شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 2286
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
.
.
.
.
.

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
.
.
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛
.
.
اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
.
.
.

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
.
.
.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود'!
.
..
.

حال بد نیست بدانیم که
.
.
. طمع، پول، قدرت ،تكبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نيازى و بی مسئولیتی درقبال هم نوع ميتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار كند.
.
. ..هلاکت به دست خودمان ، نه گلوله ای ، نه نیزه ای . ..
ناشناس
   
عاشقانه ها 2551
تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم
دوست دارم که خودم پیرهنت را بدرم!

تو هر اندازه که بگریزی و پرهیز کنی،
من همان قدر به آغوش تو مشتاق ترم!...

قصه برعکس شده، نوحم و طوفان زده ام
کشتی سوخته ای مانده میان جگرم!

دو قدم پیش بیا! ـ ای قدمت بر سر چشم! ـ
دو قدم... تا که تو را تنگ بگیرم به برم!

تو به اندازه ی هر یک قدمم آتشی و
من به اندازه ی هر یک نفست شعله ورم!

دور تر می شوی و بی خبر از حال منی
پیش می آیم و از شرم لبت با خبرم!

آه و صد آه! خلیلِ بُتِ خالت شده ام
شکر و صد شکر که اعجاز ندارد تبرم!

چه کُنم با دو لبت؟ دل بکنم یا نکنم؟
چه کنم جان و دلم را؟ ببرم یا نبرم؟

تو اگر نازکنان پا بگذاری به سرم،
من هم از جان خودم نازکنان می گذرم!
ناشناس
   
دل نوشته 2548
آن روزها
با باران
رفتاری مادرانه داشتی
وقتی می آمد
هول می شدی
به استقبالش می رفتی
روی گونه هایت می نشاندی اش
به او اجازه می دادی
روی موهایت سرسره بازی کند
گاهی هم
در یقه ات
خوابش می کردی
این روزها اما
سقف خانه ات را بیشتر دوست داری
چتری که
من هیچ وقت برایت نخریدم را....
و ماشینی که
برف پاکنش
شبیه دست های وقت رفتن
تکان می خورد
این روزها
باران از تو ناامید شده
و به چشم های من پناه آورده
ناشناس
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
نکته 2872

👂برای کاهش عصبانیت خود از چه راهکارهایی استفاده کنیم؟ 👇👇👇
👌1-حواس خود را به چیز دیگر معطوف کنید.
یکی از بهترین راه ها برای کاهش خشم اشتغال به برخی فعالیت ها ی جذاب است. برخی از افراد کارهای ورزشی انجام می دهند ، برخی دیگر مطالعه می کنند یا تلویزیون تماشا می کنند و برخی به سرگرمی های مورد علاقه ی خود می پردازند.
👌👌2- شوخی و مزاح کنید.
شوخی طریقی است برای بازسازی موقعیتی برای یافتن ناهمخوانی یا امر محال در آن.
شوخی کردن خشم را کاهش می دهد ، زیرا شوخی با خشم مغایرت دارد. یاد گرفتن اینکه به واکنش های مان بخندیم نه تنها به ما کمک می کند که خشم خود را کاهش دهیم. بلکه به ما کمک می کند با دیگران ارتباط بر قرار کنیم و نشان دهیم که نسبت به نامناسب بودن واکنش های مان آگاهیم.
ناشناس
   
نکته 1101
فقط يك نفر را مي شناسم که معقول و سنجيده رفتار می کند؛
او خياط من است،
زيرا هر بار که مرا می بيند، از نو اندازه گيری می کند...
بقيه به معيارها و عقايدِ کهنه خود درباره من پايبند هستند!
جرج برنارد شاو
   
دل نوشته 2607
ﺧﻄﺶ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ
ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"ﻫﺎﯾﯽ که
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
ناشناس
   
نکته 1573
با پول در هر عشقی میتوان نفوذ کرد ،
به جز عشق مادر.
جرج برنارد شاو
   
دل نوشته 2663
میخواهم زندگیم را آنطور که میخواهم ببافم...

یکی از زیر یکی از رو...
نه خوب نیست میشکافمش اینطوری زندگیم بیخودی کش میاید و با یک بارش سطحی آسمان به تنم گشاد و بد قواره میشود...
پس دوباره زندگیم را سر می اندازم....
یک رج زیر یک رج رو اینطوری بیشتر به دلم میشیند آنجایی که زندگی آزارم میدهد را از دانه هایش کم میکنم و آنجایی که خوشبختی را حس میکنم به دانه های زندگیم اضافه میکنم چقدر زبباست وقتی زندگیت را خودت ببافی و به تن کنی جوری که نه به تنت زار بزند نه تنگ باشد که جلوی نفست را بگیرد...
می
بافم رویای زندگی را...

ناشناس
   
نکته 1477
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق آنها توسط اموزش اشتباه احمق می شوند!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
برتراند راسل
   
شوخی 1008
معادل فارسی"سلفی"هم اعلام شد
.
.
. " خویش انداز" :O

آدم یاد خاک انداز میوفته
حالا هی از خودتون خویش انداز بگیرید ....
ناشناس
   
نکته 250
در ٤ سالگى ...موفقیت یعنی ... کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگى ...موفقیت یعنی ... پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگى ... موفقیت یعنی ... داشتنِ دوست
در ١٨ سالگى ... موفقیت یعنی ... گرفتن گواهى نامه رانندگى
در ٢٠ سالگى ...موفقیت یعنی ... برقرارى رابطه
در ٣٥ سالگى ...موفقیت یعنی... پول داشتن
در ٤٥ سالگى ...موفقیت یعنی ... پول داشتن
در ٥٥ سالگى موفقیت یعنی ... پول داشتن
در ٦٠ سالگى ... موفقیت یعنی ... برقرارى رابطه
در ٦٥ سالگى ... موفقیت یعنی ... تمدید گواهى نامه رانندگى
در ٧٠ سالگى ... موفقیت یعنی... داشتنِ دوست
در ٧٥ سالگى ... موفقیت یعنی... پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگى ... موفقیت یعنی ... کثیف نکردن شلوار
زمین گرده نه؟
ناشناس
   
نکته 1582
در کشور دانمارک با قطار سفر ميکردم..
بچه اي بسيار شلوغ ميکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد براي او شکلات خواهم خريد..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسيد و من هم خيلي عادي از قطار پياده شده و راهم را کشيدم و رفتم...
ناگهان پليس مرا خواند و اعلام نمود شکايتي از شما شده مبني بر اينکه به اين بچه دروغ گفته اي....
به او گفته اي شکلات ميخرم ولي نخريدي!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم ديگر بودند مثل دزد و قاچاقچي!!!
آنها با نظر عجيبي به من مينگريستند که تو دروغ گفته اي آن هم به يک بچه!!!
به هر حال جريمه شده و شکلات را خريدم و عبارتي بر روي گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برايم بسيار گران تمام شد!!!
آنها گداي يک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزي بچه شان بودند و اينکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفي به او زدند او باور نکند!!!

