شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 36
خاطرات نقش گیج کننده ای دارند
باعث خنده می شوند وقتی زمان گریه کردن را به یاد می آوریم
و باعث گریه می شوند وقتی زمان خندیدن را به یاد می آوریم...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1972
‌‌قلم خصوصی ترین
جای دل تنگی هایم بود
تا اینکه تو سرزده به خانه دلم آمدی
نتوانستم به آمدنت نه بگویم
تو شدی همه بودنم
می دانم امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو وبگویم هر چه بادا باد؟
مگر هر قصه شیرینی شبی پایان نمیگرد....
ومن قصه ای هستم که بی آغاز می میرد...
ومن می مانم وگنجشک های مهاجر
وهوای گرفته پاییز ، در غروب غمگین و
وعدگاه تنهایی هایم روی نیمکت سرد وخیس از باران
بگو کجای شهرت قدم میزنی تامن
سرزده در کنارت قدم بزنم....!!
شاید جان تازه ای بگیرم تا یک نفس دیگر زنده بمانم ....
ناشناس
   
نکته 1898
از خیاط پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دوختن پارگی های روح با نخ توبه/
از باغبان پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها زیر نور ایمان/
از باستان شناس پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاویدن جانها برای استخراج گوهر درون/
از آیینه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه?
گفت: زدودن غبار آیینه دل با شیشه پاک کن توکل/
از میوه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه دل
ناشناس
   
پند و اندرز 360
پای یه علف هرز هر قدر هم که آب و کود بریزی، واست میوه نمیاره!!
دقت کن
برای کی و چی وقت میذاری!!
ناشناس
   
نکته 876
دست نیافتنی ها
تا ابد ....
دوست داشتنی هستند .... !
ناشناس
   
اشعار 3986
ابر با بغض من که هماهنگ میشود
ایوان سینه پر از نم نم آهتگ میشود

این قطره های کوچک باران بدون تو
آن دم که میرسد به سرم سنگ میشود

جانم به جام نگاه تو تحلیل میرود
روحم به قاب آینه کمرنگ میشود

از وقتی که قلب گروگان چشم توست
هر شب دلم برای دلم تنگ میشود

آخر به جنگ نابرابر تو فتح با من است
آن دم که پای لشکر غم لنگ میشود

من با قلم چنین نویسم و بخت با قلم چنان
دیریست میان این دو قلم جنگ میشود

عمری عزیز به پای تو رفته ولی بیا
ما چانه میزنیم و معامله همسنگ میشود
آرمان ایزدی
   
لطیفه 813
روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد.
ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید!!
پس از مدتی تلاش ملا خسته شد وپایین آمد ولی الاغ روی پشت بام بشدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید...
تا اینکه سقف فروریخت و الاغ جان باخت!
ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
"لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک می نماید!!"
ناشناس
   
نکته 2621
بعضیا مثله کبریت میمونن

خودشون هیچ ارزشی ندارن
ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن . . .
ناشناس
   
نکته 1610
من نمی توانم خدایی را متصور شوم(به خدایی اعتقاد داشته باشم) که خودش مستقیماً بخواهد بر روی عملکرد افراد تاثیر بگذارد و یا مثلا بخواهد بر کُرسی قضاوت موجوداتی بنشیند که خودش خلق کرده است.
آلبرت انیشتین
   
دانستنیها 2918
امپراتوری هخامنشی بزرگ‌ترین امپراتوری‌ جهان
بزرگترین امپراتوری باستان امپراتوری هخامنشی در قرن پنجم پیش از میلاد بود. شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تأثیری بنیادین بر دوران‌های پسین گذارده‌است، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر می‌باشد. از نظر نام و عنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی دراز پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان خاندان‌ها و همان مردم، روندی را که برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند و در پهنه‌ای بسیار پهناور، آن را تا پایه بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، گسترش دادند.

زمان ماندگاری شاهنشاهی هخامنشی، ۲۲۰ سال بود. فرمانروایی آنان در قلمرو شاهنشاهی – به خصوص در آغاز – موجب گسترش کشاورزی، تأمین بازرگانی و حتی تشویق پژوهش‌های علمی و جغرافیایی نیز بوده‌است. پایه‌های اخلاقی این شاهنشاهی نیز به ویژه در دورهٔ کسانی مانند کورش و داریوش بزرگ متضمن احترام به باورهای مردم پیرو و پشتیبانی از ناتوانان در برابر نیرومندان بوده‌است، از دیدگاه تاریخی جالب توجه‌است. بیانیه نام‌ور (معروف) کوروش در هنگام پیروزی بر بابل را، پژوهشگران یک نمونه از پایه‌های حقوق مردم در دوران باستان برشمرده‌اند.

هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از زادروز تا ۳۳۰ پیش از زادروز) بر بخش بزرگی از جهان شناخته‌شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال خاوری آفریقا فرمان راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر مقدونی برافتاد. امپراطوری بزرگ هخامنشیان که بنیانگذار آن کوروش بزرگ از نواده شاه انشان کیمن-کوروش یکم-کمبوجیه یکم بود در سازمان جهانی یونسکو به بزرگترین و اولین امپراطوری جهان طبق اسناد به ثبت رسیده است.
ناشناس
   
عاشقانه ها 3135
هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن
برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند
زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن
عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته است؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن
رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن
ناشناس
   
نکته 1485
برای موفق شدن از سه مرحله باید گذشت :
ابتدا مورد تمسخر واقع میشوی
سپس با خشونت به مخالفت با تو می پردازند
سر انجام به تو ایمان می آورند.
آرتور شوپنهار
دیگران
   
پند و اندرز 3088
بوستان سعدی باب هفتم در عالم تربیت
عضد را پسر سخت رنجور بود
شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند
که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای
یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس
تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار
ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار
که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش
به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش
چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش
سعدی
   
