شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1465
کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید
آن را پیش خودتان نگهدارید ..........!
ناشناس
   
نکته 1356
تمام چیزهایی که در زندگی دوست دارم یا خلاف قانونه یا چاق کننده است !
٠•●ஜ آلفرد هیچکاک ஜ●•٠
دیگران
   
عاشقانه ها 2664
گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاهی عـــاشـــــق مـی شـــونــــد…!!!
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِچـــراغــهای
بــــی احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 770
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمال كاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خون درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.
عرفان نظرآهاری
دیگران
   
دل نوشته 1036
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
عاشقانه ها 892
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
تلنگر 249
اگر خاطر خواه زیاد داری معنیش این نیست که فوق العاده ای
شاید خیلی ارزون قیمتی...!
ناشناس
   
تلنگر 3153
دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!
رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
ناشناس
   
پند و اندرز 1997
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
ناشناس
   
اشعار 4124
خلوتگۀ راز

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم
به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم

سراسر نقش هستی آیۀ عشقست
که شاهانرا سرکویش گدا دیدم

چنان مست و خراب بادۀ عشقم
نمیدانی درین مستی چها دیدم

به عرشم میبرد عشقی جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم

درون سینه ام خورشید می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم

ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از نورو صفا دیدم

به ملک دل بیا خلوتگه رازست
که آنجا طور عشق آ شنا دیدم

سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم
فکرت
   
نکته 1373
هرگاه زندگی را جهنم دیدی، سعی کن پخته از آن بیرون آیی...
سوختن را همه بلدند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2566
چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت
*

"الیزابت برت براونینگ"
دیگران
   
نکته 3636
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم؛ ما حتی بر کره ی زمین هم زندگی نمی کنیم. منزل حقیقی ما، قلب کسانی است که دوستشان داریم...
کریستین بوبن
دیگران
   
نکته 880
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند :
آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را به وجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان ، یعنی در ایرلند، که سال هاست با شما در جنگ و ستیز است، انجام دهید؟ وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم .
خبرنگار سوال می کند : این دوابزار چیست؟
چرچیل در پاسخ می گوید: "اکثریت نادان و اقلیت خائن"
اوریانا فالانچی
   
عاشقانه ها 1575
رفت از برم ولیک فراموش من نشد
در جان من شد ارچه هم آغوش من نشد
زهر فراق او همه شب سوخت جان من
شیرینی لبش چه کنم نوش من نشد
مردم برای او همه شب وای من دریغ
حتی برای لحظه ای مدهوش من نشد
از جور وبی وفایی خوبان روزگار
افسانه ها شنیدم ودر گوش من نشد
ناشناس
   
دل نوشته 468
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
قیصر امین پور
   
دل نوشته 2118
آن روزها که بوتاکس حالت چشم هایمان را عوض نکرده بود
و عمل های جراحی گونه هایمان را برجسته و بینی هایمان را کوچک،
و لب هایمان با ژل های موقتی پف نمی کرد
آن روزها که ابرو و مژه و ناخن و سینه و موی مصنوعی نداشتیم؛
آدم های آرام تری بودیم
وسواس زیباتر شدن نداشتیم
خودمان بودیم
و چشم هایمان وقتی زن زیبایی می دید سرشار از تحسین می شد نه تعجب ...
آن روزها مردهایمان نه دغدغه بزرگ کردن عضله داشتند نه ابرو برمیداشتند نه گوشواره می انداختند نه عمل های زیبایی می کردند
اما پای قول و قرارهاشان محکم تر می ایستادند
چشم شان به اینهمه زیبایی های مصنوعی زنان عادت نداشت
سلیقه هاشان هم فرق داشت و تو آنقدر در مقابل اشتیاق نگاه مرد کنار دستی ات به صورت و بدن مصنوعی زن دیگر احساس حقارت نمی کردی...
مردهایی که از دیدن این تغییرات در خانم های دیگر لذت می برند اما آن را برای همسر خود نمی خواهند...
قبل تر ها چهره ها هویت داشت
و هر چهره منحصر به همان فرد بود ولی حالا زن ها و مردها شبیه زیاد دارند در اجتماع....
کاری نمی شود کرد موجی راه افتاده و خیلی ها دارند سوار این موج زیباتر و جذاب تر می شوند....
مخالف عمل های زیبایی نیستم اما
هر جور فکر می کنم قبلتر ها از خودمان راضی تر بودیم انگار
این روزها وسواس بیش از حد پیدا کرده ایم به ظاهرمان
هر چه تلاش می کنیم باز در ظاهرمان یک نقطه ای هست که به نظرمان ناجور است و ما باید اصلاحش کنیم
باطنمان هم که خیلی مهم نیست چون جلوی چشم نیست
ناشناس
   
نکته 1340
شاید قلبی گشوده بزرگترین هدیه ای باشد که می توانیم به دیگران ببخشیم.
رابین ویلر
دیگران
   
نکته 176
از روانشناسی پرسیدند بهترین الگو برای پیروزى چیست ؟
گفت :کودکان بهترین الگو هستند .
گفت :کودکان که هیچ نمی دانند .
گفت :
سخت در اشتباهید .
کودک چهار خصوصیت دارد که نباید هیچگاه فراموش کرد ....
اول اینکه
بی دلیل همیشه شاد هستند .
دوم اینکه
همیشه سرشان به کاری مشغول است .
و سوم
وقتی چیزی را میخواهند تا بدست نیاورند دست از اصرار بر نمی دارند.
و سرانجام اینکه ..
براحتی
گریه می کنند .
امروز یه چیز جدید یاد گرفتم..بد نیست برای شما هم بنویسم:
معنی فرزند چیست؟
فرزند ترکیب دو واژه است..
فر به زبان زرتشت به معنی شکوه
و زند به معنی زندگی است و فرزند یعنی
شکوه زندگی
ناشناس
   
دل نوشته 1990
ﮐﺎﺵ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ , ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ...
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻏﻤﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ !!
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺪﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ .
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩﯾﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ اند.
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ , ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ..
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
بودنش عادتی است مثل نفس کشیدن!خدا را می گویم...همیشه همراهت...: در حضور خارها هم میشود
یک یاس بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از احساس بود . . .
می شود حتی
برای دیدن پروانه ها . . .
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود . . .
دست در دست پرنده . . .
بال در بال نسیم . .
ساقه های هرز این اندیشه ها را
داس بود . . .
کاش می شد
حرفی از " ای کاش "
ها هرگز نبود . . .
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود . . .!!
ناشناس
   
