شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 559
چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.
ناشناس
   
نکته 2858
صبوری با خانواده عشق است ، صبوری با دیگران احترام است ، صبوری با خود اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا ، ایمان است .
ناشناس
   
شوخی 1144
دختر : بابا بوست کنممممممممممممم؟
بابا: پول ندارم ها! عصری مامانت بوسم کرد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1692
رقص گلهای شقایق دیده ای؟
حالت چشمان عاشق دیده ای؟
محو پرواز کبوتر گشته ای؟
از نگاهی تو مکدر گشته ای؟
با قناری ها دوبیتی خوانده ای؟
خنده ای را بر لبی بنشانده ای؟
محض یارت کوچه ای گز کرده ای؟
فارغ از دنیا دمی حظ کرده ای؟
گر چنین با زندگی سر کرده ای!
درس عشقت را تو از بر کرده ای....
ناشناس
   
نکته 2389
سیف فرغانی شاعر روزگار مغول که منتقد اجتماعی بود.این شعر از معروفترین یادگارهای اوست که مخاطبش مغول ها هستند

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
دیگران
   
نکته 685
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ؟
دوستتون؟
عشقتون؟
ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد!
ناشناس
   
دل نوشته 477
.... ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﯿﺪﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﮒ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻡ ﺗﻨﺒﯿﻬﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ.
ناشناس
   
اشعار 4063
شب بخیر
افگنده شب بررخ نقابش ای نگارم شب بخیر
تو می روی درمقدمت جان می سپارم شب بخیر
یک لحظه بنشین ؛ بنگرم چشمان زیبای ترا
چون لاله داغم کرده رفتی ای خمارم شب بخیر
افگنده کاکل را به رخ ، از دیده می گردی نهان
من چون کنم ای ماه این شب های تارم شب بخیر
دل می تپد اندربرم چون می روی ای سروناز
آخرچرا ای نازنین بردی قرارم ، شب بخیر
شب تا سحر در خواب نازی ای بت زیبای من
والله که یار از بهر تو شب زنده دارم شب بخیر
حالا که رفتی جان من ، باشد نگهدارت خدا
اما بتا ؛ هجر ترا تاقت ندارم شب بخیر
باشد که آیی دلبرم ؛ بربستر" فکرت " شبی
آخر صنم ؛ بینی به تن جانی ندارم شب بخیر
فکرت
   
نکته 541
دوست خوب اگه نتونه بلندت کنه
حداقل کمکت میکنه که نیفتی..!
ناشناس
   
حکایت 2896
روزي خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست.
*
*
*
خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد.
خياط گفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"
ناشناس
   
نکته 583
عده ای از مردم باران را حس می کنند.
دیگران فقط خیس می شوند.
باب مارلی
دیگران
   
دانستنیها 2376
تا مي توانيد سماق بمكيد

سماق در نقاط مختلف جهان به عنوان چاشني انواع غذاها، سالاد و به خصوص انواع كباب است و استفاده زياد از سماق سبب شده است كه تحقيقات وسيعي بر روي آن صورت گيرد. املاح و مواد بسيار متنوع سماق حاكي از ارزش غذايي و دارويي آن است.

اثرات مهم سماق بطور خلاصه به شرح زير است:
قابض: سماق بهبود دهنده زخم ها، بند آورنده خون، ضد اسهال و درمان كننده اسهال خوني است.

كاهش دهنده قند خون: مصرف سماق تحمل بيماران ديابتي را نسبت به گلوكز افزايش مي دهد.

كاهش دهنده اسيد اوريك: سماق بصورت غير رقابتي آنزيم زانتاتن اكسيدزا را مهار كرده و از اين طريق باعث كاهش اسيد اوريك خون در بيماران مبتلا به نقرس مي شود.

ضد ميكروب: سماق داراي اثر ضد ميكروبي قوي بر روي تعداد زيادي از ميكروارگانيسم هاي خطرناك و بيماري زاست.

ضد ويروس: اثرات ضد ويروسي سماق بر روي تعدادي از ويروس ها، بخصوص ويروس هاي تنفسي، از جمله آنفولانزاي نوع A و B، پارا آنفولانزاي تيپ 3، آدنوويروس تيپ 5 و ويروس سرخك بسيار موثرند.

همچنين عصاره سماق اثرات ضد قارچي چشمگيري از خود نشان داده است.
آنتي اكسيدان: سماق داراي خاصيت آنتي اكسيداني قوي و خنثي كننده راديكال هاي آزاد، همچنين اثرات ضد سرطاني قابل توجهي است.

خواص مهم ديگر سماق كه مورد مطالعه و تاييد قرار گرفته است، عبارتند از: ضد التهاب، ضد موتاژن، ضد سرطان و ضد مالاريا.
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 254
دتوکس واترچیست و چرا باید برای حفظ سلامتی و تناسب اندام آن را نوشید

احتمالا تا کنون به شیشه هایی حاوی میوه و سبزیجات برخورد کرده اید، آیا می دانید نام این نوشیدنی ها دتوکس واتر است؟ دتوکس واتر دیرگاهی است که در منوی کافه ها جای خود را باز کرده و در فضای مجازی به خوردن آن بسیار توصیه می شود. در این مقاله به شما می گوییم دتوکس واتر چیست، چه خواص سلامتی بخشی دارد، چرا باید برای حفظ سلامتی و تناسب اندام آن را نوشید و در نهایت چطور می توان آن را تهیه کرد.

