شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1520
دیوانه و دلبسته ي اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش .....
اقبال لاهوری
   
عاشقانه ها 2682
با تو لبخندم به رنگ یاس هاست
عشق تو زیباترین احساس هاست

یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست

یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست

دست هایت را ز دستانم مگیر
این منم در محبس عشقت اسیر

یاد تو ارامش و تسکین من
چشم هایت حسرت شیرین من

بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود

شانه هایت کوهی از تاب و توان
نازنین با قلب تب دارم بمان
ناشناس
   
پند و اندرز 743
وقتی سعی می‌کنید همه چیز را کنترل کنید
از هیچ چیز لذت نمی‌برید.
گاهی اوقات لازم است
راحت باشید، نفس بکشید،
بگذارید بگذرد
و فقط در لحظه زندگی کنید...
ناشناس
   
حکایت 1938
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌
ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!! ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ... ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت.

ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .

ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ
ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نا محترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ !! بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش (دنیس گورالیدو) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﺷﺪ.
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ يك ﻓﻀﯿﻠﺖ...
ناشناس
   
سخن بزرگان 401
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!!
ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌...
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...! ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!!
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ!!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌..!!
سیمین بهبهانی
   
نکته 2648
وقتی برنامه های شعبده بازی رو نگاه میکنم متوجه نکته خوبی میشم:

مردم برای کسی دست میزنن که گیجشون کنه،
نه آگاهشون!
ناشناس
   
نکته 2332
وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال 690 قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن 82 سالگى درگذشت...
عبید زاکانی
   
نکته 1852
چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی : مثل من رفتار كن.
امانوئل کانت
   
نکته 1273
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺪ ﻏﻤﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻮﻩ،
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺪ ﻧﺸﺎط ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺷﺖ،
ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮔﻠﻢ ،
ﺩﺭ ﺳﺎیه ﮐﻮﻩ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﮔﺬﺷﺖ ...
ناشناس
   
تلنگر 326
ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺯﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
نکته 1590
انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.
نیچه
   
پند و اندرز 2603
مواظب خوبیهایت باش!

روزگار..

دلسوز کسی نیست..

از احساس تو

چنان تصویری میسازد..

که هیچ چراغی ..

خانه ی دلت را روشن ..

نخواهد کرد....
ناشناس
   
نکته 2849
برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است .
دکتر شریعتی
   
شوخی 3663
دو تا برادر شرور بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاری میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:
تورو خدا یکم این بچه های مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، میدونی خدا کجاست؟
... پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میکنه.
باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده.
داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟
پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر میکنن ما برش داشتیم
ناشناس
   
نکته 1366
میدونی بهشت کجاست؟
یه فضای چند وجب در چند وجب !
بین بازوهای کسی که دوستش داری.
حسین پناهی
   
نکته 7147
باید در « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ :

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ , ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ.

« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ
ﻳﻌﻨﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ

اﺯﺩﻭﺍﺝ ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ.
ناشناس
   
حکایت 756
روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:
پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم ، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم!
پسر در جواب نامه پدر نوشت: پدر حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن، چون من پولهایی را که دزدیده ام در آنجا دفن کرده ام!
پلیسها که نامه پسر را خوانده بودند تمام زمین را کندند، اما چیزی پیدا نکردند.
پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت:
پدر جان ، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم ، زمینت آماده است...
ناشناس
   
اشعار 4012
شاید شنیده ای که دل به تو بستم ..... بیا ببین
پیوسته در هوای تو هستم ..... بیا ببین

دیگر به هیچ میکده راهم نمی دهند
بی منت شراب ، چه مستم ..... بیا ببین

یادش بخیر نوازش گیسوی خرمنت
عطرش هنوز مانده به دستم .... بیا ببین

هیچکس به کلبهُ دل من سر نمیزند
در را به روی حوصله بستم .... بیا ببین

عمری دویده ام که بگیرم نشانه ات
آخر کنار کوچه نشستم....بیا ببین

سروی بلند بودم و اکنون مگو مگو
از بادها که نه ، از تو شکستم ..... بیا ببین

از آن زمان که " عشق " و " تو " همدست گشته اید
من کی ز دام حادثه رستم ؟ .... بیا ببین

تنها نه حال نزار و ملامت خلق است...
کاری که عشق داده به دستم .... بیا ببین
آرمان ایزدی
   
نکته 2875
چرا در ایران سن واقعی بیان نمیشه!!!!!
می گن چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!
جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...
زندگی را زندگی کن ، سن و سالت را فراموش کن!
ناشناس
   
لطیفه 681
روزى جوانی نزد بزرگى رفت و گفت: عرضی دارم
بزرگ گفت عرضت را بگو
جوان عرضش را گفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
سپس به جوان گفت : طولت را هم بگو
جوان طولش را نیز بگفت
و بدین ترتیب مساحت جوان را اندازه گرفت
ناشناس
   
نکته 3138
مهربانی گرچه کمیاب است ، اما باز هست
بال در خون خفته را ، پنداری از پرواز هست

کوچه های شهر خاموشند ، اما گوش کن!
گاه گاهی نغمه ای از ناله های ساز هست

عاشقی تابوست ، اما لابه لای واژه ها
عشق را مستور کن ، امید یک آغاز هست

گریه را تاکید بسیار است ، اما دیده ام
بر لب خاموش دل ، لبخند یاس و ناز هست

مهربانی بهترین کیش است ، بی آزار باش
با نگاهی مهربان ، امکان هر اعجاز هست

لحظه ای اندیشه کن بر مردم آنسوی شهر
خانه های فقر را ، دریای درد و راز هست
ناشناس
   
نکته 593
زندگیست دیگر !!
همیشـــہ کـــہ همـــہ رنگ‌هایش جور نیست ، همـــہ سازهایش کوک نیست !!
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتـــے با ناکوک ترین ناکوکش ...
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن !!
حواست باشد بـــہ این روزهایـــے کـــہ دیگر بر نمـــے گردد...
ناشناس
   
نکته 2892
شما نه يكي
كه سه تن هستيد.
يكي آن كه مي پنداريد كه هستيد .
يكي آن كه ديگران مي پندارند.
و يكي آن كه واقعاً هستيد. . .
ناشناس
   
