شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 952
شکر خدا من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.
من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم،
خدای من
مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است!
- جین وبستر / بابا لنگ دراز
دیگران
   
گلایه 2827
♣ خبرت هست که از کینه‌ی تو بیمارم ♣

♣ و من از عشق بد اندیشه‌ی توبیزارم ♣

♣ یاد آن روز که با عشوه ی تو خام شدم ♣

♣ باده نوشیدم و از مستی آن رام شدم ♣

♣ با خیالت چه قدم ها که به باران نزدم ♣

♣ خیس یادت شدم و طعنه به پایان نزدم ♣

♣ آخراز این همه مستی چه بشدحاصل دل ♣

♣ حیف ازآن صوت حزینم که بشد لایق گِل ♣

♣ شکر ایزد که دگر از غم تو پاک شدم ♣

♣ ز کویرت بگذشتم دل و نمناک شدم ♣
ناشناس
   
نکته 934
کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود؛
همه صداها آهنگ بود،همه حرف ها ترانه..........
"زنده یاد علی حاتمی"
دیگران
   
نکته 1642
اینکه عشق یعنی از خود گذشتن و دیگر خود نبودن دیگر از آن حرفهاست یعنی توی بیست سالگی نه...اگر بیست سالتان است تا دلتان میخواهد از این چیز های عاشقانه ردیف کنید.از خودتان بگذرید.تجربه کنید.عشق بورزید.عاشق نامناسب ترین آدم ممکن شوید.وقتی این عشق جوانسرانه تمام شد.عاقل شوید.عاقل نه از آن مدل عاقلهایی که چرتکه دستشان است.آن نه.عاقل یعنی برای خودتان احترام قائل باشید.خودتان را دوست داشته باشید.اصلا آدم تا عاشق خودش نباشد نمیتواند بفهمدعشق چیست.تا من بودن برایش معنا نداشته باشد نمیتواند معنای ما بودن را بفهمد...اینها را میگویم چون خودم یکزمانی اینجوری بوده ام.زندگی بهم فهماند آن هم به زور که عاشق بودن و عشق را بلد بودن از این شروع میشود که خودت را دوست داشته باشی...که به خودت احترام بگذاری.که نگذاری هیچ چیز،شان انسانی تو را پایمال کند.که اگر کسی خواست پا روی آدم بودن تو بگذارد، بتوانی به جهنم حواله اش کنی.اگر خودت را دوست نداشته باشی خیلی سخت است کندن.تحمل میکنی و تحمل کردن یعنی هر روز دورتر شدن از خودت...
ناشناس
   
نکته 337
قضاوت زودهنگام ممنوع
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.
ناشناس
   
آرزوها 92
کاش میشد بعضی روزا رو دو بار تجربه کرد
ناشناس
   
نکته 1462
حالا فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمیریزند.اين دنيا ارزش برگشتن ندارد.
ناشناس
   
دل نوشته 2392
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرایِ تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من...پس چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا مپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی...
سایه
دیگران
   
نکته 129
لذت بردن را یادمان ندادند .. از گرما می نالیم . از سرما فرار می کنیم.
در جمع از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت از تنهایی بغض می کنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل میدهند: مدرسه... دانشگاه ... کار...
حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر
غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند
آیا مشکل ما در فهم زندگی نیست؟
ناشناس
   
شوخی 141
...........هنوز نمیدونم که در روز تولدم یکسال به عمرم اضافه میشه یا کم!!!!...........
ناشناس
   
نکته 175
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮه ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻣﮑﺚ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ؛ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺧﯿﻠﯽ " ﺗﻮو ﺩﺍﺭﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ، ﺑﺪﻭﻥ " خییییییلی ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ هممممه ﭼﯿﺰ ﺑﯽ ﺗﻮجهه ، ﺑﺪﻭﻥ "ﺯﻣﺎﻧﯽ ، ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺣﺪ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ توو ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ،ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ:ﺷُﮑـــﺮ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ،ﺑﺪﻭﻥ "ﺩوﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ،ﻧﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ"...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻋﺎﻃﻔﯽ ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ،" ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﺷﻮ ، ﺧــِــــیـﻠﯿﻬﺎ نمی فهمن "...


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﺧــِــــــــیلیا ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...


اگه ديدى کسى زيادميخوابه بدون"خيلى تنهاست"...


ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ، ﻭﻟـــﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ....!
ناشناس
   
نکته 887
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند : شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟
گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد، تعمیرش می کردیم نه تعویضش.
ناشناس
   
عاشقانه ها 894
من بی تو پریشان و
تو انگار نه انگار
ناشناس
   
اشعار 4035
چه خواهم کرد

اگرترکم نمایی بـاغم هجران چه خواهم کرد
شـود بیتوجهان زنده گی زندان چه خواهم کرد

مکن دوری مزن آتـش بــه جـان نـاتوان من
به وصلت گرنسازی مشکلم آسان چه خواهم کرد

جگـرخـونم زدست تــو،چومجنونم زدسـت تو
نمـی دانی توقـدراین دل ویران چه خواهم کرد

تـودرد دل نـمی دانی ، شدم بسمل نمی دانی
خـدایـا با دل پـردرد وبـیـدرمان چه خواهم کرد

اگردردم فـزون گـردد اگراشکم چوخون گردد
اگـرآهـم شود سوزان شود توفان چه خواهم کرد

به تودادم دل خودرا ، توقدرش را نـدانسـتی
خدایـا بعد ازین بااین دل سوزان چه خواهم کرد

ازان ترسم عزیـزدل کـنی روزی فـراموشـم
گـذاری گربه عشقت نقطۀ پایان چه خواهم کرد
فکرت
   
نکته 3185
اگر ما همه یک جور فکر کنیم
در واقع فکر نمی کنیم
دکتر والتر لیپمن
دیگران
   
نکته 1332
نه از خودت تعریف کن و نه بد گویی .
اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت!
کنفوسیوس
   
دانستنیها 281
لیموناد به لیمو

برای تهیه لیموناد به‌لیمو ابتدا بایستی یک شربت با برگ به‌لیمو تهیه کنیم، برای تهیه این شربت به مواد زیر نیاز داریم:
آب یک پیمانه، شکر نصف پیمانه، برگ به لیمو چند عدد.

