شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دانستنیها 3081
کَشتی نوح نام یک کشتی در داستان‌های کتب مقدس در دین‌های ابراهیمی است. بنا بر این داستان‌ها، نوح پیامبر به فرمان خدا این کشتی را ساخت تا خود، خانواده خود، کسانی که بوی ایمان آورده بودند و نمونه‌ای از هر حیوان را از پیامدهای طوفان نوح نجات دهد. بر اساس تورات و قرآن، نوح پیامبر دستور ساخت کشتی بزرگی را از سوی یهوه (الله در قرآن) دریافت کرد که ساخت آن سالها طول کشید، کشتی می‌بایست آنقدر بزرگ می‌بود که علاوه بر آدمیان (خویشان و پیروان نوح) از همه گونه جاندار، جفتی نیز در کشتی جای بگیرد تا بعد از پایان سیل بزرگ ادامه حیات بر روی زمین ممکن باشد. کشتی بعدها بر روی قله کوه آرارات نشست. هنوز برخی از باستانشناسان به جستجو برای یافتن بقایایی از این کشتی ادامه می‌دهند. در بین تمدنهای میانرودان نیز داستانی مشابه وجود داشته است.
این داستان در بخش‌های ۶ تا ۹ کتاب پیدایش، اولین کتاب از تورات یهودیان، کتاب مقدس مسیحیان و قرآن (سوره‌های ۱۱ و ۷۱) آمده و نسخه‌های دیگری از آن نیز دیگر منابع دیده می‌شود.
داستان مذکور منجر شده تا تحقیقات بسیاری از سوی پیروان ادیان ابراهیمی برای یافتن بقایای کشتی نوح، به خصوص در منطقه آرارات انجام شود. در سال ۲۰۰۷ تیمی با حمایت کلیسای مسیحی تکه چوب‌هایی در ارتفاعات قله آرارات در ترکیه پیدا کرد. هرچند تیم جستجوگر مدعی شد که ٪۹۹/۹ مطمئن است که کشتی نوح را یافته است ولی باستان شناسان این ادعا را با توجه به شواهد علمی موجود مورد تردید فراوان دانسته‌اند.
ناشناس
   
نکته 2654
آدمهاي منفی به پيچ و خم جاده مي انديشند...
و آدمهای مثبت به زیباییهای طول جاده...
عاقبت هر دو به مقصد ميرسند،
اما یکی با حسرت و دیگری با لذت!
از زندگی خود لذت ببريد....
و قدر ثانيه های خود را بدانيد.....

"زمان" ارزشمند است و ما يكبار بيشتر زندگی نخواهيم كرد...
ناشناس
   
نکته 3628
دو رفیق در دل کویری راه می رفتند . در میانه سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .
رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت : امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .
آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .
رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد واو را نجات داد .
رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت : امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد .
رفیقش با تعجب پرسید : وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ... چرا ؟
او پاسخ داد : وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازنداما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود .
ناشناس
   
آرزوها 2213
کاش روزگار را خیاط ها می نوشتند؛ روزها ی خوبش را "بلند" می دوختند......
دلتنگی هایش را "درز" می گرفتند.....
رویش را " خنده دوزی" می کردند......
بغض هایش را "تو" و همه جایش را "دور دوز" می کردند.....
که یک عمر بپوشی و آ خ هم نگویند......
تمامش را "یک رو، آ نقدر با دقت و تمیز "می دوختند ، که بر تن بنشیند و به دلخواه باشد........
ناشناس
   
دل نوشته 1036
ازکفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست ؟...
با حس ویرانی بیا ... تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است ، تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ... دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ... با عشق ممکن می شود
شاعر : افشین یداللهی
دیگران
   
نکته 3079
برادرم مشاور املاك است
من مشاور افلاك
او زمین ها را متر می كند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،
من چندین كتاب
او هر روز بزرگ می شود
من هر روز كوچك
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اكبر ،
به او می گویند اصغر؟
اکبر اکسیر
دیگران
   
اشعار 4031
میکده ی عشق

از سوز دلم آتش سوزان گله دارد

از سوختنم دیده ی گریا ن گله دارد

عاشق شده ام بسته به زنجیر جنونم

زین سلسله ها گوشه ی زندان گله دارد

ازهمهمه ی عشق جگر سوز زلیخا

پیراهن آن یوسف کنعان گله دارد

با این رخ زیبا زکدام نسل وتباری

کز حسن جمالت مه تابا ن گله دارد

من محو تماشای دوچشمت توکجایی

جانا زتو این دیده ی حیران گله دارد

دل منزل و مأوای تو باشد ولی اکنون

از جور تو این خانه ی ویران گله دارد

در میکده ی عشق چنان مست وخرابم

کزعربده ام ساقی رندان گله دارد

« فکرت » غم غمخانه ی دل را به کی گویم

درمان نه شود دردو طبیبان گله دارد
فکرت
   
دل نوشته 2627
دلم
بایگانی رؤیاهای شکسته ای ست
که در حسرتت خاک می خورند
چه اشتباه مهیبی !
آنجا که سرنوشت
عشق را به دلم پیوست کرد
و مرا
در پوشۀ تنهائی گذاشت !
ناشناس
   
