شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
اشعار 3985
صبح امروز یادت اقتادم
گریه اسباب بیقراری شد
تا نشستم دو بیت بنویسم
باز آسمان بهاری شد

باز گفتم کنارمی و غزل
باعث حسن همجواری شد

دست بردم به حلقه مویت
رنگ و رویت کمی اناری شد

تا زدی خنده اشک بند آمد
غصه از شعر من فراری شد

ناگهان پر کشیدی از فکرم
دشت ابیات من غباری شد

رفتنت بر دلم خراشی بود
کم کم ای وای ...زخم کاری شد
نور شبهای تار من بودی
یاد تو برق اضطراری شد

بس که در عشق بمب احساسی
شکل رفتارت انتحاری شد

دیگر افتادم از غزل گفتن
هق هق دل به واژه جاری شد
چه بگویم که باز برگردی
و نگویی که پاچه خواری شد

چون کشش داشتی به لفظ قلم لحن اشعار من اداری شد

روز جمعست یادتان باشد
روز تعطیل اضافه کاری شد
آرمان ایزدی
   
نکته 2011
گوبلز که وزیر تبلیغات هیتلر بود می گفت:
ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم.
او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.
گوبلز می گفت:
"در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
- باید وارد یک جنگ شد.
- حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
- دشمنان خارجی،
- دشمنان داخلی.
- ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
- باید دایم از توطئه ها گفت.
- از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
- باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
- باید همیشه درگیر بود.
- درگیر جنگ،
- درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
- علیه کشورهای قدرتمند،
- علیه سازمان های جهانی،
- باید بحران ساخت...
وی معتقد بود:
رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
دیگران
   
نکته 3004
مرد باشی یا زن,مرگ تمامت می کند...انسان باش تا جاودانه زندگی کنی...
ناشناس
   
حکایت 767
ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻫﻮﺱ ﭼﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﭽﻴﻨﻲ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟
ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮ
ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ
ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ ؟ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ
ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ
ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ. ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ
ﺧﺎﻟﯽ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ناشناس
   
دل نوشته 74
گرگ روزگار بودم...
شیر ها هم جرات رویارویی با من را نداشتند.....
حال که توبه کردم ...
آهوها هم برایم خط و نشان میکشند....
درست است ما رفته ایم و توبه کردیم اما به آهوها بگویید در قلمروی ما با احترام عبور کنند
ناشناس
   
نکته 1386
انسان با آنچه که هست
ثروت مند است
نه با آنچه که دارد ...
ناشناس
   
مناجات 2644
باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم
باز باران بر غبار شیشه ها، متشکرم

باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر،
دیدن آینه و نور و صدا،متشکرم!

باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم
فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم

بار دیگر میتوانم بو کنم از پنجره،
یاس خیس خانه همسایه را متشکرم

گر چه در این وقت پر، گهگاه یادت میکنم،
خاطرم جمع است میبخشی مرا، متشکرم

من که بی تسبیح و بی سجاده ام از من بگیر
این تغزل را بعنوان دعا، متشکرم
ناشناس
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
تلنگر 1301
پدرم فقیر بود
پدر بزرگم هم!
من فرزندی ندارم
شاید فقر تمام شود
ناشناس
   
شوخی 1523
ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ، ﺗﻮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻴﻢ ﻣﺘﺮﺑﺮﻑ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺎﺩ !!
.
.
.
.ﺍﻧﻘﻼﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻋﻮﺽ ﺑﺸﻪ، ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ!
ناشناس
   
نکته 282
ﺍﻳﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻰ ﺷﺪﻳﺪﻯ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ، ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ (ﭘﻴﺘﺮ ﺩﺭﺍﮐﺮ) ﻧﻈﺮﯾﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻭ ، ﺩﺭ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ، ﺳﺆﺍﻟﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﻴﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﭘﺎﺳﺨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻥ
ﺑﻴﺎﺑﻴﺪ ،
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ، ﺣﺘﻢ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺿﺎﻳﻊ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﺻﻸ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.
ﺁﻥ ﺳﺆﺍﻝ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ، ﻳﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ؟
ناشناس
   
اشعار 4039
خواهد شکست

مینای قلب زار من سنگ جفا خواهد شکست
ازغیرشکوه کی کنم ، کان آشناخواهد شکست

فـریادو آهم کی اثربخشد به قلب سنگ او
گـربشکند این شیـشۀ دل بیصدا خواهد شکست

ازبس درون سینه ام غـمها فــزونی میکـند
نـازک دل رنجور من بـاد صبا خواهد شکست

دل درکف آن یار بی پروا فـتاده چـون کنم
این جام پرخون دلم آخرکجا خواهد شکست

هـرروزو شب اشک ندامت میچکـد چشمان من
ترسم ازان روزی که پیمان وفا خواهد شکست
فکرت
   
گلایه 1676
ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ " ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ "
وپس از مرگش ،همسرش ﻫﻤﺎ ﻣﯿر افشار ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺳﺮﻭﺩ :
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ
ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟
*
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ
ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .
ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ،
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ
*
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯼ
ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟
ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ
ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ
ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟
ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ..
فریدون مشیری
   
نکته 2801
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
ناشناس
   
عاشقانه ها 486
"شب چو در بستم و مست از می ‌نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدی آن ترك ختا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمری به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمی م‍رد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابه ی غم بود و جگر‌ گوشه ی درد
بر سر آتش جور‌ِ تو كبابش كردم
زندگی كردن من م‍ردن تدريجی بود
آن چه جان كند تنم عمر حسابش كردم"
فرخی یزدی
   
حکایت 971
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه ”
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
ناشناس
   
نکته 546
دستهای تو
حق من است
حقم را کف دستم بگذار...
ناشناس
   
تلنگر 35
جنايتكاركه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسيد.
چند روزچيزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه ميوه فروشى ايستاد و به سيب هاى بزرگ و تازه خيره شد، اما پولى براى خريد نداشت. دودل بود كه سيب را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدايى كند. توى جيبش چاقو را لمس مى كرد که سيبى را جلوى چشمش ديد چاقو را رها كرد... سيب را از دست مرد ميوه فروش گرفت. ميوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.
روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه ميوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سيب در دست او میگذاشت.یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عكس توى روزنامه را شناخت.زير عكس نوشته بود: قاتل فرارى و جايزه تعيين شده بود.
ميوه فروش شماره پليس را گرفت... موقعی که پليس او را مى برد،به ميوه فروش گفت : آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم.ديگر از فرار خسته شدم.هنگامى كه داشتم براى پايان دادن به زندگى ام تصميم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
بگذار جايزه پيدا كردن من، جبران زحمات تو باشد
گابریل گارسیا مارکز
   
لطیفه 112
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

غضنفر تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟

غضنفر میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!

زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه : با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید.

۲ تا دیوونه رو می برن جهنم بعد ۶ ماه میان بیرون. بهشون میگن اونجا چه جور بود؟ میگه به سختی آتش رو خاموش کردیم!

به یارو میگن تا حالا لو رفتی؟ میگه نه برنامشو ردیف کن آخر هفته بریم.

یارو میره دکتر میگه شبها خواب می بینم با خرها فوتبال بازی میکنم. دکتر میگه این قرصهارو بخور. یارو میگه میشه از فرداشب بخورم؟ دکتر می پرسه چرا؟ میگه آخه امشب فیناله.

