شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دانستنیها 684
چگونه سینک ظرفشویی را تمیز و براق کنیم

چگونه سینک ظرفشویی را تمیز و براق کنیم نظافت سینک ظرفشویی بسیار مهم است چون محل شستشوی ظروف است و غیر مستقیم با غذایی که می خوریم و سلامتی ما در ارتباط است. به علاوه همواره در معرض دید است و از نظر زیبایی حائز اهمیت است و یک خانم کدبانو همواره دوست دارد تا ظرفشویی تمیز و براقی داشته باشد. از آن جایی که سینک ظرفشویی هر روز مورد استفاده قرار می گیرد علاوه بر شستشوی روزانه، به دفعات نیاز به شستشو دارد.

1
سینک ظرفشویی معمولاً از جنس استیل است. بهتر است از مواد سفید کننده قوی و جرمگیر برای تمیز کردن استفاده نکنید، زیرا رنگ استیل به مرور کدر می شود.
جوش شیرین برای تمیز کردن سینک ظرفشویی های استیل عالی عمل می کند. این ماده را به عنوان پودر تمیز کننده به کار گیرید.
2
برای تمیز کردن سینک ظرفشویی های آلومینیومی و چینی محلول پودر ماشین لباسشویی توصیه می شود. بعد از آبکشی، با روزنامه مچاله شده سینک ظرفشویی را برق بیندازید.
3
برای از بین بردن لکه ها و رسوبات آب روی سینک ظرفشویی ، پارچه ای را به سرکه سفید آغشته کنید و روی سطح را با آن مالش دهید.
از محلول نمک و جوش شیرین در آب یا سرکه نیز می توانید برای این کار استفاده کنید.
4
نمک ماده طبیعی مناسب برای ضدعفونی کردن سینک است. برای این منظور نمک خشک را روی سطح آن بپاشید و پس از نیم ساعت بشویید.
5
براق کردن شیر آب
از الحاقات سینک ظرفشویی و دستشویی شیرهای آب هستند که برای از بین بردن رسوب آب روی آنها می توانید از محلول نمک و جوش شیرین در آب یا سرکه استفاده کنید.
اگر رسوبات خیلی زیادند نمک و جوش شیرین را به صورت خمیر در آورید و روی رسوبات بگذارید تا آن ها را از بین ببرد.
ناشناس
   
نکته 1712
آزادی تنها این نیست که بانوان هموطن خرمن گیسو در باد افشان ﮐﻨﻨﺪ؛
آزادی تنها این نیست که تو با جفت خود در خیابان آزادانه قدم بزني،
آزادی تنها این نیست که تو نیمه شب مست در کنار زاينده رود غزل بخواني،
آزادی تنها این نیست که بانوان پوست تن را بی‌ هیچ حجابی به بوسه‌ آفتاب کنار دریای خزر و خلیج پارس بسپارند،
آزادی تنها این نیست که پسركى لب دخترکی را از سر شوق ناگهان در پیش چشم مردم ببوسد،
اینها ابتدائی‌ترین حقوق انسانی‌ است...
آزادی این است که نه تو به نیمه عریان بودن ديگرى کار داشته باشی‌ نه او به حجاب تو،
آزادی این است که نه من به میگساری تو کار داشته باشم‌ نه تو به نماز شب من،
آزادی این است که نه تو به بی‌ خدایی من کار داشته باشی‌ نه من به خدا داری تو،
آزادی این است که نه، تو به زور در پی‌ نوشاندن شربت کوثر به من باشی،‌ و نه من به زور در پی‌ بخشیدن لذت شراب به تو ...
آزادی این است که نه دین تو بر من حکم براند نه من تو را بی‌ دین بخواهم،
آزادی این است که نه تو مرا با بی‌ دینی من تکفیر کنی،‌

و نه من تو را با دین تو تحقیر...
سیمین بهبهانی
   
حکایت 2046
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!
ناشناس
   
شوخی 335
به زبانمون زبان مادری میگن چون پدرمون هرگز شانس صحبت نداشته
ناشناس
   
لطیفه 1956
دم زندانی گرم چون انقدر نامه واسه نامزدش فرستادکه
.
.
.
نامزدش عاشق پستچی شد
ناشناس
   
نکته 1573
با پول در هر عشقی میتوان نفوذ کرد ،
به جز عشق مادر.
جرج برنارد شاو
   
تلنگر 456
یاد بگیریم نپرسیم
چرا ازدواج نمی کنی؟
چقدر چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چند خریدی؟
....؟
حواسمان باشد این سوالات حریم خصوصی انسانهاست!!!
ناشناس
   
نکته 1050
جمله "به تو افتخار میکنم" همان قدر به مردان انرژی میدهد که جمله : "دوستت دارم" به خانمها
ناشناس
   
تلنگر 2245
ﺷﯿـﺮ ﻭ ﺭﻓﻘـﺎﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ
ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﺪﻥ .....
ﺑﯿﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﺷﯿﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﻭ
ﻣﯿﮕﻪ :
"ﺁُﻩ ! ﺍُﻩ! ﺳﺎﻋﺖ 11 ﺷﺪﻩ! ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ ! ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﻧﻪ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ "!
ﮔﺎﻭﻩ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺯﻥ ﺫﻟﯿﻠﻮ ﻧﯿﮕﺎ !
ﺍﺩﻋﺎﺗﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻠﯽ "!
ﺷﯿﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻠﺨﯽ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ:
" ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﺷﯿـــﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻪ ! ﻧﻪ ﯾـﻪ ﮔﺎﻭﯼ ﻣﺜـﻞ
ﺗــﻮ "!!!!
ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺷﯿــــﺮ ﺻﻔﺖ ﻫﺎ
ناشناس
   
نکته 664
یادتان باشد
اگر زخمی خوردید
خوب مزه مزه اش کنید
حتما نمکش آشناست...
ناشناس
   
آرزوها 2463
کاش آدمها یکم جرات داشتن گوشیو بر می داشتن و زنگ میزدن و میگفتن. ببین . دلم برات تنگ شده واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم 
ناشناس
   
عاشقانه ها 2532
بار اول که دیدمت

چنان بی مقدمه زیبا بودی

که بعدچند روز یادم افتاد

باید عاشقت میشدم....
ناشناس
   
دل نوشته 400
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻢ !
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﻪﻧﻈﺮ ... ﺍﺩﻡﻫﺎﯼ ﺣﺴﻮﺩ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ
ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝ ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺘﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻇﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..
ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺩﯾﺪﺷﺎﻥ ﮔﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﻤﺸﺎﻥ ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺎﯾﺶ
ﻧﻪ ...
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ
ناشناس
   