بدن انسان به طور فوق العاده ای در ساخت سموم بدن خوب عمل می کند. این سموم ناشی از عمل کبد، ریه ها و سوخت و ساز موادی است که از طریق خوردن بدن دریافت می کند. با هرگونه سم زدایی(با رژیم غذایی یا نوشیدنی) می توانیم زندگی مدرن امروز خود را بهبود ببخشیم. متأسفانه در عصری زندگی می کنیم که بدن با سموم مختلفی بمباران می شود، همانند غذاهای ناسالمی که می خوریم فست فودها, نوشابه و… لذا سیستم ایمنی بدن به مبارزه علیه این سموم اقدام کرده تا این سموم اضافی را از بدن دفع نماید. آب از جمله کلیدی ترین موادی است که به کمک سیستم ایمنی بدن آمده و در دفع این مواد زائد کمک می نماید.
در مواردی که آب به میزان کافی مصرف نشود، بدن جهت خارج کردن این سموم آب از دست داده که اغلب منجر به مشکلات سلامتی می شود. به علاوه اینکه عدم استفاده کافی از آب باعث تجمع سموم در بدن می گردد و تجمع مواد زائد در بدن موجب آسیب به اندام های بدن و حتی در مواردی سرطان می گردد. همه می دانیم مصرف آب برای بدن انسان مفید است و بهترین راه برای برای دفع و تخلیه سموم از بدن است.

زیرا آب به وسیله سیستم ایمنی بدن به دفع مواد زائد از بدن کمک کرده و از آن محافظت می نماید. لذا با توجه به نیاز بدن انسان به سلامتی، مخلوط آب با مواد شیرین کننده طبیعی به عنوان یک نوشیدنی مطلوب و موثر برای سلامتی مفید به نظر می رسد.
این نوشیدنی را می توان با توجه نیاز بدن( لاغری، رفع سلولیت پوست و…) نوع زندگی و تنوع مد نظر انتخاب نمود. این نوشیدنی برای سم زدایی از بدن استفاده می شود و کمک می کند سموم از بدن خارج شود. دتاکس واتر برای افرادی که خوراکی های ناسالم زیاد مصرف می کنند و همچنین برای افرادی که افسردگی دارند بسیار موثر است. البته این نوشیدنی برای همه افراد مفید است و باعث می شود احساس انرژی بیشتری کنند. دتاکس واتر برای افراد کم خون و دیابتی نیز بسیار موثر است. خبر خوب این است که نیاز نیست شما برای بدست آوردن چنین نوشیدنی هایی هزینه یا وقت زیادی صرف کنید، شما می توانید به میزان مصرف خود دتوکس واتر خانگی تهیه کرده و با اضافه کردن چند میوه خورد شده و سبزیجات مورد نظر از خواص آن استفاده کنید.

دتاکس واتر از آب و میوه های مختلف تهیه می شود.یکی از معروفترین دتاکس واتر ها شامل خیار، نعنا، لیمو و هندوانه است. دتاکس واتر را می توان هم با آب معمولی و هم با آب گازدار تهیه کرد.
نوع دیگر این نوشیدنی با پرتقال خونی، نعنا، رزماری وگریپ فروت است. این دتاکس به تقویت سیستم ایمنی بدن و هضم غذا کمک می کند.
دتاکس کیوی و توت فرنگی نیز یکی از انواع پرطرفدار آن است و باعث زیبایی پوست می گردد.
ترکیب سیب و لیمو، سیب سبز و دارچین، خیار و لیمو و تمشک نیز برای دتاکس واتر بسیار مناسب هستند.
ناشناس
   
نکته 1694
عشق چیست ؟
جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد
و مرد تکیه گاهی برای زن؟
یعنی فهم این نیم خط آنقدر سخته که همه تنهایند؟!
ناشناس
   
لطیفه 2209
مش غلوم هم عاقبت،شد اهل دیش
آنتنی بگذاشت ،در ایوان خویش

تا زند،گشتی،در این کانال ها
فیلم ها و همچنین ،سریال ها

بالشی بر پشت و ریموتش،به دست
صبح تا شب پای تی وی ،می نشست

فیلم ها بر روی او تاثیر کرد
کم کمک،رفتار او تغییر کرد

هر زمان می دید از آن تیپ ها
شکوه سر می داد و می گفت،: ای خدا

از چه رو یارم فشن اندام نیست؟!!
یعنی آن چیزی که من می خوام، نیست

همسری تیپیک تر ،باید گرفت
یک کمر باریک تر، باید گرفت

در پی این عزم و تصمیم، آن خپل
بر سبیل و موی خود مالید، ژل

رفت و یار خوش ادایی،تور کرد
دلبر بالا بلایی جور کرد

چند وقتی روزگارش خوب بود
چونکه یارش ظاهرا مطلوب بود

یار هم از او سواری می گرفت
بسته بسته ،ده هزاری می گرفت

بی مهابا خرج می کرد آن بشر
تا شود از دیگران، خوش تیپ تر

مش غلوم وضعش یه هو ناجور ش
زرت او یکباره بد قمصور شد

یار، آهنگ جدایی ساز کرد
نغمه های بی وفایی ساز کرد

طالب مهریه اش شد، ناگهان
مش غلوم، بر کله و بر سر زنان

تا که از این غصه و اندوه و درد
طبق اسناد پزشکی، سکتـــــــه کرد

چون که بیرون آمد از حال کما
گفت پایین آورید این دیش را

چون که این سریال ها یک دام بود
تشت رسوایی من بر بام بود

گند زد یار فشن بر هیکلم
ای به قربان عیال اولم

ای فدای وزن و هم پهنای او
جنگل پر پشت ابروهای او

ای فدای موی مش نادیده اش
چشم های سایه نامالیده اش

هر کجا باشد صدایش می کنم
بعد از این جان را فدایش می کنم
ناشناس
   
نکته 1075
چقدر دوست داشتنی هستند آدمهایی که شبیه حرفهایشان هستند...
میلان کوندرا
دیگران
   
دل نوشته 96
رفت و دیگر ندارمش
تقصیر خودم بود
ته این همه شعر که برایش نوشتم ، نقطه نگذاشتم
ناشناس
   
