شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
گلایه 2039
دیکته سال1394
سر سطر بنویس..........؟؟؟
جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!
بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!
بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!
بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!
بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!
بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!
بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!
بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!
بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!
قضات دادگستری اکثرا خیانت میکنند و کسی رسیدگی نمی کند
بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!
برگه ها بالا..
ناشناس
   
عاشقانه ها 115
طرفه حالیست که عاشق شب هجران دارد
خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن
صبوری تبریزی
   
نکته 2371
با سَـر زَمـيـن خـوردم امـا نمـيدانَـم چـرا دِلَــم شِـکَـسـت...
ناشناس
   
دل نوشته 2543
فکرش را بکن :
زمستانی سرد .....
پیاده رویی باشد
و دانه های برف
و من
و تو
و آسمانی سرخ......

من پالتو کهنه ام را روی
شانه های تو بیندازم
و تو شال گردن سفیدت
را به من بدهی

و ما .......
باز شعرها و رویاهایم
در هم حل شدند
همیشه که اسم تو
در شعر هایم می آید
من رویا می بافم ..........
ناشناس
   
دانستنیها 323
صندل نپوشید به دلایل زیر
پوشیدن صندل در روزهای بهاری و تابستانی یکی از کارهایی است که برای خنک نگه داشتن پاهایمان انجام می دهیم. ولی باید بدانید پوشیدن صندل عوارضی هم دارد. با ما همراه شوید تا با عوارض پوشیدن صندل ها آشنا شوید.
صندل پوشیدن عوارض و مضرات خاص خود را دارد که از جمله عوارض معمول آن کمردرد و درد در پاشنه پا را می توان نام برد.
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
با آمدن روزهای بهاری و تابستانی پوشیدن صندل در مدل ها و رنگ های مختلف نیز شروع می شود. بدون شک، هوا خوردن پاها و عرق نکردن شان داخل کفش های گرم به قدری احساس می شود که خیلی ها به سمت پوشیدن این مدل کفش کشیده می شوند. البته برخی دیگر نیز به دلیل زیبایی و یا مد، از صندل استفاده می کنند. اما باید بدانید که همین صندل های به ظاهر قشنگ، برای سلامتی دردسرساز هستند. با ما باشید تا با پنج دلیل خوب برای نپوشیدن صندل آشنایتان کنیم.
صندل نپوشید زیرا صندل ها محافظتی از پاها نمی کنند
صندل ها هیچ محافظتی از قوس کف پا نمی کنند. نبودن پاشنه ی محکم باعث می شود که پا محافظت لازم از طریق کفش را نداشته باشد و هر نوع ضربه ای را به خود بگیرد.
علاوه بر این قوزک پا نیز از طرف صندل ها محافظت نمی شود و به همین دلیل خطر پیچ خوردگی و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد.
صندل نپوشید زیرا صندل ها فشار وارد شده به عضلات را بیشتر می کنند
راه رفتن با صندل های تخت، فشار زیادی به عضلات و تاندون های پا وارد می سازد.
بدون شک خودتان نیز متوجه شده اید که در حین راه رفتن با صندل، انگشت های پاها برای ثابت نگه داشتن صندل ها خود را منقبض کرده و خود را به قیطان های صندل می چسبانند.
به این ترتیب نیز عضلات پاها تلاش مضاعفی می کنند و در نتیجه احتمال بروز مشکل تاندونیت (آسیب و التهاب تاندون ها) بالا می رود.
صندل و فشار روی تاندون آشیل
راه رفتن زیاد با صندل باعث می شود که در ناحیه ی پشت ساق پا احساس درد کنید. این درد ناشی از فشار زیاد روی تاندون آشیل و کشیدگی بیش از حد عضلات است.
صندل نپوشید زیرا پوشیدن صندل، کمر درد را برای تان به ارمغان می آورد
حتما خودتان نیز متوجه شده اید زمانی که صندل می پوشید، گام های کوتاه تری بر می دارید و به این ترتیب تعداد قدم هایتان کوتاه تر و بیشتر از حد طبیعی است.
این مسئله نیز باعث بروز کمردرد، درد مفاصل پاها و همچنین درد در ناحیه ی ران ها می شود.
صندل نپوشید زیرا با پوشیدن آن به ترک پاشنه دچار می شوید
با گذشت زمان صندل ها سفت شده و سر و کله ی ترک پاشنه پا نیز پیدا می شود.
در واقع پاشنه در معرض هوا و ضربه های محیط قرار می گیرد و به مروز پوست دهیدراته (کم آب) می شود.
در نتیجه پوست پاشنه ها خشک شده و ترک بر می دارند.
گاهی این ترک ها به قدری عمیق می شوند که خونریزی می کنند.
حرف آخر
بهتر است پوشیدن صندل را به کنار دریا یا استخر اختصاص دهید.
پوشیدن این صندل ها در طول روز و راه رفتن طولانی مدت با آنها توصیه نمی شود.
پوشیدن صندل برای خانم های باردار ممنوع است.
بهتر است از صندل های باله استفاده کنید که پاشنه ی اندکی نیز دارند
ناشناس
   
