شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 2960
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟!
من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من هم اکنون آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
بعداز گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا راه افتاد. او حتی لحظه ای هم درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسهء گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند .
ناشناس
   
حکایت 2001
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
ناشناس
   
پند و اندرز 613
خوش نشین، بر لب آبی که روان می گذرد
تا که احساس کنی عمر ، چنان میگذرد
از صدای گذر آب چنان می فهمی
تندتر از آب روان عمر گران می گذرد
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست!
آنقدر سیر بخند تا که ندانی غم چیست!!
ناشناس
   
نکته 761
رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن:
اول پیدا کردن شباهتها
دوم احترام گذاشتن به تفاوتها
ناشناس
   
دانستنیها 281
لیموناد به لیمو

برای تهیه لیموناد به‌لیمو ابتدا بایستی یک شربت با برگ به‌لیمو تهیه کنیم، برای تهیه این شربت به مواد زیر نیاز داریم:
آب یک پیمانه، شکر نصف پیمانه، برگ به لیمو چند عدد.

طرز تهیه لیموناد

مواد لازم برای تهیه نوشیدنی: آب یک پیمانه، شربت به لیمو یک سوم پیمانه، آب دو یا سه عدد لیموترش.
طرز تهیه: یک پیمانه آب، شکر و چند عدد برگ به لیمو را با هم مخلوط کرده و حرارت می دهیم تا زمانی که غلظت شربت به‌دست بیاید، سپس برگ به لیمو را از آن خارج می کنیم.
آب، شربت به لیمو و آب لیموترش را با هم مخلوط کرده و نوشیدنی را در یخچال قرار می دهیم تا خنک شود، پس از خنک شدن آنرا در لیوان مناسب سرو می کنیم. برای تزئین از برگ نعنا استفاده کنید.
ناشناس
   
نکته 3113
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است..
ناشناس
   
نکته 117
گاهی لبهای خندان بیشتر از چشمهای گریان درد میکند
ناشناس
   
نکته 541
دوست خوب اگه نتونه بلندت کنه
حداقل کمکت میکنه که نیفتی..!
ناشناس
   
شوخی 1090
پسر چیست ؟

یک انسان مظلوم و تنها . زمان به دنیا آمدنش میگویند: حال مادرش چطور است؟

موقع عروسیش میگویند: چه عروس زیبایی!

و موقع مردنش میگویند: بیچاره زنش!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2664
گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاهی عـــاشـــــق مـی شـــونــــد…!!!
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِچـــراغــهای
بــــی احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد...
ناشناس
   
نکته 842
قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن.
ناشناس
   
عاشقانه ها 97
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
ناشناس
   
سخن بزرگان 401
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!!
ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌...
ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...! ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!!
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ!!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌..!!
سیمین بهبهانی
   
دل نوشته 3150
نامه فروغ به فریدون
مگر من اینجا چه شدم که تو میخواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر میگوئی و برای خودت آدمی شده ای. من 10 سال است که شعر میگویم و هنوز وقتی احتیاج به 50 تومان دارم باید سر خودم را بگیرم و از بدبختی گریه کنم.وقتی میخواهم یک کتاب چاپ کنم ناشرها بزور دست توی جیبشان میکنند و هزار تومان حق التالیف میدهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ میکنند، و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر 2هزار، سالها توی ویترین مغازه ها میماند تا 50 جلدش بفروش برود و بعد چهارتا آدم احمق بی سواد و بی شعور توی چهارتا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از لنگ و پاچه و خورشت قرمه سبزی و جنایت های مخوف است بر میدارند و بعنوان انتقاد هنری!! ترا مسخره میکنند. همین.چرا میخواهی بیایی ومیان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟

اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند.تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و این ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی.بهرجهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را می دانم.
فروغ فرخزاد
   
نکته 2746
هیچکس را در زندگی مقصر نمی دانم...
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" میگیرم...
بدترین ها "عبرت" میشوند...
و بهترین ها "دوست".
حرفِ اشتباهیست که میگویند
با هر کس باید مثلِ خودش رفتار کرد!
اگر چنین بود
از منیت و شخصیت هر کس چیزی باقی نمیماند!
هرکس هر چه به سرت آورد
فقط خودت باش!
اگر جوابِ هر جفایی بدی بود
داستانِ زندگی ما خالی از آدم های خوب بود...
اگر نمیتوانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی
اگر برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که خودت بلدی ناتوانت کردند
اگر همان اندک مهربانیت را از بر نشدند
اگر خوبی کردی و بدی دیدی
کنار بکش!!
اما بد نشو...
ناشناس
   
پند و اندرز 519
تکیه بده...
اما!
به شانه های کسی که اگر خوابت برد ، سرت را روی زمین نگذارد.
ناشناس
   
