شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 2337
آدمها شبیه لیوانند
ظرفیت هایی مشخص دارند...
بعضی به اندازه استکان،
بعضی فنجان ،
بعضی هم یک ماگ بزرگ،،،
وقتی بیش از ظرفیت لیوان در آن آب بریزی، سرریز می شود،
خیس می شوی،
حتی گاهی که در اوج بدشانسی باشی
و در لیوان به جای آب ،
شربتی چیزی را زیادی ریخته باشی
وسرریز شده باشد ،
لکه اش تا ابد بر روی لباست می ماند.
آدمها مثل لیوان می مانند .
ظرفیت هایی مشخص دارند .
لطفا قبل از ریختن مهر و عطوفت در پیمانه های وجودیشان ،
ظرفیتشان را بسنج...
به اندازه محبت کن...
اگر این کار را نکنی ،
اگر زیادی محبت کنی
اگر سر ریز شدند و محبت بالا آوردند ،
باد الکی به غبغب انداختند
و پیراهن احساست را لکه دار کردند ،
فقط از خودت
و عملکرد خودت عصبانی باش،
نه از آدمها که شبیه لیوانند...
ناشناس
   
شوخی 963
تازگیا یه آزمایش به آزمایشای قبل از ازدواج اضافه شده

.

دخترو میندازن تو آب اگه رفت زیر آب طبیعیه اگه اومد بالا همش پروتزه
ناشناس
   
تلنگر 788
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺳﻮﺀ
ﺗﻔﺎﻫﻢ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ
ﺳﮑﻮﺕ، ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ .
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ
ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻧﺠـﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ. ﻧﺠـﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ، ﻓﮑﺮﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﺮﺩﻩ
ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﻤﮑﺘﺎﻥ
ﮐﻨﻢ؟ ....
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻬﺮ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺁﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ
ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺮ ﺁﺏ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎً ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺩﺍﺩﻩ .
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﻟﻮﺍﺭ
ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﮑﺸﯽ
ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺠﺎﺭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻟﻮﺍﺭ .
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ
ﺭﻭﻡ، ﺍﮔﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻧﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻧﻪ،
ﭼﯿﺰﯼ ﻻﺯﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ
ﺗﻌﺠﺐ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ . ﺣﺼﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺠﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺣﺼﺎﺭ ﯾﮏ
ﭘﻞ ﺭﻭﯼ ﻧﻬﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﺴﺎﺯﯼ؟
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﻞ
ﻓﮑﺮﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﭘﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻨﺪﻥ ﻧﻬﺮ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﺳﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﻧﺠﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺸﮑﺮ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻞ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ناشناس
   
عاشقانه ها 909
گريه را مي بينم و با خنده رامت مي كنم...
بهترين احساس دنيا را بنامت مي كنم...!
خنده را مي دزدي و پنهان نگاهم مي كني...!
گريه را مي پوشم و خندان سلامت مي كنم
نيستم مايوس از بد عهدي اين روزگار
تلخ گفتارم، ولي شادي به كامت مي كنم
كوچه را با شوق ديدارت به پايان مي برم
كوچه ي بن بست قلبم را به نامت مي كنم...!
گفته بودي زندگي بي عشق رنجي بيش نيست
خويش را يك عمر پابند مرامت مي كنم
خون به رگهاي تنم در عشق مي گردد خمار
تا زلال اشك خود را غرق جامت مي كنم
انتهاي اين غزل پايان كار عشق نيست...!
با تواش آغاز و پايان با كلامت مي كنم...!!
ناشناس
   
دوستی 1626
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﺖ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﺯﻻﻝ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﺵ ﭼﻪ ﺣﺮﯾﺮ
ﻭﺍﺻﺎﻟﺖ ﺭﺍ ...
ﺩﺭ ﺷﺮﻗﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺴﺖ
ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺍﯾﻤﺎﻥ ...
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ
ﺩﺭﺱ ﻣﻬﺮ ﺭﺍﺑﺎ ﻫﻢ ...
ﺩﻭﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ
ﻭﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ...
ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺳﺒﺰ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺳﺖ
ﻭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ :
ﮐﻪ " ﻣﺎ " ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮﺳﺖ
ﻭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍﺳﺖ ...
ﺍﺯ ﺩﻝ ﭘﺎﮎ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ،
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﺎﺩ.
( ﻣﺤﺴﻦ ﻓﺎﺿﻠﯽ )
دیگران
   
دل نوشته 2530
كسي چه مي داند

من امروز چندبار فرو ريختم

چندبار دلتنگ شدم

از ديدن كسي كه

فقط پيراهنش شبيه تو بود

گاهي اوقات حسرتِ تكرارِ يك لحظه

ديوانه كننده ترين حس دنياست ...
ناشناس
   
نکته 861
هرچه بیشتر احساس تنهایی کنی ، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می شود.
ریچارد براتیکان
دیگران
   
تلنگر 662
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینست که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه
دیگران
   
نکته 732
برای آدم نابینا الماس و شیشه یکیست،
اگر کسی قدرتو را ندانست ، فکر نکن تو شیشه ای،
بلکه او نابیناست...
ناشناس
   