نکته 2134
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویانش را بسنجد.
او پرسید ایا خداوند هر انچه که وجود دارد آفرید است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله.
استاد پرسید هر چیزی را؟
دانشجو گفت:بله.همه چیز را
استاد گفت:پس در این حالت خداوند شر را افریده است؛درست است؟زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.
ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:استاد؟ممکن است از شما یه سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد البته!
دانشجوپرسید:ایا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:البته!
ایا شما هرگز سرما را احساس سرما نکرده اید؟
دانشجو پاسخ داد :بله آقا.
اما سرما وجود ندارد.طبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست!
و شیء را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد.
بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند.
قابلیت واکنش ندارند.
پس سرما وجود ندارد.
لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.
دانشجو ادامه داد:تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:بله.
دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا.
تاریکی نبودن کامل وجود نور است
شما نور و روشنایی را مطالعه میکنید اما تاریکی را نمیتوانید مطالعه کنید منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان میدهد که در ان طبق طول امواج نور ،نور میتواند تجزیه شود.
تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.
و سرانجام دانشجو ادامه داد:خداوند شر را نیافریده است!
⭐شر،فقدان خدا در قلب افراد است
⭐.شر فقدان عشق ،انسانیت و ایمان است.
⭐عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.
انها وجود دارند و نبودنشان منجر به شر می شود...
ناشناس
   
عاشقانه ها 119
از تمنای نگاهم تا نگاهش....نقطه چین
آرزوی بوسه تا میل گناهش....نقطه چین
در دل هر نقطه چینی صد هزاران راز و رمز
چشم من مانده به در تا پیچ راهش...نقطه چین
عشق میخواهد دلم، شعر و شراب و نقطه چین!
از نوک انگشت او تا روی ماهش...نقطه چین
حرفهای ناتمامت نقطه چینی تا خداست
از سکوت قلب من تا سوز آهش...نقطه چین
دکمه ی پیراهن او ...نقطه چین تا شرم من
از دلم تا برق چشمان سیاهش ...نقطه چین
داغ بوسه اشتباها خورد بر لبهای او...
از خطای دید من تا اشتباهش...نقطه چین..
ناشناس
   
نکته 1264
دنیا قانون عجیبی دارد ،
هفت میلیارد آدم و فقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمیکنیم و خدا نکند آن یک نفر تنهایت بگذارد، آنوقت حتی با خودت هم غریبه می شوی....!!!
حسین پناهی
   
نکته 1095
مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند و پانزده سال در آنجا هر روز یک قرص نان کامل مجانی خوردم!
ژان والژان - بینوایان
ویکتور هوگو
   
نکته 208
عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماري‌ست، زيرا هر بداقبالي را به ما مي‌قبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرت‌انگيز زندگي مي‌كنيم، به تحمل زنجيرها رضا مي‌دهيم، بي‌عدالتي‌ها و رنج‌ها را تحمل مي‌كنيم، و به درد، به تنهائي و به همه چيز تسليم مي‌شويم.
عادت، بي‌رحم‌ترين زهر زندگي‌ست، زيرا آهسته وارد مي‌شود، در سكوت، كم‌كم رشد مي‌كند و از بي‌خبريِ ما سيراب مي‌شود، و وقتي كشف مي‌كنيم كه چطور مسمومِ آن شده‌ايم، مي‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است، مي‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نمي‌كند.
اوریانا فالانچی
   
حکایت 3613
روزی روزگاری، شبان جوانی بود با گله ای از بزها و گوسفندان. صبح خیلی زود گله را از شهر بیرون میبرد و شامگاه به شهر باز میگرداند. وقتی در حال مراجعت بودند، به نهری از آب رسیدند که هر روز یکی از بزهای چابک از روی آن می پرید و بقیه گله از او پیروی میکردند. امّا آن روز بعد از ظهر، بز کنار نهر آب ایستاد و ابداً حاضر نبود تکان بخور. آب شفّاف و جاری بود. شبان بیچاره هرچه کوشید بز ابداً از او اطاعت نکرد. بعد، شبان شروع کرد به کتک زدن بز که شاید درد را احساس کند و سعی نماید او را از کتک زدن باز دارد و از نهر آب بپرد. امّا ابداً مؤثّر واقع نشد.

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد ..! او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان ...
عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.
آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد..
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد..
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت
: تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد. به محض آن که بت نفس خود را بشکند، از هر مانعی عبور کند و ترقّی نماید ...
ناشناس
   
شوخی 14
احتیاط کنید خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد
ناشناس
   
دل نوشته 2544
رفتن تو
مرا شاعر کرد....

ناگفته ها را نوشتم
دل تنگی ها را تفسیر کردم
کاسه کوزه های تنهایی ام را
بر سر واژه ها شکاندم
بغض ها را....
فقط
قورت دادم....

حالا
فکرش را بکن
اگر یک روز
زبانم لال
بخواهی که
برگردی....

من و دل و بغض،
هیچ
اسم و رسم شاعری هم ،
هیچ
روز های بی تو گذشتن هم
هیچ؛

همه فدای یک نگاهت
فدای یک قدمت....