طرز تهیه لیموناد

مواد لازم برای تهیه نوشیدنی: آب یک پیمانه، شربت به لیمو یک سوم پیمانه، آب دو یا سه عدد لیموترش.
طرز تهیه: یک پیمانه آب، شکر و چند عدد برگ به لیمو را با هم مخلوط کرده و حرارت می دهیم تا زمانی که غلظت شربت به‌دست بیاید، سپس برگ به لیمو را از آن خارج می کنیم.
آب، شربت به لیمو و آب لیموترش را با هم مخلوط کرده و نوشیدنی را در یخچال قرار می دهیم تا خنک شود، پس از خنک شدن آنرا در لیوان مناسب سرو می کنیم. برای تزئین از برگ نعنا استفاده کنید.
ناشناس
   
نکته 102
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد
ناشناس
   
نکته 3695
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی ‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»


به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه ‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
ناشناس
   
نکته 1588
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.
نیچه
   
دل نوشته 3092
دیشب در محفلی دوستی از من سنم را سوال کرد و پس از شنیدن پاسخ ، با شگفتی گفت : چقدر خوب مانده اى!!!
غافل از اينكه ، من خوب نمانده ام ، من جا مانده ام!
نگاهم ، معصوميت كودكيست ، وحشت زده وهراسناک از آژير قرمز جنگ...
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده نوجوانيست ، له شده زیر فشار تحريمها....
و چهره ام...
نقاب زیبای جوانيست ، وامانده در من ،
خفه و خاموش...
من از دهه عشق ممنوع مى آيم...
از دهه نگاه ممنوع....
زيبايى ممنوع....
شعر ممنوع....
و كلام ممنوع!!!
من از جنس هيچكس نيستم!
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى دهه پنجاهیها ، به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ، تا شاید كودكى فريز شده در من ، يخ بشكند و جوان شدن بياموزد...!
تا جوانى تاريخ مصرف گذشته ام
پيش از گنديدن ، پير شدن آغاز كند...!
من عدد شناسنامه ام را انكار نميكنم..
اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است...!
من تمام اعداد زندگی دهه ٣٠ ساله گیم را كمرنگ شمرده ام
كم رنگ نفس كشيده ام...
كم رنگ خنديده ام...
کم رنگ بوده ام...
کم رنگ...
من خوب نمانده ام
من جا مانده ام ، از زمین...! از زمان...! از خودم!!!
و حال میخواهم جوانی کنم!
بهتر و بیشتر از هر جوان دیگر...
من جوانی را تجربه نکرده ، پیر نخواهم شد...!
من حتی در ٩٠ سالگی ، جوانمرگ خواهم شد...
ناشناس
   
گلایه 1196
من ازاین زندگی بی عشق سیرشدم عمری گذراندم هنوزپیرنشدم درغوغای خیانت مانده ام اماهنوزباورخویش ندارم دنیارا
ارسال کننده :آقای علی کشاورز
ناشناس
   
نکته 3214
خیلی‌هامی‌خواهند

اول بہ آسایش

و خوشبختی برسند

بعد بہ زندگی بخندند

ولی نمی‌دانند ڪہ

تا بہ زندگی نخندند

بہ آسایش

وخوشبختی نمی‌رسند
ناشناس
   
حکایت 1513
روزی و روزگاری پیرمردی با همسر پیرش که چند گوسفند داشتند و از آنها کره گرفته و به بقالی سر کوچه میفروختند. چندین ماه به این منوال گذشت و صاحب بقالی از روی اعتماد هیچ زمان این کره یک کیلویی را نمیکشید ولی روزی تصمیم گرفت که کره را بکشد. ووقتی کشید دید کره بجای یکیلو 900 گرم است. با اینحال عصابی شد و بخودش گفت وقتی این کره امروز 900 گرم است پس اینهمه مدت همه کره های گذشته نیز 900 گرم خواهد بود. خیلی خشمناک و عصبانی تصمیم گرفت موضوع را فردا به پیر مرد بگویید. فردا که صبح رسید با داد و عصبانی بر سر پیر مرد و بد گویی از پیر مرد توضیح خواست. پیر مرد با شنیدن این حرفها به مرد بقالی گفت لطفا عصبانی نشو فرزندم. من چند ماه پیش از شما یک کیلو شکر گرفته بودم و چون وزنه ندارم با همان یک کیلو شکر کره های که برای شما می آوردم وزن میکردم
ناشناس
   
دانستنیها 2073
ﻫـﻨﮕـﺎﻣﯽ ﮐﻪ رضا شاه به ایران آمد ؛

ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﺷﺖ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ روسیه ٫ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺷﻮﺭﻭﯼِ ﮔﯿﻼﻥ٬ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﺋﯿﺲ ‌جمهور ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻨﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺒﺮ ﭼﺎﭖ ﻣﯽﮐﺮﺩ...

ﺩﺭ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﻣﺮﮐﺰﯼ، ﺍﻣﯿﺮ ﻣﻮﯾﺪ ﺳﻮﺍﺩ ﮐﻮﻫﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ...

ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﻭ ﺑﺨﺸﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ در دست ﺩﻭ ﻃﺎیفه ﺗﺮﮐﻤﻦ ﺑﻮﺩ.

ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻌﺰﺯ ﺑﺠﻨﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻞ ﺷﺎﺩﻟﻮ ﺑﻮﺩ.