نقل از کتاب چرا عقب مانده ايم ؟
نوشته دکتر علي محمد ايزدي
دیگران
   
نکته 2181
قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان داستايوفسكى؛؛؛؛؛

هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد!!!!!.....
وهر"گناه کاری"آینده ای!!!!!.....
پس قضاوت نکن.........!!!
میدانم اگر:
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم...
دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد. تا به من ثابت کند...
در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم...
"پناه "؛
میبرم به "خدا "،
از عیبی که؛
"امروز "درخود میبینم
و؛
"دیروز "
"دیگران را "به خاطر،
"همان عیب"ملامت کرده ام...
محتاط باشیم، در "سرزنش "
و"قضاوت کردن "دیگران
وقتی ؛
نه از" دیروزاو"خبر داریم،
نه از"فردای خودمان".
داستایوفسکی
   
نکته 1719
برای کسی که
میفهمد
هیچ توضیحی لازم نیست
و
برای کسی که
نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است
آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند
مهم نیست
که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه
که چه "درکی" دارید
مغزِ کوچک
و دهانِ بزرگ
میلِ ترکیبیِ بالایی دارند
کلماتی که
از دهانِ شمابیرون می آید
ویترینِ فروشگاهِ شعورِ شماست
پس
وای بر جمعی
که لب را
بی تامل وا کنند
چرا که
کم داشتن و زیاد گفتن
مثلِ
نداشتن و زیادخرج کردن است!
پس نگذارید
زبانِ شما
از افکارتان جلو بزند!!!
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 45
معجزه ماسک آب پیاز و عسل در درمان ریزش و طاسی موی سر...

آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو یکی از معضلاتی است که این روزها افراد را به شدت نگران کرده است.آب پیاز یکی از بهترین درمان های خانگی برای ریزش مو ،طاسی موی سر و موهای نازک است. سولفور موجود در آن گردش خون را بهبود می بخشد، فولیکول مو را تحریک کرده و باعث رویش مجدد مو می شود.. علاوه بر این، پیاز به کنترل کردن مشکلاتی از قبیل شوره و عفونت سر و سفید شدن موها کمک می کند،و افزودن عسل ،خاصیت ضدباکتریایی دارد که پوست سر را سالم نگه می دارد و شوره سر و در نتیجه ریزش مو را کاهش می دهد.و به نرم و درخشان شدن موها کمک می کند. عسل سرشار از آنتی اکسیدان است و رطوبت را جذب می کند..پژوهشی که در نشریه درماتولوژی در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، و طبق آزمایشات به عمل آمده،نشان داد رویش مجدد موهای افرادی که به ریزش و طاسی موی سر دچارند و به مدت یک ماه روزانه یک مرتبه از این ماسک به سر خود زدند، شاهد رویش مجدد موی سر خود بطور چشمگیری بوده اند .

*طرز تهیه آب پیاز و عسل برای درمان ریزش مو و طاسی موی سر..

این ماسک گیاهی درمانی معجزه آسا در درمان ریزش و طاسی موی سر است و در درمان سفیدی مو ،عفونت پوست سر و شوره و ریزش ایرو و شفافیت موی سر نیز بسیار موثر است.

مواد مورد نیــــــاز:
1- ۱ عدد پیاز
2- عسل
3- یک قاشق مربا خوری ( روغن های ،کنجد ،نارگیل،خردل و روغن بادام ،زیتون، نعناع،رزماری،)، از یکی از این روغن ها که در دسترس است،در این ماسک استفاده کنید.این روغن ها گزینه های خوبی هستند زیرا باعث رویش مو می شوند.

مــــــــــراحل:
یک عدد پیاز را پوست بکنید و رنده کنید،سپس از یک پارچه توری برای گرفتن آب پیاز استفاده کنید و یا می توانید از آبمیوه گیری استفاده کنید. سپس ۲ قاشق چایخوری عسل و یک قاشق مربا خوری روغن (اختیاری) به آن اضافه کنید،.و برای از بین بردن بوی پیاز می توانید از یک قاشق مربا خوری آبلیمو یا گلاب استفاده کنید.
این ترکیب به قسمت های طاس و یا تمام کف سر خود بزنید.روی سرتان را با یک کیسه پلاستیکی بپوشانید و بگذارد حداقل 2 ساعت روی موی سرتان بماند.سپس سرتان را با یک شامپوی گیاهی بدون مواد شیمیایی بشویید. (شامپو بچه )

از این ماسک خانگی روزانه و یا یک روز درمیان در صورتیکه پوست سر جوش و یا زخمی نباشد ، به مدت یک ماه ، استفاده کنید.تا شاهد معجزه رویش مجدد موی سر خود باشید..

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: با نوشیدن مخلوطی از آب اسفناج ،کاهو ،آب یونجه (شبدر) و آب هویج می توانید به رشد موهای خود کمک کنید. مخلوط این گیاهان شفابخش نوشیدنی بسیار شگفت انگیزی برای رشد موی سر و سیستم ایمنی بدن است. همچنین با انتخاب سبک زندگی سالم و اهمیت به استراحت ،تغذیه ،دوری از استرس و ورزش به حد اعتدال می توانید سیستم ایمنی بدن خود را تقویت کنید و به روییدن موهای بیشتر و ریزش مو کمک کنید.همچنین برای رفع چربی مو و شوره سر، ۱۵ دقیقه قبل از حمام کردن روی موهای خود آب لیمو بمالید..
ناشناس
   
دل نوشته 1240
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻭﺍﺯ !
ﻋﻘﺎﯾﺪﻣﺎﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ !
ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻨﻢ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ !
ﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻗﺪﯾﻢ ﻫﻤﯿﻦ
ﺑﻮﺩﻩ !
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻧﯿﺎﺯﻡ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺗﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ !
ﺍﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ !
ﻣﻦ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩﻡ ! ﺩﺭ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ
ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ، ﺩﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ! ﺩﺭ
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ !
ﺍﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ !
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ !
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﻭ !
ﺩﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺍﻭ
ناشناس
   
عاشقانه ها 1400
گویند ز پیمانه ننوشید ، حرام است
هر کس که بنوشد به سر دار مقام است
ما دوش به میخانه ی عشّاق برفتیم
دیدیم که مستی همه را کیش و مرام است
گفتیم به پیمانه چه دارید که مستید ؟
گفتند شراب است که از یار به کام است
گفتیم چرا یار بشد ساغر مستان ؟
گفتند که مستی سبب عشق مدام است
گفتیم که ازعشق چه آید به سرانجام ؟
گفتند که عشق بردل عشاق طعام است
گفتیم که دوزخ شود آن خانه ی خ عشاق
گفتند که میخانه همان جای سلام است
ما نیز شدیم از پی آن جام و شرابش
زیرا که خدا مقصد پیمانه و جام است .........
ناشناس
   
