شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
دل نوشته 1977
مریخ را به گند نکشیم
دیشب می خواندم که در مریخ آب پیدا شده!
شانس حیات
نسلی نو
حیاتی مجدد و از صفر
ای کاش
مریخ را دیگر به گند نکشیم!!!
خیلی قشنگ و خوشکل
دو نفر را ببریم که
"آدم حسابی" باشند (تعریف آدم حسابی را بلد نیستم)
و بشوند "آدم" و "حوای" مریخ
دو نفری که
فرزندانی تربیت کنند که
همدیگر را به جای کشتن، "ببخشند"
و
جنس مخالف را آدم ببینند نه "ابزار"
و
هوس شان را با عشق اشتباه نگیرند
دو نفری که
"موسیقی" بدانند
و به "برابری جنسی" معتقد باشند
دو نفری که
بی خوردن سیب، بی آنکه رانده شوند
و نفرینشان تا هزاران سال، پشت سرشان بماند
مثل آدم بروند
دو نفری که
عاشقانه زندگی کردن را بلد باشند
عاشقانه فکر کنند
عاشقانه عشق بورزند
ناشناس
   
شوخی 2926
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ، ﺑﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﻟﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻫﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ
ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ .
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺳﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺳﯽ ﺩﯼ ﻭ ﻧﻮﺍﺭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺮﯼ ﻭ ﺣﻮﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﭘﯿﮋﺍﻣﻪ ﭘﺎ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ، ﺗﺎﺭ ﻭ ﺗﻨﺒﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺭﻭﯼ ﭼﻤﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﭘﺸﺘﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﮔﺮ ﺣﻮﺭﯼِ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﯾﺪﯾﺪ
ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ !
ﺭﻓﺘﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﻗﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﺪ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ
ﯾﮏ ﺣﻮﺭﯼ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﯾﺪ !
ناشناس
   
عاشقانه ها 1052
گفته بودی که: «چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات، که یک دم مژه بر هم نزنی»
ـ مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به‌قدر مژه بر هم زدنی!
فریدون مشیری
   
پند و اندرز 1482
پاک کن از "غیبت" مردم دهان خویش را
ای که از مسواک هردم میکنی دندان سفید !!
صائب تبریزی
   
حکایت 3641
مرد هر کاري ميکرد که سگش را از خود دور کند فايده اي نداشت اين سگ هر کجا که صاحبش ميرفت به دنبالش حرکت ميکرد
براي اينکه از دستش خلاص شود چوبي يا سنگي را بلند ميکردو به سويش مي انداخت اما فايده اي نداشت با هر سنگي که صاحبش براي او ميانداخت چند قدمي به عقب بر ميگشت و بارديگر به دنبالش راه ميافتاد آن روز هم همين اتفاق افتاد
آنقدر مرد به کار خود ادامه داد تا هر دو به لب ساحل رسبدند و مرد از روي عصبانيت چوبي را برداشت و ضربه اي به سر سگ زد
ضربه چوب آنقدر سنگين بودکه سگ بيچاره ديگر توانايي راه رفتن نداشت
در اين هنگام موج سنگيني از دريا برخاست و مرد را به همراه خود به دريا کشانيد
مرد که شنا بلد نبود درحالي که دست و پا ميزد
از مردم درخواست کمک ميکرد اما کسي نبود که او را نجات بدهد
مرد کم کم چشمايش را بست اما احساس کرد که يک نفر او را آهسته آهسته به سمت ساحل ميکشاند وقتي که دقت کرد ديد که سگ با وفايش در حالي که خون از سرش ميچکد شلوارش را به دهن گرفته و با زحمت او را به ساحل ميکشاند
مرد در حالي که سرفه ميزد به سگش نگاه ميکرد که ببيند به کجا خواهد رفت ديد که سگ به گوشه اي رفت و آرام جان داد
ناشناس
   
تلنگر 3734
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2437
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت :
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت :
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت : اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت :
خوب … من تو رو دوست دارم …
چون … زیبا هستی…
چون… صدای تو گیراست …
چون… جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون … باملاحظه و بافکر هستی …
چون … به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …

چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟
نه هرگز … و من هنوز دوستت دارم …
ناشناس
   
تلنگر 632
يك پیام تكان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسيد .......
آیا شما زنی شاغل هستيد،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من يك خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!
من یک پيشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستيار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!
مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم اين است:
"مگه چكار كردي از صبح تا حالا؟"

تقدیم به همه زنان
كه مثل نمک ويژه هستند...
تا هستند هيچكس متوجه حضورشان نيست ، ولي وقتي نيستند همه چيز بيمزه است!!
ناشناس
   
دل نوشته 2818
37سال پيــش ، زني متاهل بود بنام ایران خانم ،
او همه چيز داشت ، ثروت ، زيبايي ، غرور ، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه ؛
تا اينکه در يکي از خيابان هاي تهران
با پسري به نام بهمن آشنا شد . جواني ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو ،
بهمن هميشه به اون ميگفت : تو همه چيز داري ولي تا وقتي آزاد نباشي هيچ چیز نداري.تو وابسته ای ؛ دل بسته ای ؛ خودت نیستی و همیشه
کلمه مبهم آزادي را روي ديوار خانه ي او مينوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه هاي تازه ، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چيزي برسد که فکر ميکرد ندارد . در نهايت در
زمستاني سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد ؛ او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند .
کوتاه که بگويم هرچه از زندگی شان که ميگذشت بهمن وعده هايش را فراموش ميکرد ،
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگي کنم را بهمن تعيين می کرد؛
دست بزن هم پيدا کرده بود و او جز آه ؛ جرات اعتراض نداشت .
حالا پس از 37 سال او زني نا اميد و درمانده و با نگاهی خسته شده بود .و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند به او لبخند تمسخر می زدند و خیره نگاهش می کردند .
درحالیکه بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او ؛ هرسال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
بارها با خودش ميگويد اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم چطور ميتوانستم با بهمن ازدواج کنم؟
امروز از او دختري مانده است به نام بهار ،
به بهار ميگويد هيچگاه فريب هيچ بهمن و زمستاني را نخورد ،
به او ميگويد آزادي وقتيست که ميتواني از بودنت لذت ببری و امید به آینده داشته باشی و لبخند واقعی بر گونه هایت جلوه گری کند .
و فراموش نکن که هيچگاه براي رسيدن به روشنايي اندک ماه ، خورشيدت را نفروشی....
ناشناس
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
عاشقانه ها 1970
عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
ناشناس
   