دعای غضنفر : خدایا تا زنده ایم ما را از دنیا نبر!!!

به یارو میگن شیعه هستی یا سنی ؟ میگه به حضرت عباس ما عشایریم.

یه خسیس با برق خونه همسایه شون خودکشی میکنه.

یه دارکوب با یه بلدرچین ازدواج میکنه بچه شون میشه دارچین!

توی دیوونه خونه همه دست میزدن ومی رقصیدن به جز یکی رئیس تیمارستان میگه حتما این خوب شده بفرستیمش خونه . از دیوونه میپرسن :تو چرا دست نمیزنی ؟ میگه آخه من عروسم !

غضنفر نماز خوند بهش گفتند التماس دعا گفت : سلامت باشی !

پلیس :چرا معتاد شدی معتاد: واسه اینکه میخواستم تو زندگی یه چیزی بشم !

دو بانوی مسن از شوهر هایشان صحبت میکردند .

اولی گفت : من از اینکه شوهرم ناخن هایش ا میخورد خیلی ناراحتم .

دومی گفت: شوهر من هم این عادت را داشت ولی من ترکش دادم .

اولی:چطوری دومی :خیلی ساده دندان هایش را مدتی قایم کردم!

به غضنفر میگن برو روزنامه کیهان بگیرغضنفر میره بعد یه ساعت برمیگرده و یه الاغ رو با خودش میاره بهش میگن این چیه اوردی .میگه:اخه کیهان نبود همشهری اوردم

از غضنفر پرسیدن احساسات متضاد به چی میگن؟ غضنفر گفت: به وقتی که مادر زنتون روی ماشین آخرین سیستمتون سقوط میکنه !

غضنفر شب دوم بعد از عروسیش زنشو میکشه ازش میپرسن: چرا زنتو کشتی؟ میگه چون دختر نبود میگن چرا شب اول نکشتیش؟ میگه اخه شب اول بود. !

به یه آقا میگن که دخترتون رو بلند کردند آقاهه میگه:با چی بردنش. می گه با پاترول. آقاهه می گه ۲ در بود یا۴ در. میگه ۴ در. آقاهه میگه نگو بچه پاترول ۴ در هی میره خوشبحال دخترم که سوار پاترل ۴ در شد !

از غضنفر می پرسن ارتحال چی؟ میگه نمی دونم هر چیه از اسهال بدتره چون بابام گرفت مرد !

یه روز غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا می آد اسمش رو می زاره پس فطرت !

یک بار غضنفر تو خیابون داشته راه میرفته دومی میگه اهای کره خر بعد غضنفر میگه اخه من اینقدر جوونم.

به غضنفر میگن اگه کل دنیا رو میدادن به تو باهاش چی کار میکردی میگه می فروختمش میرفتم خارج !

یک روز دو خروس به دنبال یک مرغ راه افتاده بودند درحالی که مرغ ناز میکرد خروس دومی به اولی گفت: ولش کن بابا تعاونی لختش را میفروشد. !

غضنفر به نامزدش گفت دوست داری فردا شب با هم غذا بخوریم ؟ نامزدش با اشتیاق فراوان گفت : البته ، با کمال میل! غضنفر : خوب به مادرت بگو غذا درست کنه من فردا شب میام خونتون !

فریبرز این انشاء را درباره دیدارش از یک باغ وحش نوشته بود : ما یک روز بعدظهر به باغ وحش رفتیم. من در آنجا تنبل ترین حیوان روی زمین را دیدم اسم این حیوان گورخر بود چون ما بعدظهر به باغ وحش رفته بودیم ، ولی با این حال گورخرها از تنبلی هنوز پیژامه هایشان را از تنشان در نیاورده بودند !

روزی غضنفر پسرش را به میهمانی می بره ، پسره بین غذا مرتب آب می خوره پدره عصبانی میشه سیلی در گوش پسرش می زنه که به جای غذا چرا داری آب می خوری ؟بعد از تمام شدن غذا پدر و پسر از مجلس خارج می شند. پدر از پسرش می پرسه آخه چرا همه اش آب می خوردی پسر میگه چون می خواستم غذای بیشتری در شکمم جا بدم ناگهان باباهه سیلی مجددی میزنه تو گوش پسرش پسره می پرسه این دیگه برای چی بود؟ پدر میگه این برای این بود که این ترفندت را باید سر غذا به من میگفتی !

غضنفر لامپ خانه اش میسوزد پماد سوختگی میمالد !

یک روز غضنفر با خانمش میرن دکتر و می گن آقای دکتر مابچه دار نمی شیم دکتره پس از معاینه میگه اشکال از شما است آقا . در جواب غضنفر می گیه: اینکه ارثی است پدرم و پدر بزرگم هم بچه دار نمی شدند !

غضنفر میبینه کوه ریزش کرده و همون موقعه یه قطار میومده فورا پیرهنشو اتش میزنه تا قطار متوجه بشه تا قطار توقف میکنه ترکه نارنجک میندازه زیره قطار میگن بابا این چه کاری بود؟ میگه بنده از بچگی علاقه شدیدی به دهقان فداکار و حسین فهمیده داشتم

معلم: نادر شاه رو کی کشت. شاگرد: اقا به خدا من نکشتم !

یه روز ۳ نفر به اسم های به من چه و به تو چه وادب میرن دزدی پلیس میاد میگیرتشون ادب میره بالای درخت از به من چه میپرسن اسمت چیه میگه به من چه ازبه توچه میپرسن اسمت چیه میگه به تو چه میگن شما ادبتون کجاست میگن مونده بالای درخت !

مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پولهایم دوست نداری؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

غضنفر میره بقالی،‌ می‌بینه رو دیوار بزرگ نوشتن: علی با ماست! حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟!

هر سال موقع قرعه کشی بانک غضنفر میرفته مشهد التماس امام رضا میکرده که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده. دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره. امام رضا میاد به خوابش و میگه بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من !

غضنفر داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!

یارو غضنفر بچه نداشته، میره مسافرت، میاد میبینه سه تا بچه داره. ازش می‌پرسند: ‌چی شد، تو که بچه نداشتی؟ میگه: والله همسایه‌ها شرمنده کردن!

غضنفر بچه دار نمیشده،‌ محلشون رو عوض میکنه!

غضنفر میخواسته بره شهرک آزمایش برای امتحان رانندگی , صبح ناشتا میره امتحان شهر بده !

غضنفر میبینه همسایش برفهای پشت بام روپاروکرده وریخته توکوچه.عصبانی میشه وبرفاروبازحمت زیادباسطل میبره روپشت بام خودش پهن میکنه ومیگه:اینابایدافتاب بخورن تاخشک بشن!

شنیدین وجه تشابه غضنفر با پارک چیه ؟ خوب گفتن که هر جفتشون تاب دارن !

تو نا کجا آباد می آن جمعیت مردم رو با هلیکوپتر گلباران کنند عده زیادی کشته میشن ! برسی میکنن میبینن گل و با گلدوناش پایین میانداختن !

غضنفر پشتش رو می خواسته بخارونه, دستش نمیرسیده ! صندلی زیر پاش میگذاره !

غضنفر داشته شنا می کرده مایوش سوراخ میشه غرق میشه !