دانستنیها 439
ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ"
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻮﺩﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻳﺎ ﺑﻐﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﺪ،
ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﻳﺪ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺗﻤﺎﻳﻼﺕ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ .
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻮﺩﮐﺘﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺣﺮﻳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺮﻳﻢ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮ ﻧﺸﻮﻳﺪ .
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻴﺴﺖ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺩﻳﺪﻥ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﺎﺷﻴﺪ .
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺘﺎﻥ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺭﻭﺍﻝ ﻫﻤﻴﺸﮕﯽ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮎ
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺷﻮﺩ ﻳﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﺱ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ناشناس
   
نکته 1349
آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم.
ناپلئون
   
نکته 1677
من همیشه وقتی بچه بودم
به یه کار مامانم خندم میگرفت ..
که می نشست روی زمین از روی فرش با انگشتاش اشغال هارو یکی یکی جمع میکرد
به خودم میگفتم چه مادری ساده ای دارم مگه ما جارو برقی نداریم جارو نداریم اخه این چه کاریه مامان با انگشت اشغال هارو جمع میکنه
تا این که بزرگ شدم و غرق غصه هام بودم و به مشگلاتم فکر میکردم
یه لحظه به خودم اومدم دیدم که دست هام پر از اشغاله
که از روی فرش جمع کردم اون وقت یادم اومد
که مادرم اون روزا غصه داشته و به مشکلاتش فکر میکرده
ناشناس
   
توکل 1632
پادشاه به نجارش گفت :
فردا اعدامت ميکنم...
نجار آن شب نتوانست بخوابد
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...

" پروردگارت يگانه است و درهای گشايشش بسيار "
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...
صبح صدای پای سربازان را شنيد...
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
همسرش لبخندی زد و گفت :
" مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند "
فکر زيادی انسان را خسته می کند ...
درحالی که خداوند تبارک و تعالی
مالک و تدبير کننده کارهاست
ناشناس
   
اشعار 3995
باد چون مستی میان گیسوانت می وزید

چیز گنگی بی محابا در نگاهت می خزید

من شدم محو تماشای دو چشمت ، مارِ عشق

ذره ذره از درون ، رگهای من را می گزید
آرمان ایزدی
   
نکته 798
انسانیت تنها چیزی است که ارزش بالیدن دارد...
پول، مقام، زیبایی و چیزهایی از این دست، همه برچسب های بی ارزشی هستند که بالندگان به آن تنها می خواهند که کمبودهای انسانی خود را پنهان کنند.
پروفسور مجید سمیعی
   
دل نوشته 376
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
دانستنیها 2131
یکی ازمسائل آزاردهنده در گذشته وجودشپش بود.فقرمالی ووضع بهداشت آنزمان این گرفتاری را به بدترین وضع ممکن میرساند.اما گاهی آزار این حشره سمج خیلی زیاد بودولازم میشد که این شپش ها راکشت.
روش کشتن شپش چند نوع بود. اول از همه برداشتن از بدن ودورانداختن آن بود. یا لباس را درآفتاب باد بدهند.یا در آفتاب درازکشیده یکی یکی با ناخن بکشند. دیگر شستن البسه درآب داغ ومالیدن آب تنباکو به موها بود.اگردرسربود، مردان وپسران باتیغ و یا واجبی زدن به سروبدن این حشره را دفع میکردند. دختران ( که تراشیدن مو برایشان بسیار ننگ وشرم آوربود) بوسیله شخص دیگر، به اینصورت که سرشان در میان زانو نفر دوم گذاشته و او شروع به جستجووکشتن شپش میامد.
اما ازهمه بدترزمانی بود که تعداد حشرات در سردختران خیلی زیاد میشد ، وچاره کار این بود که موراآغشته به نفت کرده وشب تا صبح می ماند.و صبح شانه کرده و حمام میرفتند.یکی ازدلایل داشتن شپش ورشک دردختران این بود که اعتقاد داشتن به اینکه دختر نباید به سروروی خودبرسد وآرایش کند.مهدی قلی خان هدایت در شرح سفرش به برلین مینویسد : درایران اما معتقد بودند وجود چندتا شپش در بدن مستحب است اما در برلین این اعتقاد نبود !
ناشناس
   
دانستنیها 1143
برای رفع نفخ و ترشی معده ، اگر فشار خون بالا نداربد ، دوبار انگشت را در نمک زده و بچشید ، مشکل در یک دقیقه برطرف می شود.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1872
مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت: چشمان زلالت، جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت: راست می گویی؟ چگونه؟
زن گفت: تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت: باشه! ولی زیاد از ساحل دور نشو! می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد
و دید که ماهی های دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز هستند.
او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت و از چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید: چی شده ماهی من؟ کجا می روی؟
زن جواب داد: می روم ماهت بشوم!
مرد گفت: آن وقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت: همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید: آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!
دل كه نيست، حوضچه پرورش ماهيست!
ناشناس
   
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
نکته 7156
در حقيقت
ما همه بشر بودیم!

تا اینکه
نژاد ، ارتباطمان را برید!
مذهب ، از یکدیگر جدایمان ساخت!
سیاست ، بینمان دیوار کشید!
و ثروت ، از ما طبقه ساخت!
صادق هدایت
   
حکایت 1636
یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست .
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند .
زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت .
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند .

کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند . دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند . جاهایی را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود .
روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی ، کشیش سری به کلیسا زد ، وقتی وارد تـالار کلیسا شد ، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد . سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود .

کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد ، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد .
در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه ، یک حـراج خیریه برگزار کرده است . کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت . در بین اجناس حراجی ، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود . رنگ آمیزی اش عالی بود . در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد . رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود .
کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت .
حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد ، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید . کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست . کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند . پس از نصب ، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد ، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد .
کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید . زن پرسید : این رومیزی را از کـجا گرفته اید ؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود . این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند . او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود . وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است . باورکردنش برای زن سخت بود . سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم ، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند ، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند ، او ناچار شد اتریش را ترک کند .
شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او ، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت .
کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد ، ولی زن گفت : بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید . کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم . زن پذیرفت . زن در سوی دیگر شهر ، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود .
شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد . تالار کلیسا تقریباً پـر بود .
موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود . در پایان برنامه و هنگام خداحافظی ، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسیاری از آنها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد . وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد ، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است . مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید ؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند . مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند . پس از شنیدن این سخنان ، کشیش به مرد گفت : اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم . سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود ، برد . کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتی زن در را باز کرد ، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود …
آنچه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است .
ناشناس
   
عاشقانه ها 575
آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو
آتش جانم شدی دل سوختی دیگر برو
من بیابانی ترین بودم که طور من شدی
سینه سینای عاشق سوختی دیگر برو
آمدم اهلت شوم مکثی کنم نورم شوی
آمدی اهلت به مکثی سوختی دیگر برو
من ید بیضا ندارم من شفا خواهم ز تو
کی شفا دادی پرم را سوختی دیگر برو
آمدی نوری برای مهروماه دل شوی
مهروماه دل به نازت سوختی دیگر برو
من نور آرام جان غمگسارم گویمت
نیست آرامم به غم دل سوختی دیگر برو
خواستم پروانه شمعت شوم زیبای من
بال من خاکسترم را سوختی دیگر برو
ناشناس
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
نکته 745
تمامی دانش ما ، در مقایسه با واقعیت ، ابتدایی و کودکانه است.
ولی با این حال با ارزش ترین دارایی ما است .
آلبرت انیشتین
   
نکته 494
من هرگز شکست نخورده ام ، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند.
توماس ادیسون
   
اشعار 4118
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
دل نوشته 143
انصاف نیست دنیاآنقدرکوچک باشد...
که آدم های تکراری را روزی هزاربارببینی...
وآنقدربزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یکبارببینی...
ناشناس
   
نکته 2000
توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده.
اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟
حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه.
هر وقت ازین در بیرونت انداختند، از در دیگر با لیخند وارد بشو.
فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه ........ نان را به نرخ روز بايد خورد.
سعی كن با مقامات عاليه مربوط بشی، با هركس و هر عقيده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی.
من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. كتاب و درس و اينها دوتا پول نمی ارزه! خيال كن تو سر گردنه داری زندگی مي‌كنی: اگر غفلت كردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم...!
حاجی آقا / سال انتشار 1344
صادق هدایت
   