نکته 2900
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی توان اصلاح ندارند
ناشناس
   
دل نوشته 2476
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است
بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
ناشناس
   
نکته 7175
ﺻﺎﺩﻕ هدایت در کتاب بوف کور از سیزده درد مشترک ایرانیان چنین مینویسد:

١ - ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺗﺨﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻔﮑﺮ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٢ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٣ - ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻔﺖ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺑﺰﻧﯿﻢ.
٤ - ﺑﻪ ﺑﺪﺑﯿﻨﯽ ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٥ - ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺭﻓﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
٦ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻓﻀﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ‏« ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ‏» ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٧ - ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ‏«ﻣﻦ ‏» ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ‏« ﻣﺎ ‏» ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ.
٨ - ﻏﺎﻟﺒﺎً ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ.
٩ - ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
١٠ - ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﻋﺎﺟﺰﯾﻢ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.
١١- ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
١٢ - ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
١٣ - ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻗﯿﻘﻪ آخر ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ.
صادق هدایت
   
شوخی 366
ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺧﺎﻧﻮﻣﻬﺎ !!!!!!!!!!!!
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﯾﺪ ::: ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ ﻣــــــﻬﻤﻮﻧﯽ ؟
ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ::: ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ؟
ﻣﻮﻗﻊ ﻋﺮﻭﺳﯽ ::: ﻣﮕﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﺗﻮﯾﯽ؟؟
ناشناس
   
نکته 799
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!..
سيمين دانشور
دیگران
   
پند و اندرز 626
توی دنیا دو نفر باش یکی برای خودت و یکی برای دیگری
برای خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش!
ناشناس
   
تلنگر 2367
در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم.

خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...

..مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم

....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب

مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده
خانم دکترشما.....من اپارتمان 150 متری در تهران دارم
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
و من در ذهن خودم ان خانم دکتر و همسرش را محاکمه وبخاطر فقر ان پیر زن محکوم کردم و متاثر شدم.
سالها گذشت........
ومن درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند
من درس می خواندم

وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند
من درس میخواندم

وقتی مسافرت می رفتند
من درس می خواندم

وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند
من درس می خواندم

انها عاشق شدند
من درس خواندم

کار پیدا کردندوپول دراوردند
درس خواندم

ازدواج کردند
درس خواندم و کشیک دادم

صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن هایم را می دیدم که به اسکی می روند
من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.

بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
.........................
..........................

سر انجام روزش رسید
یک روز به خودم امدم دیدم چهل سالم شده
دکتر شده ام
یک پزشک متخصص
طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده ام این هفته کشیک ندارم و پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.

وقت را تلف نکردم
دست همسرم را گرفتم رفتم شمال
جای شما خالی رفتیم رستوران
من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........

ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم
بعد از این همه سال ایا این مسافرت و غذا برای من زیادی است؟

ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟

از قضاوتی که ان روز در باره ان خانم دکتر کردم ......
شرمنده شدم.

نمی دانم ایا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟
وایا برنامه سازان امروز صدا و سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
دکتر رامین امامی
دیگران
   
نکته 3010
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
ناشناس
   
مناجات 1795
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ...
به ﺭﺳﻢ ﺁﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺗﺎ بیکران در کوچ
مرا هم مست باران کن ...
ﻣﺮﺍ هم روشنایی بخش ...
الهی چون اقاقیهای بی تاب شب باران ...
مرا بی تاب خود گردان ...
خدایا ...
ﭼﻮﻥ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺎ که از ﺷﺒﻨﻢ , ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ...
ﻭ ﭼﻮﻥ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ که ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ ...
به ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺁﻣﻮﺯ ...
ﺍﻟﻬﯽ ﭼﻮﻥ ﺷﺐ ﺑﺎﺭﺍﻥ ک ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﭘﺮ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ را ...
ﺑﺸﻮﯼ ﺍﺯ ﺩﻝ ...
ﺑﺸﻮﯼ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ،، , از پندار ،،,از گفتار،،از کردار ،، تمام آنچه نازیباست ........
ناشناس
   
نکته 800
اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید ، به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته میخواهید ، به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ، ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ، ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید ، یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید!
استیو جابز
   
نکته 1137
رابطه ها هیچگاه با مرگ طبیعی نمی میرند...
آنها را خودخواهی ، بد اخلاقی و غفلت از بین می برد.
ناشناس
   
نکته 3212
زندگی را ..
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی

یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی

گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی

یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی

گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی

یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی

گر توانستی لباس بی ریای عاشقی بر تن کنی

میتوانی آن زمان فریاد انسان بودنترا

بر سر هر کوی و هر برزن زنی
ناشناس
   
نکته 2186
ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻣﺮﻓﻪ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺧﺎﻧﻪ ، ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ، ﻫﻤﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻭ
ﺳﻼﻣﺘﯽ
ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺳﻮﺋﺪﯼ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﺕ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻣﻦ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ...!
ناشناس
   
نکته 7138
ﻓﺮﻫﻨﮓ یعنی:
ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ ﮐﻪ وجود ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ دﺍﺭﺩ...
ﺑﺨﺶ اول:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻄﻮﺭ طبيعى ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺑﺨﺶ ﺩوم:
ﭼﯿﺰﻫﺎيى ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺑطى ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...
برتراند راسل
   
