شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها 1229
گفتم: چشمم ، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش میدار
گفتم: که دلم ، گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار
ناشناس
   
اشعار 4035
چه خواهم کرد

اگرترکم نمایی بـاغم هجران چه خواهم کرد
شـود بیتوجهان زنده گی زندان چه خواهم کرد

مکن دوری مزن آتـش بــه جـان نـاتوان من
به وصلت گرنسازی مشکلم آسان چه خواهم کرد

جگـرخـونم زدست تــو،چومجنونم زدسـت تو
نمـی دانی توقـدراین دل ویران چه خواهم کرد

تـودرد دل نـمی دانی ، شدم بسمل نمی دانی
خـدایـا با دل پـردرد وبـیـدرمان چه خواهم کرد

اگردردم فـزون گـردد اگراشکم چوخون گردد
اگـرآهـم شود سوزان شود توفان چه خواهم کرد

به تودادم دل خودرا ، توقدرش را نـدانسـتی
خدایـا بعد ازین بااین دل سوزان چه خواهم کرد

ازان ترسم عزیـزدل کـنی روزی فـراموشـم
گـذاری گربه عشقت نقطۀ پایان چه خواهم کرد
فکرت
   
دانستنیها 279
خواص قارچ ، کالری قارچ

قارچ ماده غذایی که نه در دسته میوه ها قرار می گیرد و نه سبزیجات اما دارای خواص فراوانی است. از آن جایی که درتمامی فصل های سال نیز وجود دارد دسترسی به آن نیز آسان است.

خواص قارچ
• کنترل وزن
• مقادیر بالای ویتامین D
• تقویت عملکرد سیستم ایمنی بدن
• کاهش ریسک ابتلا به نقرس
• کاهش ریسک ابتلا به سرطان سینه
• منبع خوب ویتامینB12
• کمک به درمان اضطراب و افسردگی
• کاهش سطح کلسترول خون
• کاهش ریسک ابتلا به سرطان پروستات
• کمک به کنترل دیابت

میزان کالری و ارزش غذایی در هر 100 گرم قارچ
کالری کل:22
کالری حاصل از چربی: 3
چربی کل: 0.3 گرم
چربی اشباع شده: کمتر از 0.1 گرم
کلسترول :0
سدیم : 1.7 گرم
کربوهیدرات کل:3.3 گرم
فیبر : 3.3 گرم
شکر:1.7 گرم
پروتئین3.1 گرم
کلسیم: 3 میلی گرم
پتاسیم: 318 میلی گرم
ناشناس
   
نکته 2722
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .
سلطان محمود در نامه خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت :
اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت :
«پاسخ مرا همین گونه که می گویم، به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است .برای این که می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است، بر روی زنی شمشیر می کشد؟ به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد، با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود. اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم، باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .»
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .
ناشناس
   
دل نوشته 2543
فکرش را بکن :
زمستانی سرد .....
پیاده رویی باشد
و دانه های برف
و من
و تو
و آسمانی سرخ......

من پالتو کهنه ام را روی
شانه های تو بیندازم
و تو شال گردن سفیدت
را به من بدهی

و ما .......
باز شعرها و رویاهایم
در هم حل شدند
همیشه که اسم تو
در شعر هایم می آید
من رویا می بافم ..........
ناشناس
   
نکته 2721
جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند؛
"دوستی پیوسته، عاطفه ی مدام".
حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند؛
"همنشینی بی‌کلام".
آلبر کامو
   
عاشقانه ها 2560
کاشکی
نگاهت پنجره داشت...
آنوقت،
من
با یک قوری چای هل و دارچین
می آمدم
کنارش می نشستم و
تا ته شب
به چشم هایت خیره می شدم
فقط،
ای کاش
کسی
برایم کمی نان بیاورد
آخر
من از نگاهت سیر نمی شوم...
ناشناس
   
تلنگر 1965
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت:
«تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در اصل امور ظاهری و تقلید از آن بدون تحول درونی ،اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. فکر می کنی ممکن است او هم روزی استادی واقعی شود؟»
ناشناس
   
نکته 1315
آنچه نادیدنی بود از مردم دنیا دیده ام
اکنون باورم شد آرامش نابینا از چیست
ناشناس
   
دانستنیها 2723
«گیمیلو» اختلاس گربابلی دوران کوروش بزرگ

الواح معبد »ا آنا« اختلاسهای گیمیلو بابلی را با زبان بی زبانی برای ما بازگفته تا امروز کهنترین اختلاس تاریخ رابازخوانی کنیم.در سال538ق.م مقامات معبد اآنا درشهر اوروک محاکمه ای برعلیه گیمیلو تشکیل دادند.این مرد که شخصی حیله گر بوده است و از به کار بردن هیچ وسیله ای خود داری نداشته است پیشتر هم در مقام »کسی که مسوول درآمد احشام اآنا بوده است« شایعاتی در اطراف خود پدید آورده و همان وقت برای دادگاه مسلم شده بود که او به دزدیدن احشام اقدام کرده و به همین جرم محکوم شده بود؛اما همچنان کارهای خود را در اآنا تصدی میکرد و ظاهرا" با پارتی بازی و پشتیبانی مقامات عالیتر از طریق تقلب به ثروت اندوزی ادامه داده بود. وحتی بعد از محکومیت از ساتراپ تقاضای تجدیدنظر کرده بود تا آنکه سرانجامم دادگاه شهر اوروک تصمیم گرفت او را به دادگاه شاهی در بابل بفرستد؛ اما ظاهرا نه دادرسی و نه محکومیت مجد د مانع آن نشدند که گیمیلو موقعیت خود را بار دیگر درزمان کمبوجیه مستحکم نکند؛ زیرا مجددا" مسوولیت احشام معبد به او سپرده شد.در آغاز سلطنت داریوش گیمیلو حتی مزرعه خرما و یک مزرعه جو را نیز برعهده گرفت ؛وبا همین عنوان بود که دیده میشود عریضه ای به حسابداری بابل فرستاده است تا از شرایطی که بر او تحمیل شده است شکایت کند.سرانجام مقامات معبد اآنا که از تخلفات او به جان آمده بودند،در سال 520ق.م یعنی درزمان داریوش بزرگ اورا احضار و از اجاره داری محروم کردند و گیمیلو به این ترتیب نقش پیمانکاری معبد را از دست داد و از صحنه بیرون رفت.لوحه ها از سرنوشت او چیزی نگفته اند ولی به طور ناگهانی گیمیلو درتاریخ گم میشود .شاید شغل نان و آب دارتری بدست آورده بوده است.!!!!