ﺁﺫﺭﺑﺎﯾﺠﺎﻥ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﻭ ﻧﻮﺍﺣﯽ ﻫﻢ ﻣﺮﺯ ﺑﺎ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﻟﺴﻠﻄﻨﻪ ﻣﺎﮐﻮﺋﯽ ﺑﻮﺩ.

ﻏﺮﺏ ﺍﺭﻭﻣﯿﻪ ﻭ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺁﻗﺎ ﺳﻤﯿﺘﻘﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺮﭼﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ.

ﺁﺫﺭﺑﺎﯾﺠﺎﻥ در ﺩﺳﺖ عشایر ﺍﯾﻞ بزرگ ﺷﺎﻫﺴﻮﻥ ﻭ ﻫﻤﺪﺍﻥ در ﺩﺳﺖ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﻮﺩ.

ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺑﻠﻮﭺ ﻫﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ ﺳﺮﮐﺮﺩﻩ ﺑﻠﻮﭺﻫﺎ ﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﯾﺎﺭ ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺳﺘﺎﻥ نیز ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ تجزیه شده ﺑﻪ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻥ ﺑﭙﯿﻮﻧﺪ.

ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ استان ﻣﺴﺘﻘﻞِ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ، ﻣﯿﺒﺎﯾﺴﺖ ﻭﯾﺰﺍ میگرفتند ﻭ حاکم ﺁﻧﺠﺎ (شیخ خزعل زیر تحریک اعراب ) ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻧﻤﯽﺩﺍﺩ... و خیال جداسازی خوزستان از ایران را داشت.

ﺗﺮﮐﻤﻦﻫﺎ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ.

ﻣﺮﮐﺰ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺤﻞ ﺟﻮﻻﻥ ﯾﺎﻏﯿﺎﻥ ﻭ ﻟﺮﻫﺎﯼ ﺷﻮﺭﺷﯽ ﺑﻮﺩ.

ﻧﺎﯾﺐ ﺣﺴﯿﻦ ﮐﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺑﺎﺝ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺟﻨﺎﯾﺘﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺍ ﻣﯽﺩﺍﺷﺖ.

رضاخان جوزدانی و جعفرقلی خان چرمهینی در نجف آباد و لنجان (اصفهان) به راهزنی مشغول بودند.

ﺷﻤﺎﻝ ﮐﺸﻮﺭ در ﺩﺳﺖ ﺭﻭﺱ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ جنوب ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻫﺎ!

ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﺎﭖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣـﻖِ ﺗـﻮﺣـّﺶ، ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻨﺪ.

ﺗﺮﺍﺧﻢ ﻭ ﺳﻮﺯﺍﮎ ﻭ ﻣﺎﻻﺭﯾﺎ نه ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﻌﺎﺩِ ﯾﮏ "ﮐﺸﻮﺭ" ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

%95 ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻧﺸﯿﻦ ﯾﺎ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،ﺁﻥ ﺍﻧﺪﮎ ﺷﻬﺮﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

%98 مردم ، ﺳﻮﺍﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ و ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ.

ﺭﺍﻩ ﻭ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ.

ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ.

ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺑﺎﻧﮏ ﻭ ﺷﯿﻼﺕ ﻭ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﮔﻤﺮﮎ ﻭ ... در ﺩﺳﺖ ﺍﺟﻨﺒﯽ ﺑﻮﺩ.

جز راه تهران قزوین و تهران قم ،هیچ راه شوسه ماشین رویی در ایران وجود نداشت و تمام ایران راههای مالرو بود. تصورش رابکنید هیچچچچچ راه اسفالته حتی شوسه ماشین رو یا کالسکه رو وجود نداشت. راه اهن وجود خارجی نداشت. واکسیناسیون وجود نداشت و مردم گروه گروه هرساله از وبا آبله و تیفوس و بیماریهای واگیر میمردند.

ایرانیان فقط اسم داشتند و نام خانوادگی نداشتند. چیزی به عنوان شناسنامه و نام فامیلی وجود نداشت.

املاک و زمینهای سراسر ایران ثبت نشده بود و چیزی به عنوان سند مالکیت وجود نداشت.

دادگاه و دادگستری وجود نداشت و در هر شهر و روستا ملاهای محل قاضی خودخوانده و شرعی بودند و حکم صادر میکردند.

جز مکتب هیچ مدرسه و دبیرستانی وجود نداشت. کلا 250 نفر در سطح تحصیلات عالی مشغول به تحصیل در دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی بودند.

ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﻣﺴﺘﻌﻤﺮﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺿﺮﺑﺖ ﺁﺧﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ بودند ، ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ...؟!