آرزوها 578
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ....
""انسانیم""
ناشناس
   
نکته 702
زندگی راستین شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.
بنجامین فرانکلین
دیگران
   
نکته 1215
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید،
بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
ناشناس
   
تلنگر 3014
کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
.
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
ناشناس
   
شوخی 2113
اين ماشينهاي خارجي اصن خوب نيس....
چون باعث میشه ادم خدا رو فراموش کنه......
ولي تو ماشينهاي ايراني....
ادم همش به ياد خدا هس.....
.
.
.
.
.
مثلا....
خدا کنه اتش نگيره....
خدا کنه لاستيکش نترکه....
خداکنه چپ نکنم....
خدا کنه ترمزش بگيره....
خدا کنه باد نیاد..... که ماشين داغون ميشه....!!!
ناشناس
   
شوخی 1250
یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،آقا من سه روز بهش آب میدادم.روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون...
.
.
.
.
.
اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه!!
برگرفته از واقعیتهای دهه شصت...
ناشناس
   
لطیفه 2070
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند
دل خوش سیری چند!!؟
ناشناس
   
تلنگر 7154
کودکت را ازجهنم نترسان، ذات او را پاک پرورش بده...
وعده ی بهشت به او نده، به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیت است.
ناشناس
   
لطیفه 473
بعضی ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻗﻬﺮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰ
ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻦ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﺁﺩﻡ ﯾﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ
ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ناشناس
   
تلنگر 1165
سه داستان زیبای سه ثانیه ای
1 روستاييان تصميم گرفتند براى بارش باران دعا كنند در روزيكه براى دعا جمع شدند تنها يك پسربچه با خود چتر داشت ،
این یعنی ایمان...
2 كودك يك ساله اى را تصور كنيد زمانيكه شما اورابه هوا پرت ميكنيد او ميخندد زيرا ميداند اورا خواهيد گرفت
اين يعنى اعتماد...
3 هر شب ما به رختخواب ميرويم ما هيچ اطمينانى نداريم كه فردا صبح زنده برميخيزيم با اين حال هر شب ساعت را براى فرداكوك ميكنيم
اين يعنى اميد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2312
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
فریدون مشیری
   
نکته 2848
" یک مسافرت 1000 فرسنگی با قدم اول شروع می شود"
کنفوسیوس
   
ضرب المثل 812
لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
نکته 2230
هر کار یا حرفی که در آخرش بگیم "شوخی کردم"، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.
صادق هدایت
   
شوخی 1035
آن روزها حتي بيسكوئيت ها هم ماندني بودند!

اسمشان "مادر "بود.....

اما امروز چي؟

حتي اسم بيسكوئيت ها هم شده:

هاي .باي!
ناشناس
   
نکته 2728
"سه درس مهم زندگي"

١_ اگر می خواهید "دروغی" نشنوید، اصراری برای شنیدن "حقیقت" نداشته باشید...

٢_ به خاطر داشته باشید هرگاه به قله رسیدید همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اید...

٣_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید، تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 89
دندانپزشک آخرین دندان گرگ را کشید نگاهی به صورت گرگ انداخت و پوزخندی زد. گرگ زیر لب گفت بخند ! این است عاقبت گرگی که عاشق بره شود
ناشناس
   
نکته 2490
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره میشود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى.

زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شوديک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد.يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود...

" يادمان باشد "

گره هاى توى كلاف همان دلخورى هاى كوچک و بزرگندهمان كينه هاى چند ساله بايد يک جايى تمامش كرد سر و تهش را بريد.

زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
سیمین بهبهانی
   
حکایت 2902
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت:
*
*
*
*
“از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟”
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: “جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی. برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!”
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: “تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!”
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند. بعضی با همکاری یکدیگر با چوب‌های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر درآورند. بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: “این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. این جا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی، و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!”
ناشناس
   
عاشقانه ها 2457
بـه چـشـمـهـایـت بگــو
نـگـاهـم نـڪـنـنـد
بـگـو وقـتـے خـیـره ات مـے شـوم
سرشـاטּ بـه ڪـار خـودشـاטּ بـاشـد
نـه ڪـه فـڪـر ڪـنـے خـجـالـت مـے ڪـشـم هـا
نـه !
حـواسـم نـیـسـت . . . عـاشـقـت مـی شـوم
ناشناس
   
نکته 284
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ :
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ، ﻧﺸﺴﺘﻨﺶ
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ
ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺕ ﺑﺴﭙﺎﺭ
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ یک
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . !
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ :
ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . ! .
ﺩﯾﺪﻥ یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻭ
ﻋﺰﯾﺰﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ ، ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺶ
ﻋﯿﺎﻥﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ٬ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ
ﺗﺮﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﻏﻨﯿﻤﺖ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
یک ﻟﺒﺨﻨﺪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﺍﯾﯽ ﺭﻭﯾﺎ
ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . . .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ....
ناشناس
   
