شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها 7130
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حافظ
   
حکایت 3648
بهلول و بهشت
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب،
غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
-بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
-بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
-آن را می فروشی؟
بهلول گفت:
-می فروشم.
-قیمت آن چند دینار است؟
-صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
-من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
-این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
-این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود،
هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.
بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
-یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
-به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
-اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
-اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
-چرا؟
بهلول گفت:
-زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمیفروشم...!
بهلول
   
حکایت 3727
روزی از روزها دو دوست با یکدیگر به جنگل رفتند. آنها سرگرم گفتگو و بگو و بخند بودند که ناگهان خرسی را مقابلشان دیدند. یکی از آن دو که به شدت ترسیده بود، به بالای درختی که آن نزدیکی ها بود رفت و در میان شاخه ها پنهان شد. آن دیگری که پائین درخت مانده و نتواسنته بود خود را به جائی برساند، ابتدا دست و پای خود را گم کرد ولی خیلی زود به خود آمد و روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. خرس نزدیک شد و او را بو کرد و فکر کرد مرده است. راهش را کشید و رفت. چون خرس ها جانورانی را که خودشان نکشند را نمی خورند. بعد از رفتن خرس دوشتی که بالای درخت رفته بود، پائین آمد و گفت: خرس داشت با تو حرف می زد، راستی چی به تو می گفت؟ دوستش گفت: خرس به من گفت حواست را خوب جمع کن و از این به بعد با کسانی که هنگام خطر تو را تنها می گذارند و خودشان بالای درخت پنهان می شوند، دوست نشو.
ناشناس
   
نکته 2909
ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﺑﺴﺘﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ناشناس
   
نکته 3019
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.
گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد، شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !
بیل گیتس در جواب گفت:
اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !
بیل گیتس
   
حکایت 2180
شاه عباس از وزیر خود پرسید:"امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟"وزیر گفت:"الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!"

شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم."
ناشناس
   
پند و اندرز 1953
مهم بودن را فراموش کنید تا آرامش نصیبتان شود.
به یاد داشته باشید هر چه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید؛ بیشتر تحسین میشوید.
گاهی برتر بودن را به دیگران واگذار کنید و خوشبخت زندگی کنید.
فراموش نکنید هر گز نمیتوانید عیب خود را با عیب جویی دیگران رفع کنید.
یادتان باشد هر گاه در کار یا تصمیمی همه با شما هم عقیده اند؛ یقین بدانید که اشتباه می کنید.
اگر در مورد مردم قضاوت کنید دیگر وقتی برای رفع عیوب خود و دوست داشتن دیگران نخواهید داشت.
انسان بسان رودخانه ایست؛ هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.
تنها یک راه بسوی بهشت وجود دارد که در زمین آن را "عشق" مینامیم.
او که برای ثروتمند شدن تعجیل میکند پاکدامن نخواهد ماند
تنفر از افراد؛ مانند آن است که برای خلاص شدن از دست موش خانه اتان را آتش بزنید.
آگاه باشید خنده و شادمانی بهترین نیایش جهان هستی است و نزدیکترین راه بسوی خداوند.
انسان شاد دیگران را آزار نمیدهد بلکه آنها را نیز در شادی خود سهیم میکند.
ناشناس
   
نکته 349
گاهی باید سکوت کرد خدا پاسخگو خواهد بود...
ناشناس
   
نکته 1082
وقتی خوشحال هستید قول ندهید
وقتی عصبانی هستید جواب ندهید
وقتی ناراحت هستید تصمیم نگیرید
ناشناس
   
تلنگر 257
ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﺳﺖ،ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ
ﻗﻄﺐ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
ناشناس
   
نکته 563
زادگاه و تاریخ تولد هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست چرا که آدمها هر لحظه در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد می شوند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2417
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خندهء جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش 
فریدون مشیری
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
نکته 1747
خوشبختي شكل ظاهري ايمان است. تا زماني كه ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد، هيچ كاري را نمي توان انجام داد.
هلن کلر
   
دل نوشته 2585

بزن باران
هوا ابریست
نفس بالا نمی آید
بزن باران
نوازش کن تن رنجور مردم را
زمین حال بدی دارد تنش زخمیست از بد تاختن های کج مردم
ببار. ای ابرکم شاید
کمی خشمت فرود آید
هنوزم خون آدم را درون شیشه میریزن
کسی از حال همسایه سراغی را نمیگیرد و بر داد کسی دستی نمی یازد
شرافت هم فروشی شد زمین پر شد ز انسان های رنگا رنگ
صداقت رخت برداشت فراری شد از این مردم
بزن باران
زمین حال بدی دارد.
ناشناس
   
نکته 287
فهمیدن یک ﺯﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺁﺳﺎﻧﺘﺮ ﺍﺯ ﺷﻨﺎﺧﺖ یک ﺑﻨﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺳﺖ ...
ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻌﻠﻖ ...
ﺯﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪﻥ ﺁﺭﺍﻡ ...
ﺯﻥ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ...
ﺯﻥ ﻟﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﮔﻮﺷﯽ ﺷﻨﻮﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ...
ﺯﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ...
ﺯﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﺶ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ
ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ یک ﺯﻥ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﺎﻭﺭ کﻦ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ یک ﺯﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ......,,,
ناشناس
   
نکته 1745
تا ايمان به هدف، اميد و سخت كوشي نباشد كاري از پيش نمي رود.
هلن کلر
   
حکایت 2162
سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود،‌اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، ‌لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر...
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت‌های اعتباری اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد. صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می آید. و بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می‌گردد....!
مجازات ، استفان لاکنر از کتاب گلوله ترجمه : اسدلله امرایی
دیگران
   
نکته 1442
من مست میکنم وبه جهنم میروم!
تونمازبگذاربه بهشت برو!
چه فرقی میکند....
وقتی صاحب هردوخانه یکی است!!!!
ناشناس
   
گلایه 2703
همچو آوار فرو ریخته ام بر سر خویش
زخم برداشته شالوده ام از پیکر خویش

هیچکس بر تن فرسوده ی من رحم نکرد
تو هم ای دوست بزن بر کمرم خنجر خویش

گم شدم مثل پسر بچه که در صحن حرم
ول کند از سرلج دست پدر مادر خویش

بعد مرگم همگی شاهد دفنم باشید
شاید این خاک مرا پس بزند از بر خویش

شعر این مرد چنان ناله بر این دفتر کرد
که قلم خسته شد از پس زدن جوهر خویش
ناشناس
   
دل نوشته 2579
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
ناشناس
   
توکل 9
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم
من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب
فرمان دست من بود و سر دو راهی ها دلهره مرا می گرفت
تا اینکه جایمان را عوض کردیم
حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا میرویم
بر می گردد و با لبخند می گوید
تو فقط رکاب بزن...
ناشناس
   
نکته 2301
گوته نويسنده و نقاش بزرگ الماني، "آرامش" را اينگونه تعريف مي كند؛
"آرامش"، پيامد انديشيدن نیست !
بلكه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاري ها و چالش هايي است که ارزش، "انديشيدن" ندارند...!!!!!!
دیگران
   
نکته 1569
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟!
پاسخ داد :
امروز به اختیار من است تا چه بکارم...!!
اما فردا به جبر ، محصول آن را درو خواهم کرد...!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2136
بعد از آن سیب من آدم شده ام می دانی !؟
باخیالات تو همدم شده ام می دانی ؟!
تشنه‌ی خاطره انگیز ترین بارانم
تشنه‌ی اشک چو شبنم شده ام می دانی !؟
ای سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !
بی تو مثل شب عالم شده ام می دانی !؟
بی تو از هر چه بهار است دلم می گیرد
بی تو عطر گل مریم شده ام ! می دانی !؟
باز هم سیب نگاهی به تعارف بنشین !
ناشناس
   