گردآوری ونگارش : علی آریایی
بن مایه ها :
متون میخی موزه لوور و دانشگاه بیل
تاریخ امپراتوری هخامنشی پیر برایان /جلد اول
دیگران
   
دل نوشته 2557
سینه ای کو که بر آن سر بنهم
شانه ای تا که برآن ریزم اشک
آه..... ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و برقلبت رشک....
ناشناس
   
اشعار 4000
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
سخن بزرگان 150
انسان سه راه دارد:
راه اول از اندیشه می گذرد،این والاترین راه است
راه دوم از تقلید می گذرد ، این آسانترین راه است
راه سوم از تجربه می گذرد ، این تلخ ترین راه است
کنفوسیوس
   
نکته 572
گاهی وقتها دادن شانس دوباره به کسی ، مثل دادن یک گلوله اضافه هست برای اینکه بار اول نتونسته تو رو خوب هدف بگیره!
ناشناس
   
لطیفه 648
چند نفر در جمعی نشسته بودند.
یکی از آنها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا میرود او را پدر خطاب میکنند...
مرد دوم گفت : من پسری دارم که اُسقُف است. و وقتی جایی میرود به او میگویند سرورم
مرد سوم گفت پسر من کاردینال است. و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند...
مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ خطاب میکنند...
زنی حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موها مشکی بلندی و چشمهای روشن
وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من
ناشناس
   
شوخی 51
بزرگی میگفت
بزرگترین معضل هر ایرانی این است که چه طور تنظیم کند که برنج و کباب بشقابش همزمان تمام شود
ناشناس
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 449
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محو تماشای کسی هست که نیست
در خیالم وسط شعر کسی هست که هست
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
کوچه در کوچه به دستان تو عادت میکرد
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست
مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط
خستگی های من و چای کسی هست که نیست
زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست
احسان کمال
دیگران
   
نکته 2602
لاتاری
زمان شاه یه لاتاری بود به اسم { بلیط بخت ازمایی }

علما چپ و راست اعلامیه میدادن حرامه

الان ایران شده قمار خونه از صدا و سیما بگیر

سایتها و روزنامه ها و شرکتها

صدای هیچکدامشون در نمیاد

جل الخالق
ناشناس
   
نکته 1500
هیچ گلی به فکر رقابت کردن با گل کنار خود نیست.
فقط می شکفد...
ناشناس
   
دل نوشته 2724
سرش را گذاشته بود روى پاهام، گفتم تو زيباى منى... سرش را بلند كرد و با تعجب گفت: با منى؟ من كه خوشگل نيستم.... و فقط ٥ سال داشت...
اين قصه بسيارى از من و ما - زن ايرانى- است... كه هميشه كم بوديم.... چون بايد خودمان را با ماهواره و سريال هاى تركى هماهنگ ميكرديم.... ديروز شبيه خرم سلطان... امروز جنيفر... فردا....
و ما در اين دوى ماراتن افتاديم... اول ابرو ... بعد بينى عمل كرده.... لبهاى پروتزى... بوتاكس.... بزرگترين مصرف كننده لوازم آرايش ... و امروز انواع جراحى زيبايى براى اندامهاى جنسى... حتى دوستان متأهل هم پيگيرش هستند... چون ميترسند... مردانى كه تايلند ميروند و شبكه هاى فشن نگاه ميكنند را چطور ميشود حفظ كرد؟...
كه اين جراحى ها تعجبى هم ندارد كه هنوز هم جوك اول براى اندامهاى جنسى شان است... كه هر چه ميدوند باز هم باعث خنده اند...
و اما اينطرف داستان... اينجا در قاره امريكا... مردمى را ميبينى از تمام دنيا ... و هيچ كس شبيه ما نيست... معيار زيبايى در هيچ كجاى جهان اين همه رنگ و جراحى نيست... و تو همه چيز ميبينى... ابروهاى محو... بينى هاى بزرگ... پوست چروكيده.... و اينجا مردم فهميده اند بايد براى زيبايى ورزش كنند و غذاى سالم بخورند... و نهايتا براى پيرايش ناخن و مو به ارايشگاه ميروند... بسيارى حتى موى بدنشان را هم به خاطر بورى يا سياهپوست بودن نميزنند...
و اما همه زن ايرانى را تحسين ميكنند... چشمان سياه و درشت ايرانى در جهان مشهور است... همان چشمان زيبايى كه حالا زير خروارها ريمل بورژوا و سايه خليجى دفن ميشود... مرد شيلى به دوستى گفته بود از وقتى با دخترى ايرانى بودم ديگر نتوانستم با هيچ دخترى دوست شوم، و ملتمسانه خواسته بود به يك ايرانى معرفى شود... يا ديگرى كه باور داشت زن ايرانى از شكيرا بسيار زيباتر است... بارها در خيابان و مترو و بازار مردم، مليت تو را ميپرسند و همه ميگويند : اوه زنان ايرانى... و من چقدر دلم ميسوزد كه اين حسرت بسيارى از مردها اينچنين شده و ميشود... هر روز كسى ميشويم كه ديگر شبيه زن ايرانى نيست... چون اعتماد به نفس نداريم... چون مدام مقايسه ميشويم..
اى برادر جان.. همين امروز به همسرت، دخترت، مادرت، دوستت بگو كه زيباست... بگذار باور كند تا اين زيبايى جهانى حفظ شود... بگو كه نيازى به اين همه رنگ ندارد ... كه به خدا اين چهره ها ديگر زيبا نيستند. كه هيچ كس در دنيا اينگونه نميكند... كه حتى دختران بار و استريپ تيز هم ارايشى ندارند...
و تو زن ايرانى... سرت را بالا بگير تا جهانى شيفته زيبايى تو شود....
ناشناس
   
