شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 264
کاش یک ماه هم بود که موظف بودیم : از اذان صبح تا غروب فقرا رو سیر کنیم، نه اینکه گشنگی بکشیم تا اونها رو درک کنیم!!
ناشناس
   
اشعار 4058
نمی دانم چه سازم با غم دل
نمی گرید کسی درماتم دل
من و دل بیکس و تنهای تنها
زکی گیرم سراغ مرهم دل
فکرت
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 1625
جالبه که مردم اینقدر وقت صرف جنگیدن با شیطان می کنند .
اگر همین انرژی رو صرف دوست داشتن همدیگر می کردند شیطان از پوچی می مرد.
هلن کلر
   
نکته 3046
هیچ کس نفهمید که
"زلیخا" از مردان هم مردتر بود.
میدانی چرا؟؟
مردانگی میخواهد ماندن پای عشقی که مدام تو را پس میزند.
عزت یوسف اگر ورد زبان همه شد.
قیمتی داشت که بیچاره زلیخا پرداخت.
ناشناس
   
نکته 508
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
ناشناس
   
شوخی 1039
فقط در زبان فارسیه که میشه ۱۹تا فعل رو بغل هم گفت:

داشتم
میرفتم
دیدم
گرفته
نشسته
گفتم
بذار
بپرسم
ببینم
میاد
نمیاد
دیدم
میگه
نمیخوام
بیام
بذار
برم
بگیرم
بخوابم

نه فاعلی نه مفعولی نه قیدی نه صفتی!
یکی بخواد اینو به انگلیسی ترجمه کنه رباط پاره میکنه!
ناشناس
   
گلایه 1196
من ازاین زندگی بی عشق سیرشدم عمری گذراندم هنوزپیرنشدم درغوغای خیانت مانده ام اماهنوزباورخویش ندارم دنیارا
ارسال کننده :آقای علی کشاورز
ناشناس
   
پند و اندرز 3647
گر یک نفست ز زندگانی گذرد

مگذار که جز به شادمانی گذرد

خیام نیشابوری
   
نکته 345
فردی ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﻭﺭﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﻣﯽﺯﺩ . ﻣﺮﺩﯼ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺧﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﭘﺮﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﻣﯽ ﺻﺪﻓﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﯽ
ﺍﻓﺘﺪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ .
- ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟
- ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ. ﺍﻵﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺪ
ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺗﻮﯼ ﺁﺏ ﻧﯿﻨﺪﺍﺯﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﺮﺩ.
- ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ ! ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ
ﺻﺪﻑ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻠﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ . ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ
ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﻣﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﻓﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ
ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻓﺮﻕ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
نکته 3683
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند ، یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سؤال : چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟
جواب : پنج عدد!
چرا؟
چون تصمیم گرفتن، انجام دادن نیست.
تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
هرگاه کسی طرحی را ارائه کند، می بینید که ده نفری قبل از او به این طرح فکر کرده اند، اما فقط به آن فکر کرده اند.
ناشناس
   
نکته 2621
بعضیا مثله کبریت میمونن

خودشون هیچ ارزشی ندارن
ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن . . .
ناشناس
   
لطیفه 83
همه براشون اس میاد دوستت دارم عاشقتم نفسمی دلم برات تنگ شده
بعد واسه من اس میاد
اگه تا پنج دقیقه دیگه این پیامو به سی نفر نفرستی فلج میشی
ناشناس
   
نکته 38
این قابل قبوله که عصبانی بشی
اما هرگز قابل قبول نیست که ظالمانه رفتار کنی
ناشناس
   
عاشقانه ها 97
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
ناشناس
   
حکایت 3166
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد، ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهايی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد. ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با ﻣن ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽ کنی ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ .
ناشناس
   
نکته 492
تا زمانیکه دختر است دری از درهای بهشت را بنام پدرومادرش کرده است
زمانیکه ازدواج کرد نیمی از دین همسرش را کامل نموده است
وزمانیکه مادر شد بهشت در زیر پاهای او جای دارد....
ناشناس
   
نکته 861
هرچه بیشتر احساس تنهایی کنی ، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می شود.
ریچارد براتیکان
دیگران
   
پند و اندرز 19
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
خواجه نصیر الدین طوسی
   
نکته 396
به جز حضور تو ، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را !
حسین پناهی
   
پند و اندرز 1323
دکتر نيستم...
اما برايت ده دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به تو پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،
اما به تو پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها......
نیما یوشیج
   
تلنگر 731
مردی به پیامبر خدا ، حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند. سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم . دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، و فردا صبح زود آنرا فروخت
گربه امد و از دیگری پرسید آیا خروس مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما، گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت. گربه گرسنه آمد و پرسید ایا گوسفند مرد ؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحب خانه خواهد مرد، و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!
مرد شنید و به شدت برآشفت
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد! خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد: خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی ، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!
ناشناس
   
نکته 3640
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.” او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌
ناشناس
   
تلنگر 3621
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1504
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
با دوتا چشم عسل، خون مرا ریخته است
یک نفر بخت خودش را به گذرگاه خیال
بر سر موی پریشان تو آویخته است
مثل یک آدم دلمرده به دورازهمه کس
اشک رخساره به خون دلم آمیخته است
آنکه اندیشه و فکرش ، همه آزار من است
سرب ، در حنجره زخمی من ریخته است
شاعران گرچه گرفتار خیال اند ولی
عاشق روی تو یک آدم فرهیخته است
مانده ام با همه پرهیز من ازآدم ها
یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است
دیگران
   
عاشقانه ها 3618
بگذار، که برشاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، بصد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام وبه سوی تو بیایم.
فریدون مشیری
   
نکته 2991
هر وقت، خواستی «پارچه‌ای» بخری؛
آنرا در دست «مچاله كن» و بعد رهایش كن،
اگر «چروك» برنداشت، «جنس خوبی» دارد.
«آدم‌ها»، نیز «همینطورند!!!»، «آدم‌هایی»
بر اثر «فشارها»، و «مشكلات»، «اخلاق، و رفتارشان»
عوض می‌شود، و «چروك» بر میدارند،!! اینها «جنس خوبی» ندارند،
و برای «رفاقت»، «معاشرت»، «مشارکت»، «ازدواج»
و «اعطای مسئولیت به ایشان»،
به هیچوجه «گزینهٔ مناسبی» نخواهند بود.!!
حواستون به دوستایی که انتخاب میکنید باشه
دوست زیاده ولی دوست خوب تو سختیهاس که خودش را نشون میده.
ناشناس
   
شوخی 2669
به یه اصفهانی میگن :
برنامه غذاییت در طول روز چجوریه ؟
میگه : والا صبحا میرم جیگرکی ، بین راه میبینم نونوایی خلوته دو تا نون میگیرم تا برسم به جیگرکی میخورم و سیر میشم . بر میگردم خونه .
ظهرها میرم کبابی ٬ همینجور که میرم که برسم کبابی بین راه میبینم نونوایی خلوته سه تا نون میگیرم تو راه میخورم و سیر میشم شکمم پر میشه و بر میگردم .
بعد یارو میگه : خب شبها شام چی میخوری ؟
اصفهانیه میگه :
خدا خیرت بده ،
کسی که صبح جیگر میخوره ٬
ظهر کباب ،
دیگه جا داره که شامم بخوره ؟؟!!!
ناشناس
   
نکته 932
اگر مردی توقع دارد بانویش یک فرشته در زندگیش باشد،
ابتدا باید یک بهشت برایش بسازد.
ناشناس
   
نکته 2142
اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
لقمان
   
دل نوشته 2080
کنار سرباز هنگ مرزی و سیگاری
تندیس ارثیه های سنگ و بیگاری
دوشیزه های چشم چپ قصه می میرند
در زیر چرخهای بلند حضرت گاری!

