شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 792
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه …
کسی رو پیدا کن که پایه ت باشه !
ناشناس
   
نکته 1653
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار بسیارصدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش اسف بار دید از کار خود پشیمان شد و خواست این عمل زشت را جبران کند...سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید، تا بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.»
آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور،
آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت، انداختن آن پرها بسیار کار ساده ای بود ،ولی باید بدانی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست ،همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد، ولی جبران کامل آن غیر ممکن است...
ناشناس
   
دل نوشته 1522
شب هجران نمی دانم ز پی دارد سحر یا نه ؟
وگر دارد سحر ، آهِ سحر دارد اثر یا نه ؟
به روز بد مرا زآغاز کار افکند ، عشق ، اما
نمی دانم که خواهد داشت روزی زین بتر یا نه ؟
اگر بی تابی خود در فراق آن سفر کرده
نویسم سویش ، آیا خواهد آمد از سفر یا نه ؟
وگر دانم نخواهد آمدن ، چون نامه بنویسم
ندانم راه خواهد برد مرغ نامه بر یا نه ؟
وگر از سوز دل انشا کنم مکتوب ، حیرانم
که خواهد سوخت مرغ نامه بر را بال و پر یا نه ؟
وگر قاصد برد مکتوبی از من سوی او پنهان
ز مضمونش دهد یارب رقیبان را خبر یا نه ؟
وگر خواند نهان از دشمنان غمنامه ام ، آیا
دهد رخصت که بوسم درگهش بار دگر یا نه ؟
وگر افتد گذارم برسر کویش ، در این فکرم
که دربانان برویم باز می بندند در یا نه ؟
وگر دربان دهد راهم ، ز بیم غیر آنجا هم
نمی دانم توان گردیدنش بر گرد سر یا نه ؟
وگر گِرد سرش گردم ز یاری و سپارم جان
ندانم افتدش بر نعشم از رحمت نظر یا نه ؟
وگر ( آذر ) سپارد جان به خاک کوی او ، یاران
ندانم افتدش بر تربتم گاهی گذر یا نه ؟
آذر بیگدلی
دیگران
   
دل نوشته 2045
همیشه زرد نمی مانم
همیشه سرخ نمی مانی....
اما آسمانِ میانِ ما ، تا چشم کار می کند ، آبی ست !
ناشناس
   
نکته 2788
هر وقت قانع شدی که کامل شدی سقوط تو آغاز شده
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
اشعار 4038
رفتی

نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
نکته 1233
مخلوقات عجیبی هستیم !
برای گناه خودمون وکیل و برای گناه بقیه قاضی
ناشناس
   
تلنگر 241
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت...
ناشناس
   
نکته 339
ﺑﺎ ﺯﻧﺖ ﺷﻮﺧﯽ ﮐﻦ…
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ …
ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺑﭽﺶ…
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﭙﺨﺘﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ…

ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻇﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ
ﺑﺸﻮﺭﯼ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ!…
.
ﺁﺧﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﺎﻧﻪﺀ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯﺕ ﺁﻣﺪﻩ!…
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
ﺍﺟﺎﻕ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﻮﺭ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ !
ناشناس
   
اشعار 3994
گویند در بهشت برین ،خلد جاودان
حوران سیم بر ، برقصند صف به صف

دامن کشان و موی پریشان و سینه چاک
دلها برند این لولی وشان ز کف

بر گرد زاهدان مقرب ، حلقه میزنند
فریاد می کشند همه ، مستانه از شعف

ساقی شراب سرخ بر مومنان دهد
تا مینگرددشان یک دمی تلف

در حیرتم از این قصه در کار کردگار
کز خرابات کردن جنت، چیستش هدف؟

رندی چرا نکوست اندر آخرت؟
آنجا هماره گوهر و اینجا بوَد خَذَف

در این جهان ، جام و صنم حرام !!
آنجا حلال و فراوان تر از عَلَف

دورم ز کفر ولی شک نموده ام
زین قصه ها که روایت شد از سَلَف

آخر به عدل مگر اقتضاء کند
در زندگی شرافت و در موت بی شرف؟!؟

شاید هم آن مفسر جاهل خطا نمود
تخمینِ ثقل دُر زده ، از هیئت صدف

گو در کار این سرای عاجز بمانده ای..
این سوی مانده را چه به تفسیر آن طرف

نیک است به جهد رها گردی از غرور
لولا انکَشَف ، قالوا اناُ انصرَف
آرمان ایزدی
   
نکته 540
اگر توقعی نداشته باشید ، همیشه با چیزی سورپرایز خواهید شد.
ناشناس
   
دل نوشته 2080
کنار سرباز هنگ مرزی و سیگاری
تندیس ارثیه های سنگ و بیگاری
دوشیزه های چشم چپ قصه می میرند
در زیر چرخهای بلند حضرت گاری!

چقدر دیگ برای آب پز کردن یهودیها
چقدر باخ در صلیب شکسته ی نازیها
به چکمه های مسیح من واکس میزنم
رنگ سیاه و سرد به یال شب درازیها
..
...
برای نعش خیابانهای بو کرده ی وطن
آکاردیون بنواز ای همیشه در تب فقر
به فکر دزدهای کتاب مقدس باش
جهنم است و زاغهای بدمزه و زجر.

اگر که نسخه ی میرزا فلان امان بدهد
من از دهان الکلی ام کعبه میسازم
زبان الکنم از ذکر یا خدا خالی ست
منم که طعمه ی شیطان شدم و می بازم
..
..
..
مدادهای رنگی ام از کودکی گم شد
میان مشق به بن بست اعتنا کردن
به همجواری دردناک عشق دل بستم
برای بوسه که مار شد در پس گردن
...
..
شعر:سجاد نورعلی
ناشناس
   
اشعار 3978
دست بردار ای دل از ماهی که میخواهی و نیست
از فسون قسمت اگاهی که میخواهی و نیست

چند باید استخوان در آتش از وِی سوختن
تا کشی فریاد در چاهی که میخواهی و نیست

چند ریزد بغض سرکش هر قدم از چشم عشق
تا شود پیدا تورا راهی که میخواهی و نیست

مانده ای تنها تو ای حالِ ملال انگیز من
پای لَنگت نیست همراهی که میخواهی و نیست

موج دریای غمت آمد ، به فکر غرق باش
نا امید از ذرهٌ کاهی که میخواهی و نیست

عشق هر گز برنمیخیزد که گیرد دست را
آه از این قصه واهی ، که میخواهی و نیست

ای که میگفتی حضورش مایهٌ آرامش است
درد میگردد کسی گاهی ، که میخواهی و نیست
آرمان ایزدی
   