# ۳۵ سال سن داشته بهش میگن چرا تا الان مجرد موندی و ازدواج نکردی ?! میگه والا تا الان برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم !

غضنفر داشته تو بینهایت راه می رفته یه صدای بلند به گوشش می رسه برمی گرده میبینه دوتا خط موازی خوردن بهم !

غضنفر داشته پسرشو در باب ازدواج نصیحت می کرده ! می گفته: پسرم خواستی زن بگیری برو از فامیل زن بگیر ! ببین دایت رفته زندای تو گرفته , عموت رفته زن عموتو گرفته , من اومدم مادرت و گرفتم ! حالا تو هم از فامیل زن بگیر !

سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!

دخترهای بلوند به عدم تیزهوشی معروفند!؟ روزی دو بلوند در خیایانی قدم میزدند و چشمشان افتاد به یک جعبه پودر که گوشه ای افتاده بود. اولی آنرا برداشت و بازکرد و در آینه کوچک آن نگاهی کرد و گفت ام … این قیافه آشناست ! دومی آنرا گرفت و نگاه کرد . گفت عجب احمقی هستی تو … این منم دیگه …!!

کارگری در طبقه ۱۲ ساختمان نیمه سازی کار می کرده. شخصی از پایین صدا زد: غضنفر زنت از طبقه پنجم منزلتان افتاد پایین و مرد. کارگر بیچاره خیلی ناراحت شد و بسرعت پایین آمد و به سمت خانه عازم شد. در راه کم کم آرامتر شد,سر چهار راه اول بیاد آورد ! ما که خونمون ۲ طبقه بیشتر نیست. دو تا خیابون اونطرفتر بخودش گفت : من که اصلا زن ندارم ! و کمی بعد بیاد آورد !! من که اصلا غضنفر نیستم !

مرد نابینایی در خیابان یک رنده پیدا کرد. مدتی طولانی به این طرف و آن طرفش دست کشید. بلاخره گفت: این چرت و پرت هاچیه نوشتن!

یکبار یک همشهری یک خیار بر می داره می بره سوپرمارکت , به فروشنده می گه: ببخشید آقا خیارشور دارید؟ فروشنده هم در جواب می گه بله داریم. همشهری ما هم می گه پس بی زحمت این خیار ما رو هم بشور.

یک هواپیما تو برره سقوط می کنه تیم جستجو روز اول ۴۰۰ جسد رو پیدا میکنن , روز دوم ۶۰۰ نفر رو پیدا میکنن , روز سوم ۱۰۰۰ نفر رو پیدا میکنن . خبر به تهران می رسه از تهران بازرس ویژه می فرستن برای بررسی , می بینن که هواپیما تو قبرستان سقوط کرده بوده.

غضنفر رفته بوده مکه. تو مراسمی که باید به شیطون سنگ بزنه، یهو سنگاش تموم میشه… اونم به جاش فحش میده

- رفیقغضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ ترکه میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال !

ترکه میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. ترکه میگه: ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم !

غضنفر میره دکتر، میگه: آقای دکتر به دادم برس، الان دو هفته‌است هر شب تا صبح کابوس میبینم! دکتره میپرسه: چه کابوسی می‌بینی؟ غضنفر میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغه‌ها جام‌جهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دکتره میگه: ای بابا، این که خیلی ناجوره. بیا برات یک دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. غضنفر می‌پرسه: آقای دکتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دکتره میگه: شدنش که میشه، ولی واسه چی؟ غضنفر میگه: چون فرداشب فیناله !

تو خیابون تصادف میشه، یک وانت نیسان گردن کلفت میزنه به یک موتور، دو نفر ترک موتور بودن یکیشون سرش میخوره به جدول و جابه‌جا تموم میکنه، دومی فقط پاش میشکنه. خلاصه ملت جمع میشن دورشون، اون بدبختی که پاش شکسته بوده هی داد و هوار میکرده، غضنفر میره جلو بهش میگه: خجالت بکش خیابون رو گذاشتی رو سرت! تو که الحمدالله چیزیت نشده، ببین اون رفیقت بنده خدا تموم کرده اما اینقدر سر و صدا نمیکنه !

غضنفر میره لباس‌فروشی، میگه: ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه: بعله. غضنفر میگه: قربونت دو نخ به ما بده!

غضنفر میره بقالی، میگه: حاج‌آقا سیگار نخی داری؟ یارو میگه: بعله داریم. غضنفر میگه: بی‌زحمت یک بیست نخ به ما بده!! مرده کف میکنه، میگه: خوب مرد مؤمن یک بسته بگیر. غضنفر میگه: نه آخه بسته ای بگیرم زیاد میکشم !
ناشناس
   
نکته 852
من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.
آگاتا کریستی
   
تلنگر 3661
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 754
لب‌هاي تو لب نيست! عذابي‌ست الهي
بايد كه عذابي بچشم گاه به گاهي
در لحظه‌ی ديدار تو، گفتم كه بعيد است
چشمان تو من را نكشاند به تباهي
لب‌هاي تو ناياب‌تر از آب حيات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهي
اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهي
اي شاخه نبات غزل حافظ شيراز !
معشوقه‌ي مايي، چه بخواهي چه نخواهي ... !
ناشناس
   
نکته 476
ثروتمند نیستید تا زمانیکه چیزی داشته باشید که پول قادر به خریدنش نباشد.
ناشناس
   
نکته 3724
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
چه که تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم شد.
ناشناس
   
تلنگر 225
زن
دوست داشتن نصفه نیمه نمی فهمد
یک زن را یا باید پرستید یا باید به حال خود رها کرد
ناشناس
   
تلنگر 2611
حكم اعدام بود...
اعدامى لحظه اى مكث كردو بوسه اى بر طناب دار زد.
دادستان گفت:
صبركنيداقاى زندانى اين چه كاريست ؟!؟
زندانى خنده اى كردو گفت :
سلامتى طناب كه نميزاره زمين بيوفتم ،
ولى ادم ها!!!!!!بدجور زمينم زدن !......
ناشناس
   
نکته 1260
من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه فکر میکردم به خاطر طولانی بودن ان میباشد .
اماااااا

فوق العاده است :
مثنوی هفتاد "من" مولوی :

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین

مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من
مولانا
   
نکته 768
یه آدمایی ادعای استقامت دیوار رو دارن ... ولی تکیه که میدی ... معلوم میشه مقوایی بودن...!
ناشناس
   
حکایت 3721
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
ناشناس
   
نکته 830
ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود.
(ماری آمپر)
دیگران
   
نکته 475
فلسفه الاكلنگ اثبات بزرگي كسيست كه فرومينشيندتاديگري پروازراتجربه كند.
ناشناس
   
دل نوشته 477
.... ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﯿﺪﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﮒ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻡ ﺗﻨﺒﯿﻬﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ.
ناشناس
   
دل نوشته 1773
یه چیزی منو از مردم جدا میکنه، مردم رو نمی فهمم...بیشترشون رو نمی فهمم...چرا باید دروغ بگم؟شاید نود درصدشون رو نمی فهمم...از وقتی مینویسم فهمیدم که خیلی کم ند کسایی که حرف منو بفهمن...بعضی وقتا فکر میکنم دنیای دو رو برم مال آدم هایی ه که انگار از سیاره ی دیگه ای اوومدن...شاید هم من مال سیاره دیگه ای م...نمیدونم...از چیزایی حرف میزنن که هیچوقت بهش فکر هم نکردم...یا دغدغه هایی دارن که من خیلی وقته رهاشوون کردم...ولی با تمام اینا دوست شوون دارم و میدونم بالاخره یه روزی به این "عدم درک متقابل" عادت میکنم...
ناشناس
   
