شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
اشعار 3996
آشکارا گفته ام گویا گرفتار توام
شاعر ی دلداده ام ،درگیر افکار توام

میتوانی با دلم گاهی به نرمی تاکنی
کار سختی نیست وقتی من طرفدار توام

می نویسم تا سند گردد : " فدایت میشوم"
تا شود ثابت که من اینطور پا کار توام

ای گل واگشته در دامان باغ آرزو
نیستم از جنس گل ، اما چمنزار توام

خواهش بوسه در این ماه مبارک دارمت
روزه ای ، باشد . منم خرمای افطار توام

من به پای عشق تو دل را ضمانت داده ام
سالها در گیر و دارِ حکم احضار تو ام

درد دارد سینه ام،دل میفشارد تنگ و سخت
در نبودت ای نَفَس ، تنها هوادار توام

ای که قدت همچو سرو و موی پیچانت طناب
با همین تشبیه زیبا، بنده بر دار توام

از همین آزارها ، جمعی نهیبم می کنند
آخ، نمیفهمند من مسحور آزار توام

شب سحر گشت و خروس از صبح می گوید خبر
من هنوز در مانده از تفسیر اخبار توام
آرمان ایزدی
   
نکته 753
قوی کسی است که
نه منتظر میماند خوشبختش کنند
و نه اجازه می دهد بدبختش کنند
مارلون براندو
دیگران
   
نکته 2577
چرا زنان تلاش می کنند تا با مردان برابر شوند؟!
و چه تلاش بیهوده و مبهمی است!
برابری با مردانی که
دنیا را به آشوب و جنگ کشیده اند!
و کلید انفجار جهان را در دست دارند چه ثمری دارد!
اینطور نمی شود
بهتر است انسان ها فکر دیگری کنند
شاید بهتر باشد
مردان تلاش کنند تا با زنان برابر شوند!
برابری با زنانی که
تمام شب های جنگ زدۀ تاریخ را
با رویای صلح خوابیده اند!
ناشناس
   
اشعار 4074
دام عشق


آسوده بدم ز چرخ گردون
چرخم نه به دیده کرده بد خون
هیچم زخود وزغم نه بد یاد
از بسکه بدم همیشه دلشاد
نی خورده به دل خدنگ نازی
نی رفته دلم به چنگ بازی
نی شکوه زدهرکرده بودم
نی جورنگار دیده بودم
نی گشته اسیر پنجه ی عشق
نی رفته دلم به خنده ی عشق
یعنی که بدم چو مست خندان
توفان غمم نکرده ویران
ناگه زقضا شدم گرفتار
در دام نگار مردم آزار
مرغ دل من بکردپرپر
چون رفت بیاد روی دلبر
چون شربت عاشقی چشیدم
غم های زمانه را بدیدم
ازبسکه اثر نمود خویش
دیوانه شدم زعشق رویش
شب تا سحرچو مرغ شبگیر
از ناله شدم پریش و دلگیر
چندی به غم فراق رنجور
چندی به امید وصل مسرور
آهم به فلک زسوز برشد
گوش همه گان زناله کرشد
رسوای جهان شدم زعشقش
چون زارو خزان شدم زعشقش
ازدست برفت صبرو آرام
دربازی عشق گشته ناکام
افسوس گذشت نوجوانی
ازچرخ ندیده شادمانی
ای کاش نمی شدم گرفتار
ای وای که سوختم درین نار
آخر زبرم چرا برفتی
خون شدم جگرم چرا برفت
« فکرت » جگرت همیشه خون به
هردل که بشد به عشق چون به
فکرت
   
حکایت 2431
مردی شیک‌پوش داخل بانکی در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شماره‌اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار نیاز دارد. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید و مدارک ماشین فراری جدیدش را که دقیقاً جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو با وام مرد موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته. کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران‌قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت و 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: «از این که بانک ما را انتخاب کردید متشکریم.» و گفت: «ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید. ولی فقط من یک سوال برایم باقی مانده که با این همه ثروت، چرا به خودتان زحمت دادید که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟»
مسافر نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: «تو فقط به من بگو کجای نیویورک می‌توانم ماشین 250.000 دلاری را برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم!»
ناشناس
   
نکته 2798
هيچ کس هرگز کاملاً آزاد نيست.
آزادیِ بشر ، درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند
و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود.
قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم.
ناشناس
   
اشعار 3982
نازنینم ، دلبری را پاک یادت رفته است
شیوه اغواگری را پاک یادت رفته است

من نمی گویم ولی اهل فضیلت واقفند
فن عاشق پروری را پاک یادت رفته است

هر دم از آهنگ دل بر سمت و سویی میکشی
راه و رسم رهبری را پاک یادت رفته است

قول غیر واقع و عهد وفا نا کردنی
وعده های سرسری را پاک یادت رفته است

داستانهایت شبیه شهرزاد قصه گو
قصه ماه و پری را پاک یادت رفته است

آنقدر غرق متاع محضر خود گشته ای
کین میانه مشتری را پاک یادت رفته است
کی مدارا میکنی با اهل ایمان ؟ سنگدل
روز عدل و داوری را پاک یاد رفته است

هان ..چه میگویی به ایما و اشاره با دلم
پارسی،لفظ دری را ، پاک یادت رفته است

یک دل خون دادمت،قلبی چو آهن دادی ام
مزد این آهنگری را پاک یادت رفته است

غصه ما را مخور،با غصه فربه میشوی
آن رژیم لاغری را پاک یادت رفته است

یادم آید شب در آن صحرا و آشوب نسیم
دست باد و روسری را پاک یادت رفته است

نور ماه و یک صراح و بوسه ای از کنج لب
زین سه گویا آخری را پاک یادت رفته است
آرمان ایزدی
   
نکته 3118
یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود. نه که نخواهد. سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست_داشتن، برای دوست_داشته_شدن . زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر و بوسیده شدن – از میان استیکرهای تلگرام یا با گرمی لب های دلدار - خوابشان نرود. از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان و حتی کیفیت فشردن لب‌ها روی هم وقت بوسه سلام و بوسه به امید دیدار.
گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید. لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.قلم
مرتضی برزگر
دیگران
   
عاشقانه ها 1684
هيچ ميداني كه شب شد من شدم ، ديوانه ات
بي سر و سامان شدم اواره در ويرانه ات
هيچ ميداني كه در قلبم شدي سلطان عشق
مست مِي بودم مرا راندي تو از ميخانه ات
هيچ ميداني قسم خوردم كه مجنونت شوم
مو پريشان كرده اي داني شوم من شانه ات
خوب دانستي كه من ديوانهء شهر توام
قصه ها گفتي تو بر من تا شدم افسانه ات
لحظه اي غافل شدم رفتي و تنها مانده ام
گم شدم يا گم نمودم من مسير خانه ات
خوب فهميدي كه در قلبم حكومت ميكني
پر نمودم از شرابي ناب من پيمانه ات
رسم عاشق اين نباشد دل ز دلبر بشكند
شب شد و من باز هم ديوانه ام ، ديوانه ات
ناشناس
   