دل نوشته 531
می گویند ساده ام...!
می گویند از پشت کوه آمده!
انگار نمی دانند،
هر روز صبح از پشت کوه
خورشید طلوع می کند...
ناشناس
   
اشعار 4125
نوبهاری داشتم

‎روزگاری دیده ی آیینه داری داشتم
‎یک نگاری مه رخ و گلگون عذاری داشتم

در فن مهر ومحبت هیچ همتای نداشت
‎در میان عاشقان هم اعتباری داشتم

‎با نگاهی می ربود اوقلب وایمان مرا
‎وز دوچشم مست او دایم خماری داشتم

‎با دوچشم مرد افگن ازسرم می برد هوش
‎زان بلا ی ناوکش من کی قراری داشتم

‎چرخ گردون کرد آخر، بزم عیشم را تباه
‎شمع سان من کی دوچشم اشکباری داشتم

‎چون ننالم همچو نی ازجورو بیداد فلک
‎روزگاری کاز وصا لش روزگاری داشتم

‎چون نریزد اشک « فکرت» همچوابرنوبهار
‎زانکه روزی باطراوت نوبهاری داشتم
فکرت
   
نکته 2098
چرا همیشه گفته میشود ...
سکوت نشانه ی رضایت است
چرا نمی گویند :نشانه ی دردیست عظیم ، که لب ها رابه هم دوخته است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی ناتوانی گفتار ،از بیان سنگینی رفتار افراد است...!!!
چرا نمی گویند : نشانه ی دلی شکسته است که نمیخواهد با باز شدن لب ها از همدیگر ،
صدای شکسته شدنش را نامحرمان متوجه شوند...!!
پس سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست✔ سکوت سر شار از ناگفتنیهاست✔!!!
ناشناس
   
شوخی 1269
این خارجی ها با ابداع کلمه lol به جای loud out laugh مثلا خواستن بگن ما خیلی مبتکریم ، اما قهرمانان ایران زمین با ابداع خخخخخخ به جای (خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی) نقشه دشمنان رو نقش بر آب کردند
ناشناس
   
عاشقانه ها 1699
با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش
سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی
وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی
صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی
عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت
دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی.....
شهریار
   
دل نوشته 2022
ما تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....
خوابيدن توى پشه بند ...
آب تنى توى حوض داشتيم .
كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ...
هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن مارو قيمت گذارى نميكرد.
حتی نوه خاله بابامون هم میرفتیم ميديديم
نه حالا كه خواهر برادر هم به زور همو ميبينن.
عيد واسمون شور و هيجان داشت.
عيدى ميگرفتيم...
كم يا زياد همين كه دلمون خوش ميشد كافى بود.
چقدر مسافرتهاى فاميلى ميرفتيم ...
حالا هركى هر جا ميره ميترسه كسى بفهمه!
اونقدر توى دنياى بچگیمون خوش بوديم كه معنى گرفتاريهاى پدر مادرامونو نميفهميديم.
چه ميدونستيم قسط چيه؟؟ بدهى؟ كرايه خونه؟ مدل ماشين چيه؟ ...
چيزايي كه الان دغدغه بچه ها شده.
چقدر شبا تو پارك با فاميل دور هم جمع ميشديم!!!
عصرا توى كوچه با بچه هاى محل آتيش ميسوزونديم.
گرگم به هوا،قايم موشك...
تبلت و ايكس باكس نبود ولى قدم به قدم اون بازيها يه عالم ديگه داشت كه بچه هاى الان نميفهمن!!
ناشناس
   
حکایت 2180
شاه عباس از وزیر خود پرسید:"امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟"وزیر گفت:"الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!"

شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم."
ناشناس
   
نکته 1924
هویّت‌ها در هوا معلّقند، بعضی از آنها را خودمان برگزیده‌ایم اما بقیه‌ را دیگران ساخته و پرداخته‌ و به ما نسبت داده‌اند، و همیشه باید گوش به زنگ باشیم تا از دسته‌ی اول در برابر دسته‌ی دوم دفاع کنیم.
دكتر زیگمُنت باومَن
دیگران
   
نکته 2674
پیرزنی دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خودحمل می کرد.یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدوزن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می برد. ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بودکه فقط می توانست نیمی ازوظیفه اش را انجام دهد.پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد وازطریق چشمه باپیرزن سخن گفت.پیرزن لبخندی زد وگفت"" هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند ونه در سمت کوزه,سالم؟""اگرتو اینگونه نبودی این زیبايی ها طروات بخش خانه من نبود. طی این دوسال این گلها را می چیدم وباآنها خانه ام راتزیین میکردم.…