دل نوشته 1981
احساس در من درد مى كند
چه دوست بدارم
چه دوست داشته شوم
- تورگوت اويار
دیگران
   
نکته 1610
من نمی توانم خدایی را متصور شوم(به خدایی اعتقاد داشته باشم) که خودش مستقیماً بخواهد بر روی عملکرد افراد تاثیر بگذارد و یا مثلا بخواهد بر کُرسی قضاوت موجوداتی بنشیند که خودش خلق کرده است.
آلبرت انیشتین
   
دانستنیها 299
خاصیت معجزه آسای موزهای سیاه
از این به بعد موزهای خیلی رسیده و نرم را که پر از لکه های تیره هستند و اگر به هر کسی آنها را تعارف کنید نوعی توهین حساب میشود دور نریزید زیرا آخرین تحقیقات دانشمندان ژاپنی نشان میدهد که موزهای له شده و سیاه دارای ماده معجزه آسای TNF می باشند که قدرت مبارزه با سلول های سرطانی و از بین بردن آنها را دارند و هر چقدر موز رسیده تر و سیاه تر باشد بیشتر دارای این ماده است
بر اساس تحقیقات دانشمندان ژاپنی در میان میوه هایی که خاصیت ضد سرطان دارند ( انگور ، سیب ، هندوانه ، آناناس ، گلابی و خرمالو ) موز خاصیت بیشتری در افزایش گلبول های سفید و قوی کردن سیستم ایمنی بدن و شکست دادن سلول های سرطانی دارد زیرا میزان ماده TNF در موزهای رسیده از میوه های دیگر بیشتر است .
از این به بعد موزهای زرد و شاداب را نخورید و صبر کنید تا سیاه و پژمرده شوند آنوقت آنها را بخورید زیرا موز رسیده هشت برابر بیشتر از موز نرسیده TNF دارد به عبارت دیگر هشت برابر بیشتر خاصیت ضد سرطان دارد
ناشناس
   
نکته 811
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه ، یکی دو دل.
ناشناس
   
نکته 1193
مردی با دو چرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد:« در کیسه ها چه داری؟» پاسخ میدهد: « شن» .مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود،او را بازداشت میکند.ولی پس از بازرسی فراوان واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.بنابراین به او اجازه عبور میدهد.هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن، مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی لبخند زنان میگوید : دوچرخه!!!بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند . بقول سهراب"چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
ناشناس
   
نکته 1098
باید دنبال شادیها گشت ، غمها خودشان ما را پیدا می کنند.
نیچه
   
نکته 1898
از خیاط پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دوختن پارگی های روح با نخ توبه/
از باغبان پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها زیر نور ایمان/
از باستان شناس پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاویدن جانها برای استخراج گوهر درون/
از آیینه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه?
گفت: زدودن غبار آیینه دل با شیشه پاک کن توکل/
از میوه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه دل
ناشناس
   
عاشقانه ها 1154
زلیخا...!!!
جان یوسفت راستش را بگو...
چه به خدا گفتی
که
این چنین
پا درمیانی کرد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 1468
آب بسیار است
اما غرق شدن در چشمان کسی که دوستش داری لذت دیگری دارد
ناشناس
   
تلنگر 956
کوﺩﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻠﺴﯿﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ .
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ" ﻣﺮﺩﯼ "ﺗﺤﺼﯿﻠﮑﺮﺩﻩ (ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ) ﺷﺪ ، ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
" ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻋﻘﻞ ﺯﻥ ﮐﺎﻣﻞ نیست.
ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻋﻘﻠﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ،ﻧﻤﯽﭘﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪ ؟؟؟؟
" ﺍﺯ ﻏﺬﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐِ ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻗﺺ ! "
ناشناس
   
عاشقانه ها 2547
قایقت می شوم...

بادبانم باش...

بگذار هرچه حرف پشت ِ سرمان می زنند مردم..

باد هوا شود ...دورترمان کند

دورتر......
ناشناس
   
نکته 2853
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﺤﻮﻟﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻫﻞ ﻭ ﺑﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻤﻪ.
.
ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﻨﻄﻖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻤﻪ .
.
ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
.
ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
.
ﺣﯿﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
ناشناس
   
عاشقانه ها 115
طرفه حالیست که عاشق شب هجران دارد
خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن
صبوری تبریزی
   
نکته 3162
روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دستمزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »
هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟ آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد.
ناشناس
   
نکته 725
سه چیز زیباست:
بی خبر دعایت کنند
نبینی نگاهت کنند
ندانی یادت کنند
ناشناس
   
تلنگر 670
هیچکس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما...
همه می توانند از حالا شروع کنند.
ناشناس
   
دل نوشته 2502
برف را دوست ندارم! همه از در پايم ميفهمند از كجاي خيابان تنها شدم....!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 451
خطایت هر چه بود آدم
به جرم سیب دزدیدن
تو را از خویش پر دادند ...
ولی آدم نکن باور
تو را با چیدن یک سیب پر دادند ؟!
خطایت عشق حوا بود
گمانم عاشقش بودی
به چشمت عشق را دیدی
برای دیدن حوا تو آن شب سیب می چیدی
و یا شاید
حسودانی پی بد کردنت بودند
همه دنبال دستاویز
پس تاریکی افسانه ات بودند ....
بیا آدم بگو قصه
چه راهی را تو پیمودی ؟
چه رازی پشت این سیب است ؟
که ما را دربدر کردی
از آن ماوای روحانی
به این دنیای ظلمانی ..
من از ابهام می ترسم
من از تکرار این فرجام می ترسم
چنان گنگ است این قصه
چنان تاریک و پنهان است
که از ترس سقوطی تلخ
من از بوییدن یک سیب بدهنگام میترسم.....
ناشناس
   