اشعار 4117
غــم و درد جــدایی با که گویــم
ترا گم کرده ام یار ؛ ازکـه جـویـــم
زدرد دل خـــبر داری ؛ نــداری
مـــرا کشــتـی عــزیز تند خــویــــم
فکرت
   
عاشقانه ها 1557
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
ناشناس
   
گلایه 3048
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود.!
گرچه آدم زنده بود !
از همان روزی که یوسف را برادرها
به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها 1706
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
گر تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
مولانا
   
عاشقانه ها 2561
تا می آیم دهان باز کنم
تو نگاهم می کنی و
من
حرفم
از یادم می رود...
تو همچنان نگاهم کن
من همچنان فکر می کنم!
خدا را چه دیده ای ؟
شاید روزی
شبی
جایی در آغوشت
یادم بیاید که می خواستم بگویم:
"دوستت دارم"
ناشناس
   
اشعار 4021
گلِ محبوبه شب
حاصل صد بوسهُ شب

تو مکن مست مرا
در خَمِ این کوچهُ شب

ای غزل سازِ جهان
صانعِ آوازِ نهان
شور و شهناز مخوان
فاش مکن " گوشهُ " شب

رخ به مهتاب مده
چشم مرا آب مده
آسمان تاب مده
دست مزن خوشهُ شب

ای مه تاج به سر
سمت رحیلم ، بنگر
غم مکن زاد سفر
" آه " مکن توشهُ شب

گر بیابَم اثرت
چرخ زنم دور سَرَت
یا بیارم به بَرَت
ساغر " گلنوشهُ " شب

قبل از آشفتن من
گر تو شوی " ماُ من " من
بر کنی از تن من
این تَبِ " مدهوشهُ " شب

گر مرا هوش کنی
دعوت آغوش کنی
" شمع".....خاموش کنی
بسته شود " پوشهُ " شب
آرمان ایزدی
   
نکته 2820
تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی برای پرکردنش
یک لیوان محبت کافیست
ناشناس
   
تلنگر 3645
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
ناشناس
   
اشعار 4081
گفت
گفتمش کشتی به غمزه گفت این کین منست
گفتمش بیباک گشتی ؛ گفت این دین منست

گفتمش از دست جورت دیده گریان گشته ام
گفت راضی باش این ها دین و آیین منست

گفتمش آخر بگو از من چرا رنجیده ای ؟
گفت آخر این ادا ء و ناز و تمکین منست

گفتمش ( فکرت ) زداغ این ستم ها شد کباب
گفت به به چون کبابی طعم شیرین منست

ازسر شب تا سحر از اشک طوفان می کنم
از جفای آی پریرو غم به بالین منست
فکرت
   
نکته 766
آدمها رو با انتظار امتحان نکنید
انتظار آدمها روعوض می کنه
ناشناس
   
تلنگر 2542
خنده از کنج لبم رو به فرار
درد هایم به توان دو هزار

شاعرِ شعرِ سیاسی سرِ دار
حکمِ مرتدیِ شاهین به کنار

وزن ممنوعه ی شعرِ من و ما
حکم ِ ارشادیِ بعضی شعرا

کشورم بی پناه رو به سقوط
ملتم گیجو کج و در هپروت

خسته از سیرِ صعودی دلار
عاسی از جمعه و تکبیرو شعار

خسته از مردمِ خام و خطری
خسته از مذهب ِ کذب و کمری

خسته از فوته و فتوا و فلک
خسته از جَنَتو رضوان و فدک

خسته از جامعه ی غرقِ دعا
خسته از دین و دورنگی و خدا

عرب از هموطنم برده شرف
عمرمان در وسطِ روضه تلف

نخبه های وطنم کنجِ اوین
نفرت از منبر و روحانی و دین

پول نفتی که هرگز نرسید
نهی از منکرِ با چوب و اسید

چندش از طنز ِلرو ترکی و رشت
جنبشِ بی ثمرِ سال دوهشت (۸۸)

خسته از حادثه هایی بدو خوب
مرگ بی رحم جوانان ته جوب

خستگی های من از اسم کیاس
دستهایت الکی رو به خداس
ناشناس
   
نکته 3675
موفقیت یعنی
آنطور که دل خودتان می خواهد زندگی کنید؛
کاری که خودتان دوستش دارید را انجام دهید؛
آدمی که خودتان دوستش دارید را دوست بدارید،
لباسی که خودتان می پسندید را به تن کنید،
در راهی که خودتان انتخاب کردید قدم بردارید.
به تعبیری با تمام تاسف"ما بیشتر می پسندیم که خوشبخت نباشیم
اما دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم اما دیگران ما را بدبخت بدانند.
ناشناس
   
نکته 1625
جالبه که مردم اینقدر وقت صرف جنگیدن با شیطان می کنند .
اگر همین انرژی رو صرف دوست داشتن همدیگر می کردند شیطان از پوچی می مرد.
هلن کلر
   
لطیفه 3011
(خیال خام)
*
*
*
*
*
*
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.
ناشناس
   
نکته 1593
هیچ کس نمی خواست باور کند که حقیقت به همان سادگی است که رخ می دهد!
استیون هاوکینگ
   
نکته 2656
مردها را عصبانی نکنید...
وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن انها بیشتر میشود...مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.انها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند..فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر ارام میشوند وقتی ارام شدند راحتتر متقاعد میشوند...
زنها را عصبانی نکنید....
زنها وقتی عصبانی میشوند قدرت جسمیشان از بین میرود اما به همان ترتیب قدرت زبانی بالایی دارند ..یک زن در عصبانیت تمام بدی هایی که در طول عمرش به او کردید را در پنج دقیقه طوری جلوی چشمانتان میاورد که باور نمیکنید...غرزدن از ویژگی های بارز همه زنان است..یک زن را وقتی عصبانی کردید عواقبش را تا یک هفته وگاهی تا یک ماه باید بپذیرید.زنها ماجرای عصبانیتشان را در تمام این مدت با خود حمل میکنند.
ناشناس
   
نکته 2386
"آن خردمند دیگر"
این داستان کوتاه جوهر تعلیمات حضرت مسیح است
و توان گفت جوهر تعلیمات همة ادیان آسمانی
را به زبانی دور از اصطلاحات بغرنج اصحاب فلسفه و کلام
و فارغ از نظریه پردازی های مذهبی اصحاب قیل و قال
در کلامی اندک بیان می کند.
جان کلام و رسالت حضرت مسیح
عشق به بشریّت
و رنج بردن در راه شادی و آزادی مردمان است.
مسیح با همة آدمیان همدرد بود
او ظلمات نابینایان و ناتوانی مفلوجان
و رنج مستمر مبروصان و جذامیان را
با تمام وجود حس می کرد
فاجران و گناهکاران را می فهمید
و با گمراهان و سرگشتگان نیز همدل و همراه بود
و همة همتش را بر این گذاشت
که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد
تا همة مردم بتوانند خدا را دوست بدارند
و با خدمت بندگان او
بر عشق و عبودیّت خود نسبت به او گواهی دهند
مسیح دایره ای عظیم از عشق برکشید
و هیچ کس را برون دایره ننهاد
و به تعبیر زیبای اسکار وایلد:
"همة بشریّت را عروس خود کرد
و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق
زناشوئی خویش را با آن عروس به امضا رساند
و آن عروس را با خود به بهشت خواهد برد."
هنری ون دایک
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در شریعت ما کافری است رنجیدن
حافظ
برگرفته از پیشگفتار کتاب "آن خردمند دیگر"
دکتر الهی قمشه ای
   
