شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 2742
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به روی زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است.
بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
ناشناس
   
عاشقانه ها 7160
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست !
هنر می‌‌خواهد ...
ماندن می‌‌خواهد ...
هر کسی‌ که هنر ماندن ندارد ...!
ناشناس
   
دانستنیها 1047
ترک ها🔴🔴🔷🔶🇮🇹🔴🔴🔷.

بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها شورش و بر علیه استبداد و شاه مستکبر قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد. ۶ ماه تمام شهر در محاصره بود. قحطی و کمبود غذا بیداد کرد. اما مردم غیور تبریز تسلیم نشدند .پیغام مردم شهر به محاصره کنندگان این بود. غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم. یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم. همه جا پیچید که ترکها خرشدند.....
ناشناس
   
دانستنیها 2133
جــشــن‌هــای ســالانـه ایــران‌ کـهـن
جــشــن شــب چــلــه
شب چله بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان غروب آفتاب از ۳۰ آذر آخرین روز پاییز تا آفتاب در یکم ماه دی(نخستین روز زمستان) گفته میشود. ایرانیان و دیگر تبارهای وابسته به ایران شب چله را جشن میگیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با رستاخیز زمستانی برابر است و به همین دلیل از آن زمان به بعد درازای روز بیش‌تر و درازای شب کوتاه‌تر میشود.
پیرامون واژه یلدا:
یلدا واژه‌ای‌ست به‌چمار(معنی) زایش که برگرفته از زبان سریانی و از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان آرامی یکی از زبانهای رایج در بخش خاورمیانه بوده‌ است. برخی بر این باورند که این واژه در زمان ساسانیان که دبیره(خط) الفبایی از راست به چپ نوشته میشده، وارد زبان پارسی شده‌ است. واژه یلدا به‌چمار «زایش زادروز» است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب چله با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و نخستین روز زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از اینرو به دهمین ماه سال دی(به‌چمار روز) میگفتند که ماه زایش خورشید بود.
پیشینه جشن شب چله:
چله و جشن‌هایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل میداد و در درازای سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کاروکوشش روزانه خود را با گردش خورشید و دگرگونی فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند. آنان میدیدند که در برخی از روزها و فصل، روزها بسیار بلند میشود در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر میتوانستند بهره برد. این باور پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و هماهنگ بوده و با تیره و تاریکی شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان همچون آریایی‌ها، از هند و ایرانی- هند و اروپایی دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب یکم زمستان است و بیدرنگ پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر میشوند، از همین‌رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند. بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد آغاز میشد و در اوستا واژه Sareda Saredha سَرِدَ یا سَرِذَ که مفهوم سال را میرساند، خود به‌چمار سرد است و این بدین چمار است که مژده پیروزیاورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.
در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، رویه۲۵۵ از روز یکم دیماه، همچون «خور» نیز یاد شده‌ است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است.٣
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در درازترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان بدشگون بود و چون فرا میرسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و گماشته های اهریمنی نابود شده و بگریزند، مردم گردهم می‌آمدند و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه میگستراندند و هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب چله، میَزد Myazd نام داشت که دربرگیرنده میوه‌های‌تر و خشک، نیز آجیل یا به‌گفته زرتشتیان، لُرکLork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی اورمزد و مهر یا خورشید برگزار میشد. در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فرآورده‌های خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، خوراک پاک مانند میزد نیز نهاده میشد.
ایرانیان گاه شب چله را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنه کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند. برخی در نیایشگاه‌ها به نیایش سرگرم میشدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از پروردگار بخواهند و شب‌ هنگام نیایشی به‌نام «نی ید» را میخوانند که نیایش سپاسگزارنعمت بوده‌ است. روز پس از شب چله(یکم دیماه) را خورروز(روز خورشید) و دیگان؛ میخواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل همگانی بود. خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند. خورروز در ایران باستان روز برابری انسانها بود در این روز همگان همچون پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق فرمان دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام میگرفت نه زیر فرمان کسی.
در این روز جنگ کردن و خونریزی چه‌بسا کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای دشمن با ایرانیان نیز میدانستند و در جبهه‌ها پاس میداشتند و جنگ به گونه موقت متوقف میشد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به آشتی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از اینرو دست از کار میکشیدند که نمیخواستند شاید به انجام بدی بپردازند که آیین مهر انجام هر کار بد کوچک را در روز زایش خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به درخت سرو هم به‌چشم نماد نیرومندی در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و پیمان می‌بستند که تا سال دیگر یک سرو دیگر بکارند.
تأثیر و کارایی شب چله در جشن‌های دیگر تیره و تبارها:
امروزه پژوهشگران بر این باورند که مسیحیت غربی چارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است و برای نمونه سالنامه کلیساها، بسیاری از بازمانده مراسم و جشنهای پیش از مسیحیت به‌ویژه کریسمس را در خود نگاه داشته‌ است و کریسمس به عنوان آمیزه‌ای از جشن‌های ساتورنالیا و زایش میترا در روم باستان در زمان سده چهارم میلادی با رسمی شدن آیین مسیحیت و به فرمان کنستانتین به عنوان زادروز رسمی مسیح در نظر گرفته شد. هنگام گسترش آیین‌های رازآمیز در اروپا و سرزمین‌های زیر فرمانروایی امپراتوری روم و پیش از از پذیرفتن آیین مسیحیت، رومیان هر ساله در روز ۱۷دسامبر در جشنی به‌نام به سیاره کیوان(ساترن)، ایزد باستانی کشاورزی، ارج می‌نهادند. این جشن تا ٧ روز ادامه می‌یافت و رستاخیز زمستانی را شامل میشد. از آنجا که رومیان از گاهشماری یولیانی در محاسبات خود استفاده میکردند روز انقلاب زمستانی به جای ۲۱ یا ۲۲ دسامبر حدوداً در ۲۵ دسامبر واقع میشد.
هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها می‌نمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، برپایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا در سرزمین‌های تحت فرمانروایی روم باستان گسترش فراوانی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت میترا، جشن میگرفتند. این جشنها و دیگر مراسم تا روز یکم ژانویه ادامه می‌یافت که رومیان آنرا روز ماه و سال نو میدانستند. پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌ویژه در میان رومیان رخنه کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان مینامد، جایگزین نمود تا از درآمیختن این دو مناسبت، نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. اکنون کلیسای ارامنه روز ششم ژانویه را که گفته میشود روز غسل تعمید مسیح است را به عنوان روز میلاد مسیح جشن میگیرند. تاریخدانان، تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمیدانند. فرانتس کومون، باستانشناس بلژیکی و بنیانگذار میتراپژوهی مدرن و دیگر میترا پژوهان هم اندیش او مفاهیم آیین میترایسم روم را کاملاً برگرفته از آیین مزدیسنا و ایزد ایرانی میترا(مهر) میدانند اما این ایده از دهه ۱۹۷۰میلادی به بعد باره نقد و بازبینی قرار گرفته‌ است و اکنون به یکی از مسائل بسیار کشمکش برانگیز در زمینه پژوهش ادیان در دنیای روم و یونان باستان تبدیل شده‌ است. ساتورنالیا
در حدود ۴۰۰۰سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌ شدن خورشید»، برابر با شب چله، برگزار میشده‌ است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲روز به نشانه ۱۲ماه سال خورشیدی، به جشن و پایکوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی میداشتند. همچنین از ۱۲برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده میکردند که نشانه پایان سال و آغاز سال نو بوده‌ است. در یونان قدیم نیز، نخستین روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشید بوده‌ است و آنرا خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، مینامیدند که از ریشه واژه ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده‌است و معنی آن، میلاد و زایش است. ریشه‌های چله در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده‌است از مهم‌ترین این جشن‌های میتوان به جشن ساتورن اشاره کرد.
در بخش‌هایی از روسیه جنوبی، هم‌اکنون جشن‌های همانندی به‌مناسبت چله برگزار میشود. این آیین‌ها همانندی بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی شبیه به موجودات زنده، بازیهای محلی گوناگون، کشت و بذرپاشی به گونه تمثیلی و بازسازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره‌ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به درون حیاط، ترانه‌خوانی و رقص و آواز و مهم‌تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین‌های ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیین‌های شب‌های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین‌ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به‌چشم میخورند که نشان از همانندی جشن چله در ایران و روسیه دارند.
یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.
آشوریان نیز در شب چله آجیل مشکل‌گشا میخورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند میگذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته میشود و از آن با نام «خرم روز»(خره روز) یاد میگردد و آیین‌هایی ویژه در آن روز برگزار میشود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی تبارها دیده میشود که نمونه آن سالنامه محلی پامیر و بدخشان(در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.
جشن چله و روش های مرسوم در ایران:
ایرانیان نزدیک به چندهزار سال است که شب چله آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در درازنای سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه نبود خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را سست نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.
در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز نخست دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمین میگذاشتند و با جامه‌ای سپید به بیابان میرفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی خدمتکاران در شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی میکردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. ایرانیان در این شب باقیمانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات میخوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم نوید روشنایی دهد زیرا به باور آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن چله در ایران امروز نیز با گردهم آمدن و شب‌نشینی افراد خانواده و خویشان در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل‌گویی که گونه‌ای چکامه خوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا میشده‌ است به اینگونه که خانواده‌ها در این شب گردهم می‌آمدند و پیرترها برای همه داستان بازگو میکردند.
آیین شب چله، خوردن آجیل ویژه، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. این میوه‌ها که دانه‌های فراوانی دارند، نوعی جادوی سرایتی به‌شمار میروند که انسانها با چاره‌یابی به برکت‌خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت‌آور میکنند و نیروی باروی را در خویش افزایش میدهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب به‌شمار میروند. در این شب هم مانند جشن تیرگان، فالگرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. باشندگان با برگزیدن و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی میکنند. از نگر پزشکی سنتی ایران در شب چله باید خوراکی‌های گرم خورده شود. میوه ویژه این شب کدو تنبل می‌باشد که دارای طبیعت گرم است. هندوانه ویژه چله تابستان می‌باشد نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود. همچنین کدو تنبل در تقویت نیروی مغز نیز بسیار کارساز می‌باشد.
ناشناس
   