نکته 2142
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
لطیفه 3043
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى
به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى،
یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم.
آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد ،
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
ناشناس
   
اشعار 4044
درد…

این درد جگرسوز دل را
این کوه اندوه را،
با کدامین زبان
چگونه برایت –
فریاد کنم.
توکه دردم را نمی دانی
فریاد بی حاصل چرا؟!
توبی دردی
توچون سنگ ها ؛
خاموش و سردی .
فکرت
   
عاشقانه ها 2567
باران را که می شناسی
نباریدنش یک غم است و
باریدنش هزار!
نبارد تشنه ایم
ببارد هم تشنه تر....
تشنه ی عشق هایی که
زیر یک باران
پیدایشان شد
و زیر یک باران دیگر
غیبشان زد!

از آسمان یا چشم
فرقی ندارد.
باران
همان باران است.
با یک لطافت خشن
تن عاشق را خیس می کند و
روح خاطره ها را
زخمی!!
ناشناس
   
نکته 621
همه یادشون میمونه باهاشون چیکار کردی
ولی یادشون نمیمونه براشون چیکار کردی..!
ناشناس
   
نکته 2672
" برتولت برشت " میگوید: شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بد بختی های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به " سیاست " است.
دیگران
   
نکته 3205
آدم موفق جای مناسب خود را پیدا می‌كند
ولی مدیر موفق برای دیگران جای مناسب می‌یابد.
ناشناس
   
ضرب المثل 818
زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد.
(ضرب المثل انگلیسی)
ناشناس
   
دل نوشته 2045
همیشه زرد نمی مانم
همیشه سرخ نمی مانی....
اما آسمانِ میانِ ما ، تا چشم کار می کند ، آبی ست !
ناشناس
   
اشعار 4020
شده صدپارهُ دل محوِ شما ، یکی یکی
سیل غم را چه کند ، دست دعا ،یکی یکی

نرسد داد من افسوس در این خیل ، به سمع
صحبت خلق کرور و لبِ ما ، یکی یکی

چه نویسم به قلم شرح ز اوصاف شما
صورت و جلوه هزار است و ثنا ، یکی یکی


معجز حالت گیسوی شما سٌرِ خفی است
که به زنجیر دو تا هست و رها یکی یکی


این همه صفحه سیاه است ز تشبیه و قسم
که بسوزم همه را بهر لقا ، یکی یکی

هفت خان است اگر راه شب اندود ِ وصال
بِسپرَم این همه خان را ، بخدا یکی یکی

شحنه و مرشد و داروغه اگر خدعه کنند
همه اینها بنشانم به عزا ، یکی یکی

طمع عافیتم نیست ، ولیکن بفرست
تا که امید شفا هست ، بلا یکی یکی

چه رهانم تن فرتوت ز تیغ نگَهَت
که رها میکنی ام از همه جا یکی یکی

رخ ماه و لب لعل و شب زلفت هیهات
چه بگویم که شود قسمت ما ، یکی یکی

ای بسا شب که ز هجران تو من شعله ورم
تا که روشن بکنم شمع وفا یکی یکی
آرمان ایزدی
   
نکته 768
یه آدمایی ادعای استقامت دیوار رو دارن ... ولی تکیه که میدی ... معلوم میشه مقوایی بودن...!
ناشناس
   
نکته 899
تجربه همیشه به سود انسان نیست ، زیرا هیچ رویدادی دو بار به یک شکل رخ نمیدهد.
وینستون چرچیل
   
توکل 991
👈امروز روز خوبی‌ست👉

پروردگارا
کاش آنقدر صبور بودم که گره های زندگیم را سختی نمی پنداشتم؛
زیرا که همین گره ها هستند که عاقبت فرش زیبایی خواهند شد که بر روی آن لم میدهم و به خود افتخار میکنم که ناشکرت نبودم و همیشه تو را سپاس گفتم.
چه زیباست که در اندیشه‌مان
دوست داشتن‌ است
چه شادی‌بخش است
وقتی نگاه‌مان می‌خندد.
چه مست می‌شود این دنیا آنگاه که
دلمان پر از امید به فردایی روشن است.
من می‌دانم
از همین صبح زیبا
از این گنجشکانی که رقصان آواز می‌خوانند
از این صدای گذر آب در نهر کوچک زندگیمان می‌دانم
آری، امروز روز خوبی‌ست
بی‌شک معجزه‌ای در راه است
ناشناس
   
نکته 2834
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم 
ناشناس
   
نکته 1352
زندگي به من آموخت که هــيچ چــيز از هيـچکـس بعــيد نيـست !
ویلیام فاکنر | نخل‌های وحشی
دیگران
   
نکته 3141
گلستان سعدی..یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
سعدی
   