حکایت 1925
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد
گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!
لئو تولستوی
   
ضرب المثل 2012
خان ملقب به مختار السلطنه،سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجاربه امر وی از اصفهان به تهران آمد تا به عنوان حاکم تهران با ناامنی و گرانی مقابله کند.در آن زمان حاکم شهر بر تمام امور از جمله تثبیت نرخ ها و قیمت ها نظارت کامل داشتند و محتکران و گرانفروشان را به شدت مجازات می کردند. روزی به مختار السلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده و طبقات پایین نمی توانند از این ماده ی غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست،استفاده کنند.
مختار السلطنه به شدت ماست فروشان را از گرانفروشی بر حذر داشت؛چون چندی بدین منوال گذشت،مختار السلطنه برای اطمینان خاطر،با قیافه ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.ماست فروش که مختار السلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید: "چه جور ماستی می خواهی؟
" مختار السلطنه گفت:"مگر چند جور ماست داریم؟
ماست فروش جواب داد:"معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم:
یکی ماست معمولی و دیگری ماست مختار السلطنه!
مختار السلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب خاصیت این دو نوع ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختار السلطنه به هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم ؛ الان هم در پستوی دکان از آن ماست داریم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف کند،بخرید! اما ماست مختار السلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!
از آن جایی که این ماست را به نرخ مختار السلطنه میفروشیم از این رو ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختار السلطنه لقب داده ایم!
حالا از کدام ماست می خواهی؟
مختار السلطنه که تا آن موقع خونسردی اش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورد و به فراشان حکومتی که در نزدیکی مغازه شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند،امر کرد ماست فروش را به طور وارونه جلوی دکانش آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند.سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه ی شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آن که فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:"آن قدر به این شکل آویزان می مانی تا تمام آب هایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود و لباس ها و سر و صورتت را آلوده کند تا دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!"
(به دنبال این ماجرا تمامی لبنیات فروشها ماستهایشان را کیسه کردند تا از مجازات در امان باشد.-اصطلاح- امروزی ماست را کیسه کردن که کنایه از ترسیدن می باشد، نیز از آن زمان پیدا شد.)
ناشناس
   
لطیفه 3011
(خیال خام)
*
*
*
*
*
*
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
ناشناس
   
پند و اندرز 1997
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
ناشناس
   
عاشقانه ها 182
همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
کـــه یک نظـــر بـربـایــم، مــــرا ز مــن بــربــود
سعدی
   
شوخی 675
باید رفت
گاه از قلب کسی
گاه جفت پا تو صورت کسی...
ناشناس
   
نکته 3182
همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی،

چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی

وچیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.
ناشناس
   
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
دانستنیها 436
خواص عجیب دارچین برای مقابله با بیماری‌ها

مطالعات جدیدی در نیویورک نشان می‌دهد ادویه دارچین اثرات ضد ویروسی دارد.
دارچین دارای خواص ضد ویروسی است و به جلوگیری از عفونت‌ها در بدن کمک می‌کند.
خواص ادویه دارچین با عصاره‌های گیاهی از جمله پیاز، میخک، نعناع، کاکائو و زعفران مقایسه شد و نتایج این مقایسه‌ها نشان می‌دهد که دارچین به طور کامل باکتری‌ها را غیر فعال می‌کند.
بر همین اساس دانشمندان توصیه می‌کنند یک‌بار الی دوبار دارچین در روز به حذف و پیشگیری از بیماری‌های ویروسی و عفونی مانند سرما خوردگی، آنفولانزا و حتی تبخال کمک می‌کنند.
ناشناس
   
اشعار 4096
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
نکته 469
زمانی که استالین فوت کرد خروشچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به باز گویی جنایات استالین کرد همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر از رهبر پیشین اینچنین تند انتقاد میکند.در حین سخنرانی که سالن مملو از جمعیت بود ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد:پس تو آن زمان کجا بودی؟
سالن ساکت شد خروشچف رو به جمعیت گفت :چه کسی این سوال را پرسید؟هیچکس جواب نداد دوباره گفت :کسی که این سوال را کرد بایستد
اما هیچ کس بلند نشد.خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت گفت:در آن زمان من جای تو نشسته بودم
ناشناس
   
شوخی 1155
میدونید چرا تو گوشی لمسی خطای املای مردا خیلی بیشتر از خانوماست؟
.
.
.
.
.

چون انگشت نیس که نلبکیه!!!
ناشناس
   
نکته 1529
دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند.
نیچه
   
نکته 1454
دلـم مـی خـواد بـه هـمه عقـاید احتـرام بـزارم ولـی احـترام بـه بعضـیاشون توهیـن بـه شعـور خـودم میشـه ؛ اینـکه در بهتـرین حالـت تحملـشون میکـنم و هیچـی نمیگـم ...!
آنتونـــی هاپکـــینز
دیگران
   
حکایت 2732
گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند :
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت :
« زادگاه من انگلستان است. من در خانواده‌ء فقیری به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم.
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم و از او درخواست پول کردم.
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت : به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
گفت : ساده است. من یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
گفتم : عجب حرفی می‌زنید آقا ، یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
- بیست پوند چطور است؟
- شوخی می کنید؟!
- بر عکس، کاملا جدی می گویم.
- جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید.
گفتم : اگر ده هزار پوند هم بدهید، من به این معامله‌ء احمقانه راضی نخواهم شد.
گفت : اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر است؟
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟ لابد همه‌ء وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
گفتم : بله، درست فهیمیده‌اید.
گفت : عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما داری گدایی می‌کنی ...!
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟
گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام اما این بار مرد ثروتنمدی بودم که ثروت خود را از معجزه‌ء تولد دوباره به دست آورده بود.
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..
ناشناس
   
نکته 557
اگر روزی شخصی با چهره ای پر از تعریف ، تمجید، تایید،پرحرفی به زندگیتان وارد شد مطمئن باشید که او برایتان نقشه ماهرانه ای ترتیب داده است.
ناشناس
   
نکته 2389
سیف فرغانی شاعر روزگار مغول که منتقد اجتماعی بود.این شعر از معروفترین یادگارهای اوست که مخاطبش مغول ها هستند

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
دیگران
   
عاشقانه ها 2526
به چیز دیگری معتاد اگر بودم
خودم را به تخت می‌بستم و
خلاص می‌شدم

خودم را به کجا ببندم
از تو که نیستی ….
ناشناس
   
توکل 1413
«آرامش سنگ یا برگ؟»
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
«عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:
«به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود»
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی، به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟»
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:
«اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟
لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد.
من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»
استاد لبخندی زد و گفت:
«پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»
استاد این را گفت و بلند شد تا برود.
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید:
«شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟»
استاد لبخندی زد و گفت:
«من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم. من آرامش برگ را می‌پسندم.»
شیخ بهایی
   
