شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
خواص گیاهان دارویی 91
دردهایی که با موز درمان می‌شوند
دون شک پس از خواندن این مطلب نگاهتان به موز تغییر خواهد کرد. طبیعت بهترین درمان‌ها را به‌صورت مواد غذایی و گیاهان در اختیار ما قرار داده است که تأثیر زیادی در ارتقای سلامتی دارند. موز نیز یکی از این هدیه‌ها است که برای درمان و بهبود برخی از بیماری‌ها و مشکلات سلامتی بهتر از برخی داروها عمل می‌کند.
مزیت موز این است که حاوی ترکیبات شیمیایی نیست و عوارض جانبی داروها را نیز ندارد. این میوه حاوی 3 نوع قند (فروکتوز، ساکاروز و گلوکز) است که انرژی را بالا برده و بدن را تقویت می‌کند.
در این مطلب بیماری‌هایی که با موز قابل درمان و بهبود هستند را عنوان می‌کنیم. لطفاً با ما همراه باشید.
--سندرم پیش از قاعدگی
اگر از مشکلات و دردهای پیش از قاعدگی رنج می‌برید به‌جای خوردن دارو، موز میل کنید. این میوه با رساندن ویتامین B6 به بدن روی وضعیت روحی خانم‌ها نیز تأثیر گذاشته و باعث بهبود خلق‌وخوی آن‌ها می‌شود. در واقع افزایش میزان گلوکز بدن تأثیر مثبتی در کاهش افسردگی و افزایش نشاط خانم‌ها دارد.
--تب
اگر احساس می‌کنید بدنتان کمی داغ شده است موز را پوره کرده و میل کنید. البته حواستان باشد که در صورت تب شدید موز موثر نخواهد بود و حتماً باید به پزشک مراجعه کنید. اما برای تب‌های جزئی می‌توانید به این میوه اعتماد کنید. در کشور تایلند خانم‌ها برای تقویت و کنترل دمای بدنشان هر روز موز می‌خورند.
--خستگی
اگر در اغلب مواقع احساس خستگی می‌کنید و تمرکزتان خدشه‌دار شده است به‌طور مرتب موز میل کنید تا انرژی‌تان بازگردد. به خاطر اینکه موز سرشار از کربوهیدرات‌ها، آهن و پروتئین‌ها است.
اگر از سوزش و درد معده و روده رنج می‌برید کافی است به موز اعتماد کنید. این میوه حاوی ترکیبات ضداسید طبیعی است که نقش موثری در پانسمان طبیعی مشکلات معده دارد
--کم‌خونی
اگر آزمایش خون داده‌اید و مشخص شده است کمبود آهن دارید حتماً موز را در برنامه‌ی غذایی روزانه‌تان بگنجانید. این میوه برای درمان کم‌خونی بسیار موثر است. در واقع میزان بالای آهن موجود در این میوه باعث تحریک ترشح گلبول‌های قرمز خون شده و به تسکین و بهبود برخی علائم کم‌خونی کمک می‌کند.
--سوزش معده
اگر از سوزش و درد معده و روده رنج می‌برید کافی است به موز اعتماد کنید. این میوه حاوی ترکیبات ضداسید طبیعی است که نقش موثری در پانسمان طبیعی مشکلات معده دارد.
--بیماری‌های قلبی
شما باید همیشه مراقب قلبتان باشید تا خدای نکرده به مشکل برنخورید. نتایج پژوهشی که در The New England Journal of Medicine به چاپ رسیده است نشان می‌دهد که مصرف روزانه یک عدد موز باعث کاهش 40 درصدی خطر سکته‌ی قلبی می‌شود.
--افسردگی
افسردگی تبدیل به یکی از بیماری‌های رایج زمانه‌ی ما شده است که باید با آن مقابله کرد. خوشبختانه موز سرشار از ویتامین B6 است و می‌تواند حدود 25 درصد نیاز روزانه‌ی ما به این ویتامین را تأمین کند. ویتامین B6 نقش موثری در کنترل سیستم عصبی و خلق‌وخوی افراد دارد. به خاطر اینکه در تولید برخی از ناقل‌های عصبی مانند سروتونین نقش دارد. اما حواستان باشد که این میوه‌ی مفید به‌تنهایی در رفع افسردگی معجزه نمی‌کند چون تمام ترکیبات موثر برای این کار را ندارد. اما می‌تواند در بهبود علائم این مشکل موثر عمل کند. برای افزایش اثرگذاری موز در بهبود افسردگی باید آن را به همراه آب‌معدنی‌های سرشار از منیزیم و غلات کامل میل کنید که حاوی تریپتوفان هستند و به بهبود خلق‌وخوی کمک زیادی می‌کنند.
--مشکلات روده
موز حاوی فیبرهای محلول و غیر محلول در آب است و اکثر این فیبرها می‌توانند روده را تحریک کنند. اما مزیت موز است که به‌خوبی حتی برای افرادی که دارای روده‌های حساس هستند قابل‌مصرف است و تنها میوه‌ای است که در صورت وجود مشکل ورم معده و روده تجویز می‌شود. به خاطر اینکه تسکین‌دهنده است و باعث تقویت معده و روده می‌شود. تنها مشکلی که امکان دارد موز برای برخی افراد ایجاد کند (نه برای همه) مشکل یبوست است. در این صورت نباید در مصرف آن زیاده‌روی کرد و مصرف روزانه یک عدد موز کافی است.
--سکته‌ی مغزی و پوکی استخوان
سکته‌ی مغزی و پوکی استخوان دو نمونه از بیماری‌هایی است که می‌توان به‌سادگی از آن‌ها پیشگیری کرد. معمولاً در بدن همه‌ تعادل نامناسبی بین سدیم و پتاسیم است. به خاطر اینکه مواد غذایی شور بیشتری مصرف می‌کنیم. مازاد سدیم (نمک) وارد شده به بدن باعث افزایش فشارخون و همچنین احتباس آب بدن می‌شود. پتاسیم یک ماده‌ی معدنی ضروری برای کنترل فشارخون و پوکی استخوان است و می‌تواند با اسیدی و دمینرالیزه شدن استخوان‌ها مقابله کند. به عقیده‌ی محققان پتاسیم باعث کاهش خطر سکته‌ی مغزی نیز می‌شود. خوشبختانه موز حدود 500 میلی‌گرم پتاسیم به بدن می‌رساند و حدود یک‌ششم نیاز روزانه به این ماده‌ی معدنی را تأمین می‌کند. توصیه می‌کنیم برای افزایش میزان پتاسیم بدنتان از مصرف سیب‌زمینی، اسفناج، عدس و آووکادو نیز غافل نباشید.
اگر در اغلب مواقع احساس خستگی می‌کنید و تمرکزتان خدشه‌دار شده است به‌طور مرتب موز میل کنید تا انرژی‌تان بازگردد. به خاطر اینکه موز سرشار از کربوهیدرات‌ها، آهن و پروتئین‌ها است
--موز برای ورزشکاران
خوردن موز قبل از ورزش باعث افزایش انرژی ورزشکاران می‌شود. این میوه حاوی قند و همچنین فیبرهای غذایی مفید است. اگر از موزهای کاملاً رسیده استفاده کنید انرژی‌تان را به مدت طولانی تأمین می‌کند. بعد از ورزش نیز دریافت پتاسیم موجود در موز برای جبران پتاسیم ازدست‌رفته از طریق تعریق مفید است. البته بهتر است موز را قبل از ورزش انجام دهید به خاطر اینکه بعد از ورزش بدن بیش از غذا به مایعات نیاز دارد. در نتیجه بهتر است بعد از ورزش بیشتر به سمت میوه‌های آبدار بروید.
--موز برای ترک سیگار
بدون شک سیگار کشیدن مریضی نیست اما باعث ابتلا به انواع بیماری‌ها می‌شود. اگر تصمیم دارید سیگار را ترک کنید اما نمی‌دانید چگونه بهتر است به سراغ موز بروید. این میوه سرشار از ویتامین B و بخصوص B6 و B12 است. این ویتامین‌ها در ترکیب با پتاسیم و منیزیم موجود در موز باعث می‌شود که کمبود نیکوتین را کمتر احساس کنید.
ناشناس
   
توکل 2752
خدایا ....
گفتی و شد ......
منتظر مانده ام اینجا .....
تو بگو تا بشود
ناشناس
   
عاشقانه ها 2956
خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی
رهی معیری
   
نکته 2671
مردی درحال مرگ بود، وقتیکه متوجه مرگش شد خدا رابا جعبه ای دردست دید
خدا : وقت رفتنه
مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه
مرد : درجعبه ات چی دارید؟
خدا : متعلقات تورا
مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و...
خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند
مرد : خاطراتم چی؟
خدا : آنهامتعلق به زمان هستند
مرد : خانواده و دوستانم؟
خدا : نه ، آنهاموقتی بودند
مرد : زن و بچه هایم؟
خدا : آنهامتعلق به قلبت بود
مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند
مرد : پس مطمئنا روحم است؟
خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛
دید خالی است! مرد دل شکسته گفت :
من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته ، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد : پس من چی داشتم؟
خدا : لحظات زندگی مال توبود ؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود .
زندگی فقط لحظه ها هستند، قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم.
ناشناس
   
تلنگر 3672
اگر فقیری دنبال دختری بیفتد , میشود "منحرف"

اگر ثروتمند اینکار را بکند , میشود "عاشق"

اگر فقرا جایی باشند , میشوند "باند"

اگرثروتمندان جایی جمع شوند , میشوند "جلسه"

اگرفقیری دزدی کند , میشود "سرقت"

اگرثروتمندی دزدی کند , میشود "اختلاس"

در دنیایی که حتی مفاهیم هم با مقداری پول در جیب تغییر میکند به دنبال عدالت هستیم؟!
ناشناس
   
دوستی 2216
ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺳﻼﻡ
ﺩﻭﻓﻨﺠﺎﻥ ﻣﮑﺚ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﺎﻡ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﻭﺳﺖ
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺯﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﻨﺪ ...
ﺑﺴﯿﺎﺭﮔﺮﺍﻣﯽ ﺗﺮﺍﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ ... ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ
ناشناس
   
نکته 1351
بعضی‌ آدما تحملشون زیاده
بعضی‌ آدما تحملشون خیلی زیاده
اما هیچ کس تحملش نامحدود نیست
ارنست همینگوی
   
عاشقانه ها 996
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی، چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم، اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم.
دختر گفت : اثبات نه، من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد .
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت. پسر نامه ای را به شرح زیر کنار تخت او گذاشت.
"عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم !!! دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… و اکنون که قادر به محبت کردن به من نیستی، نمی توانم دوستت داشته باشم !!! تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ پس دوستت ندارم . اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد، در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم . آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم
ناشناس
   
گلایه 1189
درحیرتم ازمرام این مردم پست
این طایفه ای زنده کش مرده پرست
تاهست،به ذلت بکشندش به جفا
تارفت،به عزت ببرندش سردست!
ناشناس
   
دل نوشته 1906
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
ناشناس
   
لطیفه 112
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

غضنفر تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟

غضنفر میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!

زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه : با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید.

۲ تا دیوونه رو می برن جهنم بعد ۶ ماه میان بیرون. بهشون میگن اونجا چه جور بود؟ میگه به سختی آتش رو خاموش کردیم!

به یارو میگن تا حالا لو رفتی؟ میگه نه برنامشو ردیف کن آخر هفته بریم.

یارو میره دکتر میگه شبها خواب می بینم با خرها فوتبال بازی میکنم. دکتر میگه این قرصهارو بخور. یارو میگه میشه از فرداشب بخورم؟ دکتر می پرسه چرا؟ میگه آخه امشب فیناله.

دعای غضنفر : خدایا تا زنده ایم ما را از دنیا نبر!!!

به یارو میگن شیعه هستی یا سنی ؟ میگه به حضرت عباس ما عشایریم.

یه خسیس با برق خونه همسایه شون خودکشی میکنه.

یه دارکوب با یه بلدرچین ازدواج میکنه بچه شون میشه دارچین!

توی دیوونه خونه همه دست میزدن ومی رقصیدن به جز یکی رئیس تیمارستان میگه حتما این خوب شده بفرستیمش خونه . از دیوونه میپرسن :تو چرا دست نمیزنی ؟ میگه آخه من عروسم !

غضنفر نماز خوند بهش گفتند التماس دعا گفت : سلامت باشی !

پلیس :چرا معتاد شدی معتاد: واسه اینکه میخواستم تو زندگی یه چیزی بشم !

دو بانوی مسن از شوهر هایشان صحبت میکردند .

اولی گفت : من از اینکه شوهرم ناخن هایش ا میخورد خیلی ناراحتم .

دومی گفت: شوهر من هم این عادت را داشت ولی من ترکش دادم .

اولی:چطوری دومی :خیلی ساده دندان هایش را مدتی قایم کردم!

به غضنفر میگن برو روزنامه کیهان بگیرغضنفر میره بعد یه ساعت برمیگرده و یه الاغ رو با خودش میاره بهش میگن این چیه اوردی .میگه:اخه کیهان نبود همشهری اوردم

از غضنفر پرسیدن احساسات متضاد به چی میگن؟ غضنفر گفت: به وقتی که مادر زنتون روی ماشین آخرین سیستمتون سقوط میکنه !

غضنفر شب دوم بعد از عروسیش زنشو میکشه ازش میپرسن: چرا زنتو کشتی؟ میگه چون دختر نبود میگن چرا شب اول نکشتیش؟ میگه اخه شب اول بود. !

به یه آقا میگن که دخترتون رو بلند کردند آقاهه میگه:با چی بردنش. می گه با پاترول. آقاهه می گه ۲ در بود یا۴ در. میگه ۴ در. آقاهه میگه نگو بچه پاترول ۴ در هی میره خوشبحال دخترم که سوار پاترل ۴ در شد !

از غضنفر می پرسن ارتحال چی؟ میگه نمی دونم هر چیه از اسهال بدتره چون بابام گرفت مرد !

یه روز غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا می آد اسمش رو می زاره پس فطرت !

یک بار غضنفر تو خیابون داشته راه میرفته دومی میگه اهای کره خر بعد غضنفر میگه اخه من اینقدر جوونم.

به غضنفر میگن اگه کل دنیا رو میدادن به تو باهاش چی کار میکردی میگه می فروختمش میرفتم خارج !

یک روز دو خروس به دنبال یک مرغ راه افتاده بودند درحالی که مرغ ناز میکرد خروس دومی به اولی گفت: ولش کن بابا تعاونی لختش را میفروشد. !

غضنفر به نامزدش گفت دوست داری فردا شب با هم غذا بخوریم ؟ نامزدش با اشتیاق فراوان گفت : البته ، با کمال میل! غضنفر : خوب به مادرت بگو غذا درست کنه من فردا شب میام خونتون !

فریبرز این انشاء را درباره دیدارش از یک باغ وحش نوشته بود : ما یک روز بعدظهر به باغ وحش رفتیم. من در آنجا تنبل ترین حیوان روی زمین را دیدم اسم این حیوان گورخر بود چون ما بعدظهر به باغ وحش رفته بودیم ، ولی با این حال گورخرها از تنبلی هنوز پیژامه هایشان را از تنشان در نیاورده بودند !

روزی غضنفر پسرش را به میهمانی می بره ، پسره بین غذا مرتب آب می خوره پدره عصبانی میشه سیلی در گوش پسرش می زنه که به جای غذا چرا داری آب می خوری ؟بعد از تمام شدن غذا پدر و پسر از مجلس خارج می شند. پدر از پسرش می پرسه آخه چرا همه اش آب می خوردی پسر میگه چون می خواستم غذای بیشتری در شکمم جا بدم ناگهان باباهه سیلی مجددی میزنه تو گوش پسرش پسره می پرسه این دیگه برای چی بود؟ پدر میگه این برای این بود که این ترفندت را باید سر غذا به من میگفتی !

غضنفر لامپ خانه اش میسوزد پماد سوختگی میمالد !

یک روز غضنفر با خانمش میرن دکتر و می گن آقای دکتر مابچه دار نمی شیم دکتره پس از معاینه میگه اشکال از شما است آقا . در جواب غضنفر می گیه: اینکه ارثی است پدرم و پدر بزرگم هم بچه دار نمی شدند !

غضنفر میبینه کوه ریزش کرده و همون موقعه یه قطار میومده فورا پیرهنشو اتش میزنه تا قطار متوجه بشه تا قطار توقف میکنه ترکه نارنجک میندازه زیره قطار میگن بابا این چه کاری بود؟ میگه بنده از بچگی علاقه شدیدی به دهقان فداکار و حسین فهمیده داشتم

معلم: نادر شاه رو کی کشت. شاگرد: اقا به خدا من نکشتم !

یه روز ۳ نفر به اسم های به من چه و به تو چه وادب میرن دزدی پلیس میاد میگیرتشون ادب میره بالای درخت از به من چه میپرسن اسمت چیه میگه به من چه ازبه توچه میپرسن اسمت چیه میگه به تو چه میگن شما ادبتون کجاست میگن مونده بالای درخت !

مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پولهایم دوست نداری؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

غضنفر میره بقالی،‌ می‌بینه رو دیوار بزرگ نوشتن: علی با ماست! حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟!

هر سال موقع قرعه کشی بانک غضنفر میرفته مشهد التماس امام رضا میکرده که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده. دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره. امام رضا میاد به خوابش و میگه بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من !

غضنفر داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!

یارو غضنفر بچه نداشته، میره مسافرت، میاد میبینه سه تا بچه داره. ازش می‌پرسند: ‌چی شد، تو که بچه نداشتی؟ میگه: والله همسایه‌ها شرمنده کردن!

غضنفر بچه دار نمیشده،‌ محلشون رو عوض میکنه!

غضنفر میخواسته بره شهرک آزمایش برای امتحان رانندگی , صبح ناشتا میره امتحان شهر بده !

غضنفر میبینه همسایش برفهای پشت بام روپاروکرده وریخته توکوچه.عصبانی میشه وبرفاروبازحمت زیادباسطل میبره روپشت بام خودش پهن میکنه ومیگه:اینابایدافتاب بخورن تاخشک بشن!

شنیدین وجه تشابه غضنفر با پارک چیه ؟ خوب گفتن که هر جفتشون تاب دارن !

تو نا کجا آباد می آن جمعیت مردم رو با هلیکوپتر گلباران کنند عده زیادی کشته میشن ! برسی میکنن میبینن گل و با گلدوناش پایین میانداختن !

غضنفر پشتش رو می خواسته بخارونه, دستش نمیرسیده ! صندلی زیر پاش میگذاره !

غضنفر داشته شنا می کرده مایوش سوراخ میشه غرق میشه !

# ۳۵ سال سن داشته بهش میگن چرا تا الان مجرد موندی و ازدواج نکردی ?! میگه والا تا الان برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم !

غضنفر داشته تو بینهایت راه می رفته یه صدای بلند به گوشش می رسه برمی گرده میبینه دوتا خط موازی خوردن بهم !

غضنفر داشته پسرشو در باب ازدواج نصیحت می کرده ! می گفته: پسرم خواستی زن بگیری برو از فامیل زن بگیر ! ببین دایت رفته زندای تو گرفته , عموت رفته زن عموتو گرفته , من اومدم مادرت و گرفتم ! حالا تو هم از فامیل زن بگیر !

سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!

دخترهای بلوند به عدم تیزهوشی معروفند!؟ روزی دو بلوند در خیایانی قدم میزدند و چشمشان افتاد به یک جعبه پودر که گوشه ای افتاده بود. اولی آنرا برداشت و بازکرد و در آینه کوچک آن نگاهی کرد و گفت ام … این قیافه آشناست ! دومی آنرا گرفت و نگاه کرد . گفت عجب احمقی هستی تو … این منم دیگه …!!

کارگری در طبقه ۱۲ ساختمان نیمه سازی کار می کرده. شخصی از پایین صدا زد: غضنفر زنت از طبقه پنجم منزلتان افتاد پایین و مرد. کارگر بیچاره خیلی ناراحت شد و بسرعت پایین آمد و به سمت خانه عازم شد. در راه کم کم آرامتر شد,سر چهار راه اول بیاد آورد ! ما که خونمون ۲ طبقه بیشتر نیست. دو تا خیابون اونطرفتر بخودش گفت : من که اصلا زن ندارم ! و کمی بعد بیاد آورد !! من که اصلا غضنفر نیستم !

