شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1436
بیماری شگفتی در جهان هست
وآن خواستن چیزی است
که نداری!
آندره ژید
   
نکته 2181
قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان داستايوفسكى؛؛؛؛؛

هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد!!!!!.....
وهر"گناه کاری"آینده ای!!!!!.....
پس قضاوت نکن.........!!!
میدانم اگر:
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم...
دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد. تا به من ثابت کند...
در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم...
"پناه "؛
میبرم به "خدا "،
از عیبی که؛
"امروز "درخود میبینم
و؛
"دیروز "
"دیگران را "به خاطر،
"همان عیب"ملامت کرده ام...
محتاط باشیم، در "سرزنش "
و"قضاوت کردن "دیگران
وقتی ؛
نه از" دیروزاو"خبر داریم،
نه از"فردای خودمان".
داستایوفسکی
   
تلنگر 2083
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بودو میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.

نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بودکه ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد
که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم،اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.

گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
ناشناس
   
حکایت 2617
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
« لورای عزیز،
متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به توخیانت کرده ام!!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست»
... باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
«روبرت،
مراببخش،
اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....»
با عشق : لورا ...!
ناشناس
   
نکته 1603
برای ایده ای که در نگاه اول دیوانگی -احمقانه- به نظر نرسد، امیدی وجود ندارد!
آلبرت انیشتین
   
نکته 2267
روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمود حسابی
   
نکته 1895
ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ : ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ!
ﺍﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽ ﮐُﺸﻨﺪ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ...!
ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﺂ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ...؟!
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ؟؟
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ : ﭘﺴﺮﻡ
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ « ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ » ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ
ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ناشناس
   
نکته 1722
ببخش باران !
تو هی میباری و ما هی شسته نمی شویم...
احمد شاملو
   
نکته 3212
زندگی را ..
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی

یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی

گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی

یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی

گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی

یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی

گر توانستی لباس بی ریای عاشقی بر تن کنی

میتوانی آن زمان فریاد انسان بودنترا

بر سر هر کوی و هر برزن زنی
ناشناس
   
نکته 2897
زنها به دنبال مرد کاملند و مردها به دنبال زن کامل …
در حالی که نمیدانند
خداوند آنها را برای کامل کردن یکدیگر آفریده !
ناشناس
   
لطیفه 455
یک اصفهانی برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون:

درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."

یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
اصفهانی می گوید شما درمان شدید! و 50 دلار می گیرد.

چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار می گیرد.

به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
اصفهانی می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید!
اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است. اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.
ناشناس
   
نکته 2751
تساوی یک با یک
معلّم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گَرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای آنکه بی خود ، های و هو می کرد و با آن شور ِ بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کَز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست ..."
از میان جمع ِشاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلّم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟
سکوتِ مُدهِشی بود و سوالی سخت
معلّم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت ، بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد ِ زر داشت
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که صورت نقره گون ،
چون قرص ِ مَه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال ِ مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار ِ چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار ِ فقر خم می شد ؟
یا که زیر ِ ضربتِ شلاق لِه می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
- بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ...
خسرو گلسرخی
دیگران
   
حکایت 2298
الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ای ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاه شان اطاعت کنند.الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که دکترها من باید تابوتم را به تنهائی حمل کنند.ثانیاً، وقتی تابوتم را بسوی قبر حمل میگردد،مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت :پادشاها، به شما اطمینان میدهیم که همه ای خواسته های تان اجراء خواهد شد. اما بگوئید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من میخواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. 1- میخواهم دکترها تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمیتواند هیچکس را واقعاً شفا دهد. آنها ضعیف هستند و نمیتوانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
2- دومین خواسته ای درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم میرساند که حتی یک خرده طلا هم نمیتوانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن ائتلاف وقت محض است. 3- سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، میخواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک میکنم.
ناشناس
   
نکته 2302
باور كن كه چيزي به نام رنج عظيم، تاسف عظيم و يا خاطره ي عظيم وجود ندارد!
همه چيز فراموش ميشود، حتي يك عشق بزرگ.
اين همان چيزي ست كه زندگي را تاسف بار و در عين حال شگفت انگيز كرده است!
آلبر کامو
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
اشعار 3997
زده ام فال که شاید تو مرادم باشی
همدم بزمِ شب و محفل شادم باشی

رفت تعبیر و پس از اینهمه غم فهمیدم
آفتِ دین و دل و عقل و سوادَم باشی

تیرِ آتش شدی و در دل من بنشستی
چونکه میخواستمت همچو نهادم باشی

من بیچاره بغیر از تو نیندیشیدم...
تو مگر عهد نکردی که به یادم باشی؟

من از آن جور و تطاول نخروشم هرگز
که بگویند حسودان که زیادم باشی

تا به پا بودم و مشتاق ، نبودی به بَرَم
مگر آن لحظه که از پای فتادم باشی
آرمان ایزدی
   
نکته 1617
وﻗﺘﯽ راه ﺣﻞ ﺳﺎده ﺑﺎﺷﺪ ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨﮑﻪ ﺧﺪا در ﺣﺎل ﭘﺎﺳﺦ دادن اﺳﺖ .‬
آلبرت انیشتین
   
عاشقانه ها 1088
از زبـونہ یہ پسـر

یہ روز داشـــتم قدم ميزدم تو خيابوڹ نميدونم ڪجاے فلاڹ شهر
يہ عابر ڪہ اصلا تو حال خودش نبود محڪم خورد بہ مڹ

گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا

يه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:

عذر ميخوام خيلے داغــونم حواسم اصلا نبود..

گفتم : حالا چے شده اينجورے بہ هم ريختہ اے؟
يه نـــخ سيگار درآورد و فندك زد زيرش گفت:
تا حالا عاشــق شدے؟
گفتم هــــۍ ... ڪم و بيش..!