نکته 1433
من و دنیا ...
همدیگر را رنگ می کنیم ،
من با مداد سیاه ، دنیا با مداد سفید!....
من...
روزهای اونو!...
اون...
موهای منو!...
احمد شاملو
   
تلنگر 3621
یک زن و شوهر بین کارگران روزمُزد میروند و میگویند مابه ۳ کارگر احتیاج داریم اما توانایی پرداخت دستمزد ساعتی ۲۰ هزارتومان بیشتر نداریم .... از آنهمه کارگر ۳ نفر داوطلب شدند که تن به همین دستمزد کم بدهند ... هنگامی که به خانه آن زن و شوهر رسیدند از آنها با خوراکی گرم پذیرایی شد ... کارگران که در تعجب بودند یکی از بین آنها پرسید امکان دارد کار ما را بفرمائید تا شروع کنیم ؟ ... آن خانم و آقا گفتند ما کاری برای انجام دادن نداریم اما حقوق شما محفوظ است و مرد با ۶ میلیون پول به اطاق برگشت و بین ۳ کارگر تقسیم کرد ... زن گفت : این پول سفر حج ما هست و شمایی که با چنین دستمزد کمی راضی به کار شدید مسلماً همان محتاجی هستید ، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ...
ناشناس
   
لطیفه 466
گاوه میره کلاس زبان وقتی برمیگرده به طویله میگه : weeee
ناشناس
   
گلایه 2358
بیچاره ﭘﺎﯾﯿﺰ ...
ﺩﺳﺘﺶ ﻧﻤﮏ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ ﺍﻣﺎ
ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﺎﺭﻭﺍﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ ...
ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ؛
ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺜﻞ « ﺑﻬﺎﺭ» ﺧﻮﺩﮔﯿﺮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﯼ ﺯﯾﺮ ﻟﻔﻈﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﺎﺯ ﻭ
ﮐﺮﺷﻤﻪ
ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻮﯾﻠﯽ ﺭﺍ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ!
ﺳﯿﺎﺳﺖ «ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ » ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ
ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ ﺑﺰﻧﺪ ...
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ...
ﺑﺨﺖ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝِ « ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ » ﻫﻢ ﻧﺼﯿﺒﺶ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ!
ﺍﻭ « ﭘﺎﯾﯿﺰ» ﺍﺳﺖ
ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ
ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺮﯾﺰﺩ، ﺭﻭﺯﯼ ... ﺟﺎﯾﯽ ... ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ
...
ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺶ
ﺭﺍ
ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ …
ﻋﺎﺩﺕ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ !…
ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ
ﺗﻮ ﺭﺳﻢ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ!
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ
ﭘﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ...
« ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺶ ﺧﺶ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ
ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ» !...
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﺎﺵ ﭘﺎﯾﯿﺰ!
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ …
ﺧﺮﺍﺏ
ناشناس
   
نکته 388
چقدر عجیب است:
ما انسانهایی هستیم که نه طاقت دروغ داریم
نه تحمل حقیقت!
ناشناس
   
نکته 1347
برای مدت طولانی از کسی متنفر نباشید ، چون تنفر تبدیل به نقطه ضعفتان می شود.
یاد بگیرید فرد مورد نظر را از دایره توجه تان خارج کنید.
زیگموند فروید
   
دانستنیها 2766
جهنم کجاست ؟
اگر شما هم مانند من میدانستید جهنم کجاست شاید برایتان اینقدر عجیب نبود. جهنم نام دره ای است در نزدیکی اورشلیم (بیت المقدس) که در جنوب کوه صهیون واقع است. نام این دره در زبان عبری (زبان یهودیان و دین یهود) گِهینوم بوده است و از آنجایی که اعراب گ ندارند، آنها لغات را معرب می کنند یعنی گ را با ج جایگزین می کنند (مانند گرگان که در عربی جرجان می خوانند، گوهر که جوهر و جواهر شده است) این واژه گِهینوم هم به جهینوم، سپس جهنم تبدیل شده است .
بله جهنم یک مکان واقعی و دره ای در نزدیکی شهر اورشلیم کشور اسراییل است و برای همین است واژه ی جهنم دره در مثل پارسی هم وجود دارد (نمونه: کدام جهنم دره ای بوده ای؟)
اما چه شد که این دره اینقدر مشهور شد را باید نگاهی به تاریخ بیاندازیم. گهینوم مختصر شده ی گه بن هینوم بوده = گه + بن + هینوم = دره + پسر + هینوم. یعنی دره ی پسر هینوم.
اما چرا نام اینجا گهینوم شد کمی باز می گردد به زمانی که در این منطقه مردمان کنعان و فینیقیه به خدایانی بنام مُلِک و بَعل باور داشته اند و در این دره پرستشگاهی برای بت های این دو خدا آفریده بودند و برای این خدایان قربانی می کردند. این قربانی کردن انقدر گسترش و متعصبانه شد که روزی فردی بنام هینوم پسر خود را در این مکان قربانی کرد و از آن پس نام این دره به گه بن هینوم یعنی دره ی پسر هینوم تغییر یافت و رفته رفته بن از نام حذف شد و گهینوم نام دره شد .
حال چه شد که نام این دره به متون مقدس ادیان ابراهیمی راه پیدا کرد ادامه ی این داستان تاریخی است و آن از این قرار است که پس از برچیده شدن ادیان پیشین این دره کاربری خود را تغییر داد و به محل سوزاندن زباله های شهر تبدیل شد. بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل جانیان، قاتلان و آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند. همیشه بوی گندی می داد و جای بدی بود که مردمان این منطقه ضرب المثل از پلشتی و زباله دانی را به این دره نسبت می داده اند و چون مکان سوزاندن جسد آدم های بدکاره بود در میان مردم به صورت دشنام مثل بود که تو لایق گهینوم هستی یعنی جنازه ات را باید در آنجا سوزاند.
رفته رفته این نام و این مثل به درون کتاب های مقدس ادیان راه پیدا کرد و برای آن افسانه ها سرودند و آنرا زندگی رقت بار پس از مرگ کردند و با آب و تاب توصیفی از آن شده و جالب اینکه در خود آیین یهود زندگی پس از مرگ بهشت و جهنمی ندارد و این افزوده ها و برداشت نام گهینوم و جهنم به دو دین مسیحیت و اسلام باز می گردد. مکانی که ادیان ما را از آن می ترسانند در حال حاضر به پارکی زیبا تبدیل شده است و شما می توانید از این مکان تاریخی بصورت توریست دیدار کنید.
نوشته دکتر محمد علی مهراسا
دیگران
   
