شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها 2325
معلم مهربانی داشتیم ...
یاد داد همه را ...
خواندن و نوشتن ...
عشق و محبت ...
ولی افسوس یادش رفت ...
یادمان دهد ...
که می نویسیم عشق ...
و می خوانیم ...
درد...
ناشناس
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
حکایت 1635
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻗﻤﺮ ﺍﻟﻤﻠﻮﮎ ﻭﺯﯾﺮﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ. ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ
ﮔﺮﺍﻣﺎﻓﻮﻧﺶ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﻗﻤﺮ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺁﻫﯽ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﭼﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﭘﻮﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﺳﺘﻢ ﻗﻤﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭘﺴﺮﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﻢ.
ﻗﻤﺮ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ، ﺷﺎﯾﺪ ﻗﻤﺮ ﺩﺭ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯ
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ .
ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﺧﺎﻧﻢ ﻗﻤﺮ ﮐﺠﺎ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﮐﺠﺎ؟ ﺗﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺗﯿﻤﻮﺭﺗﺎﺵ ﻫﺎ ﻭ ﺣﺎﺝ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺘﺠﺎﺭﻫﺎ
ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﺠﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻗﻤﺮ ﻣﯿﺮﺳﺪ؟
ﻗﻤﺮ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ، ﺍﺯ ﮐﻢ ﻭ ﮐﯿﻒ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﺁﻥ ﺑﺎ
ﺧﺒﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺍﺳﺖ .
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻗﻤﺮ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﯾﮏ ﺟﺸﻦ ﻣﺠﻠﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﻭ ﻗﺎﻟﯽ ﻭ
ﻣﯿﺰ ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ ﺑﺮﻧﺞ ﻭ ﺭﻭﻏﻦ ﻭ ﺩﯾﮓ ﻭ ﺩﯾﮕﻮﺭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻞ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺒﺮﻧﺪ .
ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﯼ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ، ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﻧﺤﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺰﺋﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﺍﻏﺎﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
ﻃﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻏﺮﻭﺏ، ﻗﻤﺮ ﺑﺎ ﺍﺭﮐﺴﺘﺮ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﻣﻄﺮﺏ ﺭﻭ
ﺣﻮﺿﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺭﻭﺩ ﺍﻭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻏﻮﻏﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﻫﺎ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ
ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻗﻤﺮ ﻣﯿﺎﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻗﻤﺮ ﺍﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:
ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﯾﮏ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ
ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ .
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭼﻨﺪ ﺩﻫﻦ ﺁﻭﺍﺯ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻭ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩ، ﺑﻪ
ﻣﻄﺮﺑﻬﺎ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﺩ ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺠﻠﺲ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ
ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ....
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻗﺪﯾﻢ- ﺟﻌﻔﺮ ﺷﻬﺮﯼ
ﻗﻤﺮﺍﻟﻤﻠﻮﮎ ﻭﺯﯾﺮﯼﺯﺍﺩﻩ (۱۲۸۴ ﺗﺎﮐﺴﺘﺎﻥ - ۱۴ ﻣﺮﺩﺍﺩ ۱۳۳۸ ﺗﻬﺮﺍﻥ ) ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ
ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺳﻨﺘﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ .
ﻭﯼ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺯﻥ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺿﺒﻂ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺯﻧﯽ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺮﻭﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻓﺖ . ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﻋﺎﻣﻞ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ
ﺷﺘﺎﺑﻨﺪﻩ ﺍﻭ، ﻧﯿﺎﺯ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﻮ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺑﻮﺩ . ﻭﯼ ﺩﺭ ﻧﻮﻉﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ
ﺑﺨﺸﺶ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻄﻮﺭﯾﮑﻪ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ .
ناشناس
   
اشعار 4127
آتش

هـیچ دانی عـشق خوبان آتشست
عـاشــقانـرا درد ودرمان آتشست

پـای تـاسرآتـــش ســوزان شــدم
عـشـق تـودرخـرمن جان آتشست

بوسه هابرلب زدم جانـم بسوخت
بـنگر ایـن لعــل بـدخشان آتشست

پــرتوی حسـنش قیـــامت میکــند
جـــلــوۀ آن روی تــابــان آتشست

جــوی اشکم راببـین کـزسـوزدل
ازدو دیــده تـا بـه دامــان آتشست

خـال هــندوچــشم وابـروهرکــدام
ســـوزش دل را فــراوان آتشست

هــیچ دانی« فکـرتا» تــاجـاودان
عاشــقان را درد و درمـان آتشست
فکرت
   
اشعار 4134
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
نکته 1341
آنچه پایانی ندارد نه تویی و نه من
این انسانیت است که تا ابد فریاد کشیده خواهد شد
چگوارا
   