گفت تا حالا لُـــپت از ندارے جلوش گل انداختہ؟

گفتم جَوونی و نداريـش ديگه...

گفت : مڹ عاشق يه زڹ شوهر دارم...

حرفشو قطع ڪردم !
گفتم : نگا ڪڹ داداش نداشتيم ديگہ !!!
تو ايڹ مورد نيستم!

نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...

خنديدم گفتم : بهتر بابا راحت شدے حاجۍ
خيلے ناجوره زڹ شوهر دار خدايـــــے !

يہ قطره اشك از گوشہ ے چشـمش لــيز خورد و آروم گفت:
امروز بۍ مـــادر شدم...!


محڪم بغلش ڪردم و گفتم:
غلــط ڪردم!
ناشناس
   
دل نوشته 1790
باران سلام.
خوش آمدی، دیرزمانی بود که در ذهن پر هیاهوی ما خاطره ای هم از تو نمانده بود.از آخرین قدم زدن های دیوانه وار زیر نوازشهایت بسیار گذشته است.همیشه مهمان ناخوانده بودی اما اکنون با دعوت بسیار آمدی.قدمت بر روی دیدگان ما،ببار که شعرهای نگفته بسیار داریم.ببار که دلمان هوای دیار کرده است.
ببارکه زیبایی خدارا در تو میبینم ببار که خوش ندارم قاصد روز آن ابری قصه اش که شبیه به چوپان دروغگوی میز آخر دبستان باشد.ببار که غبار غم آسمان دیارم را فرا گرفته است.ببار ما نیز مثل تو دلتنگ دلتنگیم
ناشناس
   
اشعار 4100
ببین عشقت چه افسـونم نمــوده
بیـــابــان گــرد و مــجنــونـم نـموده
نمــیـدانــم تو ای لیــلا کــجــایـی
غـــم دوری جـگــــرخــونــم نـموده
فکرت
   
نکته 445
بزرگتر که شدیم مدادهایمان هم تکامل یافتند
تبدیل به خودکارهایی بیرحم شدند تا یادمان دهند که
هر اشتباهی پاک شدنی نیست...
ناشناس
   
دل نوشته 2401
انگار قرار نیست با تو بی حساب شوم . . .

سالهاست که رفته ای . . .

اما . . .

هنوز هم اشکهایم . . .


دارند حساب "دیدنت"را با چشمهایم صاف میکنند. . .
ناشناس
   
لطیفه 681
روزى جوانی نزد بزرگى رفت و گفت: عرضی دارم
بزرگ گفت عرضت را بگو
جوان عرضش را گفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
سپس به جوان گفت : طولت را هم بگو
جوان طولش را نیز بگفت
و بدین ترتیب مساحت جوان را اندازه گرفت
ناشناس
   
نکته 2201
فاصله ى بين دوباران را سكوت ناودان پر ميكند!
ناشناس
   
نکته 2350
متاسفم توی فرهنگی بزرگ شدم که مردمش تصور میکنند با اندوه و زاری، به خدا نزدیکترند!
فریدون فرخزاد
   
تلنگر 2512
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!
ناشناس
   
نکته 1554
مردخوب هرگز نصیب زن های خوب نمی شوند
چرا که زن ها عاشق مردهای بد می شوند،
و با مردهای خوب، درد و دل می کنند...!
ویکتور هوگو
   
حکایت 2902
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت:
*
*
*
*
“از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟”
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: “جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!”
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: “تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!”
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب‌های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر درآورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: “این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. این جا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی، و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!”
ناشناس
   
پند و اندرز 968
اگر خواستی چیزی را پنهان کنی
لای یک کتاب بگذار این ملت کتاب نمی خوانند...
احمد شاملو
   
اشعار 4110
به عشـقـت مبتـلا کـردی دلــــم را
مـــریــض بـی دوا کــردی دلــم را
نـمـــیدانـی رمـوز عـا شـقــــی را
بـــه غم ها آشنا کــردی دلــم را
فکرت
   
حکایت 2470
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ.
وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگ آمده است و گوسفندی را خورده است.آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است.
اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت:

دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود....
ناشناس
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
دل نوشته 2586
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
   
نکته 1062
در رفاقت مراقب آدمهای تازه به دوران رسیده باش هرگز به دیواری که تازه رنگ شده نباید تکیه کرد...
ناشناس
   
نکته 2465
یک رشته معتقدات خرافی و تخیلی است که انسان آنها را در خمیر مایه احساسات و هیجانات خود نسبت به نیروها و موجودات ناشناخته و غیر مرئی که بنا به باورش دارای توان معجزه گر هستند ، ایجاد و در پناه آنها در خود آرامش و توانمندی احساس می کند .
ناشناس
   
تلنگر 1878
شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده ای بحث می کردند.
در عکس پسر کوچکی , رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت.
یکی از بچه ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است
و دختر کوچکی بنام سارا گفت:
من درباره فرزندخواندگی همه چیز را میدانم چون خودم فرزندخوانده هستم.
یکی دیگر از بچه ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟!
سارا گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی
ناشناس
   
نکته 208
عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماري‌ست، زيرا هر بداقبالي را به ما مي‌قبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرت‌انگيز زندگي مي‌كنيم، به تحمل زنجيرها رضا مي‌دهيم، بي‌عدالتي‌ها و رنج‌ها را تحمل مي‌كنيم، و به درد، به تنهائي و به همه چيز تسليم مي‌شويم.
عادت، بي‌رحم‌ترين زهر زندگي‌ست، زيرا آهسته وارد مي‌شود، در سكوت، كم‌كم رشد مي‌كند و از بي‌خبريِ ما سيراب مي‌شود، و وقتي كشف مي‌كنيم كه چطور مسمومِ آن شده‌ايم، مي‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است، مي‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نمي‌كند.
اوریانا فالانچی
   
دانستنیها 318
خواص کدو، کالری کدو

از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.

