شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دل نوشته 1177
هیچ وقت بزرگ نشدم،
ولی‌ همه می‌‌گفتند بزرگ شدی،
در حالی‌ که کودک بودم و می‌خواستم کودکی کنم،
شیطنت کودکی در وجودم به یغما کشیده شد،
و حالا که بزرگ شده‌ام...
جنازه کودکی‌ام همچنان نیمه جان در وجودم
با چشمانی مضطرب به من نگاه می‌کند....
ناشناس
   
نکته 2866
تصمیم بگیرید تا آینده ای را خلق کنید که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ی ناکام شما نداشته باشد و بدانید که : فاصله ی نداشتن و داشتن، فقط یک خواستن است،
پس "بخواه".
ناشناس
   
نکته 175
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮه ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻣﮑﺚ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ؛ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺧﯿﻠﯽ " ﺗﻮو ﺩﺍﺭﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ، ﺑﺪﻭﻥ " خییییییلی ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ هممممه ﭼﯿﺰ ﺑﯽ ﺗﻮجهه ، ﺑﺪﻭﻥ "ﺯﻣﺎﻧﯽ ، ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺣﺪ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ توو ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ،ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ:ﺷُﮑـــﺮ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ،ﺑﺪﻭﻥ "ﺩوﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ،ﻧﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ"...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻋﺎﻃﻔﯽ ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ،" ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﺷﻮ ، ﺧــِــــیـﻠﯿﻬﺎ نمی فهمن "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﺧــِــــــــیلیا ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...


اگه ديدى کسى زيادميخوابه بدون"خيلى تنهاست"...


ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ، ﻭﻟـــﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ....!
ناشناس
   
نکته 305
نداشته باشی و ببخشی مردی
ناشناس
   
دوستی 28
دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
سعدی
   
نکته 3180
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه میگیرد.
کسی ‌که جبهه گرفت دیگر فکر آموختن نیست بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شک کن»

این آغاز تغییر است.
ناشناس
   
نکته 564
حکایت جوان و زن دوم

آورده اند که

جوانی نزد فقیهی آمد که زنی جمیله دارم

و او نازک مزاجست و طاقت و قوت خمیر کردن و نان و آش پختن و جامه
شستن و خانه رفتن ندارد و دست ان ندارم که کنیزکی بخرم که خدمت خانه
کند
میخواهم زنی خدمتکار بخواهم که اینکارها از دست او آید و چنین زنی پیدا کرده ام ،،،اما خویشان او راضی نمی شوند و میگویند تا زن نخستین را طلاق
ندهی ما دختر بتو ندهیم
اکنون از تو التماس دارم که حیلتی آموزی که این زن را بخواهم و محبوب من
طلاق نشود
گفت:زنت را بگوی تا به گورستان رود و چون از تو طلاق زن خواهند ،،بگو غیر
ان زن که در گورستان دارم هر که باشد طلاق دادم ،،و خویشان زن دوم گمان
برند که تو زنی مرده داری در گورستان و دختر بتو دهند ،،،
جوان ان حیله بکار برد و زن دیگر بحباله نکاح خود در آورد
لطایف الطوایف
ناشناس
   
نکته 604
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد دنبالش می رویم و وقتی متوقف می ماند به آن لگد می زنیم!
شاتوبریان
   
پند و اندرز 590
شخصیت انسانها را از روی کردارشان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتارشان را نخورید.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2598
ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺶ،ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺎﺯ ﺗﻨﺶ
ﺑﻮﺩ،ﺑﺎﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﺮﻣﺎﯾﯽ،ﺍﻭﻣﺪﻃﺮﻓﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻣﯿﺎﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ؟ﺑﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ!
ﺍﺯﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﺎﺯﺵ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ،ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﻟﺮﺯﯾﺪ
3ﺳﺎﻝ ﺍﺯﺵ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ !
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺁﺧﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﮔﺬﺷﺖ
ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺒﺮﺩﻣﺶ، ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ
ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ،ﺍﻣﺎﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺗﻮ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻨﻮﺩﺍﺩﺍﺵ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﮔﺬﺷﺖ ﻭﮔﺬﺷﺖ
ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍﻫﯿﺶ ﮐﺮﺩﻡ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺳﺶ ﺷﺪ،ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﺷﻮﻥ
ﺷﺪﻡ!
ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﮔﺮﯾﻮﻥ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﯾﺮﺗﺎﺑﻮﺗﺸﻮﮔﺮﻓﺘﻢ
ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺗﻮﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ !
ﺭﻓﺖ ﻭﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺁﺧﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ!
ﻻﻣﺼﺐ !ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ!
ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﺍﺕ
ﭼﺸﺎﺕ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎﻣﻪ
یه ﺷﺐ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﻮ ﺁﻭﺭﺩ،ﭼﺸﺎﺵ
ﭘﺮﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ
ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ
ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ!
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮﺍﺯﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺨﻮﻧﯽ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﻬﻢ ﻓﺶ ﻧﺪﯾﺎ!
ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ
ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺗﻮﯾﯽ ....
ناشناس
   