چقدر دیگ برای آب پز کردن یهودیها
چقدر باخ در صلیب شکسته ی نازیها
به چکمه های مسیح من واکس میزنم
رنگ سیاه و سرد به یال شب درازیها
..
...
برای نعش خیابانهای بو کرده ی وطن
آکاردیون بنواز ای همیشه در تب فقر
به فکر دزدهای کتاب مقدس باش
جهنم است و زاغهای بدمزه و زجر.

اگر که نسخه ی میرزا فلان امان بدهد
من از دهان الکلی ام کعبه میسازم
زبان الکنم از ذکر یا خدا خالی ست
منم که طعمه ی شیطان شدم و می بازم
..
..
..
مدادهای رنگی ام از کودکی گم شد
میان مشق به بن بست اعتنا کردن
به همجواری دردناک عشق دل بستم
برای بوسه که مار شد در پس گردن
...
..
شعر:سجاد نورعلی
ناشناس
   
شوخی 1282
اینایی که زنگ میزنن به تلفن ثابت میگن کجایی ؟!
اینا به روح اعتقاد دارن...!!!!
ناشناس
   
نکته 3707
خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:
كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!
پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :
خداوند دستور داده این كوه را بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .
از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .
سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :
پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :
اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .
پیامبر با خود گفت :
پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :
مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .
پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟
پاسخ داد: نه ! ندانستم .
گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و لذیذ در خواهد آمد.
و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.
و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.
و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.
ناشناس
   
دل نوشته 2661
پاییـــــز 🍁🍂
سرد و بے رحم نیستـــــــ

فقط
جسارت زمستـان را ندارد..

ذره ذره زرد مے کند
اندک اندک جان مے سِتانـــَد
قطره قطره مے گِریانــَد

پاییــــز سرد نیستـــ
نامـــهربان استـــ ..


درســت
ماننــــد
" تــــــــــو "
ناشناس
   
نکته 841
با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش.
(سینكالویس)
دیگران
   
گلایه 367
هر خرابی را می توان درست کرد جز ذات خراب
ناشناس
   
پند و اندرز 163
از آدمهادر حد توانشان چیزی بخواهید، نه در حد نیازتان
بگذارید آدمها همانی که هستند بمانند!
ناشناس
   
نکته 379
گاهی خدا برای حفاظت از شما کسی را از زندگی شما حذف می کند اصراری به برگشتنش نکنید
ناشناس
   
دل نوشته 706
چه نیازیست که انسان ماشین زمان بسازد؟
وقتی می‌شود آهنگی را گوش کنی و به همان لحظه‌ها دقیقا
به همان لحظه‌ها پرتاب شوی
مدت‌هاست به جای این که در گرمای سر ظهر تابستان
دمپایی‌های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه
می‌نشینم پای کامپیوتر و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و شعرهایم
چقدر از خودم خجالت می‌کشیدم
وقتی از فرط تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه‌ها را بهم بزنم
تا بچه‌هایشان با ناز و کرشمه شاهزاده گونه‌ای تن به بازی کردن با من بدهند
دلم می‌سوزد برای خودم که برای این که دل دختر همسایه نشکند
پایم را از عمد می‌گذاشتم روی خط کشی‌های لی لی بازی
که او با خوشحالی و غرور بگوید
دیدی باختی !! بیا اینور
و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که
کم از بازی ندارد
خیلی وقت‌ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی‌ها می‌گذارم تا ببازم
تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند: دیدی باخت
اما خودم را بازنده نمی‌دانم زیرا
تمام غصه‌ها دقیقا از همان جائی آغاز می‌شوند که ترازو بر می‌داری،
می‌افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد
به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای،
که زیادتر دل داده‌ای،
که زیادتر گذشته‌ای،
که زیادتر بخشیده‌ای،
به قدر یک ذره، یک نقطه،
حتی یک ثانیه
درست همان جاست که توقع آغاز می‌شود،
و توقع آغاز تمام رنج‌هائی است که
آن را عشق می‌نامی
پژمردن زیباییش را هم خواهد دید
اما گلی که ریشه در خاک دارد ، همواره با تو خواهد ماند.
ناشناس
   
نکته 1341
آنچه پایانی ندارد نه تویی و نه من
این انسانیت است که تا ابد فریاد کشیده خواهد شد
چگوارا
   
مناجات 1570
برای کسانی که به شما حسادت میکنند اینگونه دعا کنید
پروردگارا ...
اگر در این دنیا کسی هست ،
که طاقت دیدن سعادت مرا ندارد ،
چنان به او سعادت بده ...
که سعادت مرا از یاد ببرد ...
ناشناس
   
حکایت 2162
سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود،‌اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، ‌لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر...
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت‌های اعتباری اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد. صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می آید. و بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می‌گردد....!
مجازات ، استفان لاکنر از کتاب گلوله ترجمه : اسدلله امرایی
دیگران
   
دانستنیها 661
تغذیه مردان خوش اخلاق
آقایان گوش کنید. اگر تمایل دارید حافظه، خلق و ماهیچه‌های خود را بهبود ببخشید، . از همین غذاهایی که در دست دارید کمک بگیرید و از بیماریها جلوگیری کنید.
آجیل ها مفید برای سلامتی پروستات:
آجیل ها یکی از غنی ترین منابع سلنیوم- یک ماده معدنی که احتمال ابتلا به سرطان پروستات را کاهش می‌دهد-
سویا سبز با غلاف مفید برای خلق و خو:
خلق و خو به چندین فاکتور، شامل کارکرد‌مغز، وقایع زندگی و غذایی که می‌خوریم بستگی دارد. از این بین فقط رژیم غذایی را می‌توان کنترل کرد. کربوهیدرات‌های حاوی فیبر از قبیل جودوسر و سویا سبز، می‌توانند با ثابت نگه داشتن سطح قند خون از نوسانات خلقی جلوگیری کنند. سویا سبز همچنین حاوی پروتئین می‌باشد که کمک به ثبات قند خون می‌کند، از طرفی دارای اسید چرب امگا 3 می‌باشد که از افسردگی اشخاص جلوگیری به عمل می‌آورد. در تمام رستوران های ژاپنی می‌توان این دانه را پیدا کرد. می‌توانی یخ زده آن را در سوپرمارکت ها تهیه کنید.
دانه های کنجد مفید برای قوای جنسی:
این دانه ها ارزان و مطمئن می‌باشند، نیازی به تجویز پزشک ندارند. اینها سرشار از اسید آمینه و آرژینین می‌باشد که این اسید آمینه در ترکیب کردن اکسید نیتریک به کار می‌رود، اکسید نیتریک یک ترکیبی می‌باشد که جریان خون را در شاهرگ ها بالا می‌برد. از بو داده دانه کنجد می‌توانید در انواع سالاد استفاده کنید یا حتی به شیر اضافه کنید.
زغال اخته مفید برای حافظه:
این روزها، کمتر راجع به خواص زغال اخته گفته می‌شود. اما می‌دانید که بیشترین خاصیت آن مربوط به رنگش می‌باشد. این رنگ به خاطر وجود فلاونوئید- ترکیبات طبیعی که حافظه را حمایت می‌کنند- می‌باشد که این ترکیب از تاثیرات منفی اکسید شدن سلولهای پیام بر جلوگیری می‌کند. از انواع این میوه بخورید. همچنین می‌توانید همراه با ماست استفاده کنید.
عدس مفید برای انرژی:
عدس غنی از فیبر و پروتئین می‌باشد. هر دو اینها هضم آسانی دارند. عدس منبع با ثبات انرژی می‌باشد. همچنین منبع عالی انواع ویتامین B و آهن می‌باشد که آهن موجود در آن به سلولهای قرمز خون کمک می‌کند تا اکسیژن بیشتری حمل کنند. از عدس حتما در سوپ ها استفاده کنید
گردو
گردو از جمله موادی است که مصرف ان برای شما اقایان واجب است واز بروز سرطان پروستات جلوگیری میکند و کیفیت اسپرم را هم برای پدر شدن بهبود میبخشد.
ناشناس
   
