شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
گلایه 3048
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود.!
گرچه آدم زنده بود !
از همان روزی که یوسف را برادرها
به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !
فریدون مشیری
   
گلایه 2958
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﺮﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ، ﮔﺮﮒ، ﮔﺮﮔﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺎﺷﯽ، ﺑﺎﺯ ﺭﻧﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﮐﻮﺩﮐﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﺪ
ﺳﺨﺖ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ناشناس
   
نکته 1968
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
نکته 2571
پنج شش نفر در اتاق انتظار مطب نشسته بودند که نوبتشان شود و دکتر صدایشان کند. کسی وارد شد و کنارشان نشست، احتمالاً بیمار تازه‌ای که باید بعد از همه‌ی آدمهای حاضر می‌رفت تو. صدای زنگی شنیده شد. با صدای زنگ، غیر از تازه‌وارد همه بلند شدند و چندثانیه ایستادند و دوباره نشستند. تازه‌وارد به اطرافش و به آدم‌های ایستاده نگاه کرد و علت را نفهمید. حدود یک دقیقه گذشت که دوباره صدای زنگ آمد و منتظران همان واکنش را نشان دادند و تازه‌وارد همچنان متعجب بود. این عمل تکرار شد و سر زنگ چهارم یا پنجم بود که بالاخره مقاومت تازه‌وارد شکسته شد و او هم به همراه بقیه با صدای زنگ سرپا ایستاد. احتمالاً به خرد جمعی و اینکه حتماً دلیلی پشت این کار هست اعتماد کرد. شاید اگر همچنان مقاومت می‌کرد از بقیه جدا می‌افتاد و معذب می‌شد و اینطور به نظر می‌رسید که دارد از امری سرپیچی می‌کند. به علاوه مگر با بلند شدنش چه اتفاقی می‌افتاد که بخواهد تن ندهد. منتظران یکی‌ یکی داخل اتاق دکتر می‌رفتند و کارشان انجام می‌شد و عمل برپا و برجا با صدای زنگ بیرون اتاق ادامه داشت. تازه‌وارد دیگری اضافه شد و او هم مثل مراجع قبلی هاج و واج بود و بالاخره تن داد و همراه بقیه برپا برجا کرد. دیگر از آدمهایی که قبل از مراجعان اخیر داخل اتاق انتظار بودند خبری نبود و همه رفته بودند اما حرکت مثل آیینی که سینه به سینه منتقل شده ادامه یافت و مراجعان بعدی را هم مبتلا کرد. این شرح ویدئویی بود که در فیس‌بوک دیدم و توضیحش ساده است: یک نفر بدون اینکه به کار خود فکر کند و دنبال دلیل منطقی برای انجامش بگردد، دنباله‌رو بقیه می‌شود و همین که بقیه هم این کار را انجام می‌دهند برایش کفایت می‌کند چون اگر بخواهد قبل از هر کاری به دلیلش فکر کند از بقیه و از جهان عقب می‌افتد. اگر کسی از آن تازه‌وارد بپرسد چرا با شنیدن صدای زنگ بلند می‌شوی می‌گوید چون همه بلند می‌شوند و این جوابی آشناست و بارها در موقعیت‌های مختلف شنیده‌ایم و ضرب‌المثل "چرخ را که از اول اختراع نمی‌کنند" هم همیشه برای کمک آماده است. در مواردی که حتا کمترین درگیری اخلاقی را داشته‌اند این اتفاق افتاده. مطمئناً بعضی‌ها فقط به این جواب بسنده نمی‌کنند و برای کارشان دلیل می‌آورند و این‌چنین کاری تئوریزه می‌شود و پذیرفته‌تر و موجه‌تر از پیش به حیاتش ادامه می‌دهد و اگر بخواهیم راه دور برویم و شورش را دربیاوریم می‌گوییم آنقدر به حیاتش ادامه می‌دهد که تبدیل به داده‌ی زیستی می‌شود که همراه ژن‌ها و بدون دخالت بشر انتقال می‌یابد و این‌طوری زندگی ما با انجام کارهای بی‌دلیل و پوچ انباشته می‌شود.

آدم دنبال اتفاق‌های مشابه دیگر می‌گردد و بیشمار مصداق پیدا می‌کند و به خود می‌گوید همه‌چیز مسری است مگر اینکه سیستم دفاعی قوی داشته باشی و حواست برای یک لحظه هم پرت نشود. یکی نوشته بود در تاکسی تا یکی کرایه را از جیبش درمی‌آورد و به راننده می‌دهد همه دست به جیب می‌شوند که کرایه را بدهند چون کرایه دادن هم مسری است. یا اینکه عادت‌های بیشماری را در خانواده‌ها می‌بینی که علت انجامش خیلی نحیف‌تر از بزرگی کار است، کارها بزرگ و مستمرند و دلایل گذرا و کوچک. روی مبل رو مبلی، روی فرش رو فرشی، روی یخچال رویخچالی و روی روکش صندلی ماشین یک روکش دیگر می‌کشند و در مورد متاخرتر حتا روی غذا هم روکش سلفونی می‌گذارند و بهداشت را دلیل کار خود ذکر می‌کنند. درحالی که هیچ آماری در دست نیست که بگوید آنان که روی غذاها و شیرینی‌ها سلفون نکشیده‌اند عمر کوتاه‌تر و زندگی ناسالم‌تری نسبت به رعایت‌کنندگان داشته‌اند یا کودکی که روی مبل بدون روکش بازی کرده تعداد دفعات بیشتر از کودکی که تمام اموراتش روی مبل روکش‌دار و روفرشی گذشته، به بیماری مبتلا شده. در جواب می‌گویند: "اینطوری خیالم راحت‌تره". آدم‌های معترض هم کم نیستند اما به نسبت در اقلیتند. در این مورد آخر بعضی شاکی‌اند از اینکه والدین و رئیس خانه کلاً برای مهمان‌هایشان زندگی می‌کنند، همه‌چیز را در غلاف نگه می‌دارند و فقط وقتی مهمان بیاید چشمشان به فرش و مبل خودشان روشن می‌شود. روی اعتراضشان هم پافشاری می‌کنند اما حوصله‌ی جنگ طولانی ندارند و احتمالاً به خودشان می‌گویند: "حالا اونقدرا هم اهمیتی نداره."
ناشناس
   
نکته 1329
دین مثل یه جفت کفش میمونه ... هر دینی که اندازه ات هست رو انتخاب کن .
اما من رو مجبور نکن که کفش تو را پام کنم.
جرج کارلین
دیگران
   
ضرب المثل 1672
ریشه شعر و موسیقی "گنجشکک اشی مشی":
گنجشکک اشی مشی نام متلی ایرانی با ریشه کازرونی است که ابتدا پری زنگنه و بعد فرهاد مهراد ترانه‌ای بر اساس آن خوانده‌اند.
اهنگ این کار از اسفندیار منفردزاده بود. این ترانه در فیلم گوزن‌ها اجرا شده‌است.
داستان این متل سیاسی و اعتراضی بوده و در روایت‌های مختلفی منتشر شده‌است.
روایت کازرونی این متل که ساخته شاعر و نویسنده کازرونی حسن حاتمی است برای چاپ به احمد شاملو سپرده می شود که با گویش تهرانی توسط احمد شاملو در سال ۱۳۴۰ منتشر شده‌است.
خلاصه داستان:
گنجشکک اشی مشی از تاج شاه یاقوتی می‌دزدد تا به بچه‌هایش بدهد تا با آن بازی کنند. اما در میان راه آن را به پیرزنی می‌بخشد تا به زندگی‌اش سر و سامان بدهد.
پس از آن گنجشکک به دزدی رابین هود وار جواهرات شاه و بخشش این جواهرات به مردم ادامه می‌دهد. او برای اینکه شناخته نشود هر بار خود را در حوض نقاشی به رنگی دیگر در می‌آورد.
اشی مشی در گویش کارزونی مخفف «با شاه منشین» و به مفهوم کسی است که با شاه نمی‌نشیند و از حاکم و شاه و حکومت جانبداری نمی‌کند و طبع بالا و عزت نفس دارد.
داستان بار سیاسی و اعتراضی داشته و فرهاد مهراد نیز با جایگزین کردن کلمه «حاکم» به جای «حکیم» بر این بار سیاسی و اعتراضی افزوده‌است.
انتخاب یک پرنده آزاد به عنوان شخصیت اصلی داستان، رنگ به رنگ شدن و تغییر چهره او، تقابل رنگ‌هایی که گنجشکک خود را به آن می‌آمیزد "وجه مثبت رنگ‌ها" با رنگ‌های گوناگون جواهرات پادشاه "وجه منفی رنگ‌ها"، همگی از نکات برجسته داستان هستند.
در سال ۱۳۴۰ این متل "با روایت کازرونی در کتاب هفته کیهان به سردبیری احمد شاملو منتشر شد.
احمد شاملو گویش کازرونی آن را به گویش تهرانی برگرداند:
گنجشکک اشی‌مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس می‌شی
برف میاد گولّه می‌شی
می‌افتی تو حوض نقاشی
می‌گیرتت فراش باشی
می‌کشتت قصاب باشی
می‌پزتت آشپزباشی،
می‌خورتت حاکم‌باشی...
ناشناس
   
نکته 3176
مهربان باش
مهربانی زبان مشترک
همه دلهاست
مهربان که باشی
صبحت زیباست
آسمانت رنگ دیگری دارد
روزت زیباست
و این گونه
دنیایت زیبا می شود
ناشناس
   
نکته 855
برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”.
سروانتس
   
نکته 2578
مردی در حال مرگ بود..
وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده ودوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: زن و بچه هایم ؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!
خدا: نه، نه .... آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است!
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.
........
زندگی فقط لحظه ها هستند................
قدر لحظه ها را بدانیم و
لحظه ها را دوست داشته باشیم.
ناشناس
   
