شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1547
هر موضوعی سه دیدگاه مختلف دارد :
دید من ، دید شما و حقیقت!
اوریانا فالانچی
   
نکته 2003
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..
برلبش جام شرابی وسبویی در دست..
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به اتش کرده؟
گفتاکه برو بی خبر از دینداری
خود را به از باده خوران پنداری؟!
من می خورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...
صائب تبریزی
   
عاشقانه ها 1978
تو چه کردی که شدم عاشق و دلداه تو......
گشته ام مست و خراباتی میخانه ی تو.....
چه نمودی که برفت از بدنم روح وروان....
تو بسان شمعی ومن سوخته پروانه تو....
تو چه داشتی به روی رخ افسونگرخود.....
که به یک لحظه نظر دل شده دیوانه تو....
گرچه دیدم هزاران زشت وزیبا به عمر.....
منظرروی تو کرد مستم ومستانه تو.....
عاشقان درره معشوق جامه را چاک دهند....
جان کنم من بفدای رخ یکدانه تو.......
ناشناس
   
دانستنیها 2131
یکی ازمسائل آزاردهنده در گذشته وجودشپش بود.فقرمالی ووضع بهداشت آنزمان این گرفتاری را به بدترین وضع ممکن میرساند.اما گاهی آزار این حشره سمج خیلی زیاد بودولازم میشد که این شپش ها راکشت.
روش کشتن شپش چند نوع بود. اول از همه برداشتن از بدن ودورانداختن آن بود. یا لباس را درآفتاب باد بدهند.یا در آفتاب درازکشیده یکی یکی با ناخن بکشند. دیگر شستن البسه درآب داغ ومالیدن آب تنباکو به موها بود.اگردرسربود، مردان وپسران باتیغ و یا واجبی زدن به سروبدن این حشره را دفع میکردند. دختران ( که تراشیدن مو برایشان بسیار ننگ وشرم آوربود) بوسیله شخص دیگر، به اینصورت که سرشان در میان زانو نفر دوم گذاشته و او شروع به جستجووکشتن شپش میامد.
اما ازهمه بدترزمانی بود که تعداد حشرات در سردختران خیلی زیاد میشد ، وچاره کار این بود که موراآغشته به نفت کرده وشب تا صبح می ماند.و صبح شانه کرده و حمام میرفتند.یکی ازدلایل داشتن شپش ورشک دردختران این بود که اعتقاد داشتن به اینکه دختر نباید به سروروی خودبرسد وآرایش کند.مهدی قلی خان هدایت در شرح سفرش به برلین مینویسد : درایران اما معتقد بودند وجود چندتا شپش در بدن مستحب است اما در برلین این اعتقاد نبود !
ناشناس
   
نکته 1587
حتی افرادی هم که معتقد هستند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست , موقع رد شدن از خیابان ابتدا دو طرف آن را نگاه می کنند.
استیون هاوکینگ
   
تلنگر 3621
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
اشعار 4071
خون وخاکستر

