شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 374
یکرنگ که باشی ،زود چشمشان را میزنی ،
خسته می شوند از رنگ تکراریت...
این روزها دوره ی رنگین کمانهاست...
ناشناس
   
اشعار 4014
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
دوستی 2150
وقتی تو موفق میشی من با غرور به دنیا می گویم که “این دوست من است”
اما وقتی شکست می خوری من کنارت میمونم و دستهایت را می فشارم و میگویم من دوست تو هستم.
ناشناس
   
نکته 832
اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است.
(محمد حجازی)
دیگران
   
نکته 475
فلسفه الاكلنگ اثبات بزرگي كسيست كه فرومينشيندتاديگري پروازراتجربه كند.
ناشناس
   
نکته 2199
سكوت حاضرجوابى بى پاسخ است !
ناشناس
   
حکایت 1769
" ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! "
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ
ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2417
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خندهء جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش 
فریدون مشیری
   
شوخی 3612
روزی فرمانروائی درکنار استخر کاخش ایستاده بود و براردک ها ومرغابیان نگاه میکرد انها ازاب بیرون امده بودند ودرحال استراحت بروی یک پای خود ایستاده بودند ملانصرالدین حضور داشت فرمانروا گفت ملا اردک ها چنتا پا دارند ملا گفت قربان یک پا ملاحظه میفرمائید فرمانرا گفت چرا یاوه میسرائی انها دوپا دارند ملا گفت خیر قربان ملاحظه میفرمائید یک پا دارند فرمانروا دستورداد یکی از خدمه با چوب برانها کیش دهد مرغابی ها پای دیگر را از زیر بال بیرون کشیدند ودوان دوان دراب پریدند فرمانروا گفت دیدی ملا انها دوتا پادارند ؟؟؟؟
ملا نطرالدین گفت قربان این چوب را با این غول بیابونی بدنبال منهم روانه میکردی بجای دوپا
چهار پا درمیاوردم انها چون اردک بودند دوپا دراوردند
ناشناس
   
شوخی 1483
" ﮔﯿﺶ" ﭼﯿﺴﺖ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺸﺖ ﺗﻮ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﻫﻨﺪﯼ !!!
ناشناس
   
لطیفه 648
چند نفر در جمعی نشسته بودند.
یکی از آنها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا میرود او را پدر خطاب میکنند...
مرد دوم گفت : من پسری دارم که اُسقُف است. و وقتی جایی میرود به او میگویند سرورم
مرد سوم گفت پسر من کاردینال است. و وقتی وارد جایی میشود مردم او را عالیجناب صدا میکنند...
مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ خطاب میکنند...
زنی حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موها مشکی بلندی و چشمهای روشن
وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من
ناشناس
   
حکایت 2196
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «بلی»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.
ناشناس
   
نکته 889
اگه برای دخالت تو کار دیگران حقوق میدادن ما ایرانیا تو بیست و پنج سالگی باز نشسته می شدیم
رضا کیانیان
دیگران
   
نکته 2134
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویانش را بسنجد.
او پرسید ایا خداوند هر انچه که وجود دارد آفرید است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله.
استاد پرسید هر چیزی را؟
دانشجو گفت:بله.همه چیز را
استاد گفت:پس در این حالت خداوند شر را افریده است؛درست است؟زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.
ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:استاد؟ممکن است از شما یه سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد البته!
دانشجوپرسید:ایا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:البته!
ایا شما هرگز سرما را احساس سرما نکرده اید؟
دانشجو پاسخ داد :بله آقا.
اما سرما وجود ندارد.طبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست!
و شیء را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد.
بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند.
قابلیت واکنش ندارند.
پس سرما وجود ندارد.
لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.
دانشجو ادامه داد:تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:بله.
دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا.
تاریکی نبودن کامل وجود نور است
شما نور و روشنایی را مطالعه میکنید اما تاریکی را نمیتوانید مطالعه کنید منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان میدهد که در ان طبق طول امواج نور ،نور میتواند تجزیه شود.
تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.
و سرانجام دانشجو ادامه داد:خداوند شر را نیافریده است!
⭐شر،فقدان خدا در قلب افراد است
⭐.شر فقدان عشق ،انسانیت و ایمان است.
⭐عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.
انها وجود دارند و نبودنشان منجر به شر می شود...
ناشناس
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
نکته 1743
ما بيشتر زمانها به درهايي كه شادي را بر ما بسته است، نگاه مي كنيم، اما هيچ گاه كسي را كه برايمان درهاي شادي را بگشايد نمي بينيم.
هلن کلر
   
تلنگر 3656
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن!

توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم!

من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد!
کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد!

هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش
پدرم! جان علی از پسرت راضی باش

کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی!
کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی!

حَجَر از حافظه ها پاک شده...می فهمی؟؟
پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟

به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست!
پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست!

پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم
همگی منحرف از دین خداوند شدیم

غربت عقل نمایان شده امروز پدر!
نام عباس علی نان شده امروز پدر!

دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر!
کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر!

شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند
در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند!

بردن نام علی رمز مسلمانی نیست
دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست

علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت
قدم خیر که برداشت نهانی برداشت

جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟
تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟

مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟
در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟

کرکسان که به شکم بارگی عادت کردند
گرگها نیز به خونخوارگی عادت کردند!

مومن واقعی آنست که الگو باشد
آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد

هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست
پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست!

دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست!
به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست!

دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟
دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟

دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟
دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟

دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟
دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟

دین نگفته ست ببر آبروی مومن را
دین نوشته است بخر آبروی مومن را

به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم
ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم

دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم
فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم

ما مسلمان دروغیم!... مسلمان فریب!
همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟...

هر که از راه رسید آبروی دین را برد!
هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد!

آب راکد بشود، قطع و یقین می گندد!
غرب یکدست به دینداری مان می خندد!

در نمازت "خم ابروی نگار" آوردی!
با عبادات چنین, گند به بار آوردی!

هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست
اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست!

چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟
این نمازی ست زمینی و هوایی نشده!

پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را!
اینهمه کش نده این مد " و لا الضااااااالین" را!
ناشناس
   
توکل 1420
خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد ؛
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد ؛
و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد ؛
و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد ؛
خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران ؛
گُلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد ؛
و کِرم کوچکی... پروانه ای زیبا... و کوهی سخت ؛
عقیق و شیشه و آئینه و مرمر نخواهد شد ؛
خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه ؛
گُلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد ؛
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن ؛
ولی وقتی نخواهد واقعاً دیگر نخواهد شد ...
ناشناس
   
تلنگر 2771
قانون کائنات
رنج نباید تو را غمگین کند...
این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیار کند. چون انسانها زمانی هوشیار میشوند که زخمی شوند.
رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تحمل نکن ، رنجت را درک کن...
این فرصتی است برای بیداری.
ناشناس
   
نکته 2241
بزرگی ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻓﻮﻝ ﻭ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻣﻠﺘﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ
; ﺟﺎﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ " ﺗﻘﻠﯿﺪ " ,
ﺟﺎﯼ ﺗﻼﺵ ﻭ ﮐﻮﺷﺶ ﺭﺍ "ﺩﻋﺎ " ,
ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ " ﻗﻨﺎﻋﺖ"
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﺍ "ﻗﺴﻤﺖ " ﻭﺟﺎﻯ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻋﻘﻼﻧﻰ ﺭﺍ
ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺖ.
ناشناس
   
نکته 1292
دختر 4 ساله تو تاکسی بغل دستم نشسته بود و آلوچه میخورد . گفتم مگه نمیدونی آلوچه بده ، چرا میخوری؟
گفت پدر بزرگم 115 سال عمر کرد. با تعجب پرسیدم چون آلوچه میخورد؟
گفت نه چون سرش تو کار خودش بود.
چنان قانع شدم که الان سه روزه دیگه با کسی حرف نمیزنم!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2567
باران را که می شناسی
نباریدنش یک غم است و
باریدنش هزار!
نبارد تشنه ایم
ببارد هم تشنه تر....
تشنه ی عشق هایی که
زیر یک باران
پیدایشان شد
و زیر یک باران دیگر
غیبشان زد!

از آسمان یا چشم
فرقی ندارد.
باران
همان باران است.
با یک لطافت خشن
تن عاشق را خیس می کند و
روح خاطره ها را
زخمی!!
ناشناس
   
دانستنیها 808
در مقابل ساختمان سازمان ملل در کشور اتریش شهر وین ، تندیس چهار ستاره شناس پزشک و عالم بزرگ تاریخ را ساخته اند
1- ابو علی سینا : فیلسوف و دانشمند ایرانی ، نویسنده کتاب شفا یک دانشنامه علمی و فلسفی جامع است و القانون فی الطب یکی از معروف‌ترین آثار تاریخ پزشکی است.
2- ابوریحان بیرونی : دانشمند بزرگ و ریاضی‌دان، ستاره‌شناس، تقویم‌شناس، انسان‌شناس، هندشناس و تاریخ‌نگار بزرگ ایرانی در سده چهارم و پنجم هجری است.
3- حکیم خیام نیشاپوری: فیلسوف، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی سرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی
4- زکریای رازی : پزشک، فیلسوف و شیمی‌دان ایرانی که آثار ماندگاری در زمینهٔ پزشکی و شیمی و فلسفه نوشته است و به‌عنوان کاشف الکل و جوهر گوگرد (اسید سولفوریک) مشهور است.
ناشناس
   
نکته 101
بدست آوردن ۱۰۰۰ دوست تو یک سال ممکن نیست،

اما دستیابی به یک دوست برای ۱۰۰۰ سال امکان پذیر است.
ناشناس
   
دانستنیها 2131
یکی ازمسائل آزاردهنده در گذشته وجودشپش بود.فقرمالی ووضع بهداشت آنزمان این گرفتاری را به بدترین وضع ممکن میرساند.اما گاهی آزار این حشره سمج خیلی زیاد بودولازم میشد که این شپش ها راکشت.
روش کشتن شپش چند نوع بود. اول از همه برداشتن از بدن ودورانداختن آن بود. یا لباس را درآفتاب باد بدهند.یا در آفتاب درازکشیده یکی یکی با ناخن بکشند. دیگر شستن البسه درآب داغ ومالیدن آب تنباکو به موها بود.اگردرسربود، مردان وپسران باتیغ و یا واجبی زدن به سروبدن این حشره را دفع میکردند. دختران ( که تراشیدن مو برایشان بسیار ننگ وشرم آوربود) بوسیله شخص دیگر، به اینصورت که سرشان در میان زانو نفر دوم گذاشته و او شروع به جستجووکشتن شپش میامد.
اما ازهمه بدترزمانی بود که تعداد حشرات در سردختران خیلی زیاد میشد ، وچاره کار این بود که موراآغشته به نفت کرده وشب تا صبح می ماند.و صبح شانه کرده و حمام میرفتند.یکی ازدلایل داشتن شپش ورشک دردختران این بود که اعتقاد داشتن به اینکه دختر نباید به سروروی خودبرسد وآرایش کند.مهدی قلی خان هدایت در شرح سفرش به برلین مینویسد : درایران اما معتقد بودند وجود چندتا شپش در بدن مستحب است اما در برلین این اعتقاد نبود !
ناشناس
   
تلنگر 3035
یک تحویلداربانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...
خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم میخواهم.
ناشناس
   
نکته 1848
شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.
سقراط
   
نکته 1265
یک روز سگی از کنار
شیر خفته ای رد میشد .
وقتی سگ دید شیر خوابیده ، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست!
وقتی شیر بیدار شد متوجه وضعیتش شد .
و سعی کردتا طناب را
باز کند اما نتوانست .
در همان هنگام خری در حال گذر بود .
شیر رو به خر کرد و گفت:
ای خر اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم .
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
وقتی شیر رها شد و
خود را از خاک و گرد
و غبار خوب تکانید ،
رو به خر کرد و گفت:
من به تو نیمی از جنگل
را نمیدهم
خر با تعجب گفت:
ولی تو قول دادی!!!
شیر گفت :من به تو تمام جنگل را میدهم .
زیرا در جنگلی که سگان، دیگران را بند کشند و خران برهانند دیگر
ارزش زندگی
کردن ندارد...
"کلیله و دمنه"
دیگران
   
نکته 284
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ :
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ، ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ
ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺕ ﺑﺴﭙﺎﺭ
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ یک
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . !
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ :
ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . ! .
ﺩﯾﺪﻥ یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻭ
ﻋﺰﯾﺰﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ ، ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺶ
ﻋﯿﺎﻥﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ٬ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ
ﺗﺮﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﻏﻨﯿﻤﺖ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺒﺨﻨﺪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﺍﯾﯽ ﺭﻭﯾﺎ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . . .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ....
ناشناس
   