خواص کدو
• کدو سبز سرشار از ریزمغذی هایی مانند ویتامین C، ویتامین A، ویتامین B1 و B6، ویتامین K، منیزیم، پتاسیم، مس، منگنز، فیبر، فولات ، روی، کلسیم، آهن، نیاسین، تریپتوفان، فسفر و ریبوفلاوین است.
• مقادیر بالای ویتامین C به تقویت سیستم ایمنی بدن مک می کند.
• مس موجود در کدو سبز به کاهش علایم دردناک آرتریت روماتوئید کمک می کند.
• کدو سبز در کاهش خطر حمله ی قلبی و سکته ی مغزی با کاهش فشار خون بالا، کمک کننده است.
• كدو برای تنظيم قند خون و افزايش ترشح انسولين در بدن بسیار مفید است، به همين دليل به افراد مبتلا به ديابت يا كسانی كه قند خون پايين دارند، توصيه می شود از انواع كدو به طور منظم استفاده كنند.
• کدو حاوی مقادیر بسیارخوبی از ویتامین A و E است که با اسیدهای چرب امگا 3 ترکیب شده و جذب آنتی اکسیدن های محلول در چربی را تقویت می کند و درنتیجه به بازسازی مؤثر سلول های مغزی کمک می کند.
• کدو سبز با جلوگیری از اکسیداسیون کلسترول که یکی از دلایل اصلی تجمع کلسترول در دیواره ی رگ های خونی می باشد در کاهش فشار خون موثر است.
• از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.
• کدو به علت مقادیر بالای فیبر به دفع سموم سرطان زا از سلول های روده کمک می کند و فولات، ويتامين C و بتاكاروتن موجود در آن از اين سلول ها در برابر مواد شيميايی سرطان زا محافظت می كند.

میزان کالری و ارزش غذایی در هر 100 گرم کدو
کالری: 17
کالری حاصل از چربی: 3
چربی کل: 0.3 گرم
چربی اشباع شده : کمتر از 0.1 گرم
کلسترول : 0
سدیم : 8 میلی گرم
کربوهیدرات کل: 3.5 گرم
فیبر : 1 گرم
شکر: 2.5 گرم
پروتئین: 1.2 گرم
کلسیم: 16 میلی گرم
پتاسیم: 261 میلی گرم
ناشناس
   
تلنگر 870
اینقدر بدی زیاد شده که اگه کسی بهمون بدی نکنه فکر میکنیم ، خوبی کرده در حقمون
عزت الله انتظامی
   
گلایه 1262
او کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند
من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند
می رفت و دل ساده ام آنقدر به خود گفت:
شاید که مردد شده شاید که بماند
دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد
امروز هم ای کاش بخواهد که بماند
تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند که بماند....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2710
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
نکته 904
انسانها کفش و لباس پنج سال پیش خود را استفاده نمی کنند ، اما با باورهای هزار سال قبل زندگی می کنند.
فرهنگ هلاکویی
دیگران
   
نکته 1365
میدانی دو گروه قادر به تغییر
افکارشان نیستند;
احمقها , و مردگان!
ناشناس
   
دل نوشته 2548
آن روزها
با باران
رفتاری مادرانه داشتی
وقتی می آمد
هول می شدی
به استقبالش می رفتی
روی گونه هایت می نشاندی اش
به او اجازه می دادی
روی موهایت سرسره بازی کند
گاهی هم
در یقه ات
خوابش می کردی
این روزها اما
سقف خانه ات را بیشتر دوست داری
چتری که
من هیچ وقت برایت نخریدم را....
و ماشینی که
برف پاکنش
شبیه دست های وقت رفتن
تکان می خورد
این روزها
باران از تو ناامید شده
و به چشم های من پناه آورده
ناشناس
   
دل نوشته 1208
با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست
شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست
بی گمان؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل، همدست ماست
برگ ها را بر بزن، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل، به زیر شست ماست
تا شدی حاکم، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست
در قفس هرگز نمی ماند دل، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست
یا حکومت را رها کن، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...
ناشناس
   
حکایت 765
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﻓﺎﺳﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺩﺍﺩ !
ﻓﻘﯿﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ، ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺿﻤﻦ ﻋﺮﺽ ﺗﺸﮑﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻀﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ
ﺍﺯ ﻗﺼﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ؛ ﺳﭙﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺒﺪ ﺭﺍ
ﺷُﺴﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﺩﺭ ﺳﺒﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
ﺭﺍﻫﯽ ﻗﺼﺮ ﺷﺪ ......
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺳﺒﺪﯼ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻧﺰﺩﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ !
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ
ناشناس
   
گلایه 1663
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
و هر شکسته دندان،بهای یک نان است...
هیچ کس فکر نکرد که در آبادیه ویران شده دگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ ورداشتند که چرا سیمان نیست...
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....!
ناشناس
   
تلنگر 352
دیگران را ببخش ، نه بخاطر اینکه آنها سزاوار بخشش تو هستند به این دلیل که تو سزاوار آرامشی
زرتشت
   
نکته 2970
وقتی آبراهام لینکلن میخواست نخستین سخنرانی افتتاحیه ی ریاست جمهوری اش را ایراد کند، دوستش سناتور ای. دی. بیکر از اورگان، او را معرفی کرد. لینکلن یک عصا و طومار متن سخنرانی اش را در دست داشت. بعد از ارائه ی مقدمه، لحظه ای وقفه در سخنرانی ایجاد شد چون رئیس جمهور دنبال جایی می گشت تا کلاه بلند ابریشمی اش را بگذارد، اما پیدا نمی کرد.
استفان ای. داگلاس، رقیب سیاسی لینکلن که در سرتاسر حیات سیاسی اش با وی رقابت می کرد، مردی که در کمپین انتخاباتی 1860 بیشترین فشار روانی را برای لینکلن ایجاد کرده بود، پشت سر لینکلن نشسته بود. وقتی دید لینکلن در پیدا کردن جا برای کلاهش ناکام مانده، بلافاصله جلو آمد و کلاه را از دستش گرفت.
وقتی سرجایش نشست، داگلاس با لبخند و آرام به خانم براون، از بستگان لینکلن گفت:
- اگر رئیس جمهور نشدم، حداقل می توانم کلاه رئیس جمهور را برایش نگه دارم!
آبراهام لینکلن
   
