شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها 754
لب‌هاي تو لب نيست! عذابي‌ست الهي
بايد كه عذابي بچشم گاه به گاهي
در لحظه‌ی ديدار تو، گفتم كه بعيد است
چشمان تو من را نكشاند به تباهي
لب‌هاي تو ناياب‌تر از آب حيات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهي
اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهي
اي شاخه نبات غزل حافظ شيراز !
معشوقه‌ي مايي، چه بخواهي چه نخواهي ... !
ناشناس
   
پند و اندرز 613
خوش نشین، بر لب آبی که روان می گذرد
تا که احساس کنی عمر ، چنان میگذرد
از صدای گذر آب چنان می فهمی
تندتر از آب روان عمر گران می گذرد
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست!
آنقدر سیر بخند تا که ندانی غم چیست!!
ناشناس
   
اشعار 4031
میکده ی عشق

از سوز دلم آتش سوزان گله دارد

از سوختنم دیده ی گریا ن گله دارد

عاشق شده ام بسته به زنجیر جنونم

زین سلسله ها گوشه ی زندان گله دارد

ازهمهمه ی عشق جگر سوز زلیخا

پیراهن آن یوسف کنعان گله دارد

با این رخ زیبا زکدام نسل وتباری

کز حسن جمالت مه تابا ن گله دارد

من محو تماشای دوچشمت توکجایی

جانا زتو این دیده ی حیران گله دارد

دل منزل و مأوای تو باشد ولی اکنون

از جور تو این خانه ی ویران گله دارد

در میکده ی عشق چنان مست وخرابم

کزعربده ام ساقی رندان گله دارد

« فکرت » غم غمخانه ی دل را به کی گویم

درمان نه شود دردو طبیبان گله دارد
فکرت
   
دل نوشته 2541
وقتی می گویی نرو
از آن گاه که می گویی بیا
بیشتر دوستت دارم

نمی دانم و هرگز هم نخواهم فهمید

« نرو »

از

« بیا »

چرا این گونه غمگین تر است !
ناشناس
   
نکته 2840
خوشبختی
بر سه ستون استوار است :
فراموش کردن تلخی های دیروز ...
غنیمت شمردن شیرینی های امروز ،
امیدواری به فرصت های فردا ... !
ناشناس
   
نکته 1586
افراد ساکت پر سر و صدا ترین افکار را دارند.
استیون هاوکینگ
   
نکته 798
انسانیت تنها چیزی است که ارزش بالیدن دارد...
پول، مقام، زیبایی و چیزهایی از این دست، همه برچسب های بی ارزشی هستند که بالندگان به آن تنها می خواهند که کمبودهای انسانی خود را پنهان کنند.
پروفسور مجید سمیعی
   
نکته 1947
ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟ گفت ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:
۱. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ! ۲. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ! ۳. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ! ۴. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
۵. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ! ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ناشناس
   
نکته 2622
دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند
که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . . .
ناشناس
   
حکایت 3041
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد : « چرا... و لیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!»
ناشناس
   
حکایت 1701
شرط ازدواج
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»
مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.»
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!
زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
ناشناس
   
شوخی 1515
میدونین آسونترین شغل دنیا مال کیه؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
دبیرکل سازمان ملل متحد!!
لامصب فقط ابراز نگرانی می کنه..
ناشناس
   
عاشقانه ها 1041
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادن که مدهوش شدی

تو که آتشکدهء عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
شهریار
   
دل نوشته 2529
این روزها کجایی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سرتا پایت...
آهنگ هم دنج و کمیاب بود مثل کافه ترنج که مشتری همیشگی اش بودی و من فکر نمیکردم که دوباره آن را بشنوم یا پیدایش کنم مثل تو
تا امروز صبح ابری که در تاکسی پخش شد و من یاد آن روز بارانی افتادم که من خسته در صندلی ماشینت مچاله شده بودم ساعت هفت و نیم بود و من دیرم شده بود تمام شب سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم باز بیخوابی به سرم زده بود و تو بیخیال به ابر ها و قطره های روی شیشه نگاه میکردی چشم هایم را بستم دردی از چشم هایم شروع میشد در سرم چرخ میخورد
"سردته؟"
"بخاری کوفتی ماشینت مثل همیشه خرابه"
کتت را از صندلی عقب برداشتی و روی من انداختی گفتی"بریم کوه؟"
"مرخصی ندارم"
انگار نشنیدی باز هم میگویی"میریم کوه آتیش روشن میکنیم گرم میشی سیب زمینی زغالی میخوریم ببین ی آهنگ گیر آوردم همون که دوست داشتی رفتم از فرهاد اون کافه چی یه گرفتم واست دوست داری والس برقصی؟"
نگاهت که به نگاه بی حوصله و خواب آلودم میفتد فقط ترمز میزنی جلو دفتر کارم و من فقط پیاده میشوم و میگویم"بهت زنگ میزنم شب"
تو هم چیزی نمیگویی فقط میروی برای لحظه ای به ماشینت که دور میشود خیره میشوم صبحانه نخوردم دلم سیب زمینی های زغالی تو را میخواهد ولی چشمم به ساعت که میفتد به سمت دفتر میدوم باز با تاخیر میرسم
حالا که نیستی بگذار صادق باشم این همه جسارت تو من را از ترسهایم بیزار میکرد از اینکه مقابل تمام پیشنهادات شیرین تمام نشدنی ات تنها لبخند محافظه کارانه ای بزنم از اینکه همیشه تنها ادم عاقل وبزرگسال ماجرا باشم خسته ام
این روزها میخواهم بدون مرخصی به کوه بروم کفش های ازار دهنده ام را درکوچه دربیاورم و زیر باران بدون چتر با تو بدوم
این روزها کجایی؟؟
ناشناس
   
دل نوشته 2507
مارکس ،
دورکهایم ،
ماکیاول و ...
هیچ کدام از این آدم ها انقلاب را درست نشناختند ،
انقلاب یعنی
شورش و هرج و مرجِ قلبی که
تماماً تو را می خواهد .
ناشناس
   
نکته 3004
مرد باشی یا زن,مرگ تمامت می کند...انسان باش تا جاودانه زندگی کنی...
ناشناس
   