تلنگر 2004
این روزها ...
چه قدر یــادمان می رود ؛
زنــــدگی کنیم ..
ناشناس
   
پند و اندرز 1633
توصیه‌های یک ناپدری به دخترش: او پیش از مرگ به خاطر سرطان مغز توصیه‌های خود را برای نادختری‌اش از توصیه به یاد گرفتن رانندگی گرفته تا شیوه‌ی برخورد هنگام شکست عشقی، در قالب یک نامه مکتوب و ماندگار کرد که نادختری‌اش در سال‌های نوجوانی و جوانی بتواند به آن‌ها رجوع کند.
تام آت‌واتر، ناپدری جوانی بود که در سال 2012 دکترها تشخیص دادند که سرطان مغز دارد. در همان حال او فهمید که نادختری‌اش «کِلی» هم که از سه ماهگی سرطان نوروبلاستوما داشته، بیماری‌اش دوباره عود کرده. این شد که سخت کار کرد تا 750 هزار دلار هزینه‌ی درمان دخترش را فراهم کند؛ او به این نتیجه رسیده بود که امید بیشتری هست که کلی زنده بماند و تا سالیان دراز از زندگی لذت ببرد. نامه‌ی او به دخترخوانده‌اش بسیار خواندنی است. ما آن را برای شما خلاصه کرده‌ایم.
کلی، عزیزم،
خیلی متاسفم که آن طور که دلم می‌خواهد شاهد بزرگ‌شدن‌ات نخواهم بود. لطفا نه زندگی را مقصر بدان و نه هیچ کس دیگر را، چرا که به سادگی، بسیاری از فاکتورهای زندگی به شانس وابسته است، همین! ای کاش تو مرا در حال رنج کشیدن نمی‌دیدی و شرایط طور دیگری بود، ولی کاری نمی‌توان کرد.
بیشتر پدر و دختر‌ها دهه‌های درازی پیش رو دارند که دور میز آشپزخانه بنشینند، از گرمای لیوان قهوه در دست‌شان لذت ببرند و پدرها، دختران خود را نصیحت خواهند کرد اما ما چنین فرصتی نداریم. قرار نیست من تو را اولین روز مدرسه برسانم، یا پس از اولین قرار عاشقانه‌ات به دنبالت بیایم، وقتی دل‌شکسته‌ای در آغوشت بگیرم و یا روز فارغ‌التحصیلی‌ات با تو شادی کنم.
اما با وجود آن که پدر خودت در اطراف خواهد بود، من تمام توصیه‌ها را یک‌جا تحویل تو می‌دهم و می‌روم. امیدوارم بیماری‌ات برنگردد و زندگی‌ات، شاد و طولانی باشد.
مدرسه- همه می‌گویند درس و مدرسه مهم است و باید سخت‌کوش و درسخوان بود؛ راست می‌گویند، من هم درسخوان بودم. امیدوارم تو هم خوب درس بخوانی ولی یادت باشد که لذت زندگی را فراموش نکنی.
پسرها- الان کوچکی و با طبیعت شیرین کودکانه‌ات، دختر و پسر برایت فرقی ندارد. ولی تو بزرگ می‌شوی، چند سال بعد پسرها را بدبو و مزاحم خواهی یافت و چند سال بعدتر، در دبیرستان می‌بینی که آن‌ها هم خوبند. دوست‌پسر خواهی داشت؛ زمانی که سن‌ات خیلی بیشتر باشد. آن روز من نیستم که درباره‌ی قصد و غرض دوست پسرت وسواس و دقت به خرج بدهم، پس تلاش می‌کنم امروز بگویم عاشق بودن یعنی چه. عاشق بودن شبیه زمانی است که من و مادرت با یکدیگر می‌خندیدیم و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتیم. وقتی تمام گل دادن‌ها و هیجان‌های اولیه بگذرد، تنها همین خنده‌ها، آغوش‌ها و مهربانی‌ها می‌ماند.
پسری را انتخاب کن که از ارزش‌های اصیل برخوردار باشد و محترمانه رفتار کند. زمانی را تصور کن که دور میز برای صرف چای او را دعوت کرده‌ای و می‌خواهی او را به خانواده معرفی کنی.
متاسفانه یک روز قلبت خواهد شکست، روزی که دنیا روی سر آدم خراب می‌شود و انگار آخر همه چیز است. ولی آن روز نیز خواهد گذشت. اگر در عشق شکست خوردی همچنان مهربان باش. و اگر پسری- یک دوست خارج از رابطه‌ی خصوصی- باشد که هر بار که در رابطه‌‌ی شخصی‌ات شکست بخوری، صرفا به خاطر دوستی به تو اهمیت بدهد و کمک‌ات کند، فکر نکند وظیفه دارد. مهربانی‌ِ بی‌غرض‌اش را سپاسگزار باش، چرا که واقعا به تو اهمیت می‌دهد.
ازدواج- خیلی وقت‌ها به روز عروسی تو فکر می‌کنم و از شادی و اشک‌های آن روز قلبم آکنده می‌شود. متاسفانه نخواهم بود که تو را همراهی کنم. آهنگ خانوادگی‌مان را بخوان و بدان که روح من تو را همراهی خواهد کرد.
مامان- می‌دانم که گاهی با هم حرف‌تان خواهد شد، مخصوصا زمانی که نوجوان شوی. لطفا وقتی مادرت غمگین است او را در آغوش بگیر. به یکدیگر کمک کنید که از برهه‌های سخت زندگی در غیاب من عبور کنید. زمان نوجوانی، ممکن است فکر کنی دوستانت درست می‌گویند و حق با آن‌هاست. یادت باشد مادرت مجبور است تصمیم‌های دشواری درباره‌ی تو بگیرد، و در تمام آن‌ها علائق و سود تو را در نظر بگیرد. پس با او خوب رفتار کن.
خانواده- هیچ چیز مهم‌تر از خانواده نیست، و ارزش‌هایی که به ما منتقل می‌کنند؛ هیچ چیز.
دوستان- با آدم‌ها همان طور رفتار کن که با تو رفتار می‌کنند. با کسانی که به تو کمک می‌کنند مهربان باش و از قلدرمآبی پرهیز کن.
هدیه‌ها و مناسبت‌ها- لطفا در اولین سالی که در جشن تولدت کنارت نیستم، به یاد من هم شمعی روشن کن. دلم می‌خواست همان رقص میمونی خنده‌دار را سه نفری اجرا می‌کردیم و باسن‌هایمان را تکان می‌دادیم و از خنده ریسه می‌رفتیم. اگر شما برقصید من از آن بالا خواهم خندید! لطفا روز کریسمس به پدر و مادرم سر بزنید. خیلی خوشحال می‌شوند.
من تا بیست سالگی‌ات به ازاء هر سال یک هدیه برایت کنار گذاشته‌ام و آن‌ها را به دایه‌ات سپرده‌ام. دوست داشتم مو‌قع بازکردن‌شان می‌بودم و مثلا می‌دیدم که آیا به گروه موسیقی "وان دایرکشن" علاقه خواهی داشت و این موسیقی تو را به رقص دور اتاق وامی‌دارد یا نه.
شغل- زمانی به من گفتی که می‌خواهی «شاهزاده‌خانم-فضانورد» شوی که هم بتوانی لباس‌های خوشگل بپوشی و هم بتوانی سیاره‌های جدید کشف کنی! احتمالا خواهی فهمید که چنین شغلی وجود ندارد. ولی یادت باشد شغلی انتخاب کنی که از انجامش لذت ببری. گاهی ممکن است فکر کنی «فلان چیز» امکان ندارد. در همان حال به چیزهایی فکر کن که امکان «دارد.»
احتمالا بارها شغل عوض خواهی کرد که شغل مورد علاقه‌ات را پیدا کنی. اگر شغلت را دوست داشته باشی زندگی برایت خیلی خیلی ساده‌تر می‌شود.
رفتار- عادت کن که گفتن «متشکرم» ها و «لطفا» ها را از یاد نبری؛ این کار باعث می‌شود در زندگیت اقبال بیشتری داشته باشی. همیشه با مردم خوش‌معاشرت و خوش‌رفتار باش، مخصوصا با سالخورده‌ها. زبان تیز نداشته باش. پاسخ مهربانی مردم را با نامه‌های تشکر و هدیه فرستادن بده و با وقار رفتار کن. یادت باشد جوک‌هایی درباره‌ی پی‌پی (!) فقط تا پنج‌سالگی خنده‌دار است، دختره‌ی پررو!
رانندگی- پدرها به دخترهای نوجوان خود رانندگی یاد می‌دهند و من نیستم که تو را تمرین بدهم. لطفا در اولین فرصت رانندگی را خوب یاد بگیر، چرا که راه‌های پیش رویت را هموار خواهد کرد.
سفر به خارج- دخترم، این که کلیشه می‌گویند سفر چشم‌انداز زندگی آدم را وسیع می‌کند، فقط کلیشه نیست؛ راست می‌گویند. دنیا را ببین ولی نه با موتور سیکلت، چرا که خیلی خطرناک است. هر چه می‌توانی به خارج سفر کن و دنیا را ببین.
شاد و شادمانه باش- تو هرگز 50‌% (و نصفه نیمه) نمی‌خندی، 100% و تمام و کمال و با تمام بدن‌ات می‌خندی و خنده‌ات به شدت مسری است. نمی‌شود که بگویم وقتی نیستم همیشه شاد باش، چون امکان ندارد. وقتی که نیستم غمگین می‌شوی؛ کاش بودم، در آغوش می‌گرفتم‌ات تا غصه‌ات تمام شود. در نبود من خرس عروسکی که از خیریه برایت خریده‌ام در آغوش بگیر تا به سمت زندگی برگردی. نگذار در غم باقی بمانی.
خیریه را فراموش نکن- لطفا به خیریه‌ها کمک کن. خیریه‌ها به من و تو کمک کرده‌اند. از یاد نمی‌برم که مردم برای سلامتی تو فداکاری کرده‌اند، سالخورده‌هایی که کارت‌پستال دعا فرستادند، و همراه دعایشان یک اسکناس 10 یورویی بود، کسانی که بیشتر از این نمی‌توانستند پول بفرستند. افرادی مسابقه‌ی دو خیریه ترتیب دادند و کیلومترها دویدند، مردم سرهای خود را تیغ انداختند تا هزاران دلار هزینه‌ی سلامتی تو جور شود. یادت باشد که این دین را به جا بیاوری و باز پس بدهی. کارهای خوب، احساس شادی و سبکی به روح آدم می‌دهند. یادت باشد همیشه کسانی هستند که در شرایط بدتر از تو، به دیگران کمک می‌کنند.
شعار زندگی- «به تلاشت ادامه بده» این شعار زندگی‌ات باشد. اگر دوست داری، طور دیگری آن را می‌گویم که بهتر یادت بماند: «وادادن و دلسرد شدن، کارِ بازنده‌هاست». من تاحالا چند بار در زندگی‌ام پیش آمده که شکست بخورم ولی هرگز تسلیم نشدم و وا ندادم. کِلی، وانده.
به خودت باور داشته باش- درزندگی‌ات، افرادی به تو خواهند گفت که فلان کار را نمی‌توانی انجام بدهی، اصلا امکان ندارد. بعد تو سبک-سنگین می‌کنی که می‌شود؟ اصلا می‌خواهم آن کار را انجام بدهم؟ کارهای چالش برانگیز، در ذات‌شان خطرناک‌اند؛ پس تصمیم‌های هوشمندانه بگیر. آن‌هایی که به من می‌گفتند کاری امکان ندارد، در واقع دلشان نمی‌خواست من آن کار را انجام بدهم. اگر چیزی را بخواهی، تقریبا همیشه امکان‌پذیر است. بیشترین تلاشت را بکن. مطمئنم کارهای فراوانی هست که بتوانی از پس انجام‌شان بر بیایی.
می‌دانم که سربلندم می‌کنی.
در آخر می‌خواهم از تو سپاسگزاری کنم؛ ممنون که بودی. ممنون که بزرگ‌ترین تعریف را از من کردی، وقتی مرا «بابا» نامیدی. بزرگ‌ترین افتخار عالم نصیب من است که دخترم بودی. ممنون که درس‌های بزرگی درباره‌ی عشق و خوشبختی به من یاد دادی.
از زندگی‌ات لذت ببر، عجله نکن، من منتظر می‌مانم.
تمام عشقم برای تو، شاهزاده خانم و مامان،
امضا، بابا
ناشناس
   
