شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 280
ﺷﺨﺼﯿﺖِ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
ﻧﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ناشناس
   
اشعار 4038
رفتی

نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
دل نوشته 2559
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!
ناشناس
   
نکته 2349
شخصی می گفت هميشه فکر ميکردم شبها کسي زير تخت خوابم پنهان شده است.
نزد روانپزشک رفتم و مشکلم را گفتم :
روانپزشک گفت: "فقط يک سال هفته‌اي سه روز جلسه اي 80 دلار بده و بيا تا درمانت کنم.
شش ماه بعد اون پزشک رو تو خيابان ديدم.
پرسيد، "چرا نيومدي؟"
گفتم، "خُوب، جلسه‌اي هشتاد دلار، براي يک سال خيلي زياد بود. يه نجّار منو مجاني معالجه کرد. خوشحالم که اون پول رو پس‌انداز کردم و يه ماشین نو خريدم."
پزشک با تعجّب گفت، "عجب! ميتونم بپرسم اون نجّاره چطور تو را معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پايه‌هاي تختخواب را ببُرم؛ ديگه هيچکس نمي‌تونه زير تختت قايم بشه!"
براي هر تصميم گيري شتاب نکنيم و کمي بينديشيم
ناشناس
   
سخن بزرگان 1521
تفاوت نگرش سه شاعر به یک موضوع عرفاني مولانا ،،صايب ويك شاعر ناشناخته:
و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد:
پروردگارا ! "خود را به من بنمای" تا تو را ببینم.
وخداوند فرمود: " مرا نخواهی دید"؛
لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد...
* "أرنی": خودت را به من نشان بده
*"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید
صايب:چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
؟؟؟:چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
ناشناس
   
نکته 1736
بيچاره ترين انسان در دنيا، فرد بينايي است كه فاقد يك چشم انداز آرماني است.
هلن کلر
   
نکته 1781
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻧﮑﺮﺩ؛
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻧﺎﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻟﻨﮓ ﻧﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺗﺎ
ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻟﻨﮓ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻧﯽ ﺑﺨﺮﻧﺪ
صادق هدایت
   
نکته 2975
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
تلنگر 1217
مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می کرد که آیا میتواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه.
بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت برایش وجود نداشت.
طلبکارها مدام پیگیر طلب خود بودند.
فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قراردادهای بسته شده را داشتند.
مدیر غرق در همین افکار بود که ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت:
" من میتونم کمکت کنم."
سپس نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و به دستش داد و گفت:
"این پول رو بگیر"!
و ادامه داد: یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و این پولی رو که بهت قرض دادم بهم برگردون! بعد هم از آنجا دور شد و رفت.
مدیر شرکت، درحال ورشکستگی یک چک 500/000 دلاری در دستش دید که امضای "جان دی راکفلر" یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین را داشت.
مدیر با خود فکر کرد: حالا میتونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم!
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد!!
همین که می دانست چنین چکی دارد اشتیاق و توان تازه ای برای نجات شرکت پیدا کرد.
او توانست از طلبکاران برای پرداخت های عقب افتاده فرصت بگیرد.
توانست چند قرارداد جدید ببندد و چند سفارش بزرگ دریافت کرد!
در عرض چند ماه او توانست تمام بدهی ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعداز اتفاقی که در پارک برایش افتاده بود با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست.
راکفلر آمد، اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند،
پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: " گرفتمش!"
بعد به مدیر نگاه کرد و گفت:
امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد.
این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می کند و به مردم می گوید که راکفلر است!!!
مدیر که از این صحنه بسیار متعجب شده بود تازه فهمید این پول یا چک آن پیرمرد نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.
درآمد:
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید،
برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج:
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید،
بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز:
آنچه که بعد از خرج کردن میماند را پس انداز نکنید،
آنچه را که بعد از پس انداز کردن میماند خرج کنید.
ریسک:
هرگز عمق یک رودخانه را با هر دوپا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری:
همه ی تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات:
صداقت هدیه ی بسیار ارزشمندی است،
آن را از انسان های کم ارزش انتظار نداشته باشید.
و سرانجام:
افکار شما بهترین بانک سرمایه شماست، از آن بهتر بهره بگیرید.!!
ناشناس
   
تلنگر 164
كتاب فارسى اول دبستان سال ١٣٢٤ ، دوستان ببينيد سطح آموزش در آن دوران چگونه بود!...:
دو برادر مادر پیر و بيماری داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد يکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وی را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ، آيا آنچه کرده ام مايه رضای تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو می کنی من از آن بی نيازم ولی مادرت از آنچه او می کند بی نياز نيست ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 781
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
نکته 1842
هنر، کلید فهم زندگی است.
اسکار وایلد
   
شوخی 2095
یکی از قشنگترین خاطره های کودکی وقتیه که وسط کلاس درس ناظم میومد میگفت فلانی بابات اومده دنبالت کتاباتو جمع کن و برو
.
.
.
.
.
.
انگار تو حبس ابد، عفو رهبری بهت خورده
ناشناس
   