تلنگر 261
اگر جاهلان نباشند
چرخ ظالمان نمی چرخد
ناشناس
   
نکته 857
خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید.
پاستور
   
نکته 3639
روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
سقراط
   
دل نوشته 1670
دختری کنار پنجره آمده است.چهره اش معمولی ست .زیبایی خاصی ندارد.از سایه اش به هنگام رقص هم می شود فهمید که از اندام خوش تراش چیزی نصیبش نشده.چشم هایش از دور بی هیچ حسی یادآور تکرار است.موهایش فقط محض زنانگی شانه خورده اند .او را دوست ندارم اما نگاهش می کنم.هر شب .مثل او زیاد دیده ام در شهر . مثل او زیاد پیدا می شود .اندازه ی تمام پنجره های شهر .معمولی معمولی.یک بار هم اشتباه کردم به خانه شان زنگ زدم گوشی را برداشت خودش بود .صدایی خش دار .مردانه.مردانه هیچ ظرافتی ندارد این همسایه.ولی نمی توانم دست از تماشای او بردارم.چیزی ناشناخته مرا به او مشغول کرده.دلم می خواهد همه ی کارهایم را کنار بگذارم و ببینمش.از همین جا .هر شب.همیشه.حتی زمانی که دو صفحه مانده تا خواندن کتاب هایی که هدیه گرفته ام تمام شود.اما شک ندارم تا بفهمد کسی حواسش به اوست زیبا خواهد شد.خوش تراش .ظریف .نه نمی گذارم بو ببرد.معشوقه بودن شغل خوبی نیست.همان طور که عاشق بودن درآمدی ندارد.بی علاقه دوست داشتن.یا علاقه داشتن ،بی دوست داشتن.من دلم می خواهد همینطور پیر شویم هر دو.بی آن که پنجره ها زیر بار صبح آشنایی بروند.دوست دارم همیشه بین تخت من و تخت او یک خیابان پهن عبور کرده باشد.و ماشین ها هر روز با بوق هاشان یادآوری کنند این فاصله خوب است خوب است خوب است.و مثل تمام آن کتاب هایی که تمامشان نکردم ،اندازه ی دو صفحه از او مانده باشد.من از نتیجه گرفتن های ته داستان ها بی زارم.از فهمیدن چیزی که مرا به او مشغول کرده.دختری که مثل او زیاد پیدا می شود.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2534
ردپاها
همیشه حرفِ از رفتن نمی زنند
امروز
دو ردپا روی برف ها دیدم
آنقدر نزدیک بهم
که می شد فهمید
جاهایی که جایِ پایشان بیشتر آب شده
همدیگر را بوسیده اند!
حتی فهمیدم
در طول مسیر
"دوستت دارم" های زیادی به هم گفته اند!
ناشناس
   
پند و اندرز 346
باران باش تا به تو عادت نکنند،
هر وقت بیایی دوستت داشته باشند
ناشناس
   
نکته 1205
بدون حضور خدا
جایی نرو
به خیالت که به آبادی میرسی ...؟
نه رفیق ...
چراغی که در سیاهی می درخشد
چشم گرگ است ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2563
تو می دانی
عشق ها کجا پیاده می شوند؟
همان ها که قطار ها را عاشق می برند
و...
خالی بر می گردانند!

این قطارها که حرف نمی زنند
فقط "هو" می کنند و
"چی چی"؟؟؟ پرسان
خودشان را به آن راه می زنند...
من
دقیقا
نشانی همان راه را می خواهم!

آهای!
کسی این قطار ها را مقر بیاورد...
کسی عاشق ها را برگرداند...
این شهر
بی عشق
پر دود...

آهای!
کسی زبان این قطار ها را بلد نیست؟!!!
ناشناس
   
تلنگر 3025
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ !
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
ﺑﺎﺑﺎ !...
.
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻧﻖ ﺯﺩﻡ ! ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ
ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ،
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺎﺑﺎ ! ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟؟؟
***
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
ﻣﯿﮕﻔﺘﯾﻢ : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ : ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ﻣﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻤﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ ﺗﻠﺧﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ . . .
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ
ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
ناشناس
   
نکته 566
ببين رفيق....
راهتو عوضي برو.....
ولي....
.
.
.
با عوضي راه نرو....!!!
ناشناس
   
نکته 2327
زندگی را نخواهیم فهمید
اگر
از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم
چون
در کودکی خواستیم گل سرخی بچینیم
خاری در دستمان فرو رفته است...
ناشناس
   
نکته 1401
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﯾﺪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ
ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﯾﺪ ﻗﻄﻌﺎ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﯾﺪ ﻣﺴﯿﺤﯽ
ﻣﯽ
ﺷﺪﯾﺪ
ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺗﺒﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪﯾﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻮﺩﺍﯼ
ﻣﺸﺪﯾﺪ
ﺍﯾﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎ ﺑﺮﺍﯼ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺩﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ؟
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺼﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ
ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﺪﺍﻧﯽ؟
ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ
ﮐﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻭ
ﻋﻼﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻥ ﻣﺴﺎﺣﺖ
ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ
ﻭ ﻣﺤﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻭ
ﺗﻌﺼﺐ ﺑﻪ ﺍﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ
ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﺍﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﺭﺍ
ﺑﻪ
ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻌﺼﺐ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ
ﻫﯿﭻ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻫﯿﭻ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩﺍﯼ ﻭ
ﻫﯿﭻ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ؟
ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻞ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﻫﺮ ﺩﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ
ﮔﯿﺮﯾﺪ ﻗﻄﻌﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺳﻮﺩ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ
ﻣﻨﻔﻌﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺍﯾﻦ
ﺳﻮﺩ
ﻭ ﻣﻨﻔﻌﺖ ﻗﻄﻌﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻥ ﺗﻌﺼﺐ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﯽ
ﺩﻫﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻃﯽ ﮔﺬﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ
ﺗﺒﺪﯾﻞ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﺎ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﺟﺰ ﻧﻔﻊ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﺹ

ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ
چارلی چاپلین
   
حکایت 1811
اولين روضه‌خواني که روضه دوره‌اي را در تهران مرسوم کرد، آقانور بود. پيري او را به ياد مي‌آورم. قدي کوتاه، کمي چاق، محاسني خيلي بلند و مثل برف سفيد داشت. عمامه‌اش مشکي و لباس معمولي روحاني به تن مي‌کرد. مردم مي‌گفتند نور از آقا مي‌تراود.
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماسـت که در هر سر بازار بماند
هيچکس نام واقعي او را نمي‌دانست. مردم خيلي به او اعتقاد داشتند. تا پيش از آقانور، روضه‌ها معمولا يا در ايام عزاداري و يا به مناسبت نذر و امثال آن خوانده مي‌شد. و اين آقانور بود که روضه را تابع نظم و قانون کرد. خيلي مجلس داشت و به همين مناسبت روضه‌هايش بسيار کوتاه (تقريبا 2 تا 5 دقيقه) بود. مردم به همين هم راضي بودند و صِرف حضور آقانور را در خانه خود، باعث سلامتي و خوشبختي مي‌دانستند.
به محض اين که روي صندلي (به جاي منبر) مي‌نشست، يک استکان چاي يا قَنداغ به دستش مي‌دادند و استکان را دهان مي‌برد و لب خود را با آن آشنا مي‌کرد و گاهي چند قطره‌اي از آن را مي‌نوشيد و بقيه را پس مي‌داد. همسايه‌ها و بيمارداران هر يک مقداري از چاي يا قنداغ آقا را براي سلامتي بيمار خود همراه مي‌بردند.
آقانور با الاغ حرکت مي‌کرد و هميشه يک نفر دنبالش بود. همراه او را پامنبري مي‌ناميدند. چون به غير از اينکه از الاغِ آقا نگهداري مي‌کرد، بعضي اوقات در داخل مجلس پاي منبر آقا هم مي‌ايستاد و بعضي مرثيه‌ها را دوصدايي با هم مي‌خواندند. همين پامنبرخوان‌ها بودند که پس از چندي، خود روضه‌خوان مي‌شدند و يکي از آن‌ها همسايه ديوار به ديوار ما بود، که 7- 6 سالي هم از من بزرگتر بود.
الاغِ آقا خيلي خوب خورده و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضايتي حيوان هم اين بود که کساني موهاي بدن حيوان را مي‌کندند و داخل مخمل سبز مي‌گذاشتند و پس از دوختن، آن را براي رفع چشم‌زخم به گردن اطفالشان مي‌آويختند، و چون حيوان از کندن موهاي بدنش ناراحت بود، کساني و به خصوص بچه‌هايي را که به او نزديک مي‌شدند، گاز مي‌گرفت!
يکي از اين بچه‌ها، خواهر کوچک من بود که خيلي هم بچه ناآرامي بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صداي فرياد بچه به کوچه دويديم و با زحمت او را از دندان حيوان نجات داديم و هنوز پس از حدود 60 سال، جاي دندان الاغ روي پوست شکم او پيداست!
باري، کار آقانور خيلي سکه بود. غير از خانه‌هاي شهري، باغ و ساختماني در زرگنده داشت که به آلمان‌ها اجاره داده بود.(پيش از جنگ بين‌الملل دوم) آن موقع آلمان‌ها خيلي در ايران بودند و در زمينه صنعت و تجارت بسيار فعال بودند و معلوم است در کارهاي سياسي و تبليغاتي به همچنين. روز دوازدهم هر ماه قمري، منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. يکبار در اوائل سال 1320 آقانور پيش از شروع روضه، مطلبي به اين مضمون گفت:
اين هيتلر که در آلمان پيدا شده، هيت‌لُر است. از لرستان رفته و سيد هم هست. نايب امام زمان است و ماموريت دارد همه دنيا را فتح کند و به حضرت تحويل بدهد.
البته، اين‌ها مطلبي بود که آقانور مي‌گفت و هيچکس در صحت آن شک نداشت. مدتي گذشت و متفقين، ايران را اشغال کردند و آلمان‌ها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده آقانور به انگليس‌ها اجاره داده شد و مدت کمي پس از اشغال ايران، روزي را به ياد مي‌آورم که آقانور همانطور که در خيابان‌ها و کوچه‌ها سوار بر الاغ به مجالس خود مي‌رفت (و معلوم است در مجالس نيز) با صداي بلند اعلام مي‌کرد که، شب جمعه آينده، زلزله شديدي در تهران به وقوع مي‌پيوندد و فقط کساني که به امامزاده‌ها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.
معلوم است که آن شب، تهران به کلي تخليه شد. ما هم با خانواده و با گاري به شاه عبدالعظيم رفتيم و علت آن بود که ماشين دودي به قدري شلوغ شده بود که مادرم ترسيد ما زير دست و پا له شويم. با اين حال، بعضي از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزاده‌ها بروند، در وسط خيابان‌ها خوابيدند.
آن شب زلزله نيامد، ولي ماه بعد که آقانور براي روضه به خانه ما آمد، بدون اين که کسي علت نيامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت: حضرت به خواب کسي آمده و پيغام داده که چون معلوم شد مردم خيلي مومن و باعقيده هستند، دستور دادم زلزله نيايد. البته اين را هم همه باور کردند. فقط پدرم که درويش هم بود، مي‌گفت: انگليسي‌ها مي‌خواستند ميزان ناداني ما را امتحان کنند، که با اين ترتيب به مقصود خود رسيدند!
هيچکس حرف پدرم را باور نکرد و پاي دشمني تاريخي درويش‌ها با روحانيون گذاشتند. وقتي آقانور مُرد، در حقيقت تهران عزادار و تعطيل شد!
- برگرفته از کتاب «در کوچه و خيابان»، خاطرات دکتر عباس منظرپور
دیگران
   
نکته 1332
نه از خودت تعریف کن و نه بد گویی .
اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت!
کنفوسیوس
   
عاشقانه ها 982
شعر زیبای بدون نقطه :


دلا کم رو سوی کاری که هردم درد سر دارد
که هر کس در هوس گردد مراد دل هدر دارد

درا در کوی دلداری که گردی محرم دلها
دلی کو گرد او گردد همه در و گهر دارد

اگر درد دلی داری مگو در مسمع هر کس
ره او رو سوی او رو که در هر کو دری دارد

هوای وصل او داری اگر در سر، سحرگه رو
که هر کس وصل او را در دعاهای سحر دارد
ناشناس
   
عاشقانه ها 73
عاشق شده ام بر تو
تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم.....؟
یا از در رسوایی؟
نظامی گنجوی
   
نکته 1722
ببخش باران !
تو هی میباری و ما هی شسته نمی شویم...
احمد شاملو
   
نکته 1631
از همه توانت برای بهتر شدن استفاده کن
حیف است که امروز هم همان کسی باشی که دیروز بودی ...
ناشناس
   
نکته 1372
نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد ...
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام
و آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت ...
.
.
سپرده‌ام،اما او خدای
«گرگها»هم هست
ناشناس
   
نکته 1736
بيچاره ترين انسان در دنيا، فرد بينايي است كه فاقد يك چشم انداز آرماني است.
هلن کلر
   
نکته 1703
ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
مولانا
   
نکته 2275
ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﭘﺬﻳﺮﻱ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻮﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﭻ ﭘﺎﯼ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻧﮓِ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﻥ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺩﺍﻣﺲ ﺟﻮﯾﺪﻥ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻥ
ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ !!!
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﺩﺍﻳﻢ ﺍﻟﺘﺤﺮﻳﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!!
ﻭ ﮐﻼ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ
ﻭﺿﻌﻴﺖ
ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺍﺳﺖ :)))
ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ
ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺎﻓﺘﺪ ،
ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ : ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻨﻲ
ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺏ
ﻧﺸﻮﺩ !
سیمین دانشور
   
خواص گیاهان دارویی 45
معجزه ماسک آب پیاز و عسل در درمان ریزش و طاسی موی سر...

آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو یکی از معضلاتی است که این روزها افراد را به شدت نگران کرده است.آب پیاز یکی از بهترین درمان های خانگی برای ریزش مو ،طاسی موی سر و موهای نازک است. سولفور موجود در آن گردش خون را بهبود می بخشد، فولیکول مو را تحریک کرده و باعث رویش مجدد مو می شود.. علاوه بر این، پیاز به کنترل کردن مشکلاتی از قبیل شوره و عفونت سر و سفید شدن موها کمک می کند،و افزودن عسل ،خاصیت ضدباکتریایی دارد که پوست سر را سالم نگه می دارد و شوره سر و در نتیجه ریزش مو را کاهش می دهد.و به نرم و درخشان شدن موها کمک می کند. عسل سرشار از آنتی اکسیدان است و رطوبت را جذب می کند..پژوهشی که در نشریه درماتولوژی در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، و طبق آزمایشات به عمل آمده،نشان داد رویش مجدد موهای افرادی که به ریزش و طاسی موی سر دچارند و به مدت یک ماه روزانه یک مرتبه از این ماسک به سر خود زدند، شاهد رویش مجدد موی سر خود بطور چشمگیری بوده اند .

