شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 3134
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:“عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم
بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،
راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد
همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .
اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!
ناشناس
   
تلنگر 1965
شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.
مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»
استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت:
«تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که در اصل امور ظاهری و تقلید از آن بدون تحول درونی ،اهمیتی ندارد. آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. فکر می کنی ممکن است او هم روزی استادی واقعی شود؟»
ناشناس
   
توکل 2649
ماه من غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر
که هنوز
بعدِ صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را
که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغازِ بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پُرِ امنیتِ احساس خداست

ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم ، همه خوشبختی توست

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند …

ماه من!
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست ، خدا هست هنوز

او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید
نشانم میداد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام ، غرق شادی باشد …

ماه من! غصه اگر هست ، بگو تا باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است …
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغــند
همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ، خدا هست
خدا هست هنوز
قیصر امین پور
   
عاشقانه ها 1889
هر شب
دست هايم را
روى بند رخت آويزان مى كنم
و پاهام را
كه پيش پاى خودم
روى جاكفشى گذاشته ام
جفت مى كنم
و سعى مى كنم
چشمانم را
از روى قاب عكس بردارم
و لبِ تاقچه بگذارم
كه چشمم به خودم نيفتد،
مى بينى!؟
بى تو‬
هرشب
فقط تلاش مى كنم
متلاشى نشوم...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1408
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
تلنگر 26
من که مُردم قبر خود را سنگ میخواهم چکار

یا چنان مادر زنی دل تنگ می خواهم چکار

تا که هستم بنده را دریاب و خوبی کن عزیز

بعد رفتن از فراقم منگ!! میخواهم چکار

بنده را حالا پیامی و سلامی لازم است

نازنین بعد از مماتم زنگ !! میخواهم چکار

روی قبرم دوستانی مهربان و بذله گو

یک به یک طناز و شوخ و شنگ میخواهم چکار

مثل آدم باش با من خوب و ناز و خنده رو

بعد مُردن گریه با نیرنگ میخواهم چکار

بعد مرگم اشک تمساح و یکی ریش بلند

هق هق موزونِ با آهنگ میخواهم چکار

از فراقم در لحد با استخوان توتیا

چهره ای غمگین و پر آژنگ میخواهم چکار

یا پی نعشم تو را محض نگاه دیگران

با کلاس و شیک و با فرهنگ !! میخواهم چکار

تا که هستم سفره ای ساده برایم پهن کن

روز ختمم خوان رنگارنگ میخواهم چکار

میفروشم قبل رفتن جامه و شلوار کم

بر سر مال و منالم جنگ میخواهم چکار

بعد مرگم بر سر قبرم چو می آیی بیا

آمدی ، اما رفیق ننگ میخواهم چکار!!
ناشناس
   
اشعار 4007
دردی نهفته دارم کز صبر من فزون است
یا رب حمایتی کن ، کز طاقتم برون است

هم اغبرار عیش است ، هم زائلات عشرت
هم خصم بی دریغ و هم تشنه ام به خون است

گر شد زچهره پیدا ، رنج فراق و هجرش
صد پُر شَرَر تر از آن ، والله در درون است

ما را فتاده حاجت با زلف تابداری
هر طرٌه اش کمندی ، تابیده با فسون است

گر فاش گویمت راز ، لب از تعب بسوزد
ور بر نیاید از دل ، آتش به اندرون است

یک شب حدیث این غم با پیر خویش گفتم
کو در گشودن راز ، استادِ ذوالفنون است

گفتا که چاره ای نیست ، افتاده ای به دامَش
" آوَخ" به روزگارت ، آینده ات جنون است

طرفه حکایتی داشت ، چرخ فلک به قسمت
بر خود مگیر ای دل ، این قصه " کاف و نون " است
آرمان ایزدی
   
نکته 2961
لینکلن از زبان یکی از موکلانش

آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده بود و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. وی لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب کرده بود و بعد از اتمام کار، لینکلن فاکتوری برای وی صادر کرده بود. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع شد. روزی دم در ساختمان مجلس آقای لینکلن را دید. لینکلن از او پرسید که اوضاعش چطور است.

- بدتر از این نمیشه! من هم شغل و کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدت هاست فکر پرداخت فاکتور شما و حقوق وکالتتان ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.

آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده بود مطلع بود، و خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درآورد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و فاکتور را از دست او گرفت و آن را هم باطل کرد. آقای کوگدل مخالفت کرد و گفت که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش گفت:

- حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!

این را گفت و از موکلش خداحافظی کرد و راهش را گرفت و رفت. این واقعه درست زمانی رخ داد که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشت که بخاطر فقر قادر به مسافرت نیست. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بود و کرایه خانه اش را هم که هفته ای چهار دلار بود، مدت ها می شد که نپرداخته بود!
آبراهام لینکلن
   
پند و اندرز 1300
هرگز برای کسی که آزارتان داده اشک نریزید
فقط لبخند بزنید و بگویید ممنون از اینکه فرصت یافتن انسان بهتری را به من دادی ...
ناشناس
   
نکته 2418
وقتى من متولدشدم پدرم ۳۰ سالش بودیعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من بود
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من بود
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من بود
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من بود
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من بود
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من بود
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
ناشناس
   
دل نوشته 1518
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
ناشناس
   
نکته 2352
اینکه ما معابد خود را محترم و مقدس میدانیم و معابد دیگران را جاهلانه، به این دلیل است که در معابد خود با احساسمان وارد میشویم، ولی در معابد دیگران با عقلمان!
دکتر فرهنگ هلاکویی
   
عاشقانه ها 1252
ره آسمان درونست
پر عشق را بجنبان
پرعشق چون قوی شد
غم نردبان نماند
مولانا
   
عاشقانه ها 2399
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ
ﯾﮑــــــــــــــــﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺩﻭﺑــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎﺭﻩ
ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿــــــــﺵ ...
ناشناس
   
حکایت 3017
عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :
طلعت ... طلعت كجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اطاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند .
مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند .
بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .
با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد :
خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي ..... پسري كه :
سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسري كه در فاميل شكيبايي ، تنها اوست كه پوستي تيره دارد .
خاطره خسروشكيبايي
خسرو شکیبایی
   
دل نوشته 611
ساز خود را کوک کن امشب پریشان خاطرم.......
زخمه بر جانم بزن تا پای جان هم حاضرم.......
نغمه غمناک تارت شور و حال دیگری است.......
فکر غم را هم نکن! در این موارد ماهرم!.......
باطنم دریای توفانی است با امواج بغض.......
گول چشمم را نخور بگذر تو هم از ظاهرم......
امشب از دیوانگی رنگ جنون دارد دلم.......
بین مجنون های عالم , گونه ای بس نادرم!
با همین ساز و همین ابیات جادو می کنم......
هرکه نشناسد مرا گوید که شاید ساحرم!
با زبان تارت اکنون صحبتی با من بکن.....
پاسخت را شعر می گویم کنارت شاعرم!
کارمان اخر به مستی می رسد از سوز عشق...
گرچه از خود بی خودم امشب پریشان خاطرم!!!!
ناشناس
   
گلایه 172
از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات می زنند ...
مردمان این شهر ، به شرط چاقو دل می خرند...
ناشناس
   
پند و اندرز 227
فردا یک راز است، نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود ، حسرتش را نخور
امروز یک هدیه است قدرش را بدان
ناشناس
   
دانستنیها 1105
ضد میگرن‌های گیاهی را بشناسید؛
امروزه در اقصی نقاط دنیا به این نتیجه رسیده‌اند که گیاهان و مصرف درست آن‌ها به مراتب از مصرف داروهای شیمیایی بهتر است.

