شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1687
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. بهدوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ...
ناشناس
   
حکایت 2573
ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛
ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ .

ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩﻣﯿﺸﻭﻧﺪﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ به ﺍﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ،
" ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ " ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯﻣﺮﮒ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .

ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ :ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ ، " ﺩﺍﯾﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ " ﻭ "ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ " ﺑﻮﺩ!

ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ ..
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ !
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ !!....
ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ " ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ " ﻭ ﺍﺯ "ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ " ﻫﺴﺘﯽ !

"ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟ !!

ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ، ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ می توﺍﻧﺴﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﻟﺤﻤﺪ ﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ !

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ "ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ " ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ !
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !! ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ !!

ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ :
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ " ﻏﺴﻞ " ﻭ " ﮐﻔﻨﺖ " ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ .

ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ !!!

ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ " ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ " ﻫﺴﺘﻢ .
ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ...ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ "ﻋﻠﻤﺎ " ﻭ " ﻣﺸﺎﯾﺦ " ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ !!...
ناشناس
   
نکته 1929
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻧﺶ
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪ !!!
.
.
.
.
.
ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ ...
ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ،
ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ،
ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ،
ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ،
ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !!...
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
ناشناس
   
اشعار 3979
خبر لطف تو آمد، خبر خوبی بود
اثر مهر تو بر دل ، اثر خوبی بود

بعد عمری که نمودی تو از این سو گذری
بهر این خسته نگاهت ، نظر خوبی بود

صبر بسیار نمودم که شوی محرم دل
حاصل صبر عزیزم ، ثمر خوبی بود

شدم آواره حُسنت به همه کوی و دیار
عاقبت روی تو دیدم ، سفر خوبی بود

زد شرر بر دل افسرده من روی مهَت
گر چه میسوزدم ، اما شرر خوبی بود

سَر به دامان تو انداخته ام ، کم مشمار
تا که شور تو در او بود ، سَرِ خوبی بود

حاصل عشق من و جور تو و طعن رقیب
گر ضرر کرده ام ای مَه ، ضررخوبی بود

گفته بودی به حریفان که فلانی شده پیر
لیک اما به جوانی ، پسر خوبی بود
آرمان ایزدی
   
اشعار 4033
نامردان
زخون دل ،
گلی در گلدان جانم-
قد کشید
زعطر دل انگیزش
جهانم تازه و تر شد...
دریغ ودرد-
جلادان ،
پرپرش کردند.
زعطرزنده گی
دل تهی شد
سراپا فریاد گشتم ؛
چه نامرد است این دنیا
چه نامرد
که نامردان –
لاف مردی می زنند.
فکرت
   
اشعار 4103
نمــیــدانـم تــو بی پـروا چــرایی؟
گــهی بــا مـا گهی بی ما چــرایـی؟
زدســتـت جـان مــن برلب رسیده
تــو زخـم ایــن دل شــیدا چــرایـی؟
فکرت
   
نکته 2068
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن،
چون خیلی زود گندش در میاد!

"میلان کوندرا"
دیگران
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
نکته 2346
ﻧــــــﺎﺑﯿﻨﺎ ﻏﺼــــــــﻪ ﻧﺨــــــــــــﻮﺭ . . . . . . .
ﺩﺭ ﺩﻧﯿـــــــــﺎ ﭼﯿــــــــﺰ ﻗﺸﻨﮕــــــــــﯽ ﺑــــــــﺮﺍﯼ ﺩﯾــــــﺪﻥ ﻭﺟـــــــــــﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭد ﻣـــــﺎ ﻫـــــــﻢ ﮐــﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿـــﻢ ﺧــــــــﻮﺩ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﮐــــﻮﺭﯼ ﺯﺩﻩ ﺍﯾـــــﻢ ﺑـــــــــﺎﻭﺭ ﮐـــــــــــــــــــﻦ!!!
ﻣﺎﻫـــــــــــــﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ‌ﺷﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . .
ﮔـــــــــــــــﺮﮒ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺸﺎﻥ . .
ﻋﻘــــــــــــــﺎﺏ ﻫﺎ ﺳﻘﻮﻃﺸﺎﻥ
و انسانها
درونشان
صادق هدایت
   
دانستنیها 311
درخشندگی دوباره پوست با ۳ ماسک‌ خانگی بی‌نظیر

چرا با بالا رفتن سن پوست ما خسته‌تر و کسل‌تر به نظر می‌رسد؟ به علت نوسان سطح هورمون‌ها در دوران یائسگی است که ساخت و تجمع سلول های مرده و چسبناک را در منافذ پوست افزایش می دهند. به دنبال آن هنگامی که سطح هورمون پایین می آید سرعت چرخه زندگی طبیعی سلول های پوست کاهش می‌یابد. این تکه های خشک تشکیل شده از سلول های مرده به آسانی از صورت جدا نمی شود و در نتیجه به ظاهری خسته و برخی مواقع خاکستری رنگ در فرد منجر می شود.
اما راه حل چیست؟ از آنجایی که ظاهر خسته و کسل به علت ناهموار بودن پوست است (در نتیجه تجمع سلول های مرده)، استفاده از یک لایه‌بردار، ماسک، اسکراب و پیلینگ خانگی در برنامه مراقبت از پوستتان می تواند درخشش و روشنی را بار دیگر به چهره شما بازگرداند.
5 نکته ساده اما ضروری برای داشتن یک پوست درخشان
در اینجا سه دستور طبیعی برای ساخت 3 ماسک و لایه بردار خانگی برایتان آورده ایم که می توانید براحتی مواد اولیه آن را در آشپزخانه خود پیدا کنید:

ماسک مرکبات:
مواد لازم:
۱ عدد سفیده تخم مرغ
۱ قاشق چایخوری آب گریپ فروت تازه
۱ قاشق چایخوری آب لیمو تازه
۲ قاشق چایخوری خامه ترش (خامه نباید بدون چربی باشد)
دستور تهیه: سفید تخم مرغ در یک کاسه شیشه ای هم می زنیم تا زمانی که پف کند. خامه ترش را با گریپ فروت و آب لیمو مخلوط می کنیم. مخلوط حاصل را به سفید تخم مرغ اضافه می کنیم و سپس آن را به روی پوست تمیز صورت بمالید. بگذارید به مدت 15 دقیقه بر روی پوست باقی بماند و سپس آن را آبکشی کرده و صورتمان را خشک می کنیم.
علت موثر بودن: لیمو و گریپ فروت سرشار از اسید سیتریک هستند (یک آلفا هیدروکسی اسید AHA است) که یک لایه بردار طبیعی و همچنین آنتی اکسیدانی قدرتمند است. از این رو هر دو آنها سبب نرم و روشن تر شدن پوست می شوند. این ماسک، ماسکی ایده آل برای پوست های چرب است.