دل نوشته 2414
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﮐﻪ
"ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ"
ﺍﺯ"ﻫﯿﭻ ﮐﺲ"
ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ...!!!
ناشناس
   
نکته 2020
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎ : ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ …
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ
ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﺪ …
ﭘﺎﯾﺎﻥ !!!
ناشناس
   
دانستنیها 2756
ﺗﺎﺭﯾﺨﭽﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎ :
ﺍﺯ 200 ﮐﺸﻮﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 110 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻫﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﺪﻩ ﺍﯼ . ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ
ﮐﺸﻮﺭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﯾﻮﻧﺎﻥ، ﭼﯿﻦ، ﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﺼﺮ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ‏( ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﺭﻡ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ‏) ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﻤﺪﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ .
ﯾﻮﻧﺎﻥ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻦ 6 ﮐﺸﻮﺭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﮐﺸﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ – ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﺘﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﺟﺎﯼ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ
ﺳﭙﺲ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺮﮎ ﻫﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ 180 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯿﻬﺎ
ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺳﺪ ﺩﻓﺎﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﯾﻮﻧﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﯼ 180 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ .
ﻫﻨﺪ:
ﻫﻨﺪ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﺤﺪ ﻭ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ
ﺑﺨﺸﻬﺎﯼ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭﺁﻣﺪ . ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻨﺪﮔﺎﻧﻪ ﺩﺭ
ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻏﺰﻧﻮﯼ ﻭ ﺗﺮﮐﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﺷﻐﺎﻝ
ﺗﺮﮐﻬﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﻐﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺯﯾﺮ ﻧﺎﻡ ﮐﻤﭙﺎﻧﯽ
ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﻨﺪ ﺷﺮﻗﯽ !! ﭘﺲ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ
ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ .
ﻣﺼﺮ :
ﻣﺼﺮ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﮐﻬﻦ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ 2500 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻣﺎ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ 80 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻭ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .
ﺿﻤﻦ ﺍﻧﮑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺼﺮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﭼﯿﻦ
ﭼﯿﻦ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺗﻤﺪﻧﯽ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺁﺳﯿﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻪ
ﻣﺮﺍﻭﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﻣﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪ . ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ 2000 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ
ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﯿﻦ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺧﻮﺭﺩ . ﺩﺭ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ
ﭼﯿﻦ ﺷﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﯽ ﺩﺭﺧﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .
ﺭﻡ
ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ . ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺭ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ . ﺗﻤﺪﻥ ﮐﻬﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ
ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯿﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻥ ﺗﻤﺪﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺷﻨﺎﺱ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ . ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺎﻡ
ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻣﯽ ﻫﺎ ﯾﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻻﺗﯿﻦ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﺰﯾﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﯿﺮﮔﯽ
ﺑﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﻤﻪ ﻗﺎﺭﻩ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ
ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﭘﺎﯾﺘﺨﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺭﻡ ﺻﺮﻓﺎ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ﺭﻡ ﻣﺮﮐﺰ ﻭ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﻩ
ﺩﺍﺋﻤﯽ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻣﯽ ﺍﺳﺖ . ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯿﻬﺎ ﻭ ﺣتی ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﻭ ﺭﻣﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﯿﺰ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﯼ ﺩﺭ
ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﻼﻥ ﻭ ﺗﻮﺭﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺑﺎ ﻟﻮﺯﺍﻥ ﯾﺎ ﻧﯿﺲ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺯﻫﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻦ ﺑﻪ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮ
ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺭﻡ ﻭ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﻮﯾﺘﯽ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻭﺍﺭﺙ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﮐﻞ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎﻟﯿﺴﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻠﯿﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺭﻡ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ . ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ . ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻡ ﺭﺍ
ﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﻨﺠﯿﺪ ﻭ ﺣﮑﻢ ﺑﻪ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
2600 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ، ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ،
ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﻧﺎﻡ ﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺭﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺑﺮ
ﺧﻮﺩ ﻧﻬﺎﺩ . 400 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻡ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﮐﺎﺭﺗﺎﮊ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﻭ ﺍﺯ 2100 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺷﺮﻕ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ
ﻏﺮﺏ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻡ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ . ﺭﻡ 200 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺮﺑﻬﺎ، ﺯﯾﺮ
ﻫﺠﻮﻡ ﻫﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﮔﻮﺗﯿﮏ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻭﺍﻡ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ، ﺍﯾﺮﺍﻥ 1150 ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﯾﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ‏( ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺷﮑﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ‏) . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﮑﻢ ﺩﻭ ﺳﺪﻩ ‏( ﺻﻔﻮﯼ ﻭ ﺍﻓﺸﺎﺭ‏) ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﻗﺪﺭﺗﻬﺎﯼ ﺁﺳﯿﺎ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻡ ﺍﺯ 200 ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ﺗﺎ 400 ﻣﯿﻼﺩﯼ ﮐﻪ
ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯿﺪ، 600 ﺳﺎﻝ ﺍﺑﺮﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ . ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺪﻩ .19
ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻫﻢ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺲ ﺁﯾﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﻭ ﮐﻬﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ؟.
ناشناس
   
نکته 2880
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضظراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!
ناشناس
   
گلایه 1195
ﻧﻪ ،
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ!
ﻣﻦ، ‌
ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ،
ﺗﻮ،
ﻣﺪﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﮕﯿﺮﯼ!
ناشناس
   
اشعار 4083
مخمس بر غزل مستانه شاه کابلی

چه کردی ؟

بت گلگون عذار من چه کردی ؟
به چشم اشکبار من چه کردی ؟
برفتی از کنار من چه کردی ؟
« فلک برحال زار من چه کردی» ؟
« جدا کردی زیار من چه کردی ؟ »

تو بودی ای صنم روح و روانم
فراقت کرده آخر چون کمانم
بکن رحمی چه خواهی تو ز جانم
« زدی آتش به جان نا توانم »
« که با این پنبه زار من چه کردی ؟»

جدا گشتی ز آغوشم به یکبار
رها کردی چنینم خسته و زار
ببستی عهد و پیمانت به اغیار
« وفا گفتی جفا بنمودی ای یار »
« چه گفتی ای نگار من چه کردی »

به جان آمد تنم در اشتیاقت
زکف دادم نگارا صبرو تاقت
بکردم بر تو ای گل من صداقت
« نمودم شام ها صبح از فراقت »
« به چشم زنده دار من چه کردی ؟»

گرفتارم نمودی ای گل اندام
به پیچا پیچ آن زلف سیه فام
چرا ای دلبرم یکدم سر انجام
« فگندی طشت بدنامیم از بام »
« چه کردی پرده دار من چه کردی ؟ »

زمژگانت به دل خوردم خدنگی
ببردی دل ز ( فکرت ) چون پلنگی
فلک آخر نکردی هیچ ننگی
« زدی مینای ( مستان شاه ) به سنگی»
« برین فصل بهار من چه کردی ؟ »
فکرت
   
اشعار 4087
این تصنیف توسط یکی از آواز خوان های رادیو تلویزیون ملی وقت افغا نستان ثبت وبه نشر رسیده است

مدینه ی خورشید
مادر! به خون سرخ شهیدان
به شعله ها عشق فروزان
من شعله ام ؛ من آتش تیزم
باخصم،
با مرگ
بادیو ودد، چون رستم دستان
با دشمن زبون بستیزم
*****
مادر! درفش این وطنم را
این افتخارجان وتنم را
برقله های سرخ سعادت
تازنده ام به دوش کشم من
تا زنده ام زکف نگذارم
****
من در دیار صبح سپیده
بامشعل مدینه ی خورشید
با هاله ی زنور مقدس
سازم چوآفتاب فروزان
شب های تار ظلمت مفلوک
فکرت
   
تلنگر 49
سکوت گورستان را میشنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن ندارد
ناشناس
   
نکته 893
انسان ممکن است بایک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند...
اوریانا فالانچی
   
دانستنیها 323
صندل نپوشید به دلایل زیر
پوشیدن صندل در روزهای بهاری و تابستانی یکی از کارهایی است که برای خنک نگه داشتن پاهایمان انجام می دهیم. ولی باید بدانید پوشیدن صندل عوارضی هم دارد. با ما همراه شوید تا با عوارض پوشیدن صندل ها آشنا شوید.
صندل پوشیدن عوارض و مضرات خاص خود را دارد که از جمله عوارض معمول آن کمردرد و درد در پاشنه پا را می توان نام برد.
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
با آمدن روزهای بهاری و تابستانی پوشیدن صندل در مدل ها و رنگ های مختلف نیز شروع می شود. بدون شک، هوا خوردن پاها و عرق نکردن شان داخل کفش های گرم به قدری احساس می شود که خیلی ها به سمت پوشیدن این مدل کفش کشیده می شوند. البته برخی دیگر نیز به دلیل زیبایی و یا مد، از صندل استفاده می کنند. اما باید بدانید که همین صندل های به ظاهر قشنگ، برای سلامتی دردسرساز هستند. با ما باشید تا با پنج دلیل خوب برای نپوشیدن صندل آشنایتان کنیم.
صندل نپوشید زیرا صندل ها محافظتی از پاها نمی کنند
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
علاوه بر این قوزک پا نیز از طرف صندل ها محافظت نمی شود و به همین دلیل خطر پیچ خوردگی و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد.
صندل نپوشید زیرا صندل ها فشار وارد شده به عضلات را بیشتر می کنند
راه رفتن با صندل های تخت، فشار زیادی به عضلات و تاندون های پا وارد می سازد.
بدون شک خودتان نیز متوجه شده اید که در حین راه رفتن با صندل، انگشت های پاها برای ثابت نگه داشتن صندل ها خود را منقبض کرده و خود را به قیطان های صندل می چسبانند.
به این ترتیب نیز عضلات پاها تلاش مضاعفی می کنند و در نتیجه احتمال بروز مشکل تاندونیت (آسیب و التهاب تاندون ها) بالا می رود.
صندل و فشار روی تاندون آشیل
راه رفتن زیاد با صندل باعث می شود که در ناحیه ی پشت ساق پا احساس درد کنید. این درد ناشی از فشار زیاد روی تاندون آشیل و کشیدگی بیش از حد عضلات است.
صندل نپوشید زیرا پوشیدن صندل، کمر درد را برای تان به ارمغان می آورد
حتما خودتان نیز متوجه شده اید زمانی که صندل می پوشید، گام های کوتاه تری بر می دارید و به این ترتیب تعداد قدم هایتان کوتاه تر و بیشتر از حد طبیعی است.
این مسئله نیز باعث بروز کمردرد، درد مفاصل پاها و همچنین درد در ناحیه ی ران ها می شود.
صندل نپوشید زیرا با پوشیدن آن به ترک پاشنه دچار می شوید
با گذشت زمان صندل ها سفت شده و سر و کله ی ترک پاشنه پا نیز پیدا می شود.
در واقع پاشنه در معرض هوا و ضربه های محیط قرار می گیرد و به مروز پوست دهیدراته (کم آب) می شود.
در نتیجه پوست پاشنه ها خشک شده و ترک بر می دارند.
گاهی این ترک ها به قدری عمیق می شوند که خونریزی می کنند.
حرف آخر
بهتر است پوشیدن صندل را به کنار دریا یا استخر اختصاص دهید.
پوشیدن این صندل ها در طول روز و راه رفتن طولانی مدت با آنها توصیه نمی شود.
پوشیدن صندل برای خانم های باردار ممنوع است.
بهتر است از صندل های باله استفاده کنید که پاشنه ی اندکی نیز دارند
ناشناس
   