هریک ازما شکستگی خاص خودرا داریم ولی همین خصوصیات است که زندگی مارا در کنار هم لذت بخش و دلپذیر میکند. "" باید درهر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی ""
ناشناس
   
نکته 3097
ﮐﺴﯽ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻧﺰﺩ ﮐﻔﺎﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﮐﻔﺎﺵ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻔﺶ ﺳﻪ ﮐﻮﮎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭﻫﺮ ﮐﻮﮎ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺳﯽ ﺗﻮﻣﺎﻥ . ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻫﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ ﻭ کفش را بگیرد
ﮐﻔﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﮐﻮﮎ ﺍﻭﻝ، ﮐﻮﮎ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﮐﻮﮎ ﺳﻮﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺑﺪ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﮐﻮﮎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﻋﻤﺮ ﮐﻔﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻔﺶ ﮐﻔﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻃﻠﺐ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﺰﺩ ...
ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﻔﻊ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﻭ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﯾﮏ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺧﻼﻑ ﻋﻘﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﺧﻼﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ . ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺍﮔﺮ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺒﯿﮏ ﺍﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﻮﮎ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﮐﻔﺎﺵﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺩﻝ ..
ناشناس
   
نکته 562
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
فریدون مشیری
   
نکته 2714
کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصافدارند،
احمق نیست، مناعت طبع دارد.

کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد،
احمق نیست، منظم و محترم است.

کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را به خانه اش راه می دهد و صمیمانه و دوستانه رفتار می
کند،
احمق نیست، متواضع و مهربان است.

کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،
احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،
احمق نیست. شریف است.

كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند،
احمق نيست. مودب و باشخصيت است...

"انسان بودن هزينه سنگيني دارد".........
ناشناس
   
نکته 1491
دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به آرزوهایت، پس شایسته ی آرزوهایت باش.
ناشناس
   
دل نوشته 879
ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﺎ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﻭ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﺎﻫﮕﻞ ﻫﺎ ﻋﻄﺮ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻫﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﺧﺎﮎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺍﯾﻞ ﻭ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﻮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ؟ ﮐﻮ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ؟ ﮐﻮ ﺁﻥ ﻧﯿﻤﮑﺖ؟
ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺑﺎﻍ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺭﺍ ﭼﺮﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ؟
ﺳﻄﺮ ﺳﻄﺮ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ " ﺁﺏ " ﺩﺍﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺁﺗﺶ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ
ﺭﯾﺰﻋﻠﯽ ! ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺟﺎﯼ ﺗﺮﮐﻪ ﺍﺵ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ، ﮐﻮ ﺧﻮﺩﺵ؟
ﺩﺭﺱ ﺳﺎﺭﺍ، ﺩﺭﺱ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﻧﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﮑﺎﺭ ﻭ ﭘﻨﯿﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺯﺍﻍ ﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﺴﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﭘﺲ ﭼﻪ ﮐﺲ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﻣﺸﻖ ﺷﺒﻢ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ؟
ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ، ﺛﻠﺚ ﺩﻭﻡ ﺩﻭﺳﺘﯽ
ﺛﻠﺚ ﺳﻮﻡ ﺩﺳﺘﺨﻂ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺷﺪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﭘﯿﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ !
ﺧﺶ ﺧﺶ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﭼﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ ! ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ ﻛﺠﺎﺳﺖ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2676
مینویسم یک غزل ، وزن و ردیفش چشــــــــــم تو
قافیه ، موضوع و احساس لطیفش چشــــــــــم تو
مینویسم از تصادف کردنت با قلب خود
مینویسم باعث نبض ضعیفش چــــــــــشم تو
مینویسم اعتراف از دل که خونم ریخته
حس شور انگیز اقدام کثیفش چشــــــــــم تو
مینویسم یک تفاهم نامه بین عقل و دل
نکته سنگین و حساس و ظریفش چشــــــــــم تو
مینویسم یک کتاب آسمانی بعد از این
وصف چشمان تو و نام شریفش چشــــــــــم تو.......
ناشناس
   
نکته 1292
دختر 4 ساله تو تاکسی بغل دستم نشسته بود و آلوچه میخورد . گفتم مگه نمیدونی آلوچه بده ، چرا میخوری؟
گفت پدر بزرگم 115 سال عمر کرد. با تعجب پرسیدم چون آلوچه میخورد؟
گفت نه چون سرش تو کار خودش بود.
چنان قانع شدم که الان سه روزه دیگه با کسی حرف نمیزنم!
ناشناس
   
نکته 3679
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی..