ماسک لایه بردار گوجه فرنگی
۱عدد گوجه فرنگی بزرگ ارگانیک
2 قاشق چایخوری شکر قهوه ای
۱/۲قاشق چایخوری عسل
دستور تهیه: گوجه فرنگی را در یک کاسه شیشه‌ای خرد کنید و سپس با شکر قهوه ای و عسل مخلوط کنید. به آرامی مخلوط حاصل را روی صورت خود ماساژ دهید و بگذارید 5 دقیقه بر روی آن بماند. سپس صورت خود را شستشو دهید و خشک کنید.
علت موثر بودن: لیکوپن موجود در گوجه فرنگی یک آنتی اکسیدان بسیار قوی است که با رادیکال های آزاد مبارزه می کند. شکر قهوه ای نیز یک لایه بردار بسیار خوب است.

ماسک پاک‌کننده پوست دارچین
۱/۲قاشق چایخوری پودر دارچین
2 قاشق چایخوری پودر شیر
۱ قاشق غذاخوری چای بابونه تازه دم
۱/۴قاشق چایخوری عسل ارگانیک
دستور تهیه: مواد تشکیل دهنده را در یک کاسه شیشه ای مخلوط کنید تا یک خمیر نرم به دست آید. سپس به آرامی آن را بر روی پوست مرطوب ماساژ دهید. به مدت 2 تا 3 دقیقه بگذارید به روی پوست باقی بماند و سپس صورت خود را بشویید و به آرامی خشک کنید.
علت موثر بودن: اسید لاکتیک موجود در شیر یک لایه بردار است چای بابونه نیز تسکین دهنده و دارچین نیز یک همانند یک اسکراب عمل می کند.
ناشناس
   
شوخی 3693
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﮔﯿﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!!!
ﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ؛ ﻟﻄﻔﺎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۱ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۲ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻗﺮﺽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ؛ شماره ۳ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۴ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺍﻣﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۵ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۶ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۷ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ؛ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۹ ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﺮﻭﯾﻢ ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ؛ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ !!!
ناشناس
   
نکته 3063
احساس سوختن
به تماشا .......
نمی‌شود ؛
آتش بگیر
تا که بدانی ......
چه می‌کشم
ناشناس
   
نکته 1924
هویّت‌ها در هوا معلّقند، بعضی از آنها را خودمان برگزیده‌ایم اما بقیه‌ را دیگران ساخته و پرداخته‌ و به ما نسبت داده‌اند، و همیشه باید گوش به زنگ باشیم تا از دسته‌ی اول در برابر دسته‌ی دوم دفاع کنیم.
دكتر زیگمُنت باومَن
دیگران
   
دانستنیها 3680
راز پشمک حاج عبدالله
حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود .
بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت،
رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند،
و برخلاف تصور حاج عبدالله ،
علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد
با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند،
احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.
ناشناس
   
نکته 847
ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می خواهد.
(كریستین)
دیگران
   
اشعار 4109
مکن دوری کـــه جانم بر لب آیــد
کــه روزم بـگذرد یــکدم شب آیــد
نـــدارم تـاقـت یک لـحظـــه دوری
زســوز سینـــه بـــرجانـم تب آیــد
فکرت
   
عاشقانه ها 1468
آب بسیار است
اما غرق شدن در چشمان کسی که دوستش داری لذت دیگری دارد
ناشناس
   
نکته 3020
می گویند از ملک الشعرای بهار فرق اشعار بین سعدی و حافظ را پرسیدند و ایشان اینگونه جواب داد:
آنچه که خواندی و در جا فهمیدی از سعدی و آنچه که لازم به تامل آمد از حافظ میباشد و نیز آنچه که به نشاطت آورد از سعدی و آنچه تو را به خود فرو برده و به تفکرت کشید از حافظ است...
ناشناس
   
نکته 4152
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست ؟ گفت عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد !!!
صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد!
فکرت
   
عاشقانه ها 481
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
دل نوشته 2513
چند سال زودتر رسیده بودم به ایستگاه،
و مسافرم نیامده بود!

در نقاشی های پنج سالگی ام
خطوط اندام ِ دختری پیدا بود که در کنار شیروانی خانه ای،
آمدن مردی را انتظار می کشید!

در ده سالگی
به مدرسه می رفتم...
برای اینکه بتوانم نامه ای برای تو بنویسم!

در پانزده سالگی
زنگ های آخر ِ تمام روزهای هفته را از مدرسه می گریختم؛
چون زنگ مدرسۀ تو
دو ساعت زودتر می خورد!

در بیست سالگی
شماره روی شماره می گرفتم از باجۀ تلفن
تا شاید یک بار زنگ ِ صدای تو را بشنوم!

در بیست و پنج سالگی
ورق می زدم برگ وبلاگ ها را...
در جست و جوی نام و نشانی از تو!

در سی سالگی
به انجمن های غیردولتی می رفتم،
و شعرهای پرشور می خواندم برای جمع...
تا شاید
نگاه ِ تو را در چشمی ببینم!

چند سال زودتر رسیده بودم...
و تو
آن جا...
نبودی!
ناشناس
   
دل نوشته 468
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
قیصر امین پور
   
نکته 1573
با پول در هر عشقی میتوان نفوذ کرد ،
به جز عشق مادر.
جرج برنارد شاو
   
عاشقانه ها 955
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
مارا چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تورا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم؟ با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
سیمین بهبهانی
   
پند و اندرز 979
🔔سوال های خالی کننده ممنوع...

تا به حال شده است که با یک پرسش نا مربوط از دهان یک آشنای دورو یا حتي نزدیک .... انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی ....
راستی چرا مردم از هم این همه سئوال می پرسند....

چرا مثلا می پرسند :روی صورتت جوش در آورده ای؟...
چرا این همه لاغر شده ای؟
رنگت چرا این همه پریده ؟؟؟

🚫 اینها سئوال های خالی کننده ای هستند.....
و بدتر از این ها اینکه بپرسی
فلانی کجاست؟ چند تا بچه داری؟چرا بچه دار نشدی؟ چرا بچه ات اینهمه چاق است؟ چرا خانه ات این همه قدیمی است...خانه ی قدیمت بهتر نبود؟

🚫چرا سئوال هایی می کنیم از یکدیگر که ممکن است هم را مجروح کنیم ...

چرا از هم نمی پرسیم که این روسری چه قدر به تو می آید از کجا خریدی اش....
یا چرا به هم نمی گوییم چه قدر چشمانت برق می زند..
چه قدر این رنگ مو به تو می آید ..
چه قدر در کنارت از گذشته آرام ترم....
چه قدر دلتنگ بوده ام و چه خوب که بعد از این همه وقت دوباره دیدمت....

به موهای سفیدی که از حاشیه روسری دوستمان بیرون آمده چه کار داریم...
اگر بخواهد خودش درباره اش با ما حرف می زند..... ..به لکی که پیشانی اش بر داشته...
به لایه های چربی ای که ممکن است بر بدنش افزوده شده باشد....
یا به چین و چروک های صورتش....

این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه ایست و بی رحمانه تر اینکه از زبان یک دوست شنیده شود:
چه قدر خراب شده ای.....
خراب شده ای یعنی چه...
یعنی اتفاقی ناگوار یا خستگی هایی بیشمار بر پشت و شانه های دوستمان ,آشنایمان یا عزیزمان وارد آمده است و حالا که ما بعد مدت ها او را دیده ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو خراب شده ای و من این را از پوستت... از صورتت...از لاغری ات و از گود پای چشمانت فهمیده ام.... و من پتک محکم تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب تر ازین که هستی شوی...

