شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
تلنگر 3030
امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..
حواسمون به تفکرات قالبی باشد..
ناشناس
   
دانستنیها 1159
ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ
ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ، ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ . ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻥﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻗﻮﯼ ﭘﺮﻭﺭﺵ
ﺩﻫﻨﺪ
ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺸﻐﻠﻪﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺷﺎﻥ، ﻃﺮﺯ ﺻﺤﺒﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﻨﺪ . ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ
ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺧﻮﺩ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﯿﺖ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﺸﻞ ﻫﻮﺭﺗﻮﻥ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﯾﺖ
ﻣﺸﻬﻮﺭ ( ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ) ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ والدین،
ﻟﯿﺴﺖ ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﺪ، ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ .
۱. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ! ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻧﺖ
ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ .
۲. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ .
۳ . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ! ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺭﺍ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ .
۴ . ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺑﻪ .
۵ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
۶. ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﯼ .
۷ . ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ .
۸ . ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ .
۹. ﺗﻮ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ .
۱۰ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻮ، ﻣﻮﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ .
۱۱. ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻢ، ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﻢ .
۱۲ . ﺑﻠﻪ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ، ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۱۳ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﻮﻡ .
۱۴ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ .
۱۵ . ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ .
۱۶. ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۷ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۸ . ﻗﺎﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ .
۱۹ . ﻫﯿﭻ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
۲۰. ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ، ﺑﯽﻫﻤﺘﺎ ﺍﺳﺖ .
۲۱ . ﺍﺯﺕ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ .
۲۲ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۲۳ . ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۴ . ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻣﺮﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ .
۲۵ . ﻋﺠﻠﻪ ﻧﮑﻦ .
۲۶ . ﻗﻮﯼ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۷ . ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ (پدرت)ﻫﺴﺘﻢ .
۲۸. ﺷﺠﺎﻉ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۹ . ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ .
۳۰ . ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻦ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
۳۱. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۲. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ .
۳۳ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ .
۳۴ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ .
۳۵ . ﺑﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ .
۳۶ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۷ . ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻮﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ .
۳۸ . ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ .
۳۹. ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽﻫﺎﯾﺖ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ .
۴۰ . ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ .
۴۱. ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﯽ .
۴۲ . ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دیگران
   
نکته 1138
شازده کوچولو پرسید : با غم از دست دادنش چطور کنار بیام؟
روباه جواب داد: اول مطمئن شو که بدست آورده بودیش بعد غمگین شو...!!!
بخش عمده ی زندگی ما در توهم میگذرد ، توهم مالک بودن...!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2953
اگرم در نگشایی ...!
ز ره بام بیایم ...!
ناشناس
   
نکته 1072
از بودا پرسیدند، از این همه مراقبه چه بدست آوردی؟
جواب داد: “هیچ!”
اما بعضی چیزها را از دست دادم: خشم، نگرانی و اضطراب، افسردگی، احساس عدم امنیت و ترس از پیری و مرگ.
بودا
   
اشعار 4079
دل غمدیده

اگرت باز درآغوش دگر می بینم
کاخ عمرم همه را زیرو زبر می بینم

آنقدرظلم که دیدم زتو ای مایه ی ناز
در جهان هیچ نه در نوع بشر می بینم

پرسش حال من ای شوخ رقیبان دارند
گر چنین است ازین روز بترمی بینم

بسته ای طرح وفا ای ماه لقا با اغیار
دل غمدیده ی خود خاک بسر می بینم

بس کشی تیغ جفا بررخ من هرشب وروز
زنده گی رامن ازین شیوه خطر می بینم
فکرت
   
نکته 1100
بعضی ها هر جا که میروند باعث شادی می شوند...
و یک عده زمانی که آنجا را ترک می کنند...
اسکار وایلد
   
نکته 1890
قدیما تا به نامزدت میگفتی تو خیابون بهم متلک گفتن جوش میکرد و داد میزد کی گفته برم فلان فلانش کنم !!
اما حالا تا به دوست پسرت میگی بهم متلک گفتن میگه بس که امروز ناز شده بودی حق دارن مردم
ناشناس
   
نکته 7150
اولین قانون کائنات این است که تو می توانی آنچه را که به تصورت می گنجد؛ باشی، انجام دهی و داشته باشی.
قانون دوم این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را بطرف خودت جلب می کنی.
چرا این طور است؟
هیجان، قدرتی دارد که جذب می کند.
تو از هر چه شدیداً بترسی آن را تجربه خواهی کرد .
مثلاً حیوان، فوراً متوجه می شود که تو از او وحشت داري.
نباتات، به طور مشابه به افرادي که آنها را دوست دارند واکنش نشان می دهند، همان حیوان و نباتی که تو شکلِ پست ترِ حیات می نامی.
هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتند.
تصادفی در عالم هستی وجود ندارد.
هیجان، انرژي در حرکت است.
وقتی تو انرژي را جابه جا می کنی، اثري ایجاد می کنی.
اگر به اندازة کافی انرژي، جابه جا کنی، ماده بوجود می آوري.
ماده انرژي متراکم است که جابه جا شده و به آن فشار وارد شده است. چنانچه به اندازة کافی و به گونه اي خاص انرژي را دست کاري کنی ماده به دست می آید.
هر خردمندي این قانون را می داند .
این کیمیاي عالم هستی است. این رمز کل زندگی است.
فکر، انرژي خالص است.
هر فکري که تو اکنون داري، قبلاً داشتی و در آینده خواهی داشت، خلّاق است. انرژيِ حاصل از فکر، هرگز نمی میرد، هرگز.
این انرژي، از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود، و براي ابد ادامه پیدا می کند.
فکر تو تا ابد وجود دارد.