*طرز تهیه آب پیاز و عسل برای درمان ریزش مو و طاسی موی سر..

این ماسک گیاهی درمانی معجزه آسا در درمان ریزش و طاسی موی سر است و در درمان سفیدی مو ،عفونت پوست سر و شوره و ریزش ایرو و شفافیت موی سر نیز بسیار موثر است.

مواد مورد نیــــــاز:
1- ۱ عدد پیاز
2- عسل
3- یک قاشق مربا خوری ( روغن های ،کنجد ،نارگیل،خردل و روغن بادام ،زیتون، نعناع،رزماری،)، از یکی از این روغن ها که در دسترس است،در این ماسک استفاده کنید.این روغن ها گزینه های خوبی هستند زیرا باعث رویش مو می شوند.

مــــــــــراحل:
یک عدد پیاز را پوست بکنید و رنده کنید،سپس از یک پارچه توری برای گرفتن آب پیاز استفاده کنید و یا می توانید از آبمیوه گیری استفاده کنید. سپس ۲ قاشق چایخوری عسل و یک قاشق مربا خوری روغن (اختیاری) به آن اضافه کنید،.و برای از بین بردن بوی پیاز می توانید از یک قاشق مربا خوری آبلیمو یا گلاب استفاده کنید.
این ترکیب به قسمت های طاس و یا تمام کف سر خود بزنید.روی سرتان را با یک کیسه پلاستیکی بپوشانید و بگذارد حداقل 2 ساعت روی موی سرتان بماند.سپس سرتان را با یک شامپوی گیاهی بدون مواد شیمیایی بشویید. (شامپو بچه )

از این ماسک خانگی روزانه و یا یک روز درمیان در صورتیکه پوست سر جوش و یا زخمی نباشد ، به مدت یک ماه ، استفاده کنید.تا شاهد معجزه رویش مجدد موی سر خود باشید..

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: با نوشیدن مخلوطی از آب اسفناج ،کاهو ،آب یونجه (شبدر) و آب هویج می توانید به رشد موهای خود کمک کنید. مخلوط این گیاهان شفابخش نوشیدنی بسیار شگفت انگیزی برای رشد موی سر و سیستم ایمنی بدن است. همچنین با انتخاب سبک زندگی سالم و اهمیت به استراحت ،تغذیه ،دوری از استرس و ورزش به حد اعتدال می توانید سیستم ایمنی بدن خود را تقویت کنید و به روییدن موهای بیشتر و ریزش مو کمک کنید.همچنین برای رفع چربی مو و شوره سر، ۱۵ دقیقه قبل از حمام کردن روی موهای خود آب لیمو بمالید..
ناشناس
   
گلایه 2517
انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم ، نه غريب
اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا
اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند
ناشناس
   
نکته 558
به کسی که تنهات گذاشت بگو
این تو بودی که باختی نه من
من کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت
اما تو کسی رو از دست دادی که عاشقت بود
ناشناس
   
حکایت 1926
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ....
ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !...
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !...
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ...
ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ.‌..‌
ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!.
ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ". ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ...
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ .. .
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ...
ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ ...:
ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ...
ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .!!...!
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ...
ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ تلاش ﮐﻨﯽ ،‌...
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ...!!!
کلاغ وطوطی هر دو زشت آفریده شدند...
طوطی اعتراض کرد ...
وزیبا شد اما کلاغ راضی بود...
به رضای خدا،...
امروز طوطی در قفس است ...
وکلاغ آزاد...!!
پشت هر حادثه ای حکمتی است ...
که شاید هرگز متوجه نشوی!...
هرگز به خدا نگو چرااااا؟..
ناشناس
   
نکته 1000
یکی از کانالها
یه برنامه مستند حیات وحش رو
پخش میکرد.

نشون میداد یه گروه محقق
یه سری لاشه مرغ رو
داخل یه توری گذاشته بودن
و چند گودال به فاصله های
۱۰-۲۰ متر از هم
حفر کرده بودن.
بعد از مدتی یه روباه اومد
و کمی بو کشید
و یه مقدار این لاشه مرغا رو
جابجا کرد و رفت؛
کارشناس تیم رو به دوربین کرد
و گفت این الان میره
و بقیه گله و دوستاش رو میاره؛
و با استفاده از یه ربات
جرثقیل توری رو جابجا کردن
و آوردن تو گودال دوم
و استتارش کردن
و با یه مایعی که اسپری کردند،
اثر بو رو از مسیر،
از بین بردند.

* تقریبا نیم ساعت بعد
روباه و ۷-۸ تا روباه دیگه
اومدن سر گودال اول
و هرچی گشتند
مرغها رو پیدا نکردن
هر چی زمین رو
بو کردن فایده نداشت
و اون ۷-۸ تا رفتن
و این روباه اولی دوباره
شروع به گشتن کرد.

جالبیش اینجا بود که هی با سرعت میگشت
و بعد سرشو بالا میاورد
و به دوستاش که
داشتن دور میشدن
نگاه میکرد و دوباره بو میکشید.

اینها با استفاده از سیم
کمی روی گودال دوم رو
باز کردن تا حدی که
روباه مرغا رو ديد.

این دفعه خیلی جالب بود،
روباه یکی از مرغا رو
بادندون گرفت و با خودش برد.

* این تیم کارشناس اومدن
و دوباره همون کار رو
تکرار کردن
و توری رو به گودال سوم بردند

روباهها وقتی رسیدن
هرچی گودالها رو گشتن
و هر چی زمین رو
بو کشیدن چیزی نبود
و دوباره رفتند.

دوربين روباه اول رو
نشون داد که
این بار دیگه جست و جو نکرد
و رفت داخل گودال دوم
دراز کشید
و به حالت خوابیده موند ،
یه چند دقیقه صبر کردند
و دیدند خبری نیست
نزدیکش رفتند
و چک کردن دیدن کاملا مرده .

جالب این بود که لاشه روباه را
به مرکز دامپزشکی بردن
و کلی آزمایش کردن
دیدن دقیقا عکسها
و آزمایشات نشون میده
این حیوون براثر
یک شوک عصبی سکته کرده
و مرده.

