شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
اشعار 4131
قمار عشق

پرتوی حـسـن تـوبا شد زرنگـار زنده گی
ای چـراغ روشـن شبـهـای تار زنـده گی

بوسـتان دل خزان بد بی رخـت ای نازنین
چون بـه قـلـبم آمدی آمد بـهار زنده گی

پیـش ازین بودم درختی خشک درباد خزان
عشـقـت آمد داد دلرا برگ وبار زنـده گی

زنده گی را در قمارعشقـت آخر با خـتـم
عاقبت گشتم چو مجنون خاکسـارزنده گی

گربگویی یانگویی راز عشـقـت را به مـن
من زچشما نت بخوانم این شرار زنده گی

بهتراز جانم چه خواهی تا فدا سازم به تو
ای عزیز جان و دل ؛ ای افتخار زنده گی

باتو جانا زنده هستم ، بیـتو میـمیـرد دلم
هرچه خواهی درکف تست اختیارزنده گی

تا نفس درسینه باشد، کی فراموشت کنم
زانکه باشی ای عزیزم ، یاد گار زنده گی

قلب« فکرت» شداسیر حلقه های زلف تو
همچوزلفت شدپریشان ، روز گار زنده گی
فکرت
   
نکته 657
آدمها رو باید از روی منتهایی که وسط دعوا سر آدم میذارن شناخت...
ناشناس
   
توکل 2432
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.

آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2429
زخون رنگین بودچون لاله،دامانی که من دارم
بودصدپاره همچون گل،گریبانی که من دارم

مپرس ای همنشین احوال زارمن،که چون زلفش
پریشان گردی ازحال پریشانی که من دارم

سیه روزان فراوانند،اماکی بودکس را؟
چنین صبرکم ودردفراوانی که من دارم

غم عشق تو،هردم آتشی دردل برافروزد
بسوزدخانه را،ناخوانده مهمانی که من دارم

به ترک جان مسکین ازغم دل راضی ام اما
به لب ازناتوانی کی رسد،جانی که من دارم؟

بگفتم چاره کاردل سرگشته کن گفتا:
بسازدکاراو،برگشته مژگانی که من دارم

نداردصبح روشن،روی خندانی که اودارد
نداردابرنیسان،چشم گریانی که من دارم

زخون رنگین بودچون برگ گل اوراق این دفتر
مصیبت نامه ی دلهاست،دیوانی که من دارم

"رهی"،ازموج گیسویی دلم چون اشک می لرزد
به مویی بسته امشب،رشته ی جانی که من دارم

رهی معیری اردیبهشت 1328
دیگران
   
نکته 2820
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
گلایه 1019
نمیدونم شنیدین یا نه! میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه
اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد میشه میدونین چرا؟
چون تصویر خودشو تو آب میبینه و تحت هیچ شرایطی پاشو رو اون
تصویر نمیذاره
چون فکر میکنه هم نوعه خودشه تو آب، در حالیکه یه عکس بیشتر نیست!...
اونوقت ما آدم ها...
که ادعامون میشه اشرف مخلوقاتیم
رو دلمون، خودمون، شخصیتمون، احساسمون و کسانیکه دوستمون دارن و شاید دوستشون داریم
خیلی ساده پا میذاریم و رد میشیم!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1517
دلم باتوست مي دانی ولی با من نمی مانی
مگر در چشم اشك آ لوده ام غم را نمی خوانی
بهارم بی گل روی تو رفت و زندگی طی شد
بيا تا در نگاه من گل اميد بنشانی
جدايی تا كجا تا كی بيا در بزم مشتاقان
خدای عاشقا ن داند تو هم چون ما پريشا نی
در آغوش چمن چون لاله روشن كن چراغ دل
چرا در سينه ی مشتا ق ياران آتش افشانی
تو دشت با مدادی با گل خورشيد رخسارت
تو ابر نو بهاری شاه بيت شعر بارانی
بلور باورت را ديده ام گاهی به تنهايی
زلالی ، صاف و يكرنگی ، به درد عشق درمانی
به باغ آرزو چون تك درخت زندگی سبزی
نسيم تازه ای آهنگ نرم جويبارانی
بهشتی،كوثری ،نوری،حريری، هاله ای، موجی
نمی دانم چه می گويم تو خود آنی كه می دانی
ناشناس
   
نکته 282
ﺍﻳﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻰ ﺷﺪﻳﺪﻯ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ، ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ (ﭘﻴﺘﺮ ﺩﺭﺍﮐﺮ) ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻭ ، ﺩﺭ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ، ﺳﺆﺍﻟﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﻴﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﭘﺎﺳﺨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻥ
ﺑﻴﺎﺑﻴﺪ ،
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ، ﺣﺘﻢ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺿﺎﻳﻊ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﺻﻸ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.
ﺁﻥ ﺳﺆﺍﻝ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ، ﻳﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ؟
ناشناس
   
دانستنیها 201
میزان نياز روزانه بدن به کلسيم

میزان نياز روزانه بدن به کلسيم مقدار روزانه کلسیمی که مصرف آن توصیه می شود در زنان بالای ۴۰ سال: ۱۵۰۰ میلی گرم در روز و زنان و مردان بالای ۶۰ سال ۱۲۰۰ میلی گرم در روز بیشتر از ۲۰۰۰ تا۲۵۰۰ میلی گرم کلسیم نباید در روز مصرف کرد.
رشد طولی استخوان ها تا قبل از ۲۰ سالگی کامل و متوقف می گردد. اما افزایش استحکام استخوان ها بعد از سن ۲۰ سالگی همچنان ادامه خواهد داشت.
بین سن ۳۰-۲۰ سالگی استخوان ها ضخیم و عریض می شوند و در سن ۳۰ سالگی به حداکثر حجم تراکم استخوانی خود می رسد.
بنابراین هرچه در سنین پایین ذخیره توده استخوانی شما بیشتر باشد در سنین بالا از استخوان های قویتری برخوردار خواهید بود.
ناشناس
   
نکته 1657
همه ی زندگی این است !
گاهی می افتیم...
اما فقط گاهی !!
ناشناس
   
حکایت 1474
پیرمرد هر بار که می‌خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد،
جمله‌ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می‌نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله‌ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسکناس نوشته شده بود:
وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.
پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک! تو که هنوز پولدارنشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی‌شنید..
ناشناس
   