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
ناشناس
   
دل نوشته 1450
بیا به محل قدیمی‌ خودمان سری بزنیم
کودکیمان را بدزدیم
بسپریم به دست عمو زنجیر باف و با خیال راحت ببینیم توپ‌هایمان تا کجا هوا میرود
ناشناس
   
عاشقانه ها 2717
نگو هرگز خداحافظ
خداحافظ که میگویی
دلم از درد می میرد

تو دوری و نمی بینی
نفس هایی که میگیرد

خداحافظ که می گویی
پر از غم می شود جانم

تو با این واژه غمگین
نرنجانم نترسانم
نگو هرگز خداحافظ
خودت از من حفاظت کن
چرایش را نمی دانم
به اخلاق من عادت کن
کسی که با سلام تو
دلش آرام می گیرد
بدان با این خداحافظ
خودش از غصه می میرد....
ناشناس
   
عاشقانه ها 1546
از لب شکرین او بوسه به جان خریده‌ام
زان که حلاوتی بود جنس گران خریده را
گر به سر من آن پری از سر ناز بگذرد
بر سر راهش افکنم پیرهن دریده را
پرده ز رخ گشاده‌ای ، داد کرشمه داده‌ای
داغ دگر نهاده‌ای لالهٔ داغ دیده را
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را
چشم سیاه خود نگر هیچ ندیده‌ای اگر
مست کمین گشاده را، ترک کمان کشیده را
ناشناس
   
عاشقانه ها 3059
شاید
سالها بعد
در گذر از جاده ها
بی تفاوت .....
از کنار هم بگذریم
وتو
اهسته
زیر لب بگویی
چقدر........
آن غریبه
.
.
شبیه خاطراتم بود
ناشناس
   
نکته 1569
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟!
پاسخ داد :
امروز به اختیار من است تا چه بکارم...!!
اما فردا به جبر ، محصول آن را درو خواهم کرد...!!
ناشناس
   
گلایه 741
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﻭ ﭘﻠﻨﮓ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻫﺮﺍﺳﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﺏ ﺯﯾﺮ ﮐﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺻﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺍﻧﺎﯼ ﻻﻣﺬﻫﺐ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﺍﻫﺪ ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
. ﭘﯽ ﮔﻢ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺍﺻﻮﻟﻦ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ، ﺍﻣﺎ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﻩ، ﺍﺯ ﺳﺴﺘﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪﻫﺎﯼ ﺿﻤﻨﯽ ﻇﺎﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﻈﻠﻮﻡ، ﺍﺯ ﯾﮏ ﺁﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﻭ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻭ ﺗﺎﺝ ﻭ ﻣﺴﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ،
ﺍﮔﺮ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﺪﺍﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻣﺮﯾﺪ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
.
ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺍﻣﺎ
ﺯ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ناشناس
   
ضرب المثل 1954
ابوعلی سینا در سفر بود .
در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.
خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را می شکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است ...؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد ...!
قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟
چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند .
که لگد میزند و پای خرت را می شکند ...
قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!
ابوعلی سینا جوابی داد ؛
که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:
" جواب ابلهان خاموشی ست .
ناشناس
   
تلنگر 136
از روزی می ترسم که تکنولوژی از تعاملات ما انسانها سبقت بگیرد
دنیا نسلی از ابلهان خواهد داشت
آلبرت انیشتین
   
عاشقانه ها 2588
نمی رنجم اگر کاخِ مرا ویرانه می خواهد
که راه عشق ، آری ، طاقتی مردانه می خواهد !

کمی هم لطف باید گاه گاهی مردِ عاشق را
پرنده در قفس هم باشد ، آب و دانه می خواهد

چه حُسنِ اتفاقی ، اشتراک ما پریشانی ست
که هم مویِ تو هم بغضِ من ، آری ، شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلّی دادن این فاجعه ، میخانه می خواهد

اگر مقصود تو عشق است ، پس آرام باش ای دل
چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد ؟!
ناشناس
   
نکته 1060
بخشنده بودن قبل از آنکه توانمندی مالی بخواهد قلبی بزرگ می خواهد!!!
ناشناس
   
تلنگر 3126
به کعبه گفتم :
تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟
ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم !!
ناشناس
   
لطیفه 1873
اصفهانیه زنگ میزنه رادیو، میگه:آقا رادیوس؟
میگن:بله بفرمایید.
میگه:صدام دارد پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:تو نونوایی هم پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:محسن،بابا،
نون نسون
نند از روضه غذا آورد
ناشناس
   
نکته 1860
اگر از انسان آرزو و خواب گرفته شود، بیچاره ترین موجود روی زمین است.
امانوئل کانت
   