دانستنیها 1294
آواز قو:
كمتر كساني ميدونن آواز قو يعني چي !؟
قو تنها پرنده ایست كه يك بار عاشق ميشه
و براي هميشه به پاي عشقش ميشينه
و در تمام زندگي هر كاري براي راحتي عشقش انجام ميده
قو تنها پرنده ایست كه زمان مرگشو ميدونه كي هست و در چه زماني ميميره
قو يك هفته مونده به مرگش ميره جايي كه براي اولين بار عشقش يعني جفتشو ديده و عاشقش شده، اونجا ميمونه تا زمان مرگش فرا برسه
و يك روز مونده به مرگش يه آوازي براي عشقش از خود سر ميده و ميخونه كه بهترين زيباترين آواز ميان پرندگان ست
و بعد سرش را روي بال هاش ميگذاره و ميميره
بياييم عاشق بودن و عشق ورزيدن را از زيباترين پرنده عشق بیاموزیم
ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﻗﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻓﺮﯾﺒﻨﺪﻩ ﺯﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﯽ
ﺭﻭﺩ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻏﺰﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺷﺐ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺰﻟﻬﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺑﺮ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ﺷﯿﺪﺍ
ﮐﺠﺎ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﺮﺩ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﯿﻢ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺘﺎﺑﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻡ
ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ناشناس
   
اشعار 4001
خون رَگم از هجرش ، میجوشد و میجوشد
طفل دلم این خون را ، مینوشد و مینوشد

از زخم فراغش هم میگریم و میخندم
بر هر دو طریق این دل ، میکوشد و میکوشد

باهر نفسم دردی ، می آید و میماند
لب را گزش آهی ، می دوزد و می دوزد

نائی بدَمد در نی، از شرح غم عشقم
هر بندِ نی از این تب ، می سوزد و می سوزد

زاهد به درِ دِیری ، بنشسته و می پاید
با هر قدمم طعنی ، می گوید و می گوید

باید بِکَنَم از بیخ ، این دارِ محبت را
هیهات که از ریشه ، می رویَد و می رویَد

آرم ز طلب سجده ، ای آه که اشکِ غم
محراب عبادت را ، می شویَد و می شویَد
آرمان ایزدی
   
تلنگر 456
یاد بگیریم نپرسیم
چرا ازدواج نمی کنی؟
چقدر چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چند خریدی؟
....؟
حواسمان باشد این سوالات حریم خصوصی انسانهاست!!!
ناشناس
   
نکته 2831
عشق ، مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است; اما هست. هست، چون نیست! عشق، مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق ، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم; خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو، عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید ، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های آلوده تو که دیواری را سفید می کنند!
محمود دولت آبادی
   
عاشقانه ها 3047
گاهی دوست داشتنت
مثل طوفان
هجوم می آورد...
چشمهایم را می بندم
و پناه می گیرم در آغوشت
من ...
چقدر طوفان دوست دارم این روزها !
ناشناس
   
شوخی 3181
شعر جدید هالو بمناسبت ایّام رمضان: روزه خوری حلال

باز ماه رمضان آمده است
حرمت خوردن نان آمده است
آب و انواع غذاها ممنوع
خوردنی‌ها همه یک جا ممنوع
نه ببخشید ... که بعضی اقلام
خوردنش نیست در این ماه حرام
خوردن این دو سه تا ناقابل
نکند روزه‌ی کس را باطل
مثلن آن چه بلا اشکال است
بردن و خوردن بیت المال است
مال مردم همه از ریز و درشت
دانه دانه بخوری یا با مشت
هیچ اشکال ندارد اخوی
بخور آن قدر که تا سیر شوی
بعد از آن مال صغیر است و یتیم
چه ببلعیم، چه آن را بجویم
بعد هم مثل ابو شیخ الدین
خوردن دشت دراندشت زمین
موشک و تانک بگیری بخوری
وام از بانک بگیری بخوری
وام بی ضامن و بی استاندارد
رقمش فوق هزاران ملیارد
پنج و شش یا دو سه تا حداقل
کشتی نفتی و انواع دکل
کمپلت را بتپانش در حلق
یک قلپ آب ... نه ... خون این خلق
روی آن سر بکش و قورت بده
بعد هی هارت بده هورت بده
همه این ها که توی معده رود
مبطل روزه‌ی مومن نشود
هر که ماخذ طلبید از تو بگو
دفتر فقه جناب هالو
محمد رضا عالی پیام (هالو)
   
