شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
آرزوها 1339
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد.
امیلی دیکنسون
دیگران
   
عاشقانه ها 2680
عــــــشق یعنی مست بودن بی شراب

عــــــشق یعنی اشـــک جاری مثل آب

عــــــشق یعنی انتـــــظار و انتــــظار

عــــــشق یعنــــی آرزوی وصــــل یار

عــــــشق یعنی گــــریه های نیمه شب

عــــــشق یعنی سوخـــتن در التهاب

عــــــشق یعنی الـــتماس و الـــتماس

عــــــشق یعنی غــم برایت چون لباس

عــــــشق یعنی دیده ی مـــانده به راه

عــــــشق یعنی بی حـــضورش بی پــناه

عــــــشق یعنی در به در بودن چو باد

عــــــشق یعنی با صدایش شادِ شـــاد

عــــــشق یعنی دست شستن از دیـــار

عــــــشق یعنی بیـــــــــقرارِ بیقــــــرار...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2593
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم...
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم...
به آسونی یک قصه" تو از عشقم گذر کردی...
دلم یه گوله اتیش بود تو اونو شعله ور کردی...
میونه این همه ادم شدم تنها ترین تنها...
منو اینجا رهاکردی تو در این گوشه ی دنیا...
ببین بغض شکستم رو نمیگم دیره یا زوده...
اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده...
واسه این عاشقه ساده یه روز مثل خدا بودی...
نمیدونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی...
با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم...
هنوزم توی این غربت برات معنای آوازم...

بعد از تو من هرگز ، عاشق نخواهم شد
اون آدم شاد سابق نخواهم شد
عادت نخواهم کرد ، هرگز به این بازی
مغلوب چشمای صادق نخواهم شد

... کاری که چشمای ناز تو با من کرد
از زخم شمشیر و از دشنه بدتر بود
من اینو میدونم ، هرگز در این دنیا
عاشق نخواهم شد ، این بار آخر بود

این بار آخر بود ، از عشق سر خوردم
باید به تنهایی ، ایمان می آوردم
هرگز نفهمیدی من عاشقت بودم
من عشق آوردم ، افسردگی بردم

افسردگی های این عاشق سرسخت
تنها رفیقش بود ، در لحظه های سخت
بعد از تو من هرگز ، عاشق نخواهم شد
عاشق نخواهم شد ، عاشق نخواهم شد
ناشناس
   
نکته 3207
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
سهراب سپهری
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
پند و اندرز 561
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﻦ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ،
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺳﺖ
ﺫﻫﻨﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭘﺮ ﻧﮑﻦ
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﺸﺎﻥ ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﺎﺯﯾﺒﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﺮﻧﺞ ..
ناشناس
   
تلنگر 2235
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا ... دخترک خودش ر ا جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم. دخترک جونه لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا... کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد...
روی تخته سیاه نوشت: زود قضاوت نکنید,,
تا کفش کسی رو نپوشیدیم راه رفتنشو مسخره نکنیم
ناشناس
   
شوخی 959
مریدی از شیخ پرسید: مگر نه این است که استفاده از زن در تبلیغات حرام است؟
شیخ پاسخ داد آری!

مرید گفت: پس چرا خدا برای تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده؟

شیخ بقچه ی خود جمع کرده به عراق رفت تا داعش او را بخورد...
ناشناس
   
نکته 2490
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره میشود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى.

زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شوديک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد.يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود...

" يادمان باشد "

گره هاى توى كلاف همان دلخورى هاى كوچک و بزرگندهمان كينه هاى چند ساله بايد يک جايى تمامش كرد سر و تهش را بريد.

زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
سیمین بهبهانی
   
دانستنیها 246
هر میوه رو چطوری نگه داریم دیرتر خراب شه؟

میوه‌های تازه عمر طولانی ندارن، اما با نگهداری مناسب می‌شه اونا رو زمان زیادی تَر و تازه نگه داشت.
درسته که شستن میوه‌ها بعد از خرید خیلی کار مفرحیه، اما این کار باعث می‌شه میوه‌ها زودتر خراب شن. رطوبت آب رشد کپک و پوسیدگی‌ها رو بیشتر می‌کنه. پس فقط قبل از مصرف میوه رو بشورید و بقیه میوه‌ها رو نشسته تو یخچال نگهدارید.
اگه سیب رو تو کیسه پلاستیکی و تو یخچال نگهدارید، اقلا ۶ هفته سیب تازه دارید.

نگهداری موز تازه یه ذره سخته، اما غیرممکن نیست. موز رو تو نایلون بذارید و جای خنک و پر سایه خونه نگهدارید. آویزون کردن موز تو یخچال هم راه خوبیه تا یک هفته موز تازه و زرد رنگ داشته باشید.
توت‌فرنگی، توت سفید و شاتوت رو هم تو یه ظرف شیشه‌ای که کف‌ش یه لایه دستمال حوله‌ای انداختید، نگهدارید. البته عمر توت خیلی کمه و بیشتر از ۴ روز تازه و خوشمزه نمی‌مونه.
خیار بوته‌ای هم جزو سیفی- میوه‌هاییه که اگه خوب نگهداری نشه خیلی زود طراوت و تردی‌ش رو از دست می‌ده. مگر اینکه خیارای نشسته رو تو یه قابلمه در دار آلومینیومی تو یخچال نگهدارید.

همین شیوه برای گیلاس هم کارایی داره و تا دو هفته سالم و تازه می‌مونه.
کیوی، انبه و مرکبات هم بدون هیچ زحمتی دو هفته تو یخچال سالم می‌مونن.
خربزه رو نزدیک سبزیجات اگه نذارید، تا ۳ هفته کیفیت‌ روز اولش رو حفظ می‌کنه.
هلو و شلیل رو تو یه لایه نازک کاغذ بپیچید. این‌جوری می‌تونید ۱۰ روز تو یخچال نگه‌شون دارید.
شاید سخت‌جون‌ترین میوه خونه‌تون انار باشه که اگه تو طبقه پایین یخچال و تو نایلون باشه تا دو ماه سرحال می‌مونه.
ناشناس
   
نکته 1382
آدمهای بزرگ عظمت دیگران را می بینند،
آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند ،
آدمهای کوچک عظمت خود را ، در تحقیر دیگران می بینند.
ناشناس
   