حکایت 2475
روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟
ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.
عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-”غرور، لطفا کمکم کن”
غرور جواب داد:”عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی”
غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،” اجازه بده همراهت بیایم”
غم جواب داد:” اه…عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم”
شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.
ناگهان صدایی به گوش رسید،” بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد” صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: “چه کسی نجاتم داد؟ ”
دانش جواب داد:” زمان بود”
عشق پرسید:” زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ ”

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: ” زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست”
ناشناس
   
شوخی 2154
هوپاستا چیست؟
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
چیز به این سادگی را هم نمی دونی؟؟
یارو از رو پای شما رد می شود
داد می زنی می گی
هوووووو پا ست ها
ناشناس
   
نکته 1326
ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ:
«ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟»
حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪﻧﺪ.»
سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ﻻﻧﺲ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!»
سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!»
براى ماندگار شدن بايد ايستاد و تسليم نشد وگرنه فراموش میشویم...
ناشناس
   
نکته 2880
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
دل نوشته 1558
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود.
اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی . وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای.هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه و برای توقف بعدی باید راه رفت.
ناشناس
   
دانستنیها 418
اسموتی فوق العاده برای پوست

مواد لازم:
3 عدد برگ بزرگ کلم سبز به همراه ساقه
نصف یک سیب
یک چهارم فنجان آب لیمو ترش تازه
یک چهارم فنجان انگور سبز
طرز تهیه:
کلم سبز یک ماده غذایی است که بدن شما را سرشار از آنتی اکسیدان می کند و غنی از ویتامین ها و موادغذایی است که برای پوست مورد نیاز است. سیب و انگور شیرینی مطبوعی به این نوشیدنی می دهند. می توانید به راحتی محتویات را ریز کرده و با هم مخلوط کنید و مطمئن باشید از یک نوشیدنی فوق العاده و غنی از امگا3 و 6، فولیک اسید، فیبر ، پروتئین، کاروتنوئیدها و گلوکوزینولات، ویتامین K، A،C ، ریبوفلاوین، مس، منگنز، کلسیم، آهن،آنتی اکسیدان، سلنیوم، اسید سیتریک، فلاونوئید و فولات لذت می برید.

خواص کلم
کلم تصفیه کننده خون است . کلم اقسام مختلفی دارد و به رنگ های گوناگون است. مانند : کلم سبز، کلم قرمز، کلم قمری. فواید کلم: کلم، رخسار را جلا می دهد و نیکو می سازد. کلم خواب آور بسیار خوبی است. کلم، حرکت کودکان نو پا را آسان می گرداند. مصرف کلم، صدا را صاف می کند. کلم پخته، بدن را از اخلاط فاسد و عرق زیاد پاک می کند.
کلم پخته در درمان صرفه کهنه و درد کمر و زانو موثر است. کلم پخته، سردرد را تسکین می دهد. برگ کلم سوخته، بهترین پاک کننده زردی دندان ها و خشک کننده بسیار خوبی است. تخم کلم، ضد خونریزی لثه و ضد کرم دستگاه گوارش است. تخم کلم ضد کم خونی است و قوه بینایی و نور چشم را افزایش می دهد. مداومت در خوردن کلم، باعث از بین رفتن سنگ های ادراری و تناسلی خواهد شد.
ناشناس
   
تلنگر 701
قطاری به سوی خدا می رفت همه سوارش شدند
به بهشت که رسیدند همه پیاده شدند و فراموش کردند
مقصد خدا بود
نه بهشت
ناشناس
   
نکته 193
یک مرد واقعی همانطوری با همسرش رفتار میکند که می خواهد مرد دیگری با دخترش رفتار کند
ناشناس
   
آرزوها 2297
بی شمارند آنهایی که....
نامشان "آدم" است
ادعایشان"آدمیت"
کلامشان"انسانیت"
من دنبال کسی میگردم که...
نه "انسان" باشد
نه "دوست"
نه" رفیق صمیمی"
تنها
"صاف"باشد و"صادق"
پشت سایه اش
" خنجری "نباشد
برای"دریدن"هیچ نگوید
همان باشد که"سایه اش"می گوید
"صاف و یکرنگ"
ناشناس
   
تلنگر 7151
ديروز و فردا هر دو نامردند...!
ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش...
مرا فريب دادند تا نفهمم امروزم چگونه گذشت....
ناشناس
   
نکته 833
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم.
(خانم پرل باک)
دیگران
   
پند و اندرز 2980
آيا هنوز هم نياموختي ؟!
که اگر همه ي عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمي توانند "
پس
به " تدبيرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمي بردار : سکوت گورستان راميشنوى؟
دنيا ارزش دل شکستن را ندارد ...
ميرسد روزي ک هرگز در دسترس نخواهيم بود ...!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ
ﻋﻤﯿﻖ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ
بودن را
ﺑﭽﺶ
ﺑﺒﯿﻦ
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن....
ناشناس
   
