبت را، تو حاشا کرده ای یا من؟
تو عشقت را به بی رحمی، زدی با دست خود آتش
سپس از دور و با لذّت، تماشا کرده ای یا من؟
تنم در شعلهء یادت، چه بی اندازه می سوزد
تو بر این شعله جانت را، شکیبا کرده ای یا من؟
چه بر روزم تو آوردی، بیا با چشم خود بنگر
ببین آیا تو یارت را، زِ سر، وا کرده ای یا من؟
عزیزم خود قضاوت کن، مگر من با تو بد کردم؟
بگو این ظلم بی حد را، تو امضا کرده ای یا من؟ ...
ناشناس
   
اشعار 4053
میرقصد

زبس شادم زمستی ایـن درو دیوارمـیرقصد
درون سـیــنـۀ ســوزان دل بــیمار مـیرقصد

چراقهری عزیزدل، شگوفان کن لب خندان
شگوفان گرشود لبها، گل وگلـزارمـیرقصد

توخندیـــدی نگارمن، غم دل شد فراموشــم
همیشه گربخندی ، مرغ دل بسیـارمـیرقصد

زمســتی پای کـوبانــم ســراپا را نمــیدانــم
زشادی تاروپود جان چو زلف یار میرقصد
فکرت
   
نکته 1540
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
… … ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ !!
ناشناس
   
نکته 2332
وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال 690 قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن 82 سالگى درگذشت...
عبید زاکانی
   
تلنگر 7164
گروهی فریاد میزنند: دوستم داشته باش و گروهی دیگر: دوستم نداشته باش.
ولی گروهی هم هستند که جز بدترینها و بدبخت ترینهایند, آنها فریاد می زنند: دوستم نداشته باش اما وفادار باش!
آلبر کامو
   
شوخی 56
خیلی طول میکشه که یک بجه مرد بشه
ولی تو یه چشم به هم زدن بعضی مردا بچه میشن
ناشناس
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 1470
چشمهايت را دوست دارم !
چشمهايت نجيب است
شبيه ماده اسبى جوان رها شده در دل دشت !
نگاهت دريايى ست سه بعدى كه تمام عاشقانه ها
در آن موج مى زند !
شرم هايت را دوست دارم
وقتى شعرى از من مى شنوى و حواست را
به بى ساحل ترين دريا پرت مى كنى !
بى تابى ات را دوست دارم
وقتى نامه هايم را تنهايى باز مى كنى !
سرخ شدن هاى پى در پى ات را
كه انگار تازه به سن بلوغ رسيده اى !
تو اى سرخ ترين سيب زندگانى ام
آيا مى دانستى من هنوز سر از عاشقى ات در نياورده ام
و ماه به ماه ، آفتاب به آفتاب
براى چشمهايت ستاره الك مى كنم ؟!
" بهرنگ قاسمى "
دیگران
   
شوخی 1490
رفتم خواستگاری،
تو اتاق دختره پرسید شما نظرتون واسه مهریه چقده؟
.
منم گفتم نظرم رو ٢ تا ربع سكه به نیت 2 طفلان مسلم هستش....
کثافط نذاشت موزمو تموم بکنم، تازه شانس آوردم لحظه آخر یه شیرینی برداشتم
بی جنبه بی اعصاب (!!)
ناشناس
   
دانستنیها 253
پنیر سفید صبحانه را در خانه درست کنیم

درست‌کردن بعضی خوراکی‌ها آنقدر که به نظر می‌رسد، پیچیده نیست. بیشتر مشتقات شیر، راه‌های ساده و بی‌دردسری برای خانگی‌شدن دارند. اینجا روش درست‌کردن ماست را گفته بودیم. پنیر هم به همین سادگی و ‌کم‌زحمتی است و در زمانی کوتاه آماده می‌شود. کافی است یک‌بار شیر پرچرب به مقدار زیادی بگیریم و آماده‌کردن پنیر سفید و ساده را در خانه تجربه کنیم تا معتادش شویم.

با هزار و یک کلک برای مزه‌دار‌کردن و خوشمزه‌شدنش… با کم و زیاد کردن میزان شوری و چربی، اضافه کردن طعم‌ها و سبزی‌های خشک خوشبو و از همه مهم‌تر دانستن اینکه چیزی را می‌خوریم که همه مراحلش را در آشپزخانه خودمان گذرانده‌است؛ بدون افزودنی و مواد اضافی.

روش آماده کردن یک نوع ساده از پنیر سفید را می‌گوییم که در ایران، ترکیه، یونان و منطقه بالکان خواهان دارد. پنیری که برای صبحانه با نان تازه عالی‌ست و در سالاد و بعضی از غذاها هم جای خوش و خرمی دارد.

موادی که لازم داریم:

– یک و نیم لیتر شیر
– نصف تا یک پیمانه ماست ترش (از قبل، از یخچال بیرون مانده)
– نمک (به اندازه مزه شوری که برای پنیر دوست دارید)
– زیره، ترخون، تخم گشنیز (اگر دوست دارید پنیر مزه‌داری باشد)
– یک پارچه یا کیسه مخصوص ماست و پنیر

روش پنیر درست‌کردن:

۱- شیر باید جوشانده شود. وقتی به درجه جوش رسید، ماست را در قابلمه شیر می‌ریزیم و اجاق را خاموش می‌کنیم و دست از هم زدن مخلوط برنمی‌داریم.

