شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 2859
اندیشیدن به گذشته اندوه ، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد ؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد .
ناشناس
   
اشعار 3999
رو کرده ای دوباره به ایوان من ، عجب !!!! .... خیر است
دیگر نمی کنی به تمنای من غضب .... خیر است

گویا ز سمت دیگر آمده خورشید ما برون
نذر کدام امام کرده ای رطٌب .... خیر است

در خواب هم ندیده بودمت ای غنچهُ بهار
کین سان به لطف کنی بنده را ادب ..... خیر است

محبوب اهل دل شدی و شیرین شهر عشق
یک فوجِ خسرو و فرهاد از عقب .... خیر است

گفتند که ماهِ عزیز است و مِی حرام
بی باده حضرتتان سرمست و با طرب !!!! .... خیر است

با نازِ خویش آمده ای تا زِ ما چه بِستانی
از جانِ عاشقم که گرفته ای طلب ..... خیر است

گیسوی شب به صورت ماهت رها مکن
زین دست ، هزار بار خورده ام رَ کَب ..... خیر است

کجا تو را به میل خویش آرزو توانم کرد؟
همین که دلم را نمیدهی تَعَب ..... خیر است
آرمان ایزدی
   
نکته 2327
زندگی را نخواهیم فهمید
اگر
از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم
چون
در کودکی خواستیم گل سرخی بچینیم
خاری در دستمان فرو رفته است...
ناشناس
   
نکته 1613
دوست دارم افکار خدا را بدانم؛ ما بقی چیزها فقط جزئیات اند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 1378
به بعضیا باس گفت:
مشکل از تو نیست که نمیفهمی ، مشکل از منه که توقع دارم بفهمی...
ناشناس
   
اشعار 4076
اسیر زلف

عید آمد ؛ وه عجب زیبا شدی
من چگویم آفت دل ها شدی

می کنم جان را فدای مقدمت
ای شهی خوبان چه خوب رعنا شدی

با چنین حسن و لطافت ای پری
جلوه گاه عالم بالا شدی

جان دمیدی بر دلم ای دلربا
ای بت زیبا مگر عیسا شدی

با خرامت می شود جانم بدر
بس که تو امروز بی پروا شدی

شد دل ( فکرت ) به زلفانت اسیر
من چو مجنون ؛ تو مگر لیلا شدی
فکرت
   
نکته 3020
می گویند از ملک الشعرای بهار فرق اشعار بین سعدی و حافظ را پرسیدند و ایشان اینگونه جواب داد:
آنچه که خواندی و در جا فهمیدی از سعدی و آنچه که لازم به تامل آمد از حافظ میباشد و نیز آنچه که به نشاطت آورد از سعدی و آنچه تو را به خود فرو برده و به تفکرت کشید از حافظ است...
ناشناس
   
نکته 1359
یک عمر
در انتظارِ کسی هستی
که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
درمی یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای ..
٠•●ஜ ریچارد باخ ஜ●•٠
دیگران
   
نکته 3183
از دوست جدید رازت را پنهان کن،

از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را

چون اولی باورت را نشانه می گیرد
دومی قلبت را . . .
ناشناس
   
نکته 2868
يه قانون تو فیزیک هست كه ميگه :
هر ذره د‌ر حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.
انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل راه!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
حتی اگه من توی ایران و طرف مقابل توی آمریکا باشه.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.
یه وقتایی توی خیابون راه میری، حس می کنی که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردی می بینی واقعا داره نگاهت می کنه.
شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟ انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما! شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن
انرژی ما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام خنثی است.
اگرحالمون خوب باشه
اگر آرام باشیم، اگر مهر بورزیم، اگر لطفی کنیم
اگر دعابخونیم
انرژی ما مثبت است
اگر حالمون بد باشه
اگه غر میزنیم
اگه بد و بی راه میگیم
اگه عصبانی هستیم
اگه استرس داریم
اگه نگران هستیم
اگه اضطراب داریم
انرژی ما منفی است
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی انسان میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.
آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.
از بحث های مهم موفقی
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟
چون انرژی اونها روی تو اثر می گذارد.
اگه آدم مثبت دیدی،
بچسب بهش!
اگه آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.
قدیما یه موضوعی بود به نام "مجاورت".
اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن.
این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها 👀
و
دست ها
زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه ( يا وارد مجموعه ات ) بشی.
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه ( يا مجموعه ات ) میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه ( يا اعضاي مجموعه ات ) منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازهٔ انتقال انرژی منفی است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها.
یاد خدا ...مثبت ترین و نجات بخش ترین انرژی در تمام کائنات می باشد .
خود را به این منبع لایزال پر قدرت و بی انتها متصل نماییم.... 
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.🔑🔑
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﺭﺍﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ, "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.
فارغ ازهرخستگی و آشفتگی.
ناشناس
   
دل نوشته 1983
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...
ناشناس
   
نکته 1968
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
دل نوشته 2078
چه خوش است راز گفتن به حريفِ نکته سنجي
که سخن نگفته باشي به سخن رسيده باشد...
"بيدل دهلوي"
دیگران
   
پند و اندرز 158
گذشته مانند استفاده از آینه ماشین است خوب است گهگاهی برای اینکه متوجه مقدار مسافت طی شده بشوید به عقب بنگرید
اما اگر بیش از حد خیره بمانید آنچه که در مقابل دارید رااز دست خواهید داد
ناشناس
   
نکته 2761
دلت را بتکان.......
اشتباهاتت وقتي ا؋ـتاد روي زميـن.....
بگذار همانجا بماند.....

؋ـقط از لا به لاي اشتباه هايت،يک تجربـه را بيرون بکش.......
قاب کن ....و بزن به ديوار دلت......
اشتباه کردּن اشتباه نيست.........
در اشتباه ماندنּ اشتباه است......
فروغ فرخزاد
   
ضرب المثل 1759
آفریقا:
هرسوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
ناشناس
   
نکته 1362
دو تعریف جدید جالب که باید به خاطر سپرد:
عصبانیت ، یعنی تنبیه خود به خاطر اشتباه دیگران !
کینه ، یعنی خوردن زهر برای کشتن دیگران!
ناشناس
   
نکته 593
زندگیست دیگر !!
همیشـــہ کـــہ همـــہ رنگ‌هایش جور نیست ، همـــہ سازهایش کوک نیست !!
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتـــے با ناکوک ترین ناکوکش ...
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن !!
حواست باشد بـــہ این روزهایـــے کـــہ دیگر بر نمـــے گردد...
ناشناس
   
مناجات 2631
خدایـــــــــــــــا...

فانوست را کمی پایین تر بگیر...
جاده ای که در آن قدم نهاده ام تاریک است، انتهایش را نمی دانم چیست...

میترسم انتهایش بن بست باشد...

تو را به مهربانیت سوگند...

فانوست را کمی پایین تر بگیر تا روشنی بخش راه نامشخصم باشد...

نمی خواهم بی فانوس تو به جایی برسم که برگشتنم دشوار گردد و پشیمان شوم....