نیل دونالد والش
دیگران
   
دل نوشته 1790
باران سلام.
خوش آمدی، دیرزمانی بود که در ذهن پر هیاهوی ما خاطره ای هم از تو نمانده بود.از آخرین قدم زدن های دیوانه وار زیر نوازشهایت بسیار گذشته است.همیشه مهمان ناخوانده بودی اما اکنون با دعوت بسیار آمدی.قدمت بر روی دیدگان ما،ببار که شعرهای نگفته بسیار داریم.ببار که دلمان هوای دیار کرده است.
ببارکه زیبایی خدارا در تو میبینم ببار که خوش ندارم قاصد روز آن ابری قصه اش که شبیه به چوپان دروغگوی میز آخر دبستان باشد.ببار که غبار غم آسمان دیارم را فرا گرفته است.ببار ما نیز مثل تو دلتنگ دلتنگیم
ناشناس
   
نکته 2796
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند ...
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...
چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟
روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم
نیکی‌ فیروزکوهی
دیگران
   
تلنگر 3167
من در محیطی زندگی میکنم که وقتی کسی می میرد میگویند راحت شد ...؟؟؟
به راستی مگر ما چگونه زندگی میکنیم که با مرگ راحت میشویم؟
ما امروزه خانه های بزرگتر ، اما خانواده های کوچکتر داریم ؛
مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پائینتر داریم
آگاهی بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
بدون ملاحظه ایٌام را می گذرانیم ،
خیلی کم می خندیم ;
خیلی تند رانندگی می کنیم ،
خیلی زود عصبانی می شویم ؛
تا دیروقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ؛
خیلی کم مطالعه می کنیم ؛
و خیلی زیاد دروغ می گوئیم ؛
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه ؛
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر ؛
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ؛
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی از یک سوی خیابان به آن سو برویم ؛
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ؛
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم؛
عجله کردن را آموخته ایم و صبر را نه.
مگر بیشتر از یک بار در زندگى فرصت داریم؟
زندگى كنيم
ناشناس
   
دل نوشته 113
اندازه نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه تو
نمی دانم
چون تورادوست دارم نفس میکشم
یا نفس میکشم که تورا دوست بدارم
ناشناس
   
نکته 3192
دروغ نگویید
چون
هر دروغ کوچکی که بر زبان می آورید
شما را به خداحافظی نزدیکتر می کند
ناشناس
   
نکته 1667
عشق مثل آتش میماند
آدمهای عاقل خودشان را گرم میکنندو
آدمهای نادان خودشان را میسوزانند...
ناشناس
   
نکته 2254
مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.
ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:
در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعددر ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
مرد فکر کرد الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“

گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد ،
در وجود خودمان است......................!!!
ناشناس
   
نکته 792
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه !
ناشناس
   
گلایه 298
مادرم تعریف میکرد:
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيره
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفته
يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جون‌مون آروم گرم بشه
عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بياد
هلیم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه
هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
گوش مى‌خوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
انتظار معنا داشت
دقايق «سرشار» بود
هر چيز يك صبورى مى‌خواست ،تا پيش بياد،
تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...
حالا فهمیدی چرا این روزها کسی
قدردان نیست؟
????
ناشناس
   
دل نوشته 2538
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری
که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود.

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
ناشناس
   
آرزوها 1723
یه روز اشک تموم کسایی رو که اشکمو در آوردن
در میارم،
حتی شده با مرگ!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1716
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ !
در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر !
عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،
عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد !
دلم‌ می‌خواست‌ تو را
در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !
در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌
و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر
و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ !
نه‌ در عصر دیسکو ،
ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ !
ناشناس
   
توکل 3717
توکل برخدايت کن
کفايت ميکندحتما
اگرخالص شوي بااو
صدايت ميکندحتما
اگربيهوده رنجيدي
ازاين دنياي بي رحمي
به درگاهش قناعت کن
عنايت ميکندحتما
دلت درمانده ميميرد
اگرغافل شوي ازاو
به هروقتي صدايش کن
حمايت ميکندحتما
خطاگرميروي گاهي
به خلوت توبه کن بااو
گناهت ساده ميبخشد
رهايت ميکندحتما
به لطفش شک نکن هرگز
اگردنياحقيرت کرد
تورسم بندگي آموز
حمايت ميکندحتما
اگرغمگين اگرشادي
خدايي راپرستش کن
که هردم بهترينهارا
عطايت ميکندحتما
ناشناس
   
لطیفه 162
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﺑﻮﺩ
ﺑﻌﺪ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ 1 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﭙﺎﭼﻪ ﺳﺮ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﺜﻸ ﻣﺎ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ..
ﺧﻼﺻﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﺍﯾﯿﻤﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﭘﺎﭼﯿﺪ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﺎ !!
ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﺗﻘﻠﺒﯿﻪ ﺍﺻﻦ عین خيالمون ﻧﺒﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ . ﻫﻤﻪ ﮐﻔﺸﻮﻥ ﺑﺮﯾﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ..
ﻭﺳﻂ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮎ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﭘﺎﭼﯿﺪﻡ !!
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮔﻠﻪ ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍ ﭘﺮﯾﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﭘﻮﻻﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﯾﻢ ..
7-8 ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﺷﮑﺴﺖ ..
ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻮﻧﺪ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ
ﺧﻭﺍﻫﺮ ﻋﺮﻭﺱ گردنش شکست
ﺩﺍﯾﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺍﺯ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﮑﺴﺖ
ﺧﺎﻟﻢ ﺭﺑﺎﻁ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ
ﭘﺮﭼﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ تیکه تیکه شد
ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﮐﻞ 500 ﺗﻮﻣﻦ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩیم
ناشناس
   
نکته 3673
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری؟
واتسون گفت:
از لحاظ معنوی نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتری است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيرم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز نگاهی به او کرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي.
نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيری اينست كه چادر ما را دزديده اند....