نکته 3162
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
نکته 1667
عشق مثل آتش میماند
آدمهای عاقل خودشان را گرم میکنندو
آدمهای نادان خودشان را میسوزانند...
ناشناس
   
دل نوشته 2689
دلم دریا
دلم لبخند ماهی‌ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد

دلم یک باغ پر نارنج ...
دلم آرامشِ تُرد وُ لطیفِ صبح شالیزار
دلم صبحی
سلامی
بوسه‌ای
عشقی
نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد
دلم آوازهای سرخوش و مستانه می‌خواهد

دلم تغییر می‌خواهد ...
ناشناس
   
نکته 2400
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...
ولی این روزها آدمها با دروغ نفس می کشند!!!!!!
ناشناس
   
نکته 2269
وقتی میخواهید به گنجشکی غذا بدهید ، فرار میکند
چرا که می داند آزادی با ارزش تر از نان است
" فریدون فرخزاد "
دیگران
   
نکته 932
اگر مردی توقع دارد بانویش یک فرشته در زندگیش باشد،
ابتدا باید یک بهشت برایش بسازد.
ناشناس
   
نکته 1594
هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند. برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.
آلبرت انیشتین
   
پند و اندرز 3670
من زندگی خودم را میکنم و
برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
کوتاه قدم,
سفیدم ,
سبزه ام همه به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت
با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند.
شاد باش و
از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم
حرف می زنند!!!!
ناشناس
   
سخن بزرگان 268
هر قدر سنم بیشتر میشود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت میدهم.
از این رو هر چقدر مسن تر میشوم بیشتر از زندگی لذت میبرم ...
حذف کردن آدمها از زندگیم به این معنی نیست که ،
از آنها متنفرم!!
معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم ...
هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ...
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،
مسموم میکنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...
زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد ،
وهر پاداشی بهایی ...
پنیر مجانی فقط در تله موش یافت میشود ...

سیمين بهبهاني
سیمین بهبهانی
   
حکایت 1874
یک ﺯﻭﺝ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘﯽ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩ
ﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺳﺮﺩﺑﯿﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ .
ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﺳﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺐ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺳﺮﮐﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻤﻮﻥ ﺍﺳﺐ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ "ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻣﺖ ﺑﻮﺩ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ؛ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻔﻨﮕﺸﻮ ﺍﺯ ﮐﯿﻒ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺳﺐ ﺭﻭ ﮐﺸﺖ .
ﺳﺮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : "ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ؟ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ .
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪ!
ناشناس
   
تلنگر 87
فردا برای دلجویی دیر است
امروز زخم نزن
ناشناس
   
نکته 1846
تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.
داستایوفسکی
   
نکته 929
ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﺶ ،ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺑﻠﮑﻪ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﺍﻭ آوازی ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﺪ
آن ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﺪ ..
اسکار وایلد
   
نکته 1588
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.
نیچه
   
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
نکته 1540
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
… … ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ !!
ناشناس
   
دل نوشته 954
دیر زمانی نیست که دریافته ام
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛
اشتهایم را ازبین میبرد؛
آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛
او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛
هیچ راهی برای فرار از او ندارم.
تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛
وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛
هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...
او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛
او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من
می دزدد؛
بنابراین دریافته ام
اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!
خود را در آیینه نگریستم
و دریافتم
ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است .
ناشناس
   
نکته 2622
دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند
که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . . .
ناشناس
   
نکته 2353
دیتر هالروردن، (همان هنرپیشه معروف، دی دی):
از آدم های مذهبی بترسید!
اینان به درجه ای رسیده اند که مطمئن هستند هر غلطی بکنند اشکال ندارد، چون فکر میکنند با عبادت کردن
جبرانش میکنند..!
نادر شاه افشار:
هر آخوند را باید دوبار اعدام کرد، یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او،
و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل کار و تلاش آنان
میرزا آقاخان کرمانی(150سال پیش):
آخوند اگر دوست تو باشد با احکام شرعی مالت را میخورد، و اگر دشمن تو باشد با احکام شرعی خونت را می‌ریزد!
میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر آمدن یه روز خوب هستند، نه آوردنش!
دیگران
   
عاشقانه ها 2345
از خدا زیبایی را ...
از شیطان قدرت وسوسه و اتش را ....
از گل بوی خوش را ....
از دریا بزرگی قلبت را ....
از ماه گردی صورتت را ....
و از آهو چشمانت را ، به ارث بردی
و در کمال بی انصافی، انتظار داری فراموشت کنم
ناشناس
   
نکته 1822
خطاكارترین افراد كسانی هستند كه عیب دیگران را می بینند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 3674
بیشعورها عاشق حرف زدن هستند به خصوص درباره خودشان. ضمناً آنها در حرف زدن به صورت مغشوش ترین و مبهم ترین حالتهای ممکن استاد هستند. با این روش براحتی می توانند از زیر بار هر مسئولیتی برای ادعاهای خود شانه خالی کنند و هر چیزی را بعدا" انکار کنند. مثلاً یک بیشعور سیاستمدار هیچ باکی ندارد که معنی چیزی را که گفته چند بار تغییر دهد تا به مذاق مردم خوش آید .
ناشناس
   