دل نوشته 2529
این روزها کجایی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سرتا پایت...
آهنگ هم دنج و کمیاب بود مثل کافه ترنج که مشتری همیشگی اش بودی و من فکر نمیکردم که دوباره آن را بشنوم یا پیدایش کنم مثل تو
تا امروز صبح ابری که در تاکسی پخش شد و من یاد آن روز بارانی افتادم که من خسته در صندلی ماشینت مچاله شده بودم ساعت هفت و نیم بود و من دیرم شده بود تمام شب سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم باز بیخوابی به سرم زده بود و تو بیخیال به ابر ها و قطره های روی شیشه نگاه میکردی چشم هایم را بستم دردی از چشم هایم شروع میشد در سرم چرخ میخورد
"سردته؟"
"بخاری کوفتی ماشینت مثل همیشه خرابه"
کتت را از صندلی عقب برداشتی و روی من انداختی گفتی"بریم کوه؟"
"مرخصی ندارم"
انگار نشنیدی باز هم میگویی"میریم کوه آتیش روشن میکنیم گرم میشی سیب زمینی زغالی میخوریم ببین ی آهنگ گیر آوردم همون که دوست داشتی رفتم از فرهاد اون کافه چی یه گرفتم واست دوست داری والس برقصی؟"
نگاهت که به نگاه بی حوصله و خواب آلودم میفتد فقط ترمز میزنی جلو دفتر کارم و من فقط پیاده میشوم و میگویم"بهت زنگ میزنم شب"
تو هم چیزی نمیگویی فقط میروی برای لحظه ای به ماشینت که دور میشود خیره میشوم صبحانه نخوردم دلم سیب زمینی های زغالی تو را میخواهد ولی چشمم به ساعت که میفتد به سمت دفتر میدوم باز با تاخیر میرسم
حالا که نیستی بگذار صادق باشم این همه جسارت تو من را از ترسهایم بیزار میکرد از اینکه مقابل تمام پیشنهادات شیرین تمام نشدنی ات تنها لبخند محافظه کارانه ای بزنم از اینکه همیشه تنها ادم عاقل وبزرگسال ماجرا باشم خسته ام
این روزها میخواهم بدون مرخصی به کوه بروم کفش های ازار دهنده ام را درکوچه دربیاورم و زیر باران بدون چتر با تو بدوم
این روزها کجایی؟؟
ناشناس
   
حکایت 1926
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ....
ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !...
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !...
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ...
ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ.‌..‌
ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!.
ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ". ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ...
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ .. .
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ...
ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ ...:
ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ...
ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .!!...!
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ...
ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ تلاش ﮐﻨﯽ ،‌...
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ...!!!
کلاغ وطوطی هر دو زشت آفریده شدند...
طوطی اعتراض کرد ...
وزیبا شد اما کلاغ راضی بود...
به رضای خدا،...
امروز طوطی در قفس است ...
وکلاغ آزاد...!!
پشت هر حادثه ای حکمتی است ...
که شاید هرگز متوجه نشوی!...
هرگز به خدا نگو چرااااا؟..
ناشناس
   
نکته 211
دقت کردین وقتی دوتا کلید شبیه به هم داری هیچوقت اولین کلید درست نیست؟
ناشناس
   
حکایت 1548
تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید که ازین که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش می داد ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود .
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت که به شما فحش می دهد و نفرین می کند.
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟
مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و چند نفرین انگلیسی هم یادش بده
ناشناس
   
شوخی 138
آدمیزاد بی غذا دوماه دووم میاره
بی آب دو هفته
بی هوا جند دقیقه
اما بی وجدان متاسفانه خیلی
ناشناس
   
دل نوشته 2619
تنها نشسته ام
اما تنها نیستم
یادت....
مجال تنهایى نمى دهد
ناشناس
   
نکته 1738
زندگي، تاريخ شمار روابط دوستانه است. دوستان، هر روز دنيا را از نو مي سازند.
بدون عشقِ دوستان، قلبها قدرت تپيدن براي زندگي را ندارند.
هلن کلر
   
نکته 544
برای کشف اقیانوسهای جدید،
باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید.
این جهان، جهان تغییر است، نه تقدیر
ناشناس
   
حکایت 678
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود
و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت : من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد
او سومین عروسک را امتحان نمود
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد
استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته
دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود
عارف پاسخ داد : نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد
و گفت : این دوستی است که باید بدنبالش بگردی
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد اینکه نشد !
عارف پیر پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:
شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند
چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
ناشناس
   
اشعار 4075
چشمه ی کوثر

گردش چشم توباده وساغرم
سرخی لعل توآتش واخگرم

فوج مژگان تولشکردل شکست
شعله ی عشق توکرده خاکسترم

معبدآرزو کعبه ی روی تو
زمزم وصل تو چشمه ی کوثرم

دشت خاموش دل تازه وترشده
نشه ی زنده گی برده هوش ازسرم
فکرت
   
تلنگر 2087
پیرﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺯﺧﻤﻲ ﻭ ﺧﻮﻥ‌ﺁﻟﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺳﻴﺪ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﺮﻱ ﻭ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺣﺘﻲ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ‌ﺷﻨﺎﺳﻢ. ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻋﻤﻠﺶ ﮐﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻣﻴﺎﺭﻡ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎ ﺩﮐﺘﺮﻱ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﺍﻣﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻪ, ﺍﻭﻝ ﭘﻮﻝ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ. ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻝ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺸﻪ.»
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﮐﺘﺮ ﺳﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﻣﺎﺗﺶ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻣﻲ‌ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪ.
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﭘﻮﻝ ﺍﻳﻦ‌ﻗﺪﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﻪ؟
ناشناس
   
لطیفه 222
لره رادیو گوش میداد مجری گفت:مسیر بزرگراه همت به امام حسین بسته است.لره میگه:عجب خریه دیگه برا چی قسم میخوری
ناشناس
   
نکته 1342
تاریخ به ما می آموزد که بشر هرگز از تاریخ چیزی نیاموخته است
هگل
   
دانستنیها 2919
وقتی انگشتان شخصیت شما را لو میدهند
تست های روانشناسی
آیا تا به حال به‌طور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده‌اید؟ آیا تا به حال فکر کرده‌اید به کدام یک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید؛ همان انگشتی که دوستش دارید، به سمت موفقیت اشاره می‌کند! این تست شخصیت‌شناسی شما را شگفت‌زده خواهد کرد وقتی با انتخاب یکی از انگشت‌ها، شخصیت خودتان را بشناسید.

🖐🏻انگشت شست
این انگشت نماد مسائل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، اقتصاد‌دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند. توصیه کارشناس ما برای گروهی که انگشت شست خود را دوست دارند، این است که به مسائلی مثل طلا و دلار که ذهن عموم را اشغال کرده است توجهی نکنند. شما می‌توانید به ایده‌ای تازه فکر کنید؛ درست مثل عکاسی که دور ایستاده است و از تجمع هزاران عکاس در اطراف یک تیم ورزشی عکسی برای بردن تمام جوایز عکاسی برمی‌دارد!
🖐🏻انگشت اشاره
این انگشت نماد کار است و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری می‌دهند، انسان‌های کاری‌ای هستند و به‌طور کلی وجدان کاری‌ خوب و موفقیت زیادی در کارهای‌شان دارند. کارشناس ما به این گروه از افراد توصیه می‌کند چند هفته‌ای روی این موضوع مهم تمرکز کنند: آیا ما درست در جای خودمان قرار گرفته‌ایم؟! پاسخ به این پرسش – البته به شرطی که صادقانه باشد! – رمز موفقیت تمام مردم جهان است!
🖐🏻انگشت وسط
این انگشت میزان اهمیت به‌خود فرد را نشان می‌دهد؛ افرادی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، در مورد همه چیز اول به‌خود اهمیت داده و تا‌حدودی خود‌پرست و خود‌خواه هستند! افراد این گروه معمولا افراد موفقی هستند. در واقع نکته مهم این است که این افراد حتی اگر در نگاه عموم چهره‌ای موفق نباشند اما در ذهن خودشان هستند و این رضایت از خود به نوعی بزرگ‌ترین موفقیت است؛ موفق باشید.
🖐🏻انگشت انگشتری
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، انسان‌هایی احساساتی و عاطفی هستند و همواره به‌دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند. توصیه کارشناس ما برای این گروه از افراد این است که واقع‌بین باشند. شما از محبت کردن به دیگران لذت می‌برید، این الزاما دلیلی برای مهربان بودن دیگران با شما نیست. شما بارها از این رفتار دیگران دل‌تان شکسته است اما باید به جای غصه خوردن خودتان را خوشبخت احساس کنید که در این دنیا هنوز می‌توانید با آدم‌ها مهربان باشید!
✋🏻انگشت کوچک
این انگشت نماد خانواده و فرزند است و کسانی که به این انگشت علاقه‌مندند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و به‌طور کلی روابط بین افراد اهمیت می‌دهند. این گروه از افراد آدم‌هایی خلاق اما بسیار بی‌اراده هستند. مشکل این افراد نداشتن قدرت ریسک در زندگی است. توصیه کارشناس ما به این گروه از افراد یک‌بار برای همیشه پا را درون آب گذاشتن است! بگذارید ترس‌تان بریزید؛ شما آنقدر خلاق هستید که از ترس جان‌تان شنا کردن را به سرعت بیاموزید!
ناشناس
   