گاهي واقعا انسان از اتفاقاتي که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را ميبيند.
برداشتهای جورواجور ميکند و تصميمات اشتباهي گرفته و فرصتهای خوبي را از دست ميدهد.
ناشناس
   
نکته 2303
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،
عزیز میشود !
يک لحظه آفتاب در هوای سرد ،
غنيمت میشود !
خدا در مواقع سختی ها ،
تنها پناه میشود !
يک قطره نور در دريای تاريکی ،
همه‌ی دنيا میشود ...
يک عزيز وقتی که از دست رفت ،
همه کس میشود ...
پاييز وقتی که تمام شد ٬
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود !
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !!!
" قدر داشته‌هایمان را بدانیم ...
چرا که ، خیلی زود ، دیر میشود ! "
کسی که میشکند .....
میشکند ....
تکه هایش جمع نمی شود که نمیشود .....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2912
عاشقی…
باید قسمته آدم بشه…
وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای؛وقتی هست خوبی وقتی نیست….
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی ؛ مهم اینکه باشه ؛ پیشت باشه،فقط باشه…
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه……..
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا”یعنی…
خوده خوده زندگی….
صادق هدایت
   
نکته 2350
متاسفم توی فرهنگی بزرگ شدم که مردمش تصور میکنند با اندوه و زاری، به خدا نزدیکترند!
فریدون فرخزاد
   
نکته 185
تنهایی هیولای عجیبیست
روزهای هفته را می بلعد
غروب جمعه بالا می آورد...
ناشناس
   
دل نوشته 67
هیچوقت کسی رو پس نزن که دوستت داره،مراقبته،نگرانته
در غیر اینصورت یه روز بیدار میشی میبینی ماه رو از دست دادی وقتی که داشتی ستاره هارو میشمردی
ناشناس
   
نکته 170
تنها ایستادن ، نشانه بی کس بودن نیست
بلکه یعنی آنقدر قوی هستم که به تنهایی از عهده مشکلات بر آیم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2362
من از آسمان تو فرود نمی‌آیم...
می‌نوشمت مدام
دلهره‌ی من!
زندگی یعنی تو
همین تو
که حتا در خواب‌های من
کمین می‌کشی تا چیزی از قلم نیفتد
همین تو
که هنوز خنده‌هات توی موهام مانده
و وقتی به سرم دست می‌کشم
تمام فرشتگان خدا
می‌زنند زیر آواز
من تو را
با تمام دنیا هم عوض نمی‌کنم.
ناشناس
   
اشعار 3992
گلبانگ عشق کو؟ که زنَم چون هَزار دَم
اما نه بلبلم ، نه صفا می برازَدَم

خود دانم این فراق چه افسون مبهمی ست
و ین داغ بی دریغ به کجا می سپارَدَم

آشفته حالم از باد قضا و دوست
چون رد پای خویش ، به جا می گذارَدَم

خنجر ز حرف خلق ، هر دم که میخورم
جایی نشسته و بخدا میشمارَدَم

دلتنگی از نبود تو ، بس نبود و هم
این بغض لعنتی ، که جدا میفشاردم

حسی شبی به ماهت سپردم و افسوس
روز ها ست که به کارِ گِلی می گُمارَدَم

بند بند موی تو ناب است، ولی هیهات
که هر چه میکنی تو رها ، می حصارَدَم
آرمان ایزدی
   
گلایه 7128
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.
مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
احمد شاملو
   
نکته 1720
نباید بدی را با بدی تلافی کنیم ،
هر چند که از آن رنج دیده باشیم.
سقراط
   
نکته 3044
این داستان در مورد اولین دیدار « امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر از یک رستوران سلف سرویس است.
هنگامی که او برای نخستین بار به امریکا سفر کرد و برای غذا خوردن به رستورانی سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست؛
با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت.
از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز کناری نشسته بود، نزدیک شد و گفت:« من حدود بیست دقیقه است که اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟
« مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»
مرد با تعجب گفت:” ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس با دست به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذا به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:” به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آن را بپردازید بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که:
« زندگی هم در حکم سلف سرویس است! همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی، سرور و غم در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا دیگری سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد که خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است؛ سپس آنچه را می خواهیم، برگزینیم!
ناشناس
   
نکته 2044
جاده موفقیت مستقیم نیست!
پیچی دارد بنام "شکست"
دور برگردانی بنام"سر در گمی"
سرعت گیرهایی بنام"افکار منفی"
و چراغ قرمزهایی بنام"دشمنان"
اما اگر یدکی بنام"اراده"داشته باشید
موتوری بنام"استقامت"
و راننده ای بنام"امید"
به جایی خواهید رسید که"موفقیت"نامیده میشود
گاهی وقتها باید یک نقطه بزاری
باز شروع کنی...
باز بخندی...
باز بجنگی...
باز بیفتی و محکمتر باشی...
ناشناس
   
نکته 1655
جهان سوم
وقتی دنیا به فکر تسخیر فضا بود
ما به این می اندیشیدیم که انگشتر عقیق در کدام انگشت ثواب بیشتری دارد
این جغرافیا نیست که جهان سوم را تعیین میکند!...
آدمها هستند که آن را میسازند!
جهان سوم جا نیست شخص است!
جهان سوم منم
جهان سوم تویی
جهان سوم طرز تفکر ماست
نه آن مرزهایی که داخلش زندگی میکنیم !
جهان سوم جایی است که در آمد یک دعا نویس از برنامه نویس بیشتر است!
جهان سوم جایی است که مردمش جهان سومی فکر میکنند
جایی است که میزان خرید یک سال کتاب برابر با یک روز لوازم آرایش است!
جهان سوم جایی است که مردم به ظاهر خود بیشتر از شعور اهمیت میدهند!
جهان سوم جایی است که بیشتر مردمش با یک "استخاره "
هدف تعیین میکنند!
و با یک "عطسه "از هدف خود دست میکشند!
اینجا ایران است...
ملتی طلسم شده!
مغز بر باد رفته، که تا کربلا با پای پیاده راه میروند!
اما از روی پل عابر پیاده رد نمیشوند...
ناشناس
   
