شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 61
بالاترین لذت در زندگی انجام کاریست که دیگران نمیتوانند
ناشناس
   
نکته 2584
وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…
حسین پناهی
   
نکته 2885
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارتان باشيد...
ناشناس
   
شوخی 1250
یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،آقا من سه روز بهش آب میدادم.روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون...
.
.
.
.
.
اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه!!
برگرفته از واقعیتهای دهه شصت...
ناشناس
   
نکته 290
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ، ﻋﺎﻗﺒﺘﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺳﻘﻒ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ
ناشناس
   
حکایت 3704
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
پائولو کوئیلو
   
لطیفه 681
روزى جوانی نزد بزرگى رفت و گفت: عرضی دارم
بزرگ گفت عرضت را بگو
جوان عرضش را گفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
سپس به جوان گفت : طولت را هم بگو
جوان طولش را نیز بگفت
و بدین ترتیب مساحت جوان را اندازه گرفت
ناشناس
   
نکته 1467
شما بدون تسلط بر خود ؛
نمی توانید فاتح دیگران باشید .......!
ناشناس
   
نکته 1211
صداقت هدیه ی بسیار ارزشمندی است،
آن را از انسان های کم ارزش انتظار نداشته باشید.
ناشناس
   
تلنگر 2611
حكم اعدام بود...
اعدامى لحظه اى مكث كردو بوسه اى بر طناب دار زد.
دادستان گفت:
صبركنيداقاى زندانى اين چه كاريست ؟!؟
زندانى خنده اى كردو گفت :
سلامتى طناب كه نميزاره زمين بيوفتم ،
ولى ادم ها!!!!!!بدجور زمينم زدن !......
ناشناس
   
لطیفه 1792
علت اینکه میگن با ازدواج دینتون کامل میشه ، اینه که :
تو دوره مجردی فکر می کنی دنیا بهشته؛ بعد از ازدواج
به جهنم هم اعتقاد پیدا می کنی و دینت کامل میشه
ناشناس
   
اشعار 3982
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
نکته 2998
کاش انسانها
همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند
کمی هم از پَستی هراس داشتند!
ناشناس
   
پند و اندرز 3718
اگر يقين دارى كه روزى پروانه ميشوى
بگذار روزگار هرچه ميخواهد پيله كند!
ناشناس
   
نکته 2053
از مولانا عضدالدین پرسیدند،که در گذشته مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند، و چگونه است که اکنون نمی کنند؟...گفت:مردم این روزگار را چندان ظلم وفقر و گرسنگی افتاده است،که نه از خدایشان یاد می کنند و نه از پیغمبر...!!!
رساله دلگشا
عبید زاکانی
   
عاشقانه ها 781
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
نکته 2795
انسان های بزرگ راجع به ایده ها صحبت می کنند،
انسان های متوسط راجع به اتفاقات،
و کوتوله ها در مورد افراد !
داستایوفسکی
   
دل نوشته 531
می گویند ساده ام...!
می گویند از پشت کوه آمده!
انگار نمی دانند،
هر روز صبح از پشت کوه
خورشید طلوع می کند...
ناشناس
   
تلنگر 704
بهترین دوستم آینه است
وقتی من گریه می کنم او نمی خندد
چارلی چاپلین
   
اشعار 3990
چندیست که ای آفت دوران خبرت نیست
در کوچه و در برزن و میدان ، خبرت نیست

رفتی تو از این کوی و گذر ، خرم و دلشاد
وز محنت دیرینه یاران خبرت نیست

دوشینه به بام آمده تا روی تو بینند
صبح آمد و ای ماه ، کماکان خبرت نیست

دل میبری از عامی و زاهد به نگاهی
از گمرهی خلق مسلمان خبرت نیست

نرخ شِکٌرَت رایج بازار شکسته
حیف است که از قیمت احسان خبرت نیست

این کوچه و آن کوچه چه غوغاست ز حُسنت
بردی ز دل شهر تو ایمان ، خبرت نیست

با باده لبریز خود اندوه که شویم
از پاکی اندیشه مستان خبرت نیست

عمری شده در قصد تو ای کعبه آمال
کز راه دل و خار مغیلان خبرت نیست

از راه دراز آمده ام بوسه بچینم
از ذائقه تشنه مهمان خبرت نیست
آرمان ایزدی
   
حکایت 1921
سرگذشت یک بچه تنبل

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮاﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می ﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی - ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ
دیگران
   
تلنگر 309
بچه ای به مادرش گفت: اگر بهشت حق توست ، چرا در دستانت نیست و زیر پاهایت قرار گرفته؟
مادر گفت : آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم
ناشناس
   
نکته 566
ببين رفيق....
راهتو عوضي برو.....
ولي....
.
.
.
با عوضي راه نرو....!!!
ناشناس
   
حکایت 2180
شاه عباس از وزیر خود پرسید:"امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟"وزیر گفت:"الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!"

شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم."
ناشناس
   
نکته 1096
مردها خیلی هم خوبند...
دوست داشتنی و مهربان..
عاشق محبت واقعی...
گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند..
و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...
بیشترشان درد کشیده اند...
و اکثرا غمهایشانرا در وجودشان مخفی کرده اند..
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد..
مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند..
همانهای که اگر عاشق شوند ؛
برایتان شاملو می شوند ،و بیستون میکنند...
و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...
اری اینها مرد هستند...
فروغ فرخزاد
   
پند و اندرز 3022
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش...
ناشناس
   
نکته 2916
برای کشتن یک زن کافی ست
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی :
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند

و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم
تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری

برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش
ستایش کردن تمام جان یک زن را یاد بگیرید.
ناشناس
   
نکته 2725
ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، می را نخورده مستم
آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟
تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را
آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا
باید که خلوتی با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها برای یک شب ، از پیش او سفر کرد
وقتی که آمدش باز ، تا این که گوید آری
یک حجله دید و عکسی ، بر آن به یادگاری
خود را ز پیش ماهی ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهی عشق ، بی آب مرده بودش
نالید و یادش افتاد ، از ماهی آن صدایی
وقتی که گفت با عشق ، می میرم از جدایی
ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!
ناشناس
   
نکته 761
رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن:
اول پیدا کردن شباهتها
دوم احترام گذاشتن به تفاوتها
ناشناس
   
نکته 1847
من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.
سقراط
   
نکته 1332
نه از خودت تعریف کن و نه بد گویی .
اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت!
کنفوسیوس
   
عاشقانه ها 3624
یک بغل دلدادگی را میفروشم میخری؟
خوابهای بچگی را میفروشم، میخری؟

بعد عمری عاشقی امسال انبارم پر است
حسرت و بیچارگی را میفروشم، میخری؟

گر نوشته بودمش، باری خودش تاریخ بود
سالها آوارگی را میفروشم ، میخری؟

زیر خاکی هم در این مجموعه دارم مشتری
پیری و افتادگی را میفروشم ، میخری؟

بعضی از اقلام این فهرست قیمت دار نیست
مردی و آزادگی را میفروشم ، میخری؟

جنس اعلاء دارم اما حیف تاریخش گذشت
این سراپا سادگی را میفروشم ، میخری؟

یک متاع خوب دارم، کار ایشان ، اصل اصل
مستی و دیوانگی را میفروشم ، میخری؟

عمر رفته، عمر مانده، کلهم هر چی که هست
فله وار این زندگی را میفروشم ، میخری؟

وزن دارم،قافیه دارم، ولیکن جور نیست
یک غزل درماندگی را میفروشم، میخری؟
آرمان ایزدی
دیگران
   
حکایت 2945
بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت.
بازرگان عزم سفر كرد.
از بهر زنش جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد
كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد،
يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم،
مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:
چيزي نكند زهره كه ننگي باشد؟
بر جامه او ز نيل رنگي باشد؟
خادم باز نبشت كه:
گر آمدن خواجه درنگي باشد
چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!
عبید زاکانی
   
نکته 897
مردن ناگوار نیست...
بلکه راه زندگی را ندانستن..
ناگوارتر از مرگ است.
ویکتور هوگو
   
شوخی 1
فرقی نمیکنه که به یه دوپا زیادی جو بدین یا به یه چهار پا زیادی جو بدین
به هر حال از هر دوشون جفتک میخورین
ناشناس
   
نکته 2104
روزی قرار بر اعدام قاتلی شد . وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارین.آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند.
روانشناس رو به حضار گفت : مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود ؟
همه جواب دادند بله.
روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم .
همه قبول کردند.
روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت :
ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد . همه از این گفته روانشناس تعجب کردند، روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید، مرد احساس سوزش کرد . ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت .
سپس روانشناس قطره چکانی برداشت و روی دست مرد قطره قطره آب می‌ریخت و مدام به او میگفت:
تو خون زیادی از دست دادی و به زودی خواهی مرد . مرد قاتل خیال میکرد رگ دستش زده شده و به زودی میمیرد، در صورتی که دستش خراش کوچک هم نداشت .
مدتی گذشت و دیدند که قاتل دیگر نفس نمیکشد .
او مرده بود ولی با تیغ؟ با دار؟ خیر…
او فقط و فقط با زهری به اسم تلقین مرده بود!
ناشناس
   
دل نوشته 1336
من ادعا نمیکنم همیشه به یاد آنهایی هستم که دوستشان دارم .
ولی ادعا میکنم در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم!
ناشناس
   
دل نوشته 2995
بعضیا مثل خود شعرند...
ردیف و قافیه دارند...
وزن دارند...
اگر نباشند... موسیقی زندگی گُم می شود
و ریتمش ناهماهنگ...
اصلاً آمده اند که زندگی را زیبا کنند...
ناشناس
   
گلایه 2500
باید باور کنیم

تنهایی ...

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست ،

روزهای خسته ای ...

که در خلوت خانه پیر می شوی

و سال هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است

تازه ...

تازه پی می بریم

که تنهایی

تلخ ترین بلای بودن نیست ،

چیزهای بدتری هم هست :

دیر آمدن!

دیر آمدن!
ناشناس
   
نکته 185
تنهایی هیولای عجیبیست
روزهای هفته را می بلعد
غروب جمعه بالا می آورد...
ناشناس
   
نکته 2870
سربازان از پیروزی در جنگ ناامید بودند.
فرمانده به آنها گفت:
سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز می شویم و اگر خط شود شکست می خوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
ناشناس
   
گلایه 1223
کسی هرگز نمیفهمد چه بغضی در گلو داری
تحمل میکنی دایم-دروغی تلخ و تکراری-
نه او سهم تو از دنیاست، نه تو سهم خیال او
برو ، دیگر رهایش کن ، نگو هی دوستش داری
نگو یک معجزه کافیست تا او سهم تو باشد
چه امیدی؟ چه اعجازی؟ تو باید دست برداری
تصور کن که او دایم به دنیای تو وابسته است
عجب تصویر مخدوشی؟ عجب؟! تا کی خودآزاری؟
ببین ! دنیا همین بوده پس از این هم همین...اما-
کدامین عشق پا برجاست؟ کدامین عشق اجباری؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2447
خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت
در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت

من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام
نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت

تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام
بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت

من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است
آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت

شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم
عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت

خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی
یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت
ناشناس
   