حکایت 3651
جادوگر و پادشاه
یک جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتن، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند.
اما پلیسها و کاراگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند تصمیم های پادشاه احمقانه است، و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند، مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کنارگیری کند. پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند، اما ملکه جلویش را گرفت وگفت: بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.
بعد ما هم مثل آنها میشویم.و همین کار را کردند. پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند.
و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن.
زیردست هاشان بلافاصله توبه کردند، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود.پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند.
برگرفته از کتاب، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد.
ناشناس
   
دل نوشته 2954
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
اشعار 4095
تـو رفتی زخم دل را تـــازه کـردی
جــفــا وجــور بــی انــــدازه کــردی
نمــیدانی تــورســم عــاشقــــی را
چــرا رســوای هــر دروازه کــردی
فکرت
   
نکته 1057
گاهی سکوت همان دروغ است!
کمی شیک تر ، کمی روشنفکرانه تر!
با مسؤلیت کمتر و مصونیت بیشتر...
ناشناس
   
نکته 3668
كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند، آن را انجام نده.
حرفهایی هست كه دیگران هم می توانند بزنند، آن را بیان نكن و
چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند، آن را ننویس!
كاری را بكن كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3065
گاهي ...
خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌
که
لب مي‌زند
و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا
بوسه‌هايست از
دل‌تنگي
ناشناس
   
نکته 1602
تخیل برترین نوع پژوهش است.
آلبرت انیشتین
   
نکته 2370
فاجعه ای به نام نوکیسگی!!
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
عده ای نوکیسگان امروزی را " جاهلان پورشه سوار" می نامند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند. این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند. یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
از این روست که عده ای نوکیسه ها را " جاهلان پورشه سوار " می نامند.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی ان ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند. عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند. زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوی؟
دیگران
   
شوخی 1116
عاشق راه رفتن خرچنگم...
جوری راه میره انگار دستاشو شسته داره میره اتاق عمل
ناشناس
   
نکته 693
تنفس : شــــــروع زنــدگیست
عشق :قسمتی از زنــدگیست
دوست خوب: قلب زنــدگیست
گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه میکند
کـه انـگارخـــــدا در زمیـن کنــار تـــــــــوست...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1448
ﭼﻮﻥ
ﺧﻴﺎﻝ ﺗﻮ
ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ
ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ
ﭼﻪ ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺩﮔﺮ
ﻣﺴﺖ ﺩﺭﺁﻳﺪ
ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ
ﺳﺨﻨﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺗﻮ
ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻫﻤﺪﮔﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ
ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ !
مولانا
   
پند و اندرز 1103
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود،بیرون آورد و گفت:"لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است."او پیراهن خواب خود را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهن خوابی بسیار زیبا،از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده.هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود.او گفت:"اولین بار که به نیویورک رفتم،هشت-نه سال پیش،"ژانت" آن را خرید.او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود.به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد.او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:"هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار.هر روزی که زنده هستی،خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما،هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم،حرف های شوهر او را به خاطر آوردم.یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود،ندیده بود یا نشنیده بود افتادم.یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم،کمتر گردگیری میکنم.توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن،اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم ،بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است:"سعادتمندانه زندگی کن." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم،نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم،یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد ،امتناع نکنم.هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم:"امروز منحصر به فرد است." در واقع،هر دقیقه،هر نفس موقعيتى ارزشمند است ...
(رزا هرفورد)
دیگران
   
نکته 2048
چرا شیر را سلطان جنگل میگویند؟
در حالی که نه بدن ورزیده چون گوریل ، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ ، نه خیز آهو ،نه درندگی گرگ،نه شکمبارگی کفتار و نه حیله گری روباه و نه…. داشته باشد چه چیز سبب این عنوان برای شیر شده است؟
شیر را بدلیل خصایص رفتاری که دارد سطان جنگل میگویند زیرا شیر تا گرسنه نباشد شکار نمیکند (درنده خو نیست)
در وقت گرسنگی شکاری به اندازه نیازش را انتخاب میکند و نه بیشتراز نیازش(طماع نیست)
در بین حیوانات قویترین را برای صید انتحاب میکند(ضعیف کش نیست)
از میان حیوانات ماده های بار دار را انتحاب نمیکند(رحم وشفغت دارد)
بعد از شکار اول اجازه میدهد خانواده تغذیه کنند(از خود گذشتگی دارد)
هیچگاه مانده غذا خودرا دفن و یا دور از دسترس سایر حیوانات نمیگذار( بلند نظر و سفره گذار است)
و آخر بوقت کهولت و مریضی از گله جدا میشود تا مزاحم آنها نباشد.
ناشناس
   
نکته 2802
یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی و به آنچه كه برات گریه دار بود میخندی!
ناشناس
   
لطیفه 83
همه براشون اس میاد دوستت دارم عاشقتم نفسمی دلم برات تنگ شده
بعد واسه من اس میاد
اگه تا پنج دقیقه دیگه این پیامو به سی نفر نفرستی فلج میشی
ناشناس
   
نکته 1642
اینکه عشق یعنی از خود گذشتن و دیگر خود نبودن دیگر از آن حرفهاست یعنی توی بیست سالگی نه...اگر بیست سالتان است تا دلتان میخواهد از این چیز های عاشقانه ردیف کنید.از خودتان بگذرید.تجربه کنید.عشق بورزید.عاشق نامناسب ترین آدم ممکن شوید.وقتی این عشق جوانسرانه تمام شد.عاقل شوید.عاقل نه از آن مدل عاقلهایی که چرتکه دستشان است.آن نه.عاقل یعنی برای خودتان احترام قائل باشید.خودتان را دوست داشته باشید.اصلا آدم تا عاشق خودش نباشد نمیتواند بفهمدعشق چیست.تا من بودن برایش معنا نداشته باشد نمیتواند معنای ما بودن را بفهمد...اینها را میگویم چون خودم یکزمانی اینجوری بوده ام.زندگی بهم فهماند آن هم به زور که عاشق بودن و عشق را بلد بودن از این شروع میشود که خودت را دوست داشته باشی...که به خودت احترام بگذاری.که نگذاری هیچ چیز،شان انسانی تو را پایمال کند.که اگر کسی خواست پا روی آدم بودن تو بگذارد، بتوانی به جهنم حواله اش کنی.اگر خودت را دوست نداشته باشی خیلی سخت است کندن.تحمل میکنی و تحمل کردن یعنی هر روز دورتر شدن از خودت...
ناشناس
   
