شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
دانستنیها 496
-مسکن گیاهی قوی برای درد زانوها ( تجربه طلایی)
چند وقتی‌ بود که از درد زانوهام کلافه شده بودم هر مسکنی که دکتر‌های متخصص تجویز کرده بودند و در داروخانه‌ها بود امتحان کرده بودم ولی‌ دیگر اثری نداشت تا اینکه با یک داروساز گیاهی آشنا شدم و این معجون را به من معرفی‌ کرد و پیشنهاد کرد که دیگه از مسکن‌های شیمیایی استفاده نکنم تا یک هفته هر روز صبح از آن را بنوشم،این محلول را تهیه کردم و یک هفته صبح ها نیم ساعت قبل از صحبحانه خوردم و پس از یک هفته التهاب و ورم زانوهام که آرتروز شده بودند بطور چشمگیری مداوا شد و دوباره به زندگی‌ عادیم برگشتم و حالا هر وقت از این معجون خوشمزه میخورم، اول خدا را شکر می‌کنم به خاطر نعمت هایی که بهمون داده، دوم برای سلامتی آن داروساز گیاهی که بدون هیچ چشم‌ داشتی مرا با این مسکن و آرام بخش گیاهی آشنا کرد دعا می‌‌کنم،اگه شما هم مشکل من را دارید، حتما از این معجون مصرف کنید، تا تاثیر جادوییش را ببینید، تازه بعد از معرفی این معجون به دوستانم متوجه شدم این نوشیدنی هر نوع درد ارتروزی و رماتیسم را هم شفا میدهد
یک قاشق چایخوری دارچین
یک قاشق چایخوری زنجبیل
یک قاشق مرباخوری عسل
یک لیوان شیر کم چرب

طرزتهیه :شیر و زنجبیل و دارچین را با هم می‌‌جوشانیم -2 دقیقه،سپس کمی که سرد شد با عسل مخلوط کرده نیم ساعت قبل از ناشتا به مدت یک ماه روزانه یک بار در روز میل کنید،از ماه بعد هفته ای سه بار استفاده کنند..کسانی که نمیتوانند شیر بخورند،میتوانند با اب جوش و یا چای سبز میل کنند.

اگر افرادی که از درد زانو و ورم مفاصل رنج می‌برند از این مخلوط به مدت یکماه استفاده کنند، می‌توانند اثرات تسکین درد مداوم خود به طور معجزه آسا مشاهده کنند.بررسی‌ها نشان داده است افرادی که به علت این بیماری قادر به راه رفتن نبودند، پس از مصرف یک ماه از این مخلوط، توانستند،هر روز بهتر از روز قبل و بعد از یکماه بدون هیچ دردی شروع به راه رفتن کنند.بنابر این ،برای درمان درد زانو و مفاصل خود ،مصرف این معجون شفا دهنده را تا زمان بهبودی طبق نسخه استفاده کنید،که تنها علاج درمان این بیماری ازار دهنده همین معجون است ،فقط افراط نکنید،

***************************************
*دیگر نسخه های معجزه اسای درمان..

1-درمان پوکی استخوان و درد مفاصل
با معجون زردچوبه، گزنه، رازیانه و پوست بیرونی تخم مرغ

بیماری پوکی استخوان به یکی از بزرگ ترین مشکلات جامعه امروزی تبدیل شده است، طوری که سالانه میلیون ها نفر را تحت تاثیر قرار می دهد.برای درمان پوکی استخوان،گیاهانی چون زردچوبه، گزنه ، رازیانه و پوسته تخم مرغ ،خواص ضد درد مفاصل و پوکی استخوان دارد به طوری که جوشانده‌ این گیاهان برای پیشگیری از پوکی استخوان و درد مفاصل بسیار شفا دهنده است چرا که این دو بیماری در نتیجه‌ از بین رفتن املاح معدنی از بدن ایجاد می شود؛ البته اغلب در افراد بالای 50 سال این بیماری بروز می یابد.

طرز تهیه :یک قاشق مرباخوری زردچوبه را به همراه دو قاشق گیاه گزنه و رازیانه (جمعا 4 قاشق غداخوری )،به همراه یک قاشق مرباخوری پوست تخم مرغ در سه فنجان اب جوش ریخته و به مدت 10 دقیقه دم کنید،سپس در زمان مصرف یک قاشق مربا خوری عسل اضافه کنید، نکته : مقدار معجون ذکر شده برای سه بار در روز صبح ،عصر و شب میباشد..یک هفته از این معجون استفاده کنید تا معجزه ان را ببینید..
****************************************
2-سنجد درمانگر قوی برای آرتروز و پوکی استخوان

میوه سنجد ، حاوی منابع قابل توجهی از املاح و عناصر هستند که مانع پوکی استخوان می‌شوند که از آن جمله می‌توان به عناصر روی، ‌مس، کروم و منیزیم اشاره کرد.میوه سنجد همچنین حاوی اسید فولیک فراوان و ویتامین c زیاد است. علاوه بر این، ‌این میوه حاوی ترکیبات گیاهی است که گیرنده‌های هورمونی را فعال می‌کند و بنابراین مانع از دست رفتن کلسیم مخصوصا در دوران میانسالی و یائسگی در خانم‌ها می شود. مصرف پودر سنجد به همراه شیرکم چرب که غنی از کلسیم است،‌ در جلوگیری از بروز و یا پیشرفت پوکی استخوان و آرتروز بسیار کمک کننده است. .
مقدار مصرف:هر روز صبح نیم ساعت قبل از ناشتا 2 قاشق مرباخوری پودر سنجد (شامل پوست، گوشت و هسته) و پودر سویای بوداده 1 قاشق مرباخوری با یک قاشق مرباخوری عسل، در یک لیوان شیر کم چرب مخلوط کرده میل کنید.این روش درمانی قوی برای پوکی استخوان و درد آرتروز میباشد،فقط پودر سنجد را از عطاری های مطمئن خریده و در یخچال نگهداری کنید.

توصیه مهم دیگر برای دوستانی که درد مفاصل دارند: حدود 50 گرم سنجد درسته آسیاب شده و 50گرم هسته تمبر هندی آسیاب شده رو پس از الک زدن با 100 گرم عسل مخلوط کرده و بمدت دو هفته روزی یک قاشق مربا خوری میل کنند .انشاله معجزه این دوا رو میبینید

روشهای دیگر ..

یکی از آسان ترین درمان و سریع ترین راه تسکین زانودرد، مصرف تخم شنبلیله است. کمی تخم شنبلیله را که از شب قبل خیس کرده اید، به صورت ناشتا میل کنید.این گیاه درد مفصل را به سرعت بهبود می بخشد.

در طب چینی از هویج برای درمان درد مفصل استفاده می شود. به ۲ عدد هویج رنده شده، کمی آب و لیموی تازه اضافه و میل کنید. هویج برای سلامت رباط ها مفید و تسکین دهنده درد است.

****************************************
نسخه های معجزه گر با روشهای مالیدنی برای کاهش دردهای مفصلی

ماساژ دادن آرام زانو با روغن های ذکر شده ، التهاب را کاهش می دهد و گردش خون را تقویت می کند.

1-استفاده از روغن بادام تلخ و اسانس نعنا برای ماساژ دادن اندام‌هایی که دردناک است،معجزه میکند ،

2- ۲ قاشق مرباخوری روغن خردل را با ۵ جبه سیر رنده شده کمی گرم کنید و به زانوها بمالید.

3- ماساژ با روغن ولرم نارگیل، تسکین دهنده درد است و گردش خون را بهبود می بخشد.

4-ماساژ با روغن زیتون، مفصل ها را نرم و منعطف می کند و درد زانو را تسکین می دهد. این روغن حاوی ماده ای به نام «الیوکانتل» است که درد در قسمت موثر را کاهش می دهد.