زکــهــساران صـــدای هــی نــیــایــد
زچـــوپـــانــان نــوای نــی نــیـــایــد

زدریـــاهـــا صــدای غــمــگـــنــانــه
به گوش آیــد بــه هنــگـام شبـــانــه

کــجــا شـد شــوروشوق زنـده گانـی
کــجــا شــد عـشـقــهــای جـاودانــی

خــداونــدا! زمــیــن راغــــم گـرفــته
فـــضـــا خـــاکـــستر مــاتــم گـرفـته

اجـاق خانه ها ســردست وخامـوش
زلبـــهــاخــنده گـــردیده فـــرامـوش

بـه هــرسوبنــگری خون سـیاووش
بـه هرســوبنــگری دودسـت وآتـش

ببـین این کوی وبـرزن خـون گرفته
زبــس چـشمان دشـمن خـون گرفته

بــه هــرســولاشــۀ انـــســان فــتاده
بــه هــرســومــادری گـریـان فــتاده

چــه مــادرهــا کـه بی فرزند گشتـند
بــه داغ دل به خــا کــستر نشـستـند

چـــرامــیهــن بــه خـاکــسترنـشسته
قــیـام قــامــتـش را کــی شـکـسـته؟

چــرامــیهن چــنــین بــربــاد گشته؟
ســـراســـرغــصه وفـــریــاد گـشـته

چـراکابــل هــمه تــالاب خـون شــد؟
چـرادشت ودمن دریـاب خـون شــد؟

تــن رنــجـورکابــل خــونچکـانـسـت
بـهـارش مــرده ورنگـش خـزانـست

خـــداونــدا جــهــنم گـــشــته کـابـــل
ســرایــی پــرزمــاتــم گــشـتـه کابـل

دریــغــا قــلــب مــیهــن درگــرفــتـه
وطن را خون وخا کــسـتر گـــرفــته

ســـرشـک ودود و آتش کرده بـیـداد
مــگررحــم ومــروت رفـــتـه ازیــاد

وطن درخون وآتش میـخورد جوش
زن ومــرد وطن گشـــته سیه پـوش

مســلمان با مســلمان درسـتـیـزست
دریــغــا پــورافــغـــان درستـیزسـت

خــدارا بــس کــنید این خون وآتـش
کــه خــاکــســتر کــنـد افسون َآتـش

همــه هــست وهـمــه بــود وطنــرا
هـمــه ســرمــایـــه وســود وطنــرا
فکرت
   
نکته 724
گاهی باید از دیگران فاصله بگیری...
اگر اهمیت دادند ارزشت را خواهی فهمید
و اگر اهمیتی ندادند خواهی فهمید کجا ایستاده ای
محمود دولت آبادی
   
نکته 430
زندگی رو زیاد جدی نگیر چون زنده از اون بیرون نمیری...!
ناشناس
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
دل نوشته 3140
مرثيه اى كه شاملو براى فروغ نوشت
به جسته جوى تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد
پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را…
احمد شاملو
   
دل نوشته 1906
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
ناشناس
   
نکته 861
هرچه بیشتر احساس تنهایی کنی ، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می شود.
ریچارد براتیکان
دیگران
   
حکایت 2375
ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ، ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻡ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ...
ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ
ﯾﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ. ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎ
ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺭﻭ
ﺩﻡ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﺵ ﺭا ﺣﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪﺀ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ
ﺗﺼﻤﯿﻤﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ. ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻭﻡ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ «ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ
ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻌﺬﻭﺭ »
ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ. ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻤﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﮐﻪ
ﻭﺳﻂ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ
ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻠﻞ. ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻔﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ
ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ
ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺒﻠﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﯿﺠﯽ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪﺀ
ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺠﻠﻠﯽ ﺍﺯ
ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ
ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ
ﻭﺷﺐ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ..
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﮔﺬﺷﺖ. ﺭﺍﺱ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ
ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﮑﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ
ﺑﺎ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﺵ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﺁﺷﻨﺎ
ﺷﺪ، ﺑﻪ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯼ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ، ﮔﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺗﺼﻤﯿﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﻣﻮﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ
ﺩﻫﻢ»
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻣﯽ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ
ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺧﺸﮏ ﻭ
ﺑﯽ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ . ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ « ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ؟ ﺁﻥ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﻫﺎ ﮐﻮ؟ ﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ؟ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ؟ «…
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺭﻭﺯ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺑﻮﺩ …
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍﯼ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ »
ناشناس
   
نکته 219
گاهی مشکل ، خود مشکل نیست
مشکل ، نحوه برخورد با مشکل است
ناشناس
   
شوخی 2274
یه ترکه و یه لره میرن مکه در حال سنگ زدن به شیطان بودن که ترکه به لره میگه سنگام تموم شده چیکار کنم؟ لره میگه: کوتاه نیا فحش بَده!
ناشناس
   
اشعار 4042
دریا شده ام


بیــن که دیوانۀ آن زلف چلـیپا شده ام
چاره ام کن به خدا واله وشـیدا شده ام

پیش ازین شعروسرودم همه چون چشمۀ کور
عشقت آمد صنما حـال چـو دریـا شده ام

شـب یلدای دلم عشـق تو روشن کــرده
طورسینــا شده ام یا ید بـیـضـا شده ام

آنچـنان محو جمالت شده ام ای مۀ مـن
مست وبیخود ززمین تـا به ثریا شده ام

مرغ دل مست لـب ونـرگس فتان توشد
پای تا سر زخمارش می و مینـا شده ام

هیچ دانی بـت افسونـگرو زیبا رخ مـن
آ نقدر محو تـو گشتم که تما شا شده ام

چاره یی کن که نـدارم بیتو من صبروقـرار
تـوبـیا مهـوش من غرق تــمنا شـده ام
فکرت
   
نکته 513
صدایتان را بالا نبرید...
استدلال خود را بهتر کنید.
ناشناس
   
حکایت 3027
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.
پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود.
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد.
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است، اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد.
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است.
پیرزن گفت: درست است، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است.
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی، خرج برایت نمی تراشد.
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد.
پیرزن گفت: ای وای، شما مردها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 483
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
شهرام میدری
دیگران
   
نکته 1078
من نیازی ندارم که با تهدید جهنم با اخلاق باشم
برتراند راسل
   
نکته 855
برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”.
سروانتس
   
پند و اندرز 968
اگر خواستی چیزی را پنهان کنی
لای یک کتاب بگذار این ملت کتاب نمی خوانند...
احمد شاملو
   
اشعار 4118
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
نکته 3681
میدانی راز شکست چیست؟
راضی کردن همگان!
ناشناس
   
دانستنیها 242
پوستی شفاف با ماسک زردچوبه

اگر بدنبال یک پوست درخشان هستید پس ماسک زردچوبه را جدی بگیرید

استفاده از زردچوبه که در هندی”haldi” هم نامیده می­شود، به هند و مصر باستان باز می‌گردد. زردچوبه که برای هزاران سال با فواید بیشماری شناخته شده است همچنان به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته زردچوبه برای پوست هم فواید زیادی دارد. یکی از موارد استفاده آن لایه برداری و تقویت بافت پوست است.