تلنگر 1156
طعم بسیاری از شکستهای زندگی را کسانی چشیده اند ، که در دو قدمی کامیابی از تلاش دست کشیده اند.
توماس ادیسون
   
نکته 1589
کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.
نیچه
   
نکته 2976
روزی لینکلن بصورت تصادفی مجبور شد برای انجام کاری به شیکاگو سفر کند. در آنجا وی مورد استقبال گرم حزب جمهوریخواه و دمکرات قرار گرفت. در خانه ی یکی از دوستان، وی گروهی از دختربچه ها را مشاهده کرد. یکی از دخترها بسیار مشتاقانه به رئیس جمهور خیره شده بود.
- عزیزم، چیزی از من میخوای؟
- قربان، میشه لطف کنید و به من یک امضا بدهید؟
- اما دخترم، من دیدم که تو تنها نیستی و دوستاتم اونجان. اگه فقط به تو امضا بدم، اونها ناراحت میشن. میدونی کلا در این خانه چند تا دختر بچه هستن؟
- ما همش هشت نفریم!
- خوبه، پس بدو برو هشت تکه کاغذ و قلم و دوات برام بیار تا به همتون امضا بدم.
آن شب که رئیس جمهور آن خانه را ترک کرد، هر کدام از هشت دختربچه امضای رئیس جمهور را در دست داشتند.
آبراهام لینکلن
   
نکته 862
من نمی‌توانم مسیر باد را تعیین کنم
اما میتوانم بادبان های کشتی ام را
برای رسیدن به مقصدم تنظیم کنم.
جیمز دین
دیگران
   
حکایت 961
موشی تله موشی را در خانه صاحب مزرعه دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند این مشکل تو است ماری در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند,گوسفند را برای عیادت کنندگان کشتند و گاو را برای مجلس ترحیمش سر بریدند. ودر تمام این مدت موش فقط از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
ناشناس
   
دل نوشته 906
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
سعدی
   
نکته 3103
گویند: حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند. سه نفر طرف راستش و سه نفر دیگر طرف چپ وی نشستند. از اینها سه نفر سفید و سه نفر سیاه بود
آدم به یکی از سفیدها که سمت راست او نشسته بود، گفت: تو کیستی؟ گفت: عقلم. فرمود: جای تو کجاست؟ گفت: مغز.
از دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهر هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل.
از سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیا هستم. آدم سؤال کرد: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم
سپس آدم (ع) به جانب چپ نگاه کرد و از یکی از سیاهان سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: من تکبر هستم. پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در مغز. آدم پرسید: با عقل در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، عقل می رود.
از دومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: حسد هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل. پرسید: با مهر در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، مهر می رود.
از سومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: طمع هستم. آدم پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم. پرسید: با حیا در یک جا هستید؟ گفت: من که داخل شوم، حیا خارج می شود.
ناشناس
   
نکته 177
بچه که بودیم شبها فکر میکردیم فردا چی بازی کنیم ؛
الان فکر میکنیم فردا زندگی قراره چی بازی ای بکنه باهامون …
ناشناس
   
نکته 423
درختان به من آموختند ، پایبندی هر کس به اندازه ریشه ی اوست
به هر درختی نمی توان تکیه کرد
ناشناس
   
عاشقانه ها 3135
هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن
برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند
زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن
عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته است؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن
رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن
ناشناس
   
نکته 2862
"قدرت کلام"
بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،
کلماتی مخرب را ادا میکنند،مثل:
مریضم، ورشکست شدم، جانم به لبم رسید، بد شانسم و....
به یاد داشته باشید،از سخنان تو، بر تو حکم خواهد شد.
کلامتان بی اثر باز نخواهد گشت، و آنچه را بر زبان رانده اید بجا خواهد آورد.
پس کلامتان را عوض کنید،تا جهان شما دگرگون شود.
"اسکاول شین"
دیگران
   
نکته 1862
وظیفه ی اصلی دولتهای حقیقی آن است كه نگذارند به انسانها مانند شیء نگریسته شود و دست كم، محدودیت و نگاهبانی را به حداكثر آزادی افراد اعمال كنند.
امانوئل کانت
   
عاشقانه ها 2836
دست نفست ستاره ها را چیده ست
شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده ست
ناشناس
   
حکایت 1239
بعد از نماز ملا در میکروفون میگه:
می خواهم کسی را به شما معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هر کثافتکاری می کرده
ولی
خدا اکنون او را هدایت کرده و همه چیز را کنار گذاشته...!
بعد گفت: بیا حمید گل میکروفون را بگیر و خودت تعریف کن که چطور توبه کردی.
حمید گل آمد و گفت :
من بک عمری دزدی می کردم خدا آبرویم را نبرد! اما از وقتی توبه کردم این ملا برایم آبرو نگذاشته است...!!!
ناشناس
   
نکته 2309
به نقل از کتاب همه آدم های شاه - - نوشته استیون کینزر
انگلستان در سال 1329 گروه تحقیقاتی را تشکیل می دهد تا علت و زمینه های بحران در ایران را پیدا کند.
از جمله این پژوهش ها یکی هم، در مورد روانشناسی ایرانیان بوده، که یک دیپلمات انگلیسی آن را انجام داده و بعد ازتحقیق اینگونه ایرانیان را توصیف می کند :
Ø ریا کاری بدون دستپاچگی،
Ø اعتقاد به قضا و قدر،
Ø اهمیت ندادن به زجر کشیدن …
Ø ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلاً قصد انجام دادنش را ندارند.
Ø اهل طفره رفتن،
Ø فاقد انرژی و استقامت،اما تابع قدرت و انضباطند.
Ø بالاتر از همه، از توطئه و تبانی لذت می برند
Ø و هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت می کنند.
Ø ایرانی دروغگویی ماهر است، اما انتظار دارند که گفته هایش را باور کنند.
Ø ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست یافته اند.”
دیگران
   
نکته 2229
قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست (توهین) است.
صادق هدایت
   
نکته 1703
ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
مولانا
   
نکته 1883
انشايم كه تمام شد
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
و گفت جمله هايت زيباست ...
گفتم اجازه آقا ...
پس چرا ميزنيد؟
نگاهم كرد ...
پوزخندِ تلخی زد و گفت :
ميزنم تا همیشه يادت بماند
خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
تاوان دارد "شاملو"
ناشناس
   