نکته 3127
فاصله باختن
تا
ساختن
فقط یک کلمه است
خواستن
ناشناس
   
نکته 159
وقتی کسی توانایی گند زدن به اعصابتون رو داره...
بدونید که متاسفانه دوستش دارید...
ناشناس
   
نکته 2200
اخرين سفر ماهى ،تورصياداست!
ناشناس
   
نکته 2498
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کش مرده پرست
ناشناس
   
نکته 2975
شویلر کولفاکس نقل می کند که در طول روزهای سیاه سال 1863، یک شب رئیس جمهور در کاخ سفید میزبان عموم بازدیدکنندگان بود. نمایندگان کشورهای خارجی رئیس جمهور را احاطه کرده بودند. یکی از اشراف زادگان جوان انگلیس را به لینکلن معرفی کردند. داخل سالن، یک کشاورز مسن، با چهره ای آفتاب سوخته و صادق و پیرزنی در لباس های فقیرانه که به بازوی او تکیه کرده بود، دیده می شدند که ابهت مقامات رسمی و سیل جمعیت آنها را وحشتزده کرده بود و به گوشه ای از سالن رانده بود. رئیس جمهور که مرد بلند قدی بود و طبیعتا از بالای شانه های تمام حاضران صحنه ی این زن و مرد مسن از چشمانش مخفی نماند، به لرد انگلیسی گفت:
- معذرت میخواهم جناب لرد، من همین الان یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که باید به نزدشان بروم.
وقتی لینکلن راهش را از میان جمعیت باز کرد و به گوشه ی سالن رسید، دستش را به سمت کشاورز پیر دراز کرد و گفت:
- جان، خیلی از دیدنت خوشحالم. از دوران جوانی مان، حوالی سال 1837 که در بخش سنگامون با هم برای خانم.... هیزم می شکستیم، تو را ندیده بودم. حالت چطوره؟
پیرمرد که لب هایش به لرزه افتاده بود، بدون پاسخ دادن به احوالپرسی رئیس جمهور به سمت زنش برگشت و گفت:
- خانم می بینی، آبراهام همون دوست قدیمی مونه، هیچ تغییر نکرده!
بعد به لینکلن گفت:
- یادته من سه تا پسر داشتم. اونها برای عضویت در ارتش نام نوشتند. جان که در جنگ "هفت روزه" کشته شد؛ سام اسیر شد و از گرسنگی جان سپرد؛ هنری هم الان در بیمارستان بستریه. ما یکم پول داشتیم و به زنم گفتم خانم بیا بریم به واشنگتن تا رئیس جمهور را ببینیم.
چشمان رئیس جمهور پراز اشک شد و صورت ساده و چین خورده اش غرق ماتم شد. به دوستش گفت:
- جان، همه ی ما آرزو می کنیم این جنگ ویرانگر زودتر تمام شود. اما الان باید به سراغ بازدید کنندگان بروم و یک ساعت دیگه پیش شما باز می گردم. الان هم دستور میدم شما رو به یک اتاق خصوصی ببرند تا استراحت کنید.
آبراهام لینکلن
   
دل نوشته 2504
رسم دنيا فراموشي است
اما
تو فراموش نكن كسي در لا ب لاي زمان ب ياد توست
ناشناس
   
شوخی 1885
يک خانم ۴۵ ساله حمله قلبي داشت و در بيمارستان بستري بود.در اتاق جراحي، کم مونده بود که مرگ را تجربه کند. وقتی که عزراییل رو ديد، پرسيد: آيا وقت من تمام است؟!عزرایل گفت: نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز ديگه عمر مي کنيد ...بنابراين پس از بهبود يافتن، خانم تصميم گرفت در بيمارستان بماند و عملهاي زير را انجام دهد:۱- کشيدن پوست صورت۲- ليپو ساکشن۳- جمع و جور کردن شکم و صد البته به فکر رنگ کردن موهاش و سفيد کردن دندوناش هم بود!!!يكي دو ماه بعد، پس از اتمام آخرين عمل زيبايي، بعد از مرخص شدن از بيمارستان در حالي كه ميخواست از خيابون رد بشه با يه ماشين تصادف كرد و كشته شد!!!وقتي با عزراییل روبرو شد، پرسيد: مگه شما نفرموديد که من ۴۳ سال ديگه فرصت دارم، چرا منو از زير ماشین بيرون نکشيديد؟عزراییل جواب داد: اِ اِ اِ شما بوووووودي؟ چقدر عوض شدی، نشناختمت
ناشناس
   
اشعار 4082
مارا بس

بعد از این تا به ابد مهر بتان ما را بس
فاش گویم که ازین عیش جهان ما را بس

بس که از عشق بتان دیده ی پر نم دارم
گر شوم مستحق حور و جنان ما را بس

گر ز غم کور شود دیده ی بینای من
از فراقش بعد ازین شور و فغان مارا بس

مست و عریان اگر افتد قد سروش در بر
( فکرتا ) دلبری سرو روان ما را بس
فکرت
   
نکته 1187
پرداختن به کار خود و پرهیز از دخالت در کار دیگران،عین دادگری ست .
افلاطون
   
نکته 3006
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه، اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره ،بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ......
ناشناس
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
نکته 893
انسان ممکن است بایک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند...
اوریانا فالانچی
   
نکته 2817
زیستن با دیگران بسی دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است.
نیچه
   
نکته 1330
بهترین انتقام این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید و به هیچ کسی اجازه ندهید از تماشای رنج شما لذت ببرد.
ناشناس
   
نکته 617
دو چیز خیلی سر و صدا می کند:
یکی خرده پول
و دیگری
خرده معلومات
آلبرت انیشتین
   