شوخی 1904
طرف تو قطب از یه اسکیمو میپرسه اینجا زن سفید پوست هست؟؟؟؟
میگه اره باز میپرسه زن سیاه پوست هم هست؟؟؟؟؟
میگه اره بازم میپرسه زنی که هم سیاه باشه هم سفید هست؟؟؟؟
میگه نه دیگه اینو نداریم داد میزنه میگه
جــــعـــفـــر نگفتم اون که دیشب بهش شماره دادیم پنگوئن بود؟
ناشناس
   
نکته 430
زندگی رو زیاد جدی نگیر چون زنده از اون بیرون نمیری...!
ناشناس
   
نکته 978
شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت:
“گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…”
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟”
گفت: “کدام سه صافی؟”
- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟
گفت: “نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”
سری تکان داد و گفت:
“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.”
گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”
– بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟
– نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال‌ کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”
ناشناس
   
نکته 2069
بزرگترین خیانتی که انسان می تواند به خودش بکند، ترس از افکار دیگران در مورد خویش است!

"ژان پل سارتر"
ژان پل سارتر
   
نکته 1095
مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند و پانزده سال در آنجا هر روز یک قرص نان کامل مجانی خوردم!
ژان والژان - بینوایان
ویکتور هوگو
   
نکته 1200
برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند
در منزل دوستی بودم، پسر خانواده، که دانش‌آموز ابتدایی است، مشغول تکالیف درسی‌اش بود. زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی! الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر آن پسر با سرافرازی گفت: می‌بینید آقاجون؟ بچه‌های این دو…ره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمی‌شه گول‌شون زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. اما من برای شان توضیح دادم که این رفتار آن پسر نشانۀ هوشمندی نیست، همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست. پس از آن ماجرای خانم بزرگ پدرم را برای‌شان تعریف کردم.
. آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قند داد یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست! پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برای‌تان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین! قندان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که ننه سارا داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، آن قندهای توی قندان فقط شیرین هستند اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است. این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
*
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یادخانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.
"دکتر اسماعیل امینی"
شاعر و استاد دانشگاه
دیگران
   
عاشقانه ها 1009
شاه شطرنج منی با رخ ماهت چکنم؟
با سپید دل و چشمان سیاهت چکنم؟

تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده
این همه زیر و بم گاه به گاهت چکنم؟

سپه حسن تو از تاب غزل بیرون است
من وامانده به اوصاف سپاهت چکنم؟

عالمی خاطر چشمان تو را می خواهند
من و یک عالمه ای خاطره خواهت چکنم؟

بزم خورشیدی و دل طاقت دیدارت نیست
در شبم با طپش صبح پـگاهت چه کـنم؟

یوسفم تشنه و صحرا همه گرگ آلوده است
گر پناهم نشود گوشه ی چاهت چه کنم ؟


روزها رفته و در فاصله هایت سالی است
وای با روز و شب و هفته و ماهت چه کنم؟

چهره ی ماه تو تا جلوه گر برکه ی ماست
در مدار تو بیایم سر راهت چه کنم؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2439
یک قطره اشک در دریا می اندازم تا زمانی.که پیداش کنی دوستت خواهم داشت.....
ناشناس
   
نکته 1524
دانشمندان یقین ندارند اما دلیل دارند
مومنین دلیل ندارند اما یقین دارند
اشلی مونتاگو
دیگران
   
عاشقانه ها 1882
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
، به پایان آمد این دیدار پنهانی
، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد!
ناشناس
   
لطیفه 2614
♦كاريكلماتور♦

درفوتبال هيچ كس كارى از دستش برنمياد،بجز دروازبان !

معلم شيمى عصبانى شد،برخوردفيزيكى كرد!

سكوت حاضرجوابى بى پاسخ است !

اخرين سفر ماهى ،تورصياداست!

فاصله ى بين دوباران را سكوت ناودان پر ميكند!

نيامدى نگاهم دست خالى برگشت !

با انكه شغلش حسابدارى بود ولى نتوانست ان دنيا حساب پس دهد!

براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !

براى تقويت چشمش ،عينكش را با اب هويچ تميز ميكرد!

خبر انقدر داغ بود كه گوشش تاول زد !

در روز هاى بارانى سايه ام به دنبال كارهاى شخصى اش مى رود!
ناشناس
   
نکته 2800
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند!
ناشناس
   
شوخی 215
الان نشستم با هر دینی که حساب کردم دیدم آخرش باید برم جهنم !!
ناشناس
   
حکایت 1241
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ،
به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود.
او در آنجا متوجه شد که پسرش
با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند.
کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد
و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود
و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد.
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : "
من می دانم که شما چه فکری می کنید ،
اما من به شما اطمینان می دهم
که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : "
از وقتی که مادرت از اینجا رفته ،
قندان نقره ای من گم شده ،
تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ،
اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "
او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید،
و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید .
اما در هر صورت واقعیت این است
که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
.
پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ،
و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری .
.
اما در هر صورت واقعیت این است
که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ،
.
حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان
ناشناس
   
تلنگر 1410
روزگاری است شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده می کنم.
ناشناس
   
دل نوشته 1877
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ.. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺍ ﺗﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﻣﻌﺎﺑﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﺧــــــــــﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻮ ﻗُﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ .. ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺗﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺗﻨﻬﺎ ﻭﺍﺭﺙ ﻏـــــﺮﺑﺖ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺯﯾﺮ ﺭﺳـــــــﺎﻧﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ .. ﻭ ﺗﻮ ﭘﻠﮑﺖ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮﺕ ﮐﻤﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻪ ﺑﺰﻧﺪ ... ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ... ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ..، ﺭﮎ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﮐﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻧﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ
ناشناس
   
