شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
عاشقانه ها 763
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه ی دریای غمند
سعدی
   
پند و اندرز 2
معجزه خبر نمی کند
لطفا با احتیاط نا امید شوید
ناشناس
   
تلنگر 328
ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
حسین پناهی
   
لطیفه 1873
اصفهانیه زنگ میزنه رادیو، میگه:آقا رادیوس؟
میگن:بله بفرمایید.
میگه:صدام دارد پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:تو نونوایی هم پخش میشد؟
میگن:بله.
میگه:محسن،بابا،
نون نسون
نند از روضه غذا آورد
ناشناس
   
نکته 1139
مهم نیست چقدر امکانات در اختیار دارید
اگر ندانید چگونه از آنها استفاده کنید هیچگاه کافی نخواهند بود.
ناشناس
   
نکته 1237
فرقی نمی کند قطره کوچکی باشی یا دریای بی کران
زلال که باشی آسمان در تو پیداست...
ناشناس
   
نکته 1564
یک سانتی متر شاخ بهتر از دو متر دم!
استاد محمد سنگلجی از اساتید حقوق دانشگاه تهران
دیگران
   
دانستنیها 3129
معجزه گوجه فرنگی و دانه‌های ان...

*گوجه فرنگی سرشار از ویتامین‌های C و A ،اسیدفولیك یا بتاكاروتن و مقداری ویتامین‌های گروه B شامل B1، B2، B3، B5 و همچنین دارای مواد معدنی مختلف شامل كلسیم، فسفر، پتاسیم، فیبر، سدیم، گوگرد، كمی آهن، مس و روی نیز هست. همچنین گنجی از ویتامین‌های ،کاروتن، آنتوسیانین و آنتی‌اکسیدان‌های و دیگر ویتامین هاست .که میزان زیاد در مصرف گوجه فرنگی یافت میشود ..

*تحقیقات نشان می‌دهند،گوجه فرنگی دشمن سرطان است ،مخصوصا باعث کاهش ریسک ابتلا به سرطان سینه، سرطان سر و گردن و بیماری‌های مخرب اعصاب بوده که بطور چشمگیری از این بیماریها جلوگیری و انها را درمان میکند ..همچنین رنگ قرمز گوجه فرنگی از لیکوپن موجود در آن ناشی می‌شود. این ماده که آنتی اکسیدان بسیار قوی‌ای محسوب می‌شود،،در جلوگیری از ابتلا به سرطان پروستات مؤثر است،

*خواص گوجه فرنگی: اشتهاآور، برطرف‌كننده ضعف و خستگی، تقویت‌كننده سلسله اعصاب و همچنین قلب و دستگاه گردش خون است. متخصصان همواره مصرف آن را به بیماران مبتلا به دردهای مفاصل و همچنین رماتیسم و نقرس توصیه می‌كنند. در ضمن گوجه‌فرنگی برای رفع مسمومیت‌های مزمن، شامل بالا بودن اوره و چربی خون، درمان یبوست، دفع رسوبات ادراری و صفراوی نیز مفید شناخته شده است. در ضمن با توجه به اینكه گوجه فرنگی حاوی مقدار زیاد ویتامین A است، خوردن آن در تقویت بینایی، سلامت پوست و مخاط‌ها بسیار مؤثر است.

راز سلامتی با گیاهان شفا بخش: محققان علوم طب گیاهی و تحقيقات پزشکي درطول سالهای مختلف دریافته‌اند،که دانه‌های گوجه فرنگی می‌توانند به عنوان جایگزین طبیعی آسپرین کاربرد داشته باشند. دانشمندان در دانه‌های گوجه فرنگی ماده ای را پیدا کردند که می‌تواند با پیشگیری از لخته شدن خون در بدن به گردش طبیعی خون انسان کمک کرده وبه نوعی عملکرد قرص آسپرین را شبیه‌سازی کند. هم اکنون بسیاری از افراد در سراسر جهان روزانه آسپرین مصرف می‌کنند تا از لخته شدن خون پیشگیری کنند، این در حالی است که مصرف این دارو میتواند عوارض زیادی مانند خونریزی معده را به همراه داشته باشد. آزمایشات نشان می‌دهند مصرف گوجه فرنگی 3 ساعت بعد از مصرف این ماده گردش خون بدن به حالت یکنواخت درمی آید و اثرات آن تا 18 ساعت در بدن باقی می‌ماند. البته این یافته ها به این معنی نیستند که شما مجازید مصرف آسپرین را خودسرانه قطع کنید.

برای خواص بیشتر همراه با لیموترش و پودر نعنا و روغن زیتون میل کنید..

هشدار:مسمومیت برگ‌ها، ساقه و میوهٔ سبز نرسیدهٔ، این گیاه ،دارای میزان کمی توماتین است که سمی است. مصرف برگ گوجه فرنگی موجب مسمومیت شدید فرد میشود،
ناشناس
   
نکته 1263
بزرگترین دشمن دانایی ، نادانی نیست بلکه توهم دانایی است.
ناشناس
   
نکته 1436
بیماری شگفتی در جهان هست
وآن خواستن چیزی است
که نداری!
آندره ژید
   
دل نوشته 2503
اهاي رفيق
روي نبودنت هم ميتوان حساب كرد
يادت مي ارزد ب تمام كساني ك بودنشان بوي بيزاري ميدهد
ناشناس
   