تلنگر 3085
من نمی دانم که چرا می گویند :
اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ...
سهراب سپهری
   
گلایه 2176
''تو کجائی سهراب''...؟
خانه دوست فروریخت سرم...
آرزویم را دستی دزدید...
آبرویم را حرفی له کرد...
مانده ام عشق کجا مدفون شد...
به چه جرمی غزلم را خواندند...
به چه جرمی همه را سوزاندند...
''گله دارم سهراب''
دل من سخت گرفتست بگو...
هوس آدمها تا کجا قلب مرا می کوبد..؟
تا کجا باید رفت...
تا زچشمان سیاه مخفی شد..؟
"دوست'' دارم'''بروم،
اینهمه خاطره را از دل من بردارید
عشق را جای خودش بگذارید...
بگذارید به این خوش باشم...
که به قول سهراب؛
پشت دریا شهریست...
که درآن هیچ کسی تنها نیست...
ناشناس
   
نکته 3197
عشق ذات انسان است
همانطور كه تابيدن ذات خورشيد است
خورشيد نميتابد تا زمين از او قدردانى كند ، نميتابد تا گلها رشد كنند ، شايد نتيجه تابش خورشيد رشد گياه هم باشد اما خورشيد
ميتابد براى تابيدن
ناشناس
   
عاشقانه ها 1882
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
، به پایان آمد این دیدار پنهانی
، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد!
ناشناس
   
نکته 2890
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند ،نمی فهمند آنچه سرسری می گویند ، تا چه حد می تواند آدم را بیازارد.
مارسل پروست
دیگران
   
حکایت 1567
روزی سه آخوند با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند. سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد. یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند، دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند. سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند. فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر یا قدوس بگویند.
عبید زاکانی
   
سخن بزرگان 260
اگه عشق... عشق باشه رایگانه...
سال بلو
دیگران
   
عاشقانه ها 3714
گفتم غم تو دارم ،گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو ،گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان، رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان ،این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت، راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او، از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت ،گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی، کز باد صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی، کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ،ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت ،کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس، تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت، دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ،کاین غصه هم سر آید
حافظ
   
نکته 2894
اگر مستضعفی ديدی ،
ولي از نان امروزت
به او چيزی نبخشيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر چادر به سر داری ،
ولي از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولي در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسي ،
ولي از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّي ،
ولي از حال همنوعت
سوالي هم نپرسيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر مرگِ کسی ديدي ،
ولي قدرِ سَري سوزن
ز جاي خود نجنبيدي ،
به انسان بودنت شک کن . . .
فروغ فرخزاد
   
عاشقانه ها 2912
عاشقی…
باید قسمته آدم بشه…
وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای؛وقتی هست خوبی وقتی نیست….
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی ؛ مهم اینکه باشه ؛ پیشت باشه،فقط باشه…
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه……..
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا”یعنی…
خوده خوده زندگی….
صادق هدایت
   
حکایت 3732
مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود . او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند .
شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گریه نمود . شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد .
او گفت : « روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد . فرمانده امپراتور را به درمانگاه برد و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند . یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد . اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند .»
شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت : « خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است ؟»
اینبار آهنگر بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت : « حق با شماست! من بدنم نیستم ! پس خوبم !» و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود .
ناشناس
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
نکته 845
شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن.
(سیریوس)
دیگران
   
نکته 2204
براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !
ناشناس
   
نکته 657
آدمها رو باید از روی منتهایی که وسط دعوا سر آدم میذارن شناخت...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2479
گفتی که چوخورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
ناشناس
   
دانستنیها 318
خواص کدو، کالری کدو

از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.