اشعار 4107
نمـیدانـم چـه سازم بـا دل خویـش
دلی غمگین وزارو بسـمل خــویش
نمــیپرســد نـگار از رنــگ زردم
خــدایا با که گــویم مشکل خویــش
فکرت
   
عاشقانه ها 252
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا در میانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
بر نگردی شاعرت قطعن روانی می شود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود.......
( مرتضى خدمتی )
دیگران
   
تلنگر 440
انسان که غرق شود قطعا می میرد
چه در دریا
چه در رویا
چه در دروغ
چه در گناه
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام
مواظب باشیم غرق نشویم!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...
ماهاتما گاندی
   
نکته 1131
چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن. از خانه بیرون رفتم.
داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت، "مامان، من اینجام."
معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.
وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم به هر زحمتی که هست رد بشوم، جا خورد.
چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم، "هی رفیق، اسمت چیه؟" تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد، "اسم من دِنی است و با مادرم خرید می کنم."
گفتم، "عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دِنی بود؛ ولی اسم من استیوه."
پرسید، "استیو، مثل استیوجابز؟"
گفتم، "آره؛ چند سالته، دِنی؟"
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید، "مامان، من چند سالمه؟"
مادرش گفت، "پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن."
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجّه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت.
مادر دنی آشکارا متحیّر بود و از من تشکر کرد که کمی صرف وقت کرده با پسرش حرف زده بودم.
به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند.
به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که خداوند الهام کرده باشد!!!
به او گفتم که در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ امّا، "رُزهای آبی" خیلی نادرند و باید به علّت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند.
میدانید، دِنی رُز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس ننماید،در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت، "شما کیستید؟"
بدون آن که فکر کنم گفتم، "اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ اما شکی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم."
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت، "خدا شما را در پناه خویش گیرد!" که سبب شد اشک من هم در آید.
*******
آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رُز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟
اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که به فضل الهی، این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید.
آن رُز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد.
همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش ارزش داشته باشد.
ساده زندگی کنید؛ عمیقاً توجّه نمایید، با محبّت سخن بگویید، بقیه اش را به خدا واگذارید...
....گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.
شاتوبریان
   
پند و اندرز 2610
...!
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید،
هوس را زنده به گور کنید!
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی...!
زیر باران اگر دختری را سوار
کردید، جای شماره به او امنیت بدهید!
او را به مقصد مورد نظرش برسانید!
نه مقصود مورد نظرتان!
هنگام ورود به هر مکانی با لبخند بگویید: اول شما!
در تاکسی، خودتان را به در بچسبانید!
نه به او… !
بگذارید زن ایرانی
وقتی مرد ایرانی را در کوچه ای
خلوت می بیند، احساس امنیت کند نه ترس!
بیایید فارغ از جنسیت،
کمی مرد باشید!
ای دهقان فداکار!
تو در روزگاری بزرگ شدی که
مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند!
اما من در روزگاری نفس می کشم
که زنی برهنه می شود تا کودکش
از گرسنگی نمیرد!
در سرزمین من هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست… !
و هیچ خیابانی...!
بن بست ها اما…
فقط زنها را می شناسند انگار...!
اینجا نام هیچ بیمارستانی…
مریم نیست!
تخت های بیمارستانها اما…
پر از مریم های درد کشیده است!
… که هیچکدام…
مسیح را آبستن نیستند!
سیمین دانشور
   
مناجات 2250
ﺁﻫـــــــــﺎﯼ ﺍﻭﺱ ﮐﺮﯾـــــــــــــﻢ !!!

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻫﯿﭽﮑﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﺎﺕ ﺑِـــــ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺮﻓﺘﻦ !!!
ﻣَــــــﺸﺘﯽ !!!!!
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﮎ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺷﺘَﺘﻮ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﯼ ؟؟؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺵ .……ﻫﻪ …… ﺣﯿﻔﻪ،ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ …
ﻓﺮﺷﺘﺘﻮ ﺩﺭﯾــــــــــــــﺎﺏ،ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺑـِــــ ﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺷﯿﻄـــﺎﻥ !!!
ﺧـــــــ ــــــــﺪﺍ !!!
ﻋﺠﯿﺐ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﻓﺮﯾﻨﺸﺘَﻢ،ﻣﺎ ﮐﺠﺎ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﺖ ﮐﺠــــــــﺎ!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻟُﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺟِﻠﻮ ﻣــــــﺎ !!!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﯾﻪ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺗﻮﻟﯿﺪ
ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺯﯾﺖ ﺑﺰﻥ ...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎﺕ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
ﺍﻭﺱ ﮐﺮﯾـــــــــــــﻢ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻮﺩ،ﺁﺩﻣـــــــــــــﺎﺕ ﻟﯿﺎﻗﺖ
ﭘﺮﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
ناشناس
   
دانستنیها 436
خواص عجیب دارچین برای مقابله با بیماری‌ها

مطالعات جدیدی در نیویورک نشان می‌دهد ادویه دارچین اثرات ضد ویروسی دارد.
دارچین دارای خواص ضد ویروسی است و به جلوگیری از عفونت‌ها در بدن کمک می‌کند.
خواص ادویه دارچین با عصاره‌های گیاهی از جمله پیاز، میخک، نعناع، کاکائو و زعفران مقایسه شد و نتایج این مقایسه‌ها نشان می‌دهد که دارچین به طور کامل باکتری‌ها را غیر فعال می‌کند.
بر همین اساس دانشمندان توصیه می‌کنند یک‌بار الی دوبار دارچین در روز به حذف و پیشگیری از بیماری‌های ویروسی و عفونی مانند سرما خوردگی، آنفولانزا و حتی تبخال کمک می‌کنند.
ناشناس
   
نکته 3657
انسانی که سوال میپرسد
پنج دقیقه احمق بنظر می رسد
کسی که سوال نمی پرسد
برای یک عمر احمق می ماند..!
مایاکوفسکی
دیگران
   