پند و اندرز 1020
یک درس مدیریتی کنترل خشم
از خاطرات مارگارت تاچر :
وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم,یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.شب خیلی قشنگی بود.در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد,عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم, چطور میتوانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟هیچ کاری نمیشد کرد. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم,عصبانی بودم....در سکوت شب کمی فکر کردم,قایق خالی برای من درسی شد....
از آن به بعد,اگر کسی باعث عصبانیت من شود,پیش خودم میگویم :"این قایق هم خالی است "
نکته :در واقع آن کس که شما را عصبانی میکند,شما را فتح کرده.اگر به خود اجازه میدهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید,در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید
ناشناس
   
تلنگر 3672
اگر فقیری دنبال دختری بیفتد , میشود "منحرف"

اگر ثروتمند اینکار را بکند , میشود "عاشق"

اگر فقرا جایی باشند , میشوند "باند"

اگرثروتمندان جایی جمع شوند , میشوند "جلسه"

اگرفقیری دزدی کند , میشود "سرقت"

اگرثروتمندی دزدی کند , میشود "اختلاس"

در دنیایی که حتی مفاهیم هم با مقداری پول در جیب تغییر میکند به دنبال عدالت هستیم؟!
ناشناس
   
نکته 1968
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ؛
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ:بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميکنند
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
.
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﭼﻲﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ...
.
حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟
.
مثبت يا منفي
دکتر حسابی
   
تلنگر 3661
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
.
.
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند ...
.
.
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه ...
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز... .
مراقب یکدیگر باشیم.
ناشناس
   
لطیفه 2828
يه مهندس يک گدايي رو با دخترش ديد که گدايي ميکردن دختره بسيار زيبا بود
مهندس رفت به پدرش گفت که من ميخوام با دخترت ازدواج کنم
پدرش گفت که يه شرط داره و اون اينکه سه روز با ما گدايي کني
که در آينده به دختر من نگي گدا بودي باهات ازدواج کردم
اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد
تا دو روز کار گدايي رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گريه کردن
گدا گفت واسه چي گريه ميکني همش يه روز ديگه داري و تموم
مهندس گفت من واسه گدا بودنم گريه نميکنم
واسه سالهاي عمرم که در سازمان نظام مهندسي هدر رفت گريه ميکنم
ناشناس
   
پند و اندرز 444
آدمهاي منفي به پيچ و خم جاده مي انديشند
و آدمهاي مثبت به زيباييهاي طول جاده ...
عاقبت هر دو به مقصد مي رسند ؛
اما يکي با حسرت و ديگري با لذت !!!..
از زندگي خود لذت ببريد و قدر ثانيه هاي خود را بدانيد ...
زمان ارزشمند است و ما يکبار بيشتر زندگي نخواهيم کرد .
ناشناس
   
نکته 1912
حرف مردم مانند موج دریاست
اگر در مقابلش بایستی
خسته ات میکند!!
واگر با آن همراهی کنی
غرقت میکند!!
قرار نیست که همه آدمها شما را درک کنند
و این اشکالی ندارد.
آنها حق دارند نظر دهند و شما
کاملا حق دارید آنرا نادیده بگیرید....
ناشناس
   
نکته 1612
همه ادیان ، هنر ها و علوم شاخه های یک درخت هستند
آلبرت انیشتین
   
نکته 2206
خبر انقدر داغ بود كه گوشش تاول زد !
ناشناس
   
عاشقانه ها 2710
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
نکته 1169
بعضی ها ...
آنقدر به دیگران وفادارند که ،
به خودشان خیانت میکنند...
گابریل گارسیا مارکز
   
عاشقانه ها 638
روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست .. به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم .
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده “مرا بغل کن” چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرفهای دلتان را بیان کنید.
ناشناس
   
نکته 985
٣ جمله تاثير گذار

١. هيچ چيز در اين جهان جاودانه نيست حتى مشکلات و بد بيارى هاى ما
٢. من قدم زدن تو بارون را دوست دارم چون کسى نميتونه اشکامو ببينه
٣. بيهوده ترين روز در زندگى اون روزيه که ما نخنديم

چارلی چاپلین
   
نکته 3187
ذهن چون باغ است که هرچه درآن بکاری می تواند رشدکند.
این بستگی به انتخابت دارد که کدام دانه را در آن بکاری
عشق باشد یا نفرت، خشم باشد یا مهربانی.
بزرگترین قدرت هر فرد
قدرت انتخاب اوست.
ناشناس
   
نکته 1816
بد گمانی در افكار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است كه همیشه در سپیده دم یا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آمیخته است بال فشانی می كند.
فرانسیس بیکن
   
تلنگر 550
مهم نیست که الان کجا هستید
در مقایسه با جایی که می توانید باشید
اینجایی که هستید خیلی کمه...!
ناشناس
   
تلنگر 3167
من در محیطی زندگی میکنم که وقتی کسی می میرد میگویند راحت شد ...؟؟؟
به راستی مگر ما چگونه زندگی میکنیم که با مرگ راحت میشویم؟
ما امروزه خانه های بزرگتر ، اما خانواده های کوچکتر داریم ؛
مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پائینتر داریم
آگاهی بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
بدون ملاحظه ایٌام را می گذرانیم ،
خیلی کم می خندیم ;
خیلی تند رانندگی می کنیم ،
خیلی زود عصبانی می شویم ؛
تا دیروقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ؛
خیلی کم مطالعه می کنیم ؛
و خیلی زیاد دروغ می گوئیم ؛
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه ؛
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر ؛
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ؛
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی از یک سوی خیابان به آن سو برویم ؛
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ؛
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم؛
عجله کردن را آموخته ایم و صبر را نه.
مگر بیشتر از یک بار در زندگى فرصت داریم؟
زندگى كنيم
ناشناس
   