نکته 1356
تمام چیزهایی که در زندگی دوست دارم یا خلاف قانونه یا چاق کننده است !
٠•●ஜ آلفرد هیچکاک ஜ●•٠
دیگران
   
عاشقانه ها 603
یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست،،،،،،
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت؛؛؛؛
وبه نام عشق ؛؛شبنم وار بر عطر او سجده کرد؛؛؛
و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود؛؛؛
او اجابت میکند ،عشقی، بالاتر از خورشید؛؛؛
و زیباتر از مهتاب را،،،
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را؛؛؛؛
و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی؛؛؛؛
اری میدانی که او ؛؛؛؛
سردار عشق است؛؛؛
و بهشت کمترین سرزمین اوست.
ناشناس
   
عاشقانه ها 601
گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایــی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت دارم سر گدایـــــی
خواجوی کرمانی
   
دل نوشته 148
از مرگ نـــمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مــــادرم را پیدا نکنم ...
آری
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ، نه ترس
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادرم

ناشناس
   
نکته 2269
وقتی میخواهید به گنجشکی غذا بدهید ، فرار میکند
چرا که می داند آزادی با ارزش تر از نان است
" فریدون فرخزاد "
دیگران
   
نکته 2224
ﯾﺎﺩﻣــﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ ، ﺑـﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ
ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ ... !
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ ...
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮﺑﺎ ﺍﻭ
ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ ...
ﻭﮐﺎﺵ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ! ...
ناشناس
   
حکایت 3694
یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده میکرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت،در حالی که کوزه دیگری بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها ،راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود،آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه میرسید،کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ،هر روز زن این کار را انجام میداد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید.
ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت میکشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،میتوانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:
من از خویشتن شرمسارم ،زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی ،من نیمه پر هستم.
پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت:
آیا تو به گلهایی که در این سوی راه ،یعنی سویی که توهستی ،توجهکرده ای؟
میبینی که در سوی دیگر راه گلی نروییده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که ازجویبار به خانه برمیگردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ،من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ،هرگز این گلها و زیبایی آنها به خانه من راه نمی یافت.
ناشناس
   
تلنگر 802
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خرد کرد.
در یک ساعت می شود کسی را دوست داشت.
در بک روز می شود عاشق شد.
ولی یک عمر طول خواهد کشید تا کسی را فراموش کرد!
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته 1822
خطاكارترین افراد كسانی هستند كه عیب دیگران را می بینند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1851
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
دکتر شریعتی
   
نکته 2352
اینکه ما معابد خود را محترم و مقدس میدانیم و معابد دیگران را جاهلانه، به این دلیل است که در معابد خود با احساسمان وارد میشویم، ولی در معابد دیگران با عقلمان!
دکتر فرهنگ هلاکویی
   
نکته 340
نیازی نیست انسانها را امتحان کنید، کمی صبر کنید خودشان امتحانشان را پس می دهند!
ارنست همینگوی
   
پند و اندرز 442
شما هرگز دزد را به خانه خود راه نمی دهید.! پس چرا کسانیکه شادی شمارا می دزدند در ذهنتان راه می دهید!؟
چارلی چاپلین
   
شوخی 963
تازگیا یه آزمایش به آزمایشای قبل از ازدواج اضافه شده

.

دخترو میندازن تو آب اگه رفت زیر آب طبیعیه اگه اومد بالا همش پروتزه
ناشناس
   
نکته 1857
در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده.
امانوئل کانت
   
نکته 2700
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
عاشقانه ها 614
مجنون با انگشت روی خاک می نوشت:
لیلی...لیلی...پرسیدند چه میکنی؟
گفت: چون میسر نیست مراکام او
عشق بازی می کنم با نام او
ناشناس
   
شوخی 335
به زبانمون زبان مادری میگن چون پدرمون هرگز شانس صحبت نداشته
ناشناس
   
عاشقانه ها 605
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست
گاه نگاه است
و
گاه سکوت
ناشناس
   
عاشقانه ها 3057
من و تو
چقدر شبیه ماسوله هستیم
سقف خیال های من ،
حیاط خانه توست .
ناشناس
   
تلنگر 7137
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
ناشناس
   
پند و اندرز 1914
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم....
گاهی آرامش داریم, خودمون خرابش میکنیم,
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم...
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم....
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم....
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم....
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم....
و گاهی.... گاهی.... گاهی...
تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم....
کاش بیشتر مراقب خودمون, تصمیماتمون و گاهی... گاهی های زندگیمون باشیم...
کاش یادمون نره.... که فقط.... یک بار زنده ایم و زندگی میکنیم....
ناشناس
   