ضرب المثل 820
زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند.
(ضرب المثل آلمانی)
ناشناس
   
عاشقانه ها 567
قرارمان فصل انگور
شراب که شدم بیا
تو جام بیاور من جان
جام را خالی از جان کن
هراسی نیست...
فقط تو خوش باش
همین مرا کافیست...
ناشناس
   
نکته 2301
گوته نويسنده و نقاش بزرگ الماني، "آرامش" را اينگونه تعريف مي كند؛
"آرامش"، پيامد انديشيدن نیست !
بلكه "آرامش"، نیندیشیدن به گرفتاري ها و چالش هايي است که ارزش، "انديشيدن" ندارند...!!!!!!
دیگران
   
دل نوشته 354
ﺧﺪﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺗﻘﻠﺐ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ
ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ پرﻭﺍﻧه
ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﺑﻪ ﺑﯽ ﺗﻮﻗﻌﯽ ﯾﮏ پدر
ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﺳﺖ ...
ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ قلبم.....
ناشناس
   
اشعار 4090
موی پریشان

روی خوبت را بتا چون ماه و پروین می کشم
نرگس مست ترا چون آهوی چین می کشم

بس که خوردی خون دل با دلربایی جان من
بعد ازین رنگ لبانت سرخ و خونین می کشم

شربت وصلت اگر گردد نصیبم ای صنم
کام وصلت را بتا چون شهد شیرین می کشم

گر بیفتد زلف مشکینت به تاق ابروان
پیچ وتابش را نگارا رهزن دین می کشم

گر به ناز و عشوه آیی رقص و رقصان در برم
سرو دلجوی ترا با ناز و تمکین می کشم

گر کمان ابروانت تیر ز مژگان افگند
از حلاوت نقش آن چون خانه ی شین می کشم

بهر صید قلب (فکرت) شد پریشان موی تو
بعد ازاین زلف ترا پر چین و مشکین می کشم
فکرت
   
نکته 1847
من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.
سقراط
   
حکایت 3094
در سرزمين مغرب (شمال آفريقا) در مكتبخانه اى ، معلمى بسيار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسيس بود، زندگى مسلمانان با ديدار او تباه مى گشت ، قرائت قرآنش ، دل مردم را سياه مى كرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جرأت خنده داشتند و نه مى توانستند بگريند، گاهى سيلى بصورت زيباى يكى مى زد، و زمانى از ساق بلورين ديگرى نیشگون مى گرفت .
خلاصه اينكه : سرانجام ناشايستگى آن معلم را آشكار نمودند و او را با كتك از مكتبخانه بيرون كردند و معلم شايسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جديد مردى خوش اخلاق ، نيك سيرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به كسى نيش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى كرد.
ولى هيبت معلم از دل كودكان برفت و ديگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اينكه معلم جديد، آنها را بازخواست نمى كند و كتك نمى زند، درس ‍ نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و كله هم مى زدند و مى شكستند، و مكتبخانه را به هرج و مرج مى كشاندند.ولى
دو هفته بعد از اين ، به مكتبخانه عبور كردم ، ديدم معلم دوم را بر كنار كرده اند و همان معلم اول را بار ديگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب كردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، كه چرا بار ديگر ابليس را معلم فرشتگان كرده اند؟ پيرمردى ظريف و جهان ديده اى به من گفت :پادشاهى پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 45
معجزه ماسک آب پیاز و عسل در درمان ریزش و طاسی موی سر...

آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو یکی از معضلاتی است که این روزها افراد را به شدت نگران کرده است.آب پیاز یکی از بهترین درمان های خانگی برای ریزش مو ،طاسی موی سر و موهای نازک است. سولفور موجود در آن گردش خون را بهبود می بخشد، فولیکول مو را تحریک کرده و باعث رویش مجدد مو می شود.. علاوه بر این، پیاز به کنترل کردن مشکلاتی از قبیل شوره و عفونت سر و سفید شدن موها کمک می کند،و افزودن عسل ،خاصیت ضدباکتریایی دارد که پوست سر را سالم نگه می دارد و شوره سر و در نتیجه ریزش مو را کاهش می دهد.و به نرم و درخشان شدن موها کمک می کند. عسل سرشار از آنتی اکسیدان است و رطوبت را جذب می کند..پژوهشی که در نشریه درماتولوژی در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، و طبق آزمایشات به عمل آمده،نشان داد رویش مجدد موهای افرادی که به ریزش و طاسی موی سر دچارند و به مدت یک ماه روزانه یک مرتبه از این ماسک به سر خود زدند، شاهد رویش مجدد موی سر خود بطور چشمگیری بوده اند .

*طرز تهیه آب پیاز و عسل برای درمان ریزش مو و طاسی موی سر..

این ماسک گیاهی درمانی معجزه آسا در درمان ریزش و طاسی موی سر است و در درمان سفیدی مو ،عفونت پوست سر و شوره و ریزش ایرو و شفافیت موی سر نیز بسیار موثر است.

مواد مورد نیــــــاز:
1- ۱ عدد پیاز
2- عسل
3- یک قاشق مربا خوری ( روغن های ،کنجد ،نارگیل،خردل و روغن بادام ،زیتون، نعناع،رزماری،)، از یکی از این روغن ها که در دسترس است،در این ماسک استفاده کنید.این روغن ها گزینه های خوبی هستند زیرا باعث رویش مو می شوند.