شوخی 121
کش اونقدری کش میاد که بضاعتشه
بعدش از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه
نه که نخواد
نمیتونه
در میره میخوره تو چش و چالتون
این قضیه بعضی آدمهاست
ناشناس
   
تلنگر 3733
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست
که انسان را به فریاد وا میدارد...!
وانسانها فقط به فریاد هم میرسند
نه به سکوت هم...!
فروغ فرخزاد
   
لطیفه 464
این جمله تنمو لرزوند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هله دان دان هله یدانه یدانههههه
ناشناس
   
پند و اندرز 743
وقتی سعی می‌کنید همه چیز را کنترل کنید
از هیچ چیز لذت نمی‌برید.
گاهی اوقات لازم است
راحت باشید، نفس بکشید،
بگذارید بگذرد
و فقط در لحظه زندگی کنید...
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 43
كرم گياهي كدو و خيار ضد‌سوختگي
متخصصان طب سنتي استفاده از كرم كدو و خيار را يكي از بهترين كرم‌هاي گياهي براي درمان آفتاب‌سوختگي‌ها مي‌دانند. تهيه اين كرم بسيار ساده است و شما مي‌توانيد با تهيه آن در منزل از آن براي درمان و پيشگيري از ابتلا به آفتاب‌سوختگي استفاده كنيد.

براي شروع بهتر است آب خيار و آب كدو را به كمك دستگاه آبميوه‌گيري بگيريد و آن را با روغن كنجد يا مقداري وازلين به مقدار مساوي مخلوط كرده و روي حرارت قرار دهيد تا آب موجود در آن بخار شود. پس از اين مرحله، مخلوط روغني شكل به دست آمده را درون يخچال قرار داده و اجازه دهيد سرد شود. استفاده از اين كرم علاوه‌بر خنك كردن سطح پوست و ترميم بافت‌هاي آسيب‌ديده در پيشگيري از آفتاب‌سوختگي‌هاي درجه يك و دو نيز موثر است.
ناشناس
   
حکایت 1881
روزى کشاورزى متوجه شد ساعت طلاى ميراث خانوادگى اش را در انبار علوفه گم کرده. بعد از آنکه در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهي کودک که بيرون انبار مشغول بازي بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پيدا کند جايزه ميگيرد.
به محض اينکه اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه هاى علوفه را گشتند اما بازهم ساعت پيدا نشد.
همينکه کودکان نااميد از انبار خارج شدند ☝پسرکى نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتيى ديگر به او بدهد. کشاورز نگاهى به او انداخت. کودک مصممي به نظر ميرسيد.
باخود انديشيد: چرا که نه!
پس کودک به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى درحاليکه بقيه کودکان نتوانستند؟
☝کودک پاسخ داد: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آنرا يافتم.
ناشناس
   
نکته 1101
فقط يك نفر را مي شناسم که معقول و سنجيده رفتار می کند؛
او خياط من است،
زيرا هر بار که مرا می بيند، از نو اندازه گيری می کند...
بقيه به معيارها و عقايدِ کهنه خود درباره من پايبند هستند!
جرج برنارد شاو
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
شوخی 214
ﺩﻳﺸﺐ ﭘﻠﻴﺲ ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺎﺷﻴﻨﻤﻮ ﮔﺮﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ، ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﻴﻠﻲ ﺟﺪﻱ ﮔﻔﺘﻢ :
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻣﻦ ﮐﻴﻢ؟
ﮔﻔﺖ : ﮐﻲ ﻫﺴﺘﻲ؟
ﮔﻔﺘﻢ : ﻳﻌﻨﻲ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻲ؟
ﺭﻧﮕﺶ ﺯﺭﺩ ﺷﺪ؛ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ، ﮐﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻣﮕﻪ؟

ﮔﻔﺘﻢ :
ﻣﻦ ﻳﻪ ﭘﺮﻧﺪﻡ، ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﻳﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷﻲ !…
ﺟﺮﻳﻤﻢ ﻧﮑﺮﺩ!
ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ؛ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﺷﻔﺎﺕ
ﺑﺪﻩ !!!
ناشناس
   
نکته 1916
همه انسانهای متفکر کافرند.
ارنست همینگوی
   
گلایه 2929
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
شوخی 1894
ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻲ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﻧﺠﺎﺕ ﮐﻢ ﺑﻮﺩ !
ﺑﻨﺎﺑﺮﻳﻦ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﻱ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
لیونل مسی ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﻴﺴﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ ، ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ !
ﺑﺮﺩ ﭘﻴﺖ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺗﺮﻳﻦ ﻫﻨﺮﭘﻴﺸﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ ، ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ !
ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ ، ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ !
ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻳﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ۹ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻦ ﭼﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ!
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ : ﺍﺣﺘﻴﺎﺟﻲ ﻧﻴﺴﺖ . ﺍﻭﻥ ﺁﻗﺎﻫﻪ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ ، ﺑﺎ ﮐﻮﻟﻪ پشتی ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻦ ﭘﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ!!!
ناشناس
   
پند و اندرز 69
بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که به آدم های بی لیاقت فرصت دادم
ناشناس
   