تلنگر 956
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
نکته 559
چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.
ناشناس
   
نکته 951
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻔﮑﺮﺵ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ ،
ﺩﺷﻤﻨﺖ ﻧﯿﺴﺖ ؛
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮ ،
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ...
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﯿﻢ ،
ﺭﻭﺍﺑﻂﻣﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ـ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ .
ناشناس
   
نکته 3165
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت:
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
ناشناس
   
گلایه 488
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪِ ﻓﻘﯿﺮﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﻩ " ،
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻣﺸﺮﻭﻉ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﯿﻮﻩ ﯼ ﻋﺸﻖ
ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻣﻨﺤﺮﻑ "
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﻋﺎﺷﻖ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﺮﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ " ﺑﺎﻧﺪ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺟﻠﺴﻪ "
ﺍﮔﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ "ﺳﺮﻗﺖ " ،
ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ، ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺍﺧﺘﻼﺱ "
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ؟؟؟؟
- ﺟﺎﻥ ﯾﻮﺟــِﻞ
دیگران
   
تلنگر 7168
شازده كوچولو پرسید:
با غم از دست دادنش چطور كنار بیام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بودیش
بعد غمگین شو...!!!

بخش عمده ى زندگى ما در تَوَهم میگذره
توَهم مالکیت ....
دیگران
   
نکته 1604
دست کم روزی یک مرتبه به خودتان اجازه بدهید تا آزادانه بیاندیشید و برای خودتان رویا پردازی کنید...
آلبرت انیشتین
   
عاشقانه ها 1519
تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفت
دلِ زارم قفسی شد که به غم خانه گرفت
تو که رفتی شب وروزم به همین خانه گذشت
مهِ شـــــــب پیش رخــم غیرت مردانه گرفت
تو که رفتی همه مردم به دلم زخم زدند
زنفیـــــرم دل هر دشمن و بیگانه گرفت
تو که بودی توبه کردم که به مِی لب نزنم
تو که رفتی هوســـم باز به میخانه گرفت
تو که دیدی به برت شمع شدم تا بپری
تو تنت پیله صفـــت جرات پروانه گرفت
تو که دیدی به هوا پر زدن از شوق تو بود
چه کنم مرغ دل از خال لبت دانه گرفت
ناشناس
   
نکته 3163
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
ناشناس
   
دل نوشته 2986
ﺁﻩ ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺗﻨﮓ ﺁﻣﺪ ﺩﻭﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ
ناشناس
   
نکته 1850
آنکه می تواند، انجام می دهد، آنکه نمی تواند انتقاد می کند.
جرج برنارد شاو
   
نکته 1357
خوشبختي و خرد با هم يك تفاوت دارند :
كسي كه فكر می‌كند خوشحال ترين آدم است واقعاً هست ؛
اما كسي كه فكر می‌كند خردمندترين آدم است معمولاً ابله ترين است .
فرانسیس بیکن
   
حکایت 1951
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...
سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
ناشناس
   
شوخی 3730
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
ناشناس
   
نکته 1584
تنهایی در جوانی غم‌انگیز است، ولی وقتی فرد بالغ تر می‌شود لذت‌بخش میشود.
آلبرت انیشتین
   
گلایه 1675
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ ...
ناشناس
   
شوخی 3612
روزی فرمانروائی درکنار استخر کاخش ایستاده بود و براردک ها ومرغابیان نگاه میکرد انها ازاب بیرون امده بودند ودرحال استراحت بروی یک پای خود ایستاده بودند ملانصرالدین حضور داشت فرمانروا گفت ملا اردک ها چنتا پا دارند ملا گفت قربان یک پا ملاحظه میفرمائید فرمانرا گفت چرا یاوه میسرائی انها دوپا دارند ملا گفت خیر قربان ملاحظه میفرمائید یک پا دارند فرمانروا دستورداد یکی از خدمه با چوب برانها کیش دهد مرغابی ها پای دیگر را از زیر بال بیرون کشیدند ودوان دوان دراب پریدند فرمانروا گفت دیدی ملا انها دوتا پادارند ؟؟؟؟
ملا نطرالدین گفت قربان این چوب را با این غول بیابونی بدنبال منهم روانه میکردی بجای دوپا
چهار پا درمیاوردم انها چون اردک بودند دوپا دراوردند
ناشناس
   
نکته 192
مردم هر روز زندگی میکنن که یه روز بمیرن
ولی ما هر روز میمیریم که یه روز زندگی کنیم
ناشناس
   