نکته 592
دهان زشتگوی را باید با خاموشی وقار بست
فرانسیس بیکن
   
اشعار 3994
گویند در بهشت برین ،خلد جاودان
حوران سیم بر ، برقصند صف به صف

دامن کشان و موی پریشان و سینه چاک
دلها برند این لولی وشان ز کف

بر گرد زاهدان مقرب ، حلقه میزنند
فریاد می کشند همه ، مستانه از شعف

ساقی شراب سرخ بر مومنان دهد
تا مینگرددشان یک دمی تلف

در حیرتم از این قصه در کار کردگار
کز خرابات کردن جنت، چیستش هدف؟

رندی چرا نکوست اندر آخرت؟
آنجا هماره گوهر و اینجا بوَد خَذَف

در این جهان ، جام و صنم حرام !!
آنجا حلال و فراوان تر از عَلَف

دورم ز کفر ولی شک نموده ام
زین قصه ها که روایت شد از سَلَف

آخر به عدل مگر اقتضاء کند
در زندگی شرافت و در موت بی شرف؟!؟

شاید هم آن مفسر جاهل خطا نمود
تخمینِ ثقل دُر زده ، از هیئت صدف

گو در کار این سرای عاجز بمانده ای..
این سوی مانده را چه به تفسیر آن طرف

نیک است به جهد رها گردی از غرور
لولا انکَشَف ، قالوا اناُ انصرَف
آرمان ایزدی
   
تلنگر 649
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با همسرش :
همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید .
او خواب درستی نداشت ، تنها در روز کمی میخوابید و به سرعت در طول روز خسته می شد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، دیگر از خود مراقبت نمیکرد .
حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد.
من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ... اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن .
میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم .
او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من با گل و بوسه و عشق ، شروع به سرریز کردن محبتم نسبت به او کردم .
هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم .
باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد .
هر روز حالش بهتر شد. وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد ...
و پس از آن متوجه یک مطلب شدم :
زن بازتابی از رفتارِ مَردش است .
دیگران
   
نکته 2773
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
دانستنیها 740
ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺷﺨﺼﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻰ ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺸﺘﺮﯼ
ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﭘﺨﺶ "ﯾﺦ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ " ﻧﻤﻮﺩ .
ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ،
ﺑﺎ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﯿﺮ ﻭ ﯾﺦ ﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ ﮔﻼﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﻼﯾﺮ،
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ !
ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻗﺮﺍﺭﮔﺮﻓﺖ .
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﻫﺪﺍ ﺷﺪ !
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﺳﻢ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ =
bastani ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﮔﻔﺖ :
" ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﯾﻢ
ﺍﺳﻢ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺁﯾﺲ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ "
ﻭﻧﺎﻡ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﺗﺎﺭﯾﺦ ﺛﺒﺖ ﮔﺮﺩﯾﺪ .
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺣﺴﻦﺧﺎﻥ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ
ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ
ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻟﯿﺴﯿﺪﻧﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﯾﺰﺩ ﺳﺮﺩﺗﺮﺍﺯ ﻟﺐ ﯾﺎﺭﺷﯿﺮﯾﻨﺘﺮ
ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺒﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻧﺮﻣﺘﺮ »
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ
ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ.
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩ .
ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ
ﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻓﺘﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺪﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺩﺭﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ !!!
منبع: کتاب طهران قدیم" مرحوم مرتضي احمدي
دیگران
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
اشعار 4028
چشم من در حسرت دیدار میماند به جا
ذهن من در گردش پرگار میماند به جا

همچنان نِی ، از درون خالی شده ، هیچم دگر
باغ اگر عریان شود ، دیوار میماند به جا

من چگونه از وصالش در کشم پای خیال
بهر هر وامانده ای پندار میماند به جا

خنجرش چون از دلم تا دیده جویی می کشد
گونه ام از خون دل نم دار میماند به جا

زخم هجرش بوی فطرت میدهد ، یکروزه نیست
ز التیامش تا ابد آثار میماند به جا

دیگران پای سلامت داشتند ، عازم شدند
وندر این منزل چو من ، بیمار میماند به جا

عارفان را عاقبت ، یا وصل یا هجران و درد
نام عاشقها ولی، با "دار" میماند به جا
آرمان ایزدی
   
نکته 844
هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند.
(جانسون)
دیگران
   
عاشقانه ها 1628
عشق گاهی ...
مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی ...
کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست
عشق گاهی ...
هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی ...
بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی ...
نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی ...
می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی ...
سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر ... افسانه ای
عشق گاهی ...
یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی ...
هم حکایت می کند
از جدایی ... ها شکایت می کند !.
ناشناس
   