کاسه فروش بیچاره ی سر کوچه را بگو که
.
.
.
.
بیکار می شود....
ناشناس
   
نکته 2265
دوست خوب غمها را از بین نمی برد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم
درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمیکند ، اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم . . .
دوست داشتن را باید گفت
بیشتر دوست نداشتن ها نتیجه ی نگفتن دوست داشتن هاست . . .
ویکتور هوگو
   
نکته 2810
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن!
ناشناس
   
نکته 1625
جالبه که مردم اینقدر وقت صرف جنگیدن با شیطان می کنند .
اگر همین انرژی رو صرف دوست داشتن همدیگر می کردند شیطان از پوچی می مرد.
هلن کلر
   
تلنگر 2430
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.

چند وقت پيش در استان گلستان، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد...
گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها...
.............و چقدر برایمان آشنایند اینها
ناشناس
   
نکته 2830
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ..
ناشناس
   
نکته 596
موقع خسته شدن به دو چیز فکر میکنم:
آنهایی که منتظر شکست من هستند تا به من بخندند
و
آنهایی که منتظر پیروزی من هستند تا با من بخندند
ناشناس
   
گلایه 1077
ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ
ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ,
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ... ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ
ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ...
حسین پناهی
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 2866
تصمیم بگیرید تا آینده ای را خلق کنید که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ی ناکام شما نداشته باشد و بدانید که : فاصله ی نداشتن و داشتن، فقط یک خواستن است،
پس "بخواه".
ناشناس
   
نکته 3034
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﻧﺪ

ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...
یکی از دوستانش برایش چنین گفت:
ﺍﮔﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ .
ﺑﺤﺚ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻥ ﻫﺎ، ﺑﺤﺚ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ:
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺷﯿﺮﻩ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻄﻮﺭ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ
ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻫﻢ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺨﺘﻦ
ﻏﺬﺍ ﻫﺪﺭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ﻋﻄﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﻏﺬﺍ ﺗﻌﻮﯾﺾ
ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺯﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺷﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻧﻤﯽ
ﮐﺮﺩ .
ﻣﺸﺨﺺ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﻋﻘﻞ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻫﯿﭻ، ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ .
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ،
ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺻﻌﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
عاشقانه ها 1920
وای اگر چاپ شود قصه ی بوسیدن ما..
وای اگر خواب شود حسرت بیداری ما ..
وای اگر کشف شود در چمدان گریه ما ..
وای اگر جرم شود لحظه ی خندیدن ما ..
وای اگر سبز شویم در وسط آذر ماه ...
وای اگر گل بدهد پیچک خشکیده ما. ..
وای اگر مست شود لای نگاهت مامور ..
وای اگر زنده شود کودک جان داده ی ما ...
وای اگر لو برود خلوت این کوچه ی ما..
وای اگر سنگ شود قاضی پرونده ی ما..
وای اگر شک بکنن بر شب تکراری ما ..
وای اگر خون بچکد از دل تنهایی ما...
وای اگر سخت شود دیدن گردنبندت..
وای اگر تیغ شود عاقبته ..خنده ی ما..
وای اگر داخل حمام تو را دار زنند ...
وای اگر دار شود قسمت پایانی ما...
وای اگر در نگهت تیر به طغیان آید ..
وای اگر سرد شود شورش پاییزی ما..
وای اگر قاضی شرع ، حکم به دارت بزند..
وای اگر مرگ شود حاکم ویرانی ما..
وای اگر زنگ زند تلفن همسایه ی ما..
وای اگر زهر بریزند سر پیمانه ی ما..
وای اگر .. وای اگر.. از تو جدایم بکنند
وا اگر پیر شود در قفس این سایه ی ما..
وای اگر خواب شویم و برسند از پس خواب
وای اگر گریه کند کاتب زندانی ما ...
وای اگر این همه لبخند به یک اشک دهیم
وای اگر پیر شود یوسف کنعانی ما...
وای اگر شعر شود غصه ی تکراری ما..
وای اگر زهر شود باده ی پنهانی ما....
ناشناس
   
ضرب المثل 848
ازدواج مثل یک هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.
(ضرب المثل اسپانیایی)
ناشناس
   
حکایت 2184
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سخت بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...
ناشناس
   
دل نوشته 1251
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من ... مسافر قایق ... هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ؟
سهراب سپهری
   
نکته 2498
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کش مرده پرست
ناشناس
   
دل نوشته 791
پشت ســــرم حرف بود
حدیــث شد
میترســــم آیه شود
سوره اش کنند به جعـــــــــل
بعد تفسیـــرم کنند این جماعت نـا اهـــل
ناشناس
   
نکته 700
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ
ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟
سهراب سپهری
   
نکته 2068
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن،
چون خیلی زود گندش در میاد!

"میلان کوندرا"
دیگران
   
حکایت 3678
به ملانصرالدین گفتند: تو در عوض این همه هزلیاتی که در ذهن خود جا داده ای اگر بعضی احادیث و اخبار را حفظ کرده بودی هم به کار دنیا و هم به کار آخرت می خورد.
ملانصرالدین گفت: احادیث و اخبار را به قدر کفایت نزد معلم آموخته و حفظ کرده ام.
گفتند: یکی از آن ها را بگو.
گفت: در حدیث است که هر کس دارای دو صفت باشد در دنیا و آخرت رستگار خواهد بود.
گفتند: کدام دو صفت؟
گفت: متأسفانه یکی را معلمم در موقع گفتن فراموش کرد و یکی را هم الان من فراموش کرده ام.
ناشناس
   