دانستنیها 1142
مورچه ها ! بروید بیرون
.
.
برای خارج کردن مورچه ها از خانه تان میتوانید از روش هایی که نه هزینه زیادی دارند و نه کار سختی هستند، استفاده کنید. با به کار بردن این روش ها به جای حشره کش های شیمیایی، می توانید به خودتان مدال نجات زمین را بدهید.
.
.
سرکه:
پیشخوان، کابینت‌ها و هر مکان دیگری را که محل عبور مورچه‌هاست با محلولی از سرکه سفید و آب که ۵۰ – ۵۰ با هم مخلوط شده‌اند، پاک کنید. در طول روز چندین بار این عمل را تکرار کنید تا اثر بهتری داشته باشد. مورچه‌ها از بوی سرکه نفرت دارند و فضاهایی را که آغشته به این بو هستند، از مسیرشان حذف می‌کنند.
گچ یا پودر بچه:
تمام مسیر عبور مورچه‌ها را از مقصد، با گچ خط بکشید و یا پودر بچه بپاشید. مواد تشکیل دهنده گچ و پودر بچه، دفع کننده‌ای طبیعی برای مورچه‌ها هستند.
.
.
ادویه‌جات:
دارچین، نعناع، فلفل‌هندی، فلفل‌قرمز، فلفل‌سیاه، میخک یا سیر( هر کدام که در دسترس تان بود ) را در لانه‌ی مورچه‌ها بریزید.
با گذاشتن برگ بو در کابینت‌ها، کشوها و محفظه‌ها می‌توانید از حضور مورچه‌ها جلوگیری کنید. بوی این گیاهان یک دفع‌کننده طبیعی و قوی علیه مورچه‌هاست.
تفاله قهوه را در باغ و دورتا دور فضای بیرونی منزلتان بپاشید. مورچه‌ها و گربه‌ها هر دو از این بو بیزارند و خانه ترجیح می‌دهند وارد خانه‌ای که بوی قهوه می‌دهند نشوند.
پوست خیار و مرکبات:
پوست خیار و مرکبات را در مناطقی که مورچه‌ها حضور دارند بیندازید. در پوست خیار ومرکبات نوعی قارچ وجود دارد که برای مورچه ها سمی است و آنها به طور غریزی نزدیک آن نمی‌شوند.
با به کارگیری هر کدام از این روش‌ها می‌توانید با خیال راحت به زندگی بدون مورچه در خانه ادامه دهید.
ناشناس
   
نکته 3737
گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد و ابزارش را به فروش برساند. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.
اما یکی که بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است.
گفت: چرا این همه گران است؟
شیطان گفت: این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم.
اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم.
من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است....
ناشناس
   
نکته 1599
راه افزایش بهره وری و یادگیری بیشتر این است که، با چنان لذتی کارهایت را انجام بدهی که متوجه گذشت زمان نشوی...
آلبرت انیشتین
   
عاشقانه ها 2553
آنکه می گوید دوستت می دارم،
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود!

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست،
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

آنکه می گوید دوستت می دارم،
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
هزار آفتاب خندان در خرام توست،
هزار ستاره گریان در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود!
احمد شاملو
   
دل نوشته 1311
من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام...!!!
ناشناس
   
نکته 176
از روانشناسی پرسیدند بهترین الگو برای پیروزى چیست ؟
گفت :کودکان بهترین الگو هستند .
گفت :کودکان که هیچ نمی دانند .
گفت :
سخت در اشتباهید .
کودک چهار خصوصیت دارد که نباید هیچگاه فراموش کرد ....
اول اینکه
بی دلیل همیشه شاد هستند .
دوم اینکه
همیشه سرشان به کاری مشغول است .
و سوم
وقتی چیزی را میخواهند تا بدست نیاورند دست از اصرار بر نمی دارند.
و سرانجام اینکه ..
براحتی
گریه می کنند .
امروز یه چیز جدید یاد گرفتم..بد نیست برای شما هم بنویسم:
معنی فرزند چیست؟
فرزند ترکیب دو واژه است..
فر به زبان زرتشت به معنی شکوه
و زند به معنی زندگی است و فرزند یعنی
شکوه زندگی
ناشناس
   
حکایت 972
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم :
خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چه کارش کردید ؟؟؟
گفت: سرش را بریدیم !
همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند:
خروس شما ما را صبح از خواب بیدار می کند...
آنجا بود که فهمیدم هرکه مردم را از خواب بیدار کند
سرش باید بریده شود
دکتر کاتوزیان(پدر علم حقوق ایران)
دیگران
   
نکته 2834
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم 
ناشناس
   
تلنگر 413
مرد شدن شاید تصادفی باشه
اما...
مرد موندن کار هر کسی نیست
ناشناس
   
نکته 3189
می خواهی قضاوتم کنی ؟

کفش هایم را بپوش

راهم را قدم بزن

دردهایم را بکش

سال هایم را بگذران

بعد قضاوت کن !
ناشناس
   
تلنگر 532
من برنده خواهم شد
نه فورا
ولی حتما...
ناشناس
   
نکته 1736
بيچاره ترين انسان در دنيا، فرد بينايي است كه فاقد يك چشم انداز آرماني است.
هلن کلر
   
تلنگر 1325
ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮﺩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ.
ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺰﻧﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺒﯿﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ،ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﻫﯽ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ
ناشناس
   
حکایت 2057
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف و بدانی.»
ناشناس
   
نکته 3199
آدمها به اندازه کمبودهاشون
دیگران رو آزار میدن
ناشناس
   
دل نوشته 2559
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3131
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
ناشناس
   