اشعار 4084
ای صنم

جان زبرم گشته جدا ای صنم
رحم بکن بهر خدا ای صنم

بی تو بدل نیست قراری دگر
جان منی زود بیا ای صنم

ناله کنم از غم و در فراق
کم بنما جورو جفا ای صنم

بی تو خزان گشته مرا زنده گی
بهر تو ام زنده ؛ بیا ای صنم

گشته ملول این دل غمگین من
درد دلم چاره نما ای صنم

رفته ز کف تاب و توانم بیا
نیست به دل هیچ نوا ای صنم

گشته کباب این دل (فکرت) زغم
آتش غم سوخته مرا ای صنم
فکرت
   
نکته 2907
اگر کسي با تندي تو را نصيحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندي اش محبت عميقي قرار دارد، مانند کسي نباش که ساعت زنگدار را مي شکند فقط بجرم اين که او را بيدار کرده است. !!
ناشناس
   
اشعار 4010
امشب ای آرام جان ، حالی دگر دارم بیا
خواب آشفته ، دلی آسیمه سر دارم بیا

در سرم افتاده با رویای تو ، آواز عشق
نغمه ای سوزان و آهی پر شرَر دارم بیا

ناله های تلخ فرهادم ، تو شیرینی مکن
وعده ها با تیشه در کوه و کمر دارم بیا

تا نهی پا بر دو چشمم ، گاه از راه وفا
نذر بسیار و دعایی مستمر دارم بیا

هر کجا باشم ، نباشی دل تقلا میکند
هر کجا هستی ، برآن عزم سفر دارم بیا

باغ دلجوی توام ، در من هزاران شاخه است
گه پُرَم از سایه و گاهی ثمر دارم بیا

در میان ابرها پنهان مشو ، ای ماه من
روز وشب می بینمت ، حدٌ بصَر دارم بیا

گر نیایی خانه ، من میمانم و سیلی ز اشک
رفته رفته در دل سنگت اثر دارم بیا

هی مرنجانم ، مگو از خلق و خوی تُند خویش
من از آن دیوانگی ها هم خبر دارم بیا

در خیالم با رقیبان خنده میکردی دریغ
آه ، از این افکار شیطانی حذر دارم بیا

طاقت دیدن ندارم گیسوانت دست باد
در میان سینه قلبی محتضر دارم بیا

هم وفا و هم جفا ، از هر دو سو میسوزدم
من ندانم از کجا خاکی به سر دارم بیا

گاه میگویم که امشب هم چو شبهای دگر
از کجا معلوم امشب را سحر دارم بیا

تو اگر جان خواهی ای زیبا ، بیا " سَر " میدهم
من برای قطع این " سَر " هم " تبَر" دارم بیا

آمدی چون " سَر " بگیری ، چای مهمان منی
تا بنوشی جانِ دل ، من صد " اگر " دارم بیا
آرمان ایزدی
   
تلنگر 358
من روزگار را گرانترین آموزگار دیدم
او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهای حق التدریس از او می گرفت
ناشناس
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
حکایت 1805
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
ناشناس
   
عاشقانه ها 487
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
ناشناس
   
عاشقانه ها 600
کاش تا دل می گرفت و می شکست
دوست می آمد کنارش می نشست

کاش می شد روی هر رنگین کمان
می نوشتم "مهربان "با من بمان

کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاش ها مهمان شوند
درمیان غصه ها پنهان شوند
نیما یوشیج
   
نکته 2747
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر پسر با وکیل خانوادگی شان ارتباط داشته است.
ناشناس
   
شوخی 2273
ترکه زن ژاپنی میگیره هر دقیقه نگاش میکنه میگه:اگه خوابت میاد برو بخواب!
ناشناس
   
نکته 2785
صبورانه در انتظار زمان بمان
هر چيز در زمان خودش رخ ميدهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب كند ،
درختان خارج از فصل خود ميوه نميدهند ... !
ناشناس
   
اشعار 3995
باد چون مستی میان گیسوانت می وزید

چیز گنگی بی محابا در نگاهت می خزید

من شدم محو تماشای دو چشمت ، مارِ عشق

ذره ذره از درون ، رگهای من را می گزید
آرمان ایزدی
   
اشعار 4088
مسیحا

ترا حسن چو لیلا آفریدند
مرا مجنون رسوا آفریدند

لقایت برق اندرعالم افروخت
رخت نور تجلی آفریدند

خمار نرگست آب حیاتست
دو چشمت را مسیحا آفریدند

چرا رفتی زآغوشم بیا یار
که روزم لیل یلدا آفریدند

بجانم شیره ی غم را سرشتند
از آنرو بی سرو پا آفریدند

سر شب تا سحر ازهجر ، ( فکرت)
دو چشمم را چو دریا آفریدند
فکرت
   
نکته 1191
دنیا کنار می ایستد تا هر کس که می داند به کجا می رود ، عبور کند.
امرسون
دیگران
   
