شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 3692
عشق چیست؟منصور حلاج كیست؟
صبح بود . مردم را كنار زدم و او را دیدم . هزار تازیانه خورده بود و در وی اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درویشی خود را به او رساند و پرسید :
عشق چیست ؟
لبخندی زد و گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . درویش نفهمید و من فهمیدم .
امروز او را می كشند و فردا می سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد می دهند .
بندی كه به او بسته بودند ، سنگین بود و او می خرامید . به زیر دار رسید . بوسه ای بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتی كه مریدانش بودند ، پرسیدند : چه گویی كه ما مقرانیم و منكرانی كه بر تو سنگ می زنند ؟
گفت : از برای شما یك ثواب و ایشان را دو ثواب باشد .
می دانستم كه منظورش چیست . مردمی كه بر او سنگ می زدند از قوت و صلابتشان و توحیدشان بود و یارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحید از اصول .
شبلی آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چیست ؟
گفت : كمترین مقامش این است كه می بینی .
شبلی گفت : مقام اعلایش چیست ؟
گفت : تو را بدان راه نیست .
شبلی سر بر زمین انداخت . هر كس سنگی برداشت و انداخت . شبلی گلی انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را دیدم . مریدی از مریدانش گفت : آخر این همه سنگ انداختند ، هیچ نگفتی ، از این گل آه بر می آوری ؟
فرمود : آنها نمی داند ، معذورند . از او سختم آمد كه می دانست و نمی بایست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببرید .
دستانش را بریدند . بغضم تركید . او فقط لبخندی زد . مریدی گفت : چرا می خندی ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بریدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش می رباید ، ببرد . "
امریه رسید : پاهایش را نیز ببرند . بریدند . اشكم سرازیر شد . ولی او تبسمی كرد و فرمود :
" با این پای سفر خاكی می كردم ، قدمی دیگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بریده را بر رویش مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین كردی ؟
فرمود : " نمازی كه عاشقان گذارند ، وضویش چنین باشد . "
چشم هایش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می كردند و سنگ بر زمین انداختند و دیگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسید : زبانش را در بیاورید .
فرمود : صبر كنید كه سخنی بگویم . روی به آسمان كرد و گفت :
" بدین رنجی كه از برای من بر می دارند ، محرومشان مكن . و از این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدالله اگر دست و پای من بریدند و اگر سر از تنم جدا می كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بینی او را بریدند و آخرین كلمه ای كه متكلم شد این آیه بود :
" آنانكه ایمان به روز رستاخیز ندارند ، از روی استهزا تقاضای ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و می دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صلیبش كشیدند . در میان سر بریدن تبسمی كرد و جان داد و من را بی مراد كرد . دیگر مریدی بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردایش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هایش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ریختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن دیگر كسی به این مقام نایل نشد .
حافظ درباره ی حلاج نوشت :
گفت آن یار كز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد...
ناشناس
   
نکته 494
من هرگز شکست نخورده ام ، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند.
توماس ادیسون
   
نکته 2119
سیر شدم..................
بس که سرد و گرم روزگار را چشیدم...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2522
گاهي خوابت را مي بينم
بي صدا
بي تصوير
مثل ماهي در آب هاي تاريك
كه لب مي زنند و
معلوم نيست
حباب ها كلمه اند
يا بوسه هايي از دلتنگي
ناشناس
   
نکته 2054
ژاپنی ها همواره عاشق ماهی تازه هستند. ولی آب نزدیک ژاپن برای چند دهه ماهی زیادی نداشت. بنابراین برای فراهم کردن غذای ژاپنی ها ، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافتی بیشتر از قبل را طی می کردند
هرچه ماهیگیران دورتر می رفتند، بیشتر طول می کشید تا ماهی بیاورند.
اگر برگشتشان بیشتر طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبود.
برای حل این مشکل، شرکتهای ماهیگیری فریزرهایی را در قایقهایشان نصب کردند .
آنها ماهی های به دست آمده را در فریزر قرار می دادند.
فریزرها این امکان را فراهم می کرد که قایقها دورتر بروند و بیشتر بمانند. ولیکن ژاپنی ها توانستند به تفاوت بین ماهی تازه و منجمد پی ببرند و آنها مزه ماهی منجمد را دوست نداشتند
قیمت ماهی منجمد کاهش پیدا کرد
بنابراین شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی نصب کردند.
آنها ماهی میگرفتند و درون مخزن قرار می دادند. ماهی ها پس از کمی تحرک، خسته می شدند و مزه تازه بودن خود را از دست می دادند.
صنعت ماهیگیری دچار بحران قریب الوقوعی شد. ولی امروزه آنها ماهی های تازه به ژاپن می فرستند.
چطور توانستند مدیریت کنند؟
برای اینکه طعم ماهی تازه بماند، شرکتهای ماهیگیری ژاپنی هنوز ماهی ها را در مخزنها قرار میدهند ولی با یک کوسه کوچک.
ماهی ها تقلا می کنند و از اینرو دائما در حال حرکتند. تلاشی که می کنند باعث می شود آنها تازه و سرحال باشند
تاحالا به این پی بردید که برخی از ما در استخر زندگی می کنیم ولی بیشتر مواقع خسته و کسل هستیم؟
اساسا در زندگی ما، کوسه ها چالش های تازه ای هستند که ما را فعال نگه می دارند.
اگر شما مدام در تکاپو باشید، شاد خواهید بود. تلاشهایتان است که شما را پر انرژی نگه می دارد. در وضعیتی از سکون موفقیت را کسب نکنید و به آن شاد نباشید.
شما منابع، مهارتها، و توانایی هایی را برای ایجاد این تفاوت دارید. کوسه ای را درون مخزنتان قرار دهید و سپس خواهید دید که واقعا چقدر می توانید پیش بروید.
ناشناس
   
تلنگر 136
از روزی می ترسم که تکنولوژی از تعاملات ما انسانها سبقت بگیرد
دنیا نسلی از ابلهان خواهد داشت
آلبرت انیشتین
   
گلایه 312
بعضیها هستن که می خوان باعث تنوع بشن
ولی چون زیاد وارد نیستن باعث تهوع میشن!!!
ناشناس
   
نکته 860
ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود.
رومن رولاند
   
آرزوها 2876
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! ازصداي گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست.