پند و اندرز 320
برهنه ات می کنند تا بهتر بشکنی نترس گردوی کوچک آنچه سیاه می شود دست آنهاست نه روی تو
نیما یوشیج
   
نکته 3188
همیشه از قلبتان کمک بگیرید با اینکه سمته چپه ولی همیشه راست میگه
ناشناس
   
حکایت 1938
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌
ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!! ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ... ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت.

ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .

ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ
ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نا محترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ !! بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش (دنیس گورالیدو) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﺷﺪ.
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ يك ﻓﻀﯿﻠﺖ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2312
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
فریدون مشیری
   
تلنگر 755
افتخار نکن به اندازه موهای سرت رفیق داری
وقتی محتاج شدی میفهمی کچلی!!
ناشناس
   
تلنگر 1717
نهراسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است بما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های خوشبختی پر اکسیژن مرگ است
سهراب سپهری
   
دانستنیها 1109
مى دونيد دليل اينكه ميگن طرف از دنده چپ پاشده چيه!؟!
طحال آدمی طرف چپ بدن قرار داره و مرکز تولید سوداست. سودا هم باعث عصبانیت و بدخلقی میشه.!! وقتی که به پهلوی چپ میخوابیم به علت فشار به طحال، ترشح سودا بیشتر شده و باعث میشه ما عصبانی و بدخلق از خواب بلند شیم.....
ناشناس
   
شوخی 3122
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام...
محمد علی بهمنی
دیگران
   
شوخی 2274
یه ترکه و یه لره میرن مکه در حال سنگ زدن به شیطان بودن که ترکه به لره میگه سنگام تموم شده چیکار کنم؟ لره میگه: کوتاه نیا فحش بَده!
ناشناس
   
تلنگر 7131
من آنچه که تو می اندیشی نیستم،
بلکه تو آنچه هستی
که در مورد من می اندیشی...!
بودا
   
نکته 2009
ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻓﮑﺮ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ۲۶ ﺳﺎﻟﺸﻪ😁..
ﺯﻥ ۴۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ۱۴ ﺳﺎﻟﺸﻪ 😳...
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﻩ 😛..
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭘﺴﺮﻩ 😄...
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ
ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ 😂...
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑنی 😭)
ﺗﻮ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 😅)
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺨﻮابن 😳
ﺗﻮ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ 😱😎
ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😇
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ( 🚕
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ " ﻋﺸﻘﻢ " ﻣﯿﮕﻦ😘😘😍😍
ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ 😍😍
ﻣﻮﻗﻊ ﺗﯽ ﻭﯼ ﺩﯾﺪﻥ واتساپ ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﻣﻮﻗﻊ واتساپ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ 😳😳😳
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭن 😄😄😄
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻦ(sad)
ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ 💌
ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ 🙏🙏🙏
ﯾﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺍﺻلا ﻣﻤﮑﻦ
ﻧﯿﺴﺖ☺☺...
ﻧﺨﻨﺪ‌ 😀😀ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ هستی👍👍👍
ﻣﯿﺮﯼ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
.
.
.
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺴﮑﻦ مهر
ﺛﺒﺖﻧﺎﻡ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ
ﻣﯿﺮﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻐﻞ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ ؟
ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﯽ
ﻣﯿﮕﻦ ﺷﻐﻠﺖ ﭼﯿﻪ ؟
به دیوونه خونه ی ایران خوش امدی😂
ناشناس
   
نکته 640
اگر زنبور عسل میدونست که وقتی نیش بزنه می میره،هیچ وقت نیش نمیزد
کاشکی ما آدمها هم خبر داشتیم که نیش زبونمون ممکنه بهترینها رو ازمون بگیره
ناشناس
   
توکل 1632
پادشاه به نجارش گفت :
فردا اعدامت ميکنم...
نجار آن شب نتوانست بخوابد
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...

" پروردگارت يگانه است و درهای گشايشش بسيار "
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...
صبح صدای پای سربازان را شنيد...
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
همسرش لبخندی زد و گفت :
" مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند "
فکر زيادی انسان را خسته می کند ...
درحالی که خداوند تبارک و تعالی
مالک و تدبير کننده کارهاست
ناشناس
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
نکته 2231
بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، (هرزگی) است.
صادق هدایت
   
گلایه 1428
گفتم: ای جنگل پیر
تازگیها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت:
هیچ، کابوس تبر
گفتم از چوب درختان بهار
چه کسان بهره برند؟
گفت: آنان که درختند و به ظاهر تبرند!
گفتم اما مگر از جنس خودت نیست تبر؟!
پوزخندی زد و گفت:
تازگیها چه خبر؟!
ناشناس
   
نکته 847
ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می خواهد.
(كریستین)
دیگران
   
عاشقانه ها 2479
گفتی که چوخورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
ناشناس
   