اشعار 4051
سرود دریا

شـدم مجنـون عـشقـت چـون دل دیــوانۀ دریا
نــجـاتـم ده زمـوج ســرکــش مــســتا نۀ دریا
چـودریا گه به ساحل گه به صخره میزنم سررا
مــگـربیـــرون بـــرآرم گــوهــر یــکــدانۀ دریا
تـویی دریای عـشق مـن، منم شـیدای ایـن دریا
بـه گـردابـــم بـــرد آخـــر غـــم جـــانـــانۀ دریا
تــودریایی منم چون زورق بشکسته وحــیران
اگـرافــتـم به گـــردا بــی کـــشم شــکــرانۀ دریا
تــودریـایی، مـنم دریا،من وتــوهـردو همـزادیم
بــبــین دریـا دلــی هــا را شــدم هــمخـانۀ دریا
نـه مـوجـم مـیبرد ازخـود، نـه تـوفان ونه گردابی
زبــس نــوشــیده ام مـن، ســاغـر مـردانۀ دریا
چنان مست وخرابم زان دوچشم مـست ومخمورت
خــــمـــارم نــشـــکـــنـد از بــادۀ پیــمــا نۀ دریا
گــهی مـست وخــروشــانی، گهی آرام وبی فـریاد
فـــریـــبم مـــی دهـی ای فـــتــنـۀ فـــتــا نۀ دریا
چـرا آرام وخاموشی ، چرا درخود نه مـی جوشی ؟
کــه تــا ازخــود شـوم بیــخود ازین خمخا نۀ دریا
مــرا دریـاب ای دریــا ! کـه چــشمان تــری دارم
اگـــرتــوفـــان شـــوم ویــران کـــنـم کاشـانۀ دریا
به دریا چون سپردم دل، نمـیدانم چه خواهـد شــد
فـــریــبــم مـی دهـــد ایــن بــازی طـفــلانۀ دریا
بــه خــوبـان گـرســپاری دل به گــرداب بـلا افتی
بــکــن دوری زمــــوج ســـرکــش ویـــرانۀ دریا
که خوبـان چون برنــد ازکـف دلی رابرنمیگـردند
همـــان بــهتر کــه بــاشی بـیخود و بیـگانۀ دریا
زمـــوج گـــیسوانــش شـــد پریـشان روزگـارمن
چـــرارفـــتــم مــیـــان مـــوج بــیبـــا کــا نۀ دریا
اگــرعــشق پریرویــان چوامـواج خـروشـا نـست
نــه میـــبیــنم کـــسی را عـــاقــل وفـــرزانۀ دریا
خـــرام ســرونــازش چــون خــرام رفتن دریاست
ازان روشــــد دلــــم بـــرجـــلوۀ شـــاهــا نۀ دریا
قـــیام قــامــت زیـــبا ، خــرام هـمچـو آهــویـــش
فـــریـــبا هـــست وهــمچـون جــلوۀ رنــدانۀ دریا
دلــم چــون درخــم گــیسوفــتــاده نــالـه هــا دارم
چـــه درد جــانــگــدازی دارد این غــمخــانۀ دریا
شـــدم غـــرق تــمـنای هــمآغوشی بـه گــردابی
چــه افــسونــی دمــیـدی تــا شــدم افـــسانۀ دریا
تـودریـای خـروشانی، تـوعـشـق مـن توتـوفـانی
بـکـــن مــستم، خــرابـم کـن ازیـن مـیخـانۀ دریا

( فکرت )
کابل
11/5/1370
این سروده برنده جایزه دوم و جنابان حیدری وجودی و رحیم الهام اول و سوم شدند. و ازطریق تلویزیون ملی در یکی از تالا ر های انترکانتینال ثبت و به نشر رسید .
فکرت
   
دل نوشته 2651
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ …
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑـﺮﻭﺩ … !
ﻣﻦ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ،
ﮐﻨﺎﺭ ﻗﻮﻝ ﻫﺎﯾﺖ ،
ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ
ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ،
ﻣﺤﮑﻢ ﺍﯾـﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ناشناس
   
دل نوشته 1311
من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام...!!!
ناشناس
   
نکته 2353
دیتر هالروردن، (همان هنرپیشه معروف، دی دی):
از آدم های مذهبی بترسید!
اینان به درجه ای رسیده اند که مطمئن هستند هر غلطی بکنند اشکال ندارد، چون فکر میکنند با عبادت کردن
جبرانش میکنند..!
نادر شاه افشار:
هر آخوند را باید دوبار اعدام کرد، یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او،
و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل کار و تلاش آنان
میرزا آقاخان کرمانی(150سال پیش):
آخوند اگر دوست تو باشد با احکام شرعی مالت را میخورد، و اگر دشمن تو باشد با احکام شرعی خونت را می‌ریزد!
میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش به فکر آمدن یه روز خوب هستند، نه آوردنش!
دیگران
   
نکته 1082
وقتی خوشحال هستید قول ندهید
وقتی عصبانی هستید جواب ندهید
وقتی ناراحت هستید تصمیم نگیرید
ناشناس
   
حکایت 2573
ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛
ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ .

ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩﻣﯿﺸﻭﻧﺪﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ به ﺍﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ،
" ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ " ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯﻣﺮﮒ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .

ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ :ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ ، " ﺩﺍﯾﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ " ﻭ "ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ " ﺑﻮﺩ!

ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ ..
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ !
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ !!....
ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ " ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ " ﻭ ﺍﺯ "ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ " ﻫﺴﺘﯽ !

"ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟ !!

ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ، ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ می توﺍﻧﺴﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﻟﺤﻤﺪ ﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ !

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ "ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ " ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ !
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !! ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ !!

ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ :
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ " ﻏﺴﻞ " ﻭ " ﮐﻔﻨﺖ " ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ .

ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ !!!

ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ " ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ " ﻫﺴﺘﻢ .
ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ...ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ "ﻋﻠﻤﺎ " ﻭ " ﻣﺸﺎﯾﺦ " ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ !!...
ناشناس
   
لطیفه 174
به سلامتی پسری که به عشقش گفت روزی که جلوی دختری غیر از تو زانو بزنم روزیه که بخوام بند کفش دخترمون رو ببندم
!!!
ناشناس
   
نکته 1536
مرگ خود بهترین دلیل آسمانی انسان بودن است.
نیچه
   
نکته 1748
هميشه به نور خورشيد بنگريد، در اين صورت، تاريكي ها و سايه ها را نخواهيد ديد.
هلن کلر
   
نکته 1099
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت
اگر هر کسی به اندازه صداقتش سخن می گفت...
ناشناس
   
نکته 1030
زندگی یک پاداش است
به مکا فات
فرصتی است کوتاه !تا ببالی
بیابی
بدانی
بیندیشی
وزیبا بنگری ...
ودر نهایت در خاطره ها بمانی
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 203
خیار
خیار چند نوع است که منظور ما خیارمعمولی سالاد می باشد طبیعت خیار سرد و تر میباشد.خیارهرچه رسیده تر ودرشت تر باشد ازنظر غذایی ودارویی مفید تر است ونارس وکوچک آن خوش بو ولطیف می با شد .اما خاصیت دارویی ندارد .