وجود ماده موثر زردچوبه یعنی curcumin، باعث روشنی هرچه بیشتر پوست می‌شود. این ماده خاصیت ضدعفونی، ضدباکتری و ضدالتهاب دارد که آن را در کاهش چندین عارضه پوستی نظیر آکنه، جوش، کک و مک و لک بسیار تاثیرگذار می‌کند.

زردچوبه همچنین در کند شدن روند پیری پوست به صورت طبیعی و بازگرداندن جوانی تاثیر دارد. بعلاوه، استفاده مداوم از آن، ایجاد چین و چروک را کاهش می‌دهد.

ماسک صورت زردچوبه

دو قاشق غذاخوری آرد، یک قاشق چای‌خوری زردچوبه و چند قطره عسل را مخلوط کنید. یک لایه نازک از این خمیر را روی صورتتان بگذارید. ۲۰ دقیقه فرصت دهید تا خشک شود. به آرامی آن را بخراشید و صورتتان را با آب تمیز کنید. این خمیر حکم یک پاک کننده طبیعی را دارد.

برای مبارزه با آکنه

ماسک صورت زردچوبه در کاهش آکنه بسیار موثر است. مقدار زردچوبه را با پودر چوب صندل مخلوط کرده و روی صورتتان بزنید. ۱۰ دقیقه آن را به حال خود رها کنید و سپس با آب سرد صورتتان را تمیز کنید. این ماسک را سه بار در هفته استفاده کنید.

برای کاهش کک و مک

پودر زردچوبه را با آبلیمو مخلوط کنید تا خمیری به دست بیاید. هر روز آن را روی صورتتان بگذارید. استفاده مداوم از این خمیر بطور موثر در مبارزه با کک و مک، کمک می‌کند.
ناشناس
   
تلنگر 249
اگر خاطر خواه زیاد داری معنیش این نیست که فوق العاده ای
شاید خیلی ارزون قیمتی...!
ناشناس
   
دانستنیها 1258
در زمان قدیم و در نبود یخچال ، خنک ترین آب قنات در تهران ، قناتی بود که بعدها زندان قصر در آن ساخته و بنا شد.
بعد از آن ، هر کس به زندان می افتاد ، می گفتند رفته آب خنک بخوره.
و این اصطلاح بعدها شامل همه زندانی هایی شد که به زندان می افتادند!!!
ناشناس
   
نکته 1442
من مست میکنم وبه جهنم میروم!
تونمازبگذاربه بهشت برو!
چه فرقی میکند....
وقتی صاحب هردوخانه یکی است!!!!
ناشناس
   
اشعار 6013
باغی که در آن آب هوا روشن نیست
هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست
هر دوست که راستگوی و یکرو نبود
در عالم دوستی کم از دشمن نیست
فرخی یزدی
   
آرزوها 1679
اگر همه چیز خریدنی بود... برای مادرم کمی جوانی می خریدم... برای پدرم عمر دوباره ... و برای خودم خنده های بچگی...
ناشناس
   
دل نوشته 2558
تـو می‌دانی شب‌ها از خواب پریدن و

دنبال تو گشتن یعنی چی؟؟؟

نه، نمی‌دانی...

بی قراری روز را هم نمی‌دانی

مـن اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سَرَم باشد...

دوست دارم خودم را در این خرابی

آواره‌ات ببینم...

نـبودنت را ولی

دوست ندارم!

این دیگر خارج از توان من است...

رنج‌های دنیا را

به یک لبخندت می‌خرم

این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم

همین که بدانم می‌آیی

لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم

به خودم عطر می‌زنم

آماده و منتظر

جلوی در می‌ایستم

و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم

انتظارت را دوست دارم

گفتم که!

ته خیابان را دوست دارم.
ناشناس
   
نکته 2890
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند ،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند ، تا چه حد می تواند آدم را بیازارد.
مارسل پروست
دیگران
   
نکته 896
خیلی بد است
وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند!
میشل فوکو
   
نکته 2320
چـــون در دل تو گـــــل گـذرد گـــــل باشــــی
ور بلبـــــلی بــــی قـــــرار بلبــــــل باشـــــی
تو جزئی و حـــق کــل است اگـــر روزی چـند
اندیــــشه کل پیـــــشه کنــی کل باشی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2783
می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه بفهمی
می توانم ساعتها نگاهت کنم
بی آنکه بدانی
می توانم بارها ببوسمت
بی آنکه حس کنی
عشق
همیشه رسیدن نیست...
ناشناس
   