اشعار 4078
عاشق جانباز

از دل نرود مهرت ؛ تا دل به برم باقیست
گر خاک شوم جانا ؛ عشقت به سرم باقیست

صد بار اگرسوزد از طور جمالت جان
بینی به خدا آخر شوق دگرم باقیست

تا جان به تنم باشد ای شمع فروزانم
افتم به سرو پایت تا بال و پرم باقیست

من عاشق جانبازم در عشق دهم جان را
تا قاف قیامت این شور و شرم باقیست

از چرخ بنالم یا از بخت بد خویشم
افسوس زغم تا کی خونین جگرم باقیست

مجنون شده ام ( فکرت ) در عشق پری رویان
زین عشق بتان آخر هرجا سمرم باقیست
فکرت
   
عاشقانه ها 2704
صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق است

خودت را در دلم جا می کنی عشق است


تو با شرم قشنگ عمق چشمانت

مرا وقتی تماشا می کنی عشق است


سکوتی خفته در حجم نفس هایت

محبت را که حاشا می کنی عشق است



چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم

همین امروز و فردا می کنی عشق است


تو کز پشت حصار پنجره هر روز

فضای شیشه را ها می کنی عشق است


میان کوچه می پاشی نجابت را

دلم را اینچنین تا می کنی عشق است
ناشناس
   
اشعار 4015
وصف تو واژه واژه شد ، نُقل و رطب در سخن ام
نام تو میچکد چو مُشک ، از لب و نای و دهنم

غیر ِ تو نیست مطلبی ، تا که بیاورم میان
غیر تو نیست تربتی کَش بسرایم وطنم

من شده ام گدای تو ، ره ندهی به کوچه ات
من ز پی ات دوان دوان ، ناله کنم صنم صنم

آنکه رجا کند منم ، و آنکه عطا کند تویی
آنکه جفا کند تویی، و آنکه وفا کند منم

سایه به سایه میروم ، تا که بگیرمت نشان
سر به تو می سپارم و ، می دود از پی اش تنم

گر شدمی کشته تو ، زود مکن خاک مرا
رخصتی ام ده که کمی ، رقص کنم در کفنم
آرمان ایزدی
   
نکته 1599
راه افزایش بهره وری و یادگیری بیشتر این است که، با چنان لذتی کارهایت را انجام بدهی که متوجه گذشت زمان نشوی...
آلبرت انیشتین
   
نکته 2826
⭐ زمین در انتـــــــــــــــظار تولد یک برگ… ⭐

⭐ مـــــــــــــــن در حال شمارش معکوس… ⭐

⭐ صفر همیشه پـــــــــایــــــان نیست… ⭐

⭐ گاه آغاز پـــــــــــــــرواز است... ⭐
ناشناس
   
گلایه 342
يه شبايى تو زندگى هست كه
وقتى دفتر خاطرات زندگيتو ورق ميزنى به چيزايى ميرسى كه نميدونى تقديرت بوده يا تقصيرت...
به ادمايى ميرسى كه نميدونى دردن يا همدرد...
به لحظه هايى ميرسى كه هضمش واسه دل كوچيكت سخته و به دردايى ميرسى كه براى سن و سالت بزرگه...
به ارزوهايى كه توهم شد...
روياهايى كه گذشت....
به چيزايى كه حقت بود اما شد توقع...
و زخمهايى كه با نمك روزگار اغشته شد.....
و احساسى كه ديگران اشتباه مى نامند...
و دست آخر دنيايى كه بهت پشت كرده......
وبازهم انتهاى دفتر خودت ميمانى....
و زخمهايى كه روزگار پشت هم ميزند...
و سكوت هم دواى دردش نيست...
كاش دنيا مهربان تر بودى.... "
ناشناس
   
شوخی 20
خدایا
ما که به راه راست هدایت نمی شویم
خودت راه راست را به طرف ما کج کن
آمین
ناشناس
   
نکته 374
یکرنگ که باشی ،زود چشمشان را میزنی ،
خسته می شوند از رنگ تکراریت...
این روزها دوره ی رنگین کمانهاست...
ناشناس
   
دل نوشته 1994
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو: بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد، تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت، دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست، کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…
ناشناس
   
نکته 1615
خداوند همیشه ساده ترین راه را برمیگزیند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 1583
من آنقدر از هنر بهره دارم که بتوانم راحت از تخیلِ خود استفاده کنم. تخیل بسیار مهمتر از دانش است. دانش محدود است. تخیل دنیا را احاطه می‌کند.
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 225
زن
دوست داشتن نصفه نیمه نمی فهمد
یک زن را یا باید پرستید یا باید به حال خود رها کرد
ناشناس
   
نکته 762
دوست داشتن کسی که معنی دوست داشتنت را نفهمد درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت برای مادر بزرگت است
تو ساعتها حرف میزنی و او بافتنیش را می بافد...
آلبرت انیشتین
   
عاشقانه ها 2306
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن اش کلافه ات کرده،
تردید مبهم ات را به یقینی روشن تبدیل می کند:
عاشق شده ای.
ناشناس
   
حکایت 1469
روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی :
اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای باشی سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر خواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن
مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تن...ها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهرباشد .طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند دید که او بسیار زشت است و منصرف شد
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام.....در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر رحمت فرستاد .
ناشناس
   
نکته 2282
در دنیایی که روزی روح خودم مرا ترک میکند انتظار از

دیگران نباید داشت....!
دکتر شریعتی
   
نکته 703
فقط کسانی که زیاد گریه کرده اند می توانند ارزش زیبایی های زندگی را درک کنند و از ته دل بخندند.گریه کردن آسان است ،اما خندیدن بسیار سخت.این حقیقت را خیلی زود می فهمی...
اوریانا فالانچی
   
اشعار 4054
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
نکته 476
ثروتمند نیستید تا زمانیکه چیزی داشته باشید که پول قادر به خریدنش نباشد.
ناشناس
   
نکته 1368
پذیرفتن اینکه اشتباه کرده اید ، نشان دهنده این است که اکنون عاقل تر از گذشته تان هستید.
ناشناس
   