تلنگر 2253
پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود
و پسر 26 ساله اش بی توجه غرق در فیسبوک این پست را گذاشت: " بسلامتی همه ی پدرا...
مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد
و چند ساعت بعد در فیس بوک پست گذاشت : همه ی هستی ام مادر...
در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد
دختر داد زد :
هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی؟؟؟
راستی، پست دختر کلی لایک خورد...
مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد...
همسرش گفت: حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟
با عصبانیت گفت: الان حوصله ندارم...
راستی! روی تابلو نوشته بود: "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..." !
راستی!
هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر،
به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند؟؟!
ناشناس
   
نکته 3643
اواخر دهۀ 1980، لیزرل، دختر نابغۀ شهیر، 1400 نامه‌ای را که اینشتین نوشته بود به دانشگاه هیبرو تقدیم کرد با این شرط که تا دو دهه بعد از مرگ نویسنده انتشار نیابد. این یکی از نامه‌هایی است که اینشتین به دخترش نوشته است:

آن زمان که نظریۀ نسبیت را مطرح کردم، تعداد کسانی که آن را دریافتند زیاد نبودند؛ و آنچه را هم که هم اینک می‌خواهم بیان کنم تا به نوع بشر منتقل شود، با سوء تفاهم و تعصّبی که بر عالم حاکم است برخورد خواهد کرد. از تو می‌خواهم این نامه‌را آنقدر که لازم است، سالها، دهه‌ها، نگه داری تا جامعه آنقدر ترقّی کند تا آنچه را که ذیلاً توضیح می‌دهم بپذیرد.

نیرویی فوق‌العاده قوی وجود دارد که علم هنوز هیچ توضیح رسمی برای آن نیافته است. نیرویی که تمام نیروهای دیگر را در بر می‌گیرد و بر آنها حاکم است و حتّی فراتر از هر پدیده‌ای در عالم عمل می‌کند و هنوز آن را نشناخته‌ایم. این نیروی جهانی "محبّت" است.

وقتی دانشمندان در صدد یافتن نظریۀ واحدی در مورد عالم بودند، نیرومندترین نیروی نامرئی را فراموش کردند. محبّت نوری است که کسانی را که آن را دریافت یا عرضه می‌کنند نورانی می‌سازد. محبّت قوّۀ جاذبه است زیرا برخی را مجذوب دیگران می‌سازد. محبّت قوّه است زیرا بهترین چیزی را که داریم چند برابر می‌سازد و به عالم انسانی اجازه می‌دهد که در خودخواهی کورکورانه‌اش خاموشی نپذیرد و نابود نشود. محبّت مکشوف می‌شود و مشهود می‌گردد. برای محبّت است که زندگی می‌یابیم و جان می‌بازیم. محبّت خداست و خدا محبّت است.

این قوّه همه چیز را توضیح می‌دهد و به زندگی معنا میبخشد. این همان متغیّری است که مدّت‌های مدید از آن غفلت کرده‌ایم؛ شاید بدان علّت که از عشق میترسیم زیرا تنها نیرویی در عالم وجود است که انسان یاد نگرفته به ارادۀ خود آن را برانگیزد.

برای آن که محبّت را قابل مشاهده سازم، در معادلۀ مشهور خویش تغییر اندکی دادم. اگر به جای E=mc2 بپذیریم که نیرو برای شفای عالم را بتوان از طریق محبّت ضرب در سرعت نور به توان دو حاصل کرد، به این نتیجه می‌رسیم که محبّت نیرومندترین قوّه است زیرا حدّی برای آن وجود ندارد.

بعد از شکست عالم انسانی در استفاده و مهار دیگر قوای عالم وجود که علیه ما به کار گرفته شده، نیاز مبرم آن است که ما خود را به نوع دیگری از نیرو مجهّز سازیم.

اگر مایلیم نوع ما بقا یابد، اگر خواهیم که معنای حیات را دریابیم، اگر میل داریم عالم را نجات بخشیم و هر موجود ذی‌شعوری را که ساکن کرۀ ارض است رهایی دهیم، تنها پاسخ در محبّت نهفته است.

شاید هنوز آمادگی نداشته باشیم که مادۀ قابل انفجاری به نام محبّت تولید کنیم، ابزاری بس نیرومند که نفرت، خودخواهی و آزمندی را که نابودکنندۀ کرۀ زمین است، بالمرّه منهدم نماید.

امّا، هر فردی در درون خود مولّد کوچک امّا نیرومند محبّتی را حمل می‌کند که نیروی محبوس در آن منتظر است تا آزاد شود.

وقتی فرا گیریم که این نیروی جهانی را دریافت کنیم و ببخشیم، لیزرل عزیز من، تصدیق کرده‌ام که محبّت بر همه چیز غالب است؛ می‌تواند فراتر از همه چیز باشد، زیرا محبّت جوهر و عصارۀ حیات است.

در ژرفنای دلم متأسّفم که نتوانسته‌ام آنچه را که در قلبم، که در تمامی طول زندگی برای تو آرام میتپیده، بیان کنم. شاید اکنون برای عذرخواهی بسیار دیر باشد امّا چون زمان نسبی است باید به تو بگویم که تو را دوست دارم و از تو سپاسگزارم که به جواب نهایی رسیدهام. پدرت، آلبرت اینشتین
آلبرت انیشتین
   
شوخی 125
وقتی شوهرتون بهتون میگه یه تار موتو به دنیا نمیدم
برای امتحان کردنش یه تار موتونو توی غذاش بندازین
اگه دنیا رو روی سرتون خراب نکرد اسممو عوض میکنم...
عشق ورزیدن به حرف نیست که...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2743
ساعتم را فروختم ...
تا حساب روزهاي نبودنت
از دستم در برود ...
امروز
يك سال و
دو ماه و
سه هفته و
چهار روز و
پنج ساعت و
شش دقیقه و
هفت ثانیه
است كه نيستي؛
اين نبض لعنتي
از ساعت هم دقيق تر است !!
ناشناس
   
نکته 1193
مردی با دو چرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد:« در کیسه ها چه داری؟» پاسخ میدهد: « شن» .مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود،او را بازداشت میکند.ولی پس از بازرسی فراوان واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.بنابراین به او اجازه عبور میدهد.هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن، مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی لبخند زنان میگوید : دوچرخه!!!بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند . بقول سهراب"چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
ناشناس
   
لطیفه 3147
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
ناشناس
   
ضرب المثل 1634
یک ضرب المثل آمریکایی :
آنانکه تاریخ را نمی دانند محکوم به تکرار آنند
ناشناس
   
نکته 339
ﺑﺎ ﺯﻧﺖ ﺷﻮﺧﯽ ﮐﻦ…
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ …
ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺑﭽﺶ…
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﭙﺨﺘﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ…

ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻇﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ
ﺑﺸﻮﺭﯼ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ!…
.
ﺁﺧﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﺎﻧﻪﺀ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯﺕ ﺁﻣﺪﻩ!…
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
ﺍﺟﺎﻕ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﻮﺭ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ !
ناشناس
   
نکته 2244
سخنان ماندگار فامیل دور در کلاه قرمزی :

1- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار!

2- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!

3- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!

4- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !

5- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!

6- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!

7- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!

8- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

9- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!

10- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!

11- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
ناشناس
   
نکته 2304
نه با کسی بحث کن
نه از کسی انتقاد کن
هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن
آدمها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند.
می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی
بحث کردن با آدمها بی فایده است.
مردم عوض شدن، زمونه عوض شده،
میدونی؟ این روزها، وقتی با یه نفر دست میدی،
بعدش باید انگشتات رو هم بشماری و ببینی که هر ۵ تا رو پس گرفتی یا نه!
زندگي را يادمان ندادند
نگفتند٠٠٠٠
كسي كه سيگار ميكشه ، معتاد نيست!
كسي كه بنز سوار ميشه دزد نيست !
كسي كه ميخنده بي غم نيست!
كسي كه درس نميخونه ، خنگ نيست!
كسي كه سكوت ميكنه، لال نيست!
كسي كه بهت دست ميده ، دوست نيست!
كسي كه ميبوستت ، عاشقت نيست!
يادمان ندادند ، زود قضاوت نكنيم !
گوسفندها فكر مي كنند كه چوپان دوستشان دارد اما نميداند كه چوپان دوست صميمي قصاب است ٠٠٠٠
هميشه
از گرما ميناليم از سرما فرار ميكنيم!
در جمع ، از شلوغي كلافه ميشويم ودر خلوت، از تنهايي بغض ميكنيم!
تمام هفته منتظر رسيدن روز تعطليل هستيم
وآخر هفته هم بي حوصلگي تقصير غروب جمعه است وبس!
هميشه در انتظار به پايان رسيدن روزهاي هستيم كه بهتربن روزهاي زندگيمان را تشكيل ميدهند
مدرسه ٠٠٠
دانشگاه ٠٠٠٠
كار٠٠٠٠
حتي در سفر همواره به مقصد مي انديشيم بدون لذت از مسير!
غافل از اينكه زندگي همان لحظاتي بود كه ميخواستيم بگذرند
آيا مشكل در فهم زندگيست يا انديشه مان ؟
ناشناس
   
نکته 1032
راز زندگی این است كه
بفهمیم هر روز،
یك معجزه است..
ناشناس
   
نکته 1733
زندگي، پياپي شدن درس هايي است كه مي بايست زنده بود تا درك شان كرد.
هلن کلر
   
تلنگر 2694
پسری با پدﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ
ﻣﯿﺮﻓﺖ .....ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ پسری ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ گل..ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .....
پسر ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﻪ گل..ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ..ﺟﻤﻌﻪ ...!!
پسر گل ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ، ﻣﻦ..ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ،،،
ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ ،،،
ﺳﻼﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳوﻥ ﻭ ﺑﻬﺶ
ﺑﮕﻮ گل ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ ......؟!
ناشناس
   
تلنگر 26
من که مُردم قبر خود را سنگ میخواهم چکار

یا چنان مادر زنی دل تنگ می خواهم چکار

تا که هستم بنده را دریاب و خوبی کن عزیز

بعد رفتن از فراقم منگ!! میخواهم چکار

بنده را حالا پیامی و سلامی لازم است

نازنین بعد از مماتم زنگ !! میخواهم چکار

روی قبرم دوستانی مهربان و بذله گو

یک به یک طناز و شوخ و شنگ میخواهم چکار

مثل آدم باش با من خوب و ناز و خنده رو

بعد مُردن گریه با نیرنگ میخواهم چکار

بعد مرگم اشک تمساح و یکی ریش بلند

هق هق موزونِ با آهنگ میخواهم چکار

از فراقم در لحد با استخوان توتیا

چهره ای غمگین و پر آژنگ میخواهم چکار

یا پی نعشم تو را محض نگاه دیگران

با کلاس و شیک و با فرهنگ !! میخواهم چکار

تا که هستم سفره ای ساده برایم پهن کن

روز ختمم خوان رنگارنگ میخواهم چکار

میفروشم قبل رفتن جامه و شلوار کم

بر سر مال و منالم جنگ میخواهم چکار

بعد مرگم بر سر قبرم چو می آیی بیا

آمدی ، اما رفیق ننگ میخواهم چکار!!
ناشناس
   
لطیفه 2107
عبید زاکانی را گفتند اسلام چه دینی است؟
فرمود: اسلام دینی است آزاد مدار که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببرند و چو از آن خارج شوی سر خودت را.
عبید زاکانی
   
نکته 160
افکارت حلق آویزت خواهند کرد اگر اصلاحشان نکنی
ناشناس
   
نکته 23
آدمهایی که محبت میکنند کمیابند
آدمهایی که قدر محبت را می دانند نایابند
ناشناس
   
نکته 2692
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ را ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﯿﻨﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﺭﯾﻪ
ﻣﯽ ﺑُﺮﺩ
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬــﺮﻫﺎﯼ ﺗﺮﮐﯿـﻪ ﭘﻨﭽـﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿـﺮﮔﺎﻩ، ﺟﻬﺖ ﻣﺮﻣّﺖ
ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ
ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺪ . ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐـﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺿﻤﻦ ﭘﻨﭽﺮﮔﯿــﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻣﯽ
ﭘﺮﺳﺪ ﺷﻐﻞ
ﺷﻤﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻧﻤــﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﻢ، ﺩﺭ
ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺳﺨﻨـﺮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻢ ﻭ ...
ﺗﻌﻤﯿﺮﮐﺎﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ، ﺷﻐﻠﺘﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺷﻐﻞ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﭘﻨﭽﺮﮔﯿــﺮ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻟﺒــﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸــﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ،
ﺑﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ
ﺍﻣﺎﻣﺖ ﻧﻤـﺎﺯ
ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﺮ
ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ .
ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ "ﺷﻐﻞ " ﻭ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﻪ
ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩ؟ !
ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻧﻨـﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﻄﺢ ﺑﺎﺷـﺪ ﻭ ﺍﮔــﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ
ﺩﯾﻦ ﺍﻧﺠـﺎﻡ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻓﺮﯾﻀﻪ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ، ﺩﺭﻏﯿﺮ ﺍﯾﻨﺼﻮﺭﺕ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ
ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﻫـﺮ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺳﺎﻟﻤﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﯿﺮﺩ ...!
ناشناس
   
نکته 2424
مادامى که سيب با چوب باريکش به درخت متصل است
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند..
باد باعث طراوتش میشود
آب باعث رشدش میشود
و آفتاب پختگی و کمال ميبخشد
اما ...
به محض منقطع شدن از درخت
و جدايى از "اصل",
آب باعث گندیدگی
باد باعث پلاسیدگی
و آفتاب باعث پوسیدگی
و ازبين رفتن طراوتش میشود.