نکته 1304
زخمهایت را پاک کن اینجا مردم زیاد با نمک شده اند
عزت الله انتظامی
   
حکایت 2440
خاطره ﯾﮏ آموزگار (ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﺖ):
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ۲۰ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﺧﺮﺍﺑﻪ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﻧمدﺍﺭ ﺁﻥ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ، ﮐﻒ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺒﻼ ﻣﺤﻞ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻡﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ.
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﭻ ﻭ ﮐﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﯽ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ...
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮﺍﺕ ﮐﻼﺱ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ۱۰۰۰۰ تومان ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﻧﺸﺪ ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ! ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪ ...
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ‌ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺎﮐﺖ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ، ﺍﺯ ۱۰۰۰۰ تومان ﺗﺎ ۲۰۰۰۰ تومان ﻭ ... ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﻢ ﭼﮏ ۱۰۰ تومان ﺑﻮﺩ! ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ! ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﺣﺎﻻ ﭼﮏ ۱۰۰ ﺗﻮﻣاﻨﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧد؟
**
ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﻡ :
«ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ..... ﻟﻄﻔﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﺿﺮﯾﺢ ﺣﺮﻣﯿﻦ ﺷﺮﯾﻔﯿﻦ ﺩﺭﻋﺘﺒﺎﺕ ﻋﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﺒﻠﻎ ۱۰۰۰۰ تومان ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺛﻮﺍﺏ ﺁﻥ ﺷﺮﯾﮏ ﺷﻮﯾﺪ»
**
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﻮﺳﺎﺯﯼ ﺷﺪ، ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻒ ﮐﻼﺱ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪ....
ناشناس
   
شوخی 1204
عاغا، من عاشق اینم که بمیرم، برم اون دنیا ، ازم بپرسن چرا فلان گناه رو انجام دادی؟
منم خیلی خوشگل و قشنگ بگم: حتماً یه حکمتی توش بوده!!!
یه جوریَ م بگم که کَلَّه شون بخوره به طاق...!
.
.
.
مخالفها جلو نیان که داغونم و داغونشون میکنما....
گفته باشم
ناشناس
   