🚫 اصلا چرا از هم سئوال می کنیم.... چرا می پرسیم : این مدت که نبودی کجا بودی؟

🚫 یا چرا با طعنه می گوییم این همه مدت با کی بودی که یاد ما نمی کردی....

🚫 چرا کلمات و جملاتمان را نمی سنجیم... ممکن است واقعا کسی با یک جمله ی ساده ی ما زخمی تر از آنچه هست شود.....

اصلا به ما چه مربوط که دوستمان چرا ماشینش را فروخته... چرا بچه هایش را به فلان مدرسه گذاشته.... چرا خانه اش را عوض کرده.... چرا از کارش بیرون آمده است؟...

مگر نه اینکه اگرخودش بخواهد به ما خواهد گفت... کمی درنگ کنیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای عجولانه نیازاریم.....

بگذاریم دوستمان نفسی تازه کند....
بگذاریم آشنایمان در کنارمان یک فنجان چای بنوشد بدون نگرانی...بدون دلهره... بدون اندوه.....
او را به یاد لکه های صورتش...
کج بودن قدم هایش ....
و خالی های اطرافش نیاندازیم....

قطعا چیزهایی از زندگی اش کاسته شده است که حالا سعی می کند با ارتباط...با سلام های دوباره آنها را التیام دهد.....

از کسی سراغ کسی از متعلقات غایبش را نپرسیم...
اگر باشد...
اگر هنوز در محدوده ی زندگی اش حاضر باشد...خودش یا نامش به میان خواهد آمد ....
کمی صبور باشیم....کمی صبور باشیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای تاریک و غمگین کننده نیازاریم....🎀
ناشناس
   
نکته 1740
زماني كه دري از شادي بسته مي شود، در ديگري گشوده مي گردد؛ اما اغلب آن قدر به آن در بسته توجه داريم كه دري را كه برايمان گشوده است نمي بينيم.
هلن کلر
   
نکته 1834
انسانیت نیازمند حقیقت است.
فرانسیس بیکن
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
دل نوشته 1475
گریه کن مرد ، مگه از سنگه دلت
گریه خوبه ، وقتی که تنگه دلت
گریه کن مرد ، گریه خالیت می کنه
گاهی اشک حالی به حالیت می کنه
گریه کن مرد ، وقتی از غصه پری
وقتی از عالم و آدم می بری
گریه کن مرد ، جای بغض تُو گلوت
رد شو از پیچ و خمای روبروت
گریه بد نیست ، آخر حادثه نیست
گریه کن که اشک مرد، فاجعه نیست
بسّته مرد، دلتو راحت بذار
خیلی سخت نیست، خم به ابروهات بیار
این غرورت مرگ و تاراج تویه
گریه کن مرد ، گریه معراج تویه
ناشناس
   
نکته 1218
اگر قبل از آمدن کسی خوشبخت بوده اید ،
بعد از رفتنش هم می توانید خوشبخت باشید.
ناشناس
   
اشعار 3972
نازنینا ، خیز و این کاشانه را تطهیر کن
آشنا را دعوت و بیگانه را تحذیر کن

تا نمی جویم رهایی از خیال طرٌه ات
با دو زلفت این دل دیوانه را زنجیر کن

پیش تر آ و دعایی ده من آشفته را
با خدا این ذهن وهم آلوده را درگیر کن

هر چه خواهی میکشم فریاد از سوز فراق
بیشتر آتش بزن ، این ناله را شبگیر کن

با رقیبان حشر و نشری داشتی در خواب ما
از سرم این وحشت بیهوده را تبخیر کن

شیخ ما گوید حدیث خانه و را خدا
رخصتی یارا ، خدا و خانه را تفسیر کن

بارها گفتم هیاهوی رقیبان یاوه است
ای قلم نیک است فرصت ، یاوه را تقریر کن

او که بی پروا به خون ما مصمم گشته است
با نوید قتل من ، جانانه را تبشیر کن

بار الها ، گر چه زخمم می زنند این مردمان
از سر رحمت عقول کافه را تنویر کن
آرمان ایزدی
   
آرزوها 1679
اگر همه چیز خریدنی بود... برای مادرم کمی جوانی می خریدم... برای پدرم عمر دوباره ... و برای خودم خنده های بچگی...
ناشناس
   
نکته 3008
شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری برایش تعیین شده شرکت کرده .سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد …

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
او ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .

3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر
آن شخص از خدا کمک خواست .

4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .

5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟
الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی
آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت .

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :
.
.
.
.
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.
3- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
4- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام کوچک خود را تغییر داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانیایی insularia canaria که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .

نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .
ناشناس
   
نکته 2143
از کسی عذر خواهی کن که عذر خواهی تو را بپذیرد و تو را ببخشد .
لقمان
   
دل نوشته 1518
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
ناشناس
   
نکته 2808
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست!!
ناشناس
   
حکایت 869
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
ناشناس
   
نکته 2728
"سه درس مهم زندگي"

١_ اگر می خواهید "دروغی" نشنوید، اصراری برای شنیدن "حقیقت" نداشته باشید...

٢_ به خاطر داشته باشید هرگاه به قله رسیدید همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اید...

٣_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید، تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند...
ناشناس
   
نکته 3019
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.
گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد، شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !
بیل گیتس در جواب گفت:
اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !
بیل گیتس
   
نکته 2609
کاش دل شکستن پیگرد قانونی داشت!!!

…. ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی

ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑﺨـــــﺸﯿﺪیش

ﯾﻪ ﭼــــﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟــــﺖ ﻣﯽ ﻣـــﻮﻧﻪ

ﮐﯿـــــــﻨﻪ ﻧﯿـــﺴﺖ ...

ﯾﻪ ﺟــــــــﺎﯼ ﺯﺧـــــمه...

ﯾﻪ ﭼﯿــــــﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿـــــــﺬﺍﺭﻩ...
ﺍﻭﺿـــــــﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒــــﻞ ﺑﺸــــﻪ...!

ﻫـــــﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨــــﯽ
و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ
....ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ ...
ﺑﯽ ﻓﺎﯾـــــــﺪﻩ ﺳﺖ!


ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳـــــﻂ ﺍﺯ ﺑﯿــــﻦ ﺭﻓﺘـــــﻪ
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧــــﺎﻟﯿــــﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿـــــﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑــــﻨﻪ


ﯾــــﻪ ﭼﯿـــــــﺰ سنگين ﻣﺜـــــــل
""ﺣـــــــــﺮﻣـــــﺖ ""
ناشناس
   
نکته 2734
"الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو!
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو!
بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند"
احمد شاملو
   
دل نوشته 2675
هميشہ ســــــــــادہ بودَم ..

ســــــــــادہ سلام ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــــادہ دِل دادَم ..

ســــــــــادہ مُحبَت ڪَردَم ..

ســــــــــاده باوَر ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــادہ چَشم گُفتــــــــــَم ..

ســــــــــاده وابَستٺہ شُــــــــــدَم ..