نکته 1131
چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن. از خانه بیرون رفتم.
داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت، "مامان، من اینجام."
معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.
وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم به هر زحمتی که هست رد بشوم، جا خورد.
چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم، "هی رفیق، اسمت چیه؟" تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد، "اسم من دِنی است و با مادرم خرید می کنم."
گفتم، "عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دِنی بود؛ ولی اسم من استیوه."
پرسید، "استیو، مثل استیوجابز؟"
گفتم، "آره؛ چند سالته، دِنی؟"
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید، "مامان، من چند سالمه؟"
مادرش گفت، "پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن."
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجّه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت.
مادر دنی آشکارا متحیّر بود و از من تشکر کرد که کمی صرف وقت کرده با پسرش حرف زده بودم.
به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند.
به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که خداوند الهام کرده باشد!!!
به او گفتم که در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ امّا، "رُزهای آبی" خیلی نادرند و باید به علّت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند.
میدانید، دِنی رُز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس ننماید،در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت، "شما کیستید؟"
بدون آن که فکر کنم گفتم، "اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ اما شکی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم."
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت، "خدا شما را در پناه خویش گیرد!" که سبب شد اشک من هم در آید.
*******
آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رُز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟
اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که به فضل الهی، این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید.
آن رُز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد.
همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش ارزش داشته باشد.
ساده زندگی کنید؛ عمیقاً توجّه نمایید، با محبّت سخن بگویید، بقیه اش را به خدا واگذارید...
....گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.
شاتوبریان
   
اشعار 4100
ببین عشقت چه افسـونم نمــوده
بیـــابــان گــرد و مــجنــونـم نـموده
نمــیـدانــم تو ای لیــلا کــجــایـی
غـــم دوری جـگــــرخــونــم نـموده
فکرت
   
گلایه 1946
بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖ
ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻨﺶ ﺯﺧﻤﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺞ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺍﺑﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ
ﮐﻤﯽ ﺧﺸﻤﺖ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﯾﺪ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﺴﻞ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺧﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ
ﺩﺭﻭﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ
ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺯﺩ
ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ
ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭد..
ناشناس
   
اشعار 4029
جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
دل نوشته 3142
در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم

آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

دنیا همه اش مال شما شاد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم

دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم
ناشناس
   
حکایت 1220
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﻫﻮﺍ ﺧﻴﻠﯽ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﻭﺗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺩﻳﺪﻧﺪ .
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺷﻜﺎﺭﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ،
ﻭ ﺟﺎﻡ ﻃﻼﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﺏ ﺑﻨﻮﺷﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺯﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻳﺨﺖ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ،
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺧﻴﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ،
ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮﯼ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﻡ ،
ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ:
ﭼﻨﮕﻴﺰ ﺟﻬﺎﻧﮕﺸﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﺮﺁﻳﺪ ؛
ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﻪ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻣﺴﻴﺮ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﯼ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﻤﯽ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﺏ
ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﻦ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﮔﺸﺖ .
ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯼ ﻃﻼﯾﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻴﻦ ﺳﺎﺧﺖ ،
ﺑﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﻬﺎﻳﺶ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ :
ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ؛
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﺪ .
ﺭﻭﯼ ﺑﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ :
ﻫﺮ ﻋﻤﻠﯽ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺧﺸﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﺑﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﺍﺳﺖ ...
ناشناس
   
دانستنیها 709
آیا می دانستید....
در سال 1880 میلادی ملکه ی تایلند جلوی چشمان خدمتکارانش غرق شد ، چون که آنها اجازه ی دست زدن به ملکه را نداشتند
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
نکته 3007
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
عاشقانه ها 2059
باز هوایی شده ام‌ رو به هوایم بتاب
ماه قشنگم هوس ات از دل من برده تاب
باز هوایی شده ام‌ نم نم‌ باران گرفت
خاطره ی آنشب ابری به فضا جان گرفت
از پس هر پنجره باران به تماشا نشست
عکس رخت در نظرم‌خنده‌کنان نقش بست
وسوسه ی بوسه ی داغت به دلم‌ چنگ زد
رنگ لبت بر لب خاکستریم رنگ زد
باز شد اندازه ی تو‌حلقه دستان من
سست شد از لمس تنت پایه ی ایمان من
خواب جوابم‌ندهد چون که‌خیالت نرفت
از دل من‌ثانیه ایی شوق وصالت نرفت
پلک که بر هم‌بزنی پلک‌گشایی به ناز
چشم‌که بر هم‌بنهم رخ بنمایی تو باز
عطر تو پیچید دلم ریخت کجایی کجا
یا که نشانی بده یا زود به سویم بیا
ناشناس
   
حکایت 2902
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت:
*
*
*
*
“از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟”
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: “جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!”
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: “تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!”
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب‌های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر درآورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: “این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. این جا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی، و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!”
ناشناس
   
دل نوشته 2530
كسي چه مي داند

من امروز چندبار فرو ريختم

چندبار دلتنگ شدم

از ديدن كسي كه

فقط پيراهنش شبيه تو بود

گاهي اوقات حسرتِ تكرارِ يك لحظه

ديوانه كننده ترين حس دنياست ...
ناشناس
   
تلنگر 1024
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
دل نوشته 1522
شب هجران نمی دانم ز پی دارد سحر یا نه ؟
وگر دارد سحر ، آهِ سحر دارد اثر یا نه ؟
به روز بد مرا زآغاز کار افکند ، عشق ، اما
نمی دانم که خواهد داشت روزی زین بتر یا نه ؟
اگر بی تابی خود در فراق آن سفر کرده
نویسم سویش ، آیا خواهد آمد از سفر یا نه ؟
وگر دانم نخواهد آمدن ، چون نامه بنویسم
ندانم راه خواهد برد مرغ نامه بر یا نه ؟
وگر از سوز دل انشا کنم مکتوب ، حیرانم
که خواهد سوخت مرغ نامه بر را بال و پر یا نه ؟
وگر قاصد برد مکتوبی از من سوی او پنهان
ز مضمونش دهد یارب رقیبان را خبر یا نه ؟
وگر خواند نهان از دشمنان غمنامه ام ، آیا
دهد رخصت که بوسم درگهش بار دگر یا نه ؟
وگر افتد گذارم برسر کویش ، در این فکرم
که دربانان برویم باز می بندند در یا نه ؟
وگر دربان دهد راهم ، ز بیم غیر آنجا هم
نمی دانم توان گردیدنش بر گرد سر یا نه ؟
وگر گِرد سرش گردم ز یاری و سپارم جان
ندانم افتدش بر نعشم از رحمت نظر یا نه ؟
وگر ( آذر ) سپارد جان به خاک کوی او ، یاران
ندانم افتدش بر تربتم گاهی گذر یا نه ؟
آذر بیگدلی
دیگران
   
