شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 2289
جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن .
بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر بصورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود . شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است . زمان در واقع قرارداد ما انسانهاست . این ما هستیم که هر دقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم . اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است .
با مرور زندگی ، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود، وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد . برخی از این وابستگی ها در زمان حیات حتی فراموش شده بود ولی در این مرحله دوباره خودنمایی میکند .میزان و لول وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است .
روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند . این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی . مثلا وابستگی به مال دنیا یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و وابستگی مثبت محسوب میشود . ولی به هرحال وابستگی ست .
این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت هادی یا راهنما جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد . یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد . یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد . اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد . چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند . به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد . فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است . این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود . چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند . پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد . این فشار هیچن ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد .
یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد .
بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود .
وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد . بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند .
به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم:
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...
بگذار و بگذر
ببین و دل مبند
چشم بینداز و دل مباز
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
نکته 2746
هیچکس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" میگیرم...
بدترین ها "عبرت" میشوند...
و بهترین ها "دوست".
حرفِ اشتباهیست که میگویند
با هر کس باید مثلِ خودش رفتار کرد!
اگر چنین بود
از منیت و شخصیت هر کس چیزی باقی نمیماند!
هرکس هر چه به سرت آورد
فقط خودت باش!
اگر جوابِ هر جفایی بدی بود
داستانِ زندگی ما خالی از آدم های خوب بود...
اگر نمیتوانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی
اگر برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که خودت بلدی ناتوانت کردند
اگر همان اندک مهربانیت را از بر نشدند
اگر خوبی کردی و بدی دیدی
کنار بکش!!
اما بد نشو...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2566
چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت
*

"الیزابت برت براونینگ"
دیگران
   
نکته 2144
در انجام کارها ی خود از کسی کمک بگیر که در ازای انجام دادن آن از تو مزد میگیرد زیرا در این صورت شخص همانگونه که کار خود را انجام میدهد ؛ کار تو را انجام میدهد .
لقمان
   
نکته 2798
هيچ کس هرگز کاملاً آزاد نيست.
آزادیِ بشر ، درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند
و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود.
قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم.
ناشناس
   
دل نوشته 1983
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...
ناشناس
   
پند و اندرز 459
سه چیز را فراموش نکن:
به همه نمی‌توانی کمک کنی!
همه چیز را نمیتوانی عوض کنی!
و همه تو را دوست نخواهند داشت!
ناشناس
   
نکته 2961
لینکلن از زبان یکی از موکلانش

آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده بود و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. وی لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب کرده بود و بعد از اتمام کار، لینکلن فاکتوری برای وی صادر کرده بود. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع شد. روزی دم در ساختمان مجلس آقای لینکلن را دید. لینکلن از او پرسید که اوضاعش چطور است.

- بدتر از این نمیشه! من هم شغل و کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدت هاست فکر پرداخت فاکتور شما و حقوق وکالتتان ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.

آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده بود مطلع بود، و خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درآورد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و فاکتور را از دست او گرفت و آن را هم باطل کرد. آقای کوگدل مخالفت کرد و گفت که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش گفت:

- حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!

این را گفت و از موکلش خداحافظی کرد و راهش را گرفت و رفت. این واقعه درست زمانی رخ داد که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشت که بخاطر فقر قادر به مسافرت نیست. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بود و کرایه خانه اش را هم که هفته ای چهار دلار بود، مدت ها می شد که نپرداخته بود!
آبراهام لینکلن
   
نکته 1998
آدمها گاهی اوقات گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
بلکه به این خاطر که
برای مدت طولانی قوی بوده اند.
هرتا مولر
دیگران
   
لطیفه 1792
علت اینکه میگن با ازدواج دینتون کامل میشه ، اینه که :
تو دوره مجردی فکر می کنی دنیا بهشته؛ بعد از ازدواج
به جهنم هم اعتقاد پیدا می کنی و دینت کامل میشه
ناشناس
   
نکته 1740
زماني كه دري از شادي بسته مي شود، در ديگري گشوده مي گردد؛ اما اغلب آن قدر به آن در بسته توجه داريم كه دري را كه برايمان گشوده است نمي بينيم.
هلن کلر
   
دل نوشته 2619
تنها نشسته ام
اما تنها نیستم
یادت....
مجال تنهایى نمى دهد
ناشناس
   
نکته 2808
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست!!
ناشناس
   
نکته 1335
برای عاشق شدن نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت
برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت...
ناشناس
   