ای مهربانترینم...

من اکنون سخت به نور فانوست محتاجم...
ناشناس
   
دانستنیها 198
شناخت طبیعت غذاها
تقسیم بندی غذاها
غذاها به دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای گرم که انرژی زا هستند و غذاهای سرد که ضد انرژی و بی حال کننده هستند . بطور کلی هر غذای گرمی که ما می خوریم در بدن ما می سوزد و تبدیل به حرارت و انرژی می شود و این حرارت و انرژی مایه حیات و سلامتی و شادابی جسم و روح است .
و اما دسته دوم یعنی غذاهای سرد که مکمل غذاهای گرم است . غذای سرد اگر با غذای گرم مصرف شود باعث بهتر سوختن و تولید انرژی بیشتر می گردد . اما به تنهایی باعث نابودی انرژی و حرارت و تولید امراض گوناگون می شود . در کتب طبی قدیم آمده است که هر دردی از سردی بوجود می آید و با ضدش که گرمی می باشد برطرف می شود .
غذاهای گرم به دو دسته تقسیم می شوند : دسته اول غذاهایی که هم انرژی زا هستند و هم دارای رطوبت، به این دسته غذاها گرم و تر گفته می شود ، اینها خون ساز هستند و رطوبت آن ها باعث شادابی بدن می شود و بهترین نوع غذا می باشند .
دسته دوم غذاهایی که گرم و انرژی زا می باشند ولی رطوبت ندارند و خشکی زا هستند به این دسه غذاها گرم و خشک می گویند و زیاده روی درمصرف این گونه غذاها باعث خشکی و لاغری بدن می شود .

غذاهای سرد نیزبه دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای سرد و تر که هم رطوبت بخش هستند و هم ضد انرژی . این نوع غذاها اگر به تنهایی مصرف شوند رطوبت زیاد آن ها در بین سلول ها و انساج بدن جمع می شود و انسان را دچار بیماری های گوناگون می نماید. دسته دوم غذاهای سرد و خشک می باشند که هیچ رطوبتی ندارند و انرژی زا هم نیستند و زیاده روی در مصرف آن ها بدن را خشک و بی رونق و سرد می گرداند و باعث بدترین درد ها یعنی جنون ، مالیخولیا ، سرطان ، صرع و امراض عصبی که بدترین بیماری هاست می گرداند . بیماری هایی که از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید خیلی دیر برطرف می شود و اکثراً لا علاج است .
بهترین غذاها دارای طبیعت گرم و تر و بدترین غذاها دارای طبیعت سرد و خشک می باشند . شادابی و خرّمی و پر خونی و شجاعت و باهوشی و سالم بودن از غذاهای گرم و تر بوجود می آید و بی حالی و سستی و فراموشی و کند ذهنی و فکرهای بیهوده و غم و غصه و خود خوری و کج فکری وفلجی از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید .
به طور کلی این چهار نوع طبیعت ضد یکدیگرند ، یعنی سرد و خشک ضد گرم و تر است و سرد و تر ضد گرم و خشک می باشد . ما حق نداریم غذایی که می خوریم تشکیل شده از یک نوع طبیعت باشد باید حتماً به طبیعت غذاها توجه گردد و غذا مخلوطی از طبیعت سرد و گرم باشد . کسانیکه پیوسته از غذاهای کنسرو شده استفاده می نمایند باید بدانند ضرر بسیار بزرگی را به سلامتی خود وارد خواهند کرد چون هر نوع غذای کنسرو و بسته بندی شده دارای مواد نگهدارنده است که دشمن انرژی است و بسیار سرد می باشد و انسان را سوداوی مزاج می نماید .

مزیت غذاهای سنتی
غذاهای سنتی ما ایرانیان طوری طرح ریزی شده که هر چهار طبیعت با هم دیگر در یک نوع غذا موجود می باشد مثلاً یکی از غذاهای سنتی خورش فسنجان است که این خورش هم غذای خوب و خوشمزه و مقوّی است و هم داروی بسیار خوبی برای بیماران ، البته اگر با مواد طبیعی پخته شود . روغن نباتی و گردو ی مغز شده کهنه و ربّ انار تقلّبی و فاسد با گوشت گاو، فسنجان خوب نمی شود .
طبیعت گوشت گاو و برّه
گوشت گاو و گوساله سرد و خشک است و برای غذاها گوشت خوبی نمی باشد در قدیم کسی گوشت گاو مصرف نمی کرد در ردیف بدترین و ارزان ترین گوشت ها بود . گوشت برّه تازه بهترین گوشت هاست که گرم و تر است و غذا با گوشت برّه هم بسیار مقوّی و هم بسیار خونساز است و خوشمزه ترین گوشت هاست .
شناسایی طبیعت غذا از روی طعم آن
به طور کلی تمام خوراکی هایی که مزه شیرینی دارند دارای طبیعت گرم هستند . طبیعت غذای شور هم گرم است البته در صورتی که متعادل و به اندازه باشد . غذای زیاد شور بسیار مضرّ و خشکی آور است باید در مصرف شوری ها بسیار دقّت شود . مزه تلخ و تند هم گرمی آور می باشد . مزه ترش سرد است . غذاهای بی مزه هم سرد هستند مانند آب که سرد و تر است . نوشیدن آب زیاد باعث رطوبتی شدن بدن می شود بخصوص اگر آب زیاد سرد باشد . مصرف آب سرد بعد از حمام و صبح ناشتا بسیار مضرّ و بیماری زاست و اگر در این مواقع ناچار به نوشیدن آب هستیم سعی شود آب زیاد سرد نباشد و آب را در سه جرعه بنوشیم . در روز نوشیدن آب را ایستاده و در شب نشسته انجام دهیم تا بدنمان رطوبتی نگردد . رطوبت زیاد در بدن باعث تنبلی و سستی و بی حالی و کند ذهنی و بیماری های بسیار بدی می شود . خشکی زیاد هم در بدن باعث بیماری های گوناگون می شود از جمله لاغری زیاد و گرفتگی و تنگی مویرگ ها و لخته شدن خون و بیماری های عصبی . مصرف غذاهای سرد ابکی باعث تولید سنگ درکلیه ومثانه میگردد .
ناشناس
   
دل نوشته 1955
دلم یک کوچه میخواهد
پر از خاموشی مطلق
و یک باران بی هنگام
که آغوشش پناه چشم خیس من شود شاید...
و مشتی خاک باران خورده و مطبوع
که استشمام بوی تازه اش راه نفس را وا کند امشب
که شاید از سر من دست بردارد
این بغض نمک نشناس...
دلم شادابی و عطر خوش گلهای باران خورده میخواهد
که روحم را جلا بخشد
و بغض لعنتی را بشکند در سینه و اشکم رها گردد...
دلم یک کوچه باران آرزو دارد
که در آغوش خود گیرد مرا بی چتر
و چشمم اشک خود را ول کند بر روی گونه...
خدایا آسمانت چند؟
تمام ابرهایت را خریدارم
بگو باران ببارد وقت باریدن رسیده
که امشب من،
چه بی اندازه دلتنگم...
ناشناس
   