عاشقانه ها 73
عاشق شده ام بر تو
تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم.....؟
یا از در رسوایی؟
نظامی گنجوی
   
آرزوها 738
کاش میشد...آدمی گاهی...فقط گاهی!!!
به اندازه نیاز بمیرد...
بعد بلند شود...
آهسته آهسته...
خاکهایش را بتکاند...!
اگر... دلش خواست!!
برگردد به زندگی...
دلش نخواست... بخوابد تا ابد...
خسرو شکیبایی
   
نکته 53
مردانگی جنسیت سرش نمیشه
معرفت که نداشته باشی نامردی
ناشناس
   
نکته 2925
بهار آمد در آغــوش گل سرخ
دل ازکف داده مدهوش گل سرخ
شــد از دیبای زیبای بهشتی
نگارین جامـه تنپوش گل سرخ
ز مروارید شبنـــم گوشواری
نسیـم آویخت بر گوش گل سرخ
یدبیضای حـور آورد و افکند
ردای نقــره بر دوش گل سرخ
زمین صحرابه صحرادشت تادشت
بهشت آیین شداز جوش گل سرخ
سرود روشن خورشیـد عشق است
تبسّمهــای خـامــوش گل سرخ
نوای بلبل شیــدا ز سر برد
به هنگام سحــر هوش گل سرخ
نویـــد «لذةللشّاربین» است
کنار چشمـــه ی نوش گل سرخ
زیارت نامه ی دلهای سبزاست
ترنّمهــای چـــاووش گل سرخ
نسیم صبــح فروردین خدا را
چه نجوا کرد در گوش گل سرخ
کــه تصنیف سپید آشنـــایی
نخواهد شـد فراموش گل سرخ
عباس خوش عمل کاشانی

دیگران
   
گلایه 1476
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای
دل جای توست اگر چه دل از ما گرفته ای
ترسم به عهد خویش نپائی و بشکنی
آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای؟
بگذار تا ببینمش اکنون که می رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟
ناشناس
   
تلنگر 2122
من
ایرانی
نیستم
چون بجای
درود
میگویم سلام و بجای بدرود
میگوییم
خداحافظ
*****
من
ایرانی
نیستم چون روز کوروش بزرگ
را
نمیدانم (7 آبان ) چون این روز
فقط در
تقویم کشور من ثبت نشده
است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عربها
به من آموختند به خوراک
بگوییم
غذا،در حالی ک خودشان به
ادرار شتر
میگویند غذا و من هم
تکرار
میکنم
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
برای شمارش خودمان بجای
تن از نفر
استفاده کنیم که واحد
شمارش
حیوانات است
*****
من
ایرانی
نیستم چون عربها به من
آموختند
که بجای گفتن واق واق سگ
بگوییم
پارس که نام وطنمان است
*****
من ایرانی
نیستم
چون عرب
ها به من آموختن دیوث یک
صفت زشت
است, در حالیکه نام یکی از
سرداران
ایرانی بوده که درحمله
اعراب به
ایران تعداد زیادی از
سربازان
عرب را به هلاکت رسانده
است
***
من
ایرانی
نیستم چون
اعراب بمن آموختند
بگویبم
شاهنامه آخرش خوش است چون
در آخر
شاهنامه ایرانیان از اعراب
شکست
میخورند
ناشناس
   
حکایت 2182
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!
مرد دخترک رو بخاطر اینکارسرزنش کرد و دختر کوچولو اون شب باناراحتی به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ،
دید که دخترک بالای سرش نشسته
و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!!
مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه
و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی
تولد اون استفاده کرده.
با شرمند گی دخترش رو بوسید
و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد.
اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!!
مرد به دخترش گفت که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!
! باید توش یه چیزی میذاشتی .
ومی گوید می خواهی مرا گول به زنی. !!!».
. دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد..
و گفت :
اما این جعبه خالی نیست من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم
تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی.
.
از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت
و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد
و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت.
.
هدیه کار خودش رو کرده بود
ناشناس
   
نکته 1837
ما باید برای خوشبخت زیستن، موقعیت های مناسب ایجاد كنیم، نه اینكه در انتظار آن باشیم.
فرانسیس بیکن
   
حکایت 869
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
ناشناس
   
نکته 2458
می گویند : شب سیاه است ، من دیده ام سیاه تر از جدائی نیست

می گویند : مرگ سخت است ، اما سخت تر از بی وفائی نیست

می گویند : زهر تلخ است ، من چشیده ام ، اما تلخ تر از تنهائی نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها 976
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی....
ناشناس
   
نکته 2923
ای فاقد شم اقتصادی

در جامعه، آدم زیادی

محکوم به سرنوشت محتوم

در کسوت کارمند محروم

سی سال، شبانه‌روز، کندی

جان، تا که به ریش خود نخندی!

مانند شکر، در آب، تحلیل

رفتی، پسر تو کرد تحصیل

مو، گشت سپید، بر سر تو

از بهر جهیز دختر تو

یک عمر، مواجب اداره

دادی همه بابت اجاره

نه کفش و نه جامه نوت بود

گر بود، دوچرخه خودروت بود

نه سکه، نه اسکناس داری

یک دست فقط لباس داری

آنی که نخورده میوه فصل

یک وعده سیر نسل در نسل

گاهی که غذای سیر خوردی

نان جو بی‌پنیر خوردی

روزی که غذا عدس پلو بود

ریشت به هزار جا گرو بود

تفریح تو در جهان فانی

بوده‌ست فقط کتابخوانی

سودی که تو را کتاب آورد

این بود که چشمت آب آورد!