گلایه 2472
اگر " ماه " بودی ؛ تو را از لب " برکه ها "،
اگر " آه " بودی ؛ تو را از دل " سینه ها "،
اگر " راه " بودی ؛ تو را از کف خیل " وامانده ها "،
تو اما ؛ نه " ماهی " نه " آهی " نه " راه "،
فقط " گاه گاهی " ؛ فقط " گاه گاه " ...
ناشناس
   
نکته 2063
مور و قلم

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.
مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.(داستان های مثنوی معنوی)

در واقع عقل به تنهايى نميتواند حافظ عالم انسانى و استقرار وحدت و صلح و عدالت در ميان خلق باشد چه كه عقل انسانى وسيله اى براى كشف مجهولات بر اساس معلومات و تحصيل مطلوب در نزد همگان ميباشد و لكن ماهيت مجهولى كه بدست مى آيد از جهت عقل ، معنا و مفهومى نداشته و ندارد و همچنين عقل به يك ميزان در خدمت انسانهاى خيّر و نيكو كار و از سوى ديگر انسانهاى ستمكار و منفعت جو ميباشد..
چه بسا انسانهاى سر گشته اى كه عقل، اين كمال مطلوب انسان را، در بدست آوردن قدرتى جهت نابود سازى حقوق انسانى در كسب هر چه بيشتر منافع شخصى، به خدمت خويشتن در آورده اند.
آيا سلاحهاى مخربٌى كه در دنياى كنونى كه مهد تمدن و شكوفايى علم با استفاضه از نيروى تعقّل ميباشد و استفاده نا مطلوب آن جهت كشور گشايى و تجاوز به آب و خاك و حقوق ملتها ، خود توجيهى بر اين مطلب نميباشد.
چنين عقل حسابگرى ، معطوف به معاش است، و به طور کلى عبارت است از قدرت و شعورى که انسان با استفاده از آن به معاش خود سامان مىدهد و به زندگى دنیوى مطلوبش دست مىیابد.و در اين صورت عقل، قادر به تعيين غايت مطلوب و شرف و تمايز انسانى نميباشد.

عقلى كه محاسبه سود و زيان ميكند ، ميتواند حتى تعيين كننده اصول اخلاقى بوده و آنها را بر اساس اين سود و زيان تغيير دهد. لذا تنها و تنها ، نفثات روح القدس ميباشد كه عالم انسانى را از محدوده عقل حسابگر بيرون آورده و او را جهت كمال مطلوب سوق ميدهد.

فروزنده رحمت پور
دیگران
   
شوخی 969
دوران نامزدی برای دختران چه دورانی است؟
.
.
.
دورانی که هیچ کس مخارجتو به عهده نمیگیره
ولی سر اینکه کی اختیاردارته دعواس...
ناشناس
   
نکته 856
ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.
ناپلئون
   
نکته 3185
اگر ما همه یک جور فکر کنیم
در واقع فکر نمی کنیم
دکتر والتر لیپمن
دیگران
   
نکته 2002
وقتي پزشكان به نورمن كازينز گفتند كه به بيماري آنكيلوس پوندييتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكي نمي توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود. كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد. او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد. پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست! اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد اندورفين ها آغاز كرد. اندورفين ها مواد شيميايي اي هستند كه وقتي ميخنديم در مغز ازاد مي شوند. آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.اين امر توضيح مي دهد كه چرا آدم هاي شاد به ندرت بيمار مي شوند در حالي كه كساني كه مدام گله و شكايت مي كنند اغلب اوقات بيمار هستند.
منبع: كتاب زبان بدن
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 21
ویرجین مری کوکتل آب گوجه فرنگی
یکی از رایج ترین نوشیدنی ها برای صبحانه یا میان وعده ها آب گوجه فرنگی است. طبیعتا این نوشیدنی میزان قابل ملاحظه ای ویتامین سی مورد نیاز شما را در اختیارتان قرار می دهد.

یک لیتر آب گوجه فرنگی تهیه کنید. می توانید از نمونه های صنعتی آن نیز استفاده کنید.
یک لیوان پر آبلیموی تازه به آن اضافه کنید.
به میزان موردعلاقه تان فلفل سیاه و نمک به آب گوجه فرنگی بریزید. البته باید توجه داشته باشید که این نوشیدنی بطور سنتی خیلی تند باید آماده شود.
دو قاشق چایخوری سس تند( ترجیحا تاباسکو) به نوشیدنی اضافه کنید.
در پایان نوشیدنی ها را در لیوان بریزید و آن را با یک ساقه ترد و برگ دار کرفس تزیین کنید.
ناشناس
   
تلنگر 2497
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
سهراب سپهری
   
نکته 60
خوشا به حال کسانی که به جای پیر شدن بزرگ میشوند
ناشناس
   
شوخی 1986
یکی گفت : من زن عرب میگیرم مثل سیب 🍎
اون یکی گفت : من زن اروپایی میگیرم مثل توت فرنگی🍓
یکی دیگه گفت : من زن آمریکایی میگیرم مثل هلو 🍑
یکیم پیدا شد و به همه شون گفت : نه توت فرنگی و نه سیب و نه هلو میخوام چون میدونم دوروز بمونه فوری فاسد میشه ..!!!
زن ایرانی میگیرم مثل انگور خشکم بشه آخرش میشه کشمش شیرینترمیشه ..... 50 ساله هم بشه خراب نمیشه روز به روز شیرینتر میشه ؟زیاد ازحد هم که بمونه میشه شراب نااااااب
ناشناس
   
نکته 502
آدم خوبــــــــــی باش
ولی
وقتت رو
برای اثباتش به دیگران
تلف نکن .... !
همیشه آنچه که درباره " من " میدانی باور کن ,
نه آنچه که پشت سر "من" شنیده ای
" من " همانم که دیده ای نه آنکه شنیده ای.......!
چارلی چاپلین
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 2318
شازده کوچولو میگفت:
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود . . .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود !
ناشناس
   
پند و اندرز 1997
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
ناشناس
   
شوخی 33
آدﻣﻬﺎ ﺩﻭﺩﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺎﻝ مردم خور
ﯾﺎ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ میگیم : ﮔﺪﺍ ﮔﺸﻨﻪ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : خرحمال
ﯾﺎ ﮐﻤﺘﺮﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﻨﺒﻞ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮐﻠﻪ خر
ﯾﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺸﻨﮓ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : پر افاده
ﯾﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻫﺎﻟﻮ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻭﻟﺨﺮﺝ
ﯾﺎ ﺍﻫﻞ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺴﯿﺲ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﻨﺪﻩ بک
ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻓﺴﻘﻠﯽ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡﺩﺍﺭﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ صفت
ﯾﺎ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺍﺣﻤﻖ
ﮐﻼ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ

سخنش درسته چون پروتاگوراس هم گفت:انسان معيار همه چيز است
ناشناس
   
نکته 145
فقط در شرایط بحرانی زندگی ات متوجه می شوی چه کسی کنار توست و چه کسی مقابل تو
کسی که کنار تو می ماند حتی اگر از خونت نباشد هم خون توست
ناشناس
   
نکته 1197
مترسک....
دستهایت را اینقدر باز نکن .... کسی نیست تو را در آغوش بگیرد
تاوان ایستادگی همیشه تنهاییست ....
ناشناس
   
نکته 345
فردی ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﻭﺭﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﻣﯽﺯﺩ . ﻣﺮﺩﯼ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺧﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﭘﺮﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﻣﯽ ﺻﺪﻓﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﯽ
ﺍﻓﺘﺪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ .
- ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟
- ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ. ﺍﻵﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺪ
ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺗﻮﯼ ﺁﺏ ﻧﯿﻨﺪﺍﺯﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﺮﺩ.
- ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ ! ﺣﺮﻑ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ
ﺻﺪﻑ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻠﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ . ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ
ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﯿﺴﺖ .
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﻣﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﻓﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ
ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻓﺮﻕ ﮐﺮﺩ
ناشناس
   
دل نوشته 2794
یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه
موی پریشون...

