شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دل نوشته 131
دقت کردین جملات وارونه چگونه است؟
گنج جنگ میشود، درمان نامرد و قهقهه هق هق...
ولی دزد همان دزد است درد همان درد است و گرگ همان گرگ...
آری نمی دانم چرا من نم زده است و یار رای عوض کرده است، راه گویی هار شده و روز به زور میگذرد ،آشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی
اینجاست که مرگ برایم گرم می شودچرا که درد همان درد است دلم آرامش وارونه می خواهد
ناشناس
   
اشعار 4069
دام گیسو

باز زلفت را چرا در پیچ و تاب انداختی
این دل رنجور من را در عذاب انداختی

شد پریشان زلف مشکینت بر آن روی چو ماه
بر رخ زیبا نکارا چون حجاب انداختی

شد نمایان روی خوبت ازحجاب گیسوان
زان نگاهت آتشی در شیخ و شاب انداختی

تا فگندی آن نگاه آتشینت را به من
وه که گویی زان به کام من شراب انداختی

عاقبت ( فکرت) اسیر دام گیسوی توشد
وه عجب دامی به پای این خراب انداختی
فکرت
   
نکته 631
سه راه ساده برای مردن:
1. با دود کردن یک نخ سیگار در روز ،مرگ شما ده سال جلو می افتد.
2. با نوشیدن الکل در روز مرگ شما سی روز جلو می افتد.
3.عاشق کسی شوید که عاشق شما نیست آنوقت شما هر روز میمیرید.
ناشناس
   
نکته 1858
بهترین خوشی ها استراحت پس از كار است.
امانوئل کانت
   
نکته 1256
اگر با دلت،كسی را دوست داری؛
زیاد جدی نگیر،چون ارزشی ندارد؛
زیرا كار دل دوست داشتن است
همانند چشم،كه كارش دیدن است
امااگر روزی با عقلت كسی را دوست داشتی،اگرعقلت عاشق شد،بدان كه چیزی را تجربه میكنی كه اسمش عشق است ...
افلاطون
   
حکایت 2786
خاطره ابتهاج از مردمی که ﺳﺮﮔﯿﻦ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ در قبر مردگان استفاده می کردند
ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ : ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ او را در ﻗﺒﺮ بگذارند، ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺳﺮﮔﯿﻦ ﻭ ﻓﻀﻮﻻﺕ ﺗﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ، در ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ریختند. ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ داشت ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ، ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺭﺳﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﮔﻔﺖ: در ﺭﺳﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ مستحب است ﻭ ﻣﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎیماﻥ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭا ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪهیم. ابتهاج ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻌﺠﺐ ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﯾﻊ ﮔﺸﺘﻢ یک ﺭﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻃﺮﻑ، به او ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎیش ﻧﻮﺷﺘﻪ؟ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺑﺨﺶ ﺁﯾﯿﻦ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﯿﺖ را ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ. ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ” ﮐﻒ ﻗﺒﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻣﺴﺘﺤﺐ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ”.
ناشناس
   
نکته 1214
آنچه که بعد از خرج کردن میماند را پس انداز نکنید،
آنچه را که بعد از پس انداز کردن میماند خرج کنید.
ناشناس
   
دل نوشته 1360
و چه قدر خسته ام از«چرا؟»
از «چه گونه!»
خسته ام از سؤال هاي سخت، پاسخ هاي پيچيده
از کلمات سنگين
فکرهاي عميق
پيچ هاي تند
نشانه هاي با معنا، بي معنا
دلم تنگ مي شود، گاهي
براي
يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ي داغ»
سه «روز» تعطيلي در زمستان
چهار «خنده ي » بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتني.”
مصطفي مستور
دیگران
   
اشعار 4122
به استقبال غزل مولانا
‎شهردل

‎عشق بهاء ازجان و دل هیچ بدر نه میشود
‎رفته زکف قرار دل بیتو بسر نه میشود

‎عشق تو در سرشت من، راه توسرنوشت من
‎درد وغمت بهشت من ، بیتو بسر نه میشود

‎مظهرنورحق تویی ، شعله ی طور حق تویی
‎نفحه ی صور حق تویی، بیتو بسر نه میشود

‎من به تو دل چو بسته ام، سلسله ها شکسته ام
‎از همه گی گسسته ام ، بیتو بسر نه میشود

‎رفته دلم به دام عشق ، باده بده زجام عشق
‎پخته بکن توخام عشق ، بیتو بسر نه میشود

‎قطره بُدم چو یم شدم، بیش شدم ؛ نه کم شدم
‎با توچو جام جم شدم، بیتو بسر نه میشود

‎شهردلم زعشق تو ، روضه ی خلد جان شده
‎با تو جهان جنان شده ، بیتو بسر نه میشود
فکرت
   
نکته 2790
زنی خردمند به همراه دوستش پیاده روی می کردند.

مردی عصبانی به تندی از کنارشان
رد شد، به شدت به زن برخورد کرد
و او را به زمین انداخت.

مرد بدون اینکه نگاهی به او بیندازد و یا معذرت خواهی کند به راهش ادامه داد.

زن خاک آلود و زخمی پشت سر مرد فریاد کشید،” امیدوارم به هر چه در زندگی می خواهی برسی!”

دوستش متعجب از پاسخ او گفت:” گیج شدم. چرا برای مردی که چنین رفتار وحشتناکی داشته دعا می کنی؟”

زن جواب داد،” چون اگر شاد بود، هرگز باعث به زمین خوردن شخصی نمی شد.”
بخشش در واقع، روشی مطمئن برای زندگی کردن است.
بخشش واقعی تنها نتیجه مبارزه درونی است.

ماکسول مالتز , پدر تصویر ذهنی
میگوید:

"زندگی را طلاق ندهید."

این یعنی اینکه خودتون رو از خوشی های دنیا و زندگی , محروم نکنیددر مقابل مشکلات , تسلیم نشید و زانوی غم بغل نگیرید.
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون و خواسته هاتون احترام بذارید .
یادتان باشد بهترین دوست شما
"تصویر ذهنی های خوب شما از خودتان " است .
دیگران را دوست بدارید حتی کسانی که با شما همراه و هم عقیده نیستند.

از کسی متنفر نباشید ک روزگارتان رنگ تنفر نگیرد و سیاهی جذب نکند.

از هیچ کس توقعی نداشته باشید که جز دلگیری پیامدی به همراه ندارد.

یادتان باشد که شاید کسی هم از شما توقعی داردو شما نمیدانید.!