اشعار 4006
حس من را فاخته میفهمد
دیده ای؟ چهره اش چه غمناک است

نگران است ، می کند کو کو
دیدگانش همیشه نمناک است

حال من هم همیشه اینطوریست
حالت بی کسی...... اسفناک است

از سرِ بام ، خیره می شوم به شما
ولی چشمان کوچکم پاک است

مستم از عشق رویتان ، گویی
آشیانم همیشه در " تاک " است

اهل این کوچه دشمنم هستند
حرفهایشان غضبناک است

سینه ام را نشانه میگیرند
عاقبت خشم شان " اثر ناک " است

پَرِ پرواز را "نتابیدن"
مشکلِ عقل و فهم و ادراک است

پس بیا تا بهار من باقیست
تا هوا صاف و دل طربناک است

قبل از آنکه ز بامِتان بپَرَم
که همین کار هم خطر ناک است

رحم کن به این دلی که بستهٌ توست
مطمئن باش قلب من " آک " است
آرمان ایزدی
   
نکته 430
زندگی رو زیاد جدی نگیر چون زنده از اون بیرون نمیری...!
ناشناس
   
نکته 1057
گاهی سکوت همان دروغ است!
کمی شیک تر ، کمی روشنفکرانه تر!
با مسؤلیت کمتر و مصونیت بیشتر...
ناشناس
   
نکته 753
قوی کسی است که
نه منتظر میماند خوشبختش کنند
و نه اجازه می دهد بدبختش کنند
مارلون براندو
دیگران
   
تلنگر 7145
بهشت بهترین بهانه برای جهنم کردن دنیاست!
ناشناس
   
نکته 508
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
ناشناس
   
نکته 3214
خیلی‌هامی‌خواهند

اول بہ آسایش

و خوشبختی برسند

بعد بہ زندگی بخندند

ولی نمی‌دانند ڪہ

تا بہ زندگی نخندند

بہ آسایش

وخوشبختی نمی‌رسند
ناشناس
   
عاشقانه ها 3024
وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
اما
وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز...
ناشناس
   
حکایت 965
ﺗﻮ تهران،یک ﻗﻨﺎﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ .. ﻓﻘﻂ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﻨﻦ ،ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ ﺗﻮ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻮﺩﻥ ،ﯾﻪ ﮔﺪﺍﯼ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺵ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﺟﯿﺒﻬﺎﺷﻮ ﮔﺸﺖ ،ﯾﻪ تومن ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ،ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ !!!!
ﻣﺪﯾﺮ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺟﻠﻮ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻓﻘﯿﺮ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯﺵ ﺣﺎﻝ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﺮﺑﺎﻥ ! ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻣﺰﯾﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩﯾﺪ ... ﭘﻮﻟﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻦ !!!! ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺠﺎﻧﯿﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ...
♡♡
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ ﺍﺯﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﺍﯼ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ؟
ﻣﺪﯾﺮ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﮔﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎ ،ﺗﻤﻮﻡ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﺘﻮﻥ ﺭﻭ ، ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﻣﯿﺬﺍﺷﺘﯿﻦ ،ﺟﻠﻮﺗﻮﻥ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ناشناس
   
نکته 700
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ
ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟
سهراب سپهری
   
اشعار 4069
دام گیسو

باز زلفت را چرا در پیچ و تاب انداختی
این دل رنجور من را در عذاب انداختی

شد پریشان زلف مشکینت بر آن روی چو ماه
بر رخ زیبا نکارا چون حجاب انداختی

شد نمایان روی خوبت ازحجاب گیسوان
زان نگاهت آتشی در شیخ و شاب انداختی

تا فگندی آن نگاه آتشینت را به من
وه که گویی زان به کام من شراب انداختی

عاقبت ( فکرت) اسیر دام گیسوی توشد
وه عجب دامی به پای این خراب انداختی
فکرت
   
نکته 2265
دوست خوب غمها را از بین نمی برد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم
درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمیکند ، اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم . . .
دوست داشتن را باید گفت
بیشتر دوست نداشتن ها نتیجه ی نگفتن دوست داشتن هاست . . .
ویکتور هوگو
   
نکته 2975
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
نکته 1115
چه جالب است ...!
ناز را می کشیم ...
آه را می کشیم ...
انتظار را می کشیم ...
فریاد را می کشیم ...
درد را می کشیم ...
ولی بعد از این همه سال ،
آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم!
.... " از هر آنچه آزارمان میدهد" ....
ديروز قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم تا نيفتد ...!
اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد ...!
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
ناشناس
   