.خیاری که درشت ونزدیک به رسیدن است سرشار از ویتا مین های ب وث میباشد .چنین خیاری برای کسا نی که التهاب معده وکبد دارند بسیار مفید است .خیار رانباید درردیف سبزیها قرار داد چون خیار میوه است وخوردن میوه نارس بسیار مضر است .سردی خیار نارس بسیار نفوذ کننده است وضرر آن به اعصاب ومفاصل حتمی است .

خیارراباید حتماٌ باضدش یعنی دفع ضرر کننده اش مصرف کرد دفع ضرر کنندهً خیار (نمک سیاه )یعنی نمک تسویه نشده دریا مخلوط با آویشن می باشد .
خیاررااگر بامیوه وسبزی های سردی مانندگوجه فرنگی مصرف کنیم سردی آ ن مضاعف شده و ضرر آن به اعصاب چند برابر میشود .کسانی که باغذاهای پخته سالاد خیار وگوجه مصرف میکنند غذای خودرا فاسد وضرر فاحشی به سلامتی خود وارد میکنند اگر نمی توانند از سالاد خوردن دست بردارند بهتر است سالاد را چنددقیقه قبل از غذا بخورند بدترین موقع خوردن سالاد خیار وگوجه سالاد بعد از غذاست کسانی که چنین روشی دارند در معرض انواع بیما ری ها می باشند .

مغز خیار ازخود خیار باارزش تر ومفید تر است مخصوصاٌاگر کمی رسیده باشد خاصیت دارویی دارد .کسانی که دارای طبیعت گرم وخشگ می باشند در تابستان میتوانند خیار های درشت راباکمی نمک وآویشن مصرف کنند وخودرااز عطش وکم بوداملاح وویتا مین ها برهانند .کسانی که دارای طبیعت سرد ومرطوب میباشند بهتر است خیار وگوجه فرنگی کم تر مصرف کنند .کسانی که دراثر مصرف خیار وگو جه مسموم میشوند باادویه های گرمی مانند زنجبیل،دارچین،میخک وزعفران معالجه میشوند .
ناشناس
   
نکته 928
بعضی دردها مثل چای هستند!
با گذشت زمان سرد میشن اما تلخی شان از بین نمی رود...!
ناشناس
   
نکته 1607
مذهب راستین، زیستن واقعی است؛ زیستن با تمامی روح و جان، با تمامی خوبی ها و درستکاری ها.
آلبرت انیشتین
   
دل نوشته 4153
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...

برگرفته ازکتاب به همین سادگی
دیگران
   
حکایت 961
موشی تله موشی را در خانه صاحب مزرعه دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند این مشکل تو است ماری در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند,گوسفند را برای عیادت کنندگان کشتند و گاو را برای مجلس ترحیمش سر بریدند. ودر تمام این مدت موش فقط از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
ناشناس
   
نکته 3090
آتش دل

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
پروین اعتصامی
   
توکل 3111
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ .. ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...
ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﻛﻨﻲ،،ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرماید :
ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن.
ماهيان ازآشوب دريا به خدا شكايت بردند،درياآرام شد وآنهاصيد تور صيادان شدند. آشوبهاي زندگي حكمت خداست.ازخدا،دل آرام بخواهيم،نه درياي آرام.
دلتان همیشه آرام...
ناشناس
   
اشعار 4131
قمار عشق

پرتوی حـسـن تـوبا شد زرنگـار زنده گی
ای چـراغ روشـن شبـهـای تار زنـده گی

بوسـتان دل خزان بد بی رخـت ای نازنین
چون بـه قـلـبم آمدی آمد بـهار زنده گی

پیـش ازین بودم درختی خشک درباد خزان
عشـقـت آمد داد دلرا برگ وبار زنـده گی

زنده گی را در قمارعشقـت آخر با خـتـم
عاقبت گشتم چو مجنون خاکسـارزنده گی

گربگویی یانگویی راز عشـقـت را به مـن
من زچشما نت بخوانم این شرار زنده گی

بهتراز جانم چه خواهی تا فدا سازم به تو
ای عزیز جان و دل ؛ ای افتخار زنده گی

باتو جانا زنده هستم ، بیـتو میـمیـرد دلم
هرچه خواهی درکف تست اختیارزنده گی

تا نفس درسینه باشد، کی فراموشت کنم
زانکه باشی ای عزیزم ، یاد گار زنده گی

قلب« فکرت» شداسیر حلقه های زلف تو
همچوزلفت شدپریشان ، روز گار زنده گی
فکرت
   
نکته 2761
دلت را بتکان.......
اشتباهاتت وقتي ا؋ـتاد روي زميـن.....
بگذار همانجا بماند.....

؋ـقط از لا به لاي اشتباه هايت،يک تجربـه را بيرون بکش.......
قاب کن ....و بزن به ديوار دلت......
اشتباه کردּن اشتباه نيست.........
در اشتباه ماندنּ اشتباه است......
فروغ فرخزاد
   