سهراب سپهری
   
عاشقانه ها 2710
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
اشعار 4117
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
حکایت 2064
نارسیس نام جوان زیبایی است در اساطیر یونان که دختری
به نام اکو (انعکاس صدا یا به فارسی پژواک) بر او عاشق می شود
و چون جواب نامساعد می شنود نفرین می کند
که او عاشق کسی شود که هرگز نتواند به او برسد.
پس او روزی عکس خود را در آب می بیند
و برخود عاشق می شود.
هر روز بر لب برکۀ آب می آید و با خود نرد عشق می بازد
و شِکوه می کند
که آخر تو که با من دوستی: وقتی می آیم می آیی،
وقتی لبخند می زنم لبخند می زنی؛
پس چرا وقتی دستم را دراز می کنم تا دست تو را بگیرم
آشفته می شوی و از من می رمی.
نارسیس آن قدر در فراق خویش غصه می خورد
و اشک می ریزد تا می میرد.
پس حوریان و پریان صحرایی گرد او می آیند و می گویند
«حیف است چنین جلوه ای از زیبایی به زیرخاک رود.
بهتر است او را به گُلی تبدیل کنیم که پیوسته در کنار آب بروید
و عکس جمال خود را در آب ببیند.»
و او را به گل نرگس تبدیل می کنند.
(معنی نارسیس نیز «نرگس» است.)
اصطلاح نارسیسیسم به معنی «خود شیفتگی»
یکی از بیماری های روانی است
و به کسانی گفته می شود که سخت
و به طور بیمار گونه ای شیفته و بیقرار خویش اند.
بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
دکتر الهی قمشه ای
   
دل نوشته 1452
عاقبت درد دلت، دربه‌درت خواهد کرد
مهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد
عشق؛ یک شیشه‌ی انگور کنار افتاده‌ست
که اگر کهنه شود مست‌ترت خواهد کرد

از هم‌آن دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده‌ام خون‌جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سربه‌سرت می‌ذارد
بی‌محلّیش ولی جان به سرت خواهد کرد
جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است
مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد
همه‌ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد
ناشناس
   
آرزوها 2019
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﻗﻠﺪﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ! ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﺪ،
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ ﻭ ﺣﺎﻓﻆ ﻭ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺧﯿﺎﻡ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺄﻧﺸﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﻩﺁﻫﻦ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﺍﻥ! ﻭ ﺑﯽﻋﺮﺿﻪ! ﭘﯿﺪﺍ میشد،
ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﺪﺭﻧﺘﺮﯾﻦ ﻭﺭﺯﺷﮕﺎﻩ
ﺟﻬﺎن رو ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺯﺑﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ،
ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻦ،
ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ،
ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻠﺒﺎﻧﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎﺭﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ؛
ﻋﯿﺎﺷﯽ!
ﻭ ﻭﻟﺨﺮﺟﯽ!
ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ:
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ،
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ،
ایرج افشار،
غلامحسین مصاحب،
داریوش آشوری،
ﻭ هزاران ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﺧﺺ بین المللی ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺑﺸﻪ،
اینقدر به ادب فارسی بی توجهی کند که امثال فروغ و سهراب و اخوان و شاملو و محمود دولت آبادی تحویل تاریخ بدهد
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺑﺎﺷﻪ! ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺑﺎﺷﻪ!!
ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼﺍﺳﻼﻣﯽ خواندم،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ؛
ﻗﻠﺪﺭﻫﺎ ،
ﺑﯽﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ،
ﻋﯿﺎﺵ ﻫﺎ ،
ﻭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﻫﺎ ،
ﺑﻬﺘﺮ مملکت رو میسازن!!!!
ناشناس
   
حکایت 2041
روزی روباهی به فرزندش گفت:
فرزندم از تمام این باغها میتوانی انگور بخوری غیر از آن باغی که متعلق به ملای ده است!
حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ ان باغ نرو!
روباه جوان از پدرش پرسید :
چرا مگر انگور این باغ سمی است؟

روباه به فرزندش پاسخ داد:
نه فرزندم،
اگر ملا بفهمد ما از انگور باغ وی خورده ایم،
فتوا میدهد گوشت روباه حلال است و دودمان ما را به باد میدهد!

با این جماعت که قدرتشان بر جهل مردم استوار است،
هرگز در نیفت!!!!
ناشناس
   
تلنگر 1007
ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب،

ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿزﻧﺪ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺧوشحالم که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!

خوشحالم ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!

ﺧوشحالم ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم!

ﺧوشحالم که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ!

ﺧوشحالم که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ


اینجاست که سهراب میگه

چشمهارابایدشست جوردیگربایددید.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1229
گفتم: چشمم ، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش میدار
گفتم: که دلم ، گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار
ناشناس
   
شوخی 970
به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم خودمو بغل میکنم...
.
.
.
بعد میگم نکن دیوونه خفه شدم..
ناشناس
   
دل نوشته 2579
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
ناشناس
   
آرزوها 206
کاش می شد خنده را تدریس کرد،
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد،
ناامیدان را امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود،
با نشاط دیگران دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید،
دوستی را مثل شربت سر کشید.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور،
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود،
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد،
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست،
در جهانی خرم و آباد زیست.
ناشناس
   
گلایه 1185
گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا واشدنی نیست.
از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست
من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن، ایندفعه گویا شدنی نیست
آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست
پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،
، با وصله واصرار ودعا... ماشدنی نیست..
ناشناس
   
حکایت 2453
باغبان و وزیر

نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...
هردو آمدند و نادر شاه گفت :
در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ...
ابتدا باغبان گفت :
پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ....
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :
پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است . حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .
همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!
نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر ....
ناشناس
   
عاشقانه ها 1041
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادن که مدهوش شدی

تو که آتشکدهء عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
شهریار
   
نکته 1929
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻧﺶ
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪ !!!
.
.
.
.
.
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ ...
ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ،
ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ،
ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ،
ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ،
ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !!...
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
ناشناس
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
اشعار 4058
نمی دانم چه سازم با غم دل
نمی گرید کسی درماتم دل
من و دل بیکس و تنهای تنها
زکی گیرم سراغ مرهم دل
فکرت
   
نکته 914
مداد : متاسفم
پاك کن : چرا ؟
تو هیچ کار اشتباهی نکردی
مداد :
متاسفم چون
به خاطر من اذیت می شوی
هر وقت که من
اشتباه می کنم ، تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی.
ولی وقتی اشتباهاتم را
پاک می کنی بخشی از وجودت را از دست می دهی
و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی .
پاك کن :
اما برای من مهم نیست !
من ساخته شده ام تا
هر وقت تو اشتباه کردی
به تو کمک کنم
با این که می دانم روزی تمام خواهم شد و دیگری جای من را خواهد گرفت .
من رضایت دارم !
پس لطفا ناراحتی را کنار بگذار..