نکته 3100
یک ابله تحصیل کرده
از
یک ابله بی سواد
ابله تر است
مولیر
دیگران
   
دانستنیها 3114
خواص بی نظیر زنجبیل..
۱. طبع آن گرم و خشك می‌باشد.
۲. مقوی معده و ضد نفخ می‌باشد.
۳. زنجبیل خلط آور است.
۴. برای از بین بردن ورم در آبگوشت زنجبیل بریزید.
۵. برای درمان درد مفاصل پاچه گوسفند را پخته و داخل آن زنجبیل بریزید.
۶. دمكرده زنجبیل مقوی حافظه و برطرف كننده ضعف اعصاب است.
۷. زنجبیل تازه بادهای بدن را از بین می‌برد و برای فلج و لقوه مفید است.
۸. زنجبیل تازه را می‌توان ورق ورق نازك درست كرد برش داد و در بیشتر خورش‌ها به عنوان ادویه استفاده نمود.
۹. برای از بین بردن عفونت‌های معده و روده از دم‌كرده زنجبیل بعد از غذا استفاده شود.
۱۰. كسانی كه مسموم شده‌اند نیز می‌توانند از دمكرده چای زنجبیل استفاده كنند.
۱۱. برای از بین بردن انقباض دردناك و گرفتگی عضلات از دمكرده زنجبیل استفاده كنید.
۱۲. دمكرده زنجبیل از سرماخوردگی جلوگیری می‌كند.
۱۳. برای تقویت قوه باه كمی از زنجبیل را با زرده تخم‌مرغ مخلوط كرده در روغن كنجد نیمرو درست كرده میل شود.
۱۴. برای رفع بوی بد دهان كمی زنجبیل را با گلاب حل كرده بگذارید ۲ تا ۳ روز بماند سپس دهان شویه كنید.
۱۵. مصرف زیاد زنجبیل باعث كم شدن قوه بینایی می‌گردد.
۱۶. برای تقویت نیروی جنسی زنجبیل را بكوبید با گلاب مخلوط كنید به پشت بمالید و در مقابل نور آفتاب بخوابید.
۱۷. برای درمان بواسیر زنجبیل را بتراشید تا مانند شیاف شود در روغن حیوانی بپزید شب وقت خواب استعمال كنید.
۱۸. زنجبیل ضد سم است.
۱۹. رفع كننده رطوبت معده و روده می‌باشد.
۲۰. تسكین دهنده عطش است.
۲۱. ادرارآور می‌باشد.
۲۲. ضد چربی خون است.
۲۳. تقویت كننده دستگاه گوارش می‌باشد.
۲۴. زنجبیل به خاطر طبع گرمش از بین برنده بلغم می‌باشد.
۲۵. برای درمان التهاب‌های پوستی از جمله اگزما و بروز دانه‌های جلدی ۱۰۰ گرم زنجبیل را در یك لیتر آب جوشانده صاف نموده به محل بمالید.
۲۶. برای دردهای رماتیسمی از روغن زنجبیل استفاده كنید.
۲۷. دارای آنتی بیوتیك می‌باشد.
۲۸. كسانی كه یرقان دارند از دمكرده زنجبیل استفاده كنند.
۲۹. ضد تهوع می‌باشد.
۳۰. از رشد غدد سرطانی جلوگیری می‌كند.
۳۱. باعث جلوگیری از سكته‌ها (مغزی، قلبی و...) می‌شود.
۳۲. كسانی كه در حین سفر حالت تهوع به آن‌ها دست می‌دهد اگر قدری زنجبیل بخورند دچار تهوع نخواهند شد.
۳۳. برای درمان فشار پایین خون از دمكرده زنجبیل استفاده شود.
ناشناس
   
نکته 1933
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ؛
ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ،
ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ؛
ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ،
میزان اصالت شان ،
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ؛
ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ ،
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ،
ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ،
ﻭﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ أﻧﺪ ؛
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفی ست ؛
ﺑﻪﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ،
ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ،
ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ،
ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ خاطر ﺷﻮﻧﺪ ؛
ﺗﺎﺯﻩ ،
ﺁﻥﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ،
ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ...!
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ؛
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ،
ﻭ ﻧﻪﻣﻌﺮﻓﺖ ،
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ ..!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺑﺮ ﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،،،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ،
ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ؛
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ،
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ،
ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛
که ﻓﻘﻂ ،
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ،
گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ،،،
بزرگی و معرفت ،
ادب ،
اصالت و نجابت ،
آدمیان را ؛
به هنگامه ی خشم و
عصبانیت بیازمائید
چارلی چاپلین
   
نکته 929
ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﺶ ،ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺑﻠﮑﻪ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﺍﻭ آوازی ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﺪ
آن ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﺪ ..
اسکار وایلد
   
نکته 3007
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
شوخی 1283
دختر همسایمون داشت چاقو رو داغ می کرد ...!
بهش گفتم داری چیکار می کنی؟؟؟
گفت میخوام خود کشی کنم!!!
گفتم خو چرا داری داغش میکنی؟؟!!
گفت میخوام ضد عفونیش کنم
.
.
.
.
من که بتادین خوردم زودتراز اون خلاص بشم
ناشناس
   
نکته 3705
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری... میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!! در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ... هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...! پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
پائولو کوئیلو
   
حکایت 1793
ﭘﺴﺮﯼ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻬﺶ ﯾﮏ ﻭﺭﻕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ
ﮔﻔﺖ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺠﻠﻪ
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺸﯽ ﺍﯾﻦ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺨﻮﻥ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﺮﺩ
ﭘﺴﺮﻩ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﻓﺮﺍ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻃﺒﻖ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻋﻤﻞ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺭﻗﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺧﻮﻧﺪ ﯾﮏ
ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﺶ ﺍﻻﻥ ﻣﻨﻮ
ﻃﻼﻕ ﺑﺪﻩ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﻓﺮﺍ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﺶ ﻣﻨﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻼﻕ ﺑﺪﯼ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻠﺶ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ
ﺑﺸﻪ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ
ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﮕﻮ ﺍﯾﺎ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ
ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻮ ﻃﻼﻕ ﺑﺪﻩ
ﭘﺴﺮﻩ ﺣﺎﻟﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺷﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺫﻫﻨﺶ ﻣﺘﻦ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻭﺭﻕ ﺗﻮﺵ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺨﻮﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻪ
ﺍﯾﻦ ﻭﺻﯿﺘﻮ ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﻭﺭﻗﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺏ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ
ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﮐﺸﺘﻢ ﭘﺲ
ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ ﺍﻣﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺗﻮ ﻫﻮﺍ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﻭ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺲ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﯿﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺑﻨﺪﻩ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﻨﻢ ﺗﻮ ﮐﻒ ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻡ
ناشناس
   