پند و اندرز 983
ﺩﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﮏ
ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﻳﮏ ﻗﻄﺮﻩ ﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺩﻭ ﺗﮑﻪ ﺳﻨﮓ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻳﮑﯽ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﻧﺪ !
ﭘﺲ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻓﻬﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻳﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻞ ﺗﺮ،
ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺷﺪﻧﻤﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﮐﺎﻫﺶ ﻣﯽ ﻳﺎﺑﺪ ….
ﺁﺏ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﻧﺮﻣﯽ ﻭ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ
ﺳﺮ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﺧﻮﺩ ﻟﺠﻮﺟﺘﺮ ﻭ
ﻣﺼﻤﻢ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ .
ﺳﻨﮓ ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻣﺎﻧﻊ ﺟﺪﯼ ﻣﯽ ﺍﻳﺴﺘﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺁﺏ ، ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻳﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ
ﺳﺮ ﺳﺨﺖ، ﺍﺳﺘﻮﺍﺭﯼ، ﻭ ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ، ﺩﺭ ﺩﻝ ﻧﺮﻣﯽ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﺑﺎﻳﺪ
ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻴﻢ .
ﮔﺎﻫﯽ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﻴﺎﻳﻴﻢ ….
ﭼﺸﻤﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻳﻢ ﻭ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﻴﻢ .
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺪﻭﺯﻳﻢ ﮐﻪ ﻧﺒﻴﻨﻴﻢ …
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﻭﺷﻨﺎﺧﺖ .
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ناشناس
   
حکایت 2949
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
خانم جوان در دل گفت: ...
از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم
ناشناس
   
حکایت 1880
آورده اند که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان ، او به عاشق ، ولی زن از شوهر گریران ، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی. تا شبی دزدی به خانه ایشان رفت.
بازرگان درخواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در بغل گرفت. شوی بیدار شد و گفت : این چه شفقت است و به کدام خدمت سزاوار این نعمت گشته ام ؟ و چون دزد را دید و سبب دانست ، گفت : ای شیر مرد مبارک قدم ! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم.
ناشناس
   
شوخی 987
عشق بهتر است

یا

کشک،؟؟؟؟

من می گویم کشک،
😋😋
چون کلسیم دارد و از پوکی استخوان جلوگیری می کند

ولی عشق مغز را پوک می کند!!! 😕

اگر کسی استدلال بهتری داره، من نظرم عوض بشه!!!😕
ناشناس
   
نکته 1582
در کشور دانمارک با قطار سفر ميکردم..
بچه اي بسيار شلوغ ميکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد براي او شکلات خواهم خريد..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسيد و من هم خيلي عادي از قطار پياده شده و راهم را کشيدم و رفتم...
ناگهان پليس مرا خواند و اعلام نمود شکايتي از شما شده مبني بر اينکه به اين بچه دروغ گفته اي....
به او گفته اي شکلات ميخرم ولي نخريدي!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم ديگر بودند مثل دزد و قاچاقچي!!!
آنها با نظر عجيبي به من مينگريستند که تو دروغ گفته اي آن هم به يک بچه!!!
به هر حال جريمه شده و شکلات را خريدم و عبارتي بر روي گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برايم بسيار گران تمام شد!!!
آنها گداي يک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزي بچه شان بودند و اينکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفي به او زدند او باور نکند!!!

نقل از کتاب چرا عقب مانده ايم ؟
نوشته دکتر علي محمد ايزدي
دیگران
   
عاشقانه ها 2416
دوستت دارم چرایش پای تو...
ممکنش کردم محالش پای تو...
می گریزی از من و احساس من
دل شکستن هم گناهش پای تو...
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم دوایش پای تو....
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم سزایش پای تو....
سوختم آتش گرفتم زین سبب
آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو...
پای رفتن هم ندارم من از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو...
ناشناس
   
نکته 3682
پسر : فقر چند روز طول میکشه
پدر : 40روز پسرم
پسر : بعد از 40روز ثروتمند میشویم
پدر : نه پسرم ، عادت میکنیم
ناشناس
   
تلنگر 7154
کودکت را ازجهنم نترسان، ذات او را پاک پرورش بده...
وعده ی بهشت به او نده، به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیت است.
ناشناس
   
نکته 775
زمان آدمها را عوض نمی کند ، زمان حقیقت آدمها را آشکار می کند!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2518
به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار، بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اس ام اسِ ساده ی "رسیدم، بخواب" ، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم...
ناشناس
   
نکته 1060
بخشنده بودن قبل از آنکه توانمندی مالی بخواهد قلبی بزرگ می خواهد!!!
ناشناس
   
تلنگر 1358
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.
ناهید طباطبایی - چهل سالگی
دیگران
   
نکته 2667
رفتم نشستم کنارش گفتم :
برای چی گلات رو نمی فروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟
تا دیروز میفروختم تا با پولش آبجیمو ببرم دکتر .
دیشب حالش بد شد و مرد ...
با گریه گفت تو می خواستی گل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم ...
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو پاک کرد یه گل بهم داد گفت :...
بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت
من بدون خواهرم
ناشناس
   
توکل 2649
ماه من غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر
که هنوز
بعدِ صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را
که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغازِ بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پُرِ امنیتِ احساس خداست

ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم ، همه خوشبختی توست

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند …

ماه من!
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست ، خدا هست هنوز

او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید
نشانم میداد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام ، غرق شادی باشد …

ماه من! غصه اگر هست ، بگو تا باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است …
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغــند
همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ، خدا هست
خدا هست هنوز
قیصر امین پور
   
شوخی 461
درد و دل دختری با مادرش

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود


غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر ،مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدو یاسر و ایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی
ناشناس
   
دل نوشته 2846
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نیما یوشیج
   
اشعار 4053
میرقصد

زبس شادم زمستی ایـن درو دیوارمـیرقصد
درون سـیــنـۀ ســوزان دل بــیمار مـیرقصد

چراقهری عزیزدل، شگوفان کن لب خندان
شگوفان گرشود لبها، گل وگلـزارمـیرقصد

توخندیـــدی نگارمن، غم دل شد فراموشــم
همیشه گربخندی ، مرغ دل بسیـارمـیرقصد

زمســتی پای کـوبانــم ســراپا را نمــیدانــم
زشادی تاروپود جان چو زلف یار میرقصد
فکرت
   