والدین ، همچو پاك کن
و فرزندان مانند مداد هستند .
آنها همیشه درکنار فرزندان هستند
و اشتباهات آنها را پاک می کنند .
ناشناس
   
حکایت 672
روزی بهلول را گفتند:
شخصي که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت بايد چکارش کنند؟
بهلول گفت: بايد دست حاکم آن شهر را قطع کرد...
همه با تعجب پرسیدند: چرا؟؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟
بهلول در جواب گفت: گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش بايد براي امرار معاش دزدی کنند...
بهلول
   
اشعار 4086
مدار آشنایی

ز سر تا پا نگارا مشکسایی
به انداز نگه دل می ربایی

خوشا گر در قدومت می دهم جان
ز بس ای دلربایم با وفایی

شدم از یک نگاهت مست و مدهوش
ندانم ای نگارم کز کجایی

هر آن دل کو شود زنجیر زلفت
بسی مشکل بود از وی رهایی

تمنا ساغر می دارم از تو
زلب های شکر فام حنایی

خوشا ( فکرت) اگر روزی دهد جان
به پایت در مدار آشنایی
فکرت
   
نکته 1377
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
ناشناس
   
پند و اندرز 1544
اگر زنی را دوست داری که مادر است ، پیشانی اش را ببوس قبل از آنکه دیرشود ،..
اگر زنی را دوست داری که خواهرت است بدان که خواهر اسرار آمیز ترین زن زندگی پس از مادر است..
زیرا علیرغم اینکه مثل تو ، جوان است و بی تجربه ولی تک تک سلولهایش را به خاطر
اینکه تو غصه نخوری فدایت میکند...
اگر زنی را دوست داری ، برای انتخابش اینقدر سخت نگیر و بگذار عزت نفسش عزیز بماند ؛
> تمام قد مقابلش زانو بزن محکم و مردانه در آغوشش بگیر که بداند ما مردان اهل حرف زدن ها نیستیم ...
گاهی که زنی را با کلام یا سکوتمان آزرده ایم ، قرنهاست یادمان داده اند به او گل دهیم... زیرا تنها زن است که بلد است با شاخه گلی ، زخمهای عمیق مردش را بخیه بزند...
ناشناس
   
دل نوشته 1790
باران سلام.
خوش آمدی، دیرزمانی بود که در ذهن پر هیاهوی ما خاطره ای هم از تو نمانده بود.از آخرین قدم زدن های دیوانه وار زیر نوازشهایت بسیار گذشته است.همیشه مهمان ناخوانده بودی اما اکنون با دعوت بسیار آمدی.قدمت بر روی دیدگان ما،ببار که شعرهای نگفته بسیار داریم.ببار که دلمان هوای دیار کرده است.
ببارکه زیبایی خدارا در تو میبینم ببار که خوش ندارم قاصد روز آن ابری قصه اش که شبیه به چوپان دروغگوی میز آخر دبستان باشد.ببار که غبار غم آسمان دیارم را فرا گرفته است.ببار ما نیز مثل تو دلتنگ دلتنگیم
ناشناس
   
تلنگر 731
مردی به پیامبر خدا ، حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند. سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم . دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، و فردا صبح زود آنرا فروخت
گربه امد و از دیگری پرسید آیا خروس مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما، گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت. گربه گرسنه آمد و پرسید ایا گوسفند مرد ؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحب خانه خواهد مرد، و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!
مرد شنید و به شدت برآشفت
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد! خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد: خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی ، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!
ناشناس
   
سخن بزرگان 1685
خوب، گاهی آدم می خواند، رمانی نیمه تمام دارد، می رود خانه چای دم می کند، سیگاری زیر لب می گذارد، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خوب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آنهمه اخت پیدا بشود؟! خواهید گفت، پیدا می شود . بله، می دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد، سروقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره میگرفتیم. خوب، معلوم است، یکی زن می گیرد، یکی سفر می رود، یکی می رود مذهبی می شود، یکی هم غیبش می زند، خودکشی می کند، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می بینی، متوجه می شوی که آدم ها بیشترشان، نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.
کتاب: بره گم شده راعی
نویسنده: هوشنگ گلشیری
دیگران
   
دانستنیها 2255
کاربرد واژه "حاجی" در طول زمان:

خیلی قدیما، مثلا سالهای ابتدای اسلام:
(حاجی = کسی که به حج و مکه رفته)

قبل از سال 57 (حاجی=معتمد مردم و بزرگ محل و احتمالا کسی که به حج رفته.)

سالهای 57 تا 59 قبل از شروع جنگ
(حاجی= برادر انقلابی و اهل دین و دیانت)

در طول سالهای جنگ
(حاجی= برادر رزمنده و مبارز و جبهه رفته)

سالهای پس از جنگ
(حاجی= فرمانده جنگ و سردار بودن)

سالهای سازندگی
(حاجی = آدم پولدار و بازاری و تاجر)

تا قبل از سال 1394
(حاجی = پولدار مال مردم خور و مفت خور و بیت المال خور و مسئول رده بالای دولتی)