نکته 1606
واقعا برایم جالب است که بدانم، آیا خداوند برای آفرینش جهان هیچ حق انتخابی هم داشته است؟!
آلبرت انیشتین
   
نکته 667
سکوت خطرناکتر از حرفهای نیشدار است!
بدون شک کسی که سکوت می کند ، روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت...
ناشناس
   
نکته 1272
بدترین انتقامی که میتونی از یکی بگیری اینه که فراموشش کنی.
ناشناس
   
نکته 865
انسانی که هدفش خدمت به خداست ممکن است انسان خوبی باشد، اما انسانی که هدفش خدمت به انسان باشد حتما انسان خوبیست.
زکریای رازی
دیگران
   
حکایت 1769
" ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! "
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ
ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!!
ناشناس
   
تلنگر 2015
شب سردی بود.
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن.
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه.
رفت نزدیک تر...
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش. هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن. برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود!
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت !
پیرزن زود بلند شد. خجالت کشید!
چند تا از مشتریها نگاهش کردند!
صورتش رو قرص گرفت. دوباره سردش شد!
راهش رو کشید رفت.
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان. مادر جان!
پیرزن ایستاد. برگشت و به زن نگاه کرد!
زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم!
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه. موز و پرتغال و انار.
پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه. مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت: اما من مستحقم مادر من، مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن .
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند. میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد.
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش.
دوباره گرمش شده بود. با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه. پیر شی خیر بیبینی این شب چله
ناشناس
   
نکته 1194
هر چه کم‌تر بدانید
فکر می‌کنید بیشتر می‌دانید،
چون نمی‌دانید که
نمی دانید...
ناشناس
   
نکته 1569
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟!
پاسخ داد :
امروز به اختیار من است تا چه بکارم...!!
اما فردا به جبر ، محصول آن را درو خواهم کرد...!!
ناشناس
   
نکته 2755
ﻣﻦ ﺩﺭﺍﯾﺮﺍﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﯾﺪﻡ !....
ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ !....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺜﻞ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﭘﻞ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !......
ﺍﺯ ﺭﺯ ﻫﻠﻨﺪﯼ ﻫﻢ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !.....
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ !....
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ !.....
ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ !........
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ !...
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺖ !..
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﭼﯿﺰ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﮕﺬﺍﺭ !...
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭﺳﺎﻝ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺩﺍﺭﻧﺪ !..
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺏ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﻧﯿﺖ
ﺧﻮﺏ !
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺍﻣــــــــﺎ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﺍﺳﺖ
پروفسور مجید سمیعی
   
شوخی 927
مورد داشتیم دختره زنگ زده فرودگاه و پرسیده:
ببخشيد پرواز تهران مشهد زمانش چقدره...؟
خانومه گفته: يه لحظه...!
دختره گفته: مرسي و قطع کرده.....!!!!!!
ناشناس
   
نکته 3642
ﻗﺮﻥ ۱۳ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ. ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ۱۲ ﻫﺰﺍﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
ناشناس
   
نکته 2637
آدم های مهربان ....
از سر احتیاج مهربان نیستند...
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند، که بدی کنند!

آنها ، خود انتخاب کرده اند که نبینند ...نشنوند و به روی خود نیاورند... نه اینکه نفهمند!

هزاران فریاد، پشت سکوت آدمهای مهربان است...
سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...
ناشناس
   
نکته 2343
كشاورزی برنده تولید برتر شناخته شد و جايزه‌ی بزرگ جشواره كشاورزى را دريافت كرد.
او هر سال در اين جشنواره‌ی كشورى شركت مىكرد و به عنوان یکی از بهترين كشاورزهای نمونه برگزيده مىشد.
روزى روزنامه‌نگارى با او مصاحبه‌اى انجام داد تا راز موفّقيتش را بداند.
هنگام گزارش، روزنامه‌نگار پى برد كه او هر سال، مقدار قابل توجّهى از محصولاتش را بين همسايه‌ها تقسيم مىكند تا آنها براى كاشت خود از آن استفاده كنند.
روزنامه‌نگار كه از عمل اين كشاورز، بسيار متعجّب شده بود، از او پرسيد:
«تمامى اين افراد، رقيب شما هستند و شما براى كاشت محصول خوب، به آنها بهترین بذر خود را مىدهيد ..! چرا؟ »
كشاورز گفت : «چرا ندهم ..!؟ مگر نمىدانيد باد، گرده‌ها را از مزرعه‌اى به مزرعه‌ی ديگر پخش مىكند. اگر همسايه‌هاى من، محصول نامرغوبى به عمل آورند در آن صورت بر اثر گرده‌افشانى ، كيفيت محصول من نيز پايين مىآيد؛ اما اگر من در رشد كيفيت محصول همسايه‌هايم تلاش كنم، به بهبودى كيفيت محصولات خودم هم كمك كرده‌ام؛ در واقع اين، بزرگترين خدمت به خودم است.
نگاه و انديشه‌ی اين کشاورز را مىتوان به ديگر ابعاد زندگى نيز تعميم داد:
اگر صلح و آرامش را دوست داريم بايد براى صلح و آرامش ديگران قدم برداريم.
اگر در شهر و کشور من صلح برقرار نباشد، چگونه می‌تواند در محله و خانه من آرامش برقرار باشد.
اگر آسایش خودم را دوست دارم بايد براى زندگى همکارانم نیز آسایش فراهم کنم. چون همکاران آسیب دیده نمی‌توانند به من کمک کنند.
اگر مىخواهيم خوشبخت زندگى كنيم بايد براى خوشبختى ديگران تلاش كنیم ...
ناشناس
   