نکته 851
ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه می توانید زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید.
سقراط
   
دل نوشته 3068
هیچ رویایی
به پای بیداریم ....
با تو
نمیرسد
خواب ها
فقط
خودشان را
اذیت می کنند !
ناشناس
   
حکایت 1513
روزی و روزگاری پیرمردی با همسر پیرش که چند گوسفند داشتند و از آنها کره گرفته و به بقالی سر کوچه میفروختند. چندین ماه به این منوال گذشت و صاحب بقالی از روی اعتماد هیچ زمان این کره یک کیلویی را نمیکشید ولی روزی تصمیم گرفت که کره را بکشد. ووقتی کشید دید کره بجای یکیلو 900 گرم است. با اینحال عصابی شد و بخودش گفت وقتی این کره امروز 900 گرم است پس اینهمه مدت همه کره های گذشته نیز 900 گرم خواهد بود. خیلی خشمناک و عصبانی تصمیم گرفت موضوع را فردا به پیر مرد بگویید. فردا که صبح رسید با داد و عصبانی بر سر پیر مرد و بد گویی از پیر مرد توضیح خواست. پیر مرد با شنیدن این حرفها به مرد بقالی گفت لطفا عصبانی نشو فرزندم. من چند ماه پیش از شما یک کیلو شکر گرفته بودم و چون وزنه ندارم با همان یک کیلو شکر کره های که برای شما می آوردم وزن میکردم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2952
دنت بکرترین سوژه ی نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها
با نگاهت همه ی زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها
چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها
ماهی قرمزم و دلخوشیم این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها
بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2450
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست
میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست

مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست

در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست

میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست

هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست

میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست....
ناشناس
   
نکته 494
من هرگز شکست نخورده ام ، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند.
توماس ادیسون
   
نکته 2877
خیلیا این روزا قیمت هر چیزی رو میدونن ،
ولی ارزش خیلی چیزا رو نمی دونن!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2683
دوستت دارم ولي اصلاً نمي‌دانم چرا؟!

آه..! اين بي‌ پاسخي ديوانه‌ تر کرده مرا

عقل را مأمور کردم پاسخي پيدا کند

گفت معذور است از فهميدن ديوانه‌ها

حال اين ديوانه را ديوانه مي‌فهمد فقط

عشق جز ديوانه‌ بازي نيست ! آن هم بي‌هوا !

من نمي‌ترسم... تو با من دل به دريا مي‌زني؟

شک نکن ديوانه جان! من مي‌روم، با من بيا...
ناشناس
   
گلایه 3066
تنهایی
حس بدی نیست !!
.
.
.
وقتی
.
طعم تلخ
بیهوده دوست داشتن
را
چشیده باشی!!!
ناشناس
   
گلایه 1441
باغبانی پيرم ... ، كه به غير از گلها ، از همه دلگيرم....
كوله ام غرق غم است....
آدم خوب كم است ....
عده ای بی‌خبرند ، عده ای كور و كرند ...
اندکی هم پكرند .... !!
... و ميان رفقا ... عده ای مثل شما ...
تاج سرند......!!
دیگران
   
نکته 1831
بدتر از بیماری، وسیله ی مداوای آن است.
فرانسیس بیکن
   
پند و اندرز 1936
یه خانم رفت خرید...
وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید...

او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی خودشو بگیره...
سوال کرد:
شما همیشه کنترل تلویزیون رو با خودتون حمل می کنید؟

خانم جواب داد:
نه، نه همیشه، اما شوهرم نپذیرفت امروز برای خرید منو همراهی کنه...!!!

نکته اخلاقی:
همسرتون را همراهی کنید.

داستان ادامه دارد.....

مغازه دار میخنده و همه ی اقلامی را که خانم خریداری کرده بود ازش پس می گیره...

خانم از این عمل شوکه شد و ازمغازه دار پرسید که چکار میکنه؟

مغازه دارگفت:
شوهرتون کارت اعتباری شمارو مسدود کرده...

نکته اخلاقی:
به سرگرمی های شوهرتون احترام بگذارید...

داستان ادامه دارد.....

خانم کارت اعتباری شوهرش رو که کف رفته بود از کیفش بیرون آورد (متاسفانه شوهرش کارت خودشو مسدود نکرده بود)...

نکته اخلاقی:
قدرت همسر را دست کم نگیرید...

باز هم ادامه دارد.....

وقتی خواست از کارت همسرش استفاده کند دستگاه از او خواست تا کدی را که به موبایل همسرش ارسال شده است را وارد کند...

نکته اخلاقی:
وقتی مردان در حال شکست هستند ماشین ها از آنها حفاظت میکنند...

همچنان ادامه دارد.....

وقتی خانم با ناراحتی قصد بازگشت به سمت خانه را داشت یک مسیج از موبایل همسرش برایش آمد که کد را برایش فرستاده بود...

سرانجام او اقلام را خرید و با خوشحالی به خانه برگشت...

نکته اخلاقی:
در باره مردان چه فکری می کنید...!!!
مرد همیشه خودش را فدای همسرش میکند...!!!

زندگی یک چالش مستمر و پایان ناپذیر است...!!!