شوخی 587
آیا میخواهید همیشه و همه جا بدرخشید؟
به خودتان مقداری اکلیل بزنید..
من امتحان کردم خوب جواب داد
ناشناس
   
پند و اندرز 153
زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش
زیاد که خوب باشی دل آدمها را میزنی
آدمها این روزها عجیب به خوبی و به شیرینی آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ....
زیادی می شوی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2388
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من
کسی دید خود عید بی‌روستایی
من و غم ازین پس که دور از رخ تو
چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟
سعدی
   
توکل 507
ﺯﻧـﯽ ﻋـﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷـﺖ ﻫـﺮ ﺭﻭﺯ ﺻـﺒﺢ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰ ﻫـﺎﯾﯽ ﮐـﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺧــﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﺪ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫـﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ : ﺧـﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ! خـدا ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ! خـدا ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛـﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ ! خـدا ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛـﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛـﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨـﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛـﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺧـﺪﺍ ﺭﺍ ﺷـﻜﺮ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘـﮕﯽ ﺍﺯ ﭘـﺎ ﻣـﯽﺍﻓﺘﻢ ، ﺍﯾـﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺧـﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺧـﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘﻢ ! ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛـﻪ ﺧـﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧـﺎﻟﯽ میـکند ، ﺍﯾـﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋـﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑـﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ !ﺧـﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ !
ﺁﺭﯼ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﯿﺒﺎﯾﺴﺖ ﺧــﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﻢ ."خدایا شکرت"
ناشناس
   
عاشقانه ها 2948
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچيدم گفتا نچيده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشيدم
گفتا چه زان چشيدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نيک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشيده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا هميشه باشد
از ما وفا نياید شاید شنيده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشيده باشی
گفتم بکام وصلت خواهم رسيد روزی
گفتا که نيک بنگر شاید رسيده باشی
خود را اگر نه بينی از وصل گل بچينی
کار تو فيض اینست خود را ندیده باشی
ملا محسن فیض کاشانی
   
حکایت 678
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود
و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت : من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد
او سومین عروسک را امتحان نمود
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد
استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته
دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود
عارف پاسخ داد : نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد
و گفت : این دوستی است که باید بدنبالش بگردی
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد اینکه نشد !
عارف پیر پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:
شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند
چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
ناشناس
   
توکل 2296
ﭼﻪ ﻫﻮﺍﯾﯽ ، ﭼﻪ ﻃﻠﻮﻋﯽ ، ﺟﺎﻧﻢ .... ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺻﺪﮐﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﻬﺮ، ﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺯ ﻏﻀﺐ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ..... ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ، ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ، ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻏﻬﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﻧﺪ ، ﻭ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﺎﺯﮎ ﺷﺐ ﺑﻮ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺟﺎﻧﻢ...
ناشناس
   
شوخی 1283
دختر همسایمون داشت چاقو رو داغ می کرد ...!
بهش گفتم داری چیکار می کنی؟؟؟
گفت میخوام خود کشی کنم!!!
گفتم خو چرا داری داغش میکنی؟؟!!
گفت میخوام ضد عفونیش کنم
.
.
.
.
من که بتادین خوردم زودتراز اون خلاص بشم
ناشناس
   
نکته 3681
میدانی راز شکست چیست؟
راضی کردن همگان!
ناشناس
   
حکایت 756
روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:
پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم ، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم!
پسر در جواب نامه پدر نوشت: پدر حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن، چون من پولهایی را که دزدیده ام در آنجا دفن کرده ام!
پلیسها که نامه پسر را خوانده بودند تمام زمین را کندند، اما چیزی پیدا نکردند.
پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت:
پدر جان ، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم ، زمینت آماده است...
ناشناس
   
حکایت 2393
مردی در کنار چاه زنی زیبا دید ، از او پرسید : مکر زنان چیست؟ زن داد و فریاد کرده و مردم را فراخواند ، مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید : چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم ،دیدم خانم محترم و زیباروی هستی خواستم از شما سوالی بپرسم ، در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت ،مرد باتعجب پرسید : چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.
دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت : این است مکر زنان ،اگر اذیتشان کنی تورا میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند .
ناشناس
   
نکته 1062
در رفاقت مراقب آدمهای تازه به دوران رسیده باش هرگز به دیواری که تازه رنگ شده نباید تکیه کرد...
ناشناس
   
شوخی 2280
شباهت زن دوم و انرژی هسته ای: هر دوتاشون حق مسلم ما هستند ولی اجازه دست یابی بهشون رو نداریم.
ناشناس
   
دانستنیها 1966
((شش ساعت زنگداری ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩند))


1- ﺍﻭﻟﯿﻦ زنگ ﺭﺍ ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ در 1550 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :

ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.


2- دومین زنگ را نیوتن در 1700 میلادی نواخت:
او نشان داد که هیچ نیروی غیبی هوشمندانه ای موجب سقوط اجسام و حرکت سیارات و شهاب سنگها و کهکشانها نمیشود.
تنها نیروی جهانی جاذبه است و این نیرو نه هوشمندانه کار میکند و نه برنامه ریزی شده.


3- سومین زنگ ﺭ ﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ در 1850 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :
ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد و در اثر تغییر و تکامل موجودات دیگر به وجود آمده است.


4- چهارمین زنگ را نیچه در 1900 میلادی نواخت:
او گفت که هیچ نجات دهنده غیبی ای وجود ندارد. تنها انسان است که می تواند نجات دهنده خود باشد. او گفت: ایمان عقیدتی و مذهبی یعنی اینکه نمیخواهم بپذیرم حقیقت چیست. انسانها نمیخواهند عقایدشان را تغییر دهند چونکه نمیخواهند توهماتشان تخریب شوند.


5- پنجمین زنگ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﯾﺪ در 1900 میلادی نواخت:
ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ و آگاهی ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ. ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ضمیر ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ.


6- ششمین زنگ را راسل در 1950 میلادی نواخت:
او به ما آموخت: از اینکه عقیده ای متفاوت با اکثریت داشته باشید نترسید. بسیاری از عقاید که امروز مورد قبول اکثریتند، زمانی مورد مخالفت اکثریت بوده اند. اگر پنجاه میلیون نفر هم عقیده احمقانه ای داشته باشند، باز هم آن عقیده احمقانه است.