نکته 3683
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند ، یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سؤال : چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟
جواب : پنج عدد!
چرا؟
چون تصمیم گرفتن، انجام دادن نیست.
تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
هرگاه کسی طرحی را ارائه کند، می بینید که ده نفری قبل از او به این طرح فکر کرده اند، اما فقط به آن فکر کرده اند.
ناشناس
   
دل نوشته 478
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
ناشناس
   
آرزوها 3002
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباش
ابوالقاسم حالت
   
حکایت 3677
ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏»

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ…

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .
ناشناس
   
گلایه 995
دلتنگم...
نه از برای کسی...
ازبی کسی...
خسته ام...
نه از تکاپو...
از در به دری...
نه دوستی...
نه یاری...
نه خاطره شیرینی...
تنهایم...
تنها تراز ان سنگ کنار جاده...
اما مشتاقم...
مشتاق دیدار کسی که گاهی صادقانه یادم میکند...
ناشناس
   
نکته 1131
چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن. از خانه بیرون رفتم.
داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت، "مامان، من اینجام."
معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.
وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم به هر زحمتی که هست رد بشوم، جا خورد.
چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم، "هی رفیق، اسمت چیه؟" تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد، "اسم من دِنی است و با مادرم خرید می کنم."
گفتم، "عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دِنی بود؛ ولی اسم من استیوه."
پرسید، "استیو، مثل استیوجابز؟"
گفتم، "آره؛ چند سالته، دِنی؟"
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید، "مامان، من چند سالمه؟"
مادرش گفت، "پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن."
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجّه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت.
مادر دنی آشکارا متحیّر بود و از من تشکر کرد که کمی صرف وقت کرده با پسرش حرف زده بودم.
به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند.
به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که خداوند الهام کرده باشد!!!
به او گفتم که در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ امّا، "رُزهای آبی" خیلی نادرند و باید به علّت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند.
میدانید، دِنی رُز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس ننماید،در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت، "شما کیستید؟"
بدون آن که فکر کنم گفتم، "اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ اما شکی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم."
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت، "خدا شما را در پناه خویش گیرد!" که سبب شد اشک من هم در آید.
*******
آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رُز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟
اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که به فضل الهی، این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید.
آن رُز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد.
همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش ارزش داشته باشد.
ساده زندگی کنید؛ عمیقاً توجّه نمایید، با محبّت سخن بگویید، بقیه اش را به خدا واگذارید...
....گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.
شاتوبریان
   
حکایت 1995
« من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد،وپانزده سال از خودم بزرگتر بود،اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یادبگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود، ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد،منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم! پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...اما پشت دیوار حال وروز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعداز این کلاس تمام میشه واسه همین دست بکار شدم ویه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم ونت هارو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد وشروع کرد به نواختن دریاچه قو،شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن وپیرزن جیغ میکشید روح چایکوفسکی هم توی گور لرزیدتنها کسی که لذت میبرد من بودم پیرزن چون هوش وحواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در وممنون عزیزم های هرروز.وصدای بد پیانو. تااینکه یه روز پیرزن مرد فکرکنم دق کرد،بعداز اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهرکنسرت تکنوازی پیانو گذاشته یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش.اما دیگه لاغر نبود،عینکی هم نبود، تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها. از جاش بلندشد وتعظیم کرد واسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...اسمش شده بود....« وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود
ناشناس
   
حکایت 1526
نحوه برخورد با مشکلات
درخت مشکلات
نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد.آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.
موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند،قبل از ورود،نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد.بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.
چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،برای فرزندانش قصه گفت،و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آن جا می توانستند درخت را ببینند.دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیر،و دلیل این رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت:«آه،این درخت مشکلات من است.موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید،اما این مشکلات،مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد.وقتی به خانه می رسم،مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم.روز بعد،وقتی می خواهم سر کار بروم،دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم.جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم،خیلی از مشکلات،دیگر آن جا نیستند،و بقیه هم خیلی سبک شده اند.
ناشناس
   
نکته 1730
خوشبختي، لذت مشتركي است كه حاصل ياري بدون چشم داشت به ديگران است.
هلن کلر
   
نکته 2867
جنبه (ظرفیت )داشتن خیلی مهم است !!!!!
هیچ وقت با کسی بیشتر ازجنبه اش رفاقت نکن ،درد دل نکن، شوخی نکن
حرمت ها شکسته میشود.
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن ، محبت نکن ، لطف نکن
تبدیل به وظیفه میشود.
هیچ وقت از کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نخواه ،کمک نگیر ،انتظار نداشته باش
تبدیل به منت میشود.
ناشناس
   
نکته 1683
عبادت بى صداقت حقه بازيست!

اساس مسجدش بتخانه سازيست،

چرا انسان نمي خواهد بداند،

وضوي بى صداقت، آب بازيست.
ناشناس
   
دل نوشته 2460
معلم گفت الف گفتم او معلم گفت ب گفتم با او معلم گفت پ گفتم پیش او معلم گفت ج خواستم بگویم جدایی گفت نگو
ناشناس
   
شوخی 2926
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ، ﺑﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻟﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ
ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺳﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺳﯽ ﺩﯼ ﻭ ﻧﻮﺍﺭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺮﯼ ﻭ ﺣﻮﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﭘﯿﮋﺍﻣﻪ ﭘﺎ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ، ﺗﺎﺭ ﻭ ﺗﻨﺒﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺭﻭﯼ ﭼﻤﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﭘﺸﺘﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﮔﺮ ﺣﻮﺭﯼِ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﯾﺪﯾﺪ
ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ !
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﻗﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﺪ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ
ﯾﮏ ﺣﻮﺭﯼ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ !
ناشناس
   
نکته 2177
مشروب بیشتر از تازیانه آسیب می زند.تازیانه جایش خوب می شود آثار میگساری در جسم و روح باقی است.
دوم آنکه خود فرد انتخاب کرده تازیانه بخورد چون می داند مشروب بخورد تازیانه هم کنار آنست.
ناصر تاجیک
دیگران
   
توکل 1238
خدا به انسان می گوید :
من خانه هستم .. ، در بزن .
با هم چای میخوریم و گپ میزنیم
تو سبُک میشوی ..و ..
و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم
و کاری میکنم تا دلت گرم شود .
لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی
می توانی همانطور که در حال چاي خوردن هستی با من حرف بزنی
یا .. همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی
منهم از موزیک خوشم می آید
خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند ،
به بعضی از آنها الهام کردم چگونه ساز های متفاوت بسازند
و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند ،
با رقص هم مخالف نیستم .
ببین پروانه ها چگونه می رقصند .
گُل در حال رقص است .
ابرها درحال رقصند.
به کودکان نگاه کن ، پاک و معصومند و مدام درحال رقصند.
گاهی خدا می گوید : مزاحم نیستی
در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ...
ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﭘﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ،
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ،
ﻣﻦ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﺵ ...
آلبر کامو
   
دانستنیها 318
خواص کدو، کالری کدو

از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.