از ابتدای سال1394
(حاجی = ای خدا مرگم)
ناشناس
   
هنر 1658
زن یعنی: ناز هستی در وجود
زن یعنی:یک فرشته در سجود
زن یعنی: یک بغل آسودگی
زن یعنی: پاکی از آلودگی
زن یعنی: هدیه ی مرد از خدا
زن یعنی:همدم و یک هم صدا
زن یعنی: عشق و هستی؛ زندگی
زن یعنی: یک جهان پایندگی
زن یعنی:لطیف؛ فصل بهار
زن یعنی:زندگی در لاله زار
زن یعنی: عاشقی؛ دلدادگی
زن یعنی: راستی و سادگی
زن یعنی: عاطفه؛ مهر و وفا
زن یعنی: معدن نور و صفا
زن یعنی: راز؛ محرم؛ یک رفیق
زن یعنی: یار یکدل؛ یک شفیق
زن یعنی: مادر مردان مرد
زن یعنی: همدم دوران درد
زن یعنی:حس خوش؛ حس عجیب
زن یعنی: بوستانی پر نصیب
زن یعنی: باغهای آرزو
زن یعنی:نعمتی در پیش رو
زن یعنی: بنده ی خوب خدا
زن یعنی: نیمی از مردان جدا
زن یعنی: همسری خوب و شفیق
زن یعنی: بهترین یار و رفیق
زن یعنی: انفجار نورها
زن یعنی: نغمه ی روح و روان
زن یعنی: ساز موسیقی جان
زن یعنی: مرهم هر خستگی
زن یعنی: بهترین وابستگى…
ناشناس
   
عاشقانه ها 2981
تو را....!!!
تمامی تو را...!!!
نگاه مهربانت را....!!!
غرورنهفته درصدایت را...!!!
خستگی هایت را....!!!
همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم
و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،،
و شبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،،
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟
پاسخ میدهم ؛
خزانه دار یک
"عشق مهربان"
ناشناس
   
پند و اندرز 69
بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که به آدم های بی لیاقت فرصت دادم
ناشناس
   
نکته 1168
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت، از عیب خویش بی‌خبری زان ره از خلق، عیب میجوئی
گفتن از زشتروئی دگران نشود باعث نکوروئی
تو گمان میکنی که شاخ گلی بصف سرو و لاله میروئی
یا که همبوی مشک تاتاری یا ز ازهار باغ مینوئی
خویشتن، بی سبب بزرگ مکن تو هم از ساکنان این کوئی
ره ما، گر کج است و ناهموار تو خود، این ره چگونه میپوئی
در خود، آن به که نیکتر نگری اول، آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست تو چرا شوخ تن نمیشوئی
پروین اعتصامی
   
نکته 2487
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!


پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
ناشناس
   
دل نوشته 784
در پی کافه دنجی هستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند: گل گلدون،بوی موهات، ای که بی تو خودمو...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا می بلعند...
ناشناس
   
دانستنیها 740
ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺷﺨﺼﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻰ ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺸﺘﺮﯼ
ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﭘﺨﺶ "ﯾﺦ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ " ﻧﻤﻮﺩ .
ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ،
ﺑﺎ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﯿﺮ ﻭ ﯾﺦ ﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ ﮔﻼﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﻼﯾﺮ،
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ !
ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻗﺮﺍﺭﮔﺮﻓﺖ .
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﻫﺪﺍ ﺷﺪ !
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﺳﻢ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ =
bastani ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﮔﻔﺖ :
" ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺍﺳﻢ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺁﯾﺲ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ "
ﻭﻧﺎﻡ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﺗﺎﺭﯾﺦ ﺛﺒﺖ ﮔﺮﺩﯾﺪ .
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺣﺴﻦﺧﺎﻥ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ
ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ
ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻟﯿﺴﯿﺪﻧﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﯾﺰﺩ ﺳﺮﺩﺗﺮﺍﺯ ﻟﺐ ﯾﺎﺭﺷﯿﺮﯾﻨﺘﺮ
ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺒﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻧﺮﻣﺘﺮ »
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ
ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ.
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩ .
ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ
ﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻓﺘﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺪﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺩﺭﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ !!!
منبع: کتاب طهران قدیم" مرحوم مرتضي احمدي
دیگران
   
نکته 1348
هیچ چیز برای آنهایی که می اندشند مقدس نیست.
شیمبورسکا
دیگران
   
نکته 3118
یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود. نه که نخواهد. سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست_داشتن، برای دوست_داشته_شدن . زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر و بوسیده شدن – از میان استیکرهای تلگرام یا با گرمی لب های دلدار - خوابشان نرود. از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان و حتی کیفیت فشردن لب‌ها روی هم وقت بوسه سلام و بوسه به امید دیدار.
گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید. لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.قلم
مرتضی برزگر
دیگران
   
نکته 208
عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماري‌ست، زيرا هر بداقبالي را به ما مي‌قبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرت‌انگيز زندگي مي‌كنيم، به تحمل زنجيرها رضا مي‌دهيم، بي‌عدالتي‌ها و رنج‌ها را تحمل مي‌كنيم، و به درد، به تنهائي و به همه چيز تسليم مي‌شويم.
عادت، بي‌رحم‌ترين زهر زندگي‌ست، زيرا آهسته وارد مي‌شود، در سكوت، كم‌كم رشد مي‌كند و از بي‌خبريِ ما سيراب مي‌شود، و وقتي كشف مي‌كنيم كه چطور مسمومِ آن شده‌ايم، مي‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است، مي‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نمي‌كند.
اوریانا فالانچی
   
نکته 2493
من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟؟؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟؟؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟؟؟
دنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟؟؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟
🌹 جوابیه میثم صفرپور به سیمین
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است,
بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است...
تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی,
میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است...
بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا,
میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است...
آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی ,
میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است...
من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است...
تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟
گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است...
تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی,
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است...
گر نبندیم بر پوزه او قلاده,
میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است...
گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را,
میشود غرق به ناچار به ما مربوط است...
مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی,
اربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است...
تو که با چنگ و ربابت همه مردم را,
میکنی مستعد نار , به ما مربوط است...
به جهنم که خودت را بکشی در خانه,
در خیابان بزنی دار به ما مربوط است...
دین من داده اجازه که دخالت بکنم,
تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است...
امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر,
تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است...
حالا بشنوید
جوابیه ی "صادق.ع.بیقرار به میثم صفرپور:
بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است
لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است
کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟
شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است
اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص
رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است
مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست
کِیف با منقل و وافور ، به تو مربوط است
اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا
مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است
قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی...
قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است
"ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید"
ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است
تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش
باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است
در و دربار که دستِ تو و همکیشان است
نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است
تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد
پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است
چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق
قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است
میکنم مست ببینی که چه بی آزارم
اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است
تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟
به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است
من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه...
کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است
دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟؟؟
دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است
امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست
رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است.
ناشناس
   