ناشناس
   
دانستنیها 2376
تا مي توانيد سماق بمكيد

سماق در نقاط مختلف جهان به عنوان چاشني انواع غذاها، سالاد و به خصوص انواع كباب است و استفاده زياد از سماق سبب شده است كه تحقيقات وسيعي بر روي آن صورت گيرد. املاح و مواد بسيار متنوع سماق حاكي از ارزش غذايي و دارويي آن است.

اثرات مهم سماق بطور خلاصه به شرح زير است:
قابض: سماق بهبود دهنده زخم ها، بند آورنده خون، ضد اسهال و درمان كننده اسهال خوني است.

كاهش دهنده قند خون: مصرف سماق تحمل بيماران ديابتي را نسبت به گلوكز افزايش مي دهد.

كاهش دهنده اسيد اوريك: سماق بصورت غير رقابتي آنزيم زانتاتن اكسيدزا را مهار كرده و از اين طريق باعث كاهش اسيد اوريك خون در بيماران مبتلا به نقرس مي شود.

ضد ميكروب: سماق داراي اثر ضد ميكروبي قوي بر روي تعداد زيادي از ميكروارگانيسم هاي خطرناك و بيماري زاست.

ضد ويروس: اثرات ضد ويروسي سماق بر روي تعدادي از ويروس ها، بخصوص ويروس هاي تنفسي، از جمله آنفولانزاي نوع A و B، پارا آنفولانزاي تيپ 3، آدنوويروس تيپ 5 و ويروس سرخك بسيار موثرند.

همچنين عصاره سماق اثرات ضد قارچي چشمگيري از خود نشان داده است.
آنتي اكسيدان: سماق داراي خاصيت آنتي اكسيداني قوي و خنثي كننده راديكال هاي آزاد، همچنين اثرات ضد سرطاني قابل توجهي است.

خواص مهم ديگر سماق كه مورد مطالعه و تاييد قرار گرفته است، عبارتند از: ضد التهاب، ضد موتاژن، ضد سرطان و ضد مالاريا.
ناشناس
   
نکته 789
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی
یکی دیروز
و یکی فردا
ناشناس
   
دل نوشته 2496
فقط به خاطر اینکه – ساکتم – به این معنی نیست که چیزهای زیادی برای گفتن ندارم.
فقط به خاطر اینکه – خوشحال به نظر می رسم – به این معنی نیست که همه چیز روبراه است.
فقط به خاطر اینکه – زیاد میخندم – به این معنی نبست که مسائل را جدی نمی گیرم.
فقط به خاطر اینکه – می بخشم – به این معنی نیست که می توانی مرا دست کم بگیری.
فقط به خاطر اینکه – همیشه در تماس نیستم – به این معنی نیست که علاقه ای ندارم.
فقط به خاطر اینکه – گول میخورم – به این معنی نیست که می توانی به من دروغ بگویی.
فقط به خاطر اینکه – احساساتم را بروز نمی دهم – به این معنی نیست که احساسی ندارم.
فقط به خاطر اینکه – نمی گویم دوستت دارم – به این معنی نیست که دوستت ندارم.
فقط به خاطر اینکه – صادقم – به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک می زنم.
فقط به خاطر اینکه – شبیه تو نیستم – به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم.
فقط به خاطر اینکه – چیزی نمی گویم – به این معنی نیست که می ترسم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2763
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
تلنگر 2097
روزگار غریبی است ...
نمکدان را که پر می کنی توجهی به ریختن نمک ها نداری ...
اما زعفران را که می سابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!
حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالها می توان آشپزی کرد و غذا خورد ...

مراقب "نمک" های زندگی مان باشیم! ...
ساده، بی ریا و همیشه دم دست ...
که اگر نباشند وای بر سفره زندگی !!!
ناشناس
   
نکته 2878
اگر رؤیاهايتان را نسازيد، یك نفر استخدامتان مي کند، تا رؤیاهای او را بسازيد!
ناشناس
   
نکته 929
ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﺶ ،ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺑﻠﮑﻪ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﺍﻭ آوازی ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﺪ
آن ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﺪ ..
اسکار وایلد
   
نکته 1050
جمله "به تو افتخار میکنم" همان قدر به مردان انرژی میدهد که جمله : "دوستت دارم" به خانمها
ناشناس
   
نکته 1734
هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته مي شود، دري ديگر باز مي گردد، اما اغلب چنان به درِ بسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم.
هلن کلر
   
نکته 2204
براى اينكه حرف هاى پخته بزنم به كلاس اشپزى رفتم !
ناشناس
   
نکته 1190
فردا یک راز است ، نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
امروز یک هدیه است قدرش را بدان...
ناشناس
   
شوخی 1090
پسر چیست ؟

یک انسان مظلوم و تنها . زمان به دنیا آمدنش میگویند: حال مادرش چطور است؟

موقع عروسیش میگویند: چه عروس زیبایی!

و موقع مردنش میگویند: بیچاره زنش!
ناشناس
   
نکته 322
حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است
هر چه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر
و هر چه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر می گردد.
دکتر حسابی
   
نکته 2120
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ، ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ مراعات کنم ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که: ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ؟
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
کاش ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ باﺷﮏ
ایست میداد بد و زشت همه دنیا را
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ” ﺭﺍ.........
ناشناس
   
عاشقانه ها 2103
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ......!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ..
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩﻡ ﺗﻮﯾﯽ
ﭘﺲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ......
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨوانی...
ناشناس
   
دانستنیها 300
نوشیدنی سرد برپایه قهوه

ترکیب قهوه‌یخ با شیر
در این بخش قصد داریم یک نوشیدنی سرد برپایه قهوه را معرفی کنیم. که قطعا طعم آنرا دوست خواهید داشت. ما برای تهیه آن از قهوه‌فرانسه استفاده کردیم، اما می‌توانید از هر یک از انواع اسپرسو، قهوه فرانسه و یا حتی قهوه آماده نیز استفاده کنید.