خواص کدو
• کدو سبز سرشار از ریزمغذی هایی مانند ویتامین C، ویتامین A، ویتامین B1 و B6، ویتامین K، منیزیم، پتاسیم، مس، منگنز، فیبر، فولات ، روی، کلسیم، آهن، نیاسین، تریپتوفان، فسفر و ریبوفلاوین است.
• مقادیر بالای ویتامین C به تقویت سیستم ایمنی بدن مک می کند.
• مس موجود در کدو سبز به کاهش علایم دردناک آرتریت روماتوئید کمک می کند.
• کدو سبز در کاهش خطر حمله ی قلبی و سکته ی مغزی با کاهش فشار خون بالا، کمک کننده است.
• كدو برای تنظيم قند خون و افزايش ترشح انسولين در بدن بسیار مفید است، به همين دليل به افراد مبتلا به ديابت يا كسانی كه قند خون پايين دارند، توصيه می شود از انواع كدو به طور منظم استفاده كنند.
• کدو حاوی مقادیر بسیارخوبی از ویتامین A و E است که با اسیدهای چرب امگا 3 ترکیب شده و جذب آنتی اکسیدن های محلول در چربی را تقویت می کند و درنتیجه به بازسازی مؤثر سلول های مغزی کمک می کند.
• کدو سبز با جلوگیری از اکسیداسیون کلسترول که یکی از دلایل اصلی تجمع کلسترول در دیواره ی رگ های خونی می باشد در کاهش فشار خون موثر است.
• از آنجایی که بیش از 95 درصد کدو سبز از آب تشکیل شده است یکی از بهترین غذاها برای افرادی است که در رژیم بسر می برند.
• کدو به علت مقادیر بالای فیبر به دفع سموم سرطان زا از سلول های روده کمک می کند و فولات، ويتامين C و بتاكاروتن موجود در آن از اين سلول ها در برابر مواد شيميايی سرطان زا محافظت می كند.

میزان کالری و ارزش غذایی در هر 100 گرم کدو
کالری: 17
کالری حاصل از چربی: 3
چربی کل: 0.3 گرم
چربی اشباع شده : کمتر از 0.1 گرم
کلسترول : 0
سدیم : 8 میلی گرم
کربوهیدرات کل: 3.5 گرم
فیبر : 1 گرم
شکر: 2.5 گرم
پروتئین: 1.2 گرم
کلسیم: 16 میلی گرم
پتاسیم: 261 میلی گرم
ناشناس
   
نکته 1225
طلب کردم ز دانایی یکی پند
مرا فرمود با نادان مپیوند
سعدی
   
عاشقانه ها 2941
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود زعیب معشوق آگاه
ناشناس
   
نکته 2069
بزرگترین خیانتی که انسان می تواند به خودش بکند، ترس از افکار دیگران در مورد خویش است!

"ژان پل سارتر"
ژان پل سارتر
   
آرزوها 1801
ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺑﻨﺪ ﻣﺎ، ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻗﺺ ﮔﯿﺮﺩ ﺭﻭﯼ ﭼﺘﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﺭﺍ
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻮﺡ ﺩﺭ ﺻﺒﺤﯽ ﺷﮕﻔﺖ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻧﺎﮐﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﭼﺘﺮﻫﺎﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ -ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ- ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ...
ناشناس
   
آرزوها 3196
‌كاش ميدونستيم رسيدن مهم نيست موندن مهمه
كاش ميدونستيم ارامش مقصد نيست ، يك راهه
كاش درك ميكرديم ادمها نيستن كه ناراحتمون ميكنن ، انتظارات ماست كه كارا رو خراب ميكنه
كاش ياد ميگرفتيم به جاى حال ادما رو گرفتن ، حال خوب بديم
كاش يكي بهمون ميگفت اخم نكن انقد جدي نباش وقتي مردي به اندازه كافي جدى ميشي
كاش متوجه بوديم زندگي داره ميره و نميتونيم بگيم وايسا من ميخوام پياده شم
كاش بفهميم كه چقدر حرف زدن با خدا خوبه اما گاهي به ذهنمون يه خاموشى بديم تا موسيقيه بى كلام خدا رو بشنويم
حالا هم دير نشده
با عشق درخت زندگي رو ابيارى ميكنيم تا به جاى تمام اين حسرت ها ، شور و هيجان سبز بشه .
ناشناس
   
گلایه 2390
تو حق نداری
عاشقِ کسی بمانی که سالهاست رفته
تومالِ کسی نیستی که نیست
توحق نداری
اسمِ دردهای مزمنت راعشق بگذاری
می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما
محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه!
دست بردار
از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق
فرصتِ عشق رااز تو می‌گیرد,
آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد
آدمِ تو نیست
آدم نیست و
توسال هاست
حوای بی آدمی ...
حواست نیست
ناشناس
   