حکایت 1567
روزی سه آخوند با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند. سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد. یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند، دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند. سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند. فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر یا قدوس بگویند.
عبید زاکانی
   
نکته 1091
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است
خوزه برگامین
دیگران
   
عاشقانه ها 2992
تو هم با من نمی مانی، برو بگذار برگردم
دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
تو هم حرفی بزن چیزی بگو هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل.........
خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار
بیا و خورده هایم را... ز زیر دست و پا بردار
ناشناس
   
نکته 2925
بهار آمد در آغــوش گل سرخ
دل ازکف داده مدهوش گل سرخ
شــد از دیبای زیبای بهشتی
نگارین جامـه تنپوش گل سرخ
ز مروارید شبنـــم گوشواری
نسیـم آویخت بر گوش گل سرخ
یدبیضای حـور آورد و افکند
ردای نقــره بر دوش گل سرخ
زمین صحرابه صحرادشت تادشت
بهشت آیین شداز جوش گل سرخ
سرود روشن خورشیـد عشق است
تبسّمهــای خـامــوش گل سرخ
نوای بلبل شیــدا ز سر برد
به هنگام سحــر هوش گل سرخ
نویـــد «لذةللشّاربین» است
کنار چشمـــه ی نوش گل سرخ
زیارت نامه ی دلهای سبزاست
ترنّمهــای چـــاووش گل سرخ
نسیم صبــح فروردین خدا را
چه نجوا کرد در گوش گل سرخ
کــه تصنیف سپید آشنـــایی
نخواهد شـد فراموش گل سرخ
عباس خوش عمل کاشانی

دیگران
   
مناجات 641
خدایا
به هیچکس اونقدر درد نده که آرامش خودشو توی مرگ ببینه
ناشناس
   
نکته 2973
یکی از زیباترین عادت های لینکلن توجه ویژه اش به خویشاوندان فقیر و کم بضاعتش بود که هنوز با ناملایمات زندگی محقرانه شان دست و پنجه نرم می کردند. هرگاه در زمان مسافرت هایش برای دفاع از موکلان در دادگاه های شهرهای مختلف به اقوامش برمی خورد، به خانه ی آنها میرفت، با آنها غذا میخورد و مانند خانواده ی خود با آنان راحت بود. وی هیچگاه در حضور آنان فخر نمی فروخت و خود را از آنان برتر نمی دانست. هر وقت پول داشت، به اقوامش کمک می کرد. بارها پیش آمده بود که دوستان وکیلش را در هتل تنها می گذاشت و شب را با دوستان و اقوام دوران فقر و تنگدستی خودش سپری کرده بود. یکبار که دوستانش از او خواستند نرود، وی گفت:
- نمی شود، باید بروم. اگر عمه ام بداند من به شهرشان آمده ام و به دیدنش نرفته ام، دلش می شکند.
و برای دیدار از عمه اش چندین مایل را پیاده پیمود!
آبراهام لینکلن
   
نکته 70
برای شناخت بهتر دوستت فقط یکبار بر خلاف میلش عمل کن
ناشناس
   
نکته 644
گاهی وقتا به یه چیزایی که آرزوشوداری میرسی
بعد تازه می فهمی که چقدر آرزوش از داشتنش قشنگتر بوده
کلا بعضی چیزا و بعضی آدما فقط از دور قشنگن...
ناشناس
   
اشعار 4051
سرود دریا

شـدم مجنـون عـشقـت چـون دل دیــوانۀ دریا
نــجـاتـم ده زمـوج ســرکــش مــســتا نۀ دریا
چـودریا گه به ساحل گه به صخره میزنم سررا
مــگـربیـــرون بـــرآرم گــوهــر یــکــدانۀ دریا
تـویی دریای عـشق مـن، منم شـیدای ایـن دریا
بـه گـردابـــم بـــرد آخـــر غـــم جـــانـــانۀ دریا
تــودریایی منم چون زورق بشکسته وحــیران
اگـرافــتـم به گـــردا بــی کـــشم شــکــرانۀ دریا
تــودریـایی، مـنم دریا،من وتــوهـردو همـزادیم
بــبــین دریـا دلــی هــا را شــدم هــمخـانۀ دریا
نـه مـوجـم مـیبرد ازخـود، نـه تـوفان ونه گردابی
زبــس نــوشــیده ام مـن، ســاغـر مـردانۀ دریا
چنان مست وخرابم زان دوچشم مـست ومخمورت
خــــمـــارم نــشـــکـــنـد از بــادۀ پیــمــا نۀ دریا
گــهی مـست وخــروشــانی، گهی آرام وبی فـریاد
فـــریـــبم مـــی دهـی ای فـــتــنـۀ فـــتــا نۀ دریا
چـرا آرام وخاموشی ، چرا درخود نه مـی جوشی ؟
کــه تــا ازخــود شـوم بیــخود ازین خمخا نۀ دریا
مــرا دریـاب ای دریــا ! کـه چــشمان تــری دارم
اگـــرتــوفـــان شـــوم ویــران کـــنـم کاشـانۀ دریا
به دریا چون سپردم دل، نمـیدانم چه خواهـد شــد
فـــریــبــم مـی دهـــد ایــن بــازی طـفــلانۀ دریا
بــه خــوبـان گـرســپاری دل به گــرداب بـلا افتی
بــکــن دوری زمــــوج ســـرکــش ویـــرانۀ دریا
که خوبـان چون برنــد ازکـف دلی رابرنمیگـردند
همـــان بــهتر کــه بــاشی بـیخود و بیـگانۀ دریا
زمـــوج گـــیسوانــش شـــد پریـشان روزگـارمن
چـــرارفـــتــم مــیـــان مـــوج بــیبـــا کــا نۀ دریا
اگــرعــشق پریرویــان چوامـواج خـروشـا نـست
نــه میـــبیــنم کـــسی را عـــاقــل وفـــرزانۀ دریا
خـــرام ســرونــازش چــون خــرام رفتن دریاست
ازان روشــــد دلــــم بـــرجـــلوۀ شـــاهــا نۀ دریا
قـــیام قــامــت زیـــبا ، خــرام هـمچـو آهــویـــش
فـــریـــبا هـــست وهــمچـون جــلوۀ رنــدانۀ دریا
دلــم چــون درخــم گــیسوفــتــاده نــالـه هــا دارم
چـــه درد جــانــگــدازی دارد این غــمخــانۀ دریا
شـــدم غـــرق تــمـنای هــمآغوشی بـه گــردابی
چــه افــسونــی دمــیـدی تــا شــدم افـــسانۀ دریا
تـودریـای خـروشانی، تـوعـشـق مـن توتـوفـانی
بـکـــن مــستم، خــرابـم کـن ازیـن مـیخـانۀ دریا