دل نوشته 2552
نیامدنش را باور نمی‌کنم

غیر ممکن است او نیامده باشد

حتماً، حالا

زیر باران مانده است

و ناامید و خسته

در خیابان‌ها قدم می‌زند

من به باز بودنِ درها مشکوکم
ناشناس
   
تلنگر 372
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1622
ﻧﺎﺯ ﮐــﻦ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻏــــــﺮﻕ ﺗﻤﻨــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺗﺎ ﻗﯿـــــﺎﻣﺖ ﺷـــــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺍﺯﻝ ﺯﯾﺒــــﺎﺗﺮﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾــــــﺮ ﺩﻧﯿــــــــــﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷــــﺎﯾﺖ ﺷــﻮﻡ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﻗﺎﯾﻘــــﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﯾـــــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗـﻤــــــﺎﻡ ﺁﺭﺯﻭ ﻭ ﺟﻤﻠﮕـــــﯽ ﺍﻣﯿــــــــــﺪ ﻣﻦ
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﮑـــــﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭ ﻫــــــــــﺎﯾﺖ ﺷـــــﻮﻡ
ﺍﯼ ﺗﻤــــــﺎﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿـﺎﯼ ﻣﻦ
ﮐﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﻞ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺷـﻮﻡ
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻓـــﺮﺩﺍﯾـﻢ ﺗﻮﯾـــــــــــﯽ
ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈـــﻪ ﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍﯾﺖ ﺷﻮﻡ
ﺷﻌﺮﻫــــــــــﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ
ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷـــﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﯾﺒــــــﺎﯾﺖ ﺷـﻮم
ناشناس
   
نکته 851
ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه می توانید زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید.
سقراط
   
دل نوشته 2590
یه روزی
همه زخمهای زندگی خوب میشه●
اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه•
نه که چون حرفه تلخه•
نه ••
چون کسی بهت میگه ک انتظارشو نداشتی•

رفتار بعضی آدما●•
هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه•
شاید اون رفتار از نظر خیلیا بد نباشه•
اما فقط خود تویی که میفهمی•
چقدر به خاطر رفتارش داغون شدی•

بعضی وقتا●•
باید سکوت کنی•
و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشی•

اما هیچ وقتم•●
یادت نمیره که چی بهت گذشت تا گذشت....
ناشناس
   
نکته 103
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای
ناشناس
   
تلنگر 324
ﺳــﺎﻋﺖ 4 ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺷـــﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺻﺒﺤــﺎﻧﮧ
عجب فاصله ﺍﯾﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﺴــﻞ!!!
حسین پناهی
   
نکته 903
ما از افراد نزديك خود بيشتر از ديگران بي خبريم, كسي را كه هميشه در كنارمان است ديگر اصلا نمي بينيم.
فرانسوا مورياک
دیگران
   
نکته 1827
مطالعه، انسان را كامل می كند، سخنرانی به او حضور ذهن و سرعت انتقال می دهد، اما نوشتن، انسان را دقیق می كند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1227
از شيخ بهايی پرسيدند: "سخت ميگذرد"
چه بايد کرد؟
گفت: خودت که ميگويی
سخت "ميگذرد"
سخت که "نميماند"!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2941
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود زعیب معشوق آگاه
ناشناس
   
حکایت 1702
قرص سردرد ......
پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند رفت…
مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیرم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟
پسر پاسخ داد که یک مشتری
مدیر با ناراحتی گفت: تنها یک مشتری …؟ بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟
پسر گفت: ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار
مدیر فریاد کشید : ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار …..؟
مگه چی فروختی ؟
پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی
من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک
من هم یک بلیزر دبلیو دی۴ به او پیشنهاد دادم که او هم خرید..
مدیر میگه اون اومده بود قلاب ماهیگیری بخره تو بهش قایق و بلیزر فروختی ؟
میگه نه، اومده بود قرص سردرد بخره من بهش پیشنهاد کردم بره ماهیگیری برای سردردش خوبه
و اين سرنوشت انسانهای بزرگ و نابغه است.
" کارل استوارت "
صاحب بزرگترين هايپرمارکتهای دنيا..
ناشناس
   
نکته 3685
یکی از علل اختلاف و بداخلاقی در خانواده این است که برای هیچ یک از افراد آن حق تنها ماندن و با خود خلوت کردن را محترم نمی دانیم. اگر ما به هر یک از افراد خانواده حق بدهیم که در بیست و چهار ساعت لااقل یک ساعت با خود باشند و تنها هر چه می خواهند بکنند، اصولا این کار خود تمهیدی برای تسویه امور و حل مشکلاتی خواهد بود که غالبا باعث بداخلاقی و کدورت افراد خانواده است.
ناشناس
   