اَما سَخت دِلَم را شِڪَسٺَند..!

خيــــــــــلے سَخــــــــــت..!

ڪــــــــــاش آنقَدر ســــــــــاده نبودم...
ناشناس
   
اشعار 4071
خون وخاکستر

زکــهــساران صـــدای هــی نــیــایــد
زچـــوپـــانــان نــوای نــی نــیـــایــد

زدریـــاهـــا صــدای غــمــگـــنــانــه
به گوش آیــد بــه هنــگـام شبـــانــه

کــجــا شـد شــوروشوق زنـده گانـی
کــجــا شــد عـشـقــهــای جـاودانــی

خــداونــدا! زمــیــن راغــــم گـرفــته
فـــضـــا خـــاکـــستر مــاتــم گـرفـته

اجـاق خانه ها ســردست وخامـوش
زلبـــهــاخــنده گـــردیده فـــرامـوش

بـه هــرسوبنــگری خون سـیاووش
بـه هرســوبنــگری دودسـت وآتـش

ببـین این کوی وبـرزن خـون گرفته
زبــس چـشمان دشـمن خـون گرفته

بــه هــرســولاشــۀ انـــســان فــتاده
بــه هــرســومــادری گـریـان فــتاده

چــه مــادرهــا کـه بی فرزند گشتـند
بــه داغ دل به خــا کــستر نشـستـند

چـــرامــیهــن بــه خـاکــسترنـشسته
قــیـام قــامــتـش را کــی شـکـسـته؟

چــرامــیهن چــنــین بــربــاد گشته؟
ســـراســـرغــصه وفـــریــاد گـشـته

چـراکابــل هــمه تــالاب خـون شــد؟
چـرادشت ودمن دریـاب خـون شــد؟

تــن رنــجـورکابــل خــونچکـانـسـت
بـهـارش مــرده ورنگـش خـزانـست

خـــداونــدا جــهــنم گـــشــته کـابـــل
ســرایــی پــرزمــاتــم گــشـتـه کابـل

دریــغــا قــلــب مــیهــن درگــرفــتـه
وطن را خون وخا کــسـتر گـــرفــته

ســـرشـک ودود و آتش کرده بـیـداد
مــگررحــم ومــروت رفـــتـه ازیــاد

وطن درخون وآتش میـخورد جوش
زن ومــرد وطن گشـــته سیه پـوش

مســلمان با مســلمان درسـتـیـزست
دریــغــا پــورافــغـــان درستـیزسـت

خــدارا بــس کــنید این خون وآتـش
کــه خــاکــســتر کــنـد افسون َآتـش

همــه هــست وهـمــه بــود وطنــرا
هـمــه ســرمــایـــه وســود وطنــرا
فکرت
   
ضرب المثل 816
مردی كه به خاطر”پول” زن می گیرد، به نوكری می رود.
(ضرب المثل فرانسوی)
ناشناس
   
نکته 3628
دو رفیق در دل کویری راه می رفتند . در میانه سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .
رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت : امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .
رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد واو را نجات داد .
رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد .
رفیقش با تعجب پرسید : وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ... چرا ؟
او پاسخ داد : وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازنداما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود .
ناشناس
   
نکته 2488
ﺣﺮﯾﻤﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﮑﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﻭ " ﺣﺮمتت " ﺭﺍ
ﺑﻪ " حَرَﻡ"ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺖ ...✘
ﺩﻧﺒﺎﻝ " ﺣﺮﻣﺴﺮﺍ " ﺑﻮﺩ ...✘
ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺍﺯ " ﺣﺮﯾﻢ " ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ...✘
ﺑﺮ "ﺣﺮﯾﻤﺖ " ﺣﺮﺍﻡ ﮐﻦ
ﻫﺮ " ﺣﺮﺍﻡ ﭼﺸﻤﯽ " ﺭﺍ !!!...
ناشناس
   
حکایت 1548
تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید که ازین که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش می داد ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود .
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت که به شما فحش می دهد و نفرین می کند.
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟
مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و چند نفرین انگلیسی هم یادش بده
ناشناس
   
نکته 612
زیبایی چشم را مجذوب می کند
اما
شخصیت قلب را به تسخیر در می آورد
ناشناس
   
حکایت 2793
میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس و انگور و درفش و سنگ
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاســـت خروس صبح برخیز ای دوســـــت
خون دل انگور فکـــن در رگ و پوســــــــت
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت : این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند . اگر راست میگوئید ، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه و اره و کفش و غوره
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود ، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت :
چون آینه نور خیز گشــــتی احسنت
چون اره به خلق تیـــز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهـــان کـــردی پای
غوره نشده مویز گشتـــــی احسنــت
ناشناس
   
نکته 725
سه چیز زیباست:
بی خبر دعایت کنند
نبینی نگاهت کنند
ندانی یادت کنند
ناشناس
   
تلنگر 992
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...

ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...

امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!

آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ" ﺷﻮﺩ...
ناشناس
   
نکته 239
هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش برود و شما را از یاد ببرد همه چیز بر می گردد به اولویتهای آن آدم...
اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد
تو جزو اولویت هایش نیستی
پائولو کوئلیو
دیگران
   
نکته 2120
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ، ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ مراعات کنم ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که: ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ؟
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
کاش ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ باﺷﮏ
ایست میداد بد و زشت همه دنیا را
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ” ﺭﺍ.........
ناشناس
   
عاشقانه ها 2665
عشق یعنی که در به در بشوی
از خودت هم تو بی خبر بشوی

بشکنی شاخِ آرزوها را
بر تنت ضربه ی تبر بشوی

غزلِ زندگی رها بکنی
همچو یک بیت، مختصر بشوی

بگذری از هرآنچه میخواهی
با غم و غصّه همسفر بشوی

روز و شب دورِ او بگردی تا
گر بلایی رسد، سپر بشوی

در جوابش فقط سکوت کنی
زیر بار غمش زبَر بشوی

در شبِ گیسوان موّاجش
راهیِ رویِ چون قمر بشوی

در نفس های او چو آه شوی
گرچه هر لحظه بی اثر بشوی

خون بباید ببارد از چشمت
تا سزاوارِ یک نظر بشوی

عاشقی چون مقام عظمائیست
جان که دادی، تو مفتخر بشوی
ناشناس
   
عاشقانه ها 3076
امدم
تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد .
عاشقانه
تکیه بر دوشت کنم
اما نشد .
گریه ای تلخی
در اغوشت کنم
اما نشد .
.
.
.
.
.
.
.
سعی کردم
فراموشت کنم
اما نشد .....
ناشناس
   