نکته 1845
اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند.
نیچه
   
نکته 3001
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای است ...
که قربانیت کنند ...!!!
ناشناس
   
نکته 1705
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
مولانا
   
دل نوشته 2615
ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻤﯿﺮ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺐ ﮐﻨﺪ
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺍﻣﺎ
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﻮ ﺗﺐ ﮐﻨﯽ
ناشناس
   
گلایه 1509
ﺁﻣﺪﻡ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺮﺣﯿﻢ ﺧﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﻭﺍﻋﻆ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ،
ﺣﺲ ﮐﻤﯿﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺸﻮﺩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ:
" ﻣﺮﻍ ﺑﺎﻍ ﻣﻠﮑﻮﺗﻢ ﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎﮎ
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻗﻔﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻢ"
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ
ﻣﻦ ﺧﺠﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ،
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ،
ﭼﻪ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ
ﻭﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺎﻫﻨﮕﺎﻣﻢ،
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻫﺎﯾﻢ،
ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺣﯿﺎﺕ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻏﻠﻐﻠﮑﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﯾﻔﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻓﻠﮏ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﯾﺎﺩﺵ
ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﭼﺎﯼ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﺭﻓﯿﻖ
ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ
ﻭ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ
ﻭ ﺑﺸﺎﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ
ﮐﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺡ ﺭﺍ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
" ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭ ﻭﻩ ﭼﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ، ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ"
ﻭ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺍﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻗﻬﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻇﺮﻑ ﮔﻼﺑﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﺮﺁﻥ
ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﺘﺎﺏ
ﻭ ﺛﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﯿﻖ،
ﻻﯼ ﺁﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ
ﮔﻮ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ،
ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﻮﺗﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪ
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ
ﺁﻣﺪ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ،ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻭ ﻏﻤﯿﻦ
ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﭼﻪ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ،
ﺁﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺎﻣﺶ ﺩﺍﺩﻡ
ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ،ﮐﻪ ﻃﻠﺐ ﺑﺴﺘﺎﻧﻢ
ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻣﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ،
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺸﮑﯽ،
ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،
ﻫﯿﭻ ﺫﮐﺮﯼ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭﻟﯽ
ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺮﺩﻩ ﺛﻮﺍﺑﯽ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﻧﺪ
ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯ،
ﺁﻥ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﺮﺍ،
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﺒﺮ
ﻭ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﻭﺍﻋﻆ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ
ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻫﺮﮔﺰ
ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺑﺎﺯ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﮕﻔﺖ،
ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺧﺒﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ﻣﺮﺍ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ،
ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺷﺘﺎﺏ،
ﻣﻀﻄﺮﺏ، ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺖ: " ﮐﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ،ﺧﺒﺮ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮﺳﯿﻢ
ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ،ﻣﻨﻌﻘﺪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ
ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ،
ﻣﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﺎ ﺑﺮﻭﯾﻢ،
ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﻢ "
ﻋﻬﺪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ،ﮐﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺍﻭ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻡ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺩ،
ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺁﻩ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ،
ﺻﻠﻪ ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ
ﻭﺍﻋﻆ ﺁﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﻣﺠﻠﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻬﯽ ﮔﺸﺖ ﻋﺠﯿﺐ
ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ،
ﺫﮐﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﻣﻠﮏ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭘﺎﺳﺨﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺑﮕﻮ؟
ﺗﻮ ﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻦ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ؟
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺳﺨﺘﯽ؟
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﮔﺮﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺁﻥ
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ؟
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺗﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺴﺖ
ﺍﻳﻦ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻯ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﺖ
ناشناس
   
نکته 3205
آدم موفق جای مناسب خود را پیدا می‌كند
ولی مدیر موفق برای دیگران جای مناسب می‌یابد.
ناشناس
   
دل نوشته 1803
چه هوایی ،
چه طلوعی ،
جانم ....
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .....
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم...
ناشناس
   
لطیفه 2828
يه مهندس يک گدايي رو با دخترش ديد که گدايي ميکردن دختره بسيار زيبا بود
مهندس رفت به پدرش گفت که من ميخوام با دخترت ازدواج کنم
پدرش گفت که يه شرط داره و اون اينکه سه روز با ما گدايي کني
که در آينده به دختر من نگي گدا بودي باهات ازدواج کردم
اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد
تا دو روز کار گدايي رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گريه کردن
گدا گفت واسه چي گريه ميکني همش يه روز ديگه داري و تموم
مهندس گفت من واسه گدا بودنم گريه نميکنم
واسه سالهاي عمرم که در سازمان نظام مهندسي هدر رفت گريه ميکنم
ناشناس
   