پس زندگی را زندگی کنید .....
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 302
"برطرف کردن چربی کبد"
دراثر رژیم غذایی نامناسب،مصرف بیش از اندازه نمک،روغن، الکل وکم خوردن آب ومایعات
لایه ای از چربی کبد را فرا میگیرد،کبد تصفیه خانه بدن است
اگر کار کبد مختل شود سموم از بدن دفع نمیشود،
بهترین دارو یک لیوان صبح ناشتا از ترکیب چهار عرق سرد(عرق کاسنی،شاهتره،بید،خارشتر)
ناشناس
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
نکته 2327
زندگی را نخواهیم فهمید
اگر
از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم
چون
در کودکی خواستیم گل سرخی بچینیم
خاری در دستمان فرو رفته است...
ناشناس
   
دانستنیها 194
خا صیت غذاها وطبیعت آنها ودفع ضرر کننده
به طور کلی هر غذایی که خداوند برای بشر افریده است دارای منافع ومضراتی هست هیچ نوع خوراکی وجود ندارد که فقط منافع در بر داشته باشد،حتماً مضراتی هم دارد واین مضرات باخوراکهای دیگر برطرف میشود.
مثلا خرما یک خوراک بسیار مغذی ومفید میباشد اما مداومت درمصرف خرما باعث بالا رفتن حرارت بدن وتولید صفرای زیاد میشود که برای سلامتی مضر وخطر ناک است. طبیعت خرما گرم وتر می باشد وکسانی که دارای طبیعت گرم وتر ویا دارای طبیعت گرم وخشگ هستند نمیتوانند از این نعمت خدایی به حد زیاد استفاده کنند ودرصورت مصرف مداوم دچارسردر تپش قلب وناراحتی های خونی میشوند صورتشان پر از جوش وغرور میشود ودچار سرگیجه میشوند .اما اگر همین خرما را همراه بادام مصرف کنند دیگر ضرری متوجه انها نیست وخاصیت خرما نیز افزون خواهد شد .سایر غذاهاراهم باضد خودش یعنی بادفع ضرر کننده اش اگر مصرف کنیم دیگر مضر نیست ومامیتوانیم هر خوراکی را به راحتی مصرف کنیم وهم لذت ببریم وهم بیماریها وناراحتی های خودرا بااین طریق ازبین ببریم بدون اینکه دارو مصرف کنیم وبدن خودرابادارو الوده نکنیم . لطفاًبر ادامه مطلب کلیک کنید

1-خرما- طبیعت خرما گرم وتر میباشد برای کسانی که دارای طبیعت سرد وتر یاسرد وخشگ هستند خوراکی بی نظیرمیباشد غذای انها را هضم میکند جلوگیری از پیشرفت سرطان میکند وباعث تقویت جنسی وجسمی انها میشود.دفع ضررکننده اش بادام میباشد کسانی که طبیعت گرم دارند حتماٌ خرما را بدون بادام مصرف نکنند
2- انگور- دارای طبیعت گرم وتر میباشد انرژی زیادی دارد وبدن را تقویت میکند برای کسانی که چاق هستند لاغر کننده ولاغر هارا چاق میکند انگور غم زداست غم واندوه را از دل بیرون میکند اگر به خوردن انگور مداومت کنیم سموم رااز بدن خارج وبدن را پاک سازی میکند ا ز انجا که انگور گرم است ضرر هایی هم در بر دارد که باید با ضد ش مصرف شود دفع ضرر کنندهً انگور میوه های ترش است مانند انار ترش لیمو ترش وزیرهً سیاه رازیانه وتخم کرفس وسکنجبین و ....... البته این توصیف ها در بارهً انگور های شیرین است انگور های ترش ( منظور انگور هاییست که در حال رسیده بودن هم ترش هستند ) طبیعت انگور ترش سرد است کسانی که دارای طبیعت گرم وخشگ هستند میتوانند از خاصیت ضد صفرا بودن انگور ترش وشیرین سود ببرند .
3-خربزه – طبیعت خربزه های شیرین گرم وتر است خربزه اگر به مقدار زیاد خورده شود یبوست را بر طرف ودستگاه گوارش را پاک سازی میکند بهترین موقع خوردن خربزه مابین دوغذاست ناشتا خوردن ویاروی غذا خوردن ان مضر وباعث سوء هاضمه میباشد خربزه های زیاد شیرین بسیار گرم است وباید حتماً بعد از مصرف ان ضد آ ن را نیز مصرف کنیم تا ضرری به ما نرسد . ضد ضرر کننده ً خربزه سرکه ویا انار ترش است

4- انجیر- طبیعت انجیر هم مانند خرما گرم وتر است انجیر وخرما جزو میوه هایی هستند که میتوان به جای غذا مصرف کرد میوهً انجیر بسیار مقوی وچاق کننده وملین است انجیر خشگ برطرف کنندهً یبوست است برای این منظور چند دانهً انجیر خشگ را با چند دانه برگه هلوشب بشوئید ومقداری اب گرم روی ان بریزید وصبح روز بعد ناشتا بخورید وتا زمانی که گرسنه نشده اید چیزی نخورید .انجیر وخرما دارای ویتامین ای میباشد ومصرف ان تعداد اسپرم رااضافه میکند وبر نیروی جنسی میافزاید اگر انجیر وخرما وبادام را باهم معجون کنیم ودر خوردن ان مداومت کنیم از ضعف عمومی بدن در امان خواهیم بود .دفع ضرر کنند هً انجیر هلو ومیوه های سرد است .
5- توت –انواع واقسام دارد توت های شیرین در طبیعت گرم وتر میبا شند مصرف زیاد توت چندان ضرری به انسان نمی رساند چون دارای انسولین گیا هی میباشد وقند آن به سرعت جذب بدن می شود وانرژی زاست قند توت برای دیابت مضر نمیباشد وتوت خشگ هم همین خاصیت رادارد . دفع ضرر کننده توت دوغ است دوغی که از ماست تازه طبیعی گرفته باشند .توت های ترش سرد است .
6-موز – می گویند موز یک میوه بهشتی است بسیار مقوی ومغذی میباشد ضعف جسمی وجنسی را برطرف میکند وبسیار انرژی زاست ناشتا خوردن ان مضر وزیاده روی دران باعث گرفتگی رگها وثقل معده میبا شد طبیعت موز گرم است ودفع ضرر کننده آن میوه های ترش است . .
7- خرمالو- دارای طبیعت گرم میباشد ومانند موز بسیار مقویست وموافق طبع پیران وخرد سالان است به شرطی که به درخت رسیده باشد.دفع ضرر کننده خرمالو نارنگی ترش است .
ناشناس
   