ما ثروتمند نمیشویم با آنچه در جیبمان است...!!!

اما...
ما ثروتمند هستیم با آنچه در فکرمان است...
زندگی یعنی تفاهم با هم نه جنگیدن باهم
زندگی یعنی خندیدن با هم نه خندیدن به هم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2109
نمیدانم عشق چه جور است!!
ولی ...
من به تو ...
"حس عجیبی" دارم!
حس یک تشنه به آب ...
حس ابری که،پر از باران است ...
حس قلبی که پر از تشویش است ...
حس دستی که در دست ...
حس عکسی در قاب ...
حس ماهی در آب ...
حس شرمی زیبا که در گونه ات پیداست..
حس قلبی نالان ...
عشق من بی پایان ...
حس پرواز پرنده ،تا اوج ...
حس خوابی آرام ، پر ز رویای بهار ...
حس رفتن تا " تو" ...
" عشق" باید که چنین حس عجیبی باشد...
ناشناس
   
حکایت 1951
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...
سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
ناشناس
   
عاشقانه ها 892
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
نکته 1191
دنیا کنار می ایستد تا هر کس که می داند به کجا می رود ، عبور کند.
امرسون
دیگران
   
گلایه 1697
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری؟؟؟
ناشناس
   
نکته 917
می خواهم حداقل یک نفر باشد که من با او همان طور حرف بزنم که با خودم حرف می زنم!
داستایوفسکی
   
نکته 1828
كتاب، سفینه ای است كه اقیانوس بیكران زمان را درمی نوردد.
فرانسیس بیکن
   
دانستنیها 432
اسموتی شادی آور

مواد لازم:
2 عدد برگ کلم سبز
2 ساقه کرفس
نصف یک خیار
1 عدد سیب
نصف یک لیموترش تازه
1 تکه کوچک زنجبیل
1 فنجان آب نارگیل

طرز تهیه:
سبزترین سبزیجات به کار برده شده در این اسموتی باعث می شود که این اسموتی ،نوشیدنی عالی برای پاکسازی و سمیت زدایی سیستم داخلی بدن و بازسازی دوباره آن به شمار رود. مواد اولیه ذکر شده در بالا را در مخلوط کن ریخته و به خوبی با هم مخلوط کنید و این الهه سبز را سر بکشید تا درونی کامل و سالم داشته باشید.
ناشناس
   
لطیفه 464
این جمله تنمو لرزوند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هله دان دان هله یدانه یدانههههه
ناشناس
   
نکته 1151
طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
یکی دیگه به خودش نمیرسه...
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
یکی محبت نمی کنه ...!
یکی دیگه محبت نميپذيره ...!
و.....
اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!
پائولو كوئيلو
دیگران
   
شوخی 1565
هر وقت رفتید در یخچالو
باز کردید دیدید چیزی توش
نیست
حتما یه ذره آب بخورید
که یخچال فکر نکنه حالتونو
گرفته...
کثافت دراز
سفید احمق مستطیلی
ناشناس
   
توکل 7170
کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..

سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..

صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..

ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..

ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..

رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..

زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..

اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..

مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..

کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..

دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..

با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید نیست ؟..

گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..

خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..

گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی داريد با پروردگار.
ناشناس
   
پند و اندرز 3022
یادت باشه...
انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که ،
تو را فرو بريزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رويت رد شوند ...!
مراقب باش...
دست روزگار هلت ميدهد ؛
ولي قرار نيست تو بيفتي ،
اگر بي تاب نباشي و خودت را به آسمان گره زده باشي ،
اوج مي گيري ...
به همين سادگي ...
پس...
تو خوب باش ،
حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند ،
تو خوب باش ،
حتي اگر همه از خوبي هايت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتي اگر جواب خوبي هايت را با بدي دادند ،
تو خوب باش...
ناشناس
   
دل نوشته 2174
فریاد می زنم،دستهایم را به شیشه ها می کوبم، خودم را به دار می آویزم ،تنها و تنها، تنها برای دفاع از فردیت از دست رفته، برای احترام به آنچه به تمسخر می گیرند . دیگر استاد شده ام در رها کردن این ماهیها ، تو را هم به درود ای ماهی ، با زحمت هر چه تمام تر تو را از این گل و لای ، با دستهای خودم گرفتم ، این دستها ، دستهایی که ماهیت خود را از دست داده اند ، اینها دیگر چیزی نمی گیرند ،بلکه فقط رها می کنند ، بله رها می کنند تمام آن چیزی را که زمانی همه چیزم بود ،تنها و تنها، تنها چند لحظه، چند لحظه ای را هم به من بسپار ، انتظاره بی جاییست؟ تو هیچ می دانی من چند برابر تو این وجود لغزنده را تحمل کرده ام ؟ تو هیچ می دانی چند بار به زانو درآمدم ؟ هیچ از اشکهای این پسر خبر داری ؟ هیچ از سوالهایی که مرا به زانو در آوردند می دانی ؟ هیچ می دانی من کیستم ؟ من نویسنده ای هستم که کاغذ گیر نیاورده است و بر روی دستمال توالت می نویسد ، به چه امید و انگیزه ای ،در حقیقت خود از آن نیز بی خبرم !! تا آنجا که به یاد دارم ، این تصاویر درهم بر هم بود که مرا به نوشتن وا داشت، و فقط نوشتن ، نه نوشتن به امید خوانده شدن ، نه ، این چیزی نیست که بتوان به طور رسمی به آن نوشته گفت . همانطور که گفتم ، یکی از سرگرمی هایم کشیدن خط دور تصاویریست که گاه خود نمی دانم از کجا آمده اند ، اما راستش را که بخواهی ، زجرم می دهند . این افکار شبها به من هجوم میاورند ، مرا از پا در می آورند. وقتی به زانو در بیایی تازه می فهمی که تمام آن چیزی که هست همان هیچ است . متاسفانه اینجا طوفانی در کار نیست که بالهای یک پروانه موجب تغییر تو شود، کاش بود ، کاش هر کس به یکسو پرتاب می شد ، بهشت چیست‌ ؟ دیگر چه می خواهی ؟! اینجا ستونها درست همان جایی هستند که باید باشند ، و حدس بزن موقعیت من کجاست ؟ کنار گوشهای تو ، گوشهایی که حتی به سختی می شنوند، و چه می گویم‌ ؟ می گویم خودت را از برق بکش و دیگر وصل نباش .
سپهر روشن
دیگران
   