مراقب وصل بودن به "اصالتمان" باشیم که انسانیتمان از بین نرود .
ناشناس
   
اشعار 4112
بگو جانــا چراسنگــین دلســتــی
چــرا بــربــیــوفــایی مــایــلـستی
نه میترسی ز فـریـــاد و فغا نـــم
چــرا از حــال زارم غــافــــلـستی
فکرت
   
عاشقانه ها 3013
ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . .
اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ
اﺯﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ
ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ ﺭﺍﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﻢ
باﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘـﻪ. . .
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻡ ﮐـﻪ
شاﯾـﺪﯾـــــﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺁﻥ ﮔـﺬﺭﮐﻨﯽ
بخوﺍﻧﯽ !!!
ﻭﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧـﯽ
ﮐـــــﻪ دلیل شعر ها ی ﻣـــــﻦ ﺗـــــﻮﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ. . .
ﺗـــــﻮﯾﯽ
کـــــﻪ ﺍﮔـــــﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘـﻢ
ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
بﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘـﻢ :
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧـــــﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿـــــﺪ. . .
ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣـــــﻦ ﺍﺳت..
ناشناس
   
نکته 2976
روزی لینکلن بصورت تصادفی مجبور شد برای انجام کاری به شیکاگو سفر کند. در آنجا وی مورد استقبال گرم حزب جمهوریخواه و دمکرات قرار گرفت. در خانه ی یکی از دوستان، وی گروهی از دختربچه ها را مشاهده کرد. یکی از دخترها بسیار مشتاقانه به رئیس جمهور خیره شده بود.
- عزیزم، چیزی از من میخوای؟
- قربان، میشه لطف کنید و به من یک امضا بدهید؟
- اما دخترم، من دیدم که تو تنها نیستی و دوستاتم اونجان. اگه فقط به تو امضا بدم، اونها ناراحت میشن. میدونی کلا در این خانه چند تا دختر بچه هستن؟
- ما همش هشت نفریم!
- خوبه، پس بدو برو هشت تکه کاغذ و قلم و دوات برام بیار تا به همتون امضا بدم.
آن شب که رئیس جمهور آن خانه را ترک کرد، هر کدام از هشت دختربچه امضای رئیس جمهور را در دست داشتند.
آبراهام لینکلن
   
عاشقانه ها 2710
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
عاشقانه ها 2596
روزهــا بی تـو می گـذرنــد…
و شب ها با تـو نمی گـذرنــد…
تمـام درد مـن ایـن اســت !
ناشناس
   
نکته 636
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻥ !..
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩ: ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ
ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ !..
ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺯﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ , ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ !..
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ
ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﮑﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﻮﺩ !.. ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ
ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯿﺪ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ !..
ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ 480 ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ،ﻗﺎﺿﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ !..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1787
عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کند
یار با چشم خمار و مست تب دارت کند
عشق یعنی شب برایت شمع روشن میکند
آن لباسی که دلت میخواست را تن میکند
عشق یعنی بوسه های دزدکی در کوچه ها
پایِ کوه و دست های قرمز از آلوچه ها
عشق یعنی یک نسیم آن روسری را شل کند
ناگهان هم غیرت مردانه ی او گل کند
عشق یعنی هرکجا باهم همیشه تا ابد
تا ته دنیا تورا هرجا که خواهد می برد
شهر را با او پیاده بارها هی گز کنی
او برایت شعر میخواند برایش حظ کنی
عشق یعنی شعرهایت را همیشه از بر است
عشق یعنی از همه مردان برایت برتر است
نام تو ورد زبانش هرزمان و هرکجا
عشق یعنی خنده های بی دلیل و نابجا
عشق یعنی بوسه،باران،خنده و گاهی بغل
عشق یعنی خاطره ،دفتر،قلم...یعنی غزل
ناشناس
   
تلنگر 328
ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 2554
من
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم؛

وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی.
ناشناس
   
حکایت 2431
مردی شیک‌پوش داخل بانکی در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شماره‌اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار نیاز دارد. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید و مدارک ماشین فراری جدیدش را که دقیقاً جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو با وام مرد موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته. کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران‌قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت و 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: «از این که بانک ما را انتخاب کردید متشکریم.» و گفت: «ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید. ولی فقط من یک سوال برایم باقی مانده که با این همه ثروت، چرا به خودتان زحمت دادید که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟»
مسافر نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: «تو فقط به من بگو کجای نیویورک می‌توانم ماشین 250.000 دلاری را برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم!»
ناشناس
   
تلنگر 1160
هر که درکش بیش
دردش بیشتر
ناشناس
   
نکته 707
اینقدر به خودت اعتماد داشته باش که از کسانی که آزارت می دهند به راحتی بتوانی دل بکنی...
گاهی بعضیها کارشان فقط چیدن بال آرزوهای شماست...!
پروفسور مجید سمیعی
   
نکته 655
بزرگترین دشمن شمع ،
ریسمانی ست که در دل اوست.
مراقب دشمن درونمان ؛ افکار منفی باشیم.
دقایقی را که به عیبجویی دیگران می پردازیم ،
اگر صرف اندیشیدن به عیبهای خود کنیم
فایده های زیادی می بریم ،
که کوچکترین آن ، خودشناسی است....
ناشناس
   
حکایت 2769
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
ناشناس
   
نکته 2248
یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...


زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد،
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب،
دیگر نه حالی هست،
نه میل و حوصله ایی.
صادق هدایت
   
عاشقانه ها 2716
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم...
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم...

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم...
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم...

فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم...
فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم...

زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم...
زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم...

گفتم که مها جانی امروز دگر سانی...
گفتا که بر او منگر از دیده انسانم...

یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو...
در پرده میا با خود تا پرده نگردانم...

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم...
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم...

هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم...
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم....
مولانا
   
نکته 1344
آدمها یک بار عمیقا عاشق می شوند !!!
چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند،
اما بعد از همان یک بار ، ترسها آنقدر عمیق می شوند که عشق دیگر دور می ایستد...
آلبر کامو
   
آرزوها 2792
کاش میشد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد
کاش میشد عشق را تعلیم داد
ناامیدان را امید و بیم داد...
ناشناس
   
دانستنیها 1010
معانی هفت نت موسیقی



نت اول Do : دومینس = هفت شهر عشق است
یعنی خدایی که در بشر متجلی شد ، و حضور خداوند است در بشر
...