مرد نابینایی در خیابان یک رنده پیدا کرد. مدتی طولانی به این طرف و آن طرفش دست کشید. بلاخره گفت: این چرت و پرت هاچیه نوشتن!

یکبار یک همشهری یک خیار بر می داره می بره سوپرمارکت , به فروشنده می گه: ببخشید آقا خیارشور دارید؟ فروشنده هم در جواب می گه بله داریم. همشهری ما هم می گه پس بی زحمت این خیار ما رو هم بشور.

یک هواپیما تو برره سقوط می کنه تیم جستجو روز اول ۴۰۰ جسد رو پیدا میکنن , روز دوم ۶۰۰ نفر رو پیدا میکنن , روز سوم ۱۰۰۰ نفر رو پیدا میکنن . خبر به تهران می رسه از تهران بازرس ویژه می فرستن برای بررسی , می بینن که هواپیما تو قبرستان سقوط کرده بوده.

غضنفر رفته بوده مکه. تو مراسمی که باید به شیطون سنگ بزنه، یهو سنگاش تموم میشه… اونم به جاش فحش میده

- رفیقغضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ ترکه میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال !

ترکه میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. ترکه میگه: ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم !

غضنفر میره دکتر، میگه: آقای دکتر به دادم برس، الان دو هفته‌است هر شب تا صبح کابوس میبینم! دکتره میپرسه: چه کابوسی می‌بینی؟ غضنفر میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغه‌ها جام‌جهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دکتره میگه: ای بابا، این که خیلی ناجوره. بیا برات یک دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. غضنفر می‌پرسه: آقای دکتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دکتره میگه: شدنش که میشه، ولی واسه چی؟ غضنفر میگه: چون فرداشب فیناله !

تو خیابون تصادف میشه، یک وانت نیسان گردن کلفت میزنه به یک موتور، دو نفر ترک موتور بودن یکیشون سرش میخوره به جدول و جابه‌جا تموم میکنه، دومی فقط پاش میشکنه. خلاصه ملت جمع میشن دورشون، اون بدبختی که پاش شکسته بوده هی داد و هوار میکرده، غضنفر میره جلو بهش میگه: خجالت بکش خیابون رو گذاشتی رو سرت! تو که الحمدالله چیزیت نشده، ببین اون رفیقت بنده خدا تموم کرده اما اینقدر سر و صدا نمیکنه !

غضنفر میره لباس‌فروشی، میگه: ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه: بعله. غضنفر میگه: قربونت دو نخ به ما بده!

غضنفر میره بقالی، میگه: حاج‌آقا سیگار نخی داری؟ یارو میگه: بعله داریم. غضنفر میگه: بی‌زحمت یک بیست نخ به ما بده!! مرده کف میکنه، میگه: خوب مرد مؤمن یک بسته بگیر. غضنفر میگه: نه آخه بسته ای بگیرم زیاد میکشم !
ناشناس
   
حکایت 2423
داستان کوتاه
اثر برتولت برشت:

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای كی گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه های محكمی می ساختند،
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
و به آنها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه مى رفتند!
همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهی ها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود"
دیگران
   
دل نوشته 255
بزرگترين اشتباه كودكي ام اين بود
كه فكر مي كردم اگر چشمانم را ببندم،
شب ميشود...
بعدها فهميدم
چشمانم را كه ببندم
دنيا همان طور كه بود ميماند.
با اين تفاوت كه آن لحظه هايي كه آنسوي پلك هاي بسته ام ميگذرند،
به من ساده دهن كجي اي ميكنند و ميروند...
و مادرم هم هيچوقت نفهميد چرا بعضي اوقات بي حركت جايي مينشستم
و چشم هايم را محكم ميبستم...
شايد روزي به او بگويم...
ناشناس
   
حکایت 918
رﻭﺯﻱ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯ ﺍﺣﻀﺎﺭﻳﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻛﺮﺩ ﻙ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﺎﻟﻴﺎﺗﺶ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭﻛﻴﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺭﻓﺖ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ
ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻙ ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺝ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻗﻤﺎﺭ
ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺭﺍﻳﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ
ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺷﻤﺎ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ
ﺍﻳﺪ ! ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻛﻮﭼﮏ
ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .ﻭﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ
ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮎ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ... ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻨﻜﺎﺭﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮎ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺯ ﺷﮕﻔﺘﻲ ﺩﻫﺎﻧﺶ
ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺣﺎﻻ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺩﻭﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ
ﻙ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﮑﺎﻥ
ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻥ ﻳﻜﻲ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮎ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺼﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ
ﺑﺒﻴﻨﺪ ﻟﺬﺍ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﻣﺼﻨﻮﻋﻴﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺭﻭﻱ
ﭼﺸﻢ ﭼﭙﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ. ﮔﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ
ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...ﻭﻛﻴﻞ ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺑﻮﺩ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ٦ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﻙ ﻛﺎﺭ ﺳﺨﺘﺘﺮﻱ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ... ﻣﻦ ﺁﻧﺴﻮﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺳﻄﻠﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﻱ ﻣﻴﺰ
ﻣﻴﺎﻳﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻄﻞ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﻜﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﺮﻳﺰﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ
ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻋﻠﻴﺮﻏﻢ ﺗﻼﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺩﺭﺍﺭﺵ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺭﻳﺨﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺰﺵ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ
ﻛﺮﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ: ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻙ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻱ ... ﺩﺭ ﺍﻳﻦ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﮐﻴﻠﻲ ﻙ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺧﻮﺩ ﺭﺍﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ !?ﻭﻛﻴﻞ ﮔﻔﺖ :ﺻﺒﺢ ﮎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ
ﺑﻴﺎﻳﻴﻢ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮ ٢٥ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ ﻙ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻭﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻳﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ
ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ !.
ناشناس
   
نکته 23
آدمهایی که محبت میکنند کمیابند
آدمهایی که قدر محبت را می دانند نایابند
ناشناس
   
نکته 1856
شعار روشنگری این است كه توانایی دنبال كردن فهم خود را داشته باش.
امانوئل کانت
   
پند و اندرز 158
گذشته مانند استفاده از آینه ماشین است خوب است گهگاهی برای اینکه متوجه مقدار مسافت طی شده بشوید به عقب بنگرید
اما اگر بیش از حد خیره بمانید آنچه که در مقابل دارید رااز دست خواهید داد
ناشناس
   
تلنگر 3645
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
ناشناس
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
حکایت 2489
خانم معلم چن در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد.

خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از 100 نمره 59 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی یعنی 60 نگرفته است.

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم، می شود... می شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم معلم با عتاب مادرانه ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست. من طبق جواب هایی که در برگۀ امتحانت نوشته ای به تو نمره داده ام.

او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری بکنی و نمرۀ بهتری بگیری.

پسر با صدایی که نشان می داد خیلی ترسیده است، گفت: اما مادرم کتکم می زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می کرد که می خواهند بچه هایشان بهترین نمره ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی توانست در برابر بچه های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می دانست که کتک خوردن بچه ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.

نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می لرزید و به گریه هم افتاده بود.

عاقبت رو به پسرک کرد و با صدای ملایمی گفت: ببین، این پیشنهادم را قبول می کنی یا نه؟ من به ورقه ات یک نمره «ارفاق» نمی کنم. فقط می توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی 10 برابر آن را، یعنی 10 نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با شادی غیر قابل وصفی گفت: چشم! من حتما در امتحان بعدی 10 نمره به شما پس می دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم چن تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم چن پس بدهد، با دقت زیاد درس می خواند. تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه ای داده شد. وقتی در مراسم اعطای جایزه نگاهش به خانم چن افتاد، از دیدن لبخندی که معلمش به او می زد، احساساتی شد و گریه کرد.
از پسِ آن «درس» که خانم چن به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او اولین دانشجو از روستایشان بود.

او پس از مشغول شدن به کار و به دست آوردن موفقیت های شغلی و مالی پیاپی، بارها و به بهانه های گوناگون به سازندگی روستایشان کمک کرده و هر سال به دیدن معلمش خانم چن به آنجا می رود.

او همیشه ماجرای قرض نمره را به دوستانش تعریف می کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می شود. زیرا می داند که نمره ای که خانم چن به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد.
ناشناس
   
آرزوها 94
کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندام یک باشگاه زیبایی افکار داشتیم
مشکل امروز ما اندامها نیستند افکار هستند
ناشناس
   
نکته 2455
همیشه حرارت لازم نیست...
گاهی از سردی یک نگاه میتوان اتش گرفت...
ناشناس
   
دل نوشته 1110
بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم
نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...؟
پله ها را دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزهء فقر وسط سفرهء ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آن چنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد....
احمد شاملو
   
نکته 2156
آن که آزادی را فهمید با بند نتوانست زیست و آن که با استبداد آمیخت، بی بند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2451
کاش بودی تا دلم تنها نبود،
تا اسیر غصه ی فردا نبود،
کاش بودی تابرای قلب من،
زندگی اینگونه بی معنا نبود،
کاش بودی تا لبان سرد من،
قصه گوی قصه ی غم ها نبود،
کاش بودی تادو دست عاشقم،
غافل از لمس گل مینا نبود،
کاش بودی تا فقط باور کنی،
بعد تواین زندگی زیبا نبود...
ناشناس
   
نکته 1539
هیتلر
موسلینی
استالین
ناپلئون
همه احمق بودند !
کدام مرد عاقلی
بجای بافتن موی معشوقه اش
عمرش را صرف جنگ میکند ..
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼى ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎى ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ
ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﺍﻳﻨﺠﺎ:
ﻫﻴﭻ ﻛﺲ
ﻛﺘﺎﺏ
نمى ﺧﻮﺍﻧﺪ ...
احمد شاملو
   