نکته 835
با همسر خود مثل یک كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید.
(سونی اسمارت)
دیگران
   
حکایت 2587

سردار اسدبختیاری در خاطراتش میگوید: من هیچوقت گریه نکردم چون اگرگریه میکردم بختیاری شکست میخورد واگر بختیاری شکست میخورد ایران شکست میخورد. اما در زمان مشروطه یکبار اشک ریختم . آن زمان که 9ماه بود در محاصره بودیم بدون آب بدون غذا . ازقرارگاه آمدم بیرون. مادری را دیدم با کودکی در بغل . کودک ازفرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را باخاک ریشه میخورد.باخودم گفتم الان مادر کودک مرافحش میدهد ومیگوید لعنت به سردار اسد. اما مادر، فرزند رادر آغوش گرفت و گفت: " اشکالی ندارد فرزندم، خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم ." آنجا بود که اشک ازچشمانم سرازیر شد ...
ناشناس
   
نکته 1833
بشر به طور معمول بر اساس سیرت خود فكر می كند و بر اساس دانش خود و افكار عمومی رایج سخن می گوید، اما عموماً بر مبنای عادت عمل می كند.
فرانسیس بیکن
   
پند و اندرز 3022
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش...
ناشناس
   
اشعار 3977
لطفا به جای (...) بخوانید: " سه تا نقطه "

با کسب اجازه از محضر اساتید..........

ما اهل صفائیم و سلام و (...)
بر ما تو مخوان وِرد و کلام و (...)

در وادی مستی و پریشانی و رندی
با طعنه مگو اهل ظلام و (...)

تقدیر چنین بود که در دولت ساقی
حاصل شده از باده دوام و (...)

حاجت نبرم هیچ بَرِ مرشد و عامی
تا دم نزند پخته و خام و (...)

این نیست که قسمت نشود دولت و مکنت
طبعم نکشد جاه و مقام و (...)

این ورطهٌ دیجور و من خسته تب دار
زین و سپر و اسب و لجام و (...)

تا رخش سعادت بشود رامِ من پیر
خوان گشته تر از رستم و سام و (...)

ای مدعی امشب تو مکن حیلت تازه
گسترده مکن دانه و دام و (...)

امشب اگرم سستی مستی بگذارد
یورش کنمَت از دَر و بام و (...)

امشب شب عشاق و جهان باختگان است
القصه کنم کار تمام و (...)

چیزی به غنیمت من از این کوی نخواهم
جز رطل و سبو ، کوزه و جام و (...)

گر خواهش این خسته بپرسد صنم شوخ
دارم هوس بوسه و کام و (...)

در گردش این دهر چو با عشق نشستیم
دیگر چه غم از حسن ختام و (...)

گر بستهٌ عقبایی و گر خستهٌ دنیا
بی رَه زده ای ! ختم کلام و (...)
آرمان ایزدی
   
گلایه 3089
کودکی کوزه‌ای شکست و گریست که مرا پای خانه رفتن نیست
چه کنم، اوستاد اگر پرسد کوزه‌ی آب ازوست، از من نیست
زین شکسته شدن، دلم بشکست کار ایام، جز شکستن نیست
چه کنم، گر طلب کند تاوان خجلت و شرم، کم ز مردن نیست
گر نکوهش کند که کوزه چه شد سخنیم از برای گفتن نیست
کاشکی دود آه میدیدم حیف، دل را شکاف و روزن نیست
چیزها دیده و نخواسته‌ام دل من هم دل است، آهن نیست
روی مادر ندیده‌ام هرگز چشم طفل یتیم، روشن نیست
کودکان گریه میکنند و مرا فرصتی بهر گریه کردن نیست
دامن مادران خوش است، چه شد که سر من بهیچ دامن نیست
خواندم از شوق، هر که را مادر گفت با من، که مادر من نیست
از چه، یکدوست بهر من نگذاشت گر که با من، زمانه دشمن نیست
دیشب از من، خجسته روی بتافت کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست
من که دیبا نداشتم همه عمر دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست
طوق خورشید، گر زمرد بود لعل من هم، به هیچ معدن نیست
پروین اعتصامی
   
عاشقانه ها 625
من شدم دعوت به شیدایی،شماهم دعوتی..
می روم سمت شکوفایی،، شما هم دعوتی....
می روم تا میهمان خانه ی باران شوم....
در سحرگاهی اهورایی، شما هم دعوتی.....
هست برپا با حضور روشن آیینه ها....
محفلی گرم وتماشایی، شما هم دعوتی....
میزبان، عشق است ومهمانان ، بلا گردان عشق.....
یک جهان شور است وزیبایی، شما هم دعوتی.....
می پرستان جان فدای چشم ساقی می کنند...
سرخوش از جامی طهورایی، شما هم دعوتی....
پشت دریا هاست شهری، قایقی آماده کن....
چون به امر عشق می آیی، شما هم دعوتی...
ای پر از حس شکفتن ای پر از حس حضور...
ای پر از احساس تنهایی، شما هم دعوتی...
ناشناس
   
تلنگر 3661
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
آرزوها 3729
دلت خــــرسند

لبت گلخانه ی لــــبخند

و چشم روشنت آرام چون دریـا

به ڪامت باد شـادی ها
ناشناس
   
شوخی 1116
عاشق راه رفتن خرچنگم...
جوری راه میره انگار دستاشو شسته داره میره اتاق عمل
ناشناس
   
نکته 1581
آنجایی که باد نمی وزد،
آدمها دو دسته می شوند :
آنهایی که باد بادکشان را جمع می کنند و آنهایی که می دوند تا باد بادکشان بالا بماند !
ناشناس
   
نکته 1688
چهل سالگی پیری دوره جوانی است ،
و پنجاه سالگی جوانی دوره پیری.
ویکتور هوگو
   
اشعار 4004
دل به دریا زدم به قصد گریز
پایم اما به سنگ خاره گرفت

موج و گرداب بود و ساحلِ تو
زورق باورم کناره گرفت

راهِ گُم را دوان دوان رفتم
پایِ من سبقت از سواره گرفت

برف بر شاخهُ درختان بود
که دلم مژدهُ بهاره گرفت

به همان سرعتی که آمده بود
رفت و در قلب من شراره گرفت

دست تقدیرِ لعنتی کج بود
یک یک از شام من ستاره گرفت

شد خزان و امید من پژمرد
بند جان را به یک اشاره گرفت

روز در چشم خلق خندیدم
در خفا بغض من دوباره گرفت

چشم من تا به کی به راهش بود
دست من تا سحر شماره گرفت

دیده تا کم نیاورد در اشک
مدد از ابر پاره پاره گرفت

شده ام مشتِ استخوانی هیچ
عشقش از جان من عصاره گرفت

از تنم دست عافیت کوتاه
از وجودم دلیل و چاره گرفت

مُلک او بود ساحت این دل
نقد جان را چرا اجاره گرفت
آرمان ایزدی
   
نکته 1432
سرنوشتم را ، نمی خواهم بسازی ، فال بین!!
بگذر از فردای من ، بگذار جایش ، نقطه چین
چون که هر ، پیش آمدی را ، پیش گویی می کنی
لذتی دیگر، نمی ماند برایم ، این چنین
زندگی یعنی ، تامل در ، پیام لحظه ها
تا پیامدهای آن را ، خود بسازی راستین
آن چه از این ، رمل و اسطرلاب ، حاصل می شود
شک و تردیدی بُوَد ، بنشانده ای جای یقین
دوست دارم زندگی را ، چون حقیقت های تلخ
زهر ، کاری تربود ، گاهی بجای انگبین
هوش بسیاری نمی خواهد ، به ما نارو زدن
می توانی بی کلک ، دستی برآر از آستین
در خراباتی که ما ،عمری بسر آورده ایم
فرق چندانی ندارد ، مومنین با ملحدین
جای آشوبی ، که برپا می کنی ، در سینه ها
همچو اِنذاری ، که بر ما می کنند ، این واعظین
لحظه ای بی ادّعا ، از هر چه هستی ، پاک شو
تا شوی از کرد ه هایت ، با خلایق شرمگین
آری آری نقطه چین ها ، خود بخود پر می شود
ورد و جادویی نمی خواهد ، بگردی بهترین
گر توانستی ، ز بازویت بیابی ، نان خویش
می شوی لایق ، به صد ها صد هزاران ، آفرین
هر که از شیدای مفلس ، چون تو کلّا شی کند
پس دگر ترسی ندارد ، از کرام الکاتبین
ناشناس
   
نکته 2186
ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻣﺮﻓﻪ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺧﺎﻧﻪ ، ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ، ﻫﻤﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻭ
ﺳﻼﻣﺘﯽ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﺕ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻣﻦ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ...!
ناشناس
   
مناجات 1397
با تمام حروف الفبا یه مصرع شعر خطاب به خدا.