میگرن
میگرن نوعی سردرد شدید یک طرفی یا دو طرفی است که از جلو سر تا پشت آن ادامه دارد و گاه چنان دردناک است که به فرد حالت تهوع دست می‌دهد. این عارضه که هم ژنتیکی و هم مربوط به غذا و اعصاب است، تا امروز علم درمان قطعی برای آن پیدا نکرده است.
دلیل ایجاد میگرن
سر درد‌های میگرن معمولا قبل از حمله، هشدارهایی به بیمار می‌دهد؛ نقاط سیاه یا خطوط زیگ زاگ مانندی در مقابل چشم ظاهر یا در قدرت بینایی‌ فرد دچار مشکلاتی می‌شود یا ممکن است فرد در دست‌ها یا پاهای خود احساس گزگز شدن یا ضعف کند.
بیماران مبتلا به سردرد میگرن، افرادی کمال‌گرا و وسواسی هستند که احساس می‌کنند باید هر چیزی را به شکل درست و کامل انجام دهند. هنگامی که آن‌ها انجام کاری را به پایان می‌رسانند و ناگهان از وضعیت تنش موقتی به آرامش کامل می‌رسند، میگرن در آن‌ها به وجود می‌آید که این فرآیندی کاملا روحی و روانی است. هنگام تنش، ماهیچه‌های سر و گردن مجبور می‌شوند بیش از حد کار کنند؛ در نتیجه عروق فشرده شده و جریان خون کاهش می‌یابد و هنگامی که فرد ناگهان به آرامش می‌رسد، ماهیچه‌های جمع شده باز می‌شوند و باعث کشش دیواره‌های عروق خونی می‌شوند. با هر ضربان قلبی، خونی که از طریق این عروق به جلو رانده می‌شود، آن‌ها را بیشتر منبسط کرده و باعث درد آزار دهنده‌ای می‌شود.
این عارضه هم ژنتیکی است و هم مربوط به غذا و اعصاب، تا امروز علم درمان قطعی برای این عارضه پیدا نکرده است.
مواد غذایی میگرن‌زا
برخی از مواد غذایی باعث تشدید اتساع عروق مغزی و در نهایت بروز سردرد‌های شدید در افراد حساس به عارضه‌ی میگرن می‌شوند.
این مواد غذایی عبارتند از:
پنیر، گوجه فرنگی، فلفل قرمز و سیاه، ماهی دودی، تن ماهی، پیتزا، پیاز داغ، باقلا، آجیل و موز.
نسخه‌های گیاهی
نسخه‌ی اول
یک سوم لیوان عرق اسطوخدوس+ یک سوم لیوان عرق سنبل الطیب+ یک سوم لیوان آب (روزی 1 تا 2 لیوان میل کنید.)
نسخه‌ی دوم
ماساژ روغن اصل زنبق به پیشانی و داخل بینی.
نسخه‌ی سوم
50 گرم گل بابونه + 50 گرم گل راعی (چای کوهی) +25گرم سنبل الطیب + 25 گرم اسطوخدوس
گیاهان بالا را کاملا با هم مخلوط کنید و با آب سرد بشویید، سپس با یک لیوان آب جوش به مدت ده دقیقه دم و روزی دو لیوان میل کنید.
با رژیم مناسب غذایی و استفاده از نسخه‌های فوق، سردرد میگرن کمتر شما را تهدید می‌کند.
ناشناس
   
دانستنیها 438
چگونه با جوش شیرین بوی بد یخچال را از بین ببریم ؟

اگربوی بدی را در یخچال حس می‌کنید و نمی‌توانید از شر آن خلاص شوید، توصیه‌های ما را عملی کنید. با این کار یخچالی تمیز و خوشبو خواهید داشت.
یخچال را خاموش کنید و تاریخ مصرف همه مواد داخل یخچال را چک کنید. تاریخ گذشته‌ها را بی‌هیچ تردیدی روانه سطل آشغال کنید.
مخلوطی از جوش‌شیرین و آب گرم درست کنید. نصف لیوان جوش‌شیرین و حدود ۴ لیتر آب می‌تواند یک یخچال بزرگ را تمیز کند.

تمام قفسه‌ها، کشوها و قطعات متحرک یخچال را در بیاورید و آنها را به طور کامل با این محلول بشورید. دیواره، کف و داخل در یخچال را از قلم نیاندازید.
بعد از خشک شدن دیواره‌ها و طبقات در یک ظرف کوچک مقداری جوش شیرین بریزید و بگذارید گوشه یخچال بماند. این ظرف برای همیشه با بوی ماندگی و بد موادغذایی داخل یخچال خواهد جنگید. پس هر یک ماه یکبار این سنگر را با جوش‌شیرین تازه تقویت کنید.
سرکه سفید هم مانند جوش‌شیرین بوها را خنثی می‌کند. اگر جوش‌شیرین نداشتید می‌توانید در همه این مراحل از سرکه سفید استفاده کنید.
جو، قهوه و زغال هم می‌توانند نقش یک بوگیر طبیعی را برای یخچال بازی کنند. در یک کیسه توری یا یک جوراب تمیز زنانه، مقداری جو یا دانه قهوه و یا چند تکه ذغال بریزید و بگذارید برای همیشه در یخچال بماند.
ناشناس
   
شوخی 984
ايتاليايي به ايرانيه میگه: ونیز ﺑﯽﻧﻈﯿﺮﻩ !
ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ! ﯾه ﺷﻬﺮ
ﮐﻼً ﺭﻭی ﺁﺑﻪ !