نکته 1689
ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﯿد
در بهترین حالت ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍﯾﺪ
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﯿﺪ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﺴﻞ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍید . . .
بریگم یانگ
دیگران
   
حکایت 2436
انوری شاعر ، موسیقیدان ، ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ...
امّا بسیار بد شانس ، بد اقبال و کریه المنظری بوده که تا آخر عمر نیز مجرد میماند...
نقل است : که روزی در بازار...
زن زیبایی با اشاره ای انوری را بدنبال خود میخواند...
و تا راستهٔ طلاسازها او را بدنبال خود میکشاند...
و به اشارهٔ او انوری بدنبال زن وارد یک طلا سازی میشود...
زن با نشان دادن او به طلاساز میگوید:
این همون شخصه...و فرار میکند...
انوری با تعجب از رفتار زن...از طلاساز که او را میشناخته داستان را سئوال میکند...
طلاساز میگوید: این زنِ یکی از تجارِ سر شناسه شهرِ...
امروز سفارش ساخت انگشتری را داد که بجای نگین آن عکس چهرهٔ یک جن را کنده کاری کنم...
وقتی بهش گفتم : من تابحال جن ندیده ام که بدانم چه شکلیه...
گفت : اونش با من...
میارم نشونتون میدم...
و امروز تو را آوده که من ببینم...
:
انوری در وصف بداقبالی خودش گفته:
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
نارسیده بر زمین پرسد
منزل انوری کجا باشد...؟
ناشناس
   
شوخی 790
خدایـــــــــــا …
من دلـــم را صــابــون زدم به عـشـــق او
چـــرا چـشـمانـم می سـوزنــــد؟ …
ناشناس
   
نکته 3673
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شهر رفته و شب چادری زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه های شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم.
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيری؟
واتسون گفت:
از لحاظ معنوی نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتری است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيرم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز نگاهی به او کرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي.
نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيری اينست كه چادر ما را دزديده اند....

گاهي واقعا انسان از اتفاقاتي که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را ميبيند.
برداشتهای جورواجور ميکند و تصميمات اشتباهي گرفته و فرصتهای خوبي را از دست ميدهد.
ناشناس
   
نکته 1611
خدا به طور خلاصه چیزی نیست جز انعکاس تزلزل انسان.
آلبرت انیشتین
   
شوخی 1299
آدرس منازل در آمریکا :
نیویورک - خیابان 45 - شماره 120- منزل دیوید هاوارد. ...................................
آدرس منازل در ایران :
تهران - بزرگراه آیت الله صدر عاملی - خیابان حر ابن یزید ریاحی
نرسیده به فلکه انصارالمجاهدین انقلاب اسلامی
روبروی موسسه مالی و اعتباری عسکریه
جنب مسجد و حسینیه بلال حبشی
کوچه شهید صیف الدین خواجه انصاری
جنب سوپر مارکت ستاره گستران برادران جعفری به جز گرجعلی
بن بست هشتم - پلاک ۱۲.۵ + ۱ - طبقه چهارم جنوبی
منزل حاج کمال الدین عین آبادی مستوفی زادگان اردبیلی اصل.
ناشناس
   
عاشقانه ها 601
گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایــی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت دارم سر گدایـــــی
خواجوی کرمانی
   
نکته 2069
بزرگترین خیانتی که انسان می تواند به خودش بکند، ترس از افکار دیگران در مورد خویش است!

"ژان پل سارتر"
ژان پل سارتر
   
پند و اندرز 52
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد
طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم
ناشناس
   
نکته 2319
شرلوك هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه هاي شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:
نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیري؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتري است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیري اینست که چادر ما را دزدیده اند!
❥
بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه ، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم
ناشناس
   
نکته 725
سه چیز زیباست:
بی خبر دعایت کنند
نبینی نگاهت کنند
ندانی یادت کنند
ناشناس
   
شوخی 959
مریدی از شیخ پرسید: مگر نه این است که استفاده از زن در تبلیغات حرام است؟
شیخ پاسخ داد آری!

مرید گفت: پس چرا خدا برای تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده؟

شیخ بقچه ی خود جمع کرده به عراق رفت تا داعش او را بخورد...
ناشناس
   
تلنگر 1975
سفر معنوي به تنهايي و كاملا شخصي ست و نمي تواند سازمان يافته و يا تنظيم شده باشد . اينكه همگان بايد يك مسير را دنبال نمايند ، حقيقت ندارد... به (حقيقت دروني) خود گوش دهيد . مسير را خواهيد يافت.
ناشناس
   
لطیفه 2924
ماییم دراین سراو باحالی چند
شاعر منش و حکیم و رمّالی چند
تانشئه شویم واز خماری برهیم
ای طنزفروش طنز مثقالی چند؟
عباس خوش عمل کاشانی
دیگران
   
نکته 7138
ﻓﺮﻫﻨﮓ یعنی:
ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ ﮐﻪ وجود ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ دﺍﺭﺩ...
ﺑﺨﺶ اول:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻄﻮﺭ طبيعى ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺑﺨﺶ ﺩوم:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺑطى ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
برتراند راسل
   
شوخی 2271
بچه از باباش میپرسه بابا تو بهشت زن ها از شوهرشون جدا زندگی میکنن یا با هم هستن ؟ بابا میگه بچه جون اگه زن ها با شوهرشون یه جا باشن که دیگه اونجا بهشت نمیشه !!
ناشناس
   