در دوسیه سوابق تو

یک حکم نبود لایق تو

آورد زمانه در ستوهت

نفزود به پایه و گروهت

آقای شریف کارفرما

یک دفعه نگفت: هان! بفرما:

این کیسه برنج توی انبار

منهای حقوق، مال سرکار

پاداش خلوص و صدق و صافی

کی داد تو را حقوق کافی؟

تا آن که برای روز پیری

هنگام کهولت و اسیری

در چنته خود کنی پس‌انداز

تا خود نشوی به فقر دمساز

هر چند به دوره تقاعد

فقر است هماره در تصاعد

از کار تو روزگار بی پیر

بنگر که چگونه کرد تقدیر

پا بست و دهان، گشاد دستت

دفترچه بیمه داد دستت

با تیر بلا نشانه‌ات کرد

راهی به مریض‌خانه‌ات کرد

افزود تو را به جمع آفات

با پوکی استخوان، پروستات

همراه فشار خون، رسیده

در خون، نمکت به آب دیده

توی شکم تو کرده بلوا

با سنگ مثانه سنگ صفرا

با قند و کلسترول که داری

کی پلک به روی هم گذاری

یک گوشه دلت، هزار زخم است

سرتاسر چهره تو اخم است

عمر تو رسیده فوق پنجاه

ایام حیات گشته جانکاه

از فرط فشار و نادرستی

هر عضو شده دچار سستی

مفلس شده‌ای در این زمانه

نه خرج عمل(!) نه خرج خانه

آنی که ز فرط بد بیاری

خود هم شده‌ای ز خود فراری

ای بوده هماره یار «شاطر»

چون او به زمانه بار خاطر

در زندگی‌ای چنین اسفبار

خود را زچه کرده‌ای بدهکار

در شرع اگر چه فرض، قرض است

اما نه برای چون تو فرض است

این گونه که زیر بار وامی

معلوم بود که بی دوامی

گیرم به سلامتی چو مُردی

تشریف از این دیار بردی

غیر از بدهی که می‌گذاری

میراث گرانبها چه داری؟

القصه در این اواخر کار

در وادی قرض، گام مگذار

بر بند دو دیده طلب را

بنشین، بشمار روز و شب را

آنگونه بزی که در خورند است

شایسته فرد کارمند است

اینجا که به ارزنی نیرزی

نگذار به گور خود بلرزی!
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
تلنگر 3631
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه
منظره‌ای روبروشد؟
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کنه
ناشناس
   
نکته 2332
وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال 690 قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن 82 سالگى درگذشت...
عبید زاکانی
   
حکایت 3613
روزی روزگاری، شبان جوانی بود با گله ای از بزها و گوسفندان. صبح خیلی زود گله را از شهر بیرون میبرد و شامگاه به شهر باز میگرداند. وقتی در حال مراجعت بودند، به نهری از آب رسیدند که هر روز یکی از بزهای چابک از روی آن می پرید و بقیه گله از او پیروی میکردند. امّا آن روز بعد از ظهر، بز کنار نهر آب ایستاد و ابداً حاضر نبود تکان بخور. آب شفّاف و جاری بود. شبان بیچاره هرچه کوشید بز ابداً از او اطاعت نکرد. بعد، شبان شروع کرد به کتک زدن بز که شاید درد را احساس کند و سعی نماید او را از کتک زدن باز دارد و از نهر آب بپرد. امّا ابداً مؤثّر واقع نشد.

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد ..! او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان ...
عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.
آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد..
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد..
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت
: تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد. به محض آن که بت نفس خود را بشکند، از هر مانعی عبور کند و ترقّی نماید ...
ناشناس
   
دانستنیها 244
این غذاها را دوبار گرم نکنید.

این غذاها را دوبار گرم نکنیدبه گفته متخصصان نگه داری باقیمانده غذاها و گرم کردن مجدد آنها خطرات جدی را برای بدن به بار می‌آورد.
غالبا دیده می شود که افراد باقیمانده غذای خود را فریز کرده و بعدها مجددا آن را مصرف می کنند.
اگرچه در برخی موارد، این کار قابل قبول است اما گاهی سلامتی افراد را تهدید می کند.
واقعیتت این است که برخی غذاهای خاص پس از دوباره مصرف کردن هیچگونه ارزش غذایی ندارند.

1) چغندر
این سبزی حاوی نیترات بوده و برای سلامتی مفید است چغندر پس از مصرف دوباره خطرناک نمی‌باشد اما بهتر است که به صورت سرد مصرف شود.
2) مرغ
خوردن گوشت مرغ پس از یک روز می‌توانند بسیار خطرناک باشد چرا که ترکیب پروتئین تغییر کرده و مشکلات گوارشی را به بار می‌آورد. از آنجا که مرغ نسبت به گوشت از پروتئین بیشتری برخوردار بوده لذا بهتر است که به طور سرد مصرف شود.
اگر لازم باشد بهتر است که در دمای کم و در طولانی مدت گرم شود.
3) سیب زمینی
این ماده غذایی ارزش غذایی بالایی داشته و برای بدن مفید است. اما اگر سیب زمینی برای بار دوم گرم شود ارزش غذایی خود را از دست داده و ایجاد سم دربدن می‌کند.
4) قارچ
این ماده غذایی یکی از شناخته شده ترین مواد بوده که تحت هیچ شرایطی نبایستی برای دومین بار گرم شود، چرا که ترکیب پروتئین آن پس از گرم شدن دوباره تغییر خواهد کرد و مشکلات بهداشتی چون مشکلات گوارشی را برای فرد به همراه خواهد داشت. در صورت لزوم سرد مصرف کنید.

5) اسفناج
گرم کردن مجدد اسفناج می‌تواند بسیار خطرناک باشد این سبزی حاوی درصد بالایی نیتراتها می‌باشد که پس از گرم کردن مجدد به نیتریت تبدیل می‌گردد و ایجاد سرطان در بدن می‌کند اسفناج را بلافاصله پس از پختن مصرف کنید.
6) تخم مرغ
این ماده غذایی زمانی که در معرض دمای بالا قرار می‌گیرد ایجاد سم در بدن می‌کند. گفتنی است که این اتفاق شامل غذاهایی که در پخششان از تخم مرغ استفاده شده است، نمی شود. لذا از گرم کردن مجدد آن بپرهیزید.
7) کرفس
این سبزی کاربرد زیادی در پخت سوپ دارد. لازم به ذکر است که کرفس نیز حاوی نیترات بوده و در صورت گرم شدن مجدد به ماده خطرناک تبدیل می شود لذا اگر در پخت سوپ از آن استفاده می‌کنید، به هنگام مصرف دوباره کرفس آن را جدا کنید.
در پایان باید گفت که حتی نوع گرم کردن غذا نیز بسیار حائز اهمیت است چرا که امروزه افراد به طور چشمگیری از مایکروویوها برای گرم کردن و پخت غذای خود استفاده می‌کنند و غافل از عوارض آن هستند.
ناشناس
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
نکته 2363
نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم..
، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردها دریغ کنند...
آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد...
چارلی چاپلین
   