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
لطیفه 3086
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود .
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده ... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست ... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید: شهر رم ؟ برای چی رفته رم ؟
زن پاسخ داد : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه
ناشناس
   
نکته 232
من اگر پیامبر بودم ، رسالتم شادمانی بود ، بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان...
نه از جهنمی می تر ساندم و نه به بهشتی وعده می دادم...
تنها می آموختم اندیشیدن را و انسان بودن را...
چارلی چاپلین
   
حکایت 1220
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﻫﻮﺍ ﺧﻴﻠﯽ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﻭﺗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺩﻳﺪﻧﺪ .
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺷﻜﺎﺭﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ،
ﻭ ﺟﺎﻡ ﻃﻼﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﺏ ﺑﻨﻮﺷﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺯﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻳﺨﺖ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺧﻴﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ،
ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮﯼ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﻡ ،
ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ:
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺟﻬﺎﻧﮕﺸﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﺮﺁﻳﺪ ؛
ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﻪ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻣﺴﻴﺮ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﯼ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﻤﯽ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﺏ
ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﻦ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﮔﺸﺖ .
ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯼ ﻃﻼﯾﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺳﺎﺧﺖ ،
ﺑﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﻬﺎﻳﺶ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ :
ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ؛
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﺪ .
ﺭﻭﯼ ﺑﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ :
ﻫﺮ ﻋﻤﻠﯽ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺧﺸﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﺑﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﺍﺳﺖ ...
ناشناس
   
پند و اندرز 534
شکایت کردن بی معنی است.
یا عمل کنید یا فراموش!
ناشناس
   
دل نوشته 1036
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
نکته 2434
درد ها تاریـــــــــــــخ دارنـــــــــــد !.!.!

و حــــــقیقت اینست که تاریخ ، تکـــــرار می شود..
ناشناس
   
حکایت 1394
روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسدی به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت. فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید. ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟! فقیر گفت : هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!
درجهان سه چیز است که صدا ندارد :
مرگ فقیر .....
ظلم غنی.....
و چوب خدا.....
ناشناس
   
تلنگر 258
حکیمی را گفتند:
چیزی برتر از طلا دیده ای؟ گفت :
بله ! قناعت
ناشناس
   
تلنگر 2225
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد...

دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر…

به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود.

میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری...

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم،

مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم...

میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید!

ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!
ناشناس
   
مناجات 2099
گفتگو با خدا

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من . .
ناشناس
   
نکته 978
شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت:
“گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…”
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟”
گفت: “کدام سه صافی؟”
- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟
گفت: “نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”
سری تکان داد و گفت:
“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.”
گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”
– بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟
– نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال‌ کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”
ناشناس
   
نکته 1848
شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.
سقراط
   
عاشقانه ها 187
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟
عشق است و همین لذت اظهار و دگرهیچ
ناشناس
   
عاشقانه ها 485
زندگي يعني بميري در هواي يک نفر
مرده باشي جان بگيري با صداي يک نفر
عمر اگر بسيار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند يکي باشي، فداي يک نفر
عاشقانه- هرچه داري لابه لاي شعر هات-
گفته باشي از همان اول براي يک نفر
آخر اين قصه خواهي ديد خيل عاشقان
جان نمي بازند جز در ماجراي يک نفر
عشق جز اين نيست، جز اين نيست، جز اين نيست عشق
عشق يعني "اين و جز اين نيست" هاي يک نفر...
ناشناس
   
نکته 2214
زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
می پیچد به هم، گره گره می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام “حرمت ”
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…
ناشناس
   
نکته 1817
انسان دانا به جای آنكه در انتظار یك فرصت خوب در زندگی بنشیند، خود، آن را به وجود می آورد.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 2062
پسرا دنياي عجيبی دارن
سلامتی دوش گرفتن های ٥ دقيقه ايشون
سلامتی قدم زدن هاي نصفه شبشون تو خيابون
سلامتی اشكايی كه فقط تو تاريكي حقِ ريختن دارن
سلامتی زانوهاشون كه هميشه بغلشون بودن
سلامتی گوشيشون كه هر ٢٤ ساعت شايد يه زنگ بخوره
سلامتی لحظه ی خجالتشون وقتی ميخوان از بابا پول بگيرن
سلامتی تنها موندنای چند روزشون تو خونه وقتي همه با همن
سلامتی تلفن حرف زدن های ١٠ثانيه ايشون با بابا
سلامتی لحظه هايی كه بغض تو گلوشون داره ميتركه ولی نبايد بباره چون زشته واسه مرد
سلامتی ساعت های خوابشون كه اگر ٥ دقيقه ديرتر بلند شن،با لگد بهشون ميفهمونن سر كارت دير شده
سلامتی غرورشون كه زياد زيرِ پا ميره ولي دم نميزنن
سلامتی عمرشون كه با سيگار و قليون زودتر تمومش ميكنن
سلامتی دو سال دوريشون از همه تو سختي و غربت
سلامتی سگ دو زدناشون برای يه لقمه نونِ بی منّت
سلامتيشون كه نه تنها كسي نيست نازشونو بكشه بلكه بايد نازِ معشوقشونم بكشن
سلامتی ريشای بلندشون كه بيريختشون ميكنه ولی حاله زدنشو ندارن
سلامتی همشون
ناشناس
   