شوخی 3095
خدايا يک هواپيما نديدی؟
خدايا يک هواپيما نديدی؟
دو ايرانی در آن بالا نديدی؟
دو تا مرد جوان آزرده خاطر
گرفتار غم ويزا نديدی؟
تو را قرآن هواپيما نديدی؟
خداوندا دو تا انسان خسته
زبان بسته، غريبه، دلشکسته
معلق در فضای بی نصيبی
نديدی در هواپيما نشسته؟
محمد را تو با پويا نديدی؟
فراری از رژيم نوجوان کش
به وحشت از جنايت، از توحش
به سوی سرپناه بی پناهی
دو تا فرزند بوسينا و کورش
دو تا عاصی ولی آقا نديدی
دو فرزند عزيز خانواده
ديار خويش پشت سر نهاده
که آنجا سنگ ها را بسته بودند
وليکن در عوض سگ را گشاده
دو تا غمگين دو تا تنها نديدی
شبی کردند ترک ميهن خويش
که جان خود رهانند و تن خويش
زده بر سيم آخر شام تاريک
مگر بينند روز روشن خويش
خدايا ظلمت اعلا نديدی؟
يکی آينده را در راه بوده
روانه سوی دانشگاه بوده
گرفتندش به عنوان محارب
که گويا دشمن الله بوده
خدايا دشمن خود را نديدی؟
يکی محکوم شد در راه خانه
به جرم جرعه ای نوش شبانه
توانِ تکيه بر پشتی ندارد
که بد زخميست زخم تازيانه
جراحت را به پشت و پا نديدی؟
يکی را پای تا سر آرزو بود
يکی را عکس مادر پيش رو بود
اگر هر يک از آنها غصه ميخورد
رفيق او تسلی بخش او بود
خدايا همدلی ما نديدی؟
ز بس در ميهن خود زجر ديدند
دو تا پاسپورت قلابی خريدند
پرستوهای سرگردان عالم
ازين کشور به آن کشور پريدند
پری جا مانده از آنها نديدی؟
جوانی را نديدی آرزومند؟
لبش نوبر نکرده طعم لبخند
رفيقش را نديدی غرق ماتم؟
در آن بالا چه ديدی پس، خداوند؟
حقيقت را بگو، آيا نديدی؟
نديدی آن دو را روی زمين هم؟
نديدی شان به زندان اوين هم؟
اگر ناديده بگرفتی در ايران
نديدی شان چرا در راه چين هم؟
مگر کوری خداوندا، نديدی؟
بله البته نابينا شمائی
که اينسان بی خبر از ما شمائی
اگر بيغيرتی باشد ملاکش
رئيس جمهور آمريکا شمائی
که درد و رنج انسانها نديدی
خدايا چون اوبامائی شما هم
رفيق شيخ و ملائی شما هم
بشر را بی حقوقش آفريدی
کنون در فکر سودائی شما هم
وزين پر سودتر سودا نديدی
خبر آيا ز اشک و آه داری
خبر از نالۀ جانکاه داری
به زندان اوين آيا گزارش
ز بند سيصد و پنجاه داری
تو آن زجر توانفرسا نديدی؟
نه بالائی خدا، نه در زمينی
نه در بند جنايات اوينی
به مسجد، به کليسا، به کنيسه
فقط در دخمه تاريک دينی
مهم هم نيست ديدی يا نديدی!
بگو هادی خدای کور و کر را
ز لطف خود رها فرما بشر را
بيا با بی نصيبان همسفر شو
که دريابی مزايای سفر را
وگرنه چيزی از دنيا نديدی
هادي خرسندي
دیگران
   
اشعار 4110
به عشـقـت مبتـلا کـردی دلــــم را
مـــریــض بـی دوا کــردی دلــم را
نـمـــیدانـی رمـوز عـا شـقــــی را
بـــه غم ها آشنا کــردی دلــم را
فکرت
   
نکته 573
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ
آنطﺮﻑﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ!"
با امواج افکارت آنها را بشوی اما به آنکه لیاقتش دارد و نسبت به تو نیک رفتار است سخاوتمند باش و در یادل و بخشنده
ناشناس
   
نکته 2761
دلت را بتکان.......
اشتباهاتت وقتي ا؋ـتاد روي زميـن.....
بگذار همانجا بماند.....

؋ـقط از لا به لاي اشتباه هايت،يک تجربـه را بيرون بکش.......
قاب کن ....و بزن به ديوار دلت......
اشتباه کردּن اشتباه نيست.........
در اشتباه ماندنּ اشتباه است......
فروغ فرخزاد
   
نکته 1525
دنیا پر است از انسانهایی به ظاهر زیبا که هر روز لباسی نو بر تن می کنند
ولی نزدیکشان که می شوی بوی کهنگی عقایدشان آزارت می دهد
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 257
ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﺳﺖ،ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ
ﻗﻄﺐ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
ناشناس
   
اشعار 4119
شراب عشق

زین بعد دیده را به غمت تر نمی کنم
فریاد از جفای تو دیگر نمی کنم

گر شمع محفل شب دیجور من شوی
پروانه سان به دور تو پرپرنمی کنم

گر با وفا و مهر تو افسونگری کنی
هر گز بتا وفای تو باور نمی کنم

گر از کنار من بروی در بر رقیب
این سینه را به یاد تو اخگر نمی کنم

آخر به هیچ کیش مسلمان نشد دلت
ایمان به تو ستمگر کافر نمی کنم

( فکرت ) مرو تو در شکن زلف گلرخان
هر گز شراب عشق به سر بر نمی کنم
فکرت
   
نکته 604
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد دنبالش می رویم و وقتی متوقف می ماند به آن لگد می زنیم!
شاتوبریان
   
حکایت 1513
روزی و روزگاری پیرمردی با همسر پیرش که چند گوسفند داشتند و از آنها کره گرفته و به بقالی سر کوچه میفروختند. چندین ماه به این منوال گذشت و صاحب بقالی از روی اعتماد هیچ زمان این کره یک کیلویی را نمیکشید ولی روزی تصمیم گرفت که کره را بکشد. ووقتی کشید دید کره بجای یکیلو 900 گرم است. با اینحال عصابی شد و بخودش گفت وقتی این کره امروز 900 گرم است پس اینهمه مدت همه کره های گذشته نیز 900 گرم خواهد بود. خیلی خشمناک و عصبانی تصمیم گرفت موضوع را فردا به پیر مرد بگویید. فردا که صبح رسید با داد و عصبانی بر سر پیر مرد و بد گویی از پیر مرد توضیح خواست. پیر مرد با شنیدن این حرفها به مرد بقالی گفت لطفا عصبانی نشو فرزندم. من چند ماه پیش از شما یک کیلو شکر گرفته بودم و چون وزنه ندارم با همان یک کیلو شکر کره های که برای شما می آوردم وزن میکردم
ناشناس
   
دل نوشته 2167
دیروز به پدرم زنگ زدم | هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی |حرفی زد که حسابی بغضی شدم | گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است.
دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود |شب ماند | صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته‌است | گاز را شسته‌است | قاشق و چنگال‌ها و ظرف‌ها را مرتب چیده‌است و ....
امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم | برایش عکس بستنی فرستادم | مادرم عاشق بستنی‌ست | گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم | برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...چه با بستنی...چه بی بستنی".
و من نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم | که در کنارِ تمامِ نارفاقتی‌ها و کثیفی‌ها و پلیدی‌ها و تهمت‌ها و دو به هم زنی‌ها و شلوغی‌ها و دورویی‌های آدم‌ها و روزگار | تنها یک کلمه نیست | بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است خانواده ، همين و بس
ناشناس
   