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
______________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
______________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
______________________________
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
______________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
______________________________
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
______________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
______________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
______________________________
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه ها کردم
______________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
______________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
______________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
______________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
______________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
______________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
______________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا
کردم
______________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
______________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
______________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
______________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
______________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
______________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
______________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
______________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
______________________________
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
______________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
______________________________
(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم
______________________________
(ن) نرانی از درمیخانه ات یا رب که ساقی راصدا کردم
_____________________________ (و) ولی را من خدا دانم خدا را مقتدا کردم
______________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم
______________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم
ناشناس
   
دل نوشته 1981
احساس در من درد مى كند
چه دوست بدارم
چه دوست داشته شوم
- تورگوت اويار
دیگران
   
نکته 780
هر فردی با استعداد است . اما اگر شما از یک ماهی (با آن استعدادی که دارد) بخواهید از درخت بالا برود ، تمام طول زندگی باور خواهد کرد که احمق است!
آلبرت انیشتین
   
گلایه 1946
بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖ
ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻨﺶ ﺯﺧﻤﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺞ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺍﺑﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ
ﮐﻤﯽ ﺧﺸﻤﺖ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﯾﺪ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﺴﻞ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺧﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ
ﺩﺭﻭﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ
ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺯﺩ
ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ
ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭد..
ناشناس
   
نکته 1826
در جهان هیچ عیبی آدمی را شرمگین تر از آن نمی كند كه دیگران دروغش را كشف كنند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1163
اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد؛
ﭼﻪ در درﯾﺎ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ، چه در دروغ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ،
چه در خوشی، چه در قدرت، چه در جهل، چه در انکار،
چه در حسد، چه در بخل، چه در کینه، چه در انتقام.
.
.
مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد…
ماهاتما گاندی
   
تلنگر 956
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
نکته 2307
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻫﻤﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ. ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ. ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ. ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ...
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺷﯿﻢ !
ﻣﺜﻠﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺳﮓ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻥ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺍﺭﺷﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﺪﯾﺮﻩ ﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺭﺍﺩﯾﺎﺗﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﻤﺎﻥ ﺑﺪﻫﻨﺪ،
ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺳﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ "ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﭖ" ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ، ﻗﺮﺑﺎﻥ - ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ،
ﻫﯿﭻ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺻلاً ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﺦ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﻨﺪ،
ﻭ..........................
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ ﭘﺎﺱ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ ،
ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ ﮐﺜﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ.
ﻭ ﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻏﺮﻏﺮﻭﯼ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﻟﭙﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ...
ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺲ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﻓﻮﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ، ﻭﺍﻗﻌاًﻣﺮﺩ ﻫﺎ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯿﻢ، ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !!
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ؛
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.
ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ، ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
(( " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ))
ناشناس
   
حکایت 3630
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند . روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود . از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند . زنبور به کندویشان پناه می برد . به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد . خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم . »
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند . سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است . ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید : « شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم . »
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که : « نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم . »
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند . زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم . آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟ »
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید : « می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است . »
ناشناس
   
شوخی 223
وسعت دید خانمها:

دیدن یک تار موی شرابی روی كت شوهر !!!
ندیدن تیر برق موقع رانندگی!!!
___________________
وسعت و دقت دید اقایون

ندیدن تغییر رنگ موی خانم هاشون از مشکی پر کلاغی به بلوند
دیدن خراش یک سانتی روی رنگ ماشین زیر گلگیر سمت راست
ناشناس
   
نکته 2638
ساعت زندگیت را
به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن !!!
یا خواب میمانی ...
یا عقب....
هیچ مدرسه ای بالاترازتجربه نیست ...
و هوشيار باش كه

شهریه ای گران دارد:
...عمر...
ناشناس
   
اشعار 4095
تـو رفتی زخم دل را تـــازه کـردی
جــفــا وجــور بــی انــــدازه کــردی
نمــیدانی تــورســم عــاشقــــی را
چــرا رســوای هــر دروازه کــردی
فکرت
   
دل نوشته 1084
من شکستم تاتورا عاشق کنم
بعدمن باران فقط اب است وبس
هرکه بعد من سراغت راگرفت
زشت یازیبا فقط خواب است وبس
ناشناس
   
نکته 2856
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﯼ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ
ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﯽ
ﺩﻝ ﻣﻮﺭﯼ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﯽ ...
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ
ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ... !
مولانا
   
شوخی 184
بوسیدن حرام نیست بلکه از واجباته
بعضیها رو باید بوسید گذاشت کنار
ناشناس
   
نکته 379
گاهی خدا برای حفاظت از شما کسی را از زندگی شما حذف می کند اصراری به برگشتنش نکنید
ناشناس
   
اشعار 4137
درد

از درد جانگداز یتیمان چه گویمت
از اشک مادران پریشان چه گویمت

رنگین بود زخون تو جاده های شهر
از شیون و ز درد عزیزان چه گویمت

در خاک و خون فتاده عزیزان این وطن
از درد های ملت افغان چه گویمت

از کوچه هاو شهر به خون خفته ی وطن
از لاله های سرخ بیابان چه گویمت

از لاشه های بی سرو بی تن کمی بگو
آخر ز سر بریدن طفلان چه گویمت

این درد خونچکان دلم را کجا برم
از پاره پاره لاشه ی بیجان چه گویمت

بنگر که برگ و بار وطن خاره زار شد
از شام درد ناک غریبان چه گویمت

« فکرت » کجاست مرهمی این درد جانگداز
از سوز آه این دل گریان چه گویمت
فکرت
   
پند و اندرز 561
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﻦ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ،
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺳﺖ
ﺫﻫﻨﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭘﺮ ﻧﮑﻦ
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﺸﺎﻥ ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﺎﺯﯾﺒﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﺮﻧﺞ ..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1891
فكر كردم آمدی اما خيالاتی شدم
در كنارم نيستی اينجا، خيالاتی شدم
گاه گاهی پشت درها سايه می بينم ولی
غم نشسته پشت اين درها! خيالاتی شدم
خواب می بينم كه می بوسم تو را با هر غزل
صبح می فهمم كه وای باز، خيالاتی شدم
گفته بودی درد و دل كن تا هميشه محرمی
رفته ای و نيستی حالا خيالاتی شدم
امتحانم می كند با جای خالی، زندگی
پر كن از عشق جای خالی را، خيالاتی شدم
روزها را می شمارم يك به يك، لطفا بيا
بس كه بی تو مانده ام تنها، خيالاتی شدم.
ناشناس
   
نکته 1614
خداوند ممکن است زیرک باشد، اما بدخواه نیست.
آلبرت انیشتین
   
نکته 101
بدست آوردن ۱۰۰۰ دوست تو یک سال ممکن نیست،

اما دستیابی به یک دوست برای ۱۰۰۰ سال امکان پذیر است.
ناشناس
   
اشعار 4136
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
حکایت 2128
تو شهر ،یه قنادی باز شدفقط پولدارا می تونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!
مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :قربان !خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!! امروز مجانیه اینجا ...
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟ مدیر قنادی گفت :شما هم اگه مثل این آقا ،تموم داراییتون رو ،رو میز میذاشتین،جلوتون تعظیم میکردم کاش همه ی ما دارایی هامون رو ،که توانایی های ماست ،رو میکردیم تا دنیا جلومون تعظیم کنه ...!
شش ﭘﻨﺪ ﻣﻮﻻﻧﺎ:
❶ ﺩﺭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﺧﻄﺎی ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ، ﺷﺐ ﺑﺎﺵ؛
❷ ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ؛
❸ ﺩﺭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺩﻭستی، ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﺎﺵ؛
❹ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻏﻀﺐ، ﮐﻮﻩ ﺑﺎﺵ؛
❺ ﺩﺭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﻭ ﻳﺎﺭی ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ، ﺭﻭﺩ ﺑﺎﺵ؛
❻ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﮕﺮﺍن دریا باش
ناشناس
   
نکته 2343
كشاورزی برنده تولید برتر شناخته شد و جايزه‌ی بزرگ جشواره كشاورزى را دريافت كرد.
او هر سال در اين جشنواره‌ی كشورى شركت مىكرد و به عنوان یکی از بهترين كشاورزهای نمونه برگزيده مىشد.
روزى روزنامه‌نگارى با او مصاحبه‌اى انجام داد تا راز موفّقيتش را بداند.
هنگام گزارش، روزنامه‌نگار پى برد كه او هر سال، مقدار قابل توجّهى از محصولاتش را بين همسايه‌ها تقسيم مىكند تا آنها براى كاشت خود از آن استفاده كنند.
روزنامه‌نگار كه از عمل اين كشاورز، بسيار متعجّب شده بود، از او پرسيد:
«تمامى اين افراد، رقيب شما هستند و شما براى كاشت محصول خوب، به آنها بهترین بذر خود را مىدهيد ..! چرا؟ »
كشاورز گفت : «چرا ندهم ..!؟ مگر نمىدانيد باد، گرده‌ها را از مزرعه‌اى به مزرعه‌ی ديگر پخش مىكند. اگر همسايه‌هاى من، محصول نامرغوبى به عمل آورند در آن صورت بر اثر گرده‌افشانى ، كيفيت محصول من نيز پايين مىآيد؛ اما اگر من در رشد كيفيت محصول همسايه‌هايم تلاش كنم، به بهبودى كيفيت محصولات خودم هم كمك كرده‌ام؛ در واقع اين، بزرگترين خدمت به خودم است.
نگاه و انديشه‌ی اين کشاورز را مىتوان به ديگر ابعاد زندگى نيز تعميم داد:
اگر صلح و آرامش را دوست داريم بايد براى صلح و آرامش ديگران قدم برداريم.
اگر در شهر و کشور من صلح برقرار نباشد، چگونه می‌تواند در محله و خانه من آرامش برقرار باشد.
اگر آسایش خودم را دوست دارم بايد براى زندگى همکارانم نیز آسایش فراهم کنم. چون همکاران آسیب دیده نمی‌توانند به من کمک کنند.
اگر مىخواهيم خوشبخت زندگى كنيم بايد براى خوشبختى ديگران تلاش كنیم ...
ناشناس
   