تلنگر 2076
دبیر ادبیاتی میگفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!!
سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد...
یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....
و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...
وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....
وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....
خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....
ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....
امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود
برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد:
اول :خانواده
دوم: نظام آموزشی
و سوم: الگوها

برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها.
ناشناس
   
نکته 2065
سوال یک دختربچه ۹ساله شیعه ازمدیر خود که باعث شد تمام کارشناسان شبکه های وهابی جوابی بجز سکوت برایش نیافتند: ما درکلاس ۲۴نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم محمدی ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه . . . وبه بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه . . . اسلامی به هم نریزد ؟! جواب مدیر اهل سنت به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت وفرداش با دوستش اومد. مدیرگفت: پس چرا ولیتو نیاوردی ، مگه نگفتم ولیتو بیار ؟ دانش آموز گفت: این ولیه منه دیگه . مدیر عصبانی شدوگفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟ دانش آموز گفت: نشد دیگه اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست .
ناشناس
   
گلایه 2517
انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم ، نه غريب
اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا
اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند
ناشناس
   
نکته 695
زندگى موسیقى گنجشک هاست
زندگى باغ تماشاى خداست...
زندگى یعنى همین پرواز‌ها،
صبح‌ها،
لبخند‌ها،
آواز‌ها...
زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم،
زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق،
بجز حرف محبت به کسی،
ورنه هر خار و خسی،
زندگی کرده بسی،
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟
سهراب سپهری
   
نکته 1754
از شيخ بهايي پرسيدند :
خدا را در كجا يافتي ؟
فرمودند:
در قلب كساني كه بي‌دليل مهربانند..
شیخ بهایی
   
عاشقانه ها 894
من بی تو پریشان و
تو انگار نه انگار
ناشناس
   
عاشقانه ها 2445
می‌خواهم خدا
بین مرگِ من و بوسه‌های تو گیج شود!
آنهمه شراب یادت رفت!
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را جوری پرستش کنم
که خدا خودش را از اول خلق کند
آنهمه رنگ‌ یادت رفت!
یکیش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم

می‌خواهم خدا را توی بغلت پرپر کنم
آنهمه خدا یادت رفت!؟
یک آدم هست برای ستایش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گیر بیفتد لای موهام
آنهمه بوی جنگل یادت رفت!
در موهات گم شوم
نترسی یک وقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو
و تـــــو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی

آنهمه جوهر
چرا یادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم!؟
ناشناس
   
دل نوشته 2619
تنها نشسته ام
اما تنها نیستم
یادت....
مجال تنهایى نمى دهد
ناشناس
   
نکته 1661
آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،چون حسودند..
وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،چون خوشحالند..
وقتی مشکل داری به ظاهرهمدردند،اما در واقع بی خیال تو هستند..
اما..وقتی مشکل دارند، باتو خیلی مهربانند..
این ها بدبخت ترین انسان های روی زمین هستند! که آرامش ندارند...
پائولو کوئیلو
   
شوخی 2928
بهشت ....
رفتید بهشت تور با خود ببرید
زیتون وخیارشور با خود ببرید
شاید نرسید دستتان بر غلمان
یک لوطی لندهور با خود ببرید
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
ضرب المثل 819
زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است.
(ضرب المثل انگلیسی)
ناشناس
   
آرزوها 3729
دلت خــــرسند

لبت گلخانه ی لــــبخند

و چشم روشنت آرام چون دریـا

به ڪامت باد شـادی ها
ناشناس
   
ضرب المثل 822
دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
تلنگر 7163
دیگر وقت آن نیست که بدانیم چه کسی جهان را آفریده است؛
بلكه باید دید چه کسانی به خراب کردن آن مشغولند!
نوآم چامسکی
دیگران
   
نکته 847
ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می خواهد.
(كریستین)
دیگران
   
حکایت 961
موشی تله موشی را در خانه صاحب مزرعه دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند این مشکل تو است ماری در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند,گوسفند را برای عیادت کنندگان کشتند و گاو را برای مجلس ترحیمش سر بریدند. ودر تمام این مدت موش فقط از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
ناشناس
   
لطیفه 393
ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﯾﮏ ﺯﻥ
ﺩﯾﺸﺐ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻗﻄﻊ ﺑﻮﺩ ...
ﮐﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ !
ﺑﻌﺪﺵ ﻇﺮﻓﺎﺭﻭ ﺷﺴﺘﻢ !
ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ !
.
.
ﻏﺬﺍ ﭘﺨﺘﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻢ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ
ناشناس
   
نکته 583
عده ای از مردم باران را حس می کنند.
دیگران فقط خیس می شوند.
باب مارلی
دیگران
   
نکته 793
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻗﻬﺮ:
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ !
ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﻤﺮ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﺳﺮ
ﺩﻝ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺷﮑﺴﺖ
ﺑﯽﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﺳﻔﺮ
ﺭﻧﺞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﮔﻰ ﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﺶ ﭼﻮ ﺷﮑﺮ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺷﻮﮐﺖ ﻭﺍﻻﯾﯽ ﯾﺎﻓﺖ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺯﺭ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﮕﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺍﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﭘﺪﺭ
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺍﺯ
ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺧﺖ ﭘﺴﺮ
ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻏﺎﯾﺖ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﮐﺒﺮ
ﻧﻈﺮ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﭘﺪﺭ
ﮔﻔﺖ: ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ !
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﺣﺸﻤﺖ ﻭ ﺟﺎﻫﻢ ﺑﻨﮕﺮ !
ﭘﯿﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺗﮑﺎﻥ
ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺭ
« ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﺸﻮﯼ
ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﭘﺪﺭ
جامی
   