نکته 3191
گاهی سرنوشت مثل طوفان ِ شنی ست که مدام تغییر جهت می دهد.
تو جهتت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند.
تو بازمی گردی، اما طوفان با تو میزان می شود.
این بازی مدام تکرار می شود… . . .
طوفان که فرو نشست،
یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای.
اما یک چیز مشخص است،
از طوفان که درآمدی،
دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2712
نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره تن لرزه هایم را تماشا می کند
ناشناس
   
حکایت 1637
نقل است که انوشیروان فرمان داد تا هرکس جمله ی حکیمانه ای بگوید به او چهارصد سکه ی طلا بدهند،
روزی در حالیکه از کنار مزرعه ای می گذشت پیرمرد نود ساله ای را دید که مشغول کاشتن نهال زیتون بود،
انوشیروان جلو رفت و از پیرمرد پرسید:نهال زیتون بیست سال طول می کشد تا به بار بنشیند و ثمر دهد،
تو با این سن و سال به چه امیدی نهال زیتون میکاری؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت:دیگران کاشتند و ما خوردیم،
ما می کاریم تا دیگران بخورند.
انوشیروان از جواب پیرمرد خوشش آمد و گفت:واقعا جوابت حکیمانه بود، و دستور داد 400 سکه طلا به او بدهند.
پیرمرد خندید،انوشیروان گفت چرا می خندی؟
پیرمرد گفت:نهال زیتون بعد از 20 سال ثمر می دهد،اما نهال من همین الان ثمرداد!
انوشیروان دستورداد 400 سکه دیگر به او بدهند،
پیرمرد بازهم خندید،انوشیروان گفت اینبار چرا میخندی؟
پیرمرد گفت:زیتون سالی یکبارثمر می دهد اما زیتون من امروز دوبار ثمرداد.
انوشیروان دستور داد 400 سکه دیگر به او بدهند و به سرعت از آنجا دور شد!
یکی از سرداران پرسید:سرورم چرا با این عجله از اینجا می روید؟
انوشیروان گفت:اگر می ماندم این پیرمرد خزانه را خالی میکرد......!!!
ناشناس
   
نکته 1534
حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.
نیچه
   
نکته 2288
بهترین همسر دنیا چه شکلی است؟
بهترین همسر دنیا شدن کار سختی نیست. شما هم بهترین همسر دنیا
می شوید اگر این خصوصیات را داشته باشید :
1- بهترین همسر دنیا اشتباهات گذشته شما را فراموش می کند.
یک شریک خوب، گذشته شما را نادیده می گیرد و دائم اشتباهاتی
را که یادآوری آنها " هیچ نفعی " به حال رابطه تان ندارد ، بازگو
نمی کند.
2- بهترین همسر دنیا مقایسه نمی کند.
یک شریک زندگی مناسب " تفاوت انسان ها " را درک می کند و
می داند که هر شخص نقاط ضعف و قوت خود را دارد.
بنابراین شما را با افراد دیگر مقایسه نمی کند.
3- بهترین همسر دنیا به رابطه دوطرفه اعتقاد دارد.
او باید بداند که یک رابطه سالم به تلاش هر دو طرف وابسته است
و باید بین آنها تعادل برقرار باشد.
رابطه های یک طرفه در نهایت به مشکل منجر خواهد شد.
4- بهترین همسر دنیا به تنهایی شما احترام می گذارد.
هر فردی به تنهایی احتیاج دارد.
شریک شما باید معنای حریم خصوصی را درک کند. افرادی که این
قانون را رعایت نمی کنند ، پس از مدتی از هم خسته می شوند و
در رابطه احساس خفقان می کنند. باز هم می گوییم، در هر چیزی
تعادل لازم است، حتی با هم بودن.
5- بهترین همسر دنیا گفتگو با شما را در اولیت قرار می دهد.
یک شریک زندگی خوب " ارتباط و گفتگو " با شما را در اولویت
کارهای خود قرار می دهد.
بدون گفتگو با یکدیگر ، مشکلات کوچک تبدیل به مشکلاتی بزرگ
و حل نشدنی تبدیل می شود .
شما باید در گفتگو با شریک تان آزاد باشید و مطمئن باشید که :
حرف هایتان شنیده می شود.
گفتگو برای تداوم یک رابطه حیاتی است.
6- بهترین همسر دنیا ساده است.
یک شریک خوب رابطه را تبدیل به یک بازی پیچیده نمی کند.
او با هر مشکلی به سادگی برخورد می کند و به جای
عکس العمل های پرخاشگرانه یا عقب نشینی، با شما به گفتگو
می نشیند.
7- بهترین همسر دنیا رگ خواب شما را می شناسد.
او به " زبان عشق " شما آگاه است و می داند که چه زمانی باید
کنارتان حضور داشته باشد ، چه لغاتی را در گفتگو با شما به کار
گیرد یا چه هدیه ای برای شما بخرد تا خوشحال شوید.
به بیانی او باید رگ خواب شما را بداند.
8- بهترین همسر دنیا شوخ طبع است.
شوخ طبعی از خصوصیات او است، طوری که شما می توانید ،
جوکی را برای او بگویید و با هم بخندید.
9- بهترین همسر دنیا منطقی است.
فردی را انتخاب کنید که انتظارات منطقی از شما داشته باشد.
همه ما آدم ها گاهی اشتباه می کنیم و این امری طبیعی است.
او نباید برای شما استانداردهایی تعریف کند که خود به آن پایبند
نیست.
10- بهترین همسر دنیا به خودشناسی رسیده است.
گاهی ما از دیگران " انتظاراتی " داریم و زمانی که آنها قادر به
برآورده کردن شان نیستند، ناامید می شویم.
ما باید آنقدر مهارت های لازم را در خود تقویت کنیم تا محتاج هیچ
کس نباشیم.
رابطه عاطفی تنها باید راهی برای تقویت خودشناسی باشد.
11- بهترین همسر دنیا خوش بین است.
شریک شما انتظارات خوش بینانه ای از شما و رابطه دارد.
او افکار منفی را از خود دور می کند و معتقد به رابطه ای خوب
و طولانی مدت است.
12- بهترین همسر دنیا مسئولیت پذیر است.
او نباید شما را تنها منشا تمام خوشی هایش بداند.
هر کسی مسئول شادی زندگی خود است.
شما می توانید بزرگ ترین بخش این شادی باشید اما تمام آن نه.
13- بهترین همسر دنیا احساسات خود را کنترل می کند.
یک شریک زندگی خوب به شما احترام می گذارد، مدام کنترل و
نقدتان نمی کند و در مقابل دیگران باعث شرمندگی نمی شود.
14- بهترین همسر دنیا زمانش را با شما تقسیم می کند.
همدلی از دیگر خصوصیات فرد مناسب شما است.
او به ارزش کار تیمی آگاه است و خوب می داند که :
" یک دست صدا ندارد. "
15- بهترین همسر دنیا مستقل است.
او قابل اعتماد و مسئول است و هر زمان که احتیاج داشته باشید،
کنار شما است.
16- بهترین همسر دنیا از شما حمایت می کند.
او شما را تشویق می کند تا بهترین خود باشید.
از موفقیت شما نمی ترسد و همیشه بهترین شما را می خواهد.
17- بهترین همسر دنیا همیشه برای بهبود رابطه تلاش می کند.
یک شریک خوب می داند که یک رابطه احتیاج به مراقبت و تلاش
دارد. بنابراین " نهایت سعی " خود را می کند تا رابطه به بهترین
شکل خود پیش رود.
18- بهترین همسر دنیا قادر به گفتن "ببخشید " است.
فردی که به خودآگاهی رسیده باشد، از گفتن :
" ببخشید " در زمان هایی که مرتکب اشتباهی شده،نمی هراسد.
19- بهترین همسر دنیا بهترین دوست شما است.
یک شریک زندگی خوب، باید یک دوست خوب هم باشد.
ناشناس
   