و….
* روباه که نماد مکر
و حیله گری در حیوانات هست
وقتی احساس میکنه
صداقتش بین دوستاش
از بین رفته
سکته میزنه و میمیره.
از خجالت میمیره.
ناشناس
   
نکته 11
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
صادقانه زندگی کنید
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت می رویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر بر آورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
حکایت 2655
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
ناشناس
   
لطیفه 466
گاوه میره کلاس زبان وقتی برمیگرده به طویله میگه : weeee
ناشناس
   
حکایت 2617
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
« لورای عزیز،
متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به توخیانت کرده ام!!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست»
... باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
«روبرت،
مراببخش،
اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....»
با عشق : لورا ...!
ناشناس
   
نکته 3649
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
ناشناس
   
دل نوشته 1571
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
ناشناس
   
نکته 1843
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است.
فرانکلین
   
دوستی 1875
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ
ﺩﻝ ﺑﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﺳﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ
ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻣﻲ ﺁﻏﻮﺵ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﻧﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮔﻨﺠﺸﻚ
ﭘﺮ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺴﺘﺮﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ
ﻳﺎﺱ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﻴﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻻﻟﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺴﺖ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﯾﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ
ﺳﻘﻒ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳت
فریدون مشیری
   
دوستی 1002
صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا يادتو انداخت،رفيق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من
سهراب سپهری
   
اشعار 3984
ای بلبل نشسته به شاخ شجر بخوان
از جویبار و جنگل و کوه و کمر بخوان

گاهی به سلک همایون ، سه گاه و شور
چندی به " دیلمان " و گهی " جامه در " بخوان

ای همنوای بنان و ملوک و تاج
آنسان که جان تازه بگیرد " قمر " بخوان

از قصد جام حافظ و عرفان مولوی
با لحنی که می سِتُرد هوشم ز سر بخوان

تا آتشی به پا شود از نو به سینه ها
دستی به تار دل زن و " مرغ سحر " بخوان

بر خیز که " سرو چمانت" امید ماست
زآن نغمه های دلکش پر شور وشر بخوان

تا ساحت بهشت نشاند غبار دل
یک "ربٌنای" نابِ عمیق الاثر بخوان

"بگذار تا مقابل چشم تو بگذریم"
آنگه برای دلشدگان از ظفر بخوان

دیریست که قدر تو دانند اهل شوق
عمری برای من و این چشم تر بخوان
آرمان ایزدی
   
نکته 1135
تفاهم به معنای درک کردن نیست !
تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوتها...
ناشناس
   
نکته 267
انسانهای نا پخته همیشه میخواهند که در مشاجرات پیروز شوند...
حتی اگربه قیمت از دست دادن "رابطه" باشد...
اما انسانهای عاقل درک میکنند که گاهی بهتر است در مشاجره ای ببازند،
تا در رابطه ای که برایشان باارزش تر است "پیروز" شوند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 321
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام … نفس بکشم بدون تو
و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن …
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم ..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …*که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …*که یاد نگر فته ام …
که‬ چگونه....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
ناشناس
   
حکایت 2767
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺷﺪ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ
ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﭘﺸﺖ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎ
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ
ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺶ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺵ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺍﮔﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺯﺩ ﺍﻭﻧﻬﺎ
ﮐﻔﺸﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩ
ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﻃﻼﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﯾﻢ ﺯﯾﺮ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﻬﺮﻫﺎﯼ ﻧﻤﺎﺯ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺩﻭ،
ﻣﺮﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻃﻼﯼ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻩ
ﺍﻣﺎ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯﻃﻼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ
ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﺯﺩﻥ
ناشناس
   
حکایت 972
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم :
خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چه کارش کردید ؟؟؟
گفت: سرش را بریدیم !
همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند:
خروس شما ما را صبح از خواب بیدار می کند...
آنجا بود که فهمیدم هرکه مردم را از خواب بیدار کند
سرش باید بریده شود
دکتر کاتوزیان(پدر علم حقوق ایران)
دیگران
   
عاشقانه ها 1783
گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟
طالب دولت دیدار تو باشد چه کند؟
شوخی و بی‌خبر از درد گرفتاری دل
دردمندی که گرفتار تو باشد چه کند؟
چه غم از سینهٔ ریش و دل افگار مرا؟
سینه‌ریشی که دل‌افگار تو باشد چه کند؟
قصد جان و دل یاران بُود اندیشهٔ تو
بی‌دلی کز دل و جان یار تو باشد چه کند؟
ای طبیب دل بیمار ، بگو ، بهر خدا
کان جگر خسته که بیمار تو باشد چه کند؟
گوش بر گفتهٔ احباب توان کرد ولی
هر که را گوش به گفتار تو باشد چه کند؟
می‌کند بی تو هلالی همه شب نالهٔ زار
ناتوانی که دلش زار تو باشد چه کند؟
ناشناس
   
عاشقانه ها 763
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه ی دریای غمند
سعدی
   
نکته 1263
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است.
ناشناس
   
نکته 1356
تمام چیزهایی که در زندگی دوست دارم یا خلاف قانونه یا چاق کننده است !
٠•●ஜ آلفرد هیچکاک ஜ●•٠
دیگران
   
گلایه 3055
یک رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد.
ناشناس
   
اشعار 3994
گویند در بهشت برین ،خلد جاودان
حوران سیم بر ، برقصند صف به صف

دامن کشان و موی پریشان و سینه چاک
دلها برند این لولی وشان ز کف

بر گرد زاهدان مقرب ، حلقه میزنند
فریاد می کشند همه ، مستانه از شعف

ساقی شراب سرخ بر مومنان دهد
تا مینگرددشان یک دمی تلف

در حیرتم از این قصه در کار کردگار
کز خرابات کردن جنت، چیستش هدف؟

رندی چرا نکوست اندر آخرت؟
آنجا هماره گوهر و اینجا بوَد خَذَف

در این جهان ، جام و صنم حرام !!
آنجا حلال و فراوان تر از عَلَف

دورم ز کفر ولی شک نموده ام
زین قصه ها که روایت شد از سَلَف

آخر به عدل مگر اقتضاء کند
در زندگی شرافت و در موت بی شرف؟!؟

شاید هم آن مفسر جاهل خطا نمود
تخمینِ ثقل دُر زده ، از هیئت صدف

گو در کار این سرای عاجز بمانده ای..
این سوی مانده را چه به تفسیر آن طرف

نیک است به جهد رها گردی از غرور
لولا انکَشَف ، قالوا اناُ انصرَف
آرمان ایزدی
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
پند و اندرز 459
سه چیز را فراموش نکن:
به همه نمی‌توانی کمک کنی!
همه چیز را نمیتوانی عوض کنی!
و همه تو را دوست نخواهند داشت!
ناشناس
   
شوخی 1285
معلم از شاگرد میپرسه واسه چی انقدر دیر رسیدی؟
شاگرد: بخاطر تابلو راهنما یی رانندگی
معلم: مگه چه علامتی روش بود
شاگرد: به مدرسه نزدیک میشوید، آهسته حرکت کنید.
ناشناس
   
دل نوشته 2333
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ
ﺍﺳﺖ .
ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ .
ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ...
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ...
.
.
ﺩﺭ ﺩﻝ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﺪﺍ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ
ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ...
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ
ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺻﺪﻗﻪ ﭘﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻓﺎﻝ ﻓﺮﻭﺵ ﻓﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﮐﻪ
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ...
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﮐﻠﯽ ﺩﻟﺶ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﻏﻤﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﺮ ﻧﻮﺯﺍﺩﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ
ﺑﻮﺳﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﺠﻠﯽ ﺍﻭ ...
ﻣﺎﺩﺭﻡ؛ . ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯾﮑﯿﺴﺖ .
ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ .
ناشناس
   
شوخی 1248
به آبادانیه میگن چرا روزه نمیگیری ؟
میگه ولک اینجا دما 58 درجه است!!
جهنم 60 درجه!!
برا 2 درجه روزه بگیرم؟!
ناشناس
   
تلنگر 2367
در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم.

خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...

..مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم

....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب

مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده
خانم دکترشما.....من اپارتمان 150 متری در تهران دارم
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
و من در ذهن خودم ان خانم دکتر و همسرش را محاکمه وبخاطر فقر ان پیر زن محکوم کردم و متاثر شدم.
سالها گذشت........
ومن درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند
من درس می خواندم

وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند
من درس میخواندم

وقتی مسافرت می رفتند
من درس می خواندم

وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند
من درس می خواندم

انها عاشق شدند
من درس خواندم

کار پیدا کردندوپول دراوردند
درس خواندم

ازدواج کردند
درس خواندم و کشیک دادم

صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن هایم را می دیدم که به اسکی می روند
من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.

بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
.........................
..........................

سر انجام روزش رسید
یک روز به خودم امدم دیدم چهل سالم شده
دکتر شده ام
یک پزشک متخصص
طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده ام این هفته کشیک ندارم و پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.

وقت را تلف نکردم
دست همسرم را گرفتم رفتم شمال
جای شما خالی رفتیم رستوران
من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........

ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم
بعد از این همه سال ایا این مسافرت و غذا برای من زیادی است؟

ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟

از قضاوتی که ان روز در باره ان خانم دکتر کردم ......
شرمنده شدم.

نمی دانم ایا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟
وایا برنامه سازان امروز صدا و سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
دکتر رامین امامی
دیگران
   
تلنگر 171
دوستانم را نمی دانم!
اما...
من در رفاقت اینگونه ام!
پایدار تا
پای دار!
ناشناس
   
گلایه 1676
ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ " ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ "
وپس از مرگش ،همسرش ﻫﻤﺎ ﻣﯿر افشار ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺳﺮﻭﺩ :
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ
ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟
*
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ
ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .
ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ،
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ
*
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯼ
ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟
ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ
ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ
ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟
ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ..
فریدون مشیری
   
نکته 2068
هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن،
چون خیلی زود گندش در میاد!

"میلان کوندرا"
دیگران
   
نکته 2944
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
ناشناس
   
پند و اندرز 142
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که نمودند در آینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری !
ناشناس
   
توکل 95
برای تمام رنج هایی که می بری صبر کن!
« صبر » اوج احترام به حکمت خداست.
ناشناس
   
پند و اندرز 782
برای آدمها مرز بگذارید!
مرز صمیمیت،
مرز رفتار!
مرز کلام....
شما این مرز را تعیین کنید،
و همیشه یک قدم عقب تر بایستید!
همیشه...!
ناشناس
   
نکته 953
وقتی یک تخم مرغ با نیروی خارجی می شکند ، یک زندگی تمام می شود.
اما وقتی با نیروی داخلی می شکند ، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از درون آغاز می شود.
ناشناس
   
نکته 839
قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.
(لرد لوچستر)
دیگران
   
حکایت 3156
آن روز من گریستم...
درون مغازه از این سوی به آن سوی میرفتم تا آنچه را که میخواستم بیابم و بخرم. ناگاه چشمم به خانمی افتاد که پشت صندوق ایستاده بود و پولی را به پسرکی پس میداد. پسرک بیش از 8 یا 9 سال نداشت.
خانم صندوقدار گفت، "متأسّفم؛ امّا پولت برای خرید این عروسک کافی نیست."
پسرک به زنی سالخورده که کنار او ایستاده بود گفت، "مامان‌بزرگ، شما مطمئنّین که من پول کافی ندارم؟" پیرزن جواب داد، "میدونی که پولت اونقدر نیست که این عروسکو بخری، عزیزم." بعد، از پسرک خواست چند دقیقه صبر کند تا او برود عروسک ارزانتری پیدا کند، و به سرعت رفت.
پسرک هنوز عروسک را نگه داشته بود. بالاخره، جلو رفتم و از او پرسیدم، "این عروسکو واسهء کی میخوای؟"
گفت، "خواهرم این عروسکو خیلی دوست داشت و دلش میخواست کریسمس بهش هدیه بشه. او مطمئن بود که بابا نوئل اینو براش میاره."
گفتم، " شاید هم بابا نوئل بیاره؛ تو ناراحت نباش." امّا او در حالی که غم در صورتش موجش میزد گفت، "نه، بابا نوئل نمیتونه بیاره؛ او نمیتونه جایی بره که خواهرم رفته. من باید عروسکو بدم به مامان که وقتی میره اونجا بهش بده."
دریایی از غم در چشمانش مشاهده میشد. گفت، "خواهرم رفته پهلوی خدا. بابا میگفت که مامان هم خیلی زود میره. به خاطر همین فکر کردم که مامان میتونه اینو به خواهرم بده."
قلبم داشت میایستاد. پسرک سرش را بلند کرد و گفت، "به بابا گفتم به مامان بگه حالا نره تا من برگردم. او باید صبر کنه تا من برم مغازه و برگردم."
بعد، عکس خودش را به من نشان داد؛ عکس قشنگی بود، داشت میخندید. بعد گفت، "میخوام این عکسو بدم مامان با خودش ببره که هیچوقت منو فراموش نکنه." سپس افزود، "مامانو خیلی دوس دارم؛ ای کاش مجبور نبود از پهلوی ما بره؛ امّا بابا میگه باید بره پهلوی خواهرم."
بعد، یک بار دیگر با دیدگان غمگین به عروسک نگاه کرد. آرام و به سرعت کیف پولم را از جیبم در آوردم و به پسرک گفتم، "بیا یک بار دیگه نگاه کنیم. شاید پولت برای عروسک کافی باشه." گفت، "باشه. امیدوارم کافی باشه."
بدون این که پسرک متوجّه شود مقداری پول به آن افزودم و بعد شروع به شمارش کردم. پول برای عروسک کافی بود و مقداری هم اضافه آمد. پسرک گفت، "خدا رو شکر که به من به اندازهء کافی پول داد." بعد نگاهی به من کرد و گفت، "میدونین، دیشب قبل از اون که بخوابم دعا کردم و از خدا خواستم کاری کنه که من پول کافی داشته باشم که این عروسکو بخرم تا مامان بتونه اونو واسه خواهرم ببره. خدا هم دعامو شنید. میخواستم پول کافی داشته باشم که یک رُز سفید هم واسه مامان بخرم، امّا جرأت نکردم زیادی از خدا چیزی بخوام. امّا او به من پول کافی داد که هم عروسک بخرم هم رُز سفید."
متوجّه شدم پیرزن دارد برمیگردد. فوراً از آنجا دور شدم که در صحنه باقی نمانم.
با حالتی کاملاً متفاوت با آنچه که وارد مغازه شده بودم، خریدم را تمام کردم. پسرک را نمیتوانستم از ذهنم بیرون کنم. ناگاه به خاطر آوردم که دو روز پیش در روزنامهء محلّی نوشته بودند که مرد مستی که کامیونی را میراند به اتومبیلی زده بود که زنی جوان و دختری خردسال سرنشینش بودند. دخترک آناً جان سپرده بود و وضعیت مادر خیلی وخیم بود. خانواده میبایستی تصمیم میگرفتند که آیا دستگاه حفظ زندگی را از بدن او جدا کنند یا خیر، چون زن جوان از حالت اغما در نمی‌آمد.
آیا این همان خانوادهء پسرک بود؟ دو روز بعد از این ملاقات با پسرک، در روزنامه خواندم که زن جوان هم در گذشته است. نتوانستم خودداری کنم و یک دسته گل رُز سفید خریدم و به منزلی که محلّ شروع تشییع جنازه بود رفتم. زن جوان را گذاشته بودند که هر کس میخواست قبل از مراسم تدفین با او وداع کند. در تابوتش دراز کشیده بود و یک شاخه رُز سفید زیبا با عکس پسرک در دستش بود و عروسک را هم روی سینه اش گذاشته بودند. با چشمانی اشک آلود محل را ترک کردم و احساس کردم زندگی ام برای همیشه عوض شده است. تجسّم عشقی که پسرک به مادرش و خواهرش داشت هنوز تا به امروز برایم دشوار است؛ در یک لحظه، راننده ای مست، این دو را، که آنچنان عشقی عمیق به آنها داشت، از او گرفته بود.
ناشناس
   