نکته 2386
"آن خردمند دیگر"
این داستان کوتاه جوهر تعلیمات حضرت مسیح است
و توان گفت جوهر تعلیمات همة ادیان آسمانی
را به زبانی دور از اصطلاحات بغرنج اصحاب فلسفه و کلام
و فارغ از نظریه پردازی های مذهبی اصحاب قیل و قال
در کلامی اندک بیان می کند.
جان کلام و رسالت حضرت مسیح
عشق به بشریّت
و رنج بردن در راه شادی و آزادی مردمان است.
مسیح با همة آدمیان همدرد بود
او ظلمات نابینایان و ناتوانی مفلوجان
و رنج مستمر مبروصان و جذامیان را
با تمام وجود حس می کرد
فاجران و گناهکاران را می فهمید
و با گمراهان و سرگشتگان نیز همدل و همراه بود
و همة همتش را بر این گذاشت
که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد
تا همة مردم بتوانند خدا را دوست بدارند
و با خدمت بندگان او
بر عشق و عبودیّت خود نسبت به او گواهی دهند
مسیح دایره ای عظیم از عشق برکشید
و هیچ کس را برون دایره ننهاد
و به تعبیر زیبای اسکار وایلد:
"همة بشریّت را عروس خود کرد
و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق
زناشوئی خویش را با آن عروس به امضا رساند
و آن عروس را با خود به بهشت خواهد برد."
هنری ون دایک
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در شریعت ما کافری است رنجیدن
حافظ
برگرفته از پیشگفتار کتاب "آن خردمند دیگر"
دکتر الهی قمشه ای
   
دل نوشته 2738
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم
هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم
راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام
دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...
باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده
سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...
ناشناس
   
تلنگر 180
ميگن زماني که گاندي ميخواست خودشو به جلسه اي برسونه که قرار بود اونجا از حق ملتش در برابر انگليسي ها دفاع کنه به قطار دير ميرسه و قطار در حال حرکت بوده که مجبور ميشه دنبال قطار بدوه بالاخره به قطار ميرسه و سوار ميشه اما يک لنگه کفشش از پاش در مياد و ميفته کنار ريل و خودش اون يکي لنگه رو هم ميندازه وقتي ميرسه به مقصد و وارد جلسه ميشه تمام حضار به گاندي پابرهنه ميخندن و يکي از انگليسيها ميگه آقاي گاندي کفشهايتان کو؟ نکنه با پاي برهنه ميخواين از حقوق ملتتون دفاع کنيد؟!!! مجددا همه خنده ي بلند و طولاني سر دادند و گاندي با نگاهي آرام و لبخندي بر لب آنها را نظاره ميکرد وقتي خنده ي آنها تمام شد گاندي گفت وقتي به علت تاخير بدنبال قطار ميدويدم تا به اينجا برسم يک لنگه کفشم از پايم در آمد و من آن يکي لنگه را نيز درآوردم و نزديک لنگه ي ديگر انداختم که اگر پابرهنه اي پيدايشان کرد يک جفت کفش داشته باشد نه يک لنگه...
ناشناس
   
دل نوشته 2660
ای آنکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریـزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویـرانه ی عشقت
آوار غمت بـر ســـرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نـدارم
در راه تــو دادم همه بـر باد ، کجایی ؟

اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
ناشناس
   
نکته 2276
خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد ...؟
من به تندی گفتم...
این سوال است که تو می پرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست...
خواهر کوچک من ساکت ماند...
وسوالش را خورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست...
بغلش کردم و ارام گرفت..
او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....
از دلم ترسیدم...
من که معصومیت بغض صدایش دیدم...به خودم می گفتم:
اگر او هم یک روز...
وارد بازی این عشق شود....
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد...
توی فنجان نگاهش ماندم...
مات و مبهوت فقط میگفتم:
بخدا بی معناست...
پنج وارونه غلط ها دارد....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....
پنج وارونه ی ما یک بازیست....
بازی ای بی معنیست....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.....!!!
ناشناس
   
نکته 2975
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
اشعار 4020
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
نکته 595
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم
زیرا در گیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2492
مے توانے بروے قصہ و رویا بشوے
راهے دورترین نقطہ ے دنیا بشوے
سادہ نگذشتم از این عشق، خودت میدانے
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوے...
ناشناس
   
شوخی 2249
شما یادتون نمیاد منم یادم نمیاد...
ولی میگن قدیما یه کسی بوده بهش میگفتن :خواستگار!!!!
به حق چیزای ندیده و نشنیده….
یعنی کی بوده؟؟ 
ناشناس
   
نکته 934
کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود؛
همه صداها آهنگ بود،همه حرف ها ترانه..........
"زنده یاد علی حاتمی"
دیگران
   
ضرب المثل 3720
مردی خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود.
براي كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جای كنده شد.!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچه‌اي دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌اي انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي مي‌شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت.
جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودی رهگذر سينه به سينه شد واو را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با زن شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت،!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد: یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام..
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بي‌مورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال مي‌توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!
برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد.. قاضي فریاد زد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر. كه مي‌دوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کره‌گی دُم نداشت...!!!
" کتاب کوچه"
احمد شاملو
   
حکایت 1508
کاسپارف شطرنج باز معروف
در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.!!!!!!!!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.
او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است،
برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم
گاهی بخیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم
اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم,
تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.
آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم
بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.
«تمام حرکتها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم
که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم.....
می بازیم!!!»
ناشناس
   
آرزوها 2876
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! ازصداي گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست.

سهراب سپهری
   
نکته 768
یه آدمایی ادعای استقامت دیوار رو دارن ... ولی تکیه که میدی ... معلوم میشه مقوایی بودن...!
ناشناس
   
آرزوها 1779
کاش تا دل میگرفت و میشکست
دوست می آمد کنارش می نشست!
کاش میشد روی هر رنگین کمان
می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!
کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاش های زندگی
تا شود در پشت قاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
درمیان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود...!!
ناشناس
   
نکته 1175
درست در همان لحظه که دیگران نا امید می شوند،
افراد موفق ادامه می دهند!
ناشناس
   
نکته 373
درسهای مهم زندگی
١_ چیزی که سرنوشت انسان را می سازد “استعدادهایش” نیست ، “انتخابهایش” است …
٢_ برای زیبا زندگی نکردن ، کوتاهی عمر را بهانه نکن ؛ عمر کوتاه نیست ، ما کوتاهی می کنیم
٣_. هنگامی که کسی آگاهانه تورا نمی فهمد خودت را برای توجیه او خسته نکن .........…
۴_ برآنچه گذشت آنچه شکست آنچه نشد آنچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد .
۵_ . تحمل کردن آدمهایی که ادعای منطقی بودن دارند سخت تر از تحمل آدمهای بی منطق است
۶_ .موانع آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشممان را از روی هدف بر می‌داریم به نظرمان میرسند !
٧_ .اگر میخواهی دروغی نشنوی ، اصراری برای شنیدن حقیقت مکن
٨_ به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسیدی همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اى..
٩_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند .
ناشناس
   
دانستنیها 1105
ضد میگرن‌های گیاهی را بشناسید؛
امروزه در اقصی نقاط دنیا به این نتیجه رسیده‌اند که گیاهان و مصرف درست آن‌ها به مراتب از مصرف داروهای شیمیایی بهتر است.