- ایرانیه میگه: ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ؛

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ! ﯾﻪ ﮐﺸﻮﺭ

ﮐﻼً ﺭﻭ ﻫﻮﺍﺳﺖ
ناشناس
   
دل نوشته 2040
نگاه کن غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود...
چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود ...
فروغ فرخزاد
   
نکته 7143
جهل ،
نرمترین بالشی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد....
ناشناس
   
حکایت 2696
روزی پسرکی وارد مغازه ای میشود و مغازه‌دار در گوشِ مشتریش می‌گوید:
"اون پسر رو میبینی؟ اون احمق ترین پسرِ دنیاست! ببین الان بهت ثابت می‌کنم!"
مغازه دار یه اسکناس یک دلاری توی یک دستشو دو تا سکه ی ۲۵سنتی توی دستِ دیگرش میگذاره
و پسرک رو صدا میکنه و بهش میگه:
"پسرم، کدوم دست رو میخوای؟"
پسرک سکه‌ها رو بر میداره و از مغازه بیرون میره.
مغازه‌دار رو به مشتری گفت : "نگفتم؟"
بعدا وقتی مشتری از مغازه بیرون میاد،
پسرک رو میبینه که داره از مغازه‌ی بستنی فروشی میاد بیرون.
میگه : "عمو جون, می‌تونم بپرسم چرا توی مغازه سکه ها رو انتخاب کردی؟"
پسر در حالی که بستنی رو لیس میزد، رو به مرد گفت:
"چون روزی که اسکناس رو بردارم، بازی تموم میشه!"
ناشناس
   
عاشقانه ها 2561
تا می آیم دهان باز کنم
تو نگاهم می کنی و
من
حرفم
از یادم می رود...
تو همچنان نگاهم کن
من همچنان فکر می کنم!
خدا را چه دیده ای ؟
شاید روزی
شبی
جایی در آغوشت
یادم بیاید که می خواستم بگویم:
"دوستت دارم"
ناشناس
   
نکته 2624
دوستت دارم در سکوت
مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد
ناشناس
   
گلایه 312
بعضیها هستن که می خوان باعث تنوع بشن
ولی چون زیاد وارد نیستن باعث تهوع میشن!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2935
لنگه های چوبی درحیاطمان گرچه کهنه اند
وجیرجیرمی کنن ..........
اماخوش بحال شون چون این دو درقدیمی
لنگه ی همند...........
ناشناس
   
گلایه 479
انصاف نیست ...
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی...
و آنقدر بزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی...
ناشناس
   
تلنگر 3733
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست
که انسان را به فریاد وا میدارد...!
وانسانها فقط به فریاد هم میرسند
نه به سکوت هم...!
فروغ فرخزاد
   
دل نوشته 1275
انگشتانم را فرو می برم در چشمانم …
این سد اگر فرو بریزد ، دنیا را آب خواهد برد …
ناشناس
   
تلنگر 410
صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگیست
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت
دکتر شریعتی
   
لطیفه 1479
بچه ای از پدرش پرسید سیاست یعنی چه؟
پدر میگه یه مثال در مورد خانواده خودمون برات میزنم:
من حکومت هستم:
چون همه چیز رو من تعیین میکنم.
مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر وبیچاره هست چون از صبح تا شب کار میکنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده هست....
پسرک نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب بیدار میشه و می‌بینه که زیرش رو کثیف کرده،
میره تو اطاق پدر و مادرش، بعد میبینه پدرش تو تخت نیستش،
و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته،
و هر کاری میکنه مآدرش از خواب بیدارنمیشه،،،
میره تو اطاق کلفت شون که اونو بیدار کنه،
میبینه پدرش با کلفت شون خوابیده!!!!!!!!
فردا صبح باباش ازش می پرسه:
پسرم فهمیدی سیاست یعنی چه؟
پسر میگه:
بله پدر؛
سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت فقیرو بیچاره رو میده
در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته،
و روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه،
در حالیکه نسل آینده داره تو کثافت دست و پا میزنه!
ناشناس
   
نکته 3105
ﺩﺧﺘﺮکوچکی به همراه ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﭘل باریکی که بر روی رودخانه ای خروشان ساخته شده بود ﻣﻴﮕﺬﺷﺘند ...
پدر با صدایی که نشان از دلهره داشت ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮبابا خطرناکه ...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮچولو ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺗﻮ ﺩﺳﺖِ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮ ...
پدر گفت : ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ داره عزیزم ؟
ﺩﺧﺘﺮکوچولو ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘتو بگیرم و خطری پیش بیاد ممکنه
ممکنه ﻣﻦ ﺩﺳتتو ﻭﻝ ﮐﻨﻢ ولی اگه ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻴﺮی خیالم راحته که
خطری هم پیش بیاد ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻧﻤﻲ کنی ...
---------
سخن دخترک با همه سادگی اش آموزه سترگی در خود دارد ... او با همه خُردی اش درس می دهد ، که به هنگام اضطرار آن چیزی که نگهبان او خواهد بود ، پیوند سست دو دست نیست بلکه تعهدی است که پیوند قلب ها بوجود می آورد ...
در دوستی و رابطه عاطفی میان آدمها هم پیوند حقیقی که مهر مشترک را پایدار می دارد نه در ظواهر رفتار و گفتارشان که در عمق وجود و ژرفای قلبشان نهفته است ...
ناشناس
   
تلنگر 2419
قدیم ها ، تو مهمونی ها همه به شکل (O) می نشستند و باهم حرف میزدند.
یه کم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل ( ن) مینشستند. تلویزیون جلو بقیه روبروش .
اما الان ها همه تو مهمونی ها اینجوری می نشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش.
اون دو نقطه تنها آخر ،
پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و وایبر و لاین ندارند ، همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن .
همونها که کم کم از بین ما میرند و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودند .
ناشناس
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
نکته 1747
خوشبختي شكل ظاهري ايمان است. تا زماني كه ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد، هيچ كاري را نمي توان انجام داد.
هلن کلر
   
اشعار 4070
ساقی

از لبت ده دو سه پیمانه شراب ای ساقی
که دلم در هوسش گشته کباب ای ساقی

گشته خونین جگرم در غم عشقت ای شوخ
رحم کن بر دل من بهر ثواب ای ساقی

چون فگندی به من آن نرگس شهلایت یکبار
دل و دینم همه شد زار و خراب ای ساقی

پرده از رخ بگشا جان به فدایت با دا
تا بیابم ز رخت دور شباب ای ساقی

روز و شب در غم عشقت که ندارم آرام
لطف فرما ز وصالت می ناب ای ساقی

روز روشن بسرم چون شب یلدا گشته
بس که دیدم ز غم هجر عذاب ای ساقی

جان (فکرت) به لب آمد تو کجایی آخر
دم نزعم ز مدارا بشتاب ای سا قی
فکرت
   
دل نوشته 890
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ
دیگران
   
نکته 2609
کاش دل شکستن پیگرد قانونی داشت!!!

…. ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی

ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑﺨـــــﺸﯿﺪیش

ﯾﻪ ﭼــــﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟــــﺖ ﻣﯽ ﻣـــﻮﻧﻪ

ﮐﯿـــــــﻨﻪ ﻧﯿـــﺴﺖ ...

ﯾﻪ ﺟــــــــﺎﯼ ﺯﺧـــــمه...

ﯾﻪ ﭼﯿــــــﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿـــــــﺬﺍﺭﻩ...
ﺍﻭﺿـــــــﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒــــﻞ ﺑﺸــــﻪ...!

ﻫـــــﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨــــﯽ
و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ
....ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ ...
ﺑﯽ ﻓﺎﯾـــــــﺪﻩ ﺳﺖ!


ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳـــــﻂ ﺍﺯ ﺑﯿــــﻦ ﺭﻓﺘـــــﻪ
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧــــﺎﻟﯿــــﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿـــــﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑــــﻨﻪ


ﯾــــﻪ ﭼﯿـــــــﺰ سنگين ﻣﺜـــــــل
""ﺣـــــــــﺮﻣـــــﺖ ""
ناشناس
   
عاشقانه ها 2683
دوستت دارم ولي اصلاً نمي‌دانم چرا؟!

آه..! اين بي‌ پاسخي ديوانه‌ تر کرده مرا

عقل را مأمور کردم پاسخي پيدا کند

گفت معذور است از فهميدن ديوانه‌ها

حال اين ديوانه را ديوانه مي‌فهمد فقط

عشق جز ديوانه‌ بازي نيست ! آن هم بي‌هوا !

من نمي‌ترسم... تو با من دل به دريا مي‌زني؟

شک نکن ديوانه جان! من مي‌روم، با من بيا...
ناشناس
   
دل نوشته 85
گاهی خسته می شوم....
از زن بودنم...
کمی آزادی می خواهم...
نه اینکه بخواهم گره روسری ام را شل کنم! نه !!
روحم اسیر شده در باورهای پوچ مرد ایرانی!!
از این همه مراقبت از خودم خسته ام...
کمی مواظبم باش... برادرانه !!
دلم میخواهد از خیابان نترسم..
از تنهایی!!
از کوچه خلوت و تاریک!!
از صدای بوق ماشین ها...
از سنگ تهمت!!
دلم لک زده برای آزادی...
آزادی از چشم های ناپاک!!
کمی باور...
و فرار از قضاوت...
می خواهم کمی لبخند بزنم..
اصلا از ته دل خوشحال باشم و بخندم...
دلم می خواهد ..
اگر کمی روسری ام پایین رفت..
چادرم کنار رفت..
کسی قضاوتم نکند...
به نجابتم شک نکند...
من یک زن ایرانی ام..
از نسل آرتیمیس اولین زن دریایی..
از نسل آتوسا و ماندانا...
آریایی ام و اصیل !!
مرد ایرانی...
دلم کمی رهایی می خواهد...
باورم کن...
کمی برادرم باش !!
ناشناس
   
نکته 1827
مطالعه، انسان را كامل می كند، سخنرانی به او حضور ذهن و سرعت انتقال می دهد، اما نوشتن، انسان را دقیق می كند.
فرانسیس بیکن
   
توکل 2748
ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ به خودم میگویم در دیاری که پر از دیوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ
ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ !
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟!
ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ
ﻭ " ﺧﺪﺍ "
ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست
سهراب سپهری
   
عاشقانه ها 1622
ﻧﺎﺯ ﮐــﻦ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻏــــــﺮﻕ ﺗﻤﻨــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺗﺎ ﻗﯿـــــﺎﻣﺖ ﺷـــــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺍﺯﻝ ﺯﯾﺒــــﺎﺗﺮﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾــــــﺮ ﺩﻧﯿــــــــــﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷــــﺎﯾﺖ ﺷــﻮﻡ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﻗﺎﯾﻘــــﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﯾـــــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗـﻤــــــﺎﻡ ﺁﺭﺯﻭ ﻭ ﺟﻤﻠﮕـــــﯽ ﺍﻣﯿــــــــــﺪ ﻣﻦ
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﮑـــــﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭ ﻫــــــــــﺎﯾﺖ ﺷـــــﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗﻤــــــﺎﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿـﺎﯼ ﻣﻦ
ﮐﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﻞ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺷـﻮﻡ
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻓـــﺮﺩﺍﯾـﻢ ﺗﻮﯾـــــــــــﯽ
ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈـــﻪ ﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺷﻌﺮﻫــــــــــﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ
ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷـــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــــــﺎﯾﺖ ﺷـﻮم
ناشناس
   
نکته 1721
گاها بهترین اکتشافات نتیجه ساده ترین بررسی هاست (نگاه هاست).
دکتر سیدرضاآقاسیدحسینی
دیگران
   
نکته 1600
اﯾﻨﮑﻪ ﮐﻨﺠﮑﺎوی از آﻣﻮزش رﺳﻤﯽ ﺟﺎن ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ در ﻣﯿﺒﺮد واﻗﻌﺎً ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰه اﺳﺖ!
آلبرت انیشتین
   
اشعار 4039
خواهد شکست

مینای قلب زار من سنگ جفا خواهد شکست
ازغیرشکوه کی کنم ، کان آشناخواهد شکست

فـریادو آهم کی اثربخشد به قلب سنگ او
گـربشکند این شیـشۀ دل بیصدا خواهد شکست

ازبس درون سینه ام غـمها فــزونی میکـند
نـازک دل رنجور من بـاد صبا خواهد شکست

دل درکف آن یار بی پروا فـتاده چـون کنم
این جام پرخون دلم آخرکجا خواهد شکست

هـرروزو شب اشک ندامت میچکـد چشمان من
ترسم ازان روزی که پیمان وفا خواهد شکست
فکرت
   
گلایه 1648
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است
هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است
آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است
گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است
زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است
ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
فاضل نظری
دیگران
   
عاشقانه ها 7155
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
شهریار
   
حکایت 2382
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ بهشت می رفت...
فرشته ای ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ.
ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻋﻮﺕﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ .ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺑﺎﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﭘﻄﺮﺱ ﻗﺪﯾﺲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﻄﺮﺱ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺑﻠﯿﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
آﻥ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻩ. ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ گﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .. ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ دﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﮔﻮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻨﺪ .
ﺩﻭﺯﺥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﺲﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )): ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺸﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
ﺑﻨﺎ به ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ... ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ...
پائولو کوئیلو
   
تلنگر 1976
به شخصیت خود بیش از آبرویتان اهمیت دهید...
زیرا شخصیت شما جوهر وجود شما،
اما آبرویتان تصور دیگران نسبت به شماست.
ناشناس
   
حکایت 1578
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر 413
مرد شدن شاید تصادفی باشه
اما...
مرد موندن کار هر کسی نیست
ناشناس
   
حکایت 961
موشی تله موشی را در خانه صاحب مزرعه دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند این مشکل تو است ماری در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند,گوسفند را برای عیادت کنندگان کشتند و گاو را برای مجلس ترحیمش سر بریدند. ودر تمام این مدت موش فقط از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
ناشناس
   
دل نوشته 954
دیر زمانی نیست که دریافته ام
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛
اشتهایم را ازبین میبرد؛
آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛
او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛
هیچ راهی برای فرار از او ندارم.
تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛
وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛
هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...
او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛
او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من
می دزدد؛
بنابراین دریافته ام
اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!
خود را در آیینه نگریستم
و دریافتم
ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است .
ناشناس
   
دل نوشته 554
روز ی روزگاری بود که window فقط به معنی یک دریچه توی دیوار بودو application روی کاغذ نوشته میشد.
دورانی که keyboard نوعی پیانو بود و mouse فقط یک حیوان..
سالها پیش به هنگامی که file وسیله مهمی در ادارات بود و hard drive یک سفر غیر راحت جاده ای.
وقتی که cut با چاقو انجام میشد و paste توسط چسب..
زمانه ای که web خانه عنکبوت بود virus فقط سرماخوردگی...
موقعی که apple و blackberry فقط میوه به حساب میومدن..!!
یادش به خیر
اون زمانها، ما وقت بسیار زیادی ... برای بودن با خانواده داشتیم!
ناشناس
   