( فکرت )
کابل
11/5/1370
این سروده برنده جایزه دوم و جنابان حیدری وجودی و رحیم الهام اول و سوم شدند. و ازطریق تلویزیون ملی در یکی از تالا ر های انترکانتینال ثبت و به نشر رسید .
فکرت
   
پند و اندرز 411
هیچوقت با هیچکس درد دل نکن
درسته همون لحظه حالت خوب میشه ولی تا آخر عمر باید سنگینیه یه نگاه رو تحمل کنی
ناشناس
   
نکته 1731
با مرگ هر دوست ... جزيي از وجود من نيز دفن مي شود ...
اما سهم آنان در خوشي ها و لذتهايم،
مرا وا مي دارد تا در اين دنياي فاني باقي بمانم.
هلن کلر
   
عاشقانه ها 344
" ای که گفتی به نگاهم ، نخی از مخمل و از ابریشم
سال ها هست؛ که هر دم به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی ، به صمیمیت دور
من و آیینه و بی تابی و تو ، عشق بلور

تو نه سایه ، نه خیالی و نه چون تصویری
تو مثل معجزه ای شاد ، ولی دلگیری

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم
تو همینجا و من هر دم به تو می اندیشم

به تو و زل زدنت های تو از دور به من
تا به سیری برسم؛ ثانیه ای پلک نزن

من و لبخند و سکوت و یه بغل حرص نگاه
تو به آیینه ی دل حک شدی از جنس یه آه....

من و هر لحظه نفس، آه... نفس نیست؛ تویی!
قلب من مثل قفس؛ باز قفس نیست؛ تویی!

تو اگر چند شب است آفت جانی داری
من و عشق تو و یک عمر به شب بیداری...

به گمانت که چه آسان به دلم پی بردی
راست گفتی! مگر اندازه ی من خون خوردی؟!

بله انگار سکوتم به نگاهت فهماند
یک نفر مثل خودت عاشق دیدارت ماند

من نه مثل تو، نه!من مثل شبی بی تابم
ماه اینجاست ؛ ولی من نگران ، بی خوابم

ای که گفتی به نگاهم نخی از مخمل و از ابریشم!
تو همان لحظه ی نابی به تو می اندیشم!

به تو و عشق تو در آیینه ی حس خدا!
به رسیدن به دل آینه و قاب دعا.

به همه حرف و الفبا که شده ورد لبت!
آن صفا ، آینه و شور شبانگاه شبت!

همه یکسر نفس ساده ای از جنس یه حس
عاشقی جرم و جفا نیست؛ به انکار برس!

راستی!!! آن شبح هر شبه از عشق من است!
شده لبریز و سراسر همه جا عشق یه دست...."

( لاله نظری)
دیگران
   
دل نوشته 1711
دلم یک کلبه می خواهد
درون جنگل پاییز
به دور از رنگ آدم ها،
من و آواز توکاها
من و یک رود
من و یک کلبه ی پر دود
من و چای و ،کتاب حافظ و خیام
به دور از ننگ،به دور از نام،
چه غوغایی،چه بلوایی،
بسان برگ
که از شاخه جدا گردد
درون من پر از شورش،پر از فریاد
درون جنگل پاییز
دلم یک کلبه می خواهد
ناشناس
   
دل نوشته 462
جالب است
ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است به جز
احوالم
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 1408
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
نکته 2971
روزی مرد مسنی به دیدار رئیس جمهور رفت. وی عصایی در دست داشت که در جریان گفت و گویشان توجه لینکلن را به خود جلب کرد. وی عصا را در دستش گرفت و گفت:
- وقتی بچه بودم همیشه یک عصا در دست داشتم. این کار برایم عادت شده بود. عصای مورد علاقه ام از چوب راش و گره دار بود. همه ی عصاها شخصیت خاص خود را دارند. شما اینطور فکر نمی کنید؟ این چوب های ماهیگیری را دیده اید که قابلیت تبدیل شدن به عصا را دارند؟ این ایده ی من در آن سال های بچگی بود. بچه های آن دوران به چوب زغال اخته علاقه داشتند. گمان کنم هنوز هم این طور باشد. چوب درخت گردوی آمریکایی برای عصا خیلی سنگین است مگر اینکه آن را از نهال جوانی بگیرند. تاحالا دقت کرده اید که عصا چقدر در ظاهر و قیافه ی انسان تغییر ایجاد می کند؟ پیرزنان و عجوزه ها اگر عصا در دست نگیرند انقدر پیر به نظر نمی رسند. مگ مریلیس می داند من چه می گویم.
آبراهام لینکلن
   
نکته 434
یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه با خبر شد!
میلیونها جسد افتاد ولی بشر معنای انسانیت را درک نکرد
چارلی چاپلین
   