طرز تهیه:
ابتدا قهوه‌تان را آماده کنید، مدتی آنرا در فضای اتاق قرار دهید تا کمی خنک شود و نهایتا قهوه خنک شده را در قالبهای یخ ریخته و در فریزر بگذارید.
بلافاصله پس از آنکه قهوه را آماده کردید یک لیوان شیر را بجوشانید و آنرا با یک قاشق چای‌خوری شکر و مقدار بسیار کمی وانیل ترکیب کنید، شیر را در یخچال قرار دهید تا کاملا خنک شود.
نوشیدنی سرد با قهوه
چند ساعت پس از آنکه یخ‌های قهوه آماده شدند شش تا هفت عدد یخ را درون لیوان بریزید و لیوان را از شیر خنکی که آماده کرده‌اید پرکنید. توجه کنید که وانیل طعم بسیار قوی دارید، پس، از مقدار بسیار بسیار کمی وانیل استفاده کنید.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2981
تو را....!!!
تمامی تو را...!!!
نگاه مهربانت را....!!!
غرورنهفته درصدایت را...!!!
خستگی هایت را....!!!
همه را در امن ترین جای دلم جای می دهم
و هرصبح سرک می کشم به این دارایی عزیز،،،،
و شبها هوشیار ونگهبان به خواب می روم،،،
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟؟؟
پاسخ میدهم ؛
خزانه دار یک
"عشق مهربان"
ناشناس
   
عاشقانه ها 265
دختر خیام! یک جرعه شرابم می دهی؟
دزدکی بابا نفهمد شعــر نابم می دهی؟
مانده ام پشت در چوبی ، "بفرما"یی بگو
تشنه هستم از سفال کوزه آبم می دهی؟
تا نلرزم بیش از اینهـا در شب موهای تو
از دو چشم روشن خود آفتابم می دهی؟
نم نم باران انگــور است و عطر کاهگل
دست در دست نسیمت پیچ و تابم می دهی؟
زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟
رقص پرشور دف و چنگ و ربابم می دهی؟
بیتی از لبهــای من بر بیتی از لبهــای تو
یک رباعی سهم این حال خرابم می دهی؟
میهمانم می کنــی با نان داغ گردنت؟
زیر پیراهن دو تیهوی کبابم می دهی؟
این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر
ماه من! از آسمانت یک شهابم می دهی؟
راز تقویــم جلالـــی در قد موزون توست
در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی؟
می گذاری بالش بازوی خود زیـــر سرم؟
خسته ام بر روی سینه جای خوابم می دهی؟
گزمه های مست سلجوقی نیافتد چشمشان
چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی؟
مادرم را می فرستم سمت نیشابورتان
در دل تاریخ، یک "بله " جوابم میدهی؟.....
ناشناس
   
نکته 1168
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت، از عیب خویش بی‌خبری زان ره از خلق، عیب میجوئی
گفتن از زشتروئی دگران نشود باعث نکوروئی
تو گمان میکنی که شاخ گلی بصف سرو و لاله میروئی
یا که همبوی مشک تاتاری یا ز ازهار باغ مینوئی
خویشتن، بی سبب بزرگ مکن تو هم از ساکنان این کوئی
ره ما، گر کج است و ناهموار تو خود، این ره چگونه میپوئی
در خود، آن به که نیکتر نگری اول، آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست تو چرا شوخ تن نمیشوئی
پروین اعتصامی
   
اشعار 3993
چو شب به سوی بارش ام ، به بغض بی بهانه ای
به سمت خویش میدهم ، به "آه" و " غم" نشانه ای

سرشک تا که میچکد ، ز دیده بر غبارِ دل
هَوار می شود چو گِل ، شکسته سقف خانه ای

به سیل پُر حنینِ جان ، اگر چه زورقم ولی
شکسته ام ز موجها ، نه ساحلی ، کرانه ای

به قعر می برد مرا ، چو گوش می سپار مش
که باد زوزه می کشد ، چو ساز بی ترانه ای

به بامِ خواب می روم ، ستاره می کنم نشان
دو چشم خون کنم که هی ، سحر شود شبانه ای

به چشم مردمان مرا ، گهی به سُخره می کشد
به گریه می دهد مرا ، به نحو کودکانه ای

بدین روش نشانَدَم به کنج انزوای ِ خود
مرا امید وصل نه ، مگر گهی ، گمانه ای

کجای این غزل مرا ، به واژه بار می دهد
که شعر می رود ز کف ، چو بگذرد زمانه ای
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2673
عشق چیزیست که بی حوصله باور نشود
و بجز با غمِ بسیار، مقدّر نشود❤️

نونهالیست که حتی چو شکوفا بشود
خونِ دل گر نخورد، سبز و تناور نشود❤️

اشکِ عشق ار به وفا در صدفِ سینه رود
جز به صبرِ دلِ باران زده، گوهر نشود❤️

گوهری خفته بر آن سینه ی اقیانوس است
که به یک چشمه ی کم عمق، شناور نشود!❤️

مرد خواهد که دلِ خویش به دریا بزند
و ز موجی که زند، بددل و کافر نشود❤️

عشق را سینه بباید که بیاراید خوب
وز نگاهِ هوس آلودِ تو، زیور نشود❤️

عشق گر در دلِ شیدای کسی حک بشود
ز غباری که وزد، تار و مکدّر نشود❤️

نتوان گفت که عاشق شده آن مردی که
برسد بر طلبِ سینه و پرپر نشود❤️

غصه ی عشق بجز جلوه ی زیبایی نیست
که به چشمانِ هوسباز، مُصوّر نشود❤️

عشق در پاکترین جایِ جهان می روید
و بجز در بغلِ یار، میسّر نشود❤️

تار و پودِ غزلم سخت ز هم می پاشد
عشق گر در وسطِ حادثه، محور نشود❤️

شعر باید که فقط عشق ببارد از او
گر که شاعر بجز این گفت، سخنور نشود ❤️
ناشناس
   
تلنگر 980
معلم ادبیاتمان میگفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام.

سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد

یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....

و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...

وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....

وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟

گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.

این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،

تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....

خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....

ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....

نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....

امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.