ﻫـﻨﮕـﺎﻣـﯽ ﮐـــﻪ رضا شاه از ایران رفت؛

برای ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﻠﯽ ﻭ ﺳﭙﻪ ، ﺍﺭﺗﺶ ﻧﻮﯾﻦ (ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ،ﻫﻮﺍﯾﯽ،ﺯﻣﯿﻨﯽ)،
ﺭﺍﺩﯾﻮ ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺪﻧﯽ ، ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ،کارخانجات صنعتی و نساجی و قند سازی و سایر ﺻﻨﺎﯾﻊ، اسلحه سازی. موزه ایران باستان.ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎﻥ زبان فارسی، ﮊﺍﻧﺪﺍﺭﻣﺮﯼ و پلیس، شهربانی. اگاهی. ﺩﺍﻧﺸﺴﺮﺍﯼ ﻋﺎﻟﯽ ، دانشگاه تبریز و مازندران و تهران وسایر ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ های دولتی ، ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎی دوموتوره ﺳﺎﺯﯼ ، ﺛﺒﺖ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ثبت ﺍﺣﻮﺍﻝ ، شیرخورشیدسرخ(هلال احمرفعلی) ﺑﯿﻤﻪ ایران ، فرودگاه ، ﻓﺪﺭﺍﺳﯿﻮﻥ های ورزشی و ..... ساخته بود.در هر شهر یک بیمارستان.یک دبیرستان. بانک. کلیه ادارات دولتی به سبک نوین. 16000 کیلومتر راه شوسه و 7000 کیلومتر راه اهن ساخت. تمامی شهرهای ایران به هم وصل شدند.کلیه سکنه ایران سرشماری شدند . چندین نوبت و طی چند سال کلیه نفوس ایران واکسیناسیون و مایه کوبی شدند. بطوریکه مرگ و میر ناشی از بیماریهای واگیر طی 10 سال هزار برابر کاهش یافت. وبطور کلی ایران از توحش و خرابی محض وارد عصر تمدن گشت. و در تمامی این موارد روحانیون مخالف بودند، باطرح اموزش همگانی با طرح خدمت وظیفه همگانی و حتی با طرح واکسیناسیون عمومی به بهانه های واهی از جمله دخالت در تقدیر و سرنوشت انسانها مخالف بودند. اما رضا شاه یک تنه ملتی را از ذلت و بدبختی به دوران ترقی رساند. تعداد دانشجویان به 17000 نفر رسید. صدها تن از انها به خرج دولت رضا شاه به اروپا برای تحصیل فرستاده شدند. مکاتب ممنوع شد و اموزش اجباری و رایگان درمدارس دولتی در سراسر ایران بوجود امد. تمام اﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺕ استعماری ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻟغو شد.

همه اینها فقط و فقط در عرض 16 سال اتفاق افتاد...!!!
ناشناس
   
حکایت 2382
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ بهشت می رفت...
فرشته ای ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ.
ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻋﻮﺕﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ .ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺑﺎﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﭘﻄﺮﺱ ﻗﺪﯾﺲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﻄﺮﺱ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺑﻠﯿﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
آﻥ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻩ. ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ گﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .. ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ دﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﮔﻮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻨﺪ .
ﺩﻭﺯﺥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﺲﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )): ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺸﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
ﺑﻨﺎ به ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ... ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ...
پائولو کوئیلو
   
تلنگر 1201
بعضی ها طواف نمی کنند
خدا را دور می زنند
ناشناس
   
اشعار 3972
نازنینا ، خیز و این کاشانه را تطهیر کن
آشنا را دعوت و بیگانه را تحذیر کن

تا نمی جویم رهایی از خیال طرٌه ات
با دو زلفت این دل دیوانه را زنجیر کن

پیش تر آ و دعایی ده من آشفته را
با خدا این ذهن وهم آلوده را درگیر کن

هر چه خواهی میکشم فریاد از سوز فراق
بیشتر آتش بزن ، این ناله را شبگیر کن

با رقیبان حشر و نشری داشتی در خواب ما
از سرم این وحشت بیهوده را تبخیر کن

شیخ ما گوید حدیث خانه و را خدا
رخصتی یارا ، خدا و خانه را تفسیر کن

بارها گفتم هیاهوی رقیبان یاوه است
ای قلم نیک است فرصت ، یاوه را تقریر کن

او که بی پروا به خون ما مصمم گشته است
با نوید قتل من ، جانانه را تبشیر کن

بار الها ، گر چه زخمم می زنند این مردمان
از سر رحمت عقول کافه را تنویر کن
آرمان ایزدی
   
نکته 3736
تاجر ثروتمندی چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شديدی داشت كه روزی او با مردی ديگر برود و تنهايش بگذارد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم دوست میداشت.
او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نيز به تاجر كمك میكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه نجات بيايد.
اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.
روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت:
من اكنون چهار زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.
اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد.
ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد.
تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟
زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود.
تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.
در حقيقت همه ما چهار زن داريم
زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.
زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.
زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است....
ناشناس
   
پند و اندرز 205
زندگی خیلی بهتر خواهد شد ،
وقتی دیگر اهمیت ندهید ...
که مردم در باره شما چه فکری می کنند ،
و تصمیم بگیرید ...
فقط برای خودتان زندگی کنید ... !
ناشناس
   
نکته 2110
گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه ،
ولی اگه بذاری زیر پات ، قدت بلند میشه...!!!
ناشناس
   
دل نوشته 1279
دلم تنگ است از این دنیا...
چرایش را نمیدانم!
من این شعر غم افزا را...
شبی صدبار میخوانم
چه میخواهم از این دنیا...
از این دنیای افسونگر
قسم بر پاکی اشکم...
جوابم را نمیدانم!
بهارزندگانی را...
چندین باربوییدم..
کنون با غصه میگویم
خداونداپشیمانم..
دلم تنگ است از این دنیا...
چرایش را نمیدانم
ناشناس
   
نکته 1454
دلـم مـی خـواد بـه هـمه عقـاید احتـرام بـزارم ولـی احـترام بـه بعضـیاشون توهیـن بـه شعـور خـودم میشـه ؛ اینـکه در بهتـرین حالـت تحملـشون میکـنم و هیچـی نمیگـم ...!
آنتونـــی هاپکـــینز
دیگران
   
گلایه 2348
....... تازگی هادیوارحیای شهرمان
شکسته است
نه قابل اعتماد،نه قابل
تکیه است
ردپای جاهلیت ازخیابان
ذهن هاپاک نمی شود
حکم اعدام دل هارانوشتند
و،روی احساس هاقیمتی
به اندازهٔ یک ارزن زدند
مردمان شهرمان هرکدام
کلاغن به توان چهل
چگونه می توان صدای
دردهارابه تصویرکشید؟
آیااین شهرهمان شهری نیست
که عصای نابینارابه جای
هیزم آتش زدند.....؟؟؟!!!
ناشناس
   