گلایه 1509
ﺁﻣﺪﻡ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺮﺣﯿﻢ ﺧﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﻭﺍﻋﻆ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ،
ﺣﺲ ﮐﻤﯿﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺸﻮﺩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ:
" ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻍ ﻣﻠﮑﻮﺗﻢ ﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎﮎ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻗﻔﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻢ"
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ
ﻣﻦ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ،
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ،
ﭼﻪ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻭﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺎﻫﻨﮕﺎﻣﻢ،
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺣﯿﺎﺕ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻏﻠﻐﻠﮑﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﯾﻔﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻓﻠﮏ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﯾﺎﺩﺵ
ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﭼﺎﯼ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﻓﯿﻖ
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ
ﻭ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ
ﻭ ﺑﺸﺎﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ
ﮐﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
" ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭ ﻭﻩ ﭼﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ، ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ"
ﻭ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺍﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻗﻬﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻇﺮﻑ ﮔﻼﺑﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﺮﺁﻥ
ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﺘﺎﺏ
ﻭ ﺛﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﯿﻖ،
ﻻﯼ ﺁﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ
ﮔﻮ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ،
ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﻮﺗﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪ
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ
ﺁﻣﺪ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ،ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﭼﻪ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺁﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺎﻣﺶ ﺩﺍﺩﻡ
ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ،ﮐﻪ ﻃﻠﺐ ﺑﺴﺘﺎﻧﻢ
ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻣﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ،
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺸﮑﯽ،
ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،
ﻫﯿﭻ ﺫﮐﺮﯼ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭﻟﯽ
ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺮﺩﻩ ﺛﻮﺍﺑﯽ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﻧﺪ
ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯ،
ﺁﻥ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﺮﺍ،
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﺒﺮ
ﻭ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﻭﺍﻋﻆ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻫﺮﮔﺰ
ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺑﺎﺯ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﮕﻔﺖ،
ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﺍ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ،
ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺷﺘﺎﺏ،
ﻣﻀﻄﺮﺏ، ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: " ﮐﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ،ﺧﺒﺮ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮﺳﯿﻢ
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ،ﻣﻨﻌﻘﺪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ
ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ،
ﻣﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﺎ ﺑﺮﻭﯾﻢ،
ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﻢ "
ﻋﻬﺪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ،ﮐﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺍﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺩ،
ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺁﻩ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ،
ﺻﻠﻪ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻬﯽ ﮔﺸﺖ ﻋﺠﯿﺐ
ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ،
ﺫﮐﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﻣﻠﮏ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭘﺎﺳﺨﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺑﮕﻮ؟
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ؟
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺳﺨﺘﯽ؟
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺗﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺴﺖ
ﺍﻳﻦ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻯ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 3050
بعضی حرف ها را
نباید.....
زد
بعضی حرف ها را
نباید .....
خورد
.
بیچاره ..
دل ....
چه میکشد .....
میان این ....
زد
و
خورد
ناشناس
   
دل نوشته 54
دیدیم نمی شود در زمین عاشق شد .به آسمان پرواز کردیم...
وقتی برگشتیم ما را درقفس انداختند...
نتوانستیم بگوييم پرنده نیستیم ما فقط.....عاشق شده بودیم...
ناشناس
   
دل نوشته 1473
اما پائیز...
فصل خرمالوست
فصل گَسِ تنهایی!!!
فصل هزار چیزی است که یک جایش میلنگد
شاید فصل هزار بهانه ی دیوانگی...
ناشناس
   
حکایت 2895

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیل‌تان را بدهید تا ضوابط کاری‌تان را برای‌تان ارسال کنیم.
مرد گفت: من ایمیل ندارم. مدیر گفت: شما می‌خواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم. مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر می‌فروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد. یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیل‌تان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: ایمیل ندارم. مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی می‌شدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم......
گاهی نداشته‌های ما به نفع ماست.
ناشناس
   
عاشقانه ها 567
قرارمان فصل انگور
شراب که شدم بیا
تو جام بیاور من جان
جام را خالی از جان کن
هراسی نیست...
فقط تو خوش باش
همین مرا کافیست...
ناشناس
   
گلایه 1019
نمیدونم شنیدین یا نه! میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه
اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد میشه میدونین چرا؟
چون تصویر خودشو تو آب میبینه و تحت هیچ شرایطی پاشو رو اون
تصویر نمیذاره
چون فکر میکنه هم نوعه خودشه تو آب، در حالیکه یه عکس بیشتر نیست!...
اونوقت ما آدم ها...
که ادعامون میشه اشرف مخلوقاتیم
رو دلمون، خودمون، شخصیتمون، احساسمون و کسانیکه دوستمون دارن و شاید دوستشون داریم
خیلی ساده پا میذاریم و رد میشیم!
ناشناس
   
هنر 749
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.

در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند كه پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای كار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می‌كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم.

تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می‌كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌كنم، به طوری كه حتی نمی‌توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.
ناشناس
   
دانستنیها 140
یک نوشیدنی‌ برای کسانی که زیاد فکر می‌کنند.
مصرف حریره‌ای از جو پوست کنده همراه با شکر و بادام نیز برای رفع یبوست مفید است. یبوست در طب سنتی به مادر بیماری‌ها مشهور است چرا که عدم اجابت مزاج صحیح موجب تجمع مواد زائد در بدن می‌شود.
شیر بادام علاوه بر اینکه به رفع یبوست کمک می‌کند, برای کسانی که کارهای فکری زیاد دارند, بسیار مفید است.

مربای زنجبیل ملین طبع است و بلغم را از روده‌ها و معده پاکسازی می‌کند البته گرم مزاجان از این مربا کمتر مصرف کنند, در مقالات طب جدید نیز خاصیت ضد یبوستی زنجبیل مشخص شده است.
بهتر است افرادی که دچار یبوست هستند, شکم و اطراف ناف خود را با روغن‌هایی مانند بادام یا سیاه‌دانه جهت عقربه‌های ساعت روغن مالی کنند.

آب هویج رفع کننده یبوست است
برخی از آب میوه‌ها مانند آب هویج ملین طبع است، همچنین اسفناج, روغن کنجد و روغن زیتون نیز به رفع یبوست کمک می‌کنند.
اسفناج دارای خاصیت شست‌وشو دهندگی و کاهنده مواد زائد است که به رفع یبوست و کاهش مواد زائد بدن کمک می‌کند, مصرف بورانی اسفناج برای افراد مبتلا به یبوست مفید است ولی بهتر است که ادویه‌های گرم به آن اضافه کنند.
مصرف حریره‌ای از جو پوست کنده همراه با شکر و بادام نیز برای رفع یبوست مفید است. یبوست در طب سنتی به مادر بیماری‌ها مشهور است چرا که عدم اجابت مزاج صحیح موجب تجمع مواد زائد در بدن می‌شود.
مصرف گل سرخ با دوغ نیز ملین طبع است البته زیاد نباید مصرف شود و هفته‌ای یک بار کفایت می‌کند.