حکایت 3726
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند
کفشهایش را زیر سرش گذاشت و خوابید،
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند
یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها!
اون یکی گفت نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره ،گفتند امتحانش کنیم کفشهایش را از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه ،
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد، اونها کفشهایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد
گفتند ؛پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز
بعد از رفتن آن دو،
مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره
اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش رو بدزدن!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
ضرب المثل 3720
مردی خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود.
براي كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جای كنده شد.!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچه‌اي دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌اي انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي مي‌شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت.
جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودی رهگذر سينه به سينه شد واو را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با زن شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت،!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد: یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام..
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بي‌مورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال مي‌توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!
برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد.. قاضي فریاد زد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر. كه مي‌دوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کره‌گی دُم نداشت...!!!
" کتاب کوچه"
احمد شاملو
   
شوخی 2155
‏يه عطسه کردم

سريع رفتم قرص خوردم

سوپ درست کردم

آب نمک قرقره کردم


وقتي داشتم آب ‌جوش ميخوردم ويروس اومد بيرون
گفت:
"باشه...
آروم وحشى!!
خودکشي نکن،خودم ميرم!😐
ناشناس
   
نکته 1869
آنچنان رفتار كن كه رفتار تو بتواند به صورت قانون كلی درآید.
امانوئل کانت
   
تلنگر 654
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که خداست
قیصر امین پور
   
نکته 1821
پروردگار، در آغاز یك باغچه آفرید و براستی، این باغچه ناب‌ترین شادمانی‌های انسان است.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 2540
مرا دوباره

به آن روزهای خوب ببر

سپس رها کن و برگرد

من نمی آیم....

قول....
ناشناس
   
نکته 3109
خبر دهید به صیاد ما، که ما رفتیم
به فکر صید دگرباشد و شکار دگر
وحشی بافقی
   
ضرب المثل 1761
اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
تفسیر:بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت.
ناشناس
   
دانستنیها 194
خا صیت غذاها وطبیعت آنها ودفع ضرر کننده
به طور کلی هر غذایی که خداوند برای بشر افریده است دارای منافع ومضراتی هست هیچ نوع خوراکی وجود ندارد که فقط منافع در بر داشته باشد،حتماً مضراتی هم دارد واین مضرات باخوراکهای دیگر برطرف میشود.
مثلا خرما یک خوراک بسیار مغذی ومفید میباشد اما مداومت درمصرف خرما باعث بالا رفتن حرارت بدن وتولید صفرای زیاد میشود که برای سلامتی مضر وخطر ناک است. طبیعت خرما گرم وتر می باشد وکسانی که دارای طبیعت گرم وتر ویا دارای طبیعت گرم وخشگ هستند نمیتوانند از این نعمت خدایی به حد زیاد استفاده کنند ودرصورت مصرف مداوم دچارسردر تپش قلب وناراحتی های خونی میشوند صورتشان پر از جوش وغرور میشود ودچار سرگیجه میشوند .اما اگر همین خرما را همراه بادام مصرف کنند دیگر ضرری متوجه انها نیست وخاصیت خرما نیز افزون خواهد شد .سایر غذاهاراهم باضد خودش یعنی بادفع ضرر کننده اش اگر مصرف کنیم دیگر مضر نیست ومامیتوانیم هر خوراکی را به راحتی مصرف کنیم وهم لذت ببریم وهم بیماریها وناراحتی های خودرا بااین طریق ازبین ببریم بدون اینکه دارو مصرف کنیم وبدن خودرابادارو الوده نکنیم . لطفاًبر ادامه مطلب کلیک کنید

1-خرما- طبیعت خرما گرم وتر میباشد برای کسانی که دارای طبیعت سرد وتر یاسرد وخشگ هستند خوراکی بی نظیرمیباشد غذای انها را هضم میکند جلوگیری از پیشرفت سرطان میکند وباعث تقویت جنسی وجسمی انها میشود.دفع ضررکننده اش بادام میباشد کسانی که طبیعت گرم دارند حتماٌ خرما را بدون بادام مصرف نکنند
2- انگور- دارای طبیعت گرم وتر میباشد انرژی زیادی دارد وبدن را تقویت میکند برای کسانی که چاق هستند لاغر کننده ولاغر هارا چاق میکند انگور غم زداست غم واندوه را از دل بیرون میکند اگر به خوردن انگور مداومت کنیم سموم رااز بدن خارج وبدن را پاک سازی میکند ا ز انجا که انگور گرم است ضرر هایی هم در بر دارد که باید با ضد ش مصرف شود دفع ضرر کنندهً انگور میوه های ترش است مانند انار ترش لیمو ترش وزیرهً سیاه رازیانه وتخم کرفس وسکنجبین و ....... البته این توصیف ها در بارهً انگور های شیرین است انگور های ترش ( منظور انگور هاییست که در حال رسیده بودن هم ترش هستند ) طبیعت انگور ترش سرد است کسانی که دارای طبیعت گرم وخشگ هستند میتوانند از خاصیت ضد صفرا بودن انگور ترش وشیرین سود ببرند .
3-خربزه – طبیعت خربزه های شیرین گرم وتر است خربزه اگر به مقدار زیاد خورده شود یبوست را بر طرف ودستگاه گوارش را پاک سازی میکند بهترین موقع خوردن خربزه مابین دوغذاست ناشتا خوردن ویاروی غذا خوردن ان مضر وباعث سوء هاضمه میباشد خربزه های زیاد شیرین بسیار گرم است وباید حتماً بعد از مصرف ان ضد آ ن را نیز مصرف کنیم تا ضرری به ما نرسد . ضد ضرر کننده ً خربزه سرکه ویا انار ترش است

4- انجیر- طبیعت انجیر هم مانند خرما گرم وتر است انجیر وخرما جزو میوه هایی هستند که میتوان به جای غذا مصرف کرد میوهً انجیر بسیار مقوی وچاق کننده وملین است انجیر خشگ برطرف کنندهً یبوست است برای این منظور چند دانهً انجیر خشگ را با چند دانه برگه هلوشب بشوئید ومقداری اب گرم روی ان بریزید وصبح روز بعد ناشتا بخورید وتا زمانی که گرسنه نشده اید چیزی نخورید .انجیر وخرما دارای ویتامین ای میباشد ومصرف ان تعداد اسپرم رااضافه میکند وبر نیروی جنسی میافزاید اگر انجیر وخرما وبادام را باهم معجون کنیم ودر خوردن ان مداومت کنیم از ضعف عمومی بدن در امان خواهیم بود .دفع ضرر کنند هً انجیر هلو ومیوه های سرد است .
5- توت –انواع واقسام دارد توت های شیرین در طبیعت گرم وتر میبا شند مصرف زیاد توت چندان ضرری به انسان نمی رساند چون دارای انسولین گیا هی میباشد وقند آن به سرعت جذب بدن می شود وانرژی زاست قند توت برای دیابت مضر نمیباشد وتوت خشگ هم همین خاصیت رادارد . دفع ضرر کننده توت دوغ است دوغی که از ماست تازه طبیعی گرفته باشند .توت های ترش سرد است .
6-موز – می گویند موز یک میوه بهشتی است بسیار مقوی ومغذی میباشد ضعف جسمی وجنسی را برطرف میکند وبسیار انرژی زاست ناشتا خوردن ان مضر وزیاده روی دران باعث گرفتگی رگها وثقل معده میبا شد طبیعت موز گرم است ودفع ضرر کننده آن میوه های ترش است . .
7- خرمالو- دارای طبیعت گرم میباشد ومانند موز بسیار مقویست وموافق طبع پیران وخرد سالان است به شرطی که به درخت رسیده باشد.دفع ضرر کننده خرمالو نارنگی ترش است .
ناشناس
   