تلنگر 1001
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار ديقه ديگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
ناشناس
   
دل نوشته 1906
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
ناشناس
   
اشعار 4030
خـرامان می روی جانـا ، بـنـازم سـرو رعـنا را

بـدین خـوبی وزیبـایـی خجل سـازی تولیلا را



به مجمر ریزاسپندی که حسنـت را نظر سازنـد

زچشم بــد نگه کـن ای صنـم آن روی زیبا را



چه میپرسی که چونستی تودر گرداب عشق من

نه میبـینی مگــر جانا تـو ایـن توفـان دریا را



چــو کاهم درمـیان موجهای عـشــق تــوفـا نــزا

نجــاتـم ده زغـرقاب فنا ، بـس کـن تما شا را



چـنــان غـرق محـیـط قــلزم عشقـم که گم گشـتم

کجــا هستم ، کجــایی ام ، نمیــدانـم سراپا را



تـو دردم را نـمــیـدانی ، تــو حالم را نمیـپـرسی

بـگــو، آ خــر زکی جـویــم دوای قـلب شیــدا را
فکرت
   
نکته 3016
متن سنگ مزار پروین اعتصامی:
اين که خاک سيهش بالين است
اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي ازايام نديد
هرچه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه وياسين است
پروین اعتصامی
   
دوستی 59
دوست دارم
تنها جمله ای که هیچوقت از شنیدنش سیر نمیشی
ناشناس
   
شوخی 2283
یه اصفهانیه ازتویه کوچه ردمیشده میبینه یه نفرکنارکوچه خوابیده میگه دادا چرااینجاخوابیدی ؟یارومیگه غریبه ام وجایی براخوابیدن ندارم؛اصفهانیه دلش براش میسوزه ؛بهش میگه وخی دادا،وخي بیابریم توکوچه مابخواب!!!!
ناشناس
   
نکته 1549
برای کفشی که
همیشه پایت را می زند
فرقی نمی کند
تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه
هر مسیری را با او
همقدم شوی
باز هم
دست اخر
به تاول های پایت می رسی
ادم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را میزند
ادمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید
تو چه درد ی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی .........
ناشناس
   
دل نوشته 1778
وقتی کودک بودم
گاهی خودم را در گنجه مـربـاهـای مـادرم پنهان می کردم و به زنــدگی فـکر می کـردم ...
گاهی دکتر می شدم
گاهی خلبـان و گاهی معلم ،
و دست آخر
یک لنگه کفشم را پشت شیشه های مرباها پنهان می کردم و فقط سیندرلا می شدم ...
بزرگتر که شدم
نه دکتر شدم
نه خلبان
نه معلم
نه سیندرلا
و تازه متوجه شدم ...
زنـــــدگی در همان گنجه مرباهای مادرم بود ...!
" نسرین بهجتی "
دیگران
   
نکته 1528
چه تلخ محاکمه می شود زمستان ...
که برای جان دادن به درخت ، جان می دهد!
و چه نا عادلانه کمی آنطرفتر همه چیز به اسم بهار تمام می شود...
ناشناس
   
دل نوشته 2456
یکی....
یکی بود یکی نبود آنکه بود تو بودی آنکه در قلب تو نبود من بودم...
یکی داشت یکی نداشت آنکه داشت تو بودی،آنکه جز تو کسی را نداشت من بودم...
یکی خواست یکی نخواست آنکه خواست تو بودی،آنکه نخواست از تو جدا شود من بودم...
یکی گفت یکی نگفت آنکه گفت تو بودی،آنکه دوستت دارم را به هیچ کسی جز تو نگفت من بودم .......
ناشناس
   
توکل 412
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.
براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
شوخی 1155
میدونید چرا تو گوشی لمسی خطای املای مردا خیلی بیشتر از خانوماست؟
.
.
.
.
.

چون انگشت نیس که نلبکیه!!!
ناشناس
   
نکته 1967
ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ،
ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺑﻮﺑﻦ
دیگران
   
اشعار 4086
مدار آشنایی

ز سر تا پا نگارا مشکسایی
به انداز نگه دل می ربایی

خوشا گر در قدومت می دهم جان
ز بس ای دلربایم با وفایی

شدم از یک نگاهت مست و مدهوش
ندانم ای نگارم کز کجایی

هر آن دل کو شود زنجیر زلفت
بسی مشکل بود از وی رهایی

تمنا ساغر می دارم از تو
زلب های شکر فام حنایی

خوشا ( فکرت) اگر روزی دهد جان
به پایت در مدار آشنایی
فکرت
   
عاشقانه ها 2409
ﻣﺎ ﻗﻤﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ

ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ...

ﺩﺳﺖ ﺳﻮﻡ ﻣﺎت ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ

ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺟﻮﺭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ ...

ﺗﺨﺘﻪ ﻧﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ

ﺑﺎﺯﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ....
ناشناس
   
نکته 373
درسهای مهم زندگی
١_ چیزی که سرنوشت انسان را می سازد “استعدادهایش” نیست ، “انتخابهایش” است …
٢_ برای زیبا زندگی نکردن ، کوتاهی عمر را بهانه نکن ؛ عمر کوتاه نیست ، ما کوتاهی می کنیم
٣_. هنگامی که کسی آگاهانه تورا نمی فهمد خودت را برای توجیه او خسته نکن .........…
۴_ برآنچه گذشت آنچه شکست آنچه نشد آنچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد .
۵_ . تحمل کردن آدمهایی که ادعای منطقی بودن دارند سخت تر از تحمل آدمهای بی منطق است
۶_ .موانع آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشممان را از روی هدف بر می‌داریم به نظرمان میرسند !
٧_ .اگر میخواهی دروغی نشنوی ، اصراری برای شنیدن حقیقت مکن
٨_ به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسیدی همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اى..
٩_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند .
ناشناس
   
عاشقانه ها 892
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
پند و اندرز 712
از آدمهای پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را...به هم می زنند و حرمت مهارت را می شکنند،چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبیها را زود فراموش می کنند!
محمود دولت آبادی
   