نکته 2973
یکی از زیباترین عادت های لینکلن توجه ویژه اش به خویشاوندان فقیر و کم بضاعتش بود که هنوز با ناملایمات زندگی محقرانه شان دست و پنجه نرم می کردند. هرگاه در زمان مسافرت هایش برای دفاع از موکلان در دادگاه های شهرهای مختلف به اقوامش برمی خورد، به خانه ی آنها میرفت، با آنها غذا میخورد و مانند خانواده ی خود با آنان راحت بود. وی هیچگاه در حضور آنان فخر نمی فروخت و خود را از آنان برتر نمی دانست. هر وقت پول داشت، به اقوامش کمک می کرد. بارها پیش آمده بود که دوستان وکیلش را در هتل تنها می گذاشت و شب را با دوستان و اقوام دوران فقر و تنگدستی خودش سپری کرده بود. یکبار که دوستانش از او خواستند نرود، وی گفت:
- نمی شود، باید بروم. اگر عمه ام بداند من به شهرشان آمده ام و به دیدنش نرفته ام، دلش می شکند.
و برای دیدار از عمه اش چندین مایل را پیاده پیمود!
آبراهام لینکلن
   
عاشقانه ها 996
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی، چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم، اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم.
دختر گفت : اثبات نه، من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد .
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت. پسر نامه ای را به شرح زیر کنار تخت او گذاشت.
"عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم !!! دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… و اکنون که قادر به محبت کردن به من نیستی، نمی توانم دوستت داشته باشم !!! تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم . اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد، در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم . آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم
ناشناس
   
نکته 811
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه ، یکی دو دل.
ناشناس
   
عاشقانه ها 4146
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
نکته 117
گاهی لبهای خندان بیشتر از چشمهای گریان درد میکند
ناشناس
   
اشعار 4043
نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
لطیفه 3699
روزی یک زوج ،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند زیرا در طول ۲۵ سال،کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. توی این مراسم سردبیرهای روزنامه های محل هم ،جمع شده بودند.
تا علت مشهور بودنشان ( راز خوشبختی شان) را بفهمند!
سردبیر میگه: آقا،واقعا باور کردنی نیست!یه همچین چیزی چطور ممکنه؟؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل به «شمیلا» رفتیم.اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم ،خوب بود ولی اسب زنم به نظر کمی سرکش بود...
سر راهمان ،اسب همسرم ناگهان پرید و او را از زین انداخت.همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:«این بار اولته»!
بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد!
اینبار همسرم ،نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:«این بار دومته»!!
و بعد سوار اسب شدیم و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار،همسرم را انداخت،همسرم خیلی با آرامش،تفنگشو از کیف در آورد و راحت شلیک کرد و اون اسبو کشت....
سر همسرم داد کشیدم و گفتم:چیکار کردی روانی! دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو کشتی!!!
همسرم نگاهی به من کرد و گفت:«این بار اولته»
ناشناس
   
شوخی 3018
نامه مادر برات به برات در جعفر آباد به پسرش
برات جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این برات ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
برات جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:‌برات جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
ناشناس
   
نکته 2207
در روز هاى بارانى سايه ام به دنبال كارهاى شخصى اش مى رود!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1173
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبخ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کیم؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
فاضل نظری
دیگران
   
نکته 2394
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ...
با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید برویم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند.
ناشناس
   
نکته 888
وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی
آنها چاره ای ندارند جز آنکه" خردت " کنند
تا برایشان اندازه شوی
پس مراقب معاشرت هایت باش.
ناشناس
   
نکته 2294
دریاچه ارواح - دارن شان
ایوانا آه عمیقی کشید و گفت:
«زمان مثل یک پازل است.یک جعبه غول پیکر از میلیون ها قطعه پازل را تصور کن-این آینده است.
در کنار این جعبه، صفحه خیلی خیلی عظیمی را تصور کن که قسمتی از آن با تکه پازل های چیده شده پر شده آنهایی که در زمان حال هستند، هر بار که می خواهند تصمیم بگیرند، کورکورانه به سراغ جعبه قطعه های پازل می روند، یک تکه پازل را بیرون می‌آورند و آن را روی قسمتی از صفحه جا می اندازند. همین که قطعه ای به آن صفحه اضافه می شود، روی شکل نهایی و طرح کلی پازل تاثیر می گذارد و دیگر فایده ای ندارد که سعی کنیم بفهمیم اگر قطعه ی دیگری از پازل را جای قطعه قبلی برداشته بودیم، پازل چه شکلی می شد.»
...
قبل از آن که دوباره چیزی بگویم، مدتی طولانی به حرف هایش فکر کردم. بعد گفتم:«یعنی تو می گویی چون گذشته را نمیتوانیم تغییر دهیم فکر کردن به آن بی فایده است؟»
سرش را تکان داد و گفت :
«در اصل منظورم همین است.» خم شد. برق روشنی در چشم سبزش ظاهر شد و درخشش ماتی در چشم قهوه ای رنگش دیدم.
«یک موجود فانی ممکن است با فکر کردن به ماهیت پازل دنیا دیوانه بشود. پس فقط به زمان حال فکر کن تا سالم پیش بروی»
...
دیگران
   
پند و اندرز 743
وقتی سعی می‌کنید همه چیز را کنترل کنید
از هیچ چیز لذت نمی‌برید.
گاهی اوقات لازم است
راحت باشید، نفس بکشید،
بگذارید بگذرد
و فقط در لحظه زندگی کنید...
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 21
ویرجین مری کوکتل آب گوجه فرنگی
یکی از رایج ترین نوشیدنی ها برای صبحانه یا میان وعده ها آب گوجه فرنگی است. طبیعتا این نوشیدنی میزان قابل ملاحظه ای ویتامین سی مورد نیاز شما را در اختیارتان قرار می دهد.