نکته 1777
آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید.
به گربه گفت: «از کدام مسیر باید بروم؟»
گربه پرسید: «به کجا می‌خواهی بروی؟»
آلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نیست که از کدام راه بروی.»
(آلیس در سرزمین عجایب ـ لوئیس کارول)
آینده" مکانی نیست که به آنجا می رویم،
جاییست که آن را به وجود می آوریم.
راه هایی که به "آینده" ختم می شوند یافتنی نیستند، بلکه ساختنی اند و ساختن آن؛ هم سازنده را و هم مقصد را دگرگون میکند
ناشناس
   
نکته 711
اسکیمو: اگر من چیزی درباره ی خدا و گناه ندانم
آیا بازهم به جهنم میروم؟؟؟؟؟؟
کشیش: نه، اگر ندانی نمی روی.…
اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی..!
" آنی دیلارد"
دیگران
   
نکته 1334
جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای
ناشناس
   
نکته 2851
مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم اینست که چه درکی دارید.
دکتر شریعتی
   
نکته 3211
عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
ناشناس
   
دل نوشته 2531
روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری ...
ناشناس
   
اشعار 4032
داغستان دل

بر زمین خشک دلم ؛

کز جفایت خاره زاراست –

گریه می کارم

تا مگر کز داغستان دلم –

لاله روید؛

وتوآیی ؛

گلدسته سازی .

ومن ؛

دل خوش ازاین که-

داغ های دلم را-

چیده چیده رفتی.
فکرت
   
پند و اندرز 1893
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت. چشمشان به يک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم....... استاد گفت: چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين... مقدارى پول درون آن قرار بده... شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدن.کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد.



بعد از وارسى ،پول ها را ديد با گريه ،فرياد زد خدايا شکرت .... خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى .... ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويي به نزد انها باز گردم و همينطور اشک ميريخت.... استاد به شاگردش گفت هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى نه بستاني..... در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید. در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید. در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید. در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید....

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد، مگر به " فهم و شعور " ، مگر به " درک و ادب " 
ناشناس
   
نکته 1242
همیشه سکوت نشانه تایید حرف طرف مقابل نیست ،
گاهی نشانه قطع امید از سطح شعور اوست!!
ناشناس
   
دانستنیها 1146
ﻓﻮﺍﯾﺪ ﺩﻭﺳﯿﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ !
ﻓﻮﺍﯾﺪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﻭ ﻋﺪﺩ ﺳﯿﺐ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ
ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ
ﻃﺒﻖ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺟﺪﯾﺪ، ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﻋﺪﺩ ﺳﯿﺐ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺳﻄﺢ ﮐﻠﺴﺘﺮﻭﻝ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒﯽ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﮐﻨﺪ .
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﯽ
ﺩﺭ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺋﺴﮕﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺍﺑﺘﻼ ﺑﻪ
ﺣﻤﻼﺕ ﻗﻠﺒﯽ ﻭ ﺳﮑﺘﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺳﻄﺢ ﭼﺮﺑﯽ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ.
ﻣﺼﺮﻑ ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ، ﺳﻄﺢ ﮐﻠﺴﺘﺮﻭﻝ
ﺧﻮﻥ ﺷﺮﮐﺖﮐﻨﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﯾﮏ ﭼﻬﺎﺭﻡ
ﮐﺎﻫﺶ ﺩﺍﺩ.
ناشناس
   
تلنگر 2939
دخترک حواست را جمع کن اینجا سرزمین.....
من است توباید دامنت را به اندازه ایمان.......
من تنظیم کنی زیادی با من مهربان باشی.......
میگویند فاحشه ای.............
ناشناس
   
نکته 2228
مهمترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه).
صادق هدایت
   
نکته 2307
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
نکته 1918
مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم دارد
وقت نداشت.....
دستش همیشه بند بود .
بند بستن بند کفشهای من
که گره زدن بلد نبودم
دستش بند دکمه ی روپوش خواهرم بود
بند مشقهای برادرم.
من اما دوست داشتنش را
زنگ های تفریح
در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود
گاز می زدم
ناشناس
   