نکته 2880
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
دل نوشته 2118
آن روزها که بوتاکس حالت چشم هایمان را عوض نکرده بود
و عمل های جراحی گونه هایمان را برجسته و بینی هایمان را کوچک،
و لب هایمان با ژل های موقتی پف نمی کرد
آن روزها که ابرو و مژه و ناخن و سینه و موی مصنوعی نداشتیم؛
آدم های آرام تری بودیم
وسواس زیباتر شدن نداشتیم
خودمان بودیم
و چشم هایمان وقتی زن زیبایی می دید سرشار از تحسین می شد نه تعجب ...
آن روزها مردهایمان نه دغدغه بزرگ کردن عضله داشتند نه ابرو برمیداشتند نه گوشواره می انداختند نه عمل های زیبایی می کردند
اما پای قول و قرارهاشان محکم تر می ایستادند
چشم شان به اینهمه زیبایی های مصنوعی زنان عادت نداشت
سلیقه هاشان هم فرق داشت و تو آنقدر در مقابل اشتیاق نگاه مرد کنار دستی ات به صورت و بدن مصنوعی زن دیگر احساس حقارت نمی کردی...
مردهایی که از دیدن این تغییرات در خانم های دیگر لذت می برند اما آن را برای همسر خود نمی خواهند...
قبل تر ها چهره ها هویت داشت
و هر چهره منحصر به همان فرد بود ولی حالا زن ها و مردها شبیه زیاد دارند در اجتماع....
کاری نمی شود کرد موجی راه افتاده و خیلی ها دارند سوار این موج زیباتر و جذاب تر می شوند....
مخالف عمل های زیبایی نیستم اما
هر جور فکر می کنم قبلتر ها از خودمان راضی تر بودیم انگار
این روزها وسواس بیش از حد پیدا کرده ایم به ظاهرمان
هر چه تلاش می کنیم باز در ظاهرمان یک نقطه ای هست که به نظرمان ناجور است و ما باید اصلاحش کنیم
باطنمان هم که خیلی مهم نیست چون جلوی چشم نیست
ناشناس
   
نکته 395
شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف <ض> در کلمه "و لا الضالین" ولی غافل ازآن که خود عمریست در گمراهی به سر می بریم...
به راستی ما به کجا می رویم...
حسین پناهی
   
نکته 2465
یک رشته معتقدات خرافی و تخیلی است که انسان آنها را در خمیر مایه احساسات و هیجانات خود نسبت به نیروها و موجودات ناشناخته و غیر مرئی که بنا به باورش دارای توان معجزه گر هستند ، ایجاد و در پناه آنها در خود آرامش و توانمندی احساس می کند .
ناشناس
   
حکایت 2006
وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮه اشک بود .
مرحوم حسین خرازی
دیگران
   
نکته 231
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!
یکی دیگه شیک نمی پوشه..
یکی دیگه آرزویی نمی کنه..
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده..
یکی دیگه به خودش نمیرسه..
یکی مدام ترانه های غمگین گوش میده..
یکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمی گیره..
یکی محبت نمیکنه..
یکی دیگه محبت نمی پذیره..
اینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند...
پائولو کوئیلو

متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...
دیگران
   
نکته 762
دوست داشتن کسی که معنی دوست داشتنت را نفهمد درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت برای مادر بزرگت است
تو ساعتها حرف میزنی و او بافتنیش را می بافد...
آلبرت انیشتین
   
نکته 3620
در زمان حضرت موسی یک مرد عابد و زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود شب وروز عبادت میکرد.
اما خودش هم می فهمید که در این عبادت کردن و نماز خواندن و دعا خواندن ذوق و حالی که باید داشته باشد ندارد.گاهی به فکر فرو می رفت ودر حالی که ریش بلند و پر پشت خود را شانه می کرد با خود می گفت: نمی دانم کار من چه عیبی دارد.من که از مال دنیا چیزی ندارم.من که تمام دلم پیش خداست، پس چرا خودم هم باورم نمی شود که این دعا وعبادت را خدا می پسندد...این بود که تا یک روز حضرت موسی را دید و گفت:ای موسی احوال من اینست نمی دانم چرا از این همه دعا لذت نمی برم وچرا دلم شور می زند و خوبی خودم باورم نمی شود. خواهش می کنم تو که در کوه طور با خدا مناجات می کنی این مسئله را بپرسی که چرا من ذوق و حال ندارم؟
چرا هیچ وقت اشکم جاری نمی شود؟
چرا دلم از محبت خدا لبریز نمی شود؟
چرادلم از صفا وشوق نمی لرزد؟من که مانند همه دوستان خدا شب وروز عبادت می کنم این بی حالی به چه دلیل است؟
موسی گفت:بسیار خوب،می پرسم.
حضرت موسی در هنگام راز ونیاز با خدا احوال آن مرد عابد را بیان کرد و علت بی حالی او را پرسید خدا جواب داد که :
ای موسی درست است که این مرد خودش را به عابدان و زاهدان شبیه کرده است و شب وروز دعا می خواند ولی یک چیز کم دارد و آن هم خلوص است.در هر کاری اخلاص شرط کمال است فکر آدم باید خالص باشد و تمام متوجه یک چیز باشد اخلاص فقط در کوه و صحرا نیست در همه جا هست. بسیارند کسانی که در میان مردم زندگی می کنند،اما با خدا یک رنگند اخلاص صفا میدهد و شوق ذوق می آورد ولی این مرد تمام دلش پیش خدا نیست.قسمتی از فکرش همیشه مشغول ریش خودش است.
دائم ریش خود را شانه میکند وقتی سرش را به سجده میگذارد در فکر این است که ببیند ریشش به زمین میرسد یا نه وقتی کسی به دیدنش می رود می خواهد ریشش مرتب باشد وقتی جلوی آیینه می رود برای چشم بیانی خودش که به او دادیم شکرگزار نیست و بیشتر حواسش پیش ریشش است که خودش آن را نگهداری می کند. درست است که او خدا را ستایش می کند و دعا بسیار می خواند و از خیلی بدی ها دوری می کند امّا این توجّهی که به ریش خود دارد جای چیزهای دیگر را گرفته است.
چه فرقی می کند یکی در فکر پول است، یکی در فکر مقام است، یکی در فکر حیله و ریاکاری است.
او هم در فکر ریش و چون اخلاص ندارد و در یاد خدا خالص نیست دلش هم صفا ندارد. عبادت هم ذوق ندارد. این است که خودش هم باورش نمی شود و حق دارد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1692
رقص گلهای شقایق دیده ای؟
حالت چشمان عاشق دیده ای؟
محو پرواز کبوتر گشته ای؟
از نگاهی تو مکدر گشته ای؟
با قناری ها دوبیتی خوانده ای؟
خنده ای را بر لبی بنشانده ای؟
محض یارت کوچه ای گز کرده ای؟
فارغ از دنیا دمی حظ کرده ای؟
گر چنین با زندگی سر کرده ای!
درس عشقت را تو از بر کرده ای....
ناشناس
   