دانستنیها 2723
«گیمیلو» اختلاس گربابلی دوران کوروش بزرگ

الواح معبد »ا آنا« اختلاسهای گیمیلو بابلی را با زبان بی زبانی برای ما بازگفته تا امروز کهنترین اختلاس تاریخ رابازخوانی کنیم.در سال538ق.م مقامات معبد اآنا درشهر اوروک محاکمه ای برعلیه گیمیلو تشکیل دادند.این مرد که شخصی حیله گر بوده است و از به کار بردن هیچ وسیله ای خود داری نداشته است پیشتر هم در مقام »کسی که مسوول درآمد احشام اآنا بوده است« شایعاتی در اطراف خود پدید آورده و همان وقت برای دادگاه مسلم شده بود که او به دزدیدن احشام اقدام کرده و به همین جرم محکوم شده بود؛اما همچنان کارهای خود را در اآنا تصدی میکرد و ظاهرا" با پارتی بازی و پشتیبانی مقامات عالیتر از طریق تقلب به ثروت اندوزی ادامه داده بود. وحتی بعد از محکومیت از ساتراپ تقاضای تجدیدنظر کرده بود تا آنکه سرانجامم دادگاه شهر اوروک تصمیم گرفت او را به دادگاه شاهی در بابل بفرستد؛ اما ظاهرا نه دادرسی و نه محکومیت مجد د مانع آن نشدند که گیمیلو موقعیت خود را بار دیگر درزمان کمبوجیه مستحکم نکند؛ زیرا مجددا" مسوولیت احشام معبد به او سپرده شد.در آغاز سلطنت داریوش گیمیلو حتی مزرعه خرما و یک مزرعه جو را نیز برعهده گرفت ؛وبا همین عنوان بود که دیده میشود عریضه ای به حسابداری بابل فرستاده است تا از شرایطی که بر او تحمیل شده است شکایت کند.سرانجام مقامات معبد اآنا که از تخلفات او به جان آمده بودند،در سال 520ق.م یعنی درزمان داریوش بزرگ اورا احضار و از اجاره داری محروم کردند و گیمیلو به این ترتیب نقش پیمانکاری معبد را از دست داد و از صحنه بیرون رفت.لوحه ها از سرنوشت او چیزی نگفته اند ولی به طور ناگهانی گیمیلو درتاریخ گم میشود .شاید شغل نان و آب دارتری بدست آورده بوده است.!!!!

گردآوری ونگارش : علی آریایی
بن مایه ها :
متون میخی موزه لوور و دانشگاه بیل
تاریخ امپراتوری هخامنشی پیر برایان /جلد اول
دیگران
   
آرزوها 1801
ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺑﻨﺪ ﻣﺎ، ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻗﺺ ﮔﯿﺮﺩ ﺭﻭﯼ ﭼﺘﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﺭﺍ
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻮﺡ ﺩﺭ ﺻﺒﺤﯽ ﺷﮕﻔﺖ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻧﺎﮐﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﭼﺘﺮﻫﺎﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ -ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ- ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ...
ناشناس
   
نکته 889
اگه برای دخالت تو کار دیگران حقوق میدادن ما ایرانیا تو بیست و پنج سالگی باز نشسته می شدیم
رضا کیانیان
دیگران
   
اشعار 4087
این تصنیف توسط یکی از آواز خوان های رادیو تلویزیون ملی وقت افغا نستان ثبت وبه نشر رسیده است

مدینه ی خورشید
مادر! به خون سرخ شهیدان
به شعله ها عشق فروزان
من شعله ام ؛ من آتش تیزم
باخصم،
با مرگ
بادیو ودد، چون رستم دستان
با دشمن زبون بستیزم
*****
مادر! درفش این وطنم را
این افتخارجان وتنم را
برقله های سرخ سعادت
تازنده ام به دوش کشم من
تا زنده ام زکف نگذارم
****
من در دیار صبح سپیده
بامشعل مدینه ی خورشید
با هاله ی زنور مقدس
سازم چوآفتاب فروزان
شب های تار ظلمت مفلوک
فکرت
   
حکایت 2963
حکایتی از زبان حضرت مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند. مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟ کارگران یک صدا گفتند : نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم. مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.
مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم
غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دا رائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند
ناشناس
   
نکته 2248
یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...


زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد،
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب،
دیگر نه حالی هست،
نه میل و حوصله ایی.
صادق هدایت
   
نکته 2156
آن که آزادی را فهمید با بند نتوانست زیست و آن که با استبداد آمیخت، بی بند.
ناشناس
   
نکته 231
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!
یکی دیگه شیک نمی پوشه..
یکی دیگه آرزویی نمی کنه..
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده..
یکی دیگه به خودش نمیرسه..
یکی مدام ترانه های غمگین گوش میده..
یکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمی گیره..
یکی محبت نمیکنه..
یکی دیگه محبت نمی پذیره..
اینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند...
پائولو کوئیلو

متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...
دیگران
   
عاشقانه ها 2704
صدایم کن، چو لب وا می کنی عشق است

خودت را در دلم جا می کنی عشق است


تو با شرم قشنگ عمق چشمانت

مرا وقتی تماشا می کنی عشق است


سکوتی خفته در حجم نفس هایت

محبت را که حاشا می کنی عشق است



چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم

همین امروز و فردا می کنی عشق است


تو کز پشت حصار پنجره هر روز

فضای شیشه را ها می کنی عشق است


میان کوچه می پاشی نجابت را

دلم را اینچنین تا می کنی عشق است
ناشناس
   
عاشقانه ها 1408
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد
روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد
خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد
بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد
من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد
هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد
گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
ناشناس
   
نکته 2757
خودکاری که نمی نویسد

فندکی که روشن نمی شود

و آدمی که قدم می زند در تنهایی

تمام شده است!
ناشناس
   
حکایت 1416
روزی مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد
که کریمخان را فورا ملاقات کند.سربازان مانع ورودش می شوند.
خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود
و میپرسد ماجرا چیست؟پس از گزارش سربازان به خان
,خان بزرگوار زند دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان می رسد.....
خان از وی می پرسد که چه شده مرد که چنین ناله و فریاد میکنی؟
مرد با درشتی می گوید همه امولم را دزد برده و الان هیچ در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد که فقط مردی آزاده عادل و دمکرات
چون کریمخان تحمل و توان شنیدنش را دارد.
آن مرد گفت: من خوابیده بودم چون فکرمیکردم تو بیداری.........
خان بزرگوار زند لحظه ای سکوت می کند .....
و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند.
و در آخر میگوید:
این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
ناشناس
   
پند و اندرز 2845
اگر از کسی ناراحتی ، یک کاغذ بردار و یک مداد ،
هرچه خواستی به او بگویی ، روی کاغذ بنویس ،
خواستی هم داد بکشی ؛
تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را . . . ؛
آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن ،
آنوقت خودت قضاوت کن . . . ؛
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای ، وجدانت را نیازرده ای . . . ؛
خرجش همان مداد و پاک کن بود ، نه بغض و پشیمانی . . . ؛
گاهی میتوان از کورهء خشم پخته تر بیرون آمد . .
ناشناس
   
تلنگر 2015
شب سردی بود.
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن.
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه.
رفت نزدیک تر...
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش. هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن. برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود!
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت !
پیرزن زود بلند شد. خجالت کشید!
چند تا از مشتریها نگاهش کردند!
صورتش رو قرص گرفت. دوباره سردش شد!
راهش رو کشید رفت.
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان. مادر جان!
پیرزن ایستاد. برگشت و به زن نگاه کرد!
زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم!
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه. موز و پرتغال و انار.
پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه. مُو مُستَحق نیستُم!
زن گفت: اما من مستحقم مادر من، مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن .
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند. میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد.
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش.
دوباره گرمش شده بود. با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه. پیر شی خیر بیبینی این شب چله
ناشناس
   