شیر بادام نوشیدنی برای رفع یبوست
مصرف شیربادام علاوه بر تقویت مغز به رفع یبوست کمک می‌کند و بهتر است افراد ۱۰ عدد بادام پوست کنده (بدون پوست قهوه‌ای) را با ۲ قاشق عسل و یک لیوان آب خنک در میکسر ریخته تا مخلوط به رنگ شیر درآید. این نوشیدنی بسیار مقوی است که به تقویت قوا جسمی و جنسی کمک می‌کند همچنین شیر بادام مغز را تقویت کرده و برای افرادی که کارهای فکری زیاد دارند مفید است.
ناشناس
   
لطیفه 1579
توجاده پلیس جلویه ماشین ومیگیره میگه:شماازصبح تا
حالااولین نفری هستی که
کمربندت وبستی
80هزارتومان جایزه بهتون
تعلق میگیره میخوای باهاش
چیکارکنی؟
مردمیگه :باهاش میرم گواهینامه میگیرم!
زنش میگه:نه ...جناب سروان شوهرم هروقت شیشه میکشه پرت وبلازیاد
میگه...!!
بچه ازعقب میگه :چی شد
دستگیرمون کردن؛من که گفتم ماشین دزدی کارخوبی نیست...؟؟!
یه صداازصندوق عقب میگه:
چی شد...
ازمرز ردشدیم؟؟!!
ناشناس
   
نکته 565
آورده اند که ......
عربی از میدان جنگ می گریخت

گفتند:کجا میروی ای نامرد.،،،

گفت:ان خوشتر دارم که گویند فلان بگریخت لعنه الله ،

از انکه گویند فلان کشته شد رحمت الله.،،،

لطایف الطوایف
ناشناس
   
نکته 1114
تو خونه ای که بزرگا کوچیک میشن ،
کوچیکا هیچوقت بزرگ نمیشن
ناشناس
   
حکایت 2189
گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم
جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
مثنوی معنوی
مولانا
   
نکته 1730
خوشبختي، لذت مشتركي است كه حاصل ياري بدون چشم داشت به ديگران است.
هلن کلر
   
دل نوشته 1812
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟
کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟
کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟
باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟
آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟
مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟
رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟
ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟
باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟
ناشناس
   
نکته 1330
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچ کسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد.
ناشناس
   
نکته 1831
بدتر از بیماری، وسیله ی مداوای آن است.
فرانسیس بیکن
   
لطیفه 3115
وسط حیاط نشسته بودم و چایی میخورم یهو درب حیاط باز شد ننه ام با یک
زنبیل پر از میوه گریان اومد تو. ترسیدم ..ها ننه چی شده؟ وسط هق هق اش
گفت نشستی چایی میخوری دنیا را اب ببره .!! پریدم تو حرفش !حالا میگی چی
شده ... یا نه !؟ با گریه گفت بیچاره حاج رضا فوت کرده. گفتم اخیش راست میگی ..کی مرده؟
میگه همین نیم ساعت پیش..فهمیدم هوا پسه چایی ام را هورت کشیدم و گفتم
خدا بیامرزدش ! حالا حاج رضا کی هست.؟یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و
گفت حاج رضا شوهر زبیده خانم. دوست قدیمی خودم .دوباره گفتم اخ اخ بیچاره در عرض نیم ساعت
بیوه شد ! تو همین فاصله ننه ام میوه ها را ریخت تو حوض و گفت اره خدا
نصیب گرگ بیابون نکنه! گفتم اه گرگ مش رضا را خورده؟ ! حالا کدوم زبیده خانمو میگی. کف
دستش را گذاشت زیر چانه اش و گفت ووی مگه چند تا زبیده خانوم داریم؟ گفتم نمیدونم .
زبیده خانم مادر حمید! که رفته سربازی.دوباره گفتم بیچاره حالا خدمت سربازی
کوفتش میشه. گفت اره بدبخت. حالا خدا کنه جاندرما ! بزارن بیاد خونه
برای سوم و هفته عزاداری باباش !!!!میگم (ننه جاندرما نه!! ژاندارما
میگه حالا تو ملا غلطی نشو خودوم میدونموم همون (جاندارما )میگم حالا هر
خری مهم نیست! اما اخرش نفهمیدم حاج رضا کیه؟
ای خدا از دست تو
حاج رضا بابای مرضیه که پارسال دیپلم خیاطی گرفت
حاج رضا ! با این سنش تازه پارسال دیپلم گرفت؟
میگه تو مغزت زیاد افتاب خورده چرا چرت و پرت میگی !!خوده مرضیه را
میگم
میپرسم همون مرضیه که تو خیاطی اقا شهاب کار میکنه !؟
با کله اش حرفمو تایید میکنه
همون مرضیه که همیشه دامن ابی صندل پاش میکنه.میگه الهی خیر ببینی
ننه یک چایی هم برا من بریز زبانم خشک شده
اره همون مرضیه
اه !! همون مرضیه که شبا بالای پشت بوم مینشست و درس میخوند
تا اخرش بعد از3 سال دیپلم گرفت؟ در حالیکه کم کم چشمهایش داشت به سمت
من خیره میشد با لحنی اعتراضی گفت ! اره همون مرضیه
اخ اخ همون مرضیه که همیشه میخنده خیلی هم مهربونه
با مشت گره کرده میزنه تو سینه اش!!! بمیرم ! ننه مرده ...اره همون مرضیه
در حالیکه دستش ارام داشت میرفت سمت دسته جارو .. گفتم همون مرضیه
که یک کمی هم شیطونه و خیلی هم خوش خنده هستش و هویج بستنی هم خیلی
دوست داره
دسته جارو را برداشت گفت اره ننه مرده!! همون خودشه
چایی را دادم دستش و گفتم خوب ننه از اول بگو حاج رضا بابای مرضیه حالا
میدونم چه کسی مرده
حالا من چطوری به مرضیه تسلیت بگم؟؟
ای خدا دلم گرفت بیچاره مرضیه!! بهتره برم جلوی خیاطی اقا شهاب تا دیر نشده بهش بهش بگویم چقدر در
غمش شریکم
ناشناس
   
گلایه 1076
دل من ، حوصله کن ، داد زدن ممنوع است
کم بکن اين گله ، فرياد زدن ممنوع است
بين اين قوم که هر کار ثوابي است ، کباب
دل دلسوخته را باد زدن ممنوع است
تيشه بر ريشه فرهاد زدن ، شيرين است
حرفي از پيشه فرهاد زدن ممنوع است
بيـن ايـن قـــوم كه از باكـره گي تـرشيـدند
حرفي از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادي از منظر اين قوم ، گناهي است بزرگ
بزن آهنگ ، ولي شاد زدن ممنوع است...
ناشناس
   
تلنگر 739
معلم موضوع انشا داد:وقتی بزرگ
شدید می خواهید چه کاره
شوید؟؟؟؟؟
و
"کودک سرطانی" نوشت:
من بزرگ نخواهم شد.......
ناشناس
   
نکته 1022
انسانهای بزرگ:درباره عقاید حرف می زنند.
انسانهای متوسط:درباره وقایع حرف می زنند.
انسانهای کوچک:پشت سر دیگران حرف می زنند.

انسانهای بزرگ:درد دیگران را دارند.
انسانهای متوسط:درد خودشان را دارند.
انسانهای کوچک:بی دردند.

انسانهای بزرگ:عظمت دیگران را می بینند.
انسانهای متوسط:به دنبال عظمت خود هستند.
انسانهای کوچک:عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

انسانهای بزرگ:به دنبال کسب حکمت هستند.
انسانهای متوسط:به دنبال کسب دانش هستند.
انسانهای کوچک:به دنبال کسب پول هستند.

انسانهای بزرگ:به دنبال پرسشهای بی پاسخ هستند.
انسانهای متوسط:پرسشهایی می پرسند که پاسخ دارند.
انسانهای کوچک:می پندارند پاسخ همه پرسشها را می دانند.