نکته 1590
انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.
نیچه
   
نکته 1746
گرامي ترين ها و زيباترين ها در جهان نه ديده مي شوند و نه حتي لمس مي گردند؛ آنها را تنها بايد در دل حس كرد.
هلن کلر
   
خواص گیاهان دارویی 21
ویرجین مری کوکتل آب گوجه فرنگی
یکی از رایج ترین نوشیدنی ها برای صبحانه یا میان وعده ها آب گوجه فرنگی است. طبیعتا این نوشیدنی میزان قابل ملاحظه ای ویتامین سی مورد نیاز شما را در اختیارتان قرار می دهد.

یک لیتر آب گوجه فرنگی تهیه کنید. می توانید از نمونه های صنعتی آن نیز استفاده کنید.
یک لیوان پر آبلیموی تازه به آن اضافه کنید.
به میزان موردعلاقه تان فلفل سیاه و نمک به آب گوجه فرنگی بریزید. البته باید توجه داشته باشید که این نوشیدنی بطور سنتی خیلی تند باید آماده شود.
دو قاشق چایخوری سس تند( ترجیحا تاباسکو) به نوشیدنی اضافه کنید.
در پایان نوشیدنی ها را در لیوان بریزید و آن را با یک ساقه ترد و برگ دار کرفس تزیین کنید.
ناشناس
   
اشعار 4099
گهی خنــدان گهی گـریان کنی دل
گهی درمــان گهـی ویـــران کنی دل
دلــم در آتــش غــمها بـــســوزی
ســرت گــردم چــرا بریــان کنی دل
فکرت
   
دل نوشته 3069
در خیالات خودم
در زیر بارانی
که ....
نیست
می رسم با تو به خانه
از خیابانی
که ....
نیست
می نشینی روبرویم
خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت
توی فنجانی
که ....
نیست
باز می خندی
و
می پرسی
که ....
حالت بهتر است ؟
باز
میخندم
و می گم
خیلی ..........
گرچه می دانی
که....
نیست
شعر می خوانم برایت
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم
توی گلدانی
که ....
نیست
وقت رفتن می شود
با بغض می گویم
نرو
پشت پایت اشک می ریزم
توی ایوانی
که ....
نیست
می روی
و
خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها می شوم
با یاد مهمانی
که ....
نیست
ناشناس
   
دانستنیها 651
مورچه ها ! بروید بیرون

برای خارج کردن مورچه ها از خانه تان میتوانید از روش هایی که نه هزینه زیادی دارند و نه کار سختی هستند، استفاده کنید. با به کار بردن این روش ها به جای حشره کش های شیمیایی، می توانید به خودتان مدال نجات زمین را بدهید.

سرکه:
پیشخوان، کابینت‌ها و هر مکان دیگری را که محل عبور مورچه‌هاست با محلولی از سرکه سفید و آب که ۵۰ – ۵۰ با هم مخلوط شده‌اند، پاک کنید. در طول روز چندین بار این عمل را تکرار کنید تا اثر بهتری داشته باشد. مورچه‌ها از بوی سرکه نفرت دارند و فضاهایی را که آغشته به این بو هستند، از مسیرشان حذف می‌کنند.
گچ یا پودر بچه:
تمام مسیر عبور مورچه‌ها را از مقصد، با گچ خط بکشید و یا پودر بچه بپاشید. مواد تشکیل دهنده گچ و پودر بچه، دفع کننده‌ای طبیعی برای مورچه‌ها هستند.
ادویه‌جات:
دارچین، نعناع، فلفل‌هندی، فلفل‌قرمز، فلفل‌سیاه، میخک یا سیر( هر کدام که در دسترس تان بود ) را در لانه‌ی مورچه‌ها بریزید.
با گذاشتن برگ بو در کابینت‌ها، کشوها و محفظه‌ها می‌توانید از حضور مورچه‌ها جلوگیری کنید. بوی این گیاهان یک دفع‌کننده طبیعی و قوی علیه مورچه‌هاست.
تفاله قهوه را در باغ و دورتا دور فضای بیرونی منزلتان بپاشید. مورچه‌ها و گربه‌ها هر دو از این بو بیزارند و خانه ترجیح می‌دهند وارد خانه‌ای که بوی قهوه می‌دهند نشوند.
پوست خیار و مرکبات:
پوست خیار و مرکبات را در مناطقی که مورچه‌ها حضور دارند بیندازید. در پوست خیار ومرکبات نوعی قارچ وجود دارد که برای مورچه ها سمی است و آنها به طور غریزی نزدیک آن نمی‌شوند.
با به کارگیری هر کدام از این روش‌ها می‌توانید با خیال راحت به زندگی بدون مورچه در خانه ادامه دهید.
ناشناس
   