پند و اندرز 234
زندگی عادلانه نیست و بهتره تو هم به این موضوع عادت کنی
آلیس مونرو
دیگران
   
نکته 2859
اندیشیدن به گذشته اندوه ، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد ؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد .
ناشناس
   
نکته 3141
گلستان سعدی..یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
سعدی
   
نکته 729
پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می تونن مرد باشند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2521
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "...
چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد،حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
ناشناس
   
نکته 2483
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای ما
ناشناس
   
دل نوشته 1423
باید خدا را بردارم
بگذارم در کوله پشتی ام
ببرم یک گوشه ی دنج
تنهایی
یکی یکی آرزوهایم را بگویم
بعد در چشمانش خیره شوم
بگویم
از فکرت هم بیرون بینداز که من
دستِ خالی از اینجا می روم
من می دانم تو تمامِ آرزوها را برآورده می کنی
اما
بیرونِ این چهارگوشِ تنهایی من و تو
خیلی ها دارند خداااایی می کنند
می دانی که چه می گویم ؟
دل می شکنند و آخرش می گویند
عزیزم! خدا نخوااااست
دل خوش می کنند و میانه ی راه
می گویند
خدا دلت را خوش کند من که بنده ای بیش نیستم !
و می روند و می شکنند
من که می دانم تو همه ی این ها را می دانی
من که می دانم بغضت از برایِ بی وفایی من و همه ی من هاست
اما تو بیا و خدایی کن
و کوله پشتیِ مرا
پر کن از آرزوهایِ زیبایم...
ناشناس
   
پند و اندرز 320
برهنه ات می کنند تا بهتر بشکنی نترس گردوی کوچک آنچه سیاه می شود دست آنهاست نه روی تو
نیما یوشیج
   
تلنگر 35
جنايتكاركه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسيد.
چند روزچيزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه ميوه فروشى ايستاد و به سيب هاى بزرگ و تازه خيره شد، اما پولى براى خريد نداشت. دودل بود كه سيب را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدايى كند. توى جيبش چاقو را لمس مى كرد که سيبى را جلوى چشمش ديد چاقو را رها كرد... سيب را از دست مرد ميوه فروش گرفت. ميوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.
روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه ميوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سيب در دست او میگذاشت.یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عكس توى روزنامه را شناخت.زير عكس نوشته بود: قاتل فرارى و جايزه تعيين شده بود.
ميوه فروش شماره پليس را گرفت... موقعی که پليس او را مى برد،به ميوه فروش گفت : آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم.ديگر از فرار خسته شدم.هنگامى كه داشتم براى پايان دادن به زندگى ام تصميم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
بگذار جايزه پيدا كردن من، جبران زحمات تو باشد
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر 632
يك پیام تكان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسيد .......
آیا شما زنی شاغل هستيد،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من يك خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!
من یک پيشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستيار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!
مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم اين است:
"مگه چكار كردي از صبح تا حالا؟"

تقدیم به همه زنان
كه مثل نمک ويژه هستند...
تا هستند هيچكس متوجه حضورشان نيست ، ولي وقتي نيستند همه چيز بيمزه است!!
ناشناس
   
تلنگر 26
من که مُردم قبر خود را سنگ میخواهم چکار

یا چنان مادر زنی دل تنگ می خواهم چکار

تا که هستم بنده را دریاب و خوبی کن عزیز

بعد رفتن از فراقم منگ!! میخواهم چکار

بنده را حالا پیامی و سلامی لازم است

نازنین بعد از مماتم زنگ !! میخواهم چکار

روی قبرم دوستانی مهربان و بذله گو

یک به یک طناز و شوخ و شنگ میخواهم چکار

مثل آدم باش با من خوب و ناز و خنده رو

بعد مُردن گریه با نیرنگ میخواهم چکار

بعد مرگم اشک تمساح و یکی ریش بلند

هق هق موزونِ با آهنگ میخواهم چکار

از فراقم در لحد با استخوان توتیا

چهره ای غمگین و پر آژنگ میخواهم چکار

یا پی نعشم تو را محض نگاه دیگران

با کلاس و شیک و با فرهنگ !! میخواهم چکار

تا که هستم سفره ای ساده برایم پهن کن

روز ختمم خوان رنگارنگ میخواهم چکار

میفروشم قبل رفتن جامه و شلوار کم

بر سر مال و منالم جنگ میخواهم چکار

بعد مرگم بر سر قبرم چو می آیی بیا

آمدی ، اما رفیق ننگ میخواهم چکار!!
ناشناس
   
اشعار 4067
توفان غم
عشقش به دل چون جا گرفت
شورم همه دنیا گرفت
این آتش سوزنده بین
از فرق سرتا پا گرفت
رفتم زخود دیوانه سان
دل هم ره صحرا گرفت
طفلان بسر سنگم زدند
این شوروشربالا گرفت
از غصه مردم آه؛ آه
اشکم رهی دریا گرفت
طوفان غم آبم نمود
روزم شبی یلدا گرفت
« فکرت» بشد حالت خراب
عشقش بدل چون جا گرفت
فکرت
   
حکایت 2696
روزی پسرکی وارد مغازه ای میشود و مغازه‌دار در گوشِ مشتریش می‌گوید:
"اون پسر رو میبینی؟ اون احمق ترین پسرِ دنیاست! ببین الان بهت ثابت می‌کنم!"
مغازه دار یه اسکناس یک دلاری توی یک دستشو دو تا سکه ی ۲۵سنتی توی دستِ دیگرش میگذاره
و پسرک رو صدا میکنه و بهش میگه:
"پسرم، کدوم دست رو میخوای؟"
پسرک سکه‌ها رو بر میداره و از مغازه بیرون میره.
مغازه‌دار رو به مشتری گفت : "نگفتم؟"
بعدا وقتی مشتری از مغازه بیرون میاد،
پسرک رو میبینه که داره از مغازه‌ی بستنی فروشی میاد بیرون.
میگه : "عمو جون, می‌تونم بپرسم چرا توی مغازه سکه ها رو انتخاب کردی؟"
پسر در حالی که بستنی رو لیس میزد، رو به مرد گفت:
"چون روزی که اسکناس رو بردارم، بازی تموم میشه!"
ناشناس
   