تلنگر 3631
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه
منظره‌ای روبروشد؟
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کنه
ناشناس
   
تلنگر 283
ﺯﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺼﻔﻪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ...
یک ﺯﻥ ﺭﺍ
ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪ
ﯾﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ...
ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﻄﻠﻖ ...
ناشناس
   
نکته 2123
تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید…؛
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند…؛
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید…؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده…؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز…؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند…؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید…؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است…؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد…؛
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟
بله درست حدس زدید؛
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛
همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند…؛
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند…؛
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان…؛
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و …؛
با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید…؛
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری
ناشناس
   
نکته 1898
از خیاط پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دوختن پارگی های روح با نخ توبه/
از باغبان پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها زیر نور ایمان/
از باستان شناس پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاویدن جانها برای استخراج گوهر درون/
از آیینه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه?
گفت: زدودن غبار آیینه دل با شیشه پاک کن توکل/
از میوه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه دل
ناشناس
   
حکایت 971
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه ”
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
ناشناس
   
حکایت 2092
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:
بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی ، هیچی!
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،
آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.
برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...
امتحان ریاضی ثلث اول :
سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.
سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیچ تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.
سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.
معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:
سوال : نامساوی را تعریف کنید.
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران؛
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.
سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.
سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:
آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3052
کاش تو بــــودی ...
و
من !
نمـ نمـ باراטּْ،
یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت
در دســـت همـ ...
بدون چـــــــتر !
زیـــــر باراטּْ،
خیـــس
خیـــــس ...
ناشناس
   
نکته 1808
هر چقدر آدمها رو بیشتر میشناسی
تنهاییت دلچسب تر میشه...
ناشناس
   
نکته 3146
از رها کردن نترس...
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنیا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را،
برايت حفظ کنند…!
همــه چیــز سـاده است
زنـدگــی
عشــق
دوست داشتــن
عـادت کــردن
رفتــن
آمــدن
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیست
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاست
در حسرت گذشته ماندن
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله
یکبار چهل ساله
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی...
ناشناس
   
نکته 1534
حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.
نیچه
   
نکته 1345
غیر ممکن است هم عاشق بود و هم عاقل
فرانسیس بیکن
   
حکایت 767
ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻫﻮﺱ ﭼﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﭽﻴﻨﻲ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟
ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮ
ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ
ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ ؟ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ
ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ
ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ. ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ
ﺧﺎﻟﯽ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ناشناس
   
نکته 2915
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...
ناشناس
   
اشعار 4102
چــه بیـهوده زعشـقـت درگــرفتم
وطــن درخــاک و خاکسـتر گـرفتـم
نـمیــدانــی تــو قـدر عـــاشقی را
چـــرا عـــشــق ترا رهــبـر گـرفتـم
فکرت
   
عاشقانه ها 80
رقص کنان میرود سلسله ی موی تو
شهره ی آفاق شد جلوه ی مه روی تو
کلبه ی دل سبز شد تا که بدیدم تورا
طاق مدائن شکست از خم ابروی تو
از ره خود مانده ام رسم رفاقت کجاست
پای به زنجیر شد از پی گیسوی تو
یاد تودر خاطرم عطر حضورت شده
هرنفست بادها می وزد ازکوی تو
صبرکن ای مه جبین لحظه ای آهسته رو
کین قدم خسته ام میرود از کوی تو
من که ملولم همی ازغم هجران تو
دل چکنم میکشد دست به هرسوی تو
دست وزبان بسته ام قاصر از احوال تو
گفتن من ناتمام بسته به یک گوی تو
عادت هرشب شده ذهن پریشانی ام
(های) من آخر بلند رفته کجا(هوی) تو؟
این همه رفتارها ازسر لجبازی است
خلق تورا عادتم نیست ولی خوی تو!
گفت که بین در پس آب روان
آب زلالی نبود رهگذر از کوی تو
ناشناس
   
نکته 1318
میزان انسانیت یک فرد ، از نحوه برخورد او با دیگرانی که برای او هیچ کاری نکرده اند مشخص می شود.
آن لندرز
دیگران
   
آرزوها 206
کاش می شد خنده را تدریس کرد،
کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد.
کاش می شد عشق را تعلیم داد،
ناامیدان را امید و بیم داد.
شاد بود و شادمانی را ستود،
با نشاط دیگران دلشاد بود.
کاش می شد دشمنی را سر برید،
دوستی را مثل شربت سر کشید.
کاش می شد پشت پا زد بر غرور،
دور شد از خود پسندی، دور دور.
با صفا و یکدل و آزاده بود،
مثل شبنم بی ریا و ساده بود.
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد،
کینه را در سینه حلق آویز کرد.
کاش می شد ساده و آزاد زیست،
در جهانی خرم و آباد زیست.
ناشناس
   