دل نوشته 611
ساز خود را کوک کن امشب پریشان خاطرم.......
زخمه بر جانم بزن تا پای جان هم حاضرم.......
نغمه غمناک تارت شور و حال دیگری است.......
فکر غم را هم نکن! در این موارد ماهرم!.......
باطنم دریای توفانی است با امواج بغض.......
گول چشمم را نخور بگذر تو هم از ظاهرم......
امشب از دیوانگی رنگ جنون دارد دلم.......
بین مجنون های عالم , گونه ای بس نادرم!
با همین ساز و همین ابیات جادو می کنم......
هرکه نشناسد مرا گوید که شاید ساحرم!
با زبان تارت اکنون صحبتی با من بکن.....
پاسخت را شعر می گویم کنارت شاعرم!
کارمان اخر به مستی می رسد از سوز عشق...
گرچه از خود بی خودم امشب پریشان خاطرم!!!!
ناشناس
   
دل نوشته 376
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
شوخی 675
باید رفت
گاه از قلب کسی
گاه جفت پا تو صورت کسی...
ناشناس
   
دل نوشته 1803
چه هوایی ،
چه طلوعی ،
جانم ....
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .....
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم...
ناشناس
   
نکته 2816
الماس در زیر پای توست؛
یک کشاورز آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معدن الماسی کشف شده است و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر، هیجان زده شده بود. تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.
بنابراین زن و فرزندانش را به دوستش سپرد، مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او مدت 10 سال آفریقا را زیر پا گذاشت و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و نا امیدی، خود را در دریا غرق کرد.
اما مزارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط آن مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ، گفت: که آن سنگ الماسی است که نمیتوان قیمتی بر آن نهاد.
مرد مزارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود، رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه اش پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد مزارع پیشین بدون آن که زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس، تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی میکرد!
« اگر به دنبال الماس و زیبایی هستی ، اول به درون خودت نگاه کن »
ناشناس
   
تلنگر 624
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ.. برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ
مولانا
   
ضرب المثل 1563
جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هرکس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از
۱-مزور
۲-فرودینه
۳-اشک
۴-ازرق
۵-بصره
۶-بغداد
۷-جور.
هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد. بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.
در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور، شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید...
ناشناس
   
شوخی 1132
خداحافظی به سبک ایرانی:
1-بعد مهمانی از روی مبل بلند میشن
میگن خوب زحمت دادیم خداحافظ
2-دو قدم جلو تر خداحافظ
3-جلو در خداحافظ
4-داخل حیاط با صدای بلند
منزل ما هم تشریف بیارین ،خداحافظ
5-جلو در حیاط (ساعت 1 نصف شب)
بریم دیر وقته خداحافظ
6-جلو در ماشین خداحافظ
7-داخل ماشین خداحافظ
8-ماشین در حال حرکت بووووووق بوووق یعنی خداحافظ
فردا صبح هم مادر خانواده زنگ میزنه به زن میزبان میگه
اوا خدا مرگم بده دیشب نفهمیدم ازهمه خداحافظی کردم؟
از طرف من از همه خداحافظی کن!!
ناشناس
   
نکته 1000
یکی از کانالها
یه برنامه مستند حیات وحش رو
پخش میکرد.

نشون میداد یه گروه محقق
یه سری لاشه مرغ رو
داخل یه توری گذاشته بودن
و چند گودال به فاصله های
۱۰-۲۰ متر از هم
حفر کرده بودن.
بعد از مدتی یه روباه اومد
و کمی بو کشید
و یه مقدار این لاشه مرغا رو
جابجا کرد و رفت؛
کارشناس تیم رو به دوربین کرد
و گفت این الان میره
و بقیه گله و دوستاش رو میاره؛
و با استفاده از یه ربات
جرثقیل توری رو جابجا کردن
و آوردن تو گودال دوم
و استتارش کردن
و با یه مایعی که اسپری کردند،
اثر بو رو از مسیر،
از بین بردند.

* تقریبا نیم ساعت بعد
روباه و ۷-۸ تا روباه دیگه
اومدن سر گودال اول
و هرچی گشتند
مرغها رو پیدا نکردن
هر چی زمین رو
بو کردن فایده نداشت
و اون ۷-۸ تا رفتن
و این روباه اولی دوباره
شروع به گشتن کرد.

جالبیش اینجا بود که هی با سرعت میگشت
و بعد سرشو بالا میاورد
و به دوستاش که
داشتن دور میشدن
نگاه میکرد و دوباره بو میکشید.

اینها با استفاده از سیم
کمی روی گودال دوم رو
باز کردن تا حدی که
روباه مرغا رو ديد.

این دفعه خیلی جالب بود،
روباه یکی از مرغا رو
بادندون گرفت و با خودش برد.