دل نوشته 1674
همه ى ما افكار مختلفى را در خودمان پنهان مى كنيم كه دوست نداريم به زبانشان آوريم . گاهى رفتارى را از خودمان نشان مى دهيم كه در تضاد كامل با نيت و خواست قلبى مان است !
ماسكهايى كه در طول شبانه روز بر صورتمان مى زنيم همان اندازه غير واقعى ست كه لبخندهاى ساختگى و دور از خودمان . اما تمام مان بدون استثناء افرادى را در دل ستايش مى كنيم كه بدون هيچ گونه معذوريتى محكم گام برمى دارند ، از ته دل مى خندند ، در مواقع ناراحتى اشك مى ريزند ، بدون در نظر گرفتن ضوابط شوخ طبع اند و اگر چيزى را بخواهند يا نخواهند بدون هيچ گونه شرمسارى يا خجالت و در نظر گرفتن محدوديتهاى موجود بر زبان مى آورند .
كسانى كه بى هيچ ترسى از نگاه و قضاوت عامه و جامعه اى كه در آن زندگى مى كنند تنها به واسطه ى ايمان راسخ به خود و باورهايشان زندگى را نه به واسطه ى خوش آمد ديگران كه به واسطه ى آرمانهاى راسخ خود زندگى مى كنند بدون اينكه به قضاوت و تخريب ديگران بنشينند يا اجازه دهند كج فهمى و تنگ نظرى ديگران از زندگى بازشان دارد . كسانى كه ناله نمى كنند ، در اوج سختى و تنگنا طبعى بلند دارند و وقتى نگاهشان مى كنى به لبخندى صميمانه ميهمانت مى كنند بدون اينكه پشت اين لبخند طرحى برايت طراحى كرده باشند . كسانى كه فركانس ارتعاشى وجودشان مى تواندهر نيستى را به هست و هرهستى را به خيرى رهنمون شود !
خوشا به حال كسانى كه كفشهاى خودشان را مى پوشند و تنها در مسير خودشان گام بر مى دارند !
ناشناس
   
تلنگر 258
حکیمی را گفتند:
چیزی برتر از طلا دیده ای؟ گفت :
بله ! قناعت
ناشناس
   
نکته 2101
قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد

بترس از حرکات قلم میان دوات
بترس از ضربات پیاپی کلمات

برو کلاه خودت را دوباره قاضی کن
بفهم حدت و با هم قواره بازی کن

تمام بار و برت چیست؟ هیچ! بچه ی خوب
برو به پای بزرگان نپیچ بچه ی خوب

به جای جستن بند از میان تبصره ها
بخوان بزرگی ما را درون تذکره ها

حصار می کشی و در قفس نمانده صدا
به دار می کشی و از نفس نمانده صدا

بترس ازینکه تو را با قلم براندازیم
بترس ازینکه به حبسیه ها بپردازیم

نباش دلخوش ازینکه به بند افتادیم
که ما درون قفس هم حماسه می سازیم

به بند می کشی آن روز را نمی بینی
که ما و زندانبان های تو هم آوازیم

که توی کاخ شما هم نفوذ کرده هنر
که زیر سقف شما هم در اوج پروازیم

که بیخ گوش شما شعر تازه می گوییم
که تاج و تخت شما را به لرزه اندازیم

سلاح ما کلماتیست همچنان محکم
عبور می کند از مرزهای زندان هم

کلام! معجزه ای که قوی تر از سابق
شما فراعنه ما موسوی تر از سابق

کلام معجزه ی شاعران که در زندان
به بند می کشی اما بدان که در زندان

قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد
ناشناس
   
نکته 1442
من مست میکنم وبه جهنم میروم!
تونمازبگذاربه بهشت برو!
چه فرقی میکند....
وقتی صاحب هردوخانه یکی است!!!!
ناشناس
   
دل نوشته 2507
مارکس ،
دورکهایم ،
ماکیاول و ...
هیچ کدام از این آدم ها انقلاب را درست نشناختند ،
انقلاب یعنی
شورش و هرج و مرجِ قلبی که
تماماً تو را می خواهد .
ناشناس
   
نکته 1604
دست کم روزی یک مرتبه به خودتان اجازه بدهید تا آزادانه بیاندیشید و برای خودتان رویا پردازی کنید...
آلبرت انیشتین
   
نکته 949
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم» در زمان آشنایی و دوستی شاید سبب شود که تو ساعت ها در خیابان پس از شنیدنش پیاده راه بروی و لبخند بزنی ....بی چتر ..زیر باران زیر برف و در حالی که
بارها صورتت را به سمت آسمان می گیری ...
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای مادر و پدرت یعنی سرشان را بلند کنند و بگویند : خدایا شکر !
فرزندم را حفظ کن و آن جمله ی معروف : دستت به خاک بخورد طلا شود فرزند !
که خودت می دانی چقدر معجزه می کند ...
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای یک مرد... او را برای مصاف با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ..
و آماده می شود ....توان می گیرد... برای آنکه بیشتر بکوشد ...مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ....چون به مرد بودنش افتخار می کند ....
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد ...
و همه جای زندگی را با عشق... از نو بیاراید ..
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی و خودت را همقد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی یعنی من هستم ..خیالت راحت ... و یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد پس از شنیدن این جمله از والدینش ...
❤فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق ...
پدر .یا مادر ...
فرزند یا همسر....
عبارت «دوستت دارم» را جدی بگیریم،
غوغایی به پا می کند ...
ناشناس
   
نکته 528
پل های پشت سرت را خراب نکن ..!
متعجب خواهی شد اگر بدانی بارها ناچار خواهی بود از همان رودخانه عبور کنی...
ناشناس
   
تلنگر 3686
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»
زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.»
فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.»
و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.»
ناشناس
   
نکته 888
وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی
آنها چاره ای ندارند جز آنکه" خردت " کنند
تا برایشان اندازه شوی
پس مراقب معاشرت هایت باش.
ناشناس
   
حکایت 2129
گویندناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می‌کرد که چشمش به ذغال‌فروشی افتاد. مرد ذغال‌فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال‌ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود. ناصرالدین‌شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال‌فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بوده‌ای؟»
ذغال فروش زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغال‌فروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در جهنم دیدی؟»
ذغال‌فروش حاضرجواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغال‌فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت: «اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!»
ناشناس
   
پند و اندرز 3088
بوستان سعدی باب هفتم در عالم تربیت
عضد را پسر سخت رنجور بود
شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند
که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای
یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس
تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار
ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار
که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش
به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش
چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش
سعدی
   