دانستنیها 338
علت سفید شدن موها و راهکارهای طب سنتی
در لایه میانی محور مو یعنی کورتکس، رنگدانه یا ماده رنگی (ملانین) شکل می گیرد. در این قسمت رنگ مو بوجود می آید. اگر رنگدانه بیشتری تشکیل نشود مو بدون رنگ و یا به اصطلاح سفید می شود.
رشته های سفید بی رنگ با موهای تیره مخلوط شده و ظاهری خاکستری به موها می دهند. سلول های رنگدانه ای مو برای ساخت ملانین به آنزیم های خاصی نیاز دارند و براساس تفاوت آنزیم های شرکت کننده، نوع خاصی از ملانین را تولید می کنند، از طیف قهوه ای تا سیاه و از طیف زرد تا قرمز. اما واقعیت این است که سفید شدن مو، هیچ ربطی به نوع ملانین موجود در بدن ما یا به عبارتی تیره یا روشن بودن موهایمان ندارد. این اتفاق برای همه می افتد.
سفید شدن مو در مردان در حدود 30 سالگی و در زنان در 35 سالگی رخ می دهد. ملانوسیت ها هر 10 سال، 10 تا 20 درصد از ظرفیت تولید رنگ خود را از دست می دهند. اگر چه چگونگی از دست دادن این رنگدانه ها دقیقا مشخص نیست، اما می دانیم در نخستین مراحل خاکستری شدن مو، ملانوسیت ها هنوز به صورت غیرفعال وجود دارند. وقتی ملانوسیت کاملاً فاقد رنگدانه شود، مو سفید و اگر تعداد ملانین یک تار مو کمتر از حالت عادی شود آن مو خاکستری و نقره ای می شود.
سفید شدن موها یکی از آشکارترین نشانه های بالا رفتن سن است، اما همیشه سفید شدن مو به علت بالا رفتن روزهای زندگی نیست و عواملی همچون کمبود ویتامین B12 ، بیماری تیروئید ، نوعی بیماری سیستم ایمنی، سیگار کشیدن (سرعت سفید شدن مو درسیگاری ها، چهار برابر افراد غیر سیگاری است)، کم خونی ، رژیم های سخت و طولانی مدت، عوامل ارثی، بیماری ها و افزایش گلبول های سفید خون نیز باعث سفیدی زود هنگام و بیش از حد موها می شود.
هلو ، سیب ، گلابی
مطالعات نشان می دهد کمبود فلزاتی همچون « منگنز»، « روی »، « تیتانیوم»، « آهن » و «مس» از عوامل اصلی در سفید شدن و شکنندگی موها به حساب می آیند. بنابراین افرادی که دچار سفیدی مو هستند باید میوه هایی همچون سیب ، گلابی ، هلو و همه میوه هایی که سرشار از فلزات گوناگون خصوصا فلز منگنز هستند و نیز مصرف سبزیجاتی همچون سیر ، پیاز ، موسیر و تره که دارای منگنز هستند را در برنامه غذایی خود بگنجانند.
یافته های موجود نشان می دهد در میان داروهای گیاهی، جوشانده سبوس گندم، مصرف سنبل الطیب، خوردن روزانه یک قاشق مربا خوری از مخلوط پودر سبوس برنج و شکر یا نبات ساییده شده و قرار دادن نان جو در دستور رژیم غذایی نیز در حفظ رنگ مو و کاهش موهای سفید موثر است.
سفید شدن موها یکی از آشکارترین نشانه های بالا رفتن سن است، اما همیشه سفید شدن مو به علت بالا رفتن روزهای زندگی نیست و عواملی همچون کمبود ویتامین B12 ، بیماری تیروئید ، نوعی بیماری سیستم ایمنی، سیگار کشیدن (سرعت سفید شدن مو درسیگاری ها، چهار برابر افراد غیر سیگاری است)، کم خونی ، رژیم های سخت و طولانی مدت، عوامل ارثی، بیماری ها و افزایش گلبول های سفید خون نیز باعث سفیدی زود هنگام و بیش از حد موها می شود.
«مس» نیز از جمله عناصری است که می تواند بر پوست و مو تاثیر بگذارد و حتی از سفید شدن مو هم جلوگیری کند. خوراکی هایی همچون نخود فرنگی، قارچ ، آجیل ، لوبیا، عدس ، گوجه فرنگی ، موز ، آلو ، سویا و سیب زمینی از جمله غذاهایی هستند که مقدار قابل توجهی مس را در خود جای داده اند.
(صادق احتشامیان)
دیگران
   
تلنگر 1686
نگاه که کنی میبینی همه ترجیح میدهند صندلی جلوی تاکسی بنشینند،
همه تلاش میکنند آهنگهاشان را تنهایی گوش بدهند،
هیچکس دوستی را برای همیشه اش نگاه نمیدارد چون اینجورچیزها تاریخ مصرفشان گذشته،
وسیله های آشپزخانه ها نیازی به مادر ندارند و دوربینهای عکاسی نیازمند کسی نیست که بتواند بگوید سه،دو،یک..
خودت نگاه کن میبینی سلفی ها و مونوپادها چقدرخوب تنهایی را حفاظت میکنند تا مجبورنشوی از رهگذری در پارک خواهش کنی پرتره ی زیبایی از دوستیهایتان رسم کند و مجبور نشوی لبخندی از اجبار تحویلش بدهی...
چون نه دوستی هست نه رهگذری،همه ی رهگذر ها درحال چک کردن پیام هستند،
هرکدام از سرنشینان تاکسی آهنگی را به تنهایی گوش میدهند،
اگر خدایی ناکرده روزی از اجبار سوالی از کسی پرسیدی حتما بابت خدشه دار شدن حریم وسیع تنهایی اش مفصل عذر بخواه،
یادت باشد آن چند نفری که هنوز دوروبرت هستند را نپرانی،
مراقب دوستیهایمان باشیم...
ناشناس
   
تلنگر 1094
گاهی داشته های ما
آرزوهای دیگران است
ناشناس
   
گلایه 741
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﻭ ﭘﻠﻨﮓ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻫﺮﺍﺳﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﺏ ﺯﯾﺮ ﮐﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺻﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺍﻧﺎﯼ ﻻﻣﺬﻫﺐ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﺍﻫﺪ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
. ﭘﯽ ﮔﻢ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺍﺻﻮﻟﻦ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ، ﺍﻣﺎ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﻩ، ﺍﺯ ﺳﺴﺘﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪﻫﺎﯼ ﺿﻤﻨﯽ ﻇﺎﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﻈﻠﻮﻡ، ﺍﺯ ﯾﮏ ﺁﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﻭ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻭ ﺗﺎﺝ ﻭ ﻣﺴﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ،
ﺍﮔﺮ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﺪﺍﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻣﺮﯾﺪ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺍﻣﺎ
ﺯ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ناشناس
   
اشعار 4041
زولانۀ عشق

تــوباشی گــوهــر یکـدانۀ عـشق
چـــوگــنـجی دردل ویـــرانۀ عشق

تــویی صــیادومـن مــرغ اسـیرم
دلـم رفـــتـــه بــه دام ودانۀ عشق

کنــدحسنــت فروزان خانـۀ جـان
تـوچون شـمع ومنم پروانۀ عشق

مسوزان اینـقدر جان وتــنــــم را
کــه رســوایــم کنـد افسانۀ عشق

بـزن زنجـیــرها بــرپای ودسـتــم
کــه آخـر گــشتـه ام دیوانۀ عشق

بــود عشــقـت چـوآب زنـده گانی
همــیشه مـیـکشم شکرانۀ عشق

گرفــتارت شـدم خوشـنود هستـم
مــبــارکــبــاد ایـــن زولانۀ عشق

شــراب عشـق تــوکـرده خـرابـم
هـمیـشه باشـد این میخانۀ عشق

الــهــی زنده بـاشـی نـازنــیـنـم
کـه روشـن ازتوباشـد خانـۀ عشـق
فکرت
   
نکته 1863
شاعری، والاترین هنرها است.
امانوئل کانت
   
نکته 3177
تنها یک نژاد داریم ! آن هم انسانیت است ......
ناشناس
   
شوخی 2239
تا حالا به کله ی شتر مرغ موقع دوییدن دقت کردین ؟؟
.
.
.
.
.
.
لامصب یجوری اینور اونورو نگا میکنه میدوئه انگار پنج ساله هافبک وسطه بارسلوناس داره دنباله یار میگرده پاس بده
ناشناس
   