نکته 2075

ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ .
. .
ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ . . .
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏ ﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ .
. .
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ . . .
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺍﺭ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ.
احمد شاملو
   
پند و اندرز 682
هر وقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن .
این شادمانی که اکنون دردست توست مدت زیادی نخواهد ماند .این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم می زنی ،همیشه با تو نخواهد بود .
همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کند ،تا ابد نیستند .
این صورتهای قابل اعتماد که به طرف توتوجه می کنند ،یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند،و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند ،دایمی نیستند .
قلب خودت را بر ایشان ارزانی بدار .
روزهایشان را از شادی پر کن .
در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش.
که طفولیت جز دو روزی بیش نیست و با چشم برهم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت .
اگر کودکی
با خرده گیری بزرگ شود، ملامت کردن را می آموزد.
با خصومت بزرگ شود، ستیزه جویی را می آموزد.
با استهزاء بزرگ شود، کم رویی می آموزد.
با شرم بزرگ شود، احساس گناه را می آموزد.
با بردباری بزرگ شود، تحمل را می آموزد.
با تشویق بزرگ شود، اعتماد به نفس می آموزد.
با تحسین بزرگ شود، قدرشناسی را می آموزد
ناشناس
   
گلایه 1321
نگرانم ...
پاييز كه برسد
ساعت ها را عقب ميكشند
دلتنگي ام
يك ساعت زودتر مي آيد ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2763
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
نکته 3203
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد

اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم

درست مثل چترِ خوب که باران را متوقف نمیکند

اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم

ابرها به آسمان تكيه ميكنند

درختان به زمين

و انسانها به مهرباني يكديگر...

گاهي دلگرمي يكی چنان معجزه ميكند

كه انگار خدا در زمين كنار توست.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2775
دِلْ به دِلَْبر دادم و ،دلدار ،دلْ را ، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد ،دلدار ،پا از دلْ کشید
دلْ به دنبال دِلَشْ ،دلْ دلْ کنان ، دلْخونِ دل ْ
دلْ ز دلبر خواستم ، دلبر ،دلْ از این دلْ برید
دلْ شکست و ، تیره روزی شد ، نصیب دلْ ، دِلا
دلْ در آتش سوخت ،دلبر ، بی مهابا شد ، پرید
حالْ ، دِلْ ماند و ، غم دِلْدار و ، اینْ دِلْداده ، آهْ
داده دِلْ ، این دِلْ ، دِلِ دلْدار ، مُفتْ این دِلْ خرید
دل شکست ، دلبر بریدْ و ، دِلْ ز دلبر سوخت ، دلْ
دِلْ بماند و ، یاد دِلدار و ، دلِ بی دل ْ
ناشناس
   
نکته 3611
در بيمارستان ها وقت شام و ناهار ، غذاها خيلي متفاوت است .

به يك نفر سوپ، چلوكباب و دسر مي دهند

و به يك كسي فقط سوپ مي دهند

و به يك نفر حتي سوپ هم نمي دهند و مي گويند كه فقط آب بخور

به يك كسي مي گويند كه حتي آب هم نخور

جالب است كه هيچ كدام از اين بيماران اعتراض ندارند

زيرا آنها پذيرفته اند كه كسي كه اين تشخيص ها را داده است طبيب است و آن كسي كه طبيب است حكيم است .

پس اگر خدا به يك كسي كم داده يا زياد داده ،
شما گله و شكوه نكنيد كه چرا به او بيشتر داده اي و به من كمتر داده اي .

اين كارها روي حساب و حكمت است..
همه اینها درست البته بشرطی که ما تنبلی و سهل انگاری خودمان را به پای حکمت خداوند قرار ندهیم.

پس همان طور که از پزشک و حکیم تشکر میکنیم شکر گذار خدا نیز باش
ناشناس
   
نکته 2036
یادمان باشد که ما ازدواج می کنیم که یک زندگی زیبا بسازیم
نه اینکه دو زندگی معمولی را خراب کنیم
ناشناس
   
نکته 3643
اواخر دهۀ 1980، لیزرل، دختر نابغۀ شهیر، 1400 نامه‌ای را که اینشتین نوشته بود به دانشگاه هیبرو تقدیم کرد با این شرط که تا دو دهه بعد از مرگ نویسنده انتشار نیابد. این یکی از نامه‌هایی است که اینشتین به دخترش نوشته است:

آن زمان که نظریۀ نسبیت را مطرح کردم، تعداد کسانی که آن را دریافتند زیاد نبودند؛ و آنچه را هم که هم اینک می‌خواهم بیان کنم تا به نوع بشر منتقل شود، با سوء تفاهم و تعصّبی که بر عالم حاکم است برخورد خواهد کرد. از تو می‌خواهم این نامه‌را آنقدر که لازم است، سالها، دهه‌ها، نگه داری تا جامعه آنقدر ترقّی کند تا آنچه را که ذیلاً توضیح می‌دهم بپذیرد.

نیرویی فوق‌العاده قوی وجود دارد که علم هنوز هیچ توضیح رسمی برای آن نیافته است. نیرویی که تمام نیروهای دیگر را در بر می‌گیرد و بر آنها حاکم است و حتّی فراتر از هر پدیده‌ای در عالم عمل می‌کند و هنوز آن را نشناخته‌ایم. این نیروی جهانی "محبّت" است.