دل نوشته 1984
ﻣﻦ ﭘُﺮﻡ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﭼﮕﻮﻧﻪ،ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﺪ ﺯﺍﻏﮑﯽ
ﻗﺼﻪ ﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺷﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻫُﻤﺎ
ﻻﮎ ﭘﺸﺖ ﻭﺗﮑﻪ ﭼﻮﺏ ﻭﻓﮑﺮﻫﺎﯼ ﺍُﺭﺩﮐﯽ
ﻗﺼﻪ ﯼ ﮔﺎﻭ ﺣﺴﻦ ، ﺩﺍﺭﺍ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ
ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ، ﮐﺘﺎﺏ ﺧﯿﺲ ﮐُﺒﺮﺍ ﻃِﻔﻠﮑﯽ
ﺗﯿﻠﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭﺣﯿﺎﻁ ﻭﮐﻮﭼﻪ ﻭﻓﺮﺵِ ﺍﺗﺎﻕ
ﺑﺮﺳﺮﮐﺒﺮﯾﺖ ﻭ ﺳﮑﻪ، ﯾﺎﮐﻪ ﺩﺭﺏ ﺗَﺸﺘﮑﯽ
ﭼﺎﯼ ﻭﺍﻟﻔﺠﺮ ﻭ ،ﺳﻤﺎﻭﺭﻧﻔﺘﯽ ﮐﻨﺞِ ﺍﺗﺎﻕ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺑﯽ ﻧﻠﺒﮑﯽ
ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﻢ ، ﺛﺮﻭﺕ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﻡ
ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﻧﺪﮎ، ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻗُﻠﮑﯽ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﮎ ﻃﻼ ﺑﺎ ﻣﺨﻤﻞ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ
ﺩﺭ ﺩﻫﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﯽ ﮔﺸﺘﻪ،ﺑﭽﻪ ﻟَﮑﻠَﮑﯽ
ﺣﺎﺝ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻋَﺴﻞ ،ﻧِﻞ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻕ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﯾﺎﺩ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻭﺷﯿﻦ ﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻓﮑﯽ
ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﺍﻣﺎ ﺗﻠﺦ ﻣﺎ
ﭘﺮ ﺯ ﺁﮊﯾﺮ ﺧﻄﺮ ، ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺷﮑﯽ
ﺗﺎ ﮐﺠﺎﻫﺎ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺮﺍ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﻮﺑﻢ ﺩﺯﺩﮐﯽ
ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻣﻦ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺑﯿﺎﺩ ﻭﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ناشناس
   
نکته 2872

👂برای کاهش عصبانیت خود از چه راهکارهایی استفاده کنیم؟ 👇👇👇
👌1-حواس خود را به چیز دیگر معطوف کنید.
یکی از بهترین راه ها برای کاهش خشم اشتغال به برخی فعالیت ها ی جذاب است. برخی از افراد کارهای ورزشی انجام می دهند ، برخی دیگر مطالعه می کنند یا تلویزیون تماشا می کنند و برخی به سرگرمی های مورد علاقه ی خود می پردازند.
👌👌2- شوخی و مزاح کنید.
شوخی طریقی است برای بازسازی موقعیتی برای یافتن ناهمخوانی یا امر محال در آن.
شوخی کردن خشم را کاهش می دهد ، زیرا شوخی با خشم مغایرت دارد. یاد گرفتن اینکه به واکنش های مان بخندیم نه تنها به ما کمک می کند که خشم خود را کاهش دهیم. بلکه به ما کمک می کند با دیگران ارتباط بر قرار کنیم و نشان دهیم که نسبت به نامناسب بودن واکنش های مان آگاهیم.
ناشناس
   
پند و اندرز 590
شخصیت انسانها را از روی کردارشان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتارشان را نخورید.
ناشناس
   
نکته 2051
آدمها :
وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
وقتی که بزرگتر می شوند پول دارند ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
وقتی که پیر می شوند پول دارند وقت هم دارند ولی مادر ندارند !
ناشناس
   
نکته 697
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی...
گابریل گارسیا مارکز
   
پند و اندرز 1103
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود،بیرون آورد و گفت:"لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است."او پیراهن خواب خود را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهن خوابی بسیار زیبا،از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده.هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود.او گفت:"اولین بار که به نیویورک رفتم،هشت-نه سال پیش،"ژانت" آن را خرید.او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود.به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد.او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:"هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار.هر روزی که زنده هستی،خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما،هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم،حرف های شوهر او را به خاطر آوردم.یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود،ندیده بود یا نشنیده بود افتادم.یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم،کمتر گردگیری میکنم.توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن،اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم ،بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است:"سعادتمندانه زندگی کن." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم،نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم،یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد ،امتناع نکنم.هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم:"امروز منحصر به فرد است." در واقع،هر دقیقه،هر نفس موقعيتى ارزشمند است ...
(رزا هرفورد)
دیگران
   
دانستنیها 417
در باره ی قارچ ها چه میدانید؟!
قارچهای صدفی دارای درصد بالایی از پروتئین با قابلیت جذب بالا در بدن می باشند و از آن مهمتر اکثریت اسید های آمینه ضروری و غیر ضروری بدن را دارا می باشند۰ مطالعات و تحقیقات نشان داده است که ۱۸ نمونه از ۲۰ نمونه اسید های آمینه سازنده پروتئین های بدن در قارچ های صدفی وجود دارد و به همین خاطر جایگزین مناسبی برای گوشت خواهد بود می توان آنرا مصرف کرد و از عوارض و آلودگی های گوشت قرمز در امان بود . میزان پروتئین قارچ صدفی حدود دو برابر حبوبات می باشد .
به دلیل دارا بودن ویتامین های B1، B6، D، C و اسیدفولیك خواص سبزی ها و میوه ها را داشته و خوردن آن به منزله مصرف همزمان گوشت و سبزی است . این نوع قارچ توانایی اعصاب مغز را بالا برده و ویتامین های گروه B آن از خستگی و كم حوصلگی می كاهد .
خواص دارویی قارچ صدفی :
مهمترین خواص دارویی قارچ کاهش کلسترول خون است که از سوی سازمان بهداشت جهانی FDA به عنوان گیاه موثر در کاهش کلسترول خون تجویز شده
است . قارچ صدفی به عنوان داروی ضد سرطان و درمان درد های معده , یبوست , تب , کاهش دهنده فشار خون و آرامش دهنده سیستم عصبی و درمان بیماری
کبد و کلیه ها موثر و مورد استفاده قرار می گیرد .
ناشناس
   