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درخت بید
شاد و پرامید
می‌کنه به ناز
دس‌شو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه‌ش
سر یه شاخه‌ش
بشه آویزون...

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مث شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سر میدونا:
عمو یادگار!
مرد کینه‌دار!
مستی یا هش‌یار
خوابی یا بیدار؟

مست ایم و هش‌یار،
شهیدای شهر!
خواب ایم و بیدار،
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه می‌آد بیرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می‌شه خندون...

یه شب ماه می‌آد
یه شب ماه می‌آد
احمد شاملو
   
عاشقانه ها 404
بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !
که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست ........
ناشناس
   
دانستنیها 1140
تقارن جالبی است؛ ناصرالدین شاهِ ما و امپراتور مِی‌جینِ ژاپن در یک زمان به اروپا رفتند؛ اروپایِ پیشرفته و صنعتی. قرار بود این سفر، نگرشی تازه برای زمامداران دو کشور به‌وجود بیاورد. مِی‌جین از سفر که بازگشت، سه هیات با سه ماموریت ویژه به اروپا فرستاد. یک گروه مسئول بررسی و کنکاش در نظام آموزش و پرورش چند کشور مثل بلژیک، هلند، آلمان، فرانسه شد. گروه دوم مسئول بررسی قانون اساسی این کشورها و نحوۀ اجرایی شدن آن شد و گروه سوم هم ماموریت یافت تا صنایع جدیدی که در اروپا متداول شده بود را فرا گیرند. به‌هر سه گروه البته ماموریت ویژه «بررسی نظام حکومتداری کشورها» نیز محول شد. اما رهاورد ناصرالدین‌شاه از سفر به اروپا، سه دستور عجیب بود. او سالن نمایش «آلبرت هال» را در لندن دید و دستور داد تا با الگوبرداری از آن، «تکیه دولت» را در تهران احداث کنند و در آن گروه‌های تعزیه هنر خود را به‌نمایش بگذارند! دستور دومش این بود که به‌رسم رقصنده‌های اروپایی، زنان حرمسرا، دامن‌های چین‌دار بپوشند. و سومین دستور این که «سرسره» وارد کشور کنند ......(احتمالا شما هم از این تفاوت فکر شوکه شده‌اید و بی‌اختیار می‌خندید) امپراتور مِی‌جین با تکیه بر گزارش‌های سه‌هیات، در اولین قدم ژاپن را به‌هشت قسمت تقسیم کرد، در هر قسمت 200مدرسه، 30دبیرستان و یک دانشگاه تاسیس کرد و عجیب اینکه در همان‌سال‌ها در ایران، حسن رشدیه برای تاسیس مدرسه به فلاکت و بیچارگی دچار شده بود و مدارسش را تخریب می‌کردند و از ترس، از شهری به‌شهر دیگر پناه می‌برد و نهایتا با این تعقیب و گریزها موفق شد 15مدرسه بسازد.
جالب اینکه تفاوت‌های ژاپن و ایران همچنان ادامه دارد.ژاپن با سرعت بسیار حرکت می‌کند و قرن‌ها از ما جلوترند...
ناشناس
   
دل نوشته 376
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
نکته 2815
هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم
ناشناس
   
نکته 655
بزرگترین دشمن شمع ،
ریسمانی ست که در دل اوست.
مراقب دشمن درونمان ؛ افکار منفی باشیم.
دقایقی را که به عیبجویی دیگران می پردازیم ،
اگر صرف اندیشیدن به عیبهای خود کنیم
فایده های زیادی می بریم ،
که کوچکترین آن ، خودشناسی است....
ناشناس
   
حکایت 752
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺷﺘﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻫﻮﺷﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ . ﺳﺮﺍﻍ
ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺖ .
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺷﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﭼﺸﻤﺶ ﮐﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ .
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺑﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ
ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﺗﺮﺵ ﺑﻮﺩ ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ
.
ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺷﺘﺮ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ‌ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ
ﺷﺘﺮﯼ ﻧﺪﯾﺪﻡ .
ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﭘﺴﺮ ﺑﻼﺋﯽ ﺳﺮ ﺷﺘﺮ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﺭﺍ
ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺎﺿﯽ
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ . ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ
ﻧﺪﯾﺪﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ
ﺍﯼ ؟
ﭘﺴﺮﮎ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ، ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﺍﺛﺮ ﭘﺎﯼ
ﺷﺘﺮﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺰﻩﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺭﺍ
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺘﺮ ﯾﮏ
ﭼﺸﻤﺶ ﮐﻮﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﻩ ﻣﮕﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺸﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.
ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﮕﺲ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﭘﺸﻪ
ﺗﺮﺷﯽ ﺭﺍ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ
ﺑﺎﺭ ﺷﺘﺮ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺮﺷﯽ
ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﭘﺴﺮﮎ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ
: ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻭﻟﯽ
ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺩﺭﺩﺳﺮﺕ ﺷﺪ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺷﺘﺮ ﺩﯾﺪﯼ ، ﻧﺪﯾﺪﯼ !!
ناشناس
   
عاشقانه ها 187
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟
عشق است و همین لذت اظهار و دگرهیچ
ناشناس
   
نکته 505
بهشت مکان نیست
بلکه زمانیست که افکار مثبت وجودت را احاطه کرده
جهنم نیز مکان نیست
بلکه زمانیست که در افکار منفی غرق شده ای
سیاوش راد
دیگران
   
عاشقانه ها 1041
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادن که مدهوش شدی

تو که آتشکدهء عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
شهریار
   
نکته 1190
فردا یک راز است ، نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
امروز یک هدیه است قدرش را بدان...
ناشناس
   
نکته 2119
سیر شدم..................
بس که سرد و گرم روزگار را چشیدم...
ناشناس
   
نکته 2461
رو دست یه زندانی خالکوبی شده بود :“ب سلامتیه همه فروشنده ها“پرسیدم یعنی چی؟؟؟ گفت :رفیقام که منو فروختن…!!!
ناشناس
   
تلنگر 1053
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند
ماهاتما گاندی
   
نکته 2773
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .
از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟
کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟
گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .
این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد
ناشناس
   
نکته 2053
از مولانا عضدالدین پرسیدند،که در گذشته مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند، و چگونه است که اکنون نمی کنند؟...گفت:مردم این روزگار را چندان ظلم وفقر و گرسنگی افتاده است،که نه از خدایشان یاد می کنند و نه از پیغمبر...!!!
رساله دلگشا
عبید زاکانی
   