اشعار 4021
گلِ محبوبه شب
حاصل صد بوسهُ شب

تو مکن مست مرا
در خَمِ این کوچهُ شب

ای غزل سازِ جهان
صانعِ آوازِ نهان
شور و شهناز مخوان
فاش مکن " گوشهُ " شب

رخ به مهتاب مده
چشم مرا آب مده
آسمان تاب مده
دست مزن خوشهُ شب

ای مه تاج به سر
سمت رحیلم ، بنگر
غم مکن زاد سفر
" آه " مکن توشهُ شب

گر بیابَم اثرت
چرخ زنم دور سَرَت
یا بیارم به بَرَت
ساغر " گلنوشهُ " شب

قبل از آشفتن من
گر تو شوی " ماُ من " من
بر کنی از تن من
این تَبِ " مدهوشهُ " شب

گر مرا هوش کنی
دعوت آغوش کنی
" شمع".....خاموش کنی
بسته شود " پوشهُ " شب
آرمان ایزدی
   
نکته 2383
آنهایی که شب ها
دیرتر به خواب می روند
چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند!
ایلهان برک
دیگران
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1546
از لب شکرین او بوسه به جان خریده‌ام
زان که حلاوتی بود جنس گران خریده را
گر به سر من آن پری از سر ناز بگذرد
بر سر راهش افکنم پیرهن دریده را
پرده ز رخ گشاده‌ای ، داد کرشمه داده‌ای
داغ دگر نهاده‌ای لالهٔ داغ دیده را
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را
چشم سیاه خود نگر هیچ ندیده‌ای اگر
مست کمین گشاده را، ترک کمان کشیده را
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
تلنگر 2989
بگذار بسوزیم !
ما که دادمان به آسمان نرسید:
شاید دودمان برسد...
ناشناس
   
نکته 1330
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچ کسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد.
ناشناس
   
توکل 2752
خدایا ....
گفتی و شد ......
منتظر مانده ام اینجا .....
تو بگو تا بشود
ناشناس
   
عاشقانه ها 996
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی، چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم، اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم.
دختر گفت : اثبات نه، من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد .
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت. پسر نامه ای را به شرح زیر کنار تخت او گذاشت.
"عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم !!! دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… و اکنون که قادر به محبت کردن به من نیستی، نمی توانم دوستت داشته باشم !!! تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم . اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد، در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم . آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم
ناشناس
   
دل نوشته 2636
این روزها دستم به نوشتن نمیرود...تقصیر من نیست...
نوک مدادم شکسته است!!!دلم هم...چه بگویم...

آن هم شکسته است.

این روزها زندگی را سرد سر میکشم..

طعـــــــم بــــیـــــهــــــودگــــــی میـــــــدهـــــد و اجـــــــبـــــــار!!!!
ناشناس
   
پند و اندرز 946
در کشور اسپانيا
مسابقه اي هست به اسم "گاو بازي"

ميدونيد در انتها
جايزه اول به چه کسي تعلق ميگيره؟
به کسي که نسبت به حمله گاو
بهترين جاخالي ها را داده...
نه به اون کسي که با گاو درگير شده!

در زندگي هم وقتي "گاوي"
به سمتتون مياد،
حتما کنار بکشيد!!!

درگيري با گاوهاي زندگي بي فايده است.
ناشناس
   
نکته 130
بهتر از جمله دوست دارم
جمله ی بهت اعتماد دارمه
هر کسی میتونه هر کی رو دوست داشته باشه
ولی به هر کسی نمیشه اعتماد کرد...
ناشناس
   
نکته 2501
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

مواظب همدیگه باشیم !

از یه جایی بــه بعد............... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد.......... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم..!!

پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا
محبت تجارت پایاپای نیست
ناشناس
   
دل نوشته 32
کلید
کلید این خیابان
کلید این کوچه
کلید این خانه
همه
در جیب بارانیت بود
باران نیامد
کلیدها را پیدا نکردیم
ناشناس
   
دل نوشته 2825
هرکجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن...
ناشناس
   
نکته 2380
اگر از پدر و مادر یک بچه شش ماهه بپرسید:
فرزند شما اصولگراست یا اصلاح طلب ؟

کمونیست است یا طرفدار سرمایه داری؟
و آیا طرفدار حزب خاصی است ؟
به شما می خندند و می گویند او فقط شش ماهش است و باید بزرگ شود و خودش تصمیم بگیرد....

اما اگر بپرسید دین فرزند شما چیست؟
بدون مکث دینی که خود دارند به او نسبت می دهند.!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2569
ادوارد : گاهی اون قدر خسته میشم
که یادم میره زنده ام
آنا : می تونی به یه منظره ی خوب نگاه کنی،
واسه ی خودت یه لیوان قهوه درست کنی،
زل بزنی به یه نقطه
و به یه موزیک آروم گوش بدی
ادوارد :همه ی این کار ها رو با هم انجام میدم
به چشمای قهوه ایت فکر میکنم
*

تکه ای کوتاه از رمان بلند
اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند
دیگران
   
اشعار 4023
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
حکایت 2793
میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس و انگور و درفش و سنگ
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاســـت خروس صبح برخیز ای دوســـــت
خون دل انگور فکـــن در رگ و پوســــــــت
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت : این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند . اگر راست میگوئید ، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه و اره و کفش و غوره
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود ، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت :
چون آینه نور خیز گشــــتی احسنت
چون اره به خلق تیـــز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهـــان کـــردی پای
غوره نشده مویز گشتـــــی احسنــت
ناشناس
   
دل نوشته 3049
یادش به خیر :
بچه که بودم ،
کشتی هایم که غرق میشد ،
سریع برگی از دفتر مشقم میکندم و
دوباره یکی عین آن را میساختم
...
ناشناس
   
آرزوها 1261
دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
یک بعدازظهر تابستان باشد...
باغچه ای آب دهیم...
فرشی بیاندازیم روی ایوان
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور!
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
پدر بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم
دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم و
هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود و برای باز کردن در
باید از حیاط میگذشتی، چه ظل تابستان، چه در یخبندان زمستان
امــــــــــــــــــــــــــــــــــا حیف...
همه شان گذشتند
از آن خانه چیزی نمانده
جزیک خاطره...
دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار باغچه
برای بوی زعفران شله زردهای نذری
برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستاره
برای پریدن از روی جوی آب
برای دوچرخه سواری
برای ایستادن در صف نانوایی
برای خوردن یک استکان کمر باریک چای
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برای هیاهوی بچه‌ها پشت دیوار هر خانه
خانه پدری یک بهانه بود.....
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای خودم تنگ شده است...!
ناشناس
   