نکته 2746
هیچکس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" میگیرم...
بدترین ها "عبرت" میشوند...
و بهترین ها "دوست".
حرفِ اشتباهیست که میگویند
با هر کس باید مثلِ خودش رفتار کرد!
اگر چنین بود
از منیت و شخصیت هر کس چیزی باقی نمیماند!
هرکس هر چه به سرت آورد
فقط خودت باش!
اگر جوابِ هر جفایی بدی بود
داستانِ زندگی ما خالی از آدم های خوب بود...
اگر نمیتوانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی
اگر برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که خودت بلدی ناتوانت کردند
اگر همان اندک مهربانیت را از بر نشدند
اگر خوبی کردی و بدی دیدی
کنار بکش!!
اما بد نشو...
ناشناس
   
نکته 2010
انسان های احمق نه از کتاب خوششان می آید نه از فیلمهای مفهومی و نه هر چیز که آنها را وادار به تفکر کند.
انسان های کمی احمق تا حدودی کتاب خوانده اند، البته به دلیل این که بتوانند مدارک تحصیلی خود راتکمیل کنند.
انسان های رمانتیک شعر می خوانند، رمان های عاشقانه را دنبال می کنند.
انسان های باهوش با معادلات سر و کار دارند، ریاضیات و فیزیک و از این دست..
انسان های پیشرو اما درگیر فلسفه می شوند، همیشه در ذهنشان سوالات بی پاسخ تجمع کرده است، آنها را از نوجوانیشان میتوانی بشناسی، گاه سوالاتی می پرسندکه شما را به چالش می کشند و پرده هایی را کنار می زنند که وحشت زده می شوید.
اگر تویی که این را خواندی نخست وزیر یا رییس جمهور کشورت هستی، فرهنگسراها را به انسان های رمانتیک، سیاست را به باهوش ها و آینده ی میهنت را به فیلسوفانت بسپار...!
آندره ژید
   
دل نوشته 3067
دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده
برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده
برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده
برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده .....
راستش برای اینها که:
نه,
برای
خودت ,
دلم خیلی تنگ شده. . .. ! ! ! !
ناشناس
   
حکایت 2382
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ بهشت می رفت...
فرشته ای ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ.
ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻋﻮﺕﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ .ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺑﺎﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﭘﻄﺮﺱ ﻗﺪﯾﺲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﻄﺮﺱ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺑﻠﯿﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
آﻥ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻩ. ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ گﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .. ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ دﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﮔﻮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻨﺪ .
ﺩﻭﺯﺥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﺲﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )): ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺸﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
ﺑﻨﺎ به ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ... ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ...
پائولو کوئیلو
   
نکته 1836
سرشت و بخت یك انسان در دستان خود اوست.
فرانسیس بیکن
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
دل نوشته 2651
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ …
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑـﺮﻭﺩ … !
ﻣﻦ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ،
ﮐﻨﺎﺭ ﻗﻮﻝ ﻫﺎﯾﺖ ،
ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ
ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ،
ﻣﺤﮑﻢ ﺍﯾـﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ناشناس
   
عاشقانه ها 1408
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
اشعار 4052
قیـس د گـر

عشقت آمـد بـدل و جان شـرری پیدا شد
بهـر پـرواز دلـم بــال وپـــری پیدا شد

آتــش عشــق که درخانۀ دل مـا وا کـرد
خاطـر آسـوده شدم همسفــری پیدا شد

خــانۀ تار دلـم عشـق چراغـــان کــرده
قلــب ســودا زده را راهبــری پیدا شد

روزو شب نالــــه کنم هیچ نــدارم آرام
تا که عشـق صنمی لب شکری پیدا شد

رو به صحراشده ام عشق تومجنونم کرد
بیـن کـه دیـوانۀ خونین جگری پیداشد

در بــدر؛ کوچه به کوچــه زپی ات نـالانم
انـدریــن راه وگــذر در بـدری پیدا شد

آنقــدر غــرق تماشــای تــو لیــلا گشتم
همــه گوینــد کـه قیــس دگـــری پیداشد
فکرت
   