وقتی دانشمندان در صدد یافتن نظریۀ واحدی در مورد عالم بودند، نیرومندترین نیروی نامرئی را فراموش کردند. محبّت نوری است که کسانی را که آن را دریافت یا عرضه می‌کنند نورانی می‌سازد. محبّت قوّۀ جاذبه است زیرا برخی را مجذوب دیگران می‌سازد. محبّت قوّه است زیرا بهترین چیزی را که داریم چند برابر می‌سازد و به عالم انسانی اجازه می‌دهد که در خودخواهی کورکورانه‌اش خاموشی نپذیرد و نابود نشود. محبّت مکشوف می‌شود و مشهود می‌گردد. برای محبّت است که زندگی می‌یابیم و جان می‌بازیم. محبّت خداست و خدا محبّت است.

این قوّه همه چیز را توضیح می‌دهد و به زندگی معنا میبخشد. این همان متغیّری است که مدّت‌های مدید از آن غفلت کرده‌ایم؛ شاید بدان علّت که از عشق میترسیم زیرا تنها نیرویی در عالم وجود است که انسان یاد نگرفته به ارادۀ خود آن را برانگیزد.

برای آن که محبّت را قابل مشاهده سازم، در معادلۀ مشهور خویش تغییر اندکی دادم. اگر به جای E=mc2 بپذیریم که نیرو برای شفای عالم را بتوان از طریق محبّت ضرب در سرعت نور به توان دو حاصل کرد، به این نتیجه می‌رسیم که محبّت نیرومندترین قوّه است زیرا حدّی برای آن وجود ندارد.

بعد از شکست عالم انسانی در استفاده و مهار دیگر قوای عالم وجود که علیه ما به کار گرفته شده، نیاز مبرم آن است که ما خود را به نوع دیگری از نیرو مجهّز سازیم.

اگر مایلیم نوع ما بقا یابد، اگر خواهیم که معنای حیات را دریابیم، اگر میل داریم عالم را نجات بخشیم و هر موجود ذی‌شعوری را که ساکن کرۀ ارض است رهایی دهیم، تنها پاسخ در محبّت نهفته است.

شاید هنوز آمادگی نداشته باشیم که مادۀ قابل انفجاری به نام محبّت تولید کنیم، ابزاری بس نیرومند که نفرت، خودخواهی و آزمندی را که نابودکنندۀ کرۀ زمین است، بالمرّه منهدم نماید.

امّا، هر فردی در درون خود مولّد کوچک امّا نیرومند محبّتی را حمل می‌کند که نیروی محبوس در آن منتظر است تا آزاد شود.

وقتی فرا گیریم که این نیروی جهانی را دریافت کنیم و ببخشیم، لیزرل عزیز من، تصدیق کرده‌ام که محبّت بر همه چیز غالب است؛ می‌تواند فراتر از همه چیز باشد، زیرا محبّت جوهر و عصارۀ حیات است.

در ژرفنای دلم متأسّفم که نتوانسته‌ام آنچه را که در قلبم، که در تمامی طول زندگی برای تو آرام میتپیده، بیان کنم. شاید اکنون برای عذرخواهی بسیار دیر باشد امّا چون زمان نسبی است باید به تو بگویم که تو را دوست دارم و از تو سپاسگزارم که به جواب نهایی رسیدهام. پدرت، آلبرت اینشتین
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 3661
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
حکایت 1800
ﯾﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ؛
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﮔﻬﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ
ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ؛ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻩ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ
ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻦ؛ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩ
ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ؛ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮﻫﺎ
ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ !!!
ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎ
دیگران
   
اشعار 4051
سرود دریا

شـدم مجنـون عـشقـت چـون دل دیــوانۀ دریا
نــجـاتـم ده زمـوج ســرکــش مــســتا نۀ دریا
چـودریا گه به ساحل گه به صخره میزنم سررا
مــگـربیـــرون بـــرآرم گــوهــر یــکــدانۀ دریا
تـویی دریای عـشق مـن، منم شـیدای ایـن دریا
بـه گـردابـــم بـــرد آخـــر غـــم جـــانـــانۀ دریا
تــودریایی منم چون زورق بشکسته وحــیران
اگـرافــتـم به گـــردا بــی کـــشم شــکــرانۀ دریا
تــودریـایی، مـنم دریا،من وتــوهـردو همـزادیم
بــبــین دریـا دلــی هــا را شــدم هــمخـانۀ دریا
نـه مـوجـم مـیبرد ازخـود، نـه تـوفان ونه گردابی
زبــس نــوشــیده ام مـن، ســاغـر مـردانۀ دریا
چنان مست وخرابم زان دوچشم مـست ومخمورت
خــــمـــارم نــشـــکـــنـد از بــادۀ پیــمــا نۀ دریا
گــهی مـست وخــروشــانی، گهی آرام وبی فـریاد
فـــریـــبم مـــی دهـی ای فـــتــنـۀ فـــتــا نۀ دریا
چـرا آرام وخاموشی ، چرا درخود نه مـی جوشی ؟
کــه تــا ازخــود شـوم بیــخود ازین خمخا نۀ دریا
مــرا دریـاب ای دریــا ! کـه چــشمان تــری دارم
اگـــرتــوفـــان شـــوم ویــران کـــنـم کاشـانۀ دریا
به دریا چون سپردم دل، نمـیدانم چه خواهـد شــد
فـــریــبــم مـی دهـــد ایــن بــازی طـفــلانۀ دریا
بــه خــوبـان گـرســپاری دل به گــرداب بـلا افتی
بــکــن دوری زمــــوج ســـرکــش ویـــرانۀ دریا
که خوبـان چون برنــد ازکـف دلی رابرنمیگـردند
همـــان بــهتر کــه بــاشی بـیخود و بیـگانۀ دریا
زمـــوج گـــیسوانــش شـــد پریـشان روزگـارمن
چـــرارفـــتــم مــیـــان مـــوج بــیبـــا کــا نۀ دریا
اگــرعــشق پریرویــان چوامـواج خـروشـا نـست
نــه میـــبیــنم کـــسی را عـــاقــل وفـــرزانۀ دریا
خـــرام ســرونــازش چــون خــرام رفتن دریاست
ازان روشــــد دلــــم بـــرجـــلوۀ شـــاهــا نۀ دریا
قـــیام قــامــت زیـــبا ، خــرام هـمچـو آهــویـــش
فـــریـــبا هـــست وهــمچـون جــلوۀ رنــدانۀ دریا
دلــم چــون درخــم گــیسوفــتــاده نــالـه هــا دارم
چـــه درد جــانــگــدازی دارد این غــمخــانۀ دریا
شـــدم غـــرق تــمـنای هــمآغوشی بـه گــردابی
چــه افــسونــی دمــیـدی تــا شــدم افـــسانۀ دریا
تـودریـای خـروشانی، تـوعـشـق مـن توتـوفـانی
بـکـــن مــستم، خــرابـم کـن ازیـن مـیخـانۀ دریا

