شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 230
وقتی روزگار شما را در شرایط سخت قرار می دهد
نگویید : چرا من؟
بگویید : نشونت می دم
ناشناس
   
تلنگر 3025
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
.
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻧﻖ ﺯﺩﻡ ! ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ
ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ،
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟
***
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
ﻣﯿﮕﻔﺘﯾﻢ : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ﻣﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻤﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ ﺗﻠﺧﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ . . .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ
ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
ناشناس
   
گلایه 1312
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمم اگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دیگران
   
نکته 673
دائما یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور
ناشناس
   
نکته 2364
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد، محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد، می بخشد،می خندد،می خنداند و با خودش در یک صلح درونییست،

او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!

او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.

او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد!
ناشناس
   
اشعار 4117
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
نکته 1100
بعضی ها هر جا که میروند باعث شادی می شوند...
و یک عده زمانی که آنجا را ترک می کنند...
اسکار وایلد
   
تلنگر 154
زندگی به من آموخت
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
ناشناس
   
حکایت 3723
روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند
سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند
و او را به نزد هارون الرشید بردند
هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول به بهلول بدهند
که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند
بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید
هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !
چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟
بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم
چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند
از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم
ناشناس
   
نکته 628
فردا برای دلجویی دیر است
امروز زخم نزن
ناشناس
   
تلنگر 2477
پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد...
ناشناس
   
دل نوشته 359
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ...
ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ !
ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ !
ﻭﻓﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ... ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ...
ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ...
ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ....
ناشناس
   
دل نوشته 143
انصاف نیست دنیاآنقدرکوچک باشد...
که آدم های تکراری را روزی هزاربارببینی...
وآنقدربزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یکبارببینی...
ناشناس
   
نکته 1903
گاهی آنقدر دلتنگ کسی میشوی که
اگر خودش بفهمد از نبودنش خجالت میکشد...
ناشناس
   
نکته 278
وقتی کسی که دوسش داری کس دیگری رو دوست داره نبودنت بهتر از بودنته
ناشناس
   
نکته 264
کاش یک ماه هم بود که موظف بودیم : از اذان صبح تا غروب فقرا رو سیر کنیم، نه اینکه گشنگی بکشیم تا اونها رو درک کنیم!!
ناشناس
   
نکته 811
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه ، یکی دو دل.
ناشناس
   
عاشقانه ها 47
وه چه شود اگر شبی؟ بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم، جانِ به لب رسیده را
شاپورتهرانی
   
نکته 933
نیمایوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت:
پسرم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز جهان تکراریست ، جز مهربانی...!
نیما یوشیج
   
شوخی 1523
ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ، ﺗﻮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻴﻢ ﻣﺘﺮﺑﺮﻑ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺎﺩ !!
.
.
.
.ﺍﻧﻘﻼﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻋﻮﺽ ﺑﺸﻪ، ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ!
ناشناس
   
شوخی 2212
ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺟﻤﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ! ؟
.
.
.
.
.
.
ﺭﻗﺺ ﻧﻮﺭ !!!!!!
ناشناس
   
نکته 1364
گاهی باید کسانی را از گذشته مان فراموش کنیم به یک دلیل ساده:
آنها به آینده مان تعلق ندارند...
ناشناس
   
تلنگر 1160
هر که درکش بیش
دردش بیشتر
ناشناس
   
اشعار 4062
رقص شیطان


شعله های خشم نمرود
اژدهای کورو عصیانگر
زجنگلهای وحشی
سربرآورد.
دود وآتش
چون تن بیتاب روسپی
درهوس پیچید وپیچید
برفراز شعله ها ابلیس رقصید.

خنده های تلخ وحشی
آذرخش رقص شیطان
رقص آتش ؛
هستی بلبل فنا کرد
نونهال ازریشه پژمرد
آشیان مرغکان برخاک غلتید
برگ وبارباغ خشکید.

باغ بی برگ ؛
کوله باراشک واندوهست.

بوستانها سخت غمگین اند-
اما؛
سنگها خاموش وسرد اند
سنگها سنگین دل هستند
سنگها عاری زدرد اند.
فکرت
   
نکته 1631
از همه توانت برای بهتر شدن استفاده کن
حیف است که امروز هم همان کسی باشی که دیروز بودی ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1707
وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام هر
قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند،
وقتی که چشمهای کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون بیرون می پاشید
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم: باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم..
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته 1982
باران را دوست دارم
چون رفتن را بلد نیست
فقط می آید...
ناشناس
   
نکته 1529
دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند.
نیچه
   
گلایه 901
چه دروغ بزرگیست!!!
زمان همه چیز را حل می کند...
زمان،
فقط موهایمان را سفید کرد...
زخمهایمان را کهنه کرد...
دردمان را بزرگتر...
دلتنگیمان را بیشتر...
روزگارمان راسیاه تر...
درد نبودن ها را درد تر کرد...
انوقت که بود انسان با گذشتی بود ...
از من هم گذشت...
ناشناس
   