نکته 1743
ما بيشتر زمانها به درهايي كه شادي را بر ما بسته است، نگاه مي كنيم، اما هيچ گاه كسي را كه برايمان درهاي شادي را بگشايد نمي بينيم.
هلن کلر
   
حکایت 2581
تو يه روز سرد زمستوني؛ يه گنجيشك كوچيك رو يه شاخه نشسته بود. هوا خيلي سرد بود و گنجيشكك قصه ما ديگه طاقت نداشت...
تا اينكه يخ زد و افتاد زمين‏.
ديگه اشهدشو خونده بود و داشت نفس هاي آخرو ميكشيد که يه گاو كه از اونجا ميگذشت (گلاب به روتون‏)‏ روش پي پي‏‏ ميكنه و گنجيشكه از گرماي پي پي‏‏ گاوه يكمي جون ميگيره‏.
ولي هر چي تقلا ميكنه؛ نميتونه خودشو از شر پي پي‏‏ گاوه نجات بده؛ پس شروع ميكنه به جيك جيك كردن...
كه يه گربه پدرسوخته صداشو ميشنوه و مياد از پي پي‏‏ درش مياره و بعد...
ميخوردش‏.
پايان‏.
--------
نتيجه اخلاقي داستان:
1‏)‏ هر كس روت پي پي‏‏ كرد؛ دشمنت نيست
2‏)‏ هر كس از پي پي‏‏ درت آورد؛ دوستت نيست
3‏)‏ هر وقت تا خرخره تو پي پي‏‏ گير كردي؛ سعي كن جيكت در نياد‏!
ناشناس
   
حکایت 2442
روزی ناصرالدین شاه قاجار وهمرامانش رفتند باغ دوشان تپه، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت نظر شاه را جلب کرد. فورا کاغذ و قلم برداشت و شروع به کشیدن آن گل نمود. نقاشی که تمام شد، آن را به مستوفی الممالک نشان داد وگفت:
چطور است؟
-قربان خیلی خوب است.
بعد اقبال الدوله: قربان حقیقتا عالی است.
و بعد اعتمادالسلطنه: قربان نظیر ندارد
و بعد یکی دیگر: این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است.
و نوبت به ضیاالدوله رسید: حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم از عطر و بوی خود گل بیشتر و فرحناک تر است!
همه حضار خندیدند.
بعد از آن که خلوت شد، شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت:
وضع امروز را دیدی؟ من باید با این بی ناموس ها مملکت را اداره کنم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3058
دورم که میزدی
نگرانت می شدم
سرت ....
گیج نرود
ناشناس
   
حکایت 7176
روزی شخصی از کودکی خردسال پرسید : مسجد این محل کجاست فرزندم ؟
کودک گفت : انتهاى همين كوچه به چپ برويد ، آنجا گنبد مسجد را خواهی دید ...

کودک را گفت : احسنت بر تو اى فرزندم !
من هم اکنون در آنجا مجلسى دارم ، بيا و بر سخنانم گوش فرا ده ...
کودک پرسید : مجلس بحثِ تو چه باشد ...؟
گفت : راه بهشت را بر مردم نشان دهم ...!
کودک خندید و گفت :
تو راه مسجد را ندانى چگونه راه بهشت را به مردم نشان میدهی !
علی اکبر دهخدا
   
شوخی 3693
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﮔﯿﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!!!
ﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ؛ ﻟﻄﻔﺎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۱ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۲ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻗﺮﺽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ؛ شماره ۳ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۴ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺍﻣﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۵ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۶ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۷ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۹ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﺮﻭﯾﻢ ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ؛ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ !!!
ناشناس
   
نکته 660
روز ی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت:
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید،من که نمی خواهم موشک هوا کنم ، می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد:
تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.
دکتر حسابی
   
نکته 2839
ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟
ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩ!
ایرج میرزا
   
نکته 1683
عبادت بى صداقت حقه بازيست!

اساس مسجدش بتخانه سازيست،

چرا انسان نمي خواهد بداند،

وضوي بى صداقت، آب بازيست.
ناشناس
   
حکایت 3712
به بهلول گفتندمیخواهی
قاضي شوي؟
گفت : نه
گفتند:چرا؟
گفت نمیخواهم
ناداني ميان دو دانا باشم
زیرا شاكي و متهم
اصل ماجرا را ميدانند
و من ساده بایدحقیقت راحدس بزنم
ناشناس
   
نکته 1827
مطالعه، انسان را كامل می كند، سخنرانی به او حضور ذهن و سرعت انتقال می دهد، اما نوشتن، انسان را دقیق می كند.
فرانسیس بیکن
   
شوخی 2079
حموم رفتن زمان ما :
میرفتیم تو حموم
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه فریاد میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده
ناشناس
   
نکته 873
دستم بوی گل میداد ، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما هیچکس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم
چگوارا
   
توکل 2752
خدایا ....
گفتی و شد ......
منتظر مانده ام اینجا .....
تو بگو تا بشود
ناشناس
   
نکته 923
چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند…
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند…
ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زياد است، که نمی شه براشون کاری کرد…
به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!!
در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بيايند
اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده هست و شما خواهید مرد !!!
پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جريان آب او را با خود برد.
اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد….
بيرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده هست …
اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از رودخانه خروشان خارج شد . وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست.
در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!
((ناشنوا باش وقتى همه از محال بودن آرزوهايت ميگويند))
ناشناس
   
دانستنیها 1700
انسانهای صادق به صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند و حرفِ همه را باور دارند.
انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچکس را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ میگویند .
انسانهای امیدوار همواره در حال امیدوار کردن دیگرانند .
انسانهای نا امید همیشه آیه یاس میخوانند .
انسانهای حیله گر معتقدند که همه مشغول توطئه هستند .
انسانهای شریف همه را شرافتمند میدانند .
انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان ، تشکر از دیگران است.
انسانهای نظر بلند هرکاری برای هرکسی میکنند بازهم با شرمندگی میگویند:
ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نیامد .
انسانهای تنگ نظر هرکاری برای هرکس انجام دهند ، چندین برابر می بینندش .
انسانهای بامحبت در نهایت مهربانی همه را با جانم ، عمرم ، عزیزم خطاب میکنند.
انسانهای متواضع تقریبا در مقابل خواسته همه دوستان میگویند: چشم سعی میکنم
اما
انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه در مقابل حرف هایشان بگویند چشم .
انسانهای حسود همیشه فکر میکنند که همه به آنها حسادت میکنند . انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات میگویند: نمیدانم . انسانهای نادان تقریبا در مورد هر چیزی میگویند: من میدانم!!! با دانستن خصلت هایمان آنها را از خود دور کنیم تا سلامت و زیبایی مان درونی باشد.
راز های روانشناسی
ناشناس
   
اشعار 4022
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2953
اگرم در نگشایی ...!
ز ره بام بیایم ...!
ناشناس
   
نکته 1687
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. بهدوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ...
ناشناس
   
شوخی 987
عشق بهتر است

یا

کشک،؟؟؟؟

من می گویم کشک،
😋😋
چون کلسیم دارد و از پوکی استخوان جلوگیری می کند

ولی عشق مغز را پوک می کند!!! 😕

اگر کسی استدلال بهتری داره، من نظرم عوض بشه!!!😕
ناشناس
   
لطیفه 7180
در خانه‌ی کسی را بدزدیدند.
او برفت و در مسجدی کند و به خانه برد!