نکته 673
دائما یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور
ناشناس
   
حکایت 1718
سرخ پوستان از رييس جديد می پرسند :
آيا زمستان سختی در پيش است؟
رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد می گوید : برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی کشور زنگ می زند :
آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید : اينطور به نظر می آید.
پس رييس دستور می دهد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ می زند :
شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟
و پاسخ شنید : صد در صد !
رييس دستور می دهد که افراد تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می زند : آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید : بگذار اينطور بگویم ؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!
رييس پرسید : از کجا می دانيد؟
و پاسخ شنید :
چون سرخ پوست‌ها ديوانه وار دارند هيزم جمع می‌کنند !!
ناشناس
   
حکایت 3692
عشق چیست؟منصور حلاج كیست؟
صبح بود . مردم را كنار زدم و او را دیدم . هزار تازیانه خورده بود و در وی اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درویشی خود را به او رساند و پرسید :
عشق چیست ؟
لبخندی زد و گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . درویش نفهمید و من فهمیدم .
امروز او را می كشند و فردا می سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد می دهند .
بندی كه به او بسته بودند ، سنگین بود و او می خرامید . به زیر دار رسید . بوسه ای بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتی كه مریدانش بودند ، پرسیدند : چه گویی كه ما مقرانیم و منكرانی كه بر تو سنگ می زنند ؟
گفت : از برای شما یك ثواب و ایشان را دو ثواب باشد .
می دانستم كه منظورش چیست . مردمی كه بر او سنگ می زدند از قوت و صلابتشان و توحیدشان بود و یارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحید از اصول .
شبلی آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چیست ؟
گفت : كمترین مقامش این است كه می بینی .
شبلی گفت : مقام اعلایش چیست ؟
گفت : تو را بدان راه نیست .
شبلی سر بر زمین انداخت . هر كس سنگی برداشت و انداخت . شبلی گلی انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را دیدم . مریدی از مریدانش گفت : آخر این همه سنگ انداختند ، هیچ نگفتی ، از این گل آه بر می آوری ؟
فرمود : آنها نمی داند ، معذورند . از او سختم آمد كه می دانست و نمی بایست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببرید .
دستانش را بریدند . بغضم تركید . او فقط لبخندی زد . مریدی گفت : چرا می خندی ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بریدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش می رباید ، ببرد . "
امریه رسید : پاهایش را نیز ببرند . بریدند . اشكم سرازیر شد . ولی او تبسمی كرد و فرمود :
" با این پای سفر خاكی می كردم ، قدمی دیگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بریده را بر رویش مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین كردی ؟
فرمود : " نمازی كه عاشقان گذارند ، وضویش چنین باشد . "
چشم هایش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می كردند و سنگ بر زمین انداختند و دیگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسید : زبانش را در بیاورید .
فرمود : صبر كنید كه سخنی بگویم . روی به آسمان كرد و گفت :
" بدین رنجی كه از برای من بر می دارند ، محرومشان مكن . و از این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدالله اگر دست و پای من بریدند و اگر سر از تنم جدا می كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بینی او را بریدند و آخرین كلمه ای كه متكلم شد این آیه بود :
" آنانكه ایمان به روز رستاخیز ندارند ، از روی استهزا تقاضای ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و می دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صلیبش كشیدند . در میان سر بریدن تبسمی كرد و جان داد و من را بی مراد كرد . دیگر مریدی بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردایش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هایش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ریختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن دیگر كسی به این مقام نایل نشد .
حافظ درباره ی حلاج نوشت :
گفت آن یار كز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد...
ناشناس
   
توکل 2404
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.
مرد بی ایمان و پولداری که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد......
ناشناس
   
نکته 1704
وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم دنبال عیبهایش می گردیم
از دستش که دادیم در تنهایی دنبال خاطراتش می گردیم
ژان پل سارتر
   
حکایت 2132
زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه
با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.
و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از
خدا می خواهی , درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟
فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!
فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...
ناشناس
   
شوخی 1286
بابام اس داده هلو کجایی؟!
منم با کلی ذوق نوشتم.....
بیرونم شفتالو چطور؟:)
جواب داده:
گراز .... هلو یعنی سلام!
بیاخونه کارت دارم.
ناشناس
   
شوخی 1550
خیلی وقته عاشق نشدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فک کنم خر درونم مرده
ناشناس
   
نکته 2067
هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند :

۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد
7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح است .

” ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺮﯼ ﺭﯾﺲ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﭼﺴﺘﺮ ”
دیگران
   
شوخی 224
ﺯنی ۹ماه نوزادش را با عشق و با امیدِ بسیار در خود پرورانده بود،
ﻣﻮﻗﻊ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ فرا رسید
او برای شنیدن گریه‌ی فرزندش لحظه شماری میکرد...
اما نوزاد که به دنیا آمد گریه نمیکرد...
پزشک بر پشت او زد اما او همچنان ساکت و بی حرکت مانده بود
.
ناگهان بچه لبخندی زد و گفت:
الکی مثلا من مُـلده به دنیا اومدم
ناشناس
   
اشعار 4037
درجهـان عــشـق تــوافسانه کنم یا نکنم قــصــه هــــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن غـرق خــودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنــم بـت افسونـگر مـن نـازنــیـنــا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
نکته 3163
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
ناشناس
   
نکته 1709
ایمان آوردن راحت تر از فکر کردن است ،
از این رو تعداد مومنان بسیار بیشتر از متفکران است.
برتراند راسل
   