نکته 1597
ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ، ﭘﺲ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻨﯽ ﺑﺮﺳﯿﺪ ، ذﻫﻦ را ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ از ﮐﺎرﻫﺎی ﺧﻼﻗﺎﻧﻪ دور ﻣﯿـﺴﺎزد.‬ ‫ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺨﻮاﻧﺪ و از ﻣﻐﺰش ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﺪ دﭼﺎر ﻋﺎدت ﺗﻨﺒﻠﻬـﺎ ، ﯾﻌﻨـﯽ ﺗﻔﮑـﺮ ‬‫ﻣﯿﮕﺮدد!
آلبرت انیشتین
   
نکته 3146
از رها کردن نترس...
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنیا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را،
برايت حفظ کنند…!
همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی
عشــق
دوست داشتــن
عـادت کــردن
رفتــن
آمــدن
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست
در حسرت گذشته ماندن
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله
یکبار چهل ساله
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی...
ناشناس
   
تلنگر 440
انسان که غرق شود قطعا می میرد
چه در دریا
چه در رویا
چه در دروغ
چه در گناه
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام
مواظب باشیم غرق نشویم!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...
ماهاتما گاندی
   
تلنگر 249
اگر خاطر خواه زیاد داری معنیش این نیست که فوق العاده ای
شاید خیلی ارزون قیمتی...!
ناشناس
   
نکته 2384
اﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ " ﻣﻐﻠﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ " ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ " ﯾﺎ " ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ."
ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺳﻮ ﺑﺎ
ﺍﺻﻮﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺑﺸﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻫﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﯼ، ﺑﺎﻭﺭ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﻭ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﮐﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﺁﺩﻣﺨﻮﺍﺭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﮐﺸﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ
ﺍﺳﯿﺪ ﭘﺎﺷﯿﺪ , ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
" ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ ﺍﺻﻮﻝ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﺸﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ.
خب حالا چند سوال کلیدی که هر انسان دیندار مي بایست قبل از مرگ از خودشون بپرسند:
١- آیا دین و مذهبی که من دارم به انتخاب خودم بوده یا میراث پدرم؟
٢- آیا دین و مذهبی که پدرم دارد انتخاب خودش بوده یا میراث اجداد ما ؟
٣- آیا اگر در کشوری دیگر به دنیا می آمدم باز هم همین دین و مذهب من می بود
٤- مگر نه اینکه اصول دین تحقیقی است نه تقلیدی، پس چرا از بدو تولد توحید، نبوت، و قیامت را به خورد من می دهند
٥- اگر اصول دین تحقیقی است و من تحقیق کردم و خدایی نیافتم، چرا مرا می کُشند
٦- چرا قرآن یکی ست ولی اسلام ٢٢ شاخه شده؟ کدام مذهب به بهشت می رود
٧- چرا تمام پیروان ٢٦ دین موجود در جهان با حدود ٢٠٠ مذهب گوناگون با قاطعیت ایمان دارند که مذهب آنها بهترین مذهب است و فقط آنها به بهشت می روند
٨ - چرا علی فقط به خواب شیعیان می آید، عمر فقط به خواب سنی ها، و مریم فقط به خواب مسیحیان
٩- چرا در قاره آمریکا و استرالیا هیچ اثری از دین و پیامبر نبوده و چرا خدا ١٢٤ هزار پیامبر را فقط در منطقه کوچک خاورمیانه فرستاده است؟
10-چرا با وجود اعزام همه پیامبران الهی به خاورمیانه، از ابتدا تا اکنون نا امن ترین،جاهل ترین،جنایت کار ترین،بدبخت ترین، مرتجع ترین و.....منطقه و مردمان، خاورمیانه است؟
.....و هزاران چرای دیگر!!!
ناشناس
   
شوخی 1174
دخترم شوهر نکردی خواستگار از دست رفت
تیپ جیگر دار کم شد ، دلسپار از دست رفت
یک قطار عاشق برایت پشت در صف می کشید
بیخودی هی صبر کردی تا قطار از دست رفت
کیس قابل در گرفتاران عشقت کم نبود
زود از جایت نجنبیدی ، شکار از دست رفت
فکر می کردی که چیزی تک نصیبت می شود
آنقدر بالا پریدی تا که یار از دست رفت
هر که آمد، چهره ای از خود نشان دادی که او
چایی اش را خورد و پاشد با فرار از دست رفت
زرگری با پورشه آمد ،چون که یک کم تاس بود
اخم کردی ،مفت مفت آن مایه دار از دست رفت
بچه صرافی رسید از راه و فرمودی که نه
بنز ، ویلا ، هم چنین کلی دلار از دست رفت
یک هنرمند آمد اما ضد حالی خورد که
جابه جا گرخید و با تنبور و تار از دست رفت
ضایعاتی ، کله پز ، اوراق چی ،آهن فروش
یک دو پیمانکار آن هم رانت خوار از دست رفت
خواستگارت هر که بود از دکتر جراح تا
گنده لات آن سر ِ دروازه غار از دست رفت
این اواخر مرده شوری خواستگاری کرد ازت
کاش می بردت ،ولی با حال زار از دست رفت
هیکلت یک وقت تقریبا به آدم برده بود
بس که افتادی یه لم ، آن ریخت و بار از دست رفت
روزگاری حرف مادر یا پدر هم شرط بود
من نمیدانم چه پیش آمد که کار از دست رفت
ناشناس
   
نکته 2458
می گویند : شب سیاه است ، من دیده ام سیاه تر از جدائی نیست

می گویند : مرگ سخت است ، اما سخت تر از بی وفائی نیست

می گویند : زهر تلخ است ، من چشیده ام ، اما تلخ تر از تنهائی نیست
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com