نکته 2483
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای ما
ناشناس
   
اشعار 4092
نرگس جا دو

این دل به دست یار جفاجو نهاده ایم
یعنی از عافیت به مرض رو نهاده ایم

دیجور گشته این سحر روز گار من
زانرو که دل به حلقه ی گیسو نهاده ایم

خون می چکد ز دیده ی پر اشکبار من
تا دل به تیر نرگس جادو نهاده ایم

تا دل به دام آن صنم فتنه جو برفت
ای وای کفر و دین همه یکسو نهاده ایم

او شهسوار کشور دل ما غلام او
( فکرت ) به پیشگاه او زانو نهاده ایم
فکرت
   
نکته 1967
ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ،
ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺑﻮﺑﻦ
دیگران
   
شوخی 224
ﺯنی ۹ماه نوزادش را با عشق و با امیدِ بسیار در خود پرورانده بود،
ﻣﻮﻗﻊ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ فرا رسید
او برای شنیدن گریه‌ی فرزندش لحظه شماری میکرد...
اما نوزاد که به دنیا آمد گریه نمیکرد...
پزشک بر پشت او زد اما او همچنان ساکت و بی حرکت مانده بود
.
ناگهان بچه لبخندی زد و گفت:
الکی مثلا من مُـلده به دنیا اومدم
ناشناس
   
حکایت 2298
الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ای ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاه شان اطاعت کنند.الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که دکترها من باید تابوتم را به تنهائی حمل کنند.ثانیاً، وقتی تابوتم را بسوی قبر حمل میگردد،مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت :پادشاها، به شما اطمینان میدهیم که همه ای خواسته های تان اجراء خواهد شد. اما بگوئید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من میخواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. 1- میخواهم دکترها تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمیتواند هیچکس را واقعاً شفا دهد. آنها ضعیف هستند و نمیتوانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
2- دومین خواسته ای درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم میرساند که حتی یک خرده طلا هم نمیتوانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن ائتلاف وقت محض است. 3- سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، میخواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک میکنم.
ناشناس
   
نکته 1493
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم.
ناشناس
   
دل نوشته 2558
تـو می‌دانی شب‌ها از خواب پریدن و

دنبال تو گشتن یعنی چی؟؟؟

نه، نمی‌دانی...

بی قراری روز را هم نمی‌دانی

مـن اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سَرَم باشد...

دوست دارم خودم را در این خرابی

آواره‌ات ببینم...

نـبودنت را ولی

دوست ندارم!

این دیگر خارج از توان من است...

رنج‌های دنیا را

به یک لبخندت می‌خرم

این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم

همین که بدانم می‌آیی

لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم

به خودم عطر می‌زنم

آماده و منتظر

جلوی در می‌ایستم

و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم

انتظارت را دوست دارم

گفتم که!

ته خیابان را دوست دارم.
ناشناس
   
تلنگر 325
ﻗﻄﻌﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﻪ ﺭﻭﺯ ...
حسین پناهی
   
نکته 1828
كتاب، سفینه ای است كه اقیانوس بیكران زمان را درمی نوردد.
فرانسیس بیکن
   
نکته 2140
هرگز با افراد فاسق و گنهکار همنشینی مکن زیرا ایشان بمانند سگانند ؛ اگر تو چیزی پیدا کنی می خورند و اگر چیزی پیدا نکنند سرو صدا به راه می اندازند و تو را سرزنش می کنند .
لقمان
   
دانستنیها 2766
جهنم کجاست ؟
اگر شما هم مانند من میدانستید جهنم کجاست شاید برایتان اینقدر عجیب نبود. جهنم نام دره ای است در نزدیکی اورشلیم (بیت المقدس) که در جنوب کوه صهیون واقع است. نام این دره در زبان عبری (زبان یهودیان و دین یهود) گِهینوم بوده است و از آنجایی که اعراب گ ندارند، آنها لغات را معرب می کنند یعنی گ را با ج جایگزین می کنند (مانند گرگان که در عربی جرجان می خوانند، گوهر که جوهر و جواهر شده است) این واژه گِهینوم هم به جهینوم، سپس جهنم تبدیل شده است .
بله جهنم یک مکان واقعی و دره ای در نزدیکی شهر اورشلیم کشور اسراییل است و برای همین است واژه ی جهنم دره در مثل پارسی هم وجود دارد (نمونه: کدام جهنم دره ای بوده ای؟)
اما چه شد که این دره اینقدر مشهور شد را باید نگاهی به تاریخ بیاندازیم. گهینوم مختصر شده ی گه بن هینوم بوده = گه + بن + هینوم = دره + پسر + هینوم. یعنی دره ی پسر هینوم.
اما چرا نام اینجا گهینوم شد کمی باز می گردد به زمانی که در این منطقه مردمان کنعان و فینیقیه به خدایانی بنام مُلِک و بَعل باور داشته اند و در این دره پرستشگاهی برای بت های این دو خدا آفریده بودند و برای این خدایان قربانی می کردند. این قربانی کردن انقدر گسترش و متعصبانه شد که روزی فردی بنام هینوم پسر خود را در این مکان قربانی کرد و از آن پس نام این دره به گه بن هینوم یعنی دره ی پسر هینوم تغییر یافت و رفته رفته بن از نام حذف شد و گهینوم نام دره شد .
حال چه شد که نام این دره به متون مقدس ادیان ابراهیمی راه پیدا کرد ادامه ی این داستان تاریخی است و آن از این قرار است که پس از برچیده شدن ادیان پیشین این دره کاربری خود را تغییر داد و به محل سوزاندن زباله های شهر تبدیل شد. بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل جانیان، قاتلان و آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند. همیشه بوی گندی می داد و جای بدی بود که مردمان این منطقه ضرب المثل از پلشتی و زباله دانی را به این دره نسبت می داده اند و چون مکان سوزاندن جسد آدم های بدکاره بود در میان مردم به صورت دشنام مثل بود که تو لایق گهینوم هستی یعنی جنازه ات را باید در آنجا سوزاند.
رفته رفته این نام و این مثل به درون کتاب های مقدس ادیان راه پیدا کرد و برای آن افسانه ها سرودند و آنرا زندگی رقت بار پس از مرگ کردند و با آب و تاب توصیفی از آن شده و جالب اینکه در خود آیین یهود زندگی پس از مرگ بهشت و جهنمی ندارد و این افزوده ها و برداشت نام گهینوم و جهنم به دو دین مسیحیت و اسلام باز می گردد. مکانی که ادیان ما را از آن می ترسانند در حال حاضر به پارکی زیبا تبدیل شده است و شما می توانید از این مکان تاریخی بصورت توریست دیدار کنید.
نوشته دکتر محمد علی مهراسا
دیگران
   