دانستنیها 2766
جهنم کجاست ؟
اگر شما هم مانند من میدانستید جهنم کجاست شاید برایتان اینقدر عجیب نبود. جهنم نام دره ای است در نزدیکی اورشلیم (بیت المقدس) که در جنوب کوه صهیون واقع است. نام این دره در زبان عبری (زبان یهودیان و دین یهود) گِهینوم بوده است و از آنجایی که اعراب گ ندارند، آنها لغات را معرب می کنند یعنی گ را با ج جایگزین می کنند (مانند گرگان که در عربی جرجان می خوانند، گوهر که جوهر و جواهر شده است) این واژه گِهینوم هم به جهینوم، سپس جهنم تبدیل شده است .
بله جهنم یک مکان واقعی و دره ای در نزدیکی شهر اورشلیم کشور اسراییل است و برای همین است واژه ی جهنم دره در مثل پارسی هم وجود دارد (نمونه: کدام جهنم دره ای بوده ای؟)
اما چه شد که این دره اینقدر مشهور شد را باید نگاهی به تاریخ بیاندازیم. گهینوم مختصر شده ی گه بن هینوم بوده = گه + بن + هینوم = دره + پسر + هینوم. یعنی دره ی پسر هینوم.
اما چرا نام اینجا گهینوم شد کمی باز می گردد به زمانی که در این منطقه مردمان کنعان و فینیقیه به خدایانی بنام مُلِک و بَعل باور داشته اند و در این دره پرستشگاهی برای بت های این دو خدا آفریده بودند و برای این خدایان قربانی می کردند. این قربانی کردن انقدر گسترش و متعصبانه شد که روزی فردی بنام هینوم پسر خود را در این مکان قربانی کرد و از آن پس نام این دره به گه بن هینوم یعنی دره ی پسر هینوم تغییر یافت و رفته رفته بن از نام حذف شد و گهینوم نام دره شد .
حال چه شد که نام این دره به متون مقدس ادیان ابراهیمی راه پیدا کرد ادامه ی این داستان تاریخی است و آن از این قرار است که پس از برچیده شدن ادیان پیشین این دره کاربری خود را تغییر داد و به محل سوزاندن زباله های شهر تبدیل شد. بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل جانیان، قاتلان و آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند. همیشه بوی گندی می داد و جای بدی بود که مردمان این منطقه ضرب المثل از پلشتی و زباله دانی را به این دره نسبت می داده اند و چون مکان سوزاندن جسد آدم های بدکاره بود در میان مردم به صورت دشنام مثل بود که تو لایق گهینوم هستی یعنی جنازه ات را باید در آنجا سوزاند.
رفته رفته این نام و این مثل به درون کتاب های مقدس ادیان راه پیدا کرد و برای آن افسانه ها سرودند و آنرا زندگی رقت بار پس از مرگ کردند و با آب و تاب توصیفی از آن شده و جالب اینکه در خود آیین یهود زندگی پس از مرگ بهشت و جهنمی ندارد و این افزوده ها و برداشت نام گهینوم و جهنم به دو دین مسیحیت و اسلام باز می گردد. مکانی که ادیان ما را از آن می ترسانند در حال حاضر به پارکی زیبا تبدیل شده است و شما می توانید از این مکان تاریخی بصورت توریست دیدار کنید.
نوشته دکتر محمد علی مهراسا
دیگران
   
نکته 2897
زنها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل …
در حالی که نمیدانند
خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده !
ناشناس
   
نکته 282
ﺍﻳﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻰ ﺷﺪﻳﺪﻯ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ، ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ (ﭘﻴﺘﺮ ﺩﺭﺍﮐﺮ) ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻭ ، ﺩﺭ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ، ﺳﺆﺍﻟﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﻴﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﭘﺎﺳﺨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻥ
ﺑﻴﺎﺑﻴﺪ ،
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ، ﺣﺘﻢ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺿﺎﻳﻊ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﺻﻸ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.
ﺁﻥ ﺳﺆﺍﻝ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ، ﻳﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ؟
ناشناس
   
نکته 3685
یکی از علل اختلاف و بداخلاقی در خانواده این است که برای هیچ یک از افراد آن حق تنها ماندن و با خود خلوت کردن را محترم نمی دانیم. اگر ما به هر یک از افراد خانواده حق بدهیم که در بیست و چهار ساعت لااقل یک ساعت با خود باشند و تنها هر چه می خواهند بکنند، اصولا این کار خود تمهیدی برای تسویه امور و حل مشکلاتی خواهد بود که غالبا باعث بداخلاقی و کدورت افراد خانواده است.
ناشناس
   
آرزوها 2024
گفتم:
رويِ قبرم تکه يخي بگذاريد تا چکه کند!
پرسيدند:
چرا؟!
گفتم:
چون عزيزي ندارم که سرِ قبرم گريه کند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 605
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست
گاه نگاه است
و
گاه سکوت
ناشناس
   
دانستنیها 2378
۱۰ فایده معجزه آسای کپسول زردچوبه برای سلامتی

اسرار شفا بخش کپسول زردچوبه که بیشتر افراد نمیدانند ..حتما بخوانید و لطفا این مطلب مهم را به اشتراک بذارید تا دیگر عزیزان نیز بخوانند.

زردچوبه یک آنتی بیوتیک طبیعی است.زردچوبه، ريشه گياهي است با نام علمي‌"Curcuma Longa" كه به نام "TurmericRoot" در جهان مشهور است. زردچوبه دارای اسانسی مرکب از اسیدهای والرینیک، کاپرلیک و فلاندون می باشد و همچنین دارای سابی نین، سینئول، بورنئول و الکل تورمرول و ماده کورکومین می باشد که رنگ زرد زردچوبه به علت همین ماده کورکومین می باشد.تحقیقات زیادی در مورد زردچوبه این ریشه گیاهی ارزشمند در دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی بزرگ دنیا انجام شده که بخشی از آنها در ذیل آمده.حتما بخوانید

*۱۰ فایده معجزه آسای کپسول زردچوبه برای سلامتی

۱. کاهش دهنده و پیشگیری کننده انواع سرطان ها
کپسول زردچوبه می‌تواند از بروز سرطان پروستات جلوگیری کرده، رشد سرطان پروستات موجود را کاهش داده و حتی سلول‌های سرطانی را از بین ببرد. محققان مختلفی دریافته‌اند که ترکیبات فعال کپسول زردچوبه آن را به یکی از بهترین پیش‌گیرنده ها در مقابل تومورهای ایجادشده به خاطر پرتو تبدیل کرده است. این ماده همچنین تأثیرات پیشگیرنده ای در برابر سلول‌های تومور مثل لوکمی سلول T، سرطان روده بزرگ ، سرطان سینه و سرطان های پوست دارد.