گلایه 1668
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
اينم جواب سهراب
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری
   
اشعار 4096
ببیـن دل خانۀ دردســت عــزیــزم
زهــجرانت رخـم زردست عــزیـــزم
بــه حـال زار مـن رحمی نــداری
مگر سنگی ؛ دلت سردست عـزیـزم
فکرت
   
اشعار 4138
آن ماه شب افروز که در اوج وقار است
از جانب این خسته سلامش برسانید

گر در نگشود است و نشست است بر آن بام
صد بوسه زِ من بر در و بامش برسانید

بی منت این چرخ ، اگر پای دهد بخت
دستی به سر زلف ظَلامش برسانید

این می ، که بجوش آمده در کنج خرابات
دستی بدهید و به قوامش برسانید

گر مدعی بی خبر از واقعه پرسید
از ما خبرِ عیشِ مدامش برسانید

آن زاهد زنٌار شکن را سرِ بازار
بی پرده ز من یک دو کلامش برسانید

گویید که این خام سرش گرم وصال است
پیوسته اگر باده و جامش برسانید

مدح رخ جانانه دلا وِرد خواص است
این گفته مبادا به عوامش برسانید
آرمان ایزدی
   
نکته 2425
یه رفیق داشتم خارج کشور زندگی میکرد و کارشناس غذا بود و همش میگفت آدم نون خشک وطن رو بخوره بهتره تا مرغ کشور بیگانه.!
بگذریم


یه روز اومد ایران، خونه ما
میوه گذاشتیم جلوش خورد، دل درد گرفت و فهمید که به میوه ها پارافین میزنن.
گفت شام بخورم خوب میشم. شام برنج هندی و قیمه با گوشت برزیلی و مرغ هورمونی و ماست پالمدار خورد، مسموم شد.
داشتیم میبردیمش بیمارستان تو ترافیک گیر کردیم و تو آلودگی هوا تنگی نفس گرفت.!
رسیدیم درمانگاه گفتن ببریدش فلان بیمارستان، راه افتادیم، آدرس بلد نبودیم از نت گوشی خواستیم کمک بگیریم که چون سرعت نت پایین بود بالا نیومد.!
رسیدیم بیمارستان و دکترا بهش پروفن دادن و گفتن خوب میشه.
تو بیمارستان کیف و گوشیشو دزدیدن و اومدیم خونه.!
فردا صبح پا شدیم دیدیم نیست و یه نامه گذاشته و نوشته: "غلط کردم"
خدابیامرز توی سقوط توپولوف ایرانی که داشت میبردش آلمان سقوط کرد و مرد.!
ناشناس
   
نکته 38
این قابل قبوله که عصبانی بشی
اما هرگز قابل قبول نیست که ظالمانه رفتار کنی
ناشناس
   
عاشقانه ها 607
چایی که تو مى آوری انگار شراب است
این شاعر عاشق به همان چای خراب است
من عاشق عشقم، چه بسوزم، چه بسازم
عشق است که هر کار کند عین صواب است
معشوق اگر خون مرا ریخت به‌ حق ریخت
خون‌ ریزی معشوق هم از روی حساب است
تب کردن تو، مُردن من هر دو بهانه
عشق است که بین من و تو در تب‌ و تاب است
صد بار تفأل زدم و فال یکی بود
"ما را ز خیال تو چه پروای شراب است"
ناشناس
   
نکته 3100
یک ابله تحصیل کرده
از
یک ابله بی سواد
ابله تر است
مولیر
دیگران
   
دل نوشته 1990
ﮐﺎﺵ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ , ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ...
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻏﻤﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ !!
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺪﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ .
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩﯾﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ اند.
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ , ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ..
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
بودنش عادتی است مثل نفس کشیدن!خدا را می گویم...همیشه همراهت...: در حضور خارها هم میشود
یک یاس بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از احساس بود . . .
می شود حتی
برای دیدن پروانه ها . . .
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود . . .
دست در دست پرنده . . .
بال در بال نسیم . .
ساقه های هرز این اندیشه ها را
داس بود . . .
کاش می شد
حرفی از " ای کاش "
ها هرگز نبود . . .
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود . . .!!
ناشناس
   