عاشقانه ها 514
برای عاشقی ، نباید یک شخص متفاوت را دوست داشت.
باید یک شخص عادی را متفاوت دوست داشت...
ناشناس
   
اشعار 4009
سالها حبس شد به سینه ها فریاد
عاقبت بغض در گلویمان پوسید

برنیامد ز آه و نفرین کار
مُهرِ تسلیم هم ، جبینمان سائید

این فلک دستمان نداد حتی
خشکه نان را ز دستمان قاپید

آسمانها گرفته ، بی باران
تا سرانجام ، بر مزارمان بارید

این همه درد و غصه مان یکسو
حاکم دزد هم به خانمان تازید

چشم عجب عبرتی گرفت از خواب
تا خودش کابوسهایمان را دید

بخت خوش هم که نزد ما ....اصلاً
تا چنین دید ، بیگمان ترسید

حال می پرسی از دلی غمناک
با همین وضع میتوان پایید

کاش میشد کسی سوال کند
این حوالی ، اگر خدایمان را دید

ما که " خر " رد نکرده ایم از " پل "
پس چرا باز " گاومان زایید ...
آرمان ایزدی
   
نکته 742
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبک سریست
فاضل نظری
دیگران
   
تلنگر 1691
کسی را داشتم که با دنیا عوضش نمی کردم
اما دنیا عوضش کرد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1478
عشق یعنی چه؟؟؟؟
عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى5 تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:
• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)
• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، 6 ساله)
• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل 6 ساله)
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)
• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، 8 ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)
• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى،۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)
• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)
• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)
و سرانجام ...
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"
ناشناس
   
نکته 1532
با دیگران بودن آلودگی می آورد.
نیچه
   
نکته 290
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ، ﻋﺎﻗﺒﺘﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺳﻘﻒ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ
ناشناس
   
نکته 1742
من مي توانم ادعا كنم كه در هنر تحمل بار سرنوشت، خواه شادي و خواه محنت، آنقدر مسلط شده ام كه سختي ها و رنجها در نهاد من وجد و نشاطي ايجاد مي كند كه به سعادت نزديك است.
هلن کلر
   
ضرب المثل 817
زنی سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد.
(ضرب المثل یونانی)
ناشناس
   
دل نوشته 446
چه حالی میده ...
وسط دعوا یهو بهت بگه
حیف که خیلی دوست دارم
ناشناس
   
نکته 1933
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ؛
ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ،
ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ؛
ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ،
میزان اصالت شان ،
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ؛
ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ ،
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ،
ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ،
ﻭﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ أﻧﺪ ؛
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفی ست ؛
ﺑﻪﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ،
ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ،
ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ،
ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ خاطر ﺷﻮﻧﺪ ؛
ﺗﺎﺯﻩ ،
ﺁﻥﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ،
ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ...!
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ؛
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ،
ﻭ ﻧﻪﻣﻌﺮﻓﺖ ،
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ ..!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺑﺮ ﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،،،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ،
ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ؛
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ،
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ،
ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛
که ﻓﻘﻂ ،
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ،
گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ،،،
بزرگی و معرفت ،
ادب ،
اصالت و نجابت ،
آدمیان را ؛
به هنگامه ی خشم و
عصبانیت بیازمائید
چارلی چاپلین
   
دل نوشته 3072
شـــب هایم
عجیب درد میکند . . . !
حتی
دردهایم هم درد میکند . . . !
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . ..
بــاکی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
” درد ” خودش درد ندارد . . .
این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . .
چشــمانم سوز دارد . . .
نــــه سوز سرما !
نه !
میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . .
کــاش دنیـــا هم مکثی میـــکرد . . .
کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . .
کــاش توقف میکرد
انـــدکی در برابر غـــم هایم . . .
انگار عـــادت کرده ام به غصه خوردن . . . !
از تمام شیـــرینی های دنـــیا ,
این غـــصه ی تـــلخ بود
که نصیب مــــن شد
ناشناس
   
تلنگر 2127
در 30 سالگی کارش را از دست داد؛
در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد؛
در 34 سالگی مجددا ورشکست شد؛
در 35 سالگی، عشق دوران کودکیش را از دست داد،
در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد؛
در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد؛
در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد؛
به 55سالگی که رسید باز نتوانست سناتور ایالت شود؛در 58سالگی مجددا سناتور نشد؛
در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد؛
او نظام برده داری را در آمریکا از بین برد؛
"نام او آبراهام لینکُلن بود"
جا نزد، هرگز جا نزد
بازندگان آنهایی هستند که جا زدند
ناشناس
   
نکته 2806
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید!
ناشناس
   
نکته 1501
"هر کس توانایی دیدن زیبایی را در خود حفظ کند،
هرگز پیر نمی‌شود..."
ناشناس
   
گلایه 3055
یک رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد.
ناشناس
   
نکته 1611
خدا به طور خلاصه چیزی نیست جز انعکاس تزلزل انسان.
آلبرت انیشتین
   
دل نوشته 2504
رسم دنيا فراموشي است
اما
تو فراموش نكن كسي در لا ب لاي زمان ب ياد توست
ناشناس
   
نکته 208
عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماري‌ست، زيرا هر بداقبالي را به ما مي‌قبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرت‌انگيز زندگي مي‌كنيم، به تحمل زنجيرها رضا مي‌دهيم، بي‌عدالتي‌ها و رنج‌ها را تحمل مي‌كنيم، و به درد، به تنهائي و به همه چيز تسليم مي‌شويم.
عادت، بي‌رحم‌ترين زهر زندگي‌ست، زيرا آهسته وارد مي‌شود، در سكوت، كم‌كم رشد مي‌كند و از بي‌خبريِ ما سيراب مي‌شود، و وقتي كشف مي‌كنيم كه چطور مسمومِ آن شده‌ايم، مي‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است، مي‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نمي‌كند.
اوریانا فالانچی
   
نکته 1399
از میان دو واژه انسان و انسانیت
اولی در میان کوچه ها و
دومی در لابلای کتابها سرگردان است
ویکتور هوگو
   