5-دمنوش زنجبیل و زردچوبه با کمی عسل نیز به تسکین درد زانو کمک می کند.این دو گیاه خاصیت ضد التهابی دارد و درد مربوط به آرتریت روماتوئید را کاهش می دهد. مصرف این دمنوش، روزی 1 بار یک روز درمیان می تواند موثر واقع شود.طرز تهیه : ازگیاهان ذکر شده از هرکدام یک قاشق چایخوری درون اب جوش ریخته 5 دقیقه دم کنید کمی که خنک شد با عسل نوش جان کنید .. تا درد زانوی شما کاهش یابد.

****************************************
نسخه طلایی :با این فرمول جادویی با درد ورم مفاصل خدافظی کنید

1-یک قاشق غذاخوری پر پودر دارچین رو با دو قاشق غذاخوری روغن زیتون (ترجیحا بودار)و یک قاشق عسل با یک قاشق مرباخوری زردچوبه مخلوط کنید ،جوری که یک حالت ضماد مانند به وجود بیاید (از حالت خمیر رقیق تر)این ضماد را روی محل دردبمالید و روی ان را با باند ببندید، معمولا در این روش درد بعد از 30 دقیقه از بین خواهد رفت و اثر فوق العاده ای درکاهش درد خواهد داشت،معمولا با سه بار تکرار دردهای جدید کاملا از بین می روند.در مورد دردهای قدیمی تر،بسته به عمق و قدمت درد ، باید بیشتر استفاده شود . بهتر است ضماد به مدت دست کم 6 ساعت در هفته دوبار درناحیه درد با روکش گرم بماند تا این دردها هم در مدت زمان یکماه کاملا درمان شود،حتما از این روش شگفت انگیز درمانی استفاده کنید تا معجزه ان را در سلامتی و کاهش و دردهای خود ببینید

نکته :تا به حال از گیاهان دارویی ذکر شده هیچگونه عوارضی دیده نشده ،مگر ،مبتلا به بیماری خاصی و یا در حال مصرف داروهای شیمیایی باشید و قصد استفاده از گیاهان دارویی را داشته باشید،که در این صورت باید حتما پزشكتان را در جریان بگذارید. و در موارد حاد و شدید بیماران باید به ارتوپد و روماتولوژ نیز مراجعه کنند .
ناشناس
   
دل نوشته 1952
بازی هایت را سرم در آوردی......روزگار،،،،
گرفتنی ها را گرفتی
دادنی ها را دادی
حسرت ها را کاشتی
زخم ها را زدی
دل بستن را که دادی ...حیران ماندم در کارت.....
نمیدانستم که این زخم کاریترین زخم است...
دیگر بس است...خسته ام ....دیگر این پاهای
خسته توان همراهیت را ندارد....
مسافری هستم که بین راه پیاده شدم
همان جایی که التماس کردم ایستادم.....ایستگاه آخر من
تمام خاطراتم را از آلبوم قدیمی زندگی ...جدا کردم
میخواستم خاطرات شیرینم را درچمدان بگذارم دیدم دیدم
در دستانم جا میگرد ....ای روزگار .....
تو به روزهایت ادامه بده
دیگر نه چیزی مانده بگیری
ونه چیزی مانده بدهی.....محتاج یک خوابم
یک خواب بدون بیداری.....
صدایم نکن....بگذار بخوابم..........!!
ناشناس
   
نکته 1857
در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده.
امانوئل کانت
   
دل نوشته 801
هر چه هستی ، باش ..!
با توام ..
ای لنگر تسکین ..
ای تکانهای دل ..
ای آرامش ساحل ..
با توام ..
ای نور ..
ای منشور ..
ای تمام طیفهای آفتابی ..
ای کبود ِ ارغوانی ..
ای بنفشابی ..
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ..
با توام ..
ای شادی غمگین ..
با توام ..
ای غم ..
غم مبهم ..
ای نمی دانم ..
هر چه هستی باش ..
اما کاش ..
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش ..
اما باش ..
ناشناس
   
حکایت 2940
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی
در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
و پول من را هم به زور از من گرفتند
وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
قضیه را برای پدرم شرح دادم
پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
گفت:
'من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
ولی ظاهرا اشتباه میکردم
بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی'
چرچیل می نویسد
وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
اما بعد گفتم نه
آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
ناگهان فکری به خاطرم رسید
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
آنها متوجه من نبودند
سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
' هی بچه ها صبر کنید' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
و تشکر کردند
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
به واسطه ی دوستی من و آنها
تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
'آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!!
وینستون چرچیل
   
دانستنیها 1143
برای رفع نفخ و ترشی معده ، اگر فشار خون بالا نداربد ، دوبار انگشت را در نمک زده و بچشید ، مشکل در یک دقیقه برطرف می شود.
ناشناس
   
گلایه 415
زندگی را می بازی
وقتی قلبت را به کسی می دهی که شکل زندگی تو نیست
ناشناس
   
نکته 933
نیمایوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت:
پسرم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز جهان تکراریست ، جز مهربانی...!
نیما یوشیج
   
نکته 1364
گاهی باید کسانی را از گذشته مان فراموش کنیم به یک دلیل ساده:
آنها به آینده مان تعلق ندارند...
ناشناس
   
نکته 1027
پس از کلى فقر، به ثروت و شهرت رسيدم . اموخته ام که با پول ... ميتوان ساعت خريد، ولى زمان نه ... ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه ... ميتوان کتاب خريد، ولى دانش نه... ميتوان دارو خريد ولى سلامتى نه، ميتوان رختخواب خريد، ولى خواب راحت نه ...
ارزش ادمها به دارايى انها نيست به معرفت انهاست
چارلی چاپلین
   
دل نوشته 3073
همیشه باید کسی باشد…
تا
بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات
بفهمد…
بایدکسی باشد….
که
وقتی صدایت لرزید
بفهمد….
که
اگر سکوت کردی
بفهمد…..
کسی باشد که
اگر
بهانه گیرشدی
بفهمد…
کسی باشد که
اگر
سردرد را بهانه می آوری
برای
رفتن و نبودن
بهفمد
که ....
به توجهش احتیاج داری…
بفهمد
که
درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری…
بفهمد
که
دلت
برای قدم زدن زیر باران…
تنگ شده است…
همیشه باید کسی باشد…
همیشه…
ناشناس
   
تلنگر 328
ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
حسین پناهی
   
نکته 543
وقتی دلبر داری
باید از بقیه
دل... بر... داری!
ناشناس
   
حکایت 2435
حضرت عيسى عليه السلام به همراهى مردى سياحت مى كرد پس از مدتى راه رفتن گرسنه شدند به دهكده اى رسيدند
عيسى به آن مرد گفت :
برو نانى تهيه كن و خود مشغول نماز شد آن مرد رفته سه گرده نان تهيه كرد و بازگشت مقدارى صبر كرد تا نماز عيسى پايان پذيرد
چون كمى به طول انجاميد يك گرده را خورد.
عيسى آمده پرسيد گرده سوم چه شد گفت :
همين دو گرده بود. پس از آن مقدار ديگرى راه پيموده به دسته آهوئى برخوردند حضرت عيسى يكى از آنها را پيش خواند
آن را ذبح كرده خوردند بعد از خوردن عيسى گفت :
باذن الله به اجازه خدا حركت كن آهو حركت كرد و زنده گرديد
آن مرد در شگفت شده زبان به كلمه سبحان الله جارى كرد
عيسى گفت : ترا سوگند مى دهم به حق آن كسى كه
اين نشانه قدرت را براى تو آشكار كرد
بگو نان سوم چه شد باز جواب داد دو گرده بيشتر نبود.
دو مرتبه براه افتادند نزديك دهكده بزرگى رسيدند
در آنجا سه خشت طلا افتاده بود رفيق عيسى گفت
اينجا ثروت و مال زيادى است آن جناب فرمود:
آرى يك خشت از تو يكى از من خشت سوم را اختصاص مى دهم به كسى كه نان سوم را برداشته مرد حريص گفت :
من نان سومى را خوردم ، عيسى از او جدا گرديده گفت :
هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد كنار خشتها نشسته به فكر برداشتن و بردن آنها بود،
سه نفر از آنجا عبور نمودند او را با سه خشت طلا ديدند.
همسفر عيسى را كشته و طلاها را برداشتند.
چون گرسنه بودند قرار بر اين گذاشتند يكى از آن سه نفر
از دهكده ى مجاور نانى تهيه كند تا بخورند
شخصى كه براى نان آوردن رفت با خود گفت :
نانها را مسموم كنم تا آن دو پس از خوردن بميرند،
دو نفر ديگر نيز با هم شدند كه رفيق خود را پس از برگشتن بكشند.
هنگاميكه نان را آورد آن دو نفر او را كشته
و خود با خاطرى آسوده بخوردن نانها مشغول شدند
چيزى نگذشت كه آنها هم به رفيق خود ملحق گشتند.
حضرت عيسى در مراجعت چهار نفر را بر سر
همان سه خشت مرده ديد گفت :
.
اينست رفتار دنيا با دوستداران خود
ناشناس
   
نکته 830
ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود.
(ماری آمپر)
دیگران
   
نکته 2088
تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 فکر کردید!!! ؟؟

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن ، و فرا رسیدن سال نو رو بهم تبریک میگن و ...

اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه و قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !!!

میدونید اون عکس کیه ؟


اون عکس من و شماست!!!

تبدیل شدیم به یک خاطره ...

آنهم شاید اگر خیلی خوش شانس باشیم...


این واقعیت روزگار من و توست...
😔😔

50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم

تو یک قاب عکس خاک گرفته...
شاید هم نه عکسی و نه قابی ...

همین و واقعا همین !!....

پس چرا حرص ؟؟
چرا دل شکوندن ؟؟
چرا تظاهر ؟؟
چرا چاپلوسی ؟؟
چرا دروغ ؟؟
چرا تعصبات بیهوده ؟؟
چرا ادعای جاهلانه ؟؟
چرا بی مهری ؟؟
چرا ....؟؟

بیاید مهربون باشیم ،
شاد باشیم ،
به مردممون بیشتر برسیم ،
کینه ها رو دور بریزیم ،
همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سالها چه بخواهیم چه نخواهیم بزودی فرا خواهند رسید...

پس بهتره خاطره ای خوش و یادی از انسانی شایسته بجا گذاشته باشیم.
ناشناس
   
نکته 75
لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟
دلتنگی معنی ندارد...
درد دارد...
ناشناس
   
دل نوشته 954
دیر زمانی نیست که دریافته ام
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛
او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛
اشتهایم را ازبین میبرد؛
آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛
اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛
او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛
هیچ راهی برای فرار از او ندارم.
تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛
وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛
هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...
او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛
او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من
می دزدد؛
بنابراین دریافته ام
اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!
خود را در آیینه نگریستم
و دریافتم
ارزش من بیش از یک فکر نا آرام است .
ناشناس
   
نکته 1569
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟!
پاسخ داد :
امروز به اختیار من است تا چه بکارم...!!
اما فردا به جبر ، محصول آن را درو خواهم کرد...!!
ناشناس
   
دل نوشته 2978
قدیما ﺣﺮﻳﻢ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻲ ﺣﻤﺎﻣﺶ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻫﺮﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺎﻱ ﻛﺴﻲ ﺟﻠﻮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻟﻲ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣﺮفی ﺗﻮی ﺩﻟﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ،ﺣﺮﻓﻲ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺮﮔﺮ ﻭ ﭼﻨﺠﻪ ﻭ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ،ﮊﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﻱ ﺳﻴﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺝ ﻛﻼﺳﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺗﺮﺷﻲ ﻭ ﺁﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻧﮓ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﻧﮓﻧﺒﻮﺩ، ﭘﻴﺮﻫﻦ ﺷﻴﻚ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻂ ﻭ ﻳﻘﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﻱ ﺑﻘﭽﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻴﺮﻫﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﺮﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ، ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﻴﺪ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﻮﻟﻲ ﻧﺒﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ
ﻭﻟﻲ ﺍﻻﻥ شاید ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﻳﻢ،شایدﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﺨﻮﺍﻳﻢ ﻣﻴﺨﺮﻳﻢ، ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ .
افسوس که دیگه دل خوش نداریم........
ﻛﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﺑﻮﺩ،ﻛﺎﺵ ﻣﻴﺸﺪ، ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﻣﺜﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﻳﻤﻴﺎ ﻣﺜﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ...
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی ...
اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی و يه دنيای خاكستری ...
قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد ، راحت می پريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه روز می زديم و كلی باهاش می خنديديم ...
اين روز ها اگه همزمان ، درب واحد اونا باز شه بر ميگرديم تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليك كنيم ...
قديما از هر فرصتی استفاده می كرديم كه با دوستان و فاميل ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت پستال و چه حضوری ...
اين روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، ارتباط با هم نداريم ...
قديما تو يه محله جديد هم كه می رفتيم با دقت و اشتياق به همه جا نگاه می كرديم ...
اين روزها دنيا را از پشت دوربينای عكاسی و فيلمبرداری می بينيم ...
قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگه با فک و فامیل ...
این روزا پر از تعطیلی ، ولی کو پدربزرگه؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه ؟
قديما توی قديما موند...
ناشناس
   
تلنگر 788
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺳﻮﺀ
ﺗﻔﺎﻫﻢ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ
ﺳﮑﻮﺕ، ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ .
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ
ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﻧﺠـﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ. ﻧﺠـﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ، ﻓﮑﺮﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﺮﺩﻩ
ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﻤﮑﺘﺎﻥ
ﮐﻨﻢ؟ ....
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻬﺮ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺁﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ
ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺮ ﺁﺏ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎً ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺩﺍﺩﻩ .
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﻟﻮﺍﺭ
ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﮑﺸﯽ
ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺠﺎﺭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻟﻮﺍﺭ .
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ
ﺭﻭﻡ، ﺍﮔﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻧﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻧﻪ،
ﭼﯿﺰﯼ ﻻﺯﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ
ﺗﻌﺠﺐ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ . ﺣﺼﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺠﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺣﺼﺎﺭ ﯾﮏ
ﭘﻞ ﺭﻭﯼ ﻧﻬﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺣﺼﺎﺭ ﺑﺴﺎﺯﯼ؟
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﻞ
ﻓﮑﺮﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﭘﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻨﺪﻥ ﻧﻬﺮ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﺳﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﻧﺠﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺸﮑﺮ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻧﺠﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻞ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ناشناس
   
نکته 1838
دانش یعنی قدرت.
فرانسیس بیکن
   
نکته 557
اگر روزی شخصی با چهره ای پر از تعریف ، تمجید، تایید،پرحرفی به زندگیتان وارد شد مطمئن باشید که او برایتان نقشه ماهرانه ای ترتیب داده است.
ناشناس
   
شوخی 1016
عصر حجر!!
عصر ارتباطات!!
عصر اطلاعات!!
عصر فن آوری !!
عصر تکنولوژی!!
عصر دیجیتال!!
همه اینا ثابت میکنه که پیشرفت بشر همیشه در عصر اتفاق میفته و با صبح زود بیدار شدن هیچکس به جایی نمیرسه!!
ناشناس
   
آرزوها 1049
مامانم بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست
منم خیلی راحت درش رو باز کردم و گفتم :اینم کاری داشت؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
بدجوری بغض گلمو گرفت..
سلامتی همه باباها
................واما ..................
به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها...؟
به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!
به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!
به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد
،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!
به سلامتی مادر .
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!
به سلامتی
مادر که دیوارش
از همه کوتاه تره !!!!!
ناشناس
   
عاشقانه ها 4146
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی
رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست
اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی
غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد
و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی
و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟!
که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی!
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
ناشناس
   
ضرب المثل 1760
روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
ناشناس
   
نکته 584
انسانهای احمق خطرناکند.
سوزان کالینز
دیگران
   
حکایت 672
روزی بهلول را گفتند:
شخصي که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت بايد چکارش کنند؟
بهلول گفت: بايد دست حاکم آن شهر را قطع کرد...
همه با تعجب پرسیدند: چرا؟؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟
بهلول در جواب گفت: گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش بايد براي امرار معاش دزدی کنند...
بهلول
   