گلایه 1682
دلتنگم و از بارش باران خبری نیست
در سینه ام از غرش طوفان خبری نیست
امروز عجب روز غریبی است که در آن
از شعر و غزل... چایی و مهمان خبری نیست
گفتی : چه خبر از دل و از حال و هوایت
گفتم : که بجز حال پریشان خبری نیست
از عشق پریشانم و از دست تو دلگیر
در زندگی ام از لب خندان خبری نیست
از آتش وخاکستر بر باد چه باکی
از دار مرا هیچ نترسان خبری نیست
تلخ است اگرقهوه ولی تلخ تر آن است
یک روز بفهمی ته فنجان خبری نیست
اینقدر به این عقربه ها زل نزن ای دل
در ساعت دیواری حیران خبری نیست..
ناشناس
   
گلایه 615
قولهایمان بی اعتبار ، حرفهایمان ناخالص، عشقهایمان پوشالی، محبتهایمان قلابی، خوبیهایمان تظاهر، دیدارهایمان تفاخر، صورتها پر رنگ، سیرتها بی رنگ، شعار بدون عمل ، قضاوت بدون عدل و ...
در کدام نقطه از انسانیت ایستاده ایم؟!!!
یادش بخیر یه روزی دروغگو دشمن خدا بود...
ناشناس
   
توکل 2983
گاهگاهی در دلم یک باره طوفان می شود
بادبان کشتی ام انگار ویران می شود
عرشه می افتد به دست موج های بی شکیب
نوح هم در ناخدایی گیج و حیران می شود
لرزه بر جان دلم افتاده از گرداب موج
گویی آهو بچه ای در مهد شیران می شود
سینه را گر چه سپر کردم تو اما شاهدی
که چگونه هستی ام با خاک یکسان میشود
نقره می پاشد به روی شام احساسم بلطف
ماه هم شرمنده پشت ابر پنهان می شود
بغض خاموش گلوی من به محض دیدنت
طرح رویایی ترین تصویر باران می شود
من کی ام؟ شاکی؟ نه ! شاعر؟ نه! نگاه من به توست
چون هرآنچه تو بخواهی عاقبت آن می شود
تا تو هستی زندگی زیباست چون یک خواب خوش
این همه سختی برایم سهل و آسان می شود
موج و کشتی ؟ شیر و آهو ؟ بادبان و باد تند...
در سرم هر لحظه یک تصویر مهمان می شود
ناشناس
   
حکایت 1940
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ شﺪﻩ ﺑﻮﺩ:
"دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ. شﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺳﺎﻋﺖ 10ﺩﻋﻮﺕ مﻰﮐﻨﯿﻢ."
ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮒ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺍﻣّﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻰ کﻨﺠﮑﺎﻭ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ آﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺮﮐﺖ ﺷﺪﻩ است.
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻔﻰ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﻰﯾﮑﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﻰﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ مﻰﮐﺮﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﻣﻰﺯﺩ ﻭ ﺯﺑﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﻣﻰﺁﻣﺪ.
ﺁﯾﻨﻪﺍﻯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ تاﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻰﮐﺮﺩ، ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻰﺩﯾﺪ. ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻯ ﻧﯿﺰ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻮﺩ:
"ﺗﻨﻬﺎ یک ﻧﻔﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺭﺷﺪ ﺷﻤﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎﯾﯿﺪ. ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿتهاﯾﺘﺎﻥ ﺍﺛﺮ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺋﯿﺴﺘﺎﻥ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺘﺎﻥ، وﺍﻟﺪﯾﻨﺘﺎﻥ، ﺷﺮﯾﮏ زﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ، ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﺳﺖ. ﺯﯾﺒﺎ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ."
ناشناس
   
اشعار 4000
‌جمله عالم گر بگردی همچو من دیوانه نیست
چون منِ مفتونِ عاشق ، مست آن دردانه نیست

رند و شیدا جمله بسیاری در این پیچ و خم است
لیک چون من کارشان با شانه و دندانه نیست

این که میگویم سرَم را میدهم در راه دوست
میدهم ، میدانی ای مَه ، یاوهُ مستانه نیست

خانمان بر ره نمودم ، بلکه از ره بگذری
وای کین وامانده ات را جز رَهَت کاشانه نیست

تا که میگردی چو ماه اندر شب ظلمانی ام
دستِ خود در آسمان بردن مرا افسانه نیست

هر چه میخواهم نگویم وصف تو با این قلم
بس که میرقصد به دستم ،شعرم آگاهانه نیست

آه از کژ راهی چرخ فلک در کار ما
گویی از تیره دلی با خصم ما بیگانه نیست

گر که تیر ناوک اندازی ، زره سازم ز صبر
چون که پرٌ ان تیغ چشمت ، مقصدش مردانه نیست

در خیالم ، آه ای امید مایوسان وصل
جام در کف آمدی ، رویای من میخانه نیست

مرشدی باید بگیرد دست این شاگرد خام
خام دیدم ، پخته دیدم ، هیچکس فرزانه نیست

در خرابستان خراب افتاده ام ، از بخت کج
یا که جانان می ندارد ، یا که می جانانه نیست
آرمان ایزدی
   
عاشقانه ها 1804
از پیش من؟.... هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
با حرف هر بیگانه ای، رسوای رسوا میشوم
تنها رهایم میکنی، وقتی که محتاج توام
صد بار اگر ترکم کنی، صد بار شیدا میشوم
گم میشوم در چشم تو، تا یک نظر بر من کنی
با یک نگاهت نازنین، من باز پیدا میشوم
من قطره ام دریای من، گم گشته ام در ساحلت
با اینکه ناچیزم ولی، من با تو دریا میشوم
من شوکت و ملک جهان، هرگز نمیخواهم ولی
تا تو نگاهم میکنی، سلطان دنیا میشوم
معنا ندارم بی تو من، در دفتر و دیوان دل
اما چو اسمت می رسد، شیدای شیدا میشوم
وقتی تو باشی پیش من، چیزی نمیخواهد دلم
از پیش من هرگز نرو، من بی تو تنها میشوم
ناشناس
   
دانستنیها 1004
اگر فردی که به خونریزی شدید بینی مبتلا شده باشد یک پیاز
را خوب رنده کرده ،چند قطره سرکه روی آن بچکانيد، سپس
آن را راخل یک پارچه نازک نخی ریخته آب آن را بگيريد و در
بینی بچکاند، در قطع خونریزی بینی سریع الاثر است.
ناشناس
   
خواص گیاهان دارویی 254
دتوکس واترچیست و چرا باید برای حفظ سلامتی و تناسب اندام آن را نوشید

احتمالا تا کنون به شیشه هایی حاوی میوه و سبزیجات برخورد کرده اید، آیا می دانید نام این نوشیدنی ها دتوکس واتر است؟ دتوکس واتر دیرگاهی است که در منوی کافه ها جای خود را باز کرده و در فضای مجازی به خوردن آن بسیار توصیه می شود. در این مقاله به شما می گوییم دتوکس واتر چیست، چه خواص سلامتی بخشی دارد، چرا باید برای حفظ سلامتی و تناسب اندام آن را نوشید و در نهایت چطور می توان آن را تهیه کرد.