حکایت 1934
راننده خط، بی‌توجه به صف مسافران که در زیر باران منتظر ماشین بودند، کنار خیابون داد می‌زد:
«دربـــــــــــــــــست...»
👀 نگاه معنی‌دار و اعتراض‌های گاه و بی‌گاه مسافران،
هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو.
👪 به‌خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه، ماشین رو با کرایه ۶۰۰۰ تومن دربست گرفتیم، که برای هر مسافر نفری ۱۵۰۰ تومن می‌افتاد، درحالی که کرایه خط فقط ۵۵۰ تومن بود.
🔵به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر‌نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ...
🔴کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس ‌شدن زیر بارون دل‌ خوشی نداشت.
🔵راننده تاکسی: برادرخانمم یه وام ۶ میلیون تومنی می‌خواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه.
بنده‌ خدا الان خورده به مشکل، دارند ماشینش رو مصادره می‌کنند.
یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس می‌کنند کسی هم خبردار نمیشه، اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می‌دوونند!
🔴مسافر: نوش جونش!
🔵راننده (نگاه متعجب): نوش جون کی‌؟
🔴مسافر: نوش جون کسی که ۳۰۰۰ میلیارد تومن خورده!
🔵راننده (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر): نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟
🔴مسافر: نه! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم، مثل شما!
مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده‌؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده‌؟
🔵راننده: نه آقا جان اونا از ما بهترون‌اند!
من برای یک جفت لاستیک باید ۳ روز برم تعاونی،
اون وقت اون ۳۰۰۰ میلیارد تومن رو می‌خوره یه آبم روش..!
🔴مسافر: خب آقا جان راضی نیستی نخر!
🔵راننده (با صدای بلند): چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
🔴مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی، وقتی می‌بینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد، میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست می‌کنی...
🔵راننده پرید وسط حرف طرف که:
آقا راضی نبودی سوار نمی‌شدی!
🔴مسافر‌ (با خونسردی): می‌بینی؟ من الان دقیقاً حال تو رو دارم، وقتی داشتی لاستیک ماشین می‌خريدی...
مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و ۳ برابر کرایه رو داریم می‌دیم راضی هستیم؟
ما هم مجبوریم سوار شیم!
وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده می‌کنی، از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟
اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
🔵راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...
🔴مسافر که حالا کاملاً دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد:
دزدی، دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ...
ولی خدا وکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن؟
که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟
منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره، اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمند!
برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرأت همچین خلافی رو نداشته باشه.
اینجور موقع ها معلوم میشه اگه ما هم آب گيرمون بیاد شناگر ماهری هستيم!
🔵راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت:
چی بگم والا...!
🔘من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده می‌شدم
و طبیعتاً طبق قرار اجباری با راننده باید ۱۵۰۰ تومن کرایه می‌دادم.
وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس ۲۰۰۰ تومنی به راننده دادم.
🔵راننده گفت ۵۰ تومنی دارید؟
🔘با تعجب گفتم: بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه ۵۰ تومنی به راننده دادم.
🔵راننده هم یک اسکناس ۱۰۰۰ تومنی و یک اسکناس ۵۰۰ تومنی بهم برگردوند و گفت: به سلامت!
🔘همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه‌آلود حرکت می‌کرد رو دنبال می‌کردم، چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ...
آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر می‌کردم:
یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم...!؟
🍂همه ما در ذهن خود ایستاده ایم تا دیگران اصلاح شوند یا شاید قهرمانی بیاید و همه را اصلاح نماید...
ناشناس
   
نکته 1854
حتی خشم آسمان برای زمین، فراوانی است.
امانوئل کانت
   
تلنگر 472
برای پرنده ای که پرواز را فراموش کرده ، باز کردن قفس ، معنایی ندارد.
ناشناس
   
نکته 2803
وقتی كاملاًتنهـاوبى كس شدی بدان که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش فقط!
ناشناس
   
نکته 720
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خداهست...
مولانا
   
حکایت 3677
ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏»

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ…

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2416
دوستت دارم چرایش پای تو...
ممکنش کردم محالش پای تو...
می گریزی از من و احساس من
دل شکستن هم گناهش پای تو...
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم دوایش پای تو....
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم سزایش پای تو....
سوختم آتش گرفتم زین سبب
آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو...
پای رفتن هم ندارم من از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو...
ناشناس
   
عاشقانه ها 663
گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست
گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار
بیمارم و این روزه برای دگرانست
گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
اوشاهد بی شرمی و این کفر عیانست
گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست
گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش
این کوشش بیهوده تو تا چه زمان است؟
گفتم که به ره مانده لبهای تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است..
ناشناس
   
آرزوها 2019
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﻗﻠﺪﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ! ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﺪ،
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ ﻭ ﺣﺎﻓﻆ ﻭ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺧﯿﺎﻡ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺄﻧﺸﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﻩﺁﻫﻦ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﺍﻥ! ﻭ ﺑﯽﻋﺮﺿﻪ! ﭘﯿﺪﺍ میشد،
ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﺪﺭﻧﺘﺮﯾﻦ ﻭﺭﺯﺷﮕﺎﻩ
ﺟﻬﺎن رو ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ،
ﺯﺑﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ،
ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻦ،
ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ،
ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻠﺒﺎﻧﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎﺭﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ؛
ﻋﯿﺎﺷﯽ!
ﻭ ﻭﻟﺨﺮﺟﯽ!
ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ:
ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ،
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ،
ایرج افشار،
غلامحسین مصاحب،
داریوش آشوری،
ﻭ هزاران ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﺧﺺ بین المللی ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺑﺸﻪ،
اینقدر به ادب فارسی بی توجهی کند که امثال فروغ و سهراب و اخوان و شاملو و محمود دولت آبادی تحویل تاریخ بدهد
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺑﺎﺷﻪ! ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻪ،
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺑﺎﺷﻪ!!
ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼﺍﺳﻼﻣﯽ خواندم،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ؛
ﻗﻠﺪﺭﻫﺎ ،
ﺑﯽﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ،
ﻋﯿﺎﺵ ﻫﺎ ،
ﻭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﻫﺎ ،
ﺑﻬﺘﺮ مملکت رو میسازن!!!!
ناشناس
   
دانستنیها 2170
عزیز نسین بهترین طنزنویس ترکیه بود که در سراسر جهان خوانندگانی فراوان داشت. نام او با طنز انتقادی ژرف و دلیرانه مترادف شده است. از تولد نویسنده بزرگ صد سال و از مرگ او بیست سال گذشت.

عزیز نسین در ۲۰ دسامبر ۱۹۱۵ در نزدیکی استانبول در خانواده‌ای تنگدست به دنیا آمد و در محیطی مذهبی با پرورش سنتی بار آمد. اسم او "مهمت نصرت" بود و "عزیز نسین" در واقع نام پدرش بود. او نام پدر را برای خود برداشت و آن را به معروفیت جهانی رساند. او در زندگی‌نامه‌ای که در سال ۱۹۶۴ نوشته، سرآغاز زندگی خود را با طنزی گویا بیان کرده است:
«پدرم در ۱۳ سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آنها مجبور بودند سفر کنند تا یکدیگر را در استانبول ببینند و با هم ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. دست خودم نبود، به همین خاطر در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول یعنی سال ۱۹۱۵ در جای بسیار بدی به نام جزیره هیبلی، متولد شدم. آنجا ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آنجا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.»
وقتی عزیز نسین مدرسه را به پایان رساند، ورود به ارتش تنها امکانی بود که در برابر فرزندان خانواده‌های کم‌بضاعت برای ادامه تحصیل وجود داشت. عزیز نسین هم در استانبول به مدرسه نظام رفت و بعد تحصیلات نظامی را در آنکارا ادامه داد و افسر شد، اما به زودی معلوم شد که برای کار در ارتش "لیاقت" ندارد. او دوست داشت نویسنده شود و برای بیرون آمدن از ارتش نقشه می‌کشید.
او در این باره گفته است: «از بچگی آرزو داشتم نمایشنامه‌نویس شوم. در ارتش، واحدهای پیاده‌نظام، توپخانه و تانک داشتیم اما واحد نمایشنامه‌نویسی وجود نداشت. بنابراین به دنبال راهی برای خارج شدن از آن‌جا بودم و سرانجام در سال ۱۹۴۴ از ارتش آزاد شدم».
نسین از اوان جوانی ذوق طنزگویی و استعداد داستان‌سرایی داشت و خیلی زود قلم به دست گرفت و اولین مطالب خود را برای روزنامه‌ها فرستاد. از کودکی رنج و اندوه را شناخته بود و بزرگترین هنر را در این می‌دانست، که دردهای زندگی را به حالت شوخی و به شکل دلنشین بیان کند. نسین می‌گوید: «از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را در آورد. با همین هدف داستانی نوشتم و آن را برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، قاه قاه خنده سر داد، ولی بعد از کلی خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس.»
نسین در بیان طنزآمیز مشکلات روزمره و رنج‌های عادی زندگی، سبکی ماهرانه و منحصر به فرد داشت که هر روز طرفداران بیشتری پیدا کرد: «خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتی بعد از آن که به عنوان طنزنویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتی هنوز هم نمی‌دانم. طنزنویسی را با انجام دادنش یاد گرفتم. خیلی‌ها یک جوری از من می‌پرسند طنز چیست که انگار طنز یک نسخه یا فرمول دارد، تنها چیزی که من می‌دانم این است که طنز موضوعی جدی است.»
به راستی هم طنزنویسی برای نسین بسیار "جدی" بود. او معمولا با کسانی در می‌افتاد که "شوخی" سرشان نمی‌شد و کینه او را به دل می‌گرفتند. بارها دستگیر شد و به زندان افتاد؛ سردمداران نه تنها قلم او را سانسور و نامش را منع کردند، بلکه به دنبال نابودی خودش بودند. بی‌تردید به تحریک محافل امنیتی بود که همکار و رفیق نزدیک او صباح‌الدین علی به قتل رسید. نسین از سوءقصد جان سالم به در برد اما نزدیک ۶ سال از زندگی را در گوشه زندان گذراند.
طنز به مثابه یک سلاح
عزیز نسین با طنزی صادقانه و در عین حال شجاعانه به دفاع از حقیقت می‌رود، از حق مردم افتاده و ضعیف دفاع می‌کند و ارباب زر و زور را به باد طعنه و ریشخند می‌گیرد، با زبانی تندوتیز ناروایی‌ها و نابرابری‌ها را به نقد می‌کشد و با شجاعت عاملان آنها را نشان می‌دهد. بیش از هر چیز دستگاه اداری، مقامات خودپسند و مدیران زورگو، دولتمردان بیشرم و زمامداران فاسد هدف طنز بیرحمانه‌ی او قرار می‌گیرند.
نسین به زودی دریافت که، با دموکراسی سست و آزادی‌های نیم‌بند در کشوری مانند ترکیه، حرفه‌ای پرخطر انتخاب کرده است. قدرت در دست کسانی بود که حق‌گویی را با داغ و درفش پاسخ می‌دادند. او برای روزنامه‌هایی کار می‌کرد که هر روز توقیف می‌شدند، دفتر آنها به تاراج می‌رفت یا به آتش کشیده می‌شد.