نکته 1667
عشق مثل آتش میماند
آدمهای عاقل خودشان را گرم میکنندو
آدمهای نادان خودشان را میسوزانند...
ناشناس
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
نکته 2868
يه قانون تو فیزیک هست كه ميگه :
هر ذره د‌ر حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.
انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل راه!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
حتی اگه من توی ایران و طرف مقابل توی آمریکا باشه.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.
یه وقتایی توی خیابون راه میری، حس می کنی که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردی می بینی واقعا داره نگاهت می کنه.
شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟ انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما! شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن
انرژی ما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام خنثی است.
اگرحالمون خوب باشه
اگر آرام باشیم، اگر مهر بورزیم، اگر لطفی کنیم
اگر دعابخونیم
انرژی ما مثبت است
اگر حالمون بد باشه
اگه غر میزنیم
اگه بد و بی راه میگیم
اگه عصبانی هستیم
اگه استرس داریم
اگه نگران هستیم
اگه اضطراب داریم
انرژی ما منفی است
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی انسان میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.
آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.
از بحث های مهم موفقی
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟
چون انرژی اونها روی تو اثر می گذارد.
اگه آدم مثبت دیدی،
بچسب بهش!
اگه آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.
قدیما یه موضوعی بود به نام "مجاورت".
اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن.
این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها 👀
و
دست ها
زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه ( يا وارد مجموعه ات ) بشی.
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه ( يا مجموعه ات ) میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه ( يا اعضاي مجموعه ات ) منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازهٔ انتقال انرژی منفی است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها.
یاد خدا ...مثبت ترین و نجات بخش ترین انرژی در تمام کائنات می باشد .
خود را به این منبع لایزال پر قدرت و بی انتها متصل نماییم.... 
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.🔑🔑
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﺭﺍﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ, "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.
فارغ ازهرخستگی و آشفتگی.
ناشناس
   
ضرب المثل 825
در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن.
(ضرب المثل آذربایجانی)
ناشناس
   
نکته 2720
به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود. سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی. بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود. بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست. قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از شش و بیست دقیقه
ناشناس
   
عاشقانه ها 2508
ﻋﺸﻖ ؛
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﭘُﺮ ﺷﺘﺎﺏ
ﻣﺜﻞ ِ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﻧﺎﻏﺎﻓﻞ ،

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﺜﻞ ِ ﻧﺸﺖ ِ ﮔﺎﺯ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ !

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻋﺸﻖ ؛
ﺍﺗﻔﺎﻕ ِ ﮐُﺸﻨﺪﻩﺍﯼﺳﺖ ...
ناشناس
   
نکته 1834
انسانیت نیازمند حقیقت است.
فرانسیس بیکن
   
گلایه 772
سهراب قایقت جا دارد؟
من هم از آدمیان دلگیرم
ناشناس
   
توکل 183
اگر مشکلات شما در زندگی به بزرگی یک کشتی است
فراموش نکنید که نعمتهایتان به وسعت یک اقیانوس است...
ناشناس
   
دل نوشته 2615
ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻤﯿﺮ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺐ ﮐﻨﺪ
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺍﻣﺎ
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﻮ ﺗﺐ ﮐﻨﯽ
ناشناس
   
نکته 169
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ :
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،
ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ ،
ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
نقص یا کمبود زیبایی
در چهره یک فرد را
اخلاق خوب
تکمیل ميكند...
اما
کمبود
یا نبود
اخلاق را ،
هيج چهره ی زیبایی
نمی تواند تکمیل کند...
پایه و بنای شخصیت انسان ها
بر کردارشان میباشد ،
و زیباترین شخصیت ها
متعلق به
خوش اخلاق ترین انسان هاست .
ناشناس
   
شوخی 987
عشق بهتر است

یا

کشک،؟؟؟؟

من می گویم کشک،
😋😋
چون کلسیم دارد و از پوکی استخوان جلوگیری می کند

ولی عشق مغز را پوک می کند!!! 😕

اگر کسی استدلال بهتری داره، من نظرم عوض بشه!!!😕
ناشناس
   
حکایت 2372
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود
و دروازه شهر باز نشده بود.
پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،
تا خواست وارد شهر شود،
جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،
هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید
اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند
و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.
چون علت ماجرا را پرسید! گفتند:
«هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»
پادشاه کنونی که مرد فقیربود با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟
طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که:
« در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است
و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»
محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.
به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید
و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. کاخها و باغ ها ساخت.
هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین
او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.
چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند:
«امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»
مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست،
اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند،
غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!
نکته
امروزکه فرصت ساختن دنیای دیگرراداریم .
تلاش کنیم وفردای زندگی خود رابسازیم .
فردای زندگیمان را دگر گون کنیم و بسازیم .
ناشناس
   
اشعار 4002
ای " صبا " همچون صبا در پیچ در گیسوی دیگر
صورت دیگر ببین ، ماه دگر ، مینوی دیگر

خرقه انداز و گره بگشا و آواز دگر سَر دِه
برآن ، از آب و گل بگذز ، برو آن سوی دیگر

بسوزان دفتر و دستک ، و رو کُن بر سفر اینک
که آنهم دفتری دارد ، ولی از روی دیگر

ای " صبا " چون باد پاییزی ، از این شهر و از این برزن
گذر کن سرد و آکنده ، برو تا کوی دیگر

ببَر از آهِ دل توشه ، که تا پایان راهت این
بُوَد آب دگر ، نان دگر ، داروی دیگر

اکر در تن نداری نایِ این زادِ سفر بردن
ز مولایت طلب کن قوت بازوی دیگر

ای صبا دستم به دامانت ، اگر بر مقصد دل
رسیدی و زدی از قعر دل " یاهو" ی دیگر

به یاد آور یکی دلخستهُ گم کرده راهی را
که می جستَست در سیمای تو دلجوی دیگر
آرمان ایزدی
   
حکایت 2470
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ.
وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگ آمده است و گوسفندی را خورده است.آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است.
اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت:

دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2525
از رفتن تو
سالها گذشته است

زمستانهای پی در پی
برف پشت برف،

محو کرده؛
رد پاهایت را در مسیر خانه ام

بگذار بگیرند همه ، تورا از من
حتی همین برف،
که به کوری چشم زمستانش

بهاری کرده قلبم را ،
امید امدنت
ناشناس
   
نکته 2622
دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند
که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . . .
ناشناس
   