بدن انسان به طور فوق العاده ای در ساخت سموم بدن خوب عمل می کند. این سموم ناشی از عمل کبد، ریه ها و سوخت و ساز موادی است که از طریق خوردن بدن دریافت می کند. با هرگونه سم زدایی(با رژیم غذایی یا نوشیدنی) می توانیم زندگی مدرن امروز خود را بهبود ببخشیم. متأسفانه در عصری زندگی می کنیم که بدن با سموم مختلفی بمباران می شود، همانند غذاهای ناسالمی که می خوریم فست فودها, نوشابه و… لذا سیستم ایمنی بدن به مبارزه علیه این سموم اقدام کرده تا این سموم اضافی را از بدن دفع نماید. آب از جمله کلیدی ترین موادی است که به کمک سیستم ایمنی بدن آمده و در دفع این مواد زائد کمک می نماید.
در مواردی که آب به میزان کافی مصرف نشود، بدن جهت خارج کردن این سموم آب از دست داده که اغلب منجر به مشکلات سلامتی می شود. به علاوه اینکه عدم استفاده کافی از آب باعث تجمع سموم در بدن می گردد و تجمع مواد زائد در بدن موجب آسیب به اندام های بدن و حتی در مواردی سرطان می گردد. همه می دانیم مصرف آب برای بدن انسان مفید است و بهترین راه برای برای دفع و تخلیه سموم از بدن است.

زیرا آب به وسیله سیستم ایمنی بدن به دفع مواد زائد از بدن کمک کرده و از آن محافظت می نماید. لذا با توجه به نیاز بدن انسان به سلامتی، مخلوط آب با مواد شیرین کننده طبیعی به عنوان یک نوشیدنی مطلوب و موثر برای سلامتی مفید به نظر می رسد.
این نوشیدنی را می توان با توجه نیاز بدن( لاغری، رفع سلولیت پوست و…) نوع زندگی و تنوع مد نظر انتخاب نمود. این نوشیدنی برای سم زدایی از بدن استفاده می شود و کمک می کند سموم از بدن خارج شود. دتاکس واتر برای افرادی که خوراکی های ناسالم زیاد مصرف می کنند و همچنین برای افرادی که افسردگی دارند بسیار موثر است. البته این نوشیدنی برای همه افراد مفید است و باعث می شود احساس انرژی بیشتری کنند. دتاکس واتر برای افراد کم خون و دیابتی نیز بسیار موثر است. خبر خوب این است که نیاز نیست شما برای بدست آوردن چنین نوشیدنی هایی هزینه یا وقت زیادی صرف کنید، شما می توانید به میزان مصرف خود دتوکس واتر خانگی تهیه کرده و با اضافه کردن چند میوه خورد شده و سبزیجات مورد نظر از خواص آن استفاده کنید.

دتاکس واتر از آب و میوه های مختلف تهیه می شود.یکی از معروفترین دتاکس واتر ها شامل خیار، نعنا، لیمو و هندوانه است. دتاکس واتر را می توان هم با آب معمولی و هم با آب گازدار تهیه کرد.
نوع دیگر این نوشیدنی با پرتقال خونی، نعنا، رزماری وگریپ فروت است. این دتاکس به تقویت سیستم ایمنی بدن و هضم غذا کمک می کند.
دتاکس کیوی و توت فرنگی نیز یکی از انواع پرطرفدار آن است و باعث زیبایی پوست می گردد.
ترکیب سیب و لیمو، سیب سبز و دارچین، خیار و لیمو و تمشک نیز برای دتاکس واتر بسیار مناسب هستند.
ناشناس
   
تلنگر 433
قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...باز عزم رفتن کرد،اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد...مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...بنجامین فرانکلین میگوید
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...این هست حکایت دنیا
ناشناس
   
عاشقانه ها 7133
نهایتِ........

آرزوی من است

ڪہ، در وجــــــــــودت

کلبــــــــــہ اے

داشته باشم

حتــــــــــے، به مساحتِ يك یاد...
ناشناس
   
اشعار 3974
در درونم آتشی افکنده دوست
کز گدازش می بسوزد جان و پوست

گَه بنامد ، گَه بگوید ، گَه بخواند او مرا
گر چه میدانم که این نیرنگ اوست

عشق را افسانه پندارد ، نگردد گردِ آن
کین طریقت خوبرویان را نکوست

دل همی بُردَست و بر خاک سیَه انداخته
او مقصر نیست ، دل بی آبروست

چون ننالم شامگاهان زارِ زار از بخت خود
تا که شبهایم به رنگِ جعدِ آن مشکینه موست

من به یک لبخندِ یارم جمله جان قربان کنم
جان ز تن خود میرود تا خنده روست

این جفا را دوست دارم تا که از او میرسد
ور نه تا روز ابد ، دست من و دامان اوست
آرمان ایزدی
   
آرزوها 390
خداوندا...
اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ، همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم...
ناشناس
   
شوخی 2247
آخونده تو اتوبوس بوده، یه دختر خوشگل بیرون میبینه میگه لا الا الا الله
لره بغلش بوده میگه حاج آقا اونو ول کن 2 تا آیت الکرسی ته اتوبوس نشستن
ناشناس
   
دل نوشته 2740
من اگر حوا شوم...........!
این بار طغیان میکنم!!
سیب را از شاخه می چینم..........!!
ولی تقدیم شیطان میکنم!!!!
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت.........!!
هر چه را دستم رسد.............!!
ویران ِ ویران میکنم!!!
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم.........!!
بی گمان او را به زور..........!!
همدست شیطان میکنم!!!!
من که حوایم.........!!
به راه وسوسه یا سادگی............!!
هرچه باشد کار خود بر خویش.........!!
آسان میکنم...!!!!!!
چون میسر شد به کامم.........!!
راندن شیطان و مرد........!!!
آن بهشت تازه را..........!!
همچون گلستان میکنم!!!!!!
هرچه را دیدم از آدم.............!!
من در این خاک بلا......!!!!
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم............!!
حکم میرانم..........!!!
از ین پس بر زنان مهر و وفا........!!
عاشقی را همدلی را.....!!
رسم اینان میکنم!!
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود.............!!
با خدا یک مشورت.........!!!
در کار ایشان میکنم....!!!
دست آخر این بهشت............!!
اما بدون هرکلک..........!!
های......!! آدم گوش کن!!!
من باز عــصــیـان میکنم ......!!!!
ناشناس
   
نکته 1205
بدون حضور خدا
جایی نرو
به خیالت که به آبادی میرسی ...؟
نه رفیق ...
چراغی که در سیاهی می درخشد
چشم گرگ است ...
ناشناس
   
نکته 3124
تفاوت عشق و ازدوج!؟

يك روز پدر بزرگم برام يه كتاب دست نويس آورد، كتابي كه بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاكيد كرد كه اين كتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم كه چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده.
من اون كتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش كردم، چند روز بعدش به من گفت كتابت رو خوندي؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يك كپي از روزنامه همون زمان كه تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم كه گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع كردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميكردم از هر صفحه اي حداقل يك مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه كه پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو كشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول كشيد كه اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون كتاب و روزنامه مي‌مونه، يك اطمينان برات درست مي‌كنه كه اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست كه فكر ميكني هميشه وقت دارم بهش محبت كنم، هميشه وقت هست كه دلش رو به دست بيارم، هميشه مي‌تونم شام دعوتش كنم اگر الان يادم رفت يك شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينكارو مي‌كنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون كتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي كه اين باور در تونيست كه اين آدم مال منه، و هر لحظه فكرميكني كه خوب اينكه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بكنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي‌كني و هميشه ولع داري كه تا جاييكه ممكنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه! اين تفاوت عشق و ازدواجه
ناشناس
   