نکته 1341
آنچه پایانی ندارد نه تویی و نه من
این انسانیت است که تا ابد فریاد کشیده خواهد شد
چگوارا
   
نکته 2339
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند .
ناشناس
   
دل نوشته 67
هیچوقت کسی رو پس نزن که دوستت داره،مراقبته،نگرانته
در غیر اینصورت یه روز بیدار میشی میبینی ماه رو از دست دادی وقتی که داشتی ستاره هارو میشمردی
ناشناس
   
نکته 3724
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
چه که تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم شد.
ناشناس
   
تلنگر 1426
دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم،
کلی خندیدم!
صادق هدایت
   
تلنگر 2108
حضرت ایـــوب کجایــــی ؟
تا برایــت از صبر بگـویم
ناشناس
   
حکایت 2470
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ.
وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگ آمده است و گوسفندی را خورده است.آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است.
اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت:

دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود....
ناشناس
   
نکته 3633
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
نکته 1848
شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.
سقراط
   
لطیفه 1479
بچه ای از پدرش پرسید سیاست یعنی چه؟
پدر میگه یه مثال در مورد خانواده خودمون برات میزنم:
من حکومت هستم:
چون همه چیز رو من تعیین میکنم.
مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر وبیچاره هست چون از صبح تا شب کار میکنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده هست....
پسرک نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب بیدار میشه و می‌بینه که زیرش رو کثیف کرده،
میره تو اطاق پدر و مادرش، بعد میبینه پدرش تو تخت نیستش،
و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته،
و هر کاری میکنه مآدرش از خواب بیدارنمیشه،،،
میره تو اطاق کلفت شون که اونو بیدار کنه،
میبینه پدرش با کلفت شون خوابیده!!!!!!!!
فردا صبح باباش ازش می پرسه:
پسرم فهمیدی سیاست یعنی چه؟
پسر میگه:
بله پدر؛
سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت فقیرو بیچاره رو میده
در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته،
و روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه،
در حالیکه نسل آینده داره تو کثافت دست و پا میزنه!
ناشناس
   
دل نوشته 131
دقت کردین جملات وارونه چگونه است؟
گنج جنگ میشود، درمان نامرد و قهقهه هق هق...
ولی دزد همان دزد است درد همان درد است و گرگ همان گرگ...
آری نمی دانم چرا من نم زده است و یار رای عوض کرده است، راه گویی هار شده و روز به زور میگذرد ،آشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی
اینجاست که مرگ برایم گرم می شودچرا که درد همان درد است دلم آرامش وارونه می خواهد
ناشناس
   
نکته 3016
متن سنگ مزار پروین اعتصامی:
اين که خاک سيهش بالين است
اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي ازايام نديد
هرچه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه وياسين است
پروین اعتصامی
   
دل نوشته 1665
دنبال سکه می گردم
می خواهم به گذشته ها زنگ بزنم
به روزهای خوب
به دل های بزرگ
به پدر پیرم
به جوانی مادرم
به کودکی که کوچه ها را خاطره کرد
می خواهم زنگ بزنم
به دوچرخه ی خسته ام
به مسیر مدرسه ام
که خنده های مرا فراموش کرده
به نیمکت های پر از یادگاری مهر
به سفره ی وصله خورده ی خالی از نان
به زمستانی که با زمین قهر نبود
به چراغ نفتی رنگ و رو رفته ای
که همه ی ما را
با عشق دور هم جمع می کرد
می دانم آن خاطره ها از آن محل
کوچ کرده اند
می دانم هیچ سکه ای
در هیچ گوشی تلفنی
دیگر مرا به آن روزها وصل نخواهد کرد...
ناشناس
   
پند و اندرز 2480
دیوانه ودلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش

صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش!
ناشناس
   
نکته 2244
سخنان ماندگار فامیل دور در کلاه قرمزی :

1- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار!

2- یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو
می‌خوره!

3- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!

4- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !

5- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!

6- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره!

7- آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!

8- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

9- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!

10- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!

11- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
ناشناس
   
نکته 2832
همه گفتند چرا دل به ستمگر دادی ....
.... دادم آن روز به او دل که ستمکار نبود
ناشناس
   
نکته 3728
خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد؛ یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند .
ویکتور هوگو
   
نکته 842
قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن.
ناشناس
   
تلنگر 2086
ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ" ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ" ﻣﻐﺰ "ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﺪ، ""ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ"" ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ """ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ """ﺑﺎﺷﺪ.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ""ﻣﻐﺰ"" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ
""ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸان "" ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ.......
بهترین جوابها .....