نکته 2865
هر صبح در بازار دنيا
به "خوشبختی"
چوب حراج مي زنند ..
اینکه ما قدم برنمیداریم و قیمت پیشنهاد نمیکنیم ؛
داستان دیگریست ...
"خوشبختی" پیداکردنی نیست ،
بدست آوردنيست ...
اگر روزت را با اولویت های بالای زندگیت آغاز نکنی ،
اولویت های پایین ، دنیای تو را پر خواهد کرد ..
ناشناس
   
دانستنیها 350
خواص شلغم ، کالری شلغم

شغلم از گیاهان ریشه داری است که ضمن طعم تلخ و تندی که دارد دارای خواص سلامتی بسیار زیادی است. هم ریشه و هم برگهای این گیاه قابل مصرف اند اما برخلاف تصور عموم در برگ های آن خواص و فواید بیشتری متمرکز شده است.

خواص شلغم
• شلغم به علت دربرداشتن درصد بالای آنتی اکسیدان ها و فیتو ریزمغذی ها در پیشگیری از سرطان و رشد تومورها به خصوص سرطان ریه و روده بزرگ بسیار موثر است.
• شغلم به علت خواص ضد التهابی که دارد به سلامت قلب کمک می کند و همچنین حاوی مقادیر خوبی از فولات و ویتامین B است که برای سلامت سیستم قلبی عروقی ضروری هستند.
• شغلم به علت داشتن ویتامین K و امگا 3 درای خواص ضدالتهابی بسیار خوبی است که سبب کاهش خطر ابتلا به بیماری قلبی، آرتریت و سایر بیماری هایی که به التهاب مزمن همراه است، می شود.
• برگ شغلم به علت مقادیر بالای فیبر به سلامت دستگاه گوارش کمک می کند برخی از تحقیقات نشان می دهد گلوکوزینولات موجود در آن در پردازش باکتری های هلیکوباکتر به معده کمک می کند.
• مقادیر بالای کلسیم و پتاسیم در شغلم به سلامت استخوان ها و پیشگیری از بیماری هایی مانند پوکی استخوان کمک می کند.
• شلغم به علت مقادیر بالای فیبر و کالری کم به افزایش متابولیسم و سلامت رودها کمک می کند و برای کاهش وزن بسیار مناسب است.

میزان کالری و ارزش غذایی در 100 گرم شلغم
کالری کل: 28
کالری حاصل از چربی: 1
چربی کل: 0.1 گرم
چربی اشباع شده: کمتر از 0.1 گرم
کلسترول :0
سدیم : 67 میلی گرم
کربوهیدرات کل: 6.4 گرم
فیبر : 1.8 گرم
شکر: 3.8 گرم
پروتئین: 0.9 گرم
کلسیم: 30 میلی گرم
پتاسیم: 191 میلی گرم
ناشناس
   
اشعار 4032
داغستان دل

بر زمین خشک دلم ؛

کز جفایت خاره زاراست –

گریه می کارم

تا مگر کز داغستان دلم –

لاله روید؛

وتوآیی ؛

گلدسته سازی .

ومن ؛

دل خوش ازاین که-

داغ های دلم را-

چیده چیده رفتی.
فکرت
   
دانستنیها 246
هر میوه رو چطوری نگه داریم دیرتر خراب شه؟

میوه‌های تازه عمر طولانی ندارن، اما با نگهداری مناسب می‌شه اونا رو زمان زیادی تَر و تازه نگه داشت.
درسته که شستن میوه‌ها بعد از خرید خیلی کار مفرحیه، اما این کار باعث می‌شه میوه‌ها زودتر خراب شن. رطوبت آب رشد کپک و پوسیدگی‌ها رو بیشتر می‌کنه. پس فقط قبل از مصرف میوه رو بشورید و بقیه میوه‌ها رو نشسته تو یخچال نگهدارید.
اگه سیب رو تو کیسه پلاستیکی و تو یخچال نگهدارید، اقلا ۶ هفته سیب تازه دارید.

نگهداری موز تازه یه ذره سخته، اما غیرممکن نیست. موز رو تو نایلون بذارید و جای خنک و پر سایه خونه نگهدارید. آویزون کردن موز تو یخچال هم راه خوبیه تا یک هفته موز تازه و زرد رنگ داشته باشید.
توت‌فرنگی، توت سفید و شاتوت رو هم تو یه ظرف شیشه‌ای که کف‌ش یه لایه دستمال حوله‌ای انداختید، نگهدارید. البته عمر توت خیلی کمه و بیشتر از ۴ روز تازه و خوشمزه نمی‌مونه.
خیار بوته‌ای هم جزو سیفی- میوه‌هاییه که اگه خوب نگهداری نشه خیلی زود طراوت و تردی‌ش رو از دست می‌ده. مگر اینکه خیارای نشسته رو تو یه قابلمه در دار آلومینیومی تو یخچال نگهدارید.

همین شیوه برای گیلاس هم کارایی داره و تا دو هفته سالم و تازه می‌مونه.
کیوی، انبه و مرکبات هم بدون هیچ زحمتی دو هفته تو یخچال سالم می‌مونن.
خربزه رو نزدیک سبزیجات اگه نذارید، تا ۳ هفته کیفیت‌ روز اولش رو حفظ می‌کنه.
هلو و شلیل رو تو یه لایه نازک کاغذ بپیچید. این‌جوری می‌تونید ۱۰ روز تو یخچال نگه‌شون دارید.
شاید سخت‌جون‌ترین میوه خونه‌تون انار باشه که اگه تو طبقه پایین یخچال و تو نایلون باشه تا دو ماه سرحال می‌مونه.
ناشناس
   
نکته 2834
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم 
ناشناس
   
تلنگر 2097
روزگار غریبی است ...
نمکدان را که پر می کنی توجهی به ریختن نمک ها نداری ...
اما زعفران را که می سابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!
حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالها می توان آشپزی کرد و غذا خورد ...