نکته 3207
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
سهراب سپهری
   
نکته 855
برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”.
سروانتس
   
تلنگر 2611
حكم اعدام بود...
اعدامى لحظه اى مكث كردو بوسه اى بر طناب دار زد.
دادستان گفت:
صبركنيداقاى زندانى اين چه كاريست ؟!؟
زندانى خنده اى كردو گفت :
سلامتى طناب كه نميزاره زمين بيوفتم ،
ولى ادم ها!!!!!!بدجور زمينم زدن !......
ناشناس
   
تلنگر 803
زلال که باشی..دیگران سنگهای کف رودخانه ات را میبینند....
بر میدارند و نشانه میروند درست سوی خودت....
ناشناس
   
تلنگر 2477
پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد...
ناشناس
   
نکته 2798
هيچ کس هرگز کاملاً آزاد نيست.
آزادیِ بشر ، درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند
و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود.
قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم.
ناشناس
   
نکته 792
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه !
ناشناس
   
نکته 2944
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
ناشناس
   
دانستنیها 1966
((شش ساعت زنگداری ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩند))


1- ﺍﻭﻟﯿﻦ زنگ ﺭﺍ ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ در 1550 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :

ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.


2- دومین زنگ را نیوتن در 1700 میلادی نواخت:
او نشان داد که هیچ نیروی غیبی هوشمندانه ای موجب سقوط اجسام و حرکت سیارات و شهاب سنگها و کهکشانها نمیشود.
تنها نیروی جهانی جاذبه است و این نیرو نه هوشمندانه کار میکند و نه برنامه ریزی شده.


3- سومین زنگ ﺭ ﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ در 1850 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :
ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد و در اثر تغییر و تکامل موجودات دیگر به وجود آمده است.


4- چهارمین زنگ را نیچه در 1900 میلادی نواخت:
او گفت که هیچ نجات دهنده غیبی ای وجود ندارد. تنها انسان است که می تواند نجات دهنده خود باشد. او گفت: ایمان عقیدتی و مذهبی یعنی اینکه نمیخواهم بپذیرم حقیقت چیست. انسانها نمیخواهند عقایدشان را تغییر دهند چونکه نمیخواهند توهماتشان تخریب شوند.


5- پنجمین زنگ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﯾﺪ در 1900 میلادی نواخت:
ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ و آگاهی ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ. ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ضمیر ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ.


6- ششمین زنگ را راسل در 1950 میلادی نواخت:
او به ما آموخت: از اینکه عقیده ای متفاوت با اکثریت داشته باشید نترسید. بسیاری از عقاید که امروز مورد قبول اکثریتند، زمانی مورد مخالفت اکثریت بوده اند. اگر پنجاه میلیون نفر هم عقیده احمقانه ای داشته باشند، باز هم آن عقیده احمقانه است.

ناشناس
   
نکته 1915
هیچ چیز به اندازه استبداد دینی ،
ملتی را پست و حقیر نمی گرداند.
ناپلئون
   
حکایت 2331
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
سوپ جوجه نوشته جک کنفیلد
دیگران
   
دل نوشته 954
دیر زمانی نیست که دریافته ام
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛
اشتهایم را ازبین میبرد؛
آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛
او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛
هیچ راهی برای فرار از او ندارم.
تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛
وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛
هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...
او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛
او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من
می دزدد؛
بنابراین دریافته ام
اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!
خود را در آیینه نگریستم
و دریافتم
ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است .
ناشناس
   
تلنگر 662
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینست که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه
دیگران
   
نکته 2722
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .
سلطان محمود در نامه خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت :
اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت :
«پاسخ مرا همین گونه که می گویم، به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است .برای این که می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است، بر روی زنی شمشیر می کشد؟ به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد، با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود. اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم، باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .»
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .
ناشناس
   
تلنگر 326
ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺯﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
تلنگر 380
یادمان باشد به دل کوزه آب ،
که بدان سنگ شکست ...
بستی از روی محبت بزنیم !
تا اگر آب در آن سینه‌ی پاکش ریزند ،
آبرویش نرود … !
فروغ فرخزاد
   
اشعار 4043
نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
شوخی 1565
هر وقت رفتید در یخچالو
باز کردید دیدید چیزی توش
نیست
حتما یه ذره آب بخورید
که یخچال فکر نکنه حالتونو
گرفته...
کثافت دراز
سفید احمق مستطیلی
ناشناس
   
تلنگر 26
من که مُردم قبر خود را سنگ میخواهم چکار

یا چنان مادر زنی دل تنگ می خواهم چکار

تا که هستم بنده را دریاب و خوبی کن عزیز

بعد رفتن از فراقم منگ!! میخواهم چکار

بنده را حالا پیامی و سلامی لازم است

نازنین بعد از مماتم زنگ !! میخواهم چکار

روی قبرم دوستانی مهربان و بذله گو

یک به یک طناز و شوخ و شنگ میخواهم چکار

مثل آدم باش با من خوب و ناز و خنده رو

بعد مُردن گریه با نیرنگ میخواهم چکار

بعد مرگم اشک تمساح و یکی ریش بلند

هق هق موزونِ با آهنگ میخواهم چکار

از فراقم در لحد با استخوان توتیا

چهره ای غمگین و پر آژنگ میخواهم چکار

یا پی نعشم تو را محض نگاه دیگران

با کلاس و شیک و با فرهنگ !! میخواهم چکار

تا که هستم سفره ای ساده برایم پهن کن

روز ختمم خوان رنگارنگ میخواهم چکار

میفروشم قبل رفتن جامه و شلوار کم

بر سر مال و منالم جنگ میخواهم چکار

بعد مرگم بر سر قبرم چو می آیی بیا

آمدی ، اما رفیق ننگ میخواهم چکار!!
ناشناس
   
نکته 378
پیروزی از آن مردمانی است که همیشه توانایی در برابر سختی ها را داشته باشند...
خواجه نصیر الدین طوسی
   
نکته 3736
تاجر ثروتمندی چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شديدی داشت كه روزی او با مردی ديگر برود و تنهايش بگذارد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم دوست میداشت.
او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نيز به تاجر كمك میكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه نجات بيايد.
اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.
روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت:
من اكنون چهار زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.
اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد.
ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد.
تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟
زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود.
تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.
در حقيقت همه ما چهار زن داريم
زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.
زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.
زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است....
ناشناس
   