عاشقانه ها 2426
بنام اسم قشنگت که ناز و محبوب است
بنام ناز دوچشمت که پاک و محجوب است

بنام شهد لبانت ... چقدر شیرین است
بنام قلب عزیزت که سخت غمگین است

بیا و چند دمی در کنار من بنشین
به پاس خاطره هامان،مرا دوباره ببین

بیا عزیزترینم،بیا دلم تنگ است
تو نیستی و زمین و زمان بد آهنگ است

مرا دوباره صدا کن که باز برگردم
مرا دوباره بغل کن که ساکت و سردم

بگیر سخت مرا در میان آغوشَت
تو گوش کن که بگویم غمم درِ گوشَت

بگیر دست مرا از خودم عبورم ده
شکسته بالِ غرورم،کمی غرورم ده

شبیه ماه که عکسش فتاده داخل آب
بتاب کم کم و نم نم ولی همیشه بتاب

مرا به خاطره ها نسپر ای همیشه عزیز
بمان و زندگی ام را به هم بپاش و بریز

تو بی قرارتر از من ، من از تو تنهاتر
به داد من برس ای از خودت تو زیباتر....
ناشناس
   
نکته 586
وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند
زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند
مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب
وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند
سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟…
فاضل نظری
دیگران
   
دل نوشته 1981
احساس در من درد مى كند
چه دوست بدارم
چه دوست داشته شوم
- تورگوت اويار
دیگران
   
تلنگر 1156
طعم بسیاری از شکستهای زندگی را کسانی چشیده اند ، که در دو قدمی کامیابی از تلاش دست کشیده اند.
توماس ادیسون
   
نکته 1528
چه تلخ محاکمه می شود زمستان ...
که برای جان دادن به درخت ، جان می دهد!
و چه نا عادلانه کمی آنطرفتر همه چیز به اسم بهار تمام می شود...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2685
صبح میشود وخورشید نگاه تو

اسمان را روشن می کند

لبخند میزنی بهار میشود

صدایم می کنی نسیم می وزد

هر روز هفته تویی

امروز هم «« تو شنبه »» است
ناشناس
   
گلایه 1902
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﭘﻮﻝ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ
ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ ﻧﺎﻣﺰﺩﯼ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ...!
ﻭﻟﯽ ﺳﺨﺖ ﺩﺭﺧﻮﺩﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ....!
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ
ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﺗﻦ ﺳﺮﺩﻡ ﺭﺍﺑﻪ
ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﯿﺒﺮﺩ ...!!!!
. ﺭﻭﺳﺮﻳﺖ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﺒﻨﺪ !!!!!
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﺖ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ !!!...
ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻧﻜﻦ !!!...
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻳﺒﺎ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ !!!...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﻦ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ !!!...
ﺍﻳﻨﺠﺎ " ﺍﻳﺮﺍﻥ " ﺍﺳﺖ !
ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻱ ، ﻭﻟﻲ ﺗﻨﻬﺎ
ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ
ﻳﻚ ﺷﺐ
ﺍﻧﺪ ...
ﺩﺭﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻱ ﺷﺨﺼﻲ ﺩﺍﺭﻱ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻘﺼﺪ ﻫﻤﻪ ﻳﻚ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﺲ ...
ﻛﻤﻲ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻲ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺖ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻩ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺷﺪﻥ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﮔﺮ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﺎﺷﻲ " ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ ... "
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﺷﻲ " ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ ... "
ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎﺷﻲ " ﺧﺮﺍﺑﯽ " ....
ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﻲ ﻻﺑﺪ ﻗﻴﻤﺘﺖ ﺑﺎﻻﺳﺖ !!!
ﺑﻬﺮﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ ﻛﻢ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ
ﺯﻳﺎﺩ !!!
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻝ ﺷﻴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﻳﺪ " ﻣﺮﺩ " ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ " ﺯﻥ " ﺑﻤﺎﻧﻲ
ناشناس
   