این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود و بس.
ناشناس
   
لطیفه 2152
اگر وقتی کسی را در آغوش میگیری در میان بازوانت میلرزد؛‏
اگر لبهایش بر لبهایت چون آتش سوزنده است؛
اگر در چشمانش برق و درخشندگی خاصی میبینی؛‏
اگر به سختی نفس میکشد؛‏
.
.
.
.
بیچاره شدی …طرف آنفولانزا داره
ناشناس
   
عاشقانه ها 912
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
نکته 2624
دوستت دارم در سکوت
مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد
ناشناس
   
عاشقانه ها 955
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
مارا چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تورا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم؟ با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
سیمین بهبهانی
   
عاشقانه ها 99
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
ناشناس
   
نکته 2088
تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 فکر کردید!!! ؟؟

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن ، و فرا رسیدن سال نو رو بهم تبریک میگن و ...

اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه و قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !!!

میدونید اون عکس کیه ؟


اون عکس من و شماست!!!

تبدیل شدیم به یک خاطره ...

آنهم شاید اگر خیلی خوش شانس باشیم...


این واقعیت روزگار من و توست...
😔😔

50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم

تو یک قاب عکس خاک گرفته...
شاید هم نه عکسی و نه قابی ...

همین و واقعا همین !!....

پس چرا حرص ؟؟
چرا دل شکوندن ؟؟
چرا تظاهر ؟؟
چرا چاپلوسی ؟؟
چرا دروغ ؟؟
چرا تعصبات بیهوده ؟؟
چرا ادعای جاهلانه ؟؟
چرا بی مهری ؟؟
چرا ....؟؟

بیاید مهربون باشیم ،
شاد باشیم ،
به مردممون بیشتر برسیم ،
کینه ها رو دور بریزیم ،
همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سالها چه بخواهیم چه نخواهیم بزودی فرا خواهند رسید...

پس بهتره خاطره ای خوش و یادی از انسانی شایسته بجا گذاشته باشیم.
ناشناس
   
نکته 1137
رابطه ها هیچگاه با مرگ طبیعی نمی میرند...
آنها را خودخواهی ، بد اخلاقی و غفلت از بین می برد.
ناشناس
   
نکته 71
هنگامی که در زندگی اوج میگیری دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی اما وقتی زمین می خوری آنوقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند
ناشناس
   
دانستنیها 244
این غذاها را دوبار گرم نکنید.

این غذاها را دوبار گرم نکنیدبه گفته متخصصان نگه داری باقیمانده غذاها و گرم کردن مجدد آنها خطرات جدی را برای بدن به بار می‌آورد.
غالبا دیده می شود که افراد باقیمانده غذای خود را فریز کرده و بعدها مجددا آن را مصرف می کنند.
اگرچه در برخی موارد، این کار قابل قبول است اما گاهی سلامتی افراد را تهدید می کند.
واقعیتت این است که برخی غذاهای خاص پس از دوباره مصرف کردن هیچگونه ارزش غذایی ندارند.

1) چغندر
این سبزی حاوی نیترات بوده و برای سلامتی مفید است چغندر پس از مصرف دوباره خطرناک نمی‌باشد اما بهتر است که به صورت سرد مصرف شود.
2) مرغ
خوردن گوشت مرغ پس از یک روز می‌توانند بسیار خطرناک باشد چرا که ترکیب پروتئین تغییر کرده و مشکلات گوارشی را به بار می‌آورد. از آنجا که مرغ نسبت به گوشت از پروتئین بیشتری برخوردار بوده لذا بهتر است که به طور سرد مصرف شود.
اگر لازم باشد بهتر است که در دمای کم و در طولانی مدت گرم شود.
3) سیب زمینی
این ماده غذایی ارزش غذایی بالایی داشته و برای بدن مفید است. اما اگر سیب زمینی برای بار دوم گرم شود ارزش غذایی خود را از دست داده و ایجاد سم دربدن می‌کند.
4) قارچ
این ماده غذایی یکی از شناخته شده ترین مواد بوده که تحت هیچ شرایطی نبایستی برای دومین بار گرم شود، چرا که ترکیب پروتئین آن پس از گرم شدن دوباره تغییر خواهد کرد و مشکلات بهداشتی چون مشکلات گوارشی را برای فرد به همراه خواهد داشت. در صورت لزوم سرد مصرف کنید.

5) اسفناج
گرم کردن مجدد اسفناج می‌تواند بسیار خطرناک باشد این سبزی حاوی درصد بالایی نیتراتها می‌باشد که پس از گرم کردن مجدد به نیتریت تبدیل می‌گردد و ایجاد سرطان در بدن می‌کند اسفناج را بلافاصله پس از پختن مصرف کنید.
6) تخم مرغ
این ماده غذایی زمانی که در معرض دمای بالا قرار می‌گیرد ایجاد سم در بدن می‌کند. گفتنی است که این اتفاق شامل غذاهایی که در پخششان از تخم مرغ استفاده شده است، نمی شود. لذا از گرم کردن مجدد آن بپرهیزید.
7) کرفس
این سبزی کاربرد زیادی در پخت سوپ دارد. لازم به ذکر است که کرفس نیز حاوی نیترات بوده و در صورت گرم شدن مجدد به ماده خطرناک تبدیل می شود لذا اگر در پخت سوپ از آن استفاده می‌کنید، به هنگام مصرف دوباره کرفس آن را جدا کنید.
در پایان باید گفت که حتی نوع گرم کردن غذا نیز بسیار حائز اهمیت است چرا که امروزه افراد به طور چشمگیری از مایکروویوها برای گرم کردن و پخت غذای خود استفاده می‌کنند و غافل از عوارض آن هستند.
ناشناس
   
دل نوشته 2635
آمدنت چنان بی مقدمه بود
که تا چشم بر هم زدم
سر فصل تمام شعرهایم شدی ... .