حکایت 3692
عشق چیست؟منصور حلاج كیست؟
صبح بود . مردم را كنار زدم و او را دیدم . هزار تازیانه خورده بود و در وی اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درویشی خود را به او رساند و پرسید :
عشق چیست ؟
لبخندی زد و گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . درویش نفهمید و من فهمیدم .
امروز او را می كشند و فردا می سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد می دهند .
بندی كه به او بسته بودند ، سنگین بود و او می خرامید . به زیر دار رسید . بوسه ای بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتی كه مریدانش بودند ، پرسیدند : چه گویی كه ما مقرانیم و منكرانی كه بر تو سنگ می زنند ؟
گفت : از برای شما یك ثواب و ایشان را دو ثواب باشد .
می دانستم كه منظورش چیست . مردمی كه بر او سنگ می زدند از قوت و صلابتشان و توحیدشان بود و یارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحید از اصول .
شبلی آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چیست ؟
گفت : كمترین مقامش این است كه می بینی .
شبلی گفت : مقام اعلایش چیست ؟
گفت : تو را بدان راه نیست .
شبلی سر بر زمین انداخت . هر كس سنگی برداشت و انداخت . شبلی گلی انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را دیدم . مریدی از مریدانش گفت : آخر این همه سنگ انداختند ، هیچ نگفتی ، از این گل آه بر می آوری ؟
فرمود : آنها نمی داند ، معذورند . از او سختم آمد كه می دانست و نمی بایست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببرید .
دستانش را بریدند . بغضم تركید . او فقط لبخندی زد . مریدی گفت : چرا می خندی ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بریدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش می رباید ، ببرد . "
امریه رسید : پاهایش را نیز ببرند . بریدند . اشكم سرازیر شد . ولی او تبسمی كرد و فرمود :
" با این پای سفر خاكی می كردم ، قدمی دیگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بریده را بر رویش مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین كردی ؟
فرمود : " نمازی كه عاشقان گذارند ، وضویش چنین باشد . "
چشم هایش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می كردند و سنگ بر زمین انداختند و دیگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسید : زبانش را در بیاورید .
فرمود : صبر كنید كه سخنی بگویم . روی به آسمان كرد و گفت :
" بدین رنجی كه از برای من بر می دارند ، محرومشان مكن . و از این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدالله اگر دست و پای من بریدند و اگر سر از تنم جدا می كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بینی او را بریدند و آخرین كلمه ای كه متكلم شد این آیه بود :
" آنانكه ایمان به روز رستاخیز ندارند ، از روی استهزا تقاضای ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و می دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صلیبش كشیدند . در میان سر بریدن تبسمی كرد و جان داد و من را بی مراد كرد . دیگر مریدی بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردایش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هایش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ریختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن دیگر كسی به این مقام نایل نشد .
حافظ درباره ی حلاج نوشت :
گفت آن یار كز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2526
به چیز دیگری معتاد اگر بودم
خودم را به تخت می‌بستم و
خلاص می‌شدم

خودم را به کجا ببندم
از تو که نیستی ….
ناشناس
   
تلنگر 2087
پیرﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺯﺧﻤﻲ ﻭ ﺧﻮﻥ‌ﺁﻟﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺳﻴﺪ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﺮﻱ ﻭ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺣﺘﻲ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ‌ﺷﻨﺎﺳﻢ. ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻋﻤﻠﺶ ﮐﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻣﻴﺎﺭﻡ.»
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎ ﺩﮐﺘﺮﻱ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻴﺪ.»
ﺍﻣﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻪ, ﺍﻭﻝ ﭘﻮﻝ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ. ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻝ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺸﻪ.»
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﮐﺘﺮ ﺳﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﻣﺎﺗﺶ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻣﻲ‌ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪ.
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﭘﻮﻝ ﺍﻳﻦ‌ﻗﺪﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﻪ؟
ناشناس
   
نکته 2464
از عارفی پرسیدند.روی نگین انگشترم چی حک کنم که وقتی شادم به اون بنگرم ووقتی غمگین هستم به اون نظر کنم .گفت حک کن میگذرد 
ناشناس
   
پند و اندرز 520
وقتی کسی اندازه ی تو نیست،
به اندازه ی خودت دست نزن...!!!
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 1606
واقعا برایم جالب است که بدانم، آیا خداوند برای آفرینش جهان هیچ حق انتخابی هم داشته است؟!
آلبرت انیشتین
   
نکته 192
مردم هر روز زندگی میکنن که یه روز بمیرن
ولی ما هر روز میمیریم که یه روز زندگی کنیم
ناشناس
   
عاشقانه ها 2688
حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2710
هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این ، راه نیست!!

فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایقِ اندازه اش حتی زمان شاه نیست !

می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست !

تازگی از چال روی گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست

کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست
ناشناس
   
نکته 1683
عبادت بى صداقت حقه بازيست!

اساس مسجدش بتخانه سازيست،

چرا انسان نمي خواهد بداند،

وضوي بى صداقت، آب بازيست.
ناشناس
   
دل نوشته 123
گاهی اوقات اون قدر دلت از یه حرف میشکنه که حتی نای اعتراض هم نداری...
فقط نگاه میکنی و بی صدا میشکنی...
ناشناس
   
عاشقانه ها 424
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق اين بار به ديوانه شدن می ارزد
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
تيشه بر ريشه قصری که در آن شيرين نيست
بيستون بی تو به ويرانه شدن می ارزد
يوسفم سينه ی من پيرهن پاره ی من
ننگ اين قصه به افسانه شدن می ارزد
خاک خامم عطش آتش و می در دل من
بزن آتش که به پيمانه شدن می ارزد
شانه ام زير غم عالم و آدم اما
يک نفس زير سرت شانه شدن می ارزد
ناشناس
   
اشعار 4106
چــه بودی گر به دنیــا غم نبـودی
نـصــیبـم گــریــه ومــا تــم نــبودی
غــم دنیا ســراســر خنــده میــشد
کــه لخــتی دیــدۀ پــر نــم نـــبودی
فکرت
   
نکته 3016
متن سنگ مزار پروین اعتصامی:
اين که خاک سيهش بالين است
اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي ازايام نديد
هرچه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه وياسين است
پروین اعتصامی
   
دانستنیها 198
شناخت طبیعت غذاها
تقسیم بندی غذاها
غذاها به دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای گرم که انرژی زا هستند و غذاهای سرد که ضد انرژی و بی حال کننده هستند . بطور کلی هر غذای گرمی که ما می خوریم در بدن ما می سوزد و تبدیل به حرارت و انرژی می شود و این حرارت و انرژی مایه حیات و سلامتی و شادابی جسم و روح است .
و اما دسته دوم یعنی غذاهای سرد که مکمل غذاهای گرم است . غذای سرد اگر با غذای گرم مصرف شود باعث بهتر سوختن و تولید انرژی بیشتر می گردد . اما به تنهایی باعث نابودی انرژی و حرارت و تولید امراض گوناگون می شود . در کتب طبی قدیم آمده است که هر دردی از سردی بوجود می آید و با ضدش که گرمی می باشد برطرف می شود .
غذاهای گرم به دو دسته تقسیم می شوند : دسته اول غذاهایی که هم انرژی زا هستند و هم دارای رطوبت، به این دسته غذاها گرم و تر گفته می شود ، اینها خون ساز هستند و رطوبت آن ها باعث شادابی بدن می شود و بهترین نوع غذا می باشند .
دسته دوم غذاهایی که گرم و انرژی زا می باشند ولی رطوبت ندارند و خشکی زا هستند به این دسه غذاها گرم و خشک می گویند و زیاده روی درمصرف این گونه غذاها باعث خشکی و لاغری بدن می شود .