حکایت 1455
دختر کوچولو خوشحال اومد خونه و به مامانش گفت:"مامان من دوچرخه میخوام، میشه یکی برام بخری؟"
مادر دلش شکست، ناراحت شد ولی با مهربونی گفت:"حتماً عزیزم. برات یکی میخرم تا بتونی با دوستات بازی کنی .
نصفه شب وقتی همه خواب بودن، مادر کنار تخت شوهر مریضش داشت گریه میکرد:"چرا ما اینقدر فقیریم که نمیتونیم حتی یه دونه از چیزایی که دخترمون میخواد بخریم؟"
پدر بیچاره هم که ناراحت تر از همیشه شده بود گریه کرد.
روز بعد دختر کوچولو ساکت ولی خوشحال داشت صبحانه اشو میخورد.
مادرش اومد پیشش، موهاشو نوازش کرد، لبخندی زد و گفت:"خب... من تمام دیشب رو فکر کردم و تصمیم گرفتم یه کاری بکنم."
دخترک گفت:"چی؟"
مادر گفت:"بیا هر دو تامون قول بدیم. تو قول بده که تو مدرسه 10 تا نمره خوب بگیری، اون وقت من هم قول میدم برات یه دوچرخه بخرم. قبول؟"
دخترک خوشحال شد و قبول کرد.
هر شب مادر ورقه های دخترش رو نگاه میکرد. دخترک خیلی خوب پیش میرفت.
بعد از چند روز مادر متوجه شد که دختر کوچولوش فقط هشت تا نمره خوب داره.
خیلی ناراحت شد که دختر کوچولوش انگیزه اشو از دست داده و دیگه حرف مامانشو باور نخواهد کرد.
فردای اون روز مادر رفت تا برا خونه یه چیزایی بخره.
وقتی ميخواست کمی سیب بخره، دید میوه فروش برای بسته بندی میوه ها از یه سری کاغذ استفاده میکنه.
یکی از کاغذها رو برداشت تا بخونه که در کمال تعجب دید ..
از مرد فروشنده پرسید:"ببخشید، شما این کاغذ ها رو از کجا پيدا
فروشنده گفت:"اوه، خانم، من یه دوست کوچک دارم، اون به مادرش گفته که براش دوچرخه بخره و مادرش ازش خواسته تا 10 تا نمره خوب تو مدرسه بگیره تا براش دوچرخه بخره. چون اونا فقیر هستند اون ورقه هاشو که نمره خوب گرفته میده به من تا خانواده اشو مجبور نکنه کاری رو که نمیتونن انجام بدن."
ناشناس
   
نکته 2950
بنده گفت:خدا چرا آرزوهایم را برآورده نمیکنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.خدایا همین یکبار..همین یک آرزو...واین آخرین آرزوی من است....
فرشته خندید و با خود گفت:چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!تا جایی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...
خدا خندید و گفت:دوبار از کار انسان ها خنده ام میگیرد؛یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا میکنند و هزاران هزار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو میفرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را میکنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.....
فرشته گفت: و آنها نمیدانند آن هنگام که آرزویی میکنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمیدهد سه حالت دارد:اول آنکه به صلاحشان نیست؛ دوم آنکه میداند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوندوسوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا میکند.......
ناشناس
   
عاشقانه ها 3064
نشستم کنارت ...
فقط ...
سوختم
.
.
تو دل می کندی ..
و ........
من ....
می ...
دوختم
ناشناس
   
اشعار 4062
رقص شیطان


شعله های خشم نمرود
اژدهای کورو عصیانگر
زجنگلهای وحشی
سربرآورد.
دود وآتش
چون تن بیتاب روسپی
درهوس پیچید وپیچید
برفراز شعله ها ابلیس رقصید.

خنده های تلخ وحشی
آذرخش رقص شیطان
رقص آتش ؛
هستی بلبل فنا کرد
نونهال ازریشه پژمرد
آشیان مرغکان برخاک غلتید
برگ وبارباغ خشکید.

باغ بی برگ ؛
کوله باراشک واندوهست.

بوستانها سخت غمگین اند-
اما؛
سنگها خاموش وسرد اند
سنگها سنگین دل هستند
سنگها عاری زدرد اند.
فکرت
   
عاشقانه ها 2763
من از تکرار بیزارم ولی تکرار تو زیباست
نوازش های دستانت طلوع پاک یک رویاست

برایم باورش سخت است وداع تلخ من با تو
نگاهم کن،مرا بنگر،جنون از چشم من پیداست

همیشه دوستت دارم ،همیشه عاشقت هستم
وتنها ماندنم بی تو،برایم اخر دنیاست

اگر چه میروی اما ،دلم را پس نمیگیرم
همیشه قلب بیمارم برای دیدنت شیداست.
ناشناس
   
نکته 3110
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود .
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت .
!اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد …
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی‌توانم مثل او چنین میوه‌هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم …
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود …!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم .
از آنجایی که بوته‌ی گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی‌توانم گل بدهم. پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم .
مرد در ادامه‌ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه‌ای از باغ روییده بود .
علت شادابی‌اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می‌کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می‌کرد . بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می‌خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
" دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آن که جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. "
چارلی چاپلین
   
دانستنیها 652
استفاده خلاقانه از سیب زمینی

سیب زمینی علاوه بر این که یک وعده غذایی خوشمزه وکم هزینه است، کاربردهای غیر خوراکی دیگه‌ای هم داره.
اگه دستاتون با انواع میوه‌ها مثل شاه‌توت رنگی شده، یه سیب‌زمینی پوست کنید و روی پوست‌تون بمالید و بعد از چند دقیقه با آب بشورید.
برای برظرف کردن پف چشمای خواب‌آلودتون یک برش سیب‌زمینی روی پلک بسته‌تون بذارید و بعد از ۱۰ دقیقه صورت‌تون رو بشورید. به غیر از تورم چشم، سیب‌زمینی خاصیت ضد التهابی داره و همه تورم‌های ناشی از گزیدگی یا ضرب‌دیدگی رو هم از بین می‌بره.
یکی دیگه از خاصیت‌های عجیب سیب‌زمینی رو می‌تونید روی زیورآلات نقره یا ظروف نقره‌ای ببینید. وقتی سیب‌زمینی رو آب‌پز کردید، آب قابلمه رو دور نریزید. بعد از سرد شدن آب، نقره‌ها رو توی قابلمه بندازید و بذارید چند ساعت بمونن. بعد با آب گرم بشوریدشون و مراقب چشماتون باشید که برق نقره‌ها چشم‌تون رو نزنه!
و باز عجایب این ریشه مغذی اینکه، اگه چند تیکه سیب‌زمینی خام توی آب گلدون بندازید، گل‌ها دیرتر پژمرده می‌شن.
ناشناس
   
حکایت 1641
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.
زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.
البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند !!!
ناشناس
   