نکته 2868
يه قانون تو فیزیک هست كه ميگه :
هر ذره د‌ر حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.
انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل راه!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
حتی اگه من توی ایران و طرف مقابل توی آمریکا باشه.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.
یه وقتایی توی خیابون راه میری، حس می کنی که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردی می بینی واقعا داره نگاهت می کنه.
شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟ انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما! شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن
انرژی ما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام خنثی است.
اگرحالمون خوب باشه
اگر آرام باشیم، اگر مهر بورزیم، اگر لطفی کنیم
اگر دعابخونیم
انرژی ما مثبت است
اگر حالمون بد باشه
اگه غر میزنیم
اگه بد و بی راه میگیم
اگه عصبانی هستیم
اگه استرس داریم
اگه نگران هستیم
اگه اضطراب داریم
انرژی ما منفی است
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی انسان میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.
آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.
از بحث های مهم موفقی
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟
چون انرژی اونها روی تو اثر می گذارد.
اگه آدم مثبت دیدی،
بچسب بهش!
اگه آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.
قدیما یه موضوعی بود به نام "مجاورت".
اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن.
این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها 👀
و
دست ها
زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه ( يا وارد مجموعه ات ) بشی.
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه ( يا مجموعه ات ) میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه ( يا اعضاي مجموعه ات ) منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازهٔ انتقال انرژی منفی است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها.
یاد خدا ...مثبت ترین و نجات بخش ترین انرژی در تمام کائنات می باشد .
خود را به این منبع لایزال پر قدرت و بی انتها متصل نماییم.... 
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.🔑🔑
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﺭﺍﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ, "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.
فارغ ازهرخستگی و آشفتگی.
ناشناس
   
نکته 1884
حرفهای بندتنبانی
در زمان امیر کبیر هرج و مرج در بازار به حدی بود که که هر کس در مغازه اش از همه نوع جنسی می فروخت. به دستور امیر کبیر هر کسی ملزم به فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد، مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همه به همین شکل. پس از مدتی به امیر کبیر خبر دادند شخصی به همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم می فروشد، امیر کبیر دستور داد او را حاضر کردند و از او دلیل کارش را پرسیدند، آن شخص در جواب گفت: کسی که تنباکو از من می خرد ممکن است هنگام استعمال به سرفه بیافتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را به همراه تنباکو می فروشم. از آن زمان کار و حرف بی ربط را به حرفهای بند تنبونی مثال می زنند.
ناشناس
   
دانستنیها 438
چگونه با جوش شیرین بوی بد یخچال را از بین ببریم ؟

اگربوی بدی را در یخچال حس می‌کنید و نمی‌توانید از شر آن خلاص شوید، توصیه‌های ما را عملی کنید. با این کار یخچالی تمیز و خوشبو خواهید داشت.
یخچال را خاموش کنید و تاریخ مصرف همه مواد داخل یخچال را چک کنید. تاریخ گذشته‌ها را بی‌هیچ تردیدی روانه سطل آشغال کنید.
مخلوطی از جوش‌شیرین و آب گرم درست کنید. نصف لیوان جوش‌شیرین و حدود ۴ لیتر آب می‌تواند یک یخچال بزرگ را تمیز کند.

تمام قفسه‌ها، کشوها و قطعات متحرک یخچال را در بیاورید و آنها را به طور کامل با این محلول بشورید. دیواره، کف و داخل در یخچال را از قلم نیاندازید.
بعد از خشک شدن دیواره‌ها و طبقات در یک ظرف کوچک مقداری جوش شیرین بریزید و بگذارید گوشه یخچال بماند. این ظرف برای همیشه با بوی ماندگی و بد موادغذایی داخل یخچال خواهد جنگید. پس هر یک ماه یکبار این سنگر را با جوش‌شیرین تازه تقویت کنید.
سرکه سفید هم مانند جوش‌شیرین بوها را خنثی می‌کند. اگر جوش‌شیرین نداشتید می‌توانید در همه این مراحل از سرکه سفید استفاده کنید.
جو، قهوه و زغال هم می‌توانند نقش یک بوگیر طبیعی را برای یخچال بازی کنند. در یک کیسه توری یا یک جوراب تمیز زنانه، مقداری جو یا دانه قهوه و یا چند تکه ذغال بریزید و بگذارید برای همیشه در یخچال بماند.
ناشناس
   
تلنگر 403
هیچ وقت باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید
ناشناس
   
آرزوها 387
نوشته ای از : خانم ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...
به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشيد
هر روز را عاشقانه تماشا كن...
و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است!
دیگران
   
نکته 428
صبوری با خانواده عشق است
صبوری با دیگران احترام است
صبوری با خود اعتماد به نفس است
و صبوری در راه خدا ایمان است
ناشناس
   
دانستنیها 407
“خواص فلفل سیاه” و کاربردهای جالب دیگر آن
فلفل سیاه میوه های خشک شده تیره رنگ گیاه فلفل است. گیاه فلفل بومی جنوب هند است. فلفل یا پلپل سیاه (nigrum پیپر) گیاه رونده گل دهنده ای از خانواده Piperaceae، که برای میوه آن کشت می شود و معمولاً به صورت خشک به عنوان ادویه و چاشنی استفاده می شود.

فلفل سیاه علاوه بر این که خواص درمانی دارد و به غذا طعم می دهد، کاربردهای دیگری نیز دارد که در این مطلب به آن اشاره شده است.
براق نگه داشتن رنگ لباس

بعضی از لباس ها پس از شست و شو، کدر می شود اما این بار هنگام شست و شو مقداری فلفل سیاه (یک قاشق چای خوری) روی لباس ها بریزید و سپس ماشین لباسشویی را روشن کنید. این امر باعث براق شدن لباس ها می شود.

رفع سرفه خلط دار

اگر دچار سرفه خلط دار شده اید، کافی است یک فنجان چای سیاه حاوی مقداری فلفل سیاه و عسل مصرف کنید. این یک شیوه درمان قدیمی انگلیسی و طب سنتی چینی است.فلفل، گردش خون را بهبود می بخشد و باعث جریان یافتن خلط غلیظ می شود. عسل تسکین دهنده طبیعی و آنتی بیوتیک است.یک قاشق چای خوری فلفل سیاه تازه آسیاب شده و 2 قاشق غذاخوری عسل را در فنجان مخلوط کنید و روی آن آب جوش بریزید و بگذارید 15 دقیقه دم بکشد. یا این که مقداری فلفل سیاه روی برش لیمو بریزید و بمکید.