بهترین جواب بدگویی:سکوت
بهترین جواب خشم :صبر
بهترین جواب درد:تحمل
بهترین جواب تنهایی:تلاش
بهترین جواب سختی:توکل
بهترین جواب خوبی:تشکر
بهترین جواب زندگی:قناعت
بهترین جواب شکست:امیدواری....
ناشناس
   
نکته 3162
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
نکته 932
اگر مردی توقع دارد بانویش یک فرشته در زندگیش باشد،
ابتدا باید یک بهشت برایش بسازد.
ناشناس
   
نکته 2806
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید!
ناشناس
   
تلنگر 2955
برای یک مرد… او را برای مصاف با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ...و آماده می شود ….توان می گیرد… برای آنکه بیشتر بکوشد …مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ….چون به مرد بودنش افتخار می کند ….
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد …
و همه جای زندگی را با عشق… از نو بیاراید ..
شنیدن عبارت دوستت دارم :
برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی و خودت را هم قد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی یعنی من هستم ..خیالت راحت … و یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد پس از شنیدن این جمله از والدینش …
فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق …پدر یا مادر … فرزند یا همسر
عبارت دوستت دارم را جدی بگیریم
این عبارت غوغایی به پا می کند.
نگذارید محبت و عشقتان در دنیای درونتان حبس شود .....
ناشناس
   
عاشقانه ها 2665
عشق یعنی که در به در بشوی
از خودت هم تو بی خبر بشوی

بشکنی شاخِ آرزوها را
بر تنت ضربه ی تبر بشوی

غزلِ زندگی رها بکنی
همچو یک بیت، مختصر بشوی

بگذری از هرآنچه میخواهی
با غم و غصّه همسفر بشوی

روز و شب دورِ او بگردی تا
گر بلایی رسد، سپر بشوی

در جوابش فقط سکوت کنی
زیر بار غمش زبَر بشوی

در شبِ گیسوان موّاجش
راهیِ رویِ چون قمر بشوی

در نفس های او چو آه شوی
گرچه هر لحظه بی اثر بشوی

خون بباید ببارد از چشمت
تا سزاوارِ یک نظر بشوی

عاشقی چون مقام عظمائیست
جان که دادی، تو مفتخر بشوی
ناشناس
   
حکایت 2162
سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود،‌اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، ‌لبه های تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر...
این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت‌های اعتباری اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد. صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می آید. و بعد از ظهرها دوباره به پایین بر می‌گردد....!
مجازات ، استفان لاکنر از کتاب گلوله ترجمه : اسدلله امرایی
دیگران
   
عاشقانه ها 781
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده ميگردد خيابانهاي خالي را...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1919
بس کن ای زیبای من ، اینطور فالم را نگیر
هی نکن امروز و فردا ، حس و حالم را نگیر
شاید این حرف ِ تو باشد اشتباه و می شود
هی نگو امکان ندارد ، احتمالم را نگیر
من به یادت ، خاطراتت ، بودنت مشغولم و
جز تو که کاری ندارم ، اشتغالم را نگیر
با تو من میسوزم اما با تو هم روشن شدم
شعله ات را برندار و اشتعالم را نگیر
سد نساز و خواهشا ً این راه ها را هم نبند
رود هستم سمت ِ دریا ، اتصالم را نگیر
میوه ای کالم وَ هستم متصل بر شاخه ات
نه ! نکن از خود جدا من را ، کمالم را نگیر
در خیالاتم تو هستی و تو هستی و تویی
خوش خیالم با خیال ِ تو ، خیالم را نگیر....
ناشناس
   
نکته 1056
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم
خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم
کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…
مولانا
   
عاشقانه ها 1516
بیا جایمان را عوض کنیم
شعر های من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند
این بار
تو شعر بگو تا من برایت عاشقی کنم
ناشناس
   
نکته 3080
مسئله رفتن به بهشت نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هرجا که باشی .
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
آشو
دیگران
   
حکایت 3198
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .
پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.
گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.
ناشناس
   
نکته 2879
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا
آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
ناشناس
   
دل نوشته 384
دیگر تنها نیستم !
مدتیست با تو در خودم زندگی می کنم...
ناشناس
   
نکته 1540
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
… … ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ !!
ناشناس
   
دوستی 3
بهای دوست نه از زیبایی اوست و نه از دارایی او
فقط از وفای اوست
ناشناس
   
نکته 1719
برای کسی که
میفهمد
هیچ توضیحی لازم نیست
و
برای کسی که
نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است
آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند
مهم نیست
که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه
که چه "درکی" دارید
مغزِ کوچک
و دهانِ بزرگ
میلِ ترکیبیِ بالایی دارند
کلماتی که
از دهانِ شمابیرون می آید
ویترینِ فروشگاهِ شعورِ شماست
پس
وای بر جمعی
که لب را
بی تامل وا کنند
چرا که
کم داشتن و زیاد گفتن
مثلِ
نداشتن و زیادخرج کردن است!
پس نگذارید
زبانِ شما
از افکارتان جلو بزند!!!
ناشناس
   
گلایه 2467
الا ،،ای برآورده چرخ بلند،،،،
چه داری ،به پیری ،مرا مستمند،،،؟
چو بودم جوان ،برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی،،،،،،
بجای عنانم ،عصا دادسال،،،
پراکنده شد مال ،وبرگشت حال،،،،،
فردوسی
   
نکته 2147
بر دنیا دل مبند و آن را به منزله ی پلی در نظر بگیر .
لقمان
   
دانستنیها 246
هر میوه رو چطوری نگه داریم دیرتر خراب شه؟

میوه‌های تازه عمر طولانی ندارن، اما با نگهداری مناسب می‌شه اونا رو زمان زیادی تَر و تازه نگه داشت.
درسته که شستن میوه‌ها بعد از خرید خیلی کار مفرحیه، اما این کار باعث می‌شه میوه‌ها زودتر خراب شن. رطوبت آب رشد کپک و پوسیدگی‌ها رو بیشتر می‌کنه. پس فقط قبل از مصرف میوه رو بشورید و بقیه میوه‌ها رو نشسته تو یخچال نگهدارید.
اگه سیب رو تو کیسه پلاستیکی و تو یخچال نگهدارید، اقلا ۶ هفته سیب تازه دارید.