نکته 1703
ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
مولانا
   
شوخی 29
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺩﭼﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﮐﻠﯿﻮﯼ ﺷﺪ ,
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪ,
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻭ ﻗﻮﻡ ﺧﻮﯾﺶ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﯿﺎﺩﺗﺶ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ * ﺍﯾﺪﺯ * ﺩﺍﺭﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻬﻤﺎﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺍﯾﺪﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺕ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯾﺴﺖ ؟
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﻣﺮﮔﻢ ﻓﺮﺍ ﻣﯿﺮﺳﺪ ،
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ، ﺑﻔﮑﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺗﺎﻥ ﻧﯿﻮﻓﺘﻦ !!…
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻨﺤﺮﻑ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺯﻧﯽ ,ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ.
ناشناس
   
عاشقانه ها 119
از تمنای نگاهم تا نگاهش....نقطه چین
آرزوی بوسه تا میل گناهش....نقطه چین
در دل هر نقطه چینی صد هزاران راز و رمز
چشم من مانده به در تا پیچ راهش...نقطه چین
عشق میخواهد دلم، شعر و شراب و نقطه چین!
از نوک انگشت او تا روی ماهش...نقطه چین
حرفهای ناتمامت نقطه چینی تا خداست
از سکوت قلب من تا سوز آهش...نقطه چین
دکمه ی پیراهن او ...نقطه چین تا شرم من
از دلم تا برق چشمان سیاهش ...نقطه چین
داغ بوسه اشتباها خورد بر لبهای او...
از خطای دید من تا اشتباهش...نقطه چین..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1787
عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کند
یار با چشم خمار و مست تب دارت کند
عشق یعنی شب برایت شمع روشن میکند
آن لباسی که دلت میخواست را تن میکند
عشق یعنی بوسه های دزدکی در کوچه ها
پایِ کوه و دست های قرمز از آلوچه ها
عشق یعنی یک نسیم آن روسری را شل کند
ناگهان هم غیرت مردانه ی او گل کند
عشق یعنی هرکجا باهم همیشه تا ابد
تا ته دنیا تورا هرجا که خواهد می برد
شهر را با او پیاده بارها هی گز کنی
او برایت شعر میخواند برایش حظ کنی
عشق یعنی شعرهایت را همیشه از بر است
عشق یعنی از همه مردان برایت برتر است
نام تو ورد زبانش هرزمان و هرکجا
عشق یعنی خنده های بی دلیل و نابجا
عشق یعنی بوسه،باران،خنده و گاهی بغل
عشق یعنی خاطره ،دفتر،قلم...یعنی غزل
ناشناس
   
نکته 1313
اشکی که بی دلیل بیاید اشک دلتنگی نیست اشک بی کسی است...!
ناشناس
   
نکته 475
فلسفه الاكلنگ اثبات بزرگي كسيست كه فرومينشيندتاديگري پروازراتجربه كند.
ناشناس
   
لطیفه 2151
ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ
ﻫﺎ ....
.
ﺟﺒﺮﻳﻴﻞ ﺍﺯ ١٤٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻴﻜﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺰﺭﺍﺋﻴﻞ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﺎ ﺑﺮﻩ ﻭ ﺟﻮﻥ ﺩﻩ
ﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
.
.
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺮﺍﻓﯿﻞ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺧﻠﻘﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ
ﺷﯿﭙﻮﺭ ﺩﺳﺘﺸﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﻮﻕ ﺑﺰﻧﻪ .!...
ناشناس
   
نکته 1764
پروفسور و روانپزشک معروف، دکتر طارق می گوید:
کودکت خیلی دروغ میگه!
زیرا خیلی بهش گیر میدی.
کودکت اعتماد بنفس نداره!
زیرا تشویقش نمی کنی.
کودکت کم حرفه!
زیرا باهاش حرف نمیزنی.
کودکت دزدی میکنه!
زیرا بذل و بخشش رو بهش نمی آموزی.
کودکت ترسوست!
زیرا همیشه طرفداریشو میکنی.
کودکت به دیگران احترام نمیزاره!
زیرا صدات رو واسش پایین نمی آری.
کودکت همیشه عصبیه!
زیرا ازش تعریف نمیکنی.
کودکت بخیله!
زیرا باهاش همکاری نمیکنی.
کودکت به دیگران پرخاش میکنه!
زیرا تو خشن و سختگیری.
کودکت ضعیفه!
زیرا همیشه تهدیدش میکنی.
کودکت داد و فریاد میکنه!
زیرا بهش اهمیت نمیدی.
کودکت ناراحتت میکنه!
زیرا بغلش نمی کنی و نمی بوسیش.
کودکت ازت فرمان نمی بره!
زیرا درخواستات بیش از حده.
کودکت گوشه گیره!
زیرا همیشه مشغولی.(مشغول کارهای خودت)
نمود ا ین رفتارها در بزرگسالی بسیار خطرناک و غیر قابل درمانند
دیگران
   
نکته 780
هر فردی با استعداد است . اما اگر شما از یک ماهی (با آن استعدادی که دارد) بخواهید از درخت بالا برود ، تمام طول زندگی باور خواهد کرد که احمق است!
آلبرت انیشتین
   
اشعار 4028
چشم من در حسرت دیدار میماند به جا
ذهن من در گردش پرگار میماند به جا

همچنان نِی ، از درون خالی شده ، هیچم دگر
باغ اگر عریان شود ، دیوار میماند به جا

من چگونه از وصالش در کشم پای خیال
بهر هر وامانده ای پندار میماند به جا

خنجرش چون از دلم تا دیده جویی می کشد
گونه ام از خون دل نم دار میماند به جا

زخم هجرش بوی فطرت میدهد ، یکروزه نیست
ز التیامش تا ابد آثار میماند به جا

دیگران پای سلامت داشتند ، عازم شدند
وندر این منزل چو من ، بیمار میماند به جا

عارفان را عاقبت ، یا وصل یا هجران و درد
نام عاشقها ولی، با "دار" میماند به جا
آرمان ایزدی
   
شوخی 1481
ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی میگشتم
بابام سرشو از زیر پتو درآوورد گفت: یه لیوان شیر هم بخور
من که به کل تعجب کرده بودم که چطوره که به فکر منه
پرسیدم چرا؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
گفت: تاریخش تا امشبه
ناشناس
   
حکایت 1680
ﺁﺩﻣﮏ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻱ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ؟
ﭘﺎﺳﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ؟

ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﮔﺮ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻮﺩﻱ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﺑﻲ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺑﻲ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻮﺩﻱ

ﺁﺩﻣﮏ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﮐﺎﺥ ﺍﻣﻴﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻳﺪﻡ
ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺷﺎﭘﺮﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ

ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺧﺸﮏ ﺷﺪﻱ، ﺍﻭ ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻓﺖ ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﭼﻪ ﮐﺴﻲ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ ؟

ﺍﻳﻦ ﺳﮑﻮﺗﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﮐﺸﺖ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺗﺮ ﮐﻦ
ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﺁﺑﻲ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻡ
ﺑﮕﺬﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻦ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﮐﺰ ﺁﻥ ﺑﻴﺰﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺐ ﻣﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻬﺒﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ

ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﺯ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺷﺎﭘﺮﮎ ﺭﻓﺖ،ﺩﻟﻲ ﻣﺮﺩ،ﻋﺰﺍ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﺪﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪ

ﺁﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ
ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ ؟

ﺑﺮﻭ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﮑﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﺎﭘﺮﮎ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ..
ناشناس
   
لطیفه 2580
به سگ ها که محبت ميکنى با وفا ميشن
به آدم ها که محبت ميکنى ،هار ميشن
...........
....
...
اما.
به خر که محبت ميکنى........اصلا براش فرق نداره!از بس که ثبات شخصيت داره اين بزرگوار....
ناشناس
   
نکته 2907
اگر کسي با تندي تو را نصيحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندي اش محبت عميقي قرار دارد، مانند کسي نباش که ساعت زنگدار را مي شکند فقط بجرم اين که او را بيدار کرده است. !!
ناشناس
   
نکته 506
کاش دلها آنقدر پاک بود که برای گفتن "دوستت دارم" نیازی به قسم خوردن نبود
فروغ فرخزاد
   
نکته 839
قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.
(لرد لوچستر)
دیگران
   
نکته 1296
غرور هدیه شیطان است.
دوست داشتن هدیه خداست.
جالب اینست هدیه شیطان را به رخ هم می کشیم و هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم.
ناشناس
   
نکته 585
به هیچکس و هیچ چیز در این دنیا وابسته نباش
حتی سایه ات در زمان تاریکی تو را تنها می گذارد . . .
ناشناس
   
نکته 3197
عشق ذات انسان است
همانطور كه تابيدن ذات خورشيد است
خورشيد نميتابد تا زمين از او قدردانى كند ، نميتابد تا گلها رشد كنند ، شايد نتيجه تابش خورشيد رشد گياه هم باشد اما خورشيد
ميتابد براى تابيدن
ناشناس
   
عاشقانه ها 2058
ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﻡ
ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﮐﻮﭺ ﺩﻫﺪ
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ناشناس
   
نکته 1260
من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه فکر میکردم به خاطر طولانی بودن ان میباشد .
اماااااا

فوق العاده است :
مثنوی هفتاد "من" مولوی :

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین

مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من
مولانا
   
عاشقانه ها 2306
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن اش کلافه ات کرده،
تردید مبهم ات را به یقینی روشن تبدیل می کند:
عاشق شده ای.
ناشناس
   
مناجات 602
پروردگارا به من توفیقی ده که حال "حالم" چنان باشد...
که حال فردای من شکرگزار حال دیروزم باشد.
ناشناس
   
گلایه 296
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
***زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...
ناشناس
   
نکته 368
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ:
ﻧﻴﻤﻪ ﻣﻴﺸﻨﻮﻳﻢ
ﻳﻚ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﻢ
ﻫﻴﭽﻲ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﻢ
و ﺩﻭ ﺑﺮاﺑﺮ ﻭاﻛﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ
ناشناس
   
نکته 753
قوی کسی است که
نه منتظر میماند خوشبختش کنند
و نه اجازه می دهد بدبختش کنند
مارلون براندو
دیگران
   
گلایه 2765
مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود
ناشناس
   
نکته 572
گاهی وقتها دادن شانس دوباره به کسی ، مثل دادن یک گلوله اضافه هست برای اینکه بار اول نتونسته تو رو خوب هدف بگیره!
ناشناس
   
دل نوشته 1306
بسترم صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری...
ناشناس
   
نکته 1318
میزان انسانیت یک فرد ، از نحوه برخورد او با دیگرانی که برای او هیچ کاری نکرده اند مشخص می شود.
آن لندرز
دیگران
   
نکته 1815
عطر گلها زمانی كه در باغچه هستند، لذت بخش تر است، تا زمانی كه آنها را می چینی.
فرانسیس بیکن
   
نکته 2487
فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی!!
اگه سالمی که نگرانی نداره...
اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی:
این که میمیری یا زنده میمونی!
اگه زنده میمونی که نگرانی نداره...
اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم!
اگه میری بهشت که نگرانی نداره!
اگه میری جهنم....
اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!


پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
ناشناس
   
دل نوشته 113
اندازه نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه تو
نمی دانم
چون تورادوست دارم نفس میکشم
یا نفس میکشم که تورا دوست بدارم
ناشناس
   
شوخی 944
تاحالادقت کردين؟
آقاهه يه اشتباه ميکنه. ...
خانمه سرش داد ميزنه....
آقاهه معذرت خواهي ميکنه...

* * * * * * * *
خانمه يه اشتباهي ميکنه....
آقاهه سرش داد ميزنه. .
بعد خانمه ميزنه زير گريه. ..
بازم آقاهه معذرت خواهي ميکنه. ...!