شوخی 941
‏پیامک شوهر به زن :
آروم باش ، نترسیا
من از پله های اداره افتادم
سرم خورد به نرده ها
بیهوش شده بودم ، خانم جهانپور زنگ زده بود به اورژانس و الان توی بیمارستانم ، ولی دکترا میگن خونریزی مغزیه
پای چپ و دنده راستم شکسته
رباط آرنجم در رفته ، پیشونیم کبود شده
گردنم هم پیچیده و لبم چاک خورده .
جواب زن : خانم جهانپور کیه ؟!!!!
ناشناس
   
تلنگر 552
وقتی دیدی یکی مثل نوک پرگار همه جوره پات ثابت ایستاده و هر طور بچرخی و بکشی...تکون نمی خوره،
توام دورش بگرد...
دورش نزن..!
ناشناس
   
نکته 3724
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.
چه که تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم شد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 912
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
ناشناس
   
گلایه 1697
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم...
از کجا باید میدانستم مسافری؟؟؟
ناشناس
   
نکته 1013
📗📔📒📘📙📓📒 "ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻣﺪﺭﻥ"
ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ :
.
ﻧﮕﻮ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﺘﺎﻥ ﺷﺪﻡ !
ﺑﮕﻮ : ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ !
.
ﻧﮕﻮ : ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ !
ﺑﮕﻮ : ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺪﻩ !
ﺑﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺪﻩ !
.
ﻧﮕﻮ : ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ !
ﺑﮕﻮ : ﻫﺪﯾﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ !
ﺑﮕﻮ : ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻡ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺯﺷﺘﻪ !
ﺑﮕﻮ : ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﺑﮕﻮ : ﺧﻮﺑﻢ !
.
ﻧﮕﻮ : ﭼﺮﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﻴﻜﻨﻰ؟ !
ﺑﮕﻮ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﻟﺬﺗﯽ ﻣﯽﺑﺮﯼ؟
.
ﻧﮕﻮ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ !
ﺑﮕﻮ : ﺷﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﺎﺷﯽ !
.
ﻧﮕﻮ : ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ !
ﺑﮕﻮ : ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺑﮕﻮ : ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺭﺳﯿﺪ !
ﺑﮕﻮ : ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ !
.
ﻧﮕﻮ : ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﺑﮕﻮ : ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ !
.
ﺧﻮﺏ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . 💠💢💠💢💠💢💠
ناشناس
   
عاشقانه ها 2522
گاهي خوابت را مي بينم
بي صدا
بي تصوير
مثل ماهي در آب هاي تاريك
كه لب مي زنند و
معلوم نيست
حباب ها كلمه اند
يا بوسه هايي از دلتنگي
ناشناس
   
آرزوها 390
خداوندا...
اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ، همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2762
در مذهب من حلال یعنی لب تو

نوش غم بی زوال یعنی لب تو

هر چیز حرام غیر آغوش تو شد

دنیاست کدر زلال یعنی لب تو..
ناشناس
   
حکایت 1578
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
گابریل گارسیا مارکز
   
نکته 930
دو کار در این دنیا خیلی سخته.
اول اینکه موضوعی را که در ذهن توست در ذهن دیگری وارد کنی ، دوم پولی را که در جیب دیگری است در جیب خود وارد کنی .
اگر کار اول را خوب انجام دهی معلم هستی ، اگر دومی را خوب انجام دهی تاجر هستی. اگر هر دو را بخوبی انجام دهی زن هستی.
مارک توماسون
دیگران
   
ضرب المثل 826
برای یافتن زن می ارزد كه یک كفش بیشتر پاره كنی.
(ضرب المثل چینی)
ناشناس
   
نکته 1846
تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.
داستایوفسکی
   
حکایت 3704
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
پائولو کوئیلو
   
دل نوشته 2619
تنها نشسته ام
اما تنها نیستم
یادت....
مجال تنهایى نمى دهد
ناشناس
   
نکته 1352
زندگي به من آموخت که هــيچ چــيز از هيـچکـس بعــيد نيـست !
ویلیام فاکنر | نخل‌های وحشی
دیگران
   
شوخی 382
مناظره زنان با مردان
اشعار طنزی که در ادامه خواهید خواند، ابتدا توسط خانم ناهید نوری سروده شده و سپس جوابیه ای زیبا از آقای نادر جدیدی برای آن نوشته شده.
ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / "براد پیت من" را" حَسَنْ" آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین
دیگران
   
حکایت 3653
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.
پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.
پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.
بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!
ناشناس
   
شوخی 2247
آخونده تو اتوبوس بوده، یه دختر خوشگل بیرون میبینه میگه لا الا الا الله
لره بغلش بوده میگه حاج آقا اونو ول کن 2 تا آیت الکرسی ته اتوبوس نشستن
ناشناس
   
عاشقانه ها 3076
امدم
تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد .
عاشقانه
تکیه بر دوشت کنم
اما نشد .
گریه ای تلخی
در اغوشت کنم
اما نشد .
.
.
.
.
.
.
.
سعی کردم
فراموشت کنم
اما نشد .....
ناشناس
   
حکایت 3671
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟ بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و اشیاء گرانبها بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد طورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟
او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت: افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم.
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد.