یک لیتر آب گوجه فرنگی تهیه کنید. می توانید از نمونه های صنعتی آن نیز استفاده کنید.
یک لیوان پر آبلیموی تازه به آن اضافه کنید.
به میزان موردعلاقه تان فلفل سیاه و نمک به آب گوجه فرنگی بریزید. البته باید توجه داشته باشید که این نوشیدنی بطور سنتی خیلی تند باید آماده شود.
دو قاشق چایخوری سس تند( ترجیحا تاباسکو) به نوشیدنی اضافه کنید.
در پایان نوشیدنی ها را در لیوان بریزید و آن را با یک ساقه ترد و برگ دار کرفس تزیین کنید.
ناشناس
   
پند و اندرز 235
اعتماد ممنوع!
گرگ همیشه گرسنه است!
ناشناس
   
تلنگر 1325
ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮﺩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ.
ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺰﻧﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺒﯿﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ،ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﻫﯽ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ
ناشناس
   
نکته 776
از مردمی که حرفاتو نمی فهمن ، انتظار داری سکوتتو بفهمن؟!
عزت الله انتظامی
   
حکایت 1961
روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:
در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است.
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند.
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید
بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود
در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند.
در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است
ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت
این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!
کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت.
او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد
چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید
زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد.
در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب.....
این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا !
یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است
ولی"اصالت" مهم تر
یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد
ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر میگردد
ناشناس
   
اشعار 4007
دردی نهفته دارم کز صبر من فزون است
یا رب حمایتی کن ، کز طاقتم برون است

هم اغبرار عیش است ، هم زائلات عشرت
هم خصم بی دریغ و هم تشنه ام به خون است

گر شد زچهره پیدا ، رنج فراق و هجرش
صد پُر شَرَر تر از آن ، والله در درون است

ما را فتاده حاجت با زلف تابداری
هر طرٌه اش کمندی ، تابیده با فسون است

گر فاش گویمت راز ، لب از تعب بسوزد
ور بر نیاید از دل ، آتش به اندرون است

یک شب حدیث این غم با پیر خویش گفتم
کو در گشودن راز ، استادِ ذوالفنون است

گفتا که چاره ای نیست ، افتاده ای به دامَش
" آوَخ" به روزگارت ، آینده ات جنون است

طرفه حکایتی داشت ، چرخ فلک به قسمت
بر خود مگیر ای دل ، این قصه " کاف و نون " است
آرمان ایزدی
   
دانستنیها 2133
جــشــن‌هــای ســالانـه ایــران‌ کـهـن
جــشــن شــب چــلــه
شب چله بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان غروب آفتاب از ۳۰ آذر آخرین روز پاییز تا آفتاب در یکم ماه دی(نخستین روز زمستان) گفته میشود. ایرانیان و دیگر تبارهای وابسته به ایران شب چله را جشن میگیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با رستاخیز زمستانی برابر است و به همین دلیل از آن زمان به بعد درازای روز بیش‌تر و درازای شب کوتاه‌تر میشود.
پیرامون واژه یلدا:
یلدا واژه‌ای‌ست به‌چمار(معنی) زایش که برگرفته از زبان سریانی و از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان آرامی یکی از زبانهای رایج در بخش خاورمیانه بوده‌ است. برخی بر این باورند که این واژه در زمان ساسانیان که دبیره(خط) الفبایی از راست به چپ نوشته میشده، وارد زبان پارسی شده‌ است. واژه یلدا به‌چمار «زایش زادروز» است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب چله با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و نخستین روز زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از اینرو به دهمین ماه سال دی(به‌چمار روز) میگفتند که ماه زایش خورشید بود.
پیشینه جشن شب چله:
چله و جشن‌هایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل میداد و در درازای سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کاروکوشش روزانه خود را با گردش خورشید و دگرگونی فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند. آنان میدیدند که در برخی از روزها و فصل، روزها بسیار بلند میشود در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر میتوانستند بهره برد. این باور پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و هماهنگ بوده و با تیره و تاریکی شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان همچون آریایی‌ها، از هند و ایرانی- هند و اروپایی دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب یکم زمستان است و بیدرنگ پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر میشوند، از همین‌رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند. بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد آغاز میشد و در اوستا واژه Sareda Saredha سَرِدَ یا سَرِذَ که مفهوم سال را میرساند، خود به‌چمار سرد است و این بدین چمار است که مژده پیروزیاورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.
در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، رویه۲۵۵ از روز یکم دیماه، همچون «خور» نیز یاد شده‌ است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است.٣
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در درازترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان بدشگون بود و چون فرا میرسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و گماشته های اهریمنی نابود شده و بگریزند، مردم گردهم می‌آمدند و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه میگستراندند و هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب چله، میَزد Myazd نام داشت که دربرگیرنده میوه‌های‌تر و خشک، نیز آجیل یا به‌گفته زرتشتیان، لُرکLork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی اورمزد و مهر یا خورشید برگزار میشد. در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فرآورده‌های خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، خوراک پاک مانند میزد نیز نهاده میشد.
ایرانیان گاه شب چله را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنه کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند. برخی در نیایشگاه‌ها به نیایش سرگرم میشدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از پروردگار بخواهند و شب‌ هنگام نیایشی به‌نام «نی ید» را میخوانند که نیایش سپاسگزارنعمت بوده‌ است. روز پس از شب چله(یکم دیماه) را خورروز(روز خورشید) و دیگان؛ میخواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل همگانی بود. خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند. خورروز در ایران باستان روز برابری انسانها بود در این روز همگان همچون پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق فرمان دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام میگرفت نه زیر فرمان کسی.