نکته 2865
هر صبح در بازار دنيا
به "خوشبختی"
چوب حراج مي زنند ..
اینکه ما قدم برنمیداریم و قیمت پیشنهاد نمیکنیم ؛
داستان دیگریست ...
"خوشبختی" پیداکردنی نیست ،
بدست آوردنيست ...
اگر روزت را با اولویت های بالای زندگیت آغاز نکنی ،
اولویت های پایین ، دنیای تو را پر خواهد کرد ..
ناشناس
   
گلایه 2545
. یارب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند؛
وضع ما را نصف آنها باصفا کن لااقل!

دیش عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی روی دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبان جهان پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن لااقل!

هرکه آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل!
ناشناس
   
تلنگر 2781
گاهی هم اینطور فکر کنید بد نیست
اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ !

خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی...

آسایش برایش مفهومش آسایش توست !!!
پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید... اگر آنرا دریابی!!

ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟
هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...

ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!

ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!
کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است...!

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...!!!

انتظار یک پياله چای تلخ توقع زیادی نیست!!!
از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .
اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.

ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...

یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل " مرد "
ناشناس
   
لطیفه 2819
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به
فکر ازدواج افتادی ؟
*
*
*
*
*
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر
ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در
آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز
خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی
من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار
زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی
با او هم ازدواج نکردم دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت
، که من میگشتم
ناشناس
   
دل نوشته 3077
گمان میکردم
پرواز را آموخته ام !
.
.
حال آنکه
تنها ;
از آسمانِ نگاهت
سقوط میکردم !!
.
آن زمان که
به دیگری دل باختی .
ناشناس
   
نکته 913
گران باش ، بگذار تا بهایت را پرداخت کنند
آدمها چیزهای مفت را مفت از دست می دهند
نیچه
   
دانستنیها 110
طریقه شستن تابلو فرش
تابلو فرش ها یکی از وسایل تزیینی هستند که تمیز کردن آنها کمی دردسر دارد و فقط با یک گردگیری ساده نمی توان آنها را تمیز کرد، از طرفی شستن آنها هم اگر برای اولین با باشد ممکن است باعث تغییر رنگ یا خراب شدن تابلو فرش شود. بنابراین راههایی ساده را برای تمیز کردن تابلو فرش در اختیار شما قرار می دهیم.

اگر به هر دلیلی احساس کردید تابلو فرش تان کثیف شده، پیشنهاد ما کمک گرفتن از مراکز قالی شویی است که در زمینه شستن تابلو فرش نیز تخصص دارند. اما اگر چنین مراکزی را سراغ ندارید و مایلید خودتان این کار را انجام دهید باید به روش زیر اقدام کنید.

1- اول از همه تابلو را از قابش جدا کنید.

2- سپس روی تابلو فرش را با جاروبرقی که دهانه اش تمیز است جارو بزنید تا ذرات گرد و غبار از بین برود.

3- سپس اطمینان از پس ندادن رنگهای بافته شده در فرش داشته باشید و بعد از این مقداری شامپو فرش را در آب سرد حل کنید و با یک تکه اسفنج بزرگ که در این محلول غلتانده اید، سطح آن را به صورت یکنواخت و با سرعت بسایید.

4- برای خشک شدن، باید تابلو فرش را روی زمین، در محیط نسبتا گرم و دور از نور خورشید بگسترانید تا رطوبتش تبخیر شود و تابلو فرش تغییر رنگ ندهد. این کار اجازه نمی دهد رنگ های آن در همدیگر بلغزند و ادغام شوند.

نکته :

هرگز تابلو فرش را روی طناب پهن نکنید. چون ممکن است کش بیاید و از ریخت بیافتد. پهن کردن تابلو فرش زیر آفتاب هم پسندیده نیست. اگر می خواهید این کار را انجام دهید، آن را پشت و رو زیر آفتاب قرار دهید.

برای گردگیری روزانه تابلو فرش ، بهترین روش، استفاده از برس گردگیری جاروبرقی است.

ناشناس
   
اشعار 4050
چه هستی؟

گاه آب وگاه آتــش ، من نــمیدانـم چــه هستی
گاه مهرو گاهی خشم آخربگویاراز چه دستی
گه به نازم میکشی گاهی به عشوه میبری دل
نــازنینم بــا جــفایـت شـیـشۀ دلــرا شکــستی
فکرت
   
نکته 1233
مخلوقات عجیبی هستیم !
برای گناه خودمون وکیل و برای گناه بقیه قاضی
ناشناس
   
دل نوشته 801
هر چه هستی ، باش ..!
با توام ..
ای لنگر تسکین ..
ای تکانهای دل ..
ای آرامش ساحل ..
با توام ..
ای نور ..
ای منشور ..
ای تمام طیفهای آفتابی ..
ای کبود ِ ارغوانی ..
ای بنفشابی ..
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ..
با توام ..
ای شادی غمگین ..
با توام ..
ای غم ..
غم مبهم ..
ای نمی دانم ..
هر چه هستی باش ..
اما کاش ..
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش ..
اما باش ..
ناشناس
   