مــــــــــراحل:
یک عدد پیاز را پوست بکنید و رنده کنید،سپس از یک پارچه توری برای گرفتن آب پیاز استفاده کنید و یا می توانید از آبمیوه گیری استفاده کنید. سپس ۲ قاشق چایخوری عسل و یک قاشق مربا خوری روغن (اختیاری) به آن اضافه کنید،.و برای از بین بردن بوی پیاز می توانید از یک قاشق مربا خوری آبلیمو یا گلاب استفاده کنید.
این ترکیب به قسمت های طاس و یا تمام کف سر خود بزنید.روی سرتان را با یک کیسه پلاستیکی بپوشانید و بگذارد حداقل 2 ساعت روی موی سرتان بماند.سپس سرتان را با یک شامپوی گیاهی بدون مواد شیمیایی بشویید. (شامپو بچه )

از این ماسک خانگی روزانه و یا یک روز درمیان در صورتیکه پوست سر جوش و یا زخمی نباشد ، به مدت یک ماه ، استفاده کنید.تا شاهد معجزه رویش مجدد موی سر خود باشید..

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: با نوشیدن مخلوطی از آب اسفناج ،کاهو ،آب یونجه (شبدر) و آب هویج می توانید به رشد موهای خود کمک کنید. مخلوط این گیاهان شفابخش نوشیدنی بسیار شگفت انگیزی برای رشد موی سر و سیستم ایمنی بدن است. همچنین با انتخاب سبک زندگی سالم و اهمیت به استراحت ،تغذیه ،دوری از استرس و ورزش به حد اعتدال می توانید سیستم ایمنی بدن خود را تقویت کنید و به روییدن موهای بیشتر و ریزش مو کمک کنید.همچنین برای رفع چربی مو و شوره سر، ۱۵ دقیقه قبل از حمام کردن روی موهای خود آب لیمو بمالید..
ناشناس
   
نکته 267
انسانهای نا پخته همیشه میخواهند که در مشاجرات پیروز شوند...
حتی اگربه قیمت از دست دادن "رابطه" باشد...
اما انسانهای عاقل درک میکنند که گاهی بهتر است در مشاجره ای ببازند،
تا در رابطه ای که برایشان باارزش تر است "پیروز" شوند...
ناشناس
   
دل نوشته 687
شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده
امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده
اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده
اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده
…. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده
مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده .
ناشناس
   
نکته 881
به ياد داشته باش؛
كلامى كه از دهان ما بيرون مى آيد، رونوشت شناسنامه ى شخصيتى ماست..!
پس بكوشيم همواره برابر اصل باشد..!!
ناشناس
   
نکته 421
اگر شاد بودی
آهسته بخند تا غم بیدار نشود
و
اگر غمگین بودی
آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود
چارلی چاپلین
   
تلنگر 2904
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .
خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .
مسافر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت : آخر بیرون باران می آید .
مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی
نتیجه گیری : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
ناشناس
   
نکته 3162
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
شوخی 587
آیا میخواهید همیشه و همه جا بدرخشید؟
به خودتان مقداری اکلیل بزنید..
من امتحان کردم خوب جواب داد
ناشناس
   
نکته 2395
میگن "درد" رو ازهر طرف بخونی میشه "درد"... ولی "درمان" رو از آخر بخونی میشه "نامرد" مواظب باش واسه دردت به هر درمانی تن ندی
ناشناس
   
شوخی 291
در زندگی هر کس برایت سنگ پرتاب کرد تو برایش گل پرتاب کن ولی با گلدان
ناشناس
   
حکایت 2295
پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستین بار بود كه دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فكر چاره جویى بودند، تا اینكه حكیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى كنم .))
شاه گفت : اگر چنین كنى نهایت لطف را به من نموده اى . حكیم گفت : فرمان بده نوكر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر كرد. او را به دریا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا كمك كنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشیدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حكیم تعجب كرد و از او پرسید: ((حكمت این كار چه بود كه موجب آرامش غلام گردید؟ ))
حكیم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنین "قدر عافیت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصیبت گردد".))
اى پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند
ناشناس
   
دل نوشته 2502
برف را دوست ندارم! همه از در پايم ميفهمند از كجاي خيابان تنها شدم....!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3065
گاهي ...
خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌
که
لب مي‌زند
و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا
بوسه‌هايست از
دل‌تنگي
ناشناس
   
نکته 282
ﺍﻳﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻰ ﺷﺪﻳﺪﻯ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ، ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ (ﭘﻴﺘﺮ ﺩﺭﺍﮐﺮ) ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻭ ، ﺩﺭ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ، ﺳﺆﺍﻟﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﻴﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﭘﺎﺳﺨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻥ
ﺑﻴﺎﺑﻴﺪ ،
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ، ﺣﺘﻢ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺿﺎﻳﻊ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﺻﻸ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.
ﺁﻥ ﺳﺆﺍﻝ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ، ﻳﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ؟
ناشناس
   
حکایت 2769
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
ناشناس
   
نکته 585
به هیچکس و هیچ چیز در این دنیا وابسته نباش
حتی سایه ات در زمان تاریکی تو را تنها می گذارد . . .
ناشناس
   
نکته 2852
باارزش ترینها و بی ارزش ترین های افتخار!!!!
افتخار به چیزهایی که خود فرد در آن نقش نداشته بسیار بی ارزش است!!!
مثل قد ، چهره ، مو ، ملیت ، ثروت خانوادگی و ...
افتخار کردن به چیزی زمانی ارزشمند است
که خود فرد در ایجاد آن نقش ایفا نموده است .
ناشناس
   
نکته 1752
روزی ، مردی داخل چاهی افتاد ......
یک روحانی ، اورا دید و گفت حتماً کناهی کرده است !
یک دانشمند ، عمق و رطوبت و نوع خاک چاه را سنجید !
یک روزنامه نگار ، با او مصاحبه ای جنچالی ترتیب داد !
یک یوگیست ، به آن مرد گفت : این چاله و همچنین درد تو فقط در ذهن توست و در واقعیت وجود ندارد!
یک پزشک ، برای او دو قرص آسپرین انداخت !
یک پرستار ، کنار چاه ایستاد و گریه نمود !
یک روانشناس ، اورا تحریک کرد تا بکودکی خود بازگردد و ناکامیهای خود را شرح دهد !
یک تقویت کننده ذهن ، اورا نصیحت کرد که " خواستن توانستن است " را چندین بار تکرار کند!
یک فرد خوشبین ، گفت خوشحال باش که دست یا پایت نشکسته است!
سر انجام..............
یک فرد بیسواد طنابی انداخت و اورا بالا کشید .....................
برای کمک کردن نیازی به حرف و حدیث نیست ، عمل لازم است.
ناشناس
   