لطیفه 3043
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
حکایت 1239
بعد از نماز ملا در میکروفون میگه:
می خواهم کسی را به شما معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هر کثافتکاری می کرده
ولی
خدا اکنون او را هدایت کرده و همه چیز را کنار گذاشته...!
بعد گفت: بیا حمید گل میکروفون را بگیر و خودت تعریف کن که چطور توبه کردی.
حمید گل آمد و گفت :
من بک عمری دزدی می کردم خدا آبرویم را نبرد! اما از وقتی توبه کردم این ملا برایم آبرو نگذاشته است...!!!
ناشناس
   
نکته 642
چه جالب است!
ناز را می کشیم؛
آه را می کشیم؛
انتظار را می کشیم؛
فریاد را می کشیم؛
درد را می کشیم؛
ولی بعد از این همه سال، آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم!
.... " از هر انچه آزارمان میدهد" ....
ديروز قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم تا نيفتد! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد ...!
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
ناشناس
   
لطیفه 681
روزى جوانی نزد بزرگى رفت و گفت: عرضی دارم
بزرگ گفت عرضت را بگو
جوان عرضش را گفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
سپس به جوان گفت : طولت را هم بگو
جوان طولش را نیز بگفت
و بدین ترتیب مساحت جوان را اندازه گرفت
ناشناس
   
دانستنیها 2172
ابتکار جشن «زادروز» از ایرانیان است ـ روزی که آیین زرتشت دین رسمی ایران شد
اردشير يکم شاه ساساني ايران
21 دسامبر 233 میلادی و در شب یلدا، اردشیر پاپکان در مراسمی به این مناسبت، آیین زرتشت را دین رسمی ایرانیان اعلام داشت و خواست که همه آتشکده های خاموش روشن شوند، مجموعه اوستا (آموزش های زرتشت) تکمیل و در دسترس قرارگیرد. [بلاش یکم، شاه اشکانی در نیمه دوم قرن یکم میلادی دستور جمع آوری آموزشهای زرتشت را در یک مجموعه داده بود که تا زمان اردشیر این کار پایان نیافته بود]. این نخستین بار بود که ایران دارای دین رسمی می شد. اردشیر در این مراسم همچنین تاکید کرد که ایرانیان باید زادروز خودرا جشن بگیرند تا گذشت زمان را از یاد نبرند و نیکی کنند. وی گفته بود که نیکان ما ـ جشن تولد را مرسوم داشتند تا بستگان جمع شوند و اتحاد فامیل سست نشود. روز یلدا هم زادروز خورشید است. [یلدا = میلاد = زادروز یک واژه آرامی ـ سریانی است]. هرودوت در کتاب یکم خود نوشته است که پارس ها زادروز خودرا جشن می گیرند و در این روز لباس نو می پوشند، مهمانی می دهند و شادی می کنند. مولف برهان قاطع، ماکس مولر، کریستنسن، مری بویس و تقریبا همه شرقشناسان ابداع جشن زادروز را به ایرانیان نسبت داده اند که بعدا از طریق روم به اروپا انتقال یافت.
ناشناس
   
نکته 2864
🔶🔸 سه راه برای تقویت قدرت باور🔸🔶
⬛۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.
🔸همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ".
🔸فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.
◼۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.
🔸افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره.
🔸افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند.
🔸هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.
⬛۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.
🔸میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید.
🔸فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد!
نگرش مثبتی ها باورتان را تقویت کنید..
ناشناس
   
دل نوشته 2707
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر کوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از کنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز شرم آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني
ناشناس
   
نکته 1407
ﺑــــــــــــــــــــــــــــــــــﻮﺩ . . .
ﺗﻠﺦ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ !
ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻧﯿﺎ !
" ﺑـــ ـﻮﺩ " ﯾﻌﻨﯽ : " ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ "
ﯾﻌﻨﯽ : ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺣﺠﻢ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !
ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ ...
" ﺑـــ ـــ ـﻮﺩ " ﯾﻌﻨﯽ : ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺪ !
ﯾﻌﻨﯽ : ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ . . .
" ﺑـــــــــ ــــــــــ ــــ ــﻮﺩ " ﯾﻌﻨﯽ :
" ﺩﯾﮕﺮ ﻧـــــﯿـــﺴــــــﺘـــــــ . .
ناشناس
   
گلایه 2929
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
نکته 177
بچه که بودیم شبها فکر میکردیم فردا چی بازی کنیم ؛
الان فکر میکنیم فردا زندگی قراره چی بازی ای بکنه باهامون …
ناشناس
   
اشعار 4059
بی تو

جانا به سر زلف سیاهت سوگند
کاین رشته ی جانم به تو باشد پیوند
زان دم که برفتی ز برم بیمارم
هر گز بخدا بی تو نباشم خرسند
فکرت
   
نکته 1224
زمان چيز عجيبست...
ميدود
جلو ميرود
ودوست داشتنى ترين آدم هاى زندگيت را يا كهنه ميكند يا عوض!!
بعضى ها يا تغيير ميكنند يا حقيقت درونشان مشخص ميشود!
زمان دير يا زود به تو ثابت خواهد كرد كه كدامشان ماندنى اند و كدامشان رفتنى!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2037
بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما...
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهای ابری و طوفانی
دوستش داشتی
شــــــــــاهکار کرده ای
ناشناس
   
تلنگر 550
مهم نیست که الان کجا هستید
در مقایسه با جایی که می توانید باشید
اینجایی که هستید خیلی کمه...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3687
‌الان فقط نیاز دارم بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن یعنی از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
ناشناس
   
نکته 595
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم
زیرا در گیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند...
ناشناس
   
دوستی 98
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
ناشناس
   
نکته 2204
براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !
ناشناس
   
دانستنیها 2993
با آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو هنگام شامپو یا شانه کردن امری طبیعی است اما گاهی شدت آن باعث نگرانی می شود.