دانستنیها 299
خاصیت معجزه آسای موزهای سیاه
از این به بعد موزهای خیلی رسیده و نرم را که پر از لکه های تیره هستند و اگر به هر کسی آنها را تعارف کنید نوعی توهین حساب میشود دور نریزید زیرا آخرین تحقیقات دانشمندان ژاپنی نشان میدهد که موزهای له شده و سیاه دارای ماده معجزه آسای TNF می باشند که قدرت مبارزه با سلول های سرطانی و از بین بردن آنها را دارند و هر چقدر موز رسیده تر و سیاه تر باشد بیشتر دارای این ماده است
بر اساس تحقیقات دانشمندان ژاپنی در میان میوه هایی که خاصیت ضد سرطان دارند ( انگور ، سیب ، هندوانه ، آناناس ، گلابی و خرمالو ) موز خاصیت بیشتری در افزایش گلبول های سفید و قوی کردن سیستم ایمنی بدن و شکست دادن سلول های سرطانی دارد زیرا میزان ماده TNF در موزهای رسیده از میوه های دیگر بیشتر است .
از این به بعد موزهای زرد و شاداب را نخورید و صبر کنید تا سیاه و پژمرده شوند آنوقت آنها را بخورید زیرا موز رسیده هشت برابر بیشتر از موز نرسیده TNF دارد به عبارت دیگر هشت برابر بیشتر خاصیت ضد سرطان دارد
ناشناس
   
تلنگر 1691
کسی را داشتم که با دنیا عوضش نمی کردم
اما دنیا عوضش کرد...
ناشناس
   
نکته 501
هیچ آرایشی شخصیت زشت رو نمی پوشونه
ناشناس
   
عاشقانه ها 2439
یک قطره اشک در دریا می اندازم تا زمانی.که پیداش کنی دوستت خواهم داشت.....
ناشناس
   
نکته 1927
هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام "خرمالو" آشنا شدم . میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ نامبرده را شکافته و چشیدم . شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند!
از آن روز به بعد در نظر من هر کس که خرمالو می خورد فردی " مازوخیسمی " و هر کس که خرمالو تعارف می کرد شخصی " سادیسمی " قلمداد می شد ! النهایه تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من هفده سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم !
با اصرار فراوان دوستم، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در بيست و پنج سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم ! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در "صدر مصطبه" بنشانم!
یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی ، باعث شد که هفده سال از همه خرمالو ها متنفر باشم . اولین تجربه های کودکی ، شالوده ی ما را می سازند . چه بسیارند باور ها ، هنجار ها و اعتقاداتی که به خاطر تجربه طعم "گس" آن ها در کودکی ، هنوز منفور ما هستند.
ناشناس
   
نکته 3214
خیلی‌هامی‌خواهند

اول بہ آسایش

و خوشبختی برسند

بعد بہ زندگی بخندند

ولی نمی‌دانند ڪہ

تا بہ زندگی نخندند

بہ آسایش

وخوشبختی نمی‌رسند
ناشناس
   
حکایت 2365
ازعزرائیل پرسیدند:
تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.
."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..
"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خدا وندفرمود:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..
ناشناس
   
نکته 2594
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺑﺮﺧﻰ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﯾﺪﻩ ﻫﺎﻯ ﺑﻬﺸﺘﻰ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻨﺪ ,
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﻯ ﺿﺪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪوبه بهترین بیمارستانها میروند..
ﺗﺎ ﻭﺭﻭﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺣﺪ ﻣﻤﻜﻦ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ...!!!
و مردم ساده دل را بوسیله امامزاده ها شفا میدهند....
به جرم نداری بخیه ها میکشند ...!!!
و به جرم زیاد داری به دادگاه می برند...
نداشته باشی محکوم و زیاد هم داشته باشی محکوم تر...!
با کتاب و دعا به جلو بروی مقدس و مقرب!
با فکر و اندیشه رفتار کنی مرتد و خود فروخته ...
از میهن بگویی انگ غرب زدگی بر پیشانیت میزنند!!!
از انسانیت بگویی کافر و مفسد فی الارض می خوانندت!!

دیگر وقتت آن شده که جور دیگر باید دید ...
چشمها رو باید شست...
البته بر کهن دیاری که دیگر دیار یاری نیست...!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2316
یا به بیدار بودنش شک دارد
یا می خواهد از خواب هایش
نهایتِ استفاده را ببرد...
کسی که پس از بوسیدنت،
مکثی می کند
و دوباره تو را می بوسد!
ناشناس
   
شوخی 2764
اصفهانيه تو جاده تصادف كرد همش ميزد تو سرش كه ماشينم داغون شد!😂😂😂
.
.
.
.
.
أفسره بهش گفت بدبخت حرص ماشينتو نخور دستت از مچ قطع شده.😠😠
نگاه كرد و گفت:😧
ياحضرت عباس ساعتم كو😂😂😭

ناشناس
   
نکته 3098
حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند ….
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم و
شیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…..
شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛
بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!
ناشناس
   
حکایت 1940
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ شﺪﻩ ﺑﻮﺩ:
"دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ. شﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺳﺎﻋﺖ 10ﺩﻋﻮﺕ مﻰﮐﻨﯿﻢ."
ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮒ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺍﻣّﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻰ کﻨﺠﮑﺎﻭ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ آﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺮﮐﺖ ﺷﺪﻩ است.
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻔﻰ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﻰﯾﮑﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﻰﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ مﻰﮐﺮﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﻣﻰﺯﺩ ﻭ ﺯﺑﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﻣﻰﺁﻣﺪ.
ﺁﯾﻨﻪﺍﻯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ تاﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻰﮐﺮﺩ، ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻰﺩﯾﺪ. ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻯ ﻧﯿﺰ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻮﺩ:
"ﺗﻨﻬﺎ یک ﻧﻔﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺭﺷﺪ ﺷﻤﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎﯾﯿﺪ. ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿتهاﯾﺘﺎﻥ ﺍﺛﺮ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺋﯿﺴﺘﺎﻥ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺘﺎﻥ، وﺍﻟﺪﯾﻨﺘﺎﻥ، ﺷﺮﯾﮏ زﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ، ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﺳﺖ. ﺯﯾﺒﺎ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ."
ناشناس
   
لطیفه 209
مهریه جدید خانمها
1394 لیتر بنزین ! آیا وکلیلم ؟
عروس رفته بشکه بیاره !!!
ناشناس
   