غذاهای سرد نیزبه دو دسته تقسیم می شوند : غذاهای سرد و تر که هم رطوبت بخش هستند و هم ضد انرژی . این نوع غذاها اگر به تنهایی مصرف شوند رطوبت زیاد آن ها در بین سلول ها و انساج بدن جمع می شود و انسان را دچار بیماری های گوناگون می نماید. دسته دوم غذاهای سرد و خشک می باشند که هیچ رطوبتی ندارند و انرژی زا هم نیستند و زیاده روی در مصرف آن ها بدن را خشک و بی رونق و سرد می گرداند و باعث بدترین درد ها یعنی جنون ، مالیخولیا ، سرطان ، صرع و امراض عصبی که بدترین بیماری هاست می گرداند . بیماری هایی که از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید خیلی دیر برطرف می شود و اکثراً لا علاج است .
بهترین غذاها دارای طبیعت گرم و تر و بدترین غذاها دارای طبیعت سرد و خشک می باشند . شادابی و خرّمی و پر خونی و شجاعت و باهوشی و سالم بودن از غذاهای گرم و تر بوجود می آید و بی حالی و سستی و فراموشی و کند ذهنی و فکرهای بیهوده و غم و غصه و خود خوری و کج فکری وفلجی از غذاهای سرد و خشک بوجود می آید .
به طور کلی این چهار نوع طبیعت ضد یکدیگرند ، یعنی سرد و خشک ضد گرم و تر است و سرد و تر ضد گرم و خشک می باشد . ما حق نداریم غذایی که می خوریم تشکیل شده از یک نوع طبیعت باشد باید حتماً به طبیعت غذاها توجه گردد و غذا مخلوطی از طبیعت سرد و گرم باشد . کسانیکه پیوسته از غذاهای کنسرو شده استفاده می نمایند باید بدانند ضرر بسیار بزرگی را به سلامتی خود وارد خواهند کرد چون هر نوع غذای کنسرو و بسته بندی شده دارای مواد نگهدارنده است که دشمن انرژی است و بسیار سرد می باشد و انسان را سوداوی مزاج می نماید .

مزیت غذاهای سنتی
غذاهای سنتی ما ایرانیان طوری طرح ریزی شده که هر چهار طبیعت با هم دیگر در یک نوع غذا موجود می باشد مثلاً یکی از غذاهای سنتی خورش فسنجان است که این خورش هم غذای خوب و خوشمزه و مقوّی است و هم داروی بسیار خوبی برای بیماران ، البته اگر با مواد طبیعی پخته شود . روغن نباتی و گردو ی مغز شده کهنه و ربّ انار تقلّبی و فاسد با گوشت گاو، فسنجان خوب نمی شود .
طبیعت گوشت گاو و برّه
گوشت گاو و گوساله سرد و خشک است و برای غذاها گوشت خوبی نمی باشد در قدیم کسی گوشت گاو مصرف نمی کرد در ردیف بدترین و ارزان ترین گوشت ها بود . گوشت برّه تازه بهترین گوشت هاست که گرم و تر است و غذا با گوشت برّه هم بسیار مقوّی و هم بسیار خونساز است و خوشمزه ترین گوشت هاست .
شناسایی طبیعت غذا از روی طعم آن
به طور کلی تمام خوراکی هایی که مزه شیرینی دارند دارای طبیعت گرم هستند . طبیعت غذای شور هم گرم است البته در صورتی که متعادل و به اندازه باشد . غذای زیاد شور بسیار مضرّ و خشکی آور است باید در مصرف شوری ها بسیار دقّت شود . مزه تلخ و تند هم گرمی آور می باشد . مزه ترش سرد است . غذاهای بی مزه هم سرد هستند مانند آب که سرد و تر است . نوشیدن آب زیاد باعث رطوبتی شدن بدن می شود بخصوص اگر آب زیاد سرد باشد . مصرف آب سرد بعد از حمام و صبح ناشتا بسیار مضرّ و بیماری زاست و اگر در این مواقع ناچار به نوشیدن آب هستیم سعی شود آب زیاد سرد نباشد و آب را در سه جرعه بنوشیم . در روز نوشیدن آب را ایستاده و در شب نشسته انجام دهیم تا بدنمان رطوبتی نگردد . رطوبت زیاد در بدن باعث تنبلی و سستی و بی حالی و کند ذهنی و بیماری های بسیار بدی می شود . خشکی زیاد هم در بدن باعث بیماری های گوناگون می شود از جمله لاغری زیاد و گرفتگی و تنگی مویرگ ها و لخته شدن خون و بیماری های عصبی . مصرف غذاهای سرد ابکی باعث تولید سنگ درکلیه ومثانه میگردد .
ناشناس
   
اشعار 4043
نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
فکرت
   
نکته 1809
مردی نزد زرتشت رفت و گفت:
فلانی پشت سرت چيزی گفته است
زرتشت گفت:در اين گفته ات سه خيانت بود
شخصی را نزد من خراب کردی
فکر مرا بیهوده مشغول کردی
و خودت را نزد من خوار کردی
زرتشت
   
حکایت 2813
ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد.در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل قصابي بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می خواستم حوادث دو هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.
دیگران
   
نکته 501
هیچ آرایشی شخصیت زشت رو نمی پوشونه
ناشناس
   
حکایت 1578
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
گابریل گارسیا مارکز
   
تلنگر 49
سکوت گورستان را میشنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن ندارد
ناشناس
   
تلنگر 570
موضوع غم انگیز در خصوص زندگی، کوتاه بودن آن نیست
بلکه غم انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع می کنیم.
ناشناس
   
نکته 3164
آزادی برای همه ی ملت ها سقف دارد.

سقف آزادی رابطه ی مستقیم با قامت

فکری مردمان دارد.
ناشناس
   
دل نوشته 2914
هنگامي که وارد زندان شدم وسايلم را گرفتند و مخصوصا سيگارهايم را . نمي فهميدم چرا مرا از چيزي که به هيچکس ضرر نميرساند محروم
کرده اند . کمي بعد فهميدم که اين قسمتي از تنبيه است .و از اين لحظه به بعد خودم را عادت دادم که ديگر سيگار نکشم
انسان بالاخره به همه چيز عادت ميکند
آلبر کامو
   
عاشقانه ها 990
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صدبار تو را دیده ام ای غم به گمانم!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران
اینقدر که تا دیدن او زنده بمانم

فاضل نظری
دیگران
   
دل نوشته 2033
با دلم قهر نکن بی تو دلم می گیرد
"هستی" ام،بی تو همه هستی من می میرد
با دلم قهر نکن هرچه که خواهی آن کن
تو بزن بشکن و این سینه تو بی سامان کن
با دلم قهر نکن قهر تو عالم سوز است
بی تو حال دل من تلخ تر از دیروز است
ناشناس
   
پند و اندرز 682
هر وقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن .
این شادمانی که اکنون دردست توست مدت زیادی نخواهد ماند .این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم می زنی ،همیشه با تو نخواهد بود .
همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کند ،تا ابد نیستند .
این صورتهای قابل اعتماد که به طرف توتوجه می کنند ،یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند،و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند ،دایمی نیستند .
قلب خودت را بر ایشان ارزانی بدار .
روزهایشان را از شادی پر کن .
در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش.
که طفولیت جز دو روزی بیش نیست و با چشم برهم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت .
اگر کودکی
با خرده گیری بزرگ شود، ملامت کردن را می آموزد.
با خصومت بزرگ شود، ستیزه جویی را می آموزد.
با استهزاء بزرگ شود، کم رویی می آموزد.
با شرم بزرگ شود، احساس گناه را می آموزد.
با بردباری بزرگ شود، تحمل را می آموزد.
با تشویق بزرگ شود، اعتماد به نفس می آموزد.
با تحسین بزرگ شود، قدرشناسی را می آموزد
ناشناس
   
نکته 3728
خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد؛ یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند .
ویکتور هوگو
   
عاشقانه ها 1029
لهجه ات پاک ترین سوره ی سبحانی هست

گِرِهِ زلفِ تو تندیسِ پریشانی هست

سبکِ ابروت عراقی و خراسانی هست

تو خودت مثنوی و رازِ غزل میمانی

و لبت شعرِ نویِ شاعرِ کاشانی هست

خالِ لبهایِ تو در نقشه ی هند آمده است!