مراقب "نمک" های زندگی مان باشیم! ...
ساده، بی ریا و همیشه دم دست ...
که اگر نباشند وای بر سفره زندگی !!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2933
سالها در پی عشقی نگران می گذرم
بی خبر ساعت و اما به زمان می گذرم
سالها بوی خوش عشق نفس می گیرد
از کنار گل و ریحان نفسان می گذرم
از هوس بازی و عشق دگران می ترسم
از کنار می و میخانه چنان می گــذرم
از شب تار و دل سوته دلان می نالم
از در بز و گل کوزه گران می گـذرم
با نگاهی به گذشته من از آن بگذشتم
با شتاب قدم اسب دوان، می گــذرم
با لب سوخته ای همچو لب تشنه لبان
از سر چشمه آب دگران می گـــذرم
با تو ای همدم ای خورشیدم
از کنار مه و مهتاب عیان می گـذرم
با تو ای هستی من از همگان دل کندم
بی تو ای مستی من از دو جهان می گذرم
ناشناس
   
نکته 1365
میدانی دو گروه قادر به تغییر
افکارشان نیستند;
احمقها , و مردگان!
ناشناس
   
نکته 1345
غیر ممکن است هم عاشق بود و هم عاقل
فرانسیس بیکن
   
حکایت 1805
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
ناشناس
   
نکته 3108
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻏﻰ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ. ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﮏ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻔﺸﻬﺎﻱ ﮐﺎﺭﮔﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻍ ﮐﺎﺭ
ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﺭﺍ
ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﻭ ﮐﻤﻰ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻳﻢ !!!!...... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻴﺎ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻦ ...
ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﭘﻮﻝ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ ..... ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ
ﭘﻮﻝ ، ﻣﺨﻔﻰ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﻫﻤﻴﻨﮑﻪ ﭘﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻴﺌﻰ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﻭﺍﺭﺳﻰ ،ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ،ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﮑﺮﺕ .... ﺧﺪﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ
ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮑﻨﻰ .... ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻭﻳﻲ ﺑﻪ
ﻧﺰﺩ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺍﺷﮏ ﻣﻴﺮﻳﺨﺖ .... ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﮔﻔﺖ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﻌﻰ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﺖ ﺑﺒﺨﺸﻰ ﻧﻪ ﺑﺴﺘﺎﻧﻲ .....
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﮐﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﭽﻪ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪ.
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﻣﺠﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺘﻮﻥ ﻧﮕﯿﺪ .
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﻣﻐﺮﻭﺭﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ..........
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑن ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ "
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ " ﺩﺭﮎ ﻭ ﺍﺩﺏ "
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ …
ﺁﺩﻣﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﮐﻨﺪ !
ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﯾﻦ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ " ﺍﺳﺖ.
ناشناس
   
حکایت 2365
ازعزرائیل پرسیدند:
تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.
."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..
ناشناس
   
عاشقانه ها 420
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
ناشناس
   
نکته 1583
من آنقدر از هنر بهره دارم که بتوانم راحت از تخیلِ خود استفاده کنم. تخیل بسیار مهمتر از دانش است. دانش محدود است. تخیل دنیا را احاطه می‌کند.
آلبرت انیشتین
   
نکته 596
موقع خسته شدن به دو چیز فکر میکنم:
آنهایی که منتظر شکست من هستند تا به من بخندند
و
آنهایی که منتظر پیروزی من هستند تا با من بخندند
ناشناس
   
نکته 664
یادتان باشد
اگر زخمی خوردید
خوب مزه مزه اش کنید
حتما نمکش آشناست...
ناشناس
   
نکته 1591
من همواره اشاره کرده ام که مغز مثل یک کامپیوتر است و زمانی که ناتوان شود از کار کردن باز خواهد ایستاد. هیچ ملکوت یا جهان پس از مرگی برای کامپیوترهای خراب وجود ندارد، اینها داستانهایی زیبا برای انسانهایی است که از تاریکی می ترسند!
استیون هاوکینگ
   
ضرب المثل 829
اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار.
(ضرب المثل تركی)
ناشناس
   
نکته 794
من اشخاص زنده را آنهایی می دانم که مبارزه می کنند ،
بی مبارزه زندگی مرگ است.
ویکتور هوگو
   
شوخی 2032
تعدادی استاد دانشگاه آزاد رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیما
نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:
این هواپیما ساخت دانشجوهای شما ست ..!
وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!
همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود ..!
پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!!
استاد با خونسردی گفت :
اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه
ناشناس
   
دل نوشته 2825
هرکجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن، یاد من کن...
ناشناس
   
نکته 511
ساده لباس بپوش ! ساده راه برو!
ولی در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات را نشانه می گیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
حسین پناهی
   
گلایه 298
مادرم تعریف میکرد:
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيره
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفته
يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جون‌مون آروم گرم بشه
عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بياد
هلیم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه
هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
گوش مى‌خوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
انتظار معنا داشت
دقايق «سرشار» بود
هر چيز يك صبورى مى‌خواست ،تا پيش بياد،
تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...
حالا فهمیدی چرا این روزها کسی
قدردان نیست؟
????
ناشناس
   
لطیفه 4147
یکی اسبی به عاریت خواست،
گفت؛ دارم اما سیاه هست !
گفت؛ مگر اسب سیاه را
سواری نشاید شد؟
گفت؛ چون نخواهم داد
همینقدر بهانه بس است !
عبید زاکانی
   
تلنگر 3621
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2554
من
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم؛

وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی.
ناشناس
   
حکایت 2064
نارسیس نام جوان زیبایی است در اساطیر یونان که دختری
به نام اکو (انعکاس صدا یا به فارسی پژواک) بر او عاشق می شود
و چون جواب نامساعد می شنود نفرین می کند
که او عاشق کسی شود که هرگز نتواند به او برسد.
پس او روزی عکس خود را در آب می بیند
و برخود عاشق می شود.
هر روز بر لب برکۀ آب می آید و با خود نرد عشق می بازد
و شِکوه می کند
که آخر تو که با من دوستی: وقتی می آیم می آیی،
وقتی لبخند می زنم لبخند می زنی؛
پس چرا وقتی دستم را دراز می کنم تا دست تو را بگیرم
آشفته می شوی و از من می رمی.
نارسیس آن قدر در فراق خویش غصه می خورد
و اشک می ریزد تا می میرد.
پس حوریان و پریان صحرایی گرد او می آیند و می گویند
«حیف است چنین جلوه ای از زیبایی به زیرخاک رود.
بهتر است او را به گُلی تبدیل کنیم که پیوسته در کنار آب بروید
و عکس جمال خود را در آب ببیند.»
و او را به گل نرگس تبدیل می کنند.
(معنی نارسیس نیز «نرگس» است.)
اصطلاح نارسیسیسم به معنی «خود شیفتگی»
یکی از بیماری های روانی است
و به کسانی گفته می شود که سخت
و به طور بیمار گونه ای شیفته و بیقرار خویش اند.
بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
دکتر الهی قمشه ای
   