میگرن
میگرن نوعی سردرد شدید یک طرفی یا دو طرفی است که از جلو سر تا پشت آن ادامه دارد و گاه چنان دردناک است که به فرد حالت تهوع دست می‌دهد. این عارضه که هم ژنتیکی و هم مربوط به غذا و اعصاب است، تا امروز علم درمان قطعی برای آن پیدا نکرده است.
دلیل ایجاد میگرن
سر درد‌های میگرن معمولا قبل از حمله، هشدارهایی به بیمار می‌دهد؛ نقاط سیاه یا خطوط زیگ زاگ مانندی در مقابل چشم ظاهر یا در قدرت بینایی‌ فرد دچار مشکلاتی می‌شود یا ممکن است فرد در دست‌ها یا پاهای خود احساس گزگز شدن یا ضعف کند.
بیماران مبتلا به سردرد میگرن، افرادی کمال‌گرا و وسواسی هستند که احساس می‌کنند باید هر چیزی را به شکل درست و کامل انجام دهند. هنگامی که آن‌ها انجام کاری را به پایان می‌رسانند و ناگهان از وضعیت تنش موقتی به آرامش کامل می‌رسند، میگرن در آن‌ها به وجود می‌آید که این فرآیندی کاملا روحی و روانی است. هنگام تنش، ماهیچه‌های سر و گردن مجبور می‌شوند بیش از حد کار کنند؛ در نتیجه عروق فشرده شده و جریان خون کاهش می‌یابد و هنگامی که فرد ناگهان به آرامش می‌رسد، ماهیچه‌های جمع شده باز می‌شوند و باعث کشش دیواره‌های عروق خونی می‌شوند. با هر ضربان قلبی، خونی که از طریق این عروق به جلو رانده می‌شود، آن‌ها را بیشتر منبسط کرده و باعث درد آزار دهنده‌ای می‌شود.
این عارضه هم ژنتیکی است و هم مربوط به غذا و اعصاب، تا امروز علم درمان قطعی برای این عارضه پیدا نکرده است.
مواد غذایی میگرن‌زا
برخی از مواد غذایی باعث تشدید اتساع عروق مغزی و در نهایت بروز سردرد‌های شدید در افراد حساس به عارضه‌ی میگرن می‌شوند.
این مواد غذایی عبارتند از:
پنیر، گوجه فرنگی، فلفل قرمز و سیاه، ماهی دودی، تن ماهی، پیتزا، پیاز داغ، باقلا، آجیل و موز.
نسخه‌های گیاهی
نسخه‌ی اول
یک سوم لیوان عرق اسطوخدوس+ یک سوم لیوان عرق سنبل الطیب+ یک سوم لیوان آب (روزی 1 تا 2 لیوان میل کنید.)
نسخه‌ی دوم
ماساژ روغن اصل زنبق به پیشانی و داخل بینی.
نسخه‌ی سوم
50 گرم گل بابونه + 50 گرم گل راعی (چای کوهی) +25گرم سنبل الطیب + 25 گرم اسطوخدوس
گیاهان بالا را کاملا با هم مخلوط کنید و با آب سرد بشویید، سپس با یک لیوان آب جوش به مدت ده دقیقه دم و روزی دو لیوان میل کنید.
با رژیم مناسب غذایی و استفاده از نسخه‌های فوق، سردرد میگرن کمتر شما را تهدید می‌کند.
ناشناس
   
پند و اندرز 227
فردا یک راز است، نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود ، حسرتش را نخور
امروز یک هدیه است قدرش را بدان
ناشناس
   
نکته 887
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند : شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟
گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد، تعمیرش می کردیم نه تعویضش.
ناشناس
   
دل نوشته 3117
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
نکته 719
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی
مولانا
   
تلنگر 273
مردم موهای صافشان را فر می‌زنند
و آنها كه موی فرفری دارند موی‌شان را صاف می‌كنند
عده‌ای جلای وطن كرده به خارج می‌روند
و آنها كه خارج هستند و نمی‌توانند بازگردند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند طلاق بگیرند
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند
و عده‌ای ديگر با دارو و درمان به‌دنبال فرزنددار شــــدن هستند
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمی چاق بشوند
و چاق‌ها با مصرف قرص و دارو هر روز سعی در لاغر نمودن خود دارند و همواره حسرت لاغری را می‌كشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان از دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا می‌نالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند
مردم عادی می‌خواهند مشهور شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند
سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند

هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:

"قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر"
قانون های ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"

مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى آن‌وقت ”خوشبختی”
ناشناس
   
عاشقانه ها 1448
ﭼﻮﻥ
ﺧﻴﺎﻝ ﺗﻮ
ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ
ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ
ﭼﻪ ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺩﮔﺮ
ﻣﺴﺖ ﺩﺭﺁﻳﺪ
ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ
ﺳﺨﻨﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ
ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺗﻮ
ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻫﻤﺪﮔﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ
ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ !
مولانا
   
حکایت 972
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم :
خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چه کارش کردید ؟؟؟
گفت: سرش را بریدیم !
همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند:
خروس شما ما را صبح از خواب بیدار می کند...
آنجا بود که فهمیدم هرکه مردم را از خواب بیدار کند
سرش باید بریده شود
دکتر کاتوزیان(پدر علم حقوق ایران)
دیگران
   
تلنگر 2887
از حموم نمره در اومدیم ..
نم نم بارون میزد ،
خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود.

دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصف بیشتر لیف و جوراباشو خرید ...

تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟

ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! ...

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جای گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه.

بعد برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه !!!

( برگی از دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی ) .
دیگران
   
نکته 1331
پیش از آنکه چیزی بگویید ، یک لحظه مکث کنید و به این بیندیشید که اگر همین حرف را کسی به شما می گفت ، چه حسی داشتید.
ناشناس
   
حکایت 1226
..ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ
ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. سه ﺑﭽﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ، ﻫﻤﺎنﺟﺎ ﺧﻮﺍﺑﺸﺎﻥ ﺑﺮﺩ.
ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻮﺩ،
ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ می ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺻﺤﯿﺤﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ...
ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻩ، ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ ﺟﺎﻥ سه کودک ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ، ﻭ تنها یک ﮐﻮﺩﮎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ شوﺩ ، ﻭ ﯾﺎ اینکه ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ندهد، ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ برود.
ﺳﻮﺍﻝ:
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ،
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ فرصت کم ﻭ ﺣﺴﺎﺱ، ﭼﻪ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ..؟
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ یک ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ، ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺧﻼ‌ﻗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ، ﺷﺎﯾﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ صحیحی ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ...؟
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ،
ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻋﺎﻗﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ (ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ) ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ..!
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ،
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ، ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺩﺭ کشورهای ﻏﯿﺮ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺗﯿﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؛ ﺩﺍﻧﺎﯾﺎﻥ و مردم عادی ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ تصمیمات مدیران احمق میشوﻧﺪ..!
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ، ﻃﺮﺩ ﺷﺪ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﺮﺩﯾﺪ..!، ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺨﺖ..! او ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، و ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮔﺶ ﺍین گوﻧﻪ ﺭﻗﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻫﺮ چهار ﮐﻮﺩﮎ ﻣﮑﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ نکرﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ کودکان ﺩﯾﮕﺮ شد، ﮐﻪ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ..!، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ سوزنبان، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﻋﺎﻗﻞ، ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﮔﺮﺩﯾﺪ، ﻭ تمامی ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﻭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ، ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩ..!
ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ
ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ یک ملت تشبیه ﮐﺮﺩ،
ﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﺎن نادان،
ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ سرنشینان ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ
ﺩﺭﻧﻈﺮﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ،
ﮐﻪ تصمیمات اشتباه میگیرند، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ همه ملت میشود، ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه کودک ﺍﺳﺖ..!
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ؛
ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ،
ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ درست ﻧﯿﺴﺖ..!
ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭﻟﯽ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ پیش آید، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽﺷﻮﺩ، و ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﻭلی ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ، ﻣﻐﺰ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁن است ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﻢ ، و در امور جمعی و ملی، از آراء جمعی و ملی، و از دانش دانشمندان بهره گیریم.
ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ "ﻋﻤﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ می‌کنیم"
دیگران
   