حکایت 1962
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد
برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.
ناگهان تایر اتومبیل پنچر شد و زن ناچار شد از اتومبیل پیاده شود
تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
اتومبیل ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .
مثل اینکه ﺑﺎ ﺁﻥ لباس ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ درین ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .
ﺑﻪ اتومبیلش ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ بی حد ﺑﺮﻑ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .
بالاخره ﻳﮏ اتومبیل ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ پیش ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .
ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ اتومبیلش، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ اتومبیل ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ اتومبیل ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که تایر اتومبیلش درست شد.
ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﺍﺯ اتومبیلش ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ،
ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍن ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ ؟
ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ،
ﻳﮏ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : "
ﺳﻌﻲ ﮐﻦ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ،
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ بارداری ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ :
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ لباس ﮐﺮمی ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 25
زردچوبه
قلب - تصفيه كننده خون - مرهم زخم - ورم - ضد درد - دررفتگي اعضاي بدن - قاعدگي - كيسه صفرا - كبد - اشتهاآور - جرب - قند خون - تقويت چشم - درد دندان - تقويت كننده كبد - زيبايي پوست - لك و خال - كك مك - آنتي بيوتيك - صرع - كلسترول - خارش پوست - جلوگيري از خونريزي و...
نام‌هاي ديگر آن: عروق الصفر، عروق الزعفران، عروق الصباغين، حشيشه الصفرا، حشيشه الخلاف و بقله الخطاطيف مي‌باشد.

1. طبع آن گرم و خشك است.
2. بيماران قلبي از آن استفاده نكنند چون مضر است مصلح آن آبليمو مي باشد ترنج هم همچنين.
3. تصفيه كننده خون مي‌باشد.
4. زردچوبه به صورت مرهم التيام دهنده زخم مي‌باشد.
5. ضد درد، ورم و دررفتگي اعضاي بدن مي‌باشد به محل درد بمالند.
6. درمان كننده بي نظمي قاعدگي مي‌باشد.
7. نوزادان كوچك را كه ختنه مي‌كنند در 3 روز اول در گذشته محل زخم را روغن زردچوبه مي‌زدند.
* طرز تهيه روغن زردچوبه: زردچوبه و روغن حيوان (گاو) البته براي جلوگيري از عفونت از الكل هم بايد استفاده شود و زردچوبه تسكين دهنده درد و ضدعفوني كننده نيز مي‌باشد.
8. در چين و در گذشته از زردچوبه براي بيماري‌هاي مختلف كبد و كيسه صفرا از جمله سنگ صفرا مورد استفاده قرار مي‌گرفت.
9. در هند براي كاهش قند خون از زردچوبه به صورت كپسول استفاده مي‌كنند اگر مي‌خواهيد استفاده كنيد با احتياط مصرف كنيد.
10. براي درمان سنگ كيسه صفرا نيز از كپسول زردچوبه مي‌توان استفاده كرد.
11. زردچوبه اشتهاآور مي‌باشد.
12. زردچوبه بازكننده انسداد جگر مي‌باشد.
13. براي بيماري جرب با سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
14. زردچوبه را سوزانده سپس با سوخته آن مي‌توان به عنوان سرمه استفاده كرد و چشم را تقويت كرده و خارش و سفيدي چشم را از بين مي‌برد.
15. جهت ساكت نمودن درد دندان از جوشانده زردچوبه مزمزه كنيد.
16. خوردن زردچوبه براي افزايش ديد چشم مؤثر است.
17. زردچوبه‌اي كه بيش از يك سال از عمر آن گذشته باشد خواص خود را از دست مي‌دهد.
18. زردچوبه ضد صفرا و تقويت كننده كبد مي‌باشد.
19. براي درمان خارش پوستي 20 گرم زردچوبه، 10 گرم حنا با عرق كاسني مخلوط كرده به محل بمالند.
20. براي اين كه پوست زيبا جلوه كند زردچوبه را در شير مخلوط كرده به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.
21. براي پوسته برداري پوست زردچوبه را با سوپ جو دو سر مخلوط كنيد.
22. براي جلوگيري از لك و خال زردچوبه را با ماست شيرين مخلوط كرده روي پوست بگذاريد.
23. براي برطرف كردن كك مك گل زردچوبه را به صورت بمالند.
24. زردچوبه يك آنتي بيوتيك طبيعي است. خوردن آن جوش‌هاي ريز معده را از بين مي‌برد و پاشيدن روي زخم‌هاي چركي آن‌ها را خشك مي‌كند.
25. براي ورم لوزه و گلودرد با جوشانده آن همراه با نمك غرغره كنيد.
26. كلسترول را پايين مي‌آورد.
27. افرادي كه بيماري صرع دارند كمتر زردچوبه بخورند.
28. يك روش ديگر براي درمان كك مك: پودر گل زردچوبه را با آبليمو خمير كرده به محل كك و مك بماليد.
29. براي رفع خارش پوست پودر زردچوبه را با روغن گل سرخ و سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
30. براي جلوگيري از خونريزي و بندآمدن آن گرد زردچوبه را بپاشيد.
ناشناس
   
نکته 1816
بد گمانی در افكار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است كه همیشه در سپیده دم یا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آمیخته است بال فشانی می كند.
فرانسیس بیکن
   
تلنگر 1965
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت:
«تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در اصل امور ظاهری و تقلید از آن بدون تحول درونی ،اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. فکر می کنی ممکن است او هم روزی استادی واقعی شود؟»
ناشناس
   
حکایت 2453
باغبان و وزیر

نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...
هردو آمدند و نادر شاه گفت :
در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ...
ابتدا باغبان گفت :
پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ....
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :
پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است . حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .
همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!
نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر ....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2683
دوستت دارم ولي اصلاً نمي‌دانم چرا؟!

آه..! اين بي‌ پاسخي ديوانه‌ تر کرده مرا

عقل را مأمور کردم پاسخي پيدا کند

گفت معذور است از فهميدن ديوانه‌ها

حال اين ديوانه را ديوانه مي‌فهمد فقط

عشق جز ديوانه‌ بازي نيست ! آن هم بي‌هوا !