خواص کدو
• کدو سبز سرشار از ریزمغذی هایی مانند ویتامین C، ویتامین A، ویتامین B1 و B6، ویتامین K، منیزیم، پتاسیم، مس، منگنز، فیبر، فولات ، روی، کلسیم، آهن، نیاسین، تریپتوفان، فسفر و ریبوفلاوین است.
• مقادیر بالای ویتامین C به تقویت سیستم ایمنی بدن مک می کند.
• مس موجود در کدو سبز به کاهش علایم دردناک آرتریت روماتوئید کمک می کند.
• کدو سبز در کاهش خطر حمله ی قلبی و سکته ی مغزی با کاهش فشار خون بالا، کمک کننده است.
• كدو برای تنظيم قند خون و افزايش ترشح انسولين در بدن بسیار مفید است، به همين دليل به افراد مبتلا به ديابت يا كسانی كه قند خون پايين دارند، توصيه می شود از انواع كدو به طور منظم استفاده كنند.
• کدو حاوی مقادیر بسیارخوبی از ویتامین A و E است که با اسیدهای چرب امگا 3 ترکیب شده و جذب آنتی اکسیدن های محلول در چربی را تقویت می کند و درنتیجه به بازسازی مؤثر سلول های مغزی کمک می کند.
• کدو سبز با جلوگیری از اکسیداسیون کلسترول که یکی از دلایل اصلی تجمع کلسترول در دیواره ی رگ های خونی می باشد در کاهش فشار خون موثر است.
• از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.
• کدو به علت مقادیر بالای فیبر به دفع سموم سرطان زا از سلول های روده کمک می کند و فولات، ويتامين C و بتاكاروتن موجود در آن از اين سلول ها در برابر مواد شيميايی سرطان زا محافظت می كند.

میزان کالری و ارزش غذایی در هر 100 گرم کدو
کالری: 17
کالری حاصل از چربی: 3
چربی کل: 0.3 گرم
چربی اشباع شده : کمتر از 0.1 گرم
کلسترول : 0
سدیم : 8 میلی گرم
کربوهیدرات کل: 3.5 گرم
فیبر : 1 گرم
شکر: 2.5 گرم
پروتئین: 1.2 گرم
کلسیم: 16 میلی گرم
پتاسیم: 261 میلی گرم
ناشناس
   
نکته 2145
اگر در کودکی خود را ادب کنی ، در بزرگی از آن بهره مند می شوی .
لقمان
   
نکته 2670
مشهدی ها پاسخ هيچ پرسشي را نمي‌دهند، آنها درپاسخ هر پرسش شما پرسشی دارند!
مثال:
(وقتي از دوست مشهدی خود آدرس يك خياط را مي‌پرسيد)
شما: خياط خوب سراغ داري؟
مشهدي: چی مخی بودوزی؟
شما: کت و شلوار!
مشهدي: پارچه دري؟
شما:بله
مشهدي:از کی خه ریدی ؟ شما:...از مغازه
مشهدي: پارچت خوبه؟
شما: بله
مشهدی:چی رنگیه؟
شما: آخه مگه چه فرقي مي‌کنه؟
مشهدي: فرق موکونه یره خیلیم فرق موکونه!
شما: خب، سورمه اي
مشهدي: برچی سورمگی!مگه آرزون تر بود؟
شما: نه
مشهدی:پس بری چی سورمگی؟
شما: خب می خواستم سورمه ای باشه.
مشهدي: مباركه حالا خبریه؟
شما: نه بابا،،، بالاخره خياط سراغ داري يا نه؟
دوست مشهدي: اگه خبري نيسته کت و شلوار سورمگی مخی چکارکنی؟
ناشناس
   
نکته 2465
یک رشته معتقدات خرافی و تخیلی است که انسان آنها را در خمیر مایه احساسات و هیجانات خود نسبت به نیروها و موجودات ناشناخته و غیر مرئی که بنا به باورش دارای توان معجزه گر هستند ، ایجاد و در پناه آنها در خود آرامش و توانمندی احساس می کند .
ناشناس
   
عاشقانه ها 1408
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
اشعار 4060
تنها

جدا جدا در سیاهی ؛
غروب می کنی
جداجدا به کام شب ؛
رسوب می کنی.
بیا
تنها مکن سفر
تنها مروبه پیش، که :
به منزل نمی رسیری ،
چون زورق شکسته به ساحل نمیرسی
تنها –
« بایک ستاره شهر چراغان نمی شود
بایک شگوفه باغ بهاران نمی شود
فکرت
   
دل نوشته 400
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻢ !
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﻪﻧﻈﺮ ... ﺍﺩﻡﻫﺎﯼ ﺣﺴﻮﺩ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ
ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝ ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺘﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻇﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..
ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺩﯾﺪﺷﺎﻥ ﮔﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﻤﺸﺎﻥ ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺎﯾﺶ
ﻧﻪ ...
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ
ناشناس
   
نکته 2371
با سَـر زَمـيـن خـوردم امـا نمـيدانَـم چـرا دِلَــم شِـکَـسـت...
ناشناس
   
عاشقانه ها 416
زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصيرماست....
در مسيرش هرچه نازيبايي ست آن تدبير ماست! ....زندگي آب رواني است روان ميگذرد.... آنچه تقدير "من و توست " همان ميگذرد.... اي که ميپرسي نشان عشق چيست؟ ....عشق جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا.... عشق يعني کوشش بي ادعا..... عشق يعني مهر بي اما و اگر ....عشق يعني رفتن با پاي سر.... عشق يعني " دل تپيدن " بهر "دوست ".....هر کجا عشق آيد وساکن شود.... هر چه نا ممکن بود ممکن شود .
ناشناس
   
پند و اندرز 363
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچکسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد
ناشناس
   