نکته 2455
همیشه حرارت لازم نیست...
گاهی از سردی یک نگاه میتوان اتش گرفت...
ناشناس
   
نکته 1667
عشق مثل آتش میماند
آدمهای عاقل خودشان را گرم میکنندو
آدمهای نادان خودشان را میسوزانند...
ناشناس
   
تلنگر 632
يك پیام تكان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسيد .......
آیا شما زنی شاغل هستيد،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من يك خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!
من یک پيشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستيار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!
مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم اين است:
"مگه چكار كردي از صبح تا حالا؟"

تقدیم به همه زنان
كه مثل نمک ويژه هستند...
تا هستند هيچكس متوجه حضورشان نيست ، ولي وقتي نيستند همه چيز بيمزه است!!
ناشناس
   
نکته 3611
در بيمارستان ها وقت شام و ناهار ، غذاها خيلي متفاوت است .

به يك نفر سوپ، چلوكباب و دسر مي دهند

و به يك كسي فقط سوپ مي دهند

و به يك نفر حتي سوپ هم نمي دهند و مي گويند كه فقط آب بخور

به يك كسي مي گويند كه حتي آب هم نخور

جالب است كه هيچ كدام از اين بيماران اعتراض ندارند

زيرا آنها پذيرفته اند كه كسي كه اين تشخيص ها را داده است طبيب است و آن كسي كه طبيب است حكيم است .

پس اگر خدا به يك كسي كم داده يا زياد داده ،
شما گله و شكوه نكنيد كه چرا به او بيشتر داده اي و به من كمتر داده اي .

اين كارها روي حساب و حكمت است..
همه اینها درست البته بشرطی که ما تنبلی و سهل انگاری خودمان را به پای حکمت خداوند قرار ندهیم.

پس همان طور که از پزشک و حکیم تشکر میکنیم شکر گذار خدا نیز باش
ناشناس
   
نکته 950
از هر خانه ای که بوی اسپند می آید ...
در آن خانه مادری نگران است
جاوید پور هادی
دیگران
   
نکته 2947
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
"فاضل نظری"
دیگران
   
شوخی 2154
هوپاستا چیست؟
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
چیز به این سادگی را هم نمی دونی؟؟
یارو از رو پای شما رد می شود
داد می زنی می گی
هوووووو پا ست ها
ناشناس
   
نکته 1373
هرگاه زندگی را جهنم دیدی، سعی کن پخته از آن بیرون آیی...
سوختن را همه بلدند...
ناشناس
   
نکته 1845
اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند.
نیچه
   
پند و اندرز 3171
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم،
اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد.
گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما،
ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟
بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم
و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما !
ناشناس
   
نکته 1564
یک سانتی متر شاخ بهتر از دو متر دم!
استاد محمد سنگلجی از اساتید حقوق دانشگاه تهران
دیگران
   
عاشقانه ها 1999
اگر دنیا شود آخر تو از چشمم نمی افتی
به جانم گر زنی آذر تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بسوزانی، کشی آن را به ویرانی
کنی عشق مرا پرپر، تو از چشمم نمی افتی
اگر صد چون تو از رضوان، فرستد ایزد منان
به دستان جامی از کوثر، تو از چشمم نمی افتی
کنی گر با دلم بازی، مرا در آتش اندازی
نمانی پیش من دیگر، تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بیازاری، ز چشمم سیل خون باری
کنی دریاچه ی احمر، تو ازچشمم نمی افتی
گرت شهری بدی گوید, زخویت عیب ها جوید
ولو بالای هر منبر، تو از چشمم نمی افتی
نفس تا می شود جاری، درون سینه جا داری
بمان تا آن دم آخر، تو از چشمم نمی افتی
ناشناس
   
گلایه 312
بعضیها هستن که می خوان باعث تنوع بشن
ولی چون زیاد وارد نیستن باعث تهوع میشن!!!
ناشناس
   
دل نوشته 1621
کاسه صبر بیاور ،
دل من ریخته است.
ناشناس
   
دل نوشته 2662
من عاشق امروزم...
دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم،
رفت که رفت ...
اما امیدی هست،
از دیروزم درس می گیرم
تا امروزم را بسازم،

من عاشق امروزم...
امروز،
همین حالا،
این لحظه،
نمیگذارم فردا نگرانم کند،
شاید هیچ وقت فردایی نداشته باشم،