۲. بهبود آرتروز
خواص ضدالتهاب کپسول زردچوبه برای درمان هر دو نوع آرتروزهای استخوانی و روماتوئید عالی است. علاوه بر این، خواص آنتی‌اکسیدانی آن رادیکال‌های آزاد که سلول‌های بدن را تخریب می‌کند، از بین می‌برد. مشخص‌شده است افراد مبتلا به آرتروز روماتوئید که به‌طور منظم از کپسول زردچوبه استفاده می‌کنند، دچار درد و التهاب مفاصل کمتری می‌شوند.-برای کاهش دهنده التهاب های مفصلی / آرتروز ؟ آرتریت و رماتیسم مفصلی ( کپسول زردچوبه همراه با پودر زنجبیل الزامی هست)

۳. کنترل دیابت
کپسول زردچوبه به حفظ سطح سالم انسولین خون کمک می‌کند، می‌توان برای درمان دیابت استفاده کرد.کپسول زردچوبه همچنین کنترل گلوکز را تقویت کرده و تأثیر داروهای دیابت را افزایش می‌دهد. یک فایده مهم دیگر زردچوبه تأثیر آن در کمک به کاهش مقاومت انسولین است که می‌تواند از بروز دیابت نوع ۲ پیشگیری کند. اما وقتی با داروهای خیلی قوی ترکیب شود، می‌تواند موجب افت قند خون شود. بنابراین بهتر است قبل از مصرف آن با پزشکتان مشورت کنید.مشخص‌شده است افراد مبتلا به آرتروز روماتوئید که به‌طور منظم از زردچوبه استفاده می‌کنند، دچار درد و التهاب مفاصل کمتری می‌شوند

۴. کاهش سطح کلسترول
تحقیقات ثابت کرده است که مصرف کپسول زردچوبه می‌تواند سطح کلسترول را پایین بیاورد. میدانید که بالا بودن میزان کلسترول در بدن می‌تواند مشکلات جدی برای سلامتیتان ایجاد کند. حفظ سطح سالمی از کلسترول از بسیاری بیماری‌های قلبی - عروقی جلوگیری خواهد کرد.
همچنین این کپسول مفید در بیماری های قلب و عروق و پیشگیری کننده از بیماری های قلب و عروق می باشد

۵. تقویت سیستم ایمنی
کپسول زردچوبه حاوی ماده‌ای به نام لیپو پلی ساخارید است که به تحریک سیستم ایمنی بدن کمک می‌کند. عوامل ضدباکتری، ضدقارچ و ضدویروس زردچوبه نیز سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند. با داشتن اثر آنتی اکسیدانی قویتر از ویتامین c و E یک سیستم ایمنی قوی احتمال ابتلا به سرماخوردگی، آنفلوانزا و سرفه کمتر خواهد شد. اگر به هر یک از این بیماری‌ها مبتلا شدید، یک‌بار در روز یک قاشق چای‌خوری زردچوبه به یک لیوان شیر گرم مخلوط کرده و نوش جان کنید.

۶. التیام زخم‌ها
کپسول زردچوبه یک عامل ضدعفونی‌کننده و ضدباکتری طبیعی است و می‌توان از آن به‌عنوان یک داروی ضدعفونی‌کننده استفاده کرد. اگر جایی از بدنتان بریده یا زخم شده است، کمی پودر زردچوبه روی آن بپاشید تا روند التیام آن سریع‌تر شود. زردچوبه همچنین به ترمیم پوست آسیب‌دیده نیز کمک کرده و برای درمان پسوریازیس و سایر بیماری‌های التهابی پوست نیز مفید است.

۷. کنترل وزن
کپسول زردچوبه برای حفظ وزن سالم بسیار مفید است. یکی از ترکیبات موجود در زردچوبه به بالا بردن تولید صفرا که یکی از مولفه‌های اصلی در تجزیه چربی‌هاست، کمک می‌کند. کسانی که می‌خواهند وزنشان را پایین بیاورند با هر وعده غذایی خودیک کپسول زردچوبه مصرف کنند. همچنین در کاهش ضرر های ناشی از سیگار در افراد سیگاری نیز مصرف کپسول زردچوبه بسیار موثر است

۸. جلوگیری از بیماری آلزایمر
التهاب مغز یکی از دلایل اصلی اختلالات شناخت مثل بیماری آلزایمر به شمار می‌رود. کپسول زردچوبه با کمک به از بین بردن پلاک‌هایی که در مغز ایجاد می‌شود و بهبود جریان اکسیژن. به سلامت عمومی مغز کمک می‌کند. این ماده می‌تواند ایجاد یا پیشرفت بیماری آلزایمر را نیز کاهش دهد.

۹. بهبود هضم و گوارش
ترکیبات بسیاری در کپسول زردچوبه کیسه صفرا را برای تولید صفرا تحریک می‌کنند که گوارش را تقویت کرده و علائم نفخ و گاز معده را کاهش می‌دهد. همچنین کپسول زردچوبه برای درمان بسیاری از بیماری‌های التهابی روده ازجمله کولیت اولسراتیو مفید است. و کمک به هضم آسان غدا و جذب مواد غذایی در بدن میشود.

۱۰. پیشگیری از بیماری کبد و سم زدایی کبد
کپسول زردچوبه نوعی پاک‌کننده طبیعی کبد به شمار می‌رود. کبد از طریق تولید آنزیم‌ها، خون را تصفیه می‌کند و کپسول زردچوبه تولید این آنزیم‌های حیاتی بدن را افزایش می‌دهد. این آنزیم‌ها تجزیه‌شده و سموم داخل بدن را کاهش می‌دهند. همچنین گفته می‌شود که زردچوبه موجب بهبود گردش خون نیزمیشود.همه این عوامل به سلامت کبد کمک میکند.

با توجه به همه فوایدبی نظیری که در بالا اشاره کردیم، اضافه کردن این کپسول ادویه مفید به برنامه غذایی‌تان بهترین کاری است که برای بالا بردن کیفیت زندگی‌تان می‌توانید انجام دهید. همچنین زردچوبه را می‌توانید به شکل پودر به غذاهای سرخ‌کردنی و پختنی خود اضافه کرده و یا حتی همراه با سس سالاد مصرف کنید.اما بهترین نوع استفاده از مزایای درمانی زردچوبه به صورت خام میباشد..

مقدار مصرف عادي زردچوبه كه هر روز مي‌توان بدون عارضه جانبي از آن استفاده كرد "1.5" تا"3" گرم در روز است،در دوزهاي نيم تا يک گرمي در سه نوبت مصرف کرد.