شوخی 1308
احترام به حقوق خانوماااا
در زمانهای خیلی خیلی قدیم:
مرد: آآآآآی ضعیفه!!! اسم اینو گذاشتی غذا؟؟ از بی نمکی مزه آب میده!!!
زن: ببخشد آقا!! اشتبا کردم!!! جوونی کردم!!!
زن در حال تست غذا: این که نمک داره؟؟ ولی اگه اقامون میگه نداره حتما نداره!!!
...........
زمانی کمی بعد از زمان قدیم:
مرد: آآآآآی زن!! این غذا چقدر بی نمکه؟؟ حواست کجاست؟؟
زن: آقا تصدقت بشم..نمک ضرر داره برات..ولی باشه چشم دیگه تکرار نمیشه!
زن درحال گفتگو با خودش: خیلی شانس اوردم!! ای بمیری بچه حواس نمیذاری برا ادم!! تق زد توسر بچههه!!!
..........
زمانی کمی بعد تر از بعد از زمان قدیم:
مرد: آهای خانوم چرا غذا بی نمکه باز؟ نمک نداریم مگه ما؟
زن: فکر کردی من آدم آهنیم؟؟ حالا یدفه یادم رفت!! برو نمکدون بردار!!
زن در حال گفتگو با خودش: مرتیکه....!!! ایییییییش!!!
..........
در زمانی خیلی بعدترترتر از زمان قدیم یعنی زمان حال:
مرد: عزیزم یادت رفته غذا بپزی؟ زنگ بزنم پیتزایی؟
زن: من نمیدونم من رژیم دارم برا خودت هرکار میخوای بکن!!
زن درحال گفتگو با خودش: چه توقعاتی داره! فکرکرده اومدم خونه شوهر غذا بپزم براش! وااه وااه
ناشناس
   
دل نوشته 2414
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﮐﻪ
"ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ"
ﺍﺯ"ﻫﯿﭻ ﮐﺲ"
ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ...!!!
ناشناس
   
تلنگر 670
هیچکس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما...
همه می توانند از حالا شروع کنند.
ناشناس
   
نکته 1462
حالا فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمیریزند.اين دنيا ارزش برگشتن ندارد.
ناشناس
   
اشعار 4018
بیا یادم بکن تا سر شود آشفنه خوابی ها
شود گاهی کنی با خاطرم این خوش حسابی ها

نصیحت میکنم جانا ، شما هم قدر صحبت دان
که گر عشاق رنجانی ، دگر رخصت نیابی ها

مخوان با آن لب خندان ، غزل از من میان جمع
که با آن حُسن و خُلق خوش ، خودت فصل الخطابی ها

نگردد از سرم بیرون ، هوای بازِ آغوشت
به دل گَه میزنم طعنه : " تو هَم فکر سرابی ها...!!! "

به بویت آنقدر مستم ، که دنیا را " سبو " بینم
تو را هم گاه پندارم ، از آن گیسو شرابی ها

مَنَت گفتم همان اول ، که در این شام ظلمانی
رخ مهتاب رنگت را به چشمانم نتابی ها

نمی دانم کدامین از زمین و آسمان جویم
به گوشم حرف فردوس است و همپایم ترابی ها

مپرس از من نشان هرگز ، ز نیکویی و آبادی
که ویرانگاه تن کردم فراز این خرابی ها

اگر از اشک و آه من ، تورا قسمت شود جنت
حلالت باشد آن غلمان و انگور و گلابی ها
آرمان ایزدی
   
تلنگر 188
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم
نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم
زندگی ما حکایت یخ فروشی است که از او پرسیدند
فروختی؟
گفت :نه ، ولی تمام شد
ناشناس
   
نکته 2389
سیف فرغانی شاعر روزگار مغول که منتقد اجتماعی بود.این شعر از معروفترین یادگارهای اوست که مخاطبش مغول ها هستند

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
دیگران
   
دوستی 1989
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻫﺒﺘﯽ ﺧﺎﺹ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ،
ﻭ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ
" ﺩﻭﺳﺘﯽ " ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﺍﺳﺖ .
ﺣﻀﻮﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎ
ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺍﺳﺖ ........
ﻣﺎﻧﺪﻧﺸﺎﻥ تقدير را
ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ میکشاند
دوستی هایتان پایدار
ناشناس
   
نکته 2391
به شخصيت خود بيشتر از آبرويتان اهميت دهيد ؛
زيرا شخصيت شما جوهر وجود شما
و آبرويتان تصورات ديگران
نسبت به شماست .
- جان وودن
دیگران
   
نکته 1854
حتی خشم آسمان برای زمین، فراوانی است.
امانوئل کانت
   
گلایه 2776
خدایا...
کودکان گلفروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش ...
دخترکان تن فروش..مادران سیاه پوش..کاسبان دین فروش..محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش..زبانهای عشق فروش..انسانهای آدم فروش..همه رامیبینی؟می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!
ناشناس
   
حکایت 3678
به ملانصرالدین گفتند: تو در عوض این همه هزلیاتی که در ذهن خود جا داده ای اگر بعضی احادیث و اخبار را حفظ کرده بودی هم به کار دنیا و هم به کار آخرت می خورد.
ملانصرالدین گفت: احادیث و اخبار را به قدر کفایت نزد معلم آموخته و حفظ کرده ام.
گفتند: یکی از آن ها را بگو.
گفت: در حدیث است که هر کس دارای دو صفت باشد در دنیا و آخرت رستگار خواهد بود.
گفتند: کدام دو صفت؟
گفت: متأسفانه یکی را معلمم در موقع گفتن فراموش کرد و یکی را هم الان من فراموش کرده ام.
ناشناس
   
دل نوشته 3632
شعر کودک سیاه پوست در مورد نژاد پرستی برنده جایزه ادبی سال 2005

وقتی من متولد شدم سياه بودم. وقتی بزرگ شدم سياهبودم. وقتی سوختم یا زخمی شدم سياه بودم. وقتی مریض شدم سياه بودم. وقتی مردم باز هم سياه بودم. اما شخص سفید پوست زمانیکه به دنیا اومدی صورتی بودی. وقتی بزرگ شدی سفید بودی. در مقابل خورشید قرمز بودی. وقتی سردت هست کبود میشوی. وقتی می سوزی یا زخمی می شوی زرد میشی. وقتی مریضی سبز میشوی. موقع مردن خاکستری. تو من را رنگین پوست می نامی
ناشناس
   
عاشقانه ها 1307
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مُهره مِهر خویش می‌باخت مرا
چون من همه آز شدم بینداخت مرا
مولانا
   