انسانهای بزرگ:به دنبال خلق مسئله هستند.
انسانهای متوسط:به دنبال حل مسئله هستند.
انسانهای کوچک:مسئله ندارند.
ناشناس
   
اشعار 4013
مرا خیال شانه زلفت بجای مانده هنوز
بیا که بر سر بامم همای مانده هنوز

اگر چه دی مَه و سرما و برف و طوفانست
ز شوق غنچه صبرم به پای مانده هنوز

بیا که موطی قدمت را همه گل افشانم
ببین که باغ دلم را صفای مانده هنوز

سوای قاف "قامت " و حای " حسن " تو حاشا
اگر به لوح ضمیرم " هجای " مانده هنوز

هزار شکوه ام اَر مدعی شبی بشنود
هزار ضجٌه عشقم ، به نای مانده هنوز

قسم به طلعت پاکت ، که بین اینهمه درد
مرا به شکٌر خنده ات ، دوای مانده هنوز

نگه ز مسنَد شوکت نما به عاشق زار
چنان که بر در رحمت گدای ، مانده هنوز

مباد که بر سَر کویت ز پای بنشینم
که من جوانم و جراُت بجای مانده هنوز

به شوق روی تو گر معتکف شوم نیک است
که در حریم عبادت خدای مانده هنوز
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2567
باران را که می شناسی
نباریدنش یک غم است و
باریدنش هزار!
نبارد تشنه ایم
ببارد هم تشنه تر....
تشنه ی عشق هایی که
زیر یک باران
پیدایشان شد
و زیر یک باران دیگر
غیبشان زد!

از آسمان یا چشم
فرقی ندارد.
باران
همان باران است.
با یک لطافت خشن
تن عاشق را خیس می کند و
روح خاطره ها را
زخمی!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1173
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبخ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کیم؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
فاضل نظری
دیگران
   
نکته 3669
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﻃﯽ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﻣﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻢ ﮐﺴﺐ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ،
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺭﺍ ﺣﺪﺱ ﻣﯽﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺎﺷﺪ.
مثلاً چشم، گوش، ...
اما هر بار می‌گفت: نه! این نیست!
ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ.
ﻫﻤﻪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻝﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﺣﺘﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ، ﺁﻥ ﺭﻭﺯِ ﺑﺧﺼﻮﺹ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ، ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺩﺍﻉ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺳﯿﺪ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺁﯾﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»
ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﺳﻮﺍﻟﯽ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ، ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ!!!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ، ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ!
ﺍﻭ ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ ﺭﺍ در چهره ﺍﻡ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
‏«ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ. ﭘﺎﺳﺦ آن به ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻋﻀﻮﯼ ﮐﻪ ﻗﺒﻼً ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ،
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺁﻭﺭﺩﻡ.
ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯼ...»
ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ‌...
ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻋﺰﯾﺰﻡ،ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺖ، ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ!»
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ‏«ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ؟»
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‏«ﻧﻪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺳﺮ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﯾﺎ ﯾﮏ ﻋﺰﯾﺰ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ...
ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ، ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﻓﺮﺍ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ...
ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺣﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﻻﺯﻡ، ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ...»
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﯾﮏ ﻋﻀﻮ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻋﻀﻮ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
پند و اندرز 2990
می گویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی...
در بلندترین نقطهٔ آسمان...
آنجا که به خدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود...
دوبـاره ... بنام فرد ِ گوینده ...آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند...مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ...تنها صداست که می ماند ! ...
این است که می گویند ...دیگران را دعا کنید !
این است که اگر دیگرانی را نفرین کنیم ...
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
*** همواره بهترین را برای همگان آرزو کنیم ... یهترین ها به سوی ما بازخواهد گشت ***
ناشناس
   
حکایت 2940
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی
در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
و پول من را هم به زور از من گرفتند
وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
قضیه را برای پدرم شرح دادم
پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
گفت:
'من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
ولی ظاهرا اشتباه میکردم
بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی'
چرچیل می نویسد
وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
اما بعد گفتم نه
آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
ناگهان فکری به خاطرم رسید
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
آنها متوجه من نبودند
سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
' هی بچه ها صبر کنید' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
و تشکر کردند
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
به واسطه ی دوستی من و آنها
تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
'آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!!
وینستون چرچیل
   
شوخی 1155
میدونید چرا تو گوشی لمسی خطای املای مردا خیلی بیشتر از خانوماست؟
.
.
.
.
.

چون انگشت نیس که نلبکیه!!!
ناشناس
   
نکته 1826
در جهان هیچ عیبی آدمی را شرمگین تر از آن نمی كند كه دیگران دروغش را كشف كنند.
فرانسیس بیکن
   
دانستنیها 198
شناخت طبیعت غذاها
تقسیم بندی غذاها
غذاها به دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای گرم که انرژی زا هستند و غذاهای سرد که ضد انرژی و بی حال کننده هستند . بطور کلی هر غذای گرمی که ما می خوریم در بدن ما می سوزد و تبدیل به حرارت و انرژی می شود و این حرارت و انرژی مایه حیات و سلامتی و شادابی جسم و روح است .
و اما دسته دوم یعنی غذاهای سرد که مکمل غذاهای گرم است . غذای سرد اگر با غذای گرم مصرف شود باعث بهتر سوختن و تولید انرژی بیشتر می گردد . اما به تنهایی باعث نابودی انرژی و حرارت و تولید امراض گوناگون می شود . در کتب طبی قدیم آمده است که هر دردی از سردی بوجود می آید و با ضدش که گرمی می باشد برطرف می شود .
غذاهای گرم به دو دسته تقسیم می شوند : دسته اول غذاهایی که هم انرژی زا هستند و هم دارای رطوبت، به این دسته غذاها گرم و تر گفته می شود ، اینها خون ساز هستند و رطوبت آن ها باعث شادابی بدن می شود و بهترین نوع غذا می باشند .
دسته دوم غذاهایی که گرم و انرژی زا می باشند ولی رطوبت ندارند و خشکی زا هستند به این دسه غذاها گرم و خشک می گویند و زیاده روی درمصرف این گونه غذاها باعث خشکی و لاغری بدن می شود .