آقايون خداقوت✋
ناشناس
   
تلنگر 2089
طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش‌هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته‌هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد: اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم‌هايت را بفروشي آخر ماه کفش‌هاي قرمز رو برات مي‌خرم." دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا ..... و بعد شانه‌هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه ..... خدا نکنه ..... اصلآ کفش نمي‌خوام.
ناشناس
   
اشعار 4035
چه خواهم کرد

اگرترکم نمایی بـاغم هجران چه خواهم کرد
شـود بیتوجهان زنده گی زندان چه خواهم کرد

مکن دوری مزن آتـش بــه جـان نـاتوان من
به وصلت گرنسازی مشکلم آسان چه خواهم کرد

جگـرخـونم زدست تــو،چومجنونم زدسـت تو
نمـی دانی توقـدراین دل ویران چه خواهم کرد

تـودرد دل نـمی دانی ، شدم بسمل نمی دانی
خـدایـا با دل پـردرد وبـیـدرمان چه خواهم کرد

اگردردم فـزون گـردد اگراشکم چوخون گردد
اگـرآهـم شود سوزان شود توفان چه خواهم کرد

به تودادم دل خودرا ، توقدرش را نـدانسـتی
خدایـا بعد ازین بااین دل سوزان چه خواهم کرد

ازان ترسم عزیـزدل کـنی روزی فـراموشـم
گـذاری گربه عشقت نقطۀ پایان چه خواهم کرد
فکرت
   
دل نوشته 2675
هميشہ ســــــــــادہ بودَم ..

ســــــــــادہ سلام ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــــادہ دِل دادَم ..

ســــــــــادہ مُحبَت ڪَردَم ..

ســــــــــاده باوَر ڪَــــــــــردَم ..

ســــــــادہ چَشم گُفتــــــــــَم ..

ســــــــــاده وابَستٺہ شُــــــــــدَم ..

اَما سَخت دِلَم را شِڪَسٺَند..!

خيــــــــــلے سَخــــــــــت..!

ڪــــــــــاش آنقَدر ســــــــــاده نبودم...
ناشناس
   
نکته 1721
گاها بهترین اکتشافات نتیجه ساده ترین بررسی هاست (نگاه هاست).
دکتر سیدرضاآقاسیدحسینی
دیگران
   
نکته 284
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ :
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ، ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ
ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺕ ﺑﺴﭙﺎﺭ
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ یک
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . !
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ :
ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . ! .
ﺩﯾﺪﻥ یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻭ
ﻋﺰﯾﺰﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ ، ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺶ
ﻋﯿﺎﻥﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ٬ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ
ﺗﺮﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﻏﻨﯿﻤﺖ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺒﺨﻨﺪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﺍﯾﯽ ﺭﻭﯾﺎ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . . .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ....
ناشناس
   
آرزوها 357
دلم میخواهد اگر بار دیگر به دنیا آمدم
در زندگی بعدی مـــــــرد باشم !
مرد که باشم ، دیگر زن را خـــــــوب می شناسم !
اینکه تا چه حد غیر قابل تصور است !
ریز بین و حساس است !
اینکه حواسش همیشه به همه چی هست ؛
هم ظاهر ، هم باطن ، هم افکار مـــــــردش...
حتی موقع بوســــــیده شدن ، هوشیار است
و "یک لحظه" کافیست
بوی خــــــیانت را احساس کند
تا بسوزاند و بسوزد ...
می فهمم چرا زن رویـــــــا می بافد !؟
چرا مدام می پرسد دوســــــتش دارم یا نه !؟
چرا دوست دارد نــــــاز کند و
چقدر كــِــيف می کند نازش کشیده شود ...!؟!
چقدر برایش بوسیده شدنی که به تخت نرسد "حـــــــرمت" دارد .....
و چرا و کی و چطور یکباره دل میکند
و می رود و می رود !؟...
چرا یک زن خـــــــاطره اش را در نــبودش ،
از بودنش بیشتر دوست دارد !؟...
و چطور با خاطره های خوبش زندگی میکند....
چرا دوست دارد همیشه وسیله ای از خودش را
پیش عشقش جا بگذارد !؟...
چرا زن انقدر در عاشقی بی پـــــــروا هست!؟...
و
چــرا دوســت داشــتن زن .....
" تـــا کـــجـــا " و " تـــا کـــی " نـــدارد !؟ ،
نــــــــــــهـایـت نــــدارد!
ناشناس
   
نکته 680
مرد افتخار و شهرت می خرد ،
اما بهایش را زن می پردازد...
ناشناس
   
شوخی 20
خدایا
ما که به راه راست هدایت نمی شویم
خودت راه راست را به طرف ما کج کن
آمین
ناشناس
   
عاشقانه ها 2568
هر روزش
مباداتر از دیروز می شود
تقویمی
که تو ترکش کرده باشی !
ناشناس
   
عاشقانه ها 2347
بر سر کوی خرابات محبت کوئیست
که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
دهنش یکسر مویست و میانش یک موی
وز میان تن من تا بمیانش موئیست
ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته
نه کمانیست که شایستهٔ هر بازوئیست
مرهمی از من مجروح مدارید دریغ
که دلم خستهٔ پیکان کمان ابروئیست
گر من از خوی بد خویش نگردم چه عجب
هر کسی را که در آفاق ببینی خوئیست
ز آتش دوزخم از بهر چه می‌ترسانید
دوزخ آنست که خالی ز بهشتی روئیست
نسخهٔ غالیه یا رایحهٔ گلزارست
نکهت سنبل تر یا نفس گلبوئیست
هر که از زلف دراز تو نگوید سخنی
دست کوته کن ازو زانکه پریشان گوئیست
اگر از کوی تو خواجو بملامت نرود
مکنش هیچ ملامت که ملامت جوئیست
خواجوی کرمانی
   
اشعار 4022
سر به کوی تو شده مفلس خامی یا رب
تا بگیرد ز غنای تو قوامی یا رب

بی خبر از همه دنیا و به ذکرت شده مست
بده این حالت خوش را تو دوامی یا رب

در بیابان طلب ، تشنه لب و صبر سوار
تا بگیرد ز بلایت ، دو سه جامی یا رب

آرزو کرده که در راه غمت ، خنجر عشق
هم نجوید به جز این سینه " نیامی " یا رب

از تهیدستی بیاورده تورا ، بندهُ زار
جز دعای سحری ، هق هقِ شامی یا رب

دیر بازیست که بر بسته ز دل چشم نیاز
چون ندیدست از این غائله کامی یا رب

نزد آن بحرِ کرم ، این طمعی نیست زیاد
که نصیبش بکنی " حسن ختامی " یا رب
آرمان ایزدی
   
پند و اندرز 3718
اگر يقين دارى كه روزى پروانه ميشوى
بگذار روزگار هرچه ميخواهد پيله كند!
ناشناس
   