نکته 2858
صبوری با خانواده عشق است ، صبوری با دیگران احترام است ، صبوری با خود اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا ، ایمان است .
ناشناس
   
نکته 3655
خودتان را به زحمت نیندازید
كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید
سعی كنید از خودتان بهتر شوید
ناشناس
   
نکته 1726
زندگي بدون دل و جرأت، زندگي نيست.
هلن کلر
   
نکته 1597
ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ، ﭘﺲ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻨﯽ ﺑﺮﺳﯿﺪ ، ذﻫﻦ را ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ از ﮐﺎرﻫﺎی ﺧﻼﻗﺎﻧﻪ دور ﻣﯿـﺴﺎزد.‬ ‫ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺨﻮاﻧﺪ و از ﻣﻐﺰش ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﺪ دﭼﺎر ﻋﺎدت ﺗﻨﺒﻠﻬـﺎ ، ﯾﻌﻨـﯽ ﺗﻔﮑـﺮ ‬‫ﻣﯿﮕﺮدد!
آلبرت انیشتین
   
نکته 1332
نه از خودت تعریف کن و نه بد گویی .
اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت!
کنفوسیوس
   
شوخی 62
حساب کردن روی بعضی ها مثل شرط بندی روی خر در مسابقات اسب دوانی است
ناشناس
   
نکته 3008
شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری برایش تعیین شده شرکت کرده .سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد …

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
او ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .

3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر
آن شخص از خدا کمک خواست .

4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .

5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟
الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی
آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت .

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :
.
.
.
.
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.
3- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
4- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام کوچک خود را تغییر داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانیایی insularia canaria که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .

نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .
ناشناس
   
نکته 685
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ؟
دوستتون؟
عشقتون؟
ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد!
ناشناس
   
دل نوشته 1172
ﺑﻪ ﺻــــــــــــــــــﺪﺍﯼ ﺭﻋــــــــــــــــــــــﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ....
ﺁﺳﻤــــــــــــــــــــــــﺎﻥ ﭼـــﻪ ﺭﺍﺣﺖ
ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﯾــــــــــــــﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧــــــــــﺪ
ناشناس
   
حکایت 3716
در زمان صدارت امير كبير دريكي از محله هاي تهران قتلي واقع شد كه هويت قاتل آن معلوم نگشته بود, كارآگاهان چگونگي حادثه را به امير كبير گزارش دادند. امير كبير شخصا به محل قتل رفته بدن مقتول را كه بوسيله ي كارد سر بريده بودند به دقت معاينه كرد سپس دستور داد كه فورا كليه ي سلاخ هاي تهران را حاضر نموده از مد نظر وي بگذارانند در موقع عبور امير كبير به قيافه يكايك آنان نظري مي افكند تا بالاخره يكي از آنان را جدا كرده بقيه را مرخص نمود . امير كبير ناگهان به شخصي كه مظنون واقع شده بود نظر تندي افكنده گفت : چرا اين شخص را كشتي ؟ سلاخ بخت برگشته لكنتي در زبانش پيدا شد و به كلي رنگ از چهره اش پريد و به چگوني قتل اعتراف كرد امير كبير دستور داد كه مطابق شرع وي را اعدام نمايند .
در اين موقع از امير كبير سؤال كردند كه چگونه تشخيص داديد اولا قاتل سلاخ مي باشد و در ثاني از كجا استنباط كرديد كه همين شخص قاتل است؟ امير كبير در پاسخ مي گويد : وقتي جسد مقتول را معاينه كردم همان علامتي را در لباس مقتول ديدم كه سلاخ ها پس از بريدن سر گوسفند به بدن آن باقي مي گذارند , به اين معني كه سلاخ ها پس از آنكه سر گوسفند را بريدند كارد خوني خود را به منظور پاك كردن به طور چپ و راست به بدن گوسفند مي كشند. در لباس اين مقتول هم همان علامت را ديدم, از اين رو تشخيص دادم كه بايد قاتل سلاخي باشد و چون اشخاص خائن از كرده خود هراسناك مي باشند از پريدگي رنگ و قيافه حدس زدم كه بايد قاتل همين شخص باشد .
ناشناس
   
نکته 2126
دو دوست برای تفریح ﺑﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ رفتند.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ شدن نوشیدنی ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺪ،
ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﺪﻧﺪ، ﭘﺎﺭﻭﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮑﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ !
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﺶ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ : ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ !
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﯾﻘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ،ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ .
ﻗﺎﯾﻖ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ؟
ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻃﻔﺖ؟
ﺑﺪﻥ، ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ،
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍﭘﺎﺭﻭ ﺑﺰﻧﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﯾﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮏ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻮﺯﺩ ﻭ ﺧﺮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﻨﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﻌﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﯼ ﻭ ﻧﮕﺎﻩﮐﻨﯽ،ﺩﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩﺍﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﺣﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺁنﻭﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ.
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ.....
ناشناس
   
نکته 71
هنگامی که در زندگی اوج میگیری دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی اما وقتی زمین می خوری آنوقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند
ناشناس
   