۲- بعد از چند دقیقه شیر داغ که از آشنایی با ماست ترش خوشحال نیست، می‌بُرد. مرحله جدا شدن « آب‌ و دان» شنیدید؟ در حقیقت، لحظه‌ای که در حالت عادی برای تشخیص سلامت شیر اصلا خوش‌آیند نیست، برای پنیر درست‌کردن بهترین خبر و تصویر است. اگر روند دلمه بستن شیر کمی طول کشید یا جان زیادی نداشت، می‌توانیم دوباره زیر قابلمه را روشن کنیم تا مایع که شکل قشنگی هم ندارد، بیشتر ببُرد.

نکته :

می‌توانیم به جای ماست، آبلیمو، سرکه سفید یا سرکه سیب هم بریزیم اما تجربه نشان داده مزه ترش و تیز و بوی سرکه در پنیر می‌ماند.

بعضی‌ ها به ماست ترش، نمک هم می‌ زنند که در طعم و دلمه‌ بستن بی‌تاثیر نیست.

۳- پارچه یا کیسه مخصوص پنیر و ماست را از قبل روی یک آبکش آماده کرده‌ایم. مایع را در پارچه می‌ریزیم تا آبش در کاسه گودی زیر سبد یا آبکش جمع شود. این آب را لازم داریم و نباید بیرون بریزیم. همه جان پنیر آینده ما به همین آب بسته است. با دست کیسه را می‌چلانیم تا آب آن خارج شود. اگر دوست دارید در این مرحله کمی زیره یا هر سبزی خشکی که دوست دارید همراه با کمی نمک به ماده سفید داخل کیسه اضافه کنید و هم بزنید. در بعضی فرهنگ‌ها به پنیر، برگ زیتون (سمت راست) یا برگ پسته هم اضافه می‌کنند.

شیر دلمه‌ بسته در پارچه صاف می‌شود و آب پنیر که برای پنیر آینده مایه حیات است، جدا نگهداری می‌شود.

۴- کیسه را محکم بسته و در سبد یا آبکش پهنی گذاشته و هر چه وسیله سنگین در خانه داریم روی آن می‌گذاریم تا شیره جانش را بگیرد. از هاون تا بطری‌ دو لیتری آب و قابلمه سنگین گرفته تا چند کیلو میوه و … پنیر باید آن زیر، پرس و له شود. پنیر خوب آن است که زیر این فشار فرم بگیرد و بتوانیم راحت آن را ببریم. این مرحله شاید چهار ساعت طول بکشد. هر چند که زمانش بستگی به میزان وسایل سنگین خانه دارد.

۵- در این فاصله می‌توانیم آب جمع‌شده از مایع دلمه‌بسته را که کمی خنک شده، در ظرف درداری بریزیم. میزان نمک را بر اساس سلیقه تنظیم و حل کرده و کمی از سبزی‌های خشک مورد علاقه‌مان را به آب پنیر اضافه می‌کنیم.

۶- پنیری که زیر سنگینی بار خشک شده، بعد از چند ساعت برُش می‌خورد و در این آب‌نمک و سبزیجات جا خوش می‌کند. اگر دو تا سه هفته در یخچال در همین مایع خوشمزه بماند، آماده یک صبحانه لذیذ و سالم است تا با نان تازه خورده شود.
ناشناس
   
حکایت 3208
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است. مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم. سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد. ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. می توانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟
ناشناس
   
شوخی 2274
یه ترکه و یه لره میرن مکه در حال سنگ زدن به شیطان بودن که ترکه به لره میگه سنگام تموم شده چیکار کنم؟ لره میگه: کوتاه نیا فحش بَده!
ناشناس
   
شوخی 2030
به آبادانيه ميگن :
تو ابوالهول رو ميشناسے.؟
ميگه:
آره کا،بچه محله مونه!
.
.
.
.
ميگن:
ابوالهول توی مصره ها...
ميگه
آره ، جنگزده که شديم اونا رفتن مصر، ما رفتيم اهواز.
ميگن:
ابوالهول مجسمه ست...!
ميگه ؛
خدااااا...... بش گفتوم ايقد لاف نيا..!!
خدا سنگت ميکنه ها ، گوش نکرد!😐
ناشناس
   
نکته 2201
فاصله ى بين دوباران را سكوت ناودان پر ميكند!
ناشناس
   
نکته 2324
مهم نیست در مورد تو چه فکری میکنن
مهم اینه که اونقدر مهمی که میشینن در موردت فکر میکنن....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2664
گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاهی عـــاشـــــق مـی شـــونــــد…!!!
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِچـــراغــهای
بــــی احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد...
ناشناس
   
نکته 3173
بخش زیادی از زندگی صرف این می شود که دیگران دربارۀ ما چه فکری می کنند.

سپس پی می بریم که شاید یکی از مهمترین بخش های زندگی این است که به حرف آدمها اهمیت ندهیم.
ناشناس
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
نکته 558
به کسی که تنهات گذاشت بگو
این تو بودی که باختی نه من
من کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت
اما تو کسی رو از دست دادی که عاشقت بود
ناشناس
   
گلایه 2056
مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز میدانستی ...
که ترک سبز غرورم از چیست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2388
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من
کسی دید خود عید بی‌روستایی
من و غم ازین پس که دور از رخ تو
چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟
سعدی
   
نکته 290
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ، ﻋﺎﻗﺒﺘﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺳﻘﻒ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ
ناشناس
   
حکایت 3721
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
ناشناس
   
نکته 757
" ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! "
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ
ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!
ایرج میرزا
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com