عزیز نسین در طول زندگی بیش از ۲۰۰ بار به دادگاه احضار شد
در شرایطی که نسین با طنز گیرا و گزنده‌اش محبوب‌ترین نویسنده ترکیه شده بود، در زندگی بیش از ۲۰۰ بار به دادگاه احضار شد. او در سال ۱۹۴۹ به خاطر نوشتن طنزی سیاسی، دو شاکی نامدار پیدا کرد: محمدرضا پهلوی، شاه ایران و ملک فاروق دوم، پادشاه مصر. آنها از عزیز نسین به دادگاهی شکایت بردند، طنزنویس نامدار محکوم شد و بیش از ۶ ماه در آنکارا به زندان افتاد.
او در زندگی‌نامه خود نوشته است: «با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌های پلیسی. همین که صاحب روزنامه متوجه می‌شد یک نام مستعاری مال من است، نام دیگری اختراع می‌کردم». زندگی نسین همیشه با تهدید و ناامنی روبرو بود، بارها مجبور شد برای گذران زندگی به کارهایی مانند دست‌فروشی و حسابداری و عکاسی دست بزند.
عزیز نسین نویسنده‌ای پرکار بود، در طول زندگی بیش از صد کتاب داستان و شعر و نمایشنامه منتشر کرد. نثر او را یکی از زیباترین و روان‌ترین جلوه‌های ترکی نو می‌دانند، که زبان ادبی را تا حد ممکن به شادابی و سرزندگی زبان مردم نزدیک کرده است.
عزیز نسین با فروتنی پرکاری خود را به ضرورت امرار معاش نسبت داده و می‌گوید: «مردم تعجب می‌کنند که تا حالا بیش از دوهزار داستان نوشته‌ام. اما این که تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیشتر از چهار هزار داستان بنویسم.»
نسین تنها در میدان قلم صادق و صمیمی نبود، در زندگی نیز شهروندی شریف و پاکدامن بود که صلاح و بهروزی همنوعان خود را می‌خواست. او در سال ۱۹۷۲ نهادی به نام "بنیاد نسین" پایه گذاشت و وظیفه آن را یاری به کودکانی دانست که به دلیل فقر و محرومیت به تحصیلات مناسب دسترس ندارند. از آن زمان "بنیاد نسین" به هزاران کودک آواره کمک کرده است تا جایگاهی شایسته در جامعه پیدا کنند.
در دفاع از آزاداندیشی تا پای جان
سال‌های پایانی زندگی عزیز نسین با بالا گرفتن موج تعصب و بنیادگرایی اسلامی در سراسر "جهان اسلام" همراه شد. این پدیده به ترکیه نیز رسید و طبعا نویسندگان حقیقت‌جو و آزاداندیشی مانند عزیز نسین مردم را به پایداری در برابر آن دعوت کردند.
بعد از انتشار فتوای آیت‌الله خمینی علیه سلمان رشدی، عزیز نسین فصلی از کتاب "آیات شیطانی" را ترجمه و منتشر کرد. او تصریح کرد که این کار را در درجه اول به خاطر دفاع از آزادی عقیده و بیان انجام داده است.

هتل مادیماک، قتلگاه نویسندگان ترک
برخی از محافل افراطی در ترکیه به "ارتداد" عزیز نسین حکم دادند و فتوای قتل او را صادر کردند. چندی بعد که طنزنویس نامدار برای شرکت در جمع نویسندگان آزادیخواه به شهر سیواس رفته بود، عده‌ای از افراد متعصب و خشمگین روز دوم ژوئیه ۱۹۹۳ پس از مراسم نماز جمعه، به هتل محل اقامت او حمله بردند و ساختمان را به آتش کشیدند. در این ماجرا نسین جان سالم به در برد، اما ۳۷ نفر در آتش نفرت و نادانی سوختند.

عزیز نسین در ۶ ژوئیه ۱۹۹۵، دو سال و ۴ روز پس از فاجعه سیواس، پس از یک جلسه کتابخوانی در ازمیر با ایست قلبی درگذشت. او در وصیت نامه‌ای که از خود به جا گذاشت، قید کرد که به هیچ دینی معتقد نیست و لذا به تشریفات و مراسم خاکسپاری اسلامی نیاز ندارد. جسد او به خواست خودش در گوری بی‌نام در روستای کودکان به خاک سپرده شد.
اهمیت جهانی نسین
شهرت عزیز نسین به ترکیه محدود نماند. آثار او در سراسر جهان، و بیشتر در کشورهایی که شرایطی مشابه ترکیه داشتند، هواخواهان فراوان یافت. چندین بار جوایز بین‌المللی "بهترین طنزنویس سال" به او تعلق گرفت.
در ایران اولین بار رضا همراه، طنزنویسی همدانی که با نام‌های "حکیم‌باشی" و "ابولی" با نشریه فکاهی معروف "توفیق" همکاری داشت، به ترجمه داستان‌های عزیز نسین پرداخت. او با کتاب‌های متعددی که با قطع جیبی و قیمت ارزان به بازار فرستاد، مایه شهرت و محبوبیت فراوان عزیز نسین در ایران شد.
اما منتقدان گفته‌اند که کار این مترجم با چنان نابسامانی‌ها و ولنگاری‌هایی همراه بود که بیشتر به نسین و حیثیت او ضربه زد. نه تنها خوانندگان ایرانی آشنایی درستی با کارهای نسین پیدا نکردند، بلکه انتشار ترجمه‌های نارسا باعث شد که مترجمان جدی به سراغ کارهای او نروند.
پس از "رضا همراه" کسانی مانند صمد بهرنگی، احمد شاملو، رضا سیدحسینی، قدیر گلکاریان و چند مترجم دیگر برگردان‌‌های بهتری از آثار عزیز نسین ارائه دادند. در دهه ۱۳۷۰ ثمین باغچه‌بان، که ترکی را نیکو می‌دانست و با عزیز نسین نیز دوستی داشت، ترجمه‌هایی تمیز از آثار طنزنویس ترک عرضه کرد. زندگی‌نامه خودنوشت عزیز نسین را خانم ژاله صمدی به فارسی برگردانده و در اینترنت موجود است.
عزیز نسین شاعر
دوستداران ادبیات در سراسر جهان عزیز نسین را طنزنویسی بزرگ می‌شناسند. زبردستی نسین در طنز و بذله‌گویی موجب شده که سایر کارهای ادبی او، مثل نمایشنامه‌ها و شعرهایش به حد شایسته و درخور شناخته نشوند. درحالیکه نمایشنامه‌های عزیز نسین تا امروز به روی صحنه تئاتر می‌روند و شعرهای او، به نظر منتقدان، از بهترین نمونه‌های تغزل در شعر مدرن ترکیه هستند.
عزیز نسین حدود ده کتاب شعر منتشر کرده است. در سالهای گذشته به همت مژگان دولت‌آبادی، رسول یونان، سیامک تقی‌زاده و دیگران برخی از شعرهای عزیز نسین به زبان فارسی منتشر شده‌اند.
این نوشته را با سه شعر معروف از عزیز نسین به پایان می‌بریم:
بیهوده می‌بارد این باران
تو نیستی و این باران چه بیهوده می‌بارد
چراکه خیس نخواهیم شد باهم.
این رود چه بیهوده می‌خروشد
چراکه بر کرانه‌اش نخواهیم نشست و نگاه نخواهیم کرد باهم.
این راه چه بیهوده می‌رود به دوردست
چراکه نخواهیم پیمودش باهم.
چه بیهوده است دلتنگی از دوری
چنان دوریم که حتا نخواهیم گریست باهم
بیهوده دوستت دارم، بیهوده زنده‌ام
چراکه قسمت نخواهیم کرد زندگی را با هم.
تو تنهایی
وقتی كه شب به خانه برمی‌گردی
و صدای كليد را در قفل می‌شنوی
بدان كه تنهايی
وقتی كليد برق را می‌زنی
و صدای تيك آن را می‌‌شنوی
بدان كه تنهايی
وقتی در تخت‌خواب
از صدای قلب خودت نمی‌توانی بخوابی
بدان كه تنهايی
وقتی كه زمان كتاب‌ها و كاغذ‌هایت را می‌جود
و تو صدايش را می‌شنوی
بدان كه تنهايی
اگر صدايی از گذشته تو را به روزهای قديم می‌برد
بدان كه تنهايی
و تو بی آن كه قدر تنهايی را بدانی
دوست داری خود را خلاص كنی
اگر اين كار را هم بكنی
باز تك و تنهايی.
آنچه باید برایم بماند
بدون اینکه بگویی نیز می‌دانم
حس می‌کنم که خواهی گریخت
ناتوانم از التماس، ناتوانم از دویدن
اما صدایت را برایم باقی گذار
می‌دانم که خواهی گسست
ناتوانم از گرفتن گیسوانت
اما بویت را برایم باقی گذار
درک می‌کنم که جدا خواهی شد
افتاده‌تر از آنم که بیفتم
اما رنگت را برایم باقی گذار
احساس می‌کنم که ناپدید خواهی شد
بزرگترین دردم خواهد شد
اما گرمایت را برایم باقی گذار
تشخیص می‌دهم که از یاد خواهی برد
درد، اقیانوسی از سرب
اما مزه‌ات را برایم باقی گذار
در هر حال خواهی رفت
حق ندارم جلویت را بگیرم
اما خودت را برایم باقی گذار
ناشناس
   
نکته 1968
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
نکته 3034
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻧﺪ

ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...
یکی از دوستانش برایش چنین گفت:
ﺍﮔﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ .
ﺑﺤﺚ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻥ ﻫﺎ، ﺑﺤﺚ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ:
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺷﯿﺮﻩ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻄﻮﺭ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻫﻢ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺨﺘﻦ
ﻏﺬﺍ ﻫﺪﺭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ﻋﻄﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﻏﺬﺍ ﺗﻌﻮﯾﺾ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ
ﮐﺮﺩ .
ﻣﺸﺨﺺ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ، ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ .
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺻﻌﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
نکته 1206
ازدواج هم چیز جالبیه ، مثل ارتش میمونه
با وجودی که همه ناراضین ولی بازم داوطلب داره!
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 22
راهنمای استفاده از 6 ماسك طبيعي
خشكي پوست يكي از عوارض انكار‌ناپذير است. در طب سنتي توصيه‌ها و نكات پرفايده‌اي براي مراقبت از پوست مطرح شده است. برخي از ماسك‌هاي گياهي موثر در درمان خشكي پوست و پيشگيري از ابتلا به زبري و خشونت پوست را باهم مرور مي‌كنيم.