عاشقانه ها 754
لب‌هاي تو لب نيست! عذابي‌ست الهي
بايد كه عذابي بچشم گاه به گاهي
در لحظه‌ی ديدار تو، گفتم كه بعيد است
چشمان تو من را نكشاند به تباهي
لب‌هاي تو ناياب‌تر از آب حيات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهي
اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهي
اي شاخه نبات غزل حافظ شيراز !
معشوقه‌ي مايي، چه بخواهي چه نخواهي ... !
ناشناس
   
حکایت 2861
در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.
تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان نیز ناچارند به حاکم احترام بگذارند. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت از همه قویتر می شدم.
در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را آزار می دهد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و آرزو کرد که سنگ باشد و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همانطور که با غرور ایستاده بود و به هیبت و شکوه خود می نگریست، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
ناشناس
   
نکته 680
مرد افتخار و شهرت می خرد ،
اما بهایش را زن می پردازد...
ناشناس
   
نکته 2734
"الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو!
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو!
بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند"
احمد شاملو
   
تلنگر 760
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
مولانا
   
نکته 2206
خبر انقدر داغ بود كه گوشش تاول زد !
ناشناس
   
نکته 2134
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویانش را بسنجد.
او پرسید ایا خداوند هر انچه که وجود دارد آفرید است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله.
استاد پرسید هر چیزی را؟
دانشجو گفت:بله.همه چیز را
استاد گفت:پس در این حالت خداوند شر را افریده است؛درست است؟زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.
ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:استاد؟ممکن است از شما یه سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد البته!
دانشجوپرسید:ایا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:البته!
ایا شما هرگز سرما را احساس سرما نکرده اید؟
دانشجو پاسخ داد :بله آقا.
اما سرما وجود ندارد.طبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست!
و شیء را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد.
بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند.
قابلیت واکنش ندارند.
پس سرما وجود ندارد.
لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.
دانشجو ادامه داد:تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:بله.
دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا.
تاریکی نبودن کامل وجود نور است
شما نور و روشنایی را مطالعه میکنید اما تاریکی را نمیتوانید مطالعه کنید منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان میدهد که در ان طبق طول امواج نور ،نور میتواند تجزیه شود.
تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.
و سرانجام دانشجو ادامه داد:خداوند شر را نیافریده است!
⭐شر،فقدان خدا در قلب افراد است
⭐.شر فقدان عشق ،انسانیت و ایمان است.
⭐عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند.
انها وجود دارند و نبودنشان منجر به شر می شود...
ناشناس
   
شوخی 184
بوسیدن حرام نیست بلکه از واجباته
بعضیها رو باید بوسید گذاشت کنار
ناشناس
   
دانستنیها 1159
ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ
ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ، ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ . ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻥﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻗﻮﯼ ﭘﺮﻭﺭﺵ
ﺩﻫﻨﺪ
ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺸﻐﻠﻪﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺷﺎﻥ، ﻃﺮﺯ ﺻﺤﺒﺖ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﻨﺪ . ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ
ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺟﻤﻼﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺧﻮﺩ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﯿﺖ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﺸﻞ ﻫﻮﺭﺗﻮﻥ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﯾﺖ
ﻣﺸﻬﻮﺭ ( ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ) ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ والدین،
ﻟﯿﺴﺖ ۴۲ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﺪ، ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ .
۱. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ! ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻧﺖ
ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ .
۲. ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ .
۳ . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ! ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺭﺍ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ .
۴ . ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺑﻪ .
۵ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
۶. ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﯼ .
۷ . ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ .
۸ . ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ .
۹. ﺗﻮ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ .
۱۰ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻮ، ﻣﻮﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ .
۱۱. ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻢ، ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﻢ .
۱۲ . ﺑﻠﻪ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ، ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۱۳ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﻮﻡ .
۱۴ . ﺑﻠﻪ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ .
۱۵ . ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ .
۱۶. ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۷ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ .
۱۸ . ﻗﺎﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ .
۱۹ . ﻫﯿﭻ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
۲۰. ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ، ﺑﯽﻫﻤﺘﺎ ﺍﺳﺖ .
۲۱ . ﺍﺯﺕ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ .
۲۲ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۲۳ . ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۴ . ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻣﺮﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ .
۲۵ . ﻋﺠﻠﻪ ﻧﮑﻦ .
۲۶ . ﻗﻮﯼ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۷ . ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ (پدرت)ﻫﺴﺘﻢ .
۲۸. ﺷﺠﺎﻉ ﻫﺴﺘﯽ .
۲۹ . ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ .
۳۰ . ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻦ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ .
۳۱. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۲. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ .
۳۳ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ .
۳۴ . ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ .
۳۵ . ﺑﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ .
۳۶ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
۳۷ . ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻮﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ .
۳۸ . ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ .
۳۹. ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽﻫﺎﯾﺖ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ .
۴۰ . ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ .
۴۱. ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﯽ .
۴۲ . ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دیگران
   
مناجات 1134
حواست هست خدا؟؟!
هروقت صدای شکستن خودمو شنیدم؛ گفتم باشه، منم خدایی دارم....
حواست هست خدا؟؟!
از بچگی تا الآن هروقت زمین خوردم و به سختی پاشدم یه جمله شنیدم؛ "غصه نخور، خدا بزرگه"....
حواست هست خدا؟؟؟ حواست هست هر روز باهات درد دل میکنم؟؟؟ حواست هست غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟ حواست هست خیلی وقته چشام بارونیه؟؟؟ حواست هست نفس کم آوردم؟؟؟
خدایا نفس میخوام... خوشی میخوام... زندگی میخوام .... خدااااااااااااااااایا یه خنده از ته دل میخوام...
ناشناس
   