نکته 1098
باید دنبال شادیها گشت ، غمها خودشان ما را پیدا می کنند.
نیچه
   
نکته 2292
کنارم گذاشتی که تلخم کنی
شرابی شدم ناب ، حسرت بکش
ناشناس
   
نکته 727
مادر من بدترین مادر دنیاست
می دانید آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام میدهند,انجام نداده است.
مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده ی غذای مرا بخورد یا لقمه ی دهنی مرا به دهانش بگذارد. اوهیچ وقت به خاطر خراب کردن امتحانم برای من زار زار گریه نکرده یا مثلا برای اینکه غذایم را تمام کنم بشقاب به دست دنبال من دور خانه راه نیفتاده است. به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای من بستنی نمی خرد او همیشه همراه من بستنی می خورد و بستنی خوردن من را هم تماشا می کند. یا مثلا وقتی من بازی کرده ام به کناری نایستاده و برایم کف نزده او همیشه خودش همراه من در بازیها شرکت میکند. به نظرم مادرم اصلا شبیه مادران مهربان و ایثارگر داستانها نیست, مادران فداکار قصه ها کمی چاق هستند اما او همیشه مواظب سلامتی و هیکل خودش هم هست یا مثلا هیچ وقت با موهای ژولیده و لباسهای کثیف و نامرتب به تمیز کردن خانه و غذا پختن برای من نپرداخته.
گاه گاهی او بسیاراز من زیباتر بوده! او به جای بوی پیاز داغ همیشه بوی خوب میدهد! هیچ وقت نشده که مادر من به خاطر نبودن من به مهمانی یا گردش نرود یا بدون من اصلا به او خوش نگذرد. هیچ وقت کارهایی را که دوست دارد کنار نگذاشته تا فقط به کارهای من و زندگی من برسد اصلا او کارهایی را که مادربزرگها میگویند انجام نمیدهد.
.
او هیچ وقت نشده که به من نصیحت کند و ساعتها به من بگوید چه کار کنم و چه کار نکنم.
او به تنهایی همه ی کارهای خانه را انجام نمی دهد تا من خسته نشوم بلکه همیشه از من کمک می گیرد و مرا به کار می کشد. او صبح به صبح مهربانانه اتاق را مرتب نمی کند و انجام کارهای مرا به عهده نمی گیرد. او همیشه دلش را به بافتن موهای من یا درست کردن غذای مورد علاقه ام خوش نمیکند، گاهی به علاقه ی خودش و دیگران هم توجه میکند و برای خودش کتاب می خواند. اصلا او هر کاری را که دلش می خواهد انجام می دهد. شاید یادش رفته که مادر است و مادران نباید کارهای مورد علاقه شان را انجام دهند! ولی در هر حال مادر من اینطوری است . ولی یک چیز را می دانید؟ مادر من مادریست که مرا از مادر شدن نمی ترساند.
حالا خوب می دانم که می شود هم مادر باشم و هم زندگی خودم را از دست ندهم, مادر بشوم و هویت انسانی خودم را به کناری نگذارم. می دانم که لزومی ندارد برای مادر بودن دچار خود فراموشی شوم و ادامه زندگی خودم را در زندگی فرزندانم جستجو کنم. حالا می دانم که هم می شود خودم باشم و هم یک مادر حتی یک مادر خوب! و شاید بشود گفت:
بهترین مادر دنیا...
تهمینه میلانی
   
تلنگر 538
هرگز نمی فهمی چقدر قوی هستی،
تا اینکه قوی بودن...تنها گزینه ی انتخابی توباشد.
ناشناس
   
دانستنیها 194
خا صیت غذاها وطبیعت آنها ودفع ضرر کننده
به طور کلی هر غذایی که خداوند برای بشر افریده است دارای منافع ومضراتی هست هیچ نوع خوراکی وجود ندارد که فقط منافع در بر داشته باشد،حتماً مضراتی هم دارد واین مضرات باخوراکهای دیگر برطرف میشود.
مثلا خرما یک خوراک بسیار مغذی ومفید میباشد اما مداومت درمصرف خرما باعث بالا رفتن حرارت بدن وتولید صفرای زیاد میشود که برای سلامتی مضر وخطر ناک است. طبیعت خرما گرم وتر می باشد وکسانی که دارای طبیعت گرم وتر ویا دارای طبیعت گرم وخشگ هستند نمیتوانند از این نعمت خدایی به حد زیاد استفاده کنند ودرصورت مصرف مداوم دچارسردر تپش قلب وناراحتی های خونی میشوند صورتشان پر از جوش وغرور میشود ودچار سرگیجه میشوند .اما اگر همین خرما را همراه بادام مصرف کنند دیگر ضرری متوجه انها نیست وخاصیت خرما نیز افزون خواهد شد .سایر غذاهاراهم باضد خودش یعنی بادفع ضرر کننده اش اگر مصرف کنیم دیگر مضر نیست ومامیتوانیم هر خوراکی را به راحتی مصرف کنیم وهم لذت ببریم وهم بیماریها وناراحتی های خودرا بااین طریق ازبین ببریم بدون اینکه دارو مصرف کنیم وبدن خودرابادارو الوده نکنیم . لطفاًبر ادامه مطلب کلیک کنید

1-خرما- طبیعت خرما گرم وتر میباشد برای کسانی که دارای طبیعت سرد وتر یاسرد وخشگ هستند خوراکی بی نظیرمیباشد غذای انها را هضم میکند جلوگیری از پیشرفت سرطان میکند وباعث تقویت جنسی وجسمی انها میشود.دفع ضررکننده اش بادام میباشد کسانی که طبیعت گرم دارند حتماٌ خرما را بدون بادام مصرف نکنند
2- انگور- دارای طبیعت گرم وتر میباشد انرژی زیادی دارد وبدن را تقویت میکند برای کسانی که چاق هستند لاغر کننده ولاغر هارا چاق میکند انگور غم زداست غم واندوه را از دل بیرون میکند اگر به خوردن انگور مداومت کنیم سموم رااز بدن خارج وبدن را پاک سازی میکند ا ز انجا که انگور گرم است ضرر هایی هم در بر دارد که باید با ضد ش مصرف شود دفع ضرر کنندهً انگور میوه های ترش است مانند انار ترش لیمو ترش وزیرهً سیاه رازیانه وتخم کرفس وسکنجبین و ....... البته این توصیف ها در بارهً انگور های شیرین است انگور های ترش ( منظور انگور هاییست که در حال رسیده بودن هم ترش هستند ) طبیعت انگور ترش سرد است کسانی که دارای طبیعت گرم وخشگ هستند میتوانند از خاصیت ضد صفرا بودن انگور ترش وشیرین سود ببرند .
3-خربزه – طبیعت خربزه های شیرین گرم وتر است خربزه اگر به مقدار زیاد خورده شود یبوست را بر طرف ودستگاه گوارش را پاک سازی میکند بهترین موقع خوردن خربزه مابین دوغذاست ناشتا خوردن ویاروی غذا خوردن ان مضر وباعث سوء هاضمه میباشد خربزه های زیاد شیرین بسیار گرم است وباید حتماً بعد از مصرف ان ضد آ ن را نیز مصرف کنیم تا ضرری به ما نرسد . ضد ضرر کننده ً خربزه سرکه ویا انار ترش است

4- انجیر- طبیعت انجیر هم مانند خرما گرم وتر است انجیر وخرما جزو میوه هایی هستند که میتوان به جای غذا مصرف کرد میوهً انجیر بسیار مقوی وچاق کننده وملین است انجیر خشگ برطرف کنندهً یبوست است برای این منظور چند دانهً انجیر خشگ را با چند دانه برگه هلوشب بشوئید ومقداری اب گرم روی ان بریزید وصبح روز بعد ناشتا بخورید وتا زمانی که گرسنه نشده اید چیزی نخورید .انجیر وخرما دارای ویتامین ای میباشد ومصرف ان تعداد اسپرم رااضافه میکند وبر نیروی جنسی میافزاید اگر انجیر وخرما وبادام را باهم معجون کنیم ودر خوردن ان مداومت کنیم از ضعف عمومی بدن در امان خواهیم بود .دفع ضرر کنند هً انجیر هلو ومیوه های سرد است .
5- توت –انواع واقسام دارد توت های شیرین در طبیعت گرم وتر میبا شند مصرف زیاد توت چندان ضرری به انسان نمی رساند چون دارای انسولین گیا هی میباشد وقند آن به سرعت جذب بدن می شود وانرژی زاست قند توت برای دیابت مضر نمیباشد وتوت خشگ هم همین خاصیت رادارد . دفع ضرر کننده توت دوغ است دوغی که از ماست تازه طبیعی گرفته باشند .توت های ترش سرد است .
6-موز – می گویند موز یک میوه بهشتی است بسیار مقوی ومغذی میباشد ضعف جسمی وجنسی را برطرف میکند وبسیار انرژی زاست ناشتا خوردن ان مضر وزیاده روی دران باعث گرفتگی رگها وثقل معده میبا شد طبیعت موز گرم است ودفع ضرر کننده آن میوه های ترش است . .
7- خرمالو- دارای طبیعت گرم میباشد ومانند موز بسیار مقویست وموافق طبع پیران وخرد سالان است به شرطی که به درخت رسیده باشد.دفع ضرر کننده خرمالو نارنگی ترش است .
ناشناس
   