پیاز خاصیت درمانی دارد که با ریزش مو مقابله می کند و به طور موثری باعث رشد مو می شود. پیاز سرشار از سولفور است که باعث افزایش گردش خون می شود. خواص ضدباکتریایی آن، التهاب پوست را از بین می برد. آب پیاز، مو را قوی می کند، منافذ مسدود شده پیاز مو را باز می کند و مانع از عفونت پوست سر می شود.

استفاده از آب پیاز خام :
بهترین راه برای به دست آوردن سولفور موجود در پیاز، استفاده از آب پیاز خام است. آب پیاز را به مدت نیم ساعت روی پوست سر بمالید و سپس موها را با شامپوی ملایم بشویید. در صورت تکرار این کار، ۳بار در هفته، در عرض یک یا ۲ماه نتیجه آن را مشاهده خواهید کرد.

مخلوط پیاز و عسل :
یک چهارم آب پیاز را با کمی عسل مخلوط کنید و روزانه به سر بمالید و پس از نیم ساعت، موها را با شامپو بشویید.
ناشناس
   
اشعار 3980
فقیر کوی تو نام و ننگ نشناسد
خراب روی تو دست از ترنگ نشناسد

کلیم طور تو از قبطیان نمی ترسد
خلیل عشق تو ، نار و شرنگ نشناسد

حکایت غم تو ، سرنوشت فرهاد است
به تیشه در طلبت فرق و سنگ نشناسد

ز خون سرخ سیاوش همی رسد آواز
که مست باده تو ، آب و رنگ نشناسد

چنان که چیره گشته ای و تیغ ناوک اندازی
سِزَد ... که "مردم" تو رسم جنگ نشناسد

به فتنه و اثر شصت ، خبره صیادی
که دام عشق تو ، کاهل از زرنگ نشناسد

بیا که شمع حیاتم شنیده بوی سحر
برس که پیر دلم وقت تنگ نشناسد
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 1387
مهر در آغاز است
نکند مهر تو با تقویم است
من ز تقویم دلت باخبرم
همه ماهش مهر است
همه روز احساس...
ناشناس
   
مناجات 602
پروردگارا به من توفیقی ده که حال "حالم" چنان باشد...
که حال فردای من شکرگزار حال دیروزم باشد.
ناشناس
   
نکته 1050
جمله "به تو افتخار میکنم" همان قدر به مردان انرژی میدهد که جمله : "دوستت دارم" به خانمها
ناشناس
   
عاشقانه ها 2227
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...
امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!
آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩشود
ناشناس
   
حکایت 2698
پادشاهی به وزیرش گفت: ۳ سوال می‌كنم فردا اگر جواب دادى وزیر هستى و اگر نه از مقامت عزل می‌شوى.
ـ سوال اول: خداوند چه می‌خورد؟
ـ سوال دوم: خداوند چه می‌پوشد؟
ـ سوال سوم: خداوند چه كار می‌كند؟
وزیر كه (به اساس سهمیۀ قومی و حزبی مقرر شده بود) جواب سوال‌ها را نمى‌دانست؛ ناراحت بود. غلامى فهمیده و بسیار زیرك (تحصیل‌کردۀ بی‌واسطه) داشت و به غلامش گفت: سلطان ۳ سوال كرده اگر جواب ندهم بركنار می‌شوم و هر سه سوال را به غلام حكایت كرد.
غلام گفت: جواب هر سه را می‌دانم؛ ولى حالا فقط دو جواب را می‌گویم، این‌که خداوند چه می‌خورد؟ غم بنده‌هایش را مى‌خورد. این‌كه خداوند چه مى‌پوشد؟ خداوند عیب‌هاى بنده‌هایش را مى‌پوشد.
اما پاسخ سومی را اجازه دهید فردا بگویم.
فردا وزیر و غلام نزد پادشاه رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد. سلطان گفت: درست است؛ ولى بگو جواب‌ها را خودت پیدا كردى یا از كسى پرسیدى؟
وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده‌یى است جواب‌ها را او داد.
پادشاه گفت: پس لباس وزارت را بدر آور و به این غلام بده و غلام هم لباس نوكرى‌اش را از تن در آورد و به وزیر داد.
بعد وزیر به غلام گفت پس سوال سوم چى شد؟
غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدى! خداوند چه كار می‌كند؟ خدا در یك لحظه غلام را وزیر می‌كند و وزیر را غلام
ناشناس
   
شوخی 2369
معلمِ پدرشاگردش رو احضار میکنه مدرسه
فرداش پدره میاد میگه چی شده؟مشکل چیه؟
معلمِ میگه بچه ی شما خیلی خنگه..!