تلنگر 870
اینقدر بدی زیاد شده که اگه کسی بهمون بدی نکنه فکر میکنیم ، خوبی کرده در حقمون
عزت الله انتظامی
   
دل نوشته 1129
به حباب نگران لب يک رود قسم، و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم ميگذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهدماند..
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
سهراب سپهری
   
گلایه 1668
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
اينم جواب سهراب
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری
   
نکته 1359
یک عمر
در انتظارِ کسی هستی
که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
درمی یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای ..
٠•●ஜ ریچارد باخ ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 1929
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻧﺶ
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪ !!!
.
.
.
.
.
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ ...
ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ،
ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ،
ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ،
ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ،
ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !!...
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
ناشناس
   
اشعار 4045
هرزه ها

دیریست که این خاک –
بوی زنده گی نمی دهد.
نه ، نه !
این زمین ؛
اززنده گی تهیست .
بیهوده دست وپا مزن رفیق !
به منزل نمیرسی
این خاک –
پر زهرزه هاست
که می خشکاند-
ریشه های این زمین را
زنده گی را.
فکرت
   
نکته 2998
کاش انسانها
همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند
کمی هم از پَستی هراس داشتند!
ناشناس
   
حکایت 975
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
ناشناس
   
حکایت 3697
حضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قومش دعوت شده بود، آخر شب در هنگام خداحافظی عزرائیل را بر بالای خانه بخت و حجله عروس و داماد دید!!!
از او پرسید تو اینجا چه میکنی؟

عزراییل گفت امشب آخرین شب زندگی این عروس داماد است ماری سمی در میان بستر این دو جوان خوابیده و من باید در زمان ورود و همبستر شدن آنها در این حجله جان هر دو را به امر پروردگار در اثر نیش مار بگیرم . موسی با اندوه از ناکامی و مرگ این دو جوان نیکوکار و مومن قومش رفته و صبحگاهان برای برگذاری مراسم دعا و دفن آن دو بازگشت اما در کمال تعجب و خوشحالی عروس و داماد زنده و خندان از دیدن پیامبر خدا در حال بیرون انداختن جسد ماری سیاه دید!!!

از خدا دلیل دادن این وقت و عمر اضافه به ایشان را پرسید؟ جبرییل نازل شد و گفت دلیل را خود با سوال از اعمال شب قبل ایشان خواهی یافت.
موسی از داماد سوال کرد دیشب قبل ورود بحجله چه کردند؟
جوان گفت وقتی همه رفتند گدایی در زد و گفت من خبر عروسی شما را در روستای مجاور دیر شنیدم و تمام بعدازظهر و شب را برای خوردن و بردن یک شکم سیر از غذای شما برای خود و همسر بیمارم در راه بودم لطفا بمن هم از طعام جشنتان بدهید.
بداخل آمدم و جز غذای خودم و همسرم نیافتم غذای خود را به آن مرد گرسنه دادم خورد برایم دعای طول عمر کرد و گفت برای همسرم هم غذا بدهید او نیز چون من سه روز است غذای مناسبی نخورده است. با خجالت قصد ورود و بستن در را داشتم که همسرم با رویی خندان غذای خودش را بمرد داد و او در هنگام رفتن برای هردوی ما دعای طول عمر ،رفع بلا و شگون مصاحبت با پیامبر خدا در اولین روز زندگی مشترکمان را کرد و رفت.
وقتی قصد ورود بحجله را داشتیم مجمعه (سینی بزرگ و سنگین غذا از جنس مس ) از دست همسرم برروی رختخواب افتاد و باعث مرگ این مار سمی که در رختخواب مابود گشت، پس ما هردو دیشب را تا اکنون بعبادت گذارندیم و العجب شادی ما از اینست که دعای آنمرد بر شگون مصاحبت با شما نیز به اجابت رسید.
جبرییل ع فرمود ای موسی بدان صدقه و انفاق باعث رفع بلا و طول عمر شده این بر ایشان بیاموز و داستانشان برهمگان باز گو باشد که چراغی گردد بر خلق ما برای نیکی به دیگران و مصاحبت پیامبرانی چون تو در جنت.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2536
بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه
در خوابی
خیالی
...جایی

یک دلِ سیـر
هم را ببینیم
احمد شاملو
   
نکته 1496
هر فردی بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد, نباشد همان بهتر که نباشد...
ناشناس
   
نکته 2244
سخنان ماندگار فامیل دور در کلاه قرمزی :

1- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار!

2- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!

3- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!

4- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !

5- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!

6- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!

7- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!

8- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

9- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!

10- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!

11- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
ناشناس
   
نکته 489
گاهى خودت را مثل يک کتاب ورق بزن،
انتهاي بعضي فکرهايت "نقطه" بگذار، که بداني بايد همانجا تمامشان کني.
بين بعضي حرفهايت "ويرگول" بگذار، که بداني بايد با کمي تامل ادايشان کني.
پس از بعضي رفتارهايت هم "علامت تعجب" و آخر برخي عادت هايت نيز علامت "سوال" بگذار.
تا فرصت ويرايش هست، خودت را هر چند شب يکبار ورق بزن...
حتي بعضي از عقايدت را حذف کن، اما بعضي را پر رنگ.
ناشناس
   
نکته 1225
طلب کردم ز دانایی یکی پند
مرا فرمود با نادان مپیوند
سعدی
   
نکته 189
جهان سوم جاییست که میلیونها نفر دست در جیب هم تعامل و زندگی می کنند
ناشناس
   
تلنگر 1543
چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند ،
نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند:
استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر ما خیلی ارام و خشنود به نظر میرسی، لطفا به ما بگو که راز خشنودی شما چیست؟
استاد گفت: بسیار ساده !
من زمانی که دراز میکشم ، دراز میکشم.
زمانی که راه میروم ، راه میروم.
زمانی که غذا میخورم ، غذا میخورم.
این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند که تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم,
پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟
استاد به آنها گفت:
زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید ،
زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید ،
زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید.
فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید !
زمان حال ، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید
بلکه در گذشته و یا آینده هستید
به این علت است که از لحظه هاتان ، لذت واقعی نمیبرید
زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکرده اید و یا نمی کنید
ناشناس
   
اشعار 4023
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 463
مارمولک...
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم....
آیا اصلا میتوانیم بدون چشم داشت فقط و فقط عاشق باشیم
ناشناس
   
حکایت 3651
جادوگر و پادشاه
یک جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتن، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند.
اما پلیسها و کاراگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند تصمیم های پادشاه احمقانه است، و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند، مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کنارگیری کند. پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند، اما ملکه جلویش را گرفت وگفت: بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.
بعد ما هم مثل آنها میشویم.و همین کار را کردند. پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند.
و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن.
زیردست هاشان بلافاصله توبه کردند، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود.پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند.
برگرفته از کتاب، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد.
ناشناس
   
نکته 64
گاهی آدم عمدا میبازه تا از بازی بیرون بیاد
ناشناس
   
تلنگر 3096
پروفسورحسابی نقل می کند:
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گدراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای میگذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستش را تکان میداد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند،
ماشین را نگه داشتیم، چوپان به ما رسید و نفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…
در بین راه چوپان گفت که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است…
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده مرموزانه کردیم و به هم گفتیم: چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…
به خانه چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود، دکتر معاینه کرد و گفت سرما خوردگی دارد دارو و آمپول دادیم و یکدفعه دیگر هم سر زدیم و پیرزن خوب شد…
دو سه ماه از این جریان گذشت و ما فراموش کردیم…
یک روز دیدیم یک تقدیرنامه از طرف وزیر بهداری آن زمان آمده بود و در آن از اینکه مادر پروفسور اعتمادی، استاد برجسته دانشگاه پلی تکنیک تهران معالجه نموده اید، تشکر میکنیم…
من و دکتر، هاج واج ماندیم، و گفتیم مادر کدام پروفسور را ما درمان کرده ایم؟
تا یادمان به گفته های چوپان و معالجه مادرش افتادیم…
با عجله به اتفاق دکتر در خانه پیرزن رفتیم، و از او پرسیدیم مادر کدام پسرت استاد و پروفسور است؟
پیرزن گفت همانکه آن روز با شما بود…
پسرم هر وقت به اینجا میاید، لباس چوپانی میپوشد و با زبان محلی صحبت میکند…
من و دکتر شرمنده شدیم و من از آن روز با خودم عهد کردم، هیچکس را دست کم نگیرم!
و از اصل و خاک و ریشه خودم فرار نکنم...
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذرِ غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن
دکتر حسابی
   
اشعار 4135
باختم

در قمار زنده گی جان و دلم را باختم
ای دریغا حاصل و بی حاصلم را باختم

چون فتادم در یم و گرداب عشق دلبری
وای آخر رفتم از خود ساحلم را باختم

عقل دور اندیش من فارغ ز غم ها بوده است
عشق آمد این دل هم عاقلم را باختم

تا به دام عشق رفتم کامرانی یافتم
بین زعشقش روز گار جاهلم را باختم

عشق باشد رهبر این روز گار زنده گی
« فکرت » آخر هوش وعقل باطلم را باختم
فکرت
   
نکته 1216
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید،
برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
ناشناس
   