من عاشق امروزم
بهترین هدیه خداوند...
امروز بهترین لباسم را میپوشم،
بهترین عطرم را میزنم،
عزیزانم را به آغوش میکشم؛
تا فرصت دارم
هر چه "دوستت دارم" نگفته دارم،خرج میکنم،

من عاشق امروزم
چقدر کار برای امروز دارم،
باید امروزم را زندگی کنم ...
ناشناس
   
نکته 1477
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق بلکه آنها توسط اموزش اشتباه احمق می شوند!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
برتراند راسل
   
اشعار 4023
زاهدانی دیده ام در کنج خلوتگاه اُنس
کز سر شب تا سحر ، ترتیل " آمنٌا " کنند

پُر بنالند و به سَر کوبند دستارِ ریا
لیک شک باشد مَر ایشان را که " صدقنا " کنند

تا برآید صور اسرافیل در یوم النُشور
بلکه درک معرفت از عالم " اسنی " کنند

عارف آنانند کز شوق لقای روی دوست
گر به لب از عشق گویی ، با نگَه معنا کنند

سر به سَر گیرند دنیا را و از خود بگذرند
با نفسهاشان نفوس پیر را برنا کنند

چشم در پوشند از این ششدَر بی عاقبت
تا به چشم دل ، تماشای بت رعنا کنند

گر به انفاث حریم قدس ، تاییدی شوند
با سر انگشتی چو عیسی ، کور را بینا کنند
آرمان ایزدی
   
شوخی 216
ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍً ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﻨﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ
ﺧﻮﺑﯽ ﮐﺮﺩﻥ :
.
.
ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﺪﻥ
ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﯿﻨﯽ ﺧﺮﯾﺪﻥ!!!
ناشناس
   
نکته 2418
وقتى من متولدشدم پدرم ۳۰ سالش بودیعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من بود
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من بود
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من بود
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من بود
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من بود
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من بود
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .
ناشناس
   
نکته 2873
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.
ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻃﻼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻟﻤﺎﺱ
ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ ، ﻃﻼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻟﻤﺎﺱ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﻃﻼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ...
ناشناس
   
حکایت 2581
تو يه روز سرد زمستوني؛ يه گنجيشك كوچيك رو يه شاخه نشسته بود. هوا خيلي سرد بود و گنجيشكك قصه ما ديگه طاقت نداشت...
تا اينكه يخ زد و افتاد زمين‏.
ديگه اشهدشو خونده بود و داشت نفس هاي آخرو ميكشيد که يه گاو كه از اونجا ميگذشت (گلاب به روتون‏)‏ روش پي پي‏‏ ميكنه و گنجيشكه از گرماي پي پي‏‏ گاوه يكمي جون ميگيره‏.
ولي هر چي تقلا ميكنه؛ نميتونه خودشو از شر پي پي‏‏ گاوه نجات بده؛ پس شروع ميكنه به جيك جيك كردن...
كه يه گربه پدرسوخته صداشو ميشنوه و مياد از پي پي‏‏ درش مياره و بعد...
ميخوردش‏.
پايان‏.
--------
نتيجه اخلاقي داستان:
1‏)‏ هر كس روت پي پي‏‏ كرد؛ دشمنت نيست
2‏)‏ هر كس از پي پي‏‏ درت آورد؛ دوستت نيست
3‏)‏ هر وقت تا خرخره تو پي پي‏‏ گير كردي؛ سعي كن جيكت در نياد‏!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3064
نشستم کنارت ...
فقط ...
سوختم
.
.
تو دل می کندی ..
و ........
من ....
می ...
دوختم
ناشناس
   
تلنگر 1974
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
ناشناس
   
لطیفه 778
ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خريد و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ كدخدا ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ...
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
« ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»
ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. »
كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
كدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»
كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت ٢ درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شويد . به ٥٠٠ نفر ٥٠٠ ﺑﻠﻴﺖ ٢ درهمى ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ ﻭ ٩٩٨ دﺭهم ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ.»
كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»
ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ٢ درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.
ناشناس
   
گلایه 1321
نگرانم ...
پاييز كه برسد
ساعت ها را عقب ميكشند
دلتنگي ام
يك ساعت زودتر مي آيد ...
ناشناس
   
نکته 628
فردا برای دلجویی دیر است
امروز زخم نزن
ناشناس
   
نکته 428
صبوری با خانواده عشق است
صبوری با دیگران احترام است
صبوری با خود اعتماد به نفس است
و صبوری در راه خدا ایمان است
ناشناس
   