نکته 1845
اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند.
نیچه
   
عاشقانه ها 2901
بهم گفتی خدا حافظ !
منم میگم خدا سعدی !
که روی غنچه ی لبهات ، بشینه طرح لبخندی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا عطار !
بدون جاوید می مونه ، تو و یاد اولین دیدار !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا سهراب !
خوشا آغوش داغ تو ، خوشا آن لحظه های ناب !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا خیام !
نشسته داغ آتیش لبت ، رو صفحه ی لبهام !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا جامی !
امیدوارم نشی هرگز ، اسیر تیر فرجامی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا نیما !
منم عاشق ترین عاشق ، بدونه تو تک و تنها ...!!!
ناشناس
   
نکته 1569
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟!
پاسخ داد :
امروز به اختیار من است تا چه بکارم...!!
اما فردا به جبر ، محصول آن را درو خواهم کرد...!!
ناشناس
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
تلنگر 3030
امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..
حواسمون به تفکرات قالبی باشد..
ناشناس
   
دل نوشته 2629
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!!
ناشناس
   
اشعار 3990
چندیست که ای آفت دوران خبرت نیست
در کوچه و در برزن و میدان ، خبرت نیست

رفتی تو از این کوی و گذر ، خرم و دلشاد
وز محنت دیرینه یاران خبرت نیست

دوشینه به بام آمده تا روی تو بینند
صبح آمد و ای ماه ، کماکان خبرت نیست

دل میبری از عامی و زاهد به نگاهی
از گمرهی خلق مسلمان خبرت نیست

نرخ شِکٌرَت رایج بازار شکسته
حیف است که از قیمت احسان خبرت نیست

این کوچه و آن کوچه چه غوغاست ز حُسنت
بردی ز دل شهر تو ایمان ، خبرت نیست

با باده لبریز خود اندوه که شویم
از پاکی اندیشه مستان خبرت نیست

عمری شده در قصد تو ای کعبه آمال
کز راه دل و خار مغیلان خبرت نیست

از راه دراز آمده ام بوسه بچینم
از ذائقه تشنه مهمان خبرت نیست
آرمان ایزدی
   
توکل 2649
ماه من غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر
که هنوز
بعدِ صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را
که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغازِ بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پُرِ امنیتِ احساس خداست

ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم ، همه خوشبختی توست

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند …

ماه من!
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست ، خدا هست هنوز

او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید
نشانم میداد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام ، غرق شادی باشد …

ماه من! غصه اگر هست ، بگو تا باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است …
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغــند
همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ، خدا هست
خدا هست هنوز
قیصر امین پور
   
نکته 263
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ:
ﺑﺎ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﺤﺚ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺑﺎ ﻭﻗﯿﺢ ﺟﺪﻝ ﻧﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﺗﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺍﺯ ﺣﺴﻮﺩ ﺩﻭﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﯿﺰﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ .
ﻭﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻌﻠﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﻫﻢ
ﻭ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ :
1 . ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ
2 . ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ
3 . ﻫﻤﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ
ناشناس
   
نکته 862
من نمی‌توانم مسیر باد را تعیین کنم
اما میتوانم بادبان های کشتی ام را
برای رسیدن به مقصدم تنظیم کنم.
جیمز دین
دیگران
   
نکته 957
اگه یک نفرو بکشی اعدامت می کنن
ولی اگه با بمب هزاران نفرو بکشی بهت مدال میدن.
چارلی چاپلین
   
نکته 3063
احساس سوختن
به تماشا .......
نمی‌شود ؛
آتش بگیر
تا که بدانی ......
چه می‌کشم
ناشناس
   
دل نوشته 308
گاندي خطاب به همسرش چه زيبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زياد نزديک به هم مي سوزيم،
و زياد دور از هم ، يخ مي زنيم .
تو نبايد آنکسي باشي که من ميخواهم،
و من نبايد آنکسي باشم که تو ميخواهي.
کسي که تو از من مي خواهي بسازي،
يا کمبودهايت هستند يا آرزوهايت.
من بايد بهترين خودم باشم براي تو.
و تو بايد بهترين خودت باشي براي من .
خوبِ من ، هنرٍِِ عشق در پيوند تفاوت هاست،
و معجزه اش ناديده گرفتن کمبودها .
زندگي ست ديگر...
هميشه که همه رنگ‌هايش جور نيست؛
همه سازهايش کوک نيست.
بايد ياد گرفت با هر سازش رقصيد؛
حتي با ناکوک ترين ناکوکش.
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به اين روزهايي که ديگر برنمي گردد؛
به فرصت هايي که مثل باد مي آيند و مي روند و هميشگي نيستند.
به اين سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جواني که رفت؛
حواست باشد به کوتاهي زندگي،
به زمستاني که رفت؛
بهاري که دارد
تمام مي شود کم کم،
آرام آرام.
زندگي به همين آساني مي گذرد.
ميگذرد، هر جور که باشي .... ‌
ماهاتما گاندی
   
شوخی 959
مریدی از شیخ پرسید: مگر نه این است که استفاده از زن در تبلیغات حرام است؟
شیخ پاسخ داد آری!