حکایت 2189
گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم
جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
مثنوی معنوی
مولانا
   
نکته 1611
خدا به طور خلاصه چیزی نیست جز انعکاس تزلزل انسان.
آلبرت انیشتین
   
حکایت 3716
در زمان صدارت امير كبير دريكي از محله هاي تهران قتلي واقع شد كه هويت قاتل آن معلوم نگشته بود, كارآگاهان چگونگي حادثه را به امير كبير گزارش دادند. امير كبير شخصا به محل قتل رفته بدن مقتول را كه بوسيله ي كارد سر بريده بودند به دقت معاينه كرد سپس دستور داد كه فورا كليه ي سلاخ هاي تهران را حاضر نموده از مد نظر وي بگذارانند در موقع عبور امير كبير به قيافه يكايك آنان نظري مي افكند تا بالاخره يكي از آنان را جدا كرده بقيه را مرخص نمود . امير كبير ناگهان به شخصي كه مظنون واقع شده بود نظر تندي افكنده گفت : چرا اين شخص را كشتي ؟ سلاخ بخت برگشته لكنتي در زبانش پيدا شد و به كلي رنگ از چهره اش پريد و به چگوني قتل اعتراف كرد امير كبير دستور داد كه مطابق شرع وي را اعدام نمايند .
در اين موقع از امير كبير سؤال كردند كه چگونه تشخيص داديد اولا قاتل سلاخ مي باشد و در ثاني از كجا استنباط كرديد كه همين شخص قاتل است؟ امير كبير در پاسخ مي گويد : وقتي جسد مقتول را معاينه كردم همان علامتي را در لباس مقتول ديدم كه سلاخ ها پس از بريدن سر گوسفند به بدن آن باقي مي گذارند , به اين معني كه سلاخ ها پس از آنكه سر گوسفند را بريدند كارد خوني خود را به منظور پاك كردن به طور چپ و راست به بدن گوسفند مي كشند. در لباس اين مقتول هم همان علامت را ديدم, از اين رو تشخيص دادم كه بايد قاتل سلاخي باشد و چون اشخاص خائن از كرده خود هراسناك مي باشند از پريدگي رنگ و قيافه حدس زدم كه بايد قاتل همين شخص باشد .
ناشناس
   
دانستنیها 1042
از باباکرم چه میدانید؟🔴🔷🔶

باباکرم شخصی بوده ازلاتهای قدیم به اسم رسمی کرم کریمی. قصاب محل بوده وهمه از او حساب میبردند. وقتی از کوچه پس کوچه های محله گذر میکرد، بچه های فقیر ویتیم وبیچاره ای در طول مسیرش بودند که هر روزه به آنها کمک میکرد و با یک آب نبات آنها را خوشحال میکرد. طوری شده بود که این بچه ها او را کرم صدا میکردند وهر وقت از دور میآمد بچه ها با شادی دست میزدند و صدا میزدند باباکرم. باباکرم... و آقا کرم قصاب هم برای خوشحال کردن بچه های فقیر یک سر و گردن و نیز با حرکات دست و مدل با با کرم امروزی از کنار آنها میگذشت. بعدها درکاباره ها با اضافه کردن حرکات دیگر رقص بابا کرمی را تکمیل کردند و تا هم اینک ماندگار و از رقصهای بنام ایرانی باقی ماند.
ناشناس
   
نکته 1731
با مرگ هر دوست ... جزيي از وجود من نيز دفن مي شود ...
اما سهم آنان در خوشي ها و لذتهايم،
مرا وا مي دارد تا در اين دنياي فاني باقي بمانم.
هلن کلر
   
نکته 303
تقریبا همه می توانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند
اگر می خواهی فردی را امتحان کنی به او قدرت بده
آبراهام لینکلن
   
توکل 2296
ﭼﻪ ﻫﻮﺍﯾﯽ ، ﭼﻪ ﻃﻠﻮﻋﯽ ، ﺟﺎﻧﻢ .... ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺻﺪﮐﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﻬﺮ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺯ ﻏﻀﺐ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ..... ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ، ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ، ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻏﻬﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﻧﺪ ، ﻭ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﺎﺯﮎ ﺷﺐ ﺑﻮ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺟﺎﻧﻢ...
ناشناس
   
نکته 998
نیکی چو از حد بگذرد
نادان خیال بد کند
سعدی
   
عاشقانه ها 2743
ساعتم را فروختم ...
تا حساب روزهاي نبودنت
از دستم در برود ...
امروز
يك سال و
دو ماه و
سه هفته و
چهار روز و
پنج ساعت و
شش دقیقه و
هفت ثانیه
است كه نيستي؛
اين نبض لعنتي
از ساعت هم دقيق تر است !!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
دل نوشته 2689
دلم دریا
دلم لبخند ماهی‌ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد

دلم یک باغ پر نارنج ...
دلم آرامشِ تُرد وُ لطیفِ صبح شالیزار
دلم صبحی
سلامی
بوسه‌ای
عشقی
نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد
دلم آوازهای سرخوش و مستانه می‌خواهد