نگهداری موز تازه یه ذره سخته، اما غیرممکن نیست. موز رو تو نایلون بذارید و جای خنک و پر سایه خونه نگهدارید. آویزون کردن موز تو یخچال هم راه خوبیه تا یک هفته موز تازه و زرد رنگ داشته باشید.
توت‌فرنگی، توت سفید و شاتوت رو هم تو یه ظرف شیشه‌ای که کف‌ش یه لایه دستمال حوله‌ای انداختید، نگهدارید. البته عمر توت خیلی کمه و بیشتر از ۴ روز تازه و خوشمزه نمی‌مونه.
خیار بوته‌ای هم جزو سیفی- میوه‌هاییه که اگه خوب نگهداری نشه خیلی زود طراوت و تردی‌ش رو از دست می‌ده. مگر اینکه خیارای نشسته رو تو یه قابلمه در دار آلومینیومی تو یخچال نگهدارید.

همین شیوه برای گیلاس هم کارایی داره و تا دو هفته سالم و تازه می‌مونه.
کیوی، انبه و مرکبات هم بدون هیچ زحمتی دو هفته تو یخچال سالم می‌مونن.
خربزه رو نزدیک سبزیجات اگه نذارید، تا ۳ هفته کیفیت‌ روز اولش رو حفظ می‌کنه.
هلو و شلیل رو تو یه لایه نازک کاغذ بپیچید. این‌جوری می‌تونید ۱۰ روز تو یخچال نگه‌شون دارید.
شاید سخت‌جون‌ترین میوه خونه‌تون انار باشه که اگه تو طبقه پایین یخچال و تو نایلون باشه تا دو ماه سرحال می‌مونه.
ناشناس
   
حکایت 1798
هزارپايي بود وقتي مي رقصيد جانوران جنگل گرد او جمع مي شدند تا او را تحسين کنند؛ همه، به استثناي يکي که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت: يک لاک پشت حسود...
او يک نامه به هزارپا نوشت : اي هزارپاي بي نظير! من يکي از تحسين کنندگان بي قيد و شرط رقص شماهستم. و مي خواهم بپرسم چگونه مي رقصيد. آيا اول پاي ۲۲۸ را بلند مي کنيد و بعد پاي شماره ۵۹ را؟ يا رقص را ابتدا با بلند کردن پاي شماره ۴۹۹ آغاز مي کنيد؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.
هزار پا پس از دريافت نامه در اين انديشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصيدن چه مي کند؟ و کدام يک از پاهاي خود را قبل از همه بلند مي کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟
متاسفانه هزار پا بعد از دريافت اين نامه ديگر هرگز موفق به رقصيدن نشد.
☆سخنان بيهوده ديگران ازروي بدخواهي وحسادت؛ مي تواند بر نيروي تخيل ماغلبه کرده ومانع پيشرفت وبلند پروازي ما شود .
ناشناس
   
حکایت 1414
حکایت مرد گِل خوار و عطار قند فروش
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.
((دفتر چهارم مثنوی))
مولانا
   
تلنگر 2497
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
سهراب سپهری
   
عاشقانه ها 2447
خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت
در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت

من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام
نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت

تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام
بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت

من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است
آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت

شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم
عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت

خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی
یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت
ناشناس
   
نکته 1393
ادب مثل عطر است
ما برای خودمان استفاده می کنیم
اما دیگران هم از آن لذت می برند
ناشناس
   
عاشقانه ها 2712
نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره تن لرزه هایم را تماشا می کند
ناشناس
   
عاشقانه ها 483
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
شهرام میدری
دیگران
   
اشعار 4103
نمــیــدانـم تــو بی پـروا چــرایی؟
گــهی بــا مـا گهی بی ما چــرایـی؟
زدســتـت جـان مــن برلب رسیده
تــو زخـم ایــن دل شــیدا چــرایـی؟
فکرت
   
حکایت 1548
تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید که ازین که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش می داد ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود .
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت که به شما فحش می دهد و نفرین می کند.
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟
مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و چند نفرین انگلیسی هم یادش بده
ناشناس
   
نکته 3211
عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.

کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
ناشناس
   
نکته 748
پیکری که در کودکی سنگ تراشان مدرسه و جامعه به میل خویش
به هر شکل و رنگی که خواسته بودند درآوردند را نمی توان به یکباره شکست...
باید ذره ذره از درون ترک بخورد... خورده سنگ هایش از بیرون بریزد تا اینکه بالاخره یک روز
از درون جوانه بزنم.
سخت ترین راه رسیدن به بالا را انتخاب کردم، اینکه تردیدهایم را ستون راه رسیدن به حقیقت کنم.
به خودم قول دادم هیچ سخنی را بدون تفکر نپذیرم و هیچ تردیدی را بی پاسخ رها نکنم.
می ایستم تا روزی که سرانجام مجسمه حماقت از هم بپاشد.
ناشناس
   
نکته 735
برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند
تا به ما درسهایی بیاموزند
که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم
خسرو شکیبایی
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
نکته 2882
یك نكته را هرگز فراموش نكنيد :
لطف مکرّر، حق مسلّم مي گردد!
پس به اندازه لطف کنيد...
ناشناس
   
اشعار 4125
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
نکته 1615
خداوند همیشه ساده ترین راه را برمیگزیند.
آلبرت انیشتین
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com