شوخی 2023
خوشبخترین زنان دنیا:
١.حضرت خديجه که مادرشوهر نداشته،
۲.ازاون خوشبختر حوا بوده که اصلا" قوم شوهر ندیده و شوهرش آدم بوده
۳. خوشبختر از همه...........
حضرت مریم بوده که كلا" ریخت شوهر رو هم
ندیده،خلاص.
ناشناس
   
حکایت 2268
عابدی در کوهی زندگی میکرد. روزها روزه میگرفت و هر شب قرص نانی برای او میآمد. با نیمی از آن افطار میکرد و نیم دیگر را برای سحر میگذاشت.
شبی نانش نرسید, از گرسنگی خوابش نبرد. پیوسته انتظار میکشید که غذای هر شبه اش برسد اما این چنین نشد.
در پائین کوه روستائی بود که ساکنان آن نصرانی بودند. صبحگاه عابد از کوه پائین آمد و از مردی نصرانی تقاضای غذا کرد. دو قرص نان جوین به او دادند.
نانها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد, سگ گر و لاغری که بر در خانه نصرانی بود دنبالش راه افتاده و دامن او را گرفت. عابد یک نان را نزدش انداخت شاید برگردد. سگ نان را خورد و باز به دامنش چسبید و عابد نان دیگر را هم به سگ داد. سگ نان را خورد و باز دامنش را گرفت, عابد گفت:
سبحان الله سگ به این بی حیائی ندیده بودم. صاحب تو دو قرص نان به من داد و هر دو را تو از من گرفتی, دیگر چه میخواهی؟
خداوند, آن سگ را به زبان آورد و سگ گفت:
من بی حیا نیستم. بر در خانه ی صاحبم زندگی میکنم و از خانه اش نگهداری کرده و به نان یا استخوانی قانعم. گاهی چند روز میگذرد که او چیزی برای خود پیدا نمیکند و به من هم نمیدهد, با این وصف درِ خانه ی این مرد را رها نکرده ام, اما تو یک شب نانت قطع شد, تاب نیاوردی و به دیگری روی آوردی. اکنون بی حیا منم یا تو ؟
سگی را لقمه ای هرگز فراموش
نگردد, ور زنی صد نوبتش سنگ
کشکول
شیخ بهایی
   
نکته 3113
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است..
ناشناس
   
گلایه 1438
دیروز کوچه
تنگ بود...
امروز
دل
ما.....
ناشناس
   
ضرب المثل 822
دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد.
(ضرب المثل ایتالیایی)
ناشناس
   
حکایت 3198
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .
پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.
گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.
ناشناس
   
نکته 1061
کسی که کردارش او را به جایی نرساند افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رسانید
ناشناس
   
نکته 974
” سکوت “
خطرناکتر از حرفهای نیشدار است
کسی که سکوت میکند ،
روزی
” سرنوشت “
حرفهایش را به شما خواهد گفت
ناشناس
   
دل نوشته 1236
کودک که بودم، وقتی زمین می خوردم ، مادرم مرا می بوسید، تمام دردهایم از یادم می رفت...
دیروز زمین خوردم ، دردم نیامد ، اما...
به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد.
ناشناس
   
حکایت 1416
روزی مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد
که کریمخان را فورا ملاقات کند.سربازان مانع ورودش می شوند.
خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود
و میپرسد ماجرا چیست؟پس از گزارش سربازان به خان
,خان بزرگوار زند دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان می رسد.....
خان از وی می پرسد که چه شده مرد که چنین ناله و فریاد میکنی؟
مرد با درشتی می گوید همه امولم را دزد برده و الان هیچ در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد که فقط مردی آزاده عادل و دمکرات
چون کریمخان تحمل و توان شنیدنش را دارد.
آن مرد گفت: من خوابیده بودم چون فکرمیکردم تو بیداری.........
خان بزرگوار زند لحظه ای سکوت می کند .....
و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند.
و در آخر میگوید:
این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
ناشناس
   
نکته 631
سه راه ساده برای مردن:
1. با دود کردن یک نخ سیگار در روز ،مرگ شما ده سال جلو می افتد.
2. با نوشیدن الکل در روز مرگ شما سی روز جلو می افتد.
3.عاشق کسی شوید که عاشق شما نیست آنوقت شما هر روز میمیرید.
ناشناس
   
نکته 748
پیکری که در کودکی سنگ تراشان مدرسه و جامعه به میل خویش
به هر شکل و رنگی که خواسته بودند درآوردند را نمی توان به یکباره شکست...
باید ذره ذره از درون ترک بخورد... خورده سنگ هایش از بیرون بریزد تا اینکه بالاخره یک روز
از درون جوانه بزنم.
سخت ترین راه رسیدن به بالا را انتخاب کردم، اینکه تردیدهایم را ستون راه رسیدن به حقیقت کنم.
به خودم قول دادم هیچ سخنی را بدون تفکر نپذیرم و هیچ تردیدی را بی پاسخ رها نکنم.
می ایستم تا روزی که سرانجام مجسمه حماقت از هم بپاشد.
ناشناس
   
نکته 1365
میدانی دو گروه قادر به تغییر
افکارشان نیستند;
احمقها , و مردگان!
ناشناس
   
دانستنیها 1004
اگر فردی که به خونریزی شدید بینی مبتلا شده باشد یک پیاز
را خوب رنده کرده ،چند قطره سرکه روی آن بچکانيد، سپس
آن را راخل یک پارچه نازک نخی ریخته آب آن را بگيريد و در
بینی بچکاند، در قطع خونریزی بینی سریع الاثر است.
ناشناس
   
نکته 1848
شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.
سقراط
   
نکته 2820
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
نکته 2916
برای کشتن یک زن کافی ست
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی :
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند

و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم
تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری

برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش
ستایش کردن تمام جان یک زن را یاد بگیرید.
ناشناس
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
پند و اندرز 1914
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم....
گاهی آرامش داریم, خودمون خرابش میکنیم,
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم...
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم....
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم....
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم....
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم....
و گاهی.... گاهی.... گاهی...
تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم....
کاش بیشتر مراقب خودمون, تصمیماتمون و گاهی... گاهی های زندگیمون باشیم...
کاش یادمون نره.... که فقط.... یک بار زنده ایم و زندگی میکنیم....
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com