غذاهای سرد نیزبه دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای سرد و تر که هم رطوبت بخش هستند و هم ضد انرژی . این نوع غذاها اگر به تنهایی مصرف شوند رطوبت زیاد آن ها در بین سلول ها و انساج بدن جمع می شود و انسان را دچار بیماری های گوناگون می نماید. دسته دوم غذاهای سرد و خشک می باشند که هیچ رطوبتی ندارند و انرژی زا هم نیستند و زیاده روی در مصرف آن ها بدن را خشک و بی رونق و سرد می گرداند و باعث بدترین درد ها یعنی جنون ، مالیخولیا ، سرطان ، صرع و امراض عصبی که بدترین بیماری هاست می گرداند . بیماری هایی که از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید خیلی دیر برطرف می شود و اکثراً لا علاج است .
بهترین غذاها دارای طبیعت گرم و تر و بدترین غذاها دارای طبیعت سرد و خشک می باشند . شادابی و خرّمی و پر خونی و شجاعت و باهوشی و سالم بودن از غذاهای گرم و تر بوجود می آید و بی حالی و سستی و فراموشی و کند ذهنی و فکرهای بیهوده و غم و غصه و خود خوری و کج فکری وفلجی از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید .
به طور کلی این چهار نوع طبیعت ضد یکدیگرند ، یعنی سرد و خشک ضد گرم و تر است و سرد و تر ضد گرم و خشک می باشد . ما حق نداریم غذایی که می خوریم تشکیل شده از یک نوع طبیعت باشد باید حتماً به طبیعت غذاها توجه گردد و غذا مخلوطی از طبیعت سرد و گرم باشد . کسانیکه پیوسته از غذاهای کنسرو شده استفاده می نمایند باید بدانند ضرر بسیار بزرگی را به سلامتی خود وارد خواهند کرد چون هر نوع غذای کنسرو و بسته بندی شده دارای مواد نگهدارنده است که دشمن انرژی است و بسیار سرد می باشد و انسان را سوداوی مزاج می نماید .

مزیت غذاهای سنتی
غذاهای سنتی ما ایرانیان طوری طرح ریزی شده که هر چهار طبیعت با هم دیگر در یک نوع غذا موجود می باشد مثلاً یکی از غذاهای سنتی خورش فسنجان است که این خورش هم غذای خوب و خوشمزه و مقوّی است و هم داروی بسیار خوبی برای بیماران ، البته اگر با مواد طبیعی پخته شود . روغن نباتی و گردو ی مغز شده کهنه و ربّ انار تقلّبی و فاسد با گوشت گاو، فسنجان خوب نمی شود .
طبیعت گوشت گاو و برّه
گوشت گاو و گوساله سرد و خشک است و برای غذاها گوشت خوبی نمی باشد در قدیم کسی گوشت گاو مصرف نمی کرد در ردیف بدترین و ارزان ترین گوشت ها بود . گوشت برّه تازه بهترین گوشت هاست که گرم و تر است و غذا با گوشت برّه هم بسیار مقوّی و هم بسیار خونساز است و خوشمزه ترین گوشت هاست .
شناسایی طبیعت غذا از روی طعم آن
به طور کلی تمام خوراکی هایی که مزه شیرینی دارند دارای طبیعت گرم هستند . طبیعت غذای شور هم گرم است البته در صورتی که متعادل و به اندازه باشد . غذای زیاد شور بسیار مضرّ و خشکی آور است باید در مصرف شوری ها بسیار دقّت شود . مزه تلخ و تند هم گرمی آور می باشد . مزه ترش سرد است . غذاهای بی مزه هم سرد هستند مانند آب که سرد و تر است . نوشیدن آب زیاد باعث رطوبتی شدن بدن می شود بخصوص اگر آب زیاد سرد باشد . مصرف آب سرد بعد از حمام و صبح ناشتا بسیار مضرّ و بیماری زاست و اگر در این مواقع ناچار به نوشیدن آب هستیم سعی شود آب زیاد سرد نباشد و آب را در سه جرعه بنوشیم . در روز نوشیدن آب را ایستاده و در شب نشسته انجام دهیم تا بدنمان رطوبتی نگردد . رطوبت زیاد در بدن باعث تنبلی و سستی و بی حالی و کند ذهنی و بیماری های بسیار بدی می شود . خشکی زیاد هم در بدن باعث بیماری های گوناگون می شود از جمله لاغری زیاد و گرفتگی و تنگی مویرگ ها و لخته شدن خون و بیماری های عصبی . مصرف غذاهای سرد ابکی باعث تولید سنگ درکلیه ومثانه میگردد .
ناشناس
   
تلنگر 257
ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﺳﺖ،ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ
ﻗﻄﺐ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
ناشناس
   
اشعار 3981
شب آمد و حال من ، رو کرده به ویرانی
در سینه چه آشوبی ، در دیده چه بارانی

آرام نمی گیرد امواجِ درون من
گاه است که باز آیی ، این غائله بنشانی

این زورق بشکسته زین حادثه گرداب
کم مانده فروپاشد ، سکان دلش آنی

کوهی شده درد من ، عمریست کلنجارم
فرهاد مزن تیشه ، زین صخره فرومانی

این کودک دل هر گز ، با صبر ندارد خو
اینقدر نمی خواهند از طفل دبستانی

دستی تو بگیر از ما ، ای شاه جهان آرا
کردند شب و قسمت ، این توطئه پنهانی

چون تحفه خاقان است ، این قلبِ کبودِ من
بر سینه نیاوردم یاقوت به آسانی

لَختی تو دعایم کن ، گر بر سر پیمانی
ای هر قدمت خیری ، ای هر نفست جانی

وقت است زنی طرٌه بر طَرف رخ ماهت
تا باد زند بوسه بر ساحت پیشانی

من ساغر خون هرشب ، با درد تو مینوشم
تاثیر غَمَت در می ، افسوس نمی دانی
آرمان ایزدی
   
پند و اندرز 411
هیچوقت با هیچکس درد دل نکن
درسته همون لحظه حالت خوب میشه ولی تا آخر عمر باید سنگینیه یه نگاه رو تحمل کنی
ناشناس
   
پند و اندرز 2610
...!
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید،
هوس را زنده به گور کنید!
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی...!
زیر باران اگر دختری را سوار
کردید، جای شماره به او امنیت بدهید!
او را به مقصد مورد نظرش برسانید!
نه مقصود مورد نظرتان!
هنگام ورود به هر مکانی با لبخند بگویید: اول شما!
در تاکسی، خودتان را به در بچسبانید!
نه به او… !
بگذارید زن ایرانی
وقتی مرد ایرانی را در کوچه ای
خلوت می بیند، احساس امنیت کند نه ترس!
بیایید فارغ از جنسیت،
کمی مرد باشید!
ای دهقان فداکار!
تو در روزگاری بزرگ شدی که
مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند!
اما من در روزگاری نفس می کشم
که زنی برهنه می شود تا کودکش
از گرسنگی نمیرد!
در سرزمین من هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست… !
و هیچ خیابانی...!
بن بست ها اما…
فقط زنها را می شناسند انگار...!
اینجا نام هیچ بیمارستانی…
مریم نیست!
تخت های بیمارستانها اما…
پر از مریم های درد کشیده است!
… که هیچکدام…
مسیح را آبستن نیستند!
سیمین دانشور
   
نکته 1137
رابطه ها هیچگاه با مرگ طبیعی نمی میرند...
آنها را خودخواهی ، بد اخلاقی و غفلت از بین می برد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2447
خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت
در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت

من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام
نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت

تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام
بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت

من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است
آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت

شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم
عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت

خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی
یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت
ناشناس
   
پند و اندرز 2031
شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.
مرد قبول کرد.
پرنده گفت: پند اول - سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست.
گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور و برچیزی که از دست دادی حسرت مخور .
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متاسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.
مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.
پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟
پند مرا نفهمیدی ؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.
همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟
مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو. پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم...
ناشناس
   