مرید گفت: پس چرا خدا برای تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده؟

شیخ بقچه ی خود جمع کرده به عراق رفت تا داعش او را بخورد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 7130
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حافظ
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
تلنگر 1268
دل را بد نام نکنیم
آنچه بعضی ها در سینه دارند
کاروانسراست
نه دل ! ! !
ناشناس
   
نکته 319
به بعضیها باید گفت :
امتحانی آدم باش شاید خودتم خوشت اومد!!
ناشناس
   
نکته 1862
وظیفه ی اصلی دولتهای حقیقی آن است كه نگذارند به انسانها مانند شیء نگریسته شود و دست كم، محدودیت و نگاهبانی را به حداكثر آزادی افراد اعمال كنند.
امانوئل کانت
   
نکته 2204
براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !
ناشناس
   
نکته 789
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی
یکی دیروز
و یکی فردا
ناشناس
   
اشعار 4000
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
نکته 1698
«دکتر برنیز سیگل» در کتاب خود می نویسد:
«اگر من به بیمارانم بگویم که سطح گلوبین های ایمنی خود را بالا ببرند، هیچ یک نمی دانند چگونه باید این کار را انجام دهند اما اگر به آنها یاد بدهیم که خود و دیگران را دوست بدارند، در حقیقت بطور ناخودآگاه همین تغییرات در بدن آنها رخ خواهد داد.»
هنگامی که فرد ابراز محبت می کند، سیستم ایمنی بدن او این قدرت را پیدا می کند که در برابر بیماری ها بایستد.
محبت، محل عبور موادشیمیایی مغز را تغییر می دهد و این امر بر مقاومت بدن تأثیرگذار است.
دیگران
   
نکته 7171
می پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند.جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند.خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند.خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند. خجالت بکشند از سنشان و نرقصند. با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...

نه...نترس دوست من. هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است.اگر به عشق نیاز داری عاشق شو.برقص.با صدای بلند قهقهه بزن.رنگهای شاد بپوش.تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است.زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...
ناشناس
   
نکته 469
زمانی که استالین فوت کرد خروشچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به باز گویی جنایات استالین کرد همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر از رهبر پیشین اینچنین تند انتقاد میکند.در حین سخنرانی که سالن مملو از جمعیت بود ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد:پس تو آن زمان کجا بودی؟
سالن ساکت شد خروشچف رو به جمعیت گفت :چه کسی این سوال را پرسید؟هیچکس جواب نداد دوباره گفت :کسی که این سوال را کرد بایستد
اما هیچ کس بلند نشد.خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت گفت:در آن زمان من جای تو نشسته بودم
ناشناس
   
نکته 2307
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
دل نوشته 414
خدایا
قسمت و حکمتت بماند برای آنهایی که درکش می کنند....
برای من نفهم...
فقط معجزه کن...
ناشناس
   
دل نوشته 2701
دلنوشته ی یک استاد دانشگاه

همه ایرانی هستیم و داریم درباره یک مسأله اجتماعی مملکتمان حرف می‌زنیم. یک روز در کلاس آسیب‌شناسی اجتماعی و در بحث از "خانواده و طلاق"، از دانشجویانم درباره تعداد فرزندان برخی از سیاستمداران کشورهای غربی سوال کردم. برایم بسیار جالب بود که بیشتر آنان مثلا می‌دانستند که اوباما دو دختر دارد و اینکه آنان چند سال دارند! برخی از دانشجویان معتقد بودند که این دولتمردان با این عکس‌ها و البته "در عمل" به جامعه می گویند که خانواده مهم است. کنجکاو شدم. در قسمت عکس سایت گوگل به فارسی(و نه انگلیسی) تایپ کردم" خانواده اوباما" و هزاران عکس از زندگی خانوادگی اوباما و گذران اوقات‌اش با کودکان و همسرش ظاهر شد. بیشتر این عکس‌ها را سایت‌های فارسی منتشر کرده‌اند. در همان کلاس از خانواده و تعداد فرزندان سیاستمداران کشورمان پرسیدم. حتما جواب را می‌توانید حدس بزنید. تقریبا اکثر دانشجویان اطلاعات درستی نداشتند. مثل استادشان! ولی من نشان ندادم که مانند آنها نمی‌دانم. خب من استادم! جالب آنکه آنان می دانستند مثلا جان کری چند فرزند دارد ولی در خصوص دکتر ظریف نمی دانستند!. باز نکته جالبی که در کلاس( چه اسم خوبی هم داشت: آسیب‌شناسی اجتماعی) مطرح شد آن بود که بیشتر آنان می‌گفتند نام اعضای خانواده مسئولین کشورمان زمانی در رسانه ها منعکس می‌شود که یا یکی از آنها به همسرش پستی داده، و یا مسأله و مشکلی ایجاد شده و رسانه‌ها به او یا خانواده اش گیر داده‌اند! در مواقع عادی تقریبا هیچ مطلبی در این خصوص منتشر نمی‌شود. توجه‌ام به یک رفتار اجتماعی غربی‌ها جلب شد. قبلا هم به این رفتار توجه کرده بودم. من در برخی از پروژه های عمرانیِ داخل کشور با آنها کار کرده‌ام. وقتی به آنها میز یا اتاقی می‌دهید یکی از وسایل یا اقلامی که روی میز می‌گذارند یا روی دیوار اتاق نصب می‌کنند عکس‌های خانوادگی‌شان است. این را حتما در سریالها هم دیده‌اید. نکته جالب آنکه این رفتار تابع سن فرد یا عمر ازدواجش نیست.
رفتار ما ایرانیان(مردان) در این خصوص خیلی جالب است. وقتی تازه ازدواج کرده‌ایم عکس همسرمان در کیف پولمان قرار دارد. البته یادآوری کنم که این عکس در دوره نامزدی روی صفحه تلفن همراهمان نیز هست. پس از ازدواج از آنجا حذف می شود. کم کم عکس همسرمان از کیف پول‌مان هم حذف می‌شود و جای عکس را کارت‌های اعتباری رنگارنگ و قبض‌های پرداخت نشده‌ی لوله شده می‌گیرند. معمولا خانم‌ها مانند آقایان نیستند. ولی وقتی این رفتارها را می‌بینند دلسرد می‌شوند. عکس همسرشان را بر نمی‌دارند ولی عکس اعضای خانواده‌شان را به در کنار آن قرار می‌دهند. این معنادار است!
زمانی در جایی مشغول به کار شدم. روزهای نخست؛ عکس کوچکی از همسرم(با مانتو و روسری) را به شکل عمودی در گوشه میز به لیوان تکیه داده بودم. همکاری آمد و گفت: " ببین پشت سرت حرف درمیارن! به نظرم اینو برداری بهتره!". همکار بعدی هم آمد و همین را گفت. عکس را برداشتم و به شکل افقی زیر شیشه‌ی روی میز گذاشتم. آن همکاران باز آمدند: " خب اینا اینجا جواب نمی ده دیگه! همکارا که می دونی جنبه ندارن! تازه خانمت مانتوییه! یه ذره موهاش هم بیرونه! این می‌تونه بعدا تو گزینش دردسر بشه...!" کنار میز یک سینی چای کوچکی داشتم. آنرا برداشتم و روی عکس همسرم گذاشتم. به آنها گفتم " حالا خوبه؟ " گفتند: " هی. بد نیست!" ولی...
می دانید دوستان . خواستم بگویم مسئولین هم محصول همین جامعه‌اند. اساسا خانواده( و بیشتر؛ زنان) باید پنهان بمانند. به نظرم درباره زنان، یک چیز خیلی عادلانه توزیع شده است: عکس آنان نه باید در قاب زندگی نصب شود و نه در قاب مرگ(اعلامیه فوت). برای همین در پاسخ به برخی از دوستانی که انتقاد می کنند چرا زنان و دختران ایرانی در شبکه های اجتماعی مجازی اینقدر زود به زود عکس پروفایل خود را عوض می‌کنند و گویی "ولع خودنمایی " دارند باید گفت که رفتار این زنان اعتراض به حذف تدریجی عکس‌‌شان از "قاب زندگی" توسط جامعه است. این عکس‌ها می‌گویند: "شما نمی توانید مرا حذف کنید"
پویا
دیگران
   