نکته 1836
سرشت و بخت یك انسان در دستان خود اوست.
فرانسیس بیکن
   
شوخی 691
"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود.
تهیدست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود.
ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود.
گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود.
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود"
ناشناس
   
نکته 1725
ما به تنهايي كاري از پيش نمي‌بريم،
با يكديگر مي‌توانيم كارهاي بسياري بكنيم.
هلن کلر
   
تلنگر 1161
دو قانون اصلی برای ازدواج:
1- قبل ازدواج خیلی خوب فکر کنید .
2- بعد ازدواج دیگر اصلا فکر نکنید !
ناشناس
   
حکایت 2046
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!
ناشناس
   
نکته 523
تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردی..؟
پشتش رو به همه میکنه و با تمام وجودش کارشو انجام میده...
.
.
.
یه وقتایی تو زندگی ،
باید پشتتو به همه کنی و با تمام وجود ، کاری رو که درسته انجام بدی...
مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن...
ناشناس
   
حکایت 2742
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به روی زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است.
بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
ناشناس
   
اشعار 3983
چه بگویم که نپرسند همه راز تو را
رفتن و آمدن و شیوه طناز تو را

به چه سویی کنم ای قبله حاجات دعات
که فلک سجده کند نقطه آغاز تو را

عاشقان را به جفا کشته ای و خوشحالی
که نکردست کسی فتحِ سرافرازِ تو را

این نه شطرنجِ سپاه است و نه هنگام نبرد
چه کسی کشته مگر افسر و سربازِ تو را؟

جان کُنَم ب سر پیمان و سَرِ خویش ضمان
که به رحم آورم این لشکر "شب تاز " تو را

حیف از آن ساحت رخساره و آن قدِ چو سرو
که تبِ سنگدلی سَد کند ابراز تو را

خوی گرم تو اگر خوانده کسی " دشت جنوب"
هم ندیدست یقین سردیِ قفقاز تو را

هرکس از فاخته و سار و قناری دم زد
نشنیدست هنوز چهچه شهناز تو را

وآنکه آوای بهشت است به خوابش مسموع
همه بگذارد اگر ، بشنود آواز تو را

همه شهر طربناک شده ، پاکوبان
که به افواه رسیده سخن ساز شما

تا شکارت شده ام ، حضرت حق را شاکر
که ندادست به شاهین پر پرواز تو را

دفتر شعرم اگر در گرو باده برفت
خط به خط بازنویسم به قلم ناز تو را
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 3624
یک بغل دلدادگی را میفروشم میخری؟
خوابهای بچگی را میفروشم، میخری؟

بعد عمری عاشقی امسال انبارم پر است
حسرت و بیچارگی را میفروشم، میخری؟

گر نوشته بودمش، باری خودش تاریخ بود
سالها آوارگی را میفروشم ، میخری؟

زیر خاکی هم در این مجموعه دارم مشتری
پیری و افتادگی را میفروشم ، میخری؟

بعضی از اقلام این فهرست قیمت دار نیست
مردی و آزادگی را میفروشم ، میخری؟

جنس اعلاء دارم اما حیف تاریخش گذشت
این سراپا سادگی را میفروشم ، میخری؟

یک متاع خوب دارم، کار ایشان ، اصل اصل
مستی و دیوانگی را میفروشم ، میخری؟

عمر رفته، عمر مانده، کلهم هر چی که هست
فله وار این زندگی را میفروشم ، میخری؟

وزن دارم،قافیه دارم، ولیکن جور نیست
یک غزل درماندگی را میفروشم، میخری؟
آرمان ایزدی
دیگران
   
عاشقانه ها 2345
از خدا زیبایی را ...
از شیطان قدرت وسوسه و اتش را ....
از گل بوی خوش را ....
از دریا بزرگی قلبت را ....
از ماه گردی صورتت را ....
و از آهو چشمانت را ، به ارث بردی
و در کمال بی انصافی، انتظار داری فراموشت کنم
ناشناس
   
اشعار 4127
آتش

هـیچ دانی عـشق خوبان آتشست
عـاشــقانـرا درد ودرمان آتشست

پـای تـاسرآتـــش ســوزان شــدم
عـشـق تـودرخـرمن جان آتشست

بوسه هابرلب زدم جانـم بسوخت
بـنگر ایـن لعــل بـدخشان آتشست

پــرتوی حسـنش قیـــامت میکــند
جـــلــوۀ آن روی تــابــان آتشست

جــوی اشکم راببـین کـزسـوزدل
ازدو دیــده تـا بـه دامــان آتشست

خـال هــندوچــشم وابـروهرکــدام
ســـوزش دل را فــراوان آتشست

هــیچ دانی« فکـرتا» تــاجـاودان
عاشــقان را درد و درمـان آتشست
فکرت
   
نکته 3033
یکی
" تپانچه " مینواخت!
یکی
" کمانچه "
هر دو آهنگ داشت!
اولی " دلخراش "
و دیگری " موزون و دلخراش تر "
نقطه ی تمایز اما
"هدفی" خاص بود!
یکی عشق برای " جنگ " ،
و دیگری
جنگ برای " عشق " !
ناشناس
   
نکته 1646
ﺳﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ !
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ " ﻧﻮﺍﺧﺖ . ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﺧﺖ . ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ "ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد.
ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﻓﺮﻭﯾﺪ " ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺩ. ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ , ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ، ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ی ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ. آزادی نه دادنی است نه گرفتنی! بلکه آموختنی ست، برای همین خیلی ها از آن گریزانند!
با دوپینگ نمیشود جهان اولی شد! راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده، بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد. برای همین است که کتابخانه ها در جهان سوم امن ترین جا برای عنکبوت هاست !
ناشناس
   
دانستنیها 716
خشک کردن میوه

طرز تهیه : درون قابلمه 1 لیوان شکر را با 1 لیوان آب مخلط کنید و روی حرارت قرار دهید تا 10 دقیقه بجوشد و کمی غلیظ شود ، میوه های چیپس شده ( حلقه شده ) را به نوبت داخل شربت بزنید و کمی تکان دهید تا شربت اضافی بریزید ( شربت برای جلوگیری از سیاه شدن میوه میباشد ).

کف سینی فر کاغذ روغنی بیندازید و میوه ها را روی کاغذ بچینید ( کاغذ روغنی از چسبیدن میوه به کف ظرف جلوگیری میکند ) ، فر را روی کمترین درجه حرارت تنظیم کنید سپس سینی را درون فر قرار دهید ، بسته به ضخامت میوه ها 1-3 ساعت زمان برای خشک شدن میوه ها لازم است.

میوه ها را هر 15 دقیقه چک کنید و اگر یک سمت ان خشک شد برگردانید تا سمت دیگر هم خشک شود ، پس از آماده شدن میتوانید میوه ها را در محیط خانه یا یخچال نگهداری کنید.

میوه ها را با دستگاه خشک کن میوه هم میتوانید خشک کنید ، فقط کافیست میوه ها را روی توری بچینید و دستگاه را به برق بزنید ، همچنین میتوانید میوه ها را روی شوفاژ نیز خشک کنید.

نکته ها : بدلیل استفاده از شربت چیپس پرتقال طعم خوبی خواهد داشت و تلخی کمی که در چیپس های پرتقال بازاری وجود دارد در ان وجود نخواهد داشت ( چیپس پرتقال را در زمان حلقه شدن نباید زیاد نازک ببرید ).

از انواع میوه ها ( سیب ، موز ، پرتقال ، توت فرنگی ، کیوی ، خرمالو ، آلو ، زردآلو و … ) میتوانید برای تهیه چیپس میوه استفاده کنید ، میوه های مانند موز و توت فرنگی باید بافت محکمی داشته باشند و میوه های له شده مناسب خشک کردن نمیباشد.