براي پوست‌هاي خيلي خشك
ماسك روغن زيتون و تخم‌مرغ يكي از بهترين ماسك‌ها و كرم‌هاي گياهي براي افرادي است كه پوست‌هاي بسيار خشك دارند. خشكي پوست اين افراد در بيشترين حد خود قرار گرفته است، به‌طوري كه با لمس كردن پوست دست آن‌ها، زبري و خشونت زيادي در سطح پوست احساس مي‌شود. براي تهيه اين ماسك گياهي كافي است يك قاشق چاي‌خوري روغن زيتون را با يك زرده تخم‌مرغ مخلوط كنيد و آن را به‌مدت 30 دقيقه روي صورت و دست‌هاي خود ماسك كنيد. پس از اين مدت زمان دست‌ها را با كمك آب ولرم بشوييد و سپس براي شست‌وشوي صورت از شير كمك بگيريد.
يك نرم‌كننده طبيعي
يكي ديگر از مواد طبيعي كه در درمان خشكي پوست و نرم‌كردن آن بسيار موثر است، عسل است. استفاده از ماسك عسل كه از تركيب يك زرده تخم مرغ و 5 قاشق مرباخوري عسل به دست مي‌آيد، تاثير زيادي در درمان خشكي پوست و لطيف‌كردن و نرم‌كردن پوست بدن دارد. مي‌توانيد اين ماسك را نيم ساعت پيش از رفتن به حمام به پوست دست يا صورت خود بماليد و پس از آن به حمام برويد.
اگر در جست‌وجوي راهي آسان براي درمان خشكي پوست خود در مدت زماني كوتاه هستيد، بهتر است از خمير گل ختمي و نشاسته استفاده كنيد. براي تهيه اين خمير كافي است 2 قاشق غذاخوري گل ختمي پودر شده را با نصف اين ميزان نشاسته الك‌شده تركيب كرده و با اضافه كردن شير پرچرب خميري يك دست تهيه كنيد
برگ اسفناج روي صورت‌تان بگذاريد
استفاده از ماسك اسفناج 3 بار در هفته كمك زيادي به بهبود خشكي پوست و درمان زبري آن مي‌كند. براي تهيه اين ماسك لازم است 10برگ متوسط اسفناج را در يك ليوان شير خيس كنيد و اجازه دهيد اين تركيب به‌مدت 3 تا 4 دقيقه روي حرارت كم بجوشد تا برگ‌ها پخته شوند. برگ‌هاي اسفناج را از صافي خارج كرده و پس از سردشدن آن‌ها را روي پوست خود قرار دهيد و اجازه دهيد به‌مدت 20 دقيقه روي پوست‌تان بماند. در صورتي كه اسفناج‌ها له شده‌اند مي‌توانيد له شده آن‌ها را روي صورت‌تان، ماسك كنيد و از خواص معجزه‌آساي آن براي از بين بردن خشكي و زبري پوست بهره ببريد.

خمير گل ختمي و نشاسته را تجربه كنيد
اگر در جست‌وجوي راهي آسان براي درمان خشكي پوست خود در مدت زماني كوتاه هستيد، بهتر است از خمير گل ختمي و نشاسته استفاده كنيد. براي تهيه اين خمير كافي است 2 قاشق غذاخوري گل ختمي پودر شده را با نصف اين ميزان نشاسته الك‌شده تركيب كرده و با اضافه كردن شير پرچرب خميري يك دست تهيه كنيد. اين خمير را بر تمامي پوست صورت خود بماليد و اجازه دهيد 20 تا 30 دقيقه روي پوست‌تان بماند. تكرار اين ماسك به‌مدت يك هفته تاثير زيادي در درمان خشكي پوست شما خواهد داشت و تا حد زيادي پوست شما را روشن خواهد كرد.
ساده‌ترين ماسك
ماسك سيب‌زميني يكي از ساده‌ترين و كم‌دردسرترين ماسك‌هاي طبيعي براي درمان خشكي پوست است. استفاده از اين ماسك در طول فصل پاييز و زمستان علاوه بر درمان خشكي پوست به پيشگيري از ابتلا به اين عارضه نيز كمك مي‌كند. براي تهيه اين ماسك كافي است يك سيب‌زميني متوسط را آب‌پز كنيد و پس از سرد شدن آن را رنده كرده و با مقداري شير خمير كنيد. اين خمير را به‌مدت 20 دقيقه روي صورت خود ماسك كنيد و سپس با آب نيمه ولرم آن را بشوييد. اين خمير علاوه بر درمان خشكي پوست به لطيف‌شدن پوست‌هاي معمولي نيز كمك مي‌كند.
براي دست و گردن
براي درمان اين نوع خشكي استفاده از ماسك روغن آفتاب‌گردان را توصيه مي‌كنيم. اين ماسك كه از تركيب روغن آفتابگردان، زرده تخم مرغ و سركه به دست مي‌آيد، يكي از موثرترين مرهم‌ها براي درمان خشكي پوست دست و گردن محسوب مي‌شود. براي اين منظور، كافي است يك قاشق غذاخوري روغن آفتاب‌گردان را با يك زرده تخم‌مرغ خوب هم بزنيد و سپس يك قاشق غذاخوري سركه به آن اضافه كنيد. اين تركيب را به‌مدت نيم ساعت روي پوست دست و گردن خود ماسك كنيد و پس از اتمام اين مدت آن را با آب ولرم بشوييد. از اين ماسك مي‌توانيد هفته‌اي 2 بار براي درمان خشكي پوست دست‌تان استفاده كنيد.
ناشناس
   
نکته 3175
آدميزاد؛ نه ناگهان، بلكه ذره ذره يك چيزهايى را مى اندازد دور!
چيزهايى را كه زندگى كرده بود، عشق ورزيده بود، به راحتى كه نه، با تكه اى از خودش مى اندازد دور!
ديگر " او " را " تو " خطاب نمى كند،
موهايش را كوتاه نمى كند
شب ها شعر و موسيقى گوش نمى كند
روزها دل از آواز خواندن مى كشد!
آدميزاد، ذره ذره لابه لاى زندگانى مى ميرد، و همه گمان مى كنند ناگهان مُرده است!
ناشناس
   
دل نوشته 687
شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده
امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده
اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده
اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده
…. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده
مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده .
ناشناس
   
عاشقانه ها 3065
گاهي ...
خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌
که
لب مي‌زند
و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا
بوسه‌هايست از
دل‌تنگي
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 40
نسخه‌ای برای درمان کم خونی در خانم‌ها

کم‌خونی ناشی از فقر آهن، شایع‌ترین کمبود تغذیه‌ای بوده و در این بیماری اندازه گلبول‌های قرمز کوچک و کمرنگ است.

در سنین خاصی بروز کم‌خونی فقرآهن بیشتر است به‌خصوص در دوره شیرخوارگی و بلوغ به دلیل رشد سریع و دوران عادت ماهیانه در زنان. البته عامل مؤثر دیگر در بروز این بیماری، تغذیه نامناسب و عدم استفاده کافی از منابع حاوی آهن است.

عادت‌های غلط غذایی که منجر به کم‌خونی ناشی از فقر آهن می‌شود، بسیاری از افراد به سه اصل مهم تغذیه، یعنی تنوع، تعادل و تناسب اهمیتی نمی‌دهند و تنوع یعنی استفاده از همه گروه‌های غذایی در رژیم آن‌ها جای ندارد. اغلب افراد به مقدار کافی گوشت، تخم‌مرغ و همچنین سبزیجات نمی‌خورند یا به دلیل اینکه صرفاً گیاهخوارند، شیر و تخم‌مرغ هم مصرف نمی‌کنند که این مساله می‌تواند عامل مؤثر در بروز این بیماری باشد.


مبتلایان به کم‌خونی فقر آهن مصرف مواد غذایی حاوی آهن هم مثل گوشت و تخم‌مرغ و همچنین آهن غیر هم که در سبزیجات و غلات یافت می‌شود، را افزایش دهند.

حتماً باید یکی از وعده‌های غذایی بیماران مبتلا به کم‌خونی فقر آهن گوشت باشد و شیر و تخم‌مرغ هم در برنامه غذایی هفتگی آن‌ها گنجانده شود. علاوه بر این، این بیماران باید اسفناج و جعفری و غلات کامل را هم که دارای منابع آهن است، مصرف کنند ولی نباید از رعایت اصل تنوع در رژیم اصولی غافل بود.

در پایان به علایم این بیماری : احساس ضعف، بی‌حالی، خستگی و خواب‌آلودگی و عدم توان انجام کارهای روزمره به‌خصوص در خانم‌ها از علایمی این بیماری به شمار می‌رود و معمولاً برای درمان کم‌خونی فقر آهن پزشک مصرف مواد غذایی حاوی آهن و همچنین مکمل‌ها را توصیه می‌کند
ناشناس
   
حکایت 1874
یک ﺯﻭﺝ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘﯽ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩ
ﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺳﺮﺩﺑﯿﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ .
ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﺳﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺐ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺳﺮﮐﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻤﻮﻥ ﺍﺳﺐ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ "ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ": ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻣﺖ ﺑﻮﺩ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ؛ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﻔﻨﮕﺸﻮ ﺍﺯ ﮐﯿﻒ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺳﺐ ﺭﻭ ﮐﺸﺖ .
ﺳﺮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : "ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ؟ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺖ ﺑﻮﺩ .
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪ!
ناشناس
   
پند و اندرز 3670
من زندگی خودم را میکنم و
برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
کوتاه قدم,
سفیدم ,
سبزه ام همه به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت
با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند.
شاد باش و
از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم
حرف می زنند!!!!
ناشناس
   
تلنگر 440
انسان که غرق شود قطعا می میرد
چه در دریا
چه در رویا
چه در دروغ
چه در گناه
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام
مواظب باشیم غرق نشویم!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...
ماهاتما گاندی
   
حکایت 2041
روزی روباهی به فرزندش گفت:
فرزندم از تمام این باغها میتوانی انگور بخوری غیر از آن باغی که متعلق به ملای ده است!
حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ ان باغ نرو!
روباه جوان از پدرش پرسید :
چرا مگر انگور این باغ سمی است؟

روباه به فرزندش پاسخ داد:
نه فرزندم،
اگر ملا بفهمد ما از انگور باغ وی خورده ایم،
فتوا میدهد گوشت روباه حلال است و دودمان ما را به باد میدهد!