پند و اندرز 1103
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود،بیرون آورد و گفت:"لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است."او پیراهن خواب خود را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهن خوابی بسیار زیبا،از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده.هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود.او گفت:"اولین بار که به نیویورک رفتم،هشت-نه سال پیش،"ژانت" آن را خرید.او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود.به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد.او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:"هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار.هر روزی که زنده هستی،خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما،هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم،حرف های شوهر او را به خاطر آوردم.یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود،ندیده بود یا نشنیده بود افتادم.یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم،کمتر گردگیری میکنم.توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن،اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم ،بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است:"سعادتمندانه زندگی کن." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم،نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم،یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد ،امتناع نکنم.هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم:"امروز منحصر به فرد است." در واقع،هر دقیقه،هر نفس موقعيتى ارزشمند است ...
(رزا هرفورد)
دیگران
   
گلایه 2039
دیکته سال1394
سر سطر بنویس..........؟؟؟
جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!
بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!
بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!
بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!
بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!
بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!
بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!
بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!
بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!
بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!
قضات دادگستری اکثرا خیانت میکنند و کسی رسیدگی نمی کند
بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!
برگه ها بالا..
ناشناس
   
نکته 2975
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
تلنگر 1776
آن قَدَر سوخته اَم با هَمه بی تَقصیری..
که جَهَنّم نَگُذارَد،
به تنم تاثیری
ناشناس
   
دانستنیها 242
پوستی شفاف با ماسک زردچوبه

اگر بدنبال یک پوست درخشان هستید پس ماسک زردچوبه را جدی بگیرید

استفاده از زردچوبه که در هندی”haldi” هم نامیده می­شود، به هند و مصر باستان باز می‌گردد. زردچوبه که برای هزاران سال با فواید بیشماری شناخته شده است همچنان به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته زردچوبه برای پوست هم فواید زیادی دارد. یکی از موارد استفاده آن لایه برداری و تقویت بافت پوست است.

وجود ماده موثر زردچوبه یعنی curcumin، باعث روشنی هرچه بیشتر پوست می‌شود. این ماده خاصیت ضدعفونی، ضدباکتری و ضدالتهاب دارد که آن را در کاهش چندین عارضه پوستی نظیر آکنه، جوش، کک و مک و لک بسیار تاثیرگذار می‌کند.

زردچوبه همچنین در کند شدن روند پیری پوست به صورت طبیعی و بازگرداندن جوانی تاثیر دارد. بعلاوه، استفاده مداوم از آن، ایجاد چین و چروک را کاهش می‌دهد.

ماسک صورت زردچوبه

دو قاشق غذاخوری آرد، یک قاشق چای‌خوری زردچوبه و چند قطره عسل را مخلوط کنید. یک لایه نازک از این خمیر را روی صورتتان بگذارید. ۲۰ دقیقه فرصت دهید تا خشک شود. به آرامی آن را بخراشید و صورتتان را با آب تمیز کنید. این خمیر حکم یک پاک کننده طبیعی را دارد.

برای مبارزه با آکنه

ماسک صورت زردچوبه در کاهش آکنه بسیار موثر است. مقدار زردچوبه را با پودر چوب صندل مخلوط کرده و روی صورتتان بزنید. ۱۰ دقیقه آن را به حال خود رها کنید و سپس با آب سرد صورتتان را تمیز کنید. این ماسک را سه بار در هفته استفاده کنید.

برای کاهش کک و مک

پودر زردچوبه را با آبلیمو مخلوط کنید تا خمیری به دست بیاید. هر روز آن را روی صورتتان بگذارید. استفاده مداوم از این خمیر بطور موثر در مبارزه با کک و مک، کمک می‌کند.
ناشناس
   
لطیفه 112
غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

غضنفر تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟

غضنفر میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!

زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه : با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید.

۲ تا دیوونه رو می برن جهنم بعد ۶ ماه میان بیرون. بهشون میگن اونجا چه جور بود؟ میگه به سختی آتش رو خاموش کردیم!

به یارو میگن تا حالا لو رفتی؟ میگه نه برنامشو ردیف کن آخر هفته بریم.

یارو میره دکتر میگه شبها خواب می بینم با خرها فوتبال بازی میکنم. دکتر میگه این قرصهارو بخور. یارو میگه میشه از فرداشب بخورم؟ دکتر می پرسه چرا؟ میگه آخه امشب فیناله.

دعای غضنفر : خدایا تا زنده ایم ما را از دنیا نبر!!!

به یارو میگن شیعه هستی یا سنی ؟ میگه به حضرت عباس ما عشایریم.

یه خسیس با برق خونه همسایه شون خودکشی میکنه.

یه دارکوب با یه بلدرچین ازدواج میکنه بچه شون میشه دارچین!

توی دیوونه خونه همه دست میزدن ومی رقصیدن به جز یکی رئیس تیمارستان میگه حتما این خوب شده بفرستیمش خونه . از دیوونه میپرسن :تو چرا دست نمیزنی ؟ میگه آخه من عروسم !

غضنفر نماز خوند بهش گفتند التماس دعا گفت : سلامت باشی !

پلیس :چرا معتاد شدی معتاد: واسه اینکه میخواستم تو زندگی یه چیزی بشم !

دو بانوی مسن از شوهر هایشان صحبت میکردند .

اولی گفت : من از اینکه شوهرم ناخن هایش ا میخورد خیلی ناراحتم .

دومی گفت: شوهر من هم این عادت را داشت ولی من ترکش دادم .

اولی:چطوری دومی :خیلی ساده دندان هایش را مدتی قایم کردم!

به غضنفر میگن برو روزنامه کیهان بگیرغضنفر میره بعد یه ساعت برمیگرده و یه الاغ رو با خودش میاره بهش میگن این چیه اوردی .میگه:اخه کیهان نبود همشهری اوردم

از غضنفر پرسیدن احساسات متضاد به چی میگن؟ غضنفر گفت: به وقتی که مادر زنتون روی ماشین آخرین سیستمتون سقوط میکنه !

غضنفر شب دوم بعد از عروسیش زنشو میکشه ازش میپرسن: چرا زنتو کشتی؟ میگه چون دختر نبود میگن چرا شب اول نکشتیش؟ میگه اخه شب اول بود. !

به یه آقا میگن که دخترتون رو بلند کردند آقاهه میگه:با چی بردنش. می گه با پاترول. آقاهه می گه ۲ در بود یا۴ در. میگه ۴ در. آقاهه میگه نگو بچه پاترول ۴ در هی میره خوشبحال دخترم که سوار پاترل ۴ در شد !