گفتند چرا در مسجد کنده‌ای؟

گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این دردزد را می‌شناسد،
در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند...
عبید زاکانی
   
نکته 3199
آدمها به اندازه کمبودهاشون
دیگران رو آزار میدن
ناشناس
   
حکایت 3653
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.
پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.
پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.
بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!
ناشناس
   
توکل 95
برای تمام رنج هایی که می بری صبر کن!
« صبر » اوج احترام به حکمت خداست.
ناشناس
   
شوخی 1308
احترام به حقوق خانوماااا
در زمانهای خیلی خیلی قدیم:
مرد: آآآآآی ضعیفه!!! اسم اینو گذاشتی غذا؟؟ از بی نمکی مزه آب میده!!!
زن: ببخشد آقا!! اشتبا کردم!!! جوونی کردم!!!
زن در حال تست غذا: این که نمک داره؟؟ ولی اگه اقامون میگه نداره حتما نداره!!!
...........
زمانی کمی بعد از زمان قدیم:
مرد: آآآآآی زن!! این غذا چقدر بی نمکه؟؟ حواست کجاست؟؟
زن: آقا تصدقت بشم..نمک ضرر داره برات..ولی باشه چشم دیگه تکرار نمیشه!
زن درحال گفتگو با خودش: خیلی شانس اوردم!! ای بمیری بچه حواس نمیذاری برا ادم!! تق زد توسر بچههه!!!
..........
زمانی کمی بعد تر از بعد از زمان قدیم:
مرد: آهای خانوم چرا غذا بی نمکه باز؟ نمک نداریم مگه ما؟
زن: فکر کردی من آدم آهنیم؟؟ حالا یدفه یادم رفت!! برو نمکدون بردار!!
زن در حال گفتگو با خودش: مرتیکه....!!! ایییییییش!!!
..........
در زمانی خیلی بعدترترتر از زمان قدیم یعنی زمان حال:
مرد: عزیزم یادت رفته غذا بپزی؟ زنگ بزنم پیتزایی؟
زن: من نمیدونم من رژیم دارم برا خودت هرکار میخوای بکن!!
زن درحال گفتگو با خودش: چه توقعاتی داره! فکرکرده اومدم خونه شوهر غذا بپزم براش! وااه وااه
ناشناس
   
نکته 2488
ﺣﺮﯾﻤﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﮑﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﻭ " ﺣﺮمتت " ﺭﺍ
ﺑﻪ " حَرَﻡ"ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺖ ...✘
ﺩﻧﺒﺎﻝ " ﺣﺮﻣﺴﺮﺍ " ﺑﻮﺩ ...✘
ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺍﺯ " ﺣﺮﯾﻢ " ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ...✘
ﺑﺮ "ﺣﺮﯾﻤﺖ " ﺣﺮﺍﻡ ﮐﻦ
ﻫﺮ " ﺣﺮﺍﻡ ﭼﺸﻤﯽ " ﺭﺍ !!!...
ناشناس
   
نکته 2309
به نقل از کتاب همه آدم های شاه - - نوشته استیون کینزر
انگلستان در سال 1329 گروه تحقیقاتی را تشکیل می دهد تا علت و زمینه های بحران در ایران را پیدا کند.
از جمله این پژوهش ها یکی هم، در مورد روانشناسی ایرانیان بوده، که یک دیپلمات انگلیسی آن را انجام داده و بعد ازتحقیق اینگونه ایرانیان را توصیف می کند :
Ø ریا کاری بدون دستپاچگی،
Ø اعتقاد به قضا و قدر،
Ø اهمیت ندادن به زجر کشیدن …
Ø ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلاً قصد انجام دادنش را ندارند.
Ø اهل طفره رفتن،
Ø فاقد انرژی و استقامت،اما تابع قدرت و انضباطند.
Ø بالاتر از همه، از توطئه و تبانی لذت می برند
Ø و هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت می کنند.
Ø ایرانی دروغگویی ماهر است، اما انتظار دارند که گفته هایش را باور کنند.
Ø ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست یافته اند.”
دیگران
   
نکته 2950
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
نکته 2257
حال ما با دود و الکل جا نمیاید رفیق....
زندگی کردن به عاشق ها نمیاید رفیق...
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است....
طفل حسرت نوش ما دنیا نمیاید رفیق....
دست هایت را خودت"ها"کن اگر یخ کرده اند...
از لب معشوقه هامان "ها"نمیاید رفیق...
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست...
آب دریا بی سبب بالا نمیاید رفیق...
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان...
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق...!
صادق هدایت
   
لطیفه 18
به سوسکه میگن آرزوت چیه
میگه یه بار با زنها بشینم مشکلاتمون رو حل کنیم
تا کی با جیغ و داد و دمپایی
ناشناس
   
نکته 3036
نگاهش به چندتا فندق افتاد یکیشو به دندون گرفت و شروع کرد به مزه مزه کردن. درشت نبود اما طعم خوبی داشت حداقل برق چشماش که اینجوری میگفت .از اینکه بالاخره تونسته بود چیزی برای خوردن پیدا کنه، خیلی خوشحال بود. پانی بقیه فندق ها رو تو لپ ها و دستای کوچولوش جا داد و مراقب بود که نیفتن.
ویلی و رِنی با صدای افتادن فندق ها سرشون رو برگردوندن و پشت چشمی برای پانی نازک کردن. پانی دهنش باز مونده بود دیگه از لُپ های پر و پیمونش خبری نبود و همش پخش زمین شده بود! چشماش به کیسه های پر از فندق و بلوطِ ویلی و رنی خیره مونده بود. با بی میلی تموم فندق ها رو دوباره از روی زمین جمع کرد و به سمت خونه اش رفت. گوشه اتاقش کز کرده بود، زانوهاشو بغل گرفته بود و به فندق های پخش شده کف اتاقش نگاه می کرد.
دلش گرفته بود و فکرای بیخود از سرش میگذشت. چرا همه دور و بری هام کیسه های پر از فندق درشت و بلوط تُرد دارن و من باید دلم به فندق های ریزی که نصفشون پوکن خوش باشه! من هم برای پیدا کردنشون خیلی زحمت کشیدم به پرپشتی این دُمم قسم هرروز چندین و چند ساعت همه سوراخ سمبه ها رو میگردم تا پیداشون کنم.
پانی اما تو اون لحظه به این فکر نمی کرد که شاید سنجاب های دور و بری اش چندین و چند سال انتظار کشیدن تا درخت بلوطی که کاشتن به ثمر برسه و الان دارن ثمره اش رو برداشت میکنن. این وسط خیلی ها هم ممکنه راه مخفی پیدا کرده باشن و شبونه کیسه هاشون رو از درخت های بقیه پر کنن ولی اگه اونا رو فاکتور بگیریم، زمان و پشتکاره که مِلاک اصلی موفقیته. شاید اونا که الان کیسه های پر و پیمونی دارن، از جمع کردن فندق های پوکِ لا به لای سنگ ها شروع کردن.
پانی اتفاقاً فکرش به همه اینجا ها قد می داد ولی خب خسته شده بود از اینکه می دید هرچی تلاش میکنه آخر شب با دمش گردو نمیشکنه و باید به فندق های پوکش اکتفا کنه. دلش می خواست یکی لُپ هاشو بکشه و بگه یه روزی فندق های درشت و خوشگل کل اتاقت رو پر میکنن فقط نا امید نشو و به راهت ادامه بده. خودتو با دیگران مقایسه نکن بلکه امروزت رو با دیروزت مقایسه کن. اگه امروز 20 تا فندق داری و فردا 22 تا، این نشونه خوبی یه. اصن همین که یه جایی رو داری که فندق هاتو کفش وِلو کنی یعنی کلی جلویی!
خواستم ازهمین جا لـُـپِّ فندق پوک جمع کن ها رو کشیده باشم و بگم نوبت برداشت شما هم میرسه فقط کافیه نگاهتون رو از کیسه های بقیه بردارید و به مسیر رو به روتون توجه کنید.
پی نوشت: فندق فقط پول نیست. منظورم تحصیلات، فضائل انسانی، شخصیت اجتماعی، شغل خوب یا هرچیزیه که هر کس میخواد تو زندگی اش به دست بیاره
ناشناس
   
نکته 1649
فقر و اقتصاد ضعیف فقط و فقط دو دلیل دارد:
یا حاکمان احمقند یا احمقها حاکمند .
جنگ و خشکسالی فقط بهانه اند.
وینستون چرچیل
   
دل نوشته 2357
همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده !
چای بهانه‌ایست برای هم صحبت شدن با کسی...
چای میتواند دلیل پیش پا افتاده ای باشه برای تازه کردن یک دیدار ،
که خیلی وقت است باید :
اتفاق می افتاده و به هر دلیلی نیافتاده...
چای میتواند واحد اندازه گیری رفاقت و صمیمیت باشد!
هرچه تعداد فنجانهای خورده شده بیشتر، شوق کنار هم بودن بیشتر ...
هرچقدر چای یخ کند نشان میدهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش میشود !
اگر نظر من را بخواهید چای باید همیشه قندپهلو باشد ،
که یادمان نرود با یک شیرنی کوچک هم میشود از تلخی ها لذت برد!
اکنون دلم چای میخواهد... قندپهلو!
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد!
چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد....!!
ناشناس
   