نکته 2090
جملاتی زیبا ازحضرت علی علیه السلام

1- گریه نکردن از سختی دل است.
2-سختی دل از گناه زیاد است.
3-گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
4-آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
5-فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.
6- محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست
1.مردم را با لقب صدا نکنید.
2.روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.
3.خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
4.لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.
5.بدون تحقیق قضاوت نکنید.
6.اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
7.صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
8.شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
9.سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
10.دین را زیاد سخت نگیرید.
11.با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
12.انتقادپذیر باشید.
13.مکار و حیله گر نباشید.
14.حامی مستضعفان باشید.
15.اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
16.نیکوکار بمیرید.
17.خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.
18.فحّاش و بذله گو نباشید.
19.بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
20.رحم دل باشید.
21.با قرآن آشنا شوید.
22.تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
( نهج البلاغه )
وقتی پرنده زنده است مورچه ها را ميخورد؛
و وقتی ميميرد مورچه ها او را!
زمانه و شرايط در هر لحظه ميتواند تغيير كند در زندگی...
هيچكس را تحقير يا آزار نكنيم...
شايد"امروز" قدرتمند باشيم اما يادمان باشد:
"زمان" از ما قدرتمندتر است!
يک درخت ميليونها چوب كبريت را ميسازد اما وقتی زمانش برسد؛
فقط يک چوب كبريت برای سوزاندن ميليونها درخت،كافيست!
"پس،
خوب باشيم؛
و
خوبی كنيم"
ازامام علی (ع)پرسیدندواجب وواجبترچیست؟
نزدیك ونزدیكتركدامند؟ عجیب وعجیبترچیست؟ سخت وسخت ترچیست؟ فرمود:واجب اطاعت از الله و واجبتر ازآن ترك گناه است. نزدیك قیامت ونزدیكتر ازآن مرگ است. عجیب دنیا وعجیبتر ازآن محبت دنیاست. سخت قبراست وسخت تر ازآن دست خالی رفتن به قبر است.
ناشناس
   
نکته 1843
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است.
فرانکلین
   
نکته 3044
این داستان در مورد اولین دیدار « امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر از یک رستوران سلف سرویس است.
هنگامی که او برای نخستین بار به امریکا سفر کرد و برای غذا خوردن به رستورانی سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست؛
با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت.
از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز کناری نشسته بود، نزدیک شد و گفت:« من حدود بیست دقیقه است که اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟
« مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»
مرد با تعجب گفت:” ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس با دست به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذا به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:” به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که:
« زندگی هم در حکم سلف سرویس است! همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی، سرور و غم در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا دیگری سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد که خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است؛ سپس آنچه را می خواهیم، برگزینیم!
ناشناس
   
نکته 2759
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ...
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﺁﻏﻮﺵ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺳﻮﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻮﺝ ﺧﯿﺎﻝ ...
ﻧﺸﺴﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎ ...
ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ !
ناشناس
   
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
تلنگر 272
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺪﻩ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2678
در قلب من اگر هوسی دیده‌ای بگو
یك لحظه جای پای كسی دیده‌ای بگو

روراست با تو حرف زدم ، در كلام من
گر نكته‌های پیش و پسی دیده‌ای بگو

دیریست در هوای دلم پر نمی‌زنی
در دست من اگر قفسی دیده‌ای بگو

از من كه در تو با دل و جان ذوب می‌شوم
نزدیك‌تر به خود چه كسی دیده‌ای ؟ بگو

پیداست ریگ‌های كفم ، بس كه روشنم
در رود من تو خار و خسی دیده‌ای بگو

تو نونهال عمر منی گر به چشم خود
با من تو قیچی هَرَسی دیده‌ای بگو
ناشناس
   
نکته 2060
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده "زوربای یونانی " و "عشق یونانی" و ... ) تعریف می کند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می ماند ، اما – چون خروج پروانه طول می کشد – تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است ، و نیز انتظار موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است .
دیگران
   
نکته 2009
ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻓﮑﺮ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ۲۶ ﺳﺎﻟﺸﻪ😁..
ﺯﻥ ۴۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ۱۴ ﺳﺎﻟﺸﻪ 😳...
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﻩ 😛..
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭘﺴﺮﻩ 😄...
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ
ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ 😂...
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑنی 😭)
ﺗﻮ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 😅)
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺨﻮابن 😳
ﺗﻮ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ 😱😎
ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😇
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ( 🚕
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ " ﻋﺸﻘﻢ " ﻣﯿﮕﻦ😘😘😍😍
ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😍😍
ﻣﻮﻗﻊ ﺗﯽ ﻭﯼ ﺩﯾﺪﻥ واتساپ ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﻣﻮﻗﻊ واتساپ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ 😳😳😳
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭن 😄😄😄
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻦ(sad)
ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 💌
ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ 🙏🙏🙏
ﯾﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺍﺻلا ﻣﻤﮑﻦ
ﻧﯿﺴﺖ☺☺...
ﻧﺨﻨﺪ‌ 😀😀ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ هستی👍👍👍
ﻣﯿﺮﯼ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
.
.
.
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺴﮑﻦ مهر
ﺛﺒﺖﻧﺎﻡ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ
ﻣﯿﺮﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻐﻞ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ ؟
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﯽ
ﻣﯿﮕﻦ ﺷﻐﻠﺖ ﭼﯿﻪ ؟
به دیوونه خونه ی ایران خوش امدی😂
ناشناس
   
نکته 2891
چهل درس در۹۰سالگی
"رجینابرت ، مقاله نویس۹۰ساله ،اوهایو"
این ۴۰ درسی را که آموخته است،
به مناسبت 90 سالگی خود مینویسد:
۱ـ زندگی مهربان نیست،
اما بازهم خوب است.
۲ـ وقتی شک داری،
قدم بعدی را کوتاه تر بردار.
۳ـ زندگی کوتاه تراز آن است که
برای نفرت ازکسی وقت صرف کنی.
۴ـ شغل تو وقتی بیمار باشی به فکر تو نخواهد بود. اما دوستان و والدین ات چرا.
با آنها در تماس باش.
۵ـ هرماه اقساط خود را به موقع پرداخت کن.
۶ـ لازم نیست در هربحثی برنده باشی.
۷ـ با دیگران همدردی کن.
این خیلی بهتر از آن است که تنهایی گریه کنی.
۸ـ هرکسی رو همان طور که هست بپذیر.
۹ـ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.
۱۰ـ وقتی نوبت مشکلات میرسد،
مقاومت بیهوده است،
بامسایل روبرو شو.
۱۱ـ باگذشته ات آشتی کن
تا امروزت را خراب نکند.
۱۲ـ بد نیست گاهی بچه هایت ببینند
که گریه می کنی.
۱۳ـ زندگی ات را بادیگران مقایسه نکن.
از کجا می دانی آنها درچه وضعیتی هستند.
۱۴ـ اگر قرار است رابطه ای پنهان بماند،
درگیرش نشو.
۱۵ـ هرچیزی ممکن است در یک چشم به هم زدن تغییرکند،
اما ناراحت نباش،خدا پلک نمی زند.
۱۶ـ نفس عمیق بکش،
آرام ترمی شوی.
۱۷ـ ازهرچه مفید،زیبا یا لذت بخش نیست،
دست بردار.
۱۸ـ هر اتفاقی که واقعا به تو فشار می آورد،
تو را قوی تر می کند.
۱۹ـ برای آنکه کودکی خوبی داشته باشی،
هیچ وقت دیر نیست.
۲۰ـ وقتی قرار است به دنبال کسی بروی که دوستش داری،
نگو"نه".
۲۱ـ شمع روشن کن،
ملحفه ها رو نوکن،
دل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپوش،
برای زمان خاصی نگه اش ندار،
همین امروز زمان خاص فرا رسیده.
۲۲ـ آمادگی کافی است،
دل را به دریا بزن.
۲۳ـ هیچ کس جز خودت مسوول خشنودی تو نیست.
۲۴ـ هرمشکلی که برایت پیش آمد،
بگو آیا پنج سال بعد هم این مساله برایم مهم است؟
۲۵ـ همیشه زندگی رو انتخاب کن.
۲۶ـ بخشنده باش.
۲۷ـ آنچه دیگران درباره تو فکر می کنند،
به تو مربوط نیست.
۲۸ـ زمان همه چیز رو درست می کند،
به زمان وقت بده.
۲۹ـ اوضاع هر چقدر بد یا خوب باشد،
تغییر خواهد کرد.
۳۰ـ خیلی جدی نباش.
۳۱ـ به معجزه اعتقاد داشته باش.
۳۲ـ قدر پدر و مادرت رابدان.
۳۳ـ زندگی را بررسی نکن،
کارت را بکن
و بیشترش را هم همین حالا.
۳۴ـ فرزندانت فقط یک دوران کودکی دارند.
۳۵ـ اگر مشکلات خود را تلنبار کنیم،
مشکلات خود را بزرگتر می کنیم.
۳۶ـ حسادت اتلاف وقت است،
همین حالا هر چیزی را که نیاز داشتید، دارید.
۳۷ـ بهترین پیشامد هنوز در راه است.
۳۸ـ مهم نیست چه احساسی داری،
بلند شو ، لباس بپوش و شروع کن.
۳۹ـ رها باش.
۴۰ـ زندگی فراز و فرود نیست،
نعمت است.
دیگران
   
پند و اندرز 712
از آدمهای پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را...به هم می زنند و حرمت مهارت را می شکنند،چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبیها را زود فراموش می کنند!
محمود دولت آبادی
   
عاشقانه ها 2901
بهم گفتی خدا حافظ !
منم میگم خدا سعدی !
که روی غنچه ی لبهات ، بشینه طرح لبخندی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا عطار !
بدون جاوید می مونه ، تو و یاد اولین دیدار !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا سهراب !
خوشا آغوش داغ تو ، خوشا آن لحظه های ناب !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا خیام !
نشسته داغ آتیش لبت ، رو صفحه ی لبهام !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا جامی !
امیدوارم نشی هرگز ، اسیر تیر فرجامی !!!
بهم گفتی خداحافظ !
منم میگم خدا نیما !
منم عاشق ترین عاشق ، بدونه تو تک و تنها ...!!!
ناشناس
   