نکته 700
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ
ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟
سهراب سپهری
   
عاشقانه ها 3052
کاش تو بــــودی ...
و
من !
نمـ نمـ باراטּْ،
یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت
در دســـت همـ ...
بدون چـــــــتر !
زیـــــر باراטּْ،
خیـــس
خیـــــس ...
ناشناس
   
اشعار 3988
از آن زمان که کار دل به این جنون کشیده شد
چه سوزها که اززبان به اندرون کشیده شد

به گریه گفته چشم من خلاصه الکلام عشق
طویل داستان ولی به کاف و نون کشیده شد

به بزم اشک خوانده ام چه نغمه های آتشین
چه زخمه ها که تا سحر به ارغنون کشیده شد

دوباره پای عاشقان به مقتلی رسیده که
غریو سوگواری از سیاوشون کشیده شد

به شیخ شعر گو بیا ، رسیده قاصدی ز ره
که هفت شهر عشق تو ، به خاک و خون کشیده شد

رسیده تا حریم حق ، ز سینه زجه و فغان
از این عذاب بی امان که تا کنون کشیده شد

تطاول است از فلک،در این حصار باغها
به دست باد ریشه ها ، اگر برون کشیده شد
آرمان ایزدی
   
نکته 2096
وقتی دیدم درشکه را اسب میكشد و انعام را درشكه چی میبرد و به چشمان اسب چشم بند زده، بر دهانش پوزبند تا كم ببیند و کم بخورد و دم نزند!
همه چیز را فهمیدم...
تداعی تراژدی غم انگیز زندگی فلاکت بار مردم نگون بختی که روی گنج نشسته اند ولی از جهل و فقر و بدبختی رنج میبرند!

"صادق هدایت"
صادق هدایت
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
حکایت 1945
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن! روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدندامّا وقتی رسیدند،فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو! چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است
.
که مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:"آری!پاسخ تو درست است."
.
بعد، ادامه داد:کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سال‌ها گذشت. مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!
در آن لحظۀ حسّاس، پس در حقیقت پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم
که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت. کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
.
درس مربوط به خیر و شرّ،خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،هر فریادی، هر سخنی،
پیچیدگی‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و
دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم، محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند
و از در اعتذار وارد می‌شوند،نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد
گذشت تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان، در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛
پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم،
باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید،
چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
دیگران
   
نکته 2217
از "برتراند راسل" میپرسن:

"چرا یه آدم متعصب میترسه نسبت به اعتقاداتش شک کنه؟"

برتراند راسل جواب میده:

"چون همیشه با خودش فکر میکنه چجوری میتونم به تاولهای کف پام بگم تموم مسیری رو که اومدم اشتباه بوده؟"

این یه مصیبت بزرگه که اکثر آدما گرفتارش میشن.نه فقط توی حوزه دین و مذهب. توی همه اعتقادات، باورها، دوست داشتنها و نفرتها.

وقتی آدما برای یه چیزی هزینه میدن، وقتی کلی از وقت و انرژیشون رو میذارن روی یه چیزی، دیگه حتی به ذهنشون هم نمیرسه که ممکنه چیزی که این همه از وقت و انرژی و پول و عمرشون رو گرفته، اشتباه باشه.

مثل سربازی که پاهاش رو توی جنگ از دست میده، هیچ وقت نمیتونه به این مسئله فکر کنه که اصلا شروع اون جنگ شاید اشتباه بوده. چون تموم هویت و وجودش رو از اون جنگ میگیره و اگه بخواد به درستی یا غلطی اون جنگ فکر کنه، تبدیل میشه به یه موجود بی هویت. به یه موجود بی گذشته. به هیچ تبدیل میشه. چون برای جنگ هزینه داده.

مثل زن یا مردی که برای شریک زندگیش کلی هزینه کرده و الآن دیگه نمیتونه به این فکر کنه که شریک زندگیش، واقعا اونی نیست که فکرشو میکرده.

مثل کسی که چند ترمه داره یه رشته ای رو توی دانشگاه میخونه و کلی وقت و هزینه صرف کرده و میبینه انتخاب این رشته نتونسته رضایت براش به همراه بیاره؛ ولی جرأت ترک اون رشته و شروع یه رشته دیگه رو نداره.

مثل کسی که بعد از یه عمر زندگی، میفهمه این سبک زندگی مناسبش نیست، ولی جرأت تغییرشو نداره. چرا؟ چون براش هزینه داده.

نمیدونم. ولی کاش آدما میتونستن هویت خودشون رو از اتفاقات روزگار و عقایدشون تفکیک کنن که اگه یه وقت فهمیدن اون عقاید اشتباه بوده، بی هویت نشن.

کاش آدما هر جا که به عقیده ها، باورها، دوست داشتنها و تنفرهاشون شک کردن همونجا ترمز میکردن، بیخیال تاولهای کف پاشون میشدن و میگفتن جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعته.
ناشناس
   
نکته 1861
موسیقی لذت بخش ترین هنرها است، اما چیزی به ما نمی آموزد؛ آنچه كه فكر و روح آدمی را تغذیه می كند و آموزنده است، شعر و شاعری است.
امانوئل کانت
   
نکته 1501
"هر کس توانایی دیدن زیبایی را در خود حفظ کند،
هرگز پیر نمی‌شود..."
ناشناس
   
شوخی 2760
یه قانون تو زندگی هست که میگه:
توکه میدونی همه مردا خیانت میکنند
پس با یه مرد پولدار ازدواج کن
گریه کردن تو کافی شاپ های پاریس
بهتراز گریه کردن تو آشپزخونه اجاره ایست…!
ناشناس
   
نکته 1649
فقر و اقتصاد ضعیف فقط و فقط دو دلیل دارد:
یا حاکمان احمقند یا احمقها حاکمند .
جنگ و خشکسالی فقط بهانه اند.
وینستون چرچیل
   
دانستنیها 940
✅👈👈 دانستنی:
نوشیدن شیر فقط با عسل و خرما توصیه میگردد در غیر اینصورت باعث سردی تن میشود.