دانستنیها 248
خواص بینظیر نبات داغ
نبات انواع مختلفی دارد و از قدیم در خانه همه ایرانیان یافت میشود و از آن برای درمان بسیاری از بیماری ها استفاده میشود. در ادامه با خواص بی نظیر نبات آشنا شوید.
- تکرر ادرار نیز با نوشیدنی های گرم نبات داغ قابل درمان است.
برای افرادی که بعلت کهولت سن یا حوادث ناگوار دچار کم حواسی می شدند چای نبات داغ و آبجوش نبات داغ توصیه می شده . از فوائد دیگر نبات درمان کم حواسی می باشد.
از آنجا که از نشانه های بلغم ، نقرس ، فلج شدن قسمتی از بدن ، پیسی و لقوه و رعشه می باشد لذا مصرف مرتب نبات ، چای نبات ، قهوه و نبات ، آب جوش نبات و نبات داغ جهت رفع بلغم پیشنهاد می شود.
-علاج و درمان تنگی نفس ، تپش قلب و کرم های کدو یا کرمک در انتهای روده بزرگ نیز شکل های متفاوت مصرف نبات توصیه شده است....
ناشناس
   
نکته 349
گاهی باید سکوت کرد خدا پاسخگو خواهد بود...
ناشناس
   
نکته 2932
گاهی وقتا لازم زمین بخوری....

تا ببینی کیا پشتتن...
کیا باعث رشدتن...
کیا میرن...
کیا همه جوره میمونن!!!


گاهی لازم جوری زمین بخوری که زخمی بشی...

زخماتو باز بزاری تا ببینی...
کیا نمک میپاشن...
کیا مرهم میزارن...
کیا با تو هم دردن...
کیا هم خود دردن...

هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!!!

دست یه کسایی نمک میبینی که روشون قسم میخوردی...

و یه کسایی مرهم میزارن که اصلا یادشون نمیکردی...

زمین که میخوری میبینی!!!

کیا خودی ان...
کیا نخودی ان...
کیا هم بیخودی ...
ناشناس
   
نکته 2647
دنیا پر از تباهی است،
نه به خاطر وجود آدمهای بد،
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب.
ناپلئون
   
گلایه 1171
لکنت شعر و.. پریشانی و.. جنجال دلم...
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم!؟
.
کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید..
لحظه‌ای از من و از دردِ کهنسال دلم!
.
از سرم آب گذشته‌ست، مهم نیست اگر..
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم
.
عاشق نان و زمین نیستم این را حتما..
بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم
.
آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم!!
.
مردم شهر! خداحافظتان؛ من رفتم...
کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم...
ناشناس
   
توکل 3193
زنی زیبا ڪه صاحب فرزند نمیشد پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.
پیامبر وقتی دعا میڪند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق ڪردم.
زن میگویدخدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تڪرار میشود و باز وحی می آید ڪه بدون فرزند است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میڪند و میرود.
سال سوم پیامبر وقت زن را با ڪودڪی در آغوش میبیند.
با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه ڪودڪی دارد اوڪه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نڪرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.
با دعا سرنوشت تغییر میڪند...
از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...
ناشناس
   
اشعار 3992
گلبانگ عشق کو؟ که زنَم چون هَزار دَم
اما نه بلبلم ، نه صفا می برازَدَم

خود دانم این فراق چه افسون مبهمی ست
و ین داغ بی دریغ به کجا می سپارَدَم

آشفته حالم از باد قضا و دوست
چون رد پای خویش ، به جا می گذارَدَم

خنجر ز حرف خلق ، هر دم که میخورم
جایی نشسته و بخدا میشمارَدَم

دلتنگی از نبود تو ، بس نبود و هم
این بغض لعنتی ، که جدا میفشاردم

حسی شبی به ماهت سپردم و افسوس
روز ها ست که به کارِ گِلی می گُمارَدَم

بند بند موی تو ناب است، ولی هیهات
که هر چه میکنی تو رها ، می حصارَدَم
آرمان ایزدی
   
نکته 1899
نعل وارونه آموزش و پرورش در ایران
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد.
ناشناس
   
نکته 2282
در دنیایی که روزی روح خودم مرا ترک میکند انتظار از

دیگران نباید داشت....!
دکتر شریعتی
   
گلایه 2500
باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست ،

روزهای خسته ای ...

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست :

دیر آمدن!

دیر آمدن!
ناشناس
   
نکته 2968
آقایی که از بیمارستانی در واشنگتن بازدید کرده بود، مشاهده کرده بود که یکی از سربازان زخمی داشت داستان های لینکلن را تعریف میکرد و باصدای بلند میخندید. متوجه شد که رئیس جمهور همان روز از بیمارستان بازدید کرده و سربازان مجروح را عیادت کرده و برایشان داستان تعریف کرده بود. سرباز مذکور در چنان وضعیت خوبی بود که آن آقا جلو رفت و از او پرسید:
- فکر کنم زخم شما زیاد جدی نیست، درسته؟
سرباز شجاع جواب داد:
- بله، یه زخم کوچولو. من فقط یکی از پاهایم را از دست داده ام. اگه می توانستم بازهم رئیس جمهور را ببینم تا برایم داستان بگوید، حاضر بودم پای آن دیگرم را هم بدهم.
آبراهام لینکلن
   
نکته 2858
صبوری با خانواده عشق است ، صبوری با دیگران احترام است ، صبوری با خود اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا ، ایمان است .
ناشناس
   
گلایه 1802
نترسم که با دیگری خو کنی..
تو با من چه کردی که با او کنی؟
ناشناس
   
مناجات 2250
ﺁﻫـــــــــﺎﯼ ﺍﻭﺱ ﮐﺮﯾـــــــــــــﻢ !!!

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻫﯿﭽﮑﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﺎﺕ ﺑِـــــ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺮﻓﺘﻦ !!!
ﻣَــــــﺸﺘﯽ !!!!!
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﮎ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺷﺘَﺘﻮ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﯼ ؟؟؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺵ .……ﻫﻪ …… ﺣﯿﻔﻪ،ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ …
ﻓﺮﺷﺘﺘﻮ ﺩﺭﯾــــــــــــــﺎﺏ،ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺑـِــــ ﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺷﯿﻄـــﺎﻥ !!!
ﺧـــــــ ــــــــﺪﺍ !!!
ﻋﺠﯿﺐ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﻓﺮﯾﻨﺸﺘَﻢ،ﻣﺎ ﮐﺠﺎ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﺖ ﮐﺠــــــــﺎ!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻟُﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺟِﻠﻮ ﻣــــــﺎ !!!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﯾﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺗﻮﻟﯿﺪ
ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺯﯾﺖ ﺑﺰﻥ ...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎﺕ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
ﺍﻭﺱ ﮐﺮﯾـــــــــــــﻢ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻮﺩ،ﺁﺩﻣـــــــــــــﺎﺕ ﻟﯿﺎﻗﺖ
ﭘﺮﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
ناشناس
   