اشعار 4102
چــه بیـهوده زعشـقـت درگــرفتم
وطــن درخــاک و خاکسـتر گـرفتـم
نـمیــدانــی تــو قـدر عـــاشقی را
چـــرا عـــشــق ترا رهــبـر گـرفتـم
فکرت
   
نکته 2303
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،
عزیز میشود !
يک لحظه آفتاب در هوای سرد ،
غنيمت میشود !
خدا در مواقع سختی ها ،
تنها پناه میشود !
يک قطره نور در دريای تاريکی ،
همه‌ی دنيا میشود ...
يک عزيز وقتی که از دست رفت ،
همه کس میشود ...
پاييز وقتی که تمام شد ٬
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود !
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !!!
" قدر داشته‌هایمان را بدانیم ...
چرا که ، خیلی زود ، دیر میشود ! "
کسی که میشکند .....
میشکند ....
تکه هایش جمع نمی شود که نمیشود .....
ناشناس
   
مناجات 1397
با تمام حروف الفبا یه مصرع شعر خطاب به خدا.

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
______________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
______________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
______________________________
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
______________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
______________________________
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
______________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
______________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
______________________________
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه ها کردم
______________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
______________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
______________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
______________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
______________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
______________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
______________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا
کردم
______________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
______________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
______________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
______________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
______________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
______________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
______________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
______________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
______________________________
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
______________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
______________________________
(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم
______________________________
(ن) نرانی از درمیخانه ات یا رب که ساقی راصدا کردم
_____________________________ (و) ولی را من خدا دانم خدا را مقتدا کردم
______________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم
______________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم
ناشناس
   
نکته 1753
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:

تا راست تمام نشده دروغ نگویم؛
تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم.
تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم

دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است!!
ناشناس
   
نکته 409
زمانی فرا می رسد که می فهمید کسانی که حتی حاضر نیستند بخاطر شما از گودالی رد شوند لیاقت آنرا ندارند که بخاطرشان از اقیانوس ها عبور کنید
ناشناس
   
حکایت 3206
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم
یارّب چه شود آخرت ناطلبیده
ناشناس
   
نکته 527
جایی برای رفتن داشتن یعنی : خانه
کسی را برای دوست داشتن ، داشتن یعنی: خانواده
و داشتن هر دو یعنی نعمت
ناشناس
   
عاشقانه ها 1369
روسری سر می کنی ، باشد حریری بهتر است
روی موهای طلایی رنگ شیری بهتر است
.
جای تو بودم نمی کردم به سر چادر سری
فرصت دیدار را از من نگیری بهتر است
.
احترام چشم تو "بر چشمهایم" واجب است
زل زدن زیباست اما سر به زیری بهتر است
.
آسمان چشم مستت تا نگاهم می کنی
از تمام کهکشان راه شیری بهتر است
.
آن قدر بی اعتنایی با من و احساس من
گاه می گویم به خود ازغم ، بمیری بهتراست
.
گر چه این کوچه پر است از ردپای بی کسی
نقش پایت باز هم از ناگزیری بهتر است
.
این غزل را خواستم تقدیم چشمانت کنم
با تبسم های خود از من بگیری بهتر است
ناشناس
   
عاشقانه ها 7148
وقتی شما جرات دوست داشتن

او را نداشته باشید

دیر یا زود

سر و کله ی یک شجاع

پیدا خواهد شد!
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته 193
یک مرد واقعی همانطوری با همسرش رفتار میکند که می خواهد مرد دیگری با دخترش رفتار کند
ناشناس
   
اشعار 4060
تنها

جدا جدا در سیاهی ؛
غروب می کنی
جداجدا به کام شب ؛
رسوب می کنی.
بیا
تنها مکن سفر
تنها مروبه پیش، که :
به منزل نمی رسیری ،
چون زورق شکسته به ساحل نمیرسی
تنها –
« بایک ستاره شهر چراغان نمی شود
بایک شگوفه باغ بهاران نمی شود
فکرت
   
تلنگر 7137
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
ناشناس
   
حکایت 2129
گویندناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می‌کرد که چشمش به ذغال‌فروشی افتاد. مرد ذغال‌فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال‌ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود. ناصرالدین‌شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال‌فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بوده‌ای؟»
ذغال فروش زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغال‌فروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در جهنم دیدی؟»
ذغال‌فروش حاضرجواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغال‌فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت: «اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!»
ناشناس
   
گلایه 2930
بیان نامردی هاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

خدا را مهلتی، ای عشق تا زاین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم
گهی از ساختن نالم ، گهی از سوختن گویم

ازعشق گمگشته ی من هم نشان آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم
ناشناس
   
تلنگر 57
چهار چیز صدا نداره
مرگ فقیر
ظلم غنی
چوب خدا
شکستن دل
ناشناس
   
نکته 850
ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است.
سقراط
   
نکته 837
تنها علاج عشق، ازدواج است.
(آرت بوخوالد)
دیگران
   
ضرب المثل 829
اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار.
(ضرب المثل تركی)
ناشناس
   