دل نوشته 2707
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر کوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از کنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز شرم آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني
ناشناس
   
حکایت 1097
آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد!
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن شاگرد جوان آلبرت انیشتین بود..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1970
عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
ناشناس
   
نکته 2002
وقتي پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماري آنكيلوس پوندييتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكي نمي توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود. كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد. او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست! اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد اندورفين ها آغاز كرد. اندورفين ها مواد شيميايي اي هستند كه وقتي ميخنديم در مغز ازاد مي شوند. آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.اين امر توضيح مي دهد كه چرا آدم هاي شاد به ندرت بيمار مي شوند در حالي كه كساني كه مدام گله و شكايت مي كنند اغلب اوقات بيمار هستند.
منبع: كتاب زبان بدن
ناشناس
   
آرزوها 578
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ....
""انسانیم""
ناشناس
   
عاشقانه ها 420
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
ناشناس
   
نکته 1912
حرف مردم مانند موج دریاست
اگر در مقابلش بایستی
خسته ات میکند!!
واگر با آن همراهی کنی
غرقت میکند!!
قرار نیست که همه آدمها شما را درک کنند
و این اشکالی ندارد.
آنها حق دارند نظر دهند و شما
کاملا حق دارید آنرا نادیده بگیرید....
ناشناس
   
نکته 1820
بیان پرسشی بجا، یعنی به نیمه‌راه خردمندی رسیدن.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 2954
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
شوخی 335
به زبانمون زبان مادری میگن چون پدرمون هرگز شانس صحبت نداشته
ناشناس
   
نکته 777
در سقوط هم می توان با شکوه ، با صلابت و زیبا بود.
این را آبشار می گفت...!
ناشناس
   
نکته 2911
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟
آرام باش ... !
برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه می گیرد
کسی‌که جبهه گرفت
دیگر فکر آموختن نیست؛
بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛
نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود
و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»
شاید کمی به فکر برود
که همه حرف هایش درست نبوده
این می تواند برایش
آغاز تغییر باشد ...
ناشناس
   
دل نوشته 2724
سرش را گذاشته بود روى پاهام، گفتم تو زيباى منى... سرش را بلند كرد و با تعجب گفت: با منى؟ من كه خوشگل نيستم.... و فقط ٥ سال داشت...
اين قصه بسيارى از من و ما - زن ايرانى- است... كه هميشه كم بوديم.... چون بايد خودمان را با ماهواره و سريال هاى تركى هماهنگ ميكرديم.... ديروز شبيه خرم سلطان... امروز جنيفر... فردا....
و ما در اين دوى ماراتن افتاديم... اول ابرو ... بعد بينى عمل كرده.... لبهاى پروتزى... بوتاكس.... بزرگترين مصرف كننده لوازم آرايش ... و امروز انواع جراحى زيبايى براى اندامهاى جنسى... حتى دوستان متأهل هم پيگيرش هستند... چون ميترسند... مردانى كه تايلند ميروند و شبكه هاى فشن نگاه ميكنند را چطور ميشود حفظ كرد؟...
كه اين جراحى ها تعجبى هم ندارد كه هنوز هم جوك اول براى اندامهاى جنسى شان است... كه هر چه ميدوند باز هم باعث خنده اند...
و اما اينطرف داستان... اينجا در قاره امريكا... مردمى را ميبينى از تمام دنيا ... و هيچ كس شبيه ما نيست... معيار زيبايى در هيچ كجاى جهان اين همه رنگ و جراحى نيست... و تو همه چيز ميبينى... ابروهاى محو... بينى هاى بزرگ... پوست چروكيده.... و اينجا مردم فهميده اند بايد براى زيبايى ورزش كنند و غذاى سالم بخورند... و نهايتا براى پيرايش ناخن و مو به ارايشگاه ميروند... بسيارى حتى موى بدنشان را هم به خاطر بورى يا سياهپوست بودن نميزنند...
و اما همه زن ايرانى را تحسين ميكنند... چشمان سياه و درشت ايرانى در جهان مشهور است... همان چشمان زيبايى كه حالا زير خروارها ريمل بورژوا و سايه خليجى دفن ميشود... مرد شيلى به دوستى گفته بود از وقتى با دخترى ايرانى بودم ديگر نتوانستم با هيچ دخترى دوست شوم، و ملتمسانه خواسته بود به يك ايرانى معرفى شود... يا ديگرى كه باور داشت زن ايرانى از شكيرا بسيار زيباتر است... بارها در خيابان و مترو و بازار مردم، مليت تو را ميپرسند و همه ميگويند : اوه زنان ايرانى... و من چقدر دلم ميسوزد كه اين حسرت بسيارى از مردها اينچنين شده و ميشود... هر روز كسى ميشويم كه ديگر شبيه زن ايرانى نيست... چون اعتماد به نفس نداريم... چون مدام مقايسه ميشويم..
اى برادر جان.. همين امروز به همسرت، دخترت، مادرت، دوستت بگو كه زيباست... بگذار باور كند تا اين زيبايى جهانى حفظ شود... بگو كه نيازى به اين همه رنگ ندارد ... كه به خدا اين چهره ها ديگر زيبا نيستند. كه هيچ كس در دنيا اينگونه نميكند... كه حتى دختران بار و استريپ تيز هم ارايشى ندارند...
و تو زن ايرانى... سرت را بالا بگير تا جهانى شيفته زيبايى تو شود....
ناشناس
   