( فکرت )
کابل
11/5/1370
این سروده برنده جایزه دوم و جنابان حیدری وجودی و رحیم الهام اول و سوم شدند. و ازطریق تلویزیون ملی در یکی از تالا ر های انترکانتینال ثبت و به نشر رسید .
فکرت
   
نکته 3195
شيطنت را فراموش نكنيد !

حتي اگر فيلسوف ترين فرد
در زندگيتان هستيد....
كودك درونتان، دلش مي گيرد گاهي ..
ناشناس
   
نکته 1288
ژاپنیا یه چیزی که تولید میکنن، شعارشون اینه:
هرگز نباید خراب بشه!
اروپایی ها میگن: چند سال کار کنه، ولی تو این چند سال خراب نشه و خوب کار کنه!
ایرانیا میگن: فقط همون لحظه که مشتری میخره خراب نشه، بعدش رو بیخیال!!
چینیا میگن: کارم نکرد، نکرد… ایرانیا میخرن!!
ناشناس
   
دانستنیها 1109
مى دونيد دليل اينكه ميگن طرف از دنده چپ پاشده چيه!؟!
طحال آدمی طرف چپ بدن قرار داره و مرکز تولید سوداست. سودا هم باعث عصبانیت و بدخلقی میشه.!! وقتی که به پهلوی چپ میخوابیم به علت فشار به طحال، ترشح سودا بیشتر شده و باعث میشه ما عصبانی و بدخلق از خواب بلند شیم.....
ناشناس
   
حکایت 2082
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 1436
بیماری شگفتی در جهان هست
وآن خواستن چیزی است
که نداری!
آندره ژید
   
نکته 766
آدمها رو با انتظار امتحان نکنید
انتظار آدمها روعوض می کنه
ناشناس
   
اشعار 4101
دلــم را غصه و ســودا گــرفــتــه
کـــه بــیـتو در دلــم غــم جا گـرفته
تــو رفتی من زغمها گریه کــردم
ببـیــن اشـــکـم رهی دریــا گـرفته
فکرت
   
نکته 2882
یك نكته را هرگز فراموش نكنيد :
لطف مکرّر، حق مسلّم مي گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...
ناشناس
   
اشعار 4033
نامردان
زخون دل ،
گلی در گلدان جانم-
قد کشید
زعطر دل انگیزش
جهانم تازه و تر شد...
دریغ ودرد-
جلادان ،
پرپرش کردند.
زعطرزنده گی
دل تهی شد
سراپا فریاد گشتم ؛
چه نامرد است این دنیا
چه نامرد
که نامردان –
لاف مردی می زنند.
فکرت
   
آرزوها 1049
مامانم بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست
منم خیلی راحت درش رو باز کردم و گفتم :اینم کاری داشت؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
بدجوری بغض گلمو گرفت..
سلامتی همه باباها
................واما ..................
به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها...؟
به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!
به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!
به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد
،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!
به سلامتی مادر .
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!
به سلامتی
مادر که دیوارش
از همه کوتاه تره !!!!!
ناشناس
   
نکته 1619
انسان با یک کلمه سقوط میکند و با یک کلمه به معراج میرود:
کلمه میتواند تو را مشتاق کند مثل :
"دوستت دارم"
تو را ویران کند مثل: "از تو بیزارم"
تو را تلخ کند مثل "خسته ام"
تو را سبز کند مثل: "خوشحالم"
تو را زیبا کند مثل: "سپاسگزارم"
تو را سست کند مثل: "نمیتوانم"
تو را پیش ببرد مثل: "ایمان دارم"
تو را خاموش کند مثل: "شانس ندارم"
کلمه میتواند تو را آغاز کند مثل:
از همین لحظه شروع میکنم،
از همین نقطه تغییر میکنم،
از همین دم یک طرح نو میزنم،
میتوانم..
میخواهم..
میشود...
ناشناس
   
نکته 2044
جاده موفقیت مستقیم نیست!
پیچی دارد بنام "شکست"
دور برگردانی بنام"سر در گمی"
سرعت گیرهایی بنام"افکار منفی"
و چراغ قرمزهایی بنام"دشمنان"
اما اگر یدکی بنام"اراده"داشته باشید
موتوری بنام"استقامت"
و راننده ای بنام"امید"
به جایی خواهید رسید که"موفقیت"نامیده میشود
گاهی وقتها باید یک نقطه بزاری
باز شروع کنی...
باز بخندی...
باز بجنگی...
باز بیفتی و محکمتر باشی...
ناشناس
   
نکته 371
آلزایمر گاهی درد نیست درمان است
ناشناس
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
ضرب المثل 849
ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
دل نوشته 2538
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری
که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود.