پند و اندرز 1953
مهم بودن را فراموش کنید تا آرامش نصیبتان شود.
به یاد داشته باشید هر چه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید؛ بیشتر تحسین میشوید.
گاهی برتر بودن را به دیگران واگذار کنید و خوشبخت زندگی کنید.
فراموش نکنید هر گز نمیتوانید عیب خود را با عیب جویی دیگران رفع کنید.
یادتان باشد هر گاه در کار یا تصمیمی همه با شما هم عقیده اند؛ یقین بدانید که اشتباه می کنید.
اگر در مورد مردم قضاوت کنید دیگر وقتی برای رفع عیوب خود و دوست داشتن دیگران نخواهید داشت.
انسان بسان رودخانه ایست؛ هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.
تنها یک راه بسوی بهشت وجود دارد که در زمین آن را "عشق" مینامیم.
او که برای ثروتمند شدن تعجیل میکند پاکدامن نخواهد ماند
تنفر از افراد؛ مانند آن است که برای خلاص شدن از دست موش خانه اتان را آتش بزنید.
آگاه باشید خنده و شادمانی بهترین نیایش جهان هستی است و نزدیکترین راه بسوی خداوند.
انسان شاد دیگران را آزار نمیدهد بلکه آنها را نیز در شادی خود سهیم میکند.
ناشناس
   
نکته 2048
چرا شیر را سلطان جنگل میگویند؟
در حالی که نه بدن ورزیده چون گوریل ، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ ، نه خیز آهو ،نه درندگی گرگ،نه شکمبارگی کفتار و نه حیله گری روباه و نه…. داشته باشد چه چیز سبب این عنوان برای شیر شده است؟
شیر را بدلیل خصایص رفتاری که دارد سطان جنگل میگویند زیرا شیر تا گرسنه نباشد شکار نمیکند (درنده خو نیست)
در وقت گرسنگی شکاری به اندازه نیازش را انتخاب میکند و نه بیشتراز نیازش(طماع نیست)
در بین حیوانات قویترین را برای صید انتحاب میکند(ضعیف کش نیست)
از میان حیوانات ماده های بار دار را انتحاب نمیکند(رحم وشفغت دارد)
بعد از شکار اول اجازه میدهد خانواده تغذیه کنند(از خود گذشتگی دارد)
هیچگاه مانده غذا خودرا دفن و یا دور از دسترس سایر حیوانات نمیگذار( بلند نظر و سفره گذار است)
و آخر بوقت کهولت و مریضی از گله جدا میشود تا مزاحم آنها نباشد.
ناشناس
   
دل نوشته 1281
بعضی از اشیا حس دارند …
گریه می کنند … مثل بالش من …
هرشب غرق اشک است !
ناشناس
   
شوخی 132
به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت
ناشناس
   
نکته 1497
چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود !
و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود!
ناشناس
   
پند و اندرز 520
وقتی کسی اندازه ی تو نیست،
به اندازه ی خودت دست نزن...!!!
ناشناس
   
نکته 938
بهترین وسیله دفع دشمنان ازدیاد دوستان است.
بیسمارک
دیگران
   
نکته 1530
سیاستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را می‌شناسند و آن هم دشمن است.
نیچه
   
نکته 1403
" انسان های خوب "مانند گلهای قالیند ؛
نه انتظار باران را دارند ،
و نه دلهره ی چیده شدن را ،
آنها دائمی اند !
ناشناس
   
ضرب المثل 817
زنی سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد.
(ضرب المثل یونانی)
ناشناس
   
نکته 1075
چقدر دوست داشتنی هستند آدمهایی که شبیه حرفهایشان هستند...
میلان کوندرا
دیگران
   
نکته 2816
الماس در زیر پای توست؛
یک کشاورز آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معدن الماسی کشف شده است و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر، هیجان زده شده بود. تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.
بنابراین زن و فرزندانش را به دوستش سپرد، مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او مدت 10 سال آفریقا را زیر پا گذاشت و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و نا امیدی، خود را در دریا غرق کرد.
اما مزارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط آن مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ، گفت: که آن سنگ الماسی است که نمیتوان قیمتی بر آن نهاد.
مرد مزارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود، رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه اش پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد مزارع پیشین بدون آن که زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس، تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی میکرد!
« اگر به دنبال الماس و زیبایی هستی ، اول به درون خودت نگاه کن »
ناشناس
   
عاشقانه ها 986
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری
دیگران
   
اشعار 4081
گفت
گفتمش کشتی به غمزه گفت این کین منست
گفتمش بیباک گشتی ؛ گفت این دین منست

گفتمش از دست جورت دیده گریان گشته ام
گفت راضی باش این ها دین و آیین منست

گفتمش آخر بگو از من چرا رنجیده ای ؟
گفت آخر این ادا ء و ناز و تمکین منست

گفتمش ( فکرت ) زداغ این ستم ها شد کباب
گفت به به چون کبابی طعم شیرین منست

ازسر شب تا سحر از اشک طوفان می کنم
از جفای آی پریرو غم به بالین منست
فکرت
   
مناجات 2644
باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم
باز باران بر غبار شیشه ها، متشکرم

باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر،
دیدن آینه و نور و صدا،متشکرم!

باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم
فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم

بار دیگر میتوانم بو کنم از پنجره،
یاس خیس خانه همسایه را متشکرم

گر چه در این وقت پر، گهگاه یادت میکنم،
خاطرم جمع است میبخشی مرا، متشکرم

من که بی تسبیح و بی سجاده ام از من بگیر
این تغزل را بعنوان دعا، متشکرم
ناشناس
   
تلنگر 3126
به کعبه گفتم :
تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟
ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم !!
ناشناس
   
تلنگر 3014
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
.
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
ناشناس
   
شوخی 2115
تا ﺣﺎﻻ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﻗﻨﺪ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ !
ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﻋﻄﺮ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ
.
.
ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ !
.
.
ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﯿﺴﺖ که محل غافل گیریه😂😂
واقعا هیچی سر جاش نیست!!!
.
.
.
کولرگازی و آبی با برق کار میکنن!
اره برقی با بنزین کار میکنه!
سه تار ۴ تا تار دار!
هفت تیر ۶ تا تیر داره!
صائب تبریزی هم اصفهانیه! 😅
امریکا هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه
ناشناس
   
نکته 2999
خندیدن به اشتباهاتتان میتواند عمرتان را طولانی کند.