نکته 837
تنها علاج عشق، ازدواج است.
(آرت بوخوالد)
دیگران
   
دانستنیها 2131
یکی ازمسائل آزاردهنده در گذشته وجودشپش بود.فقرمالی ووضع بهداشت آنزمان این گرفتاری را به بدترین وضع ممکن میرساند.اما گاهی آزار این حشره سمج خیلی زیاد بودولازم میشد که این شپش ها راکشت.
روش کشتن شپش چند نوع بود. اول از همه برداشتن از بدن ودورانداختن آن بود. یا لباس را درآفتاب باد بدهند.یا در آفتاب درازکشیده یکی یکی با ناخن بکشند. دیگر شستن البسه درآب داغ ومالیدن آب تنباکو به موها بود.اگردرسربود، مردان وپسران باتیغ و یا واجبی زدن به سروبدن این حشره را دفع میکردند. دختران ( که تراشیدن مو برایشان بسیار ننگ وشرم آوربود) بوسیله شخص دیگر، به اینصورت که سرشان در میان زانو نفر دوم گذاشته و او شروع به جستجووکشتن شپش میامد.
اما ازهمه بدترزمانی بود که تعداد حشرات در سردختران خیلی زیاد میشد ، وچاره کار این بود که موراآغشته به نفت کرده وشب تا صبح می ماند.و صبح شانه کرده و حمام میرفتند.یکی ازدلایل داشتن شپش ورشک دردختران این بود که اعتقاد داشتن به اینکه دختر نباید به سروروی خودبرسد وآرایش کند.مهدی قلی خان هدایت در شرح سفرش به برلین مینویسد : درایران اما معتقد بودند وجود چندتا شپش در بدن مستحب است اما در برلین این اعتقاد نبود !
ناشناس
   
نکته 1349
آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم.
ناپلئون
   
نکته 729
پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می تونن مرد باشند.
ناشناس
   
تلنگر 3153
دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!
رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.
ناشناس
   
دل نوشته 2660
ای آنکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریـزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویـرانه ی عشقت
آوار غمت بـر ســـرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نـدارم
در راه تــو دادم همه بـر باد ، کجایی ؟

اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
ناشناس
   
نکته 2067
هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند :

۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد
7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح است .

” ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺮﯼ ﺭﯾﺲ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﭼﺴﺘﺮ ”
دیگران
   
نکته 7178
ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻤﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ مےﺗﻮﺍﻥ
ﺑﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﻋﻘﻞ کسے پےﺑﺮﺩ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﺍﺯ ﺣﺮفے ﮐﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ :
ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰے ﻧﮕﻔﺖ چه ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﻗﻞ ﻧﻴﺴﺖ
ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ
ناشناس
   
لطیفه 1421
در دهکده ی ما که گرفتارِ نداری است
گویند زمستان و خزان نیز بهاری است
شغـــل همه مردم زحمـــتـــکـش این ده
هر چند که دیمی ست ولی مزرعه داری است
اما دو سه سالی است که اوضاع کساد است
هر بچه کشاورز پیِ کار اداری است
کمپانی ده نیّت کالـــسکه زدن داشـــت
اما عملاً هر چه زده ورژن گاری است!
محصول دِهِ ما فقط امروز خیار است
این است که وضعیتمان نیز خیاری است
ماهانه ببخشند به ما نصف خیاری
دی شیخ به ما گفت که این هم سرِ کاری است
سگ دو زده ایم عمری و یک خر نخریدیم
هر جوجه ولی صاحب یک اسب ِسواری است
چوپان جوان عاشق فرهنگ اروپاست
اما پدرش شیفته ی روس تزاری است
با این که در این دهکده یک کله پزی نیست
هر کله که دارد دو سه جو مغز فراری است
آنکس که صمیمانه سه ملیارد به ما زد
چندیست که با ایل و تبارش متواری است
قبلا فقط انگیزه ما رنگ خدا داشت
حالا فقط انگیزه ما رنگِ هزاری است
با ایده ی اصلاح یکی وارد ده شد
گویند ولی دکتر امراض مجاری است
وقتی دِهِ همسایه ی ما مثل بهشت است
حتی خر از این دهکده ی خُشک فراری است
می گفت نمیری بُزکم کمبزه آید
یک طایفه دلخوش به همین کمبزه کاری است
با این همه ما شکر گزار حضراتیم
این هم که نمردیم اثر شکرگزاری است...
ناشناس
   
حکایت 1414
حکایت مرد گِل خوار و عطار قند فروش
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.
((دفتر چهارم مثنوی))
مولانا
   
گلایه 2827
♣ خبرت هست که از کینه‌ی تو بیمارم ♣

♣ و من از عشق بد اندیشه‌ی توبیزارم ♣

♣ یاد آن روز که با عشوه ی تو خام شدم ♣

♣ باده نوشیدم و از مستی آن رام شدم ♣

♣ با خیالت چه قدم ها که به باران نزدم ♣

♣ خیس یادت شدم و طعنه به پایان نزدم ♣

♣ آخراز این همه مستی چه بشدحاصل دل ♣

♣ حیف ازآن صوت حزینم که بشد لایق گِل ♣

♣ شکر ایزد که دگر از غم تو پاک شدم ♣

♣ ز کویرت بگذشتم دل و نمناک شدم ♣
ناشناس
   
دل نوشته 784
در پی کافه دنجی هستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند: گل گلدون،بوی موهات، ای که بی تو خودمو...
و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا می بلعند...
ناشناس
   