استفاده از شربت اجباری نیست و استفاده بیش از حد ان موجب سوختگی میوه میشود ، برای جلوگیری از سیاه شدن سیب و موز و … پس از حلقه کردن میتوانید بجای شربت انها را در کاسه آب مخلوط با آبلیمو بریزید
ناشناس
   
عاشقانه ها 452
دلبر شیرین بازیگوش من
عطر تو پیچیده در آغوش من
شهر از بوی نگاهت پر شده
گل فروشان نانشان آجر شده
کس ندیده مثل تو این گونه یار
کوزه ای لبریز و چشمانی خمار
دلبر من ،ماه بازیگوش من
بی تو میپیچد به خود آغوش من
تا لبت ساییده بر فنجان من
جسم غم جاری شده در جان من
آه ،لب اینقدر آفت خیز نیست
تشنه را از بوسه ات پرهیز نیست
طعم باران میدهد لبهای تو
مزه جان میدهد لبهای تو
کاشکی من میشدم خال لبت
مثنوی هایم همه مال لبت
ناشناس
   
عاشقانه ها 2519
آرام گرفته ماه در
برکه ی آب

انگار در آغوش تو
شب رفته بخواب

گیسوی تو بازیچه ی
انگشت نسیم

ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب...
ناشناس
   
نکته 3090
آتش دل

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
پروین اعتصامی
   
نکته 1661
آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،چون حسودند..
وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،چون خوشحالند..
وقتی مشکل داری به ظاهرهمدردند،اما در واقع بی خیال تو هستند..
اما..وقتی مشکل دارند، باتو خیلی مهربانند..
این ها بدبخت ترین انسان های روی زمین هستند! که آرامش ندارند...
پائولو کوئیلو
   
حکایت 3697
حضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قومش دعوت شده بود، آخر شب در هنگام خداحافظی عزرائیل را بر بالای خانه بخت و حجله عروس و داماد دید!!!
از او پرسید تو اینجا چه میکنی؟

عزراییل گفت امشب آخرین شب زندگی این عروس داماد است ماری سمی در میان بستر این دو جوان خوابیده و من باید در زمان ورود و همبستر شدن آنها در این حجله جان هر دو را به امر پروردگار در اثر نیش مار بگیرم . موسی با اندوه از ناکامی و مرگ این دو جوان نیکوکار و مومن قومش رفته و صبحگاهان برای برگذاری مراسم دعا و دفن آن دو بازگشت اما در کمال تعجب و خوشحالی عروس و داماد زنده و خندان از دیدن پیامبر خدا در حال بیرون انداختن جسد ماری سیاه دید!!!

از خدا دلیل دادن این وقت و عمر اضافه به ایشان را پرسید؟ جبرییل نازل شد و گفت دلیل را خود با سوال از اعمال شب قبل ایشان خواهی یافت.
موسی از داماد سوال کرد دیشب قبل ورود بحجله چه کردند؟
جوان گفت وقتی همه رفتند گدایی در زد و گفت من خبر عروسی شما را در روستای مجاور دیر شنیدم و تمام بعدازظهر و شب را برای خوردن و بردن یک شکم سیر از غذای شما برای خود و همسر بیمارم در راه بودم لطفا بمن هم از طعام جشنتان بدهید.
بداخل آمدم و جز غذای خودم و همسرم نیافتم غذای خود را به آن مرد گرسنه دادم خورد برایم دعای طول عمر کرد و گفت برای همسرم هم غذا بدهید او نیز چون من سه روز است غذای مناسبی نخورده است. با خجالت قصد ورود و بستن در را داشتم که همسرم با رویی خندان غذای خودش را بمرد داد و او در هنگام رفتن برای هردوی ما دعای طول عمر ،رفع بلا و شگون مصاحبت با پیامبر خدا در اولین روز زندگی مشترکمان را کرد و رفت.
وقتی قصد ورود بحجله را داشتیم مجمعه (سینی بزرگ و سنگین غذا از جنس مس ) از دست همسرم برروی رختخواب افتاد و باعث مرگ این مار سمی که در رختخواب مابود گشت، پس ما هردو دیشب را تا اکنون بعبادت گذارندیم و العجب شادی ما از اینست که دعای آنمرد بر شگون مصاحبت با شما نیز به اجابت رسید.
جبرییل ع فرمود ای موسی بدان صدقه و انفاق باعث رفع بلا و طول عمر شده این بر ایشان بیاموز و داستانشان برهمگان باز گو باشد که چراغی گردد بر خلق ما برای نیکی به دیگران و مصاحبت پیامبرانی چون تو در جنت.
ناشناس
   
نکته 1440
عید هر کس
آن مهی باشد که ، او
قربان اوست
ناشناس
   
عاشقانه ها 2521
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "...
چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد،حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
ناشناس
   
نکته 938
بهترین وسیله دفع دشمنان ازدیاد دوستان است.
بیسمارک
دیگران
   
دل نوشته 2556
دستــــم

به سمــت تلفن می رود و ...

باز مي گردد !


چـون کودکی که به او گفته اند

شـــیرینی روی میـــز

مال مهمان هاست !!
ناشناس
   
دل نوشته 1473
اما پائیز...
فصل خرمالوست
فصل گَسِ تنهایی!!!
فصل هزار چیزی است که یک جایش میلنگد
شاید فصل هزار بهانه ی دیوانگی...
ناشناس
   
نکته 2695
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود
کودکی -از شیطنت- بازی کنان
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب، میگشت، حیران، راه جو
زیر و بالا ، بسته هر سو راه او
روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جست تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر ، عزیز
فریدون مشیری
   
نکته 723
همه میمیرند
اما همه زندگی نمی کنند
ناشناس
   
نکته 1809
مردی نزد زرتشت رفت و گفت:
فلانی پشت سرت چيزی گفته است
زرتشت گفت:در اين گفته ات سه خيانت بود
شخصی را نزد من خراب کردی
فکر مرا بیهوده مشغول کردی
و خودت را نزد من خوار کردی
زرتشت
   
نکته 844
هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند.
(جانسون)
دیگران
   
نکته 211
دقت کردین وقتی دوتا کلید شبیه به هم داری هیچوقت اولین کلید درست نیست؟
ناشناس
   
شوخی 959
مریدی از شیخ پرسید: مگر نه این است که استفاده از زن در تبلیغات حرام است؟
شیخ پاسخ داد آری!

مرید گفت: پس چرا خدا برای تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده؟

شیخ بقچه ی خود جمع کرده به عراق رفت تا داعش او را بخورد...
ناشناس
   
دانستنیها 1987
آکبند یعنی چه ؟
واژه آکبند از کجا آمده؟
حتما تاکنون واژه آکبند به گوشتان خورده و آن را در اشاره به برخی اجناس استفاده کرده اید. اما آیا با ریشه و معنای واقعی این واژه آشنایی دارید؟
طبق تعریف واژه نامه دهخدا: آکبند به معنی جنس و کالایی است که هنوز بسته بندی اصلی و اولیه آن باز نشده است.
آکبند نه واژه ای است پارسی نه لاتین و نه مربوط به هیچ زبان دیگر بلکه برداشت عامیانه ای است از عبارت ( UK BAND )United Kingdom Band به معنی "بسته بندی شده درانگلیس" که در زبان فارسی با این تلفظ رایج شده است.
در زمان رونق بندر آبادان (کمی پیش از انقلاب اسلامی ایران) بیشتر کشتی های تجاری بار خود را در بندر تخلیه می کردند و البته این کشتیها عموماً انگلیسی و حامل اجناس ساخت انگلستان بودند. در همین دوران حین تخلیه کشتیها روی اجناسی که جنس مرغوبی داشتند، نواری زده می شد که روی آن عبارت UK BAND درج شده بود. اما این عبارت به اشتباه توسط کارگران بندر "آکبند" تلفظ می شد.سپس این واژه اختراعی اندک اندک وارد زبان پارسی گردید و هم اکنون نیز به معنای "کالای نو با بسته بندی اصلی" کاربرد دارد.
ناشناس
   
حکایت 1925
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد
گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!
لئو تولستوی
   