شوخی 1248
به آبادانیه میگن چرا روزه نمیگیری ؟
میگه ولک اینجا دما 58 درجه است!!
جهنم 60 درجه!!
برا 2 درجه روزه بگیرم؟!
ناشناس
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
نکته 314
اومدن هیچکس تو زندگیت بی حکمت نیست
یا میشه فرد زندگیت یا درس زندگیت
ناشناس
   
عاشقانه ها 1692
رقص گلهای شقایق دیده ای؟
حالت چشمان عاشق دیده ای؟
محو پرواز کبوتر گشته ای؟
از نگاهی تو مکدر گشته ای؟
با قناری ها دوبیتی خوانده ای؟
خنده ای را بر لبی بنشانده ای؟
محض یارت کوچه ای گز کرده ای؟
فارغ از دنیا دمی حظ کرده ای؟
گر چنین با زندگی سر کرده ای!
درس عشقت را تو از بر کرده ای....
ناشناس
   
پند و اندرز 220
یکی از راههای لذت بردن از زندگی ،
این است که از داشته هایتان استفاده کنید !
یکی از عادت های بد برخی از ما این است ،
که بهترین لباس ها ، غذاها ، تفریحات ...
پول ها ... و حتی احساساتمان را ...
برای روز مبادا نگه می داریم .
زیاد بگو دوستت دارم ...
از آنچه در اختیار داری استفاده کن ،
و آن را برای روز مبادا ذخیره نکن ... !
ناشناس
   
حکایت 1073
موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
ناشناس
   
نکته 3079
برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،
من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود
من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،
به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
دیگران
   
عاشقانه ها 3013
ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . .
اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ
اﺯﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ
ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ ﺭﺍﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﻢ
باﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘـﻪ. . .
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻡ ﮐـﻪ
شاﯾـﺪﯾـــــﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺁﻥ ﮔـﺬﺭﮐﻨﯽ
بخوﺍﻧﯽ !!!
ﻭﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧـﯽ
ﮐـــــﻪ دلیل شعر ها ی ﻣـــــﻦ ﺗـــــﻮﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ. . .
ﺗـــــﻮﯾﯽ
کـــــﻪ ﺍﮔـــــﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘـﻢ
ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
بﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘـﻢ :
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧـــــﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿـــــﺪ. . .
ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣـــــﻦ ﺍﺳت..
ناشناس
   
دانستنیها 1043
اصطلاح خالی بندی🔴🔷🔷🔶

درزمان رضا شاه به دلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبان هائی که گشت میدادند فقط غلاف خالی اسلحه، یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم میگفتند که طرف "خالی بسته" و منظورشان این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته به این معنی که در واقع برای ترساندن ما بلوف میزند که اسلحه دارد و روی همین اصل بود که اصطلاح "خالی بندی" رواج پیدا کرد.
ناشناس
   
نکته 896
خیلی بد است
وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند!
میشل فوکو
   
تلنگر 1555
گفتم: جرمش چیست؟گفت: مشروب خورده است گفتم: چرا شلاقش میزنید؟گفت: مشروب خوردن حرام است گفتم: چرا حرام است؟گفت: هر چیز به بدن انسان ضرر برساند در اسلام حرام است گفتم: مشروب به بدن بیشتر ضرر میرساند یا شلاق؟سکوت کرد..."صادق هدایت"
صادق هدایت
   
نکته 1895
ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ : ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ!
ﺍﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽ ﮐُﺸﻨﺪ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ...!
ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﺂ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ...؟!
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ؟؟
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ : ﭘﺴﺮﻡ
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ « ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ » ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ
ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ناشناس
   
حکایت 1701
شرط ازدواج
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»
مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.»
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!
زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
ناشناس
   
دانستنیها 126
لایه برداری از پوست به سبک سنتی
لایه برداری از پوست به سبک سنتیامروزه مراقبت از پوست از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که با وجود آلودگی ها و استرس های روزانه، پوست در معرض آسیب بیشتری قرار می گیرد . لایه برداری یکی از بهترین راه ها برای مبارزه با فرسایش و خستگی ناشی از آرایش روزانه و فرایند پیری است. با لایه برداری ،سلول های مرده از سطح پوست برداشته شده و موجب درخشندگی پوست می شود . برای لایه برداری از اسکراب ها استفاده می شود که برخی از آنها هم به طور آماده موجود است .
قبل از استفاده صورت را تمیز کرده و بشویید و در حالیکه صورت خیس است از اسکراب استفاده کنید ، آن را روی صورت مالیده و با حرکت دورانی ماساژ دهید . معمولا دو تا چهار دقیقه کافیست و بعد صورت را با آب بشویید.

ماست و گردو
ماست طبیعی پایه مناسبی برای هر گونه اسکراب خانگی است و این به علت خواص ضد باکتریایی و ضد قارچ آن است، همینطور با دارا بودن درصد بالای اسید لاکتیک موجب صاف و نرم شدن پوست خسته می شود .
دو قاشق غذاخوری ماست و دو قاشق غذاخوری گردوخرد شده را با یک مخلوط کن ترکیب کرده و به مدت 15 دقیقه بگذارید بماند . این مخلوط باید بلافاصله مورد استفاده قرار گیرد، بنابراین اگر کمی از آن باقی ماند ، می توانید آن را روی نواحی سخت و سفت پوست مثل پاشنه پا امتحان کنید.

روغن زیتون و نمک دریایی
برای لمس حس تازگی یک بخش نمک و یک بخش روغن زیتون را برای تهیه این اسکراب ،به طور کامل مخلوط کنید .
اگر شما دارای پوست حساسی هستید می توانید نمک را با شکر و یا شکرقهوه ای جایگزین کنید.این اسکراب همچنین آثار شگفتی روی کل بدن دارد ، که در آن شما می توانید غلظت بالاتری از نمک استفاده کنید. این اسکراب شما را تروتازه ومرطوب و درخشان می کند.
اسکراب جو ، عسل و ماست
جو یکی از محبوب ترین لایه بردارهای طبیعی است که به علت ملایمت برای پوست های حساس کاربرد دارد ، و همچنین قابض نیز است. این کمک می کند تا چربی و آلودگی ها از سطح پوست بیرون کشیده شود .
عسل به دلیل خاصیت مرطوب کنندگی طبیعی اش ، یک ماده مناسب برای اضافه کردن به هرنوع اسکراب است. تقریبا دو قاشق چایخوری از جو در نصف لیوان ماست ریخته و با یک قاشق غذاخوری عسل مخلوط کنید. این مخلوط می تواند به عنوان یک ماسک افزایش دهنده رطوبت استفاده شود .
روغن برای انواع مختلف پوست
اضافه کردن چند قطره روغن معطر به اسکراب ، نه تنها بوی دلنشینی به آن می دهد بلکه می تواند آن را مناسب نوع پوست شما کند . بابونه، گل شمعدانی و صندل برای پوست خشک مناسب هستند، اما اگر پوست شما چرب است ، پس سرو، ترنج و گل شمعدانی می تواند معجزه کند.
ناشناس
   