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت: عجب! این چگونه دزدى است؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟ ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم.
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت: سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده؟
گفت: آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت: چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان تعریف کرد.
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.
ناشناس
   
عاشقانه ها 1972
‌‌قلم خصوصی ترین
جای دل تنگی هایم بود
تا اینکه تو سرزده به خانه دلم آمدی
نتوانستم به آمدنت نه بگویم
تو شدی همه بودنم
می دانم امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو وبگویم هر چه بادا باد؟
مگر هر قصه شیرینی شبی پایان نمیگرد....
ومن قصه ای هستم که بی آغاز می میرد...
ومن می مانم وگنجشک های مهاجر
وهوای گرفته پاییز ، در غروب غمگین و
وعدگاه تنهایی هایم روی نیمکت سرد وخیس از باران
بگو کجای شهرت قدم میزنی تامن
سرزده در کنارت قدم بزنم....!!
شاید جان تازه ای بگیرم تا یک نفس دیگر زنده بمانم ....
ناشناس
   
آرزوها 387
نوشته ای از : خانم ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...
به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشيد
هر روز را عاشقانه تماشا كن...
و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است!
دیگران
   
اشعار 4068
بیخودی

درطــریـق عــاشــقی افـسا نه ایم
هــمچومجنون ازهـمه بیگانه ایم

کـس نـداند شـورقـلب عــاشــقـان
مــا بــه ســان گنج در ویرانه ایم

بـسـکه مـستـیم ازشـراب حسن او
روزوشــب لب بــرلــب پیمانه ایم

مــا اســیر چــشم مخـمور کسـیـم
عــمرهــا شــد ساکـن میخانه ایم

بــسکه دارد قــلب مــا شـور دگر
بــیخودیم ازخـویـش یـادیـوانه ایم

« فکرتا » دیوانه شودرعـشق او
در مـسیـر بیــخـودی فــرزانه ایم
فکرت
   
حکایت 2001
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
ناشناس
   
نکته 3633
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده میشوند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ...
اما هیچکدام چاره ساز نبود.
پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شده و گفت که راه حل این مشکل را من میدونم، که یکی از مسوولین اردو بهش گفت که برو بالا پیش بچه ها و و از دوستات جدا نشو!!
پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می آره.
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست.
بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چه جوری عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در اینصورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسوول به او گفت که بیشتر توضیح بده.
پسر بچه گفت : که اگر بخواهیم این مساله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند .
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است .
ناشناس
   
گلایه 3040
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصب ها، میان جنگ مذهب ها
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی
هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی
خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم؟
اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست
ستیزت پس برای چیست؟ برای خود پرستی هاست؟
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش میترسم
سیمین بهبهانی
   
گلایه 479
انصاف نیست ...
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی...
و آنقدر بزرگ باشد...
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی...
ناشناس
   
نکته 1746
گرامي ترين ها و زيباترين ها در جهان نه ديده مي شوند و نه حتي لمس مي گردند؛ آنها را تنها بايد در دل حس كرد.
هلن کلر
   
نکته 3658
تاریخ تولدت مهم نیست ، تاریخ ” تبلورت ” مـهم است
اهل کجا بودنت مهم نیست ، ” اهل و بجا ” بودنت مـهم است …
منطقه زندگیت مهم نیست ، ” منطق زندگیت ” مـهم است …
و گذشته زندگیت مـهم نیست ، امروزت مهم است که
چه گذشته ای برای فردایت میسازی
ناشناس
   
تلنگر 718
من فقط یکمی خسته ام ...
بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برایِ زندگی میجنگم ،
که وقتی برای زندگی کردن ندارم ...!
ناشناس
   
دل نوشته 2558
تـو می‌دانی شب‌ها از خواب پریدن و

دنبال تو گشتن یعنی چی؟؟؟

نه، نمی‌دانی...

بی قراری روز را هم نمی‌دانی

مـن اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سَرَم باشد...

دوست دارم خودم را در این خرابی

آواره‌ات ببینم...

نـبودنت را ولی

دوست ندارم!

این دیگر خارج از توان من است...

رنج‌های دنیا را

به یک لبخندت می‌خرم

این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم

همین که بدانم می‌آیی

لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم

به خودم عطر می‌زنم

آماده و منتظر

جلوی در می‌ایستم

و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم

انتظارت را دوست دارم

گفتم که!