پدر:یعنی چی؟

معلم:الان بهتون میگم..نگاه کنید به شاگردش میگه برو ببین من تو حیاط مدرسه ام؟
پسره میره و میادمیگه نه خانم معلم؛ توحیاط نبودید..
معلم میگه شایدتودفترمدیر ام برو اونجا رو ببین
پسره دوباره میره ومیاد میگه نه خانم اونجا هم نبودید...
معلم به پدرپسره میگه ببینید..ببینیدچقدر بچتون خنگه...

پدر میگه: خب شاید رفتین مرخصی!!!
ناشناس
   
گلایه 383
"در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست"

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها 1972
‌‌قلم خصوصی ترین
جای دل تنگی هایم بود
تا اینکه تو سرزده به خانه دلم آمدی
نتوانستم به آمدنت نه بگویم
تو شدی همه بودنم
می دانم امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو وبگویم هر چه بادا باد؟
مگر هر قصه شیرینی شبی پایان نمیگرد....
ومن قصه ای هستم که بی آغاز می میرد...
ومن می مانم وگنجشک های مهاجر
وهوای گرفته پاییز ، در غروب غمگین و
وعدگاه تنهایی هایم روی نیمکت سرد وخیس از باران
بگو کجای شهرت قدم میزنی تامن
سرزده در کنارت قدم بزنم....!!
شاید جان تازه ای بگیرم تا یک نفس دیگر زنده بمانم ....
ناشناس
   
نکته 833
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم.
(خانم پرل باک)
دیگران
   
گلایه 2340
زمستان بود و دلگرمی،سیاهی بود وآرامش
همه درخانه های گرم خود پی جوی آسایش
سپیده منتظرتا برچیند چادر شب را
وخورشید درخشان پر دهد هم ماه و کوکب را
ولی ناگه سپیده بانگاه نافذش وامانده در حیرت
وآن تابنده ی یکتا گزیده ناخن حسرت
زمین بر خویش میلرزد که اشک وخون کندجاری
سکوت خانه ها گشته فغان و گریه و زاری
چه آواری به جا مانده ازآن مأوا و مسکن ها
همه در خاک وخون خفته چه رنجورند این تن ها
یکی چون زینب دل خون برادر را صدا می زد
رخش خونین و خونابه به جانش زخمه ها می زد
جدا شد مادراز کودک ز دلبند شکرریزش
نشسته در فراق او کجا جوید دلاویزش
ودیگر سو،میان ضجه ای جانسوز و جانفرسا
بجوید کودکی بابای خود آن مهر بی همتا
یکی در زیرآوار وصدایش در گلو مرده
گل و گلدان و گلخانه همه غمگین و پژمرده
میان آجر وآهن خزان مشک و عنبر شد
طبیعت،خشمگین آمدهزاران غنچه پرپرشد
به اشک دیده می شویم سیاهی های دوران را
درون خاک می جویم تمام لاله رویان را
زدیده شرم می بارد چو میگویم صبوری کن
چه نادانم اگر گویم زآه و ناله دوری کن
قیامت اینچنین باشد الا زینهار صاحبدل
پراکنده شودچون پنبه،کوه استوار،ای دل
قلم خشکید و کاغذ خیس از اشک دمادم شد
طبیعت جنبشی کرد وجهانی غرق ماتم شد...
ناشناس
   
نکته 11
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
صادقانه زندگی کنید
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت می رویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر بر آورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
نکته 2275
ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﭘﺬﻳﺮﻱ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﭻ ﭘﺎﯼ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻧﮓِ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺩﺍﻣﺲ ﺟﻮﯾﺪﻥ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻥ
ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﺩﺍﻳﻢ ﺍﻟﺘﺤﺮﻳﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!!
ﻭ ﮐﻼ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ
ﻭﺿﻌﻴﺖ
ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺍﺳﺖ :)))
ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ
ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺎﻓﺘﺪ ،
ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ : ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻨﻲ
ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺏ
ﻧﺸﻮﺩ !
سیمین دانشور
   
آرزوها 3102
مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی است کاواره
بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می
آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله
پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می
گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در
پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی
کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها،
تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در
شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:
ـــ« بادا
باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره
دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی
بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن
نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان
آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!

در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور
می کردند.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
ـــ« آمین!»

ـــ« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
ـــ« آمین!»

ـــ« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق
سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمین! آمین!»
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام،
می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.
ناشناس
   
ضرب المثل 1563
جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هرکس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از
۱-مزور
۲-فرودینه
۳-اشک
۴-ازرق
۵-بصره
۶-بغداد
۷-جور.
هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد. بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.
در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور، شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید...
ناشناس
   
نکته 2916
برای کشتن یک زن کافی ست
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی :
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند

و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم
تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری

برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش
ستایش کردن تمام جان یک زن را یاد بگیرید.
ناشناس
   
دل نوشته 2336
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
   
نکته 1816
بد گمانی در افكار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است كه همیشه در سپیده دم یا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آمیخته است بال فشانی می كند.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 2556
دستــــم

به سمــت تلفن می رود و ...

باز مي گردد !


چـون کودکی که به او گفته اند

شـــیرینی روی میـــز

مال مهمان هاست !!
ناشناس
   
نکته 660
روز ی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت:
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید،من که نمی خواهم موشک هوا کنم ، می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد:
تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.
دکتر حسابی
   
آرزوها 2876
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی! ازصداي گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست.

سهراب سپهری
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com