دل نوشته 3072
شـــب هایم
عجیب درد میکند . . . !
حتی
دردهایم هم درد میکند . . . !
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . ..
بــاکی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
” درد ” خودش درد ندارد . . .
این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . .
چشــمانم سوز دارد . . .
نــــه سوز سرما !
نه !
میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . .
کــاش دنیـــا هم مکثی میـــکرد . . .
کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . .
کــاش توقف میکرد
انـــدکی در برابر غـــم هایم . . .
انگار عـــادت کرده ام به غصه خوردن . . . !
از تمام شیـــرینی های دنـــیا ,
این غـــصه ی تـــلخ بود
که نصیب مــــن شد
ناشناس
   
دانستنیها 1048
در دوران هخامنشیان سال کبیسه وجود نداشت. همیشه اسفند ماه 29 روز بوده، در تقویم آن زمان هر چهار سال یک روز ذخیره میشد و طی 120سال یک ماه ذخیره داشتند که آن سال را بجای 12ماه،13 ماه اعلام میکردند. در ماه سیزدهم هیچکس کار نمیکرد همه با خرج حکومت جشن میگرفتند بنابراین مردم در حق هم دعا میکردند که 120سال عمر کنند تا حداقل یک جشن یک ماهه را ببینند.!!! ( فلسفۀ انشاءلله 120 ساله شوى).
ناشناس
   
دل نوشته 2503
اهاي رفيق
روي نبودنت هم ميتوان حساب كرد
يادت مي ارزد ب تمام كساني ك بودنشان بوي بيزاري ميدهد
ناشناس
   
نکته 2165
اگر تایید مردم برایتان مهم باشد، خود را زندانی آنها خواهید کرد.
لائوتسو
دیگران
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
اشعار 4130
قصه های د ل


درجهـان عــشـق تـوافسانه کنم یا نکنم
قــصــه هــای دل دیوانه کنم یا نکنم

نـشـۀ بادۀ چشـمان توشـد این دل مـن
غـرق خـودرا به دوپیـمانه کنم یانکنم

بربودی دل و دیـنـم بـت افسونـگر مـن
نـازنــیـنـا بــه دلــت خانه کنم یا نکنم

شمع حسنـت به خدا آفت جانم شده است
بــه فــدایــت پــر پـروانه کنم یا نکنم

مستیی نرگس مستت زدلم بـرده قـرار
رخ به سوی خم وخـمخانه کنم یا نکنم

عقل وهوشم بربودی ؛شده مجنون دل من
پـا بـه زنجـیـرو بـه زولانه کنم یا نکنم

دل غمینست زفـراقت ؛ توبگـوچارۀ دل
چاره ام بـا مـی ومـیــخانه کنم یا نکنم
فکرت
   
نکته 2909
ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ
ﺑﺴﺘﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ناشناس
   
سخن بزرگان 1521
تفاوت نگرش سه شاعر به یک موضوع عرفاني مولانا ،،صايب ويك شاعر ناشناخته:
و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد:
پروردگارا ! "خود را به من بنمای" تا تو را ببینم.
وخداوند فرمود: " مرا نخواهی دید"؛
لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد...
* "أرنی": خودت را به من نشان بده
*"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید
صايب:چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
؟؟؟:چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
ناشناس
   
عاشقانه ها 1620
ای که گفتی بی قراری های من بازیگری ست
بی قرارم می کنی وقتی دلت با دیگری ست
گاه دلسوز است و گاهی سخت می سوزاندم
عشق گاهی مادر است و گاه هم نامادری ست
ناشناس
   
حکایت 2189
گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم
جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
مثنوی معنوی
مولانا
   
نکته 855
برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”.
سروانتس
   
نکته 1153
به دشمنانت هزاران بار فرصت بده تا با تو دوست شوند ،
اما به دوستانت یک فرصت هم نده که دشمنت شوند،
زیرا دوستانت جای عمیق زخمهای دلت را می دانند.
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 45
معجزه ماسک آب پیاز و عسل در درمان ریزش و طاسی موی سر...