من نمي‌ترسم... تو با من دل به دريا مي‌زني؟

شک نکن ديوانه جان! من مي‌روم، با من بيا...
ناشناس
   
نکته 523
تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردی..؟
پشتش رو به همه میکنه و با تمام وجودش کارشو انجام میده...
.
.
.
یه وقتایی تو زندگی ،
باید پشتتو به همه کنی و با تمام وجود ، کاری رو که درسته انجام بدی...
مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن...
ناشناس
   
نکته 658
دستهایی که کمک می کنند
از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند...
ناشناس
   
شوخی 88
مجــــازی هستیم...امــــا...
دلمــــــان مجازی نــــیست... میشکند...
حواست به تایــــپ کردنت باشــد....
ناشناس
   
دل نوشته 3117
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
اشعار 4052
قیـس د گـر

عشقت آمـد بـدل و جان شـرری پیدا شد
بهـر پـرواز دلـم بــال وپـــری پیدا شد

آتــش عشــق که درخانۀ دل مـا وا کـرد
خاطـر آسـوده شدم همسفــری پیدا شد

خــانۀ تار دلـم عشـق چراغـــان کــرده
قلــب ســودا زده را راهبــری پیدا شد

روزو شب نالــــه کنم هیچ نــدارم آرام
تا که عشـق صنمی لب شکری پیدا شد

رو به صحراشده ام عشق تومجنونم کرد
بیـن کـه دیـوانۀ خونین جگری پیداشد

در بــدر؛ کوچه به کوچــه زپی ات نـالانم
انـدریــن راه وگــذر در بـدری پیدا شد

آنقــدر غــرق تماشــای تــو لیــلا گشتم
همــه گوینــد کـه قیــس دگـــری پیداشد
فکرت
   
عاشقانه ها 2008
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد
ناشناس
   
نکته 2849
برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است .
دکتر شریعتی
   
نکته 1735
چنانچه به خورشيد بنگري، سايه اي نخواهي يافت.
هلن کلر
   
لطیفه 1247
استاد ابولفضل زروئی نصرآباد در نامه ای به همسر، به خوبی از پس یک منتکشی مردانه و ایرانی برآمده و زن ذلیلی را به زیبایی هرچه تمامتر به نظم در آورده است، لطفا تا آخر بخوانید!
زندگى مو جنون گرفته، برگرد
جلو چشامو خون گرفته، برگرد
این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست
انگارى که زبون خوش حالیت نیست
حکم تو شلاقه، اگه قاضى ام
جیک بزنى، به مرگتم راضى ام

من نه از او چشم سیات مى ترسم
نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم
هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه
تو زندگى هر چى کشیدم، بسه
این دفه مى خوام نوکتو بچینم
من نخوامت، کیو باید ببینم؟

همه ش مى خواى بگم که «بعله قربان»؟
«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟
نذار بگم تو کوچه زیرت کنن
یا آبجى هام خرد و خمیرت کنن
نذار بگم تو رو تو شر بندازن
نذار بگم نسل تو ور بندازن
تا سر شب، خلاصه ختم کلام
خودت میاى یا خبرت، والسلام!
•••
اینها رو من از این و اون شنفتم
اما از این حرفا بهت نگفتم
نوشتمش به خوارى و به خفت
آخه من و حرف خلاف عفت
مى خوام بگم اهل بخیه نیستم
مودبم، مثل بقیه نیستم
خسته شدى، دِ باشه جونم فدات
یه جفت کفش نو خریدم برات
الانه مى فرستمش، روم سیا
جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!
دیگران
   
دل نوشته 2724
سرش را گذاشته بود روى پاهام، گفتم تو زيباى منى... سرش را بلند كرد و با تعجب گفت: با منى؟ من كه خوشگل نيستم.... و فقط ٥ سال داشت...
اين قصه بسيارى از من و ما - زن ايرانى- است... كه هميشه كم بوديم.... چون بايد خودمان را با ماهواره و سريال هاى تركى هماهنگ ميكرديم.... ديروز شبيه خرم سلطان... امروز جنيفر... فردا....
و ما در اين دوى ماراتن افتاديم... اول ابرو ... بعد بينى عمل كرده.... لبهاى پروتزى... بوتاكس.... بزرگترين مصرف كننده لوازم آرايش ... و امروز انواع جراحى زيبايى براى اندامهاى جنسى... حتى دوستان متأهل هم پيگيرش هستند... چون ميترسند... مردانى كه تايلند ميروند و شبكه هاى فشن نگاه ميكنند را چطور ميشود حفظ كرد؟...
كه اين جراحى ها تعجبى هم ندارد كه هنوز هم جوك اول براى اندامهاى جنسى شان است... كه هر چه ميدوند باز هم باعث خنده اند...
و اما اينطرف داستان... اينجا در قاره امريكا... مردمى را ميبينى از تمام دنيا ... و هيچ كس شبيه ما نيست... معيار زيبايى در هيچ كجاى جهان اين همه رنگ و جراحى نيست... و تو همه چيز ميبينى... ابروهاى محو... بينى هاى بزرگ... پوست چروكيده.... و اينجا مردم فهميده اند بايد براى زيبايى ورزش كنند و غذاى سالم بخورند... و نهايتا براى پيرايش ناخن و مو به ارايشگاه ميروند... بسيارى حتى موى بدنشان را هم به خاطر بورى يا سياهپوست بودن نميزنند...
و اما همه زن ايرانى را تحسين ميكنند... چشمان سياه و درشت ايرانى در جهان مشهور است... همان چشمان زيبايى كه حالا زير خروارها ريمل بورژوا و سايه خليجى دفن ميشود... مرد شيلى به دوستى گفته بود از وقتى با دخترى ايرانى بودم ديگر نتوانستم با هيچ دخترى دوست شوم، و ملتمسانه خواسته بود به يك ايرانى معرفى شود... يا ديگرى كه باور داشت زن ايرانى از شكيرا بسيار زيباتر است... بارها در خيابان و مترو و بازار مردم، مليت تو را ميپرسند و همه ميگويند : اوه زنان ايرانى... و من چقدر دلم ميسوزد كه اين حسرت بسيارى از مردها اينچنين شده و ميشود... هر روز كسى ميشويم كه ديگر شبيه زن ايرانى نيست... چون اعتماد به نفس نداريم... چون مدام مقايسه ميشويم..
اى برادر جان.. همين امروز به همسرت، دخترت، مادرت، دوستت بگو كه زيباست... بگذار باور كند تا اين زيبايى جهانى حفظ شود... بگو كه نيازى به اين همه رنگ ندارد ... كه به خدا اين چهره ها ديگر زيبا نيستند. كه هيچ كس در دنيا اينگونه نميكند... كه حتى دختران بار و استريپ تيز هم ارايشى ندارند...
و تو زن ايرانى... سرت را بالا بگير تا جهانى شيفته زيبايى تو شود....
ناشناس
   
دل نوشته 2658
هیچگاه تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل موردعلاقه ام نیست....
تومیتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تاچه حد...
درآسمان من...
اوج بگیری...
درخودتوست...
میزان اوج گرفتن وپروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"
و...
"عشقت"
هرمیزان که...
ازچشمه عشق...
سیراب تربنوشی...
بیشتراوج خواهی گرفت...!
من...
تورا...
آرزونخواهم کرد...
آنکه بادل می اید...
بادل می ماند...
واین...
می ارزد به تمام زندگی...!!!
ناشناس
   
اشعار 4065
راه عشرت

بعد از این ای دل سودا زده غوغا نکنی
زین ستم های بتان ناله ی بیجا نکنی
گل ندارد به کسی مهرو وفا ای دل زار
اعتماد به رخ هر گلرخ زیبا نکنی
هیچ باشد غم دنیا تو فریبش نخوری
هوش کن خاک تو بر دیده ی بینا نکنی
گر بتان دل بربایند به فسون و به وفا
هر گز این عشق به سر دفتر دل جا نکنی
(فکرت) از پیر خرابات بجو راه رفا
راه آسوده گی از عشرت دنیا نکنی
فکرت
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
نکته 882
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻴﺎﺯﺍﺭ...
ﺍﻣﺎ ﮬﺮﮔﺰ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﻧﮑﻦ .
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺣﻘﻴﻘﺖ،
ﺑﮭﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺴﮑﻴﻦ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ!!
ناشناس
   