اشعار 4065
راه عشرت

بعد از این ای دل سودا زده غوغا نکنی
زین ستم های بتان ناله ی بیجا نکنی
گل ندارد به کسی مهرو وفا ای دل زار
اعتماد به رخ هر گلرخ زیبا نکنی
هیچ باشد غم دنیا تو فریبش نخوری
هوش کن خاک تو بر دیده ی بینا نکنی
گر بتان دل بربایند به فسون و به وفا
هر گز این عشق به سر دفتر دل جا نکنی
(فکرت) از پیر خرابات بجو راه رفا
راه آسوده گی از عشرت دنیا نکنی
فکرت
   
اشعار 3987
بحث گیسوی تو شد،حرف دلم یادم رفت
هرچه باید بنویسم به قلم یادم رفت

نیت ام بود بگویم به تو راز دل خویش
تا سر کوچه رسیدی بغلم، یادم رفت

دیدمت،هول شدم، رشته افکار گسیخت
وقت آن شد که بگویم "عسلم" یادم رفت

آنقدر غرق در اندیشه عشقت گشتم
نوبت صحبت من شد،غزلم یادم رفت

از من اصرار که پا روی دوچشمم بگذار
از تو یک ناز..همین...ماحصلم یادم رفت

آب و جارو شده این کوچه....چراغان شده شهر
بنده معذور که ساز و دهلم یادم رفت

الغرض پیش بیا تا بسرایم غزلی.
گر چه اصلا فعلاتن فعلم یادم رفت
آرمان ایزدی
   
سخن بزرگان 2305
سخنان عجيب پروفسور فرانسوی هانری ماسه درباره ادبيات ايران
هانری ماسه در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت :
من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم ،
و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست ،
چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ،
و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :
فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا ...
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است
و برتر از او ...
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد
و دانا تر از او ...
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ،
که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی
که از جهان او به مشامش رسیده ، می شمارد ...
اما مولانا ...
در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ،
که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،
او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ،
او فقط شاعر نیست ،
بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل ،
که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ،
قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید ...
و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ،
همین چند جمله برایم کافی است
دیگران
   
تلنگر 324
ﺳــﺎﻋﺖ 4 ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺷـــﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺻﺒﺤــﺎﻧﮧ
عجب فاصله ﺍﯾﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﺴــﻞ!!!
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 115
طرفه حالیست که عاشق شب هجران دارد
خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن
صبوری تبریزی
   
تلنگر 3686
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»
زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.»
فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.»
و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.»
ناشناس
   
اشعار 4118
بهرخوبان خون دل خوردن چرا؟
کوه غــم بــردوش دل بـــردن چرا؟
این دل مجــنون من عاقل کــنید
دل بـه جـانـان دادن و مــردن چرا؟
فکرت
   
تلنگر 471
کودک : آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟
معلم : به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه
کودک : وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد بزرگی خواهم شد
ناشناس
   
تلنگر 2367
در سالهای اول انقلاب که دانش اموز دبیرستان بودم رادیو برنامه ای پخش کرد که هنوز هم به ان فکر می کنم.

خلاصه برنامه این بود که با یک پیر زن فقیر مصاحبه می کرد و در وسط مصاحبه تکه هایی از صحبت یک خانم دکتر را پخش می کرد...

..مادر شما تا حالا مسافرت رفته اید...نه
...خانم دکتر اینجا کجاست....الان در رستورانی در شمال هستیم

....مادر ناهار چی خوردین.....نان خشک
خانم دکتر. ناهار چی خوردین......من جوجه کباب وهمسرم چلوکباب

مادر خانه دارین؟....نه یک اتاق است که سقفش خراب شده
خانم دکترشما.....من اپارتمان 150 متری در تهران دارم
مادر.....
خانم دکتر.....
خلاصه زندگی ان دو نفر را کلمه به کلمه مقایسه کرد ......
و من در ذهن خودم ان خانم دکتر و همسرش را محاکمه وبخاطر فقر ان پیر زن محکوم کردم و متاثر شدم.
سالها گذشت........
ومن درس خواندم ودرس خواندم و درس خواندم........
تمام وقتی که دوستانم در کوچه بازی می کردند
من درس می خواندم

وقتی هم سن وسالهایم مهمانی می رفتند
من درس میخواندم

وقتی مسافرت می رفتند
من درس می خواندم

وقتی سفر به شهرهای دیگرمی رفتند
من درس می خواندم

انها عاشق شدند
من درس خواندم

کار پیدا کردندوپول دراوردند
درس خواندم

ازدواج کردند
درس خواندم و کشیک دادم

صبح جمعه ساعت 5 که از منزل خارج می شدم همسن هایم را می دیدم که به اسکی می روند
من برای کشیک 48 ساعته به بیمارستان لقمان می رفتم.

بچه دار شدند خارج رفتند خانه و ماشین خریدند ووووووو
درس خواندم وکشیک دادم وامتحان و امتحان وامتحان وووووو....................
.........................
..........................

سر انجام روزش رسید
یک روز به خودم امدم دیدم چهل سالم شده
دکتر شده ام
یک پزشک متخصص
طرح را تمام کرده ام .مدتی است ازدواج کرده ام این هفته کشیک ندارم و پس از مدتی پولی دارم که اضافه است.

وقت را تلف نکردم
دست همسرم را گرفتم رفتم شمال
جای شما خالی رفتیم رستوران
من چلوکباب و همسرم جوجه کباب سفارش دادیم. ........

ناگهان بیاد ان مصاحبه کذایی افتادم و از خودم پرسیدم
بعد از این همه سال ایا این مسافرت و غذا برای من زیادی است؟

ایا من با خوردن این چلوکباب در گناه فقر هموطنانم شریک جرم هستم؟

از قضاوتی که ان روز در باره ان خانم دکتر کردم ......
شرمنده شدم.

نمی دانم ایا ان برنامه ساز رادیو هم الان شرمنده است یا نه؟
وایا برنامه سازان امروز صدا و سیما فردا که فرزندانشان دانشگاهی بشوند دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بشوند از برنامه سازی امروزشان شرمنده می شوند یا نه؟
دکتر رامین امامی
دیگران
   
آرزوها 1801
ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺑﻨﺪ ﻣﺎ، ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻗﺺ ﮔﯿﺮﺩ ﺭﻭﯼ ﭼﺘﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﺭﺍ
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻮﺡ ﺩﺭ ﺻﺒﺤﯽ ﺷﮕﻔﺖ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻧﺎﮐﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ
ﭼﺘﺮﻫﺎﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ -ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ- ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺗﺮ ﮐﻨﺪ...
ناشناس
   
عاشقانه ها 3687
‌الان فقط نیاز دارم بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن یعنی از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
ناشناس
   
دل نوشته 1084
من شکستم تاتورا عاشق کنم
بعدمن باران فقط اب است وبس
هرکه بعد من سراغت راگرفت
زشت یازیبا فقط خواب است وبس
ناشناس
   
نکته 2332
وصیت عبید زاکانی
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
عبید زاکانى در سال 690 قمرى در روستاى زاکان قزوین به دنیا آمد و در سن 82 سالگى درگذشت...
عبید زاکانی
   
نکته 719
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی
مولانا
   
شوخی 2220
ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد
بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد

هی کپی برداری از روی پریهایش نمود
سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد

پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید
بعد کم کم شیوه های دلبری را خلق کرد

باد را فرمود تا با زلف زن بازی کند
یک نفر آمد یهویی رو سری را خلق کرد

دید کم کم حرفهای آدمی مرموز شد
بین آدمها زبان زرگری را خلق کرد

خواست راحتتر بگوید مرد حرفش را به زن
واژه هایی مثل "جای خواهری" را خلق کرد

عده ای را کارگر کردو برای عده ای
در اداره کارهای دفتری را خلق کرد

دید مردم نیمه شبها هم به صحرا میروند
توی صحرا مارهای جعفری را خلق کرد

چون جناح چپ همیشه ضغف استقلال بود
در جناح راست "خسرو حیدری" را خلق کرد

داشت کم کم انقراض شعر ایران میرسید
"قزوه" و "فیض" و جناب "میدری" را خلق کرد

چون بشر میخواست دائم کیف قانونی کند
توی هر کشور نهادی کیفری را خلق کرد

یک نفر آمد ربا را بین مردم باب کرد
عده ای دیگر گروه شرخری را خلق کرد

بردر هر بانک صدها قفل و لیزر نصب کرد
بعد امثال جناب" خاوری" را خلق کرد

هر زمان راه بدیها را خدا بر خلق بست
آدمی هی شیوه های بهتری را خلق کرد!!!!
ناشناس
   
دل نوشته 2659
آنقَدَر بی"تو"مست وخرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو

مثل یک پیچک غمگین شده از رفتن تو
تا بیایی همه جا در تب و تابم که نگو

فکر کردی بروی مثل تو آرام شوم
به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگو

ناگهان دست به دامان خرافات شدم
آنقَدَر دلخوش آن وقت جوابم که نگو

خنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاست
دل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگو

با تو انگار شب و روزِ خدا مال من است
بی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگو
ناشناس
   
اشعار 4121
زخم د ل

‎تـا بـکی بـاشـم نگارا بـیــــقـرار از زخم دل
‎این دوچشم خونفـشانم اشکبار از زخم دل

‎روبـه صــحرامیکنم از درد های بـیــکـران
‎همچو مجنونم پریشان روزگار از زخم دل

‎ناله های درد دل بنـگر به گردون میــرسـد
‎بیــقرارم رفــتـه ازکف اخــتیار از زخم دل

‎رازعشقــت را اگردر سیـنه ام پنـهان کنــم
‎چـون کنم با گریه های زار زار از زخم دل

‎گریه کردم خنده کردی ، شرمساری راببین
‎سخت غمگــینم نمــیدانــد نـگار از زخم دل

‎مــن زپــا افــتـــاده ام، امـا توای آرام جان
‎زنــده بــاشـی در امان کردگــار از زخم دل

‎درد های قلب «فکرت» کی به درمان میرسد
‎داغدار درد هــســتـم بـی شـمار از زخم دل
فکرت
   
نکته 3071
یادش بخیر:
بچه که بودیم ....
میخوندیم :
بشکن بشکنه ُ بشکن
و
نمی شکستیم
این روزها ...
بزرگ شدیم
ترد
و
شکننده
بی آنکه بگویند :
بشکن
می شکنیم
بی صدای
بی صدا
ناشناس
   
نکته 480
تلاش برای تربیت بچه ها بی فایده است ، آنها شبیه ما خواهند شد . خودمان را تربیت کنیم ، آنها هم تربیت می شوند.....
ناشناس
   
پند و اندرز 1381
غمگين مباش زيرا ...
غمگين مباش: زيرا غم نسبت به ماضي بي قراري و نسبت به آينده ترسان و امروزت را بر باد مي كند.
غمگين مباش: زيرا غم قلب را تنگ، جهره را گرفته و روح را خسته مي
كند، و آرزو بوسيله آن متلاشي مي شود.
غمگين مباش: زيرا غم نه گمشده اي را بر مي گرداند و نه مرده اي را زنده مي كند، نه تقديدر را تغيير مي دهد و نه سودي عايدت مي گردد.
غمگين مباش: اگر توتنگدستي ديگري بخاطر وامي در بازداشت است، اگر تو وسيله نقليه اي نداري ديگري پاهايش را از دست داده، اگر تو از دردها شكايت داري ديگران بر تابوتهاي سفيد خوابيده اند اگر تو يك فرزند از دست داده اي ديگري فرزنداني را در يك حادثه از دست داده است.
غمگين مباش: اگر گناه كرده اي توبه كن، اگر بد كرده اي استغفار كن، اگر اشتباه كرده اي اصلاحش كن، زيرار حمت بي پايان است و دروازه باز و توبه پذيرفته شده.
غمگين مباش: مگر نمي بيني ابرهاي سياه چگونه پراكنده و شب ديجور چگونه روشن و طوفان سهمگين چگونه آرام مي شود؟ پس سختيهايت به نرمي و زندگيت به صفا و آينده ات بسوي نعمتها رهسپارند. ان شاء الله.
غمگين مباش: از انتقادهاي اهل باطل و كينه توزان،زيرا در قبال صبرت بر نقدها و كينه هايشان پاداش مي يابي و بدان كه نقدشان ارزشش را بالا مي برد زيرا مردم سگ مرده را ايذا نمي رسانند.
غمگين مباش: زيرا بيماري برطرف مي شود، مصيبت زده بهبود مي يابد، گناه آمرزيده مي شود، دين پرداخته مي شود، زنداني رها مي شود، گم شده بر مي گردد، گنهكار توبه مي كند و مستمند توانمند مي شود.
ناشناس
   
اشعار 4048
کاشکی
کاشکی فهمیده بودم بیوفایی می کن
روزگارم چون شبی تار از جدایی می کنی
روز اول گفته بودی جان فدایت می کنم
عاقبت دیدم ؛ جوی گندم نمایی می کنی
فکرت
   
نکته 1287
روزي کشاورزي متوجه شد ساعت طلاي ميراث خانوادگي اش را در انبار علوفه گم کرده؛ بعد از آنکه در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهي کودک که بيرون انبار مشغول بازي بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پيدا کند جايزه ميگيرد.
به محض اينکه اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه هاي علوفه را گشتند اما بازهم ساعت پيدا نشد.همينکه کودکان نااميد از انبار خارج شدند پسرکي نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتي ديگر به او بدهد. کشاورز نگاهي به او انداخت و با خود انديشيد:چراکه نه؟ کودک مصممي به نظر ميرسيد. پس کودک به تنهايي درون انبار رفت و پس از مدتي به همراه ساعت از انبار خارج شد.
کشاورز شادمان و متحير ازو پرسيد چگونه موفق شدي درحالي که بقيه کودکان نتوانستند؟
کودک پاسخ داد: من کار زيادي نکردم، روي زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداي تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آنرا يافتم...
"ذهن وقتي در آرامش است ، بهتر از ذهن پرمشغله ، کار ميکند. هرروز اجازه دهيد ذهن شما اندکي آرامش يابد تا ببينيد چطور بايد زندگي خود را آنگونه که مي خواهيد س
روسامان دهيد."
ناشناس
   
شوخی 944
تاحالادقت کردين؟
آقاهه يه اشتباه ميکنه. ...
خانمه سرش داد ميزنه....
آقاهه معذرت خواهي ميکنه...

* * * * * * * *
خانمه يه اشتباهي ميکنه....
آقاهه سرش داد ميزنه. .
بعد خانمه ميزنه زير گريه. ..
بازم آقاهه معذرت خواهي ميکنه. ...!

آقايون خداقوت✋
ناشناس
   
نکته 637
کائنات براساس قانون جاذبه ساخته شده است. قانون جاذبه اهمیت نمی دهد که چه چیزی را بد یا خوب می دانید، فقط به افکار شما جواب می دهد.
ناشناس
   
دل نوشته 1102
"رفتن" !

رفتن که بهانه نميخواهد ،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى !

"ماندن" !

ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...

وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام ......
فروغ فرخزاد
   
عاشقانه ها 2711
امشب زده ام فالی ،مستانه تراز هرشب
دیوانه شدم امشب،دیوانه تراز هرشب

در این صدف عشقم،گوهرشده ای جانا
دردانه شدی امشب،دردانه تراز هرشب

پیمان نشکستم من،چون دوست تورادارم
پیمانه بده دستم،پیمانه تراز هرشب

پرواز منو عشقم،شهبازوکبوترها
حیران شده ام امشب،حیرانه تراز هرشب

این قصه که تو خواندی،درمن زده ای آتش
افسانه شدم امشب،افسانه تراز هرشب

تو شمع شدی بر من،نورم ز فروغ توست
پروانه شدم امشب، پروانه تراز هرشب

بر گرمی لبهایت،دزدانه زنم بوسه
جانم بربودی عشق،دزدانه تراز هرشب

دیوانه رویت من،بی عقل وفقط عاشق
فرزانه شدم امشب،فرزانه تر از هرشب

بر جام وجود من،می ریز که میخواهم
مستانه شوم امشب،مستانه تر از هرشب

انداخت نظر بر من،ان یار شکر پاره
بی خانه شدم امشب،بیخانه تراز هرشب

در بادیه عشقم،من شیرمو درنده
آهو شده ای امشب،جیرانه تر از هرشب

تو جان جهان دادی،بیمار توام ای بت
جانی بده بر روحم،جانانه تراز هرشب

شعرم همه بهر توست، ای عشوه گر طناز
شیرین شده ای امشب،شهدانه تراز هر شب
ناشناس
   
حکایت 2982
افسانه ای در مورد ماهی های نوروز
پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ، دو فرزند پیاله آب را به پریزاد دادند تا نخست مادر کمی آب بنوشد چشمان پریزاد از این همه غم پر از اشک بود هنگامی می نوشید دو قطره اشک از چشمانش در آن پیاله افتاد .
دختران پریزاد هنگامی که پیاله را گرفتند شگفت زده دیدند در آب ، دو ماهی سرخ بسیار زیبا بازی می کنند .
هر سه با خنده و هیجان به آن ماهی ها نگاه می کردند . صدای در برخواست ! چه کسی می توانست باشد ؟
در پشت در اُخُس ( اردشیر سوم پادشاه هخامنشی ) بود او گفت برای من از رنج شما سخن ها گفته اند دیروز به نزدیکان گفتم روز نخست نوروز را در خانه شما خواهم بود و آمدم که شادی را به شما هدیه کنم اما از پشت در صدای خنده های شما را می شنیدم !
پریزاد و دختران داستان ماهی ها را گفتند اخس بسیار گریست و گفت وقتی فرزندان ایران اینچنین گرفتار غم و تنهایی باشند پادشاهی را ارزشی نیست .
دستور داد یکی از باغهای پادشاهی ایران را به آنها بدهند و برای شادی آنها هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد .
زندگی شاد آنها نتیجه رنج هایی بود کشیده بودند .
از آن زمان بر سفره هفت سین ایرانیان ماهی سرخ میهمان شد و تا کنون هر سال همراه نوروز زیبای ماست .
ناشناس
   
دانستنیها 684
چگونه سینک ظرفشویی را تمیز و براق کنیم

چگونه سینک ظرفشویی را تمیز و براق کنیم نظافت سینک ظرفشویی بسیار مهم است چون محل شستشوی ظروف است و غیر مستقیم با غذایی که می خوریم و سلامتی ما در ارتباط است. به علاوه همواره در معرض دید است و از نظر زیبایی حائز اهمیت است و یک خانم کدبانو همواره دوست دارد تا ظرفشویی تمیز و براقی داشته باشد. از آن جایی که سینک ظرفشویی هر روز مورد استفاده قرار می گیرد علاوه بر شستشوی روزانه، به دفعات نیاز به شستشو دارد.

1
سینک ظرفشویی معمولاً از جنس استیل است. بهتر است از مواد سفید کننده قوی و جرمگیر برای تمیز کردن استفاده نکنید، زیرا رنگ استیل به مرور کدر می شود.
جوش شیرین برای تمیز کردن سینک ظرفشویی های استیل عالی عمل می کند. این ماده را به عنوان پودر تمیز کننده به کار گیرید.
2
برای تمیز کردن سینک ظرفشویی های آلومینیومی و چینی محلول پودر ماشین لباسشویی توصیه می شود. بعد از آبکشی، با روزنامه مچاله شده سینک ظرفشویی را برق بیندازید.
3
برای از بین بردن لکه ها و رسوبات آب روی سینک ظرفشویی ، پارچه ای را به سرکه سفید آغشته کنید و روی سطح را با آن مالش دهید.
از محلول نمک و جوش شیرین در آب یا سرکه نیز می توانید برای این کار استفاده کنید.
4
نمک ماده طبیعی مناسب برای ضدعفونی کردن سینک است. برای این منظور نمک خشک را روی سطح آن بپاشید و پس از نیم ساعت بشویید.
5
براق کردن شیر آب
از الحاقات سینک ظرفشویی و دستشویی شیرهای آب هستند که برای از بین بردن رسوب آب روی آنها می توانید از محلول نمک و جوش شیرین در آب یا سرکه استفاده کنید.
اگر رسوبات خیلی زیادند نمک و جوش شیرین را به صورت خمیر در آورید و روی رسوبات بگذارید تا آن ها را از بین ببرد.
ناشناس
   
نکته 2466
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ

ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ

ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .


ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ

ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...

ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !

ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ

ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ

ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی

ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....
ناشناس
   
نکته 368
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ:
ﻧﻴﻤﻪ ﻣﻴﺸﻨﻮﻳﻢ
ﻳﻚ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﻢ
ﻫﻴﭽﻲ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﻢ
و ﺩﻭ ﺑﺮاﺑﺮ ﻭاﻛﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ
ناشناس
   
شوخی 2222
به ترکه میگن:
اردبیل چندماه هواش سرده؟
میگه:
14ماه!
میگن:
سال که 12ماهه!
میگه:
اینجا تا 2 ماه بعد از عید هم هوا سرده!!
ناشناس
   
نکته 2075

ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ .
. .
ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ . . .
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏ ﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ .
. .
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ . . .
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺍﺭ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ.
احمد شاملو
   
ضرب المثل 2329
کلاهش پشم ندارد
از او نباید ترسید، دلیلی وجود ندارد که از او هراس داشته باشیم.
در زمان قدیم، نه چندان دور، در ایران صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس که کلاه پشمی به سر داشتند، کلاه پشمی پوستی بر سر می گذاشتند و از آن جایی که نظامیان مأمور نظم و نسق هستند، وقتی از دور پیدا می شدند مردم خود را جمع و جور می کردند که مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامی افسر نبود به هم می گفتند: این که افسر نظامی نیست، کلاهش پشم ندارد.
ناشناس
   
توکل 991
👈امروز روز خوبی‌ست👉

پروردگارا
کاش آنقدر صبور بودم که گره های زندگیم را سختی نمی پنداشتم؛
زیرا که همین گره ها هستند که عاقبت فرش زیبایی خواهند شد که بر روی آن لم میدهم و به خود افتخار میکنم که ناشکرت نبودم و همیشه تو را سپاس گفتم.
چه زیباست که در اندیشه‌مان
دوست داشتن‌ است
چه شادی‌بخش است
وقتی نگاه‌مان می‌خندد.
چه مست می‌شود این دنیا آنگاه که
دلمان پر از امید به فردایی روشن است.
من می‌دانم
از همین صبح زیبا
از این گنجشکانی که رقصان آواز می‌خوانند
از این صدای گذر آب در نهر کوچک زندگیمان می‌دانم
آری، امروز روز خوبی‌ست
بی‌شک معجزه‌ای در راه است
ناشناس
   
نکته 1153
به دشمنانت هزاران بار فرصت بده تا با تو دوست شوند ،
اما به دوستانت یک فرصت هم نده که دشمنت شوند،
زیرا دوستانت جای عمیق زخمهای دلت را می دانند.
ناشناس
   
عاشقانه ها 485
زندگي يعني بميري در هواي يک نفر
مرده باشي جان بگيري با صداي يک نفر
عمر اگر بسيار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند يکي باشي، فداي يک نفر
عاشقانه- هرچه داري لابه لاي شعر هات-
گفته باشي از همان اول براي يک نفر
آخر اين قصه خواهي ديد خيل عاشقان
جان نمي بازند جز در ماجراي يک نفر
عشق جز اين نيست، جز اين نيست، جز اين نيست عشق
عشق يعني "اين و جز اين نيست" هاي يک نفر...
ناشناس
   
نکته 3638
پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند...
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
گذشته رافراموش کنید و به جلو نگاه کنید!
ناشناس
   
نکته 1588
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.
نیچه
   
نکته 2246
داییم رفته واسه باغش سگ خریده که دزد نیاد
.
.
خود سگه رو دزدیدن!
.
.
ایران مهد دلیران، ایران سرای شیران، ایران همیشه جاویداااان!!!
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com