آب پیاز ریزش موهایتان را متوقف کنید

ریزش مو یکی از معضلاتی است که این روزها افراد را به شدت نگران کرده است.آب پیاز یکی از بهترین درمان های خانگی برای ریزش مو ،طاسی موی سر و موهای نازک است. سولفور موجود در آن گردش خون را بهبود می بخشد، فولیکول مو را تحریک کرده و باعث رویش مجدد مو می شود.. علاوه بر این، پیاز به کنترل کردن مشکلاتی از قبیل شوره و عفونت سر و سفید شدن موها کمک می کند،و افزودن عسل ،خاصیت ضدباکتریایی دارد که پوست سر را سالم نگه می دارد و شوره سر و در نتیجه ریزش مو را کاهش می دهد.و به نرم و درخشان شدن موها کمک می کند. عسل سرشار از آنتی اکسیدان است و رطوبت را جذب می کند..پژوهشی که در نشریه درماتولوژی در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، و طبق آزمایشات به عمل آمده،نشان داد رویش مجدد موهای افرادی که به ریزش و طاسی موی سر دچارند و به مدت یک ماه روزانه یک مرتبه از این ماسک به سر خود زدند، شاهد رویش مجدد موی سر خود بطور چشمگیری بوده اند .

*طرز تهیه آب پیاز و عسل برای درمان ریزش مو و طاسی موی سر..

این ماسک گیاهی درمانی معجزه آسا در درمان ریزش و طاسی موی سر است و در درمان سفیدی مو ،عفونت پوست سر و شوره و ریزش ایرو و شفافیت موی سر نیز بسیار موثر است.

مواد مورد نیــــــاز:
1- ۱ عدد پیاز
2- عسل
3- یک قاشق مربا خوری ( روغن های ،کنجد ،نارگیل،خردل و روغن بادام ،زیتون، نعناع،رزماری،)، از یکی از این روغن ها که در دسترس است،در این ماسک استفاده کنید.این روغن ها گزینه های خوبی هستند زیرا باعث رویش مو می شوند.

مــــــــــراحل:
یک عدد پیاز را پوست بکنید و رنده کنید،سپس از یک پارچه توری برای گرفتن آب پیاز استفاده کنید و یا می توانید از آبمیوه گیری استفاده کنید. سپس ۲ قاشق چایخوری عسل و یک قاشق مربا خوری روغن (اختیاری) به آن اضافه کنید،.و برای از بین بردن بوی پیاز می توانید از یک قاشق مربا خوری آبلیمو یا گلاب استفاده کنید.
این ترکیب به قسمت های طاس و یا تمام کف سر خود بزنید.روی سرتان را با یک کیسه پلاستیکی بپوشانید و بگذارد حداقل 2 ساعت روی موی سرتان بماند.سپس سرتان را با یک شامپوی گیاهی بدون مواد شیمیایی بشویید. (شامپو بچه )

از این ماسک خانگی روزانه و یا یک روز درمیان در صورتیکه پوست سر جوش و یا زخمی نباشد ، به مدت یک ماه ، استفاده کنید.تا شاهد معجزه رویش مجدد موی سر خود باشید..

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: با نوشیدن مخلوطی از آب اسفناج ،کاهو ،آب یونجه (شبدر) و آب هویج می توانید به رشد موهای خود کمک کنید. مخلوط این گیاهان شفابخش نوشیدنی بسیار شگفت انگیزی برای رشد موی سر و سیستم ایمنی بدن است. همچنین با انتخاب سبک زندگی سالم و اهمیت به استراحت ،تغذیه ،دوری از استرس و ورزش به حد اعتدال می توانید سیستم ایمنی بدن خود را تقویت کنید و به روییدن موهای بیشتر و ریزش مو کمک کنید.همچنین برای رفع چربی مو و شوره سر، ۱۵ دقیقه قبل از حمام کردن روی موهای خود آب لیمو بمالید..
ناشناس
   
نکته 3141
گلستان سعدی..یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
سعدی
   
نکته 1176
انسانها همه می خواهند
در قله کوه زندگی کنند ،
بی آنکه به خوشبختی آرمیده
در دست خود
نگاهی انداخته باشند...
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته 2207
در روز هاى بارانى سايه ام به دنبال كارهاى شخصى اش مى رود!
ناشناس
   
لطیفه 455
یک اصفهانی برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون:

درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."

یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
اصفهانی می گوید شما درمان شدید! و 50 دلار می گیرد.

چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار می گیرد.