زورِ عشقِ تو مگر بازویِ افغانی هست

عربی سرمه به چشمانِ قشنگت کردی

روسری بستنِ تو شیوه ی لبنانی هست

ای زلیخا همه ی شهر به دنبال تو و ......

دلِ تو در گرویِ برده یِ کنعانی هست

ای تو میخانه ی عشّاقِ سرِ کوچه یِ ما

مثلِ مِی لذّتِ دیدارِ تو پنهانی هست

ای که غافل ز دلِ سوختگانی گلِ من

دلِ من اَرگِ بمی در پیِ ویرانی هست

عکسِ تو قبله ی من بود کنارِ مُهرَم

که پرستیدنِ تو کلِ مسلمانی هست

تو بگو تا که به پیشانیِ تو بِنویسند:

خوشگلی مختصِ دوشیزه یِ ایرانی هست

مهدی رضازاده لامردی
دیگران
   
نکته 776
از مردمی که حرفاتو نمی فهمن ، انتظار داری سکوتتو بفهمن؟!
عزت الله انتظامی
   
آرزوها 3729
دلت خــــرسند

لبت گلخانه ی لــــبخند

و چشم روشنت آرام چون دریـا

به ڪامت باد شـادی ها
ناشناس
   
نکته 1153
به دشمنانت هزاران بار فرصت بده تا با تو دوست شوند ،
اما به دوستانت یک فرصت هم نده که دشمنت شوند،
زیرا دوستانت جای عمیق زخمهای دلت را می دانند.
ناشناس
   
نکته 868
ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ , ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ ...
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ , ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ !
ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ , ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ , ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ...
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ , ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ ! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ , ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ... ﺧﺪﺍ ﯾﮑﯽ .... ﻭﻟﯽ ... ﺍﻣﺎ ....
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ .... ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ !
ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ؟ ! ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ ... ﺧﺪﺍ ﮔﺮ
ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺳﺘﯿﺰﻩ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ناشناس
   
اشعار 4074
دام عشق


آسوده بدم ز چرخ گردون
چرخم نه به دیده کرده بد خون
هیچم زخود وزغم نه بد یاد
از بسکه بدم همیشه دلشاد
نی خورده به دل خدنگ نازی
نی رفته دلم به چنگ بازی
نی شکوه زدهرکرده بودم
نی جورنگار دیده بودم
نی گشته اسیر پنجه ی عشق
نی رفته دلم به خنده ی عشق
یعنی که بدم چو مست خندان
توفان غمم نکرده ویران
ناگه زقضا شدم گرفتار
در دام نگار مردم آزار
مرغ دل من بکردپرپر
چون رفت بیاد روی دلبر
چون شربت عاشقی چشیدم
غم های زمانه را بدیدم
ازبسکه اثر نمود خویش
دیوانه شدم زعشق رویش
شب تا سحرچو مرغ شبگیر
از ناله شدم پریش و دلگیر
چندی به غم فراق رنجور
چندی به امید وصل مسرور
آهم به فلک زسوز برشد
گوش همه گان زناله کرشد
رسوای جهان شدم زعشقش
چون زارو خزان شدم زعشقش
ازدست برفت صبرو آرام
دربازی عشق گشته ناکام
افسوس گذشت نوجوانی
ازچرخ ندیده شادمانی
ای کاش نمی شدم گرفتار
ای وای که سوختم درین نار
آخر زبرم چرا برفتی
خون شدم جگرم چرا برفت
« فکرت » جگرت همیشه خون به
هردل که بشد به عشق چون به
فکرت
   
دل نوشته 3117
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد
به پرواز شک کرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود
احمد شاملو
   
پند و اندرز 156
داشتن یک فکر پاک از تمام معابد و مساجد و کلیساهای دنیا مقدس تر است
ناشناس
   
آرزوها 1255
کاش میشد بروم
ساز دلی را امروز
پیش یک سازگر چیره سفارش بدهم
و بگویم استاد
تاری از بهر دلم میخواهم
هر صدایی بدهد،
هر چه باشد،
تنها،
کوک دائم باشد...
ناشناس
   
نکته 2620
عشق حقیقی

داستان رومئو و ژولیت نیست که با هم از دنیا رفتند

بلکه حکایت مادر بزرگ و پدر بزرگ است که به پای هم پیر شدند
ناشناس
   
دل نوشته 2558
تـو می‌دانی شب‌ها از خواب پریدن و

دنبال تو گشتن یعنی چی؟؟؟

نه، نمی‌دانی...

بی قراری روز را هم نمی‌دانی

مـن اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سَرَم باشد...

دوست دارم خودم را در این خرابی

آواره‌ات ببینم...

نـبودنت را ولی

دوست ندارم!

این دیگر خارج از توان من است...

رنج‌های دنیا را

به یک لبخندت می‌خرم

این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم

همین که بدانم می‌آیی

لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم

به خودم عطر می‌زنم

آماده و منتظر

جلوی در می‌ایستم

و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم

انتظارت را دوست دارم

گفتم که!

ته خیابان را دوست دارم.
ناشناس
   
حکایت 918
رﻭﺯﻱ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯ ﺍﺣﻀﺎﺭﻳﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻛﺮﺩ ﻙ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﺎﻟﻴﺎﺗﺶ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﻭﺩ.
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭﻛﻴﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺭﻓﺖ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ
ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻙ ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺝ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻗﻤﺎﺭ
ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺭﺍﻳﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ . ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ
ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺷﻤﺎ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ
ﺍﻳﺪ ! ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻛﻮﭼﮏ
ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .ﻭﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ
ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮎ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ... ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻨﻜﺎﺭﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮎ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺯ ﺷﮕﻔﺘﻲ ﺩﻫﺎﻧﺶ
ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺣﺎﻻ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺩﻭﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ
ﻙ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﮑﺎﻥ
ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻥ ﻳﻜﻲ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮎ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺼﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ
ﺑﺒﻴﻨﺪ ﻟﺬﺍ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﻣﺼﻨﻮﻋﻴﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭﺭﻭﻱ
ﭼﺸﻢ ﭼﭙﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ. ﮔﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ
ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...ﻭﻛﻴﻞ ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺑﻮﺩ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ٦ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﻙ ﻛﺎﺭ ﺳﺨﺘﺘﺮﻱ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ... ﻣﻦ ﺁﻧﺴﻮﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺳﻄﻠﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﻱ ﻣﻴﺰ
ﻣﻴﺎﻳﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻄﻞ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﻜﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﺮﻳﺰﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ
ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻋﻠﻴﺮﻏﻢ ﺗﻼﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺩﺭﺍﺭﺵ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺭﻳﺨﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺰﺵ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ
ﻛﺮﺩ. ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ: ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻙ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻱ ... ﺩﺭ ﺍﻳﻦ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﮐﻴﻠﻲ ﻙ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺧﻮﺩ ﺭﺍﮔﺮﻓﺖ. ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ
ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ !?ﻭﻛﻴﻞ ﮔﻔﺖ :ﺻﺒﺢ ﮎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ
ﺑﻴﺎﻳﻴﻢ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮ ٢٥ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ ﻙ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺷﻤﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻭﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﺸﻮﻳﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ
ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ !.
ناشناس
   