در این روز جنگ کردن و خونریزی چه‌بسا کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای دشمن با ایرانیان نیز میدانستند و در جبهه‌ها پاس میداشتند و جنگ به گونه موقت متوقف میشد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به آشتی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از اینرو دست از کار میکشیدند که نمیخواستند شاید به انجام بدی بپردازند که آیین مهر انجام هر کار بد کوچک را در روز زایش خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به درخت سرو هم به‌چشم نماد نیرومندی در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و پیمان می‌بستند که تا سال دیگر یک سرو دیگر بکارند.
تأثیر و کارایی شب چله در جشن‌های دیگر تیره و تبارها:
امروزه پژوهشگران بر این باورند که مسیحیت غربی چارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است و برای نمونه سالنامه کلیساها، بسیاری از بازمانده مراسم و جشنهای پیش از مسیحیت به‌ویژه کریسمس را در خود نگاه داشته‌ است و کریسمس به عنوان آمیزه‌ای از جشن‌های ساتورنالیا و زایش میترا در روم باستان در زمان سده چهارم میلادی با رسمی شدن آیین مسیحیت و به فرمان کنستانتین به عنوان زادروز رسمی مسیح در نظر گرفته شد. هنگام گسترش آیین‌های رازآمیز در اروپا و سرزمین‌های زیر فرمانروایی امپراتوری روم و پیش از از پذیرفتن آیین مسیحیت، رومیان هر ساله در روز ۱۷دسامبر در جشنی به‌نام به سیاره کیوان(ساترن)، ایزد باستانی کشاورزی، ارج می‌نهادند. این جشن تا ٧ روز ادامه می‌یافت و رستاخیز زمستانی را شامل میشد. از آنجا که رومیان از گاهشماری یولیانی در محاسبات خود استفاده میکردند روز انقلاب زمستانی به جای ۲۱ یا ۲۲ دسامبر حدوداً در ۲۵ دسامبر واقع میشد.
هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها می‌نمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، برپایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا در سرزمین‌های تحت فرمانروایی روم باستان گسترش فراوانی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت میترا، جشن میگرفتند. این جشنها و دیگر مراسم تا روز یکم ژانویه ادامه می‌یافت که رومیان آنرا روز ماه و سال نو میدانستند. پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌ویژه در میان رومیان رخنه کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان مینامد، جایگزین نمود تا از درآمیختن این دو مناسبت، نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. اکنون کلیسای ارامنه روز ششم ژانویه را که گفته میشود روز غسل تعمید مسیح است را به عنوان روز میلاد مسیح جشن میگیرند. تاریخدانان، تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمیدانند. فرانتس کومون، باستانشناس بلژیکی و بنیانگذار میتراپژوهی مدرن و دیگر میترا پژوهان هم اندیش او مفاهیم آیین میترایسم روم را کاملاً برگرفته از آیین مزدیسنا و ایزد ایرانی میترا(مهر) میدانند اما این ایده از دهه ۱۹۷۰میلادی به بعد باره نقد و بازبینی قرار گرفته‌ است و اکنون به یکی از مسائل بسیار کشمکش برانگیز در زمینه پژوهش ادیان در دنیای روم و یونان باستان تبدیل شده‌ است. ساتورنالیا
در حدود ۴۰۰۰سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌ شدن خورشید»، برابر با شب چله، برگزار میشده‌ است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲روز به نشانه ۱۲ماه سال خورشیدی، به جشن و پایکوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی میداشتند. همچنین از ۱۲برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده میکردند که نشانه پایان سال و آغاز سال نو بوده‌ است. در یونان قدیم نیز، نخستین روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشید بوده‌ است و آنرا خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، مینامیدند که از ریشه واژه ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده‌است و معنی آن، میلاد و زایش است. ریشه‌های چله در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده‌است از مهم‌ترین این جشن‌های میتوان به جشن ساتورن اشاره کرد.
در بخش‌هایی از روسیه جنوبی، هم‌اکنون جشن‌های همانندی به‌مناسبت چله برگزار میشود. این آیین‌ها همانندی بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی شبیه به موجودات زنده، بازیهای محلی گوناگون، کشت و بذرپاشی به گونه تمثیلی و بازسازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره‌ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به درون حیاط، ترانه‌خوانی و رقص و آواز و مهم‌تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین‌های ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیین‌های شب‌های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین‌ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به‌چشم میخورند که نشان از همانندی جشن چله در ایران و روسیه دارند.
یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.
آشوریان نیز در شب چله آجیل مشکل‌گشا میخورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند میگذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته میشود و از آن با نام «خرم روز»(خره روز) یاد میگردد و آیین‌هایی ویژه در آن روز برگزار میشود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی تبارها دیده میشود که نمونه آن سالنامه محلی پامیر و بدخشان(در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.
جشن چله و روش های مرسوم در ایران:
ایرانیان نزدیک به چندهزار سال است که شب چله آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در درازنای سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه نبود خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را سست نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.
در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز نخست دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمین میگذاشتند و با جامه‌ای سپید به بیابان میرفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی خدمتکاران در شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی میکردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. ایرانیان در این شب باقیمانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات میخوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم نوید روشنایی دهد زیرا به باور آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن چله در ایران امروز نیز با گردهم آمدن و شب‌نشینی افراد خانواده و خویشان در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل‌گویی که گونه‌ای چکامه خوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا میشده‌ است به اینگونه که خانواده‌ها در این شب گردهم می‌آمدند و پیرترها برای همه داستان بازگو میکردند.
آیین شب چله، خوردن آجیل ویژه، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. این میوه‌ها که دانه‌های فراوانی دارند، نوعی جادوی سرایتی به‌شمار میروند که انسانها با چاره‌یابی به برکت‌خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت‌آور میکنند و نیروی باروی را در خویش افزایش میدهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب به‌شمار میروند. در این شب هم مانند جشن تیرگان، فالگرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. باشندگان با برگزیدن و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی میکنند. از نگر پزشکی سنتی ایران در شب چله باید خوراکی‌های گرم خورده شود. میوه ویژه این شب کدو تنبل می‌باشد که دارای طبیعت گرم است. هندوانه ویژه چله تابستان می‌باشد نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود. همچنین کدو تنبل در تقویت نیروی مغز نیز بسیار کارساز می‌باشد.
ناشناس
   