نکته 911
وقتی وارد می شوی لباست معرف توست
وقتی می روی حرفهایت
لئو تولستوی
   
نکته 1854
حتی خشم آسمان برای زمین، فراوانی است.
امانوئل کانت
   
نکته 2299
همیشه خودت را " نقد " بدان
تا دیگران تو را به " نسیه " نفروشند
سعی کن استاد " تغییر " باشی نه قربانی " تقدیر "
در زندگی به کسی اعتماد کن که
بهش " ایمان " داری نه " احساس "
هرگز به خاطر مردم " تغییر نکن "
این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند
شهری که همه در آن " میلنگند "
به کسی که " راست " راه می رود " می خندند "
یاد بگیر تنها کسی که لبخند تو را می خواهد " عکاس است "
که او هم پولش را میگیرد
به چیزی که دل نداره " دل نبند "
هرگز تمامت را برای کسی رو نکن
بزار کمی " دست نیافتنی " باشی
"ادمها. تمامت. که. کنند. رهایت. می کنند."
ناشناس
   
نکته 1091
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است
خوزه برگامین
دیگران
   
حکایت 2121
روزی یکی از دوستان بهلول گفت
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
بهلول
   
اشعار 4051
سرود دریا

شـدم مجنـون عـشقـت چـون دل دیــوانۀ دریا
نــجـاتـم ده زمـوج ســرکــش مــســتا نۀ دریا
چـودریا گه به ساحل گه به صخره میزنم سررا
مــگـربیـــرون بـــرآرم گــوهــر یــکــدانۀ دریا
تـویی دریای عـشق مـن، منم شـیدای ایـن دریا
بـه گـردابـــم بـــرد آخـــر غـــم جـــانـــانۀ دریا
تــودریایی منم چون زورق بشکسته وحــیران
اگـرافــتـم به گـــردا بــی کـــشم شــکــرانۀ دریا
تــودریـایی، مـنم دریا،من وتــوهـردو همـزادیم
بــبــین دریـا دلــی هــا را شــدم هــمخـانۀ دریا
نـه مـوجـم مـیبرد ازخـود، نـه تـوفان ونه گردابی
زبــس نــوشــیده ام مـن، ســاغـر مـردانۀ دریا
چنان مست وخرابم زان دوچشم مـست ومخمورت
خــــمـــارم نــشـــکـــنـد از بــادۀ پیــمــا نۀ دریا
گــهی مـست وخــروشــانی، گهی آرام وبی فـریاد
فـــریـــبم مـــی دهـی ای فـــتــنـۀ فـــتــا نۀ دریا
چـرا آرام وخاموشی ، چرا درخود نه مـی جوشی ؟
کــه تــا ازخــود شـوم بیــخود ازین خمخا نۀ دریا
مــرا دریـاب ای دریــا ! کـه چــشمان تــری دارم
اگـــرتــوفـــان شـــوم ویــران کـــنـم کاشـانۀ دریا
به دریا چون سپردم دل، نمـیدانم چه خواهـد شــد
فـــریــبــم مـی دهـــد ایــن بــازی طـفــلانۀ دریا
بــه خــوبـان گـرســپاری دل به گــرداب بـلا افتی
بــکــن دوری زمــــوج ســـرکــش ویـــرانۀ دریا
که خوبـان چون برنــد ازکـف دلی رابرنمیگـردند
همـــان بــهتر کــه بــاشی بـیخود و بیـگانۀ دریا
زمـــوج گـــیسوانــش شـــد پریـشان روزگـارمن
چـــرارفـــتــم مــیـــان مـــوج بــیبـــا کــا نۀ دریا
اگــرعــشق پریرویــان چوامـواج خـروشـا نـست
نــه میـــبیــنم کـــسی را عـــاقــل وفـــرزانۀ دریا
خـــرام ســرونــازش چــون خــرام رفتن دریاست
ازان روشــــد دلــــم بـــرجـــلوۀ شـــاهــا نۀ دریا
قـــیام قــامــت زیـــبا ، خــرام هـمچـو آهــویـــش
فـــریـــبا هـــست وهــمچـون جــلوۀ رنــدانۀ دریا
دلــم چــون درخــم گــیسوفــتــاده نــالـه هــا دارم
چـــه درد جــانــگــدازی دارد این غــمخــانۀ دریا
شـــدم غـــرق تــمـنای هــمآغوشی بـه گــردابی
چــه افــسونــی دمــیـدی تــا شــدم افـــسانۀ دریا
تـودریـای خـروشانی، تـوعـشـق مـن توتـوفـانی
بـکـــن مــستم، خــرابـم کـن ازیـن مـیخـانۀ دریا

( فکرت )
کابل
11/5/1370
این سروده برنده جایزه دوم و جنابان حیدری وجودی و رحیم الهام اول و سوم شدند. و ازطریق تلویزیون ملی در یکی از تالا ر های انترکانتینال ثبت و به نشر رسید .
فکرت
   
عاشقانه ها 1182
فدای چشم قشنگت تمام بود و نبودم
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﻡ ﺑﻔﮑﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﮐﺠﺎ ﺭﻭﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻧﯽ
ﻏﻤﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺠﺎﻧﻢ ، ﺗﺐ ﺍﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﺮﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﻡ
ﺑﻪ ﺗﯿﺮ ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻫﺖ ، ﺑﻪ ﺑﻐﺾ ﺧﻨﺠﺮ ﺁﻫﺖ
ﺑﮑﺶ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﻡ ، ﺑﺰﻥ ﺷﺮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﭘﻮﺩﻡ
ﺷﮑﺎﺭ ﻃﻌﻨﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ، ﻫﻨﻮﺯ ﺯﺧﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺼﻤﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺩﻡ
ناشناس
   
نکته 2910
ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.
ناشناس
   
نکته 1130
به خودتون اجازه ندین با سه چیز کنترل بشید...
گذشته ، مردم و پول
ناشناس
   
حکایت 2188
مسافري در شهر بلخ جماعتي را ديد كه مردي زنده را در تابوت انداخته و به سوي گورستان مي‌برند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد مي‌زند و خدا و پيغمبر را به شهادت مي‌گيرد كه والله، بالله من زنده‌ام! چطور مي‌خواهيد مرا به خاك بسپاريد؟
اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بي توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده و مي‌گويند: پدرسوخته ي ملعون دروغ مي‌‌گويد. مُرده.
مسافر حيرت زده حكايت را پرسيد. گفتند: اين مرد فاسق و تاجري ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پيش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضي بلخ شهادت دادند كه مرده و قاضي نيز به مرگ او گواهي داد. پس يكي از مقدسين شهر زنش را گرفت و يكي ديگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعاي حيات مي كند. حال آنكه ادعاي مردي فاسق در برابر گواهي چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمي‌افتد. اين است كه به حكم قاضي به قبرستانش مي‌بريم، زيرا كه دفن ميّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا" جايز نيست.
احمد شاملو
   
نکته 3210
کمک کردن به کسانی که به خودشان کمک نمی کنند ، بی فایده است. نمی توانید کسی را که علاقه ای به بالا رفتن ندارد ، روی پله های نردبان قرار دهید. داستان این روزها است...تغییر جسارت میخواهد...
ناشناس
   
تلنگر 144
کورش کبیر و فاحشه:
کورش بزرگ به دهی سفر کرد،
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از کورش خواست تا مهمان وی باشد.
کورش پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به کورش رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
کورش به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان کورش بگذاشت.
آنگاه کورش گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.. کورش لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش! وچنین شد افتخار ایران زمین .انسانیت راازکورش بیاموزیم.
ناشناس
   
نکته 7156
در حقيقت
ما همه بشر بودیم!

تا اینکه
نژاد ، ارتباطمان را برید!
مذهب ، از یکدیگر جدایمان ساخت!
سیاست ، بینمان دیوار کشید!
و ثروت ، از ما طبقه ساخت!
صادق هدایت
   
دانستنیها 111
خطرات و عوارض زنبور گزیدگی و اقدامات درمانی جهت آن

گر چه حشرات زیادی با گزش انسان برای او مشکل ایجاد می کنند ولی حشراتی که با احتمال بیشتری باعث مشکلات پزشکی می شوند شامل زنبور عسل(Bee)،زنبورهای معمولی (Wasp)، مورچه ها (شامل مورچه آتشین یا (fire ant)است، که تمام اینها مربوط به خانواده غشاء بالان(Hymenoptera) می باشند و بعلت اینکه حشرات بصورت دست جمعی زندگی می کنند، اگر یکی از آنها شما را نیش بزند ممکن است شما توسط تعداد زیاد دیگری از این حشرات همزمان گزیده شوید و این مشکل را شدیدتر می کند.