ترک سیگار

نتایج تحقیق سال 2013 نشان می دهد زمانی که مصرف کننده نیکوتین، روغن فلفل سیاه را استنشاق می کند، تمایل وی به مصرف این ماده (نیکوتین) کاهش پیدا می کند. داوطلبان احساس سوزش خفیفی را گزارش دادند که هنگام سیگار کشیدن نیز احساس می کنند. محققان به افرادی که سیگاری هستند توصیه می کنند هر زمانی که هوس سیگار کشیدن کردند، کمی روغن فلفل استنشاق کنند.

رفع گرفتگی بینی

فلفل سیاه، یک ضد احتقان طبیعی و حاوی ماده شیمیایی است که باعث رقیق شدن خلط می شود و از این طریق سینوس ها پاک می شود. تقریباً 5 قطره روغن فلفل سیاه با کمی روغن اوکالیپتوس را به آب جوش اضافه کنید. با استنشاق این مایه سینوس ها باز می شود.
تسکین درد عضلات

پس از یک تمرین ورزشی سخت، تقریباً همه دچار گرفتگی عضله می شوند که با ماساژ دادن با روغن فلفل سیاه می توان درد گرفتگی عضلانی را کم کرد. این روغن باعث گردش خون و ایجاد حرارت در عضلات می شود.این روغن به سفت شدن عضلات کمک می کند. 2 قطره روغن فلفل سیاه را با 4 قطره روغن رزماری و در صورت تمایل 2 قطره روغن زنجبیل به قسمت موثر بمالید.

مراقبت از پوست

فلفل دارای خاصیت ضدباکتریایی و آنتی اکسیدانی است که باعث صاف شدن پوست می شود. فلفل به طور طبیعی گردش خون را افزایش می دهد و این امر کمک می کند با ایجاد حرارت ملایم روی پوست، منافذ آن باز شود. فلفل سیاه به عنوان اسکراب، دانه های سرسیاه پوست را از بین می برد.

درمان زخم

فلفل خاصیت ضدباکتریایی دارد و باعث لخته شدن خون و در نتیجه متوقف شدن خونریزی نیز می شود.در جنگ جهانی دوم برای درمان سربازان زخمی و رفع خونریزی آن ها از فلفل سیاه استفاده می کردند.

خواص فلفل سیاه
در برخی از شهرهای هند مردم روز را با یک فنجان قهوه سیاه همراه با مقداری پودر فلفل سیاه که داخل آن حل شده، آغاز می کنند.

بسیاری از مطالعات و آزمایشات پزشکی تایید می کنند که فلفل سیاه فعالیت مجاری گوارشی را تقویت می کند و علاوه بر بهبود فرآیند هضم غذا، تحریک کننده ترشحات بزاقی است. این ادویه هم چنین در بهبود عملکرد معده نقش مفیدی دارد.

فلفل سیاه پرزهای چشایی را تحریک می کند و پیامی به معده می فرستد که باعث ترشح اسید هیدروکلوریک و در نتیجه هضم بهتر غذا می شود. وجود اسید هیدروکلوریک برای هضم پروتئین ها و دیگر مواد غذایی در معده ضروری است. در استعمال داخلی به عنوان محرک اشتها، مدر، بادشکن، گرم کننده و ضد سم و برای رفع انواعی از مسمومیت های غذایی به کار می رود. همچنین فلفل سیاه برای معالجه اسهال تابستانه، اسهال خونی، کاهش احتمال سرماخوردگی و دردهای روماتیسمی مفید است.

فلفل سیاه هم چنین خواص آنتی اکسیدانی فوق العاده ای دارد. این ادویه تاثیر فوق العاده ای برای مقابله با رشد باکتری های مضر بویژه در روده دارد.
ناشناس
   
نکته 1113
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر میکند...
مهربانیست نه سیمای زیبا!!!
ویلیام شکسپیر
   
اشعار 4056
گــهــی آب وگــهــی آتــــش چرایی؟
بــدین شیــوه توای مهـوش چرایی؟
چـــرایکدم توگشــتی آتـشــین خــو
دلم خون شد اینقـدرسرکش چرایی؟
فکرت
   
اشعار 3993
چو شب به سوی بارش ام ، به بغض بی بهانه ای
به سمت خویش میدهم ، به "آه" و " غم" نشانه ای

سرشک تا که میچکد ، ز دیده بر غبارِ دل
هَوار می شود چو گِل ، شکسته سقف خانه ای

به سیل پُر حنینِ جان ، اگر چه زورقم ولی
شکسته ام ز موجها ، نه ساحلی ، کرانه ای

به قعر می برد مرا ، چو گوش می سپار مش
که باد زوزه می کشد ، چو ساز بی ترانه ای

به بامِ خواب می روم ، ستاره می کنم نشان
دو چشم خون کنم که هی ، سحر شود شبانه ای

به چشم مردمان مرا ، گهی به سُخره می کشد
به گریه می دهد مرا ، به نحو کودکانه ای

بدین روش نشانَدَم به کنج انزوای ِ خود
مرا امید وصل نه ، مگر گهی ، گمانه ای

کجای این غزل مرا ، به واژه بار می دهد
که شعر می رود ز کف ، چو بگذرد زمانه ای
آرمان ایزدی
   