خندیدن به اشتباهات زنتان میتواند عمرتان را تمام کند!
ویلیام شکسپیر
   
نکته 1493
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم.
ناشناس
   
شوخی 999
برنامه آشپزی: اگر پیاز را زیر آب پوست بكنیم،
دیگر چشممان نمى‌سوزد.
.
.
.
.
.
پیرو همین خبر 50 نفردر ؟؟؟ بعلت خفگی در آب جان باختن.
ناشناس
   
نکته 1290
همیشه برای "مانـــدن" دلیل هست...وبرای"رفتن" بهانه....
همیشه برای "خواستن" نیاز هست...وبرای "رد کردن" مصلحت....
همیشه برای "داشتن" فضا هست...وبرای "نداشتن" تقصیر...
اگر پای ماندن و خواستن و داشتن هست که بمان...
اگر نه... جهان پر است از "بهانه" و "مصلحت" و"تقصیر"
ناشناس
   
تلنگر 188
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم
نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم
زندگی ما حکایت یخ فروشی است که از او پرسیدند
فروختی؟
گفت :نه ، ولی تمام شد
ناشناس
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
نکته 916
باختن یک رویداد است اما بازنده بودن یک مدل ذهنی است.
ناشناس
   
لطیفه 174
به سلامتی پسری که به عشقش گفت روزی که جلوی دختری غیر از تو زانو بزنم روزیه که بخوام بند کفش دخترمون رو ببندم
!!!
ناشناس
   
دانستنیها 351
زيتون تلخ

كرم كش - حمله‌هاي آسم - باز كننده انسداد و گرفتگي مجاري عروق- تسكين سردرد و اعصاب - مدر - قاعده‌آور - جذام و خنازير - شوره سر - رماتيسم - سياتيك - نقرس و...

1. اين زيتون نامهاي مختلفي دارد منجمله چهار پسته، شال زيتون، ديوزيت، سنجد تلخ، زيبيل، آقاجي و قي غلام.
2. در هند از برگهاي آن به عنوان يك كرم كش استفاده مي‌شود.
3. عصارة آن شدت حمله‌هاي آسم را كاهش مي‌دهد.
4. پوست ريشه درخت، ميوه و گلها و برگهاي آن محلل و باز كننده انسداد و گرفتگي مجاري عروق، و حامي بدن در مقابل عفونتها و مسموميت است.
5. از ضماد برگ و گلهاي آن براي تسكين سردرد و اعصاب استفاده مي‌شود.
6. عصارة برگ‌هاي آن كرم كش است.
7. عصارة برگ‌هاي آن سنگ‌ها را خرد مي‌كند.
8. عصارة برگ‌هاي آن مدر مي باشد.
9. عصارة آن قاعده‌آور است.
10. از برگ‌ها و پوست و ميوه هاي آن در استعمال خارجي و داخلي براي جذام و خنازير استفاده مي‌شود. چون در تركيبات اين گياه سم وجود دارد بهتر است زير نظر پزشك مصرف شود.
11. كساني كه شوره سر دارند روغن كرچك و روغن زيتون را مخلوط و سپس پوست سر را ماساژ دهند، نيم ساعت بعد از آن دوش بگيرند.
12. براي زخم‌هاي شديد و سخت برگ‌هاي اسفناج را در روغن زيتون بپزيد و به صورت پماد روي زخم بگذاريد هر دفعه تازه درست كنيد.
13. اگر گل سرخ تازه را با روغن زيتون مخلوط نموده بصورت خمير درآورده در محل درد ببنديم (رماتيسم، سياتيك و نقرس) درد را تسكين مي‌دهد.
ناشناس
   
گلایه 2390
تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی که سالهاست رفته
تومالِ کسی نیستی که نیست
توحق نداری
اسمِ دردهای مزمنت راعشق بگذاری
می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما
محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه!
دست بردار
از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق
فرصتِ عشق رااز تو می‌گیرد,
آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست و
توسال هاست
حوای بی آدمی ...
حواست نیست
ناشناس
   
تلنگر 1053
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند
ماهاتما گاندی
   
دل نوشته 784
در پی کافه دنجی هستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند: گل گلدون،بوی موهات، ای که بی تو خودمو...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا می بلعند...
ناشناس
   
نکته 1359
یک عمر
در انتظارِ کسی هستی
که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
درمی یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای ..
٠•●ஜ ریچارد باخ ஜ●•٠
دیگران
   
تلنگر 739
معلم موضوع انشا داد:وقتی بزرگ
شدید می خواهید چه کاره
شوید؟؟؟؟؟
و
"کودک سرطانی" نوشت:
من بزرگ نخواهم شد.......
ناشناس
   
دل نوشته 2496
فقط به خاطر اینکه – ساکتم – به این معنی نیست که چیزهای زیادی برای گفتن ندارم.
فقط به خاطر اینکه – خوشحال به نظر می رسم – به این معنی نیست که همه چیز روبراه است.
فقط به خاطر اینکه – زیاد میخندم – به این معنی نبست که مسائل را جدی نمی گیرم.
فقط به خاطر اینکه – می بخشم – به این معنی نیست که می توانی مرا دست کم بگیری.
فقط به خاطر اینکه – همیشه در تماس نیستم – به این معنی نیست که علاقه ای ندارم.
فقط به خاطر اینکه – گول میخورم – به این معنی نیست که می توانی به من دروغ بگویی.
فقط به خاطر اینکه – احساساتم را بروز نمی دهم – به این معنی نیست که احساسی ندارم.
فقط به خاطر اینکه – نمی گویم دوستت دارم – به این معنی نیست که دوستت ندارم.
فقط به خاطر اینکه – صادقم – به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک می زنم.
فقط به خاطر اینکه – شبیه تو نیستم – به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم.
فقط به خاطر اینکه – چیزی نمی گویم – به این معنی نیست که می ترسم.
ناشناس
   
دل نوشته 414
خدایا
قسمت و حکمتت بماند برای آنهایی که درکش می کنند....
برای من نفهم...
فقط معجزه کن...
ناشناس
   
نکته 2465
یک رشته معتقدات خرافی و تخیلی است که انسان آنها را در خمیر مایه احساسات و هیجانات خود نسبت به نیروها و موجودات ناشناخته و غیر مرئی که بنا به باورش دارای توان معجزه گر هستند ، ایجاد و در پناه آنها در خود آرامش و توانمندی احساس می کند .
ناشناس
   
حکایت 2223
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که پیدا کند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر عصبانی می شود ومی خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت قبول می کند سپس چوپان به او می گوید:
" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
ناشناس
   
نکته 2396
آري از پشت كوه آمده ام
چه ميدانستم اينور كوه بايد
براي ثروت ، حرام خورد
براي عشق ، خيانت كرد
براي خوب ديده شدن.، ديگري را بد نشان داد
وبراي به عرش رسيدن ، بايد ديگري را به فرش كشاند.....
وقتي هم با تمام سادگي دليلش را ميپرسم ، ميگويند:
"از پشت كوه آمده!"....
ترجيح ميدهم به پشت كوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم بازگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اينكه اينور كوه باشم و گرگ!....
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 2091
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...
فروغ فرخزاد
   
حکایت 1415
مادر دروغگو
پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید:
«پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»
پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولی‌ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»
پدر با تعجب پرسید: «چطور؟»
پسر گفت: «قبلاً هر وقت من با شیطنت هایم مادرم را اذیت می‌کرم، مادرم می‌گفت اگر اذیتش کنم از غذا خبری نیست اما من به شیطنت ادامه می‌دادم. با این حال، وقت غذا مرا صدا می‌کرد و به من غذا می‌داد.
ولی حالا هر وقت شیطنت کنم مادر جدیدم می‌گوید اگر از اذیت کردن دست برندارم به من غذا نمی‌دهد و الان دو روز است که من گرسنه‌ام.
ناشناس
   