خطرات ناشی از زنبور گزیدگی
سم زنبور باعث آسیب به بدن انسان می شود که این آسیب اکثراً محدود به ناحیه نزدیک گزش می باشد و گاهی باعث عوارض خطرناکی می شود که می تواند تهدید کننده حیات باشد که واکنشهای حساسیتی و آلرژیک از جمله این موارد است .

۱.خطرات ناشی از زنبورزدگی
واکنشهای آلرژیک ( حساسیتی ): این حالت باعث اکثر موارد مرگ و مشکلات وخیم در زنبور گزیدگی می شود و در افرادی رخ می دهد که سیستم ایمنی آنها به زهر زنبور حساس است و پس از گزش توسط زنبور بدن آنها واکنش شدیدی را به آن از خود نشان می دهد. این افراد مکرراً واکنشهای حساسیتی را در گزش توسط نوع خاصی از حشرات در گذشته گزارش می دهند .

– حداقل ۱۰۰ مورد مرگ در سال ناشی از واکنشهای حساسیتی گزش حشرات در آمریکا رخ می دهد( مقایسه کنید با کمتر از ۱۰ مورد مرگ در سال در اثر مار گزیدگی ) و واکنشهای مرگبار حساسیتی اغلب ( و نه همیشه ) در کسانی رخ می دهند که سابقه قبلی حساسیت به نیش حشره ای خاص را داشته اند.

– اگر چه گزشهای زنبور گزیدگی چندگانه خطر بیشتری برای واکنشهای آلرژیک تهدید کننده حیات دارند ولی بیاد داشته باشید که واکنش مرگبار آلرژیک و مرگ حتی با یک گزش زنبور در شخصی که هیچ سابقه قبلی واکنش حساسیتی ندارد نیز می تواند رخ دهد.
اکثریت واکنشهای حساسیتی خطرناک و مرگبار و همچنین اکثریت موارد مرگ در ساعت اول پس از گزش رخ می دهد و برای همین مراقبتهای فردی و سریع پزشکی در فرد مشکوک به واکنشهای حساسیتی یک امر حیاتی است. در موارد نادری هم واکنشهای مرگبار و کشنده در ۴ ساعت اول پس از گزش اتفاق نمی افتد و با تاخیر خود را نشان می دهد پس در هر حال باید بیمار تحت مراقبت باشد.
۲.سایر عوارض زنبور گزیدگی:
در افراد غیر حساس به نیش زنبور، گرچه گزش زنبور دردناک است ولی باعث مسأله جدی نمی شود ولی در همین افراد نیز گزشهای چندگانه و زیاد باعث عوارض شدیدی مثل تخریب ماهیچه ای و یا نارسائی کلیوی و حتی در موارد نادر باعث مرگ می شود.
– این عوارض شدید خصوصاً در کودکان، افراد سالمند، بیمارانی که ضعیف هستند، بیشتر دیده می شود . این عوارض وخیم می تواند در چند ساعت اول پس از گزش دیده شود و یا چند روز تأخیر پس از گزش ایجاد شوند.

-توجه داشته باشید حتی یک گزش در ناحیه دهان یا گلو (خصوصاً در بچه ها)می تواند ورمی ایجاد کند که باعث انسداد راه هوائی شود.

شدت علائم زنبور گزیدگی به چند عامل بستگی دارد که شامل: نوع زنبور، محل گزش، تعداد گزش، حساسیت فرد گزیده شده به سم حشره است.
مشکلات پزشکی ناشی از زنبور گزیدگی به دو دسته بزرگ تقسیم می شود:
الف – واکنشهای موضعی که ناحیه نزدیک به محل گزش را درگیر می کند:
– درد، قرمزی، تورم، خارش در محل گزش

– گاهی واکنشهای بزرگی (بزرگتر از cm۱۰) در طول ۳۶-۱۲ ساعت پس از گزش اتفاق
می افتد.

– عفونت باکتریائی پوست گر چه شایع است ولی در طول ۳۶-۱۲ ساعت اول پس از گزش و گاهی حتی پس از چند روز اتفاق می افتد.



ب -واکنشهای حساسیتی و غیر موضعی ( که قسمتهای مختلف بدن را که دور از محل گزش قرار دارند، گرفتار می کند.)
– کهیر ( تورم خارش دار در روی سطح پوست )

– ورم در ناحیه گلو و دهان یا هر دو

-تنفس مشکل و صدا دار

– تهوع و استفراغ

-اضطراب

– درد در قفسه سینه

– کاهش فشار خون ( حالت ضعف و بی حالی)

– در موارد شدید کاهش هوشیاری فرد و تنفس بسیار مشکل و حتی مرگ.

در زنبور گزیدگی چه موقع باید به دنبال مراقبتهای پزشکی بود؟
همانطور که بعداً در قسمت درمان زنبورزدگی خواهیم گفت، اکثر موارد زنبور زدگی در منزل درمان می شوند و فقط بعضی از آنها نیاز به مراقبتهای پزشکی دارند که این موارد شامل :

– وجود یک واکنش موضعی بزرگ ( بزرگتر از cm ۲۵ )

– وجود شواهد عفونت( افزایش درد، ورم، قرمزی و خروج چرک از محل و یا تب) در محل گزش.

– ادامه یافتن علائم برای بیش از ۲-۱ روز
– وجود شک به واکنشهای خطرناک حساسیتی که در این صورت باید سریعاً با اورژانس تماس گرفت تا فرد به مرکز اورژانس برده شود ( خود فرد نباید با وسیله نقلیه خود بطرف مرکز اورژانس برود زیرا اگر مبتلا به واکنشهای حساسیتی باشد ممکن است دچار کاهش هوشیاری شده و باعث تصادف شود.)

اما علائمی که در صورت زنبورزدگی باید به واکنشهای حساسیتی شک کرد شامل موارد زیر است:

-تنفس مشکل

– اختلال در تکلم

– التهاب دهان یا حلق

-بثورات و لکه های جوش مانند در سراسر بدن

-کاهش سطح هوشیاری و غش کردن (faintness)

-اگر بیش از ۲۰-۱۰ گزش خصوصاً توسط زنبورهای معمولی ( Wasp) و یا گزش دربچه ها و یا سالمندان و یا بیمارانی که دچار یک بیماری زمینه ای دیگری بوده رخ داده باشد.

-اگر گزش در دهان یا حلق خصوصاً در کودکان رخ دهد و یا بیش از یک گزش در در این نواحی رخ دهد.

– اگر گزش مستقیماً کره چشم را درگیر کند.

– اگر بیمار گزیده شده توسط همان حشره ای که قبلاً گزیده شده واکنش حساسیتی داده است، مجدداً گزیده شود، حتی اگر در گزش فعلی علائم حساسیتی نداشته باشد بهتر است این بیمار در مرکز اورژانس درمان شود زیرا ممکن است این افراد بطور ناگهانی بطرف واکنشهای حساسیتی شدید سوق پیدا کنند.

– اگر یک واکنش موضعی بزرگ (بزرگتر از cm ۲۵)ایجاد شود و یا شواهد در محل گزش ایجاد شود. (مثل درد، ترشح چرک، تب و …) بهتر است به یک مرکز درمانی مراجعه کنید.

در درمان زنبور گزیدگی توجه به این نکته ضروری است که هیچ پادزهر اختصاصی برای سم زنبور وجود ندارد و درمان بستگی به شدت علائم بیمار دارد و قسمت اصلی درمان، مقابله با واکنشهای حساسیتی و آلرژیک ناشی از گزش می باشد و اگر این درمانها به موقع صورت گیرند در بسیاری از موارد قادر به کنترل این واکنشهای حساسیتی می باشند.
۱. درمان زنبورزدگی در منزل
– خیلی از گزشهای ساده در یک بیمار غیرحساس، به چیزی بیشتر از مراقبتهای اولیه در خانه نیاز ندارند.

-با استفاده از لباس مناسب و استفاده از اسپری های دافع حشرات و کلاً در صورت امکان اجتناب از رفتن به این مناطق می توان از گزشهای بیشتر جلوگیری کرد.

در صورت گزش در منزل بلافاصله نیش حشره ( که خصوصاً در مورد زنبور عسل معمولاً در پوست باقی می ماند ) را بیرون آورید، زیرا این نیش که به کیسه حاوی سم حیوان متصل است تا مدتی پس از گزش با انقباضات خود به تزریق سم زنبور بداخل بدن فرد ادامه می دهد و یک روش در آوردن آن، خاراندن محل گزش بوسیله یک کارت اعتباری است که البته اصل مهم در آوردن سریع نیش از بدن می باشد و روش آن از اهمیت کمتری برخوردار است.

– برای درمان زنبورزدگی محل گزش را با آب و صابون شسته و روی آن را با پماد آنتی بیوتیک بپوشانید.