گلایه 2784
نسل سوخته ای هستیم......!!!!
نسل انتخاب بین بد و بدتر ......!!!!
به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،
و ابر ها نبارید .....
دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود .....
نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان !!!!!
بلکه به فنا رفتیم .....
نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!
از داخل فیلتر .....
هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!!
حیف ؛
نسل دیدن و نداشتن ،
خواستن و نتوانستن ،
رفتن و نرسیدن .....
نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!
نسل آهنگ های سوزناک .....
نسل طلاق هفتاد درصد .....
نسل فیس بوک از سر بی کسی .....
نسل درد و دل با هر کسی .....
نسل ماندن سر بی راهی .....
نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!
نسل خوابیدن با اس ام اس .....
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی .....
نسل کادو های یواشکی .....
... یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،
بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ....!!!!!!
سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ....!!!!!!
تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر ....
ناشناس
   
توکل 908
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خدا هست...
خدا هست...
مولانا
   
نکته 2231
بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، (هرزگی) است.
صادق هدایت
   
خواص گیاهان دارویی 25
زردچوبه
قلب - تصفيه كننده خون - مرهم زخم - ورم - ضد درد - دررفتگي اعضاي بدن - قاعدگي - كيسه صفرا - كبد - اشتهاآور - جرب - قند خون - تقويت چشم - درد دندان - تقويت كننده كبد - زيبايي پوست - لك و خال - كك مك - آنتي بيوتيك - صرع - كلسترول - خارش پوست - جلوگيري از خونريزي و...
نام‌هاي ديگر آن: عروق الصفر، عروق الزعفران، عروق الصباغين، حشيشه الصفرا، حشيشه الخلاف و بقله الخطاطيف مي‌باشد.

1. طبع آن گرم و خشك است.
2. بيماران قلبي از آن استفاده نكنند چون مضر است مصلح آن آبليمو مي باشد ترنج هم همچنين.
3. تصفيه كننده خون مي‌باشد.
4. زردچوبه به صورت مرهم التيام دهنده زخم مي‌باشد.
5. ضد درد، ورم و دررفتگي اعضاي بدن مي‌باشد به محل درد بمالند.
6. درمان كننده بي نظمي قاعدگي مي‌باشد.
7. نوزادان كوچك را كه ختنه مي‌كنند در 3 روز اول در گذشته محل زخم را روغن زردچوبه مي‌زدند.
* طرز تهيه روغن زردچوبه: زردچوبه و روغن حيوان (گاو) البته براي جلوگيري از عفونت از الكل هم بايد استفاده شود و زردچوبه تسكين دهنده درد و ضدعفوني كننده نيز مي‌باشد.
8. در چين و در گذشته از زردچوبه براي بيماري‌هاي مختلف كبد و كيسه صفرا از جمله سنگ صفرا مورد استفاده قرار مي‌گرفت.
9. در هند براي كاهش قند خون از زردچوبه به صورت كپسول استفاده مي‌كنند اگر مي‌خواهيد استفاده كنيد با احتياط مصرف كنيد.
10. براي درمان سنگ كيسه صفرا نيز از كپسول زردچوبه مي‌توان استفاده كرد.
11. زردچوبه اشتهاآور مي‌باشد.
12. زردچوبه بازكننده انسداد جگر مي‌باشد.
13. براي بيماري جرب با سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
14. زردچوبه را سوزانده سپس با سوخته آن مي‌توان به عنوان سرمه استفاده كرد و چشم را تقويت كرده و خارش و سفيدي چشم را از بين مي‌برد.
15. جهت ساكت نمودن درد دندان از جوشانده زردچوبه مزمزه كنيد.
16. خوردن زردچوبه براي افزايش ديد چشم مؤثر است.
17. زردچوبه‌اي كه بيش از يك سال از عمر آن گذشته باشد خواص خود را از دست مي‌دهد.
18. زردچوبه ضد صفرا و تقويت كننده كبد مي‌باشد.
19. براي درمان خارش پوستي 20 گرم زردچوبه، 10 گرم حنا با عرق كاسني مخلوط كرده به محل بمالند.
20. براي اين كه پوست زيبا جلوه كند زردچوبه را در شير مخلوط كرده به صورت ماسك روي صورت بگذاريد.
21. براي پوسته برداري پوست زردچوبه را با سوپ جو دو سر مخلوط كنيد.
22. براي جلوگيري از لك و خال زردچوبه را با ماست شيرين مخلوط كرده روي پوست بگذاريد.
23. براي برطرف كردن كك مك گل زردچوبه را به صورت بمالند.
24. زردچوبه يك آنتي بيوتيك طبيعي است. خوردن آن جوش‌هاي ريز معده را از بين مي‌برد و پاشيدن روي زخم‌هاي چركي آن‌ها را خشك مي‌كند.
25. براي ورم لوزه و گلودرد با جوشانده آن همراه با نمك غرغره كنيد.
26. كلسترول را پايين مي‌آورد.
27. افرادي كه بيماري صرع دارند كمتر زردچوبه بخورند.
28. يك روش ديگر براي درمان كك مك: پودر گل زردچوبه را با آبليمو خمير كرده به محل كك و مك بماليد.
29. براي رفع خارش پوست پودر زردچوبه را با روغن گل سرخ و سركه مخلوط كرده به محل بماليد.
30. براي جلوگيري از خونريزي و بندآمدن آن گرد زردچوبه را بپاشيد.
ناشناس
   
نکته 650
به ابوسعید ابوالخیر،گفتند :
فلانی قادر است پرواز کند،
گفت:این که مهم نیست، مگس هم میپرد.
گفتند:فلانی را چه میگویی..؟؟روی آب راه میرود..!!
گفت:اهمیتی ندارد،تکه ای چوب نیز همین کار را میکند.
گفتتند: پس از نظر تو شاهکار چیست..؟؟
گفت:این که در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه به کسی زَخم زبان نزنی،دروغ نگویی، کلک نزنی٬دلی نشکنی٬از اعتماد کسی سوءاستفاده نکنی وکسی را از خود ناراحت نکنی.
این شاهکار است...!!!
ناشناس
   
نکته 1834
انسانیت نیازمند حقیقت است.
فرانسیس بیکن
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
سخن بزرگان 133
بزرگى می گوید :

اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ . . .
ناشناس
   
تلنگر 325
ﻗﻄﻌﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﻪ ﺭﻭﺯ ...
حسین پناهی
   
شوخی 691
"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود.
تهیدست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود.
ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود.
گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود.
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود"
ناشناس
   
عاشقانه ها 955
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
مارا چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تورا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم؟ با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها 1041
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادن که مدهوش شدی

تو که آتشکدهء عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
شهریار
   
نکته 2244
سخنان ماندگار فامیل دور در کلاه قرمزی :

1- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار!

2- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!

3- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!

4- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !

5- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!

6- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!

7- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!

8- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

9- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!

10- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!

11- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
ناشناس
   
شوخی 1035
آن روزها حتي بيسكوئيت ها هم ماندني بودند!

اسمشان "مادر "بود.....