مناجات 1645
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت
با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید
و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست .
می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و
روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد.
روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت:
کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید
را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد:
کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است
و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند!
این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.
جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی،
جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ،
تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
ناشناس
   
دانستنیها 2727
نبرد بهرام چوبینه با افسر پهلوان رومی در جنگ خسروپرویز با بهرام چوبینه

همانطور که می دانیم خسرو پرویز به روم پناهنده شد و با سپاهیان رومی و به همراه تیادوس سردار بزرگ روم روانه جنگ با بهرام مهران (چوبینه) شد.نوشته اند که خسرو و تیادوس بر بلندی بر روی دوتا تخت نشسته بودند و نبردگاه را نظاره می کردند. یک پهلوان رومی که از نامداران سپاه بود به نزد خسرو رفت و گفت: »مردی که تو را شکست و فراری داد را به من نشان بده که کدام است تا بروم و کارش را بسازم.
« چوبینە براسپ ابلقی سوار بود و از چپ و راست می تازید. خسرو وی را به او به او نشان داد. او برای نبرد تن به تن بیرون شد و چوبینە را به هم آوردی طلبید. چوبینە به او پاسخ داد و هردو به هم تاختند. نیزه ئی که رومی بر چوبینە حواله کرد به سبب ضخامت زره چوبینە کارگر نیفتاد، وچوبینە شمشیرش را بر سر رومی فرود آورد و او را از سر تا سینه شقه کرد. خسرو از دیدن منظرۀ برزمین افتادنِ افسرِ شقه شدۀ رومی به خنده افتاد. تیادوس از خندیدن او ناراحت شد و گفت:
»دیدن چنین منظره ئی و کشته شدنِ چنین نامداری جای خندیدن ندارد. « خسرو گفت: »من نه از کشته شدن او بلکه از این به خنده افتادم که لاف زنانه به من گفت تو از او گریختی؛ و نمی دانست که چوبینە چه گونه مردی است. «
علی آریایی
بن مایه :اخبار الطوال ص 92-93
شاهنامه فردوسی
تاریخ ایران باستان امیر حسین خنجی
دیگران
   
تلنگر 1011
انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش:

پدر عزیزم من به خوبی میفهمم که بسیار با شرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغال ها نان پیدا کند,
تا آنکس که آشغال باشد و.بین انسانها نان پیدا کند...!!!!!
(این متن برنده جایزه در آلمان شد) ‍
ناشناس
   
عاشقانه ها 82
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است- من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم...
ناشناس
   
پند و اندرز 536
دوست خوب من ، اینهمه به خودت مغرور نباش
چشم به هم بزنی میبینی وسط اتوبوس یکی داره بهت میگه:
پدر جان ! مادر جان!
شما بفرما بشین جای من...!
ناشناس
   
نکته 278
وقتی کسی که دوسش داری کس دیگری رو دوست داره نبودنت بهتر از بودنته
ناشناس
   
دل نوشته 2934
هی هی دوران دوران قدیم به اسفند که میرسیدیم خوشحال وذوق زده میشدیم
تومدرسه ولوله بود بچه ها حال وهوای
دیگری داشتن معلما هم دیگه کاری بکار
بچه ها نداشتن همه مهربون شده بودن
بچه ها اونایی که باهم خیلی صمیمی بودن
باهم پچ پچ میکردن که بابام میخواد کفش
نو لباس نو بخره برام اون وقتا کسی مد نمیدونست چیه.بعدازسرکار باباها عصرا
مارو برای خرید باخودش می برد وما دنبالش
میدویدیم.خستگی یادمون رفته بود عشق کفش
نو داشتیم توکفاشی که میرفتیم مغازه دار کفش میاورد وباباهه نمی پرسید کدوم شومیخوای ویا کدوم شو دوس داری نظر با باباهه بود اون زمونا نمی دونستیم خوشگل چیه اسپرت چیه گالش چیه کتونی چیه باباهه اونی که مد نظرش
بود میداد پامون کنیم وانگشت شو توکفش مون
میکرداگه اندازه یه انگشت جاداش میخرید و
میگفت بچه بزرگ میشه تاسال دیگه اندازش
میشه وهی نمیخواد کفش بگیره.بازتا سال نو دیگه کفش برامون بزرگ بودکه مادره می گفت کاغذی یا پنبه ای توکفشت بذارتاموقعی که راه میری دیده نشه بزرگه وپات از توش دربیاد یا
لف لف کنه این بود.رو زهای اخرسالمون هی هی
یادش بخیرچه روزای داشتیم.دل مون خوش بود
به همین چیزا دیگه...
ناشناس
   
گلایه 1979
قولها.. "بی اعتبار"
حرفها.."ناخالص"
عشقها.."پوشالی"
محبتها.."قلابی"
خوبیها.."تظاهر"
دیدارها.."تفاخر"
صورتها.."پر رنگ"
سیرتها.." بی رنگ"
شعارها.."بدون عمل"
قضاوتها.."بدون عدل"
و. . . . .
در کدامین نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟؟؟
یادش بخیر ، روزی دروغگو دشمن
خدابود . . . !!
ناشناس
   
نکته 2594
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺑﺮﺧﻰ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﯾﺪﻩ ﻫﺎﻯ ﺑﻬﺸﺘﻰ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻨﺪ ,
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﻯ ﺿﺪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪوبه بهترین بیمارستانها میروند..
ﺗﺎ ﻭﺭﻭﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺣﺪ ﻣﻤﻜﻦ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ...!!!
و مردم ساده دل را بوسیله امامزاده ها شفا میدهند....
به جرم نداری بخیه ها میکشند ...!!!
و به جرم زیاد داری به دادگاه می برند...
نداشته باشی محکوم و زیاد هم داشته باشی محکوم تر...!
با کتاب و دعا به جلو بروی مقدس و مقرب!
با فکر و اندیشه رفتار کنی مرتد و خود فروخته ...
از میهن بگویی انگ غرب زدگی بر پیشانیت میزنند!!!
از انسانیت بگویی کافر و مفسد فی الارض می خوانندت!!