✅👈👈 دانستنی:
بهترین رقیب حجامت پیاده روی است.

✅👈👈 دانستنی:
غذاهای سرد پوکی استخوان می آورد. میتوان کلسیم لبنیات را از انجیر و بادام درختی که گرم هستند تامین کرد .

✅👈👈 دانستنی:
اگر بخواهید اعتیاد را یکدفعه ترک کنید باعث سکته خواهد شد. مواد مخدر گرم اول و سرد آخر می باشد و باید برای ترک آن غذاهای گرم را جایگزین غذاهای سرد کنید.

✅👈👈 دانستنی:
سوپ گندم بهترین خونساز است و برای همه مزاجها خوب است.

✅👈👈دانستنی:
انواع ویتامین ب۱۲ در نان جو وجود دارد که باعث می شود موهای سر سفید نشوند.

✅👈👈 دانستنی:
خرما برای مادران شیرده بسیار مفید است و باعث افزایش شیر و صبور شدن فرزند می گردد.

✅👈👈 دانستنی:
آبگوشت حکیمانه ترین غذای ایرانی است.

✅👈👈 دانستنی:
قارچ بسیار سرد است و استمرارش بدن را سرد می کند.

✅👈👈 دانستنی:
تمایل به بوهای بد مانند بوی بنزین و گازوئیل و .... به دلیل سودای زیاد مغز است.

✅👈👈 دانستنی:
در یک فرد متعادل برای هر ۱۰۰ سی سی خون باید به اندازه ۱ سی سی صفرا، ۴۹ سی سی دم، ۴۹ سی سی بلغم و ۱ سی سی سودا باشد که اگر این مقادیر بیشتر یا کمتر شود بیماری پدید می آید.

✅👈👈 دانستنی:
غذاهای سرد چاق کننده و غذاهای گرم لاغر کننده است.

✅👈👈 دانستنی:
هر چه قدر رطوبت معده بیشتر باشد اشتها بیشتر می شود.

✅👈👈 دانستنی:
بهترین زمان مصرف دارو اول شب و سپس صبح است.

✅👈👈 دانستنی:
زیره برای لاغری خوب است اما باعث چین و چروک می گردد.

✅👈👈 دانستنی:
تومور ناشی از افزایش سودا در سر و بواسیر یا هموروئید ناشی از افزایش سودا در انتهای روده است.

✅👈👈 دانستنی:
عسل خودش را به موضع درد میکشاند همانطور که آهنربا به سمت آهن می رود (سرعت اثر دارو را افزایش می دهد).

✅👈👈 دانستنی:
حضور ضد و نقیض در هوای سرد و گرم باعث ایجاد سودا می گردد (مانند کسانیکه به سونا می روند).

✅👈👈 دانستنی:
اگر انواع فلزات و مواد معدنی در بدن کاهش پیدا کرد با خوردن روزانه ۱۴ عدد بادام درختی این مشکل برطرف می شود.

✅👈👈 دانستنی:
درمان کسیکه زنبور نیشش زده است مالیدن سرکه روی موضع و خوردن عرق نعناع است.

✅👈👈 دانستنی:
کسانیکه بد زخم اند و زخمهایشان دیر خوب می شود به علت صفرای کم بدنشان است که باید غذاهای صفرا ساز (گرم و خشک) بیشتر بخورند. مثل: سیاه دانه، زیره و ...

✅👈👈 دانستنی:
ده عدد بادام به اندازه پنج پرس چلوکباب ارزش غذایی دارد.
ناشناس
   
نکته 573
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ
آنطﺮﻑﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ!"
با امواج افکارت آنها را بشوی اما به آنکه لیاقتش دارد و نسبت به تو نیک رفتار است سخاوتمند باش و در یادل و بخشنده
ناشناس
   
عاشقانه ها 926
به همه خاطـره هایم گره ی کور زدم
به یکی انگ و دگر وصله ی ناجور زدم
تو شدی منکـر ما بودن ما اینهمه سال
همه بر خیل خوش خاطرم هاشور زدم
ازهمان دم که پرید عطر وجودت ز تنم
مـُـردم و بـر بدنم یکـسـره کافــور زدم
لب من نوش دگر جز لب تو نوش نکرد
بوسه تنها به لب خمره ی انگور زدم
خسته از آن همه روزِ پُرِ نیرنگ و ریا
دل بریدم ز سحر بر شب بی نور زدم
رگ خشکیده ی من تیزی تیغی نبرید
من به آن تیغ تـبـر تیزی ساطــور زدم
تو تنت را به تن گرم دگر دادی و من
تن سردم به تن یـخ زده ی گـور زدم
چشم بر من تو ببستی و منم بر دنیا
باز از پیش خدا چشمکت از دور زدم
ناشناس
   
نکته 1588
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.
نیچه
   
عاشقانه ها 2457
بـه چـشـمـهـایـت بگــو
نـگـاهـم نـڪـنـنـد
بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم
سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد
نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا
نـه !
حـواسـم نـیـسـت . . . عـاشـقـت مـی شـوم
ناشناس
   
نکته 3063
احساس سوختن
به تماشا .......
نمی‌شود ؛
آتش بگیر
تا که بدانی ......
چه می‌کشم
ناشناس
   
نکته 2275
ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﭘﺬﻳﺮﻱ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﭻ ﭘﺎﯼ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻧﮓِ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺩﺍﻣﺲ ﺟﻮﯾﺪﻥ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻥ
ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﺩﺍﻳﻢ ﺍﻟﺘﺤﺮﻳﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!!
ﻭ ﮐﻼ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ
ﻭﺿﻌﻴﺖ
ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺍﺳﺖ :)))
ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ
ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺎﻓﺘﺪ ،
ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ : ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻨﻲ
ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺏ
ﻧﺸﻮﺩ !
سیمین دانشور
   
اشعار 4126
وفا نکرد

گـهـراشــک ریـخـتـم مگـراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراو با غمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
شوخی 963
تازگیا یه آزمایش به آزمایشای قبل از ازدواج اضافه شده

.