اما امروز چي؟

حتي اسم بيسكوئيت ها هم شده:

هاي .باي!
ناشناس
   
اشعار 4072
پریشان

این سرشت جان من از خاک هجران ساختند
زان سبب چون قیص جایم در بیابان ساختند

از جفا و جور گردون غرق در خون شد دلم
این بنای عیش جان را سخت ویران ساختند

از فراق روی جانان آتشی در دل فتاد
از شرار دود آهم برق وباران ساختند

ای ستمگر کن حذر این چشم نمناکم نگر
آب چشم عاشقان همرنگ طوفان ساختند

عمرها شد می کشد دل ؛ جور خوبان جهان
این جفا جویان تنم را ؛ سخت قربان ساختند

من نگویم بیوفایی از تو بودست ای صنم
از ازل این در سرشت جان خوبان ساختند

در محیط آفتاب حسن جانان عاقبت
زره وار این جان شیرین را پریشان ساختند

می ندیدم در پریرویان وفایی هیچ هیچ
بنگر این دل را شهید تیر مژگان ساختند

عشقبازی می کنم این روش کیش منست
عاشقی را کاش هم در رکن ایمان ساختند

(فکرتم ) زانرو؛ که فکرم درمحیط عشق او
غرق گشته ؛ زان سبب هوشم پریشان ساختند
فکرت
   
عاشقانه ها 1470
چشمهايت را دوست دارم !
چشمهايت نجيب است
شبيه ماده اسبى جوان رها شده در دل دشت !
نگاهت دريايى ست سه بعدى كه تمام عاشقانه ها
در آن موج مى زند !
شرم هايت را دوست دارم
وقتى شعرى از من مى شنوى و حواست را
به بى ساحل ترين دريا پرت مى كنى !
بى تابى ات را دوست دارم
وقتى نامه هايم را تنهايى باز مى كنى !
سرخ شدن هاى پى در پى ات را
كه انگار تازه به سن بلوغ رسيده اى !
تو اى سرخ ترين سيب زندگانى ام
آيا مى دانستى من هنوز سر از عاشقى ات در نياورده ام
و ماه به ماه ، آفتاب به آفتاب
براى چشمهايت ستاره الك مى كنم ؟!
" بهرنگ قاسمى "
دیگران
   
نکته 1341
آنچه پایانی ندارد نه تویی و نه من
این انسانیت است که تا ابد فریاد کشیده خواهد شد
چگوارا
   
نکته 1890
قدیما تا به نامزدت میگفتی تو خیابون بهم متلک گفتن جوش میکرد و داد میزد کی گفته برم فلان فلانش کنم !!
اما حالا تا به دوست پسرت میگی بهم متلک گفتن میگه بس که امروز ناز شده بودی حق دارن مردم
ناشناس
   
نکته 2867
جنبه (ظرفیت )داشتن خیلی مهم است !!!!!
هیچ وقت با کسی بیشتر ازجنبه اش رفاقت نکن ،درد دل نکن، شوخی نکن
حرمت ها شکسته میشود.
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن ، محبت نکن ، لطف نکن
تبدیل به وظیفه میشود.
هیچ وقت از کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نخواه ،کمک نگیر ،انتظار نداشته باش
تبدیل به منت میشود.
ناشناس
   
نکته 1907
فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 1012
از لحظه ای که بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند
دیگر نه عصا مار شد
نه دریا شکافته شد
نه ماه به دونیم تقسیم شد
نه کودکی بدون پدر متولد شد
نه مرده ای زنده شد
نه انسانی در دل ماهی رفت
نه شتری از دل کوه بیرون آمد
نه آتشی گلستان شد
نه انسانی با حیوانات سخن گفت
نه کسی سوار بر قالیچه ای پرواز کرد
و نه پیامبری ظهور کرد.
نیچه
   
حکایت 1800
ﯾﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ؛
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﮔﻬﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ
ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ؛ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻩ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ
ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻦ؛ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩ
ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ؛ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮﻫﺎ
ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ !!!
ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎ
دیگران
   
نکته 3079
برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،
من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود
من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،
به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
دیگران
   
حکایت 765
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﻓﺎﺳﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺩﺍﺩ !
ﻓﻘﯿﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ، ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺿﻤﻦ ﻋﺮﺽ ﺗﺸﮑﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻀﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ
ﺍﺯ ﻗﺼﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ؛ ﺳﭙﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺒﺪ ﺭﺍ
ﺷُﺴﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﺩﺭ ﺳﺒﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
ﺭﺍﻫﯽ ﻗﺼﺮ ﺷﺪ ......
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺳﺒﺪﯼ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻧﺰﺩﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ !
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 1910
از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟
با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..!
گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی؟
ناشناس
   
نکته 838
ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند.
(سعید نفیسی)
دیگران
   
نکته 2010
انسان های احمق نه از کتاب خوششان می آید نه از فیلمهای مفهومی و نه هر چیز که آنها را وادار به تفکر کند.
انسان های کمی احمق تا حدودی کتاب خوانده اند، البته به دلیل این که بتوانند مدارک تحصیلی خود راتکمیل کنند.
انسان های رمانتیک شعر می خوانند، رمان های عاشقانه را دنبال می کنند.
انسان های باهوش با معادلات سر و کار دارند، ریاضیات و فیزیک و از این دست..
انسان های پیشرو اما درگیر فلسفه می شوند، همیشه در ذهنشان سوالات بی پاسخ تجمع کرده است، آنها را از نوجوانیشان میتوانی بشناسی، گاه سوالاتی می پرسندکه شما را به چالش می کشند و پرده هایی را کنار می زنند که وحشت زده می شوید.
اگر تویی که این را خواندی نخست وزیر یا رییس جمهور کشورت هستی، فرهنگسراها را به انسان های رمانتیک، سیاست را به باهوش ها و آینده ی میهنت را به فیلسوفانت بسپار...!
آندره ژید
   
نکته 2002
وقتي پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماري آنكيلوس پوندييتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكي نمي توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود. كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد. او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست! اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد اندورفين ها آغاز كرد. اندورفين ها مواد شيميايي اي هستند كه وقتي ميخنديم در مغز ازاد مي شوند. آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.اين امر توضيح مي دهد كه چرا آدم هاي شاد به ندرت بيمار مي شوند در حالي كه كساني كه مدام گله و شكايت مي كنند اغلب اوقات بيمار هستند.
منبع: كتاب زبان بدن
ناشناس
   
نکته 1537
تو میتوانی ، زیرا میخواهی !