براي مصرف دارويي ، میتوان آن را در کپسول هاي پانصد ميلي گرمي ژلاتيني که در داروخانه ها به فروش مي رسند، پُر نموده و استفاده کرد.ميزان مصرف زردچوبه به عنوان دارويي تا روزي 3 تا 4 گرم براي اشخاص بالغ بلامانع مي باشد..،
اگر تهیه کپسول براتون مشکل است میتوانید یک سوم قاشق چایخوری زردچوبه را با آب ولرم حل کنید . نوش جان کنید.. لطفا فقط در مصرف زیاده رویی نکنید،

موارد منع مصرف :
1-به همراه داروهای رقیق کننده خون مصرف نشود
2-در موارد التهاب معده ،کبد و اثنی عشر مصرف نشود
3-دو هفته قبل از هر گونه عمل جراحی مصرف نشود
4-در خانم های حامله و شیرده و کودکان حتما با مشورت پزشک مصرف شود،
5-افرادی که از سنگ کلیه رنج می برند باید از مصرف زیاد این ادویه خودداری کنند چون میزان اسید اگزالیک ادرار را بالا می برد.
6-افرادی که بیماری صرع دارند کمتر زردچوبه بخورند.
7-افرادی که به انسداد کیسه صفرا مبتلا هستند کمتر از زردچوبه استفاده کنند.
8- افرادی که بیماریهای خاص و یا تحت شیمی درمانی هستند هرچند کپسول زرچوبه برای انها مفید میباشد ولی لطفا پزشک خود را در جریان بگذارید.
9-بیماران قلبی هم زیاد از زردچوبه استفاده نکنند و حتما در صورت مصرف کمی آبلیمو (یک قاشق مرباخوری ) میل کنند ..
ناشناس
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
نکته 3658
تاریخ تولدت مهم نیست ، تاریخ ” تبلورت ” مـهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست ، ” اهل و بجا ” بودنت مـهم است …
منطقه زندگیت مهم نیست ، ” منطق زندگیت ” مـهم است …
و گذشته زندگیت مـهم نیست ، امروزت مهم است که
چه گذشته ای برای فردایت میسازی
ناشناس
   
دانستنیها 3680
راز پشمک حاج عبدالله
حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود .
بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت،
رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند،
و برخلاف تصور حاج عبدالله ،
علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد
با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند،
احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.
ناشناس
   
اشعار 4055
شدم غرق تماشای دوچشمت
نجــاتــم ده زدریای دوچشمت
سـراپـای وجـودم در گـرفتــه
زافــسـون تـمنــای دوچشمت
فکرت
   
عاشقانه ها 2560
کاشکی
نگاهت پنجره داشت...
آنوقت،
من
با یک قوری چای هل و دارچین
می آمدم
کنارش می نشستم و
تا ته شب
به چشم هایت خیره می شدم
فقط،
ای کاش
کسی
برایم کمی نان بیاورد
آخر
من از نگاهت سیر نمی شوم...
ناشناس
   
نکته 2124
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه. شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.
"مولانا"
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا
   
توکل 3717
توکل برخدايت کن
کفايت ميکندحتما
اگرخالص شوي بااو
صدايت ميکندحتما
اگربيهوده رنجيدي
ازاين دنياي بي رحمي
به درگاهش قناعت کن
عنايت ميکندحتما
دلت درمانده ميميرد
اگرغافل شوي ازاو
به هروقتي صدايش کن
حمايت ميکندحتما
خطاگرميروي گاهي
به خلوت توبه کن بااو
گناهت ساده ميبخشد
رهايت ميکندحتما
به لطفش شک نکن هرگز
اگردنياحقيرت کرد
تورسم بندگي آموز
حمايت ميکندحتما
اگرغمگين اگرشادي
خدايي راپرستش کن
که هردم بهترينهارا
عطايت ميکندحتما
ناشناس
   
نکته 3659
تا حالا هزار بار عدد جالب 124,000
پیامبر را شنیده ایم؛
حال بیایید روی این عدد تفکر کنیم!
طبق اطلاعات تاریخی "تمدن بشری" مربوط به 7000 سال پیش در مصر ، ایران و روم (بین النهرین) میباشد؛
1400 سال پیش آخرین پیامبر ، یعنی پیامبر اسلام ، محمد برگزیده شده و بعد
از او پیامبری نبوده...!؛
پس 7000 سال تمدن را که از 1400 سالِ بعد از محمد کم کنیم میشود 5600 سال ، که این رقمِ حضور پیامبران بوده؛
حال اگر تعداد روزهای یک سال(365)را در سالهای حضور پیامبران(5600)ضرب کنیم میشود 2,044,000 روز؛
یعنی 2,044,000 روز پیامبران فرصت داشتند تا به پیامبری برگزیده ، و به
هدایت بشر بپردازند؛
حال اگر 2,044,000 روز را بر تعداد 124,000 پیامبر تقسیم کنیم ، عدد
16 به دست می‌آید...!!!!
یعنی در هر 16 روز یک پیامبر...!!!
پس چگونه ادعا میشود که اکثر پیامبران از نسل و فرزندان ابراهیم و نسبت پدری و پسری دارند؟ آیا در هر 16 روز فرزند دار میشند؟ و باز هم در 16 روز ...!!؟؟
علم هرگز نتوانسته دین را باور کند، هرگاه علم در دین تحقیق کرده، شایعات و خرافات عجیب دین را کشف کرده است.
ناشناس
   
نکته 1929
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻧﺶ
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪ !!!
.
.
.
.
.
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ ...
ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ،
ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ،
ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ،
ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ،
ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !!...
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
ناشناس
   
نکته 2487
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!


پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
ناشناس
   
نکته 1477
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق بلکه آنها توسط اموزش اشتباه احمق می شوند!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
برتراند راسل
   
نکته 2829
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
عاشقانه ها 2959
نفس هایت را دوست دارم
پُر از بویِ شکوفه ست
نازنینم!
تو خودِ بهاري...
ناشناس
   
نکته 1006
گاهی اونقدر خدا زود به خواسته مون جواب میده که باورمون نمیشه از طرف اون بوده
اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم...
ناشناس
   
نکته 1613
دوست دارم افکار خدا را بدانم؛ ما بقی چیزها فقط جزئیات اند.
آلبرت انیشتین
   
اشعار 3997
زده ام فال که شاید تو مرادم باشی
همدم بزمِ شب و محفل شادم باشی

رفت تعبیر و پس از اینهمه غم فهمیدم
آفتِ دین و دل و عقل و سوادَم باشی

تیرِ آتش شدی و در دل من بنشستی
چونکه میخواستمت همچو نهادم باشی

من بیچاره بغیر از تو نیندیشیدم...
تو مگر عهد نکردی که به یادم باشی؟

من از آن جور و تطاول نخروشم هرگز
که بگویند حسودان که زیادم باشی

تا به پا بودم و مشتاق ، نبودی به بَرَم
مگر آن لحظه که از پای فتادم باشی
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 863
اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟
با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود
خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟
ناشناس
   
لطیفه 2580
به سگ ها که محبت ميکنى با وفا ميشن
به آدم ها که محبت ميکنى ،هار ميشن
...........
....
...
اما.
به خر که محبت ميکنى........اصلا براش فرق نداره!از بس که ثبات شخصيت داره اين بزرگوار....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2093
دلم اکنون تو میخواهد...
تو را در امشب پاییز...
تو را دور از هیاهویی...
در این باران پاییزی...
که سرما کرده غوغایی...
تو را اکنون که بی تابم...
تو را اکنون که میخواهم...
تنم تبدار عشق تو...
خدا درمانده از کارم...
نمیدانم، نمیدانم......
دلم اکنون تو میخواهد...
ناشناس
   
پند و اندرز 3088
بوستان سعدی باب هفتم در عالم تربیت
عضد را پسر سخت رنجور بود
شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند
که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای
یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس
تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار
ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار
که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش
به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش
چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش
سعدی
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
لطیفه 560
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﻟﻮﺭﻝ : ﺑﺎ ﮐﯽ؟
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﻤﻖ،ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ...
ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻪ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﺐ ﺁﺭﻩ ...
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﮐﯽ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
دیگران
   
حکایت 3144
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ . ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﺮ ﺩﻭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﺮﻕ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺻﺨﺮﻩ ﻫﺎ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ . ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻼﺵ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ . ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﺭﺍ ...
ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺻﺨﺮﻩ ﺭﺳﺎﻧﺪ . ﻭ ﺧﻮﺩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺁﺭﺍﻣﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ . ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ » ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﯿﺴﺖ . ﻓﻘﻂ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ناشناس
   
نکته 757
" ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! "
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ
ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!
ایرج میرزا
   
عاشقانه ها 1289
تو که مقصد بشوی رنج سفر شیرین است
طعم لبخند ملیحت چقدر شیرین است
هرچه رفتار تو گفتار تو تلخ است ولی
نوبر سرخ لبت مثل شکر شیرین است
قهوه چشم تو انداخته از خواب مرا
با تو بی خواب شدن هم بنظر شیرین است
سخت به معجزه عشق تو ایمان دارم
سم بنوشیم اگر ما دو نفر شیرین است
شور فرهاد شدن در سر من افتاده
شاه بانوی من اسم تو مگر شیرین است؟
تا رسیدن به تو راهی است به اندازه عمر
مقصدم باش فقط رنج سفر شیرین است
ناشناس
   
نکته 1644
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
...و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!
بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگی ات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود !!!
میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه میدهند
40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگی ات لذت ببری...!
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
در دبیرستان روزگار خوشی را سپری می کنی . سپس دبستان
برای دبستان رفتن آماده میشوی و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا می آیی !
در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید...!
کدام پایان زیبا تر است؟
این که گفتم یا این:می بینید که حق با بنده است !!!
ناشناس
   
اشعار 4023
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
نکته 2654
آدمهاي منفی به پيچ و خم جاده مي انديشند...
و آدمهای مثبت به زیباییهای طول جاده...
عاقبت هر دو به مقصد ميرسند،
اما یکی با حسرت و دیگری با لذت!
از زندگی خود لذت ببريد....
و قدر ثانيه های خود را بدانيد.....

"زمان" ارزشمند است و ما يكبار بيشتر زندگی نخواهيم كرد...
ناشناس
   
نکته 3137
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
دل نوشته 1231
"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ شوند...
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !...
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ"
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !...
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!
ناشناس
   
نکته 1263
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است.
ناشناس
   
نکته 3682
پسر : فقر چند روز طول میکشه
پدر : 40روز پسرم
پسر : بعد از 40روز ثروتمند میشویم
پدر : نه پسرم ، عادت میکنیم
ناشناس
   
نکته 2805
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که اول شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد!
ناشناس
   
ضرب المثل 816
مردی كه به خاطر”پول” زن می گیرد، به نوكری می رود.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
نکته 1209
باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی هستی بدان که روشنی...
ناشناس
   
نکته 1968
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
اشعار 4063
شب بخیر
افگنده شب بررخ نقابش ای نگارم شب بخیر
تو می روی درمقدمت جان می سپارم شب بخیر
یک لحظه بنشین ؛ بنگرم چشمان زیبای ترا
چون لاله داغم کرده رفتی ای خمارم شب بخیر
افگنده کاکل را به رخ ، از دیده می گردی نهان
من چون کنم ای ماه این شب های تارم شب بخیر
دل می تپد اندربرم چون می روی ای سروناز
آخرچرا ای نازنین بردی قرارم ، شب بخیر
شب تا سحر در خواب نازی ای بت زیبای من
والله که یار از بهر تو شب زنده دارم شب بخیر
حالا که رفتی جان من ، باشد نگهدارت خدا
اما بتا ؛ هجر ترا تاقت ندارم شب بخیر
باشد که آیی دلبرم ؛ بربستر" فکرت " شبی
آخر صنم ؛ بینی به تن جانی ندارم شب بخیر
فکرت
   
نکته 711
اسکیمو: اگر من چیزی درباره ی خدا و گناه ندانم
آیا بازهم به جهنم میروم؟؟؟؟؟؟
کشیش: نه، اگر ندانی نمی روی.…
اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی..!
" آنی دیلارد"
دیگران
   