نکته 3639
روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
سقراط
   
آرزوها 3186
روح زندگی را در حیاط قدیمی

کنار حوض کاشی آبی
حوالی شمعدانی ها

کنار سماور مادربزرگ
جا گذاشتیم

کاش نمی گذاشتیم دیوارها
جای درها را بگیرند
ناشناس
   
پند و اندرز 191
بعضی زخمها هست
که هر روز صبح باید
روشون رو باز کنی ، نمک بپاشی
..تا یادت نره
دیگه سراغ بعضی آدما نباید رفت !!
حسین پناهی
   
آرزوها 1261
دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
یک بعدازظهر تابستان باشد...
باغچه ای آب دهیم...
فرشی بیاندازیم روی ایوان
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور!
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
پدر بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم
دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم و
هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود و برای باز کردن در
باید از حیاط میگذشتی، چه ظل تابستان، چه در یخبندان زمستان
امــــــــــــــــــــــــــــــــــا حیف...
همه شان گذشتند
از آن خانه چیزی نمانده
جزیک خاطره...
دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار باغچه
برای بوی زعفران شله زردهای نذری
برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستاره
برای پریدن از روی جوی آب
برای دوچرخه سواری
برای ایستادن در صف نانوایی
برای خوردن یک استکان کمر باریک چای
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برای هیاهوی بچه‌ها پشت دیوار هر خانه
خانه پدری یک بهانه بود.....
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای خودم تنگ شده است...!
ناشناس
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
تلنگر 538
هرگز نمی فهمی چقدر قوی هستی،
تا اینکه قوی بودن...تنها گزینه ی انتخابی توباشد.
ناشناس
   
تلنگر 1217
مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می کرد که آیا میتواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه.
بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت برایش وجود نداشت.
طلبکارها مدام پیگیر طلب خود بودند.
فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قراردادهای بسته شده را داشتند.
مدیر غرق در همین افکار بود که ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت:
" من میتونم کمکت کنم."
سپس نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و به دستش داد و گفت:
"این پول رو بگیر"!
و ادامه داد: یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و این پولی رو که بهت قرض دادم بهم برگردون! بعد هم از آنجا دور شد و رفت.
مدیر شرکت، درحال ورشکستگی یک چک 500/000 دلاری در دستش دید که امضای "جان دی راکفلر" یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین را داشت.
مدیر با خود فکر کرد: حالا میتونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم!
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد!!
همین که می دانست چنین چکی دارد اشتیاق و توان تازه ای برای نجات شرکت پیدا کرد.
او توانست از طلبکاران برای پرداخت های عقب افتاده فرصت بگیرد.
توانست چند قرارداد جدید ببندد و چند سفارش بزرگ دریافت کرد!
در عرض چند ماه او توانست تمام بدهی ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعداز اتفاقی که در پارک برایش افتاده بود با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست.
راکفلر آمد، اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند،
پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: " گرفتمش!"
بعد به مدیر نگاه کرد و گفت:
امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد.
این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می کند و به مردم می گوید که راکفلر است!!!
مدیر که از این صحنه بسیار متعجب شده بود تازه فهمید این پول یا چک آن پیرمرد نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.
درآمد:
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید،
برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج:
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید،
بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز:
آنچه که بعد از خرج کردن میماند را پس انداز نکنید،
آنچه را که بعد از پس انداز کردن میماند خرج کنید.
ریسک:
هرگز عمق یک رودخانه را با هر دوپا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری:
همه ی تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات:
صداقت هدیه ی بسیار ارزشمندی است،
آن را از انسان های کم ارزش انتظار نداشته باشید.
و سرانجام:
افکار شما بهترین بانک سرمایه شماست، از آن بهتر بهره بگیرید.!!
ناشناس
   
حکایت 1553
* خودداری *
راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا
خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک
راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ،
اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی
نگفت .
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت
کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به
پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب
رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف
زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت
می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!
ناشناس
   
نکته 2842
موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند ، سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند، وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد ، دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند، مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد ، بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد، ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنا بر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند . مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد :
ضربه زدن با آچار : ۲دلار
تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار
وزیر آن نیز نوشت :
تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد.
ناشناس
   
پند و اندرز 158
گذشته مانند استفاده از آینه ماشین است خوب است گهگاهی برای اینکه متوجه مقدار مسافت طی شده بشوید به عقب بنگرید
اما اگر بیش از حد خیره بمانید آنچه که در مقابل دارید رااز دست خواهید داد
ناشناس
   