دل نوشته 32
کلید
کلید این خیابان
کلید این کوچه
کلید این خانه
همه
در جیب بارانیت بود
باران نیامد
کلیدها را پیدا نکردیم
ناشناس
   
شوخی 1299
آدرس منازل در آمریکا :
نیویورک - خیابان 45 - شماره 120- منزل دیوید هاوارد. ...................................
آدرس منازل در ایران :
تهران - بزرگراه آیت الله صدر عاملی - خیابان حر ابن یزید ریاحی
نرسیده به فلکه انصارالمجاهدین انقلاب اسلامی
روبروی موسسه مالی و اعتباری عسکریه
جنب مسجد و حسینیه بلال حبشی
کوچه شهید صیف الدین خواجه انصاری
جنب سوپر مارکت ستاره گستران برادران جعفری به جز گرجعلی
بن بست هشتم - پلاک ۱۲.۵ + ۱ - طبقه چهارم جنوبی
منزل حاج کمال الدین عین آبادی مستوفی زادگان اردبیلی اصل.
ناشناس
   
عاشقانه ها 663
گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست
گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار
بیمارم و این روزه برای دگرانست
گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
اوشاهد بی شرمی و این کفر عیانست
گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست
گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش
این کوشش بیهوده تو تا چه زمان است؟
گفتم که به ره مانده لبهای تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است..
ناشناس
   
تلنگر 2600
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺡ ﺍﺳﺖ،
ﺳﻮﺍﺩﺷﻢ ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺷﻌﺮﺍﺷﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﺨﻮﻧﻪ,
ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻭ ﺭﻓﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺑﻪ ﺑﺮﮐﺖ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ ﺍﺳﺖ!

ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﻧﺮﺥ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ۴۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﺎﮐﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ!
ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﺎﺷﻦ ﺍﺻﻼ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺩﺍﺧﻠﺸﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ!
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺘﻪ!

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﯾﮕﺮﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺷﯿﺨﻪ ،
ﺷﺶ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﺗﺸﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺮﺍ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻭ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺍﺳﻼﻡ!

ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺣﻮﺯﻩ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ
ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻻﻣﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺑﺮﮐﺘﻪ!
ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﺑﺮﮐﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﺪﻩ!
ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﭘﻮﻟﻬﺎیی
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ اﺻﺮﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺑﺮﮐﺖﺗﺮﻩ!
ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﯾﻨﯽ ﺍﻭﻥ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎﺑﺮﮐﺘﻦ !!
ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﮔﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﺭﺍﻣﺪ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﺷﻦ،
ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻩ!

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭییموﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﺲ،
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ!
ﺻﺒﺢ ﻫﻮﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ،
ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ،
ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﺐ!
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎﺱ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺱ ﺑﻨﺪﺍﺯﺩﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ!
ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻣﺮﺩیکه ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻪ ﺍﺟﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ!
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺎﺝ ﺍﻗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﻔﺖ!
ﯾﻪ ﮐﻤﯽ ﺣﻼﻝ ﺣﺮﺍﻡ ﺭﻭ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﻏﺼﺒﯽ ﻭ ...
ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯿﮕﺮﺩﺩ ﻭ ...
ﺧﻼﺻﻪ ﺑﺎ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺣﺮﯾﺺ ﻭ ﻃﻤﺎﻉ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﯾﻪ ﻭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ!



ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ,
ﺍﺯ ﺣﺎﻻ ﺑﻔﺮستیدشون ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺣﻼﻝ ....!
ناشناس
   
دل نوشته 2636
این روزها دستم به نوشتن نمیرود...تقصیر من نیست...
نوک مدادم شکسته است!!!دلم هم...چه بگویم...

آن هم شکسته است.

این روزها زندگی را سرد سر میکشم..

طعـــــــم بــــیـــــهــــــودگــــــی میـــــــدهـــــد و اجـــــــبـــــــار!!!!
ناشناس
   
نکته 2262
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ..
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ..
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ..
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻧﺸﻮﯼ ..
ﻣﻼﮎ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﺪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻌﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﺩﻟﺶ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ..
ﻭ ﻛﻼﻡ ﺁﺧﺮ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺗﻤﻠﮏ ﺗﻮ ﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﺎﺯﯼ ﺑﺰﻧﯽ...
ناشناس
   
پند و اندرز 1897
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرید، درحقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید.هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.
ناشناس
   
دل نوشته 308
گاندي خطاب به همسرش چه زيبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زياد نزديک به هم مي سوزيم،
و زياد دور از هم ، يخ مي زنيم .
تو نبايد آنکسي باشي که من ميخواهم،
و من نبايد آنکسي باشم که تو ميخواهي.
کسي که تو از من مي خواهي بسازي،
يا کمبودهايت هستند يا آرزوهايت.
من بايد بهترين خودم باشم براي تو.
و تو بايد بهترين خودت باشي براي من .
خوبِ من ، هنرٍِِ عشق در پيوند تفاوت هاست،
و معجزه اش ناديده گرفتن کمبودها .
زندگي ست ديگر...
هميشه که همه رنگ‌هايش جور نيست؛
همه سازهايش کوک نيست.
بايد ياد گرفت با هر سازش رقصيد؛
حتي با ناکوک ترين ناکوکش.
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به اين روزهايي که ديگر برنمي گردد؛
به فرصت هايي که مثل باد مي آيند و مي روند و هميشگي نيستند.
به اين سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جواني که رفت؛
حواست باشد به کوتاهي زندگي،
به زمستاني که رفت؛
بهاري که دارد
تمام مي شود کم کم،
آرام آرام.
زندگي به همين آساني مي گذرد.
ميگذرد، هر جور که باشي .... ‌
ماهاتما گاندی
   