حالا این بی انصافیست
این خیلی بی انصافیست
که من فصل به فصل
بند به بند ،
جمله به جمله برای تو نوشتم
اما تو کتاب را چرخاندی تا قیمتش را ببینی ... .
و هیچگاه نمیفهی که
اگر صفحات کتاب را آرام تر ورق میزدی
میديدی که
کتابم را تقدیم کرده ام
به کسی که دوستش دارم
بی آنکه بداند ...
ناشناس
   
اشعار 4113
کــجایـی یار بـیبـا کم کــجـــایــی
دوای ســـینــۀ چـــاکـــم کــجـایـی
غمی دارم که هردم میچکد خون
ازیــن چشـمـان نمـنـا کـم کــجایـی
فکرت
   
تلنگر 328
ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
حسین پناهی
   
نکته 2384
اﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ " ﻣﻐﻠﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ " ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ " ﯾﺎ " ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ."
ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺳﻮ ﺑﺎ
ﺍﺻﻮﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺑﺸﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻫﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﯼ، ﺑﺎﻭﺭ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﻭ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﮐﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﺁﺩﻣﺨﻮﺍﺭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﮐﺸﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ
ﺍﺳﯿﺪ ﭘﺎﺷﯿﺪ , ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
" ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ ﺍﺻﻮﻝ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﺸﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ
ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ.
خب حالا چند سوال کلیدی که هر انسان دیندار مي بایست قبل از مرگ از خودشون بپرسند:
١- آیا دین و مذهبی که من دارم به انتخاب خودم بوده یا میراث پدرم؟
٢- آیا دین و مذهبی که پدرم دارد انتخاب خودش بوده یا میراث اجداد ما ؟
٣- آیا اگر در کشوری دیگر به دنیا می آمدم باز هم همین دین و مذهب من می بود
٤- مگر نه اینکه اصول دین تحقیقی است نه تقلیدی، پس چرا از بدو تولد توحید، نبوت، و قیامت را به خورد من می دهند
٥- اگر اصول دین تحقیقی است و من تحقیق کردم و خدایی نیافتم، چرا مرا می کُشند
٦- چرا قرآن یکی ست ولی اسلام ٢٢ شاخه شده؟ کدام مذهب به بهشت می رود
٧- چرا تمام پیروان ٢٦ دین موجود در جهان با حدود ٢٠٠ مذهب گوناگون با قاطعیت ایمان دارند که مذهب آنها بهترین مذهب است و فقط آنها به بهشت می روند
٨ - چرا علی فقط به خواب شیعیان می آید، عمر فقط به خواب سنی ها، و مریم فقط به خواب مسیحیان
٩- چرا در قاره آمریکا و استرالیا هیچ اثری از دین و پیامبر نبوده و چرا خدا ١٢٤ هزار پیامبر را فقط در منطقه کوچک خاورمیانه فرستاده است؟
10-چرا با وجود اعزام همه پیامبران الهی به خاورمیانه، از ابتدا تا اکنون نا امن ترین،جاهل ترین،جنایت کار ترین،بدبخت ترین، مرتجع ترین و.....منطقه و مردمان، خاورمیانه است؟
.....و هزاران چرای دیگر!!!
ناشناس
   
گلایه 1196
من ازاین زندگی بی عشق سیرشدم عمری گذراندم هنوزپیرنشدم درغوغای خیانت مانده ام اماهنوزباورخویش ندارم دنیارا
ارسال کننده :آقای علی کشاورز
ناشناس
   
نکته 11
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...
صادقانه زندگی کنید
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت می رویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر بر آورده ایم...
دکتر الهی قمشه ای
   
حکایت 2382
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ بهشت می رفت...
فرشته ای ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ.
ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻋﻮﺕﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ .ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺑﺎﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﭘﻄﺮﺱ ﻗﺪﯾﺲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﻄﺮﺱ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺑﻠﯿﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
آﻥ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻩ. ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ گﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .. ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ دﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﮔﻮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻨﺪ .
ﺩﻭﺯﺥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﺲﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )): ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺸﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
ﺑﻨﺎ به ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ... ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ...
پائولو کوئیلو
   
نکته 2910
ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ
ﺗﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.
ناشناس
   
نکته 2021
دو تیپ از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمی گردند ...
یکی آنان که به جبهه جنگ میروند ...
دوم مردانی که عاشق می شوند .....
ناشناس
   
تلنگر 297
ردپای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم ناگهان به خودم رسیدم
ناشناس
   
شوخی 3730
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
ناشناس
   
اشعار 4054
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
دانستنیها 1987
آکبند یعنی چه ؟
واژه آکبند از کجا آمده؟
حتما تاکنون واژه آکبند به گوشتان خورده و آن را در اشاره به برخی اجناس استفاده کرده اید. اما آیا با ریشه و معنای واقعی این واژه آشنایی دارید؟
طبق تعریف واژه نامه دهخدا: آکبند به معنی جنس و کالایی است که هنوز بسته بندی اصلی و اولیه آن باز نشده است.
آکبند نه واژه ای است پارسی نه لاتین و نه مربوط به هیچ زبان دیگر بلکه برداشت عامیانه ای است از عبارت ( UK BAND )United Kingdom Band به معنی "بسته بندی شده درانگلیس" که در زبان فارسی با این تلفظ رایج شده است.
در زمان رونق بندر آبادان (کمی پیش از انقلاب اسلامی ایران) بیشتر کشتی های تجاری بار خود را در بندر تخلیه می کردند و البته این کشتیها عموماً انگلیسی و حامل اجناس ساخت انگلستان بودند. در همین دوران حین تخلیه کشتیها روی اجناسی که جنس مرغوبی داشتند، نواری زده می شد که روی آن عبارت UK BAND درج شده بود. اما این عبارت به اشتباه توسط کارگران بندر "آکبند" تلفظ می شد.سپس این واژه اختراعی اندک اندک وارد زبان پارسی گردید و هم اکنون نیز به معنای "کالای نو با بسته بندی اصلی" کاربرد دارد.
ناشناس
   
دانستنیها 1093
گوشه ای از اعتقادات زیبای سرخپوستان:

ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاك نمى كنيم
ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم
ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم برمى داريم چون "مادر طبيعت" باردار است
ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع مى كنيم و قبل از قطع كردن، براى آرامش روحش دعا مى كنيم . حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آنها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش، او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم
به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم و گوشت تهيه مى كنيم. هرگز هيزم ها را إسراف نمى كنيم
اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر جنگل، اشك مى ريزند و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود
خاک مادر ما و آسمان پدر ماست
باران عاشقانه ترین سرود هستی است
طبیعت روح دارد و مهربانی را می فهمد
ما جزئی از طبیعت هستیم نه رئیس آن .
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com