نکته 1366
میدونی بهشت کجاست؟
یه فضای چند وجب در چند وجب !
بین بازوهای کسی که دوستش داری.
حسین پناهی
   
حکایت 3082
ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﮔﻨﺪﻡ ﻣﻲ ﻛﺎﺷﺖ ﻭ ﺿﺮﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ . ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺷﺮﻳﻚ ﺷﻮﺩ ﻭﺯﺭﺍﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺷﺮﻳﻜﻲ ﺑﻜﺎﺭﺩ .
ﺍﻭﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺬﺭ ﭘﺎﺷﻲ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﺼﻒ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﺪ . ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﻥ ﺳﺎﻝ " ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﮔﻴﺮﺵ ﺍﻣﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻛﻤﻚ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﻣﻦ ﺯﺩ .
ﺍﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺎﻝ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ "
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻃﻤﻊ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺬﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻨﺪ . ﻭ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﻱ ﺧﺪﺍ " ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﻛﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ . ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ . ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺷﺪ . ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺣﺮﺹ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺘﻮﻟﻲ ﺷﺪ ! ﺭﻓﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻍ ﮔﻴﺮ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻝ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ؟ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ )) ﺍﻱ ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻳﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ (( ؟؟ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪ .
ﺍﻻﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﺪ " ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻳﺪﻱ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺳﻴﻼﺑﻲ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻳﻜﺠﺎ ﺍﺏ ﺑﺮﺩ " ﻣﺮﺩﻙ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﭙﻪ ﺍﻱ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ !
ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻫﺎﻱ ﻫﺎﻱ ﺧﺪﺍ ! ؟ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ " ﺧﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮﻱ؟ !
ﻣﻨﺒﻊ : ( ﻛﺘﺎﺏ ﺗﻤﺜﻴﻞ ﻭﻛﻴﻠﻴﺎﻥ )
ناشناس
   
گلایه 3061
دیگر
عکس ها دو تایی نیست !!!؟؟😑
.
آدم هااااا ...
تنهایی های شان
را
قاب می گیرند !!!؟؟؟
ناشناس
   
نکته 1533
رفاقت هست ،ای کاش دوستی نیز باشد!
نیچه
   
اشعار 4045
هرزه ها

دیریست که این خاک –
بوی زنده گی نمی دهد.
نه ، نه !
این زمین ؛
اززنده گی تهیست .
بیهوده دست وپا مزن رفیق !
به منزل نمیرسی
این خاک –
پر زهرزه هاست
که می خشکاند-
ریشه های این زمین را
زنده گی را.
فکرت
   
نکته 2360
عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه ساز تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فوراً می بلعید تا دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک تفرجگاهی است امن و امان.

روزی مگسی نیمه دانا، وزوز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، «کرم نما و فرود آ!»

اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، «خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من اینجا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم.»

این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، «دست نگه دار نادان! آنچه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.»

مگس گفت، «چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی اینجا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟!» این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.

نتیجهٌ اخلاقی: امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
ناشناس
   
پند و اندرز 3701
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شادی‌گشايان

خوشا دلهای‌خوش‌،جا‌نهای‌خرسند
خوشا نيروے هستی‌زای ِلبخند

خوشا لبخند شادے ‌آفرينان
كه شادی رويَد از لبخند اينان

نه شادی از هوا بارد چو باران
كه جامی پر كنـی از جويباران

نه شادی را به دكان می‌فروشند
كه سيل ِمشترے بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونين دلی از جــور ِ ایـام
لب خندان بياور چون لب جام

به پيش اهل دل گنجیست شادی
كه دستاورد ِ بی‌ رنجيست شادی

به آنكس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلـــی لبخند پرور

به آنكس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشـــد شادمـــــانی را سزاوار

جهان در بـر رخ ِ انســــان نبــنــدد
به روی هركه خندان استُ خندد

چو گل هرجا كه لبخند آفرينی
به هر سو رو كنی لبخند بينی

چه‌اشك همنفست باشد چه لبخند
ز عمـرت لحظه لحظه می ‌ربايند

گذشت ِ لحـظــه را آسان نگيری
چو پايان يافت پايان می‌پذيری

مشو در پيچ و تاب رنجُ غم گُـم
به هر حالت تبســـم كن ، تبســـم
فریدون مشیری
   
عاشقانه ها 2510
همین که می خواهم باور کنم
همۀ روزهایی که
با " تو " در این خانه زندگی کرده ام
خواب بوده اند...
دکمۀ پیراهنت را پیدا می کنم!
ناشناس
   
دانستنیها 1047
ترک ها🔴🔴🔷🔶🇮🇹🔴🔴🔷.

بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها شورش و بر علیه استبداد و شاه مستکبر قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد. ۶ ماه تمام شهر در محاصره بود. قحطی و کمبود غذا بیداد کرد. اما مردم غیور تبریز تسلیم نشدند .پیغام مردم شهر به محاصره کنندگان این بود. غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم. یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم. همه جا پیچید که ترکها خرشدند.....
ناشناس
   
نکته 1916
همه انسانهای متفکر کافرند.
ارنست همینگوی
   
نکته 2700
چه که بودم، يه جوجه داشتم. خيلي دوستش داشتم.
يه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که يهو نوک زد توي چشمم.
خيلي دردم اومد.
تو عالم بچگي کلي بهش فحش دادم.
اما الان ميفهمم که تقصير اون نبود!
تقصير خودم بود!
.
هر وقت کسي که شعور و فهم درستي نداره
رو به خودت نزديک کني حتما بهت آسيب ميزنه!
اين يه قانونه.........
ناشناس
   
عاشقانه ها 182
همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
کـــه یک نظـــر بـربـایــم، مــــرا ز مــن بــربــود
سعدی
   
نکته 1511
مذهبیون ، انسانهایی هستند که هر لذتی را بر خود حرام می دارند
بجز لذت دخالت کردن در لذت بردن دیگران
برتراند راسل
   
نکته 860
ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود.
رومن رولاند
   
نکته 3174
ﺳﮑﻮﺕ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻤﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﺁﻥ ﺫﻫﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﻭﺗﻮﺍﻧﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ رازی ﻧﻬﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺎ ﻗﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﯿﮑﻮﺋﯽ ﻣﺎﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻋﻈﯿﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﺮﺁﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ،ﮐﻠﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﺭﺕ،ﺗﺴﻠﻂ،ﻫﻤﺎهنگی ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭﺍﻻﺗﺮ ﺗﺎ ﻣﻘﻄﻊ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻫﺮﺟﻨﺒﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ .
ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺑﻄﻠﺒﺪ،ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﯾﺪ.
ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﻼﻕ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺭﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻧﺠﺎ،ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ،ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ.
ناشناس
   