نکته 780
هر فردی با استعداد است . اما اگر شما از یک ماهی (با آن استعدادی که دارد) بخواهید از درخت بالا برود ، تمام طول زندگی باور خواهد کرد که احمق است!
آلبرت انیشتین
   
اشعار 4083
مخمس بر غزل مستانه شاه کابلی

چه کردی ؟

بت گلگون عذار من چه کردی ؟
به چشم اشکبار من چه کردی ؟
برفتی از کنار من چه کردی ؟
« فلک برحال زار من چه کردی» ؟
« جدا کردی زیار من چه کردی ؟ »

تو بودی ای صنم روح و روانم
فراقت کرده آخر چون کمانم
بکن رحمی چه خواهی تو ز جانم
« زدی آتش به جان نا توانم »
« که با این پنبه زار من چه کردی ؟»

جدا گشتی ز آغوشم به یکبار
رها کردی چنینم خسته و زار
ببستی عهد و پیمانت به اغیار
« وفا گفتی جفا بنمودی ای یار »
« چه گفتی ای نگار من چه کردی »

به جان آمد تنم در اشتیاقت
زکف دادم نگارا صبرو تاقت
بکردم بر تو ای گل من صداقت
« نمودم شام ها صبح از فراقت »
« به چشم زنده دار من چه کردی ؟»

گرفتارم نمودی ای گل اندام
به پیچا پیچ آن زلف سیه فام
چرا ای دلبرم یکدم سر انجام
« فگندی طشت بدنامیم از بام »
« چه کردی پرده دار من چه کردی ؟ »

زمژگانت به دل خوردم خدنگی
ببردی دل ز ( فکرت ) چون پلنگی
فلک آخر نکردی هیچ ننگی
« زدی مینای ( مستان شاه ) به سنگی»
« برین فصل بهار من چه کردی ؟ »
فکرت
   
نکته 1040
خاور میانه.... منطقه ی پیغمبر خیز و بدبختی خیز
گوئی آفتاب تیز مغزها را تکان داده است
ﻣﻦ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ . . .
ﻧﻮﺡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﻮﺳﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻋﯿﺴﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﺤﻤﺪ اﯾﻨﺠﺎ ،
ﯾﻮﺳﻒ ﻭ ﯾﻮﻧﺲ ﻭ ﻟﻮﻁ ﻭ ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ . . . ﻫﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﯾﺎ ﺑﻠﮋﯾﮏ ﯾﺎ مثلأ ﻧﯿﻮﺯﯾﻠﻨﺪ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻫﺪﺍیتﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ؟
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻫﺎﺭﻭ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ؟
۱۲۴۰۰۰
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ جالب تر اینکه طبق گفته کتب آسمانی 7000 سال از خلقت انسان میگذره
1400
سال هست که آخرین پیامبر اومده
-
میشه 5600 سال اگه تعداد پیامبر ها رو بر 5600 تقسیم کنی میشه هر دو هفته یه پیامبر!!!!!!!!!!؟
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪﺭﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻧﻮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺮﺏ ﻭﺧﺎﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻭ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ سرن
كمى به عمق كلام كارل پوپر توجه كنيد:
"آنکس که بهشتِ زندگی را برایت جهنم کرده،
مجبور است متقاعدت کند که:
«بهشت جای دیگری است»
ناشناس
   
نکته 1135
تفاهم به معنای درک کردن نیست !
تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوتها...
ناشناس
   
دل نوشته 2599
چند وقتیست هر چه می گردم

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما

گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...
ناشناس
   
لطیفه 560
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﻟﻮﺭﻝ : ﺑﺎ ﮐﯽ؟
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﻤﻖ،ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ...
ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻪ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﺐ ﺁﺭﻩ ...
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﮐﯽ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
دیگران
   
نکته 232
من اگر پیامبر بودم ، رسالتم شادمانی بود ، بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان...
نه از جهنمی می تر ساندم و نه به بهشتی وعده می دادم...
تنها می آموختم اندیشیدن را و انسان بودن را...
چارلی چاپلین
   
نکته 1059
پدر و مادر نا خواسته فرزندان را شبیه خود میکنند و این را تربیت می نامند
نیچه
   
حکایت 2736
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.
ناشناس
   
نکته 1068
برای آدمها مرز بگذارید !
مرز صمیمیت ، مرز رفتار ، مرز کلام...!
شما این مرز را تعیین کنید،
و همیشه یک قدم عقب تر بایستید!
همیشه...!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3618
بگذار، که برشاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، بصد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام وبه سوی تو بیایم.
فریدون مشیری
   
دل نوشته 1236
کودک که بودم، وقتی زمین می خوردم ، مادرم مرا می بوسید، تمام دردهایم از یادم می رفت...
دیروز زمین خوردم ، دردم نیامد ، اما...
به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد.
ناشناس
   
تلنگر 1053
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند
ماهاتما گاندی
   
نکته 2700
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
عاشقانه ها 1173
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبخ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کیم؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
فاضل نظری
دیگران
   
شوخی 587
آیا میخواهید همیشه و همه جا بدرخشید؟
به خودتان مقداری اکلیل بزنید..
من امتحان کردم خوب جواب داد
ناشناس
   
دانستنیها 1045
خواب زن چپه یعنی چی؟🔴🔷🔶

"خواب زن چپه" عبارتی که به توهین و تمسخر در مورد زنان بکار میرود و اسباب تحقیر بانوان است. اما بدانیم این عبارت تحریفی است از واقعیتِ "خواب ظن چپه". "ظن" یعنی توهم، گمان بردن و شک کردن و "خواب ظن" هم خوابی است که برمبنای توهم و شک و گمان شکل گرفته. در واقع وقتی چیزی ذهن مارا بخود مشغول کرده باشد، وقتی در طول روز با موضوعی زیاد سر و کار داشته باشیم، وقتی موضوع حل نشده ای داشته باشیم یا مواردی شبیه به این، همۀ اینها در ناخودآگاه ما بخشی را به خود اختصاص میدهد که در خواب و رویاهای ما خود رو نشان میدهد و به این خواب ها " خواب ظن" میگویند که معمولا بی اعتباراست و قابل اعتماد نیست. هرچند شاید خیلیها این را بدانند اما هستن افرادی که هنوز بعد از این که زنی خوابی را تعریف میکند از جملۀ خواب زن چپه استفاده میکنند. واقعیت این است که مردم عامی بدون آگاهی از نگارش ظن (به اشتباه زن) و جهل از معنی و واقعیت آن، این جمله را تکرار میکنند.
ناشناس
   
تلنگر 726
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران...
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
وحشی بافقی
   
عاشقانه ها 694
ای رفته ز دل ،
رفته ز بر ،
رفته ز خاطر
بر من منگر تاب " نگاه تو " ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن " چشم سیاه " تو ندارم
ای رفته ز دل ،
راست بگو !‌
بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن " دلبر " دلخواه
من او نیم او مرده و من " سایه " اویم
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها 781
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
ضرب المثل 3684
در فرهنگ فارسی اشعار و ابیاتی وجود دارند که به صورت ضرب المثل در آمده اند ولی مصرع اول آنها مشخص نیست و تنها مصرع دوم معروف شده. در ادامه تعدادی از مشهورترین این ابیات را برای شما قرار میدهیم.