حکایت 3694
یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده میکرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت،در حالی که کوزه دیگری بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها ،راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود،آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه میرسید،کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ،هر روز زن این کار را انجام میداد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید.
ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت میکشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند،میتوانست انجام دهد.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:
من از خویشتن شرمسارم ،زیرا این شکافی که در پهلوی من است ،سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی ،من نیمه پر هستم.
پیرزن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت:
آیا تو به گلهایی که در این سوی راه ،یعنی سویی که توهستی ،توجهکرده ای؟
میبینی که در سوی دیگر راه گلی نروییده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که ازجویبار به خانه برمیگردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ،من از گل هایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ،هرگز این گلها و زیبایی آنها به خانه من راه نمی یافت.
ناشناس
   
حکایت 1414
حکایت مرد گِل خوار و عطار قند فروش
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.
((دفتر چهارم مثنوی))
مولانا
   
تلنگر 136
از روزی می ترسم که تکنولوژی از تعاملات ما انسانها سبقت بگیرد
دنیا نسلی از ابلهان خواهد داشت
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 48
یادمان باشد
با شکستن پای دیگران
ما بهتر راه نخواهیم رفت
ناشناس
   
نکته 2400
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...
ولی این روزها آدمها با دروغ نفس می کشند!!!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2981
تو را....!!!
تمامی تو را...!!!
نگاه مهربانت را....!!!
غرورنهفته درصدایت را...!!!
خستگی هایت را....!!!
همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم
و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،،
و شبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،،
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟
پاسخ میدهم ؛
خزانه دار یک
"عشق مهربان"
ناشناس
   
نکته 3093
دشمنی در کائنات نیست
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
سهراب سپهری
   
نکته 2810
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن!
ناشناس
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2922
من ویک صبح بارانی دگرهیچ
ملاقاتی خیابــانی دگر هیچ
کنار باجــه ای زیر درختی
تقاضـای غزلخوانی دگر هیچ
ازآن پیداترین خورشیدعمرم
تبسمهــای پنهانی دگر هیچ
وزآن گیسوکه پودش تارجانست
نصیب دل پریشانـی دگر هیچ
ملامــت دیدن و حسرت کشیدن
غم و سردرگریبانی دگر هیچ
تلاقی چون که باهم چشمهاکرد
به بارآمد پشیمانی دگرهیچ
دل مــن بـوم بـام آرزوها
گذردارد به ویرانی دگرهیچ
ز کجراهی که آغازش خطر بود
رسیدم خطّ پایانی دگر هیچ
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
حکایت 1793
ﭘﺴﺮﯼ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻬﺶ ﯾﮏ ﻭﺭﻕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ
ﮔﻔﺖ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺠﻠﻪ
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺸﯽ ﺍﯾﻦ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺨﻮﻥ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﺮﺩ
ﭘﺴﺮﻩ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﻓﺮﺍ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻃﺒﻖ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻋﻤﻞ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺭﻗﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺧﻮﻧﺪ ﯾﮏ
ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﺶ ﺍﻻﻥ ﻣﻨﻮ
ﻃﻼﻕ ﺑﺪﻩ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﻓﺮﺍ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﺶ ﻣﻨﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻼﻕ ﺑﺪﯼ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻠﺶ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ
ﺑﺸﻪ ﻭﺭﻗﻮ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ
ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﮕﻮ ﺍﯾﺎ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ
ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻮ ﻃﻼﻕ ﺑﺪﻩ
ﭘﺴﺮﻩ ﺣﺎﻟﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺷﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺫﻫﻨﺶ ﻣﺘﻦ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻭﺭﻕ ﺗﻮﺵ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺨﻮﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻪ
ﺍﯾﻦ ﻭﺻﯿﺘﻮ ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﻭﺭﻗﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺏ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ
ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﮐﺸﺘﻢ ﭘﺲ
ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ ﺍﻣﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺗﻮ ﻫﻮﺍ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﻭ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺲ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﯿﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺑﻨﺪﻩ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﻨﻢ ﺗﻮ ﮐﻒ ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻡ
ناشناس
   
شوخی 588
یکی از فانتزیام اینه که خواهرم اسمش سحر باشه
توی ماه رمضون صداش کنیم
سحر، سحره
تا سحره پاشو سحری بخور سحر !
ناشناس
   
حکایت 1074
از ملا نصرالدین پرسیدند: خورشيد بهتر است يا ماه؟
گفت: ماه!
چون خورشيد در روز روشن در می آيد پس وجودش سودی ندارد!
اما ماه شب را روشن می کند، پس بهتر است!
و در آخر گفت: این حکایت زندگی انسان است...
لطف بی اندازه دیده نخواهد شد
کمتر که باشی، باارزش می شوی!
لطف ما باید به اندازه وسعت دید دیگران باشد، نه بیشتر...
ناشناس
   
شوخی 1944
یه روز عدد 5 همه اعداد رو دعوت میکنه خونه ش؛واسه پارتی
به جز عدد 8!
0 1 2 3 4 5 6 7 ... 9
آخه اصلاً خوشش نمیومده ازش
وسط پارتی میبینه عدد 8 داره قر میده و میرقصه
جلو میره و یکی میخوابونه بیخ گوشش و میگه:
اینجا چی میکنی؟ ... من که تو رو دعوت نکردم!
عدد 8 میزنه زیر گریه و میگه:
.
.
.
بخدا من عدد 0 هستم ...
دستمال بستم کمرم واستون "حبیبی النور العینی" برقصم..!
ناشناس
   
تلنگر 2238
 لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!

 لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.

لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی..
خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند.

لبخندبزن: چون "تو"خودت هستی..
وخیلی ها آرزو دارند که چون"تو"باشند.

:لبخندبزن..وهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش و خدا راشاکرباش وقناعت پیشه کن وبر تقدیر و مقدرات راضی و تسلیم باش..وهمیشه فرهنگ لبخند را درمحیط زندگی خودت منتشرکن.
ناشناس
   
حکایت 2082
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
ناشناس
   
لطیفه 2819
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به
فکر ازدواج افتادی ؟
*
*
*
*
*
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر
ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در
آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز
خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی
من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار
زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی
با او هم ازدواج نکردم دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت
، که من میگشتم
ناشناس
   
حکایت 3158
ﺭﻭﺯﯼ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
“ ﺍﮔﺮ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ ،
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﻏﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﮔﺬﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺵ . ”
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻮﺩ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﻮﻋﺪ ﻣﻘﺮّﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺸﺴﺖ . ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻃﻠﻮﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
.
" ﺍﯼ ﺩﻝ ﻏﺎﻓﻞ ﯾﺎﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯾﻢ . "
ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ . ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﯾﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
" ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟ ! "
.
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺷﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺖ :
" ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﯿﻪ ! ﺁﺧﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ،ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ! ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ :
" ﺍﻭﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻣﻦ ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻢ؟ ! "
.
ﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻟﯿﻠﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﭘﺲ ﺑﺮﺍﺕ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺨﻮﺭﯼ !
."
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺳﺮﯼ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﻧﻪ ! ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﮕﻪ :
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ ! ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ !
ﺗﻮ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻘﯽ؟ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺮﯼ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ !
ناشناس
   
عاشقانه ها 1230
من که رنگم می پرد وقتی نگاهم می کنی
پس چرا با سر به زیری هی عذابم می کنی
من که می کوشم خودم را در دل تو جا کنم
پس چرا من را، شما ، خانم، خطابم می کنی
من که با صدها بهانه به سراغت آمدم
پس چرا با بی محلی تو خرابم می کنی
قصد کردم که گنهکار تو باشم پس چرا
گفته ای استغفر الله و صوابم میکنی
در خیال نقشه ای که در برت محبوب شم
شب به شب با حیله ای تازه به خوابم می کنی
حوصله سر برده از من آن غرور لعنتی
با همین رفتار ها داری کبابم می کنی
می روم پا می کشم از عشق و از تحمیل خود
باز با داغت مرا یک شعر نابم می کنی
ناشناس
   
حکایت 1474
پیرمرد هر بار که می‌خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد،
جمله‌ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می‌نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله‌ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسکناس نوشته شده بود:
وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.
پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک! تو که هنوز پولدارنشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی‌شنید..
ناشناس
   
گلایه 298
مادرم تعریف میکرد:
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيره
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفته
يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جون‌مون آروم گرم بشه
عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بياد
هلیم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه
هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
گوش مى‌خوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
انتظار معنا داشت
دقايق «سرشار» بود
هر چيز يك صبورى مى‌خواست ،تا پيش بياد،
تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...
حالا فهمیدی چرا این روزها کسی
قدردان نیست؟
????
ناشناس
   
عاشقانه ها 2685
صبح میشود وخورشید نگاه تو

اسمان را روشن می کند

لبخند میزنی بهار میشود

صدایم می کنی نسیم می وزد

هر روز هفته تویی

امروز هم «« تو شنبه »» است
ناشناس
   
دانستنیها 1045
خواب زن چپه یعنی چی؟🔴🔷🔶

"خواب زن چپه" عبارتی که به توهین و تمسخر در مورد زنان بکار میرود و اسباب تحقیر بانوان است. اما بدانیم این عبارت تحریفی است از واقعیتِ "خواب ظن چپه". "ظن" یعنی توهم، گمان بردن و شک کردن و "خواب ظن" هم خوابی است که برمبنای توهم و شک و گمان شکل گرفته. در واقع وقتی چیزی ذهن مارا بخود مشغول کرده باشد، وقتی در طول روز با موضوعی زیاد سر و کار داشته باشیم، وقتی موضوع حل نشده ای داشته باشیم یا مواردی شبیه به این، همۀ اینها در ناخودآگاه ما بخشی را به خود اختصاص میدهد که در خواب و رویاهای ما خود رو نشان میدهد و به این خواب ها " خواب ظن" میگویند که معمولا بی اعتباراست و قابل اعتماد نیست. هرچند شاید خیلیها این را بدانند اما هستن افرادی که هنوز بعد از این که زنی خوابی را تعریف میکند از جملۀ خواب زن چپه استفاده میکنند. واقعیت این است که مردم عامی بدون آگاهی از نگارش ظن (به اشتباه زن) و جهل از معنی و واقعیت آن، این جمله را تکرار میکنند.
ناشناس
   