نکته 1366
میدونی بهشت کجاست؟
یه فضای چند وجب در چند وجب !
بین بازوهای کسی که دوستش داری.
حسین پناهی
   
نکته 871
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست که
انسان را به فریاد وا میدارد...!
و انسانها فقط
به فریاد هم میرسند،نه به سکوت هم!
ناشناس
   
نکته 895
افراد به اندازه کمبودهایشان دیگران را آزار می دهند!
ژان پل سارتر
   
دل نوشته 1571
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
ناشناس
   
نکته 2984
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر آب به دست گرفت. آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، و شاید هم 150 گرم؟
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم به طور دقیق وزنش چقدر است.
اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یک از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با شماست. حال اگر یک روز تمام آن رانگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس میشود، عضله ها به شدت تحت فشار قرار میگرند و فلج میشوند، به طور مطمئن کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من باید چه کنم؟
شاگردان گیج شده بودن... یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: به طور دقیق مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید، به درد خواهند آورد. اگر بیشتر از حد آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، امام مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
ناشناس
   
نکته 2577
چرا زنان تلاش می کنند تا با مردان برابر شوند؟!
و چه تلاش بیهوده و مبهمی است!
برابری با مردانی که
دنیا را به آشوب و جنگ کشیده اند!
و کلید انفجار جهان را در دست دارند چه ثمری دارد!
اینطور نمی شود
بهتر است انسان ها فکر دیگری کنند
شاید بهتر باشد
مردان تلاش کنند تا با زنان برابر شوند!
برابری با زنانی که
تمام شب های جنگ زدۀ تاریخ را
با رویای صلح خوابیده اند!
ناشناس
   
نکته 1176
انسانها همه می خواهند
در قله کوه زندگی کنند ،
بی آنکه به خوشبختی آرمیده
در دست خود
نگاهی انداخته باشند...
گابریل گارسیا مارکز
   
گلایه 2056
مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز میدانستی ...
که ترک سبز غرورم از چیست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی
ناشناس
   
گلایه 1682
دلتنگم و از بارش باران خبری نیست
در سینه ام از غرش طوفان خبری نیست
امروز عجب روز غریبی است که در آن
از شعر و غزل... چایی و مهمان خبری نیست
گفتی : چه خبر از دل و از حال و هوایت
گفتم : که بجز حال پریشان خبری نیست
از عشق پریشانم و از دست تو دلگیر
در زندگی ام از لب خندان خبری نیست
از آتش وخاکستر بر باد چه باکی
از دار مرا هیچ نترسان خبری نیست
تلخ است اگرقهوه ولی تلخ تر آن است
یک روز بفهمی ته فنجان خبری نیست
اینقدر به این عقربه ها زل نزن ای دل
در ساعت دیواری حیران خبری نیست..
ناشناس
   
عاشقانه ها 909
گريه را مي بينم و با خنده رامت مي كنم...
بهترين احساس دنيا را بنامت مي كنم...!
خنده را مي دزدي و پنهان نگاهم مي كني...!
گريه را مي پوشم و خندان سلامت مي كنم
نيستم مايوس از بد عهدي اين روزگار
تلخ گفتارم، ولي شادي به كامت مي كنم
كوچه را با شوق ديدارت به پايان مي برم
كوچه ي بن بست قلبم را به نامت مي كنم...!
گفته بودي زندگي بي عشق رنجي بيش نيست
خويش را يك عمر پابند مرامت مي كنم
خون به رگهاي تنم در عشق مي گردد خمار
تا زلال اشك خود را غرق جامت مي كنم
انتهاي اين غزل پايان كار عشق نيست...!
با تواش آغاز و پايان با كلامت مي كنم...!!
ناشناس
   
نکته 3039
روانشناسی همه جا کاربرد ندارد
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"
کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است."
ناشناس
   
تلنگر 458
اشتباه کردن ، اشتباه نیست در اشتباه ماندن اشتباه است!
ناشناس
   
نکته 559
چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.
ناشناس
   
دانستنیها 2137
در شهریور ۱۳۲۳زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر تهران می گذرد….او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند. غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:کار ما به اینجا رسیده که یک سرباز,یک سرباز اجنبی توی گوش افسر ایرانی بزند !
سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال غمگین و گریه آلود، این شعر را می سراید:
"ای ایران ای مرز پرگهر"
"ای خاکت سرچشمه ی هنر"
"دور از تو اندیشه بدان"
"پاینده مانی و جاودان"
"ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم"
"جان من فدای خاک پاک میهنم…"
همانجا،روح الله خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف مدت یک هفته، تصنیف "ای ایران" در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.
ناشناس
   
اشعار 4005
فرهاد وَش از این غم
تا بیستون کنم خاک
فریادهای عشقم
آتش نموده پژواک

از سوز عشق هردم
گویی که می فروزد
ای وای اگر از این سوز
آهم رسد به افلاک

درویشی و نداری
وانگه حریف کاری
گر عون شهریاری
دستم دهد به فَتراک

یارب بکن مدارا
دستی بگیر مارا
کین دلق بی صفا را
از سر به پا کنم چاک

ره بسته مینماید
کَس در نمی گشاید
اینَت نمی سزاید
کز رحمت تو حاشاک

گفتم که آگهی تو
دردَم چرا دهی تو؟
گفتی نمی رهی تو
کآلوده ای به خاشاک

تا خورده ام سرانجام
از تاک درد او جام
صد آفرین بر این جام
صد مرحبا بر آن تاک
آرمان ایزدی
   
نکته 2146
از کسالت و تنبلی بپرهیز ، بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده.
لقمان
   
نکته 7178
ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻤﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ مےﺗﻮﺍﻥ
ﺑﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﻋﻘﻞ کسے پےﺑﺮﺩ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﺍﺯ ﺣﺮفے ﮐﻪ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ :
ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰے ﻧﮕﻔﺖ چه ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﻗﻞ ﻧﻴﺴﺖ
ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ
ناشناس
   