لطیفه 3084
زن با مادرش از هواپیما پیاده شد. در کشوری بیگانه بودند. مادرش به زحمت راه می پیمود. زبان بلد نبود. وارد سالن شدند. زن برای آن که مزاحم مادرش نباشد، او را به کناری برد. میز و صندلی زیادی وجود داشت. مادرش را پشت میزی روی صندلی نشاند و سفارش کرد که از جای خود حرکت نکند. بعد خودش رفت تا تکلیف چمدان ها را روشن کند و باز گردد.
بعد از نیم ساعت یا بیشتر یا کمتر برگشت. دید جلوی مادرش ظرفی خوراکی وجود دارد و او مشغول خوردن است. تعجّب کرد. از مادرش پرسید اینها را از کجا آوردید؟ مادر گفت، جوانی اینجا آمد و به زبانی که برایم نامفهوم بود چیزی گفت. تصوّر کردم اسمم را می پرسد. جواب دادم، "فروغ سادات". لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد و رفت این ظرف سالاد میوه را برایم آورد. زن اندکی حیرت کرد و سکوت نمود بعد متوجّه شد که جوان گارسون فروغ سادات را فروت سالاد شنیده است.
ناشناس
   
حکایت 2774
مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد.
هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت.
سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت.
از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.
نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و نا امید شده بود،
رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند
و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر
از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.
مرد روستایی همین کار را کرد. امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت:
«آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟
» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: ......«من!»
امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد:
«آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:........«من!»
امام جماعت بار سوم گفت:
«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش
(صدای دلنشین) متنفر باشد؟»
خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:........«من!»
سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت:
« بفرما! سه تا خرت پیدا شد.
بردار و برو
.
بانگ برزد بگفت ای خردار
هان خرت یافتم بیار افسار
" عراقی "
دیگران
   
دانستنیها 1044
تاریخچه قمپوز در کردن🔴🔷🔶

قمپوز در اصل (قپوز) نام توپی است که عثمانی ها در سلسله جنگ هائی که با ایران داشته اند مورد استفاده قرار میدادند.این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمیشد و فقط از باروت و پارچه های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای میدادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است. در جنگ های اولیه بین ایران و عثمانی این توپ نقش اساسی در

تضعیف روحیۀ سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در میآمد سپاهیان می گفتند: "نترسید ، قمپز در کردند".
ناشناس
   
حکایت 2223
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که پیدا کند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر عصبانی می شود ومی خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت قبول می کند سپس چوپان به او می گوید:
" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
ناشناس
   
نکته 3175
آدميزاد؛ نه ناگهان، بلكه ذره ذره يك چيزهايى را مى اندازد دور!
چيزهايى را كه زندگى كرده بود، عشق ورزيده بود، به راحتى كه نه، با تكه اى از خودش مى اندازد دور!
ديگر " او " را " تو " خطاب نمى كند،
موهايش را كوتاه نمى كند
شب ها شعر و موسيقى گوش نمى كند
روزها دل از آواز خواندن مى كشد!
آدميزاد، ذره ذره لابه لاى زندگانى مى ميرد، و همه گمان مى كنند ناگهان مُرده است!
ناشناس
   
اشعار 4075
چشمه ی کوثر

گردش چشم توباده وساغرم
سرخی لعل توآتش واخگرم

فوج مژگان تولشکردل شکست
شعله ی عشق توکرده خاکسترم

معبدآرزو کعبه ی روی تو
زمزم وصل تو چشمه ی کوثرم

دشت خاموش دل تازه وترشده
نشه ی زنده گی برده هوش ازسرم
فکرت
   
عاشقانه ها 2426
بنام اسم قشنگت که ناز و محبوب است
بنام ناز دوچشمت که پاک و محجوب است

بنام شهد لبانت ... چقدر شیرین است
بنام قلب عزیزت که سخت غمگین است

بیا و چند دمی در کنار من بنشین
به پاس خاطره هامان،مرا دوباره ببین

بیا عزیزترینم،بیا دلم تنگ است
تو نیستی و زمین و زمان بد آهنگ است

مرا دوباره صدا کن که باز برگردم
مرا دوباره بغل کن که ساکت و سردم

بگیر سخت مرا در میان آغوشَت
تو گوش کن که بگویم غمم درِ گوشَت

بگیر دست مرا از خودم عبورم ده
شکسته بالِ غرورم،کمی غرورم ده

شبیه ماه که عکسش فتاده داخل آب
بتاب کم کم و نم نم ولی همیشه بتاب

مرا به خاطره ها نسپر ای همیشه عزیز
بمان و زندگی ام را به هم بپاش و بریز

تو بی قرارتر از من ، من از تو تنهاتر
به داد من برس ای از خودت تو زیباتر....
ناشناس
   
آرزوها 2024
گفتم:
رويِ قبرم تکه يخي بگذاريد تا چکه کند!
پرسيدند:
چرا؟!
گفتم:
چون عزيزي ندارم که سرِ قبرم گريه کند...
ناشناس
   
تلنگر 3656
پدرم! کله ی صبح است! برو! داد نزن!
من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن!

توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم
پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم!

من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد!
کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد!

هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش
پدرم! جان علی از پسرت راضی باش

کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی!
کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی!

حَجَر از حافظه ها پاک شده...می فهمی؟؟
پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟

به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست!
پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست!

پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم
همگی منحرف از دین خداوند شدیم

غربت عقل نمایان شده امروز پدر!
نام عباس علی نان شده امروز پدر!

دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر!
کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر!

شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند
در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند!

بردن نام علی رمز مسلمانی نیست
دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست

علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت
قدم خیر که برداشت نهانی برداشت

جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟
تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟

مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟
در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟

کرکسان که به شکم بارگی عادت کردند
گرگها نیز به خونخوارگی عادت کردند!

مومن واقعی آنست که الگو باشد
آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد

هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست
پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست!

دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست!
به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست!

دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟
دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟

دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟
دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟

دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟
دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟

دین نگفته ست ببر آبروی مومن را
دین نوشته است بخر آبروی مومن را

به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم
ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم

دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم
فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم

ما مسلمان دروغیم!... مسلمان فریب!
همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟...