پند و اندرز 52
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد
طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم
ناشناس
   
پند و اندرز 3690
چه قدر خوب است که برای تاسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی برویم که در پیش رو داریم.
آن چه را می توانید انجام دهید و آن چه را نمی توانید بپذیرید.
بپذیرید که گذشته هر چه بوده گذشته، گذشته را انکار نکنید. بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشایید.
هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است.
ناشناس
   
نکته 3192
دروغ نگویید
چون
هر دروغ کوچکی که بر زبان می آورید
شما را به خداحافظی نزدیکتر می کند
ناشناس
   
نکته 1113
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر میکند...
مهربانیست نه سیمای زیبا!!!
ویلیام شکسپیر
   
شوخی 1037
خانمه به شوهرش پیامک میده:
سلام عزیزم، اگه موافقی بریم خونه مامانم عدد "۱" و اگه میخوای بریم خونه مامانت "سینوس ۲۳ به توان ۷ تقسیم بر ۲/۷۶۳ ضربدر ۶۵۷ رادیکال ۵ به توان ۲ تانژانت ۷۸۶ مبنای ۲۱" رو پیامک کن!!.
.
.

.
جواب شوهر!
.
.
۰/۰۵۷۳۸۷۷۷۳۲۵
ناشناس
   
نکته 1328
یکی نزد حکیمی آمد و گفت :
خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده ؟؟؟
حکیم با تبسم گفت :
او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید ...
تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فرو کردی ؟؟؟
ناشناس
   
لطیفه 779
خانمه ميره سونوگرافي...
دکتر بهش ميگه: خانم تبریک میگم، بچه های شما سه قلو ان...
.
.
.
چند ماه بعد...
.
.
.
موقع زايمان، دکتر بچه ی اول رو ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه دوم رو هم ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه سوم رو پيدا نميکنه!!
دکتر ميگه: حتما" جواب سونوگرافي اشتباه شده، باید چک کنم.
تا دکتره ميره پرونده رو نگاه کنه...
بچه ی سوم سرشو مياره بيرون ميگه:
اون آقاهه که بچه ها رو ميزنه رفت؟:))))
ناشناس
   
نکته 1066
به کسانی که در لابلای مشغله شان وقتی برای شما پیدا می کنند احترام بگذارید.
اما عاشق کسانی باشید که وقتی شما به آنها نیاز دارید هرگز به مشغله شان فکر نمی کنند.
ناشناس
   
نکته 465
وفاداری یک زن زمانی معلوم می شود که مردش هیچ نداشته باشد...
وفاداری یک مرد زمانی معلوم می شود که همه چیز داشته باشد.
ناشناس
   
نکته 2721
جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند؛
"دوستی پیوسته، عاطفه ی مدام".
حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند؛
"همنشینی بی‌کلام".
آلبر کامو
   
نکته 842
قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن.
ناشناس
   
شوخی 1283
دختر همسایمون داشت چاقو رو داغ می کرد ...!
بهش گفتم داری چیکار می کنی؟؟؟
گفت میخوام خود کشی کنم!!!
گفتم خو چرا داری داغش میکنی؟؟!!
گفت میخوام ضد عفونیش کنم
.
.
.
.
من که بتادین خوردم زودتراز اون خلاص بشم
ناشناس
   
اشعار 4058
نمی دانم چه سازم با غم دل
نمی گرید کسی درماتم دل
من و دل بیکس و تنهای تنها
زکی گیرم سراغ مرهم دل
فکرت
   
حکایت 2375
ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ، ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻡ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ...
ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ
ﯾﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ. ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎ
ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺭﻭ
ﺩﻡ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﺵ ﺭا ﺣﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪﺀ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ
ﺗﺼﻤﯿﻤﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ. ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻭﻡ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ «ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ
ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻌﺬﻭﺭ »
ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ. ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻤﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﮐﻪ
ﻭﺳﻂ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ
ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻠﻞ. ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻔﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ
ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ
ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺒﻠﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﯿﺠﯽ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪﺀ
ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺠﻠﻠﯽ ﺍﺯ
ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ
ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ
ﻭﺷﺐ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ..
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﮔﺬﺷﺖ. ﺭﺍﺱ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ
ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﮑﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ
ﺑﺎ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﺵ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﺁﺷﻨﺎ
ﺷﺪ، ﺑﻪ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯼ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ، ﮔﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺗﺼﻤﯿﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﻣﻮﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ
ﺩﻫﻢ»
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻣﯽ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ
ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺧﺸﮏ ﻭ
ﺑﯽ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ . ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ « ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ؟ ﺁﻥ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﻫﺎ ﮐﻮ؟ ﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ؟ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ؟ «…
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺭﻭﺯ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺑﻮﺩ …
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍﯼ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ »
ناشناس
   