از غضنفر می پرسن ارتحال چی؟ میگه نمی دونم هر چیه از اسهال بدتره چون بابام گرفت مرد !

یه روز غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا می آد اسمش رو می زاره پس فطرت !

یک بار غضنفر تو خیابون داشته راه میرفته دومی میگه اهای کره خر بعد غضنفر میگه اخه من اینقدر جوونم.

به غضنفر میگن اگه کل دنیا رو میدادن به تو باهاش چی کار میکردی میگه می فروختمش میرفتم خارج !

یک روز دو خروس به دنبال یک مرغ راه افتاده بودند درحالی که مرغ ناز میکرد خروس دومی به اولی گفت: ولش کن بابا تعاونی لختش را میفروشد. !

غضنفر به نامزدش گفت دوست داری فردا شب با هم غذا بخوریم ؟ نامزدش با اشتیاق فراوان گفت : البته ، با کمال میل! غضنفر : خوب به مادرت بگو غذا درست کنه من فردا شب میام خونتون !

فریبرز این انشاء را درباره دیدارش از یک باغ وحش نوشته بود : ما یک روز بعدظهر به باغ وحش رفتیم. من در آنجا تنبل ترین حیوان روی زمین را دیدم اسم این حیوان گورخر بود چون ما بعدظهر به باغ وحش رفته بودیم ، ولی با این حال گورخرها از تنبلی هنوز پیژامه هایشان را از تنشان در نیاورده بودند !

روزی غضنفر پسرش را به میهمانی می بره ، پسره بین غذا مرتب آب می خوره پدره عصبانی میشه سیلی در گوش پسرش می زنه که به جای غذا چرا داری آب می خوری ؟بعد از تمام شدن غذا پدر و پسر از مجلس خارج می شند. پدر از پسرش می پرسه آخه چرا همه اش آب می خوردی پسر میگه چون می خواستم غذای بیشتری در شکمم جا بدم ناگهان باباهه سیلی مجددی میزنه تو گوش پسرش پسره می پرسه این دیگه برای چی بود؟ پدر میگه این برای این بود که این ترفندت را باید سر غذا به من میگفتی !

غضنفر لامپ خانه اش میسوزد پماد سوختگی میمالد !

یک روز غضنفر با خانمش میرن دکتر و می گن آقای دکتر مابچه دار نمی شیم دکتره پس از معاینه میگه اشکال از شما است آقا . در جواب غضنفر می گیه: اینکه ارثی است پدرم و پدر بزرگم هم بچه دار نمی شدند !

غضنفر میبینه کوه ریزش کرده و همون موقعه یه قطار میومده فورا پیرهنشو اتش میزنه تا قطار متوجه بشه تا قطار توقف میکنه ترکه نارنجک میندازه زیره قطار میگن بابا این چه کاری بود؟ میگه بنده از بچگی علاقه شدیدی به دهقان فداکار و حسین فهمیده داشتم

معلم: نادر شاه رو کی کشت. شاگرد: اقا به خدا من نکشتم !

یه روز ۳ نفر به اسم های به من چه و به تو چه وادب میرن دزدی پلیس میاد میگیرتشون ادب میره بالای درخت از به من چه میپرسن اسمت چیه میگه به من چه ازبه توچه میپرسن اسمت چیه میگه به تو چه میگن شما ادبتون کجاست میگن مونده بالای درخت !

مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پولهایم دوست نداری؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

غضنفر میره بقالی،‌ می‌بینه رو دیوار بزرگ نوشتن: علی با ماست! حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟!

هر سال موقع قرعه کشی بانک غضنفر میرفته مشهد التماس امام رضا میکرده که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده. دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره. امام رضا میاد به خوابش و میگه بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من !

غضنفر داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!

یارو غضنفر بچه نداشته، میره مسافرت، میاد میبینه سه تا بچه داره. ازش می‌پرسند: ‌چی شد، تو که بچه نداشتی؟ میگه: والله همسایه‌ها شرمنده کردن!

غضنفر بچه دار نمیشده،‌ محلشون رو عوض میکنه!

غضنفر میخواسته بره شهرک آزمایش برای امتحان رانندگی , صبح ناشتا میره امتحان شهر بده !

غضنفر میبینه همسایش برفهای پشت بام روپاروکرده وریخته توکوچه.عصبانی میشه وبرفاروبازحمت زیادباسطل میبره روپشت بام خودش پهن میکنه ومیگه:اینابایدافتاب بخورن تاخشک بشن!

شنیدین وجه تشابه غضنفر با پارک چیه ؟ خوب گفتن که هر جفتشون تاب دارن !

تو نا کجا آباد می آن جمعیت مردم رو با هلیکوپتر گلباران کنند عده زیادی کشته میشن ! برسی میکنن میبینن گل و با گلدوناش پایین میانداختن !

غضنفر پشتش رو می خواسته بخارونه, دستش نمیرسیده ! صندلی زیر پاش میگذاره !

غضنفر داشته شنا می کرده مایوش سوراخ میشه غرق میشه !

# ۳۵ سال سن داشته بهش میگن چرا تا الان مجرد موندی و ازدواج نکردی ?! میگه والا تا الان برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم !

غضنفر داشته تو بینهایت راه می رفته یه صدای بلند به گوشش می رسه برمی گرده میبینه دوتا خط موازی خوردن بهم !

غضنفر داشته پسرشو در باب ازدواج نصیحت می کرده ! می گفته: پسرم خواستی زن بگیری برو از فامیل زن بگیر ! ببین دایت رفته زندای تو گرفته , عموت رفته زن عموتو گرفته , من اومدم مادرت و گرفتم ! حالا تو هم از فامیل زن بگیر !

سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!

دخترهای بلوند به عدم تیزهوشی معروفند!؟ روزی دو بلوند در خیایانی قدم میزدند و چشمشان افتاد به یک جعبه پودر که گوشه ای افتاده بود. اولی آنرا برداشت و بازکرد و در آینه کوچک آن نگاهی کرد و گفت ام … این قیافه آشناست ! دومی آنرا گرفت و نگاه کرد . گفت عجب احمقی هستی تو … این منم دیگه …!!

کارگری در طبقه ۱۲ ساختمان نیمه سازی کار می کرده. شخصی از پایین صدا زد: غضنفر زنت از طبقه پنجم منزلتان افتاد پایین و مرد. کارگر بیچاره خیلی ناراحت شد و بسرعت پایین آمد و به سمت خانه عازم شد. در راه کم کم آرامتر شد,سر چهار راه اول بیاد آورد ! ما که خونمون ۲ طبقه بیشتر نیست. دو تا خیابون اونطرفتر بخودش گفت : من که اصلا زن ندارم ! و کمی بعد بیاد آورد !! من که اصلا غضنفر نیستم !

مرد نابینایی در خیابان یک رنده پیدا کرد. مدتی طولانی به این طرف و آن طرفش دست کشید. بلاخره گفت: این چرت و پرت هاچیه نوشتن!