حکایت 1798
هزارپايي بود وقتي مي رقصيد جانوران جنگل گرد او جمع مي شدند تا او را تحسين کنند؛ همه، به استثناي يکي که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت: يک لاک پشت حسود...
او يک نامه به هزارپا نوشت : اي هزارپاي بي نظير! من يکي از تحسين کنندگان بي قيد و شرط رقص شماهستم. و مي خواهم بپرسم چگونه مي رقصيد. آيا اول پاي ۲۲۸ را بلند مي کنيد و بعد پاي شماره ۵۹ را؟ يا رقص را ابتدا با بلند کردن پاي شماره ۴۹۹ آغاز مي کنيد؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.
هزار پا پس از دريافت نامه در اين انديشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصيدن چه مي کند؟ و کدام يک از پاهاي خود را قبل از همه بلند مي کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟
متاسفانه هزار پا بعد از دريافت اين نامه ديگر هرگز موفق به رقصيدن نشد.
☆سخنان بيهوده ديگران ازروي بدخواهي وحسادت؛ مي تواند بر نيروي تخيل ماغلبه کرده ومانع پيشرفت وبلند پروازي ما شود .
ناشناس
   
حکایت 1388
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.
تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
ناشناس
   
دانستنیها 2170
عزیز نسین بهترین طنزنویس ترکیه بود که در سراسر جهان خوانندگانی فراوان داشت. نام او با طنز انتقادی ژرف و دلیرانه مترادف شده است. از تولد نویسنده بزرگ صد سال و از مرگ او بیست سال گذشت.

عزیز نسین در ۲۰ دسامبر ۱۹۱۵ در نزدیکی استانبول در خانواده‌ای تنگدست به دنیا آمد و در محیطی مذهبی با پرورش سنتی بار آمد. اسم او "مهمت نصرت" بود و "عزیز نسین" در واقع نام پدرش بود. او نام پدر را برای خود برداشت و آن را به معروفیت جهانی رساند. او در زندگی‌نامه‌ای که در سال ۱۹۶۴ نوشته، سرآغاز زندگی خود را با طنزی گویا بیان کرده است:
«پدرم در ۱۳ سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آنها مجبور بودند سفر کنند تا یکدیگر را در استانبول ببینند و با هم ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. دست خودم نبود، به همین خاطر در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول یعنی سال ۱۹۱۵ در جای بسیار بدی به نام جزیره هیبلی، متولد شدم. آنجا ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آنجا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.»
وقتی عزیز نسین مدرسه را به پایان رساند، ورود به ارتش تنها امکانی بود که در برابر فرزندان خانواده‌های کم‌بضاعت برای ادامه تحصیل وجود داشت. عزیز نسین هم در استانبول به مدرسه نظام رفت و بعد تحصیلات نظامی را در آنکارا ادامه داد و افسر شد، اما به زودی معلوم شد که برای کار در ارتش "لیاقت" ندارد. او دوست داشت نویسنده شود و برای بیرون آمدن از ارتش نقشه می‌کشید.
او در این باره گفته است: «از بچگی آرزو داشتم نمایشنامه‌نویس شوم. در ارتش، واحدهای پیاده‌نظام، توپخانه و تانک داشتیم اما واحد نمایشنامه‌نویسی وجود نداشت. بنابراین به دنبال راهی برای خارج شدن از آن‌جا بودم و سرانجام در سال ۱۹۴۴ از ارتش آزاد شدم».
نسین از اوان جوانی ذوق طنزگویی و استعداد داستان‌سرایی داشت و خیلی زود قلم به دست گرفت و اولین مطالب خود را برای روزنامه‌ها فرستاد. از کودکی رنج و اندوه را شناخته بود و بزرگترین هنر را در این می‌دانست، که دردهای زندگی را به حالت شوخی و به شکل دلنشین بیان کند. نسین می‌گوید: «از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را در آورد. با همین هدف داستانی نوشتم و آن را برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، قاه قاه خنده سر داد، ولی بعد از کلی خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس.»
نسین در بیان طنزآمیز مشکلات روزمره و رنج‌های عادی زندگی، سبکی ماهرانه و منحصر به فرد داشت که هر روز طرفداران بیشتری پیدا کرد: «خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتی بعد از آن که به عنوان طنزنویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتی هنوز هم نمی‌دانم. طنزنویسی را با انجام دادنش یاد گرفتم. خیلی‌ها یک جوری از من می‌پرسند طنز چیست که انگار طنز یک نسخه یا فرمول دارد، تنها چیزی که من می‌دانم این است که طنز موضوعی جدی است.»
به راستی هم طنزنویسی برای نسین بسیار "جدی" بود. او معمولا با کسانی در می‌افتاد که "شوخی" سرشان نمی‌شد و کینه او را به دل می‌گرفتند. بارها دستگیر شد و به زندان افتاد؛ سردمداران نه تنها قلم او را سانسور و نامش را منع کردند، بلکه به دنبال نابودی خودش بودند. بی‌تردید به تحریک محافل امنیتی بود که همکار و رفیق نزدیک او صباح‌الدین علی به قتل رسید. نسین از سوءقصد جان سالم به در برد اما نزدیک ۶ سال از زندگی را در گوشه زندان گذراند.
طنز به مثابه یک سلاح
عزیز نسین با طنزی صادقانه و در عین حال شجاعانه به دفاع از حقیقت می‌رود، از حق مردم افتاده و ضعیف دفاع می‌کند و ارباب زر و زور را به باد طعنه و ریشخند می‌گیرد، با زبانی تندوتیز ناروایی‌ها و نابرابری‌ها را به نقد می‌کشد و با شجاعت عاملان آنها را نشان می‌دهد. بیش از هر چیز دستگاه اداری، مقامات خودپسند و مدیران زورگو، دولتمردان بیشرم و زمامداران فاسد هدف طنز بیرحمانه‌ی او قرار می‌گیرند.
نسین به زودی دریافت که، با دموکراسی سست و آزادی‌های نیم‌بند در کشوری مانند ترکیه، حرفه‌ای پرخطر انتخاب کرده است. قدرت در دست کسانی بود که حق‌گویی را با داغ و درفش پاسخ می‌دادند. او برای روزنامه‌هایی کار می‌کرد که هر روز توقیف می‌شدند، دفتر آنها به تاراج می‌رفت یا به آتش کشیده می‌شد.

عزیز نسین در طول زندگی بیش از ۲۰۰ بار به دادگاه احضار شد
در شرایطی که نسین با طنز گیرا و گزنده‌اش محبوب‌ترین نویسنده ترکیه شده بود، در زندگی بیش از ۲۰۰ بار به دادگاه احضار شد. او در سال ۱۹۴۹ به خاطر نوشتن طنزی سیاسی، دو شاکی نامدار پیدا کرد: محمدرضا پهلوی، شاه ایران و ملک فاروق دوم، پادشاه مصر. آنها از عزیز نسین به دادگاهی شکایت بردند، طنزنویس نامدار محکوم شد و بیش از ۶ ماه در آنکارا به زندان افتاد.
او در زندگی‌نامه خود نوشته است: «با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌های پلیسی. همین که صاحب روزنامه متوجه می‌شد یک نام مستعاری مال من است، نام دیگری اختراع می‌کردم». زندگی نسین همیشه با تهدید و ناامنی روبرو بود، بارها مجبور شد برای گذران زندگی به کارهایی مانند دست‌فروشی و حسابداری و عکاسی دست بزند.
عزیز نسین نویسنده‌ای پرکار بود، در طول زندگی بیش از صد کتاب داستان و شعر و نمایشنامه منتشر کرد. نثر او را یکی از زیباترین و روان‌ترین جلوه‌های ترکی نو می‌دانند، که زبان ادبی را تا حد ممکن به شادابی و سرزندگی زبان مردم نزدیک کرده است.
عزیز نسین با فروتنی پرکاری خود را به ضرورت امرار معاش نسبت داده و می‌گوید: «مردم تعجب می‌کنند که تا حالا بیش از دوهزار داستان نوشته‌ام. اما این که تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیشتر از چهار هزار داستان بنویسم.»
نسین تنها در میدان قلم صادق و صمیمی نبود، در زندگی نیز شهروندی شریف و پاکدامن بود که صلاح و بهروزی همنوعان خود را می‌خواست. او در سال ۱۹۷۲ نهادی به نام "بنیاد نسین" پایه گذاشت و وظیفه آن را یاری به کودکانی دانست که به دلیل فقر و محرومیت به تحصیلات مناسب دسترس ندارند. از آن زمان "بنیاد نسین" به هزاران کودک آواره کمک کرده است تا جایگاهی شایسته در جامعه پیدا کنند.
در دفاع از آزاداندیشی تا پای جان
سال‌های پایانی زندگی عزیز نسین با بالا گرفتن موج تعصب و بنیادگرایی اسلامی در سراسر "جهان اسلام" همراه شد. این پدیده به ترکیه نیز رسید و طبعا نویسندگان حقیقت‌جو و آزاداندیشی مانند عزیز نسین مردم را به پایداری در برابر آن دعوت کردند.
بعد از انتشار فتوای آیت‌الله خمینی علیه سلمان رشدی، عزیز نسین فصلی از کتاب "آیات شیطانی" را ترجمه و منتشر کرد. او تصریح کرد که این کار را در درجه اول به خاطر دفاع از آزادی عقیده و بیان انجام داده است.