اشعار 4022
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
نکته 3100
یک ابله تحصیل کرده
از
یک ابله بی سواد
ابله تر است
مولیر
دیگران
   
نکته 525
همانقدر که باید قربان صدقه ی روی ماه بی آرایش زن رفت،
باید فدای خستگی های مرد هم شد.
همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد،
کلافگی های مرد را هم باید فهمید...
ناشناس
   
شوخی 1299
آدرس منازل در آمریکا :
نیویورک - خیابان 45 - شماره 120- منزل دیوید هاوارد. ...................................
آدرس منازل در ایران :
تهران - بزرگراه آیت الله صدر عاملی - خیابان حر ابن یزید ریاحی
نرسیده به فلکه انصارالمجاهدین انقلاب اسلامی
روبروی موسسه مالی و اعتباری عسکریه
جنب مسجد و حسینیه بلال حبشی
کوچه شهید صیف الدین خواجه انصاری
جنب سوپر مارکت ستاره گستران برادران جعفری به جز گرجعلی
بن بست هشتم - پلاک ۱۲.۵ + ۱ - طبقه چهارم جنوبی
منزل حاج کمال الدین عین آبادی مستوفی زادگان اردبیلی اصل.
ناشناس
   
اشعار 4089
می ترسم

ز زلف تابدار آن پری رخسار می ترسم
که یعنی همچو مرغان از فسون مارمی ترسم

از این پس کی نشینم در کنار این پریرویان
که زین خیل جفا کاران همی بسیار می ترسم

از این سنگین دلان تند خو دیدم بسی بیداد
خدا را زان سبب هم از گل بی خار می ترسم

زبس دیدم جفایت ای جوی گندم نمای من
به والله کز وفایت ای بت مکار می ترسم

بهارم شد خزان ( فکرت ) ز جور این پری رویان
میا پیشم که دیگر از تو ای دلدار می تر سم
فکرت
   
عاشقانه ها 781
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
تلنگر 2979
بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکـر هفت سین خودشه…
بعضیا هفت سینشون “سنجد “و “سیر” و “سماق” و
“سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ه
.
.
بعضیا هفت سینشون “سکه “و “سانتافه “و “سفر خارج “و
“سونا “و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
.
بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نصفه کاره” و “سقفایی که چکه می کنه“
و “سکه های پول خورد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و
“سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ه
.
.
بعضی ها فقط یه سین تو زندگی شون دارن نمی خوان ازش دل بکنن”سکـون“
بعضی ها نگاهشون رو دوخته ن به دور دست ها و سین “ســراب” که هر چی جلو میرن بهش نمی رسن.
بعضیا درگیر سین “سرکوبـــــ” شدن تا دو روز بیشتر “سلطنتــــــ“کنن.
اما در مقابلشون
بعضیا “سکوتـــــــ” می کنن و بعضی ها “ستیــز“
بعضی ها “سیاهـن” بعضی ها “سفیـد“.بعضیا “سـبز“ن و بعضیا “سـرخ“
.
بعضی ها یه سین پرو پیمون “سلامتی“دارن و نمی بیننش…
بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سربه نیست “می کنن تا سین”سلامتی“رو “سر“شون باشه.
.
بعضیا ، از سین های دنیا فقط یه “سر پناه ” می خوان بعضیا فقط یه “سر پرست“
بعضی ها همه عمرشون تو سین”سجود“ن بعضیا تو سین”سلوک“
و بعضیا “سگ دو “میزنن واسه یه لقمه نون!
بعضیا مثل “سرو” می مونن و بعضیا مثل “سایه“
بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام “می گیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش.
.
.
بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “می چینن:
صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
ناشناس
   