یکبار یک همشهری یک خیار بر می داره می بره سوپرمارکت , به فروشنده می گه: ببخشید آقا خیارشور دارید؟ فروشنده هم در جواب می گه بله داریم. همشهری ما هم می گه پس بی زحمت این خیار ما رو هم بشور.

یک هواپیما تو برره سقوط می کنه تیم جستجو روز اول ۴۰۰ جسد رو پیدا میکنن , روز دوم ۶۰۰ نفر رو پیدا میکنن , روز سوم ۱۰۰۰ نفر رو پیدا میکنن . خبر به تهران می رسه از تهران بازرس ویژه می فرستن برای بررسی , می بینن که هواپیما تو قبرستان سقوط کرده بوده.

غضنفر رفته بوده مکه. تو مراسمی که باید به شیطون سنگ بزنه، یهو سنگاش تموم میشه… اونم به جاش فحش میده

- رفیقغضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ ترکه میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال !

ترکه میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. ترکه میگه: ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم !

غضنفر میره دکتر، میگه: آقای دکتر به دادم برس، الان دو هفته‌است هر شب تا صبح کابوس میبینم! دکتره میپرسه: چه کابوسی می‌بینی؟ غضنفر میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغه‌ها جام‌جهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دکتره میگه: ای بابا، این که خیلی ناجوره. بیا برات یک دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. غضنفر می‌پرسه: آقای دکتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دکتره میگه: شدنش که میشه، ولی واسه چی؟ غضنفر میگه: چون فرداشب فیناله !

تو خیابون تصادف میشه، یک وانت نیسان گردن کلفت میزنه به یک موتور، دو نفر ترک موتور بودن یکیشون سرش میخوره به جدول و جابه‌جا تموم میکنه، دومی فقط پاش میشکنه. خلاصه ملت جمع میشن دورشون، اون بدبختی که پاش شکسته بوده هی داد و هوار میکرده، غضنفر میره جلو بهش میگه: خجالت بکش خیابون رو گذاشتی رو سرت! تو که الحمدالله چیزیت نشده، ببین اون رفیقت بنده خدا تموم کرده اما اینقدر سر و صدا نمیکنه !

غضنفر میره لباس‌فروشی، میگه: ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه: بعله. غضنفر میگه: قربونت دو نخ به ما بده!

غضنفر میره بقالی، میگه: حاج‌آقا سیگار نخی داری؟ یارو میگه: بعله داریم. غضنفر میگه: بی‌زحمت یک بیست نخ به ما بده!! مرده کف میکنه، میگه: خوب مرد مؤمن یک بسته بگیر. غضنفر میگه: نه آخه بسته ای بگیرم زیاد میکشم !
ناشناس
   
دل نوشته 2914
هنگامي که وارد زندان شدم وسايلم را گرفتند و مخصوصا سيگارهايم را . نمي فهميدم چرا مرا از چيزي که به هيچکس ضرر نميرساند محروم
کرده اند . کمي بعد فهميدم که اين قسمتي از تنبيه است .و از اين لحظه به بعد خودم را عادت دادم که ديگر سيگار نکشم
انسان بالاخره به همه چيز عادت ميکند
آلبر کامو
   
گلایه 555
نمی دونم چه حکمتيه...هم بیکارم...هم وقت نمی کنم به هیچ کاری برسم...تازه خسته ام میشم......
ناشناس
   
آرزوها 1255
کاش میشد بروم
ساز دلی را امروز
پیش یک سازگر چیره سفارش بدهم
و بگویم استاد
تاری از بهر دلم میخواهم
هر صدایی بدهد،
هر چه باشد،
تنها،
کوک دائم باشد...
ناشناس
   
حکایت 2184
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سخت بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...
ناشناس
   
توکل 2237
من و خدا سوار یك دوچرخه شدیم. من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت. تا این که جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ برمیگردد و با لبخند می گوید:
"تو فقط رکاب بزن"
ناشناس
   
نکته 1027
پس از کلى فقر، به ثروت و شهرت رسيدم . اموخته ام که با پول ... ميتوان ساعت خريد، ولى زمان نه ... ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه ... ميتوان کتاب خريد، ولى دانش نه... ميتوان دارو خريد ولى سلامتى نه، ميتوان رختخواب خريد، ولى خواب راحت نه ...
ارزش ادمها به دارايى انها نيست به معرفت انهاست
چارلی چاپلین
   
لطیفه 2014
شادروان "رهی معیری" شاعر، ترانه سرا، و
طنزپرداز معاصر از دل درد شدیدی رنج می برد، نزد چند پزشک مراجعه کرده اما علاج نمی شود، یکی از دوستان وی که دکتر دامپزشک بود دارویی را به "رهی" تجویز کرد که بعد از مصرف آن بلافاصله بهبود یافت. به همین مناسبت شعر طنزی می سراید به نام " طبیب و بیطار " :
عمری از جور چرخ مینا رنگ
رنجه بودم ، ز رنج بیماری
یافت آیینه ی وجودم زنگ
از جفای سپهرِ زنگاری
تار شد دیدگان روشن بین
زرد شد ، چهرگان گلناری
آزمودم همه طبیبان را
در شفاخانه های بهداری
نه حکیمی خبر ز حکمت داشت
نه پرستاری از پرستاری
پیش " بیطار " رفتم آخرِ کار
چاره ای خواستم ز ناچاری
وان شفابخشِ دام و دد بگرفت،
دستم و ، رستم از گرفتاری
بی تأمل علاج دردم کرد
تن ز غم رست و من ز غمخواری
طرفه بین ! کز طبیبم آن نرسید
که ز دانایِ فنِ بیطاری
یا من از خیل چارپایانم
یا طبیبان از هنر عاری .
دیگران
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
نکته 1733
زندگي، پياپي شدن درس هايي است كه مي بايست زنده بود تا درك شان كرد.
هلن کلر
   
دانستنیها 299
خاصیت معجزه آسای موزهای سیاه
از این به بعد موزهای خیلی رسیده و نرم را که پر از لکه های تیره هستند و اگر به هر کسی آنها را تعارف کنید نوعی توهین حساب میشود دور نریزید زیرا آخرین تحقیقات دانشمندان ژاپنی نشان میدهد که موزهای له شده و سیاه دارای ماده معجزه آسای TNF می باشند که قدرت مبارزه با سلول های سرطانی و از بین بردن آنها را دارند و هر چقدر موز رسیده تر و سیاه تر باشد بیشتر دارای این ماده است
بر اساس تحقیقات دانشمندان ژاپنی در میان میوه هایی که خاصیت ضد سرطان دارند ( انگور ، سیب ، هندوانه ، آناناس ، گلابی و خرمالو ) موز خاصیت بیشتری در افزایش گلبول های سفید و قوی کردن سیستم ایمنی بدن و شکست دادن سلول های سرطانی دارد زیرا میزان ماده TNF در موزهای رسیده از میوه های دیگر بیشتر است .
از این به بعد موزهای زرد و شاداب را نخورید و صبر کنید تا سیاه و پژمرده شوند آنوقت آنها را بخورید زیرا موز رسیده هشت برابر بیشتر از موز نرسیده TNF دارد به عبارت دیگر هشت برابر بیشتر خاصیت ضد سرطان دارد
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com