نکته 437
می دونی چرا شیشه عقب ماشین آنقدر بزرگه ولی آینه عقب آنقدر کوچکه؟
چون گذشته به اندازه آینده اهمیت ندارد!
پس همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده...
ناشناس
   
لطیفه 2151
ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ
ﻫﺎ ....
.
ﺟﺒﺮﻳﻴﻞ ﺍﺯ ١٤٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻴﻜﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺰﺭﺍﺋﻴﻞ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎ ﺑﺮﻩ ﻭ ﺟﻮﻥ ﺩﻩ
ﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
.
.
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺮﺍﻓﯿﻞ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺧﻠﻘﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ
ﺷﯿﭙﻮﺭ ﺩﺳﺘﺸﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﻮﻕ ﺑﺰﻧﻪ .!...
ناشناس
   
نکته 2493
من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟؟؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟؟؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟؟؟
دنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟؟؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟؟؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟
🌹 جوابیه میثم صفرپور به سیمین
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است,
بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است...
تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی,
میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است...
بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا,
میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است...
آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی ,
میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است...
من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است...
تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟
گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است...
تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی,
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است...
گر نبندیم بر پوزه او قلاده,
میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است...
گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را,
میشود غرق به ناچار به ما مربوط است...
مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی,
اربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است...
تو که با چنگ و ربابت همه مردم را,
میکنی مستعد نار , به ما مربوط است...
به جهنم که خودت را بکشی در خانه,
در خیابان بزنی دار به ما مربوط است...
دین من داده اجازه که دخالت بکنم,
تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است...
امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر,
تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است...
حالا بشنوید
جوابیه ی "صادق.ع.بیقرار به میثم صفرپور:
بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است
لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است
کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن، چه به تو؟
شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است
اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص
رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است
مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست
کِیف با منقل و وافور ، به تو مربوط است
اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا
مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است
قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی...
قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است
"ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید"
ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است
تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش
باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است
در و دربار که دستِ تو و همکیشان است
نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است
تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد
پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است
چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق
قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است
میکنم مست ببینی که چه بی آزارم
اذیت و اربده و زور، به تو مربوط است
تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟
به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است
من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه...
کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است
دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟؟؟
دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است
امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست
رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2159
از آن شب بارانی
تا همین حالا
دقیقا یک عمر و سه دقیقه می گذرد…
می بینی؟
حسابش را دقیق دارم!
یادش بخیر…
یک عمر و سه دقیقه ی پیش
همین موقع!
دست هایم پر از تو بود...
دوست داشتن
زبان ٬
زمان ٬
راه ٬
دلیل٬
نشانه نمی خواهد که
دل می خواهد .
دوست داشتن
یک "من" می خواهد
و یک "تو" ٬
که برای دوست داشتن
نه من بماند و نه تو !.....
احمد شاملو
   
دل نوشته 2607
ﺧﻄﺶ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ
ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"ﻫﺎﯾﯽ که
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
ناشناس
   
دل نوشته 331
به خدا گفتم : بیا جهان را قسمت کنیم ،
آسمون واسه من ابراش واسه تو
دریا مال من موجش واسه تو
ماه مال من خورشید مال تو
خدا خندید و گفت:
بندگی کن
همه دنیا مال تو...من هم مال تو
حسین پناهی
   
نکته 1302
دلت که گرفت
دیگر منت زمین را نکش ، راه آسمان باز است پر بکش...
ناشناس
   
حکایت 2077
مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.
سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.
شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.
بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.
سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.
سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند... ... سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.
شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.
سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد... ... سوسوک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.
مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.
شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.
این پست به ملخ داده شد.
اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.
ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند...
محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.
در این زمان بود که ملخ شیر را قانع کرد که نیاز زیادی به مطالعات هواشناسی دارند.
با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.
بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است.
حدس می زنید شیر اولین کسی را که اخراج کرد که بود؟
البته مورچه ”
زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار کردن نداشت.“
به امید موفقیت برای کلیه مورچگان
ناشناس
   
ضرب المثل 2329
کلاهش پشم ندارد
از او نباید ترسید، دلیلی وجود ندارد که از او هراس داشته باشیم.
در زمان قدیم، نه چندان دور، در ایران صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس که کلاه پشمی به سر داشتند، کلاه پشمی پوستی بر سر می گذاشتند و از آن جایی که نظامیان مأمور نظم و نسق هستند، وقتی از دور پیدا می شدند مردم خود را جمع و جور می کردند که مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامی افسر نبود به هم می گفتند: این که افسر نظامی نیست، کلاهش پشم ندارد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2563
تو می دانی
عشق ها کجا پیاده می شوند؟
همان ها که قطار ها را عاشق می برند
و...
خالی بر می گردانند!

این قطارها که حرف نمی زنند
فقط "هو" می کنند و
"چی چی"؟؟؟ پرسان
خودشان را به آن راه می زنند...
من
دقیقا
نشانی همان راه را می خواهم!

آهای!
کسی این قطار ها را مقر بیاورد...
کسی عاشق ها را برگرداند...
این شهر
بی عشق
پر دود...

آهای!
کسی زبان این قطار ها را بلد نیست؟!!!
ناشناس
   
نکته 2370
فاجعه ای به نام نوکیسگی!!
نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:
قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.
لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند.
عده ای نوکیسگان امروزی را " جاهلان پورشه سوار" می نامند.
نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند. این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.
آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند. یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند.
نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است.
از این روست که عده ای نوکیسه ها را " جاهلان پورشه سوار " می نامند.
اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم.
ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی ان ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند. عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.
بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند. زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند.
اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.
فاجعه آغاز شده است.
شما صدایش را نمی شنوی؟
دیگران
   