دلم تغییر می‌خواهد ...
ناشناس
   
دوستی 3
بهای دوست نه از زیبایی اوست و نه از دارایی او
فقط از وفای اوست
ناشناس
   
شوخی 2271
بچه از باباش میپرسه بابا تو بهشت زن ها از شوهرشون جدا زندگی میکنن یا با هم هستن ؟ بابا میگه بچه جون اگه زن ها با شوهرشون یه جا باشن که دیگه اونجا بهشت نمیشه !!
ناشناس
   
نکته 2864
🔶🔸 سه راه برای تقویت قدرت باور🔸🔶
⬛۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.
🔸همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ".
🔸فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.
◼۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.
🔸افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره.
🔸افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند.
🔸هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.
⬛۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.
🔸میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید.
🔸فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد!
نگرش مثبتی ها باورتان را تقویت کنید..
ناشناس
   
گلایه 1321
نگرانم ...
پاييز كه برسد
ساعت ها را عقب ميكشند
دلتنگي ام
يك ساعت زودتر مي آيد ...
ناشناس
   
دل نوشته 2537
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز می‌آیند،
باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند
و خود را روی تو می‌افکنند
و گرد تو را می‌گیرند
و توی چشم و جانت می‌روند
و همهٔ وجودت را پر می‌کنند و آن را می‌ربایند
که دیگر تو نمی‌مانی،
که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی.
آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند
و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند.
دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شده‌ای ...
ناشناس
   
نکته 2984
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر آب به دست گرفت. آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، و شاید هم 150 گرم؟
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم به طور دقیق وزنش چقدر است.
اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یک از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با شماست. حال اگر یک روز تمام آن رانگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس میشود، عضله ها به شدت تحت فشار قرار میگرند و فلج میشوند، به طور مطمئن کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من باید چه کنم؟
شاگردان گیج شده بودن... یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: به طور دقیق مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید، به درد خواهند آورد. اگر بیشتر از حد آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، امام مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
ناشناس
   
اشعار 4040
من چه میدانم


اگرگفتم زدرد دل ، توگفتی من چه میدانم
اگرگفتم شدم بسمل ، توگفتی من چه میدانم

ترا گفتم بکن چاره که دردو غم فزون گشته
شده درمان دل مشکل ،توگفتی من چه میدانم

تودریایی منـم کشتی ازیـن تـوفـان نـجاتم ده
رسانی برلب سـاحـل؟ توگفتی من چه میدانم

تـراگــفتم بگـو جـانــا چه میباشد چه میباشد
ازی دردو غـمم حـاصل ؟توگفتی من چه میدانم

تراگفتم به دام ودانـه ات کــردی گــرفتــارم
دلم گـشته به تو مایـل توگفتن من چه میــدانم

تـراگــفتم اگـرلـطفی کـنی ای نـازنــین من
دهی در دل مرا منزل ؟ توگفتی من چه میدانم

فرامـوشـت شده جـانـا وفـا ومهــربـانی ها
چرا هستی زمن غافـل؟ توگفتی من چه میدانم
فکرت
   
دوستی 620
یک دوست کسی است که گذشته تان را درک کند،
به آینده تان باور داشته باشد،
و شما را همانگونه که هستید بپذیرد
ناشناس
   
شوخی 215
الان نشستم با هر دینی که حساب کردم دیدم آخرش باید برم جهنم !!
ناشناس
   
اشعار 4006
حس من را فاخته میفهمد
دیده ای؟ چهره اش چه غمناک است

نگران است ، می کند کو کو
دیدگانش همیشه نمناک است

حال من هم همیشه اینطوریست
حالت بی کسی...... اسفناک است

از سرِ بام ، خیره می شوم به شما
ولی چشمان کوچکم پاک است

مستم از عشق رویتان ، گویی
آشیانم همیشه در " تاک " است

اهل این کوچه دشمنم هستند
حرفهایشان غضبناک است

سینه ام را نشانه میگیرند
عاقبت خشم شان " اثر ناک " است

پَرِ پرواز را "نتابیدن"
مشکلِ عقل و فهم و ادراک است

پس بیا تا بهار من باقیست
تا هوا صاف و دل طربناک است

قبل از آنکه ز بامِتان بپَرَم
که همین کار هم خطر ناک است

رحم کن به این دلی که بستهٌ توست
مطمئن باش قلب من " آک " است
آرمان ایزدی
   
نکته 631
سه راه ساده برای مردن:
1. با دود کردن یک نخ سیگار در روز ،مرگ شما ده سال جلو می افتد.
2. با نوشیدن الکل در روز مرگ شما سی روز جلو می افتد.
3.عاشق کسی شوید که عاشق شما نیست آنوقت شما هر روز میمیرید.
ناشناس
   
نکته 3098
حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند ….
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم و
شیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…..
شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛
بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1023
گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای!
بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟

ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟
درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟

فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم...
گویاازین نمونه مکررشنیده ای...

ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی...
تنهادلم خوش است که شایدندیده ای...

یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!!
هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای
قیصر امین پور
   
نکته 2961
لینکلن از زبان یکی از موکلانش

آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده بود و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. وی لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب کرده بود و بعد از اتمام کار، لینکلن فاکتوری برای وی صادر کرده بود. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع شد. روزی دم در ساختمان مجلس آقای لینکلن را دید. لینکلن از او پرسید که اوضاعش چطور است.