شوخی 223
وسعت دید خانمها:

دیدن یک تار موی شرابی روی كت شوهر !!!
ندیدن تیر برق موقع رانندگی!!!
___________________
وسعت و دقت دید اقایون

ندیدن تغییر رنگ موی خانم هاشون از مشکی پر کلاغی به بلوند
دیدن خراش یک سانتی روی رنگ ماشین زیر گلگیر سمت راست
ناشناس
   
حکایت 3616
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
دالان بهشت
ناشناس
   
اشعار 4136
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
نکته 2891
چهل درس در۹۰سالگی
"رجینابرت ، مقاله نویس۹۰ساله ،اوهایو"
این ۴۰ درسی را که آموخته است،
به مناسبت 90 سالگی خود مینویسد:
۱ـ زندگی مهربان نیست،
اما بازهم خوب است.
۲ـ وقتی شک داری،
قدم بعدی را کوتاه تر بردار.
۳ـ زندگی کوتاه تراز آن است که
برای نفرت ازکسی وقت صرف کنی.
۴ـ شغل تو وقتی بیمار باشی به فکر تو نخواهد بود. اما دوستان و والدین ات چرا.
با آنها در تماس باش.
۵ـ هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
۶ـ لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
۷ـ با دیگران همدردی کن.
این خیلی بهتر از آن است که تنهایی گریه کنی.
۸ـ هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
۹ـ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.
۱۰ـ وقتی نوبت مشکلات میرسد،
مقاومت بیهوده است،
بامسایل روبرو شو.
۱۱ـ باگذشته ات آشتی کن
تا امروزت را خراب نکند.
۱۲ـ بد نیست گاهی بچه هایت ببینند
که گریه می کنی.
۱۳ـ زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا می دانی آنها درچه وضعیتی هستند.
۱۴ـ اگر قرار است رابطه ای پنهان بماند،
درگیرش نشو.
۱۵ـ هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییرکند،
اما ناراحت نباش،خدا پلک نمی زند.
۱۶ـ نفس عمیق بکش،
آرام ترمی شوی.
۱۷ـ ازهرچه مفید،زیبا یا لذت بخش نیست،
دست بردار.
۱۸ـ هر اتفاقی که واقعا به تو فشار می آورد،
تو را قوی تر می کند.
۱۹ـ برای آنکه کودکی خوبی داشته باشی،
هیچ وقت دیر نیست.
۲۰ـ وقتی قرار است به دنبال کسی بروی که دوستش داری،
نگو"نه".
۲۱ـ شمع روشن کن،
ملحفه ها رو نوکن،
دل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپوش،
برای زمان خاصی نگه اش ندار،
همین امروز زمان خاص فرا رسیده.
۲۲ـ آمادگی کافی است،
دل را به دریا بزن.
۲۳ـ هیچ کس جز خودت مسوول خشنودی تو نیست.
۲۴ـ هرمشکلی که برایت پیش آمد،
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
۲۵ـ همیشه زندگی رو انتخاب کن.
۲۶ـ بخشنده باش.
۲۷ـ آنچه دیگران درباره تو فکر می کنند،
به تو مربوط نیست.
۲۸ـ زمان همه چیز رو درست می کند،
به زمان وقت بده.
۲۹ـ اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد،
تغییر خواهد کرد.
۳۰ـ خیلی جدی نباش.
۳۱ـ به معجزه اعتقاد داشته باش.
۳۲ـ قدر پدر و مادرت رابدان.
۳۳ـ زندگی را بررسی نکن،
کارت را بکن
و بیشترش را هم همین حالا.
۳۴ـ فرزندانت فقط یک دوران کودکی دارند.
۳۵ـ اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم،
مشکلات خود را بزرگتر می کنیم.
۳۶ـ حسادت اتلاف وقت است،
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
۳۷ـ بهترین پیشامد هنوز در راه است.
۳۸ـ مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
۳۹ـ رها باش.
۴۰ـ زندگی فراز و فرود نیست،
نعمت است.
دیگران
   
نکته 3184
من روزه ام گرسنه ام و تشنه ام

ولی همسایه گرسنه ام انگار روزه نیست

آبی به من دهید که این روزه باطل است
ناشناس
   
نکته 2011
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
نکته 2090
جملاتی زیبا ازحضرت علی علیه السلام

1- گریه نکردن از سختی دل است.
2-سختی دل از گناه زیاد است.
3-گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
4-آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
5-فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.
6- محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست
1.مردم را با لقب صدا نکنید.
2.روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.
3.خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
4.لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.
5.بدون تحقیق قضاوت نکنید.
6.اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
7.صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
8.شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
9.سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
10.دین را زیاد سخت نگیرید.
11.با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
12.انتقادپذیر باشید.
13.مکار و حیله گر نباشید.
14.حامی مستضعفان باشید.
15.اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
16.نیکوکار بمیرید.
17.خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.
18.فحّاش و بذله گو نباشید.
19.بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
20.رحم دل باشید.
21.با قرآن آشنا شوید.
22.تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
( نهج البلاغه )
وقتی پرنده زنده است مورچه ها را ميخورد؛
و وقتی ميميرد مورچه ها او را!
زمانه و شرايط در هر لحظه ميتواند تغيير كند در زندگی...
هيچكس را تحقير يا آزار نكنيم...
شايد"امروز" قدرتمند باشيم اما يادمان باشد:
"زمان" از ما قدرتمندتر است!
يک درخت ميليونها چوب كبريت را ميسازد اما وقتی زمانش برسد؛
فقط يک چوب كبريت برای سوزاندن ميليونها درخت،كافيست!
"پس،
خوب باشيم؛
و
خوبی كنيم"
ازامام علی (ع)پرسیدندواجب وواجبترچیست؟
نزدیك ونزدیكتركدامند؟ عجیب وعجیبترچیست؟ سخت وسخت ترچیست؟ فرمود:واجب اطاعت از الله و واجبتر ازآن ترك گناه است. نزدیك قیامت ونزدیكتر ازآن مرگ است. عجیب دنیا وعجیبتر ازآن محبت دنیاست. سخت قبراست وسخت تر ازآن دست خالی رفتن به قبر است.
ناشناس
   
نکته 1606
واقعا برایم جالب است که بدانم، آیا خداوند برای آفرینش جهان هیچ حق انتخابی هم داشته است؟!
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 3665
برای کمک به دیگران توی جیب هایمان به دنبال کمترین مبلغ میگردیم ,
ولی از خدا بالاترین درجه نعمتها را میخواهیم.
چه ناچیز میبخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم.
کمترین کار را میکنیم و بیشترین خواسته را انتظار داریم!
ناشناس
   
پند و اندرز 158
گذشته مانند استفاده از آینه ماشین است خوب است گهگاهی برای اینکه متوجه مقدار مسافت طی شده بشوید به عقب بنگرید
اما اگر بیش از حد خیره بمانید آنچه که در مقابل دارید رااز دست خواهید داد
ناشناس
   
نکته 838
ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند.
(سعید نفیسی)
دیگران
   
شوخی 2283
یه اصفهانیه ازتویه کوچه ردمیشده میبینه یه نفرکنارکوچه خوابیده میگه دادا چرااینجاخوابیدی ؟یارومیگه غریبه ام وجایی براخوابیدن ندارم؛اصفهانیه دلش براش میسوزه ؛بهش میگه وخی دادا،وخي بیابریم توکوچه مابخواب!!!!
ناشناس
   
گلایه 2056
مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز میدانستی ...
که ترک سبز غرورم از چیست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی
ناشناس
   
تلنگر 2238
 لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!

 لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.

لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی..
خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند.

لبخندبزن: چون "تو"خودت هستی..
وخیلی ها آرزو دارند که چون"تو"باشند.

:لبخندبزن..وهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش و خدا راشاکرباش وقناعت پیشه کن وبر تقدیر و مقدرات راضی و تسلیم باش..وهمیشه فرهنگ لبخند را درمحیط زندگی خودت منتشرکن.
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com