نکته 231
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!
یکی دیگه شیک نمی پوشه..
یکی دیگه آرزویی نمی کنه..
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده..
یکی دیگه به خودش نمیرسه..
یکی مدام ترانه های غمگین گوش میده..
یکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمی گیره..
یکی محبت نمیکنه..
یکی دیگه محبت نمی پذیره..
اینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند...
پائولو کوئیلو

متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...
دیگران
   
دل نوشته 1621
کاسه صبر بیاور ،
دل من ریخته است.
ناشناس
   
نکته 2653
نـه تـو مـی مـانـی و نـه انـدوه
و نـه هـیـچ یـک از مـردم ایـن آبـادی
بـه حـبـاب نـگـران لـب یـک رود قـسـم....
و بـه کـوتـاهـی آن لـحـظـه ی شـادی کـه گـذشـت.....
غـصـه هـم مـی گـذرد....
آن چـنـانـی کـه فـقـط خـاطـره ای خـواهـد مـانـد.....
لـحـظـه هـا عـریـانـنـد.....
بـه تـن لـحـظـه ی خـــود......جـامـه ی انـدوه مـپـوشـان هـرگـــز....!!!
ناشناس
   
نکته 1843
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است.
فرانکلین
   
نکته 594
کسیکه به خودش دروغ می گوید و به دروغ خودش گوش می دهد کارش به جایی خواهد رسید که هیچ حقیقتی را نه از خودش و نه از دیگران تشخیص نخواهد داد.
داستایوفسکی
   
شوخی 2163
توصيف مرد:

( خراب کننده آسايش )
در روزهاى تعطيل

( رو اعصاب )
در هنگام خريد

( باعث استرس )
وقت حاضر شدن خانم براى مهمانى

( خودخواه )
موقع تماشاى تلويزيون

( كمياب )
در زمان دلتنگى

( مهربان و دوست داشتنى )
در خواب

( مظلوم )
وقتى پول ندارد

( خوش زبان و بامزه )
براى ديگران

( پر رو و عصبانى )
وقتى خطا كرده

( دست و دلباز و کاری )
برای مامان جونش

( روشن فکر )
برای خواهراش

( زيادی )
در مسافرت

( دست و پاگير )
در مجالس

( طلبکار )
در همه مواقع

( مزاحم )
موقع مهمانی در آشپزخانه

( خنگ )
در بيادآوری مناسبتها

( بيش فعال )
در مهمانيهای خانوادگی اش
ناشناس
   
دانستنیها 2376
تا مي توانيد سماق بمكيد

سماق در نقاط مختلف جهان به عنوان چاشني انواع غذاها، سالاد و به خصوص انواع كباب است و استفاده زياد از سماق سبب شده است كه تحقيقات وسيعي بر روي آن صورت گيرد. املاح و مواد بسيار متنوع سماق حاكي از ارزش غذايي و دارويي آن است.

اثرات مهم سماق بطور خلاصه به شرح زير است:
قابض: سماق بهبود دهنده زخم ها، بند آورنده خون، ضد اسهال و درمان كننده اسهال خوني است.

كاهش دهنده قند خون: مصرف سماق تحمل بيماران ديابتي را نسبت به گلوكز افزايش مي دهد.

كاهش دهنده اسيد اوريك: سماق بصورت غير رقابتي آنزيم زانتاتن اكسيدزا را مهار كرده و از اين طريق باعث كاهش اسيد اوريك خون در بيماران مبتلا به نقرس مي شود.

ضد ميكروب: سماق داراي اثر ضد ميكروبي قوي بر روي تعداد زيادي از ميكروارگانيسم هاي خطرناك و بيماري زاست.

ضد ويروس: اثرات ضد ويروسي سماق بر روي تعدادي از ويروس ها، بخصوص ويروس هاي تنفسي، از جمله آنفولانزاي نوع A و B، پارا آنفولانزاي تيپ 3، آدنوويروس تيپ 5 و ويروس سرخك بسيار موثرند.

همچنين عصاره سماق اثرات ضد قارچي چشمگيري از خود نشان داده است.
آنتي اكسيدان: سماق داراي خاصيت آنتي اكسيداني قوي و خنثي كننده راديكال هاي آزاد، همچنين اثرات ضد سرطاني قابل توجهي است.

خواص مهم ديگر سماق كه مورد مطالعه و تاييد قرار گرفته است، عبارتند از: ضد التهاب، ضد موتاژن، ضد سرطان و ضد مالاريا.
ناشناس
   
نکته 2884
غصّه هایتان را با قاف بنویسيد تا هرگز باورشان نکنيد!
انگار فقط قصّه است و بس...
ناشناس
   
اشعار 4050
چه هستی؟

گاه آب وگاه آتــش ، من نــمیدانـم چــه هستی
گاه مهرو گاهی خشم آخربگویاراز چه دستی
گه به نازم میکشی گاهی به عشوه میبری دل
نــازنینم بــا جــفایـت شـیـشۀ دلــرا شکــستی
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com