دانستنیها 41
علت تازه ي سرطان
در انسان يافته شده
که به وسيله تماس
با اکسيد نيترات نقره
به وجود مي آيد.
هر موقع کارت شارژ
خريداري کرديد،
آن را با ناخن نخراشيد
چون حاوي يک لايه
از اکسيد نيترات نقره بوده
که ايجاد سرطان پوست مينمايد.
نکات بهداشتي مهم:
تماس هاي گوشي موبايل را
با گوش چپ پاسخ دهيد
دارو را با آب خنک ميل نکنيد.
بعد از ساعت پنج عصر،
وعدۀ غذائي سنگين ميل نکنيد.
صبح ها آب بيشتر
و شبها آب کمتري بنوشيد.
بهترين وقت خواب بين 10 شب
تا 4 صبح مي باشد.
بعد از صرف غذا و دارو
فورا دراز نکشيد.
هنگامي که باتري موبايل
به حد اقل رسيده باشد،
به تماس ها پاسخ ندهيد
چون در آن حالت تشعشع آن
1000 برابر مي شود.
مؤسسۀ تحقيقات غذائي آمريکا
نتيجۀ جديدي منتشر کرده است:
چاي را با فنجان پلاستيکي ننوشيد،
هيچ غذائي را در ورق
يا ظروف پلي اتيلن ميل نکنيد
پلاستيک پلي اتيلن به گرما
واکنش نشان داده
و52 نوع سرطان را
موجب مي شود.
امیدوارم
همیشه سلامتی بهترین توشه زندگیتون باشه
ناشناس
   
نکته 2443
ساده که میشوی
همه چیز خوب می شود

خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
آدم های اطرافت
حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا می شود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدول های کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی
و قطره قطره مینوشی باران را

آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
بربري داغ با پنير واقعاً عشقبازيست

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند
ساده كه مي‌شوي
فرمول نمي‌خواهي
ايكس تو هميشه مساوي ايگرگ توست
درگير راديكال، انتگرال نيستي
هرجايي به راحتي محاسبه مي‌شي
ساده كه مي‌شوي
حجم نداري، جايي نمي‌گيري
زود به‌ياد مي آيي و دير از خاطر ميروي
ساده كه مي‌شوي
كوچك مي‌شوي
توي دل هر كس جا میشوی
ناشناس
   
حکایت 3613
روزی روزگاری، شبان جوانی بود با گله ای از بزها و گوسفندان. صبح خیلی زود گله را از شهر بیرون میبرد و شامگاه به شهر باز میگرداند. وقتی در حال مراجعت بودند، به نهری از آب رسیدند که هر روز یکی از بزهای چابک از روی آن می پرید و بقیه گله از او پیروی میکردند. امّا آن روز بعد از ظهر، بز کنار نهر آب ایستاد و ابداً حاضر نبود تکان بخور. آب شفّاف و جاری بود. شبان بیچاره هرچه کوشید بز ابداً از او اطاعت نکرد. بعد، شبان شروع کرد به کتک زدن بز که شاید درد را احساس کند و سعی نماید او را از کتک زدن باز دارد و از نهر آب بپرد. امّا ابداً مؤثّر واقع نشد.

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد ..! او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان ...
عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.
آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد..
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد..
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت
: تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد. به محض آن که بت نفس خود را بشکند، از هر مانعی عبور کند و ترقّی نماید ...
ناشناس
   
نکته 1487
گرگ همیشه گرگ میزاید و گوسفند همیشه گوسفند،
تنها انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند!
نیچه
   
شوخی 14
احتیاط کنید خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد
ناشناس
   
نکته 838
ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند.
(سعید نفیسی)
دیگران
   
نکته 2789
کسی که بر خودش تسلط دارد برتر از کسی است که بر هزاران نفر غیر از خودش تسلط دارد
هوشنگ فنائیان
دیگران
   
لطیفه 393
ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﯾﮏ ﺯﻥ
ﺩﯾﺸﺐ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻗﻄﻊ ﺑﻮﺩ ...
ﮐﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ !
ﺑﻌﺪﺵ ﻇﺮﻓﺎﺭﻭ ﺷﺴﺘﻢ !
ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ !
.
.
ﻏﺬﺍ ﭘﺨﺘﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻢ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ
ناشناس
   
نکته 710
خدا به آدم ها
پا داد
حاصلش شد
این همه "رفتن ها"
وای به حالمان
اگر به آدم ها
بال می داد
ناشناس
   
حکایت 2082
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
ناشناس
   
نکته 953
وقتی یک تخم مرغ با نیروی خارجی می شکند ، یک زندگی تمام می شود.
اما وقتی با نیروی داخلی می شکند ، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از درون آغاز می شود.
ناشناس
   
نکته 900
توی دنیا دوست های خوب محدودن
ولی دوستایِ خوب ، دنیایِ نامحدودن
ناشناس
   
نکته 394
خشمگین شدن مانند این است که ذغال داغی را در دست بگیری و قصد داشته باشی آنرا به سوی دیگران پرتاب کنی ، کسی که می سوزد خودت خواهی بود.
ناشناس
   
نکته 1903
گاهی آنقدر دلتنگ کسی میشوی که
اگر خودش بفهمد از نبودنش خجالت میکشد...
ناشناس
   
شوخی 141
...........هنوز نمیدونم که در روز تولدم یکسال به عمرم اضافه میشه یا کم!!!!...........
ناشناس
   
نکته 854
عشق، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.
بالزاک
   
نکته 928
بعضی دردها مثل چای هستند!
با گذشت زمان سرد میشن اما تلخی شان از بین نمی رود...!
ناشناس
   
سخن بزرگان 1267
از کسانی که بدبختی دیگران را دیده و به روزگار خود شکر می کنند حالم به هم می خورد!
داستایوفسکی
   
عاشقانه ها 187
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟
عشق است و همین لذت اظهار و دگرهیچ
ناشناس
   
نکته 667
سکوت خطرناکتر از حرفهای نیشدار است!
بدون شک کسی که سکوت می کند ، روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت...
ناشناس
   
نکته 1058
فریب دادن مردم آسانتر از این است که آنها را متقاعد کنی که فریب خورده اند!
مارک تواین
   