دخترو میندازن تو آب اگه رفت زیر آب طبیعیه اگه اومد بالا همش پروتزه
ناشناس
   
نکته 853
خانه بدون زن، گورستان است.
بالزاک
   
نکته 1153
به دشمنانت هزاران بار فرصت بده تا با تو دوست شوند ،
اما به دوستانت یک فرصت هم نده که دشمنت شوند،
زیرا دوستانت جای عمیق زخمهای دلت را می دانند.
ناشناس
   
نکته 1486
کسی که چشم به راهه
از کسی که تو راهه
خسته تره!
ناشناس
   
نکته 702
زندگی راستین شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.
بنجامین فرانکلین
دیگران
   
دل نوشته 3145
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم.
فریدون فرخزاد
   
آرزوها 3676
کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد

کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر را، تقصیر کرد

کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص را، تعمیر کرد

کاش می شد نیمه را، تکمیل کرد
کاش می شد غصه را، تقلیل کرد


کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد

کاش می شد دردرا، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه را، تقدیم کرد

کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست

کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست

کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت

کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود

کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد
ناشناس
   
نکته 1867
خدا را باور كنید، برای اینكه به چنین باوری محتاجید.
امانوئل کانت
   
نکته 2191
دنقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلم مویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.

براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم
اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
پند و اندرز 1997
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
حکایت 1638
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎﺭﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻ میرﻓﺖ،ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ حالتی ﺩﻓﺎﻋﯽ درآورد ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ.
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ میکنی؟
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﺩﺍﺩﻡ
ﻣﺎﺭ ﮔﻔﺖ:ﻣﮕﺮ نمیدانی که ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩ پاسخ داد:ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮفیست ﮐﻪ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟
ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ
ﺑﺤﺚ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺎﺭ ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ
ﺁﺧﺮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪند ﺍﺯ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ضمن قضاوت خواستار کمک بشوند
پس ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍفتادند
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪ ای ﺭﺳﯿﺪند
ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻔﺖ:ﺣﺮﻑ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﻡ
ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ!
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻔﺖ:بنشین ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﭼﺸﻤﻪ ﺯﻻﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻔﺖ:ﺩﯾﺪﯼ؟
ﺁﺏ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﺸﻨﮕﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﺮﺩ
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﺼﺖ
ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻣﺎﻍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ
ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ
ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ تعریف کردند ﻭ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﺎیید ﮐﺮﺩ
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﮔﻔﺖ بنشین ﻭ ﺑﺒﯿﻦ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ی ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﺧﺴﺘﮕﯿﺶ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﺪ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ ﭼﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ را ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ
ﺩﺭﺧﺖ ﮔﻔﺖ:ﺍﯼ ﻣﺮﺩ!ﺩﯾﺪﯼ؟
ﺧﺴﺘﮕﯿﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ی ﻣﻦ رفع کرد
ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﻦ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﻗﻮﺗﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﺁﺧﺮ ﭼﺮﺍ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ؟
ﭘﺲ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﻧﯿﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ به رﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ به روباهی ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ
ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺯ آن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺑﺮﻭﺩ
ای ﻣﺮﺩ،ﺗﻮ نیز باید ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﯽ
تا من قضاوت ﮐﻨﻢ
ﻃﺮﻓﯿﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺁﺗﺸﯽ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺒﺮﺩ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ؟
ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻞ ﺧﻮﺩ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﻮﺩﻩ
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺗﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ میکرد،یک ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ آﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﯼ ﻣﺮﺩ،ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺷﮑﺎﺭﯼ ندیدی؟
ﺧﺮﮔﻮﺷﯽ،ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ،ﭼﯿﺰﯼ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﺭﻓﺖ
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﺟﺴﻢ ﻧﯿﻤﻪ ﺟﺎﻥ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺲ میکشید ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ اﺳﺖ؟
ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﻧﺠﺎﺕ نمیدادم ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ
ناشناس
   
نکته 2142
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
نکته 2754
از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
گفتند چگونه؟
گفت من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم.
چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.
کاری در راه آهن پیدا کردم. کارگری.
در کوره لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم.
اما حقوق اش اندک بود.
به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.
پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.
گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست،و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

رابطه من و خدا هنوز به همین صورت پیش میرود و او هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.

همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.

خدایا متشکرم که بجای گدا، مرا همچون خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2293
زوجی، تنها دوسال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است زیرا همسرش طرفدار رمانتیسم نبود،بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟ زن جواب داد من از این زندگی سیر شده ام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندن ، او را متقاعد نمی سازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید: چطور میتوانم تو را از تصمیمت منصرف کنم؟ زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تومرا راضی کند من از تصمیمم ،منصرف خواهم شد، سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم اما نتیجه چیدن آن گل مرگ خواهد بود آیا تو آنرا برای من بچینی و بیاوری؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم
صبح روز بعد زن بیدار شد ومتوجه شد که شوهرش درخانه نیست و روی میز نوشته ایی زیر فنجان شیرگرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کردکه میگفت: عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی و بجز گریه چاره دیگری نداری به همین دلیل من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباهات تورا تصحیح کنم
دوم اینکه تو همیشه فراموش میکنی با خود کلید ببری ، من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی، من باید زنده باشم تا روزی که پیر میشوی ناخن های تو را کوتاه کنم
به همین دلیل مطمئنأ کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد، اشکهایی که مانند گل درخشان و شفاف بود، وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم
زن در را باز کرد و دید شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش اورا دوست ندارد.
آری عشق همان جزییات ریز معمولی وعادی زندگی روزانه است که خیلی ساده وبی اهمیت از کنار آنها میگذریم....
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ !
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ ... ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ...
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ...
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ....
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد،
فقط اگر
حوایش.... هوایش را داشته باشد....
ناشناس
   
تلنگر 551
بزرگترین لذت در زندگی ،
انجام دادن کاری است که دیگران می گویند:
"تو نمی توانی آن را انجام دهی"
رومن پولانسکی
دیگران
   
نکته 392
وقتی پشتت حرف زیاده که...
یا آرزوشونه جات باشن و نمی تونن...
یا اینکه می خوان باهات باشنو در حدت نیستن...!!!
ناشناس
   