شوخی 809
اگه زنها دنیا رو اداره می کردن هیچ جنگی وجود نداشت فقط چند تا کشور با هم قهر بودن و حرف نمی زدن
ناشناس
   
نکته 2571
پنج شش نفر در اتاق انتظار مطب نشسته بودند که نوبتشان شود و دکتر صدایشان کند. کسی وارد شد و کنارشان نشست، احتمالاً بیمار تازه‌ای که باید بعد از همه‌ی آدمهای حاضر می‌رفت تو. صدای زنگی شنیده شد. با صدای زنگ، غیر از تازه‌وارد همه بلند شدند و چندثانیه ایستادند و دوباره نشستند. تازه‌وارد به اطرافش و به آدم‌های ایستاده نگاه کرد و علت را نفهمید. حدود یک دقیقه گذشت که دوباره صدای زنگ آمد و منتظران همان واکنش را نشان دادند و تازه‌وارد همچنان متعجب بود. این عمل تکرار شد و سر زنگ چهارم یا پنجم بود که بالاخره مقاومت تازه‌وارد شکسته شد و او هم به همراه بقیه با صدای زنگ سرپا ایستاد. احتمالاً به خرد جمعی و اینکه حتماً دلیلی پشت این کار هست اعتماد کرد. شاید اگر همچنان مقاومت می‌کرد از بقیه جدا می‌افتاد و معذب می‌شد و اینطور به نظر می‌رسید که دارد از امری سرپیچی می‌کند. به علاوه مگر با بلند شدنش چه اتفاقی می‌افتاد که بخواهد تن ندهد. منتظران یکی‌ یکی داخل اتاق دکتر می‌رفتند و کارشان انجام می‌شد و عمل برپا و برجا با صدای زنگ بیرون اتاق ادامه داشت. تازه‌وارد دیگری اضافه شد و او هم مثل مراجع قبلی هاج و واج بود و بالاخره تن داد و همراه بقیه برپا برجا کرد. دیگر از آدمهایی که قبل از مراجعان اخیر داخل اتاق انتظار بودند خبری نبود و همه رفته بودند اما حرکت مثل آیینی که سینه به سینه منتقل شده ادامه یافت و مراجعان بعدی را هم مبتلا کرد. این شرح ویدئویی بود که در فیس‌بوک دیدم و توضیحش ساده است: یک نفر بدون اینکه به کار خود فکر کند و دنبال دلیل منطقی برای انجامش بگردد، دنباله‌رو بقیه می‌شود و همین که بقیه هم این کار را انجام می‌دهند برایش کفایت می‌کند چون اگر بخواهد قبل از هر کاری به دلیلش فکر کند از بقیه و از جهان عقب می‌افتد. اگر کسی از آن تازه‌وارد بپرسد چرا با شنیدن صدای زنگ بلند می‌شوی می‌گوید چون همه بلند می‌شوند و این جوابی آشناست و بارها در موقعیت‌های مختلف شنیده‌ایم و ضرب‌المثل "چرخ را که از اول اختراع نمی‌کنند" هم همیشه برای کمک آماده است. در مواردی که حتا کمترین درگیری اخلاقی را داشته‌اند این اتفاق افتاده. مطمئناً بعضی‌ها فقط به این جواب بسنده نمی‌کنند و برای کارشان دلیل می‌آورند و این‌چنین کاری تئوریزه می‌شود و پذیرفته‌تر و موجه‌تر از پیش به حیاتش ادامه می‌دهد و اگر بخواهیم راه دور برویم و شورش را دربیاوریم می‌گوییم آنقدر به حیاتش ادامه می‌دهد که تبدیل به داده‌ی زیستی می‌شود که همراه ژن‌ها و بدون دخالت بشر انتقال می‌یابد و این‌طوری زندگی ما با انجام کارهای بی‌دلیل و پوچ انباشته می‌شود.

آدم دنبال اتفاق‌های مشابه دیگر می‌گردد و بیشمار مصداق پیدا می‌کند و به خود می‌گوید همه‌چیز مسری است مگر اینکه سیستم دفاعی قوی داشته باشی و حواست برای یک لحظه هم پرت نشود. یکی نوشته بود در تاکسی تا یکی کرایه را از جیبش درمی‌آورد و به راننده می‌دهد همه دست به جیب می‌شوند که کرایه را بدهند چون کرایه دادن هم مسری است. یا اینکه عادت‌های بیشماری را در خانواده‌ها می‌بینی که علت انجامش خیلی نحیف‌تر از بزرگی کار است، کارها بزرگ و مستمرند و دلایل گذرا و کوچک. روی مبل رو مبلی، روی فرش رو فرشی، روی یخچال رویخچالی و روی روکش صندلی ماشین یک روکش دیگر می‌کشند و در مورد متاخرتر حتا روی غذا هم روکش سلفونی می‌گذارند و بهداشت را دلیل کار خود ذکر می‌کنند. درحالی که هیچ آماری در دست نیست که بگوید آنان که روی غذاها و شیرینی‌ها سلفون نکشیده‌اند عمر کوتاه‌تر و زندگی ناسالم‌تری نسبت به رعایت‌کنندگان داشته‌اند یا کودکی که روی مبل بدون روکش بازی کرده تعداد دفعات بیشتر از کودکی که تمام اموراتش روی مبل روکش‌دار و روفرشی گذشته، به بیماری مبتلا شده. در جواب می‌گویند: "اینطوری خیالم راحت‌تره". آدم‌های معترض هم کم نیستند اما به نسبت در اقلیتند. در این مورد آخر بعضی شاکی‌اند از اینکه والدین و رئیس خانه کلاً برای مهمان‌هایشان زندگی می‌کنند، همه‌چیز را در غلاف نگه می‌دارند و فقط وقتی مهمان بیاید چشمشان به فرش و مبل خودشان روشن می‌شود. روی اعتراضشان هم پافشاری می‌کنند اما حوصله‌ی جنگ طولانی ندارند و احتمالاً به خودشان می‌گویند: "حالا اونقدرا هم اهمیتی نداره."
ناشناس
   
نکته 81
از استادی پرسیدند:آیا قلبی که شکسته باز هم می تواند عاشق شود؟

استاد گفت: بله می تواند.!