دل نوشته 801
هر چه هستی ، باش ..!
با توام ..
ای لنگر تسکین ..
ای تکانهای دل ..
ای آرامش ساحل ..
با توام ..
ای نور ..
ای منشور ..
ای تمام طیفهای آفتابی ..
ای کبود ِ ارغوانی ..
ای بنفشابی ..
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ..
با توام ..
ای شادی غمگین ..
با توام ..
ای غم ..
غم مبهم ..
ای نمی دانم ..
هر چه هستی باش ..
اما کاش ..
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش ..
اما باش ..
ناشناس
   
نکته 1214
آنچه که بعد از خرج کردن میماند را پس انداز نکنید،
آنچه را که بعد از پس انداز کردن میماند خرج کنید.
ناشناس
   
نکته 541
دوست خوب اگه نتونه بلندت کنه
حداقل کمکت میکنه که نیفتی..!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2684
من و تو ، توی خیابانی و باران... مثلأ
خلوتِ دنجی و یک گوشۀ دالان... مثلأ

من و یک ، سیرتماشای تو کردن ، آرام
بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ

تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم
فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ

تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی
من بگویم نَفَست ، ...مثلأ

تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری؟
من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

بغض کردم که مگر می شود آیا روزی
من و تو، توی خیابانی و باران،مثلأ؟
ناشناس
   
دل نوشته 2357
همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده !
چای بهانه‌ایست برای هم صحبت شدن با کسی...
چای میتواند دلیل پیش پا افتاده ای باشه برای تازه کردن یک دیدار ،
که خیلی وقت است باید :
اتفاق می افتاده و به هر دلیلی نیافتاده...
چای میتواند واحد اندازه گیری رفاقت و صمیمیت باشد!
هرچه تعداد فنجانهای خورده شده بیشتر، شوق کنار هم بودن بیشتر ...
هرچقدر چای یخ کند نشان میدهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش میشود !
اگر نظر من را بخواهید چای باید همیشه قندپهلو باشد ،
که یادمان نرود با یک شیرنی کوچک هم میشود از تلخی ها لذت برد!
اکنون دلم چای میخواهد... قندپهلو!
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد!
چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد....!!
ناشناس
   
شوخی 167
لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند
اینگونه می فهمیم که دیوانه نبوده ایم
ناشناس
   
اشعار 3988
از آن زمان که کار دل به این جنون کشیده شد
چه سوزها که اززبان به اندرون کشیده شد

به گریه گفته چشم من خلاصه الکلام عشق
طویل داستان ولی به کاف و نون کشیده شد

به بزم اشک خوانده ام چه نغمه های آتشین
چه زخمه ها که تا سحر به ارغنون کشیده شد

دوباره پای عاشقان به مقتلی رسیده که
غریو سوگواری از سیاوشون کشیده شد

به شیخ شعر گو بیا ، رسیده قاصدی ز ره
که هفت شهر عشق تو ، به خاک و خون کشیده شد

رسیده تا حریم حق ، ز سینه زجه و فغان
از این عذاب بی امان که تا کنون کشیده شد

تطاول است از فلک،در این حصار باغها
به دست باد ریشه ها ، اگر برون کشیده شد
آرمان ایزدی
   
نکته 4154
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
   
تلنگر 1201
بعضی ها طواف نمی کنند
خدا را دور می زنند
ناشناس
   
دل نوشته 2538
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری
که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود.

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
ناشناس
   
نکته 789
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی
یکی دیروز
و یکی فردا
ناشناس
   
نکته 3179
در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم. وقتی خونه‌ی والدينم رو ترك كردم گريه نكردم، وقتی گربه‌م مرد گريه نكردم، وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم، اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از اون فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و يه خونه‌ی گرد آبی …
ناشناس
   
آرزوها 3002
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباش
ابوالقاسم حالت
   
حکایت 1800
ﯾﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ؛
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﮔﻬﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ
ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ؛ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻮ ﻧﺮﻩ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ
ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻦ؛ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩ
ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ؛ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮﻫﺎ
ﯾﮏ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ !!!
ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎ
دیگران
   
مناجات 1026
شراب شوق می نوشم به گرد
یار می گردم
سخن مستانه می گویم ولی
هشیارمی گردم

گهی خندم،گهی گریم،گهی افتم
،گهی خیزم
مسیحادر دلم پیداومن بیمار
می گردم
مولانا
   
دل نوشته 3145
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم.
فریدون فرخزاد
   
دانستنیها 450
خانواده سالم بر سه پایه استوار است:
حرمت ، محبت ، مشورت
در مقابل احترام ، تنبیه ، فرماندهی
دیگران
   
نکته 1462
حالا فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمیریزند.اين دنيا ارزش برگشتن ندارد.
ناشناس
   
پند و اندرز 448
ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺳﻤﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ :
۱ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ .
۲ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯿﻢ . .
۴ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ .
۵ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ .
۶ - ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﺎﺩﯼ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
۷ - ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﺣﻖ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ .
۸ - ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
۹ - ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯿﺰﻧﺪ .
ناشناس
   
دل نوشته 1129
به حباب نگران لب يک رود قسم، و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم ميگذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهدماند..
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
سهراب سپهری
   
نکته 1653
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار بسیارصدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش اسف بار دید از کار خود پشیمان شد و خواست این عمل زشت را جبران کند...سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید، تا بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.»
آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور،
آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت، انداختن آن پرها بسیار کار ساده ای بود ،ولی باید بدانی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست ،همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد، ولی جبران کامل آن غیر ممکن است...
ناشناس
   
دانستنیها 716
خشک کردن میوه

طرز تهیه : درون قابلمه 1 لیوان شکر را با 1 لیوان آب مخلط کنید و روی حرارت قرار دهید تا 10 دقیقه بجوشد و کمی غلیظ شود ، میوه های چیپس شده ( حلقه شده ) را به نوبت داخل شربت بزنید و کمی تکان دهید تا شربت اضافی بریزید ( شربت برای جلوگیری از سیاه شدن میوه میباشد ).