دل نوشته 3069
در خیالات خودم
در زیر بارانی
که ....
نیست
می رسم با تو به خانه
از خیابانی
که ....
نیست
می نشینی روبرویم
خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت
توی فنجانی
که ....
نیست
باز می خندی
و
می پرسی
که ....
حالت بهتر است ؟
باز
میخندم
و می گم
خیلی ..........
گرچه می دانی
که....
نیست
شعر می خوانم برایت
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم
توی گلدانی
که ....
نیست
وقت رفتن می شود
با بغض می گویم
نرو
پشت پایت اشک می ریزم
توی ایوانی
که ....
نیست
می روی
و
خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها می شوم
با یاد مهمانی
که ....
نیست
ناشناس
   
دانستنیها 940
✅👈👈 دانستنی:
نوشیدن شیر فقط با عسل و خرما توصیه میگردد در غیر اینصورت باعث سردی تن میشود.

✅👈👈 دانستنی:
بهترین رقیب حجامت پیاده روی است.

✅👈👈 دانستنی:
غذاهای سرد پوکی استخوان می آورد. میتوان کلسیم لبنیات را از انجیر و بادام درختی که گرم هستند تامین کرد .

✅👈👈 دانستنی:
اگر بخواهید اعتیاد را یکدفعه ترک کنید باعث سکته خواهد شد. مواد مخدر گرم اول و سرد آخر می باشد و باید برای ترک آن غذاهای گرم را جایگزین غذاهای سرد کنید.

✅👈👈 دانستنی:
سوپ گندم بهترین خونساز است و برای همه مزاجها خوب است.

✅👈👈دانستنی:
انواع ویتامین ب۱۲ در نان جو وجود دارد که باعث می شود موهای سر سفید نشوند.

✅👈👈 دانستنی:
خرما برای مادران شیرده بسیار مفید است و باعث افزایش شیر و صبور شدن فرزند می گردد.

✅👈👈 دانستنی:
آبگوشت حکیمانه ترین غذای ایرانی است.

✅👈👈 دانستنی:
قارچ بسیار سرد است و استمرارش بدن را سرد می کند.

✅👈👈 دانستنی:
تمایل به بوهای بد مانند بوی بنزین و گازوئیل و .... به دلیل سودای زیاد مغز است.

✅👈👈 دانستنی:
در یک فرد متعادل برای هر ۱۰۰ سی سی خون باید به اندازه ۱ سی سی صفرا، ۴۹ سی سی دم، ۴۹ سی سی بلغم و ۱ سی سی سودا باشد که اگر این مقادیر بیشتر یا کمتر شود بیماری پدید می آید.

✅👈👈 دانستنی:
غذاهای سرد چاق کننده و غذاهای گرم لاغر کننده است.

✅👈👈 دانستنی:
هر چه قدر رطوبت معده بیشتر باشد اشتها بیشتر می شود.

✅👈👈 دانستنی:
بهترین زمان مصرف دارو اول شب و سپس صبح است.

✅👈👈 دانستنی:
زیره برای لاغری خوب است اما باعث چین و چروک می گردد.

✅👈👈 دانستنی:
تومور ناشی از افزایش سودا در سر و بواسیر یا هموروئید ناشی از افزایش سودا در انتهای روده است.

✅👈👈 دانستنی:
عسل خودش را به موضع درد میکشاند همانطور که آهنربا به سمت آهن می رود (سرعت اثر دارو را افزایش می دهد).

✅👈👈 دانستنی:
حضور ضد و نقیض در هوای سرد و گرم باعث ایجاد سودا می گردد (مانند کسانیکه به سونا می روند).

✅👈👈 دانستنی:
اگر انواع فلزات و مواد معدنی در بدن کاهش پیدا کرد با خوردن روزانه ۱۴ عدد بادام درختی این مشکل برطرف می شود.

✅👈👈 دانستنی:
درمان کسیکه زنبور نیشش زده است مالیدن سرکه روی موضع و خوردن عرق نعناع است.

✅👈👈 دانستنی:
کسانیکه بد زخم اند و زخمهایشان دیر خوب می شود به علت صفرای کم بدنشان است که باید غذاهای صفرا ساز (گرم و خشک) بیشتر بخورند. مثل: سیاه دانه، زیره و ...

✅👈👈 دانستنی:
ده عدد بادام به اندازه پنج پرس چلوکباب ارزش غذایی دارد.
ناشناس
   
اشعار 4133
مرا دریاب ای دریا


نمی دانم
نمی دانم چه شد ای چشم من آن اشکباری هات ؟
کجا شد دیده ی شب زنده داری هات ؟
چرا ای دیده خشکیدی!؟
چه سود ای چشم ؛ زین بی حاصلی دیدی؟
که از غم سوختی اما نباریدی

کویر خشک ویرانم
زبی آبی همی سوزد تن و جانم

مرا دریاب ، ای دریا !
بیا امروز توفان کن !
کویر خشک دل را چشمه ی فیاض جوشان کن
نمی دانم ،

به شب هایم چرا باران اشکت را نمی ریزی ؟
که تا گردد زمین خشک دل سیراب
چرا غم را نمی شویی‎چه شد سوزت ، چه شد سازت ؟!

چه شد آن اشک های غصه پردازت
چرا ای چشمه ی خشکیده ؛ این سان سرد و خاموشی؟
چرا با من نمی سازی؟
چرا در خود نمی جوشی ؟
فکرت
   
نکته 1915
هیچ چیز به اندازه استبداد دینی ،
ملتی را پست و حقیر نمی گرداند.
ناپلئون
   
نکته 1615
خداوند همیشه ساده ترین راه را برمیگزیند.
آلبرت انیشتین
   
دانستنیها 242
پوستی شفاف با ماسک زردچوبه

اگر بدنبال یک پوست درخشان هستید پس ماسک زردچوبه را جدی بگیرید

استفاده از زردچوبه که در هندی”haldi” هم نامیده می­شود، به هند و مصر باستان باز می‌گردد. زردچوبه که برای هزاران سال با فواید بیشماری شناخته شده است همچنان به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته زردچوبه برای پوست هم فواید زیادی دارد. یکی از موارد استفاده آن لایه برداری و تقویت بافت پوست است.

وجود ماده موثر زردچوبه یعنی curcumin، باعث روشنی هرچه بیشتر پوست می‌شود. این ماده خاصیت ضدعفونی، ضدباکتری و ضدالتهاب دارد که آن را در کاهش چندین عارضه پوستی نظیر آکنه، جوش، کک و مک و لک بسیار تاثیرگذار می‌کند.

زردچوبه همچنین در کند شدن روند پیری پوست به صورت طبیعی و بازگرداندن جوانی تاثیر دارد. بعلاوه، استفاده مداوم از آن، ایجاد چین و چروک را کاهش می‌دهد.