تلنگر 736
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی؟
گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه طراحی مایکرو سافت روتو ذهنم پی ریززی میکردم. در فرودگاه نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه ها وروزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خوشم امد دست کردم توی جیبم روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم خواستم از خرید منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست( روزنامه فروش) وقتی نگاه پر توجه من را دید گفت:
این روزنامه مال خودت بخشیدمش به شما
گفتم اخه من پول ندارم گفت برای خودت بخشیدمش به خودت
سه ماه بعد بر حسب تصادف همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم دیدم پول خرد ندارم باز همون بچه بهم گفت:
مجله رو بردار برای خودت گفتم پسر جان چند وقت پیش یه روزنامه به من بخشیدی هر کسی اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟
پسر گفت اره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم!
به قدری این جمله ونگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینارو میگه؟
زمانی که به اوج رسیدم تصمیم گرفتم اون فردرو پیدا کنم وجبران گذشته کنم
بعد از ۱۹ سال گروهی تشکیل دادم گفتم برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه می فروخت رو پیدا کنید
یک ماه و نیم طول کشید تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دردربان یک سالن تئاتر مشغول به کاره
خلاصه دعوتش کردند اداره
ازش پرسیدم من رو میشناسی گفت بله جناب عالی اقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسند تون
گفتم سالها پیش زمانی که تو پسر بچه ای بودی روزنامه می فروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت: که طبیعیه این حس و حال خودم بود
گفتم: میدونی چه کارت دارم میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم
گفت که چطوری؟ !
گفتم هر چیزی که بخوای به تو میدم
( خود بیل گیتس میگه زمانی که با او صحبت میکردم او مرتب میخندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چه که بخوام؟
گفتم هرچی که بخوای من به۵۰ کشور افریقائی وام دادم به اندازه تمام انها به تو میبخشم!
گفت اقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم
جوان سیاه پوست گفت که فرق من با تو اینه که من در اوج نداشتن به تو بخشیدم ولی تو در اوج دارائی می خوای به من ببخشی واین چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله سیاه پوست.......
دیگران
   
اشعار 3979
خبر لطف تو آمد، خبر خوبی بود
اثر مهر تو بر دل ، اثر خوبی بود

بعد عمری که نمودی تو از این سو گذری
بهر این خسته نگاهت ، نظر خوبی بود

صبر بسیار نمودم که شوی محرم دل
حاصل صبر عزیزم ، ثمر خوبی بود

شدم آواره حُسنت به همه کوی و دیار
عاقبت روی تو دیدم ، سفر خوبی بود

زد شرر بر دل افسرده من روی مهَت
گر چه میسوزدم ، اما شرر خوبی بود

سَر به دامان تو انداخته ام ، کم مشمار
تا که شور تو در او بود ، سَرِ خوبی بود

حاصل عشق من و جور تو و طعن رقیب
گر ضرر کرده ام ای مَه ، ضررخوبی بود

گفته بودی به حریفان که فلانی شده پیر
لیک اما به جوانی ، پسر خوبی بود
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2135
پایان هر شکار به سود پلنگ نیست
رستم همیشه فاتح میدان جنگ نیست
این مرد پاک باخته را سرزنش مکن
هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست
شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست
شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست
با ابرها ببار که وقتی تو نیستی
رنگین کمان خانه ی ما هفت رنگ نیست
گنجشکها یکی یکی از شهر می روند
دیگر در این دیار مجال درنگ نیست
این تنگ آب کهنه ی بی اعتبار را
بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست
ناشناس
   
نکته 2943
قانون زندگی٬ قانون باورهاست
ناشناس
   
شوخی 79
1-آیا من دوست داشتنی هستم؟
بله.....
باقی گزینه ها اضافه بود پاک کردم با منم بحث نکنید..............
ناشناس
   
نکته 2804
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم به جلوبردار!
ناشناس
   
تلنگر 229
شازده کوچولو از گل پرسید:آدمها کجان؟
گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده
ناشناس
   
دل نوشته 791
پشت ســــرم حرف بود
حدیــث شد
میترســــم آیه شود
سوره اش کنند به جعـــــــــل
بعد تفسیـــرم کنند این جماعت نـا اهـــل
ناشناس
   
نکته 2148
بدان که در قیامت از تو درباره ی چهار چیز می پرسند : از جوانی ک

در چه راهی صرف کردی ، از عمرت که در چه فنا کردی ، از دارای ات

که از چه راهی بدست آوردی و در چه راهی مصرف کردی.
لقمان
   
حکایت 2375
ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ، ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻡ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ...
ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ
ﯾﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ. ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎ
ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺭﻭ
ﺩﻡ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﺵ ﺭا ﺣﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪﺀ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ»
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ
ﺗﺼﻤﯿﻤﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ. ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻭﻡ»
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ «ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ
ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻌﺬﻭﺭ »
ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﭘﺎﯾﯿﻦ … ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ. ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻤﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﮐﻪ
ﻭﺳﻂ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻠﻒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ
ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻠﻞ. ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻔﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ
ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ
ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺒﻠﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﯿﺠﯽ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪﺀ
ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺠﻠﻠﯽ ﺍﺯ
ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ
ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ
ﻭﺷﺐ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ..
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﮔﺬﺷﺖ. ﺭﺍﺱ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ
ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﮑﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ
ﺑﺎ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﺵ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﺁﺷﻨﺎ
ﺷﺪ، ﺑﻪ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯼ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ، ﮔﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺗﺼﻤﯿﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟
ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﮔﻔﺖ « ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﻣﻮﺭﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ
ﺩﻫﻢ»
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻣﯽ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ
ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺧﺸﮏ ﻭ
ﺑﯽ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ . ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ « ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩﺀ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ؟ ﺁﻥ ﺳﺮﺳﺒﺰﯼ ﻫﺎ ﮐﻮ؟ ﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ؟ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﻠﻒ؟ «…
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺭﻭﺯ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺑﻮﺩ …
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍﯼ ﺩﺍﺩﻩﺍﯼ »
ناشناس
   
تلنگر 433
قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...باز عزم رفتن کرد،اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد...مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...بنجامین فرانکلین میگوید
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...این هست حکایت دنیا
ناشناس
   
ضرب المثل 1563
جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هرکس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از
۱-مزور
۲-فرودینه
۳-اشک
۴-ازرق
۵-بصره
۶-بغداد
۷-جور.
هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد. بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.
در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور، شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com