به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
اصفهانی می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید!
اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است. اصفهانی می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.
ناشناس
   
نکته 584
انسانهای احمق خطرناکند.
سوزان کالینز
دیگران
   
شوخی 1490
رفتم خواستگاری،
تو اتاق دختره پرسید شما نظرتون واسه مهریه چقده؟
.
منم گفتم نظرم رو ٢ تا ربع سكه به نیت 2 طفلان مسلم هستش....
کثافط نذاشت موزمو تموم بکنم، تازه شانس آوردم لحظه آخر یه شیرینی برداشتم
بی جنبه بی اعصاب (!!)
ناشناس
   
نکته 2973
یکی از زیباترین عادت های لینکلن توجه ویژه اش به خویشاوندان فقیر و کم بضاعتش بود که هنوز با ناملایمات زندگی محقرانه شان دست و پنجه نرم می کردند. هرگاه در زمان مسافرت هایش برای دفاع از موکلان در دادگاه های شهرهای مختلف به اقوامش برمی خورد، به خانه ی آنها میرفت، با آنها غذا میخورد و مانند خانواده ی خود با آنان راحت بود. وی هیچگاه در حضور آنان فخر نمی فروخت و خود را از آنان برتر نمی دانست. هر وقت پول داشت، به اقوامش کمک می کرد. بارها پیش آمده بود که دوستان وکیلش را در هتل تنها می گذاشت و شب را با دوستان و اقوام دوران فقر و تنگدستی خودش سپری کرده بود. یکبار که دوستانش از او خواستند نرود، وی گفت:
- نمی شود، باید بروم. اگر عمه ام بداند من به شهرشان آمده ام و به دیدنش نرفته ام، دلش می شکند.
و برای دیدار از عمه اش چندین مایل را پیاده پیمود!
آبراهام لینکلن
   
نکته 1365
میدانی دو گروه قادر به تغییر
افکارشان نیستند;
احمقها , و مردگان!
ناشناس
   
توکل 2752
خدایا ....
گفتی و شد ......
منتظر مانده ام اینجا .....
تو بگو تا بشود
ناشناس
   
شوخی 2023
خوشبخترین زنان دنیا:
١.حضرت خديجه که مادرشوهر نداشته،
۲.ازاون خوشبختر حوا بوده که اصلا" قوم شوهر ندیده و شوهرش آدم بوده
۳. خوشبختر از همه...........
حضرت مریم بوده که كلا" ریخت شوهر رو هم
ندیده،خلاص.
ناشناس
   
دل نوشته 376
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
نکته 845
شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن.
(سیریوس)
دیگران
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
تلنگر 2025
ساعت 3 شب بودکه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارک تمام زندگي ام خدا نگهدارت. پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح فردا به سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميزتلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
ناشناس
   
گلایه 1198
عشق راازسبزبودن به خشکی رساندند
زندگی راازشادی به غم رساندند
اعتمادکردن رامثل برگ زیرپاله کردند
همه چی شدهوس
دلاشدانگارقفس
خدایاخودت کاری کن.
ارسال کننده: آقای علی کشاورز
ناشناس
   
نکته 2101
قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد

بترس از حرکات قلم میان دوات
بترس از ضربات پیاپی کلمات

برو کلاه خودت را دوباره قاضی کن
بفهم حدت و با هم قواره بازی کن

تمام بار و برت چیست؟ هیچ! بچه ی خوب
برو به پای بزرگان نپیچ بچه ی خوب

به جای جستن بند از میان تبصره ها
بخوان بزرگی ما را درون تذکره ها

حصار می کشی و در قفس نمانده صدا
به دار می کشی و از نفس نمانده صدا

بترس ازینکه تو را با قلم براندازیم
بترس ازینکه به حبسیه ها بپردازیم

نباش دلخوش ازینکه به بند افتادیم
که ما درون قفس هم حماسه می سازیم

به بند می کشی آن روز را نمی بینی
که ما و زندانبان های تو هم آوازیم

که توی کاخ شما هم نفوذ کرده هنر
که زیر سقف شما هم در اوج پروازیم

که بیخ گوش شما شعر تازه می گوییم
که تاج و تخت شما را به لرزه اندازیم

سلاح ما کلماتیست همچنان محکم
عبور می کند از مرزهای زندان هم

کلام! معجزه ای که قوی تر از سابق
شما فراعنه ما موسوی تر از سابق

کلام معجزه ی شاعران که در زندان
به بند می کشی اما بدان که در زندان

قلم به یاد گناه نکرده می افتد
بدون آنکه بفهمید پرده می افتد
ناشناس
   
گلایه 1697
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری؟؟؟
ناشناس
   
نکته 1366
میدونی بهشت کجاست؟
یه فضای چند وجب در چند وجب !
بین بازوهای کسی که دوستش داری.
حسین پناهی
   
نکته 185
تنهایی هیولای عجیبیست
روزهای هفته را می بلعد
غروب جمعه بالا می آورد...
ناشناس
   
اشعار 3988
از آن زمان که کار دل به این جنون کشیده شد
چه سوزها که اززبان به اندرون کشیده شد