- بدتر از این نمیشه! من هم شغل و کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدت هاست فکر پرداخت فاکتور شما و حقوق وکالتتان ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.

آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده بود مطلع بود، و خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درآورد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و فاکتور را از دست او گرفت و آن را هم باطل کرد. آقای کوگدل مخالفت کرد و گفت که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش گفت:

- حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!

این را گفت و از موکلش خداحافظی کرد و راهش را گرفت و رفت. این واقعه درست زمانی رخ داد که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشت که بخاطر فقر قادر به مسافرت نیست. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بود و کرایه خانه اش را هم که هفته ای چهار دلار بود، مدت ها می شد که نپرداخته بود!
آبراهام لینکلن
   
نکته 71
هنگامی که در زندگی اوج میگیری دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی اما وقتی زمین می خوری آنوقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند
ناشناس
   
نکته 1370
ساکت که میمانی می گذارند به حساب جواب نداشتنت!!
عمرا بفهمند داری جان میکنی تا حرمت ها را نگه داری...!
ناشناس
   
اشعار 4031
میکده ی عشق

از سوز دلم آتش سوزان گله دارد

از سوختنم دیده ی گریا ن گله دارد

عاشق شده ام بسته به زنجیر جنونم

زین سلسله ها گوشه ی زندان گله دارد

ازهمهمه ی عشق جگر سوز زلیخا

پیراهن آن یوسف کنعان گله دارد

با این رخ زیبا زکدام نسل وتباری

کز حسن جمالت مه تابا ن گله دارد

من محو تماشای دوچشمت توکجایی

جانا زتو این دیده ی حیران گله دارد

دل منزل و مأوای تو باشد ولی اکنون

از جور تو این خانه ی ویران گله دارد

در میکده ی عشق چنان مست وخرابم

کزعربده ام ساقی رندان گله دارد

« فکرت » غم غمخانه ی دل را به کی گویم

درمان نه شود دردو طبیبان گله دارد
فکرت
   
گلایه 2765
مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود
ناشناس
   
نکته 860
ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود.
رومن رولاند
   
شوخی 1133
ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺩﻧﯿﺎ
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﻓﯿﻠﻤﺎ ﺭﻭ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ
ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﯿﻔﺘﯿﻢ |:
ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺮﺕ ﺑﺪﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺭﻓﺘﯽ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ
ﻣﻮﺯ ﻣﯿﺎﺭﻡ
ناشناس
   
نکته 2800
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند!
ناشناس
   
نکته 239
هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش برود و شما را از یاد ببرد همه چیز بر می گردد به اولویتهای آن آدم...
اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد
تو جزو اولویت هایش نیستی
پائولو کوئلیو
دیگران
   
دل نوشته 32
کلید
کلید این خیابان
کلید این کوچه
کلید این خانه
همه
در جیب بارانیت بود
باران نیامد
کلیدها را پیدا نکردیم
ناشناس
   
نکته 564
حکایت جوان و زن دوم

آورده اند که

جوانی نزد فقیهی آمد که زنی جمیله دارم

و او نازک مزاجست و طاقت و قوت خمیر کردن و نان و آش پختن و جامه
شستن و خانه رفتن ندارد و دست ان ندارم که کنیزکی بخرم که خدمت خانه
کند
میخواهم زنی خدمتکار بخواهم که اینکارها از دست او آید و چنین زنی پیدا کرده ام ،،،اما خویشان او راضی نمی شوند و میگویند تا زن نخستین را طلاق
ندهی ما دختر بتو ندهیم
اکنون از تو التماس دارم که حیلتی آموزی که این زن را بخواهم و محبوب من
طلاق نشود
گفت:زنت را بگوی تا به گورستان رود و چون از تو طلاق زن خواهند ،،بگو غیر
ان زن که در گورستان دارم هر که باشد طلاق دادم ،،و خویشان زن دوم گمان
برند که تو زنی مرده داری در گورستان و دختر بتو دهند ،،،
جوان ان حیله بکار برد و زن دیگر بحباله نکاح خود در آورد
لطایف الطوایف
ناشناس
   
نکته 1403
" انسان های خوب "مانند گلهای قالیند ؛
نه انتظار باران را دارند ،
و نه دلهره ی چیده شدن را ،
آنها دائمی اند !
ناشناس
   
دانستنیها 436
خواص عجیب دارچین برای مقابله با بیماری‌ها

مطالعات جدیدی در نیویورک نشان می‌دهد ادویه دارچین اثرات ضد ویروسی دارد.
دارچین دارای خواص ضد ویروسی است و به جلوگیری از عفونت‌ها در بدن کمک می‌کند.
خواص ادویه دارچین با عصاره‌های گیاهی از جمله پیاز، میخک، نعناع، کاکائو و زعفران مقایسه شد و نتایج این مقایسه‌ها نشان می‌دهد که دارچین به طور کامل باکتری‌ها را غیر فعال می‌کند.
بر همین اساس دانشمندان توصیه می‌کنند یک‌بار الی دوبار دارچین در روز به حذف و پیشگیری از بیماری‌های ویروسی و عفونی مانند سرما خوردگی، آنفولانزا و حتی تبخال کمک می‌کنند.
ناشناس
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
عاشقانه ها 2762
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com