هتل مادیماک، قتلگاه نویسندگان ترک
برخی از محافل افراطی در ترکیه به "ارتداد" عزیز نسین حکم دادند و فتوای قتل او را صادر کردند. چندی بعد که طنزنویس نامدار برای شرکت در جمع نویسندگان آزادیخواه به شهر سیواس رفته بود، عده‌ای از افراد متعصب و خشمگین روز دوم ژوئیه ۱۹۹۳ پس از مراسم نماز جمعه، به هتل محل اقامت او حمله بردند و ساختمان را به آتش کشیدند. در این ماجرا نسین جان سالم به در برد، اما ۳۷ نفر در آتش نفرت و نادانی سوختند.

عزیز نسین در ۶ ژوئیه ۱۹۹۵، دو سال و ۴ روز پس از فاجعه سیواس، پس از یک جلسه کتابخوانی در ازمیر با ایست قلبی درگذشت. او در وصیت نامه‌ای که از خود به جا گذاشت، قید کرد که به هیچ دینی معتقد نیست و لذا به تشریفات و مراسم خاکسپاری اسلامی نیاز ندارد. جسد او به خواست خودش در گوری بی‌نام در روستای کودکان به خاک سپرده شد.
اهمیت جهانی نسین
شهرت عزیز نسین به ترکیه محدود نماند. آثار او در سراسر جهان، و بیشتر در کشورهایی که شرایطی مشابه ترکیه داشتند، هواخواهان فراوان یافت. چندین بار جوایز بین‌المللی "بهترین طنزنویس سال" به او تعلق گرفت.
در ایران اولین بار رضا همراه، طنزنویسی همدانی که با نام‌های "حکیم‌باشی" و "ابولی" با نشریه فکاهی معروف "توفیق" همکاری داشت، به ترجمه داستان‌های عزیز نسین پرداخت. او با کتاب‌های متعددی که با قطع جیبی و قیمت ارزان به بازار فرستاد، مایه شهرت و محبوبیت فراوان عزیز نسین در ایران شد.
اما منتقدان گفته‌اند که کار این مترجم با چنان نابسامانی‌ها و ولنگاری‌هایی همراه بود که بیشتر به نسین و حیثیت او ضربه زد. نه تنها خوانندگان ایرانی آشنایی درستی با کارهای نسین پیدا نکردند، بلکه انتشار ترجمه‌های نارسا باعث شد که مترجمان جدی به سراغ کارهای او نروند.
پس از "رضا همراه" کسانی مانند صمد بهرنگی، احمد شاملو، رضا سیدحسینی، قدیر گلکاریان و چند مترجم دیگر برگردان‌‌های بهتری از آثار عزیز نسین ارائه دادند. در دهه ۱۳۷۰ ثمین باغچه‌بان، که ترکی را نیکو می‌دانست و با عزیز نسین نیز دوستی داشت، ترجمه‌هایی تمیز از آثار طنزنویس ترک عرضه کرد. زندگی‌نامه خودنوشت عزیز نسین را خانم ژاله صمدی به فارسی برگردانده و در اینترنت موجود است.
عزیز نسین شاعر
دوستداران ادبیات در سراسر جهان عزیز نسین را طنزنویسی بزرگ می‌شناسند. زبردستی نسین در طنز و بذله‌گویی موجب شده که سایر کارهای ادبی او، مثل نمایشنامه‌ها و شعرهایش به حد شایسته و درخور شناخته نشوند. درحالیکه نمایشنامه‌های عزیز نسین تا امروز به روی صحنه تئاتر می‌روند و شعرهای او، به نظر منتقدان، از بهترین نمونه‌های تغزل در شعر مدرن ترکیه هستند.
عزیز نسین حدود ده کتاب شعر منتشر کرده است. در سالهای گذشته به همت مژگان دولت‌آبادی، رسول یونان، سیامک تقی‌زاده و دیگران برخی از شعرهای عزیز نسین به زبان فارسی منتشر شده‌اند.
این نوشته را با سه شعر معروف از عزیز نسین به پایان می‌بریم:
بیهوده می‌بارد این باران
تو نیستی و این باران چه بیهوده می‌بارد
چراکه خیس نخواهیم شد باهم.
این رود چه بیهوده می‌خروشد
چراکه بر کرانه‌اش نخواهیم نشست و نگاه نخواهیم کرد باهم.
این راه چه بیهوده می‌رود به دوردست
چراکه نخواهیم پیمودش باهم.
چه بیهوده است دلتنگی از دوری
چنان دوریم که حتا نخواهیم گریست باهم
بیهوده دوستت دارم، بیهوده زنده‌ام
چراکه قسمت نخواهیم کرد زندگی را با هم.
تو تنهایی
وقتی كه شب به خانه برمی‌گردی
و صدای كليد را در قفل می‌شنوی
بدان كه تنهايی
وقتی كليد برق را می‌زنی
و صدای تيك آن را می‌‌شنوی
بدان كه تنهايی
وقتی در تخت‌خواب
از صدای قلب خودت نمی‌توانی بخوابی
بدان كه تنهايی
وقتی كه زمان كتاب‌ها و كاغذ‌هایت را می‌جود
و تو صدايش را می‌شنوی
بدان كه تنهايی
اگر صدايی از گذشته تو را به روزهای قديم می‌برد
بدان كه تنهايی
و تو بی آن كه قدر تنهايی را بدانی
دوست داری خود را خلاص كنی
اگر اين كار را هم بكنی
باز تك و تنهايی.
آنچه باید برایم بماند
بدون اینکه بگویی نیز می‌دانم
حس می‌کنم که خواهی گریخت
ناتوانم از التماس، ناتوانم از دویدن
اما صدایت را برایم باقی گذار
می‌دانم که خواهی گسست
ناتوانم از گرفتن گیسوانت
اما بویت را برایم باقی گذار
درک می‌کنم که جدا خواهی شد
افتاده‌تر از آنم که بیفتم
اما رنگت را برایم باقی گذار
احساس می‌کنم که ناپدید خواهی شد
بزرگترین دردم خواهد شد
اما گرمایت را برایم باقی گذار
تشخیص می‌دهم که از یاد خواهی برد
درد، اقیانوسی از سرب
اما مزه‌ات را برایم باقی گذار
در هر حال خواهی رفت
حق ندارم جلویت را بگیرم
اما خودت را برایم باقی گذار
ناشناس
   
نکته 1923
چرا مردان شادترند؟؟؟
ﺩﺑﯿﺮ ﺣﺰﺏ ﺯﻧﺎﻥ آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺻﻮﻻ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩﺗﺮﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻧﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺷﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.
ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻀﺎﯼ ﮔﺎﺭﺍﮊ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﻩ.
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﺗﻮﻣﺎﺗﯿﮏ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺸﻪ.
ﺷﮑﻼﺕ ﻫﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﯾﮏ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺒﮑﻪ.
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻨﺪ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ بشن.
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺍﺻﻼ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﭙﻮﺷﻦ.
ﻣﮑﺎﻧﯿﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ.
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻣﺴﺎﻓﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺗﺎ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﻌﺪﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻦ.
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺜﯿﻔﻪ.
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺪﻭﻧﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﺭﻭ ﺍﺯ ﮐﺪﻭﻡ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﯼ ﭘﯿﭻ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﻦ ﻣﺪﺗﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ.
ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻦ، ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﯿﮑﻨﻦ.
ﭼﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﮎ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﺷﻮﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ میکنه.
ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ 5000 ﺩﻻﺭﻩ، ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻓﺮﺍﮎ ﻭ ﭘﺎﭘﯿﻮﻥ ﻓﻘﻂ 100 ﺩﻻﺭﻩ.
ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﭘﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺣﺎﻟﺖ ﻭ ﯾﮏ ﻣﻮﺩ ﺛﺎﺑﺖ ﺩﺍﺭﻥ.
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺳﯽ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ.
ﺑﺮﺍﯼ 5 ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺧﺼﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭼﻤﺪﻭﻥ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ دارن.
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻄﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻦ.
اﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﻮﻥ ﮐﻨﻪ، ﭼﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻦ ﭼﻪ ﻣﺮﺩ، ﺑﺎﺯﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ.
ﺳﻪ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩﻩ.
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﭼﺮﻭﮎ ﻟﺒﺎﺱ ﺷﻮﻥ نیستند.
ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺷﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ.
ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﻣﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻟﻬﺎ، ﻭ ﯾﺎ ﺩﻩ ﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﺷﻮﻥ ﮐﺎﻓﯿﻪ.
ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺘﺮﺍﺷﻦ.
ﯾﮏ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻝ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ـــ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻮﻝ ﮐﺎﻓﯿﻪ.
ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺟﯿﺒﯽ ﻫﻢ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﮐﻨﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺒﯿﻞ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﯾﺎ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻦ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺗﺎﻡ ﺩﺍﺭﻥ.
ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺑﺮﺍﯼ 25 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ 25 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻥ.
ﭘﺲ ﻋﺠﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻫﺴﺘﻦ!
ناشناس
   
اشعار 4006
حس من را فاخته میفهمد
دیده ای؟ چهره اش چه غمناک است

نگران است ، می کند کو کو
دیدگانش همیشه نمناک است

حال من هم همیشه اینطوریست
حالت بی کسی...... اسفناک است

از سرِ بام ، خیره می شوم به شما
ولی چشمان کوچکم پاک است

مستم از عشق رویتان ، گویی
آشیانم همیشه در " تاک " است

اهل این کوچه دشمنم هستند
حرفهایشان غضبناک است

سینه ام را نشانه میگیرند
عاقبت خشم شان " اثر ناک " است

پَرِ پرواز را "نتابیدن"
مشکلِ عقل و فهم و ادراک است

پس بیا تا بهار من باقیست
تا هوا صاف و دل طربناک است

قبل از آنکه ز بامِتان بپَرَم
که همین کار هم خطر ناک است

رحم کن به این دلی که بستهٌ توست
مطمئن باش قلب من " آک " است
آرمان ایزدی
   
مناجات 1026
شراب شوق می نوشم به گرد
یار می گردم
سخن مستانه می گویم ولی
هشیارمی گردم

گهی خندم،گهی گریم،گهی افتم
،گهی خیزم
مسیحادر دلم پیداومن بیمار
می گردم
مولانا
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com