نیچه
   
توکل 773
خدا وقتی نخواهد؛
عمر دنیا سر نخواهد شد...
گلوی خشک صحرایی
به باران تر نخواهد شد...
و تا وقتی نخواهد
برگی از کاجی نمی افتد...
و باغی از هجوم داس ها
پر پر نخواهد شد...
خدا وقتی نخواهد
دانه ای کوچکتر از باران، گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد...
و کرم کوچکی... پروانه ای زیبا... و کوهی سخت... عقیق و شیشه و اینه و مرمر نخواهد شد...
خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه...
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد..
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن...
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد...
ناشناس
   
نکته 368
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ:
ﻧﻴﻤﻪ ﻣﻴﺸﻨﻮﻳﻢ
ﻳﻚ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﻢ
ﻫﻴﭽﻲ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﻢ
و ﺩﻭ ﺑﺮاﺑﺮ ﻭاﻛﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ
ناشناس
   
شوخی 668
زندگی به من آموخت :
تنها چیزی که با مرور زمان درست میشه، ترشی است.
بقیه چیزا با پول همون لحظه درست میشه!
ناشناس
   
گلایه 2390
تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی که سالهاست رفته
تومالِ کسی نیستی که نیست
توحق نداری
اسمِ دردهای مزمنت راعشق بگذاری
می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما
محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه!
دست بردار
از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق
فرصتِ عشق رااز تو می‌گیرد,
آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست و
توسال هاست
حوای بی آدمی ...
حواست نیست
ناشناس
   
نکته 388
چقدر عجیب است:
ما انسانهایی هستیم که نه طاقت دروغ داریم
نه تحمل حقیقت!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2426
بنام اسم قشنگت که ناز و محبوب است
بنام ناز دوچشمت که پاک و محجوب است

بنام شهد لبانت ... چقدر شیرین است
بنام قلب عزیزت که سخت غمگین است

بیا و چند دمی در کنار من بنشین
به پاس خاطره هامان،مرا دوباره ببین

بیا عزیزترینم،بیا دلم تنگ است
تو نیستی و زمین و زمان بد آهنگ است

مرا دوباره صدا کن که باز برگردم
مرا دوباره بغل کن که ساکت و سردم

بگیر سخت مرا در میان آغوشَت
تو گوش کن که بگویم غمم درِ گوشَت

بگیر دست مرا از خودم عبورم ده
شکسته بالِ غرورم،کمی غرورم ده

شبیه ماه که عکسش فتاده داخل آب
بتاب کم کم و نم نم ولی همیشه بتاب

مرا به خاطره ها نسپر ای همیشه عزیز
بمان و زندگی ام را به هم بپاش و بریز

تو بی قرارتر از من ، من از تو تنهاتر
به داد من برس ای از خودت تو زیباتر....
ناشناس
   
نکته 2418
وقتى من متولدشدم پدرم ۳۰ سالش بودیعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من بود
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من بود
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من بود
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من بود
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من بود
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من بود
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
ناشناس
   
نکته 548
97%از مواردی که نگرانشان هستید هرگز اتفاق نمی افتند.
ناشناس
   
تلنگر 2887
از حموم نمره در اومدیم ..
نم نم بارون میزد ،
خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود.

دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصف بیشتر لیف و جوراباشو خرید ...

تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟

ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! ...

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جای گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه.

بعد برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه !!!

( برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی ) .
دیگران
   
نکته 2750
ای بسا هندو و ترک همزبان...... ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست..... همدلی از همزبانی بهترست
مولانا
   
عاشقانه ها 2429
زخون رنگین بودچون لاله،دامانی که من دارم
بودصدپاره همچون گل،گریبانی که من دارم

مپرس ای همنشین احوال زارمن،که چون زلفش
پریشان گردی ازحال پریشانی که من دارم

سیه روزان فراوانند،اماکی بودکس را؟
چنین صبرکم ودردفراوانی که من دارم

غم عشق تو،هردم آتشی دردل برافروزد
بسوزدخانه را،ناخوانده مهمانی که من دارم

به ترک جان مسکین ازغم دل راضی ام اما
به لب ازناتوانی کی رسد،جانی که من دارم؟

بگفتم چاره کاردل سرگشته کن گفتا:
بسازدکاراو،برگشته مژگانی که من دارم

نداردصبح روشن،روی خندانی که اودارد
نداردابرنیسان،چشم گریانی که من دارم

زخون رنگین بودچون برگ گل اوراق این دفتر
مصیبت نامه ی دلهاست،دیوانی که من دارم

"رهی"،ازموج گیسویی دلم چون اشک می لرزد
به مویی بسته امشب،رشته ی جانی که من دارم

رهی معیری اردیبهشت 1328
دیگران
   
عاشقانه ها 2564
کمی با من بنشین

تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم.

بنشین تا ببینیم

تا کجاها مرز چشمان توست،

تا کجاها مرز غم­های من.

کمی با من بنشین

تا بر سر شیوه­ ای از عشق

به توافق برسیم.
ناشناس
   
نکته 1613
دوست دارم افکار خدا را بدانم؛ ما بقی چیزها فقط جزئیات اند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 339
ﺑﺎ ﺯﻧﺖ ﺷﻮﺧﯽ ﮐﻦ…
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ …
ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺑﭽﺶ…
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﭙﺨﺘﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ…

ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻇﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ
ﺑﺸﻮﺭﯼ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ!…
.
ﺁﺧﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﺎﻧﻪﺀ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯﺕ ﺁﻣﺪﻩ!…
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
ﺍﺟﺎﻕ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﻮﺭ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ !
ناشناس
   
دل نوشته 354
ﺧﺪﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺗﻘﻠﺐ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ
ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ پرﻭﺍﻧه
ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﺑﻪ ﺑﯽ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﯾﮏ پدر
ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﺳﺖ ...
ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ قلبم.....
ناشناس
   
آرزوها 578
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ....
""انسانیم""
ناشناس
   
دل نوشته 1384
گاهی دلت نمیخواهد دیروز را به یاد بیاوری...
انگیزه ای برای فردا هم نداری.....!!!
وحال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهدزانوهایت راتنگ درآغوش بگیری...
و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که میشناسی گریه
کنی...!!!!
ناشناس
   
نکته 2147
بر دنیا دل مبند و آن را به منزله ی پلی در نظر بگیر .
لقمان
   
عاشقانه ها 2711
امشب زده ام فالی ،مستانه تراز هرشب
دیوانه شدم امشب،دیوانه تراز هرشب

در این صدف عشقم،گوهرشده ای جانا
دردانه شدی امشب،دردانه تراز هرشب

پیمان نشکستم من،چون دوست تورادارم
پیمانه بده دستم،پیمانه تراز هرشب

پرواز منو عشقم،شهبازوکبوترها
حیران شده ام امشب،حیرانه تراز هرشب

این قصه که تو خواندی،درمن زده ای آتش
افسانه شدم امشب،افسانه تراز هرشب

تو شمع شدی بر من،نورم ز فروغ توست
پروانه شدم امشب، پروانه تراز هرشب

بر گرمی لبهایت،دزدانه زنم بوسه
جانم بربودی عشق،دزدانه تراز هرشب

دیوانه رویت من،بی عقل وفقط عاشق
فرزانه شدم امشب،فرزانه تر از هرشب

بر جام وجود من،می ریز که میخواهم
مستانه شوم امشب،مستانه تر از هرشب

انداخت نظر بر من،ان یار شکر پاره
بی خانه شدم امشب،بیخانه تراز هرشب

در بادیه عشقم،من شیرمو درنده
آهو شده ای امشب،جیرانه تر از هرشب

تو جان جهان دادی،بیمار توام ای بت
جانی بده بر روحم،جانانه تراز هرشب

شعرم همه بهر توست، ای عشوه گر طناز
شیرین شده ای امشب،شهدانه تراز هر شب
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com