-قراردادن یخ روی محل گزش می توند باعث تخفیف درد شود که می توان در هر ساعت، ۲۰ دقیقه از یخ استفاده کرد. البته باید بین محل گزش و یخ یک پارچه تمیز قرار داد تا از سرمازدگی پوست اجتناب شود.

– در بعضی مواقع برای درمان زنبورزدگی در صورت نیاز از یک آنتی هیستامین مثل دیفن هیدرامین برای رفع خارش استفاده کنید.

-برای کاهش درد نیز از استامینوفن و یا ایبوبروفن می توان استفاده کرد.

-اگر بیش از ۱۰ سال از تزریق واکسن یادآور کزاز شما گذشته است با پزشک خود در مورد تجویز واکسن مشورت کنید و در اکثر موارد زنبور گزیدگی همین توصیه ها کفایت می کند ولی اگر واکنشهای خطرناک مشاهده شد، اقدامات پزشکی پیشرفته تری مورد نیاز است.

اگر شخصی که توسط زنبور گزیده شد، قبلاً نیز در اثر گزش زنبور دچار واکنشهای خطرناک حساسیتی شده است، باید سریعاً از یک آنتی هیستامین (مثل دیفن هیدارمین) استفاده کرد و اگر علائم حساسیتی در او ایجاد شد با مصرف اپی نفرین (که امروز بصورت کیتهای اورژانس با دستور العمل ساده در دسترسی این افراد می باشد) که قبلاً توسط پزشک برای آنها تجویز شده، به مقابله با این علائم رفته و باید سریعاً خود را به یک مرکز مجهز برساند.
۲. اقدامات درمانی زنبورزدگی در بیمارستان
– اگر شما درچار گزش منفرد و بدون علائم آلرژیک باشید فقط به مراقبت از محل گزش
( مثل تمیز کردن محل گزش و پماد آنتی بیوتیک ) نیاز دارید. باقیمانده نیش باید بیرون آورده شود و برای درمان خارش از آنتی هیستامین و برای درمان درد از استامینوفن استفاده میشود و در صورت لزوم واکسن کزاز تزریق می گردد .

- در زنبورزدگی اگر فرد دچار علائم خفیف آلرژیک باشد ( مثل ایجاد بثورات پوستی و خارش ولی بدون اختلال در تنفس و علائم حیاتی ) در این حالت از یک آنتی هیستامین و گاهی داروهای استروئیدی استفاده میشود. همچنین در این حالت ممکن است از تزریق اپی نفرین نیز استفاده شود. پس از این درمانها و طی زمانی که فرد تحت نظر در بیمارستان بوده، مرخص شده و به خانه باز میگردد.

- اگر فرد گزیده شده دچار علائم شدید واکنشهای آلرژیک شود (مثل کاهش فشار خون، مشکلات شدید تنفسی و یا ورم شدید ناحیه دهان و گلو که را تنفسی را ببندد) آنوقت مبتلا به یک موقعیت تهدید کننده حیات شده که سریعاً باید وارد عمل شد و درمان آن شامل جایگذاری لوله تنفسی در داخل نای بیمار و تزریق وریدی آنتی هیستامین، داروهای استروئیدی و اپی نفرین و همچنین تزریق مایعات وریدی برای مقابله با کاهش فشار خون بیمار می باشد. این بیماران باید برای مدتی در بیمارستان بستری بود و حتی گاهی نیاز به بستری در بخش مراقبتهای ویژه پیدا میکنند .

- اگر فرد دچار گزشهای چندگانه (پیش از ۲۰-۱۰ گزش) بود ولی هیچ علامتی از واکنشهای حساسیتی نداشت باز نیاز به تحت نظر گرفتن فرد بمدت طولانی حتی بستری در بیمارستان دارد ، زیرا در این افراد احتمال اینکه واکنشهای خطرناک ایجاد شود، زیاد میباشد .

- اگر گزش در ناحیه دهان و یا حلق رخ داده است باز بعلت خطر انسداد مسیر تنفسی باید تحت نظر باشند و در صورت ایجات عوارض خطرناک مراقبتهای شدیدتری از آنها بعمل می آید .

-اگر کره چشم مورد گزش قرار گیرد حتماً باید با یک چشم پزشک در درمان این مورد مشورت شود .
اقدامات بعدی در زنبور گزیدگی :
– پیگیری زنبور زدگی :
اگر شما از کیتهای اورژانس حاوی اپی نفرین ( برای مثال EpipEn) برای مقابله با این وضعیت استفاده کرده اید سریعاً این کیتها را جایگزین کنید تا برای موقعیتهای بعدی نیز این کیتها در دسترس شما باشد .

- اگر پس از ترخیص دچار مشکلات تنفس شدید و یا تورم درگلو و دهان داشتید، سریعاً به مرکز اورژانس باز گردید. اگر پس از مراجعت به منزل با کاهش حجم ادرار یا تیره رنگ شدن آن مواجه شدید ( خصوصاً اگر دچار گزشهای چندگانه شده بودید ) سریعاً باید به پزشک خود اطلاع داده و دوباره به مرکز اورژانس بروید .

-اگر متوجه عفونی شدن محل گزش شدید باز باید برای درمان عفونت به پزشک مراجعه کنید .

- اگر شما پس از گزش مبتلا به یک واکنش آلرژیک شدید گشتید، باید با پزشک خود در مورد استفاده از کیتهای حاوی اپی نفرین که روش استفاده آسانی دارند، مشورت کرده و درصورت لزوم آنرا تهیه کنید تا در موارد خطرناک از آن استفاده نمائید.

پیشگیری از زنبور گزیدگی :
استفاده از روشهای زیر میتواند در جلوگیری از زنبور گزیدگی مؤثر باشد .
– خصوصاً اگر جزء افرادی هستید که به زنبور واکنش شدید حساسیتی نشان داده اید، باید از این حشره اجتناب کرد و خصوصاً به مناطقی که دارای کندوی زنبور میباشند نزدیک نشوید.

- به هیچ وجه کندوی زنبور را دستکاری نکرده و آنها را تحریک نکنید

- در هنگام کار با وسائل موتوری مثل ماشین چمن زنی نیز مراقب باشید برای اینکه ، این وسائل هم حشرات را تحریک میکنند .

-اگر زنبورر را در نزدیکی خود دیدید بجای نابود کردن آن با وسائل مثل مگس کش موقتاً آن منطقه را ترک کنید .

-اگر در مناطقی از طبیعت که حشرات زیاد وجود دارد، حضور پیدا کردید سعی کنید از لباسهای بارنگ روشن ، عطرهای بسیار خوشبو و قوی و یا بردن نوشیدنیهای شیرین اجتناب کنید زیرا تمام این موارد باعث جذب زنبورها بطرف شما میشوند.

-در هنگام حضور خود در طبیعت از پیراهنهای آستین بلند و شلوار و نه شلوارک استفاده کنید .

- اگر سابقه واکنشهای شدید آلرژیک به نیش زنبور را دارید، باید استفاده از اپی نفرین را آموخته تا قبل از رسیدن به مرکز اورژانس آنرا تزریق کنید. این اقدام می تواند نجات دهنده جان شما باشد. در ضمن باید شما این کیتها را در چند جا داشته باشید مثل داخل اتومبیل، منزل، محل کار، داخل کیف خود و … تا در همه موقعیتها در دسترس باشد .

- اگر فرد سابقه واکنشهای حساسیتی شدید به نیش زنبور دارد باید از پزشک خود در مورد مشاوره با یک متخصص آلرژی مشورت بخواهد . این متخصصان در روشی که بنام « ایمن درمانی » معروف است با تزریق مقادیر بسیار کم سم زنبور به فرد بطور متوالی باعث حساسیت زدائی فرد به آن شده و احتمال ایجاد واکنشهای خطرناک در آینده را از ۶۰% تا ۵% کاهش می دهند.

• عاقبت بیماران زنبور گزیده :
در کل اکثر بیماران که یک یا تعداد معدودی گزش دارند مشکل خاصی نخواهند داشت و درد و خارش هم فقط در طول روز اول پس از گزش آنها را آزار خواهد داد .

ولی در افرادی که گزشهای چندگانه دارند گاهی عوارض خطرناک تاخیری از خود نشان میدهند (حتی اگر افراد غیر حساس به نیش زنبور باشند) و بنابراین این باید با مراقبتهای پزشکی اولیه از شدت این عوارض کاست .