پرسیدند: آیا شما تاکنون از لیوان شکسته آب خورده اید؟

استاد پاسخ داد: آیا شما بخاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده اید ؟
ناشناس
   
نکته 1728
اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد.
هلن کلر
   
نکته 2833
... سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمیکند ...
ناشناس
   
دل نوشته 2636
این روزها دستم به نوشتن نمیرود...تقصیر من نیست...
نوک مدادم شکسته است!!!دلم هم...چه بگویم...

آن هم شکسته است.

این روزها زندگی را سرد سر میکشم..

طعـــــــم بــــیـــــهــــــودگــــــی میـــــــدهـــــد و اجـــــــبـــــــار!!!!
ناشناس
   
نکته 1211
صداقت هدیه ی بسیار ارزشمندی است،
آن را از انسان های کم ارزش انتظار نداشته باشید.
ناشناس
   
نکته 545
بعضی آدمها برای این به زندگی شما می آیند تا به شما بیاموزند،
..........چگونه رها کنید!
ناشناس
   
نکته 1168
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت، از عیب خویش بی‌خبری زان ره از خلق، عیب میجوئی
گفتن از زشتروئی دگران نشود باعث نکوروئی
تو گمان میکنی که شاخ گلی بصف سرو و لاله میروئی
یا که همبوی مشک تاتاری یا ز ازهار باغ مینوئی
خویشتن، بی سبب بزرگ مکن تو هم از ساکنان این کوئی
ره ما، گر کج است و ناهموار تو خود، این ره چگونه میپوئی
در خود، آن به که نیکتر نگری اول، آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست تو چرا شوخ تن نمیشوئی
پروین اعتصامی
   
نکته 2842
موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند ، سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند، وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد ، دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند، مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد ، بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد، ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنا بر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند . مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد :
ضربه زدن با آچار : ۲دلار
تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار
وزیر آن نیز نوشت :
تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد.
ناشناس
   
گلایه 2354
مفسدانِ آسمان جُل ، پادشاهی میکنند
آب را گِل کرده اند و صیدِ ماهی میکنند
پینه بر پیشانی آنان ز طول سجده نیست
مُهرهای داغ .... حرفم را گواهی میکنند
کیستند اینان که با تزویر جولان میدهند
در خیال خود چرا احساسِ واهی میکنند؟
هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام
هرچه میخواهند در دین دلبخواهی میکنند
چیزی از ﺷﺮ و بدی دیگر بجا نگذاشتند
روﺳﭙﻴﺪان سیاهی ، روسیاهی میکنند
باز صد رحمت به شیطان،این شرارت پیشگان
گاه از ابلیس ﺣﺘﻲ باج خواهی می کنند!
گرچه لبریز از گناهِ کرده و ناکرده اند باز
باز اما ادعای بی گناهی می کنند !!
ناشناس
   
نکته 1315
آنچه نادیدنی بود از مردم دنیا دیده ام
اکنون باورم شد آرامش نابینا از چیست
ناشناس
   
نکته 3039
روانشناسی همه جا کاربرد ندارد
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"
کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است."
ناشناس
   
نکته 1780
می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم!
شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد
. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"
سپس بر صورت جلال الدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرودّ.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2838
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است
ناشناس
   
توکل 2983
گاهگاهی در دلم یک باره طوفان می شود
بادبان کشتی ام انگار ویران می شود
عرشه می افتد به دست موج های بی شکیب
نوح هم در ناخدایی گیج و حیران می شود
لرزه بر جان دلم افتاده از گرداب موج
گویی آهو بچه ای در مهد شیران می شود
سینه را گر چه سپر کردم تو اما شاهدی
که چگونه هستی ام با خاک یکسان میشود
نقره می پاشد به روی شام احساسم بلطف
ماه هم شرمنده پشت ابر پنهان می شود
بغض خاموش گلوی من به محض دیدنت
طرح رویایی ترین تصویر باران می شود
من کی ام؟ شاکی؟ نه ! شاعر؟ نه! نگاه من به توست
چون هرآنچه تو بخواهی عاقبت آن می شود
تا تو هستی زندگی زیباست چون یک خواب خوش
این همه سختی برایم سهل و آسان می شود
موج و کشتی ؟ شیر و آهو ؟ بادبان و باد تند...
در سرم هر لحظه یک تصویر مهمان می شود
ناشناس
   
شوخی 2669
به یه اصفهانی میگن :
برنامه غذاییت در طول روز چجوریه ؟
میگه : والا صبحا میرم جیگرکی ، بین راه میبینم نونوایی خلوته دو تا نون میگیرم تا برسم به جیگرکی میخورم و سیر میشم . بر میگردم خونه .
ظهرها میرم کبابی ٬ همینجور که میرم که برسم کبابی بین راه میبینم نونوایی خلوته سه تا نون میگیرم تو راه میخورم و سیر میشم شکمم پر میشه و بر میگردم .
بعد یارو میگه : خب شبها شام چی میخوری ؟
اصفهانیه میگه :
خدا خیرت بده ،
کسی که صبح جیگر میخوره ٬
ظهر کباب ،
دیگه جا داره که شامم بخوره ؟؟!!!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com