گر دایره ی کوزه زگوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
(بابا افضل)

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
(سعدی)

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
(حافظ)

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
(فردوسی)

امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان
(سعدی)

صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی
بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی
(سعدی)

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
(حافظ)

در محفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
(قائم مقام)

مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
(صائب اصفهانی)

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
(حافظ)

زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی،
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
(صائب اصفهانی)
دیگران
   
تلنگر 755
افتخار نکن به اندازه موهای سرت رفیق داری
وقتی محتاج شدی میفهمی کچلی!!
ناشناس
   
گلایه 2929
شعرهایم شدند خاکستر ، واژه­ های تغزلم دودی

تو همان شمع شعله­ ور در من، تو همان عصر اشک آلودی

دختری پا برهنه راه افتاد ، تا تو را جستجو کند در باد

هر طرف رفت دید آن جایی ، صخره­ ای ... کوه­پایه ­ای ... رودی

رفت شاید سفر بهانه شود ، تا تو از خاطرش رها بشوی

چمدانش که باز شد ناگاه ، دید بین لباس­ ها بودی

سر به­ زیر و نجیب و محجوب است ، این­ که در من نشسته اما نه!

این همه راه را عزیز دلم ! با نگاهت چگونه پیمودی ؟

از تمام مداد رنگی­ ها ، سهم من زرد کهربایی شد

هی گل سرخ می ­کشم اما ، می ­شود شاخه شاخه داوودی

دختران قبیله می­ بافند ، صبح تا عصر طرح چشمت را

بین انگشت­ های­شان تاری ، روی قالیچه­ های­شان پودی

ببر وحشی هجوم کن در من ! رَم بده دسته­ ی گوزنان را

آن طرف رد پای آهوهاست، پس کجا می­روی به این زودی!؟
ناشناس
   
اشعار 4061
فلک و زمین

فلک گوید ، که بر من مسکن محبوب اقدس بین
زمین گوید، نظر کن بر دلم بیت المقدس بین

فلک گوید، دلم کانون گلزار بهشتیان
زمین گوید، که این جا مسجد و محراب حق جویان

فلک گوید، که فخر من همین عرش برین باشد
زمین گوید ، که فخر من عروض مسلمین باشد

فلک گوید، روان در جنت من حوض کوثربین
زمین گوید، که در من آب زمزم همچو گوهر بین

فلک گوید، به طرف من مقام سید ابرار
زمین گوید، که در من تربت آن احمد مختار

فلک گوید، وجودم روشن ازشمس و قمر دایم
زمین گوید، وجودم روشن ازاهل بصر دایم

فلک گوید،که ارواح محبان خدا این جا ست
زمین گوید، که جسم ذات پاک مصطفی این جاست

فلک گوید،نظر کن عظمتم نسبت به تو والاست
زمین گوید، غلط گفتی مقام من همیش اعلاست

بدین شیوه تو ای « فکرت » سراسر گرچه در سفتی
ندانم این سخن های نکو را از کجا گفتی
فکرت
   
نکته 1843
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است.
فرانکلین
   
لطیفه 779
خانمه ميره سونوگرافي...
دکتر بهش ميگه: خانم تبریک میگم، بچه های شما سه قلو ان...
.
.
.
چند ماه بعد...
.
.
.
موقع زايمان، دکتر بچه ی اول رو ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه دوم رو هم ميکشه بيرون، ميزنه پشتش، ميده دستِ پرستار...
بچه سوم رو پيدا نميکنه!!
دکتر ميگه: حتما" جواب سونوگرافي اشتباه شده، باید چک کنم.
تا دکتره ميره پرونده رو نگاه کنه...
بچه ی سوم سرشو مياره بيرون ميگه:
اون آقاهه که بچه ها رو ميزنه رفت؟:))))
ناشناس
   
اشعار 4107
نمـیدانـم چـه سازم بـا دل خویـش
دلی غمگین وزارو بسـمل خــویش
نمــیپرســد نـگار از رنــگ زردم
خــدایا با که گــویم مشکل خویــش
فکرت
   
دل نوشته 2639
چند لحظه اى با من بمان ...
امشب دلم ديوانه است...
حرفى نهان دارم به دل ...
هم صحبتم پيمانه است...
اى خوب من !زيباى من!...
درددلم خروارهاست...
شب ميرود باز همچنان ....
دوروبرم ديوارهاست...
من زاده ى غم گشته ام ....
باسايه همدم گشته ام ...
هيچم نماندست درجهان ...
چون پاى من درخارهاست....
ناشناس
   
تلنگر 1488
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !
و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد .
: زمين بهشت مي شود...
روزيكه مردم بفهمند هيچ چيز عيب نيست جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...! هيچ چيز گناه نيست جز حق الناس..!
هيچ چيز ثواب نيست جز خدمت به ديگران. ...!
هيچ كس اسطوره نيست الا در مهربانى و انسانيت...!
هيچ دينى با ارزشتر از انسانيت نيست...!
هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق...!
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى ...
پائولو کوئیلو
   
نکته 3005
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
ناشناس
   
دانستنیها 246
هر میوه رو چطوری نگه داریم دیرتر خراب شه؟

میوه‌های تازه عمر طولانی ندارن، اما با نگهداری مناسب می‌شه اونا رو زمان زیادی تَر و تازه نگه داشت.
درسته که شستن میوه‌ها بعد از خرید خیلی کار مفرحیه، اما این کار باعث می‌شه میوه‌ها زودتر خراب شن. رطوبت آب رشد کپک و پوسیدگی‌ها رو بیشتر می‌کنه. پس فقط قبل از مصرف میوه رو بشورید و بقیه میوه‌ها رو نشسته تو یخچال نگهدارید.
اگه سیب رو تو کیسه پلاستیکی و تو یخچال نگهدارید، اقلا ۶ هفته سیب تازه دارید.

نگهداری موز تازه یه ذره سخته، اما غیرممکن نیست. موز رو تو نایلون بذارید و جای خنک و پر سایه خونه نگهدارید. آویزون کردن موز تو یخچال هم راه خوبیه تا یک هفته موز تازه و زرد رنگ داشته باشید.
توت‌فرنگی، توت سفید و شاتوت رو هم تو یه ظرف شیشه‌ای که کف‌ش یه لایه دستمال حوله‌ای انداختید، نگهدارید. البته عمر توت خیلی کمه و بیشتر از ۴ روز تازه و خوشمزه نمی‌مونه.
خیار بوته‌ای هم جزو سیفی- میوه‌هاییه که اگه خوب نگهداری نشه خیلی زود طراوت و تردی‌ش رو از دست می‌ده. مگر اینکه خیارای نشسته رو تو یه قابلمه در دار آلومینیومی تو یخچال نگهدارید.