کف سینی فر کاغذ روغنی بیندازید و میوه ها را روی کاغذ بچینید ( کاغذ روغنی از چسبیدن میوه به کف ظرف جلوگیری میکند ) ، فر را روی کمترین درجه حرارت تنظیم کنید سپس سینی را درون فر قرار دهید ، بسته به ضخامت میوه ها 1-3 ساعت زمان برای خشک شدن میوه ها لازم است.

میوه ها را هر 15 دقیقه چک کنید و اگر یک سمت ان خشک شد برگردانید تا سمت دیگر هم خشک شود ، پس از آماده شدن میتوانید میوه ها را در محیط خانه یا یخچال نگهداری کنید.

میوه ها را با دستگاه خشک کن میوه هم میتوانید خشک کنید ، فقط کافیست میوه ها را روی توری بچینید و دستگاه را به برق بزنید ، همچنین میتوانید میوه ها را روی شوفاژ نیز خشک کنید.

نکته ها : بدلیل استفاده از شربت چیپس پرتقال طعم خوبی خواهد داشت و تلخی کمی که در چیپس های پرتقال بازاری وجود دارد در ان وجود نخواهد داشت ( چیپس پرتقال را در زمان حلقه شدن نباید زیاد نازک ببرید ).

از انواع میوه ها ( سیب ، موز ، پرتقال ، توت فرنگی ، کیوی ، خرمالو ، آلو ، زردآلو و … ) میتوانید برای تهیه چیپس میوه استفاده کنید ، میوه های مانند موز و توت فرنگی باید بافت محکمی داشته باشند و میوه های له شده مناسب خشک کردن نمیباشد.

استفاده از شربت اجباری نیست و استفاده بیش از حد ان موجب سوختگی میوه میشود ، برای جلوگیری از سیاه شدن سیب و موز و … پس از حلقه کردن میتوانید بجای شربت انها را در کاسه آب مخلوط با آبلیمو بریزید
ناشناس
   
تلنگر 7162
امروزت را زندگی کن ،
رویاهات بمونه برای فردا....
ناشناس
   
نکته 949
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم» در زمان آشنایی و دوستی شاید سبب شود که تو ساعت ها در خیابان پس از شنیدنش پیاده راه بروی و لبخند بزنی ....بی چتر ..زیر باران زیر برف و در حالی که
بارها صورتت را به سمت آسمان می گیری ...
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای مادر و پدرت یعنی سرشان را بلند کنند و بگویند : خدایا شکر !
فرزندم را حفظ کن و آن جمله ی معروف : دستت به خاک بخورد طلا شود فرزند !
که خودت می دانی چقدر معجزه می کند ...
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای یک مرد... او را برای مصاف با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ..
و آماده می شود ....توان می گیرد... برای آنکه بیشتر بکوشد ...مرد احساس می کند حتی قدش بلند تر شده است ....چون به مرد بودنش افتخار می کند ....
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند که آمادگی این را می یابد که لحظه ای پس از شنیدن این جمله یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد ...
و همه جای زندگی را با عشق... از نو بیاراید ..
❤شنیدن عبارت «دوستت دارم»
برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی و خودت را همقد فرزندت می کنی و چشم در چشمش می گویی یعنی من هستم ..خیالت راحت ... و یادت باشد آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد پس از شنیدن این جمله از والدینش ...
❤فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق ...
پدر .یا مادر ...
فرزند یا همسر....
عبارت «دوستت دارم» را جدی بگیریم،
غوغایی به پا می کند ...
ناشناس
   
پند و اندرز 968
اگر خواستی چیزی را پنهان کنی
لای یک کتاب بگذار این ملت کتاب نمی خوانند...
احمد شاملو
   
نکته 516
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست.
به سوی نور که باشی ،
سایه ها در پس تواند...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2479
گفتی که چوخورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
ناشناس
   
حکایت 2736
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 2521
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "...
چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد،حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
ناشناس
   
پند و اندرز 10
دندونی که لقه رو باید کشید
اولش درد داره
بعدش حس خالی بودن جاش چند روز رو اعصابته
بعدشم انگار نه انگار که یه روزی دندونی اونجا بوده
این درست حکایت بعضی از آدمای زندگیمونه...
ناشناس
   
نکته 2377
" قبل از
پاسخ دادن
به سوالات ديگران
مدتي سكوت كن
تا پاسخ بهتري بيابي
سكوتت
در خاطر هيچكس نخواهد ماند؛
اما پاسخ ات را
هميشه به خاطر خواهند سپرد "
ناشناس
   
عاشقانه ها 2058
ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﻡ
ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﮐﻮﭺ ﺩﻫﺪ
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ناشناس
   
نکته 1108
از کودکی این سوال برایم مطرح بود که چرا قطار تا وقتی که ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند .. اما وقتی که قطار به راه افتاد سنگ باران میشود!!
این معما برایم بود که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است . تا ساکت است مورد تعظیم است . اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است .!!!
ناشناس
   
اشعار 4001
خون رَگم از هجرش ، میجوشد و میجوشد
طفل دلم این خون را ، مینوشد و مینوشد

از زخم فراغش هم میگریم و میخندم
بر هر دو طریق این دل ، میکوشد و میکوشد

باهر نفسم دردی ، می آید و میماند
لب را گزش آهی ، می دوزد و می دوزد

نائی بدَمد در نی، از شرح غم عشقم
هر بندِ نی از این تب ، می سوزد و می سوزد

زاهد به درِ دِیری ، بنشسته و می پاید
با هر قدمم طعنی ، می گوید و می گوید

باید بِکَنَم از بیخ ، این دارِ محبت را
هیهات که از ریشه ، می رویَد و می رویَد

آرم ز طلب سجده ، ای آه که اشکِ غم
محراب عبادت را ، می شویَد و می شویَد
آرمان ایزدی
   