هر که از راه رسید آبروی دین را برد!
هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد!

آب راکد بشود، قطع و یقین می گندد!
غرب یکدست به دینداری مان می خندد!

در نمازت "خم ابروی نگار" آوردی!
با عبادات چنین, گند به بار آوردی!

هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست
اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست!

چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟
این نمازی ست زمینی و هوایی نشده!

پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را!
اینهمه کش نده این مد " و لا الضااااااالین" را!
ناشناس
   
عاشقانه ها 2912
عاشقی…
باید قسمته آدم بشه…
وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای؛وقتی هست خوبی وقتی نیست….
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی ؛ مهم اینکه باشه ؛ پیشت باشه،فقط باشه…
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه……..
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا”یعنی…
خوده خوده زندگی….
صادق هدایت
   
عاشقانه ها 2596
روزهــا بی تـو می گـذرنــد…
و شب ها با تـو نمی گـذرنــد…
تمـام درد مـن ایـن اســت !
ناشناس
   
شوخی 2251
دیروز از یه خانمی پرسیدم: تو که شوهر داری چرا دوستپسرداری؟
گفت: وااااا چه ربطی داره، مگه کسی که تلویزیون داره سینما نمیره؟
یعنی استدلالش از پهنا تو حلق هر کی که قانع نشده!!
ﺍﻻنم ﺍﺯ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﯽ ﺗﺎﯾﻠﻨﺪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﺕ ﺑﺮﺩﯼ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﮕﻪ ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ میبره؟!
ملت چه منطقی شدن!
ناشناس
   
نکته 2849
برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است .
دکتر شریعتی
   
تلنگر 649
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با همسرش :
همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید .
او خواب درستی نداشت ، تنها در روز کمی میخوابید و به سرعت در طول روز خسته می شد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، دیگر از خود مراقبت نمیکرد .
حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد.
من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ... اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن .
میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم .
او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من با گل و بوسه و عشق ، شروع به سرریز کردن محبتم نسبت به او کردم .
هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم .
باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد .
هر روز حالش بهتر شد. وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد ...
و پس از آن متوجه یک مطلب شدم :
زن بازتابی از رفتارِ مَردش است .
دیگران
   
دل نوشته 1336
من ادعا نمیکنم همیشه به یاد آنهایی هستم که دوستشان دارم .
ولی ادعا میکنم در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم!
ناشناس
   
تلنگر 57
چهار چیز صدا نداره
مرگ فقیر
ظلم غنی
چوب خدا
شکستن دل
ناشناس
   
نکته 889
اگه برای دخالت تو کار دیگران حقوق میدادن ما ایرانیا تو بیست و پنج سالگی باز نشسته می شدیم
رضا کیانیان
دیگران
   
دوستی 2150
وقتی تو موفق میشی من با غرور به دنیا می گویم که “این دوست من است”
اما وقتی شکست می خوری من کنارت میمونم و دستهایت را می فشارم و میگویم من دوست تو هستم.
ناشناس
   
گلایه 1430
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!...
فقط انگار در این شهر، دلِ من دل نیست!
کم رسیدست به رویام... خدا عادل نیست؟
نا ندارم که برای خودم اقرار کنم...
ترکِ تو کردن و آواره شدن مشکل نیست
لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان:
تهِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست
فلسفه فلسفه از خاطره ها دور شدی
علتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست
اشک می ریختم آن روز که بی رحم شدی...
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست
تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست...
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست
آمدی قصه ببافی... که مُوَجّه بروی
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!
ناشناس
   
سخن بزرگان 1521
تفاوت نگرش سه شاعر به یک موضوع عرفاني مولانا ،،صايب ويك شاعر ناشناخته:
و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد:
پروردگارا ! "خود را به من بنمای" تا تو را ببینم.
وخداوند فرمود: " مرا نخواهی دید"؛
لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد...
* "أرنی": خودت را به من نشان بده
*"لن ترانی ": هرگز مرا نخواهی دید
صايب:چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
؟؟؟:چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
"أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
ناشناس
   
دوستی 1989
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻫﺒﺘﯽ ﺧﺎﺹ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ،
ﻭ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ
" ﺩﻭﺳﺘﯽ " ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﺍﺳﺖ .
ﺣﻀﻮﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎ
ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺍﺳﺖ ........
ﻣﺎﻧﺪﻧﺸﺎﻥ تقدير را
ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ میکشاند
دوستی هایتان پایدار
ناشناس
   
اشعار 4050
چه هستی؟

گاه آب وگاه آتــش ، من نــمیدانـم چــه هستی
گاه مهرو گاهی خشم آخربگویاراز چه دستی
گه به نازم میکشی گاهی به عشوه میبری دل
نــازنینم بــا جــفایـت شـیـشۀ دلــرا شکــستی
فکرت
   
نکته 58
ویرانگرانه تر ازین نمیشه که کسی که با تمام وجود می پرستیش بهت خیانت کنه
ناشناس
   
نکته 1070
به راهی که اکثر مردم میروند بیشتر شک کن !
اغلب مردم فقط تقلید می کنند .
از متمایز بودن نترس ... انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.
صادق هدایت
   
نکته 604
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد دنبالش می رویم و وقتی متوقف می ماند به آن لگد می زنیم!
شاتوبریان
   
پند و اندرز 520
وقتی کسی اندازه ی تو نیست،
به اندازه ی خودت دست نزن...!!!
ناشناس
   
دل نوشته 2507
مارکس ،
دورکهایم ،
ماکیاول و ...
هیچ کدام از این آدم ها انقلاب را درست نشناختند ،
انقلاب یعنی
شورش و هرج و مرجِ قلبی که
تماماً تو را می خواهد .
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com