همین شیوه برای گیلاس هم کارایی داره و تا دو هفته سالم و تازه می‌مونه.
کیوی، انبه و مرکبات هم بدون هیچ زحمتی دو هفته تو یخچال سالم می‌مونن.
خربزه رو نزدیک سبزیجات اگه نذارید، تا ۳ هفته کیفیت‌ روز اولش رو حفظ می‌کنه.
هلو و شلیل رو تو یه لایه نازک کاغذ بپیچید. این‌جوری می‌تونید ۱۰ روز تو یخچال نگه‌شون دارید.
شاید سخت‌جون‌ترین میوه خونه‌تون انار باشه که اگه تو طبقه پایین یخچال و تو نایلون باشه تا دو ماه سرحال می‌مونه.
ناشناس
   
نکته 3205
آدم موفق جای مناسب خود را پیدا می‌كند
ولی مدیر موفق برای دیگران جای مناسب می‌یابد.
ناشناس
   
گلایه 2827
♣ خبرت هست که از کینه‌ی تو بیمارم ♣

♣ و من از عشق بد اندیشه‌ی توبیزارم ♣

♣ یاد آن روز که با عشوه ی تو خام شدم ♣

♣ باده نوشیدم و از مستی آن رام شدم ♣

♣ با خیالت چه قدم ها که به باران نزدم ♣

♣ خیس یادت شدم و طعنه به پایان نزدم ♣

♣ آخراز این همه مستی چه بشدحاصل دل ♣

♣ حیف ازآن صوت حزینم که بشد لایق گِل ♣

♣ شکر ایزد که دگر از غم تو پاک شدم ♣

♣ ز کویرت بگذشتم دل و نمناک شدم ♣
ناشناس
   
دل نوشته 2537
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز می‌آیند،
باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند
و خود را روی تو می‌افکنند
و گرد تو را می‌گیرند
و توی چشم و جانت می‌روند
و همهٔ وجودت را پر می‌کنند و آن را می‌ربایند
که دیگر تو نمی‌مانی،
که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی.
آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند
و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند.
دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شده‌ای ...
ناشناس
   
نکته 3620
در زمان حضرت موسی یک مرد عابد و زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود شب وروز عبادت میکرد.
اما خودش هم می فهمید که در این عبادت کردن و نماز خواندن و دعا خواندن ذوق و حالی که باید داشته باشد ندارد.گاهی به فکر فرو می رفت ودر حالی که ریش بلند و پر پشت خود را شانه می کرد با خود می گفت: نمی دانم کار من چه عیبی دارد.من که از مال دنیا چیزی ندارم.من که تمام دلم پیش خداست، پس چرا خودم هم باورم نمی شود که این دعا وعبادت را خدا می پسندد...این بود که تا یک روز حضرت موسی را دید و گفت:ای موسی احوال من اینست نمی دانم چرا از این همه دعا لذت نمی برم وچرا دلم شور می زند و خوبی خودم باورم نمی شود. خواهش می کنم تو که در کوه طور با خدا مناجات می کنی این مسئله را بپرسی که چرا من ذوق و حال ندارم؟
چرا هیچ وقت اشکم جاری نمی شود؟
چرا دلم از محبت خدا لبریز نمی شود؟
چرادلم از صفا وشوق نمی لرزد؟من که مانند همه دوستان خدا شب وروز عبادت می کنم این بی حالی به چه دلیل است؟
موسی گفت:بسیار خوب،می پرسم.
حضرت موسی در هنگام راز ونیاز با خدا احوال آن مرد عابد را بیان کرد و علت بی حالی او را پرسید خدا جواب داد که :
ای موسی درست است که این مرد خودش را به عابدان و زاهدان شبیه کرده است و شب وروز دعا می خواند ولی یک چیز کم دارد و آن هم خلوص است.در هر کاری اخلاص شرط کمال است فکر آدم باید خالص باشد و تمام متوجه یک چیز باشد اخلاص فقط در کوه و صحرا نیست در همه جا هست. بسیارند کسانی که در میان مردم زندگی می کنند،اما با خدا یک رنگند اخلاص صفا میدهد و شوق ذوق می آورد ولی این مرد تمام دلش پیش خدا نیست.قسمتی از فکرش همیشه مشغول ریش خودش است.
دائم ریش خود را شانه میکند وقتی سرش را به سجده میگذارد در فکر این است که ببیند ریشش به زمین میرسد یا نه وقتی کسی به دیدنش می رود می خواهد ریشش مرتب باشد وقتی جلوی آیینه می رود برای چشم بیانی خودش که به او دادیم شکرگزار نیست و بیشتر حواسش پیش ریشش است که خودش آن را نگهداری می کند. درست است که او خدا را ستایش می کند و دعا بسیار می خواند و از خیلی بدی ها دوری می کند امّا این توجّهی که به ریش خود دارد جای چیزهای دیگر را گرفته است.
چه فرقی می کند یکی در فکر پول است، یکی در فکر مقام است، یکی در فکر حیله و ریاکاری است.
او هم در فکر ریش و چون اخلاص ندارد و در یاد خدا خالص نیست دلش هم صفا ندارد. عبادت هم ذوق ندارد. این است که خودش هم باورش نمی شود و حق دارد.
ناشناس
   
دانستنیها 251
جادوی طبیعت: آلبالو بمب کوچک سلامت

هر خاصیتی که می‌توانید برای هر میوه‌ای تصور کنید، همه در آلبالو جمع شده است. این جمله حتی اگر کمی اغراق‌آمیز به نظر بیاید باز از خواص این میوه خوش‌طعم چیزی کم نمی‌کند. با توجه به فصل رسیدن این میوه، شاید مهمترین خاصیت آن رفع عطش است. آب آلبالو یا شربت آلبالو هر دو این خاصیت را دارند و تحمل تشنگی را به شدت بالا می‌برند.

این میوه می‌تواند به راحتی جای چربی‌سازها و چربی‌سوزهای شیمیایی را بگیرد و نقش یک باشگاه تناسب اندام را بازی کند. خاصیت چربی‌سوزی این میوه خصوصا در بافت چربی شکم خیلی زود خودش را نشان می‌دهد. این خاصیت آلبالوی تازه است و اگر می‌خواهید از این ویژگی آلبالو در طول سال استفاده کنید، آلبالو یخ‌زده بهتر از آلبالوی خشک است. از طرفی آلبالو تازه اشتهاآور است و برای کسانی که می‌خواهند کمی وزن اضافه کنند میوه مفیدی است. نگران غذایی که می خورید نباشید، آلبالو نمی‌گذارد چربی‌ها تناسب اندام‌تان را بهم بریزند.