تلنگر 1024
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ جنگل ﭘﺸﺖ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﻮﻥ با کمین یواش ، یواش نزدیک میشه...
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪﮐﻔﺸﺶ.
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑدوﻩ !
" ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﺪﺗﺮ بدوم"
ﺯﻧﺪﮔﯽ امروزی ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ😦
ناشناس
   
دانستنیها 2723
«گیمیلو» اختلاس گربابلی دوران کوروش بزرگ

الواح معبد »ا آنا« اختلاسهای گیمیلو بابلی را با زبان بی زبانی برای ما بازگفته تا امروز کهنترین اختلاس تاریخ رابازخوانی کنیم.در سال538ق.م مقامات معبد اآنا درشهر اوروک محاکمه ای برعلیه گیمیلو تشکیل دادند.این مرد که شخصی حیله گر بوده است و از به کار بردن هیچ وسیله ای خود داری نداشته است پیشتر هم در مقام »کسی که مسوول درآمد احشام اآنا بوده است« شایعاتی در اطراف خود پدید آورده و همان وقت برای دادگاه مسلم شده بود که او به دزدیدن احشام اقدام کرده و به همین جرم محکوم شده بود؛اما همچنان کارهای خود را در اآنا تصدی میکرد و ظاهرا" با پارتی بازی و پشتیبانی مقامات عالیتر از طریق تقلب به ثروت اندوزی ادامه داده بود. وحتی بعد از محکومیت از ساتراپ تقاضای تجدیدنظر کرده بود تا آنکه سرانجامم دادگاه شهر اوروک تصمیم گرفت او را به دادگاه شاهی در بابل بفرستد؛ اما ظاهرا نه دادرسی و نه محکومیت مجد د مانع آن نشدند که گیمیلو موقعیت خود را بار دیگر درزمان کمبوجیه مستحکم نکند؛ زیرا مجددا" مسوولیت احشام معبد به او سپرده شد.در آغاز سلطنت داریوش گیمیلو حتی مزرعه خرما و یک مزرعه جو را نیز برعهده گرفت ؛وبا همین عنوان بود که دیده میشود عریضه ای به حسابداری بابل فرستاده است تا از شرایطی که بر او تحمیل شده است شکایت کند.سرانجام مقامات معبد اآنا که از تخلفات او به جان آمده بودند،در سال 520ق.م یعنی درزمان داریوش بزرگ اورا احضار و از اجاره داری محروم کردند و گیمیلو به این ترتیب نقش پیمانکاری معبد را از دست داد و از صحنه بیرون رفت.لوحه ها از سرنوشت او چیزی نگفته اند ولی به طور ناگهانی گیمیلو درتاریخ گم میشود .شاید شغل نان و آب دارتری بدست آورده بوده است.!!!!

گردآوری ونگارش : علی آریایی
بن مایه ها :
متون میخی موزه لوور و دانشگاه بیل
تاریخ امپراتوری هخامنشی پیر برایان /جلد اول
دیگران
   
دل نوشته 2818
37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم ،
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....
ناشناس
   
نکته 1943
از کوروش بزرگ پرسیدند:
قصر شما دو راه پله دارد ، یکی از آنها بیست پله دارد و دیگری نوزده پله دلیل این امر چیست؟
کوروش پاسخ داد:
آن راه پله که نوزده پله دارد برای ورود و خروج کسانیست که از خارج ایران به دیدارمان آمده اند.
و آن راه پله که بیست پله دارد برای ورود و خروج مردمان ایران زمین است.
کوروش گفت به این دلیل ایرانیان از این راه پله استفاده میکنند چون ایرانیان همواره یک پله از دیگران بالاترنند.
ناشناس
   
شوخی 2239
تا حالا به کله ی شتر مرغ موقع دوییدن دقت کردین ؟؟
.
.
.
.
.
.
لامصب یجوری اینور اونورو نگا میکنه میدوئه انگار پنج ساله هافبک وسطه بارسلوناس داره دنباله یار میگرده پاس بده
ناشناس
   
تلنگر 229
شازده کوچولو از گل پرسید:آدمها کجان؟
گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده
ناشناس
   
نکته 1194
هر چه کم‌تر بدانید
فکر می‌کنید بیشتر می‌دانید،
چون نمی‌دانید که
نمی دانید...
ناشناس
   
نکته 1040
خاور میانه.... منطقه ی پیغمبر خیز و بدبختی خیز
گوئی آفتاب تیز مغزها را تکان داده است
ﻣﻦ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ . . .
ﻧﻮﺡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﻮﺳﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻋﯿﺴﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ،
ﻣﺤﻤﺪ اﯾﻨﺠﺎ ،
ﯾﻮﺳﻒ ﻭ ﯾﻮﻧﺲ ﻭ ﻟﻮﻁ ﻭ ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ . . . ﻫﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﯾﺎ ﺑﻠﮋﯾﮏ ﯾﺎ مثلأ ﻧﯿﻮﺯﯾﻠﻨﺪ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻫﺪﺍیتﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ؟
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻫﺎﺭﻭ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ؟
۱۲۴۰۰۰
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ جالب تر اینکه طبق گفته کتب آسمانی 7000 سال از خلقت انسان میگذره
1400
سال هست که آخرین پیامبر اومده
-
میشه 5600 سال اگه تعداد پیامبر ها رو بر 5600 تقسیم کنی میشه هر دو هفته یه پیامبر!!!!!!!!!!؟
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪﺭﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻧﻮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺮﺏ ﻭﺧﺎﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻭ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ سرن
كمى به عمق كلام كارل پوپر توجه كنيد:
"آنکس که بهشتِ زندگی را برایت جهنم کرده،
مجبور است متقاعدت کند که:
«بهشت جای دیگری است»
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com