دانستنیها 1140
تقارن جالبی است؛ ناصرالدین شاهِ ما و امپراتور مِی‌جینِ ژاپن در یک زمان به اروپا رفتند؛ اروپایِ پیشرفته و صنعتی. قرار بود این سفر، نگرشی تازه برای زمامداران دو کشور به‌وجود بیاورد. مِی‌جین از سفر که بازگشت، سه هیات با سه ماموریت ویژه به اروپا فرستاد. یک گروه مسئول بررسی و کنکاش در نظام آموزش و پرورش چند کشور مثل بلژیک، هلند، آلمان، فرانسه شد. گروه دوم مسئول بررسی قانون اساسی این کشورها و نحوۀ اجرایی شدن آن شد و گروه سوم هم ماموریت یافت تا صنایع جدیدی که در اروپا متداول شده بود را فرا گیرند. به‌هر سه گروه البته ماموریت ویژه «بررسی نظام حکومتداری کشورها» نیز محول شد. اما رهاورد ناصرالدین‌شاه از سفر به اروپا، سه دستور عجیب بود. او سالن نمایش «آلبرت هال» را در لندن دید و دستور داد تا با الگوبرداری از آن، «تکیه دولت» را در تهران احداث کنند و در آن گروه‌های تعزیه هنر خود را به‌نمایش بگذارند! دستور دومش این بود که به‌رسم رقصنده‌های اروپایی، زنان حرمسرا، دامن‌های چین‌دار بپوشند. و سومین دستور این که «سرسره» وارد کشور کنند ......(احتمالا شما هم از این تفاوت فکر شوکه شده‌اید و بی‌اختیار می‌خندید) امپراتور مِی‌جین با تکیه بر گزارش‌های سه‌هیات، در اولین قدم ژاپن را به‌هشت قسمت تقسیم کرد، در هر قسمت 200مدرسه، 30دبیرستان و یک دانشگاه تاسیس کرد و عجیب اینکه در همان‌سال‌ها در ایران، حسن رشدیه برای تاسیس مدرسه به فلاکت و بیچارگی دچار شده بود و مدارسش را تخریب می‌کردند و از ترس، از شهری به‌شهر دیگر پناه می‌برد و نهایتا با این تعقیب و گریزها موفق شد 15مدرسه بسازد.
جالب اینکه تفاوت‌های ژاپن و ایران همچنان ادامه دارد.ژاپن با سرعت بسیار حرکت می‌کند و قرن‌ها از ما جلوترند...
ناشناس
   
نکته 1111
برای آزادی لازم نیست آسمان و زمین بخرید ، تنها خودتان را نفروشید.
ماندلا
دیگران
   
تلنگر 956
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
دل نوشته 2530
كسي چه مي داند

من امروز چندبار فرو ريختم

چندبار دلتنگ شدم

از ديدن كسي كه

فقط پيراهنش شبيه تو بود

گاهي اوقات حسرتِ تكرارِ يك لحظه

ديوانه كننده ترين حس دنياست ...
ناشناس
   
دانستنیها 155
با این 13 ماده غذایی، شکمی تخت داشته باشید.
اگر می خواهید شکمی تخت داشته باشید و همیشه خوش اندام بمانید، این مواد غذایی را امتحان کنید.
1. جو دو سر
جو دو سر سرشار از فیبر است و ساعت ها در معده شما باقی می ماند. شما می توانید آن را با توت، شیرین کنید.
2. بادام و آجیل
این مواد شما را سیر نگه می دارند و باعث کوچک کردن شکم تان می شوند. تحقیقات نشان می دهد افرادی که آجیل می خورند مدت زمان بیشتری از آنهایی که برنج می خورند، سیر می مانند. برای سیر ماندن در طول روز، 24 عدد بادام بخورید. از مصرف آجیل های شور نیز خودداری کنید زیرا سدیم زیاد، فشار خون را بالا می برد.
3. پودر پروتئین
این ماده تنها مخصوص ورزشکاران نیست! پودر پروتئین حاوی اسید آمینو است که چربی ها را می سوزاند و در ساخت ماهیچه موثر است. دو قاشق چای خوری از این ماده را به اسموتی خود اضافه کنید و از فواید مواد مغذی و سالم آن لذت ببرید. برای درست کردن اسموتی، میوه، ماست و شیر کم چرب را با پودر پروتئین مخلوط کنید.
4. روغن زیتون
هر کسی به مقدار کمی چربی برای کنترل گرسنگی احتیاج دارد. از اسید چرب تک‌سیرنشده مانند روغن زیتون یا کانولا مصرف کنید. این مواد کلسترول شما را کنترل و شما را سیر نگه خواهد داشت. روغن های هیدروژنه را نیز از رژیم غذایی خود حذف کنید زیرا با چربی های ترانس ناسالم ساخته شده اند.

5. توت
توت سرشار از فیبر است. یک فنجان از این ماده تنها 6 گرم کالری دارد.
6. تخم مرغ
تخم مرغ شامل ویتامین ب12 است، ویتامینی که چربی های بدن را از بین می برد. تحقیقات نشان داده افرادی که روزانه برای صبحانه تخم مرغ مصرف می کنند، بیشتر از آنهایی که نان های شیرین می خورند، وزن کم می کنند. اگر کلسترول بالایی دارید، قبل از مصرف با پزشک مشورت کنید.
7. حبوبات
حبوبات کالری کم اما فیبر زیادی دارند که در کاهش وزن موثر است. هفته ای یک بار به جای گوشت، حبوبات مصرف کنید. در این صورت شما مقدار زیادی چربی از رژیم تان حذف و فیبر را جایگزین آن خواهید کرد.
8. ماهی و گوشت بدون چربی
بدن شما هنگام هضم پروتئین کالری بیشتری نسبت به کربوهیدرات و چربی می سوزاند. اگر می خواهید چربی اشباع شده کمتری دریافت کنید، ماهی بخورید. سالمون و ماهی تن انتخاب های خوبی هستند. این مواد حاوی امگا 3، از استرس که خود عامل چربی شکم است، جلوگیری می کنند.

9. غلات
اگر می خواهید گرسنه نشوید، غلات مصرف کنید. فیبر موجود در این مواد شما را سیر نگه می دارد.
10. سبزیجات سبز رنگ
سبزیجاتی مانند اسفناج و بروکلی سرشار از فیبر زیاد و کالری کم هستند. قبل از وعده های غذایی خود، سالادی با سبزیجات سبز رنگ درست و مصرف کنید.
11. کره بادام زمینی
چه کسی فکرش را می کرد که این ماده خوشمزه، چربی شکم را از بین ببرد؟ کره بادام زمینی سرشار از نياسين (ویتامین ب3) است، ویتامینی که هضم غذا را سرعت می بخشد و چربی شکم را نیز از بین می برد. فقط باید مراقب مقدار مصرفی آن باشید. از آنجا که این ماده چربی زیادی دارد، مصرف تنها 2 قاشق غذاخوری از آن در روز توصیه می شود. تا جایی که می توانید کره بادام زمینی خانگی مصرف کنید زیرا در کره های بادام زمینی که در بازار به فروش می رسند، شکر اضافه شده است.
12. لبنیات
کلسیم چربی ها را از بین می برد. فقط یادتان باشد که لبنیات کم چرب یا بدون چرب مصرف کنید.
13. آواکادو
علاوه بر چربی های سالمی که در این ماده وجود دارد، آواکادو منبع فیبر (11 تا 17 گرم در یک عدد آواکادو) و یکی از بهترین مواد غذایی برای جلوگیری از گرسنگی است.
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com