این میوه مثل خواهرش گیلاس یک آرامبخش طبیعی هم هست و بعد از شام می‌تواند نوید بخش یک خواب آرام باشد. آلبالو در طب سنتی برای درمان نارسایی‌های کبد، کلیه و مثانه توصیه شده است. همینطور خاصیت رقیق کنندگی خون و صفرا از جمله مواردی است که اطبا قدیم برای درمان بیماران خود از آن استفاده می‌کردند.
این میوه، مثل همه میوه‌های قرمز حاوی آنتی اکسیدان است و این یعنی سلاح طبیعی دربرابر سرطان و بیماری‌های قلبی. ضدعفونی کردن روده، درمان کم‌خونی و گرفتگی عروق، رفع خستگی و التهاب مفاصل هم از جمله بیماری‌هایی است که می‌توانید با خیال راحت به دست این میوه کوچک بسپارید تا درمان و یا دستکم عوارض آن را کمتر کند.

آلبالو فشار خون را کاهش می‌دهد، بنابراین برای افرادی که فشار خون بالا دارند، مفید است و اگر فشار خون شما به طور نرمال پایین است بعد از خوردن آلبالو مقدار کمی نمک بخورید. خوردن این میوه برای هیچ کس حتی بیماران دیابتی مضر نیست. خاصیت رقیق کنندگی خون این میوه خودش را در زیبایی و سلامت پوست شما نشان می‌دهد. از ماسک این میوه هم می‌توانید برای شادابی پوست استفاده کنید.
در طب سنتی دم کرده این میوه برای درمان بیماریهای کلیه و صفرا توصیه شده است و حکمای قدیمی از بیماران خواسته اند ساقه نازک این میوه را هم از آن جدا نکنند. پس اگر برای درمان از این میوه استفاده می‌کنید به این موضوع هم دقت کنید. تنها بخش ممنوعه این میوه مغز هسته آن است که سمی است و طبیعتا هیچ خاصیتی هم جز ایجاد مسمومیت ندارد.
ویتامین های C و A، آهن، فسفر و کلسیم از جمله مواد موجود در آلبالو هستند. این میوه زیبا و خوشمزه، خام یا پخته، تازه یا خشک شده به هرحال همه خواص خود را حفظ می‌کند و با این همه خاصیت شایستگی این را دارد که یکی از دوستان طبیعی شما باشد. پس از او غافل نشوید و بگذارید این بمب سلامت هر از چندگاه در بدنتان منفجر شود.
ناشناس
   
اشعار 4134
میخری ؟

یک دل دیوانه دارم میفروشم میخری ؟
یک جهان افسانه دارم میفروشم میخری ؟

کلبه ی احزان دل را ؛ تو به چشم کم مبین
گنجی در این خانه دارم میفروشم میخری ؟

از شراب مست چشمانش خراب و بیخودم
حالتی مستانه دارم میفروشم میخری ؟

در طواف شمع رویش بال و پر را سوختم
سوخته پروانه دارم میفروشم میخری ؟

از کمان ابروان و تیر مژگانم خراب
یک دل ویرانه دارم میفروشم میخری ؟

پیچ و تاب زلفکانش پیچ و تاب زنده گیست
من گله از شانه دارم میفروشم میخری ؟

از جفایش قلب ( فکرت) خون چکان و بسملست
پر زخون پیمانه دارم میفروشم میخری ؟
فکرت
   
عاشقانه ها 892
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
گلایه 3066
تنهایی
حس بدی نیست !!
.
.
.
وقتی
.
طعم تلخ
بیهوده دوست داشتن
را
چشیده باشی!!!
ناشناس
   
دل نوشته 1231
"ﺁﻫﻨﮓ" ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ "ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ شوند...
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ " ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ" ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !...
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ "ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ"
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ " ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ" ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !...
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ " ﺩﺳﺖ" ﺑﺰﻧﯽ !!
ناشناس
   
نکته 727
مادر من بدترین مادر دنیاست
می دانید آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام میدهند,انجام نداده است.
مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده ی غذای مرا بخورد یا لقمه ی دهنی مرا به دهانش بگذارد. اوهیچ وقت به خاطر خراب کردن امتحانم برای من زار زار گریه نکرده یا مثلا برای اینکه غذایم را تمام کنم بشقاب به دست دنبال من دور خانه راه نیفتاده است. به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای من بستنی نمی خرد او همیشه همراه من بستنی می خورد و بستنی خوردن من را هم تماشا می کند. یا مثلا وقتی من بازی کرده ام به کناری نایستاده و برایم کف نزده او همیشه خودش همراه من در بازیها شرکت میکند. به نظرم مادرم اصلا شبیه مادران مهربان و ایثارگر داستانها نیست, مادران فداکار قصه ها کمی چاق هستند اما او همیشه مواظب سلامتی و هیکل خودش هم هست یا مثلا هیچ وقت با موهای ژولیده و لباسهای کثیف و نامرتب به تمیز کردن خانه و غذا پختن برای من نپرداخته.
گاه گاهی او بسیاراز من زیباتر بوده! او به جای بوی پیاز داغ همیشه بوی خوب میدهد! هیچ وقت نشده که مادر من به خاطر نبودن من به مهمانی یا گردش نرود یا بدون من اصلا به او خوش نگذرد. هیچ وقت کارهایی را که دوست دارد کنار نگذاشته تا فقط به کارهای من و زندگی من برسد اصلا او کارهایی را که مادربزرگها میگویند انجام نمیدهد.
.
او هیچ وقت نشده که به من نصیحت کند و ساعتها به من بگوید چه کار کنم و چه کار نکنم.
او به تنهایی همه ی کارهای خانه را انجام نمی دهد تا من خسته نشوم بلکه همیشه از من کمک می گیرد و مرا به کار می کشد. او صبح به صبح مهربانانه اتاق را مرتب نمی کند و انجام کارهای مرا به عهده نمی گیرد. او همیشه دلش را به بافتن موهای من یا درست کردن غذای مورد علاقه ام خوش نمیکند، گاهی به علاقه ی خودش و دیگران هم توجه میکند و برای خودش کتاب می خواند. اصلا او هر کاری را که دلش می خواهد انجام می دهد. شاید یادش رفته که مادر است و مادران نباید کارهای مورد علاقه شان را انجام دهند! ولی در هر حال مادر من اینطوری است . ولی یک چیز را می دانید؟ مادر من مادریست که مرا از مادر شدن نمی ترساند.
حالا خوب می دانم که می شود هم مادر باشم و هم زندگی خودم را از دست ندهم, مادر بشوم و هویت انسانی خودم را به کناری نگذارم. می دانم که لزومی ندارد برای مادر بودن دچار خود فراموشی شوم و ادامه زندگی خودم را در زندگی فرزندانم جستجو کنم. حالا می دانم که هم می شود خودم باشم و هم یک مادر حتی یک مادر خوب! و شاید بشود گفت:
بهترین مادر دنیا...
تهمینه میلانی
   
حکایت 2132
زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه
با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.
و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از
خدا می خواهی , درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟
فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!
فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...
ناشناس
   
نکته 2832
همه گفتند چرا دل به ستمگر دادی ....
.... دادم آن روز به او دل که ستمکار نبود
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com