با این جماعت که قدرتشان بر جهل مردم استوار است،
هرگز در نیفت!!!!
ناشناس
   
تلنگر 1488
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !
و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد .
: زمين بهشت مي شود...
روزيكه مردم بفهمند هيچ چيز عيب نيست جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...! هيچ چيز گناه نيست جز حق الناس..!
هيچ چيز ثواب نيست جز خدمت به ديگران. ...!
هيچ كس اسطوره نيست الا در مهربانى و انسانيت...!
هيچ دينى با ارزشتر از انسانيت نيست...!
هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق...!
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى ...
پائولو کوئیلو
   
تلنگر 3014
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
.
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
ناشناس
   
دانستنیها 1005
دانستنیهای پزشکی کوتاه و جالب

چسبندگی پفک براساس تحقیقات تا هفت بار مسواک هم تمیز نمی شود و موجب بی اشتهایی می شود
 
**********************
برنج پرمصرفترین اقلام سفره امروز ایرانیان است و موجب غلظت خون می شود.

**********************
 چای سیاه موجب کم خونی آریتمی قلبی اختلالات گوارشی چروکیدگی پوست و ریزش مو می شود.

**********************
شکر سفید برای کبد مضرو موجب به هم خوردن متابولیسم سلول های کبدی و مواد رنگ بر قند و شکر هم مضر می باشد.

**********************
به مرغ ها آنتی بیوتیک های متنوع و متعددی خورانده می شود که درصد بروز و شیوع عفونت های میکروبی مصرف کنندگان را بالا می برد مرغ های ماشینی براساس تحقیقات فرانسوی ها بدلیل محرومیت از نور آفتاب بسیار مضرند.

**********************
تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است.

**********************
پلک زدن زنان دو برار پلک زدن مردان است.

**********************
 روزانه ۱۴۰۰۰ نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند.

**********************
 زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایستاد میشود.

**********************
 مقاوم تریم ماهیچه در بدن زبان است.

**********************
لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود.

**********************
جنین انسان بعد از هفده هفته می تواند خواب هم ببیند.

**********************
طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست.

**********************
 شبکه چشم انسان ۱۳۵ ملیون سلول احساس دارد که مسسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارند.

**********************
بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد.

**********************
تنها موجود ایکه میتواند به پشت بخوابد انسان است.
 
**********************
چشم سالم انسان میتواند ده ملیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید.

**********************
 تعداد افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی است که در اثر مار گزندگی میمیرند.

**********************
بدن انسان قادر است در ظرف یک ساعت دو لیتر عرق تولد کند؟

**********************
 قد انسان تا ۲۰ الی ۲۵ سالگی و گاهی هم تا سن ۴۰ سالگی بلند میشود و از ۴۰ سالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش میلیمتر کوتاه می شود؟

**********************
 در بدن هر ثانیه تقریباً سه ملیون گلبول خون میمیرد ولی خوشبختانه در همان ثانیه سه ملیون گلبول سرخ در بدن ساخته می شود؟

**********************
 اطفالی که از مادر سیگاری تولد میشوند ۲۵۰ گرم کمتر از دیگران وزن دارند و قد شان هم کوتاه تر است؟

**********************
 ناخن های دست ، ۴ برابر ناخن های پا رشد می کند ؟

**********************
دهان انسان روزانه ۱ لیتر بزاق تولید می کند ؟

**********************
جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

**********************
اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

**********************
 رشد کودک در بهار بیشتر است.

**********************
تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

**********************
 در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است..

**********************
وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش….ش…. شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد.

**********************
بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.

**********************
 انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.

**********************
 مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.

**********************
سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت

**********************
چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند !

**********************
 مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون بینید ! 🍀🌺🍀🌺🍀🌺
ناشناس
   
نکته 838
ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند.
(سعید نفیسی)
دیگران
   
شوخی 2163
توصيف مرد:

( خراب کننده آسايش )
در روزهاى تعطيل

( رو اعصاب )
در هنگام خريد

( باعث استرس )
وقت حاضر شدن خانم براى مهمانى

( خودخواه )
موقع تماشاى تلويزيون

( كمياب )
در زمان دلتنگى

( مهربان و دوست داشتنى )
در خواب

( مظلوم )
وقتى پول ندارد

( خوش زبان و بامزه )
براى ديگران

( پر رو و عصبانى )
وقتى خطا كرده

( دست و دلباز و کاری )
برای مامان جونش

( روشن فکر )
برای خواهراش

( زيادی )
در مسافرت

( دست و پاگير )
در مجالس

( طلبکار )
در همه مواقع

( مزاحم )
موقع مهمانی در آشپزخانه

( خنگ )
در بيادآوری مناسبتها

( بيش فعال )
در مهمانيهای خانوادگی اش
ناشناس
   
تلنگر 2004
این روزها ...
چه قدر یــادمان می رود ؛
زنــــدگی کنیم ..
ناشناس
   
نکته 799
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!..
سيمين دانشور
دیگران
   
گلایه 555
نمی دونم چه حکمتيه...هم بیکارم...هم وقت نمی کنم به هیچ کاری برسم...تازه خسته ام میشم......
ناشناس
   
نکته 1726
زندگي بدون دل و جرأت، زندگي نيست.
هلن کلر
   
نکته 130
بهتر از جمله دوست دارم
جمله ی بهت اعتماد دارمه
هر کسی میتونه هر کی رو دوست داشته باشه
ولی به هر کسی نمیشه اعتماد کرد...
ناشناس
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
نکته 470
همه آب‌هاي دنيا هم نمي‌توانند يک کشتي را غرق کنند ، مگر اين که در داخل کشتي نفوذ کنند .
بنابراين تمام نکات منفي دنيا روي شما تأثير نخواهد داشت، مگر اين که شما اجازه دهيد.
هلن کلر
   
پند و اندرز 3022
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1125
"تو" که از کوچه ی غمگین دلم میگذری!
"تو" که از راز دلم با خبری!
"تو" چرا رسم وفایت گم شد؟!
برق چشمان سیاهت گم شد؟!
با " توأم " ای مهِ مهتابِ شبان...
با " تو " ای زلف پریشان جهان...
بی "تو" صد خاطره ام گریان است...
بی "تو" اشکم شاعر باران است...
بی "تو" دیگر نفسم بند آمد!
بی "تو" جوی "دل" من خشکیده ست
با "تو" از قصه عشقم گفتم و "تو" در اوج سکوت؛
با نگاهی پر تردید و خمود ؛
گفتی از: " عشق حذر کن " نفسم بند آمد !!
ناشناس
   
تلنگر 241
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت...
ناشناس
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
نکته 933
نیمایوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت:
پسرم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز جهان تکراریست ، جز مهربانی...!
نیما یوشیج
   
پند و اندرز 743
وقتی سعی می‌کنید همه چیز را کنترل کنید
از هیچ چیز لذت نمی‌برید.
گاهی اوقات لازم است
راحت باشید، نفس بکشید،
بگذارید بگذرد
و فقط در لحظه زندگی کنید...
ناشناس
   
دانستنیها 109
آیا آب چاق کننده است؟
چاق کننده ها و لاغر کننده ها لیست بلند بالایی از مواد غذایی و خوراکی هستند که برخی از انها به اشتباه در لیست های مخالف قرار گرفته اند که یکی از آنها آب است که نمی دانیم بالاخره لاغر کننده است یا چاق کننده.

رئیس شبکه هپاتیت ایران و فوق تخصص گوارش و کبد، درباره دیدگاه برخی ها که عنوان می کنند حتی آب هم می نوشند چاق می شوند توضیحاتی را ارائه کرد.

هرزگاهی در بین افراد و دوستان این جمله شنیده می شود که «من آب هم می نوشم چاق می شوم». جمله و دیدگاهی که متخصصان آن را نمی پذیرند. حال این درشرایطی است که چاقی از عوامل تشدید و پیشرفت بیماری به سیروز کبدی است که علائم آن با بزرگی طحال، وجود مایع در شکم و تورم اندام ها نشان می دهد.

در این راستا سیدمؤید علویان فوق تخصص گوارش و کبد در توضیح علمی این مسئله به تسنیم اظهار داشت: همانطور که واضح است مواد غذایی به صورت پروتئین، چربی و مواد نشاسته ای وجود دارد.

رئیس شبکه هپاتیت ایران خاطرنشان کرد: مصرف چربی و استفاده بیش از حد نیاز مواد نشاسته ای می تواند فرد را چاق کند ولی به هیچ عنوان مصرف آب نمی تواند فرد را دچار چاقی کند.

ناشناس
   
نکته 2221
" ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ، ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ "
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ :
" ﻧﮋﺍﺩ " ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ !
" ﻣﺬﻫﺐ " ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺟﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﺳﺎﺧﺖ !
" ﺳﯿﺎﺳﺖ " ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ !

" ﺛﺮﻭﺕ " ﺍﺯ ﻣﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﺎﺧﺖ ...
ناشناس
   
تلنگر 2448
گفتم ای جنگل پیر
تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد گفت:
هیچ کابوس تبر!!
گفتم از چوب درختان بهار
چه کسان بهره برند؟
گفت:الان که درختند
وبه ظاهر تبرند
گفتم اما
مگر از جنس خودت نیست تبر!!!
پوزخند زد گفت:
تازگیها چه خبر؟
ناشناس
   
شوخی 1481
ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی میگشتم
بابام سرشو از زیر پتو درآوورد گفت: یه لیوان شیر هم بخور
من که به کل تعجب کرده بودم که چطوره که به فکر منه
پرسیدم چرا؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
گفت: تاریخش تا امشبه
ناشناس
   
تلنگر 3702
روزى شاه_عباس صفوی به شیخ_بهایى گفت:
دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت : من یک هفته مهلت
می خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم...
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.
شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد!!!..
تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو !!!
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته ، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود...
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد:
اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند ؟!!
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟
شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت!!! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند...
بدین ترتیب ۱۷ نفر شخص معتمد و واجد شرایط از ۱۷ محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود.
چهارمى گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود!!!
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.
شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد و عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت : بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم! عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟
شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم !
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى !!!
ناشناس
   
اشعار 3980
فقیر کوی تو نام و ننگ نشناسد
خراب روی تو دست از ترنگ نشناسد

کلیم طور تو از قبطیان نمی ترسد
خلیل عشق تو ، نار و شرنگ نشناسد

حکایت غم تو ، سرنوشت فرهاد است
به تیشه در طلبت فرق و سنگ نشناسد

ز خون سرخ سیاوش همی رسد آواز
که مست باده تو ، آب و رنگ نشناسد

چنان که چیره گشته ای و تیغ ناوک اندازی
سِزَد ... که "مردم" تو رسم جنگ نشناسد

به فتنه و اثر شصت ، خبره صیادی
که دام عشق تو ، کاهل از زرنگ نشناسد

بیا که شمع حیاتم شنیده بوی سحر
برس که پیر دلم وقت تنگ نشناسد
آرمان ایزدی
   
نکته 2898
اگه گذشته بهت زنگ زد ،
بزار بره رو پیامگیر
چون حرف تازه ای برای گفتن نداره …
ناشناس
   
دوستی 1875
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ
ﺩﻝ ﺑﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﺳﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ
ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻣﻲ ﺁﻏﻮﺵ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﻧﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮔﻨﺠﺸﻚ
ﭘﺮ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺴﺘﺮﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ
ﻳﺎﺱ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﻴﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻻﻟﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺴﺖ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﯾﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ
ﺳﻘﻒ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳت
فریدون مشیری
   
گلایه 367
هر خرابی را می توان درست کرد جز ذات خراب
ناشناس
   
نکته 3695
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی ‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»


به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه ‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
ناشناس
   
توکل 1238
خدا به انسان می گوید :
من خانه هستم .. ، در بزن .
با هم چای میخوریم و گپ میزنیم
تو سبُک میشوی ..و ..
و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم
و کاری میکنم تا دلت گرم شود .
لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی
می توانی همانطور که در حال چاي خوردن هستی با من حرف بزنی
یا .. همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی
منهم از موزیک خوشم می آید
خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند ،
به بعضی از آنها الهام کردم چگونه ساز های متفاوت بسازند
و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند ،
با رقص هم مخالف نیستم .
ببین پروانه ها چگونه می رقصند .
گُل در حال رقص است .
ابرها درحال رقصند.
به کودکان نگاه کن ، پاک و معصومند و مدام درحال رقصند.
گاهی خدا می گوید : مزاحم نیستی
در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ...
ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﭘﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ،
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ،
ﻣﻦ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﺵ ...
آلبر کامو
   
تلنگر 1774
دلت را به هر کسی نسپار،
این روزها مردم از سپرده بهره می خواهند...!!
ناشناس
   
گلایه 1438
دیروز کوچه
تنگ بود...
امروز
دل
ما.....
ناشناس
   
دل نوشته 2818
37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم ،
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....
ناشناس
   
نکته 1225
طلب کردم ز دانایی یکی پند
مرا فرمود با نادان مپیوند
سعدی
   
دل نوشته 1773
یه چیزی منو از مردم جدا میکنه، مردم رو نمی فهمم...بیشترشون رو نمی فهمم...چرا باید دروغ بگم؟شاید نود درصدشون رو نمی فهمم...از وقتی مینویسم فهمیدم که خیلی کم ند کسایی که حرف منو بفهمن...بعضی وقتا فکر میکنم دنیای دو رو برم مال آدم هایی ه که انگار از سیاره ی دیگه ای اوومدن...شاید هم من مال سیاره دیگه ای م...نمیدونم...از چیزایی حرف میزنن که هیچوقت بهش فکر هم نکردم...یا دغدغه هایی دارن که من خیلی وقته رهاشوون کردم...ولی با تمام اینا دوست شوون دارم و میدونم بالاخره یه روزی به این "عدم درک متقابل" عادت میکنم...
ناشناس
   
نکته 1081
تجربه بی رحم ترین معلم دنیاست .
چون اول امتحان میگیره ، بعد درس میده!
ناشناس
   
دل نوشته 517
من قوی تر هستم زیرا که مجبور بوده ام.
باهوش تر هستم به خاطر اشتباهاتی که تجربه کرده ام.
خوشحال تر هستم به خاطر اینکه غم را شناخته ام.
و حالا،
دانا تر هستم چون اینها را شناخته ام...
ناشناس
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
تلنگر 2753
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح
یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار
پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید،با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی!؟
«همه ی ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان!
این حساب با ثانیه ها پُر می شه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم ،
هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده.
هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلاً از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه
هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم.
بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. به امتحانش میارزه.»
مارک لوی
از کتابِ کاش حقیقت داشت
دیگران
   
شوخی 1664
ﻛﺸﻒ ﺟﺪﻳﺪ
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﯾﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﯾﺎ ﺷﯿﺦ
،ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻣﻠﯿﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ، ﺗﻔﺤﺺ ﮔﺸﺘﻪ ؟ ﺑﺮﺧﯽ
ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻭ ﺑﺮﺧﯽ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ؟!!!! ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ :
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻭ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺳُﮑﻨﯽ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﻫﻢ
" ﺣﺮﺍﻡ " ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﯿﺸﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺩﺭ " ﺑﻬﺸﺖ " ﺳﺎﮐﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻄﻮﺭ ﻗﻄﻊ ﺍﻟﯿﻘﯿﻦ "
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ " ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ناشناس
   
شوخی 3122
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام...
محمد علی بهمنی
دیگران
   
نکته 1259
هر احمقی میتونه بهت بگه دوستت داره،
ولی آدمهای محدودی میتونن بهت ثابت کنن که دوستت دارن...
آل پاچینو
   
پند و اندرز 442
شما هرگز دزد را به خانه خود راه نمی دهید.! پس چرا کسانیکه شادی شمارا می دزدند در ذهنتان راه می دهید!؟
چارلی چاپلین
   
نکته 3164
آزادی برای همه ی ملت ها سقف دارد.

سقف آزادی رابطه ی مستقیم با قامت

فکری مردمان دارد.
ناشناس
   
حکایت 1938
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌
ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!! ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ... ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت.

ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .

ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ
ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نا محترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ !! بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش (دنیس گورالیدو) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﺷﺪ.
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ يك ﻓﻀﯿﻠﺖ...
ناشناس
   
نکته 1018
از عقابی پرسیدند :
آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟
عقاب لبخند زد و گفت: من انسان نیستم که با کمی به بلندی رفتن تکبر کنم!
من در اوج بلندی ، نگاهم همیشه به زمین است...
ناشناس
   
دل نوشته 1994
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو: بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد، تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت، دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست، کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…
ناشناس
   
نکته 1913
کسب شناخت دیگران خرد است
و
کسب شناخت خود روشن بینی.
ناشناس
   
عاشقانه ها 763
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه ی دریای غمند
سعدی
   
حکایت 2129
گویندناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می‌کرد که چشمش به ذغال‌فروشی افتاد. مرد ذغال‌فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال‌ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود. ناصرالدین‌شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال‌فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بوده‌ای؟»
ذغال فروش زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغال‌فروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در جهنم دیدی؟»
ذغال‌فروش حاضرجواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغال‌فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت: «اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!»
ناشناس
   
شوخی 2029
بازرس آموزش وپروش استان ....... وسط سال میره سر کلاس
بعد از معرفی خودش میخواد ببینه شاگردا چقدر اطلاعات دارن. ازیکیشون میپرسه:
میدونی درب خیبر رو چه کسی کنده؟
بچه میزنه زیرگریه و میگه: آقا بخدا ما نکندیم.
به معلمش میگه: این محصلت داره چی میگه؟؟؟
معلم میگه: راست میگه، من میشناسمش، بچه خوبیه، از این کارها نمیکنه.
بازرسه عصبانی میره پیش معاون و جریان رومیگه، اونم میگه:شما اصلا خودتو ناراحت نکن. چقدرخسارتشه تاخودم تقدیم کنم.
بازرس دیگه جوش میاره و میره پیش مدیر و کل ماجرا رو تعریف میکنه.
مدیر میگه: آقا ما شیفت بعد از ظهرم داریم، حالا از اونام بپرس شاید اونا کنده باشن؟!؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 2486
معنی فاصله ها چیست برایم بنویس
درد این واژه سرا چیست برایم بنویس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای
علت دوری ما چیست برایم بنویس

همه جا غرق دعا میشوم از آمدنت
معنی اشک و دعا چیست برایم بنویس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..
معنی شرم و حیا چیست برایم بنویس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصیده گل من
مصرع از درس وفا چیست برایم بنویس

دست من را تو نگیری به زمین می افتم
حکمت دست شما چیست برایم بنویس

تو برایم بنویسی به یقین میفهمم
حرمت عشق کجا هست ... برایم بنویس
ناشناس
   
نکته 1884
حرفهای بندتنبانی
در زمان امیر کبیر هرج و مرج در بازار به حدی بود که که هر کس در مغازه اش از همه نوع جنسی می فروخت. به دستور امیر کبیر هر کسی ملزم به فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد، مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همه به همین شکل. پس از مدتی به امیر کبیر خبر دادند شخصی به همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم می فروشد، امیر کبیر دستور داد او را حاضر کردند و از او دلیل کارش را پرسیدند، آن شخص در جواب گفت: کسی که تنباکو از من می خرد ممکن است هنگام استعمال به سرفه بیافتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را به همراه تنباکو می فروشم. از آن زمان کار و حرف بی ربط را به حرفهای بند تنبونی مثال می زنند.
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com