پند و اندرز 682
هر وقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن .
این شادمانی که اکنون دردست توست مدت زیادی نخواهد ماند .این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم می زنی ،همیشه با تو نخواهد بود .
همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کند ،تا ابد نیستند .
این صورتهای قابل اعتماد که به طرف توتوجه می کنند ،یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند،و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند ،دایمی نیستند .
قلب خودت را بر ایشان ارزانی بدار .
روزهایشان را از شادی پر کن .
در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش.
که طفولیت جز دو روزی بیش نیست و با چشم برهم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت .
اگر کودکی
با خرده گیری بزرگ شود، ملامت کردن را می آموزد.
با خصومت بزرگ شود، ستیزه جویی را می آموزد.
با استهزاء بزرگ شود، کم رویی می آموزد.
با شرم بزرگ شود، احساس گناه را می آموزد.
با بردباری بزرگ شود، تحمل را می آموزد.
با تشویق بزرگ شود، اعتماد به نفس می آموزد.
با تحسین بزرگ شود، قدرشناسی را می آموزد
ناشناس
   
اشعار 4115
جـــدایی؛ ای جـدایی ای جــدایی
بــه ســر وقت دلــم هرگز نیــایـــی
جــدایــی روز گارم تــار کــــرده
تـــو آخــر دشمن جــانم چــرایـــی
فکرت
   
عاشقانه ها 1999
اگر دنیا شود آخر تو از چشمم نمی افتی
به جانم گر زنی آذر تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بسوزانی، کشی آن را به ویرانی
کنی عشق مرا پرپر، تو از چشمم نمی افتی
اگر صد چون تو از رضوان، فرستد ایزد منان
به دستان جامی از کوثر، تو از چشمم نمی افتی
کنی گر با دلم بازی، مرا در آتش اندازی
نمانی پیش من دیگر، تو از چشمم نمی افتی
دلم را گر بیازاری، ز چشمم سیل خون باری
کنی دریاچه ی احمر، تو ازچشمم نمی افتی
گرت شهری بدی گوید, زخویت عیب ها جوید
ولو بالای هر منبر، تو از چشمم نمی افتی
نفس تا می شود جاری، درون سینه جا داری
بمان تا آن دم آخر، تو از چشمم نمی افتی
ناشناس
   
نکته 2303
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،
عزیز میشود !
يک لحظه آفتاب در هوای سرد ،
غنيمت میشود !
خدا در مواقع سختی ها ،
تنها پناه میشود !
يک قطره نور در دريای تاريکی ،
همه‌ی دنيا میشود ...
يک عزيز وقتی که از دست رفت ،
همه کس میشود ...
پاييز وقتی که تمام شد ٬
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود !
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !!!
" قدر داشته‌هایمان را بدانیم ...
چرا که ، خیلی زود ، دیر میشود ! "
کسی که میشکند .....
میشکند ....
تکه هایش جمع نمی شود که نمیشود .....
ناشناس
   
شوخی 944
تاحالادقت کردين؟
آقاهه يه اشتباه ميکنه. ...
خانمه سرش داد ميزنه....
آقاهه معذرت خواهي ميکنه...

* * * * * * * *
خانمه يه اشتباهي ميکنه....
آقاهه سرش داد ميزنه. .
بعد خانمه ميزنه زير گريه. ..
بازم آقاهه معذرت خواهي ميکنه. ...!

آقايون خداقوت✋
ناشناس
   
دل نوشته 1992
زندﮔﻴﺖ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ...
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ
ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ!
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ ...
.
.
پس : دم بگيريد از عشق
و هر چيز ديگر را ، بازدم كنيد ........
ناشناس
   
نکته 1705
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
مولانا
   
عاشقانه ها 2677
بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی که
چیزی از معجزه ی شعر نمی دانی که...

گفتم از حال خرابم وصد افسوس که تو
بی خبر مانده ای از ماندن مهمانی که...

خانه کرده است در این سینه پرآشوبم
مثل شبهای پرازشعر زمستانی که...

نرسیده است نگاهی به تماشای تنم
شده ام پرسه زن کوچه خیابانی که...

روزگاری من و تو بیخبرازفرداها
دست در دست پر از خواهش پنهانی که...

کاش یک بارفقط بغض مرا میخواندی
بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که...
ناشناس
   
عاشقانه ها 618
عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش
ناشناس
   
نکته 1012
از لحظه ای که بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند
دیگر نه عصا مار شد
نه دریا شکافته شد
نه ماه به دونیم تقسیم شد
نه کودکی بدون پدر متولد شد
نه مرده ای زنده شد
نه انسانی در دل ماهی رفت
نه شتری از دل کوه بیرون آمد
نه آتشی گلستان شد
نه انسانی با حیوانات سخن گفت
نه کسی سوار بر قالیچه ای پرواز کرد
و نه پیامبری ظهور کرد.
نیچه
   
نکته 465
وفاداری یک زن زمانی معلوم می شود که مردش هیچ نداشته باشد...
وفاداری یک مرد زمانی معلوم می شود که همه چیز داشته باشد.
ناشناس
   
لطیفه 3115
وسط حیاط نشسته بودم و چایی میخورم یهو درب حیاط باز شد ننه ام با یک
زنبیل پر از میوه گریان اومد تو. ترسیدم ..ها ننه چی شده؟ وسط هق هق اش
گفت نشستی چایی میخوری دنیا را اب ببره .!! پریدم تو حرفش !حالا میگی چی
شده ... یا نه !؟ با گریه گفت بیچاره حاج رضا فوت کرده. گفتم اخیش راست میگی ..کی مرده؟
میگه همین نیم ساعت پیش..فهمیدم هوا پسه چایی ام را هورت کشیدم و گفتم
خدا بیامرزدش ! حالا حاج رضا کی هست.؟یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و
گفت حاج رضا شوهر زبیده خانم. دوست قدیمی خودم .دوباره گفتم اخ اخ بیچاره در عرض نیم ساعت
بیوه شد ! تو همین فاصله ننه ام میوه ها را ریخت تو حوض و گفت اره خدا
نصیب گرگ بیابون نکنه! گفتم اه گرگ مش رضا را خورده؟ ! حالا کدوم زبیده خانمو میگی. کف
دستش را گذاشت زیر چانه اش و گفت ووی مگه چند تا زبیده خانوم داریم؟ گفتم نمیدونم .
زبیده خانم مادر حمید! که رفته سربازی.دوباره گفتم بیچاره حالا خدمت سربازی
کوفتش میشه. گفت اره بدبخت. حالا خدا کنه جاندرما ! بزارن بیاد خونه
برای سوم و هفته عزاداری باباش !!!!میگم (ننه جاندرما نه!! ژاندارما
میگه حالا تو ملا غلطی نشو خودوم میدونموم همون (جاندارما )میگم حالا هر
خری مهم نیست! اما اخرش نفهمیدم حاج رضا کیه؟
ای خدا از دست تو
حاج رضا بابای مرضیه که پارسال دیپلم خیاطی گرفت
حاج رضا ! با این سنش تازه پارسال دیپلم گرفت؟
میگه تو مغزت زیاد افتاب خورده چرا چرت و پرت میگی !!خوده مرضیه را
میگم
میپرسم همون مرضیه که تو خیاطی اقا شهاب کار میکنه !؟
با کله اش حرفمو تایید میکنه
همون مرضیه که همیشه دامن ابی صندل پاش میکنه.میگه الهی خیر ببینی
ننه یک چایی هم برا من بریز زبانم خشک شده
اره همون مرضیه
اه !! همون مرضیه که شبا بالای پشت بوم مینشست و درس میخوند
تا اخرش بعد از3 سال دیپلم گرفت؟ در حالیکه کم کم چشمهایش داشت به سمت
من خیره میشد با لحنی اعتراضی گفت ! اره همون مرضیه
اخ اخ همون مرضیه که همیشه میخنده خیلی هم مهربونه
با مشت گره کرده میزنه تو سینه اش!!! بمیرم ! ننه مرده ...اره همون مرضیه
در حالیکه دستش ارام داشت میرفت سمت دسته جارو .. گفتم همون مرضیه
که یک کمی هم شیطونه و خیلی هم خوش خنده هستش و هویج بستنی هم خیلی
دوست داره
دسته جارو را برداشت گفت اره ننه مرده!! همون خودشه
چایی را دادم دستش و گفتم خوب ننه از اول بگو حاج رضا بابای مرضیه حالا
میدونم چه کسی مرده
حالا من چطوری به مرضیه تسلیت بگم؟؟
ای خدا دلم گرفت بیچاره مرضیه!! بهتره برم جلوی خیاطی اقا شهاب تا دیر نشده بهش بهش بگویم چقدر در
غمش شریکم
ناشناس
   