به گریه گفته چشم من خلاصه الکلام عشق
طویل داستان ولی به کاف و نون کشیده شد

به بزم اشک خوانده ام چه نغمه های آتشین
چه زخمه ها که تا سحر به ارغنون کشیده شد

دوباره پای عاشقان به مقتلی رسیده که
غریو سوگواری از سیاوشون کشیده شد

به شیخ شعر گو بیا ، رسیده قاصدی ز ره
که هفت شهر عشق تو ، به خاک و خون کشیده شد

رسیده تا حریم حق ، ز سینه زجه و فغان
از این عذاب بی امان که تا کنون کشیده شد

تطاول است از فلک،در این حصار باغها
به دست باد ریشه ها ، اگر برون کشیده شد
آرمان ایزدی
   
نکته 2574
آن طرف دنیا . . .،
مردم عَرَق مےخورند و در رفاهند . . .
اینجا . . .،
مردم عَرَق مےریزند و در عذابَند . . .
نمیدانم . . .،
تفاوت در نوع عَرَق است
یا
در ریختن و خوردن آن . . !!
پروفسور اسماعیل ملک زاده
دیگران
   
نکته 497
از دیگران تقلید نکن، خود را بشناس و آنچه هستی باش ، بدان که در دنیا کسی مثل تو نیست.
دیل کارنگی
   
نکته 1535
آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .
نیچه
   
نکته 38
این قابل قبوله که عصبانی بشی
اما هرگز قابل قبول نیست که ظالمانه رفتار کنی
ناشناس
   
نکته 2884
غصّه هایتان را با قاف بنویسيد تا هرگز باورشان نکنيد!
انگار فقط قصّه است و بس...
ناشناس
   
نکته 1256
اگر با دلت،كسی را دوست داری؛
زیاد جدی نگیر،چون ارزشی ندارد؛
زیرا كار دل دوست داشتن است
همانند چشم،كه كارش دیدن است
امااگر روزی با عقلت كسی را دوست داشتی،اگرعقلت عاشق شد،بدان كه چیزی را تجربه میكنی كه اسمش عشق است ...
افلاطون
   
نکته 723
همه میمیرند
اما همه زندگی نمی کنند
ناشناس
   
دل نوشته 3117
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
دل نوشته 922
مـــن از تــقوی گـــریزانم مــده از بــاده پرهـیزم
که من عمریست روز و شب بدنبال همین چیزم
مده پر هـیزم ای مـنـعم ز عیش وعشرت پنهان
که قسـم خورده ام از عیش پنهانی نــپرهیزم
مصمم گشــته ام تا هر که محـرومم کند از این
بدون هــــیچ ترســی با چــنین کـافر در آویزم
چه میگویم که با عقلم چهل سالست روزوشب
در اثــبات کـــلا مم گــاه و بیــگاهی گــلاویزم
برو بیخود شو ای مفتی ز شرب جرعه ای زیرا
من این مــعجون را در کـام هر عاقل نمی ریزم
قیامت هم نبا شد گر چنین وضعی بدون شک
بـه ماننـــد شهــاب از مدفن خود بر نمی خیزم
ناشناس
   
دل نوشته 2659
آنقَدَر بی"تو"مست وخرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو

مثل یک پیچک غمگین شده از رفتن تو
تا بیایی همه جا در تب و تابم که نگو

فکر کردی بروی مثل تو آرام شوم
به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگو

ناگهان دست به دامان خرافات شدم
آنقَدَر دلخوش آن وقت جوابم که نگو

خنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاست
دل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگو

با تو انگار شب و روزِ خدا مال من است
بی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگو
ناشناس
   
حکایت 7176
روزی شخصی از کودکی خردسال پرسید : مسجد این محل کجاست فرزندم ؟
کودک گفت : انتهاى همين كوچه به چپ برويد ، آنجا گنبد مسجد را خواهی دید ...

کودک را گفت : احسنت بر تو اى فرزندم !
من هم اکنون در آنجا مجلسى دارم ، بيا و بر سخنانم گوش فرا ده ...
کودک پرسید : مجلس بحثِ تو چه باشد ...؟
گفت : راه بهشت را بر مردم نشان دهم ...!
کودک خندید و گفت :
تو راه مسجد را ندانى چگونه راه بهشت را به مردم نشان میدهی !
علی اکبر دهخدا
   
نکته 11
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
صادقانه زندگی کنید
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت می رویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر بر آورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
نکته 1869
آنچنان رفتار كن كه رفتار تو بتواند به صورت قانون كلی درآید.
امانوئل کانت
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com