پند و اندرز 1544
اگر زنی را دوست داری که مادر است ، پیشانی اش را ببوس قبل از آنکه دیرشود ،..
اگر زنی را دوست داری که خواهرت است بدان که خواهر اسرار آمیز ترین زن زندگی پس از مادر است..
زیرا علیرغم اینکه مثل تو ، جوان است و بی تجربه ولی تک تک سلولهایش را به خاطر
اینکه تو غصه نخوری فدایت میکند...
اگر زنی را دوست داری ، برای انتخابش اینقدر سخت نگیر و بگذار عزت نفسش عزیز بماند ؛
> تمام قد مقابلش زانو بزن محکم و مردانه در آغوشش بگیر که بداند ما مردان اهل حرف زدن ها نیستیم ...
گاهی که زنی را با کلام یا سکوتمان آزرده ایم ، قرنهاست یادمان داده اند به او گل دهیم... زیرا تنها زن است که بلد است با شاخه گلی ، زخمهای عمیق مردش را بخیه بزند...
ناشناس
   
شوخی 3095
خدايا يک هواپيما نديدی؟
خدايا يک هواپيما نديدی؟
دو ايرانی در آن بالا نديدی؟
دو تا مرد جوان آزرده خاطر
گرفتار غم ويزا نديدی؟
تو را قرآن هواپيما نديدی؟
خداوندا دو تا انسان خسته
زبان بسته، غريبه، دلشکسته
معلق در فضای بی نصيبی
نديدی در هواپيما نشسته؟
محمد را تو با پويا نديدی؟
فراری از رژيم نوجوان کش
به وحشت از جنايت، از توحش
به سوی سرپناه بی پناهی
دو تا فرزند بوسينا و کورش
دو تا عاصی ولی آقا نديدی
دو فرزند عزيز خانواده
ديار خويش پشت سر نهاده
که آنجا سنگ ها را بسته بودند
وليکن در عوض سگ را گشاده
دو تا غمگين دو تا تنها نديدی
شبی کردند ترک ميهن خويش
که جان خود رهانند و تن خويش
زده بر سيم آخر شام تاريک
مگر بينند روز روشن خويش
خدايا ظلمت اعلا نديدی؟
يکی آينده را در راه بوده
روانه سوی دانشگاه بوده
گرفتندش به عنوان محارب
که گويا دشمن الله بوده
خدايا دشمن خود را نديدی؟
يکی محکوم شد در راه خانه
به جرم جرعه ای نوش شبانه
توانِ تکيه بر پشتی ندارد
که بد زخميست زخم تازيانه
جراحت را به پشت و پا نديدی؟
يکی را پای تا سر آرزو بود
يکی را عکس مادر پيش رو بود
اگر هر يک از آنها غصه ميخورد
رفيق او تسلی بخش او بود
خدايا همدلی ما نديدی؟
ز بس در ميهن خود زجر ديدند
دو تا پاسپورت قلابی خريدند
پرستوهای سرگردان عالم
ازين کشور به آن کشور پريدند
پری جا مانده از آنها نديدی؟
جوانی را نديدی آرزومند؟
لبش نوبر نکرده طعم لبخند
رفيقش را نديدی غرق ماتم؟
در آن بالا چه ديدی پس، خداوند؟
حقيقت را بگو، آيا نديدی؟
نديدی آن دو را روی زمين هم؟
نديدی شان به زندان اوين هم؟
اگر ناديده بگرفتی در ايران
نديدی شان چرا در راه چين هم؟
مگر کوری خداوندا، نديدی؟
بله البته نابينا شمائی
که اينسان بی خبر از ما شمائی
اگر بيغيرتی باشد ملاکش
رئيس جمهور آمريکا شمائی
که درد و رنج انسانها نديدی
خدايا چون اوبامائی شما هم
رفيق شيخ و ملائی شما هم
بشر را بی حقوقش آفريدی
کنون در فکر سودائی شما هم
وزين پر سودتر سودا نديدی
خبر آيا ز اشک و آه داری
خبر از نالۀ جانکاه داری
به زندان اوين آيا گزارش
ز بند سيصد و پنجاه داری
تو آن زجر توانفرسا نديدی؟
نه بالائی خدا، نه در زمينی
نه در بند جنايات اوينی
به مسجد، به کليسا، به کنيسه
فقط در دخمه تاريک دينی
مهم هم نيست ديدی يا نديدی!
بگو هادی خدای کور و کر را
ز لطف خود رها فرما بشر را
بيا با بی نصيبان همسفر شو
که دريابی مزايای سفر را
وگرنه چيزی از دنيا نديدی
هادي خرسندي
دیگران
   
عاشقانه ها 2293
زوجی، تنها دوسال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است زیرا همسرش طرفدار رمانتیسم نبود،بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟ زن جواب داد من از این زندگی سیر شده ام دلیل دیگری وجود ندارد.
تمام عصر آنروز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمیزد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندن ، او را متقاعد نمی سازد.
تا اینکه شوهر از او پرسید: چطور میتوانم تو را از تصمیمت منصرف کنم؟ زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تومرا راضی کند من از تصمیمم ،منصرف خواهم شد، سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم اما نتیجه چیدن آن گل مرگ خواهد بود آیا تو آنرا برای من بچینی و بیاوری؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم
صبح روز بعد زن بیدار شد ومتوجه شد که شوهرش درخانه نیست و روی میز نوشته ایی زیر فنجان شیرگرم دیده میشود.
زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کردکه میگفت: عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم
اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی و بجز گریه چاره دیگری نداری به همین دلیل من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباهات تورا تصحیح کنم
دوم اینکه تو همیشه فراموش میکنی با خود کلید ببری ، من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم
سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی، من باید زنده باشم تا روزی که پیر میشوی ناخن های تو را کوتاه کنم
به همین دلیل مطمئنأ کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشکهای زن جاری شد، اشکهایی که مانند گل درخشان و شفاف بود، وی به خواندن نامه ادامه داد:
عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم
زن در را باز کرد و دید شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است.
زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش اورا دوست ندارد.
آری عشق همان جزییات ریز معمولی وعادی زندگی روزانه است که خیلی ساده وبی اهمیت از کنار آنها میگذریم....
ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ !
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ ... ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ...
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ...
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ....
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد،
فقط اگر
حوایش.... هوایش را داشته باشد....
ناشناس
   