تلنگر 3120
برای خود زندگی کنیم
نه برای نمایش دادن آن به دیگران
ناشناس
   
نکته 1866
شیرین ترین نتیجه ی دقت و نظم، پیروزی است.
امانوئل کانت
   
پند و اندرز 2946
شنیدم گفت گل یک روز با خار
که از آزردن من دست بردار
اگر همسایه ای ، همسایگی کن
به آرامی کنارم زندگی کن
مزن بر دست مشتاقان من نیش
مکن گل دوستان را زخمی ِ خویش
دو روزی را که ما در این جهانیم
رعایت کن که راحت تر بمانیم
بکن گاهی به فردا هم نگاهی
به فکر آخرت هم باش گاهی
جهان تنها همین دنیای دون نیست
حقیقت تا همیشه باژگون نیست
سؤالی هست و همراهش جوابی
بد و خوب ِ جهان دارد حسابی
برای این که از هم نگسلد کار
برای این و آن حدی نگه دار
تکانی داد خود را خار ِ مغرور
که من مأمورم و همواره معذور
اگر از گل ، لطافت انتظار است
نماد ِ نیش ِ زهر آلود ، خار است
حسابی را که می گویی درست است
ولیکن باور بیچاره سست است
اگر اینجا به دست و پا نپیچم
در آن جا می شود گیر ِ سه پیچم
که طبع ِ خاری ات بیرون نیفتاد
گلی از دست ِ تو در خون نیفتاد
تو دنیا را همه گل می پسندی
دلت را مست بلبل می پسندی
نگاهت با نگاه ِعشق ، همسوست
سرشتت مثل ِ آب ِ چشمه نیکوست
ولی ما خار ها نا مهربانیم
به ظاهر بد ترین های زمانیم
حفاظت کردن از گل رنج دارد
پر از مار است هرجا گنج دارد
همیشه گل ، گل است و خار خار است
طبیعت را شگفتی بی شمار است
من و تو ناتوان از فهم ِ رازیم
بیا با ساز ِ یکدیگر بسازیم
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
دیگران
   
دل نوشته 2503
اهاي رفيق
روي نبودنت هم ميتوان حساب كرد
يادت مي ارزد ب تمام كساني ك بودنشان بوي بيزاري ميدهد
ناشناس
   
نکته 2360
عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه ساز تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فوراً می بلعید تا دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک تفرجگاهی است امن و امان.

روزی مگسی نیمه دانا، وزوز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، «کرم نما و فرود آ!»

اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، «خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من اینجا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم.»

این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، «دست نگه دار نادان! آنچه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.»

مگس گفت، «چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی اینجا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟!» این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.

نتیجهٌ اخلاقی: امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
ناشناس
   
تلنگر 2086
ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ" ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ" ﻣﻐﺰ "ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﺪ، ""ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ"" ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ """ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ """ﺑﺎﺷﺪ.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ""ﻣﻐﺰ"" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ
""ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸان "" ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ.......
بهترین جوابها .....


بهترین جواب بدگویی:سکوت
بهترین جواب خشم :صبر
بهترین جواب درد:تحمل
بهترین جواب تنهایی:تلاش
بهترین جواب سختی:توکل
بهترین جواب خوبی:تشکر
بهترین جواب زندگی:قناعت
بهترین جواب شکست:امیدواری....
ناشناس
   
نکته 935
وقتی می میرید نمی فهمید که مرده اید تحملش فقط برای دیگران سخت است
بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است
فیلیپ گلوک
دیگران
   
دانستنیها 126
لایه برداری از پوست به سبک سنتی
لایه برداری از پوست به سبک سنتیامروزه مراقبت از پوست از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که با وجود آلودگی ها و استرس های روزانه، پوست در معرض آسیب بیشتری قرار می گیرد . لایه برداری یکی از بهترین راه ها برای مبارزه با فرسایش و خستگی ناشی از آرایش روزانه و فرایند پیری است. با لایه برداری ،سلول های مرده از سطح پوست برداشته شده و موجب درخشندگی پوست می شود . برای لایه برداری از اسکراب ها استفاده می شود که برخی از آنها هم به طور آماده موجود است .
قبل از استفاده صورت را تمیز کرده و بشویید و در حالیکه صورت خیس است از اسکراب استفاده کنید ، آن را روی صورت مالیده و با حرکت دورانی ماساژ دهید . معمولا دو تا چهار دقیقه کافیست و بعد صورت را با آب بشویید.