دیگر وقتت آن شده که جور دیگر باید دید ...
چشمها رو باید شست...
البته بر کهن دیاری که دیگر دیار یاری نیست...!!!
ناشناس
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
گلایه 2467
الا ،،ای برآورده چرخ بلند،،،،
چه داری ،به پیری ،مرا مستمند،،،؟
چو بودم جوان ،برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی،،،،،،
بجای عنانم ،عصا دادسال،،،
پراکنده شد مال ،وبرگشت حال،،،،،
فردوسی
   
حکایت 1513
روزی و روزگاری پیرمردی با همسر پیرش که چند گوسفند داشتند و از آنها کره گرفته و به بقالی سر کوچه میفروختند. چندین ماه به این منوال گذشت و صاحب بقالی از روی اعتماد هیچ زمان این کره یک کیلویی را نمیکشید ولی روزی تصمیم گرفت که کره را بکشد. ووقتی کشید دید کره بجای یکیلو 900 گرم است. با اینحال عصابی شد و بخودش گفت وقتی این کره امروز 900 گرم است پس اینهمه مدت همه کره های گذشته نیز 900 گرم خواهد بود. خیلی خشمناک و عصبانی تصمیم گرفت موضوع را فردا به پیر مرد بگویید. فردا که صبح رسید با داد و عصبانی بر سر پیر مرد و بد گویی از پیر مرد توضیح خواست. پیر مرد با شنیدن این حرفها به مرد بقالی گفت لطفا عصبانی نشو فرزندم. من چند ماه پیش از شما یک کیلو شکر گرفته بودم و چون وزنه ندارم با همان یک کیلو شکر کره های که برای شما می آوردم وزن میکردم
ناشناس
   
شوخی 3122
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام...
محمد علی بهمنی
دیگران
   
نکته 2714
کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصافدارند،
احمق نیست، مناعت طبع دارد.

کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد،
احمق نیست، منظم و محترم است.

کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را به خانه اش راه می دهد و صمیمانه و دوستانه رفتار می
کند،
احمق نیست، متواضع و مهربان است.

کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،
احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،
احمق نیست. شریف است.

كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند،
احمق نيست. مودب و باشخصيت است...

"انسان بودن هزينه سنگيني دارد".........
ناشناس
   
دل نوشته 2738
جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!
تَرکه بزن!جریمه کُن! پا ز تو پس نمیکشم
هرچه پِیِ تو می دوم باز به "بی تو " می رسم
کوه به کوه می رسد باز به تو نمیرسم
راهِ مرا اشاره شو من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را خسته شدم ، ندیده ام
دامن خسته ام پُر از گرد تمام جاده ها
زیر نگاه تشنه گمشده ها، پیاده ها...
باز به یک هوای خود رخت مرا تکان بده
بین هزار آشنا سمت مرا نشان بده
سنگ نباش و خط بزن قصه باطل مرا
ترکه بزن جریمه کن ترک نکن دل مرا...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1978
تو چه کردی که شدم عاشق و دلداه تو......
گشته ام مست و خراباتی میخانه ی تو.....
چه نمودی که برفت از بدنم روح وروان....
تو بسان شمعی ومن سوخته پروانه تو....
تو چه داشتی به روی رخ افسونگرخود.....
که به یک لحظه نظر دل شده دیوانه تو....
گرچه دیدم هزاران زشت وزیبا به عمر.....
منظرروی تو کرد مستم ومستانه تو.....
عاشقان درره معشوق جامه را چاک دهند....
جان کنم من بفدای رخ یکدانه تو.......
ناشناس
   
ضرب المثل 815
هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.
(ضرب المثل آلمانی)
ناشناس
   
دل نوشته 1812
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟
کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟
کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟
باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟
آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟
مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟
رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟
ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟
باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟
ناشناس
   
تلنگر 654
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که خداست
قیصر امین پور
   
حکایت 2945
بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت.
بازرگان عزم سفر كرد.
از بهر زنش جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد
كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد،
يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم،
مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:
چيزي نكند زهره كه ننگي باشد؟
بر جامه او ز نيل رنگي باشد؟
خادم باز نبشت كه:
گر آمدن خواجه درنگي باشد
چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!
عبید زاکانی
   
نکته 3197
عشق ذات انسان است
همانطور كه تابيدن ذات خورشيد است
خورشيد نميتابد تا زمين از او قدردانى كند ، نميتابد تا گلها رشد كنند ، شايد نتيجه تابش خورشيد رشد گياه هم باشد اما خورشيد
ميتابد براى تابيدن
ناشناس
   
دل نوشته 2954
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
دل نوشته 708
نمی دانم که آیا
کودکی هستم که بزرگ شده ام
و یا بزرگی هستم که کودک بوده ام...
اما می دانم
در این گذر نه من ثابت بودم و نه دنیای من
فقط می ماند
نگاه من از پنجره ی زندگی
که به کدام صحنه بیشتر خیره شود ...
ناشناس
   