نکته 548
97%از مواردی که نگرانشان هستید هرگز اتفاق نمی افتند.
ناشناس
   
نکته 553
آرامش
محصول فکر کردن نیست!
آرامش
محصول فکر نکردن به انبوه مشکلاتی است که...
.
.
.
ارزش فکر کردن ندارند!
ناشناس
   
نکته 1833
بشر به طور معمول بر اساس سیرت خود فكر می كند و بر اساس دانش خود و افكار عمومی رایج سخن می گوید، اما عموماً بر مبنای عادت عمل می كند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 2796
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند ...
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...
چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟
روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم
نیکی‌ فیروزکوهی
دیگران
   
پند و اندرز 153
زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش
زیاد که خوب باشی دل آدمها را میزنی
آدمها این روزها عجیب به خوبی و به شیرینی آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ....
زیادی می شوی
ناشناس
   
عاشقانه ها 892
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﯾﮏ ﻋﺎﺷـﻖ ﻭ ﺩﯾـﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻃـــﺮﻑِ ﻓﺎﺻــِــﻠﻪ ﯼ ﺁﺟﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﯼ ﻭﻗﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺗﻮ ﺿـﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﻮﺯﯾـﮏ ﻧﻮﺍﺯﯼ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣـﯿـﺨـﯽ ﺯﺩﻩ ﻧـﺠّـﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾـﻮﺍﺭ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗـﮑـﯿﻪ ﺯﺩﻡ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻫـﺮﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺗﻮ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﺒﺮﯼ
ﻣــﻦ ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺗﻮ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﺮﺩﻣـﺶ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻫﺮﭼـﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﻦ ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .......
ناشناس
   
نکته 3121
هیچوقت مغرور نشو
برگها وقتی می ریزند
که فکر می کنند طلا شدند!!!
ناشناس
   
لطیفه 1956
دم زندانی گرم چون انقدر نامه واسه نامزدش فرستادکه
.
.
.
نامزدش عاشق پستچی شد
ناشناس
   
نکته 1587
حتی افرادی هم که معتقد هستند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست , موقع رد شدن از خیابان ابتدا دو طرف آن را نگاه می کنند.
استیون هاوکینگ
   
نکته 1722
ببخش باران !
تو هی میباری و ما هی شسته نمی شویم...
احمد شاملو
   
دانستنیها 301
۴ خاصیت درمانی سرکه سیب

خواص درمانی سرکه سیب، این تونیک میوه‌ی تخمیره شده بسیار فراوان است و درواقع مشکلات پزشکی کمی وجود دارند که سرکه سیب نتواند از پس درمان آن برآید. در زیر چند خاصیت شفابخش آن را برایتان آورده‌ایم. فقط اطمینان حاصل کنید سرکه‌ای که مصرف می‌کنید غیر پاستوریزه و در شرایط دمایی پایین تولید شده باشد، زیرا گرما می تواند مواد مغذی و آنزیم‌ها مفید در سرکه را از بین ببرد.

طراوت دوباره مو و درمان شوره سر ...
سرکه سیب را می‌توانید به عنوان نرم کننده‌ایی برای برطرف کردن ظاهر خسته و بی‌رمق موها استفاده کنید. خواص قابض‌کنندگی سرکه سیب سبب افزایش درخشش و طراوت موها می‌شود. همچنین سرکه سیب با کاهش رشد قارچ مالاسزیا فورفور می تواند در درمان شوره سر کمک کننده باشد.
آنچه که باید درباره ی خواص سرکه سیب بدانید
رفع بوی بد دهان ...
یک شات سرکه سیب رقیق شده با آب می‌تواند به رفع بوی بد دهان کمک کند. دراقع خواص اسیدی سرکه سیب مانع از رشد باکتری های دهان و دندان و در نتیجه بوی بد دهان می‌شود.

برای رفع مشکلات پوستی ...
یک تکه پنبه آغشته به سرکه سیب را به مدت 5 دقیقه بر روی جوش تازه سر برآورده بگذارید تا به سرعت سبب تخفیف آن ‌شود. سرکه سیب به علت خواص آنتی باکتریایی خود مانع از رشد و فعالیت باکتری‌های ایجاد کننده جوش وآکنه می‌شود.
برای سوزش سر دل ...
شاید بر خلاف تصور عمومی به نظر برسد اما خوردن یک قاشق چای خوری سرکه سیب برای رفع سوزش سر دل کمک کننده ‌است. سرکه سیب با کنترل بیکربنات و اسید معده به رفلاکس معده کمک می‌کند.

نکته پزشکی: مصرف بیش از 2 قاشق غذاخوری سرکه سیب که در یک لیوان آب حل شده است جایز نیست.
ناشناس
   
نکته 2483
تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای ما
ناشناس
   
نکته 3209
ده نكته برای زندگی شادتر:

١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.

٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .

۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .

٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .

٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.

٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.

٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.

٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.

٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.

١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم
ناشناس
   
تلنگر 241
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت...
ناشناس
   
نکته 3679
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی..