تلنگر 471
کودک : آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟
معلم : به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه
کودک : وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد بزرگی خواهم شد
ناشناس
   
تلنگر 701
قطاری به سوی خدا می رفت همه سوارش شدند
به بهشت که رسیدند همه پیاده شدند و فراموش کردند
مقصد خدا بود
نه بهشت
ناشناس
   
دل نوشته 1896
ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻻﯾﻖ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖﻧﻪ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﮐﺮﺩﻥ "
ﺩﺭ عجبم ﺍﺯ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻳﮏ «ﺳﻴﺐ» ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﮔﻴﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ
ﻭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽﻋﺪﺍلتی ﻭ ﮐﺸﺘﺎﺭِ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ،،ﺯﻳﺮ ﺳﺒﻴﻠﯽ ﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ...
همسایه مان هر ساله مڪه میرود،،
میگوید خدا طلبیده
خدایا،،،
خسته نمیشوي از قیافه تڪراریَش؟؟
دوستانت چه قیافه هاي خاصي دارند ..
با اسمت چه احترامي دارند . . .
من به این جماعت دیوانه ڪـافر شده ام
ناشناس
   
نکته 1583
من آنقدر از هنر بهره دارم که بتوانم راحت از تخیلِ خود استفاده کنم. تخیل بسیار مهمتر از دانش است. دانش محدود است. تخیل دنیا را احاطه می‌کند.
آلبرت انیشتین
   
حکایت 1680
ﺁﺩﻣﮏ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻱ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ؟
ﭘﺎﺳﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ؟

ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﮔﺮ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻮﺩﻱ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﺑﻲ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺑﻲ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻮﺩﻱ

ﺁﺩﻣﮏ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟
ﮐﺎﺥ ﺍﻣﻴﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻱ ؟

ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻳﺪﻡ
ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺷﺎﭘﺮﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ

ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺧﺸﮏ ﺷﺪﻱ، ﺍﻭ ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻓﺖ ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﭼﻪ ﮐﺴﻲ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ ؟

ﺍﻳﻦ ﺳﮑﻮﺗﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﮐﺸﺖ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺗﺮ ﮐﻦ
ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﺁﺑﻲ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻡ
ﺑﮕﺬﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻦ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﮐﺰ ﺁﻥ ﺑﻴﺰﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺐ ﻣﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻬﺒﻮﺩﻱ ﻫﺴﺖ

ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﺯ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺷﺎﭘﺮﮎ ﺭﻓﺖ،ﺩﻟﻲ ﻣﺮﺩ،ﻋﺰﺍ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪ
ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﺪﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪ

ﺁﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ
ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺣﺎﻟﻲ ؟

ﺑﺮﻭ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﮑﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﺎﭘﺮﮎ ﻗﺼﻪ ﻱ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ..
ناشناس
   
نکته 2425
یه رفیق داشتم خارج کشور زندگی میکرد و کارشناس غذا بود و همش میگفت آدم نون خشک وطن رو بخوره بهتره تا مرغ کشور بیگانه.!
بگذریم


یه روز اومد ایران، خونه ما
میوه گذاشتیم جلوش خورد، دل درد گرفت و فهمید که به میوه ها پارافین میزنن.
گفت شام بخورم خوب میشم. شام برنج هندی و قیمه با گوشت برزیلی و مرغ هورمونی و ماست پالمدار خورد، مسموم شد.
داشتیم میبردیمش بیمارستان تو ترافیک گیر کردیم و تو آلودگی هوا تنگی نفس گرفت.!
رسیدیم درمانگاه گفتن ببریدش فلان بیمارستان، راه افتادیم، آدرس بلد نبودیم از نت گوشی خواستیم کمک بگیریم که چون سرعت نت پایین بود بالا نیومد.!
رسیدیم بیمارستان و دکترا بهش پروفن دادن و گفتن خوب میشه.
تو بیمارستان کیف و گوشیشو دزدیدن و اومدیم خونه.!
فردا صبح پا شدیم دیدیم نیست و یه نامه گذاشته و نوشته: "غلط کردم"
خدابیامرز توی سقوط توپولوف ایرانی که داشت میبردش آلمان سقوط کرد و مرد.!
ناشناس
   
حکایت 2041
روزی روباهی به فرزندش گفت:
فرزندم از تمام این باغها میتوانی انگور بخوری غیر از آن باغی که متعلق به ملای ده است!
حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ ان باغ نرو!
روباه جوان از پدرش پرسید :
چرا مگر انگور این باغ سمی است؟

روباه به فرزندش پاسخ داد:
نه فرزندم،
اگر ملا بفهمد ما از انگور باغ وی خورده ایم،
فتوا میدهد گوشت روباه حلال است و دودمان ما را به باد میدهد!

با این جماعت که قدرتشان بر جهل مردم استوار است،
هرگز در نیفت!!!!
ناشناس
   
شوخی 2261
یارو میره پیش یک لره براش خالکوبی کنه....

میگه رو کمرم یک مطلب از پدر و مادر خالکوبی کن،

لره میگه شعر باشه؟
یارو میگه مهم نیست،،،،، میخوام حتما مربوط به پدر و مادر باشه و با معنی باشه.....


لره هم پشتش مینویسه:
(((((لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد)))
ناشناس
   
دل نوشته 462
جالب است
ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است به جز
احوالم
حسین پناهی
   
عاشقانه ها 168
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه ی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
وحشی بافقی
   
تلنگر 164
كتاب فارسى اول دبستان سال ١٣٢٤ ، دوستان ببينيد سطح آموزش در آن دوران چگونه بود!...:
دو برادر مادر پیر و بيماری داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد يکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وی را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ، آيا آنچه کرده ام مايه رضای تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو می کنی من از آن بی نيازم ولی مادرت از آنچه او می کند بی نياز نيست ...
ناشناس
   
نکته 857
خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید.
پاستور
   
دل نوشته 1812
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟
کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟
کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟
باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟
آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟
مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟
رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟
ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟
باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟
ناشناس
   
نکته 3132
اگر دوستانت تو را تشویق نمی کنند
و به تو انرژی مثبت نمی دهند
آنها را اشتباه انتخاب کرده ای
نیل پتال
ناشناس
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com