نکته 395
شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف <ض> در کلمه "و لا الضالین" ولی غافل ازآن که خود عمریست در گمراهی به سر می بریم...
به راستی ما به کجا می رویم...
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 3024
وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
اما
وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز...
ناشناس
   
ضرب المثل 2012
خان ملقب به مختار السلطنه،سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجاربه امر وی از اصفهان به تهران آمد تا به عنوان حاکم تهران با ناامنی و گرانی مقابله کند.در آن زمان حاکم شهر بر تمام امور از جمله تثبیت نرخ ها و قیمت ها نظارت کامل داشتند و محتکران و گرانفروشان را به شدت مجازات می کردند. روزی به مختار السلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده و طبقات پایین نمی توانند از این ماده ی غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست،استفاده کنند.
مختار السلطنه به شدت ماست فروشان را از گرانفروشی بر حذر داشت؛چون چندی بدین منوال گذشت،مختار السلطنه برای اطمینان خاطر،با قیافه ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.ماست فروش که مختار السلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید: "چه جور ماستی می خواهی؟
" مختار السلطنه گفت:"مگر چند جور ماست داریم؟
ماست فروش جواب داد:"معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم:
یکی ماست معمولی و دیگری ماست مختار السلطنه!
مختار السلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب خاصیت این دو نوع ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختار السلطنه به هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم ؛ الان هم در پستوی دکان از آن ماست داریم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف کند،بخرید! اما ماست مختار السلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!
از آن جایی که این ماست را به نرخ مختار السلطنه میفروشیم از این رو ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختار السلطنه لقب داده ایم!
حالا از کدام ماست می خواهی؟
مختار السلطنه که تا آن موقع خونسردی اش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورد و به فراشان حکومتی که در نزدیکی مغازه شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند،امر کرد ماست فروش را به طور وارونه جلوی دکانش آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند.سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه ی شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آن که فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:"آن قدر به این شکل آویزان می مانی تا تمام آب هایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود و لباس ها و سر و صورتت را آلوده کند تا دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!"
(به دنبال این ماجرا تمامی لبنیات فروشها ماستهایشان را کیسه کردند تا از مجازات در امان باشد.-اصطلاح- امروزی ماست را کیسه کردن که کنایه از ترسیدن می باشد، نیز از آن زمان پیدا شد.)
ناشناس
   
اشعار 4067
توفان غم
عشقش به دل چون جا گرفت
شورم همه دنیا گرفت
این آتش سوزنده بین
از فرق سرتا پا گرفت
رفتم زخود دیوانه سان
دل هم ره صحرا گرفت
طفلان بسر سنگم زدند
این شوروشربالا گرفت
از غصه مردم آه؛ آه
اشکم رهی دریا گرفت
طوفان غم آبم نمود
روزم شبی یلدا گرفت
« فکرت» بشد حالت خراب
عشقش بدل چون جا گرفت
فکرت
   
نکته 1727
به هر كاري كه اراده كنيم تواناييم،
اگر آن گونه كه سزاوار است پيگير باشيم.
هلن کلر
   
دانستنیها 3680
راز پشمک حاج عبدالله
حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود .
بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت،
رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند،
و برخلاف تصور حاج عبدالله ،
علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد
با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند،
احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.
ناشناس
   
دل نوشته 1643
فرق داره...کفش ِ رفتن،با کفش ِ برگشتن،فرق داره.اونی که رفته و برگشته میدونه من چی میگم...کفش ِ رفتن رو که بپوشی داری میری.میری که دور بشی...که دور باشی.میری چون باید بری...باید از جایی که توش هستی،زمینی که روش وایسادی بری...باید بری چون دیگه جای موندن نیست،وقت ِ موندن نیست...باید بری چون وقت ِ رفتنه...کفش ِ رفتن،سنگینه...پاهات رو سنگین میکنه.یه جوری که انگار یه عالمه آهن بستی به مچ ِ پات...یه جوری که انگار کف ِ کفشت آدامس چسبیده باشه...یه جوری که کفشت،پات، هی بچسبه به زمین،بچسبه به بودن،به موندن...بعد تو هی جون بکنی برای هر قدم...هی زور بزنی برای رفتن...کفش ِ برگشتن اما فرق داره...یه جوری‌ سبکه...یه جوری که انگار کف ِ کفشت، یه جفت بال ِ نامرئی داره... که تو رو روی هوا شناور میکنه،پرواز میکنی انگار...کفش ِ برگشتن،کفشیه که می‌پوشی‌ که برگردی، که نزدیک بشی،نزدیکتر بشی، دور نباشی،اینقدررر دور نباشی، کفشی که تو رو از اون دوردورها که هستی بر میگردوونه...کفشی که می‌پوشیش چون باید برگردی...چون وقت ِ برگشتنه،وقت ِ بودن...کفشی که خودش راه رو بلده،تو رو راه میبره،تو رو برمیگردوونه...از اونجور کفشها که می‌توونی بپوشیش، چشمهات رو ببندی و خودت رو بسپری به کفشها و خواب ِ برگشتن ببینی...کفش ِ برگشتن، راه ِ بازگشت رو نشونت میده...گاهی میری که برگشته باشی...گاهی برمی‌گردی که رفته باشی...من، آدمی رو می‌شناسم که وقت ِ رفتن، کفش‌های برگشتنش رو جا گذاشت و حالا سالهاست که داره میره...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3057
من و تو
چقدر شبیه ماسوله هستیم
سقف خیال های من ،
حیاط خانه توست .
ناشناس
   
نکته 2758
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمیافتد.

استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟

يکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد ميگيرد.

حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.

اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان میکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييد!
ناشناس
   
نکته 719
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی
مولانا
   
حکایت 2189
گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم
جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...
در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...
روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :
اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...
شیر گفت : چه فکری داری ؟...
روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...
شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...
ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :
جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!
و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :
من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!
خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :
من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...
شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!
خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!
روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...
خر او را صدا زد و گفت :
بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...
روباه گفت : نه من کار دارم ...
خر گفت : چه کاری ؟...
گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...
وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!
مثنوی معنوی
مولانا
   
حکایت 3101
دو داستان راجع به شب اوّل قبر
داستان میرداماد
میرداماد فیلسوف بزرگ شرق در تدریس و نوشته هایش بیان و قلم سنگینی داشت، در حقیقت از اصطلاحات و واژه های پیچیده و سخت استفاده می کرد به طوری که در مورد او ضرب المثلی مشهور شد که؛ هنگام مرگ و دفن او فرشته های نکیر و منکر به سراغش آمده و پرسیدند: من ربک؟ میرداماد پاسخ داد: اسطقس فوق اسطقسات! (خداوند اصل همه اصل ها و هستی بخش همه هستی هاست)
دو فرشته نفهمیدند چه می گوید به جبرئیل مراجعه کردند. او هم گفت: نمی دانم چه می گوید. جبرئیل از خدا پرسید. خداوند فرمود: رهایش کنید زبان او را کسی نمی فهمد.
داستان رابعه
پس از این که رابعه درگذشت یکی از صالحان او را به خواب دید و پرسید:
"بگوی از نکیر و منکر که با تو چه گفتند."
گفت: "چون آن جوانمردان بر من در آمدند، گفتند: «خدای تو کیست؟» گفتم: «باز گردید و پروردگار بزرگ و دانا را بگویید تو با چندین هزار هزار هزار خلق که داری چون من پیرزن گمنامی را فراموش نکردی؛ من که در همه جهان تو را داشته‌ام و از یاد تو دمی غافل نبوده‌ام کی روا شمردم که کسی را بر تو بگزینم. آیا طاعت من مقبول درگاهت نیفتاده که کسی فرستی تا پرسد خدای تو کیست؟»" (طرفه‌ها، تألیف اقبال یغمایی، ص205)
دیگران
   
نکته 1150
آدمها گاهی گریه می کنند
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند!
بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بوده اند...
هرتار مولر
دیگران
   
دل نوشته 2474
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم...
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم...

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن...
این منم آبی باران تو مرا باور کن...

باور از خویش ندارم که چنین می بارم...
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم...

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
نه برای تب من فرصت بهبودی هست...

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
دلش انگار به حال دل من سوخته بود...

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد...
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد...

آری این بود تمام من و این بیداری...
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است...
او که با شاپرک قصه ی ما خندان است...

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ...
ناشناس
   
اشعار 4055
شدم غرق تماشای دوچشمت
نجــاتــم ده زدریای دوچشمت
سـراپـای وجـودم در گـرفتــه
زافــسـون تـمنــای دوچشمت
فکرت
   
تلنگر 151
هیچ چیزی شما را زندانی نمی کند مگر افکارتان
هیچ چیزی شما را محدود نمی کند مگر ترستان
و هیچ چیزی شما را کنترل نمی کند مگر عقایدتان
ناشناس
   
نکته 3736
تاجر ثروتمندی چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شديدی داشت كه روزی او با مردی ديگر برود و تنهايش بگذارد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم دوست میداشت.
او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نيز به تاجر كمك میكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه نجات بيايد.
اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.
روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت:
من اكنون چهار زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.
اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد.
ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد.
تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟
زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود.
تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.
در حقيقت همه ما چهار زن داريم
زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.
زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.
زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است....
ناشناس
   
عاشقانه ها 1243
گاهی چه بی گناه، دلت پیر میشود
اینجا همان دمی است که زود دیر میشود
گاهی به رغم تشنگی عشق، عاقبت
با حسرتی فقط، عطشت سیر میشود
گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
بی رحم چون کمان کمانگیر میشود
گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود
گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
تنها سراب اوست که تصویر میشود
گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
چون نیست قسمتت، به دلت تیر میشود
گاهی صدای بارش باران که دلرباست
با چتر تک سواره چه دلگیر میشود
گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
من کم شوم ز یار، چه تفسیر میشود
گاهی مسیر عشق، ز پیکار عقل و دل
از تیزی و خطر، چو شمشیر میشود
گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
باید نشست و دید، چه تقدیر میشود..
قیصر امین پور
   
نکته 3185
اگر ما همه یک جور فکر کنیم
در واقع فکر نمی کنیم
دکتر والتر لیپمن
دیگران
   
نکته 1333
با همان نگاهی که میبینی
نگریسته میشوی
ژاک لاکان
دیگران
   
نکته 2830
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ..
ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ..
ناشناس
   
نکته 1233
مخلوقات عجیبی هستیم !
برای گناه خودمون وکیل و برای گناه بقیه قاضی
ناشناس
   
دانستنیها 1143
برای رفع نفخ و ترشی معده ، اگر فشار خون بالا نداربد ، دوبار انگشت را در نمک زده و بچشید ، مشکل در یک دقیقه برطرف می شود.
ناشناس
   
دل نوشته 2537
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز می‌آیند،
باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند
و خود را روی تو می‌افکنند
و گرد تو را می‌گیرند
و توی چشم و جانت می‌روند
و همهٔ وجودت را پر می‌کنند و آن را می‌ربایند
که دیگر تو نمی‌مانی،
که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی.
آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند
و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند.
دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شده‌ای ...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com