عاشقانه ها 221
شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته ازدستی،
نمی دانم چه نوشیدم
که-سیرم-کرده-از-هستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
قلم شوریده ای امشب، عجب اُعجوبه ای هستی!
به ساز من که میرقصی، قیامت میکنی به به ...
چه طوفانی به پاکردی، قلم شایدتوهم مستی؟!؟
زمین مستُ،
زمان مستُ،
مخاطب مست شعرم شد
بنازم-دلبریهایت!
قلم،الحق که تردستی.
فلانی،
فرق بسیار است، میان مستی و مستی،
عزیزم خوب دقت کن!
به-هر-مستی-نگو-پستی،
تظاهرمیکنی اما،
تو هم از دیدِمن مستی،
اگر پاکیزه تربودی،
به شعرم دل نمی بستی،
خودم مستُ،غزل مستُ، تمام واژه هامستند،
مخاطب معصیت کردی!
به مشتی مست پیوستی...
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 454
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟
پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
جبران خلیل جبران
دیگران
   
عاشقانه ها 2026
تنهایی ....
برف نیست که بنشیند و آب شود...
باران نیست که
به شیشه دلت بزند و اندوهت را ببرد....
تنهایی درخت است...
ریشه می دواند در جانت....
قدمیکشددرخیالت...
بهار گل میدهد به دلتنگی...
تابستان کلافگی هایت میوه میشود...
پاییز می ریزد به دیوانگی...
و زمستان به مرگ می کشاندت...
و تو...
چهار فصلت را هوای پریشانی می گیری و
اکسیژن بی تابی پس میدهی...
دستانت همیشه گشوده ست...
شایددرآغوش بگیردت ...
فصل پنجمی به نام
عشق....!!
ناشناس
   
نکته 2020
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎ : ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ …
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ
ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﺪ …
ﭘﺎﯾﺎﻥ !!!
ناشناس
   
نکته 3187
ذهن چون باغ است که هرچه درآن بکاری می تواند رشدکند.
این بستگی به انتخابت دارد که کدام دانه را در آن بکاری
عشق باشد یا نفرت، خشم باشد یا مهربانی.
بزرگترین قدرت هر فرد
قدرت انتخاب اوست.
ناشناس
   
نکته 1916
همه انسانهای متفکر کافرند.
ارنست همینگوی
   
حکایت 3635
شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی هم مشكلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند. جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.»
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام كردند: «می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم.»
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه دادند بدون لحظه‌ای درنگ. جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: «كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم.»
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند.
ناشناس
   
نکته 2292
کنارم گذاشتی که تلخم کنی
شرابی شدم ناب ، حسرت بکش
ناشناس
   
نکته 1205
بدون حضور خدا
جایی نرو
به خیالت که به آبادی میرسی ...؟
نه رفیق ...
چراغی که در سیاهی می درخشد
چشم گرگ است ...
ناشناس
   
حکایت 1455
دختر کوچولو خوشحال اومد خونه و به مامانش گفت:"مامان من دوچرخه میخوام، میشه یکی برام بخری؟"
مادر دلش شکست، ناراحت شد ولی با مهربونی گفت:"حتماً عزیزم. برات یکی میخرم تا بتونی با دوستات بازی کنی .
نصفه شب وقتی همه خواب بودن، مادر کنار تخت شوهر مریضش داشت گریه میکرد:"چرا ما اینقدر فقیریم که نمیتونیم حتی یه دونه از چیزایی که دخترمون میخواد بخریم؟"
پدر بیچاره هم که ناراحت تر از همیشه شده بود گریه کرد.
روز بعد دختر کوچولو ساکت ولی خوشحال داشت صبحانه اشو میخورد.
مادرش اومد پیشش، موهاشو نوازش کرد، لبخندی زد و گفت:"خب... من تمام دیشب رو فکر کردم و تصمیم گرفتم یه کاری بکنم."
دخترک گفت:"چی؟"
مادر گفت:"بیا هر دو تامون قول بدیم. تو قول بده که تو مدرسه 10 تا نمره خوب بگیری، اون وقت من هم قول میدم برات یه دوچرخه بخرم. قبول؟"
دخترک خوشحال شد و قبول کرد.
هر شب مادر ورقه های دخترش رو نگاه میکرد. دخترک خیلی خوب پیش میرفت.
بعد از چند روز مادر متوجه شد که دختر کوچولوش فقط هشت تا نمره خوب داره.
خیلی ناراحت شد که دختر کوچولوش انگیزه اشو از دست داده و دیگه حرف مامانشو باور نخواهد کرد.
فردای اون روز مادر رفت تا برا خونه یه چیزایی بخره.
وقتی ميخواست کمی سیب بخره، دید میوه فروش برای بسته بندی میوه ها از یه سری کاغذ استفاده میکنه.
یکی از کاغذها رو برداشت تا بخونه که در کمال تعجب دید ..
از مرد فروشنده پرسید:"ببخشید، شما این کاغذ ها رو از کجا پيدا
فروشنده گفت:"اوه، خانم، من یه دوست کوچک دارم، اون به مادرش گفته که براش دوچرخه بخره و مادرش ازش خواسته تا 10 تا نمره خوب تو مدرسه بگیره تا براش دوچرخه بخره. چون اونا فقیر هستند اون ورقه هاشو که نمره خوب گرفته میده به من تا خانواده اشو مجبور نکنه کاری رو که نمیتونن انجام بدن."
ناشناس
   
دل نوشته 255
بزرگترين اشتباه كودكي ام اين بود
كه فكر مي كردم اگر چشمانم را ببندم،
شب ميشود...
بعدها فهميدم
چشمانم را كه ببندم
دنيا همان طور كه بود ميماند.
با اين تفاوت كه آن لحظه هايي كه آنسوي پلك هاي بسته ام ميگذرند،
به من ساده دهن كجي اي ميكنند و ميروند...
و مادرم هم هيچوقت نفهميد چرا بعضي اوقات بي حركت جايي مينشستم
و چشم هايم را محكم ميبستم...
شايد روزي به او بگويم...
ناشناس
   