اشعار 4088
مسیحا

ترا حسن چو لیلا آفریدند
مرا مجنون رسوا آفریدند

لقایت برق اندرعالم افروخت
رخت نور تجلی آفریدند

خمار نرگست آب حیاتست
دو چشمت را مسیحا آفریدند

چرا رفتی زآغوشم بیا یار
که روزم لیل یلدا آفریدند

بجانم شیره ی غم را سرشتند
از آنرو بی سرو پا آفریدند

سر شب تا سحر ازهجر ، ( فکرت)
دو چشمم را چو دریا آفریدند
فکرت
   
پند و اندرز 52
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد
طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم
ناشناس
   
تلنگر 324
ﺳــﺎﻋﺖ 4 ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺷـــﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺻﺒﺤــﺎﻧﮧ
عجب فاصله ﺍﯾﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﺴــﻞ!!!
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 1920
وای اگر چاپ شود قصه ی بوسیدن ما..
وای اگر خواب شود حسرت بیداری ما ..
وای اگر کشف شود در چمدان گریه ما ..
وای اگر جرم شود لحظه ی خندیدن ما ..
وای اگر سبز شویم در وسط آذر ماه ...
وای اگر گل بدهد پیچک خشکیده ما. ..
وای اگر مست شود لای نگاهت مامور ..
وای اگر زنده شود کودک جان داده ی ما ...
وای اگر لو برود خلوت این کوچه ی ما..
وای اگر سنگ شود قاضی پرونده ی ما..
وای اگر شک بکنن بر شب تکراری ما ..
وای اگر خون بچکد از دل تنهایی ما...
وای اگر سخت شود دیدن گردنبندت..
وای اگر تیغ شود عاقبته ..خنده ی ما..
وای اگر داخل حمام تو را دار زنند ...
وای اگر دار شود قسمت پایانی ما...
وای اگر در نگهت تیر به طغیان آید ..
وای اگر سرد شود شورش پاییزی ما..
وای اگر قاضی شرع ، حکم به دارت بزند..
وای اگر مرگ شود حاکم ویرانی ما..
وای اگر زنگ زند تلفن همسایه ی ما..
وای اگر زهر بریزند سر پیمانه ی ما..
وای اگر .. وای اگر.. از تو جدایم بکنند
وا اگر پیر شود در قفس این سایه ی ما..
وای اگر خواب شویم و برسند از پس خواب
وای اگر گریه کند کاتب زندانی ما ...
وای اگر این همه لبخند به یک اشک دهیم
وای اگر پیر شود یوسف کنعانی ما...
وای اگر شعر شود غصه ی تکراری ما..
وای اگر زهر شود باده ی پنهانی ما....
ناشناس
   
حکایت 3041
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد : « چرا... و لیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!»
ناشناس
   
نکته 1122
زندگی ساعت شنیست
گاه لازم است زیر و رو شود
ناشناس
   
دل نوشته 2629
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!!
ناشناس
   
نکته 1361
زخمها خوب می شوند
اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد...!
ناشناس
   
دل نوشته 2641
️ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ آمد ...
ﺩﻭر ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ️ ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﭙﯿﭽﯿﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﻻﮎ آﺩم های ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺎﺭ، ﻣﻨﺠﻤﺪ ﻧﺸﻮﺩ ...
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺷﻮﺩ ...
ﺣﻮﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، آﻧﻬﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻟﻬﺸﺎﻥ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺧﻼﺻﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ آمـــد
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻧﺴﺎنیت هاﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎشید ...

ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﺘﺎﻥ
ﺯﯾﺮ ﮐﺮسی ﻋﺸﻖ، ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ.
ناشناس
   
نکته 698
همیشه
اندکی حقیقت پشت هر " شوخی کردم"
اندکی آگاهی پشت هر "نمی دانم"
اندکی احساس پشت هر " مهم نیست"
و
اندکی درد پشت هر "حالم خوب است"
وجود دارد.
ناشناس
   
نکته 2791
ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻻﯾﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ .
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﮕﺮ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؟
ﻫﯽ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻣﻦ ...
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﻭ ﻣﻦ... ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺑﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ ﻓﻘـــﻂ ... ﺍﮔﺮ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ...
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ !! !!!
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
عاشقانه ها 3136
من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2566
چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت
*

"الیزابت برت براونینگ"
دیگران
   
نکته 2869

در هر رابطه دو نفره ای شش نفر حضور دارند:
-من
-تو
-تصویری که من از تو در ذهن دارم
-تصویری که تو از من در ذهن داری
-تصور من از تصویری که خودم در ذهن تو دارم
-تصور تو از تصویری از خودت که در ذهن من است.
.
.
حواسمان به هر شش تا باشد!
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمان خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هایمان میشویم. . .
گاهی حالمان خوب است اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشود بخشید اما با انتقام ادامه اش میدهیم . . .
گاهی میشود ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدهیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدهیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمان، تصمیماتمان و گاهی . . . گاهی های زندگیمان باشیم . . .
کاش یادمان نرود که فقط:
یک-بار-زنده-ایم-و-زندگی-میکنیم-فقط-یکبار!
به آن هایی که دوستشان دارید
بی بهانه بگویید دوستت دارم
بگویید در این دنیای شلوغ
سنجاقشان کرده اید به دلتان. .
دکتر احمد حالت
دیگران
   
شوخی 399
بعضیها رو همین که میبینی حالت خوب میشه
اینا رو باید تو دسته ی داروهای آرام بخش دسته بندی کرد
ناشناس
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
اشعار 4042
دریا شده ام


بیــن که دیوانۀ آن زلف چلـیپا شده ام
چاره ام کن به خدا واله وشـیدا شده ام

پیش ازین شعروسرودم همه چون چشمۀ کور
عشقت آمد صنما حـال چـو دریـا شده ام

شـب یلدای دلم عشـق تو روشن کــرده
طورسینــا شده ام یا ید بـیـضـا شده ام

آنچـنان محو جمالت شده ام ای مۀ مـن
مست وبیخود ززمین تـا به ثریا شده ام

مرغ دل مست لـب ونـرگس فتان توشد
پای تا سر زخمارش می و مینـا شده ام

هیچ دانی بـت افسونـگرو زیبا رخ مـن
آ نقدر محو تـو گشتم که تما شا شده ام

چاره یی کن که نـدارم بیتو من صبروقـرار
تـوبـیا مهـوش من غرق تــمنا شـده ام
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com