مشکل اصلی در زنبور گزیدگی مربوط به افرادی است که واکنش حساسیتی از خود نشان میدهند که نیاز به مرقبتهای پزشکی اورژانس برای کاهش بروز عوارض خطرناک و حتی مرگ دارند. هرگونه تاخیر در این مراقبتها میتواند به قیمت جان فرد زنبور گزیده تمام شود، اگر چه گاهی در این بیماران حتی با مراقبتهای اورژانس و به موقع نیز شاهد عوارض شدید و حتی گاهی مرگ نیز خواهیم بود .
ناشناس
   
نکته 2601
می اندیشم که خم و راست شدن "ادیسون" در آزمایشگاهش وقتی که می خواست لامپ برق را اختراع کند، زیباترین نماز ها بود؛

تصور می کنم که "مادام کوری" که بهترین سوخت هسته ای (رادیم) را کشف کرد، وقتی از صبح تا شب آنچنان غرق تحقیق بود که لب به هیچ خوراکی نمیزد با شکوه ترین روزه ها را گرفت؛

می نگرم که "گراهام بل" و همکارش "واتسون" فاصله دو اتاق طبقهٔ بالا و پایین را می رفتند و می آمدند تا تلفن اختراع شد، بهترین هرولهٔ حج شکل گرفت‌؛

می بینم که "خیام" با تبدیل ریاضیات از خطوط و اشکال به إعداد و محاسبات منزه ترین خمس و زکات را در طول 90 سال پرداخت کرده؛
می اندیشم
تصور می کنم
می نگرم
می بینم
عدالت خداوند این نیست که اینان را درآتش بسوزاند ولی کسانی که حق میخورند ولی حج میروند،
کسانی که اختلاس میکنند ولی خمس وزکات میپردازن،
و کسانی که نان دیگران رامیبرند ولی روزه میگرند به بهشت روند !!
"حتما معنی عدالت این نیست"
ناشناس
   
ضرب المثل 1761
اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
تفسیر:بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت.
ناشناس
   
حکایت 2708
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی، بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
ناشناس
   
دانستنیها 248
خواص بینظیر نبات داغ
نبات انواع مختلفی دارد و از قدیم در خانه همه ایرانیان یافت میشود و از آن برای درمان بسیاری از بیماری ها استفاده میشود. در ادامه با خواص بی نظیر نبات آشنا شوید.
- تکرر ادرار نیز با نوشیدنی های گرم نبات داغ قابل درمان است.
برای افرادی که بعلت کهولت سن یا حوادث ناگوار دچار کم حواسی می شدند چای نبات داغ و آبجوش نبات داغ توصیه می شده . از فوائد دیگر نبات درمان کم حواسی می باشد.
از آنجا که از نشانه های بلغم ، نقرس ، فلج شدن قسمتی از بدن ، پیسی و لقوه و رعشه می باشد لذا مصرف مرتب نبات ، چای نبات ، قهوه و نبات ، آب جوش نبات و نبات داغ جهت رفع بلغم پیشنهاد می شود.
-علاج و درمان تنگی نفس ، تپش قلب و کرم های کدو یا کرمک در انتهای روده بزرگ نیز شکل های متفاوت مصرف نبات توصیه شده است....
ناشناس
   
حکایت 1388
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.
تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
ناشناس
   
اشعار 4091
نیامدی

چشمم زگریه خون شد سویم نظر نکرد
با یک نگاه درد دلم را بدر نکرد

شب را به یاد تو بخدا روز می کنم
اما به قلب سنگ تو آهم اثر نکرد

یک شب چرا به کلبه ی تارم نیامدی
آن آفتاب حسن تو شامم سحر نکرد

دریای خون ز دیده ی ( فکرت ) روانه شد
اما او کام تلخ مرا چون شکر نکرد
فکرت
   
نکته 2258
قبلاً خانمها می گفتند دکتر محرم آدمه.
بعد گفتن روحانی مسجد محرمه.
.
.
.
.
.
.
بعدش کم کم عکاس و فیلمبردار و عاقد و پسرخاله و برادر شوهر و شوهر خواهر و همکار و رئیس هم محرم شدن....
الان که فقط موقع نماز چادر می پوشند ظاهراً فقط خدا نامحرمه!
ناشناس
   
دانستنیها 2723
«گیمیلو» اختلاس گربابلی دوران کوروش بزرگ

الواح معبد »ا آنا« اختلاسهای گیمیلو بابلی را با زبان بی زبانی برای ما بازگفته تا امروز کهنترین اختلاس تاریخ رابازخوانی کنیم.در سال538ق.م مقامات معبد اآنا درشهر اوروک محاکمه ای برعلیه گیمیلو تشکیل دادند.این مرد که شخصی حیله گر بوده است و از به کار بردن هیچ وسیله ای خود داری نداشته است پیشتر هم در مقام »کسی که مسوول درآمد احشام اآنا بوده است« شایعاتی در اطراف خود پدید آورده و همان وقت برای دادگاه مسلم شده بود که او به دزدیدن احشام اقدام کرده و به همین جرم محکوم شده بود؛اما همچنان کارهای خود را در اآنا تصدی میکرد و ظاهرا" با پارتی بازی و پشتیبانی مقامات عالیتر از طریق تقلب به ثروت اندوزی ادامه داده بود. وحتی بعد از محکومیت از ساتراپ تقاضای تجدیدنظر کرده بود تا آنکه سرانجامم دادگاه شهر اوروک تصمیم گرفت او را به دادگاه شاهی در بابل بفرستد؛ اما ظاهرا نه دادرسی و نه محکومیت مجد د مانع آن نشدند که گیمیلو موقعیت خود را بار دیگر درزمان کمبوجیه مستحکم نکند؛ زیرا مجددا" مسوولیت احشام معبد به او سپرده شد.در آغاز سلطنت داریوش گیمیلو حتی مزرعه خرما و یک مزرعه جو را نیز برعهده گرفت ؛وبا همین عنوان بود که دیده میشود عریضه ای به حسابداری بابل فرستاده است تا از شرایطی که بر او تحمیل شده است شکایت کند.سرانجام مقامات معبد اآنا که از تخلفات او به جان آمده بودند،در سال 520ق.م یعنی درزمان داریوش بزرگ اورا احضار و از اجاره داری محروم کردند و گیمیلو به این ترتیب نقش پیمانکاری معبد را از دست داد و از صحنه بیرون رفت.لوحه ها از سرنوشت او چیزی نگفته اند ولی به طور ناگهانی گیمیلو درتاریخ گم میشود .شاید شغل نان و آب دارتری بدست آورده بوده است.!!!!

گردآوری ونگارش : علی آریایی
بن مایه ها :
متون میخی موزه لوور و دانشگاه بیل
تاریخ امپراتوری هخامنشی پیر برایان /جلد اول
دیگران
   
مناجات 602
پروردگارا به من توفیقی ده که حال "حالم" چنان باشد...
که حال فردای من شکرگزار حال دیروزم باشد.
ناشناس
   
حکایت 1925
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد
گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!
لئو تولستوی
   
نکته 2829
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
گلایه 364
ﺑﻌﻀــــــﯽﻫـــــﺎ ﺣــــــﺮﻓﯽ ﻣﯽﺯﻧﻨـــــﺪ ...
ﻭ .. ﺩﻟــــﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻜﻨﻨـــــﺪ ...
ﺑﻌـــــﺪ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔــــــــﯽ ﺭﻭﺑــــﺮﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻠـــــﺐِ
ﺷﻜﺴﺘــــــﻪ ...
ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻨـــــﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨــــــﺪ : ﻧﺎﺭﺍﺣــــــﺖ
ﺷــــــﺪﯼ ؟؟؟
ﭼﻘـــــــﺪﺭ " ﺯﻭﺩ ﺭﻧﺠـــــﯽ " ﺗﻮ !... ﻣــــﻦ ﻛﻪ
ﭼﯿــــــﺰﯼ
ﻧﮕﻔﺘـــــــﻢ
ناشناس
   
عاشقانه ها 1504
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
با دوتا چشم عسل، خون مرا ریخته است
یک نفر بخت خودش را به گذرگاه خیال
بر سر موی پریشان تو آویخته است
مثل یک آدم دلمرده به دورازهمه کس
اشک رخساره به خون دلم آمیخته است
آنکه اندیشه و فکرش ، همه آزار من است
سرب ، در حنجره زخمی من ریخته است
شاعران گرچه گرفتار خیال اند ولی
عاشق روی تو یک آدم فرهیخته است
مانده ام با همه پرهیز من ازآدم ها
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
دیگران
   
نکته 3125
کسی که بتونه تو تنهایی خوشحال باشه
خیلی وقته آب از سرش گذشته
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com