نت دوم Re : رجاینا = ملکه ،
خلیفه ، ملکه پادشاه ، و( ماه)یعنی جانشین خورشید
...

نت سوم Mi مایکروکازم ، جهان آراسته
خائوس یا کائوس یعنی پریشانی که کازموس شده یعنی آراسته شده ، یعنی از یک هارمونی آ سمانی این طبیعت بدنیا آمد . یعنی طبیعت در زیر اتم هایی که همدیگر را خنثی می‌‌کردند شکل گرفت ، یعنی در ابتدا خائوس یا کائوس، یعنی در پریشانی بودند. در این جا صدای mi از آسمان آمد و همه سر جایشان رفتند، حالا در مذهب می‌‌گویند جبرئیل آمد و با صدای خوشش این هارمونی طبعیت را بوجودآورد ، و زمین عالم جسمانی شد.
...

نت چهارم، Fa- فیتس نی تس سرنوشت
یعنی سرنوشت انسان را در دست (، پلاتونها)سیارات می دانستند

...

نت پنجم ،Sol= تیپاسول خورشید
یعنی روشنایی و. پاراسل یعنی ضد خورشید

...

نت شش ام، La = کویلا یکتا ، راه شیری
یعنی کهکشان راه شیری که خورشید ما هم در ان سهیم است
...

نت هفتم ، Ci = ساسی دیوال ، کهکشان
منظور کل کهکشان های دیگر که راه شیری و کوارترها و کهکشان های خوشه ای هم در ان هستند
...

و دوباره برمیگردیم به شروع اکتاو دوم یعنی Do بعدی
نت برگشت ، Do = دومینس
یعنی برگشت دوباره انسان به خدا،ان (دو)ی اولی پیوستگی خدا با انسان است و (دو)ی دوم پیوند انسان با خداست ، همان رسیدن انسان به کمال حقیقی .

...
باخ آهنگساز بزرگ المانی در جواب اینکه چرا موسیقی را انتخاب کرد گفته است :موسیقی را فرا گرفتم تا خودم به بهشت بروم و در ضمن بقیه مردم را نیز با خود ببرم .



" عناصر موسیقی ، نوشته رلف تيورک "
دیگران
   
نکته 3658
تاریخ تولدت مهم نیست ، تاریخ ” تبلورت ” مـهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست ، ” اهل و بجا ” بودنت مـهم است …
منطقه زندگیت مهم نیست ، ” منطق زندگیت ” مـهم است …
و گذشته زندگیت مـهم نیست ، امروزت مهم است که
چه گذشته ای برای فردایت میسازی
ناشناس
   
دل نوشته 1892
اوائل اینطور نبود که ...
اوائل عاشقانه هایم را برای تو می سرودم
بعد ها اما
فقط عاشقانه سرودم ...
اوائل نت های موسیقی که اوج می گرفتند، خیال تو هم اوج می گرفت ...
بعد ها
نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند ...
اوائل وقتی چیزهایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی، یادت می کردم، مثل باران ...
بعد ها
فقط چیز هایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی، مثل باران ... آسمان اما لجوج بود، خودم می باریدم ...
اوائل اینطور نبود که ...
اوائل اسمت را که می شنیدم، جانم به لبم می رسید
بعد ها
اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد ...
اوائل فرق داشت ...
اوائل دلم که می گرفت، صدایم هم می گرفت از گریه ...
بعد ها
دوستانم مرا با صدای گرفته ام می شناختند...
اوائل قرار گذاشته بودیم فقط روز های تعطیل سیگار بکشم
بعد ها
خوردیم به تابستان ...
شرایط عوض شد وگرنه اوائل اینطور نبود که ...
اوائل روی تخت خوابم که می افتادم، فکرت رهایم نمیکرد
بعد ها
از تخت خوابم بلند نشدم
اوائل آرام جانم بودی
بعد ها
دردت به جانم بود
اوائل دوستت داشتم
بعد ها
چیزی جز دوست داشتنت نداشتم
اوائل من بودم
بعد ها
‫تو‬ شدم
حالا را نبین ...
اوائل
اینطور نبود که ...
این اواخر
اینطور شد ...
ناشناس
   
اشعار 4128
‎دلم پرواز مى خواهد

‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎چنان مست و خرابم
‎که در خمخانه ى دنيا نميگنجم


‎سخت دل تنگم
‎,دلم پرواز مى خواهد
‎به اوج بى انتها
‎فارغ از غوغاى اين دنيا
‎لبريز پيمانه ى عشقم
‎دلم پرواز مى خواهد
فکرت
   
اشعار 6009
هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کارِ من سودازده ، دیوانه گری بود
پرواز به مرغان چمن خوش که درین دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم
چون سرو ، چرا بهره ی من بی ثمری بود
روزیکه ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبرها همه از بی خبری بود
بی تابش مهر رُخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت ، قسمت ما خون جگری بود
دردا ، که پرستاری بیمار غم عشق
شبها همه در عهده ی آه سحری بود
فرخی یزدی
   
توکل 3111
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ .. ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...
ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﻛﻨﻲ،،ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرماید :
ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن.
ماهيان ازآشوب دريا به خدا شكايت بردند،درياآرام شد وآنهاصيد تور صيادان شدند. آشوبهاي زندگي حكمت خداست.ازخدا،دل آرام بخواهيم،نه درياي آرام.
دلتان همیشه آرام...
ناشناس
   
شوخی 240
پشت هر آدم موفقی...
کلی ایرانی دارن غیبت می کنند
ناشناس
   
نکته 2101
قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد

بترس از حرکات قلم میان دوات
بترس از ضربات پیاپی کلمات

برو کلاه خودت را دوباره قاضی کن
بفهم حدت و با هم قواره بازی کن

تمام بار و برت چیست؟ هیچ! بچه ی خوب
برو به پای بزرگان نپیچ بچه ی خوب

به جای جستن بند از میان تبصره ها
بخوان بزرگی ما را درون تذکره ها

حصار می کشی و در قفس نمانده صدا
به دار می کشی و از نفس نمانده صدا

بترس ازینکه تو را با قلم براندازیم
بترس ازینکه به حبسیه ها بپردازیم

نباش دلخوش ازینکه به بند افتادیم
که ما درون قفس هم حماسه می سازیم

به بند می کشی آن روز را نمی بینی
که ما و زندانبان های تو هم آوازیم

که توی کاخ شما هم نفوذ کرده هنر
که زیر سقف شما هم در اوج پروازیم

که بیخ گوش شما شعر تازه می گوییم
که تاج و تخت شما را به لرزه اندازیم

سلاح ما کلماتیست همچنان محکم
عبور می کند از مرزهای زندان هم

کلام! معجزه ای که قوی تر از سابق
شما فراعنه ما موسوی تر از سابق

کلام معجزه ی شاعران که در زندان
به بند می کشی اما بدان که در زندان

قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد
ناشناس
   
حکایت 2365
ازعزرائیل پرسیدند:
تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.
."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..
ناشناس
   