نکته 1315
آنچه نادیدنی بود از مردم دنیا دیده ام
اکنون باورم شد آرامش نابینا از چیست
ناشناس
   
نکته 3113
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است..
ناشناس
   
عاشقانه ها 3708
استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم
دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز
عبرت نائینی
دیگران
   
گلایه 2039
دیکته سال1394
سر سطر بنویس..........؟؟؟
جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!
بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!
بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!
بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!
بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!
بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!
بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!
بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!
بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!
قضات دادگستری اکثرا خیانت میکنند و کسی رسیدگی نمی کند
بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!
برگه ها بالا..
ناشناس
   
دانستنیها 323
صندل نپوشید به دلایل زیر
پوشیدن صندل در روزهای بهاری و تابستانی یکی از کارهایی است که برای خنک نگه داشتن پاهایمان انجام می دهیم. ولی باید بدانید پوشیدن صندل عوارضی هم دارد. با ما همراه شوید تا با عوارض پوشیدن صندل ها آشنا شوید.
صندل پوشیدن عوارض و مضرات خاص خود را دارد که از جمله عوارض معمول آن کمردرد و درد در پاشنه پا را می توان نام برد.
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
با آمدن روزهای بهاری و تابستانی پوشیدن صندل در مدل ها و رنگ های مختلف نیز شروع می شود. بدون شک، هوا خوردن پاها و عرق نکردن شان داخل کفش های گرم به قدری احساس می شود که خیلی ها به سمت پوشیدن این مدل کفش کشیده می شوند. البته برخی دیگر نیز به دلیل زیبایی و یا مد، از صندل استفاده می کنند. اما باید بدانید که همین صندل های به ظاهر قشنگ، برای سلامتی دردسرساز هستند. با ما باشید تا با پنج دلیل خوب برای نپوشیدن صندل آشنایتان کنیم.
صندل نپوشید زیرا صندل ها محافظتی از پاها نمی کنند
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
علاوه بر این قوزک پا نیز از طرف صندل ها محافظت نمی شود و به همین دلیل خطر پیچ خوردگی و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد.
صندل نپوشید زیرا صندل ها فشار وارد شده به عضلات را بیشتر می کنند
راه رفتن با صندل های تخت، فشار زیادی به عضلات و تاندون های پا وارد می سازد.
بدون شک خودتان نیز متوجه شده اید که در حین راه رفتن با صندل، انگشت های پاها برای ثابت نگه داشتن صندل ها خود را منقبض کرده و خود را به قیطان های صندل می چسبانند.
به این ترتیب نیز عضلات پاها تلاش مضاعفی می کنند و در نتیجه احتمال بروز مشکل تاندونیت (آسیب و التهاب تاندون ها) بالا می رود.
صندل و فشار روی تاندون آشیل
راه رفتن زیاد با صندل باعث می شود که در ناحیه ی پشت ساق پا احساس درد کنید. این درد ناشی از فشار زیاد روی تاندون آشیل و کشیدگی بیش از حد عضلات است.
صندل نپوشید زیرا پوشیدن صندل، کمر درد را برای تان به ارمغان می آورد
حتما خودتان نیز متوجه شده اید زمانی که صندل می پوشید، گام های کوتاه تری بر می دارید و به این ترتیب تعداد قدم هایتان کوتاه تر و بیشتر از حد طبیعی است.
این مسئله نیز باعث بروز کمردرد، درد مفاصل پاها و همچنین درد در ناحیه ی ران ها می شود.
صندل نپوشید زیرا با پوشیدن آن به ترک پاشنه دچار می شوید
با گذشت زمان صندل ها سفت شده و سر و کله ی ترک پاشنه پا نیز پیدا می شود.
در واقع پاشنه در معرض هوا و ضربه های محیط قرار می گیرد و به مروز پوست دهیدراته (کم آب) می شود.
در نتیجه پوست پاشنه ها خشک شده و ترک بر می دارند.
گاهی این ترک ها به قدری عمیق می شوند که خونریزی می کنند.
حرف آخر
بهتر است پوشیدن صندل را به کنار دریا یا استخر اختصاص دهید.
پوشیدن این صندل ها در طول روز و راه رفتن طولانی مدت با آنها توصیه نمی شود.
پوشیدن صندل برای خانم های باردار ممنوع است.
بهتر است از صندل های باله استفاده کنید که پاشنه ی اندکی نیز دارند
ناشناس
   
عاشقانه ها 404
بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !
که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست ........
ناشناس
   
نکته 1849
لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم، تمام هستی کامل و منور شد.
بودا
   
نکته 3649
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
ناشناس
   
عاشقانه ها 2211
بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود
زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود

بی هوا بوسه بزن ، عشق دو چندان بشود
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود

وقت بوسیدن تو شعر بیاید یا مرگ ؟
مانده ام گیج ، بخواهم که کدامین نشود؟

چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست
زلف تو آمده ، تکرار مضامین نشود

بین مردم همه جا از تو فقط بد گفتم
تا که دنیای حسودم به تو بدبین نشود

روز مرگ از نفست جان و دلم میلرزد
به عزیزان بسپارید که : " تلقین نشود"

دور خود خشت به خشت از تو غزل می چینم
پیش من باش که دیوار غزل چین نشود
ناشناس
   
نکته 582
از دیروز بیاموز ، برای فردا زندگی کن،به فردا امیدوار باش.
مهمترین چیز آنست که پرسش را متوقف نکنی.
آلبرت انیشتین
   
نکته 27
مهمترین کاری که یک پدر می تواند برای فرزندانش انجام دهد این است که به مادرشان عشق بورزد.
ناشناس
   
حکایت 2034
درعصر سليمان نبى ؛ پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد... اما چند كودك را بر سر بركه ديد...
آنقدر انتظار كشيد تا كودكان از بركه متفرق شدند.
همينكه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اينبار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد كه براى نوشيدن آب به آن بركه مراجعه نمود...
پرنده با خود انديشيد كه اين مردى باوقار و نيكوست و از سوى او آزارى به من متصور نيست..
پس نزديك شد ، ولی آن مرد سنگى بسويش پرتاب كرد و چشم پرنده معيوب و نابينا شد..
شكايت نزد سليمان برد.... پیامبر آن مرد را احضار کرد و پس از محاكمه وی را به قصاص محكوم نمود ودستور به كور كردن چشم او داد...
آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت :
چشم اين مرد هيچ آزارى به من نرساند..
بلكه ريش او بود كه مرا فريب داد!!!!
و گمان بردم كه ازسوى او ايمنم ....
پس به عدالت نزديكتراست اگر محاسنش را بتراشيد ؛ تا ديگران مثل من فريب ريش او را نخورند"
علی اکبر دهخدا
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com