نکته 1494
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
ناشناس
   
دانستنیها 300
نوشیدنی سرد برپایه قهوه

ترکیب قهوه‌یخ با شیر
در این بخش قصد داریم یک نوشیدنی سرد برپایه قهوه را معرفی کنیم. که قطعا طعم آنرا دوست خواهید داشت. ما برای تهیه آن از قهوه‌فرانسه استفاده کردیم، اما می‌توانید از هر یک از انواع اسپرسو، قهوه فرانسه و یا حتی قهوه آماده نیز استفاده کنید.

طرز تهیه:
ابتدا قهوه‌تان را آماده کنید، مدتی آنرا در فضای اتاق قرار دهید تا کمی خنک شود و نهایتا قهوه خنک شده را در قالبهای یخ ریخته و در فریزر بگذارید.
بلافاصله پس از آنکه قهوه را آماده کردید یک لیوان شیر را بجوشانید و آنرا با یک قاشق چای‌خوری شکر و مقدار بسیار کمی وانیل ترکیب کنید، شیر را در یخچال قرار دهید تا کاملا خنک شود.
نوشیدنی سرد با قهوه
چند ساعت پس از آنکه یخ‌های قهوه آماده شدند شش تا هفت عدد یخ را درون لیوان بریزید و لیوان را از شیر خنکی که آماده کرده‌اید پرکنید. توجه کنید که وانیل طعم بسیار قوی دارید، پس، از مقدار بسیار بسیار کمی وانیل استفاده کنید.
ناشناس
   
نکته 2144
در انجام کارها ی خود از کسی کمک بگیر که در ازای انجام دادن آن از تو مزد میگیرد زیرا در این صورت شخص همانگونه که کار خود را انجام میدهد ؛ کار تو را انجام میدهد .
لقمان
   
پند و اندرز 235
اعتماد ممنوع!
گرگ همیشه گرسنه است!
ناشناس
   
نکته 2785
صبورانه در انتظار زمان بمان
هر چيز در زمان خودش رخ ميدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب كند ،
درختان خارج از فصل خود ميوه نميدهند ... !
ناشناس
   
نکته 1859
وجه تمایز انسان نه جسم او بلكه روحش است.
امانوئل کانت
   
تلنگر 147
بدترین نوع فاصله ای که بین دو نفر می تواند ایجاد شود
فهم نادرست از یکدیگر است
ناشناس
   
دانستنیها 310
آشنایی با خواص گیلاس
گیلاس؛ میوه کوچک تابستانی، بسیار خوشمزه، مفید ،آبدار کروی با دمى بلند و یا کوتاه بوده و دارای گوشت لطیف، ترد و شیرین به رنگ‌های مختلف از زرد تا قرمز پر رنگ با هسته‌ای گرد و سفت است.
درخت خزان پذیر و برگ‌ریز گیلاس ، با نام علمی " Cerasus avium " ، بدون خار ، با ارتفاع کوتاه ، شاخه‌های صاف بدون خار و قرمز رنگ مایل به قهوه‌ای ، برگ‌های سبز تقریباً درشت لبه‌دار و دارای میوه گوشت‌دار با گونه‌های متعدد است که تقریباً در تمام کشو‌رهاى جهان آن را مى‌شناسند و احتمالاً بومی منطقه‌ای بین دریای سیاه و دریای خزر است و در زمان‌های قدیم به اروپا برده شده است.
خواص دارویی گیلاس:
1• گیلاس سرشار از ترکیبات آنتی‌اکسیدانی بوده، از این‌رو روند پیری را به تاخیر می‌اندازد.
2• احتمال ابتلا به بیماری‌های قلبی عروقی را کاهش می‌دهد.
3• فلاوونووئیدهای موجود در گیلاس، ‌از ایجاد هر گونه آسیب‌ توسط رادیکال‌های آزاد پیشگیری می‌کنند.
4• درمان مناسبی برای آرتریت، رماتیسم، واریس و دردهای مفصلی است.
5• از گیلاس می‌توان به عنوان ماسک زیبایی استفاده کرد و چین و چروک‌های پوست را کاهش داد.
6• برای کلیه‌ها مفید است و به دفع سموم از بدن کمک می‌کند.
7• سوخت ساز بدن را افزایش داده و به هضم غذا کمک می‌کند.
8• سیستم اعصاب را تسکین داده و با تولید هورمون شادی در بدن، احساس بهتری را در ما ایجاد می‌کند.
9• دارای چربی کم و فیبر زیاد است و برای تصفیه خون در سیستم گوارشی بسیار مفید است.
10• برای کارکرد منظم قلب، روده و معده نیز بسیار مفید است.
11• قوای فکری را تقویت می‌کند.
12• افرادی که زیاد گوشت استفاده می‌کنند و خون آنها اسیدی است می‌توانند از گیلاس استفاده کنند به دلیل اینکه خون را قلیایی می‌کند.
13• برای کاهش وزن مفید است.
14• دارای مقدار فراوانی ویتامین ‌C است.
15• چربی اشباع شده در گیلاس بسیار کم است و کلسترول ندارد
ناشناس
   
نکته 683
زندگی را باید از " گُرگ " آموخت و بَس!!!
گرگ با همنوعانش شکار میکند!
خو میگیرد، زندگی میکند!
ولی چنان به آنان بی اعتماد است
که شب هنگام خواب
با یک چشم باز میخوابد!!!
شاید گرگ معنی رفاقت را خوب درک کرده است.....!!!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com