عاشقانه ها 233
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم......
بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم
از کدامین پنجره باید تمنایت کنم
من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی
سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم
بارها رفتم کنار آینه شاید که تو
ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم
تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر
یا برای آینه امروز و فردایت کنم
من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار
با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم
من چگونه این در و دیوار و حجم خانه را
بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم
حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده
حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم
باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم
ناشناس
   
نکته 1395
خدا از هر چه پنداری جدا باشد!
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد!
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد!
که او هرگز نمی خواهد چنین آینه ای وحشت نما باشد!
ناشناس
   
عاشقانه ها 603
یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست،،،،،،
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت؛؛؛؛
وبه نام عشق ؛؛شبنم وار بر عطر او سجده کرد؛؛؛
و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود؛؛؛
او اجابت میکند ،عشقی، بالاتر از خورشید؛؛؛
و زیباتر از مهتاب را،،،
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را؛؛؛؛
و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی؛؛؛؛
اری میدانی که او ؛؛؛؛
سردار عشق است؛؛؛
و بهشت کمترین سرزمین اوست.
ناشناس
   
نکته 1091
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است
خوزه برگامین
دیگران
   
نکته 2829
این روزها
به احساسم میگویم نفس نکش
عجیب آلوده است
هوای دلها......
ناشناس
   
گلایه 1654
بیچاره دلم
پیش تو جان داد

بیچاره دلم
پای تو پژمرد

دل منتظرت بود همه ثانیه ها را که بیایی
باور نشدش رفتن و نا آمدنت را

بیچاره دلم مرد

دلـــــــم مـــُــــــــــرد...!!!!!!!!!!
ناشناس
   
حکایت 3158
ﺭﻭﺯﯼ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
“ ﺍﮔﺮ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﯿﻨﯽ ،
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﻏﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﮔﺬﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺵ . ”
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻮﺩ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﻮﻋﺪ ﻣﻘﺮّﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺸﺴﺖ . ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﻟﯿﻠﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻃﻠﻮﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
.
" ﺍﯼ ﺩﻝ ﻏﺎﻓﻞ ﯾﺎﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯾﻢ . "
ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ . ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﯾﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
" ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟ ! "
.
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺷﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺖ :
" ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﯿﻪ ! ﺁﺧﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ،ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ! ﻭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ :
" ﺍﻭﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻣﻦ ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻢ؟ ! "
.
ﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻟﯿﻠﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﭘﺲ ﺑﺮﺍﺕ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺨﻮﺭﯼ !
."
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺳﺮﯼ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﻧﻪ ! ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﮕﻪ :
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ ! ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ !
ﺗﻮ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻘﯽ؟ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺮﯼ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ !
ناشناس
   
نکته 2621
بعضیا مثله کبریت میمونن

خودشون هیچ ارزشی ندارن
ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن . . .
ناشناس
   
عاشقانه ها 2008
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد
ناشناس
   
دل نوشته 1309
دلــــــــــــــــــت که شکست ..
ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ..
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش ، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن ..
رنجت را پنهان تر....!
ناشناس
   
نکته 1206
ازدواج هم چیز جالبیه ، مثل ارتش میمونه
با وجودی که همه ناراضین ولی بازم داوطلب داره!
ناشناس
   
حکایت 1945
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن! روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدندامّا وقتی رسیدند،فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو! چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است
.
که مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:"آری!پاسخ تو درست است."
.
بعد، ادامه داد:کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سال‌ها گذشت. مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!
در آن لحظۀ حسّاس، پس در حقیقت پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم
که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت. کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
.
درس مربوط به خیر و شرّ،خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،هر فریادی، هر سخنی،
پیچیدگی‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و
دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم، محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند
و از در اعتذار وارد می‌شوند،نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد
گذشت تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان، در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛
پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم،
باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید،
چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
دیگران
   
نکته 799
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!..
سيمين دانشور
دیگران
   
نکته 1545
بزرگترین دشمن شمع ، ریسمانیست که در دل اوست .
مراقب دشمن درونمان ، افکار منفی باشیم.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1124
روي دلجوي تو را تا نقش مردم ميكنم
در حضور چشم مستت دست وپا گم ميكنم
از فروغ روي تو دل ميرود از دست من
من به عشق كوي تو اي گل ترنم ميكنم
تا تو باشي با من ومن با نگاه مست تو
با شميم نام نيكويت تكلم ميكنم
تا كه دل آرام گيرد در بهار زندگي
دشت سرخ آرزو را بذرگندم ميكنم
جاده ها روشن زنور چهره زيباي توست
از چه در اين روشنايي راه را گم ميكنم؟
با زبان بي زباني قصه ميگويد دلم
ديده ام لبريز اشك است وتبسم ميكنم
زآتش هجرانت اي گل روز وشب بي اختيار
گر ميسوزم ولي با غم تفاهم ميكنم
چشم ميبندم نبينم جز تو را باچشم دل
چشم بسته چشم مستت را تجسم ميكنم
ناشناس
   
تلنگر 200
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است
ناشناس
   
دل نوشته 2658
هیچگاه تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل موردعلاقه ام نیست....
تومیتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تاچه حد...
درآسمان من...
اوج بگیری...
درخودتوست...
میزان اوج گرفتن وپروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"
و...
"عشقت"
هرمیزان که...
ازچشمه عشق...
سیراب تربنوشی...
بیشتراوج خواهی گرفت...!
من...
تورا...
آرزونخواهم کرد...
آنکه بادل می اید...
بادل می ماند...
واین...
می ارزد به تمام زندگی...!!!
ناشناس
   
نکته 1183
الماس از تراش ،
و انسان از تلاش
می درخشد .......
ناشناس
   
عاشقانه ها 2388
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من
کسی دید خود عید بی‌روستایی
من و غم ازین پس که دور از رخ تو
چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟
سعدی
   
تلنگر 3126
به کعبه گفتم :
تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟
ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم !!
ناشناس
   
مناجات 1795
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ...
به ﺭﺳﻢ ﺁﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺗﺎ بیکران در کوچ
مرا هم مست باران کن ...
ﻣﺮﺍ هم روشنایی بخش ...
الهی چون اقاقیهای بی تاب شب باران ...
مرا بی تاب خود گردان ...
خدایا ...
ﭼﻮﻥ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺎ که از ﺷﺒﻨﻢ , ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ...
ﻭ ﭼﻮﻥ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ که ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ ...
به ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺁﻣﻮﺯ ...
ﺍﻟﻬﯽ ﭼﻮﻥ ﺷﺐ ﺑﺎﺭﺍﻥ ک ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﭘﺮ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ را ...
ﺑﺸﻮﯼ ﺍﺯ ﺩﻝ ...
ﺑﺸﻮﯼ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ،، , از پندار ،،,از گفتار،،از کردار ،، تمام آنچه نازیباست ........
ناشناس
   
دانستنیها 279
خواص قارچ ، کالری قارچ

قارچ ماده غذایی که نه در دسته میوه ها قرار می گیرد و نه سبزیجات اما دارای خواص فراوانی است. از آن جایی که درتمامی فصل های سال نیز وجود دارد دسترسی به آن نیز آسان است.