ضرب المثل 824
دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
نکته 2601
می اندیشم که خم و راست شدن "ادیسون" در آزمایشگاهش وقتی که می خواست لامپ برق را اختراع کند، زیباترین نماز ها بود؛

تصور می کنم که "مادام کوری" که بهترین سوخت هسته ای (رادیم) را کشف کرد، وقتی از صبح تا شب آنچنان غرق تحقیق بود که لب به هیچ خوراکی نمیزد با شکوه ترین روزه ها را گرفت؛

می نگرم که "گراهام بل" و همکارش "واتسون" فاصله دو اتاق طبقهٔ بالا و پایین را می رفتند و می آمدند تا تلفن اختراع شد، بهترین هرولهٔ حج شکل گرفت‌؛

می بینم که "خیام" با تبدیل ریاضیات از خطوط و اشکال به إعداد و محاسبات منزه ترین خمس و زکات را در طول 90 سال پرداخت کرده؛
می اندیشم
تصور می کنم
می نگرم
می بینم
عدالت خداوند این نیست که اینان را درآتش بسوزاند ولی کسانی که حق میخورند ولی حج میروند،
کسانی که اختلاس میکنند ولی خمس وزکات میپردازن،
و کسانی که نان دیگران رامیبرند ولی روزه میگرند به بهشت روند !!
"حتما معنی عدالت این نیست"
ناشناس
   
حکایت 3678
به ملانصرالدین گفتند: تو در عوض این همه هزلیاتی که در ذهن خود جا داده ای اگر بعضی احادیث و اخبار را حفظ کرده بودی هم به کار دنیا و هم به کار آخرت می خورد.
ملانصرالدین گفت: احادیث و اخبار را به قدر کفایت نزد معلم آموخته و حفظ کرده ام.
گفتند: یکی از آن ها را بگو.
گفت: در حدیث است که هر کس دارای دو صفت باشد در دنیا و آخرت رستگار خواهد بود.
گفتند: کدام دو صفت؟
گفت: متأسفانه یکی را معلمم در موقع گفتن فراموش کرد و یکی را هم الان من فراموش کرده ام.
ناشناس
   
نکته 3673
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری؟
واتسون گفت:
از لحاظ معنوی نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتری است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيرم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز نگاهی به او کرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي.
نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيری اينست كه چادر ما را دزديده اند....

گاهي واقعا انسان از اتفاقاتي که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را ميبيند.
برداشتهای جورواجور ميکند و تصميمات اشتباهي گرفته و فرصتهای خوبي را از دست ميدهد.
ناشناس
   
شوخی 589
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺪﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺳﺮﯾﻊ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪﺵ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻬﻮ ﮔﻼﺑﯿﯽ ﭼﯿﺰﯼ
ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮﺳﺮﺵ ﭼﺎﺭﺗﺎﻓﺮﻣﻮﻝ ﺑﻪ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﯿﺸﯿﻢ
ناشناس
   
دل نوشته 2533
نذر کرده ام
يک روزی که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگی را بايد با لذت خورد !
که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزی که خوشحال تر بودم
می آيم و می نويسم که
اين نيز بگذرد ....
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزی که خوشحال تر بودم
يک نقاشی از پاييز مي گذارم که
يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگی نيست
زندگی پاييز هم می شود
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر ....

يک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هيچ آسياب آرامی بی طوفان .....
مهدی اخوان ثالث
   
گلایه 2354
مفسدانِ آسمان جُل ، پادشاهی میکنند
آب را گِل کرده اند و صیدِ ماهی میکنند
پینه بر پیشانی آنان ز طول سجده نیست
مُهرهای داغ .... حرفم را گواهی میکنند
کیستند اینان که با تزویر جولان میدهند
در خیال خود چرا احساسِ واهی میکنند؟
هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام
هرچه میخواهند در دین دلبخواهی میکنند
چیزی از ﺷﺮ و بدی دیگر بجا نگذاشتند
روﺳﭙﻴﺪان سیاهی ، روسیاهی میکنند
باز صد رحمت به شیطان،این شرارت پیشگان
گاه از ابلیس ﺣﺘﻲ باج خواهی می کنند!
گرچه لبریز از گناهِ کرده و ناکرده اند باز
باز اما ادعای بی گناهی می کنند !!
ناشناس
   
حکایت 3626
در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد
و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،
کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن نوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"...
ناشناس
   
دانستنیها 1093
گوشه ای از اعتقادات زیبای سرخپوستان:

ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاك نمى كنيم
ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم
ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم برمى داريم چون "مادر طبيعت" باردار است
ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع مى كنيم و قبل از قطع كردن، براى آرامش روحش دعا مى كنيم . حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آنها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش، او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم
به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم و گوشت تهيه مى كنيم. هرگز هيزم ها را إسراف نمى كنيم
اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر جنگل، اشك مى ريزند و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود
خاک مادر ما و آسمان پدر ماست
باران عاشقانه ترین سرود هستی است
طبیعت روح دارد و مهربانی را می فهمد
ما جزئی از طبیعت هستیم نه رئیس آن .
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 2010
انسان های احمق نه از کتاب خوششان می آید نه از فیلمهای مفهومی و نه هر چیز که آنها را وادار به تفکر کند.
انسان های کمی احمق تا حدودی کتاب خوانده اند، البته به دلیل این که بتوانند مدارک تحصیلی خود راتکمیل کنند.
انسان های رمانتیک شعر می خوانند، رمان های عاشقانه را دنبال می کنند.
انسان های باهوش با معادلات سر و کار دارند، ریاضیات و فیزیک و از این دست..
انسان های پیشرو اما درگیر فلسفه می شوند، همیشه در ذهنشان سوالات بی پاسخ تجمع کرده است، آنها را از نوجوانیشان میتوانی بشناسی، گاه سوالاتی می پرسندکه شما را به چالش می کشند و پرده هایی را کنار می زنند که وحشت زده می شوید.
اگر تویی که این را خواندی نخست وزیر یا رییس جمهور کشورت هستی، فرهنگسراها را به انسان های رمانتیک، سیاست را به باهوش ها و آینده ی میهنت را به فیلسوفانت بسپار...!
آندره ژید
   
نکته 388
چقدر عجیب است:
ما انسانهایی هستیم که نه طاقت دروغ داریم
نه تحمل حقیقت!
ناشناس
   
عاشقانه ها 420
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
ناشناس
   
حکایت 1508
کاسپارف شطرنج باز معروف
در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.!!!!!!!!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.
او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است،
برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم
گاهی بخیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم
اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم,
تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.
آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم
بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.
«تمام حرکتها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم
که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم.....
می بازیم!!!»
ناشناس
   
نکته 3668
كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند، آن را انجام نده.
حرفهایی هست كه دیگران هم می توانند بزنند، آن را بیان نكن و
چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند، آن را ننویس!
كاری را بكن كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.
ناشناس
   
آرزوها 387
نوشته ای از : خانم ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...
به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشيد
هر روز را عاشقانه تماشا كن...
و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است!
دیگران
   
عاشقانه ها 7160
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست !
هنر می‌‌خواهد ...
ماندن می‌‌خواهد ...
هر کسی‌ که هنر ماندن ندارد ...!
ناشناس
   
تلنگر 1418
آموخته ام که اگر کسی یادم نکرد،
من یادش کنم...
شاید او تنها تر از من باشد
چارلی چاپلین
   
نکته 4142
از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند، دوری کن
افراد کوچک, آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی
مارک تواین
   
شوخی 1944
یه روز عدد 5 همه اعداد رو دعوت میکنه خونه ش؛واسه پارتی
به جز عدد 8!
0 1 2 3 4 5 6 7 ... 9
آخه اصلاً خوشش نمیومده ازش
وسط پارتی میبینه عدد 8 داره قر میده و میرقصه
جلو میره و یکی میخوابونه بیخ گوشش و میگه:
اینجا چی میکنی؟ ... من که تو رو دعوت نکردم!
عدد 8 میزنه زیر گریه و میگه:
.
.
.
بخدا من عدد 0 هستم ...
دستمال بستم کمرم واستون "حبیبی النور العینی" برقصم..!
ناشناس
   
دل نوشته 2336
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
   
نکته 2294
دریاچه ارواح - دارن شان
ایوانا آه عمیقی کشید و گفت:
«زمان مثل یک پازل است.یک جعبه غول پیکر از میلیون ها قطعه پازل را تصور کن-این آینده است.
در کنار این جعبه، صفحه خیلی خیلی عظیمی را تصور کن که قسمتی از آن با تکه پازل های چیده شده پر شده آنهایی که در زمان حال هستند، هر بار که می خواهند تصمیم بگیرند، کورکورانه به سراغ جعبه قطعه های پازل می روند، یک تکه پازل را بیرون می‌آورند و آن را روی قسمتی از صفحه جا می اندازند. همین که قطعه ای به آن صفحه اضافه می شود، روی شکل نهایی و طرح کلی پازل تاثیر می گذارد و دیگر فایده ای ندارد که سعی کنیم بفهمیم اگر قطعه ی دیگری از پازل را جای قطعه قبلی برداشته بودیم، پازل چه شکلی می شد.»
...
قبل از آن که دوباره چیزی بگویم، مدتی طولانی به حرف هایش فکر کردم. بعد گفتم:«یعنی تو می گویی چون گذشته را نمیتوانیم تغییر دهیم فکر کردن به آن بی فایده است؟»
سرش را تکان داد و گفت :
«در اصل منظورم همین است.» خم شد. برق روشنی در چشم سبزش ظاهر شد و درخشش ماتی در چشم قهوه ای رنگش دیدم.
«یک موجود فانی ممکن است با فکر کردن به ماهیت پازل دنیا دیوانه بشود. پس فقط به زمان حال فکر کن تا سالم پیش بروی»
...
دیگران
   
نکته 1179
تنهایی آدمها بزرگ است ،
خیلی بزرگ . . .
شاید هم به وسعت یک دریاست ،
اما برای پر کردنش
یک لیوان محبت کافیست ... !
گابریل گارسیا مارکز
   