پند و اندرز 712
از آدمهای پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را...به هم می زنند و حرمت مهارت را می شکنند،چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبیها را زود فراموش می کنند!
محمود دولت آبادی
   
ضرب المثل 1759
آفریقا:
هرسوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
ناشناس
   
دانستنیها 3680
راز پشمک حاج عبدالله
حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود .
بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت،
رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند،
و برخلاف تصور حاج عبدالله ،
علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد
با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند،
احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2441
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته!
شعر را می فهمد
مادرم قافیه ی لبخند است
وزنِ احساس و ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیّام و نظامی
اصلاً...
مادرم شعرترین منزوی است!
من رباعی هستم
خواهرانم غزل اند
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر سهراب و عطر ریحان
شب رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته
دفتر شعرش آب
ناشرش آیینه
و محلّ توزیع
خانه ی کوچک ما...
ناشناس
   
تلنگر 433
قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...باز عزم رفتن کرد،اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد...مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...بنجامین فرانکلین میگوید
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...این هست حکایت دنیا
ناشناس
   
نکته 1817
انسان دانا به جای آنكه در انتظار یك فرصت خوب در زندگی بنشیند، خود، آن را به وجود می آورد.
فرانسیس بیکن
   
نکته 874
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
***زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2717
نگو هرگز خداحافظ
خداحافظ که میگویی
دلم از درد می میرد

تو دوری و نمی بینی
نفس هایی که میگیرد

خداحافظ که می گویی
پر از غم می شود جانم

تو با این واژه غمگین
نرنجانم نترسانم
نگو هرگز خداحافظ
خودت از من حفاظت کن
چرایش را نمی دانم
به اخلاق من عادت کن
کسی که با سلام تو
دلش آرام می گیرد
بدان با این خداحافظ
خودش از غصه می میرد....
ناشناس
   
نکته 169
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ :
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،
ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ ،
ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
نقص یا کمبود زیبایی
در چهره یک فرد را
اخلاق خوب
تکمیل ميكند...
اما
کمبود
یا نبود
اخلاق را ،
هيج چهره ی زیبایی
نمی تواند تکمیل کند...
پایه و بنای شخصیت انسان ها
بر کردارشان میباشد ،
و زیباترین شخصیت ها
متعلق به
خوش اخلاق ترین انسان هاست .
ناشناس
   
حکایت 2436
انوری شاعر ، موسیقیدان ، ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ...
امّا بسیار بد شانس ، بد اقبال و کریه المنظری بوده که تا آخر عمر نیز مجرد میماند...
نقل است : که روزی در بازار...
زن زیبایی با اشاره ای انوری را بدنبال خود میخواند...
و تا راستهٔ طلاسازها او را بدنبال خود میکشاند...
و به اشارهٔ او انوری بدنبال زن وارد یک طلا سازی میشود...
زن با نشان دادن او به طلاساز میگوید:
این همون شخصه...و فرار میکند...
انوری با تعجب از رفتار زن...از طلاساز که او را میشناخته داستان را سئوال میکند...
طلاساز میگوید: این زنِ یکی از تجارِ سر شناسه شهرِ...
امروز سفارش ساخت انگشتری را داد که بجای نگین آن عکس چهرهٔ یک جن را کنده کاری کنم...
وقتی بهش گفتم : من تابحال جن ندیده ام که بدانم چه شکلیه...
گفت : اونش با من...
میارم نشونتون میدم...
و امروز تو را آوده که من ببینم...
:
انوری در وصف بداقبالی خودش گفته:
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
نارسیده بر زمین پرسد
منزل انوری کجا باشد...؟
ناشناس
   
نکته 1295
زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست
امّـــــــــــا........
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ،
امّــــــــــا .....
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا.......
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ........
همین معمولی بودنشان ، از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.
احمد شاملو
   
دل نوشته 3632
شعر کودک سیاه پوست در مورد نژاد پرستی برنده جایزه ادبی سال 2005

وقتی من متولد شدم سياه بودم. وقتی بزرگ شدم سياهبودم. وقتی سوختم یا زخمی شدم سياه بودم. وقتی مریض شدم سياه بودم. وقتی مردم باز هم سياه بودم. اما شخص سفید پوست زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی. وقتی بزرگ شدی سفید بودی. در مقابل خورشید قرمز بودی. وقتی سردت هست کبود میشوی. وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی. وقتی مریضی سبز میشوی. موقع مردن خاکستری. تو من را رنگین پوست می نامی
ناشناس
   
حکایت 2132
زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه
با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.
و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از
خدا می خواهی , درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟
فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!
فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...
ناشناس
   
نکته 873
دستم بوی گل میداد ، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما هیچکس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم
چگوارا
   
نکته 2860
در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا ؛ زیرا هر آنچه زیباست ، همیشه خوب نمی ماند؛ اما آنچه خوب است ، همیشه زیباست .
ناشناس
   
نکته 2911
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟
آرام باش ... !
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه می گیرد
کسی‌که جبهه گرفت
دیگر فکر آموختن نیست؛
بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛
نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود
و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»
شاید کمی به فکر برود
که همه حرف هایش درست نبوده
این می تواند برایش
آغاز تغییر باشد ...
ناشناس
   
شوخی 2251
دیروز از یه خانمی پرسیدم: تو که شوهر داری چرا دوستپسرداری؟
گفت: وااااا چه ربطی داره، مگه کسی که تلویزیون داره سینما نمیره؟
یعنی استدلالش از پهنا تو حلق هر کی که قانع نشده!!
ﺍﻻنم ﺍﺯ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﯽ ﺗﺎﯾﻠﻨﺪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﺕ ﺑﺮﺩﯼ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﮕﻪ ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ میبره؟!
ملت چه منطقی شدن!
ناشناس
   