ته خیابان را دوست دارم.
ناشناس
   
نکته 1859
وجه تمایز انسان نه جسم او بلكه روحش است.
امانوئل کانت
   
دانستنیها 1047
ترک ها🔴🔴🔷🔶🇮🇹🔴🔴🔷.

بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها شورش و بر علیه استبداد و شاه مستکبر قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد. ۶ ماه تمام شهر در محاصره بود. قحطی و کمبود غذا بیداد کرد. اما مردم غیور تبریز تسلیم نشدند .پیغام مردم شهر به محاصره کنندگان این بود. غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم. یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم. همه جا پیچید که ترکها خرشدند.....
ناشناس
   
دل نوشته 2504
رسم دنيا فراموشي است
اما
تو فراموش نكن كسي در لا ب لاي زمان ب ياد توست
ناشناس
   
نکته 1462
حالا فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمیریزند.اين دنيا ارزش برگشتن ندارد.
ناشناس
   
نکته 3165
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت:
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
ناشناس
   
نکته 1117
مشکل دنیا اینست که احمقها کاملا به خود یقین دارند
در حالیکه دانایان سرشار از شک و تردیدند...
برتراند راسل
   
نکته 71
هنگامی که در زندگی اوج میگیری دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی اما وقتی زمین می خوری آنوقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند
ناشناس
   
آرزوها 1261
دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
یک بعدازظهر تابستان باشد...
باغچه ای آب دهیم...
فرشی بیاندازیم روی ایوان
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور!
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
پدر بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم
دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم و
هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود و برای باز کردن در
باید از حیاط میگذشتی، چه ظل تابستان، چه در یخبندان زمستان
امــــــــــــــــــــــــــــــــــا حیف...
همه شان گذشتند
از آن خانه چیزی نمانده
جزیک خاطره...
دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار باغچه
برای بوی زعفران شله زردهای نذری
برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستاره
برای پریدن از روی جوی آب
برای دوچرخه سواری
برای ایستادن در صف نانوایی
برای خوردن یک استکان کمر باریک چای
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برای هیاهوی بچه‌ها پشت دیوار هر خانه
خانه پدری یک بهانه بود.....
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای خودم تنگ شده است...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 3708
استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم
دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز
عبرت نائینی
دیگران
   
نکته 1924
هویّت‌ها در هوا معلّقند، بعضی از آنها را خودمان برگزیده‌ایم اما بقیه‌ را دیگران ساخته و پرداخته‌ و به ما نسبت داده‌اند، و همیشه باید گوش به زنگ باشیم تا از دسته‌ی اول در برابر دسته‌ی دوم دفاع کنیم.
دكتر زیگمُنت باومَن
دیگران
   
دل نوشته 1278
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ
ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮم
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ
ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯾﺴﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ
فریدون مشیری
   
نکته 923
چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند…
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند…
ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زياد است، که نمی شه براشون کاری کرد…
به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!!
در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بيايند
اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده هست و شما خواهید مرد !!!
پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جريان آب او را با خود برد.
اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد….
بيرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده هست …
اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از رودخانه خروشان خارج شد . وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست.
در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!
((ناشنوا باش وقتى همه از محال بودن آرزوهايت ميگويند))
ناشناس
   
گلایه 3055
یک رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد.
ناشناس
   
نکته 657
آدمها رو باید از روی منتهایی که وسط دعوا سر آدم میذارن شناخت...
ناشناس
   
نکته 105
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد
ناشناس
   
نکته 2021
دو تیپ از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمی گردند ...
یکی آنان که به جبهه جنگ میروند ...
دوم مردانی که عاشق می شوند .....
ناشناس
   
تلنگر 1157
شخصیت سالم...نمی تواند تظاهر کند حتی اگر مجبور باشد
زیرا در عمق وجودش چیزی از جنس دروغ وجود ندارد
رومو
دیگران
   
نکته 882
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻴﺎﺯﺍﺭ...
ﺍﻣﺎ ﮬﺮﮔﺰ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﻧﮑﻦ .
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺣﻘﻴﻘﺖ،
ﺑﮭﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺴﮑﻴﻦ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ!!
ناشناس
   
دل نوشته 1621
کاسه صبر بیاور ،
دل من ریخته است.
ناشناس
   
دل نوشته 148
از مرگ نـــمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مــــادرم را پیدا نکنم ...
آری
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ، نه ترس
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادرم

ناشناس
   
حکایت 2028
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ، ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، بی پناه ﻣﺎﻧﺪﻡ .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻔﺘند ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ .
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ!
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ :
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ میخاﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ که ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ...
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com