نکته 2626
مبادا مثل برگی زرد باشیم

رفیق مردم بی درد باشیم

مزن بر عاشقان از پشت خنجر

بیا ای دل همیشه مرد باشیم
ناشناس
   
نکته 1322
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن!
توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم!
من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد!
کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد!
هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش
پدرم! جان علی از پسرت راضی باش
کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی!
کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی!
حَجَر از حافظه ها پاک شده...می فهمی؟؟
پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟
به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست!
پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست!
پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم
همگی منحرف از دین خداوند شدیم
غربت عقل نمایان شده امروز پدر!
نام عباس علی نان شده امروز پدر!
دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر!
کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر!
شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند
در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند!
بردن نام علی رمز مسلمانی نیست
دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست
علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت
قدم خیر که برداشت نهانی برداشت
جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟
تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟
مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟
در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟
کرکسان که به شکم بارگی عادت کردند
گرگها نیز به خونخوارگی عادت کردند!
مومن واقعی آنست که الگو باشد
آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد
هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست
پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست!
دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست!
به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست!
دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟
دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟
دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟
دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟
دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟
دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟
دین نگفته ست ببر آبروی مومن را
دین نوشته است بخر آبروی مومن را
به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم
ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم
دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم
فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم
ما مسلمان دروغیم!... مسلمان فریب!
همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟...
هر که از راه رسید آبروی دین را برد!
هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد!
آب راکد بشود، قطع و یقین می گندد!
غرب یکدست به دینداری مان می خندد!
در نمازت "خم ابروی نگار" آوردی!
با عبادات چنین, گند به بار آوردی!
هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست
اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست!
چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟
این نمازی ست زمینی و هوایی نشده!
پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را!
اینهمه کش نده این مد " و لا الضااااااالین" را!
ناشناس
   
نکته 2021
دو تیپ از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمی گردند ...
یکی آنان که به جبهه جنگ میروند ...
دوم مردانی که عاشق می شوند .....
ناشناس
   
شوخی 588
یکی از فانتزیام اینه که خواهرم اسمش سحر باشه
توی ماه رمضون صداش کنیم
سحر، سحره
تا سحره پاشو سحری بخور سحر !
ناشناس
   
نکته 1923
چرا مردان شادترند؟؟؟
ﺩﺑﯿﺮ ﺣﺰﺏ ﺯﻧﺎﻥ آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺻﻮﻻ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩﺗﺮﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻧﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺷﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.
ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻀﺎﯼ ﮔﺎﺭﺍﮊ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﻩ.
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﺗﻮﻣﺎﺗﯿﮏ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺸﻪ.
ﺷﮑﻼﺕ ﻫﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﯾﮏ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺒﮑﻪ.
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻨﺪ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ بشن.
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺍﺻﻼ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﭙﻮﺷﻦ.
ﻣﮑﺎﻧﯿﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ.
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻣﺴﺎﻓﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺗﺎ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﻌﺪﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻦ.
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺜﯿﻔﻪ.
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺪﻭﻧﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﺭﻭ ﺍﺯ ﮐﺪﻭﻡ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﯼ ﭘﯿﭻ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﻦ ﻣﺪﺗﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ.
ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻦ، ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﯿﮑﻨﻦ.
ﭼﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﮎ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﺷﻮﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ میکنه.
ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ 5000 ﺩﻻﺭﻩ، ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻓﺮﺍﮎ ﻭ ﭘﺎﭘﯿﻮﻥ ﻓﻘﻂ 100 ﺩﻻﺭﻩ.
ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﭘﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺣﺎﻟﺖ ﻭ ﯾﮏ ﻣﻮﺩ ﺛﺎﺑﺖ ﺩﺍﺭﻥ.
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺳﯽ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ.
ﺑﺮﺍﯼ 5 ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺧﺼﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭼﻤﺪﻭﻥ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ دارن.
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻄﺮﯼ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻦ.
اﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﻮﻥ ﮐﻨﻪ، ﭼﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻦ ﭼﻪ ﻣﺮﺩ، ﺑﺎﺯﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ.
ﺳﻪ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩﻩ.
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﭼﺮﻭﮎ ﻟﺒﺎﺱ ﺷﻮﻥ نیستند.
ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺷﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ.
ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﻣﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻟﻬﺎ، ﻭ ﯾﺎ ﺩﻩ ﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﺷﻮﻥ ﮐﺎﻓﯿﻪ.
ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺘﺮﺍﺷﻦ.
ﯾﮏ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻝ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ـــ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻮﻝ ﮐﺎﻓﯿﻪ.
ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺟﯿﺒﯽ ﻫﻢ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﮐﻨﻦ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺒﯿﻞ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﯾﺎ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻦ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺗﺎﻡ ﺩﺍﺭﻥ.
ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺑﺮﺍﯼ 25 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ 25 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻥ.
ﭘﺲ ﻋﺠﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻫﺴﺘﻦ!
ناشناس
   
ضرب المثل 1760
روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
نکته 502
آدم خوبــــــــــی باش
ولی
وقتت رو
برای اثباتش به دیگران
تلف نکن .... !
همیشه آنچه که درباره " من " میدانی باور کن ,
نه آنچه که پشت سر "من" شنیده ای
" من " همانم که دیده ای نه آنکه شنیده ای.......!
چارلی چاپلین
   
نکته 1355
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن ،
چون خیلی زود گندش در می‌آید !
٠•●ஜ میلان کوندرا ஜ●•٠
دیگران
   
گلایه 1802
نترسم که با دیگری خو کنی..
تو با من چه کردی که با او کنی؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 3009
ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد
هیچ کس یادی از این ساعتِ بیمار نکرد
ماهها خانه ی من گوشه ی دیوار تو بود
حیف لبهایِ تو یـــک خنده به دیوار نکرد
چه غم انگیز به پا خاست غمم از لبِ تار
احدی گریه ولی بـــــــــر غم گیتار نکرد
روزهایم همه در روزه ی چشمانِ تو رفت
شامگاهان شد و چشمانِ من افطار نکرد
خواب رفتم که ببوسم لبت و وقت وداع
تــــــنِ تبدار مرا عقربه بیدار نــــــکرد
بعد از آن از منِ بیچاره فقط خاطره ماند
خاطراتی که مـــــرا جز به سرِ دار نکرد
گر چـــه بیچاره ترینم به دلِ خــاک ولی
هیچ خاکی به خدا چون تو مرا زار نکرد
تو بگو باد صــــــبا صبح به یارم که غروب
مونست رفت و بر این زندگی اصرار نکرد .
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com