ماست و گردو
ماست طبیعی پایه مناسبی برای هر گونه اسکراب خانگی است و این به علت خواص ضد باکتریایی و ضد قارچ آن است، همینطور با دارا بودن درصد بالای اسید لاکتیک موجب صاف و نرم شدن پوست خسته می شود .
دو قاشق غذاخوری ماست و دو قاشق غذاخوری گردوخرد شده را با یک مخلوط کن ترکیب کرده و به مدت 15 دقیقه بگذارید بماند . این مخلوط باید بلافاصله مورد استفاده قرار گیرد، بنابراین اگر کمی از آن باقی ماند ، می توانید آن را روی نواحی سخت و سفت پوست مثل پاشنه پا امتحان کنید.

روغن زیتون و نمک دریایی
برای لمس حس تازگی یک بخش نمک و یک بخش روغن زیتون را برای تهیه این اسکراب ،به طور کامل مخلوط کنید .
اگر شما دارای پوست حساسی هستید می توانید نمک را با شکر و یا شکرقهوه ای جایگزین کنید.این اسکراب همچنین آثار شگفتی روی کل بدن دارد ، که در آن شما می توانید غلظت بالاتری از نمک استفاده کنید. این اسکراب شما را تروتازه ومرطوب و درخشان می کند.
اسکراب جو ، عسل و ماست
جو یکی از محبوب ترین لایه بردارهای طبیعی است که به علت ملایمت برای پوست های حساس کاربرد دارد ، و همچنین قابض نیز است. این کمک می کند تا چربی و آلودگی ها از سطح پوست بیرون کشیده شود .
عسل به دلیل خاصیت مرطوب کنندگی طبیعی اش ، یک ماده مناسب برای اضافه کردن به هرنوع اسکراب است. تقریبا دو قاشق چایخوری از جو در نصف لیوان ماست ریخته و با یک قاشق غذاخوری عسل مخلوط کنید. این مخلوط می تواند به عنوان یک ماسک افزایش دهنده رطوبت استفاده شود .
روغن برای انواع مختلف پوست
اضافه کردن چند قطره روغن معطر به اسکراب ، نه تنها بوی دلنشینی به آن می دهد بلکه می تواند آن را مناسب نوع پوست شما کند . بابونه، گل شمعدانی و صندل برای پوست خشک مناسب هستند، اما اگر پوست شما چرب است ، پس سرو، ترنج و گل شمعدانی می تواند معجزه کند.
ناشناس
   
گلایه 172
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات می زنند ...
مردمان این شهر ، به شرط چاقو دل می خرند...
ناشناس
   
دل نوشته 3077
گمان میکردم
پرواز را آموخته ام !
.
.
حال آنکه
تنها ;
از آسمانِ نگاهت
سقوط میکردم !!
.
آن زمان که
به دیگری دل باختی .
ناشناس
   
نکته 2322
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو میتونه انحام بده.
5 ساله که بودم فکر میکردم پدرم خیلی چیزها رو میدونه.
6 ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدرها با هوش تره.
.8 ساله که شدم گفتم پدرم همه چیز رو ، هم نمیدونه.
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.
12 ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه ، پدرم هیچی در این مورد نمیدونه ... دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.
14 ساله که بودم گفتم: زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی قدیمیه.
18 ساله که شدم. وای خدای من بازم گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طوری بیخودی به آدم گیر مید. عجب روزگاریه.
21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه
25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم. زیرا پدر چیزهای زیادی درباره ی این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سر و کار داشته.
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره ی این موضوع چیه هر چی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.
40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره ی همه چیز حرف بزنم!اما افسوس که قدرش را ندانستم خیلی چیزها میشد از او یاد گرفت.
ناشناس
   
دل نوشته 2357
همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده !
چای بهانه‌ایست برای هم صحبت شدن با کسی...
چای میتواند دلیل پیش پا افتاده ای باشه برای تازه کردن یک دیدار ،
که خیلی وقت است باید :
اتفاق می افتاده و به هر دلیلی نیافتاده...
چای میتواند واحد اندازه گیری رفاقت و صمیمیت باشد!
هرچه تعداد فنجانهای خورده شده بیشتر، شوق کنار هم بودن بیشتر ...
هرچقدر چای یخ کند نشان میدهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش میشود !
اگر نظر من را بخواهید چای باید همیشه قندپهلو باشد ،
که یادمان نرود با یک شیرنی کوچک هم میشود از تلخی ها لذت برد!
اکنون دلم چای میخواهد... قندپهلو!
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد!
چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد....!!
ناشناس
   