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
ناشناس
   
نکته 2900
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی توان اصلاح ندارند
ناشناس
   
تلنگر 147
بدترین نوع فاصله ای که بین دو نفر می تواند ایجاد شود
فهم نادرست از یکدیگر است
ناشناس
   
نکته 1912
حرف مردم مانند موج دریاست
اگر در مقابلش بایستی
خسته ات میکند!!
واگر با آن همراهی کنی
غرقت میکند!!
قرار نیست که همه آدمها شما را درک کنند
و این اشکالی ندارد.
آنها حق دارند نظر دهند و شما
کاملا حق دارید آنرا نادیده بگیرید....
ناشناس
   
حکایت 2375
ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ، ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻡ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ...
ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ
ﯾﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ. ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎ
ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺭﻭ
ﺩﻡ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﺵ ﺭا ﺣﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪﺀ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ
ﺗﺼﻤﯿﻤﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ. ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻭﻡ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ «ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ
ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻌﺬﻭﺭ »
ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ. ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻤﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﮐﻪ
ﻭﺳﻂ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ
ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻠﻞ. ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻔﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ
ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ
ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺒﻠﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﯿﺠﯽ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪﺀ
ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺠﻠﻠﯽ ﺍﺯ
ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ
ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ
ﻭﺷﺐ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ..
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﮔﺬﺷﺖ. ﺭﺍﺱ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ
ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﮑﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ
ﺑﺎ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﺵ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﺁﺷﻨﺎ
ﺷﺪ، ﺑﻪ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯼ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ، ﮔﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺗﺼﻤﯿﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﻣﻮﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ
ﺩﻫﻢ»
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻣﯽ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ
ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺧﺸﮏ ﻭ
ﺑﯽ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ . ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ « ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ؟ ﺁﻥ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﻫﺎ ﮐﻮ؟ ﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ؟ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ؟ «…
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺭﻭﺯ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺑﻮﺩ …
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍﯼ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ »
ناشناس
   
نکته 2601
می اندیشم که خم و راست شدن "ادیسون" در آزمایشگاهش وقتی که می خواست لامپ برق را اختراع کند، زیباترین نماز ها بود؛

تصور می کنم که "مادام کوری" که بهترین سوخت هسته ای (رادیم) را کشف کرد، وقتی از صبح تا شب آنچنان غرق تحقیق بود که لب به هیچ خوراکی نمیزد با شکوه ترین روزه ها را گرفت؛

می نگرم که "گراهام بل" و همکارش "واتسون" فاصله دو اتاق طبقهٔ بالا و پایین را می رفتند و می آمدند تا تلفن اختراع شد، بهترین هرولهٔ حج شکل گرفت‌؛

می بینم که "خیام" با تبدیل ریاضیات از خطوط و اشکال به إعداد و محاسبات منزه ترین خمس و زکات را در طول 90 سال پرداخت کرده؛
می اندیشم
تصور می کنم
می نگرم
می بینم
عدالت خداوند این نیست که اینان را درآتش بسوزاند ولی کسانی که حق میخورند ولی حج میروند،
کسانی که اختلاس میکنند ولی خمس وزکات میپردازن،
و کسانی که نان دیگران رامیبرند ولی روزه میگرند به بهشت روند !!
"حتما معنی عدالت این نیست"
ناشناس
   
لطیفه 1541
چهار نفر بودن اسمشون اینها بود
همه کس ، یک کسی ، هر کسی، هیچ کسی
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه ، هرکسی می تونست این کار رو بکنه ولی هیچ کس اینکار رونکرد یک کسی عصبانی شد جرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد سرانجام داستان این طوری شد هرکسی ، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده !!؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2193
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان ِ نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهٔ تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را

باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
ناشناس
   
نکته 124
یک دختر با شکستن یک ناخنش نه تای دیگه رو کوتاه میکنه
ببین دلش بشکنه چیکار میکنه
ناشناس
   
نکته 397
جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست...
ناشناس
   
نکته 592
دهان زشتگوی را باید با خاموشی وقار بست
فرانسیس بیکن
   
نکته 2353
دیتر هالروردن، (همان هنرپیشه معروف، دی دی):
از آدم های مذهبی بترسید!
اینان به درجه ای رسیده اند که مطمئن هستند هر غلطی بکنند اشکال ندارد، چون فکر میکنند با عبادت کردن
جبرانش میکنند..!
نادر شاه افشار:
هر آخوند را باید دوبار اعدام کرد، یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او،
و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل کار و تلاش آنان
میرزا آقاخان کرمانی(150سال پیش):
آخوند اگر دوست تو باشد با احکام شرعی مالت را میخورد، و اگر دشمن تو باشد با احکام شرعی خونت را می‌ریزد!
میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر آمدن یه روز خوب هستند، نه آوردنش!
دیگران
   
اشعار 4020
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
دل نوشته 2663
میخواهم زندگیم را آنطور که میخواهم ببافم...

یکی از زیر یکی از رو...
نه خوب نیست میشکافمش اینطوری زندگیم بیخودی کش میاید و با یک بارش سطحی آسمان به تنم گشاد و بد قواره میشود...
پس دوباره زندگیم را سر می اندازم....
یک رج زیر یک رج رو اینطوری بیشتر به دلم میشیند آنجایی که زندگی آزارم میدهد را از دانه هایش کم میکنم و آنجایی که خوشبختی را حس میکنم به دانه های زندگیم اضافه میکنم چقدر زبباست وقتی زندگیت را خودت ببافی و به تن کنی جوری که نه به تنت زار بزند نه تنگ باشد که جلوی نفست را بگیرد...
می
بافم رویای زندگی را...

ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com