دل نوشته 2529
این روزها کجایی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سرتا پایت...
آهنگ هم دنج و کمیاب بود مثل کافه ترنج که مشتری همیشگی اش بودی و من فکر نمیکردم که دوباره آن را بشنوم یا پیدایش کنم مثل تو
تا امروز صبح ابری که در تاکسی پخش شد و من یاد آن روز بارانی افتادم که من خسته در صندلی ماشینت مچاله شده بودم ساعت هفت و نیم بود و من دیرم شده بود تمام شب سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم باز بیخوابی به سرم زده بود و تو بیخیال به ابر ها و قطره های روی شیشه نگاه میکردی چشم هایم را بستم دردی از چشم هایم شروع میشد در سرم چرخ میخورد
"سردته؟"
"بخاری کوفتی ماشینت مثل همیشه خرابه"
کتت را از صندلی عقب برداشتی و روی من انداختی گفتی"بریم کوه؟"
"مرخصی ندارم"
انگار نشنیدی باز هم میگویی"میریم کوه آتیش روشن میکنیم گرم میشی سیب زمینی زغالی میخوریم ببین ی آهنگ گیر آوردم همون که دوست داشتی رفتم از فرهاد اون کافه چی یه گرفتم واست دوست داری والس برقصی؟"
نگاهت که به نگاه بی حوصله و خواب آلودم میفتد فقط ترمز میزنی جلو دفتر کارم و من فقط پیاده میشوم و میگویم"بهت زنگ میزنم شب"
تو هم چیزی نمیگویی فقط میروی برای لحظه ای به ماشینت که دور میشود خیره میشوم صبحانه نخوردم دلم سیب زمینی های زغالی تو را میخواهد ولی چشمم به ساعت که میفتد به سمت دفتر میدوم باز با تاخیر میرسم
حالا که نیستی بگذار صادق باشم این همه جسارت تو من را از ترسهایم بیزار میکرد از اینکه مقابل تمام پیشنهادات شیرین تمام نشدنی ات تنها لبخند محافظه کارانه ای بزنم از اینکه همیشه تنها ادم عاقل وبزرگسال ماجرا باشم خسته ام
این روزها میخواهم بدون مرخصی به کوه بروم کفش های ازار دهنده ام را درکوچه دربیاورم و زیر باران بدون چتر با تو بدوم
این روزها کجایی؟؟
ناشناس
   
دانستنیها 289
شيرپاک کن طبيعي با نعناع و خيار

ترکيب اين دو با شير پوست را کاملا تميز، صاف و شفاف مي‌کند.نعناع خواص ضدالتهابي دارد و باعث خنکي، تسکين و همچنين تميزي پوست مي‌شود. خيار سرشار از آب است و براحتي پوست‌تان را مرطوب مي‌کند. ترکيب اين دو با شير پوست را کاملا تميز، صاف و شفاف مي‌کند.
مواد لازم :
نعناع : پنج تا شش برگ
خيار : يک عدد متوسط
شير: يک فنجان
روش تهيه :
خيار و نعناع‌ها را خيلي ريز کنيد و همراه شير داخل مخلوط‌کن بريزيد، سپس مخلوط به دست آمده را صاف کنيد. به وسيله پنبه، شيرپاک‌کن را به پوست صورت‌تان بزنيد و با حرکت دوراني آرام پوست‌تان را پاک کنيد. سپس مي‌توانيد صورت‌تان را با آب ولرم بشوييد. تاريخ مصرف اين شيرپاک‌کن طبيعي يک هفته آن‌هم داخل يخچال است.
ناشناس
   
شوخی 3122
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام...
محمد علی بهمنی
دیگران
   
نکته 1354
هیچ آگاه شدنی بدون درد نخواهد بود ...
کارل گوستاو یونگ
دیگران
   
حکایت 3654
بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!

به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.
لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی...
به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟
مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!
نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.

ناشناس
   
نکته 1014
در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند حتما یکی از آنها تمام حرف دلش را نمی گوید...
آلبا دسس پدس
دیگران
   
نکته 27
مهمترین کاری که یک پدر می تواند برای فرزندانش انجام دهد این است که به مادرشان عشق بورزد.
ناشناس
   
تلنگر 180
ميگن زماني که گاندي ميخواست خودشو به جلسه اي برسونه که قرار بود اونجا از حق ملتش در برابر انگليسي ها دفاع کنه به قطار دير ميرسه و قطار در حال حرکت بوده که مجبور ميشه دنبال قطار بدوه بالاخره به قطار ميرسه و سوار ميشه اما يک لنگه کفشش از پاش در مياد و ميفته کنار ريل و خودش اون يکي لنگه رو هم ميندازه وقتي ميرسه به مقصد و وارد جلسه ميشه تمام حضار به گاندي پابرهنه ميخندن و يکي از انگليسيها ميگه آقاي گاندي کفشهايتان کو؟ نکنه با پاي برهنه ميخواين از حقوق ملتتون دفاع کنيد؟!!! مجددا همه خنده ي بلند و طولاني سر دادند و گاندي با نگاهي آرام و لبخندي بر لب آنها را نظاره ميکرد وقتي خنده ي آنها تمام شد گاندي گفت وقتي به علت تاخير بدنبال قطار ميدويدم تا به اينجا برسم يک لنگه کفشم از پايم در آمد و من آن يکي لنگه را نيز درآوردم و نزديک لنگه ي ديگر انداختم که اگر پابرهنه اي پيدايشان کرد يک جفت کفش داشته باشد نه يک لنگه...
ناشناس
   
تلنگر 294
فریادهای زده نشده
یواش یواش میشن
چین و چروک روی صورت
ساموئل بکت
دیگران
   
نکته 3173
بخش زیادی از زندگی صرف این می شود که دیگران دربارۀ ما چه فکری می کنند.

سپس پی می بریم که شاید یکی از مهمترین بخش های زندگی این است که به حرف آدمها اهمیت ندهیم.
ناشناس
   
شوخی 14
احتیاط کنید خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com