تلنگر 1024
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
دانستنیها 41
علت تازه ي سرطان
در انسان يافته شده
که به وسيله تماس
با اکسيد نيترات نقره
به وجود مي آيد.
هر موقع کارت شارژ
خريداري کرديد،
آن را با ناخن نخراشيد
چون حاوي يک لايه
از اکسيد نيترات نقره بوده
که ايجاد سرطان پوست مينمايد.
نکات بهداشتي مهم:
تماس هاي گوشي موبايل را
با گوش چپ پاسخ دهيد
دارو را با آب خنک ميل نکنيد.
بعد از ساعت پنج عصر،
وعدۀ غذائي سنگين ميل نکنيد.
صبح ها آب بيشتر
و شبها آب کمتري بنوشيد.
بهترين وقت خواب بين 10 شب
تا 4 صبح مي باشد.
بعد از صرف غذا و دارو
فورا دراز نکشيد.
هنگامي که باتري موبايل
به حد اقل رسيده باشد،
به تماس ها پاسخ ندهيد
چون در آن حالت تشعشع آن
1000 برابر مي شود.
مؤسسۀ تحقيقات غذائي آمريکا
نتيجۀ جديدي منتشر کرده است:
چاي را با فنجان پلاستيکي ننوشيد،
هيچ غذائي را در ورق
يا ظروف پلي اتيلن ميل نکنيد
پلاستيک پلي اتيلن به گرما
واکنش نشان داده
و52 نوع سرطان را
موجب مي شود.
امیدوارم
همیشه سلامتی بهترین توشه زندگیتون باشه
ناشناس
   
نکته 811
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه ، یکی دو دل.
ناشناس
   
تلنگر 288
مسکینی دیدم با کفش پاره شکر می کرد خدا را
گفتم کفش پاره که شکر ندارد !
گفت یکی شکر می کرد دیدم که پا ندارد !
ناشناس
   
نکته 1683
عبادت بى صداقت حقه بازيست!

اساس مسجدش بتخانه سازيست،

چرا انسان نمي خواهد بداند،

وضوي بى صداقت، آب بازيست.
ناشناس
   
شوخی 1
فرقی نمیکنه که به یه دوپا زیادی جو بدین یا به یه چهار پا زیادی جو بدین
به هر حال از هر دوشون جفتک میخورین
ناشناس
   
عاشقانه ها 2050
تو
از آنچه من شعر میکنم
بی اندازه زیباتری
راستش وقتی به تونگاه میکنم
خودم را احمقی میبینم
که میخواهد آسمان را
توی کمُدش جا دهد
ناشناس
   
نکته 2483
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای ما
ناشناس
   
شوخی 970
به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم خودمو بغل میکنم...
.
.
.
بعد میگم نکن دیوونه خفه شدم..
ناشناس
   
نکته 523
تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردی..؟
پشتش رو به همه میکنه و با تمام وجودش کارشو انجام میده...
.
.
.
یه وقتایی تو زندگی ،
باید پشتتو به همه کنی و با تمام وجود ، کاری رو که درسته انجام بدی...
مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن...
ناشناس
   
نکته 1072
از بودا پرسیدند، از این همه مراقبه چه بدست آوردی؟
جواب داد: “هیچ!”
اما بعضی چیزها را از دست دادم: خشم، نگرانی و اضطراب، افسردگی، احساس عدم امنیت و ترس از پیری و مرگ.
بودا
   
گلایه 2776
خدایا...
کودکان گلفروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش ...
دخترکان تن فروش..مادران سیاه پوش..کاسبان دین فروش..محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش..زبانهای عشق فروش..انسانهای آدم فروش..همه رامیبینی؟می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3052
کاش تو بــــودی ...
و
من !
نمـ نمـ باراטּْ،
یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت
در دســـت همـ ...
بدون چـــــــتر !
زیـــــر باراטּْ،
خیـــس
خیـــــس ...
ناشناس
   
نکته 511
ساده لباس بپوش ! ساده راه برو!
ولی در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات را نشانه می گیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
حسین پناهی
   
نکته 106
آن که امروز را از دست می دهد ! فردا را نخواهد یافت
هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست.
ناشناس
   
تلنگر 2430
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.

چند وقت پيش در استان گلستان، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد...
گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها...
.............و چقدر برایمان آشنایند اینها
ناشناس
   
حکایت 3616
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
دالان بهشت
ناشناس
   
تلنگر 7131
من آنچه که تو می اندیشی نیستم،
بلکه تو آنچه هستی
که در مورد من می اندیشی...!
بودا
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com