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
ناشناس
   
نکته 518
به عطر های گرانقیمت توجه نکن
آدم باید بوی اعتماد بدهد
ناشناس
   
گلایه 1509
ﺁﻣﺪﻡ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺮﺣﯿﻢ ﺧﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﻭﺍﻋﻆ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ،
ﺣﺲ ﮐﻤﯿﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺸﻮﺩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ:
" ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻍ ﻣﻠﮑﻮﺗﻢ ﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎﮎ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻗﻔﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻢ"
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ
ﻣﻦ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ،
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ،
ﭼﻪ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻭﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺎﻫﻨﮕﺎﻣﻢ،
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺣﯿﺎﺕ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻏﻠﻐﻠﮑﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﯾﻔﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻓﻠﮏ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﯾﺎﺩﺵ
ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﭼﺎﯼ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﻓﯿﻖ
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ
ﻭ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ
ﻭ ﺑﺸﺎﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ
ﮐﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
" ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭ ﻭﻩ ﭼﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ، ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ"
ﻭ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺍﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻗﻬﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻇﺮﻑ ﮔﻼﺑﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﺮﺁﻥ
ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﺘﺎﺏ
ﻭ ﺛﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﯿﻖ،
ﻻﯼ ﺁﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ
ﮔﻮ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ،
ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﻮﺗﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪ
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ
ﺁﻣﺪ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ،ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﭼﻪ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺁﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺎﻣﺶ ﺩﺍﺩﻡ
ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ،ﮐﻪ ﻃﻠﺐ ﺑﺴﺘﺎﻧﻢ
ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻣﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ،
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺸﮑﯽ،
ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،
ﻫﯿﭻ ﺫﮐﺮﯼ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭﻟﯽ
ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺮﺩﻩ ﺛﻮﺍﺑﯽ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﻧﺪ
ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯ،
ﺁﻥ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﺮﺍ،
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﺒﺮ
ﻭ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﻭﺍﻋﻆ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻫﺮﮔﺰ
ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺑﺎﺯ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﮕﻔﺖ،
ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﺍ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ،
ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺷﺘﺎﺏ،
ﻣﻀﻄﺮﺏ، ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: " ﮐﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ،ﺧﺒﺮ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮﺳﯿﻢ
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ،ﻣﻨﻌﻘﺪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ
ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ،
ﻣﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﺎ ﺑﺮﻭﯾﻢ،
ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﻢ "
ﻋﻬﺪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ،ﮐﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺍﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺩ،
ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺁﻩ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ،
ﺻﻠﻪ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻬﯽ ﮔﺸﺖ ﻋﺠﯿﺐ
ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ،
ﺫﮐﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﻣﻠﮏ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭘﺎﺳﺨﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺑﮕﻮ؟
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ؟
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺳﺨﺘﯽ؟
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺗﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺴﺖ
ﺍﻳﻦ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻯ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 2044
جاده موفقیت مستقیم نیست!
پیچی دارد بنام "شکست"
دور برگردانی بنام"سر در گمی"
سرعت گیرهایی بنام"افکار منفی"
و چراغ قرمزهایی بنام"دشمنان"
اما اگر یدکی بنام"اراده"داشته باشید
موتوری بنام"استقامت"
و راننده ای بنام"امید"
به جایی خواهید رسید که"موفقیت"نامیده میشود
گاهی وقتها باید یک نقطه بزاری
باز شروع کنی...
باز بخندی...
باز بجنگی...
باز بیفتی و محکمتر باشی...
ناشناس
   
شوخی 872
اگر از تنهایی خود لذت نمیبرید
ازدواج کنید تا از تنهایی لذت ببرید
ناشناس
   
نکته 1730
خوشبختي، لذت مشتركي است كه حاصل ياري بدون چشم داشت به ديگران است.
هلن کلر
   
نکته 1100
بعضی ها هر جا که میروند باعث شادی می شوند...
و یک عده زمانی که آنجا را ترک می کنند...
اسکار وایلد
   
آرزوها 2297
بی شمارند آنهایی که....
نامشان "آدم" است
ادعایشان"آدمیت"
کلامشان"انسانیت"
من دنبال کسی میگردم که...
نه "انسان" باشد
نه "دوست"
نه" رفیق صمیمی"
تنها
"صاف"باشد و"صادق"
پشت سایه اش
" خنجری "نباشد
برای"دریدن"هیچ نگوید
همان باشد که"سایه اش"می گوید
"صاف و یکرنگ"
ناشناس
   
شوخی 944
تاحالادقت کردين؟
آقاهه يه اشتباه ميکنه. ...
خانمه سرش داد ميزنه....
آقاهه معذرت خواهي ميکنه...

* * * * * * * *
خانمه يه اشتباهي ميکنه....
آقاهه سرش داد ميزنه. .
بعد خانمه ميزنه زير گريه. ..
بازم آقاهه معذرت خواهي ميکنه. ...!

آقايون خداقوت✋
ناشناس
   
نکته 2352
اینکه ما معابد خود را محترم و مقدس میدانیم و معابد دیگران را جاهلانه، به این دلیل است که در معابد خود با احساسمان وارد میشویم، ولی در معابد دیگران با عقلمان!
دکتر فرهنگ هلاکویی
   
دانستنیها 2727
نبرد بهرام چوبینه با افسر پهلوان رومی در جنگ خسروپرویز با بهرام چوبینه

همانطور که می دانیم خسرو پرویز به روم پناهنده شد و با سپاهیان رومی و به همراه تیادوس سردار بزرگ روم روانه جنگ با بهرام مهران (چوبینه) شد.نوشته اند که خسرو و تیادوس بر بلندی بر روی دوتا تخت نشسته بودند و نبردگاه را نظاره می کردند. یک پهلوان رومی که از نامداران سپاه بود به نزد خسرو رفت و گفت: »مردی که تو را شکست و فراری داد را به من نشان بده که کدام است تا بروم و کارش را بسازم.
« چوبینە براسپ ابلقی سوار بود و از چپ و راست می تازید. خسرو وی را به او به او نشان داد. او برای نبرد تن به تن بیرون شد و چوبینە را به هم آوردی طلبید. چوبینە به او پاسخ داد و هردو به هم تاختند. نیزه ئی که رومی بر چوبینە حواله کرد به سبب ضخامت زره چوبینە کارگر نیفتاد، وچوبینە شمشیرش را بر سر رومی فرود آورد و او را از سر تا سینه شقه کرد. خسرو از دیدن منظرۀ برزمین افتادنِ افسرِ شقه شدۀ رومی به خنده افتاد. تیادوس از خندیدن او ناراحت شد و گفت:
»دیدن چنین منظره ئی و کشته شدنِ چنین نامداری جای خندیدن ندارد. « خسرو گفت: »من نه از کشته شدن او بلکه از این به خنده افتادم که لاف زنانه به من گفت تو از او گریختی؛ و نمی دانست که چوبینە چه گونه مردی است. «
علی آریایی
بن مایه :اخبار الطوال ص 92-93
شاهنامه فردوسی
تاریخ ایران باستان امیر حسین خنجی
دیگران
   
اشعار 4054
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
نکته 2851
مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم اینست که چه درکی دارید.
دکتر شریعتی
   
شوخی 291
در زندگی هر کس برایت سنگ پرتاب کرد تو برایش گل پرتاب کن ولی با گلدان
ناشناس
   
تلنگر 471
کودک : آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟
معلم : به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه
کودک : وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد بزرگی خواهم شد
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com