شوخی 2029
بازرس آموزش وپروش استان ....... وسط سال میره سر کلاس
بعد از معرفی خودش میخواد ببینه شاگردا چقدر اطلاعات دارن. ازیکیشون میپرسه:
میدونی درب خیبر رو چه کسی کنده؟
بچه میزنه زیرگریه و میگه: آقا بخدا ما نکندیم.
به معلمش میگه: این محصلت داره چی میگه؟؟؟
معلم میگه: راست میگه، من میشناسمش، بچه خوبیه، از این کارها نمیکنه.
بازرسه عصبانی میره پیش معاون و جریان رومیگه، اونم میگه:شما اصلا خودتو ناراحت نکن. چقدرخسارتشه تاخودم تقدیم کنم.
بازرس دیگه جوش میاره و میره پیش مدیر و کل ماجرا رو تعریف میکنه.
مدیر میگه: آقا ما شیفت بعد از ظهرم داریم، حالا از اونام بپرس شاید اونا کنده باشن؟!؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2491
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی...
ناشناس
   
توکل 908
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خدا هست...
خدا هست...
مولانا
   
نکته 337
قضاوت زودهنگام ممنوع
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.
ناشناس
   
اشعار 3974
در درونم آتشی افکنده دوست
کز گدازش می بسوزد جان و پوست

گَه بنامد ، گَه بگوید ، گَه بخواند او مرا
گر چه میدانم که این نیرنگ اوست

عشق را افسانه پندارد ، نگردد گردِ آن
کین طریقت خوبرویان را نکوست

دل همی بُردَست و بر خاک سیَه انداخته
او مقصر نیست ، دل بی آبروست

چون ننالم شامگاهان زارِ زار از بخت خود
تا که شبهایم به رنگِ جعدِ آن مشکینه موست

من به یک لبخندِ یارم جمله جان قربان کنم
جان ز تن خود میرود تا خنده روست

این جفا را دوست دارم تا که از او میرسد
ور نه تا روز ابد ، دست من و دامان اوست
آرمان ایزدی
   
اشعار 4033
نامردان
زخون دل ،
گلی در گلدان جانم-
قد کشید
زعطر دل انگیزش
جهانم تازه و تر شد...
دریغ ودرد-
جلادان ،
پرپرش کردند.
زعطرزنده گی
دل تهی شد
سراپا فریاد گشتم ؛
چه نامرد است این دنیا
چه نامرد
که نامردان –
لاف مردی می زنند.
فکرت
   
نکته 1256
اگر با دلت،كسی را دوست داری؛
زیاد جدی نگیر،چون ارزشی ندارد؛
زیرا كار دل دوست داشتن است
همانند چشم،كه كارش دیدن است
امااگر روزی با عقلت كسی را دوست داشتی،اگرعقلت عاشق شد،بدان كه چیزی را تجربه میكنی كه اسمش عشق است ...
افلاطون
   
دل نوشته 530
من همیشه از انسانهای قوی خوشم اومده
از انسانهایی که میدونن چطور زندگی کنن،
از چی لذت ببرن...چیکار کنن...و چطوری شادی کنن...
حتی زمانی که اشک تو چشمهاشون حلقه میزنه
همچنان با لبخندی روی لب میگن:
خوب میشم!
ناشناس
   
شوخی 178
بارون رو دوست دارم هنوز
.
.
.
.
.
.
چون
.
.
.
هم هوا رو با طراوت ميكنه،هم آلودگي هوا رو كاهش ميده و منابع آبي هم بيشتر ميشه !!!
چيه ؟نكنه انتظار داشتي عاشقانه اش كنم،برو عمو ما اهل اين حرفها نيستيم تسبیح من کو؟؟؟ کجا گذاشتین؟؟؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 1566
چشمهايت را زمين بگذار
بيا دست خالى بجنگيم
ناشناس
   
نکته 2883
از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند!
ناشناس
   
نکته 721
مهم نیست اگر انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد ، اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور ، کسی را که دوست دارد از دست بدهد.
ویلیام شکسپیر
   
نکته 270
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ …
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﯽ …
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺑﯽ ﻣﻨﺖ ﺑﺎﺷﺪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯼ .…
ﻭﻗﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .…
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻧﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻣﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ
ﺗﻮ ﺳﻼﻡ ﮐﻦ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻛﻦ
ﺑﺨﻨﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺑﯿﺴﺖ …
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﯽ
ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎﻭﺭ
ﮐﻦ
ناشناس
   
عاشقانه ها 1023
گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای!
بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟

ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟
درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟

فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم...
گویاازین نمونه مکررشنیده ای...

ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی...
تنهادلم خوش است که شایدندیده ای...

یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!!
هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای
قیصر امین پور
   
آرزوها 3002
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباش
ابوالقاسم حالت
   
نکته 1721
گاها بهترین اکتشافات نتیجه ساده ترین بررسی هاست (نگاه هاست).
دکتر سیدرضاآقاسیدحسینی
دیگران
   
اشعار 3978
دست بردار ای دل از ماهی که میخواهی و نیست
از فسون قسمت اگاهی که میخواهی و نیست

چند باید استخوان در آتش از وِی سوختن
تا کشی فریاد در چاهی که میخواهی و نیست

چند ریزد بغض سرکش هر قدم از چشم عشق
تا شود پیدا تورا راهی که میخواهی و نیست

مانده ای تنها تو ای حالِ ملال انگیز من
پای لَنگت نیست همراهی که میخواهی و نیست

موج دریای غمت آمد ، به فکر غرق باش
نا امید از ذرهٌ کاهی که میخواهی و نیست

عشق هر گز برنمیخیزد که گیرد دست را
آه از این قصه واهی ، که میخواهی و نیست

ای که میگفتی حضورش مایهٌ آرامش است
درد میگردد کسی گاهی ، که میخواهی و نیست
آرمان ایزدی
   
دل نوشته 478
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com