نکته 524
اگه راهی وجود نداشت
یه راه بساز...
ناشناس
   
حکایت 918
رﻭﺯﻱ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯ ﺍﺣﻀﺎﺭﻳﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻛﺮﺩ ﻙ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﺎﻟﻴﺎﺗﺶ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭﻛﻴﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺭﻓﺖ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ
ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻙ ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺝ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻗﻤﺎﺭ
ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺭﺍﻳﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ
ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺷﻤﺎ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ
ﺍﻳﺪ ! ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻛﻮﭼﮏ
ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .ﻭﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ
ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮎ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ... ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻨﻜﺎﺭﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮎ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺯ ﺷﮕﻔﺘﻲ ﺩﻫﺎﻧﺶ
ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺣﺎﻻ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺩﻭﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ
ﻙ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﮑﺎﻥ
ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻥ ﻳﻜﻲ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮎ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺼﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ
ﺑﺒﻴﻨﺪ ﻟﺬﺍ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﻣﺼﻨﻮﻋﻴﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺭﻭﻱ
ﭼﺸﻢ ﭼﭙﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ. ﮔﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ
ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...ﻭﻛﻴﻞ ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺑﻮﺩ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ٦ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﻙ ﻛﺎﺭ ﺳﺨﺘﺘﺮﻱ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ... ﻣﻦ ﺁﻧﺴﻮﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺳﻄﻠﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﻱ ﻣﻴﺰ
ﻣﻴﺎﻳﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻄﻞ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﻜﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﺮﻳﺰﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ
ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻋﻠﻴﺮﻏﻢ ﺗﻼﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺩﺭﺍﺭﺵ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺭﻳﺨﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺰﺵ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ
ﻛﺮﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ: ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻙ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻱ ... ﺩﺭ ﺍﻳﻦ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﮐﻴﻠﻲ ﻙ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺧﻮﺩ ﺭﺍﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ !?ﻭﻛﻴﻞ ﮔﻔﺖ :ﺻﺒﺢ ﮎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ
ﺑﻴﺎﻳﻴﻢ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮ ٢٥ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ ﻙ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻭﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻳﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ
ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ !.
ناشناس
   
تلنگر 662
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینست که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه
دیگران
   
نکته 1376
زندگی را زیاد جدی نگیرید!!!...
هیچ کس تا حالا زنده از زندگی بیرون نیومده...
ناشناس
   
نکته 2804
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم به جلوبردار!
ناشناس
   
نکته 374
یکرنگ که باشی ،زود چشمشان را میزنی ،
خسته می شوند از رنگ تکراریت...
این روزها دوره ی رنگین کمانهاست...
ناشناس
   
نکته 2754
از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
گفتند چگونه؟
گفت من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم.
چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.
کاری در راه آهن پیدا کردم. کارگری.
در کوره لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم.
اما حقوق اش اندک بود.
به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.
پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.
گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست،و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

رابطه من و خدا هنوز به همین صورت پیش میرود و او هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.

همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.

خدایا متشکرم که بجای گدا، مرا همچون خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم.
ناشناس
   
نکته 1709
ایمان آوردن راحت تر از فکر کردن است ،
از این رو تعداد مومنان بسیار بیشتر از متفکران است.
برتراند راسل
   
نکته 2142
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
نکته 885
زندگی یک پاداش است نه یک مکافات.
فرصتی است کوتاه تا ببالی ، بیابی ، بدانی ، بیندیشی،بفهمی
،زیبا بنگری و در نهایت در خاطره ها بمانی.
ناشناس
   
شوخی 970
به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم خودمو بغل میکنم...
.
.
.
بعد میگم نکن دیوونه خفه شدم..
ناشناس
   
نکته 700
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ
ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟
سهراب سپهری
   
عاشقانه ها 2525
از رفتن تو
سالها گذشته است

زمستانهای پی در پی
برف پشت برف،

محو کرده؛
رد پاهایت را در مسیر خانه ام

بگذار بگیرند همه ، تورا از من
حتی همین برف،
که به کوری چشم زمستانش

بهاری کرده قلبم را ،
امید امدنت
ناشناس
   
گلایه 2468
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ
*ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺍﻣﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ*‌
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻓﺮﻭﺵِ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺮﺹ ﻧﺎﻥ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺯﺩﯾﺪ
* ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﻗﻔﺲ حتی ﺑﺮﺍﯼ ﻣُﺮﺩﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ*‌
ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ؛
ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻡ
ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾَﺶ ﺁﺏ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﯾﺨﺘﻢ
ﺩﺭ ﻗﻮﻃﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭِ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ !

ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ؛
ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﮑﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ …!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3024
وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
اما
وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز...
ناشناس
   
نکته 1138
شازده کوچولو پرسید : با غم از دست دادنش چطور کنار بیام؟
روباه جواب داد: اول مطمئن شو که بدست آورده بودیش بعد غمگین شو...!!!
بخش عمده ی زندگی ما در توهم میگذرد ، توهم مالک بودن...!!!
ناشناس
   
نکته 2471
گرگ را دوست دارم چون سرشار از انتقام است !!!
سگ از ناتوانی و ترس از تنهایی باوفا شد،
وگرنه سگ کجا و وفا کجا! ؟؟؟

خوشا گرگ بودن و از گرسنگی مردن ولی تن به خفت قلاده ندادن

ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥِ ﺟﻨﮕــَـﻠَﻨﺪ !
ﻭ ﺑﺒﺮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥِ
ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ولی هر دوشان رام شدنیند ، بهﺩﺳﺘﻮﺭِ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﯿـــﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﭙَﺮﻧﺪ !

ﻭﻟــﯽ " گرگ " ﺭﺍﻡ
ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ !
ﺑﺮﺍﯼِﮐــَــﺴﯽ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ
و
همه ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ " گرگ"
چه عاقبتی دارد!!
چون گرگ همیشه سرشار از انتقام است.
ناشناس
   
نکته 290
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ، ﻋﺎﻗﺒﺘﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺳﻘﻒ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ
ناشناس
   
اشعار 4040
من چه میدانم


اگرگفتم زدرد دل ، توگفتی من چه میدانم
اگرگفتم شدم بسمل ، توگفتی من چه میدانم

ترا گفتم بکن چاره که دردو غم فزون گشته
شده درمان دل مشکل ،توگفتی من چه میدانم

تودریایی منـم کشتی ازیـن تـوفـان نـجاتم ده
رسانی برلب سـاحـل؟ توگفتی من چه میدانم

تـراگــفتم بگـو جـانــا چه میباشد چه میباشد
ازی دردو غـمم حـاصل ؟توگفتی من چه میدانم

تراگفتم به دام ودانـه ات کــردی گــرفتــارم
دلم گـشته به تو مایـل توگفتن من چه میــدانم

تـراگــفتم اگـرلـطفی کـنی ای نـازنــین من
دهی در دل مرا منزل ؟ توگفتی من چه میدانم

فرامـوشـت شده جـانـا وفـا ومهــربـانی ها
چرا هستی زمن غافـل؟ توگفتی من چه میدانم
فکرت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com