خواص قارچ
• کنترل وزن
• مقادیر بالای ویتامین D
• تقویت عملکرد سیستم ایمنی بدن
• کاهش ریسک ابتلا به نقرس
• کاهش ریسک ابتلا به سرطان سینه
• منبع خوب ویتامینB12
• کمک به درمان اضطراب و افسردگی
• کاهش سطح کلسترول خون
• کاهش ریسک ابتلا به سرطان پروستات
• کمک به کنترل دیابت

میزان کالری و ارزش غذایی در هر 100 گرم قارچ
کالری کل:22
کالری حاصل از چربی: 3
چربی کل: 0.3 گرم
چربی اشباع شده: کمتر از 0.1 گرم
کلسترول :0
سدیم : 1.7 گرم
کربوهیدرات کل:3.3 گرم
فیبر : 3.3 گرم
شکر:1.7 گرم
پروتئین3.1 گرم
کلسیم: 3 میلی گرم
پتاسیم: 318 میلی گرم
ناشناس
   
نکته 1494
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1889
هر شب
دست هايم را
روى بند رخت آويزان مى كنم
و پاهام را
كه پيش پاى خودم
روى جاكفشى گذاشته ام
جفت مى كنم
و سعى مى كنم
چشمانم را
از روى قاب عكس بردارم
و لبِ تاقچه بگذارم
كه چشمم به خودم نيفتد،
مى بينى!؟
بى تو‬
هرشب
فقط تلاش مى كنم
متلاشى نشوم...
ناشناس
   
حکایت 3651
جادوگر و پادشاه
یک جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتن، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی، مردم را مهار کند.
اما پلیسها و کاراگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند تصمیم های پادشاه احمقانه است، و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند، مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کنارگیری کند. پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند، اما ملکه جلویش را گرفت وگفت: بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.
بعد ما هم مثل آنها میشویم.و همین کار را کردند. پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند.
و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن.
زیردست هاشان بلافاصله توبه کردند، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود.پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند.
برگرفته از کتاب، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد.
ناشناس
   
دانستنیها 1046
رشتی ها....🔴🔷🔶🇮🇹

زمان قاجار که زن هاحق رفتن به مدرسه را نداشتند. اولین مردمانی که به دختر هایشان اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند. وقتی این خبر به انگلیسیها رسید آنها سعی کردندجهت جلوگیری از رشد سواد این تصور را رواج دهند که : "رشتی ها چقدر بیغیرت هستند که دخترانشان را به
مدرسه میفرستند!!" و این شعار نامناسب تا الان هنوزبه جا مانده!
ناشناس
   
نکته 1497
چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود !
و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود!
ناشناس
   
گلایه 2321
می شنوی؟
دیگر صدای نفسم نمی آید... به دار کشیده مرا
بغض نبودنت!!!!!
ناشناس
   
نکته 1491
دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به آرزوهایت، پس شایسته ی آرزوهایت باش.
ناشناس
   
حکایت 4140
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»
ناشناس
   
دل نوشته 1306
بسترم صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری...
ناشناس
   
نکته 882
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻴﺎﺯﺍﺭ...
ﺍﻣﺎ ﮬﺮﮔﺰ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﻧﮑﻦ .
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺣﻘﻴﻘﺖ،
ﺑﮭﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺴﮑﻴﻦ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ!!
ناشناس
   
حکایت 2927
مرد مست به خانه آمد
آنقدرمست بودکه گلدان قیمتی که زنش به آن خیلی علاقه داشت راندیدوبه گلدان خوردوگلدان شکست
پیش خودش گفت حتمازنم فرداواسه گلدون کلی دادوبیدادمیکنه همونجاخوابش بردصبح که ازخواب بیدارشد یادداشتی راروی یخچال دید:عزیزم صبحونه موردعلاقتوروی میزچیدم الانم رفتم بیرون تابرای ناهارموردعلاقت چنتاچیزبخرم دوست دارم عشقم”
مردباتعجب ازپسرش پرسید این یادداشت چیه چرامامانت ناراحت نشده
پسر گفت دیشب که مست بودی مامان بغلت کرد بذارتت روتخت توعالم مستی گفتی خانم به من دست نزن من متاهلم...
ناشناس
   
نکته 2081
زن محبت را تلافی می‌كند
خستگی را ترمه بافی می‌كند
زن درخشان می‌كند الماس را
زن تجلی می‌دهد احساس را
زن، گل و آواز شبنم، با هم است
زن، پر از سجاده و ابریشم است
دسترنجِ جسم ما، جانِ زن است
نیمی از آیینه‌ی عرفان، زن است
زن فقط آویز‌ه‌ی آغوش نیست
زن همین یك گوشوارِ گوش نیست
بلبلان، آواز در گُل یافتند
شاعران، در زن، تكامل یافتند.
ناشناس
   
شوخی 2277
در جواب به شعرهمه چیز آرومه.....
و اینک؟؟؟؟؟!!!!!!
همه چی داغونه
تو به چی دل بستی
بزن از بد بختی
تو سرت چاردستی
همه چی داغونه
کار و بار خوابیده
شکم بیچارم
به کمر چسبیده
همه چی داغونه
من چقد بی حالم
دارم از بی پولی
صب تا شب مینالم
یا پول گاز و برق
یا اجاره خونه
من چقد بدبختم
همه چی داغونه
همه جا مثل خر
توی گل می مونم
پول گاز و بنزین
شده پول خونم
نگو این هردمبیل
تا ابد پا برجاست
حالا که بد بختی
تو نگاهم پیداست...
ناشناس
   
عاشقانه ها 7167
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،
ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .

شل سیلور استاین
دیگران
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com