ماسک صورت زردچوبه

دو قاشق غذاخوری آرد، یک قاشق چای‌خوری زردچوبه و چند قطره عسل را مخلوط کنید. یک لایه نازک از این خمیر را روی صورتتان بگذارید. ۲۰ دقیقه فرصت دهید تا خشک شود. به آرامی آن را بخراشید و صورتتان را با آب تمیز کنید. این خمیر حکم یک پاک کننده طبیعی را دارد.

برای مبارزه با آکنه

ماسک صورت زردچوبه در کاهش آکنه بسیار موثر است. مقدار زردچوبه را با پودر چوب صندل مخلوط کرده و روی صورتتان بزنید. ۱۰ دقیقه آن را به حال خود رها کنید و سپس با آب سرد صورتتان را تمیز کنید. این ماسک را سه بار در هفته استفاده کنید.

برای کاهش کک و مک

پودر زردچوبه را با آبلیمو مخلوط کنید تا خمیری به دست بیاید. هر روز آن را روی صورتتان بگذارید. استفاده مداوم از این خمیر بطور موثر در مبارزه با کک و مک، کمک می‌کند.
ناشناس
   
نکته 3210
کمک کردن به کسانی که به خودشان کمک نمی کنند ، بی فایده است. نمی توانید کسی را که علاقه ای به بالا رفتن ندارد ، روی پله های نردبان قرار دهید. داستان این روزها است...تغییر جسارت میخواهد...
ناشناس
   
نکته 2145
اگر در کودکی خود را ادب کنی ، در بزرگی از آن بهره مند می شوی .
لقمان
   
عاشقانه ها 986
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

احسان افشاری
دیگران
   
نکته 58
ویرانگرانه تر ازین نمیشه که کسی که با تمام وجود می پرستیش بهت خیانت کنه
ناشناس
   
شوخی 13
صادقانه بدباش...
ولی لاشیانه ادای خوبا رو در نیار...
ناشناس
   
نکته 130
بهتر از جمله دوست دارم
جمله ی بهت اعتماد دارمه
هر کسی میتونه هر کی رو دوست داشته باشه
ولی به هر کسی نمیشه اعتماد کرد...
ناشناس
   
نکته 1781
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻧﮑﺮﺩ؛
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻧﺎﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻟﻨﮓ ﻧﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺗﺎ
ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻟﻨﮓ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻧﯽ ﺑﺨﺮﻧﺪ
صادق هدایت
   
توکل 2983
گاهگاهی در دلم یک باره طوفان می شود
بادبان کشتی ام انگار ویران می شود
عرشه می افتد به دست موج های بی شکیب
نوح هم در ناخدایی گیج و حیران می شود
لرزه بر جان دلم افتاده از گرداب موج
گویی آهو بچه ای در مهد شیران می شود
سینه را گر چه سپر کردم تو اما شاهدی
که چگونه هستی ام با خاک یکسان میشود
نقره می پاشد به روی شام احساسم بلطف
ماه هم شرمنده پشت ابر پنهان می شود
بغض خاموش گلوی من به محض دیدنت
طرح رویایی ترین تصویر باران می شود
من کی ام؟ شاکی؟ نه ! شاعر؟ نه! نگاه من به توست
چون هرآنچه تو بخواهی عاقبت آن می شود
تا تو هستی زندگی زیباست چون یک خواب خوش
این همه سختی برایم سهل و آسان می شود
موج و کشتی ؟ شیر و آهو ؟ بادبان و باد تند...
در سرم هر لحظه یک تصویر مهمان می شود
ناشناس
   
نکته 2098
چرا همیشه گفته میشود ...
سکوت نشانه ی رضایت است
چرا نمی گویند :نشانه ی دردیست عظیم ، که لب ها رابه هم دوخته است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی ناتوانی گفتار ،از بیان سنگینی رفتار افراد است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی دلی شکسته است که نمیخواهد با باز شدن لب ها از همدیگر ،
صدای شکسته شدنش را نامحرمان متوجه شوند...!!
پس سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست✔ سکوت سر شار از ناگفتنیهاست✔!!!
ناشناس
   
دل نوشته 478
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
ناشناس
   
عاشقانه ها 694
ای رفته ز دل ،
رفته ز بر ،
رفته ز خاطر
بر من منگر تاب " نگاه تو " ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن " چشم سیاه " تو ندارم
ای رفته ز دل ،
راست بگو !‌
بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن " دلبر " دلخواه
من او نیم او مرده و من " سایه " اویم
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها 2445
می‌خواهم خدا
بین مرگِ من و بوسه‌های تو گیج شود!
آنهمه شراب یادت رفت!
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را جوری پرستش کنم
که خدا خودش را از اول خلق کند
آنهمه رنگ‌ یادت رفت!
یکیش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم

می‌خواهم خدا را توی بغلت پرپر کنم
آنهمه خدا یادت رفت!؟
یک آدم هست برای ستایش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گیر بیفتد لای موهام
آنهمه بوی جنگل یادت رفت!
در موهات گم شوم
نترسی یک وقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو
و تـــــو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی

آنهمه جوهر
چرا یادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم!؟
ناشناس
   
حکایت 1526
نحوه برخورد با مشکلات
درخت مشکلات
نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد.آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.
موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند،قبل از ورود،نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد.بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.
چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،برای فرزندانش قصه گفت،و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آن جا می توانستند درخت را ببینند.دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیر،و دلیل این رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت:«آه،این درخت مشکلات من است.موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید،اما این مشکلات،مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد.وقتی به خانه می رسم،مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم.روز بعد،وقتی می خواهم سر کار بروم،دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم.جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم،خیلی از مشکلات،دیگر آن جا نیستند،و بقیه هم خیلی سبک شده اند.
ناشناس
   
شوخی 2115
تا ﺣﺎﻻ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺎﺩﯼ ﻗﻨﺪ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ !
ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﻋﻄﺮ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻪ
.
.
ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﻗﻬﻮﻩ !
.
.
ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﯿﺴﺖ که محل غافل گیریه😂😂
واقعا هیچی سر جاش نیست!!!
.
.
.
کولرگازی و آبی با برق کار میکنن!
اره برقی با بنزین کار میکنه!
سه تار ۴ تا تار دار!
هفت تیر ۶ تا تیر داره!
صائب تبریزی هم اصفهانیه! 😅
امریکا هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه
ناشناس
   
نکته 1683
عبادت بى صداقت حقه بازيست!

اساس مسجدش بتخانه سازيست،

چرا انسان نمي خواهد بداند،

وضوي بى صداقت، آب بازيست.
ناشناس
   
نکته 593
زندگیست دیگر !!
همیشـــہ کـــہ همـــہ رنگ‌هایش جور نیست ، همـــہ سازهایش کوک نیست !!
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتـــے با ناکوک ترین ناکوکش ...
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن !!
حواست باشد بـــہ این روزهایـــے کـــہ دیگر بر نمـــے گردد...
ناشناس
   
شوخی 2074
دوتا رفيق توبیشه پشت بوته ها میبینن یه شیر داره به طرفشون میاد
یکیشون شروع میکنه به بستن ومحکم کردن بند کفشش,
اون یکی میگه داری چکار میکنی؟ تاحالا هیچ انسانی نتونسته از شیر تندتر بدود!

گفت: من فقط کافیه از تو تندتر بدوم رفیق.....!!!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com