دانستنیها 1147
لیمو عمانی خانگی
لیمو ترش 1 کیلو . سرکه 1 فنجان . نمک به مقدار لازم
طرز تهیه : لیموترش ها را بشوئید سپس روی انها نمک بپاشید و به مدت 1 روز کناری قرار دهید ، پس از 1 روز لیموها را با آب سرد بشوئید.
درون قابلمه چند لیوان اب بریزید و سرکه را اضافه کنید و اجازه دهید به جوش بیاید ، باید لیموها را در 2 مرحله به اب جوش مخلوط با سرکه اضافه کنید.
در مرحله اول لیموها را داخل مخلوط آب جوش و سرکه بریزید و 10 ثانیه اجازه دهید بجوشند سپس لیموها را با آب سرد آبکشی کنید.
در مرحله دوم لیموهای ابکشی شده را مجدد داخل آب جوش بریزید و این بار 1 دقیقه اجازه دهید لیموها بجوشند سپس داخل آبکش بریزید اما آبکشی نکنید.
پس از خنک شدن لیموها با خلال دندان سوراخ ریزی روی هر لیمو ایجاد کنید ، پارچه ای را در آفتاب پهن کنید و لیموها را به مدت 10 روز روی پارچه قرار دهید ، پس از این مدت زمان لیموها را داخل سبد بریزید و در سایه قرار دهید تا کامل خشک شوند.
ناشناس
   
نکته 676
اگر بر این باوری که سنگ برایت معجزه می کند ,معجزه رخ خواهد داد
اگر بر این باوری که اسمان برایت معجزه می کند ,معجزه رخ خواهد داد
اما اگاه باش دوست خوبم نه سنگ از خود قدرت دارد نه اسمان
انچه که نیرو دارد باور توست ایمان و یقین راسخ توست
اگر سنگ قدرتی داشت فکری به حال خود می کرد!
هر گاه این سخن حضرت عشق رو می خوانم به بودن خود شک میکنم
(بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست
از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی)
معجزه زندگی خودت باش...
ناشناس
   
اشعار 4098
هــزاران داد و بـیـداد از جـدایی
کبــابــم همــچو مــاهـی در کـــرایی
چه شبها را بیــادت کرده ام روز
بـگو جــانــا ؛ تــوبی پروا چــرایی؟
فکرت
   
اشعار 3995
باد چون مستی میان گیسوانت می وزید

چیز گنگی بی محابا در نگاهت می خزید

من شدم محو تماشای دو چشمت ، مارِ عشق

ذره ذره از درون ، رگهای من را می گزید
آرمان ایزدی
   
تلنگر 66
مشکل از اونجایی شروع شد که درآمد بعضی ها از فرهنگشون جلو زد
ناشناس
   
نکته 2871
یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون…
جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!
ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه...
پس
هرگز...
هرگز ...
هرگز..‌‌.
نا امید نشیــــــــــد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 909
گريه را مي بينم و با خنده رامت مي كنم...
بهترين احساس دنيا را بنامت مي كنم...!
خنده را مي دزدي و پنهان نگاهم مي كني...!
گريه را مي پوشم و خندان سلامت مي كنم
نيستم مايوس از بد عهدي اين روزگار
تلخ گفتارم، ولي شادي به كامت مي كنم
كوچه را با شوق ديدارت به پايان مي برم
كوچه ي بن بست قلبم را به نامت مي كنم...!
گفته بودي زندگي بي عشق رنجي بيش نيست
خويش را يك عمر پابند مرامت مي كنم
خون به رگهاي تنم در عشق مي گردد خمار
تا زلال اشك خود را غرق جامت مي كنم
انتهاي اين غزل پايان كار عشق نيست...!
با تواش آغاز و پايان با كلامت مي كنم...!!
ناشناس
   
نکته 3128
هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،
و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشي ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!
ای انسان دنیا، فقط براي تو نیست!!!!
انتظار تفکرانسانم آرزوست
ناشناس
   
نکته 1108
از کودکی این سوال برایم مطرح بود که چرا قطار تا وقتی که ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند .. اما وقتی که قطار به راه افتاد سنگ باران میشود!!
این معما برایم بود که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است . تا ساکت است مورد تعظیم است . اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است .!!!
ناشناس
   