دل نوشته 275
یک دوست داشتن هایی هم هست
که از دور است و در سکوت
که دلت برایش از دور ضعف میرود
که وقتی حواسش نیست
چشمانت را میبندی...
ودر دل
"دعایش میکنی"
و یک بوسه به سویش روانه میکنی
که وقتی بی هوا
نگاهش با نگاهت یکی میشود
انگار کسی به یکباره
نفس کشیدن را ممنوع میکند
یک دوست داشتن هایی هم هست
که به یکباره
بی مقدمه
پا در کفش دلت میکند
وجا خوش میکند
واز دست تو کاری برنمی آید
جز"از دور دوست داشتن"
یک دوست داشتن هایی هم هست
ساکت است...
آرام است...
خوب است...
ناشناس
   
حکایت 1874
یک ﺯﻭﺝ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘﯽ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩ
ﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺳﺮﺩﺑﯿﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ .
ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﺳﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺐ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺳﺮﮐﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻤﻮﻥ ﺍﺳﺐ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ "ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻣﺖ ﺑﻮﺩ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ؛ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻔﻨﮕﺸﻮ ﺍﺯ ﮐﯿﻒ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺳﺐ ﺭﻭ ﮐﺸﺖ .
ﺳﺮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : "ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ؟ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ .
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪ!
ناشناس
   
نکته 2674
پیرزنی دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خودحمل می کرد.یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می برد. ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بودکه فقط می توانست نیمی ازوظیفه اش را انجام دهد.پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد وازطریق چشمه باپیرزن سخن گفت.پیرزن لبخندی زد وگفت"" هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند ونه در سمت کوزه,سالم؟""اگرتو اینگونه نبودی این زیبايی ها طروات بخش خانه من نبود. طی این دوسال این گلها را می چیدم وباآنها خانه ام راتزیین میکردم.…

هریک ازما شکستگی خاص خودرا داریم ولی همین خصوصیات است که زندگی مارا در کنار هم لذت بخش و دلپذیر میکند. "" باید درهر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی ""
ناشناس
   
شوخی 1106
دیدین تو پاساژها
بعضی شوهرا دست خانومشونو میگیرن!!!
میدونین چرا!!!؟
چون اگه دستشو رها کنن میره خرید میکنه!!
رمانتیک بنظر میرسه اما در حقیقت "اقتصادیه"
ناشناس
   
لطیفه 1510
پیرزنی هر هفته مبلغ شش هزار دلار به حساب خودش واریز میکرد.بعد از گذشتن چند سال توی ذهن رئیس بانک سوال ایجاد شد که منبع درامد این پیرزن از کجاست؟؟!!
رییس بانک تصمیم گرفت سوال خودش رو از پیرزن بپرسه . هفته بعد پیرزن وارد بانک شد،رئیس بانک فورا به سراغ پیرزن اومد و سوال کرد : ببخشید خانم میتونم بپرسم شغل شما چیه؟پیرزن خندید و گفت:بیکارم.رئیس بانک با تعجب پرسید پس منبع درامد شما چیه؟پیرزن گفت:من سر چیزهای غیر ممکن شرط بندی میکنم.ریس گفت مثلا چی ؟ پیرزن گفت مثلا من باشما سر هزار دلار شرط میبندم که فردا شورت قرمز میپوشید !قبول!!!
رییس گفت قبول.فردا رییس بانک وارد بانک شد و پیرزن رو دید وشلوارش رو اورد پایین گفت: ببین شرت من آبیه شرط رو باختی.پیرزن هزاردلاربه رئیس داد و خندید وگفت:هزار دلار برای تو ولی من سر صد هزار دلار با شخصی شرط بندی کرده بودم که فردا شلوار رئیس بانک رو از پاش در میارم.!!!!!
ناشناس
   
حکایت 2435
حضرت عيسى عليه السلام به همراهى مردى سياحت مى كرد پس از مدتى راه رفتن گرسنه شدند به دهكده اى رسيدند
عيسى به آن مرد گفت :
برو نانى تهيه كن و خود مشغول نماز شد آن مرد رفته سه گرده نان تهيه كرد و بازگشت مقدارى صبر كرد تا نماز عيسى پايان پذيرد
چون كمى به طول انجاميد يك گرده را خورد.
عيسى آمده پرسيد گرده سوم چه شد گفت :
همين دو گرده بود. پس از آن مقدار ديگرى راه پيموده به دسته آهوئى برخوردند حضرت عيسى يكى از آنها را پيش خواند
آن را ذبح كرده خوردند بعد از خوردن عيسى گفت :
باذن الله به اجازه خدا حركت كن آهو حركت كرد و زنده گرديد
آن مرد در شگفت شده زبان به كلمه سبحان الله جارى كرد
عيسى گفت : ترا سوگند مى دهم به حق آن كسى كه
اين نشانه قدرت را براى تو آشكار كرد
بگو نان سوم چه شد باز جواب داد دو گرده بيشتر نبود.
دو مرتبه براه افتادند نزديك دهكده بزرگى رسيدند
در آنجا سه خشت طلا افتاده بود رفيق عيسى گفت
اينجا ثروت و مال زيادى است آن جناب فرمود:
آرى يك خشت از تو يكى از من خشت سوم را اختصاص مى دهم به كسى كه نان سوم را برداشته مرد حريص گفت :
من نان سومى را خوردم ، عيسى از او جدا گرديده گفت :
هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد كنار خشتها نشسته به فكر برداشتن و بردن آنها بود،
سه نفر از آنجا عبور نمودند او را با سه خشت طلا ديدند.
همسفر عيسى را كشته و طلاها را برداشتند.
چون گرسنه بودند قرار بر اين گذاشتند يكى از آن سه نفر
از دهكده ى مجاور نانى تهيه كند تا بخورند
شخصى كه براى نان آوردن رفت با خود گفت :
نانها را مسموم كنم تا آن دو پس از خوردن بميرند،
دو نفر ديگر نيز با هم شدند كه رفيق خود را پس از برگشتن بكشند.
هنگاميكه نان را آورد آن دو نفر او را كشته
و خود با خاطرى آسوده بخوردن نانها مشغول شدند
چيزى نگذشت كه آنها هم به رفيق خود ملحق گشتند.
حضرت عيسى در مراجعت چهار نفر را بر سر
همان سه خشت مرده ديد گفت :
.
اينست رفتار دنيا با دوستداران خود
ناشناس
   
نکته 1303
ما سنی نداریم چطوری وقت کردیم این همه بد بخت بشیم؟!!!
ناشناس
   
لطیفه 3011
(خیال خام)
*
*
*
*
*
*
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com