* این تیم کارشناس اومدن
و دوباره همون کار رو
تکرار کردن
و توری رو به گودال سوم بردند

روباهها وقتی رسیدن
هرچی گودالها رو گشتن
و هر چی زمین رو
بو کشیدن چیزی نبود
و دوباره رفتند.

دوربين روباه اول رو
نشون داد که
این بار دیگه جست و جو نکرد
و رفت داخل گودال دوم
دراز کشید
و به حالت خوابیده موند ،
یه چند دقیقه صبر کردند
و دیدند خبری نیست
نزدیکش رفتند
و چک کردن دیدن کاملا مرده .

جالب این بود که لاشه روباه را
به مرکز دامپزشکی بردن
و کلی آزمایش کردن
دیدن دقیقا عکسها
و آزمایشات نشون میده
این حیوون براثر
یک شوک عصبی سکته کرده
و مرده.

و….
* روباه که نماد مکر
و حیله گری در حیوانات هست
وقتی احساس میکنه
صداقتش بین دوستاش
از بین رفته
سکته میزنه و میمیره.
از خجالت میمیره.
ناشناس
   
تلنگر 7137
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
ناشناس
   
پند و اندرز 153
زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش
زیاد که خوب باشی دل آدمها را میزنی
آدمها این روزها عجیب به خوبی و به شیرینی آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ....
زیادی می شوی
ناشناس
   
نکته 1340
شاید قلبی گشوده بزرگترین هدیه ای باشد که می توانیم به دیگران ببخشیم.
رابین ویلر
دیگران
   
شوخی 1550
خیلی وقته عاشق نشدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فک کنم خر درونم مرده
ناشناس
   
عاشقانه ها 2094
شاید تقدیر چنین باشد...
من مست تر از هر شب....
در پای تو افتاده و دیوانه بمیرم
هستم به تمنای تو، با این تن تبدار بمیرم
ای دلبر جان، عاشق بیمار توام من
در عشق تو غرقم، چه بمانم چه بمیرم
ناشناس
   
دانستنیها 2739
مستر جيکاک (معروف به سيد جيکاک) جاسوس انگليسي مأمور ويليام دارسي، سالها در مسجدسليمان زندگي کرد. وي در آغاز به عنوان چوپاني کر و لال به مدت هفت سال در ايل بختياري به آموختن فرهنگ و زبان بختياري مي‌پردازد و پس از فراگيري آن، به عنوان يک بختياري در منطقه نفت‌خيز مسجدسليمان سکني مي‌گزيند در طول حضور خود در آن منطقه با فنون شعبده‌بازي و حربه‌هاي ديگر، توجه مردم محلي را به خود معطوف مي‌دارد و خود را به عنوان يک روحاني شيعه ، جا مي‌زند. جيکاک براي اين کار ابتدا به فراگيري فقه مي پردازد و به درجهء اجتهاد رسيده و در مساجد، بعنوان پيش نماز حضور مي يابد او گيوه هايش را با يک اشاره عصا جفت مي کرد و شايع کرده بود که اين از معجزات اوست. در کتاب خاطراتش، توضيح مي دهد که آهنرباهايي در گيوه هايم قرار داده بودم، که با اشاره عصا، گيوه ها جفت مي شدند اين جاسوس انگليسي، روزي به مسجد مي آيد و مي گويد: من حضرت علي (ع) را درخواب ديدم و او دستش را بر شانه ام نهاد و به من فرمود: "به مردم بگو از اين ماده سياه و نجس (نفت) دوري کنند." و براي اثبات ادعايش پيراهن و عبايش را کنار مي زند و اثر سفيدي دستي روي شانه اش را نشان مي دهد و مي گويد اين مدرکي بر حقانيت من او درکتابش تشريح مي کند که روزي تکه اي کاغذ را بشکل دست بريدم و روي شانه ام قرار دادم و آنقدر زير آفتاب داغ جنوب ماندم تا خوب اطراف ان کاغذ تيره شود و اثر دست بر شانه ام نقش ببندد همچنين، در منظره‌اي با يک آخوند شيعه، مدعي آتش گرفتن ريش دروغگو مي‌شود و با استفاده از ريش مصنوعي از نخ نسوز، حقانيت خود را ثابت مي‌کندجيکاک در اواخر دهه ۱۳۲۰ خورشيدي، فرقه‌اي را در منطقهٔ بختياري، بويراحمد و خوزستان ايجاد مي‌کند که طلوعيان يا سروشيان ناميده مي‌شده‌اند و به توقيت قريب‌الوقوع ظهور مهدي معتقد بوده‌اند اين هم معروف ترين شعر او ” شما که عشق علي مين دلتونه؛ نفت ملي، سي چنتونه؟ “
۱- تاريخ سياسي اجتماعي ايل بختياري؛ اثر راف گارثويت، ترجمه: مهراب اميري.
دیگران
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com