گلایه 1405
دمی انصاف کن جانا، تو غوغا کرده ای یا من؟
تو خود را بهر این هجران، مهیا کرده ای یا من؟
بگو آیا تو با حسرت، ز چشمی مملو از نفرت
نگاهی با محبت را، تمنا کرده ای یا من؟
تو ای پُر مدّعا یارم، مگر دریای احساسی
که خود با صخرهء سنگی، مدارا کرده ای یا من؟
تو بازی کرده ای گاهی، و من بازیچه ات بودم
ولیکن نقش عاشق را، تو ایفا کرده ای یا من؟
خودت هم خوب می دانی، چه زهری در زبان داری
تویی این زهر را بر خود، گوارا کرده ای یا من
بگو احساس قلبت را، تو حاشا کرده ای یا من؟
تو عشقت را به بی رحمی، زدی با دست خود آتش
سپس از دور و با لذّت، تماشا کرده ای یا من؟
تنم در شعلهء یادت، چه بی اندازه می سوزد
تو بر این شعله جانت را، شکیبا کرده ای یا من؟
چه بر روزم تو آوردی، بیا با چشم خود بنگر
ببین آیا تو یارت را، زِ سر، وا کرده ای یا من؟
عزیزم خود قضاوت کن، مگر من با تو بد کردم؟
بگو این ظلم بی حد را، تو امضا کرده ای یا من؟ ...
ناشناس
   
هنر 1658
زن یعنی: ناز هستی در وجود
زن یعنی:یک فرشته در سجود
زن یعنی: یک بغل آسودگی
زن یعنی: پاکی از آلودگی
زن یعنی: هدیه ی مرد از خدا
زن یعنی:همدم و یک هم صدا
زن یعنی: عشق و هستی؛ زندگی
زن یعنی: یک جهان پایندگی
زن یعنی:لطیف؛ فصل بهار
زن یعنی:زندگی در لاله زار
زن یعنی: عاشقی؛ دلدادگی
زن یعنی: راستی و سادگی
زن یعنی: عاطفه؛ مهر و وفا
زن یعنی: معدن نور و صفا
زن یعنی: راز؛ محرم؛ یک رفیق
زن یعنی: یار یکدل؛ یک شفیق
زن یعنی: مادر مردان مرد
زن یعنی: همدم دوران درد
زن یعنی:حس خوش؛ حس عجیب
زن یعنی: بوستانی پر نصیب
زن یعنی: باغهای آرزو
زن یعنی:نعمتی در پیش رو
زن یعنی: بنده ی خوب خدا
زن یعنی: نیمی از مردان جدا
زن یعنی: همسری خوب و شفیق
زن یعنی: بهترین یار و رفیق
زن یعنی: انفجار نورها
زن یعنی: نغمه ی روح و روان
زن یعنی: ساز موسیقی جان
زن یعنی: مرهم هر خستگی
زن یعنی: بهترین وابستگى…
ناشناس
   
نکته 117
گاهی لبهای خندان بیشتر از چشمهای گریان درد میکند
ناشناس
   
دانستنیها 110
طریقه شستن تابلو فرش
تابلو فرش ها یکی از وسایل تزیینی هستند که تمیز کردن آنها کمی دردسر دارد و فقط با یک گردگیری ساده نمی توان آنها را تمیز کرد، از طرفی شستن آنها هم اگر برای اولین با باشد ممکن است باعث تغییر رنگ یا خراب شدن تابلو فرش شود. بنابراین راههایی ساده را برای تمیز کردن تابلو فرش در اختیار شما قرار می دهیم.

اگر به هر دلیلی احساس کردید تابلو فرش تان کثیف شده، پیشنهاد ما کمک گرفتن از مراکز قالی شویی است که در زمینه شستن تابلو فرش نیز تخصص دارند. اما اگر چنین مراکزی را سراغ ندارید و مایلید خودتان این کار را انجام دهید باید به روش زیر اقدام کنید.

1- اول از همه تابلو را از قابش جدا کنید.

2- سپس روی تابلو فرش را با جاروبرقی که دهانه اش تمیز است جارو بزنید تا ذرات گرد و غبار از بین برود.

3- سپس اطمینان از پس ندادن رنگهای بافته شده در فرش داشته باشید و بعد از این مقداری شامپو فرش را در آب سرد حل کنید و با یک تکه اسفنج بزرگ که در این محلول غلتانده اید، سطح آن را به صورت یکنواخت و با سرعت بسایید.

4- برای خشک شدن، باید تابلو فرش را روی زمین، در محیط نسبتا گرم و دور از نور خورشید بگسترانید تا رطوبتش تبخیر شود و تابلو فرش تغییر رنگ ندهد. این کار اجازه نمی دهد رنگ های آن در همدیگر بلغزند و ادغام شوند.

نکته :

هرگز تابلو فرش را روی طناب پهن نکنید. چون ممکن است کش بیاید و از ریخت بیافتد. پهن کردن تابلو فرش زیر آفتاب هم پسندیده نیست. اگر می خواهید این کار را انجام دهید، آن را پشت و رو زیر آفتاب قرار دهید.

برای گردگیری روزانه تابلو فرش ، بهترین روش، استفاده از برس گردگیری جاروبرقی است.

ناشناس
   
نکته 2292
کنارم گذاشتی که تلخم کنی
شرابی شدم ناب ، حسرت بکش
ناشناس
   
نکته 3163
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
ناشناس
   
نکته 2003
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..
برلبش جام شرابی وسبویی در دست..
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به اتش کرده؟
گفتاکه برو بی خبر از دینداری
خود را به از باده خوران پنداری؟!
من می خورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...
صائب تبریزی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com