نکته 1729
چهره ي خود را به سوي خورشيد بگردان، آن گاه تمام سايه ها پشت سر تو خواهند افتاد.
هلن کلر
   
نکته 1194
هر چه کم‌تر بدانید
فکر می‌کنید بیشتر می‌دانید،
چون نمی‌دانید که
نمی دانید...
ناشناس
   
پند و اندرز 2630
درحوالی این دنیا
نه صادق، به زندگی هدایت شد'''
نه فروغ، از ناامیدی به امید رسید.....
و نه سهراب قایقی ساخت'
تا به شهر رویاهایش رسد!!
قلم و کاغذ کارشان بازیست با ذهن '''
تا روزمان را به شب"وماهش دلخوش کنند!!
خوشبخت باشید...
همان باشید که میخواهید..
اگر دیگران آن را دوست ندارند"
بگذارید دوست نداشته باشند"'
ولی تو همیشه همانی باش'که خودت دوست داری .......
ناشناس
   
نکته 2950
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
اشعار 4000
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
نکته 1316
خرد تا به زنان میرسد، نامش مکر می شودو مکر تا به مردان میرسد نام عقل می گیرد.
درخواست توجه به زنان میرسد، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان میرسد ، می شود غیرت.
دیگران
   
نکته 935
وقتی می میرید نمی فهمید که مرده اید تحملش فقط برای دیگران سخت است
بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است
فیلیپ گلوک
دیگران
   
نکته 1040
خاور میانه.... منطقه ی پیغمبر خیز و بدبختی خیز
گوئی آفتاب تیز مغزها را تکان داده است
ﻣﻦ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ . . .
ﻧﻮﺡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﻮﺳﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻋﯿﺴﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﺤﻤﺪ اﯾﻨﺠﺎ ،
ﯾﻮﺳﻒ ﻭ ﯾﻮﻧﺲ ﻭ ﻟﻮﻁ ﻭ ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ . . . ﻫﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﯾﺎ ﺑﻠﮋﯾﮏ ﯾﺎ مثلأ ﻧﯿﻮﺯﯾﻠﻨﺪ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻫﺪﺍیتﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ؟
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻫﺎﺭﻭ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ؟
۱۲۴۰۰۰
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ جالب تر اینکه طبق گفته کتب آسمانی 7000 سال از خلقت انسان میگذره
1400
سال هست که آخرین پیامبر اومده
-
میشه 5600 سال اگه تعداد پیامبر ها رو بر 5600 تقسیم کنی میشه هر دو هفته یه پیامبر!!!!!!!!!!؟
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪﺭﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻧﻮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺮﺏ ﻭﺧﺎﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻭ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ سرن
كمى به عمق كلام كارل پوپر توجه كنيد:
"آنکس که بهشتِ زندگی را برایت جهنم کرده،
مجبور است متقاعدت کند که:
«بهشت جای دیگری است»
ناشناس
   
عاشقانه ها 2555
نابرابر شده این جنگ، از آن می گذرم
هر که پرسید کجا رفت،بگو بی خبرم

تو و خالِ لب و ابرو و دو تا چشمِ سیاه
در مقابل من بیچاره فقط یک نفرم!!
ناشناس
   
دل نوشته 1992
زندﮔﻴﺖ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ
ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ!
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ ...
.
.
پس : دم بگيريد از عشق
و هر چيز ديگر را ، بازدم كنيد ........
ناشناس
   
تلنگر 883
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ، چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت : برادرم برایم خریده است ، دوست داشتی جای من بودی ؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم ، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم...
ناشناس
   
نکته 1057
گاهی سکوت همان دروغ است!
کمی شیک تر ، کمی روشنفکرانه تر!
با مسؤلیت کمتر و مصونیت بیشتر...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2193
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان ِ نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهٔ تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را

باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
ناشناس
   
گلایه 1312
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمم اگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دیگران
   
عاشقانه ها 1228
با من بیا زیبای من تا عشق مهمانت کنم !
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم ...
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص !
پاسخ بگو ، پلکی بزن ، تا مست و حیرانت کنم ...
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من !
جانم فدایت خنده کن تا ماه ارزانت کنم ...
ترسوترین ترسای من قید قوانین را بزن...
همراه شو تا آشنا با شیخ صنعانت کنم !
سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم ...
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم ؟
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ " ایرانت " کنم ...
ناشناس
   
نکته 1066
به کسانی که در لابلای مشغله شان وقتی برای شما پیدا می کنند احترام بگذارید.
اما عاشق کسانی باشید که وقتی شما به آنها نیاز دارید هرگز به مشغله شان فکر نمی کنند.
ناشناس
   