نکته 491
ﻣﺮﺩﻱ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻴﺮﺍﻫﻪ ﺍﻱ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﺑﻠﻴﺲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻃﻨﺎﺑﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺳﺖ. ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺍﻱ
ﺍﺑﻠﻴﺲ، ﺍﻳﻦ ﻃﻨﺎﺑﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺁﺩﻣﻴﺰﺍﺩ. ﻃﻨﺎﺑﻬﺎﻱ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻓﺮﺍﺩ
ﺿﻌﻴﻒ ﺍﻟﻨﻔﺲ ﻭ ﺳﺴﺖ ﺍﻳﻤﺎﻥ، ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﮐﻠﻔﺖ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ
ﺁﻧﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺩﻳﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﮐﻴﺴﻪ ﺍﻱ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ : ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﺑﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﺍﺿﻲ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﻱ
ﺧﺪﺍﻳﻨﺪ ﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺭﺍ
ﻧﭙﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻦ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟
ﺍﺑﻠﻴﺲ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻩ
ﺯﻧﻢ، ﺧﻄﺎﻱ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻡ.
ﻣﺮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ .
ﺍﺑﻠﻴﺲ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﻋﺠﺐ، ﭘﺲ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ
ﻫﻢ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﮔﺮﻓﺖ
ناشناس
   
نکته 1721
گاها بهترین اکتشافات نتیجه ساده ترین بررسی هاست (نگاه هاست).
دکتر سیدرضاآقاسیدحسینی
دیگران
   
عاشقانه ها 4143
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2948
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچيدم گفتا نچيده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشيدم
گفتا چه زان چشيدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نيک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشيده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا هميشه باشد
از ما وفا نياید شاید شنيده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشيده باشی
گفتم بکام وصلت خواهم رسيد روزی
گفتا که نيک بنگر شاید رسيده باشی
خود را اگر نه بينی از وصل گل بچينی
کار تو فيض اینست خود را ندیده باشی
ملا محسن فیض کاشانی
   
دل نوشته 146
گاهی مثل باران باید...بارید....زندگی بخشید....طراوت دادو رفت......
ناشناس
   
شوخی 973
ﺑﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﺍﮔﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﮕﯽ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯽ
ﻣﯿﮕﯽ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﮐﺎﻡ ﻫﯿﺮ .
ﻣﯿﮕﻦ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻠﺪﯼ
ﻣﯿﮕﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﮕﯽ ﺑﺮﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺎﻡ ﻫﯿﺮ ......
ناشناس
   
نکته 903
ما از افراد نزديك خود بيشتر از ديگران بي خبريم, كسي را كه هميشه در كنارمان است ديگر اصلا نمي بينيم.
فرانسوا مورياک
دیگران
   
نکته 1547
هر موضوعی سه دیدگاه مختلف دارد :
دید من ، دید شما و حقیقت!
اوریانا فالانچی
   
دوستی 1875
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ
ﺩﻝ ﺑﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﺳﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ
ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻣﻲ ﺁﻏﻮﺵ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﻧﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮔﻨﺠﺸﻚ
ﭘﺮ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺴﺘﺮﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ
ﻳﺎﺱ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﻴﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻻﻟﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺴﺖ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﯾﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ
ﺳﻘﻒ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳت
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها 3131
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
ناشناس
   
نکته 516
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست.
به سوی نور که باشی ،
سایه ها در پس تواند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2847
ﺗﺎ ﺩﻝ ﻧﺸﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﺗﺎ ﻧﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺟﺎﻥ
ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ﭼﺸﻤﯽ
ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﺴﻮﺯﺩ ﺩﻝ
ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﮕﺮﺩ ﺷﻤﻊ
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩد .
ناشناس
   
نکته 503
روزی لقمان به پسرش گفت : امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی :
اول اینکه : سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری !
دوم اینکه : در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
و سوم اینکه : در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !
پسر لقمان گفت : ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم . چطور من می توانم این کارها را انجام دهم ؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری ، هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی ، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست !
لقمان
   
نکته 659
ابتدا فکر می کردم که مملکت وزیر دانا می خواهد
بعد فکر کردم شاید شاه دانا می خواهد
اما اکنون می فهمم ملت دانا می خواهد
امیر کبیر
دیگران
   
تلنگر 2482
دیکته سال1395

سر سطر بنویس..........؟؟؟

جوانها در زندان...!!
دختران حامله.....!!
مادران دق مرگ.......!!
پدران سگ دو برای نان.........!!

بنویس...........؟؟؟
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!
بابا سهمی برای استخدام ندارد...!

بنویس...........؟؟؟
آن بچه سرطان دارد...!
هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،
خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد...!

بنویس...........؟؟
تلاش ما بی ثمر است...!
صاحب خانه بابا را جواب کرد...!
حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود ، اما...!؟
بابای من پول قبض آب و برق را ندارد...!

بنویس...........؟؟؟
نماز قضا دارد... اما سفره ما غذا ندارد...!

بنویس...........؟؟
اهل محل برای ساختن مسجد پول جمع میکنند اما...
سقف خانه ما چکه میکند....!

بنویس...........؟؟؟
پسر همسایه ما از گرسنگی "مرد" ...!
اما در مجلس ختمش گوسفند سر بریدند...!

بنویس...........؟؟؟
در سرزمین من همه...
یا سنگ میفروشند...!
یا سنگ میزنند...!
یا سنگ می اندازند...!
یا سنگ دل اند...!

بنویس...........؟؟
مادران داغ دارن!
پدران بیمار!

بنویس...........!!
پدر "60" ساله ام نگهبان ویلای آقازاده "20" ساله شده است،
جوان هایمان از سر نیاز ادعای عاشقی می کنند !
دختر هایمان از نداری خود را آلوده هوس نامردان می کنند!

بنویس...........؟؟
در سرزمین من اگر از حق خود دفاع کنی اعدام میشوی!

بنویس...........؟؟
زندگیمان چه سخت، چه آسان، ولی به اجبار می گذرد!

برگه ها بالا....
ناشناس
   
شوخی 14
احتیاط کنید خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد
ناشناس
   
لطیفه 473
بعضی ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻗﻬﺮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰ
ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻦ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﺁﺩﻡ ﯾﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ
ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2450
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست
میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست

مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست

در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست

میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست

هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست

میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست....
ناشناس
   
دل نوشته 1309
دلــــــــــــــــــت که شکست ..
ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ..
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش ، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن ..
رنجت را پنهان تر....!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com