شوخی 33
آدﻣﻬﺎ ﺩﻭﺩﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺎﻝ مردم خور
ﯾﺎ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ میگیم : ﮔﺪﺍ ﮔﺸﻨﻪ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : خرحمال
ﯾﺎ ﮐﻤﺘﺮﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﻨﺒﻞ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮐﻠﻪ خر
ﯾﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺸﻨﮓ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : پر افاده
ﯾﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻫﺎﻟﻮ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻭﻟﺨﺮﺝ
ﯾﺎ ﺍﻫﻞ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺴﯿﺲ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﻨﺪﻩ بک
ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻓﺴﻘﻠﯽ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡﺩﺍﺭﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ صفت
ﯾﺎ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺍﺣﻤﻖ
ﮐﻼ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ

سخنش درسته چون پروتاگوراس هم گفت:انسان معيار همه چيز است
ناشناس
   
تلنگر 1156
طعم بسیاری از شکستهای زندگی را کسانی چشیده اند ، که در دو قدمی کامیابی از تلاش دست کشیده اند.
توماس ادیسون
   
نکته 1609
علم بدون دین لنگ است، دین بدون علم کور!
آلبرت انیشتین
   
نکته 2780
می گویند :
" نباید به زن ها بال و پر داد ، می پرند! "
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند
و
بی دلیل نمی پرند !

می گویند :
" به زن ها نباید بگویید : " دوستت دارم " ، چرا که خودشان را می گیرند ! "
اما زن ها ، دستان معشوقشان را می گیرند و می گویند :
" دوستت دارم " !

می گویند :
" نباید به زن ها ، زیاد توجه کرد ، چون خودشان را گم می کنند ! "
اما زن ها تنها زمانی گم می شوند که از معشوق بی اعتنایی ببینند !

زن جنس عجیبی ست !
چشم هایش را که ببندی ، دید دلش بیشتر می شود !
دلش را که بشکنی ، باران لطافت از چشم هایش سرازیر می شود !
گویا زن آفریده شده است تا روی " عشق " را کم کند ...

از طرف " پرویز پرستویی " تقدیم به بانوهای ایران زمین "
مقدمه ی فیلم نگار اردیبهشت ( به مناسبت روز زن )
دیگران
   
تلنگر 327
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﻘﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺍﺭاﯾﯿﺸﺎﻥ ﭘﻮﻝ ﺍﺳﺖ !
حسین پناهی
   
نکته 7129
زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند
و شمع‌ آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت
احمد شاملو
   
شوخی 796
تو این فیلما دیدین دختره نصفه شب میره لب دریا بعد یه پسره میاد کنارش؟
اینا همش چرته من یه بار رفتم چند تا سگ دنبالم کردن
ناشناس
   
اشعار 3977
لطفا به جای (...) بخوانید: " سه تا نقطه "

با کسب اجازه از محضر اساتید..........

ما اهل صفائیم و سلام و (...)
بر ما تو مخوان وِرد و کلام و (...)

در وادی مستی و پریشانی و رندی
با طعنه مگو اهل ظلام و (...)

تقدیر چنین بود که در دولت ساقی
حاصل شده از باده دوام و (...)

حاجت نبرم هیچ بَرِ مرشد و عامی
تا دم نزند پخته و خام و (...)

این نیست که قسمت نشود دولت و مکنت
طبعم نکشد جاه و مقام و (...)

این ورطهٌ دیجور و من خسته تب دار
زین و سپر و اسب و لجام و (...)

تا رخش سعادت بشود رامِ من پیر
خوان گشته تر از رستم و سام و (...)

ای مدعی امشب تو مکن حیلت تازه
گسترده مکن دانه و دام و (...)

امشب اگرم سستی مستی بگذارد
یورش کنمَت از دَر و بام و (...)

امشب شب عشاق و جهان باختگان است
القصه کنم کار تمام و (...)

چیزی به غنیمت من از این کوی نخواهم
جز رطل و سبو ، کوزه و جام و (...)

گر خواهش این خسته بپرسد صنم شوخ
دارم هوس بوسه و کام و (...)

در گردش این دهر چو با عشق نشستیم
دیگر چه غم از حسن ختام و (...)

گر بستهٌ عقبایی و گر خستهٌ دنیا
بی رَه زده ای ! ختم کلام و (...)
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 1128
وقتی که دنیا دود شد شاید فراموشت کنم
کاشانه ام نابـــــود شد شاید فراموشت کنم
آسان ز دستم داده ای باشد به این هم راضی ام
وقتی که اشکم رود شد شاید فراموشت کنم
هرگز زدستت این چنین سیلی به احساسم نخورد
باشد بزن بد تر بزن ،اما به دســـــــــتانت قسم
وقتی که تارم پود شد شاید فراموشت کنم...
.این را بدان ای مهربان وقتی که خفتم زیر خاک
شاید فراموشت کنم
ناشناس
   
حکایت 1800
ﯾﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ؛
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﮔﻬﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ
ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ؛ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻩ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ
ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻦ؛ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩ
ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ؛ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮﻫﺎ
ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ !!!
ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎ
دیگران
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com